صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
فصل سوم نظريه مديريت اسلامى
فصل سوم نظريه مديريت اسلامى تاریخ ثبت : 1390/12/04
طبقه بندي : مديريت از منظر كتاب و سنت ,
عنوان : فصل سوم نظريه مديريت اسلامى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|45|

فصل سوم نظريه مديريت اسلامى




(پارادايم مديريت اسلامى)

پيش از بيان نظريه مديريت اسلامى، به جا است در باره اصطلاح «پارادايم»، كه در اين
تحقيق مى‏تواند نقش‏آفرين باشد، توضيحاتى ارائه شود.

واضع اين اصطلاح، تامس ساموئل كوهن(1922- 1996)، فيزيك‏دان، تاريخ‏دان و از
فيلسوفان علم است. او از پرنفوذترين تحليل‏گران تحول و تكون علم در نيمه دوم قرن بيستم
است. كتاب به ياد ماندنى وى، ساختار انقلاب‏هاى علمى، نخستين بار در سال 1962 به چاپ
رسيد و سپس در سال 1970 با الحاق پى‏نوشتى به آن، دو باره زير چاپ رفت و تاكنون بيش
از يك ميليون جلد از اين كتاب، به نوزده زبان دنيا به فروش رفته است. فروش چاپ دوباره
انگليسى اين كتاب، در سى‏ام ژوئن 1990 متجاوز از هفتصد و چهل هزار جلد بود.[1]

جى ال هالبردن، فيلسوف علم و شاگرد برجسته كوهن معتقد است كه مفهوم «پارادايم»
سنگ بناى كتاب ساختارِ كوهن است.[2] بنابراين، شايد بتوان اصطلاح «پارادايم» را از
كليدى‏ترين اصطلاحات آن كتاب دانست كه بناى رفيع فلسفه علم كوهن، بر مفهوم ويژه آن
استوار شده است. كوهن پارادايم را دستاورد علمى بزرگى مى‏داند كه از يك سو آن چنان
بى‏سابقه است كه مى‏تواند در عرصه رقابت ميان روش‏هاى علمى گوناگون، طرفدار داشته


(1). فصل‏نامه قبسات، سال پنجم، بهار و تابستان 76، ص‏146.

(2). هالبردن، ص‏509.


|46|

باشد و از سوى ديگر، چنان است كه مى‏تواند تعريف مجددى از مسائلى كه دانشمندان به
آن اشتغال دارند، ارائه كند.[1]

پارادايم مجموعه‏اى از اعتقادات علمى و ما بعدالطبيعى است كه براى آزمودن، ارزيابى
كردن و در صورت لزوم، اصلاح نظريه‏هاى علمى، چهار چوبى فراهم مى‏آورد.

نظريه اصلى كوهن، كه در آن، مفهوم پارادايم، نقش اول را بازى مى‏كند، بر محور برهانى
سامان يافته است كه ديدگاه تجربه‏گر يا منطقى در باره تغيير نظريه‏هاى علمى را مورد انتقاد
قرار مى‏دهد. تجربه‏گرايان روند تغيير نظريه‏ها را روندى خطى تراكمى در حال پيش‏رفت
مى‏دانند. به نظر آنان واقعيت‏هاى تجربى‏اى كه در حين مشاهده يا آزمايش كشف مى‏شود، ما
را وادار مى‏سازد كه نظريه‏هايمان را اصلاح كنيم. به اين ترتيب، معرفتِ دائماً فزاينده ما از
جهان خارج، رشد مى‏كند. در كنار اين روند اصلاح نظريه‏ها، روند تحول نظريه‏ها به يكديگر
نيز وجود دارد كه ما را قادر مى‏سازد تا امور كلان را به مدد امور خُرد درك كنيم. اين روند
تحويل، نهايتاً به وحدت علوم مى‏انجامد.

كوهن معتقد است كه اين ديدگاه، با آن‏چه در تاريخ مكرراً رخ داده، ناسازگار است. علم از
طريق انقلاب‏ها تغيير مى‏كند، انقلاب‏هايى كه پارادايم پيشين را سرنگون مى‏كنند و به جاى
آن، چهارچوبى مى‏نشانند كه با آن پارادايم، ناسازگار يا حتى قياس‏ناپذير است. بدين ترتيب،
آن به اصطلاح واقعيت‏هاى تجربى، كه براى تحكيم نظريه پيشين اقامه مى‏شدند، ربطى به
نظريه جديد نخواهند داشت، پرسش‏هايى كه در چهارچوب پيشين پرسيده مى‏شدند، كاملاً
تفاوت خواهند داشت. در واقع، واژگان اين دو چهار چوب، زبان‏هاى متفاوتى را پديد مى‏آورند
كه ترجمه آن‏ها به يكديگر بسيار دشوار است.

در فاصله ميان دو انقلاب علمى، دوران طولانى حاكميت «علم متعارف» قرار دارد. در اين
دوران، نظريه‏هاى متعلق به پارادايم مسلط، تقويت و اصلاح شده و بسط مى‏يابند. اين دوران
را مى‏توان دوران حل جدول نيز خواند؛ زيرا تغييراتى كه در اين دوران پديد مى‏آيد، نوعى


(1). فصل‏نامه حوزه و دانشگاه، ش‏230، ص‏181.


|47|

بازى كردن با جزئيات نظريه‏ها براى نجات پديدارها است، نه گام برداشتن به سوى حقيقت.

برخى از فيلسوفان معتقدند كه مفهوم پارادايم، غير دقيق‏تر از آن است كه به كار كوهن
بيايد. در واقع كوهن پانزده سال بعد پذيرفت كه دو رأى متمايز در مفهوم پارادايم پنهان
شده‏است:

1. عناصر مشتركى كه در ميان عالمان وجود دارد كه موجب مى‏شود عالمان تقريباً بدون
مشكل، با يكديگر ارتباط و مفاهمه داشته‏باشند و در مقام داورى به اجماعى نسبى نايل‏شوند.

2. گروهى از عالمان براى حل مسائل، شيوه‏هايى خاص را به عنوان سرمشق (به معناى
رايج كلمه) پذيرفته‏اند.[1]

كوهن اين دو را اصطلاحاً «قالب تعليمى» و «نمونه شاخص» مى‏خواند.[2]

به نظر مى‏رسد كه كوهن به اين نتيجه رسيده بود كه در حوزه علم، انقلاب وجود دارد؛ اما
در ديدگاه بدوى خود، بين نظريه ساقط شده و نظريه ثابت شده و انقلابى، هيچ وجه تشابهى
و حتى زبان مشتركى نمى‏ديده است. اما بعدها تجديد نظر كرده و مشتركاتى را بين نظريه
غالب و مغلوب پذيرفته است.

به هر حال، اصطلاح پارادايم مورد توجه انديشمندان غرب قرار گرفته است، هر چند كه
آن را غير دقيق و مبهم توصيف كرده‏اند. در ترجمه اين اصطلاح، مترجمى ورزيده مانند احمد
آرام، واژه «نمونه» را برگزيده است كه مورد انتقاد واقع شده است.[3]

آن‏چه در اين تحقيق، اثرگذار است، مفهوم انقلاب علمى و تحول نظريه‏ها است كه مورد
توافق نسبى انديشمندان در باره واژه پارادايم است. يك نظريه علمى، مانند يك رژيم
سياسى، مدتى برقرار است و سپس تغيير مى‏كند. ثبات در نظريه‏هاى علمى وجود ندارد.
نظريه‏هاى مديريت نيز از اين تحول و انقلاب مصون نيستند. مكاتب گوناگونى كه پس از
فردريك تيلور پديد آمده‏اند، گواه اين مدعايند.


(1). كوهن، تأملى تازه در پارادايم، ص‏135

(2). مجله انديشه راه نو، سال اول، ش‏30، ص‏15.

(3). همان.


|| 48

در زمينه دانش مديريت، پارادايم مفهومى فراتر مى‏تواند داشته باشد و آن، تحولات
هم‏عصر و موازى است؛ مثلاً پارادايم مديريت غربى، بر محور سود است؛ اما در ژاپن، بر
محور كار شكل گرفته است. لذا هر دو مديريت، گرچه از مبانى مديريت علمى بهره گرفته‏اند،
ولى دو نوع جلوه دارند، به گونه‏اى كه مديريت ژاپنى كه بر فرهنگ و تمدن آن كشور استوار
شده، پيش‏روتر و حاصل‏خيزتر از مديريت غربى جلوه گر گرديده است.

بر همين اساس، مى‏توان نظريه مديريت اسلامى را نظريه‏اى متحول و متمايز از دو
مديريت غربى و ژاپنى دانست كه مثل آن دو از مديريت علمى بهره مى‏گيرد؛ ولى با توجه به
فرهنگ تمدن ويژه خود، پارادايمى ويژه از مديريت عرضه مى‏كند. در حقيقت، پارادايم‏هاى
مديريت، از تلفيق مديريت علمى با فرهنگ‏هاى گوناگون به وجود مى‏آيند. اسلام نيز، كه
داراى فرهنگ و تمدنى غنى است، از اين قاعده مستثنا نيست و مى‏تواند نظريه‏اى مستقل و
انقلابى را ارائه كند كه هم علمى باشد و هم متمايز از پارادايم‏هاى ديگر.

با توجه به اين مقدمه طولانى، اكنون به تبيين پارادايم مديريت اسلامى مى‏پردازيم. اين
نظريه يا پارادايم، متوقف بر چند مقدمه است كه هر كدام، از يكى از انديشمندان بزرگ
اسلامى گرفته شده است.


مقدمه اول

فرهنگ اسلامى، يك فرهنگ ويژه و خاص است در ميان فرهنگ‏هاى جهان، با يك
روح خاص و يك سلسله مشخصات مخصوص به خود. براى اين‏كه يك فرهنگ را بشناسيم
كه آيا اصالت و شخصيت مستقل دارد و از روح و حيات ويژه‏اى برخوردار است يا صرفاً
التقاطى است از فرهنگ‏هاى ديگر و احياناً ادامه و استمرار فرهنگ‏هاى پيشين است، لازم
است انگيزه‏هاى حاكم بر آن فرهنگ، جهت و حركت، آهنگ رشد و هم‏چنين عناصر برجسته
آن را در نظر بگيريم.

اگر فرهنگى از انگيزه‏هاى ويژه برخوردار باشد، جهت و حركت مخصوص خود را داشته


|49|

باشد، آهنگ حركتش با آهنگ حركت ساير فرهنگ‏ها متفاوت است، عناصر ويژه‏اى وارد
مى‏كند و آن عناصر، برجستگى خاص داشته باشد، دليل آن است كه آن فرهنگ، اصالت و
شخصيت دارد. بديهى است كه براى اثبات اصالت يك فرهنگ و يك تمدن، ضرورت ندارد
كه آن فرهنگ از فرهنگ‏هاى ديگر بهره نگرفته باشد، بلكه چنين چيزى ممكن نيست. هيچ
فرهنگى در جهان نداريم كه از فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى ديگر بهره نگرفته باشد؛ ولى سخن در
كيفيت بهره‏گيرى و استفاده است.

يك نوع بهره‏گيرى آن است كه فرهنگ و تمدن ديگر را بدون هيچ تصرفى در قلمرو
خويش قرار دهد؛ اما نوع ديگر آن است كه از فرهنگ و تمدن ديگر تغذى كند؛ يعنى مانند
يك موجود زنده، آن‏ها را در خود جذب و هضم كند و موجودى تازه به وجود آورد.

فرهنگ اسلامى از نوع دوم است. مانند يك سلول زنده رشد كرد و فرهنگ‏هاى ديگر، از
يونانى و هندى و ايرانى و غيره را به خود جذب كرد و به صورت موجودى جديد با چهره و
سيمايى مخصوص به خود ظهور و بروز داد و به اعتراف محققان تاريخ فرهنگ و تمدن،
تمدن اسلامى در رديف بزرگ‏ترين فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى بشرى است.

اين سلول حياتى و فرهنگى، در چه محل و به دست چه كسى و از چه نقطه‏اى رشد خود
را آغاز كرد؟ اين سلول مانند هر سلول ديگر، كه در آغاز كوچك و نامحسوس است، در شهر
مدينه و به وسيله شخص پيامبر(ص) پايه‏گذارى شد و از علوم اسلامى نوع اول آغاز به
كاركرد.[1]


مقدمه دوم

يكى از عوامل و علل سرعت پيش‏رفت مسلمانان در علوم، اين بوده است كه در آموختن
علوم و فنون و صنايع و هنرها تعصب نمى‏ورزيدند و از علم در هر نقطه از جهان و در دست
هر كس كه مى‏يافتند، بهره مى‏بردند و به اصطلاح امروز، روح تساهل بر آنان حاكم بود.


(1). مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج‏14، ص‏18.


|50|

چنان كه مى‏دانيم، در احاديث نبوى به اين نكته توجه داده شده است كه علم و حكمت را
در هر جا و در دست هر كس كه يافتيد، فرا گيريد. رسول اكرم(ص) فرمود: «كلمة الحكمة ضالة
المؤمن فحيث وجدها فهو احق بها»
؛ يعنى همانا دانش راستين، گمشده مؤمن است. هر جا
آن را بيابد، خودش بدان سزاوارتر است.

در نهج‏البلاغه آمده است: «الحكمة ضالة المؤمن فخذالحكمة و لو من اهل النفاق» ؛ يعنى
دانش راستين، گمشده مؤمن است. پس آن را فراگير و بياموز، گرچه از مردم منافق.

و هم از كلمات آن حضرت است كه «خذوا الحكمة و لو من المشركين» ؛ حكمت را
بياموزيد، گرچه از مشركان.

در روايات، ائمه اطهار(ع) از حضرت مسيح نقل كرده‏اند كه «خذوا الحق من اهل الباطل
و لا تأخذوا الباطل من اهل الحق و كونوا نقّاد الكلام»
؛ يعنى حق را (هر چند) از اهل باطل
فراگيريد و اما باطل را (هر چند) از اهل حق فرا نگيريد. سخن‏سنج و حقيقت شناس باشيد.

اين روايت‏ها زمينه وسعت ديد و بلندنظرى و تعصب نداشتن مسلمانان را در فراگيرى
علوم و معارف از غير مسلمانان فراهم كرده و در آنان روح عدم تعصب در مقام فراگيرى و علم
آموزى به وجود آورد. از اين رو، مسلمانان اهميت نمى‏دادند كه علوم را از دست چه كسى
مى‏گيند و به وسيله چه اشخاصى ترجمه و نقل مى‏شود و به دست آنان مى‏رسد، بلكه بر
اساس آن‏چه از پيشواى عظيم الشأن خود آموخته بودند، خود را به علت اين‏كه اهل ايمانند -
صاحب و وارث اصلى حكمت‏هاى جهان مى‏دانستند و حكمت را نزد ديگران عاريه تصور
مى‏كردند. به قول مولوى:

اى برادر! بر تو حكمت عاريه است هم چو در نزد نخاسى جاريه است

آنان معتقد شده بودند كه علم و ايمان نبايد از يكديگر جدا زيست كنند. حكمت در محيط
بى‏ايمانى، غريب و بيگانه است و وطن آن، قلب اهل ايمان است. بديهى است كه جمله «كلمة
الحكمة ضالة المؤمن فحيث وجدها فهو احق بها»
همه اين معانى را در بر دارد. اين بود كه


|51|

مسلمانان همه همت و تلاششان اين بود كه بر علوم و معارف جهان دست يابند.[1]

دكتر زرين كوب نيز در كتاب كارنامه اسلام، روح تسامح و بى‏تعصبى مسلمانان را عامل
مهمى در سرعت پيش‏رفت آنان مى‏شمارد.[2] جرجى زيدان هم در كتاب تاريخ تمدن اسلام به
اين امر اعتراف مى‏كند.[3]


مقدمه سوم

نيازهاى ثابت و متغير: انسان داراى دو دسته نياز است: 1. نيازهاى اولى و ثابت. 2.
نيازهاى ثانوى و متغير.

نيازهاى ثابت، از لوازم ساختمان وجودى انسانند. اين دسته از نيازها به سه گروه مهم
تقسيم مى‏شوند:

1. نيازهاى جسمانى؛ مانند نياز به غذا و پوشاك.

2. نيازهاى روحى؛ مانند ميل به پرستش خدا، ميل به كنجكاوى، زيباجويى و
فضيلت‏خواهى.

3. نيازهاى اجتماعى؛ مانند ميل به معاشرت با ديگران، آزادى‏خواهى، عدالت‏جويى و
مساوات‏طلبى.

نيازهاى متغير نيازهايى هستند كه هر چند از نيازهاى اوليه انسان سرچشمه مى‏گيرند، اما
در زمان‏هاى مختلف، شيوه ارضاى آن‏ها تغيير مى‏يابد. اين نيازها مربوط به توسعه زندگى و
ضرورت‏هاى اجتماعى است. نيازمندى انسان به انواع ابزار و وسايل زندگى، كه در طى زمان
تغيير مى‏كند، از اين نوع است.

در نظام قانون‏گذارى اسلام، براى نيازهاى ثابت، قوانين ثابت وضع شده است و براى
نيازهاى متغير، قوانين متغير. قوانين ثابت به منزله روح قوانين متغيرند. برخى به غلط تصور


(1). همان، ص‏393.

(2). عبدالحسين زرين‏كوب، كارنامه اسلام، ص‏13 - 14.

(3). جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ص‏247.


|52|

كرده‏اند كه همه چيز تغيير مى‏كند و هيچ چيز ثابتى در عالم وجود ندارد. اينان توجه ندارند
كه در طبيعت نيز همه چيز تغيير نمى‏كند. پديده‏هاى طبيعى تغيير مى‏كنند؛ اما قوانين حاكم بر
آن‏ها ثابت است.

قوانين ثابت، مربوط به نوعيت انسانند. اين قوانين، مربوط به كمال انسانند و خط سير
انسانيت انسان را نشان مى‏دهند؛ مثلاً در اسلام، اين اصل اجتماعى كه بايد در برابر دشمن
ايستادگى كرد، چنين بيان شده است: (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل
ترهبون به...)
؛[1] براى جنگ با آنان آن‏چه مى‏توانيد، از نيرو و اسبان بسته آماده سازيد.

اين‏كه انسان بايد با همه توان، در برابر دشمن بايستد، اصلى است ثابت؛ اما اين‏كه چگونه
به مبارزه با دشمن بپردازد، متغير است. در گذشته، بشر با شمشير و نيزه به جنگ با دشمن
مى‏پرداخت؛ اما امروزه با سلاح‏هاى پيش‏رفته مى‏جنگد. استفاده از ابزارهاى جنگى، امرى
متغير است؛ اما اصل دفاع، امرى ثابت است.

بعضى‏ها جمود به خرج مى‏دهند، خيال مى‏كنند كه چون اسلام دين جامعى است، پس
بايد در جزئيات هم تكليف معين روشن كرده باشد. نه، اين طور نيست.[2]


مقدمه چهارم

مهم‏ترين مسأله‏اى كه در باب تحقيق در مديريت مطرح است، ارزش‏هاى حاكم بر نظام
مديريتى است. هر رفتار انسانى، چه فردى و چه اجتماعى، خواه ناخواه مبتنى بر ارزش‏هايى
است كه از سوى رفتار كننده پذيرفته شده‏اند. خواه آگاهانه و صريح و خواه مبهم و ناآگاهانه،
رفتار انسانى بدون پايه ارزشى وجود ندارد. رفتارهاى سازمانى، موضوع بخش مهمى از
مسائل مديريت است؛ به‏ويژه در مديريت كلان و و رهبرى جامعه، طبعاً مبتنى بر برخى اصول
ارزشى است. بدون شناخت اين نظام ارزشى در اسلام نمى‏توان ادعاى وجود يك نظام


(1). انفال، آيه 60.

(2). انتظار بشر از دين، ص‏133.(برگرفته از اسلام و مقتضيات زمان، مرتضى مطهرى)


|53|

مديريت صحيح يا مديريت ارزش‏مندترى را داشت.

همه نظريه‏هاى مديريتى، مبتنى بر نظام‏هايى ارزشى هستند كه با تغيير اين نظام‏هاى
ارزشى، روش‏هاى مديريتى نيز تفاوت خواهد كرد. ممكن است كسانى بگويند كه جامعه ما
جامعه‏اى اسلامى است و ارزش‏هاى اسلامى را پذيرفته است؛ اما براى يك محقق، اين‏گونه
سخن گفتن كافى نيست؛ به‏ويژه اگر كسى بخواهد در برابر مكتب معارض، اصالت و برترى
خود را اثبات كند. او نمى‏تواند ادعا كند كه در اسلام تعبداً اين ارزش‏ها پذيرفته شده‏اند. يا
هنگامى كه در محافل علمى دنيا، از نظام مديريت و از نظام ارزشى اسلام و تأثير آن در رفتار
مديران بحث مى‏شود، بايد از نظر علمى اثبات شود كه ارزش‏هاى اسلامى، كه مبناى رفتار
مديران است، چه ارزش‏هايى هستند و چه برترى‏اى بر ديگر ارزش‏ها دارند.[1]


مقدمه پنجم

مسأله بسيار مهمى كه ذهن صاحب‏نظران را به خود مشغول كرده، مديريت ارزشى و
مديريت علمى است. نخستين بار هيوم(1711 - 1786) اين پرسش را مطرح كرد كه بين
«هست‏ها» كه علم و علما مى‏گويند و «بايدها» و «نبايدهاى» ارزشى چه ارتباطى برقرار
است؟ او براى اين ارتباط، نظامى به دست نداد و از اين رو، زمينه بحث را باقى گذاشت. بعدها
انتقادهاى خوبى به او وارد شد و به قول برخى فيلسوفان، هيوم براى اوقات فراغت متفكران،
كار درست كرد، كه بحث مديريت ارزشى و مديريت علمى مى‏تواند از مصاديق آن باشد.

شبهه عدم سازش اين دو، قابل پاسخ است و اين دو روش، توانايى هماهنگى را دارند.

ما معتقديم كه مديريت علمى مى‏خواهيم، به شرط اين‏كه انسان در روش‏هايش ارزش
انسان را مراعات كند؛ يعنى فراموش نكند كه انسان است. آيا وقتى كه مى‏گوييم: «نگذاريد اين
موجود، در حد دنده‏ها و شانه‏هاى ناآگاه ماشين درآيد»، اين ضدعلم است؟ بحث ما در باره
ارزش، از يك استى‏هاى بسيار ضرورى كشف مى‏كند. اين‏كه مى‏گويند: «چون انسان داراى


(1). فصل‏نامه‏مصباح، ش‏19، ص‏12.(گفتارى از محمد تقى مصباح يزدى).


|54|

اختيار است، نمى‏توان رفتار او را تفسير علمى كرد»، اشتباه بزرگى است، گرچه برخى از
بزرگان هم آن را مرتكب شده‏اند.

اين استدلال، قوى به‏نظر نمى‏رسد كه «اختيار» نمى‏گذارد ارزش‏ها، بايستى‏ها و
شايستگى‏ها در مدار و مجراى علم قرار بگيرند. مديريت ارزشى با مديريت علمى هماهنگ
است. محال است روش مديريت علمى، از روش مديريت ارزشى تفكيك شود؛ زيرا مديريت
ارزشى، منكر مديريت علمى نيست. فرض كنيد مديريت علمى مى‏گويد: براى اين‏كه بتوانيد
اعضاى سازمان را خوب اداره كنيد، بايد نيازهاى آنان را به خوبى برآورده كنيد. آيا مديريت
ارزشى مى‏گويد كه نيازهاى آنان را برآورده نكنيد؟ يا مديريت علمى مى‏گويد: جايگاه كار از
نظر هوا و روشنايى بايد طبيعى و مناسب باشد. آيا مديريت ارزشى مى‏گويد كه اين سخن
نادرست است؟ مديريت ارزشى فقط يك توصيه دارد و مى‏گويد: شما با انسان سرو كار داريد و
اين انسان ارزش‏هايى دارد كه اگر آن‏ها را مراعات نكنيد، نيمى از او را حذف كرده‏ايد. نيم
ديگرش هم (به تعبير تيلور) مى‏شود «گوريل با هوش». همه مقتضيات تكنيكى و علمى
مديريت، در ارزش‏ها است و صد در صد در مديريت ارزشى نيز هست.

مديريت ارزشى مى‏گويد: رضايت بى‏اساس كارگر را در نظر نگيريد. انسان به چيزهايى
رضايت مى‏دهد كه اصولاً قبول ندارد. چون ارزش كار خود را نمى‏داند، رضايت مى‏دهد. اسلام
مى‏گويد: «لا تبخسوا الناس اشياءهم»
؛ يعنى مطابق ارزش كارش به او مزد بدهيد، نه مطابق
رضايتش. آيا اين ضدعلم است؟ وقتى كه مى‏گويند: «ارزشى است يا علمى» خدا مى‏داند اين
جمله به فرهنگ پيش‏رو چه ضربه‏اى مى‏زند. بس است اين همه تضاد انداختن بين قوانين
عالم طبيعت و خواسته‏هاى انسان.[1]


مقدمه ششم

پيش‏رفت و تكامل دانش مديريت، در جهان امروز، موجب پيدايش نظريه‏هاى گوناگونى
در ان رشته شده است. اين نظريه‏ها هر يك از ديدگاه خاصى به سازمان و مديريت توجه


(1). فصل‏نامه مصباح، ش‏19، ص‏16 - 23.(گفتارى از محمد تقى جعفرى)


|55|

كرده‏اند. برخى ديدگاه‏ها تضاد و تقابلى را در نظريه‏ها به وجود آورده‏اند كه احياناً باعث ايجاد
ابهام‏هايى در درك مفاهيم و واقعيت‏ها گرديده است. يكى از نظريه‏هاى نوين، نظريه «اقتضا»
است كه با تحليل و جمع‏بندى نظريه‏هاى متقدم، تضاد و تقابل آن‏ها و ابهام‏هاى موجود را به
طور قابل دركى تبيين كرده و معيارهاى روشنى را براى شناخت ويژگى سازمان‏ها و كاربرد
شيوه‏هاى مديريت متناسب، در اختيار مديران قرار داده است.

گرى دسلر، استاد دانشگاه فلوريدا، از پيش‏روان و طرفداران نظريه اقتضا است. اين نظريه،
درست نقطه مقابل نظريه اصول‏گرايى فايول است كه اصول چهارده گانه او معروف است، هر
چند به اعتراف خود او اين اصول، تغيير پذيرند.

نظريه اقتضا مخالف اصول جهان‏شمول در مديريت بوده و معتقد است كه هر سازمان در
هر جا نسخه خاص مى‏خواهد، نه اين‏كه مانند اصول‏گرايان، نسخه‏اى ثابت براى همه
سازمان‏ها تنظيم كنيم. اين نظريه، نظريه اصول‏گرايى را كنار مى‏گذارد و اقتضاى زمان و
مكان را مطرح مى‏كند.[1]


نتيجه مقدمات (پارادايم مديريت اسلامى)

بر اساس مقدماتى كه گذشت، نظريه مديريت اسلامى قابل ترسيم است و مى‏توان آن را
«پارادايم مديريت در اسلام» نيز نام نهاد كه خلاصه آن چنين است:

اسلام داراى فرهنگ و تمدن اصيل، حيات، بالندگى و انعطاف است. داراى دستگاهى
فعال، تغذيه كننده، با نظام جذب، گوارش و پالايش است. مى‏تواند در هر زمان، از علوم و
معارف بشرى تغذيه كند، آن را در وجود زنده، نيرومند و اصيل خويش قرار دهد و براى مردمى
كه تابع اين فرهنگ و تمدن هستند، به عنوان يك قانون (حق يا تكليف) عرضه كند. اين
فرهنگ و تمدن، از اصولى ارزشى تشكيل مى‏شود كه ثابت و لايتغير بوده و ريشه در نيازهاى
ثابت و جاويد انسان‏ها دارند، مبتنى بر فطرت و خلقت هستند و توسط وحى و كتاب و سنت


(1). گرى دسلر، مبانى و مديريت، ترجمه داود مدنى.


|56|

تنظيم شده‏اند، يك رژيم و دستگاه ارزشى هستند.

اين منظومه ارزشى و آرمانى و جاويدان مى‏تواند براى همه عصرها و نسل‏ها قانون ارائه
دهد. فرآيند قانون‏سازى و مكتب‏آفرينى آن، اين‏گونه است كه مثلاً از علم اقتصاد، كه فرآورده
بشرى است، تغذيه مى‏كند و آن را در چهارچوب خويش به سنجش مى‏گذارد و به تعديل و
ترميم آن مى‏پردازد و پارادايم اقتصادى يا مكتب و دكترين اقتصادى اسلام را عرضه مى‏كند.

هم‏چنين مى‏تواند با علم مديريت نيز چنين تعاملى داشته باشد و مكتب مديريتى اسلام يا
پارادايم مديريت در اسلام را عرضه كند. بنابراين، فرآيند نظام‏سازى يا مكتب‏آفرينى يا پارادايم
مديريت، عبارت است از نظام ارزشى ثابت، كه از آن، مكتبى مديريتى به دست مى‏آيد كه
مجموعه‏اى از ارزش‏هاى مديريتى است. اين مكتب يا نظام مديريتى، يك خطمشى و
رهنمود مديريتى و يك نقشه عمومى است كه اسلام براى اداره ارائه مى‏دهد كه مجموعه‏اى
از قوانين، كليات و اصول است و ما در اين تحقيق، در پى كشف آن هستيم.

آن‏چه مطلب فوق را تأييد مى‏كند همان‏طور كه قبلاً بيان شد پارادايم مديريت ژاپن
است كه علم مديريت را از غرب گرفته، با فرهنگ و تمدن خويش ادغام كرد و مكتبى
مديريتى را بر اساس كار و به شكل كارمحور ارائه كرد كه كاملاً با مختصات اكولوژيك و
مردمى و تاريخى خويش هماهنگ است و به‏خوبى نيز جواب داده است. اين مديريت،
درغرب به شكل سودمحور و مبتنى بر فرهنگ و تمدن غربى است. در يك مقايسه معلوم
مى‏شود كه هر دو پارادايم، چه مديريت غربى و چه ژاپنى، از علم مديريت، كه وطن‏ناپذير
وعمومى است، بهره برده‏اند؛ اما در مقام بهره‏مندى و حاصل‏خيزى، دو شكل از مديريت را
ارائه مى‏دهند؛ مانند دو منطقه كشاورزى كه از دو زمين و آب و هوا و شرايط خاص بهره
مى‏گيرند و محصولات مشابه را با تغييراتى مبتنى بر آن شرايط عرضه مى‏كنند.

اسلام نيز مى‏تواند چنين باشد. اين همان انقلاب علمى و تحول و تكون علمى است كه
هاتل مى‏گويد، البته در شكل تكميل شده اين نظريه؛ يعنى نظريه قبلى را كاملاً ساقط
نمى‏كند، بلكه آن را در شرايط جديد قرار مى‏دهد و محصول جديدى را عرضه مى‏كند كه با


|56|

نظريه‏هاى مديريتى رايج و متداول، شباهت‏هاى و تمايزاتى دارد. تمايز آن ناشى از نظام
ارزشى مبتنى بر يك فرهنگ و تمدن ويژه است، فرهنگ و تمدنى كه به مثابه زمين و آب و
هوا عمل مى‏كند و گياهى را كه سرزمين‏هاى ديگر، به گونه‏اى خاص نشو و نما كرده، در
خويش مى‏روياند. از اين رو، مكاتب مديريتى سودمحور، كارمحور و زورمحور، همگى از علم
مديريت بهره مى‏گيرند؛ اما به اقتضاى شرايط، جلو ه‏ها و ثمرات متنوع و متكثرى دارند.

اين مطلب، هم‏افق با «مديريت اقتضايى» است كه پيش‏رفته‏ترين نظريه در جهان
مديريت است و دو معنا دارد: يكى اين‏كه به اقتضاى محيط تعريف مى‏شود؛ مثلاً مديريت يك
كارخانه بر اساس سود است، مديريت پادگان بر اساس زور است، مديريت مؤسسات خيريه بر
اساس خدمت است، مديريت احزاب بر اساس ارادت است و مديريت جنگ‏ها بر اساس ايثار.
دوم آن‏كه مديريت به اقتضاى فرهنگ‏ها و تمدن‏ها است.

بنابراين، مكتب مديريتى اسلام، با نظريه مديريت اقتضايى هماهنگ است كه خود يك
مكتب مديريتى است؛ يعنى علم مديريت، كه برخى آن را تجربى و بعضى انسانى مى‏دانند،
مطابق با اقتضائات فرهنگى و تمدنى اسلام و دستگاه ارزشى ثابت آن، شكل مى‏گيرد.

اين پارادايم مبتنى بر تفكر مستقل، نظامى مطابق با الگوى توسعه اسلام است و تقليدى،
غير واقعى و نامتناسب نيست. پاسخ‏گو است و كم‏ترين عوارض منفى را به دنبال دارد. نه
جامد است و نه رها و بى‏حساب. نه متحجر است و نه متجدد (به معناى مدرنيته)، بلكه
نظامى است معتدل و متعادل، بر اساس قانون ثابت و متغير، كه بزرگانى چون علامه
طباطبايى، شهيد صدر و شهيد مطهرى بر آن اشتراك نظر دارند. با سيره نبوى و علوى سازگار
است. نه اصول‏گراى صرف است كه اقتضائات زمان و مكان را ملاحظه نكند و نه اقتضاگراى
محض است كه اصول ثابت را منكر شود. امرى بينابين است كه هم اصول ثابت دارد و هم
خود را با شرايط متغير زمان و مكان وفق مى‏دهد.

اين نظريه، از روندى اكتشافى به دست مى‏آيد، بدون هيچ‏گونه پيش‏فرض و بدون گرفتار
شدن در عوارض منفى هرمنوتيك. ما با پيش‏فرض اين‏كه اسلام مديريت دارد، وارد صحنه


|58|

متون نمى‏شويم تا هر آيه و روايت را با رنگ و آهنگ مديريتى ببينيم. از اين رو، فهم
متون را مبتنى بر داده‏هاى قبلى قرار نمى‏دهيم، بلكه روند اين تحقيق، بر پايه پرسش و پاسخ است كه
حق طبيعى هر پژوهش‏گر است. سؤال مى‏كنيم، پاسخ مثبت يا منفى را مى‏پذيريم و
خواسته‏اى را بر متون تحميل نمى‏كنيم.

خوش‏بختانه منظومه كتاب و سنت، كه بر اساس وحى و عصمت پا گرفته است، استعداد و
ظرفيت خويش را در پاسخ‏گويى به پرسش‏هاى فراوان دانشمندان و انديشمندان در طول
تاريخ نشان داده است؛ يعنى متكلمان، عالمان اخلاق، فقها، فيلسوفان، عارفان و ديگر عالمان
فرهنگ اسلامى، پرسش‏ها و شبهات را به اين دستگاه نورانى و معدن علم، ارائه داده‏اند و
پاسخ‏ها را به شكل علوم گوناگون به بشر عرضه كرده‏اند. همه تقسيم‏بندى‏ها، نظام‏مندى‏ها و
طبقه‏بندى‏هاى علوم اسلامى، توسط دانشمندان اسلام صورت گرفته است؛ زيرا وحى و كتاب
و سنت نيستند مگر انبوهى از اطلاعات دسته‏بندى نشده و متراكم. به بيان ديگر، كتاب و
سنت، در حقيقت، پاسخى اجمالى براى همه پرسش‏ها است كه پس از پديد آمدن پرسش و
شبهه، به آن، پاسخ تفصيلى مى‏دهد. عدم توقع دسته‏بندى و تنسيق و تنظيم از وحى و سنت،
به اندازه‏اى از وضوح بوده است كه عده‏اى در مقام انكار آسمانى بودن قرآن، به نظم نسبى آن
استناد مى‏كردند.

به هر حال، ما پرسش‏هاى مديريتى خود را كه نوعاً برگرفته از ادبيات مديريتى عصرى
است، از منابع اصيل اسلامى مى‏پرسيم و پاسخ‏ها را در يك نظم منطقى قرار داده، نظام
مديريتى اسلام را شكل مى‏دهيم. اگر هم پرسش‏هاى ما بى‏پاسخ ماند، تسليم مى‏شويم.

تعداد نمایش : 2091 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما