صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
عضویت
قهر و مدارادرحكومت علوى
قهر و مدارادرحكومت علوى تاریخ ثبت : 2012/02/06
طبقه بندي : ,35,
عنوان : قهر و مدارادرحكومت علوى
مولف : احمد حيدري
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|126|

قهر و مدارادرحكومت علوي

 

احمد حيدري

اميرالمؤمنين(ع) در جايگاه احقاق حق خود

دوران استقرار خلفا

پذيرش خلافت به هنگام مشاهده اقبال عمومي و اتمام حجت

نهي امام(ع) از بيعت شكني

دوران حكومت

چند نكته مهم

اول - تعريف قهر و مدارا:

دوم - قهر و مدارا؛

سوم - اولويت مدارا؛

چهارم - لزوم قدرتمندي حكومت؛

پنجم - فرماندهان با تحمل و مدارا؛

ششم - هشياري و قاطعيت؛

سياست مدارا

مدارا با مخالفان غير معاند

1- مدارا با كساني كه از بيعت امتناع ورزيدند.

2- مدارا با كساني كه در مظان اتهام بودند.

3- مدارا با كساني كه اعلام مخالفت مي كردند قبل از اقدام براندازي

4- مدارا در برابر سستي مردم

قهر و خشم مقدس

1- پيمان شكنان برانداز

2- ستمگران سركش

3- خوارج خشونت طلب

4- برهم زنندگان امنيت اجتماع

5- حكومتيان متخلّف

6- اصناف متخلف و افراد شرور و بزهكار

 


قهر و مدارا چه جايگاهي در سلوك اجتماعي و سياسي اميرالمؤمنين(ع)
داشته است؟ اين مقاله عهده دار پرداختن به وجهه اي از اقدامات آن حضرت(ع)
مي باشد. چه پس از رحلت پيامبر(ص) در مقام احقاق حق خويش، و چه در
دوران خلفا و چه در هنگامه پذيرش حكومت و روزگاران حاكميت خويش كه
بخش اصلي بحث را شامل مي گردد.


اميرالمؤمنين(ع) در جايگاه احقاق حق خود

رسول خدا(ص) به عنوان پيامبر، پيشوا، رهبر و حاكم جامعه اسلامي، به طور طبيعي دغدغه
حكومت نوپايي را داشت كه در مدينه تشكيل داده بود و در اواخر عمر ايشان دايره تسلط اين
حكومت تقريباً همه شبه جزيره حجاز را در بر گرفته بود. با توجه به جهات مختلفي كه اين مقال
را حوصله پرداختن به آنها نيست، لازم بود جانشين رسول خدا و حاكم جامعه اسلامي بعد از آن
حضرت، از طرف خدا معين شود و واگذاري اين امر در آن مقطع به انتخاب عمومي كار صحيحي
نبود؛ از اين رو رسول خدا با اينكه در طول عمر خود بخصوص در دوران مدينه به صورتهاي
مختلف شايستگي منحصر به فرد امام علي(ع) براي امامت و حكومت را به جامعه اعلام كرده
بود، بعد از بازگشت از حجة الوداع در محل غدير خم، به امر خداوند متعال همه اهل

 


|127|

قافله بزرگ همراه خويش را جمع كرد و از آنان پرسيد كه:
"آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم و بهتر از شما خير شما را نمي شناسم و
نمي خواهم؟
همگي از سر صدق و راستي فرياد برآوردند: آري، چنين است اي رسول خدا.
آن گاه رسول خدا فرمود: پس آگاه باشيد هر كس من وليّ و سرپرست او بودم، اين
عليّ سرپرست و وليّ اوست ..."> [1]

 

و بعد از معرفي امام علي(ع) به مقام ولايت و سرپرستي جامعه اسلامي، از همه حاضران
خواست با ايشان بيعت كنند و همه كساني كه در آن جمع بودند بدون استثنا، با امام بيعت كردند و
عهد بستند كه مطيع و گوش به فرمان و پيرو امام علي(ع) باشند. با اين اقدام رسول خدا مسأله
جانشيني ديگر حل شده مي نمود و هيچ شبهه و ابهامي در آن وجود نداشت و به طور طبيعي بايد
امام علي(ع) بعد از رسول خدا زمام امور را به دست مي گرفت.

 

با وفات رسول خدا(ص) و قبل از اينكه بدن مباركشان غسل داده شود، كفن گردد و به خاك
سپرده شود، در حالي كه امام علي(ع) اهل بيت و اصحاب باوفاي رسول خدا در مصيبت فراق
محبوب خويش سر در گريبان غم در صدد انجام مقدمات و مراسم تجهيز و تدفين بودند، گروهي
اندك در اقدامي ناگهاني، عجولانه و كودتايي، دور هم جمع شدند و با ابوبكر به عنوان خليفه
رسول خدا بيعت كردند و با سوء استفاده زيركانه از وضعيت غمبار حاكم بر جامعه و شعله ور
كردن حِقدها و كينه هايي كه از امام علي(ع) در بعضي دلها بود، ياوراني به دور خود جمع كردند و
هنوز كار تدفين رسول خدا انجام نشده، براي بيعت گرفتن از اهل بيت و امام علي(ع) متوسل به
خشونت شدند. استدلالهاي امام و اطرافيان فايده بخش نبود و اصولاً طرف مقابل به دنبال شنيدن
استدلال نبود و براي كار خودش هم استدلال نداشت و با علم به صلاحيت امام و عدم صلاحيت
خودشان، به اين كار اقدام كرده بودند، پس طبيعي بود كه هيچ سخن حقي آنان را از ادامه راه
باطلشان بازنمي داشت. در اينجا تنها دو راه وجود داشت: قيام و جنگ براي گرفتن حق غصب
شده و يا تسليم شدن و چشم پوشي از حق خود و واگذاردن جامعه به باطل. عقل و شرع راه اول را
تعيين مي كرد البته با شرايطي كه از جمله مهمترين آنان وجود ياور بود. در ابتداي كار،
اقدام كنندگان جمع محدودي بودند و اگر امام تعدادي ياور جدي و فداكار مي يافت، مي توانست
آنان را سركوب كند و عموم جامعه نيز خواهان حكومت امام بودند و امام مي توانست حكومت

 


|128|

حقه خويش را اقامه كند. از اين رو ايشان بعد از تجهيز رسول خدا، به ياري خواهي از مهاجر و
انصار اقدام كرد ولي متأسفانه آنان به دلايل مختلف از جانبازي در راه امام دريغ ورزيدند، عافيت
طلبيدند و سكوت و تسليم اختيار كردند. امام بارها و بارها اين مطلب را بازگو كرد تا آيندگان عذر
وي را بدانند. بعد از بازگشت از جنگ نهروان از ايشان پرسيدند:

 

چرا با ابوبكر و عمر نجنگيدي آن چنان كه با طلحه، زبير و معاويه جنگيدي؟

 

امام فرمود:

 

رسول خدا(ص) با من عهد كرد: اگر ياور يافتي به سوي آنان بشتاب و با آنان بجنگ ولي اگر
ياور نيافتي، دست بكش و خون خود را حفظ كن تا مظلومانه به من ملحق شوي.

 

در عمل به عهد رسول خدا بعد از وفات ايشان و فراغت از تجهيزشان و جمع آوري قرآن،
دست فاطمه و حسن و حسين را گرفتم و به در خانه اهل بَدْر و سابقان در دين رفتم و آنان را به
حقم قسم دادم و به ياريم خواندم ولي جز چهار نفر: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر، كسي مرا اجابت
نكرد و (از اهل بيتم نيز) آنان كه ياورم در دين بودند: جعفر و حمزه، از بين رفته بودند و مانده
بودم بين دو آزاد شده اي كه تازه مسلمان بودند: عباس و عقيل.

 

قسم به آن كه محمد را بحق مبعوث كرد اگر آن روز كه با خويشاوندان تَيْم (ابوبكر كه از قبيله
تيم بود) بيعت شد، چهل نفر ياور داشتم، در راه خدا با آنان مي جنگيدم.
[2]

 

در خطبه شقشقيه نيز مي فرمايد:

 

در خطبه ديگري مي فرمايد:

 

بنابراين اگر امام ياوراني مي يافت هم قيام وظيفه او بود و هم در آن اوايل احتمال موفقيت
فراوان بود ولي متأسفانه امام ياوراني نيافت و نتوانست اقدامي كند و كودتا استقرار يافت.


دوران استقرار خلفا

با گذر زمان، خليفه اول توانست با روشهاي مختلف حكومتش را مستقر كند و بالاخره عموم

 


|129|

جامعه با يأس از تحول، در مقابل شرايط پيش آمده تسليم شد. امام علي(ع) نيز وقتي پذيرش
جامعه را ديد، براي حفظ كيان اسلام و وحدت امت اسلامي، مصلحت و وظيفه را در همراهي با
عموم جامعه ديد و علاوه بر بيعت، در مواقع لازم نيز به ياري حكومت، همت گماشت و با امر به
معروف، نهي از منكر، نصيحت، خيرخواهي و ارشاد به تصحيح روش حكومت پرداخت. از آن
به بعد نيز گرچه بارها صلاحيت و شايستگي منحصر به فرد خود را براي پذيرش حكومت و عدم
صلاحيت حاكمان را براي تصدي آن مسؤوليت اعلام كرد، ولي به رضايت و انتخاب عموم و
اكثر جامعه احترام گذاشت و اعلام كرد نسبت به حكومت تا زماني كه جور و ستم را پيشه نكند،
همراه خواهد بود. هنگام بيعت با عثمان فرمود:
"خوب مي دانيد كه من از هر كس به خلافت شايسته ترم و به خدا سوگند تا هنگامي
كه اوضاع مسلمين رو به راه باشد و در هم نريزد و به غير از من به ديگري ستم نشود،
همچنان خاموش و تسليم خواهم بود به اميد اجر و پاداش و از جهت زهد ورزيدن در
زر و زيوري كه شما براي رسيدن به آن مسابقه مي دهيد."> [5]

 

در دوران خلافت ابوبكر و عمر، امام صادقانه و از سر دلسوزي براي امت اسلام و انجام
وظيفه، از ياري حكومت در امور حق و دادن مشورتهاي كليدي در مواقع مهم اجتناب نورزيد. در
اين مدت گرچه بدعتهايي آشكار شد و اقداماتي ناصواب شكل گرفت ولي تلاش مي شد روند
كلي امور موافق خواست توده مردم و در جهت پيشرفت و اصلاح امور باشد. با تصدي حكومت
از طرف خليفه سوم، همان ظاهر روش حكومتي خليفه اول و دوم رها شد، بني اميه بر گردن مردم
سوار شدند و بيت المال ملك خصوصي خليفه فرض شد و مورد حيف و ميل بي حساب قرار
گرفت. با ظاهر شدن فساد در اركان حكومت، اعتراض عمومي از گوشه و كنار شروع شد. در اين
زمان امام(ع) گرچه در زمره معترضين بوده ولي سعي داشت خليفه را از ادامه روش ناصواب
خود باز داشته و به جلب رضايت عامه وا دارد ولي كوششهاي بسيار امام(ع) نتيجه نداد و بالاخره
شورش عمومي از كنترل خارج شد و به كشته شدن خليفه انجاميد.


پذيرش خلافت به هنگام مشاهده اقبال عمومي و اتمام حجت

همچنان كه متذكر شديم، امام(ع) بعد از وفات رسول خدا براي به دست آوردن خلافت
غصب شده خويش اقدام كرد و از مهاجر و انصار ياري طلبيد و اگر ياوراني مي يافت در قبال

 


|130|

حركت سقيفه اقدام مي كرد و آنان را سركوب مي نمود و حكومت الهي خود را كه مقبول عموم
بود و بيعت آنان را به همراه داشت، اقامه مي كرد ولي متأسفانه جامعه اسلامي بويژه خواص آن
روز با وجود علاقه به امام(ع) و اعتراف به حقانيت او، حاضر به اقدام و فداكاري نشده و
عملاً به حكومت خلفا رضايت دادند. وقتي امام(ع) رضايت عمومي را نسبت به حكومت
مشاهده كرد و براي اقامه حق خود ياوري نيافت، براي حفظ مصلحت امت اسلامي، با خليفه
بيعت كرد و از آن زمان به بعد هيچ گاه در صدد تصرف خلافت با استفاده از قواي قهريه بر نيامد و
فقط به تبليغ و معرفي خود به عنوان تنها فرد شايسته پذيرش منصب خلافت، بسنده كرد.
بعد از كشته شدن خليفه سوم، وقتي مردم به سراغ او آمدند، در ابتدا از پذيرش حكومت سر باز زد و
با معرفي روش حكومتي خود به آنان اعلام كرد كه تحمل حكومت عادلانه وي را نخواهند
داشت، پس به سراغ ديگري بروند اما با اين وجود مردم اصرار كردند و حجت بر امام تمام شد.
لذا حكومت را پذيرفت و بعد از آن نيز در مقابل همه مخالفان به اين اقبال عمومي و انتخاب
آگاهانه و مختارانه مردم استناد كرد و سرپيچي از اين حكومت منتخب را براي هيچ كس جايز
نشمرد. اقبال عمومي و هجوم مردم براي بيعت با امام(ع) بي نظير بود. بعضي بيانات امام در اين
زمينه به شرح زير است:
"[هنگام بيعت با من] مردم همانند شتران تشنه كامي كه به آب برسند و ساربان،
رهاشان ساخته و عقال از آنها بر گرفته باشد، بر من هجوم آوردند. به هم پهلو
مي زدند و فشار مي آوردند آن چنان كه گمان كردم مرا خواهند كشت يا بعضي به
وسيله بعضي ديگر از ميان خواهند رفت."> [6]
"همچون شتران و گوسفندان كه به فرزندان خود رو ميآورند به سوي من روي
آورديد، مي گفتيد: بيعت! بيعت! من دستم را مي بستم و شما آن را مي گشوديد، من آن
را از شما بر مي گرفتم و شما به سوي خود مي كشيديد. شما براي بيعت دستم را
گشوديد و من بستم، شما آن را به سوي خود كشيديد و من آن را برگرفتم، پس از آن
همچون شتران تشنه كه روز وعده آب به آبخورگاه حمله كنند و به يكديگر پهلو زنند
گرد هم ريختند. آن چنان كه بند كفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد و ضعيفان پايمال
گرديدند. سرور و خوشحالي مردم از بيعت با من چنان عمومي و فراگير بود كه حتي
كودكان به وجد آمده و پيران خانه نشين با پاي لرزان خود براي ديدار منظره بيعت به

 


|131|
راه افتاده بودند. بيماران براي مشاهده و شركت بر دوش افراد سوار شده و
دوشيزگان نو رسيده در آن مجمع حاضر بودند."> [7]
"ازدحام فراواني كه همچون يالهاي كفتار بود، مرا به قبول خلافت وا داشت. آنان از
هر طرف مرا احاطه كردند، چيزي نمانده بود كه (در اثر فشار زياد جمعيت و هجوم
آنان به سوي من) حسن و حسين زير پا له شوند و آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار
آورد كه مرا به رنج انداخت و ردايم از دو جانب پاره شد. مردم همانند گوسفنداني
(گرگ زده كه دور چوپان جمع شوند) مرا در ميان گرفته بودند."> [8]

 

اين وضعيت هجوم و اقبال بي نظير عمومي بود. از طرف ديگر بيعت با امام از روي بصيرت و
مشورت و انتخاب آگاهانه بود نه يك امر تحميلي و دفعي. امام در اشاره به تعبير خليفه دوم
در باره به قدرت رسيدن خليفه اول كه آن را "فلته" شمرده بود بر اين مطلب تأكيد ويژه داشت كه
بيعت با وي چنين نبوده است:
بيعت شما با من بي مطالعه و ناگهاني نبود.">

 

در بيان ديگري فرمود:

 

با وجود اين اقبال عمومي بي نظير و انتخاب آگاهانه امت، باز هم امام(ع) به آساني تسليم نشد
و تا تمام نكردن حجت بر آنان و تمام نشدن حجت بر خودش، پيشنهاد آنان را رد كرد. استدلال
امام(ع) براي نپذيرفتن حكومت و خلافت نيز واقعاً عجيب و جالب است. امام فرمود:

 


|132|
"مرا واگذاريد و ديگري را طلب كنيد. زيرا ما به استقبال چيزي مي رويم كه
چهره هاي مختلف و جهات گوناگون دارد. دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت
نمي ماند. چهره افق حقيقت را، ابرهاي تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناس
مانده است. آگاه باشيد اگر دعوت شما را اجابت كنم، طبق آنچه خود مي دانم با شما
رفتار مي كنم و به سخن اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نخواهم داد.
اگرمرا رهاكنيدمن هم چون يكي ازشماهستم وشايدشنواترازشماومطيع ترنسبت
به خليفه باشم. و من وزير باشم و مشاور (همچنان كه در دوران خلفا بودم) براي شما
بهتر است از اينكه امير باشم."> [11]

 

آري، امام(ع) گرچه حكومت را حق خود مي دانست چون منصوب از طرف خدا و پيامبر
بود و تنها فرد شايسته تصدي اين مقام، ولي با اين وجود وقتي اقبال عمومي متوجه او نبود، براي
به دست گرفتن حكومت اقدام قهرآميز نكرد و وقتي هم اقبال عمومي متوجه او شد، مردم را آگاه
كرد و هشدار داد كه حكومت او مطابق حكومتهاي پيشين نخواهد بود بلكه مطابق علم خود - كه
عالمترين افراد به اسلام است - عمل خواهد كرد و به توصيه ها و نظريه هاي ديگران كه ملاك حق
را همراه نداشته باشد، عمل نخواهد كرد، بنابراين تحمل حكومت او براي افرادي كه به روشهاي
ديگر خو كرده اند، سخت خواهد بود. از اين رو از آنان خواست به سراغ ديگري روند و او را به
خود وا گذارند ولي با اين همه، مردم از او روگردان نشدند و با اصرار و پافشاري خواستار پذيرش
خلافت توسط وي بودند و در اين حال حجت بر امام(ع) تمام شد و وظيفه خود را در پذيرش
حكومت ديد و فرمود:

 

با توجه به مطالب گذشته معلوم شد كه حكومت امام(ع)، تنها حكومتي بود كه بعد از پيامبر
خدا(ص) مورد اقبال عمومي واقع شد و عموم مردم و خبرگان آنان را پس از شور آزادانه و
آگاهانه اختيار كردند؛ نه قبل از امام چنين انتخاب آزادانه و آگاهانه اي سابقه داشت و نه بعد از امام
(جز انتخاب فرزندش امام حسن مجتبي عليه السلام) تكرار شد. حكومتهاي قبل و بعد از امام

 


|133|

همگي خود را بر مردم تحميل كرده بودند گرچه روش بعضي خدمت به مردم و رعايت حقوق
آنان بود و حكومت امام(ع) تنها حكومت مردمي بود.


نهي امام(ع) از بيعت شكني

امام(ع) به انتخاب عمومي احترام مي گذاشت و مخالفت با منتخب مردم يا پيمان شكني را
جايز نمي دانست و بعضي از بيانات امام(ع) در اين زمينه چنين است:

 

در شرايطي كه در جامعه آن روز به هر دليل، نصب علي(ع) به امامت و خلافت توسط
پيامبر(ص) ناديده گرفته شده بود و به آن تن داده نمي شد، صائب ترين شيوه آن بود كه خبرگان
مورد اعتماد عمومي به گزينش خليفه اقدام كنند. مهاجران و انصار باسابقه، هم از مقبوليت
بيشتري برخوردار بودند و هم نسبت به واجدان شرايط زعامت و رهبري آگاهتر بودند. طبيعي
بود كه با مرگ يك خليفه آن هم در آن زمان جمع كردن همه خبرگان جامعه در مركز خلافت و
برگزاري انتخاب عمومي ممكن نبود و بايد هر چه سريعتر خبرگان مركز خلافت تصميم گيري
مي كردند و خليفه بعدي را انتخاب مي نمودند. بعد از خلافت خليفه سوم، مهاجران و انصار دور
هم جمع شدند و بعد از مشورت كامل به اتفاق آراء امام(ع) را انتخاب كردند و انتخاب آنان به
شدت مورد توجه عموم واقع شد. البته طبيعي بود كه چند نفري هم در مركز خلافت و يا در
شهرهاي ديگر با اين انتخاب موافق نباشند ولي آنان حق نداشتند با اين انتخاب عمومي كه رأي
اكثريت قاطع مردم را با خود داشت مخالفت كنند. معاويه كه حاضر نبود حكومت علوي را
بپذيرد، از اطاعت سر باز زد و بهانه ها آورد از جمله در نامه اي خطاب به امام نوشت:

 

اگر تو بر اهل بصره و طلحه و زبير حجت داشتي كه با تو بيعت بسته اند و حق بيعت شكني
ندارند، چنين حجتي بر اهل شام و بر من نداري زيرا اهل شام و من با تو بيعت نكرده ايم.

 

امام در جواب نوشت:
"تفاوتي كه بين طلحه و زبير با خودت و بين اهل بصره با اهل شام تصور كرده اي،
صحيح نيست. زيرا بيعت و خلافت امر عمومي واحدي بيش نيست و (بدون دليل
موجه) حق اعمال نظر دوباره و تجديد نظر در آن وجود ندارد و كسي كه از آن خارج

 


|134|
شود طعن زننده است و كسي كه در آن بخواهد سستي و ترديد به خرج دهد،
سهل انگار به حساب مي آيد."> [14]

 

و در بيان ديگري خطاب به معاويه فرمود:

 

و باز هم خطاب به معاويه نوشت:


دوران حكومت

با انجام بيعت و پذيرش حكومت از جانب امام، اداره نظام اسلامي و سامان دادن به امر رعيت
بر عهده امام قرار گرفت و امام با اتخاذ روشهاي مدارا و اعمال خشونت، در مدت پنج سال
درسهاي فراواني در زمينه حكومت داري به جامعه بشري ارائه كرد.


چند نكته مهم

قبل از اينكه به روش امام(ع) در اعمال قهر يا مدارا از مصدر حكومت بپردازيم، لازم است
چند نكته را توضيح دهيم:


اول - تعريف قهر و مدارا:

منظور از اقدامات قهرآميز، اقدامات خشن و به كارگيري زور و شمشير براي پيشبرد منويات

 


|135|

است. اين به كار بردن زور و شمشير ممكن است به حق باشد و يا به باطل. در موارد به حق،
اعمال قهر ممكن است بهترين راه باشد يا راه بهتري غير از اعمال قهر وجود داشته باشد.
اعمال قهر و توسل به زور و شمشير به طور طبيعي در برابر مخالفان و متخلفان است. در مقابل
اعمال قهر، مدارا وجود دارد. در لغت در تعريف مدارا آمده است:

 

"داريته مداراةً" يعني با او به ملاطفت و ملايمت رفتار كردن. در حديث نبوي آمده است:
"من به مدارا با مردم مأمور شده ام همچنان كه به تبليغ رسالت مأمور گشته ام">
[17] و رسول خدا
فرمود: "رأس عقل بعد از ايمان به خدا، مداراي با مردم است"> [18] يعني ملايمت با آنان و معاشرت
نيكو با آنان و تحملشان تا زده نشوند و متنفر نگردند. [19]

 

با توجه به تعريف بالا، مدارا يعني تحمل مخالفتها و تأنّي در توسل به قهر و سعي و كوشش در
جذب افراد و بازداشتن آنان از اقدام براندازي عليه حكومت، بدون اينكه به قهر و سركوب آنان
متوسل شود. البته مدارا غير از سازش و مصانعه است. مداراكننده به هيچ وجه براي قانع كردن
مخالف و همراه كردن او با خودش، از عمل به حق دست نمي كشد و به سوي باطل متمايل
نمي شود و به بيان خود امام علي(ع) زماني كه به خاطر تقسيم عادلانه بيت المال مورد عتاب قرار
گرفت اشاره فرمود كه من نمي خواهم با ستمكاري پيروز گردم. يعني پرداخت وجه بيشتر به
اشراف، اجرا نكردن حدود بر آنان، پرداخت بيت المال به خويشاوندان (مثل تقاضاي عقيل)،
دادن منصب به افراد بي لياقت (مثل گماردن طلحه، زبير و معاويه) و ... ستم است و من
نمي خواهم هيچ گاه با ستمگري پيشرفت كنم.

 

مدارا يعني پرداخت كمترين هزينه براي دفع دشمن و تبديل معاند به مخالف و مخالف به
موافق. مدارا يعني تحمل جور و ستم مخالف مادامي كه اميد به هدايت او هست و خودداري از
سركوب قهرآميز او. در مدارا سخن از پرداخت رشوه مالي و منصبي، دست كشيدن از اجراي
حدود و احكام، بي توجهي به مقدسات و ارزشها و ... نيست بلكه صرفاً تحمل مخالف و تأنّي در
دست بردن به شمشير است.


دوم - قهر و مدارا؛

حكومت بر دو پايه استوار است، قهر و مدارا. هر كدام از اين دو لازم است و اگر در جايگاه
مناسب، به كار گرفته نشود، حكومت از استحكام مي افتد و معمولاً حكومتها از اين دو عامل بهره
مي گيرند ولي مهم تشخيص مورد مناسب اعمال آنهاست. حاكمان عادل موارد صحيح اِعمال قهر

 


|136|

و مدارا را به خوبي تشخيص مي دهند و در اِعمال قهر و مدارا، مطابق اصول و ضوابط ديني، عقلي
و انساني عمل مي كنند و براي آنها معيار، مصلحت جامعه و انسانها و رعايت اصول ديني و انساني
است نه مصلحت شخص حاكم يا بقاي حكومت او؛ ولي حكومتهاي فاسد، در استفاده از اين دو
عامل، پايبند ضوابط ديني نيستند و رعايت مصالح خودشان و حفظ حكومتشان اهميت دارد.
آنان آنچه از مدارا يا قهر كه سبب قوام و دوام حكومتشان باشد، اعمال مي كنند خواه مطابق
ضوابط شرعي و اصول انساني باشد و خواه نباشد.


سوم - اولويت مدارا؛

از ديدگاه امام علي(ع) در حكومت اصل بر اعمال مدارا است و حتي الامكان (تا زماني كه
دشمن در مقام براندازي نيست) بايد از اعمال قهر دوري گزيد، انسانها را بايد جذب كرد و به
طريق هدايت ارشاد نمود و از خطاي خطاكاران تا حد ممكن چشم پوشيد و با چشم پوشي و
اغماض، آنان را به رحمت خدايي اميدوار كرد و به توبه و ندامت و اصلاح واداشت و اگر همه
اينها كارساز نشد به قهر و خشونت متوسل شد چنانكه خود فرمود: "آخر الدواء الكَيّ". بيانات
امام در اين زمينه چشمگير است و سيره امام بهترين تابلوي تربيت از اين راه. به نمونه هايي از
سخن و عمل حضرت(ع) در اين راستا توجه فرماييد:

 

طلحه و زبير اولين كساني بودند كه پيمان شكستند و عليه حضرت دست به اسلحه بردند و با
كشتن بعضي از شيعيان ِبصره، بر آن شهر مسلط شدند. حضرت بسيار سعي داشتند بدون جنگ و
خونريزي آنان را به توبه و اصلاح فسادي كه بار آورده بودند وادارند ولي موفق نشدند. آن
حضرت در يكي از خطبه هايش فرمود:

 

هنگامي كه در صفّين مقابل معاويه صف كشيد، از وقوع درگيري كراهت داشت و مدتي
طولاني صبر كرد شايد توافقي اصولي حاصل شود به طوري كه بعضي اصحاب آن حضرت
اعتراضهاي نابجا كردند و حرفها زدند. امام(ع) در جواب آنان فرمود:
"اما اينكه مي گوييد آيا مصالحه در جنگ از ترس مرگ است؟ به خدا سوگند باك
ندارم كه خود به سوي مرگ روم يا مرگ به سوي من آيد و اما اگر تصور مي كنيد در

 


|137|
مبارزه با شاميان ترديد دارم، به خدا سوگند براي هيچ روزي جنگ را به تأخير
نينداختم مگر بدين اميد كه شايد گروهي از آنها به من ملحق شوند و به وسيله من
هدايت گردند و در لابه لاي تاريكيها پرتوي از نور من ببينند و اين (هدايت شدن
آنان) براي من محبوب تر از كشتن آنان در حال گمراهي است گرچه آنان خود به جرم
گناهانشان گرفتار مي شوند."> [21]

 

امام در سه جنگي كه برايش پيش آمد، يارانش را از ابتدا كردن به جنگ نهي كرد با اينكه
جنگ با آنها حق او بود ولي با اين وجود نمي خواست كسي باشد كه شروع به جنگ كند و علاوه
بر اين همه، در جنگها بعد از اصرار و پافشاري دشمن بر وقوع جنگ و درگيري و بي تابي ياران
در دفاع، يكي از يارانش را با قرآن به ميان ميدان مي فرستاد تا آنها را به حكميت قرآن فرا بخواند
و از جنگ و درگيري باز دارد ولي دشمنانش با كشتن دعوت كننده به قرآن هيچ راه مصالحه اي
باقي نمي گذاردند.
[22]

 

معاويه از پذيرش حكومت حق امام(ع) كه منتخب مردم هم بود، بدون دليل موجه ابا داشت
و حاضر به واگذاري شام نبود و طغيان و خيره سري پيشه كرده بود. امام بعد از بارها نامه نوشتن و
استدلال و احتجاج، باز هم براي اينكه بدون توسل به قهر او را به پذيرش حق وا دارد، جرير
بن عبدالله بجلي را به نزد او فرستاد تا او را قانع كند و جواب نهايي او را براي امام بياورد. مدت
اقامت جرير در شام طولاني شده بود و اصحاب امام بر اين گمان بودند كه جرير گول وعده ها و
مكر معاويه را خورده و نزد او مانده است و ديگر تعلّل فايده ندارد و بايد براي سركوبي معاويه
اقدام كرد و سپاه را به سوي شام گسيل داشت. امام در برابر نظر آنان فرمود:

 

هنگامي كه جنگ را تنها راه حل مي ديد، تا زماني كه ضروري بود آن را ادامه مي داد و هرگاه

 


|138|

ضرورت برطرف مي شد، از كشتن دشمن دست مي كشيد. تفاوت سيره آن حضرت در جنگ با
اهل جمل از يك طرف و با اهل صفين از طرف ديگر مؤيد اين ادعا است. در جنگ با اهل جمل،
حضرت دستور داد كساني را كه نمي جنگند، مجروحان و فراريان را نكشند و آنان را تعقيب
نكنند [24] ولي در صفين دستور داد حتي فراريان و مجروحان را هم مهلت ندهند. وقتي از علت
تفاوت اين دو سيره از امام هادي(ع) سؤال شد ايشان فرمود:
"اهل جمل بعد از اينكه امام و رهبرشان كشته شد، فرار كردند. آنان ديگر نه رهبري
داشتند و نه عده اي تا بدانان بپيوندند و فرار آنها براي يافتن فرصت دوباره براي
جنگ و حمله نبود. آنان با كشته شدن رهبرشان به دست كشيدن از جنگ راضي شده
و اسلحه را كنار گذارده بودند و هواي ادامه جنگ را نداشتند پس به حكم خدا بايد از
كشتن و آزار آنان دست كشيد ولي اهل صفين ياوراني داشتند كه با فرار، به آنان
مي پيوستند و امام و رهبري كه برايشان امكانات جمع آوري مي كرد و آنان را حقوق
و پاداش مي داد و ... (پس فراريان آنها هنوز هواي جنگيدن در سر داشتند و محارب
بودند و كشتن آنها لازم بود) بنابراين حكم اين دو گروه يكسان نيست."> [25]


چهارم - لزوم قدرتمندي حكومت؛

به طور طبيعي در هر جامعه اي افراد سركش و طغيان گري وجود دارد كه به حق خود قانع نبوده
و حاضر به انجام وظايف خود در قبال افراد و جامعه نيستند و منشأ فساد، ظلم و ستم مي باشند.
قدرتمندي حكومت، مانور قدرت و تهديد از راههاي مناسب براي مقهور كردن ظالمان و ستمگران
است تا فكر تجاوز را از مخيّله خود به در كنند. قرآن در فرمان تهيه امكانات دفاعي مي فرمايد:

 

امام در حكومت خود از اين اصل استفاده فراوان مي برد. ايشان به نيروي نظامي قوي و آماده با
امكانات لازم اهميت فراوان مي داد. هنگام اعزام قيس بن سعد براي حكومت مصر به او فرمود:

 

در عهدنامه به مالك اشتر مي نويسد:

 


|139|
"سپاهيان به اذن خدا دژ استوار رعيت، زينت واليان، عزت دين و راههاي امنيت
هستند، قوام رعيت جز به وسيله اينان ممكن نيست، از طرفي برقراري سپاه جز به
وسيله خراج امكان پذير نمي باشد زيرا با خراج براي جهاد با دشمن تقويت مي شوند
و براي اصلاح خود به آن تكيه مي نمايند و با آن رفع نيازمنديهاي خويش را
مي كنند."> [28]

 

علاوه بر تهيه نيروي نظامي و دفاعي لازم و مقتدر، تهديد طغيانگران نيز در همين راستا بود.
امام(ع) قبل از اينكه مجبور شود با مخالفان خود بجنگد، آنان را تهديد مي كرد و از سركشي و
مخالفت برحذر مي داشت. وقتي شنيد طلحه و زبير قصد پيمان شكني و فتنه دارند، به مسجد رفت
و خطبه خواند و آنان را از عاقبت سركشي و مخالفت برحذر داشت و در ضمن خطبه فرياد زد:
من همان ابوالحسن هستم كه تيزي مشركان را كند كردم و جماعتشان را پراكنده
ساختم و امروز هم با همان قلب (و شجاعت) با دشمن روبه رو مي شوم و من بر همان
وعده نصرت و ياري خدا هنوز پابرجا و اميدوارم.">

 

و اين جمله را زماني كه غضبناك بود، مي گفت و با اين جمله قصد يادآوري شجاعتهاي خود
در جنگها و به خاك انداختن پهلوانان عرب را داشت تا آنان با يادآوري آن شجاعتها بترسند و از
مخالفت دست بكشند.

 

در يك سخنراني ديگر فرمود:
"با شمشير برنده علاقه مندان به حق، كار آنان را كه به حق پشت كرده اند، خواهم
ساخت و با دستياري فرمان برادران مطيع، عاصيان و ترديدكنندگان در حق را براي
هميشه كنار خواهم زد."> [31]


پنجم - فرماندهان با تحمل و مدارا؛

در عين اينكه امام(ع) نسبت به ايجاد، تأمين و تدارك نيروي نظامي ِدفاعي عنايت ويژه
داشت و وجود آنان را براي حكومت ضروري مي دانست، با اين وجود دستور مي داد افرادي را

 


|140|

به فرماندهي نيروي نظامي نصب كنند كه از تحمل و ظرفيت بالايي برخوردار باشند و دير به خشم
آيند؛ زيرا اگر فرمانده و حاكم زود خشم و كم تحمل باشد، با ديدن كمترين تخلف به خشم مي آيد
و به قهر متوسل مي شود و اين خلاف خواست خدا و دستور دين است كه به مداراي حداكثر و قهر
حداقل دستور داده است.

 

امام در دستور به مالك اشتر مي فرمايد:


ششم - هشياري و قاطعيت؛

در عين اينكه امام(ع) اصل بر اعمال مدارا قرار داده بود ولي نسبت به اعمال و رفتار مخالفان
و دشمنان كاملاً مراقب و هوشيار بود و چنانچه دشمن را در مقام مخالفت مسلحانه، براندازي و
جنگ مي ديد، اجازه نمي داد هجوم آورد و او را در خانه اش محاصره كند و ...، بلكه با قوت و
قدرت و اقدام سريع فتنه را در نطفه خفه مي كرد و امكان مانور و قدرت نمايي را از دشمن
مي گرفت. به بيانات امام(ع) در اين زمينه توجه فرماييد. ايشان در مذمت سستي و بي رغبتي
اصحابش به جنگ با دشمنان دين خدا فرمود:

 

وقتي در صفين اصحاب معاويه شريعه و محل آب برداشتن از فرات را تصرف كردند و ياران
امام را از بهره برداري از آب منع كردند، امام خطاب به يارانش فرمود:

 

در خطبه ديگري بعد از دعوت به جهاد و بيان مقام والاي مجاهدان فرمود:
"بارها به شما گفتم: پيش از آنكه بر شما بتازند، بر آنان بتازيد زيرا به خدا قسم هيچ

 


|141|
قومي در پاشنه در خانه اش جنگ نكرد مگر اينكه ذليل شد."> [35]

 

وقتي طلحه و زبير سپاهيان و نيرويي آماده كردند و روانه بصره شدند، بعضي از افراد به
امام(ع) پيشنهاد مي دادند كه به كار آنها اهميت ندهد و آنان را واگذارد و تعقيبشان نكند. امام
ضرب المثلي زد به مضمون زير:

 

خطاب به اهل مصر نوشت:

 

در عهدنامه به مالك اشتر نوشت:

 

با توجه به موارد بالا، هر گاه اعمال قهر و خشم را در مواردي لازم و ضروري مي دانست از
دست بردن به شمشير ابا نداشت.


سياست مدارا

همچنان كه توضيح داديم، امام(ع) در روش حكومتي خود، اصل را بر اعمال سياست مدارا با
مخالفان قرار داده و از اعمال قهر و زور حتي الامكان ابا داشت. موارد اعمال مدارا از جانب
امام(ع) فراوان است كه اهم آنها به شرح زير مي باشد:

 


|142|


مدارا با مخالفان غير معاند

حكومتهاي قبل و بعد از امام(ع)، تحمل وجود مخالف را نداشتند و از افراد مخالف به زور
بيعت مي گرفتند و آنها را وادار به اطاعت يا سركوب مي كردند و از بين مي بردند ولي سيره امام در
اين زمينه بر مدارا بود. نمونه هايي از مداراي امام با مخالفان از اين قرار است:


1- مدارا با كساني كه از بيعت امتناع ورزيدند.

با وجود اقبال بي نظير عمومي، بعضي از افراد به دلايلي غير صحيح از بيعت با امام امتناع
كردند از جمله: سعد بن ابي وقاص، عبدالله بن عمر، حسّان بن ثابت، كعب بن مالك، سلمة بن مخلّد،
رافع بن خديج، فضالة بن عبيد، ابوسعيد خدري، محمد بن سلمه، نعمان بن بشير، زيد بن ثابت و
كعب بن عجره.
[39] برخورد امام با اين افراد مدارا بود و پيمان گرفتن بر اينكه به مخالفت عملي اقدام
نكنند.

 

سعد بن وقاص را به خدمت حضرت آوردند. حضرت به او فرمود: بيعت كن.

 

او گفت: تا زماني كه همه مردم با تو بيعت نكنند، من بيعت نمي كنم و از جانب من خطري شما
را تهديد نمي كند.

 

امام فرمود: او را رها كنيد. عبدالله بن عمر را آوردند. امام فرمود: بيعت كن.

 

او نيز گفت: تا زماني كه همه مردم بيعت نكرده اند، من بيعت نمي كنم.

 

امام فرمود: كفيلي بياور (كه مخالفت نكردن تو را ضمانت كند).

 

او گفت: كفيلي نمي شناسم.

 

مالك عرض كرد: اجازه بده گردن او را بزنم.

 

امام ضمن توبيخ مالك فرمود: رهايش كنيد، من خود او را كفالت مي كنم. [40]


2- مدارا با كساني كه در مظان اتهام بودند.

معمولاً حكومتها با كساني كه در مظان اتهام هستند، برخوردي شديد و قهرآميز دارند ولي
برخورد امام(ع) در اين زمينه نيز مداراگونه بود. از جمله كساني كه در مظان اتهام بودند، مي توان
طلحه و زبير را نام برد. آن دو از اولين كساني بودند كه با امام بيعت كردند ولي به خيال خود بايد
در حكومت امام سهيم مي شدند. امام(ع) بعد از بيعت دو اقدام مهم را در پيش گرفت كه آنان در
آن دو اقدام خود را متضرر مي ديدند. اقدام اول امام، گماردن كارگزاران امين و كاردان بود. آنان

 


|143|

كه خود را شايسته تصدي مقام خلافت مي دانستند از جانب امام(ع) به منصب امارت هم گمارده
نشدند و كساني ديگر حكم حكومت گرفتند كه از نظر آنان در درجه و رتبه پايين تري بودند.
اقدام دوم امام(ع) بازگرداندن حقوق به تاراج رفته بيت المال و تقسيم عادلانه آن در بين افراد
اجتماع بود. آنان كه تا آن زمان از بخششهاي بي حساب حكومت بهره مند بودند، به يكباره خود
را در معرض مصادره اموال ديدند و در تقسيم بيت المال از طرف حضرت نيز سهمي مساوي با
بقيه افراد دريافت كردند و اين براي آنان بسي ناگوار بود. در ابتدا ضمن ابراز ناخشنودي،
خواستار سهم متناسب با شأن خود در منصب و اموال شدند و حضوري يا با فرستادن واسطه اين
مطالب را به حضرت گوشزد كردند ولي جواب امام به آنها قاطعانه بود:
"به قسمت خدا راضي باشيد تا در باره شما فكر كنم و بدانيد كه من در اين امانتي كه
بر عهده ام است (حكومت) جز كسي را كه به دين و امانت داري اش اطمينان داشته
باشم، شريك نمي گردانم."> [41]
"اي بزرگان! از خدا و پيامبرش در باره امت بترسيد و نسبت به مسلمانان غائله و كيد
نخواهيد."> [42]
"اما اينكه مي خواهيد در امر حكومت با شما مشورت كنم! به خدا قسم من به
حكومت رغبتي نداشتم و اين شما بوديد كه مرا به پذيرش آن فرا خوانديد و بار آن را
بر دوش من نهاديد و من ترسيدم اگر تقاضايتان (در پذيرش خلافت) را رد كنم، در
بين امت اختلاف بيفتد و آن هنگام كه اين بار بر دوشم قرار گرفت، به كتاب خدا و
سنت رسول نظر كردم و آنچه آنها به من نماياندند، عمل نمودم و در اين زمينه تا به
حال (با وجود كتاب و سنت) محتاج رأي شما و غير شما نبوده ام و چنانچه در آينده
مطلبي پيش آيد كه حكم آن در كتاب و سنت نباشد و براي يافتن راه حل آن محتاج به
مشورت باشم، با شما مشورت خواهم كرد."> [43]

 

طلحه و زبير در گوشه و كنار نارضايتي خود را از سيره امام(ع) ابراز مي داشتند و از طرق
مختلف سخنان و تقاضاهاي ناحق را به گوش امام(ع) مي رساندند. اين تقاضاهاي نامشروع
امام(ع) را به خشم آورد پس به مسجد آمد و ضمن يك خطابه عمومي فرمود:
"مطيع خدا و رسول باشيد و هر كس سرپيچي كند، (بداند) همانا خداوند كافران را
دوست ندارد.">

 


|144|

 

سپس با صداي بلند فرمود:

 

"من ابوالحسن هستم." (و اين جمله را هر گاه خشمگين مي شد به عنوان تهديد مي فرمود تا
يادآور قهر و غضب و شدت او در جنگها باشد.)

 

بعد ادامه داد:

 

طلحه و زبير با مشاهده قاطعيت امام(ع) بر اجراي حق از رسيدن به آمال باطل خود مأيوس
شدند و به نيت غائله سازي و مشكل آفريني، قصد رفتن به مكه كردند و براي اجازه خروج گرفتن
به نزد امام آمدند، امام كه از نيت آنان آگاه بود، ابتدا به آنان اجازه نداد و بعد از اصرار آنان و
اظهارشان مبني بر اينكه فقط قصد زيارت خانه خدا را دارند، آنان را قسم داد و از آنان پيمان
گرفت كه بيعت نشكنند، كيد نورزند، در امت اختلاف نيندازند و بعد از عمره به مدينه بازگردند و
با گرفتن قسم و پيمان، آنان را اجازه داد ولي مي دانست كه قسم و پيمان خواهند شكست و
قصدشان راه اندازي غائله است.


3- مدارا با كساني كه اعلام مخالفت مي كردند قبل از اقدام براندازي

بسياري از افراد بودند كه حتي با حكومت امام(ع) اعلام مخالفت مي كردند ولي امام چنين
نبود كه فوري آنان را بگيرد و به زندان بيندازد يا به جلاد بسپارد بلكه با آنان روش مدارا و جذب
را پيشه مي كرد. راوي گويد خرّيت بن راشد خارجي پيش امام آمد و گفت:

 

"نه، به خدا قسم كه نه امرت را اطاعت مي كنم، نه پشت سرت نماز مي خوانم و فردا از تو جدا
خواهم شد."

 

امام(ع) او را از پيمان شكني بر حذر داشت و به مناظره دعوت كرد تا دلايل مخالفت خود را
مطرح كند و با شنيدن جواب و استدلال امام، قانع شود. خرّيت اظهار داشت فردا براي مناظره
مي آيم. او رفت و پيشنهاد امام را با اصحابش در ميان گذاشت و گفت كه تصميم دارد بدون انجام
مناظره از امام جدا شود. يكي از ياران امام خود را به امام رساند و ايشان را از تصميم خريت آگاه

 


|145|

كرد و عرض كرد:

 

يا اميرالمؤمنين! چرا او را دستگيري نمي كني و از وي (بر اقدام نكردن) پيمان و ميثاق
نمي ستاني؟

 

امام فرمود:

 

ابن ملجم از خوارجي بود كه امام را تهديد كرده بود و كساني پيشنهاد بازداشت او را داده بودند
ولي امام با توجه به سيره فوق اين پيشنهاد را رد كرده بود. مخالفان غير براندازي كه با اعتقاد و
مشي امام مخالف بودند، در حكومت امام از آزادي برخوردار بوده و در مجامع نظر خود را مطرح
مي كردند و امام(ع) نه تنها در برابر ابراز نظر مخالف آنان مدارا مي كرد بلكه حتي در مقابل
اهانتهاي آنان نيز تحمل و مدارا پيشه مي كرد. افرادي كه از بيعت شانه خالي كردند، كساني كه با
وجود بيعت از همراهي و ياري دريغ ورزيدند، كساني كه بعد از حكميت، در مقابل امام(ع)
ايستادند و حكميت را خلاف شمردند، همگي در حوزه حكومتي امام(ع) آزادانه زندگي
مي كردند و نظر مخالف خود را ابراز مي نمودند و تحمل و مداراي امام(ع) همه آنان را در بر
مي گرفت. البته اين تحمل و مدارا با قاطعيت و پافشاري بر مواضع اصولي همراه بود. نمونه بارز
مخالفان با نظر و حكومت امام، خوارج بودند. آنان بعد از واقعه حكميت، پذيرش حكميت را
مساوي كفر پنداشتند و خواهان توبه از اين گناه و جنگ با معاويه بودند. امام(ع) عقيده آنان را
باطل شمرد و حكميت را امري جايز و پيمان شكني ر ا ممنوع دانست. با توجه به اين مخالفت
نظري، آنان امام(ع) را مرتد شمردند و در مجامع عمومي اين نظر سخيف خود را اعلام مي كردند
و برخوردهاي اهانت آميز داشتند كه با مدارا و تحمل امام مواجه مي شد. بسيار مي شد كه مردي از
آنان در مسجد مي آمد و با فرياد بلند مي گفت:
"حكومت فقط از آن خداست گرچه ابوالحسن را خوشايند نباشد.">

 

مردم به امام مي گفتند چرا به جانب آنان نمي روي و آنان را نابود نمي كني؟

 

روزي امام در حال نماز به قرائت قرآن مشغول بود كه ابن الكواء وارد مسجد شد و با آواز بلند
به تعريض، اين آيه را تلاوت كرد:

 


|146|

 

"وَ لَقَدْ اُوحِيَ اِلَيْك وَ اِلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِك لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكوُنَنَّ مِنَ الخاسِرين؛ [46]

 

به تو و پيامبران پيش از تو وحي شده كه اگر شرك بورزي، عملت نابود خواهد شد و از
زيانكاران خواهي بود."

 

و امام با سماحت و بزرگواري عمل كرد و اجازه تعرض به او را نداد. [47]

 

يكي از خوارج بعد از شنيدن سخنان عالمانه امام در واقعه اي گفت: خدا او را كافر بميراند،
چقدر فقيه است! ياران امام(ع) از جا پريدند تا او را به قتل برسانند ولي حضرت آنان را مانع شد و
فرمود: عجله نكنيد او دشنامي داده كه يا بايد با دشنامي قصاص كنيد و يا گناه او را ببخشيد.
[48]

 

خوارج در نماز جماعت امام شركت نمي كردند و نماز جماعت جداگانه داشتند، گاهي در
مسجد در خلال نماز يا سخنراني حضرت شعارهاي تند مي دادند. اخلال مي كردند و امام اعلام كرد
تا وقتي دست به شمشير نبرده ايد و در جمع ما هستيد از سه حق برخورداريد:

 

اول- شما را از وارد شدن به مساجد و اقامه نماز (حتي جداگانه) مانع نمي شويم.

 

دوم- حق شما را از بيت المال قطع نمي كنيم.

 

سوم- تا زماني كه شروع به جنگ نكنيد، با شما نمي جنگيم. [49]


4- مدارا در برابر سستي مردم

امام بخصوص در اواخر حكومت با سستي و اهمال مردم مواجه بود. اين سستي، نتيجه
توطئه هاي پي در پي و رنگارنگ دشمنان، جنگهاي تحميلي جمل، صفين و نهروان، تبليغات
دشمن و عوامل فراوان ديگر بود، گرچه امام در موارد متعدد از اين سستي ها به شدت انتقاد كرده
و آنان را توبيخ نمود ولي در اين زمينه هرگز دست به خشونت نزد و با مدارا افراد را به اطاعت و
جديت دعوت كرد.

 

در خطبه اي امام خطاب به مردم فرمود:
"چه اندازه با شما مدارا كنم به مانند مدارا كردن با شتران نوباري كه از سنگيني بار
پشتشان مجروح شده و همانند جامه كهنه و فرسوده اي كه هر گاه گوشه اي از آن را
بدوزند از سوي ديگر پاره مي گردد ... من مي دانم شما را چه چيز اصلاح مي كند و
كجي شما را راست مي گرداند لكن اصلاح شما را با فاسد شدن خود جايز نمي دانم.
خدا نشانه ذلت را بر گونه شما بگذارد و بهره هاي شما را نابود سازد. آن گونه كه به
باطل متمايل و با آن آشناييد، به حق آشنايي نداريد و آن چنان كه در نابودي حق

 


|147|
مي كوشيد، براي از بين بردن باطل قدم بر نمي داريد."> [50]
"به خدا قسم شما را ابتدائاً و مكرر، پنهان و آشكار، شب و روز و صبح و عصر به
جهاد با دشمن دعوت كردم ولي دعوت من جز بر فرار و روگرداني شما نيفزود. آيا
موعظه و دعوت به هدايت و حكمت به شما فايده نمي رساند؟ من مي دانم چه چيز
شما را اصلاح مي كند ولي حاضر نيستم با فاسد شدن خود شما را اصلاح كنم."> [51]
"اي اهل كوفه با مواعظ قرآن شما را عتاب كردم ولي فايده اي به من نرساند. با شلاق
در تأديب شما كوشيدم ولي برايم استقامت نيافتيد و شما را با تازيانه اي كه بدان
حدود اقامه مي شود عقاب كردم ولي رعايت نكرديد و مي دانم كه شمشير شما را
اصلاح مي كند ولي سزاوار نمي دانم با فاسد شدن خود شما را اصلاح كنم."> [52]
"لكم عليَّ اِنْ خفتموني أن اؤمّنكم و ان خفتكم ان اسيّركم؛ [53]
بر عهده من است اگر از من در هراس هستيد شما را ايمن گردانم و اگر از شما در
هراسم با شما مدارا كنم."

 

نكته خيلي مهم برخورد امام(ع) با بعضي از كساني است كه به خاطر شبهه ها و ترديدهايي كه
داشتند از ياري وي و شركت در جنگها در ركاب ايشان خودداري مي كردند. امام توجيه آنان را
قبول مي كرد و حتي از بعضي كساني كه در جنگ همراه او شركت نكرده بودند، به جهت ياري
نكردن دشمنانش تمجيد كرد.

 

بعضي از افرادي كه با امام بيعت نيز كرده بودند از همراهي با امام در جنگ جمل خودداري
ورزيدند. امام آنان را احضار و سؤال كرد:

 

آيا شما خون كساني را كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كرده و سپس بيعت مي شكستند،
(مانند طلحه و زبير كه بيعت كردند و بعد بيعت شكستند) مباح مي شمرديد؟

 

آنان جواب مثبت دادند. پس امام سؤال كرد كه چرا حالا از جنگ به همراه او با دشمنش
خودداري مي ورزند و حال آنكه پيمان بسته اند؟

 

جواب دادند: ما تو را خطاكار نمي دانيم و نمي گوييم كه تو حق جنگ با بيعت شكنان را نداري
و لكن ما در جايز بودن جنگ با اهل نماز شك داريم.

 

مالك گفت: اي امير مؤمنان! اجازه بده اين سرپيچي كنندگان از همراهي با تو را با شمشير
بزنم. ولي امام او را منع كرد.
[54]

 


|148|

 

در جنگ جمل امام(ع) در بين كشتگان به جنازه عبدالله بن حكيم بن حزام برخورد و با
مشاهده او گفت:

 

بيانات امام در عهدنامه به مالك اشتر در مورد مدارا با رعيت و دوري از خشم و غضب، قابل
توجه است. ايشان خطاب به مالك مي فرمايد:
"باد دماغت را فرو بنشان، و شدت و قدرت بازو و تيزي زبانت را در اختيار بگير و
براي در امان ماندن از زيان ِتندي زبان و تيزي خشم و قدرت بازو، از عجله، سرعت
و اعمال قدرت قبل از فرو نشستن خشم و تسلط بر نفس بپرهيز.
هرگز از عفو و بخششي كه نموده اي پشيمان مباش و از كيفري كه نموده اي به خود
مبال و نسبت به كاري كه برايت پيش مي آيد و راه چاره دارد، سرعت به خرج مده.
مگو من مأمورم، امر مي كنم و بايد اطاعت شود كه اين موجب داخل شدن فساد در
قلب، خرابي دين و نزديك شدن تغيير و تحول در قدرت است. هرگاه در اثر قدرت و
حكومتي كه داري، كبر و ابهت و خودبزرگ بيني در تو حاصل شد، بر عظمت ِقدرت و
ملك خداوند كه مافوق توست نظر بيفكن. مردم عيوبي دارند كه والي به پوشاندن
آنها سزاوارتر است. در صدد مباش كه عيب پنهاني آنها را كشف كني بلكه وظيفه تو
آن است كه آنچه برايت آشكار شده اصلاح كني.
نسبت به مردم زيردست همچون حيوان درنده اي مباش كه خوردنِ آنان را غنيمت
شمري زيرا آنان يا برادران ديني تو هستند يا انسانهايي شبيه تو در خلقت كه گاه از
آنان لغزشهايي سر مي زند و بيماريهايي (اخلاقي و رواني) بر آنان عارض مي گردد
و به عمد يا خطا كارهايي به دستشان جاري مي شود. در اين موارد از عفو و گذشت
خودآن مقداربه آنان عطاكن كه دوست داري خداوندبه توعنايت كندزيراتومافوق آنهاوولي امر مافوق تو و خدا بالا دست بر همه است.

 


|149|
زنهار از خون ريختن به ناحق، زيرا هيچ چيز در نزديك ساختن كيفر انتقام، بزرگ
ساختن مجازات، سرعت زوال نعمت و سقوط حكومت، همچون ريختن خون ناحق
نيست."> [56]


قهر و خشم مقدس

در مدت كوتاه حكومت امام علي(ع)، حمله و تهاجمي از طرف دشمنان خارجي صورت
نگرفت كه امام براي دفع آن اقدام كند. همچنين امكان اقدامات تبليغي گسترده نيز فراهم نشد كه
دشمنان خارجي مانع تبليغ شوند و آن حضرت ناچار شود براي از بين بردن موانع تبليغ، دست به
شمشير ببرد. امكان جهاد آزاديبخش و ياري مظلومان تحت ستم در خارج از محدوده حكومت
نيز براي امام پيش نيامد. اقدامات قهرآميز امام در دوران كوتاه حكومت فقط براي مقابله با
دشمنان داخلي بود؛ كساني كه براي براندازي حكومت امام متوسل به زور شدند و تلاش فراوان
امام براي قانع كردن آنان و وادار نمودنشان به پذيرفتن حكم قرآن يا مخالفت مسالمت آميز
بي نتيجه ماند و براي دفاع از حق، چاره اي جز مقابله و سركوب آنان نبود. علاوه بر آن امام در
مقابل متجاوزان به حقوق عمومي و تخلف كنندگان از عدل و انصاف نيز شدت به خرج مي داد و
تازيانه امام بر فرق آنان فرود مي آمد همچنان كه حاكمان و واليان نيز با اقدامات قهرآميز امام
مواجه بودند. براي روشن تر شدن سيره امام به شرح بيشتر اقدامات قهرآميز امام مي پردازيم.


1- پيمان شكنان برانداز

همچنان كه گذشت تعدادي از افراد سرشناس از بيعت كردن با امام(ع) سر باز زدند ولي اعلام
كردند كه اقدام براندازانه نيز نخواهند داشت. امام نيز با آنان مدارا كرد و علاوه بر آنكه آنها را
وادار به بيعت نكرد و به زندان نينداخت، از حقوق عمومي نيز محروم ننمود.

 

در مقابل اينان، گروه ديگري بودند كه امام ناچار شد با آنان در افتد و آنان را در هم بكوبد.
گروه پيمان شكن ستمگري كه براي از بين بردن حكومت حضرت(ع) اقدام كردند.

 

طلحه و زبير دو نفر از بزرگان آن روز جامعه اسلامي بودند كه همراه بقيه مردم بلكه پيشاپيش
همه حكومت امام را پذيرفتند و با وي بيعت كردند ولي بعد از مدت كوتاهي، عدالت ِامام را تاب
نياوردند و پيروي از هواي نفس و زياده طلبي، آنان را به پيمان شكني وا داشت. امام هرچه آنان
را نصيحت كرد و از عواقب مخالفت، پيمان شكني و اقدام براندازانه برحذر داشت، فايده نبخشيد.
بالاخره آنان گروهي را دور خود جمع كردند و روانه بصره شدند و در آنجا به غدر و مكر بر

 


|150|

فرماندار امام و شيعيان مخلص تاختند و جمعي را به شهادت رساندند. امام در مورد لزوم سركوبي
آنان فرمود:
"پرده نشين حرم پيامبر را در برابر ديدگان خود و ديگران قرار دادند و با كساني كه
همگي به اطاعت من گردن نهاده و بدون اجبار از روي رغبت بيعت كرده بودند، به
فرماندار، خزانه داران و مردم حمله بردند و گروهي از آنان را شكنجه كردند و
گروهي را با حيله كشتند. به خدا سوگند اگر جز بر يك مسلمان دست نمي يافتند و
فقط او را بي گناه مي كشتند، قتل همه آنها بر من حلال بود زيرا در حضور آنها و بدون
اينكه اعتراضي كنند و يا با دست و زبان از آن مظلوم دفاع نمايند، او كشته شده بود و
حال اينكه اينان گروهي از مسلمانان را - به تعداد خودشان - كشته اند."> [57]

 

و در تشويق سپاهيان براي جنگ با اهل جمل فرمود:

 

امام قبل از اينكه اهل جمل به بصره برسند و مرتكب آن جنايات گردند به عامل خود - عثمان
بن حنيف - نوشت:


2- ستمگران سركش

دومين گروهي كه با برخورد قهرآميز امام(ع) مواجه شدند، معاويه و اصحاب او بودند. آنان
حاضر نبودند به حكومت اميرالمؤمنين(ع) كه مطابق ضوابط دين و منتخب مردم بود، گردن نهند
و راه خيره سري و طغيان پيشه كرده بودند. همان طور كه گذشت امام(ع) بهانه معاويه را نپذيرفت

 


|151|

و با استدلال محكم و متين او را به اطاعت از امام منتخب مردم موظف شمرد و بعد از اينكه او را
در خيره سري و طغيان مصرّ يافت، براي سركوب او اقدام كرد. امام در باره لزوم جنگ با افراد
طاغي، ستمگر و سركشي همچون معاويه فرمود:
"اين مورد را زير و رو كردم و همه جوانب آن را سنجيدم ديدم چاره اي نيست جز
اينكه با آنان بجنگم يا به آنچه پيامبر آورده (دين و قرآن) كافر شوم."> [60]


3- خوارج خشونت طلب

سومين گروهي كه امام(ع) چاره اي جز سركوب آنان نديد، خوارج بودند. خوارج جمعي از
اصحاب امام بودند كه در صفين فريب مكر و خدعه معاويه را خوردند و امام را وادار به قبول
حكميت كردند. هنوز مركّب قرار حكميّت خشك نشده بود كه پشيمان شدند و قبول حكميت را
شرك پنداشتند و به خيال خود از آن شرك توبه كردند و از امام نيز خواستند كه توبه كند! و جنگ
با معاويه را از سر بگيرد. امام در جواب آنها اظهار داشت كه هم قبول حكميت و تعيين حَكَم،
مخالف قرآن و شركت در كار خدايي نيست و هم اينكه وفاي به عهد و پيمان واجب است و بايد
تا به انجام رسيدن حكميت و اظهارنظر حكمين صبر كنند و آنگاه مطابق شرايط تصميم بگيرند
ولي آنان كه اسير جهل، جمود و تحجّر بودند، استدلالهاي محكم امام را نمي فهميدند و در برابر
منطق متين ايشان تسليم نمي شدند. بعد از بازگشت امام از صفين، اين گروه به طور علني از اجتماع
مسلمانان فاصله گرفته و راه اختلاف در پيش گرفتند. آنان حتي از توهين و جسارت به امام(ع)
نيز ابا نداشتند و در مجالس خصوصي و عمومي به حضرت(ع) تعرض مي كردند ولي با اين همه
امام تا زماني كه آنان دست به خشونت نزدند، با آنان مدارا مي كرد . متأسفانه اين گروه جاهل و
متعصب، فقط خود را مسلمان دانستند و هر كس را مخالف عقيده آنان بود، مشرك و خونش را
مباح مي شمردند
[61] و بر همين مبنا در جامعه اسلامي ايجاد ناامني كردند و يكي از اصحاب باوفاي
امام و همسرش را به شهادت رساندند.

 

با اين اقدام جنايت كارانه، حجّت امام بر آنان تمام و اعمال قوه قهريه عليه آنان لازم شد. امام
به زياد بن حفصه كه مأمور پي گيري امر خوارج شده بود نوشت:
"آنان را تعقيب كن و از مأمن و مأواي آنان خبر گير چه اينكه آنان مسلمان
نمازگزاري را كشته اند. هرگاه به آنان رسيدي، آنان را به سوي من برگردان و اگر
سرپيچي كردند با آنان بجنگ و از خداوند براي غلبه بر آنان ياري بخواه زيرا آنان از

 


|152|
حق جدا شده و خون مردم را ريخته و راهها را ناامن كرده اند و السلام."> [62]

 

و وقتي خود حضرت در نهروان با آنان روبه رو شد در مورد قتل ابن خباب از آنان سؤال كرد
و آنان به كشتن وي اعتراف كردند و گفتند: همان طور كه او را كشتيم، تو را هم مي كشيم!

 

امام فرمود:
"به خدا قسم اگر همه اهل دنيا به كشتن ابن خباب اين گونه اقرار كنند و بر آن راضي
باشند و من قدرت كشتن همه آنان را داشته باشم، همه آنان را خواهم كشت."

 

آنگاه رو به اصحابش كرد و فرمود:
"بر آنان حمله كنيد كه من اولين حمله كننده بر آنان هستم.">

 

و بعد از گفتن اين جمله با ذوالفقار به سختي بر آنان حمله كرد. [63]

 

البته لازم به ذكر است كه خوارج حدود دوازده هزار نفر بودند كه هشت هزار نفر از آنان با
شنيدن سخنان متين امام و اتمام حجت ايشان، از اقدام خود پيشمان شدند و توبه كردند ولي چهار
هزار نفر از آنان بر جهالت و طريق ناصواب خود پافشاري نمودند و جز به جنگ راضي نشدند و
امام نيز با آنان جنگيد و جز چند نفر فراري همگي آنان را به قتل رساند. اين گروه با اينكه
انسانهاي متعبد، نماز شب خوان و قاري قرآن بودند ولي به خاطر همان قشري نگري، جمود و
تحجر با امام در افتادند. البته جنگيدن با آن انسانهاي زاهد ِپيشاني پينه بسته نماز شب خوان، چنان
كار مشكلي بود كه هيچ كس غير از امام را جرأت بدان نبود و امام بر اين اقدام خود افتخار كرد و
فرمود:


4- برهم زنندگان امنيت اجتماع

امام(ع) نسبت به امنيت اجتماعي اهميت فوق العاده قايل بود و وقتي اين امنيت در نقطه اي از
حكومت حضرت(ع) به مخاطره افتاد، فرياد توبيخ آميز وي بلند شد و مسلمانان را به شدت مورد
سرزنش قرار داد به طوري كه چنين سرزنشي در هيچ مورد ديگري از امام مشاهده نشده است.

 

ايشان فرمود:
"اين فرد غامدي (فرمانده مهاجمان از بني غامد بود) است كه سپاهش به (شهر

 


|153|
مرزي) انبار حمله كرده و حسان بن حسان بكري (فرماندار شهر) را كشته و سربازان
و مرزبانان را از آن سرزمين بيرون رانده اند. به من خبر رسيده كه يكي از آنان به
خانه زن مسلمان و زن غير مسلماني كه در پناه اسلام بوده، وارد شده و خلخال،
دستبند، گردن بند و گوشواره هاي آنها را از تنشان بيرون آورده است در حالي كه آنها
هيچ وسيله اي براي دفاع جز گريه و التماس كردن نداشته اند و مهاجمان بدون اينكه
حتي يك مجروح بدهند و قطره خوني از آنها بريزد، با غنيمت فراوان باز گشته اند.
اگر به خاطر اين حادثه، مسلماني از روي تأسف بميرد، ملامت نخواهد شد و از نظر
من سزاوار و بجاست."> [65]


5- حكومتيان متخلّف

امام(ع) نسبت به اعمال و رفتار حاكمان منصوب خود دقت فراوان داشت و از دو جهت بر
آنان سخت مي گرفت. جهت اول از جهت سستي در انجام وظايف حكومتي و جهت دوم از
جهت ظلم و ستم بر رعيت و مردم. از هر دو مورد حاكمان منصوب با برخورد قهرآميز امام
مواجه شدند.

 

ابوموسي اشعري حاكم منصوب كوفه بود. امام براي جنگ با اهل جمل به سوي بصره روان
بود، وقتي به نزديكي كوفه رسيد، فرستادگاني به سوي كوفه روانه كرد تا حكم امام را به ابوموسي
ابلاغ كنند و از او بخواهند رزمندگان كوفي را براي كمك امام اعزام كند. متأسفانه ابوموسي به
دلايل مختلف از همراهي با امام و رو در رويي با عايشه، طلحه و زبير ابا داشت و جنگيدن با آنان
را خوش نداشت، از اين رو حكم امام را اجرا نكرد و مردم را از شركت در آن جنگ بازداشت.
امام(ع) سعي فراوان كرد تا او را قانع كند و چند بار افراد سرشناس را براي قانع كردن او فرستاد
ولي او بر سرپيچي و عقيده ناصحيح خود استوار بود. امام در يكي از نامه ها خطاب به او نوشت:

 

در نامه ديگري او را با تندي خطاب كرد و حكم عزل او را صادر فرمود و نوشت:

 

يا بن الحائك ... يا عاضّ اير ابيه ... اعتزل عملنا مذؤوما مدحوراً فان فعلت و الا فاني قد
امرتهما (فرستادگان) ان ينابذاك علي سواء ان الله لايهدي كيد الخائنين فان ظهرا عليك قطعاك
ارباً ارباً؛
[67]

 


|154|

 

"يابن الحائك" و "يا عاضّ اير ابيه" (دو دشنام هستند) از حكومت ما كناره بگير رانده شده
و مذمت شده، اگر كنار رفتي كه هيچ والّا به فرستادگان دستور داده ام كه بر تو بتازند و بدان كه
خداوند كيد خائنين را به نتيجه نمي رساند. اگر آن دو بر تو پيروز شوند، تو را قطعه قطعه خواهند
كرد."

 

و بالاخره مالك را روانه كوفه كرد و مالك، ابوموسي را از حكومت عزل كرد و از شهر اخراج
نمود. البته امام(ع) بيش از اين با ابوموسي برخورد نكرد و او بعد از جمل به كوفه بازگشت و در
آن مقيم بود و موضع مخالف داشت و حتي مردم را از شركت در صفين هم باز مي داشت.

 

بعضي از حاكمان منصوب امام نيز بودند كه مرتكب ظلم به رعيت مي شدند و امام با آنان
برخورد شديد داشت. در عهدنامه به مالك اشتر فرمود:


6- اصناف متخلف و افراد شرور و بزهكار

اصناف، تجّار، بازاريان، خريداران و فروشندگان ارزاق عمومي و مايحتاج روزانه مردم بايد
از جانب حكومت كنترل شوند و متخلفان، از شلاق و تنبيه در هراس باشند تا جرأت تخلف نكنند
و زندگي را بر مردم سخت و طاقت فرسا نسازند. امام(ع) در دوران حكومت خود شلاق تنبيه در
دست داشت و آن را فقط براي كوبيدن بر سر افراد مذكور به دست گرفته بود. ايشان هر روز
ساعتي را در بازار مي چرخيد و كساني را كه در كسب و خريد و فروش تقلب مي كردند، تنبيه
مي كرد.
[69]

 

روزي مردي قصه پرداز و معركه گير را در مسجد ديد كه معركه گرفته بود، او را با تازيانه زد و
از مسجد بيرون كرد.
[70]

 

مأموران مردي رابه خدمت ايشان آوردندكه استمناكرده بود.امام ابتداآن قدرباشلاق به دستهايش زدكه
دستهايش قرمز شد آنگاه هزينه ازدواج او را از بيت المال پرداخت. (تا زمينه
گناه و تخلف او را از بين ببرد.)
[71]

 

نصراني تازه مسلمان شده اي را به خدمت امام(ع) آوردند به جرم اينكه گوشت خوك كباب

 


|155|

كرده است. او عذر آورد كه تازه از مريضي خلاص شده ام و اشتياق زياد به گوشت خوك داشتم.
حضرت فرمود: اگر از آن خورده بودي بر تو حد جاري مي كردم ولي چون نخورده اي فقط تو را
تنبيه مي كنم تا دوباره هوس اين كار را نكني. [72]

 

مردي مي گويد: روزي در وضوخانه كوفه بودم كه شخصي آمد و كفشهايش را كناري گذاشت
و تازيانه اش را روي آنها قرار داد و آمد تا وضو بگيرد. بر او فشار آوردم و او (در اثر اين فشار)
بر روي دو دست به زمين افتاد. از جاي بلند شد، وضو گرفت و پس از آن با تازيانه اش سه بار بر
سرم كوفت و گفت:

 

"فشار نده، چون دست و پاي مردم مي شكند آن وقت بايد جريمه بپردازي."

 

از مردم در مورد هويت او پرسيدم، گفتند: "اميرالمؤمنين" است. [73]

 

در موارد مذكور امام(ع) از قهر و زور استفاده كرد و با شمشير و تازيانه به سركوب دشمن و
تنبيه متخلف پرداخت. در پايان مناسب است با ذكر جملاتي از امام(ع) در باره لزوم كاربرد قهر
و شمشير براي مقابله با ستم نوشته را به پايان بريم.

 

"اي مؤمنان، هر كس ظلم و ستم يا كار زشتي را كه مردم بدان دعوت مي شوند مشاهده كند، و
آن را با قلبش انكار نمايد، سلامت اختيار كرده و گناهي بر او نيست و آن كس كه با زبان و بيان هم
انكار كند، مأجور هم خواهد بود و مقامش از نفر اول بالاتر است و هر كس علاوه بر قلب و زبان، با
شمشير به انكار كردن برخيزد تا نام خدا اوج گيرد و نام ظالمان سرنگون گردد. او به راه حق
هدايت يافته و بر آن گام گذارده و نور يقين در قلبش تابيده است.">
[74]

 

اين اجمالي بود از روش و سيره امام اميرالمؤمنين(ع) در پيش گرفتن مدارا يا اعمال قهر؛ اميد
است با شناخت بهتر و دقيق تر سيره حضرت(ع) و پيمودن آن، در تعالي دين و حكومت اسلامي
موفق باشيم.

پي نوشت ها:
[1] - المراجعات، سيدعبدالحسين شرف الدين، ص262 -
263، نامه 54، چاپ بيروت، 1402ه….
[2] - بحارالانوار، ج29، ص417 - 420. [3] - خطبه 3 نهج البلاغه (خطبه شقشقيه). (عبارات
نهج البلاغه از نهج البلاغه صبحي صالح گرفته شده و

ترجمه ها نيز غالباً از ترجمه المعجم المفهرس لالفاظ
نهج البلاغه، توسط آقايان محمدرضا آشتياني و محمّد
جعفر امامي گرفته شده است.)
[4] - نهج البلاغه، خطبه 26. [5] - همان، خطبه 74. [6] - همان، خطبه 54. [7] - همان، خطبه 229.

 


|156|
[8] - همان، خطبه 3. [9] - همان، خطبه 136. [10] - بحارالانوار، ج33، ص144. [11] - نهج البلاغه، خطبه 92. [12] - همان، خطبه 3. [13] - بحارالانوار، ج32، ص32. [14] - همان، ح33، ص78. [15] - همان، ج32، ص368. [16] - همان، ج33، ص81. [17] - تحف العقول، ابن شعبه حرّاني، ص48. [18] - همان، ص42. [19] - مجمع البحرين، طريحي، ج2، ص29 و 30، انتشارات
اسلامي.
[20] - نهج البلاغه، خطبه 137. [21] - همان، خطبه 55. [22] - شرح ابن ابي الحديد، ج5، ص196. [23] - نهج البلاغه، خطبه 43. [24] - بحارالانوار، ح32، ص210 و 214. [25] - بحارالانوار، ج33، ص444. [26] - انفال (8)، آيه 60. [27] - بحارالانوار، ج33، ص534. [28] - نهج البلاغه، نامه 53. [29] - بحارالانوار، ج32، ص60. [30] - نهج البلاغه، خطبه 25. [31] - همان، خطبه 7. [32] - همان، نامه 53. [33] - همان، خطبه 56. [34] - همان، خطبه 51. [35] - همان، خطبه 27. [36] - همان، خطبه 6. [37] - همان، نامه 62. [38] - همان، نامه 53. [39] - بحارالانوار، ج32، ص7. [40] - همان، ص8. [41] - همان، ص6.

 

[42] - همان، ص25. [43] - همان، ص21 - 22. [44] - همان، ص21. [45] - همان، ص407. [46] - زمر (29)، آيه 65. [47] - تجلي ولايت، ص609. [48] - نهج البلاغه، حكمت 420. [49] - تجلي امامت، ناظم زاده، ص611. [50] - نهج البلاغه، خطبه 69. [51] - بحارالانوار، ج34، ص14. [52] - همان، ص14. [53] - همان، ج32، ص19. [54] - همان، ص60. [55] - همان، ص208. [56] - نهج البلاغه، نامه 53. [57] - همان، خطبه 172. [58] - بحارالانوار، ج32، ص171. [59] - همان، ج29، ص67. [60] - نهج البلاغه، خطبه 54. [61] - جاذبه و دافعه علي(ع)، شهيد مطهري، ص126. [62] - بحارالانوار، ج33، ص409. [63] - همان، ص355. [64] - نهج البلاغه، خطبه 92. ر.ك: جاذبه و دافعه علي(ع)، ص154 - 156. [65] - همان، خطبه 27. [66] - بحارالانوار، ج32، ص85. [67] - همان، ص78. [68] - نهج البلاغه، نامه 53. [69] - كافي، كليني، ج7، ص297. [70] - همان، ص268. [71] - همان، ص265. [72] - همان. [73] - وسايل الشيعه، ج18، ص583. [74] - نهج البلاغه، كلمات قصار، 373.


تعداد نمایش : 8008 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما