صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
عضویت
انگيزه هاى مخالفت با حكومت علوى
انگيزه هاى مخالفت با حكومت علوى تاریخ ثبت : 2012/02/06
طبقه بندي : ,35,
عنوان : انگيزه هاى مخالفت با حكومت علوى
مولف : نبي اللّه ابراهيم زاده آملي
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|311|

انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي

 

نبي اللّه ابراهيم زاده آملي

مقدمه

1- حسادت ورزي و برتري جويي نسبت به خاندان پيامبر

2- كينه توزي و انتقامجويي اعراب و قريش

3- هواپرستي و خودخواهي

4- عدم تحمل عدل علوي

جنگ جمل و انگيزه هاي برپاكنندگان آن

فزون طلبي و امتيازخواهي

انگيزه واهي خونخواهي عثمان

رياست طلبي، انگيزه اصلي شورش ناكثين

زمينه هاي جنگ صفين و انگيزه قاسطين

سوداي تشكيل امپراطوري اموي، انگيزه اصلي معاويه

فتنه مارقين، از جهل و جمودشان سرچشمه مي گرفت

سستي و ناپايداري در دفاع از حق

 



مقدمه

امام علي بن ابي طالب(ع)، علاوه بر خلافت و جانشيني منصوص از رسول گرامي
اسلام(ص)، پس از كشته شدن خليفه سوم، در تاريخ بيست و پنجم ذي حجه سي و پنج هجري
(ششصد و چهل و چهار ميلادي)
[1]، با همه استنكافش از پذيرفتن حكومت و خلافت، با اقبال
عمومي و اصرار آنان براي پذيرش منصب حكومت ظاهري، مواجه شد، و با بيعت آنان و در
رأس همه، بيعت اصحاب پيامبر از مهاجران و انصار، عملاً متصدي امر حكومت و خلافت بر
مسلمانان گرديد.

 

در باره حكومت ظاهري امام علي(ع) و به تعبير ديگر، حكومت علوي، چند مسأله از
مسلّمات تاريخي است.

 

نخست اينكه امام(ع) در فضاي كاملاً آزاد سياسي - اجتماعي و با اقبال عمومي و اشتياق
توده هاي مردم مسلمان و بيعت از روي ميل و اختيار آنان، به حكومت رسيد؛ چون، مردم پس از
پشت سر گذاشتن دوران سخت و تلخ حكومت پيشينيان و انواع تبعيضها، بي عدالتيها و فساد و
تباهي، به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه نجاتشان از آن اوضاع نابسامان و جوّ تبعيض آميز و
ستم آلود، پايان دادن به دوران حكومت خليفه پيشين و تعيين خليفه جديد است، لذا پس از وي،
به در خانه وصي و جانشين بحق پيامبر(ص) حضرت علي(ع) روي آوردند و دست بيعت به
سويش گشودند و به طور جدي، خواهان حكومت علوي بودند و در برابر عدم پذيرش امام(ع)

 


|312|

اصرار ورزيده و آن حضرت را بر اجابت درخواست خود در تنگنا قرار دادند. امام(ع) در اين
باره فرموده است:

 

"ازدحام فراواني كه مانند يالهاي كفتار بود [به هم فشرده و انبوه] مرا به قبول خلافت وا
داشت. آنان، از هر طرف، مرا احاطه كردند [و] چيزي نمانده بود كه دو نور چشمم زير پا له شوند!
آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت و ردايم از دو سو پاره شد!
مردم همانند گوسفنداني [گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند مرا در ميان گرفتند.]
[2]

 

مانند شترهاي ماده اي كه به فرزندان خود روي آورند، به سوي من روي آورديد و مي گفتيد:
"بيعت!بيعت!".من،دستم رابستم وشماآن رامي گشوديد.من،آن راازشمابرمي گرفتم وشما
به سوي خود مي كشيديد."
[3]

 

طبري نيز نقل مي كند كه امام علي(ع) در برابر اصرار مردم بر بيعت، فرمود: "اين كار - بيعت
- را نكنيد. اگر من، وزير و همكار امام مسلمانان باشم، بهتر از اين است كه امير و حاكم بر
مسلمانان باشم."، اما آنان گفتند: "به خدا سوگند! ما، تو را رها نمي كنيم تا اين كه با تو بيعت
كنيم.">
[4]

 

دوم اينكه امام(ع) پيش از اين، براي رسيدن به امامت و حكومت ظاهري و زعامت سياسي -
كه آن را حق مسلّم خود مي دانست - از هر گونه تلاش و اقدام ممكن، خودداري نورزيد، اما پس از
قتل عثمان، با وجود اقبال عمومي و اصرارشان براي حكومت و زعامت سياسي، از پذيرش آن
ابا ورزيد. راز اين اكراه و امتناع چيست؟

 

راز اين امتناع، براي پژوهندگاني كه از اوضاع آن مقطع زماني آگاهي دارند و از روحيات و
ويژگيهاي شخصيتي امام علي(ع) نيز شناختي، هر چند اجمالي، دارند، روشن است؛ زيرا، منصب
خلافت و حكومت ظاهري براي آن حضرت، يك هدف و يك ارزش اصيل نبود تا آن را به هر
قيمتي كه شده و در هر شرايط سياسي و اجتماعي بپذيرد و از پذيرفتنش نيز خوشحال شود، بلكه
حكومت، براي آن بزرگ پيشواي ديني و برترين اسوه كمالات انساني و الهي، چنان كه خودش
بارها بار فرمود
[5]، وسيله اي براي پياده كرده احكام نوراني اسلام ناب محمدي(ص) و نشر و تبليغ
فرهنگ غني قرآني و بسط عدالت همه جانبه سياسي و اجتماعي و اقتصادي و رفع تبعيض و ستم
از جامعه اسلامي بود.

 

امام(ع) با ارزيابي اوضاع موجود و ملاحظه دگرگونيهايي كه در جامعه به وقوع پيوسته و ضد

 


|313|

ارزشها، جايگزين ارزشها شده و مردم از فرهنگ اصيل اسلام ناب محمدي و احكام قرآني
فاصله گرفته بودند، به خوبي مي دانست كه حكومت كردن بر چنين جامعه اي و سامان دادن
اوضاع نا بسامان اجتماعي و رفع تبعيض و فساد و بي عدالتي ها و باز گرداندن اوضاع به وضعيت
دوران پيامبر(ص) كاري بس دشوار و بلكه محال است، بنابراين، از پذيرش حكومت خودداري
مي كرد.

 

دشواري تغيير اوضاع، از آنجا ناشي مي شد كه از يك سو، عموم مردم، با فضاي آلوده و
وارونه دوران حكومتهاي پيشين، بويژه دوران عثمان، خو گرفته بودند و آماده پذيرش احكام
اسلام ناب و رعايت اصول ارزشي و عدالت اجتماعي و اقتصادي نبودند و از سوي ديگر،
كارگزاران نظام حكومتي - كه همگي، به جا مانده از دوران حكومت عثمان و يا خلفاي پيش از او
بودند و بسياري از آنان -‌ اگر نگوييم همه آنان - دستشان در اخذ و مصرف بيت المال، به نحو
دلخواه، باز بود و در اين زمينه، فعال مايشاء بودند، به هيچ قيمتي حاضر نبودند از شغلها و پستهاي
آب و نان دار خود دست بكشند و مطيع امام(ع) - كه تنها به ارزشها فكر مي كرد - گردند.

 

اين، واقعيتي است كه در بسياري از سخنان امام(ع) به آن تصريح شده است:

 

سوم، اينكه با وجود همه پشتيبانيهاي مردمي و اصرار و پافشاري آنان بر بيعت و ياري امام
علي(ع) همان گونه كه پيش بيني مي شد - و امام نيز از آن آگاهي كامل داشت - پس از آغاز
حكومت و برداشتن نخستين گامهاي اصلاحي و اقدامات اساسي براي اصلاح ساختار حكومتي و
دفع تبعيض و ستم از مردم، فتنه ها و مخالفتها، يكي پس از ديگري، مانند طوفاني سهمگين،
وزيدن گرفت و اوضاع سياسي - اجتماعي جامعه را در هم ريخت، به طوري كه حكومت كوتاه
حضرت، به جنگ و ... سپري شد.

 

اكنون پس از اين توضيحات، به طرح و بررسي علل و انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي
مي پردازيم. در بيان انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، سعي ما بر اين است كه آنها را با

 


|314|

ملاحظه پيشينه تاريخي و مقطع زماني شكل گيريشان طرح كنيم؛ زيرا، چنان كه خواهيم ديد،
بخشي از اين مخالفتها، پيشينه تاريخي دارد و چنين نيست كه پس از تشكيل حكومت علوي،
يكباره پيدا شده باشد.

 

برخي از مهمترين انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، عبارت است از:


1- حسادت ورزي و برتري جويي نسبت به خاندان پيامبر

از انگيزه هاي مهم مخالفت با حكومت علوي كه ريشه دار هم بوده و به عصر پيامبر
اكرم(ص) و شايد پيش از اسلام برمي گردد و مربوط به قبايل عرب و بويژه برخي قبايل قريشي
مكه
[7] است، حسادت ورزي و حس رقابت و برتري جويي نسبت به پيامبر(ص) و خاندان پاك
او(ع) است.

 

بررسيهاي تاريخي نشان مي دهد كه بسياري از اقوام و قبايل عرب، خصوصاً برخي از قبايل
قريش و در رأس آنان بني اميه، بنا به انگيزه يادشده، هيچ گاه با پيامبر و خاندانش - كه از
"بني هاشم" بوده اند - خوب نبوده و پيوسته نسبت به آنان به دليل تعصب قومي و قبيلگي، رشك
مي ورزيدند و بغض و كينه شان را در دل داشتند و بر اين اساس، هرگز مايل نبودند كه فردي از اين
خاندان، به حكومت برسد و بر آنان حكم راند.

 

از اين رو، پس از قتل عثمان و آغاز بيعت مردم با امام علي(ع) بسياري از قريشيان، يا با آن
حضرت بيعت نكردند و يا اگر بنا به انگيزه هاي سياسي، مجبور شدند با او بيعت كنند، در باطن،
دشمني و بغض او را در دل مي پروراندند و از همكاري با حكومت علوي سر باز زده و پيوسته
مترصد ضربه زدن به او و براندازي حكومتش بوده اند.

 

براي همين است كه مي بينيم سر نخ بسياري از توطئه ها، فتنه ها، آتش افروزيها عليه حكومت
علوي، در دست افراد و گروه ها و احزابي از همين اعراب و قريشيان مقيم مكه و مدينه است.

 

اشراف و طوايف قريش، پس از بعثت پيامبر(ص) نه تنها به آن حضرت ايمان نياوردند،
بلكه پيوسته مي كوشيدند او را از هدفش برگردانند و از ادامه رسالتش بازدارند. در مكه، قصد جان
حضرت را كردند و پس از هجرت ايشان به مدينه، جنگهاي فراواني عليه پيامبر(ص) راه اندازي
كردند.

 

در سال هشتم هجرت هم كه با انبوه سپاه اسلام در مكه مواجه شدند و با اينكه مجد و عظمت

 


|315|

پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان را ديدند و عفو و گذشت آن حضرت نيز شامل حال آنان شد، اما
مشركان قريش و همپيمانان آنان و در رأس آنان، اشراف و سران قبايل، به سركردگي ابوسفيان،
از روي ترس و زير برق شمشير سپاه اسلام تسليم شدند؛ زيرا، به دليل روحيه برتري جويي و
تعصب خشك قومي و قبيلگي، برايشان سخت بود كه زير بار آيين محمدي(ص) بروند و سلطه
و حاكميت و آقايي و سروري آن حضرت را - كه از بني هاشم بود - بپذيرند. آنان، از اينكه افتخار
آقايي و سروري بر عرب، نصيب فردي از طايفه آنان نشده است، ناراحت بودند و نسبت به
پيامبر(ص) حسادت مي ورزيدند، اما از آنجا كه قادر به انتقال منصب الهي نبوت و رسالت - كه از
نظر آنان، رياست و حكومت بر جزيرة العرب به حساب مي آمد، نه صرف يك مسؤوليت و
منصب الهي جهت هدايت بشر - به خاندان خويش نبوده اند، به مسأله جانشيني و خلافت پس از
آن حضرت مي انديشدند و براي تصاحب آن، سرمايه گذاري كردند. با اعلام ولايت حضرت
علي(ع) از سوي پيامبر(ص) حسادت و كينه ورزي قريشيان نسبت به پيامبر و خاندانش دو
چندان شد و آن ان در محافل و مجالس حزبي و گروهي خود، نسبت به علي(ع) توطئه چيني كرده
و به دنبال آن با رواج شايعات و ايراد تهمتها عليه او، به تخريب شخصيت وي پرداختند تا بلكه
بتوانند او را از چشم پيامبر(ص) و مسلمانان بيندازند. در ادامه اين سناريوي شوم، در آخرين
لحظات حيات پيامبر(ص)، از وصيت كتبي آن حضرت در باره خلافت و جانشيني علي(ع)
جلوگيري كردند.

 

پس از ارتحال پيامبر(ص) و در حالي كه علي(ع) با همراهي برخي از اصحاب راستين
پيامبر، مشغول كفن و دفن آن حضرت بودند و عموم مسلمانان هم در فراق از دست دادن
بزرگترين پيشواي خود به سوگ و ماتم نشسته بودند، همين باند قريش و بويژه آل ابوسفيان، با
شتاب هرچه بيشتر و بدون درنگ، در "سقيفه بني ساعده" به همراهي برخي انصار، گرد هم
آمدند و به رغم آن همه تصريح و تأكيد و توصيه پيامبر(ص) به جانشيني علي(ع)، كسي ديگر را
به خلافت برگزيدند و براي او، از ديگران بيعت گرفتند. به حدي اين بيعت گرفتن، با شتاب و غير
طبيعي بود كه بنا به نقل منابع اهل سنت، بعدها، عمر، به آن اعتراف كرد و آن را فاقد هر نوع
ارزش و اعتبار دانست.
[8]

 

در انتخاب خليفه دوم، حتي شيوه به اصطلاح شورايي را رعايت نكردند و به صِرف اينكه
ابوبكر، در روزهاي آخر عمر و در بستر بيماري، وصيت كرده كه خليفه پس از من، عمر است،
[9]

 


|316|

او را به خلافت برگزيدند.

 

پس از سپري شدن دوران خلافت عمر، جريان انتخاب خليفه بعدي را نيز طوري زمينه سازي
كردند كه باز فردي از ميان قريش "عثمان" به خلافت رسيد.
[10]

 

آنگاه كه مردم خود به پاخاستند و براي نجات از تبعيضها و ستمها و فساد اداراي و مالي
حكومت عثمان و كارگزارانش، او را به قتل رسانيدند و علي(ع) را به خلافت برگزيدند، باز همين
قريشيان نتوانستند امام علي(ع) را به عنوان فردي از خاندان پيامبر(ص) و از بني هاشم، بر
منصب حكومت تحمل كنند، لذا از نخستين روزهاي شروع حكومتش، مخالفتها و فتنه انگيزيها
و انواع تحركات منفي عليه حكومت علوي را آغاز كردند.

 

براي اينكه نوشتار ما، مستندتر باشد، چند نمونه تاريخي و سند روايي را در تأييد و تحكيم
آنچه بيان شد، ارائه مي كنيم.

 

نمونه نخست، سخنان خود مولا علي(ع) است. ايشان در باره انگيزه مخالفت قريش با آن
حضرت و حكومتش فرموده است:
قريش با ما كينه جويي و دشمني نمي كند جز براي اينكه خداوند، ما را به رهبري و
سروري ايشان برگزيد و ما، آنان را زير فرمان خويش كشيده ايم.">

 

سپس امام(ع) دو بيت شعر انشا كرده كه مرادش اين است كه قريشيان، به بركت ما (پيامبر و
خاندانش) به ثروت و منزلت و شخصيت رسيدند، ولي اكنون حرمت ما را پاس نداشته و ما را
نشناخته و با ما به جنگ برخاسته اند.

 

نمونه دوم، داستان گفت و گوي عمار ياسر با مردي از قريش به نام عبدالله بن ابي ربيعه
مخزومي بر سر خلافت و جانشيني پيامبر(ص) است. آن مرد قريشي، به عمار ياسر مي تازد كه:

 

"اي پسر سميه! از حد خود تجاوز كردي! تو را چه كار به اينكه قريش براي خود فرمانروا تعيين
مي كند؟".
جالب اينجاست كه اين گفت و گو، در پيش چشم بسياري از مهاجران انجام گرفت و
هيچ كدام از آنان اين سخنان ابن ربيعه را تقبيح نكردند!
[12]

 

نمونه سوم، گفتار سركرده قريشيان و بني اميه، (ابوسفيان) است. پس از اينكه نقشه از پيش
طراحي شده آنان براي انتخاب عثمان به خلافت، عملي شد و او، حاكم مسلمانان گرديد، همگي،
در خانه ابوسفيان اجتماع كردند. ابوسفيان، در حالي كه در آن هنگام، چشمانش را از دست داده

 


|317|

بود، رو به حاضران كرد و گفت: "آيا بيگانه اي ميان شماست؟"، گفتند: "نه.". گفت: "اي
فرزندان اميه! خلافت را چون گويي از دست بني هاشم برباييد! قسم به آنكه ابوسفيان به آن
سوگند مي خورد! نه عذابي، نه حسابي، نه بهشت و جهنمي در كار است و نه رستاخيز و قيامتي!"

 

پس از اين اجتماع، ابوسفيان به همراه مردي راه افتاد تا او را به قبر حمزه سيدالشهداء و
عموي پيامبر(ص) برساند تا عقده دلش را خالي كند. هنگامي كه كنار قبر حمزه قرار گرفت، رو
به قبر حمزه كرد و گفت: "اي ابوعماره! حكومتي كه با ضرب شمشير به دست آورديد، امروز،
بازيچه دست غلامان ما شده است!" سپس به قبر حمزه لگد زد.
[13]

 

مقصود ابوسفيان اين بود كه بني اميه و قريشيان، با محمد(ص) و خاندان او، براي سلطنت و
حكومت مبارزه كرده و شمشير زدند، حكومتي كه اينك در دست بني اميه است و آل
محمد(ص) از آن محرومند!


2- كينه توزي و انتقامجويي اعراب و قريش

يكي ديگر از انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، كينه توزي و انتقامجويي است. اين
انگيزه، در تاريخ گذشته ريشه دارد و به جنگهاي صدر اسلام برمي گردند. امام علي(ع) در دفاع از
پيامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبليغ و نشر اسلام ناب محمدي(ص)، تعدادي از سران و
سردمداران شرك و كفر را به هلاكت رساند. از اين رو، بسياري از اعراب و قريشياني كه در
جنگها، از نزديكان خويش، كساني را از دست داده بودند، كينه حضرت را به دل گرفتند. آنان،
اين كينه را پنهان نمي داشتند بلكه در محافل و مجالس ابراز مي كردند و پيوسته در صدد
انتقامجويي از آن حضرت بوده اند.

 

گرچه در دوران انزواي سياسي امام علي(ع) و سكوت او، تا حدودي، آن حضرت را
فراموش كرده بودند و زمينه اي براي ابراز كينه و انتقامجويي آنان از امام(ع) فراهم نبود، ولي با به
دست گيري خلافت از سوي حضرت، آن كينه هاي ديرينه و حس انتقامجويي - كه مانند آتشي
زير خاكستر مانده بود - دوباره در دلهاي بيمار و عليل دشمنان پيامبر و اهل بيتش(ع) شعله ور
شد.

 

ابن ابي الحديد معتزلي، شارح نهج البلاغه، در باره كينه توزي قريشيان نسبت به آن حضرت
سخني دارد كه جالب است. اجمال سخن او، چنين است:

 


|318|
"تجربه، ثابت كرده كه گذشت زمان، موجب فراموشي كينه ها و خاموشي آتش حسد
و سردي دلهاي پركينه مي شود ... ولي بر خلاف انتظار، روحيه مخالفان علي(ع) پس
از گذشت ربع قرن (بيست و پنج سال) عوض نشد و عداوت و كينه اي كه از دوران
پيامبر(ص) نسبت به علي(ع) داشتند، كاهش نيافت و حتي فرزندان قريش و
نوباوگان و جوانان آنان كه شاهد حوادث خونين معركه هاي اسلام نبوده اند و
قهرمانيهاي امام(ع) را در جنگهاي بدر، احد، ... بر ضد قريش نديده بودند، بسان
نياكان خود، سرسختانه، با علي(ع) عداوت ورزيدند و كينه او را در دل كاشتند."> [14]

 

به عنوان نمونه، در روزهاي بيعت امام(ع) يكي از همين اعراب قريشي به نام وليد بن عتبه به
علي(ع) گفت: پدرم، در روز بدر، به دست تو كشته شد و ديروز، برادرم (عثمان) را حمايت
نكردي - تا او كشته شد -، همچنان كه پدر سعيد بن العاص، در روز بدر، به دست تو كشته شد و
مروان را، نزد عثمان، خفيف و خوار كرده، سبك عقل شمردي. اگر نگوييم سبب اصلي و مهم،
ولي يكي از اسباب ِبغض و كينه و مخالفت افرادي نظير ابوموسي اشعري، اشعث بن قيس
(منافقان و حاميان دروغين امام(ع))، مروان بن حكم، عبدالله بن عمر، سعد بن ابي وقاص و نيز
بسياري از صحابه ديگر از مهاجران و بويژه سران ناكثين و قاسطين، از علي(ع) اين بود كه
بستگانشان، در جنگها، به دست آن حضرت كشته شده بودند.
[15]

 

اين واقعيت، در فرازهايي از دعاي ندبه نيز آمده است. براي نمونه، بخش زير از مفاتيح
الجنان (ترجمه مرحوم الهي قمشه اي) نقل مي شود:

 

در راه خدا، خونهاي سران و گردنكشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان و پهلوانانشان را
به قتل رسانيد و سركشان آنها را مطيع و متقاعد ساخت و (در نتيجه) دلهاي آنان را - نسبت به
خود - پر از حُقد و كينه از واقعه جنگهاي بدر و خيبر و حنين و غير آنها ساخت (كه در اين جنگها،
بزرگانشان با شمشير علي(ع) به خاك هلاكت افتادند و بازماندگانشان، كينه علي(ع) را در دل
گرفتند و در اثر آن كينه پنهاني) بر دشمني او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او (هر قومي به
بهانه اي) هجوم آوردند، تا اينكه (علي(ع)) ناگزير شد با عهدشكنان امت (مانند طلحه و زبير)،
ظالمان و ستمكاران (مانند معاويه و يارانش) و خوارج (مرتدان از دين، در نهروان) به جنگ
برخيزد (و بسياري از آنان را بكشد).

 


|319|


3- هواپرستي و خودخواهي

يكي از انگيزه هاي مخالفت با امام علي(ع) و حكومتش، هواپرستي و خودخواهي و
دنياطلبي است. اين انگيزه زشت و نفساني، از آنجا ناشي شده كه مخالفان حكومت علوي با توجه
به شناختي كه از پيشواي پرهيزكاران و نيكان عالم داشتند، به خوبي مي دانستند كه اگر حكومت
علوي پا بگيرد و امام(ع) قدرت اجرايي كافي پيدا كند، اجازه دنياطلبي و تعدي به بيت المال را به
آنان نمي دهد.

 

يكي از انگيزه هاي مهم مخالفان بيعت با امام، مانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابي وقاص و اسامة
بن زيد بن حارثه و نيز جمعي از انصار، مانند زيد بن ثابت و حسان بن ثابت (شاعر) و مسلمة
بن مخلد و محمد بن مسلمه و نعمان بن بشير (كه بعدها به معاويه پيوست) و كعب بن عجره و كعب
بن مالك (متصدي جمع آوري صدقات از سوي عثمان كه با رضايت خليفه، آنها را براي خودش
برمي داشت!) و ... اين بود كه آنان مي دانستند كه در حكومت علوي، به مانند حكومت خلفاي
پيشين، بويژه عثمان، از جايگاه ويژه و امتيازات خاص سياسي و اجتماعي و مالي و طبقاتي
برخوردار نخواهند بود. از اين رو نه تنها خودشان بيعت نكردند، بلكه مانع بيعت ديگران با امام
شدند.
[16]

 

امام علي(ع) آن هنگام كه اين افراد، از بيعت با او سر باز زده و مخالفت خويش را با
حكومتش اعلام داشتند، فرمود:

 

شورشها و فتنه گري افراد مانند اثير بن عوف شيباني با جمعي ديگر و هلال بن علقمة بن تيم
الرّباب و اشهب بن بشير و سعيد بن نفيل تيمي و خريت بن راشد و ... بايد در همين جهت توجيه و
تفسير كرد؛ زيرا، آنان، افرادي خودخواه و سركش و عصيان گر بودند كه در راه ارضاي نفسيات و

 


|320|

دستيابي به خواسته هاي شخصي و گروهي خود، در برابر حكومت عدل علوي ايستادند و فتنه و
آشوب به پا كردند. [18]

 

امام علي(ع) در سخنان زير، به نقش هواپرستي در ايجاد فتنه، اشاره كرده است:
همواره، آغاز پيدايش فتنه ها [و انگيزه فتنه گري] پيروي از هوسهاي آلوده و احكام
و قوانين مجعول و اختراعي است، احكامي كه با كتاب خدا مخالفت دارد و جمعي بر
خلاف آيين حق به حمايت از آن برمي خيزند.">


4- عدم تحمل عدل علوي

چنانكه پيشتر اشاره شد، امام علي(ع) تنها خليفه اسلامي بود كه براي نخستين بار در تاريخ
خلافت اسلامي، از راه انتخاب و گزينش آزاد و در فضايي به دور از فشار و تهديد و اكراه، با بيعت
اكثريت قريب به اتفاق اقشار مختلف مردم مسلمان به خلافت و حكومت رسيد. امام(ع) در
همان آغاز بيعت مردم با ايشان، تصريح كرد و تأكيد ورزيد كه مرا به حال خود واگذاريد و به
سراغ شخص ديگري برويد؛ چون، من شيوه حكومتي خلفاي پيشين را قبول ندارم و هدفم از
پذيرش حكومت، صرفاً اجراي عدالت همه جانبه اسلامي و رفع هر گونه تبعيض و ستم در امور
مالي و غير آن و حركت در چهارچوب كتاب خدا و سنّت راستين پيامبر(ص) بر اساس فهم
خودم، نه آنچه را كه خلفاي پيشين و شيخين مي فهميدند و اجتهاد مي كردند، است و نيز در راه
تحقق اصول ارزشي اسلام و پياده كردن احكام و قوانين قرآن و سنت پيامبر اكرم(ص) ذره اي
شك و ترديد به خود راه نداده و هرگز سستي و سازش نخواهم كرد.

 

اين اهداف حكومت علوي و شيوه هاي اجرايي اعلام شده، در واقع، همان چيزي بود كه
مردم، حداقل بخش عظيمي از آنان، خواستار تحقق آن بودند و براي دستيابي به آن - كه در واقع
احياي همان شيوه حكومتي پيامبر خدا(ص) و اهداف عالي رسالت او بود - با امام(ع) بيعت
كردند، اما تحمل عدالت علوي، چقدر سخت و گرانبار بود، كه اكثريت بيعت كنندگان، از طبقه
خواص و كثيري از همان توده مردم ستم كشيده و انس گرفته با فضاي تبعيض آميز و فسادآلود
دوران خلافت پيشين، تاب تحمل آن را نداشتند و زير بار آن نرفتند و در برابر امام(ع) ايستادند

 


|321|

و در اجراي آن كارشكني كردند و با فتنه انگيزان طمّاع و دنياخواهان و رياست طلبان، همسو و
همراه شدند و شورشها و جنگهايي را عليه حكومت علوي به راه انداختند.

 

امام(ع) در هيچ حالتي حاضر نشد تا در دستيابي به اهداف اعلام شده حكومتش، يعني
گسترش عدالت اسلامي و زدودن آثار تبعيض و ستم از جامعه و اجراي احكام و قوانين اسلامي،
اندكي سستي و نرمش به خرج دهد و تا آخر هم بر اين ايده پافشاري كرد، به طوري كه جان عزيز
و گرامي خويش را در راه تحقق آرمانهاي مقدس و متعالي اش فدا كرد.

 

براي آگاهي بيشتر و دقيق تر از فضاي حاكم بر جامعه اسلامي آن روز و اينكه امام علي(ع)
وارث چه اوضاع ناهنجار اجتماعي و وضعيت اسفبار و آشفته حكومتي بود، ضرورت دارد كه
شرحي هر چند كوتاه از آن دوران تاريك و نابسامان سياسي - اجتماعي به جا مانده از قبل ارائه
كنيم.

 

محيطي كه امام(ع) از حكومت دوازده ساله عثمان و بلكه از حكومت خلفاي پيشين، به ارث
برد، از يك سو، محيطي سرشار از فراواني نعمت و غنايم جنگي ِبه دست آمده از فتوحات
لشكريان اسلام و پيشرفت مسلمانان در كشورهاي مختلف بود و از سوي ديگر، اين همه ثروت
و غنايم به دست آمده، به خوبي، توزيع نمي شد و در تقسيم اموال، تبعيض صورت مي گرفت. از
اواخر حكومت خليفه دوم و در طي دوران حكومت عثمان، سنت پيامبر(ص) در تقسيم
بيت المال، رعايت نمي شد و گروهي زورمند و متنفذ و يا وابسته به خاندان خلافت و نيز
كارگزاران حكومتي، بر اموال دولتي و غنايم جنگي، چنگ انداخته بودند و بيشترين سهم را به
خود اختصاص مي دادند و تنها، سهم ناچيزي از آن به توده اكثريت ِمردم مي رسيد. نتيجه اين
تبعيض، ايجاد اختلاف طبقاتي شديد و نارضايتي عجيب بود.

 

در زمان پيامبر اكرم(ص) و نيز در زمان خليفه نخست، تا سال پانزدهم [20] هجري - يا سال
بيستم - [21] غنايم و اموال، ذخيره نمي شد، بلكه فوراً ميان مسلمانان، به طور مساوي تقسيم مي شد،
اما خليفه دوم، اقدام به تأسيس "صندوق بيت المال" كرد و غنايم و اموال را در آن گرد آورد و
براي اشخاص، بر حسب طبقات و مراتب، حقوق تعيين كرد و براي اين كار دفتري اختصاص
داد.

 

ابن ابي الحديد، ميزان حقوق گروهي از مسلمانان و وابستگان خليفه را چنين مي نويسد:
براي عباس، عموي پيامبر(ص)، در هر سال دوازده هزار درهم؛ براي هر يك از زنان

 


|322|

پيامبر(ص) ده هزار درهم؛ براي عايشه، دوازده هزار درهم؛ براي اصحاب بدر، از مهاجران، پنج
هزار درهم و از انصار، چهار هزار درهم؛ براي اصحاب احد تا حديبيه، چهار هزار درهم؛ براي
اصحاب بعد از حديبيه، سه هزار درهم؛ براي آنان كه پس از رحلت پيامبر(ص) در جهاد شركت
كرده بودند، بر حسب مراتب، از هزار و پانصد درهم تا سه هزار درهم.

 

عمر، مدعي بود كه از اين طريق، مي خواهد اشراف را به اسلام جلب كند، ولي در آخرين سال
از عمر خود، مي گفت، اگر زنده بماند، همان طور كه پيامبر(ص) اموال را به طور مساوي تقسيم
مي كرد، او نيز چنين خواهد كرد.
[22]

 

اين كار عمر، پايه اختلاف طبقاتي در اسلام شد و در دوران عثمان، به طور شديدتر و
تبعيض آميزتر، دنبال شد، به طوري كه كار از حقوق ثابت گذشت و به بذل و بخشش با ارقام بالا
رسيده بود. به عنوان نمونه، عثمان، به دامادش (حارث بن حكم) سيصد هزار درهم بخشيد و
علاوه بر آن، شترهايي كه به عنوان زكات جمع آوري شده بود و نيز قطعه زميني را كه
پيامبر(ص) به عنوان صدقه وقف مسلمانان كرده بود، به او داد. نيز به سعيد بن عاص بن اميه، صد
هزار درهم و به مروان بن حكم، در يك نوبت، صد هزار درهم، و به ابوسفيان دويست هزار
درهم و به طلحه، مجموعاً، سي و دو ميليون و دويست هزار درهم و به زبير بن عوام، پنجاه و نه
ميليون و هشتصد هزار درهم بخشيد و براي خود نيز سيصد و پنجاه هزار دينار و سي ميليون و
پانصد هزار درهم از بيت المال برداشت و به يعلي بن اميه، پانصد هزار دينار و به عبدالرحمان
بن عوف، دو ميليون و پانصد و شصت هزار دينار از بيت المال بخشيد
[23]!

 

از جمله اقدامات ديگر عثمان، سپردن پستهاي حساس حكومتي به دوستان و نالايقان و
نزديكان خود از بني اميه و اعطاي غنايم و هداياي فراوان به آنان و باز گذاشتن دست آنان در
مصرف بيت المال و ظلم و تعدي به مردم و انجام فسق و فجور، مانند فحشا و نوشيدن شراب و
مانند آن بود.

 

نيز آزار و اذيت و در مضيقه مالي قرار دادن اصحاب راستين پيامبر مانند عمار ياسر، ابوذر
غفاري، عبدالله بن مسعود، مقداد، ... و تبعيد كردن جمعي از صحابه، بويژه ابوذر غفاري، مالك
اشتر نخعي، مالك بن كعب، اسود بن يزيد نخعي، صعصعة بن صوحان و تعطيل حدود الهي و در
نتيجه، رواج فحشا و منكرات و اعمال زشت و خلاف عدل و انصاف، از ديگر كارهاي اوست.
[24]

 

امام(ع) براي اصلاح وضع موجود، چاره اي جز اين نداشت كه سه اقدام اساسي زير را در

 


|323|

دستور كار خود قرار دهد:

 

1- الغاي تبعيضات ناروا در تقسيم بيت المال؛

 

2- عزل كارگزاران ناشايست و فاسد؛

 

3- اجراي حدود و احكام الهي و سخت گيري در مقام اجرا.

 

امام علي(ع)، خود، در روز دوم بيعت - كه بنا به يك نقل، روز نوزدهم ذي حجه سال سي و
پنج هجري بود - بر بالاي منبر رفت و فرمود:
"... مردم! من، شما را به راه روشن پيامبر(ص) وادار مي سازم و اوامر خويش را در
ميان جامعه جاري مي كنم. به آنچه مي گويم، عمل كنيد و از آنچه باز مي دارم، اجتناب
ورزيد!">

 

سپس حضرت از بالاي منبر، به سمت راست و چپ نگاه كرد و افزود:
"اي مردم! هر گاه من، اين گروه (كارگزاران و وابستگان حكومت عثمان) را كه در
دنيا فرو رفته اند و صاحبان آب و ملك و مركبهاي راهوار و غلامان و كنيزان زيبا
شده اند، از اين فرورفتگي - و فرومايگي - باز دارم و به حقوق شرعي خويش آشنا
سازم، بر من انتقاد نكنند و نگويند فرزند ابوطالب، ما را از حقوق خود محروم
ساخت.!
آن كس كه فكر مي كند به سبب مصاحبتش با پيامبر(ص) بر ديگران برتري دارد، بايد
بداند كه ملاك برتري، چيز ديگري است. برتري، از آن ِكسي است كه نداي خدا و
پيامبر(ص) را پاسخ گويد و آيين اسلام را بپذيرد - با ايمان و تقوا گردد، كه چنين
مسلماني، هرگز، زياده طلب و فزون خواه نخواهد شد و به تبعيض ناروا، تن نخواهد
داد! - در اين صورت، همه افراد، از نظر حقوق، با ديگران برابر خواهند بود.
شما، بندگان خدا هستيد و مال هم مال خداست و ميان شما بالسويه تقسيم مي شود.

 

بر اين اساس، امام علي(ع) به دبير و نويسنده خود، عبيدالله بن ابي رافع (از شيعيان مخلص و
باوفا) فرمان داد كه به هر يك از مهاجر و انصار، سه دينار بپردازد، و پس از آن، به ساير
مسلمانان، از سياه و سفيد نيز همين مقدار بپردازد. اينجا بود كه زبان ِشكوه و اعتراض، گشوده شد.

 


|324|

 

سهل بن حنيف انصاري، صداي اعتراضش بلند شد و گفت: "آيا رواست كه من، با اين فرد
سياه كه تا ديروز غلام من بود، مساوي و برابر باشم؟!". امام(ع) در پاسخ وي فرمود: "در كتاب
خدا، ميان فرزندان اسماعيل (عرب) و فرزندان اسحاق، تفاوتي نمي بينم."

 

طلحه، زبير، عبدالله بن عمر، سعيد بن عاص و مروان بن حكم، نيز اعتراض كردند. [26]

 

عزل كارگزاران عثمان نيز - كه معاوية بن ابي سفيان هم جزء آنان بود - در همان روزهاي
نخستين حكومت علوي، به طور رسمي، صورت گرفت و به جاي آنان، افراد وارسته و دين دار و
امين جايگزين شدند، اما مخالفتها و فتنه گريها نيز يكي پس از ديگري رخ گشود و رو به فزوني
نهاد.
[27]

 

طبيعي بود كه تقسيم بالسويه بيت المال و تفاوت قائل نشدن ميان عرب و عجم، عزل و
بركناري كارگزاران عثمان و دست آنان را از حقوق و مزاياي كلان قطع كردن و برخورد قاطع و
خشن با متجاوزان به حدود الهي و حقوق مردم، طوفاني از خشم و غضب و كينه، در دل عناصر
فاسدي كه در اين تصفيه و تقسيم عادلانه، متضرر و احساس غبن و محروميت مي كردند، ايجاد
شود و آنان را به عكس العمل و فتنه انگيزي و توطئه گري وا دارد.


جنگ جمل و انگيزه هاي برپاكنندگان آن

جنگ جمل [28] را بايد نقطه اوج فتنه گري و عكس العمل تند افراد و گروههايي دانست كه همه
چيز را از دست رفته احساس مي كردند.

 

گرچه برپاكنندگان جنگ جمل (ناكثين) و گروهها و اقشاري از مردم، كه آنان را در شعله ور
ساختن اين جنگ خونين و فتنه بزرگ عليه حكومت علوي، ياري و همراهي كردند، هر كدام
انگيزه هاي خاص خود را داشته و به دنبال مقصد خاصي بودند، ولي به گواهي عموم پژوهندگان و
مورخان، اگر مهمترين انگيزه مخالفت و جنگ افروزي سران ناكثين و مردم همراه آنان را
عدالت امام(ع) و پافشاري اش بر اجراي فرامين الهي و حدود تعطيل شده اسلامي ندانيم - كه
برخي مانند ابن طقطقي در تاريخ فخري چنين اعتقادي دارند
[29] - ولي از دلايل عمده مخالفت و
ستيز آنان با حكومت علوي - گرچه خواهيم گفت كه انگيزه مهمتري در پشت اين فتنه ها و
جنگ افروزي وجود دارد - همين شيوه عدالت گستري حضرت بود.

 

امام علي(ع) در سخنان زير، به اين مطلب اشاره كرده، فرموده:

 


|325|
"... براستي، روزگار، پس از گريانيدن، مرا به خنده آورد (و از بسياري شگفتي به
خنده ام آورد) و شگفتي نيست، و به خدا سوگند! اين مردم از رفق كردن و همواري و
مدارا كردن من مأيوس و نااميد گشته اند (و مي دانند كه من، مرد مسامحه و مدارا
كردن در دين و در اجراي عدالت نيستم). و (آنان، از من نيز مانند معاويه) خدعه گري
و دورويي در باره خدا و دين او را مي خواهند و چه بسيار اين كار از من دور است
(يعني، من، اهل مداهنه و خدعه گري و سازش كاري نيستم)."> [30]

 

پس از بيان انگيزه مشترك عموم جنگ افروزان فتنه جمل، اكنون به انگيزه هاي خاص سران
و رهبران فتنه جمل در مخالفت با حكومت علوي و شعله ور ساختن جنگ و خونريزي، اشاره
مي كنيم:


فزون طلبي و امتيازخواهي

برخي از پژوهندگان تاريخي، معتقدند، از جمله علل برپايي جنگ جمل و نيز از عوامل دست
نيافتن امام(ع) به ثبات داخلي - كه بايد يكي از اسباب مهم عدم ثبات حكومت علوي را پيامدهاي
شوم همين جنگ جمل دانست - سياست مالي وي بود كه قصد داشت سران گروهها و ديگر
پيروان را در مقرري از بيت المال يكسان قرار دهد. تحليل آنان، اين است كه اگر امام(ع) افرادي
مانند طلحه و زبير را، مانند قبل، مقرري بيشتر و امتيازات مالي فزون تري مي داد، بهتر بود تا اين
كه آن دو صحابي، مخالف او شوند.

 

به عبارت ديگر، نظر اينان، اين است كه اگر امام(ع) براي سران قبايل، امتياز قائل مي شد و به
آنان بذل و بخششهاي زياد، آن گونه كه عثمان و پس از او، معاويه، در شام، براي جلب دوستي و
حمايت بسياري از سران قبايل مي كرد، اعطا مي كرد، به طور طبيعي هم مي توانست از دوستي و
اعتماد آنان نسبت به خود سود جويد و آنان را از هر نوع عكس العمل منفي باز دارد.
[31]

 

اين پيشنهاد و تحليل، گرچه به ظاهر، موجه و مقبول به نظر مي رسد، اما به چند دليل براي
امام(ع) عملي نبود:

 

نخست اينكه اين كار، يك عامل بازدارنده مطلق به حساب نمي آمد؛ زيرا، اگر بپذيريم كه در
برخي افراد و سران قبايل، اين شيوه، تأثير لازم را داشت، ولي به طور حتم، در سران و رهبران سه
گانه جنگ جمل آن تأثير لازم را نداشت، هدف اصلي اينان، چيز ديگري بود. آنان، در زمان

 


|326|

عثمان، از اين گونه امتيازهاي بي حد و حصر مالي و سياسي برخوردار بودند، ولي دشمن جدي و
سرسخت خليفه سوم شدند و در قتل او نيز نقش داشتند.

 

دوم اينكه اگر امام(ع) به اين اقدام تبعيض آميز دست مي زد، با اعتراض عمومي مواجه
مي شد؛ زيرا، از علل عمده قيام مردم عليه حكومت عثمان، همين سياست مالي غلط و تبعيض
ناروايي بود كه در تقسيم بيت المال اعمال مي كرد.

 

سوم اينكه امام، شرعاً، خود را مجاز به اعمال اين گونه تبعيض ناروا نمي دانست و آن را ظلم و
اجحاف آشكار به توده هاي مردمي مي شمرد كه از كمترين حقوق مالي و اجتماعي خود
برخوردار نبودند.


انگيزه واهي خونخواهي عثمان

يكي از انگيزه هاي مخالفت سران ناكثين با حكومت علوي و دامن زدن به جنگ خونين
جمل، خونخواهي از قتل عثمان بود. آنان، با اينكه خود، از عوامل اصلي تحريك و شورش مردم
عليه عثمان و به قتل رساندنش بودند، ولي پس از قتل او و به حكومت رسيدن امام علي(ع) به
جهت اينكه هدف يا اهداف پيش بيني شده خويش را بر باد رفته تلقي مي كردند و با همه
سرمايه گذاريهايي كه براي رسيدن به آن به عمل آوردند، اينك، آن را آرزويي دست نايافتني
ديدند، براي اظهار خشم و نفرت خود و نيز انتقامجويي از آن حضرت، خونخواهي عثمان را
مطرح ساختند و چنين وانمود كردند كه عامل قتل خليفه مقتول، علي(ع) است!

 

امام(ع) به اين اتهام پاسخ داده و فرمود:

 

آنان، با توجه به پايگاه مردمي و نفوذ سياسي - اجتماعي و قرابت و خويشاوندي اي كه با
خليفه مقتول داشتند، توانستند با طرح اين شعار دروغين (خونخواهي عثمان) مردم را گرد
خويش جمع كنند و به شورش و جنگ عليه حكومت علوي وا دارند. اين شعار، بويژه در مناطقي

 


|327|

كه مردم آنجا، نسبت به خليفه مقتول، تعلق خاطر و قرابت و خويشاوندي داشتند، كار خود را كرد
و تأثير لازم را گذاشت.

 

تبليغات شديدي كه از سوي سران ناكثين و قاسطين در اين مناطق عليه امام علي(ع) و خاندان
پيامبر(ص) راه افتاده بود، از يك سو، چهره مظلوم و بي گناهي از عثمان در اذهان مردم ساده و
ناآگاه آن نواحي ترسيم كرده بود و از سوي ديگر، عامل اصلي قتل خليفه مظلوم را نيز امام
علي(ع) جلوه داد و در نتيجه، اين تلقي را در مردم ايجاد كردند كه نه تنها او شايسته خلافت
نيست، بلكه سزاوار كيفر مرگ نيز هست!


رياست طلبي، انگيزه اصلي شورش ناكثين

همان طور كه پيشتر اشاره شد، انگيزه اصلي و عمده مخالفت سران ناكثين با امام علي(ع) و
فتنه انگيزي عليه او، حكومت خواهي و رياست طلبي بود. نويسنده نامي، جرج جرداق مسيحي
مي نويسد:
"طلحه و زبير، شديدترين مخالفان علي(ع) و آرزومندان زمامداري و كوشاترين
افراد براي رياست و نيز مال و مقام بودند.">
همو نقل مي كند كه امام علي(ع) نيز در باره طلحه و زبير فرمود:
طلحه و زبير، هر يك، خود را سزاوارتر از حضرت، به خلافت مي دانستند و پيوسته
در آرزوي رسيدن به آن، به سر مي بردند. براي دستيابي به اين هدف بود كه با عثمان
نيز با آن همه بذل و بخششهاي بي حساب و كتاب، باز مخالفت و دشمني كرده و حتي
زمينه قتل او را نيز فراهم كردند.
البته اين آرزوي آنان، زياد دور از واقع نبود؛ زيرا، اولاً، اين دو، در دوره هاي پيشين
گزينش خليفه، خود نيز جزء نامزدهاي احراز اين پست بودند. در زمان انتخاب
عثمان،اين احتمال،صورت رسمي به خودگرفته وآن دو،درشوراودرميان مردم،
طرفداراني داشتند.
ثانياً، در دوران خلافت عثمان، بويژه در روزهاي آخر حكومتش، از سوي دو

 


|328|
شخصيت ذي نفوذ سياسي - اجتماعي، يعني عايشه و معاويه، مورد حمايت جدي قرار
گرفتند.
عايشه، گرچه در مخالفت و دشمني با حكومت علوي، انگيزه هاي ديگري نيز
داشت، اما انگيزه مهمترش اين بود كه مي پنداشت اگر حكومت علي(ع) پابرجا و
مستحكم شود، سدي خواهد شد در برابر بازگشت خلافت به خويشاوندانش از آن
تيم كه رياست آنان را ابوبكر داشت.
عايشه، در زمان عثمان، بارها، پرده از روي آرزوي خود (بازگشت خلافت به
خاندان تيم) از طريق شخصي از بستگان خود (طلحه) برداشت و در همان حال، زبير
را به انگيزه ديگري، جانشين وي و نامزد بعدي مي دانست؛ زيرا، زبير، همسر
خواهرش (اسماء) بود و فرزند اسماء، عبدالله بن زبير را، به دليل اينكه خود فرزندي
نداشت، به منزله فرزند خود دانسته و نسبت به او اظهار علاقه مي كرد. [34]
حمايت معاويه از حكومت و خلافت طلحه و زبير، گرچه فريبي بيش نبود، چون
معاويه، خود، خيال خلافت و سلطنت بر جهان اسلام را در سر داشت، ولي براي
برداشتن مانع از سر راه تحقق اين هدف، اين دو را به بهانه واهي رسيدنشان به
خلافت، به جنگ با امام(ع) تحريك كرده و براي آنان نامه هايي نوشت و از آن دو با
لقب "اميرالمؤمنين" ياد كرد. پيشنهاد معاويه، اين بود كه آن دو، شهرهاي كوفه و
بصره را اشغال كنند. آنان نيز روي اين پيشنهاد معاويه حساب باز كردند و بر عزم
خويش راسخ تر شدند. [35]
اينكه سبب اساسي طلحه و زبير از مخالفت با نصب علي(ع) به خلافت، براي اين بود
كه خودشان به حكومت و خلافت برسند، طبق مدارك و شواهد موجود جاي شكي
نيست. امام علي(ع) در سخنان زير، به اين قضيه، اشاره فرموده است:
"اين طلحه و زبير، نه از خاندان نبوت و پيامبري هستند و نه از فرزندان رسول
خدا(ص) - و شايسته مقام امامت و حكومت - ولي چون ديدند پس از سالهاي سال،
خداوند، حق ما (خلافت و امامت) را به ما بازگردانيد، يك سال تمام بلكه يك ماه
تمام، درنگ نكردند، تا اينكه مانند روش گذشتگان خود از جاي برخاستند تا حق
مرا بگيرند و مردم مسلمان را از من دور كنند ..."> [36]

 


|329|
شواهد و قرائن تاريخي ديگري و نيز سخناني از امام علي(ع) در نهج البلاغه وجود
دارد كه نشان مي دهد كه آنان چون ديدند به هدف نخستين خود (خلافت و حكومت
مستقل) دست نخواهند يافت، از آن هدف دست كشيدند و تنها به حكومت ِبخشي از
مناطق اسلامي در سايه حكومت علوي بسنده كردند و براي نيل به آن، با امام(ع)
بيعت كردند. آنان، اين خواسته را به عنوان شرط بيعت با امام(ع) مطرح كردند:
وَ قَدْ قالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ: "نُبايعك عَلي أنّا شُرَكَاؤُكَ في هذاَلاْمْرِ" [فقال الإمام]:
"لا، وَ لكِنَّكُما شَريكانِفي الْقوَّةِ وَ الِاْسْت ِعانَةِوَ عَوْنانِعَلَي الْعَجْزِوَ الْاَوَدِ"؛ [37]
هنگامي كه طلحه و زبير به امام گفتند: "با تو بيعت مي كنيم به اين شرط كه در
حكومت شريك تو باشيم."، فرمود: "نه؛ شما، شريك و ياورم در تقويت و كمك به
من و ياري رساندنم به هنگام ناتواني و مشكلات باشيد".
چنانكه مورخان نيز نوشتند، زبير، گمان مي كرد امام(ع) فرمانروايي عراق را به وي
واگذار مي كند و طلحه نيز به فكر حكومت يمن بود. زبير، پيش از فرار از مدينه، در
مجمع عمومي قريش، چنين اظهار داشت:
آيا اين است سزاي ما؟ ما، بر ضد عثمان قيام كرديم و زمينه قتل او را فراهم ساختيم،
در حالي كه علي در خانه نشسته بود. وقتي زمام امور را به دست گرفت، اداره امور
مناطق را به ديگران واگذار كرد. [38]


زمينه هاي جنگ صفين و انگيزه قاسطين

نخست اشاره كوتاهي به زمينه هاي وقوع جنگ صفين مي كنيم و سپس به انگيزه و
هدف برپاكنندگان آن به رهبري معاويه، مي پردازيم.
جنگ صفين، با تمام سهمگيني و پيامد تلخش، جز پيامدي از پيامدهاي جنگ جمل
نبود؛ زيرا، اگر عايشه، به عنوان همسر پيامبر و ام المؤمنين و طلحه و زبير به عنوان دو
صحابي پيامبر، مانند ديگران، حرمت امام(ع) را نگه داشته و از حكومت علوي
پشتيباني مي كردند و به جاي جنگ با او، به شهرها و قصبات اسلامي مي رفتند و به
جاي تحريص و تحريك مردم براي شركت در جنگ عليه حكومت او، به اطاعت و
فرمانبري از وي و رفتن به زير پرچم حكومتش وادار مي كردند، بي شك، معاويه،

 


|330|
جسارت مبارزه با علي(ع) را پيدا نمي كرد.
ولي هنگامي كه ديد بخش بزرگي از مردم عراق، نظر او را در مخالفت با حكومت
علوي تأييد مي كنند و موضع او را مي پذيرند، و از طرفي، رهبران سپاه جنگ جمل -
كه از چهره هاي برجسته جهان اسلام و از بزرگترين صحابه پيامبر، پيش از او به
مبارزه با حكومت علوي برخاسته اند - دريافت كه آرمانش در پيروزي بر امام(ع) و
رسيدن به هدف سياسي اش، آرماني دست يافتني است.
بر اين اساس، به رغم اينكه امام(ع) در جنگ بصره، بر رهبران جمل پيروزي قاطع
يافت، ولي در حقيقت، زيانهايي كه به هر دو طرف وارد شد، تا حد زيادي از قدرت
نظامي و نفوذ سياسي - اجتماعي امام(ع) كاست و به اصطلاح زنگ خطر را براي
تضعيف پايه هاي حكومتش به صدا درآورد؛ زيرا از يك سو قبايل ِشكست خورده
در جنگ جمل، چون هزاران تن از نزديكان و ياران خود را از دست داده بودند، در
دلهايشان شرارت و كينه موج مي زد و در پي فرصتي بودند تا انتقام خود را از اردوي
امام(ع) بگيرند، و از سوي ديگر، قبايل سپاه پيروز - لشكريان امام(ع) - براي درگير
شدن با جنگ ديگري در برابر معاويه كه قريب الوقوع بود، به ضعف گراييده و آن
توان و روحيه لازم را نداشتند.
اين در حالي بود كه معاويه، در بيرون از معركه جنگ و كارزار ِطرفين، در كمين
نشسته و بر تاب و توان و ساز و برگ و يارانش مي افزود.
از اين رو، رهبران سه گانه جنگ جمل با شورش خونين خود بر ضد حكومت علوي،
به انگيزه دروغين خونخواهي خليفه مقتول اين زمينه را براي معاويه نيز فراهم كردند
تا او هم علاوه بر توسل به اين حربه دروغين، حتي پا را فراتر گذاشته و جسارت و
وقاحت را تا آنجا پيش برد كه از امام(ع) بخواهد تا قاتلان عثمان را نيز به او تحويل
دهد!
بر اين اساس، بزرگترين بهانه معاويه در برافراشتن پرچم مخالفت و گردآوري سپاه
براي نبرد با امام علي(ع)، اتهام حمايت امام از قاتلان عثمان بود. اين مطلب، در
نامه هايي كه قبل از شروع جنگ، از سوي نماينده امام(ع) جرير بن عبدالله ميان
امام(ع) و معاويه رد و بدل شد، مشهود است. [39] از آن جمله در يكي از نامه هاي

 


|331|
معاويه به امام علي(ع) آمده است:
... تو، مهاجران را بر ريختن خون عثمان تحريك كردي و انصار را از حمايت او
بازداشتي! در نتيجه، جاهل، از تو اطاعت كرد و ناتوان، توانا شد. مردم شام، تصميم
گرفتند كه با تو بجنگند تا هنگامي كه قاتلان عثمان را به آنان تحويل دهي ...! [40]
امام(ع) نيز در نامه اي به تهمت هاي معاويه پاسخ داده و در فرازي از آن فرمود:
"... در باره قتل عثمان، نه فرماني دادم كه خطاي در فرمان، مرا بگيرد، و نه او را
كشته ام تا بر من قصاص واجب شود ... اينكه مي گويي قاتلان عثمان را تحويل تو
دهم، سخن بس نابجايي است! تو را چه به عثمان؟ تو مردي از بني اميه هستي و
فرزندان عثمان بر اين كار از تو شايسته ترند. اگر مي پنداري كه تو براي گرفتن انتقام
خون پدر آنان قوي تر و نيرومندتري، در حوزه اطاعت - و بيعت با - ما وارد شو و
آنگاه از كشندگان او شكايت كن ..."> [41]


سوداي تشكيل امپراطوري اموي، انگيزه اصلي معاويه

چنانكه بر اهل تحقيق و پژوهش تاريخي پوشيده نيست، معاويه، جنگ صفين را در
حالي عليه امام علي(ع) و حكومتش آغاز كرد كه مانند ناكثين، بهانه خونخواهي
عثمان و نيز استرداد قاتلان او از علي(ع)، در دستور كار ظاهريش قرار داشت. او با
اين حربه دروغين، توانست شاميان ناآگاه و بي اطلاع از حقيقت امر را عليه حكومت
علوي بسيج كند، [42] اما حقيقت امر چيز ديگري بود، و آن، سوداي رسيدن به خلافت
و تشكيل امپراطوري اموي و حكمراني بر سراسر جهان اسلام بود.
جريان امور هم طوري پيش مي رفت كه پسر ِهند جگرخوار را در نيل به اين هدف
اميدوارتر كرد و او را به هر نوع كار خلاف و دسيسه بازي و نيرنگ ورزي، مانند
كارشكني در امور و نفاق ورزي با پيامبر(ص) و خلفاي پس از او، دامن زدن به
اختلافات ميان مسلمانان، تحريك مردم بر قتل عثمان، تحريك ناكثين بر
خونخواهي عثمان و انتقام گيري از امام علي(ع) و غير آن واداشته است.
اين روحيه نفاق ورزي و نيرنگ و شيطنت آميزي و به كارگيري هر وسيله نامشروعي
براي رسيدن به رياست و حكومت ظاهري، از خصلت هاي زشت اخلاقي بود كه

 


|332|
ريشه در جان پسر ابوسفيان داشته و با ذاتش سرشته بود؛ زيرا معاويه، اين خصايل
زشت اخلاقي را، همان طور كه مورخ شهير مصري، عبدالفتاح عبدالمقصود، گفته از
پدر به ارث برده بود:
"سرشت معاويه، او را به كجروي و انحراف و ايجاد توهم فرمان مي داد ... پسر
ابوسفيان كسي جز پسر ابوسفيان نبوده است! همان خودش بوده است و بس! هرگز
نمي توانسته است راضي به بيرون آمدن از پوست خود شود، تا براي رسيدن به
هدف، راه مستقيم و درستي در پيش گيرد. براي طبيعت و ذات ِ- آلوده به زشتيهاي -
او بسيار مشكل بوده كه به گونه اي ديگر زندگي كند."> [43]
از اين رو، حضرت علي(ع) هرچه كوشيد، نتوانست معاويه را به راه حق و حقيقت
بكشاند و از جنگ و خونريزي بازدارد و در نتيجه، جنگ خونين صفين، از سوي
قاسطين پايه گذاري شد.


فتنه مارقين، از جهل و جمودشان سرچشمه مي گرفت

خوارج نهروان، كه در صف لشكر امام علي(ع) در جنگ صفين حضور داشته و عليه
معاويه و لشكر شام شمشير مي زدند، به دليل جهل و جمود و ظاهرگرايي، فريب
شيطنت عمرو عاص و معاويه را خورده و به انگيزه اينكه آنان مسلمانند و اهل قرآن
و قبله اند، امام(ع) را از ادامه جنگ و دستيابي به پيروزي نهايي و قاطع بازداشتند.
حقيقت اين است كه خوارج، در هيچ موردي از موضع گيري هايشان، هدف روشن و
ثابتي را تعقيب نمي كردند؛ زيرا آنان، در آغاز كار، بيش از همه، خواستار خاتمه
جنگ و ترك مخاصمه و تعيين حَكَم بودند. وقتي حكميت را بر امام(ع) تحميل
كردند، اين كار امام(ع) را جرمي غير قابل بخشش دانسته و مبارزه خود را با امام(ع)
مباح و مشروع شمردند و بيزاري از علي(ع) را شرط مسلماني اعلام داشتند و هر كس
را كه از آن حضرت بيزاري نمي جست، از دم تيغ تيزشان مي گذرانيدند.
حضرت علي(ع) در مواردي به اين مشكل خوارج (بي عقلي و كج فهمي و جهل) اشاره كرده است. [44]

 


|333|


سستي و ناپايداري در دفاع از حق

يكي ديگر از انگيزه هاي مخالفت با امام علي(ع) كه بيشتر متوجه مردم عراق و كوفه
است، سستي و ناپايداري آنان در دفاع از حق و حكومت عدل گستر و حق پرور امام
علي(ع) است. اين عامل را در واقع، بايد نوعي عامل منفي به حساب آورد؛ چون
مردم، بويژه عراق و كوفه، با اينكه مي دانستند امام(ع) برحق است و هدفش احياي
شيوه و سنت پيامبر(ص) در دفاع از دين و نشر احكام نوراني قرآن و مبارزه با هر
گونه تبعيض و فساد و ستم و بيدادگري است، ولي به دليل خصلت سست عنصري، و
ضعف ايمان و ناشكيبايي در دفاع از آرمانها و عقايد ديني، بويژه كم تعهدي و
بي وفايي، خيلي زود از مبارزه حق طلبانه در جبهه حق و در ركاب امام ِحق خسته شده
و ضعف و سستي به خرج دادند و به فرمانهاي امام(ع) عمل نكردند. اين، در حالي
بود كه جبهه باطل (معاويه) بسيار جدي بوده و مردم ِطرفدار او، گوش به فرمان او و
در اجراي فرامينش، سستي و كاستي نورزيدند!
به عنوان نمونه، آنگاه كه خبر كمك خواهي و استمدادطلبي استاندار مصر، محمد
بن ابي بكر، به امام(ع) رسيد، امام(ع) مردم را در مسجد جمع كرد و خطبه بليغي خواند
و مردم را براي اعزام به مصر و تجمع در "جَرعه" فراخواند. صبح روز بعد، خود به
جرعه رفت و تا نيمروز در آنجا ماند، اما بيش از صد نفر از مردم كوفه نزد آن
حضرت نيامدند! حضرت، ناگزير به كوفه برگشت و شب هنگام بزرگان و اشراف
شهر را در دارالخلافه جمع كرد و در حالي كه اندوهناك بود، فرمود:
"... به خدا سوگند! اگر مرگ به سراغ من آيد كه حتماً خواهد آمد - و ميان من و شما
جدايي خواهد افكند - خواهيد ديد كه من از مصاحبت شما خشمناكم. آيا ديني نيست
كه شما را گرد آورد؟ آيا حميّت و غيرتي نيست كه شما را به غضب و خشم (عليه
دشمن) وادارد؟ ... آيا نمي شنويد كه دشمن شما، از كشور و شهرهايتان مي كاهد و بر
شما يورش مي برد؟ آيا اين عجيب نيست كه معاويه، مردم جفاكار، طغيانگر و
ستم پيشه را به جنگ (عليه حق) مي خواند و آنان از او پيروي مي كنند، بدون اينكه
چيزي بگيرند و كمك (مالي) دريافت كنند او را اجابت مي كنند ... اما چون من شما را
مي خوانم، در حالي كه صاحب خرد و باقيمانده گذشته هستيد، اختلاف مي كنيد و از

 


|334|
اطراف من پراكنده شده و بر من عصيان مي ورزيد و با من مخالفت مي كنيد؟!"> [45]
با اين همه موعظه و انذار و هشدار، مردم حاضر به رفتن به مصر نشدند، تا اينكه پس
از حدود يك ماه، مالك اشتر، با عده كمي روانه مصر شد، اما چه سود كه هم مصر
سقوط كرده بود و هم محمد بن ابي بكر به شهادت رسيده بود!
امام(ع) در فرازي ديگر از سخنانش، به مردم خطاب كرد و فرمود:
"... شگفتا! اجتماع ايشان (طرفداران معاويه) بر باطل خود و تفرقه شما بر حق
خويش، دل را مي ميراند و باعث غم و اندوه مي شود. تا آنجا كه آماج تير آنان قرار
گرفتيد ... ولي اقدام به تيراندازي نمي كنيد! بر شما هجوم مي برند، ولي شما هجوم
نمي بريد! معصيت خدا را مي كنند و شما جلوگيري نمي كنيد و راضي هستيد! وقتي كه
در ايام زمستان، به شما امر كردم به جنگ ايشان برويد، گفتيد: "اين روزها، هوا سرد
است." و اگر به شما گفتم در روزهاي تابستان با آنان پيكار كنيد، گفتيد: "اين روزها،
هوا گرم است. مهلت بده شدت گرما شكسته شود"! ... آيا ستمكاران و
فريب خوردگان مردم شام براي كمك و ياري ضلالت، صبورتر و در اجتماع خود بر
محور باطل از شما در راه هدايت و حق خويش سخت تر هستند؟!"> [46]
چنانكه در سخن اخير امام علي(ع) آمده، عيب و ايراد اساسي مردم كوفه و عراق، اين
بود كه در راه حق، پايداري نكردند و در رسيدن به آرمانهاي وعده داده شده در
حكومت علوي، شتاب به خرج دادند و به اصطلاح خواستند ميوه را پيش از وقت
رسيدنش بچينند، از اين رو، تاب نياوردند و سست و دلسرد و وامانده شدند، در حالي
كه اگر تا آخر، گوش به فرمان امام و مقتدايشان بودند و او را همراهي مي كردند، به
طور حتم، به امنيت و عدالت و رفاه زندگي و ايمان و سعادت اخروي دست مي يافتند.

پي نوشت ها:
[1] - عثمان، در اواخر سال بيست و سه هجري، در سن هفتاد سالگي به خلافت رسيد و پس از نزديك به دوازده سال
خلافت پرماجرا، در تاريخ بيست و پنج و يا به روايتي هجده و يا بيست و هفت ذي حجه سي و پنج هجري، با اعتراض
و قيام عمومي، مواجه و در يورش مردم به خانه اش به قتل رسيد. ر.ك: تاريخ طبري، ج3 (از ط 8 جلدي)، صص304 و 441 - 443؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص176.
[2] - نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 3 (شقشقيه)، ص49. [3] - نهج البلاغه، خطبه 137، ص195.

 


|335|
[4] - تاريخ طبري، ج3، ص450. [5] - حضرت علي(ع) در موارد و مواقع متعددي، به انگيزه پذيرش خلافت ظاهري - كه اقامه حق و دفع باطل است - اشاره
كرده است. از آن جمله، ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 33، ص76.
[6] - نهج البلاغه، خطبه 92، ص136. [7] - اينكه ما، در طرح انگيزه هاي مخالفت (1 و 2) روي عنوان "قريش" تكيه كرديم و مخالفتها و دشمنيهاي اعراب
جاهلي و متعصب را با محوريت قريشيان مطرح ساختيم، به دلايل و شواهد تاريخي و واقعيتهاي عيني است كه در كتب
تاريخي (نظير فروغ ابديت، فروغ ولايت، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، اميرالمؤمنين، اسوه وحدت و ...) آمده است
و از همه مهمتر، در سخنان خود امام علي(ع) به طور مكرر مطرح شده است؛ زيرا، گرچه امام(ع) در خطبه 144
(صبحي صالح) تصريح مي كند كه ائمه(ع) از قريش هستند و درخت وجودشان، در سرزمين وجود اين تيره (قريش)
از بني هاشم غرس شده و روييده است، ولي در غير اين مورد، هر جا سخن از "قريش" و "قريشيان" است، معمولاً، با گله و شكوه همراه بوده و آنان را مورد نكوهش قرار داده است. اينك، نمايه برخي از خطبه ها و نامه هايي كه در آنها، امام(ع) از قريش تحت همين نام، شكوه ها داشته و گاهي بر آنان لعن و نفرين مي فرستد، ارائه مي گردد. اين نكته را نيز پيشاپيش يادآور مي شويم كه همان طور كه در متن اشاره رفت، در همه موارد، بني اميه و آل ابوسفيان، در محور فتنه انگيزيهاي قريشيان قرار داشته اند و اين مطلب، از بديهيات است، ولي سخن در اين است كه امام، سخنان خويش را روي عنوان "قريش" مطرح مي كنند. آن خطبه ها و نامه ها، عبارتند از: خطبه 33؛ خطبه 67؛ خطبه 192؛ خطبه 217؛ خطبه 219؛ نامه 9 (به معاويه)؛ نامه 36 (به عقيل).
[8] - ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج2، ص23 و 26، چاپ بيروت؛ سيره ابن هشام، ج4، ص307؛ احياءُ التراث
العربي، بيروت.
[9] - الأحكام السلطانية، قاضي أبي يعلي و أبي الحسن ماوردي، ج1، ص10، نشر تبليغات اسلامي، قم؛ الكامل في التاريخ،
ابن اثير، ج2، ص426، دارصادر، بيروت.
[10] - چون شرط كرده بودند كه هر كس به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) و سيره شيخين عمل كند، او، شايسته خلافت است،
ولي عمل بر طبق سيره شيخين را امام علي(ع) نپذيرفت و در نتيجه، خلافت به عثمان واگذار شد. الأحكام السلطانية،
ج1، ص10 و 12.
[11] - ارشاد، شيخ مفيد، ترجمه سيدهاشم رسولي محلاتي، ج1، ص242 - 243، انتشارات علميه اسلامية؛ نهج البلاغه، خطبه
33، ص77.
[12] - اميرالمؤمنين اسوه وحدت، محمدجواد شري، ترجمه محمدرضا عطايي، ص300 - 301؛ نشر بنياد پژوهشهاي اسلامي
آستان قدس رضوي، مشهد.
[13] - امام علي ابن ابي طالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدي جعفري، ج1، ص287، چاپخانه فاروس ايران،
بهمن 1353.
[14] - شرح نهج البلاغه، ج11 (از بيست جلدي)، ص114 (ذيل خطبه 211)، دار احياء تراث العربي، بيروت. [15] - ر.ك: فروغ ولايت، جعفر سبحاني، صص158 - 159، 168 - 171، 347، 338 - 339؛ الفتنة الكبري، دكتر طه حسين، ج2، ص122، دارالتعارف، مصر، اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص497 - 498، 515 - 517. [16] - برگرفته از اميرالمؤمنين اسوه وحدت، صص355 - 356، 365. [17] - ارشاد، مفيد، ترجمه محلاتي، ج1، ص237. [18] - ر.ك: الفتنه الكبري، ج2، ص122 - 123. [19] - نهج البلاغه، خطبه 50، ص88. [20] - كامل، ابن اثير، ج2، ص502، دار صادر، بيروت.

 


|336|
[21] - تاريخ يعقوبي، ج2، ص153. [22] - فروغ ولايت، ص345. [23] - الغدير، علامه اميني، ج8، ص286، دارالكتب العربية، بيروت. [24] - ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج2، ص129 - 158. [25] - شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج3، ص37. [26] - ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج7، ص37 - 43. [27] - ر.ك: تاريخ طبري، ج3، ص462 - 513. [28] - جنگ جمل، در پنج شنبه، دهم جمادي الثاني سال سي و شش هجري به وقوع پيوست. ر.ك: شرح نهج البلاغه، ج1،
ص262.
[29] - به نقل از سيماي كارگزاران علي بن ابي طالب اميرالمؤمنين(ع)، علي اكبر ذاكري، ج2، ص291 - 292، انتشارات دفتر
تبليغات اسلامي، قم.
[30] - ترجمه ارشاد مفيد، ج1، ص293. [31] - اميرالمؤمنين، اسوه وحدت، ص490. [32] - نهج البلاغه، خطبه 22 و 127. [33] - ر.ك: امام علي صداي عدالت انساني، ج5، ترجمه مصطفي زماني، ص234، انتشارات فراهاني. [34] - اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص491 - 492؛ فروغ ولايت، ص339 - 340. [35] - ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج1، ص230 - 232. [36] - ترجمه ارشاد مفيد، ج1، ص243. [37] - نهج البلاغه، قصار، 202. [38] - الإمامة و السياسة، ابن قتيبه، ص70 - 71. [39] ـ براي آگاهي بيشتر از نامه هاي رد و بدل شده ميان امام(ع) و معاويه، ر.ك: فروغ ولايت، ص447 - 477. [40] - ر.ك: شرح نهج البلاغه، ج3، ص88 - 89؛ نهج البلاغه، نامه هاي 6 و 7. [41] - همان. [42] - جنگ صفين، ميان سالهاي سي و هفت و سي و هشت قمري به وقوع پيوست. ر.ك: امام علي ابن ابي طالب، عبدالفتاح
عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدي جعفري، ج4، كه مخصوص بررسي جنگ صفين است.
[43] - ر.ك: امام علي ابن ابي طالب، ج4، ص53، 60 - 61. [44] - ر.ك: نهج البلاغه، خطبه هاي 36 و 40. [45] - شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج6، ص90 - 91. [46] - ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 27.


تعداد نمایش : 2830 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما