صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
فصل پنجم فرآيند برنامه‏ ريزى نيروى انسانى
فصل پنجم فرآيند برنامه‏ ريزى نيروى انسانى تاریخ ثبت : 1390/12/06
طبقه بندي : مديريت از منظر كتاب و سنت ,
عنوان : فصل پنجم فرآيند برنامه‏ ريزى نيروى انسانى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|137|

فصل پنجم فرآيند برنامه ‏ريزى نيروى انسانى




فصل پنجم فرآيند برنامه‏ريزى نيروى انسانى

هر سازمانى براى دست‏يابى به اهداف خويش، به منابع مالى (پول و اعتبار)، منابع
فيزيكى (زمين، ساختمان و تجهيزات) و منابع انسانى نياز دارد.

برنامه‏ريزى نيروى انسانى، فرآيندى است كه به وسيله آن، سازمان معين مى‏كند كه براى
اهداف خود، به چه تعداد كارمند با چه تخصص و مهارت‏هايى براى چه مشاغلى و در چه
زمانى نياز دارد. هدف از برنامه‏ريزى نيروى انسانى، تأمين، استخدام و حفظ كاركنانى است كه
بقا و گسترش سازمان به وجود آنان بستگى دارد.


مراحل برنامه‏ريزى نيروى انسانى

مرحله اول: تعيين موجودى نيروى انسانى

مرحله دوم: بررسى اهداف سازمان

مرحله سوم: برآورد نيروى انسانى مورد نياز

مرحله چهارم: برآورد عرضه نيروى انسانى

مرحله پنجم: مقايسه عرضه و تقاضا[1]


(1). مديريت منابع انسانى، ص‏58 - 93.


|138|


فرآيند كارمند يابى

كارمنديابى فرآيندى است كه به وسيله آن، كسانى كه به نظر مى‏رسد توانايى بالقوه‏اى
براى عضويت در سازمان و انجام دادن وظايف محول دارند، شناسايى شده و زمينه جذب
آنان در سازمان فراهم مى‏گردد. منظور از كارمنديابى، شناسايى و انتخاب بهترين و
شايسته‏ترين افراد براى استخدام است.


مراحل كارمنديابى

1. تعيين تعداد و نوع نيروى مورد نياز سازمان

2. نوشتن شرح شغل

3. تعيين شرايط احراز شغل

4. شناسايى مراكز و منابع كارمنديابى

5. انتخاب روش كارمنديابى

6. بررسى فرم‏هاى درخواست كار

7. برگزارى مصاحبه مقدماتى

8. تهيه فهرستى از نام افراد داراى شرايط


شناسايى مراكز و منابع كارمنديابى:

كارمنديابى و جست‏وجو براى نيروى انسانى مناسب، هنگامى موفقيت‏آميز خواهد بود كه
بدانيم كسى را كه دنبالش هستيم، در كجا مى‏توانيم پيدا كنيم؛ مثلاً براى يافتن و جذب فارغ
التحصيل رشته مهندسى بايد به دانشكده مهندسى مراجعه كرد، نه به آموزشگاهى كه
تكنسين تربيت مى‏كند. يا اگر به يك كارگر ساده نياز داريم، آگهى در روزنامه‏هاى محلى كافى
است؛ ولى براى يافتن مديرى كه يك مجتمع پتروشيمى را اداره كند، بايد در سطح بين الملل
آگهى كرد.


الف. منابع داخلى

سياست «ارتقا از داخل» به اين معنا است كه مديران براى تصدى مشاغل، از نيروهاى


|139|

موجود در سازمان استفاده مى‏كنند و تنها هنگامى به سراغ منابع انسانى برون سازمانى
مى‏روند كه نتوانند افراد شايسته و واجد شرايطى براى احراز اين مشاغل بيابند.


ب. منابع خارجى

اگر سازمان نتواند از ميان نيروهاى موجود در سازمان، افراد شايسته و لايقى را پيدا كند يا
نتواند كسانى را براى آموزش تخصصى و كسب مهارت‏هاى مورد نيازش بيابد، چاره‏اى جز
تأمين نيرو از خارج سازمان نخواهد داشت. آگهى، مؤسسه‏هاى كاريابى، دانشگاه‏ها و ديگر
مراكز آموزشى، معرفى و توصيه اعضاى سازمان و مراجعه مستقيم داوطلبان به سازمان، از
جمله مهم‏ترين روش‏هاى كارمنديابى از منابع خارجى است.


ارزيابى اثربخشى روش‏هاى كارمنديابى

تحقيقى در اين باره، نشان مى‏دهد كه بهترين كاركنان، كسانى بوده‏اند كه بنابر معرفى
وتوصيه كاركنان سازمان استخدام شده‏اند و نقطه مقابل آنان، كاركنانى بوده‏اند كه
ازراه‏درج‏آگهى در نشريات يا از طريق مؤسسه‏هاى كارمنديابى به استخدام
سازمان‏درآمده‏اند.[1]


مراكز و منابع عضويابى در سيره نبوى

شناسايى منابع انسانىِ مورد توجه خدا و رسول(ص) مديران اسلامى را كمك مى‏كند تا بر
اساس ملاك‏هاى اين منابع، به برنامه‏ريزى نيروى انسانى بپردازند.


انواع منابع

1. منابع نژادى (مانند عرب و عجم)

2. منابع سرزمينى(مانند مكه و مدينه)

3. منابع قبيله‏اى (مانند قريش)


(1). همان، ص‏90 - 115.


|140|

4. منابع نَسبى (مانند بنى‏هاشم و ذى‏القربى)

5. منابع ارزشى (مانند مهاجران، انصار و مجاهدان)

6. منابع بومى

7. منابع سرزمينى اعتقادى (مانند دارالكفر و دارالاسلام)

8. منابع اعتقادى (مانند مسلمانان، يهود و نصارا)


1. منابع نژادى (عرب يا عجم)

قرآن به زبان عربى نازل شده است، پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) عرب هستند،
اسلام در عربستان طلوع كرده است و اولين حكومت دينى و مديريت اسلامى، در مدينة
الرسل، كه منطقه‏اى عربى است، تشكيل شده است. آيا عربيت اولويتى در نظام نيروى
انسانى اداره اسلام بوده است؟ قرآن مى‏فرمايد:

(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم
عنداللَّه اتقيكم)
.[1]

يعنى اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا
يكديگر را بشناسيد و اين‏ها ملاك امتياز نيست. گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شما
است. خداوند دانا و آگاه است.

پيامبر(ص) در روز فتح مكه فرمود:

«ان اباكم واحد، كلكم لآدم و آدم من تراب. ان اكرمكم عنداللَّه اتقيكم و ليس لعربى على
عجمى فضل الا بالتقوى»
.[2]

يعنى پدر شما يكى است، همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك است. با كرامت‏ترين شما
نزد دا با تقواترين است و عرب بر عجم جز به تقوا فضيلت ندارد.

آيه و روايت فوق و امثال آن‏ها آشكارا فضيلت و اولويت نژاد عرب را بر غير آن نفى


(1). حجرات، آيه 13.

(2). بحارالانوار، ج‏76، ص‏350.


|141|

مى‏كند؛ اما امويان سلسله جنبان تفكر برترى عرب بر غيرعرب شدند و سياست و
مديريت آنان بر اين اصل پايه‏گذارى گرديد.[1] معاويه در بخش‏نامه‏هايى به همه عمال خويش دستور
داد كه براى عرب، حق تقدم قائل شوند. اين عمل، ضربه مهلكى به اسلام زد و منشأ تجزيه
حكومت اسلامى به حكومت‏هاى كوچك گرديد؛ زيرا بديهى است كه هيچ ملتى حاضر نيست
برترى و قيمومت ملت ديگر را بپذيرد. اسلام بدان علت مقبول همه ملت‏ها بود كه افزون بر
ديگر مزايايش رنگ نژادى و قومى نداشت.[2]

آجرى در كتاب اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى‏كند كه «خداوند براى من وزرايى قرار داد».
در استيعاب، حضرت على(ع) نام اين وزرا را ذكر مى‏كند كه عبارتند از: حمزه، جعفر، ابوبكر،
على، حسن، حسين، عبداللَّه بن مسعود، سلمان، عماربن ياسر، حذيفه، اباذر، بلال و مصعب.
در اين جمع، سلمان فارسى و بلال حبشى عرب نيستند. اين تأكيدى بر عدم عرب‏گرايى است.
طبق نقل ابن‏هشام،[3] صهيب بن سنان، ملقب به ابو يحيى، كه رومى بوده است، وحشى
حبشى، ابوكثبه فارسى، زيدبن حارثه حبشى و ذو مخبر حبشى، از جمله كارگزاران غيرعرب
پيامبر(ص) بوده‏اند.

از مؤيدات اين نظريه، وعده مكتوب رسول خدا(ص) به حكام و پادشاهان غيرعرب است
كه اگر مسلمان شوند، به حكومت ادامه خواهند داد. معناى اين وعده، پذيرش مديران
غيرعرب در مديريت كلان حكومت پيامبر(ص) است. مسلمان شدن دسته‏جمعى بازان، حاكم
يمن و همه كارمندانش، كه ايرانى بودند،[4] با همين توجيه، قابل ارزيابى است.

اين رويه، در مديريت علوى نيز مورد تأكيد قرار گرفت، آن‏جا كه فردى را به نام شنسب، كه
ايرانى و از نسل غوريان بود، به عنوان فرماندار ناحيه غور هرات، نصب فرمود.[5] خلفاى دوم و
سوم نيز سلمان ايرانى را به عنوان فرماندار خويش در مدائن گماشتند.


(1). مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص‏406.

(2). همان، ص‏412.

(3). سيره ابن‏هشام، ج‏2، ص‏322.

(4). خدمات متقابل ايران و اسلام، ص‏290.

(5). همان، ج‏2، ص‏392.


|142|

ملاكى كه از سيره مديريتى رسول خدا(ص) و خلفاى پس از او به دست مى‏آيد و با آيه
سيزدهم سوره حجرات نيز هماهنگ است، نفى نژادگرايى و به ويژه، عرب‏گرايى در
برنامه‏ريزى نيروى انسانى و كارمنديابى در مديريت اسلام است.


2. منابع سرزمينى

الف. مكه مكرمه: اين شهر، زادگاه اسلام و رسول خدا(ص) و وطن آن حضرت است.
پيامبر اين شهر را بسيار دوست داشت. مفسران نقل مى‏كنند كه رسول خدا(ص)، پس از
حركت از مكه به قصد هجرت به مدينه، به سرزمين جحفه رسيد. در آن‏جا به ياد وطن افتاد و
آثار اندوه در چهره‏اش نمايان شد. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اى محمد خداى تعالى تو را
سلام مى‏رساند و مى‏گويد اندوهگين مباش از مفارقت مكه كه من تو را با فتح و ظفر و اكرام و
اعزاز هرچه تمامتر به مكه درآورم.[1]

با وجود اين، مكه به يك منبع اولويت‏دار در نظام ادارى، اسلام تبديل نشد؛ زيرا اولاً
ارزش‏هاى مكه، مخصوص اهل آن نيست، بلكه يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است:
(سواء العاكف فيه و الباد)
؛[2] يعنى مسجد الحرام را براى همه مردم، برابر قرار داديم، كسانى كه
در آن‏جا زندگى مى‏كنند يا از نقاط دور وارد آن مى‏شوند.

از جمله ادله اين عموميت، اين آيه است:

(و ما لهم الّا يعذّبهم اللَّه و هم يصدّون عن المسجد الحرام و ما كانوا اولياءه ان اولياءه الّا
المتقون)
؛[3] يعنى چرا خدا آنان را مجازات نكند با اين‏كه از عبادت موحدان در كنار
مسجدالحرام جلوگيرى مى‏كنند، در حالى كه سرپرست آن نيستند؟ سرپرست آن فقط
پرهيزگارانند.

اين آيه در باره كسانى نازل شد كه مى‏گفتند: «نحن ولاة الحرم؛ يعنى ما صاحب اختيار
حرم هستيم، هركس را بخواهيم، مانع ورود او مى‏شويم و هركس را بخواهيم، اجازه ورود


(1). منهج الصادقين،ج‏7، ص‏134.

(2). حج، آيه‏35.

(3). انفال، آيه 34.


|143|

مى‏دهيم».[1] استاد شهيد مطهرى(ره) در ذيل اين آيه، واقعه جالبى را نقل مى‏كند كه زمانى
مى‏خواستند مسجد الحرام را توسعه بدهند. بعضى گفتند: خانه‏هاى اطراف را به زور مى‏گيريم
و خراب مى‏كنيم. فقهاى اهل سنت گفتند: رضايت صاحبان خانه‏ها بايد كسب شود (گرچه در
خصوص سكونت در آن خانه‏ها رضايت را شرط نمى‏دانستند). خدمت امام باقر(ع) رسيدند،
امام فرمود: «آيا اول كعبه اين‏جا بود و مردم به خاطر كعبه اين‏جا آمدند يا اول مردم آمدند، بعد
كعبه را ساختند؟ و چون اين تنها مسجدى است كه ابتدا ساخته شد، بعد مردم آمدند، پس حق
كعبه و مسجدالحرام محفوظ است. مردم تا جايى كه مزاحم كعبه و مسجدالحرام نشوند،
درتملك زمين آزادند».[2]

در آيه‏اى ديگر، افتخارهاى منسوب به مكه و مسجدالحرام نفى مى‏شود، آن‏جا كه عباس،
عموى پيامبر(ص) خود را صاحب سقايت و آب دادن حاجيان مى‏دانست و اين را براى خود،
شرف و مرتبه‏اى قلمداد مى‏كرد. طلحة بن شيبه نيز كليددار كعبه بود. اين دو نفر، خود را از
اميرالمؤمنين برتر مى‏پنداشتند. آن حضرت فرمود: «من به علت جهاد، از هر دوى شما
برترم».[3] سپس اين آيه نازل شد: (اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله
و اليوم الآخر و جهد فى سبيل اللَّه لا يستوون عنداللَّه و اللَّه لا يهدى القوم الظالمين)
؛[4] يعنى
آيا سيراب كردن حجاج و آباد كردن مسجدالحرام را همانند عمل كسى قرار داديد كه به خدا و
روز قيامت ايمان آورده و در راه او جهاد كرده است؟ اين دو، نزد خدا مساوى نيستند. و خداوند
گروه ظالمان را هدايت نمى‏كند.

بر اين اساس، نه مقيم بودن در مكه و نه منصب‏هاى كليدى آن، ايجاد اولويت نمى‏كند.

رسول خدا(ص) مكه را مركز حكومت و مديريت خود قرار ندادند. در فهرست وزراى
ايشان، كه قبلاً نام آنان را برديم، سهم مكى و غيرمكى مساوى است. در بين هفده استاندار
آن حضرت، ده نفر اهل يمن، يك نفر اهل مدينه و شش نفر مكى هستند و از جمله آنان


(1). منهج الصادقين، ج‏4، ص‏89.

(2). مرتضى مطهرى، تفسير سوره انفال، ص‏76.

(3). منهج الصادقين، ج‏4، ص‏233.

(4). توبه، آيه 19.


|144|

عتاب بن اسيد است كه نصب او به سمت استاندار مكه، به علت مكى بودن او نبوده است،
بلكه به علت و ملاك بومى بودن صورت گرفته است (اين ملاك مستقلاً بررسى مى‏شود).
يكى ديگر از مكى‏ها ابوسفيان، والى نجران است كه به ملاك مؤلفة قلوبهم چنين منصبى را
گرفت، نه مكى بودن (اين ملاك نيز به بحث گذاشته خواهد شد).

بنابر اين، مكه با آن همه اهميت، نه در انتخاب مركز حكومت و نه در انتخاب وزرا و
استانداران و به اصطلاح امروز، نه در صف و نه در ستاد، هيچ گونه مزيت و اولويتى براى خود
و اهل خود ايجاد نكرد. اين سيره رسول خدا(ص) به عنوان حاكم و مدير اسلامى، به معناى
نفى هم‏شهرى‏گرايى و هم‏وطن‏گرايى در برنامه‏ريزى نيروى انسانى است.

ب. مدينه: اين شهر مهم، مركز حكومت رسول اكرم بود و شهر ايمان و بيت پيامبر، لقب
داشت ولى مدنى بودن در نظام ادارى آن حضرت، امتياز محسوب نمى‏شد.

در ميان وزراى رسول خدا(ص) يك نفر مدنى به نام عبداللَّه مسعود ديده مى‏شود. (اگرعمار
مدنى الاصل باشد، او نيز اضافه مى‏شود). در بين استانداران، تنها زياد بن لبيد انصارى اهل
مدينه است. البته انصارى بودن، خود يك امتياز است كه به آن پرداخته خواهد شد. انصارى
بودن، غير از مدنى بودن است.


3. منابع قبيله‏اى (قريش و...)

قريش نام قبيله‏اى است كه بزرگ آن، نضربن كتانه است. اين قبيله را از آن رو قريش
مى‏نامند كه گرد حرم جمع‏شده بودند. امويان، علويان و عباسيان از قريش بودند. حضرت
محمد(ص) نيز قرشى بودند. از اين رو، بزرگ‏ترين افتخار، منسوب شدن به اين قبيله بود. با
توجه به اين‏كه جامعه عرب، دچار بيمارى ريشه‏دارى به نام تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله
بود، زمينه برترى يا برترى‏طلبى اين طايفه، كاملاً فراهم بود.

قرآن كريم قبايل و شعوب را صرفاً عامل شناسايى مى‏داند؛[1] مثلاً دو شخص كه يك اسم


(1). حجرات، آيه 13.


|145|

داشته باشند، به اختلاف قبيله و شعوب، از يكديگر متمايز مى‏شوند؛ مانند زيدتميمى كه از
زيدقرشى شناخته مى‏شود. در صورت فقدان اين تمايزات، نظام زندگى مختل مى‏شود. بنابر
اين، قبايل و شعوب، مايه تفاخر نيستند.[1]

زهرى نقل كرده است كه روز فتح مكه، پيامبر(ص) براى قبايل اوس و خزرج و نيز براى
مهاجران علاماتى قرار داد تا از هم شناخته شوند. آن حضرت، در حقيقت، به قول خدا عمل
كرد كه مى‏فرمايد: (و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا)
.[2]

آن حضرت، پس از فتح مكه، براى پيش‏گيرى از قريش‏گرايى فرمود:

«ايها الناس ان اللَّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بآباءها الا و انكم من آدم و
آدم من طين الا خير عباداللّه عبد اتقاه»
؛[3] يعنى اى مردم! خداوند از شما غرور و تفاخر دوران
جاهليت را برداشت، همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك است. بهترين بندگان خدا
باتقواترين آنان است.

با اين وصف، آن‏چه مايه سؤال است، حضور شش نفر قرشى در بين هفده استاندار و نيز
حضور هشت نفر از آنان در بين وزراى چهارده گانه است. آنان در بين قضات و ديگر مناصب
مديريتى حكومت رسول خدا(ص) نيز بوده‏اند. آيا اين به منزله اولويتى براى قريش نيست؟

بايد گفت كه اين حضور چشم گير، به علت داشتن عناوين سه گانه مهاجرين، مؤلفة
قلوبهم و بنى‏هاشم بوده است، نه به سبب قرشى بودن، كه به ادله ياد شده، هيچ امتيازى
نداشته است. (در باره اين عناوين، تفصيلاً بحث خواهد شد). البته روايتى از رسول خدا(ص)
نقل شده كه مى‏فرمايد:

«قدموا قريشاً و لا تقدّموها و تعلّموا من قريش و لاتعلموها و لو لا ان تبطّر قريش
لاخبرتها بمالها عنداللَّه تعالى»
؛[4] يعنى قريش را مقدم كنيد و بر او پيشى نگيريد و از قريش
بياموزيد و چيزى به آنان نياموزيد و اگر قريش غرور پيدا نمى‏كردند، ارزش آنان را نزد خداوند


(1). منهج الصادقين، ج‏8، ص‏429.

(2). جواهر الكلام، ج‏21، ص‏315.

(3). فروغ ابديت، ج‏2، ص‏472 - 473.

(4). حدائق، ج‏10، ص‏375؛ سيوطى، جامع صغير، ج‏2، ص‏85.


|146|

(بيش‏تر) بيان مى‏كردم.

از اميرالمؤمنين نيز روايتى شبيه اين نقل شده است.[1]

اين روايات از طريق اهل سنت نقل شده است و به قول مناوى، در شرح جامع صغير،
بعضى‏ها براى تقديم قول شافعى، به اين روايات استناد كرده‏اند؛[2] زيرا نسب شافعى به مطلّب،
فرزند هاشم مى‏رسد.[3] جالب است كه فقهاى ما در اين‏كه مطلّبى را در بنى‏هاشم وارد كنند،
ترديد دارند.[4]

در كتاب ذكرى‏ آمده است كه برخى از فقها، مانند شيخ مفيد و شيخ صدوق، در بحث نماز
ميت،براى اين‏كه اولويتى به هاشمى بدهند، راهى ندارند جز اين‏كه به چنين رواياتى استناد
كنند، در حالى‏كه در روايات ما اثرى از آن‏ها مشاهده نمى‏شود.[5] پاسخ ما اين است:

يكم: اين روايات از لحاظ سند، فاقد اعتبار است.

دوم: روايات مذكور نقض مى‏شوند به مقدم داشتن حذيفه يمانى غيرقرشى، توسط پيامبر
خدا(ص) در يك نماز، در حالى كه مأمومين او قرشى بودند.

سوم: منظور، بنى‏هاشم هستند نه همه قريش؛ به‏ويژه كه قريش بودند كه رسول خدا(ص)
را آزار دادند، اخراج كردند و با او جنگيدند. چگونه است كه بايد مقدم و معلم بر همه شوند و
كسى معلم آنان نشود؟!

چهارم: با آيه سيزدهم سوره حجرات تعارض دارد.

پنجم: با فرمايشى ديگر از آن حضرت در تعارض است كه فرمود: «لا حسب لقرشى و لا
عربى‏الّا بالتواضع»
.[6] از سوى ديگر، آن‏چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده است كه زنان قرشى، ده
سال ديرتر به يائسگى مى‏رسند،[7] امرى تعبدى يا تكوينى است و بعيد است امتيازى براى


(1). كنزل العمال، ج‏6، ص‏195.

(2). شرح جامع سيوطى، ج‏4، ص‏512.

(3). لغت‏نامه دانشگاه تهران.

(4). حدائق، ج‏10، ص‏395؛ جواهرالكلام، ج‏13، ص‏353.

(5). همان.

(6). بحارالانوار، ج‏1، ص‏207.

(7). جواهر الكلام، ج‏3، ص‏161.


|147|

قريش محسوب شود؛ زيرا در اين صورت، بايد براى نبطيه نيز امتياز محسوب شود كه در
روايات، هم دوش قرشيه است و شيخ مفيد در مقنعه به آن تصريح كرده است.[1]

در مجموع، قريش‏گرايى از لحاظ ادارى، مطلوب رسول خدا(ص) نبوده است.

نكته: مطلب درخور توجه اين‏كه قبيله‏گرايى، كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل
قريش‏گرايى تبلور داشت، تشخيص آن در صدر اسلام، آسان بوده و هركس را به قبيله‏اش
مى‏شناختند. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «قبايل كسانى‏اند كه منسوب به آبا هستند».[2] در زمان
ما نيز چنين نسبتى را در يك خاندان يا دودمان مى‏توان يافت؛ مانند آن‏چه به «آل» معروف
است و در كشورهاى خليج فارس، متداول بوده و رواج دارد؛ مانند آل سعود، آل نهيان و آل
صباح، كه شايد بهترين ترجمان آن، «خاندان» يا «دودمان» است.

بر اين اساس، با نفى قريش‏گرايى و قبيله گرايى، در حقيقت، دودمان‏گرايى و خاندان گرايى
نفى مى‏شود.


4. منابع نسبى

الف. بنى‏هاشم

هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مره، جد سلسله بنى‏هاشم و از اجداد پيامبر
اسلام(ص)، يكى از بزرگان و معاريف قريش در عهد خود به شمار مى‏رفت، نامش عمرو و
لقبش هاشم بود. بنى‏هاشم اولاد و احفاد اويند كه واسطة العقد ايشان حضرت محمد بن
عبداللَّه(ص) است. بنى‏هاشم به دو طايفه علويان و عباسيان تقسيم مى‏شوند. اينان غالباً
پرده‏دارى (سدانت) خانه كعبه را بر عهده داشتند.[3] بنى‏هاشم از شاخه‏هاى مهم قريش
محسوب مى‏شوند. در عين حال رسول خدا(ص) به آنان فرمود:

«اى فرزندان هاشم و عبدالمطلب! من فرستاده خدا به سوى شما نيز هستم و رشته‏هاى
مودت‏و مهربانى، ميان من و شما ناگسستنى است؛ ولى تصور نكنيد پيوند خويشاوندى من


(1). وسايل الشيعه، باب 4، از ابواب حيض، حديث‏9.

(2). منهج الصادقين، ج‏8، ص‏429.

(3). بحارالانوار، ج‏15، ص‏124.


|148|

مى‏تواند شما را در روز رستاخيز نجات بخشد. اين مطلب را همگى بدانيد كه دوست من از
ميان شما و ديگران كسى است كه پرهيزگار باشد و ارتباط من با كسانى كه روز رستاخيز با
گناهى گران به سوى خداى خود مى‏آيند، بريده است. و در آن روز، كارى از من ساخته نيست
و من و شما در گرو عمل خود هستيم».[1]

اين سخنان، به قصد زدودن توهم امتيازات ناشى از خويشاوندى با رسول خدا(ص) بيان
شد. البته بنى‏هاشم سالم‏ترين شاخه قريش، در زمينه عدم آزار پيامبر(ص) بودند. به جز
ابولهب، كه عموى پيامبر و نفرين شده قرآن است.

پنج تن از بنى‏هاشم، در ميان وزراى رسول خدا(ص) قرار داشتند كه عبارت بودند از: حسن
و حسين و على و جعفر و حمزه. اين نبود مگر به علت صلاحيت‏هاى فراوان اينان، نه صرفاً به
علت خويشاوندى.

رسول خدا(ص) براى دفع توهم خويش‏گرايى، اهل‏بيت خود را در جنگ‏ها پيش
مى‏فرستاد. اميرالمؤمنين على(ع) در نامه‏اى به معاويه مى‏نويسد:

«چون خداوند به دفع مشركين امر فرمود و كارزار سخت شد، كه مردم از بيم و ترس
مى‏ايستادند، رسول خدا اهل‏بيت خود را به پيش مى‏فرستاد و به وسيله آنان ياران و
لشكريانش را از داغى نيزه و شمشيرها حفظ مى‏كرد. پس عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب،
پسر عموى آن حضرت، در جنگ بدر كشته شد و حمزه، عموى آن بزرگوار، در جنگ احد و
جعفر، برادر من در جنگ موته».[2]

عباس، عموى پيامبر(ص) و حضرت على(ع)، داماد و پسر عموى او خواستار كليددارى
كعبه شدند. ايشان نپذيرفت و فرمود: « (ان اللَّه يأمركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها)
[3] و اهل
اين امانت، عثمان بن طلحه است كه كليددارى در خانواده آنان مورثى است».[4]


(1). فروغ ابديت، ج‏2، ص‏340؛ بحارالانوار، ج‏21، ص‏11.

(2). نهج‏البلاغه، ص‏849، نامه 9 و 10؛ سيره ابن‏هشام، ج‏2، ص‏333.

(3). نساء، آيه 58.

(4). منهج الصادقين، ج‏3، ص‏49.


|149|

بعدها اميرالمؤمنين(ع) سه نفر از فرزندان عباس، عموى پيامبر را به نام‏هاى قثم، عبداللَّه
و عبيداللَّه، كه پسر عموهاى ايشان نيز بودند، به ترتيب، به ولايت مكه و بصره و بحرين
منصوب كرد؛ ولى به موقع هم از آنان انتقاد كرد.[1] هم‏چنين ايشان امام حسن(ع) را پست‏هايى
از قبيل قضاوت، بسيج لشكر و فرماندهى نظامى داد و او را به عنوان رسول خود، به كوفه
فرستاد؛[2] ولى در عين حال فرمود: «اگر حسن و حسين هم خطا كنند، تنبيه خواهند شد»[3] و
نيز فرمود: «اگر حسن و حسين را وصى خود قرار دادم، نه بدين علت است كه بين بنى‏على و
بنى‏فاطمه فرق است، بلكه صرفاً براى خشنودى خدا و تقرب به پيامبر اكرم(ص) و احترام به او
و خويشاوندى با آن حضرت است»؛[4] يعنى نصب بنى‏هاشم، خويش‏گرايى نيست، بلكه خدا و
رسول‏گرايى است.

بنابر اين، رسول خدا(ص) و حضرت على(ع) در مديريت خويش، در برابر بنى‏هاشم تعادل
داشتند، به آنان احترام مى‏گذاشتند و مسؤوليت مى‏دادند و درعين حال، آنان را نقد مى‏كردند و
مصونيت نمى‏دادند. بنى‏هاشم نيز از پيامبر(ص) به‏خوبى محافظت مى‏كردند؛ به‏ويژه حمزه و
جعفر كه در حدى از صلاحيت بودند كه بعدها امام على(ع) مى‏فرمود: «اگر آن دو بودند، من
پيروز مى‏شدم».[5]

در فقه ما قراينى دال بر ترجيح هاشمى بر غيرهاشمى به چشم مى‏خورد، هر چند جمله
مشهور «الهاشمى اولى» هيچ مآخذى ندارد و محدث كبير، مجلسى مى‏گويد: «لم نره مذكوراً
فى الأخبار»[6] و در جاى ديگر مى‏گويد: «على‏رغم ضعف مستند، احوط تقدم هاشمى است».[7]

ابن بابويه، شيخ طوسى، شيخ مفيد، جعفر و اتباع آنان گفته‏اند كه هاشمى اولى است. شيخ
مفيد اين اولويت را در نماز ميت واجب شمرده است. بعضى‏ها كه نتوانسته‏اند اين مطلب را
بپذيرند، سخن شيخ مفيد را حمل بر تقدم امام معصوم هاشمى كرده‏اند. شيخ صدوق اين گفته


(1). نهج‏البلاغه، نامه 41.

(2). همان، نامه 63.

(3). همان، نامه 41.

(4). همان، نامه 24.

(5). فروغ ابديت، ج‏1، ص‏292.

(6). بحارالانوار، ج‏18، ص‏66.

(7). همان، ج‏81، ص‏356.


|150|

را به پدرش نسبت داده است و شيخ طوسى در تهذيب دليلى براى آن ندارد. جناب علامه،
جمله «قدّموا قريشاً و لا تقدموها» را از نبى اكرم(ص) دليل اولويت هاشمى دانسته است، در
حالى كه اين روايت، از طريق شيعه وارد نشده است و از سوى ديگر، اعم از مدعا نيز هست و
تقدم خصوص هاشمى را اثبات نمى‏كند و ما در بحث قريش‏گرايى، پاسخ آن را داديم. البته
اين سخنان، كه از تقدم هاشمى بحث مى‏كند، در ارتباط با نماز جماعات يا نماز ميت است،
آن‏جا كه صاحب شرائع مى‏فرمايد: «الهاشمى اولى اذا كان بشرايط الامامه»[1] و صاحب جواهر در
شرح آن، ضمن اعتراف به شهرت آن، از قول فقهاى بسيارى نقل مى‏كند كه اين شهرت،
بى‏اصل است.[2]

صاحب حدائق معتقد است كه شهرت اين اولويت، به دليل اكرام رسول اكرم(ص) و آباى
طاهرين او است؛ ولى اين شهرت، آن قدر قوى است كه همه را تسليم و وادار به احتياط
مى‏كند. صاحب جواهر مى‏گويد: اكنون كه قرار است هاشمى مقدم شود، بايدغير از هاشميت،
به نسب خودش هم نگريسته شود كه آيا پدران او به علم و تقوا مسلح هستند يا نه؛ يعنى نه
هر بنى‏هاشم، بلكه آن كه اشرف است.[3]

اين در حقيقت، توليد معيارى ارزشى و ويژه است و آن‏چه ظن اين اولويت را تقويت
مى‏كند، احكام ويژه‏اى است كه هاشمى‏ها در فقه شيعه دارند؛ مانند اين كه عاملان زكات نبايد
از بنى‏هاشم باشند[4] يا اين‏كه مستحق زكات نبايد هاشمى قرار داده شود.[5] صاحب جواهر[6]

ضمن پذيرش اين احكام، مى‏گويد كه مراد از بنى‏هاشم، اولاد ابى‏طالب، عباس، حارث و
ابى‏لهب هستند و حمزه چون نسل او منقرض است، نامى از او برده نشده است.[7] آن‏چه امر را
آسان مى‏كند، اين است كه در زمان ما جز اولاد ابوطالب، تيره‏هاى ديگر، شناخته شده نيستند.

از جمله اين احكام ويژه، اين است كه خمس مخصوص فقرا و شيعه است.[8] امام


(1). شرائع الاسلام، ج‏1، ص‏115.

(2). جواهر الكلام، ج‏13، ص‏354.

(3). همان.

(4). شرائع الاسلام، ج‏1، ص‏149.

(5). همان، ص‏151.

(6). جواهر الكلام، ج‏13، ص‏354.

(7). شهيد ثانى، مسالك، ج‏2، ص‏51.

(8). همان، ص‏165.


|151|

صادق(ع) در پاسخ اعتراض بنى‏هاشم كه چرا ما را از عاملان زكات قرار نمى‏دهيد، در
حالى كه ما اولى‏ هستيم، مى‏فرمايد: «صدقه بر من و شما حلال نيست و شما نزد من، مقدم بر ديگران
هستيد در دنيا و آخرت».[1]

استاد مطهرى معتقد است:

اسلام مى‏خواهد سلسله نسب سادات اين نژاد مشخص باقى بماند. به نظر ما در اسلام، بيش از
اين عنايتى نيست، كه اولاد پيامبر با ديگران مخلوط نشوند، به شكلى كه نسب آن‏ها گم نشود.
اين يك امتياز اقتصادى نيست (خمس)، بلكه يك حالت روانى است براى حفظ نسب سادات
و اسلام از اين حالت روانى نتيجه مى‏گيرد و اين‏ها از اسلام بيش‏تر حمايت مى‏كنند. ثلث
حوزه از سادات است. در نهضت‏هاى علويون، در مقابل اموى‏ها و عباسى‏ها نوعاً سادات
محور هستند. اگر نسب گم مى‏شد، اين انگيزه‏ها محو مى‏شد. لذا صرف يك امتياز اقتصادى
نبوده است، بلكه حفظ يك نژاد براى محرك ايجاد كردن در يك نژاد به سوى اسلام و
حمايت از اسلام و علاقه مردم به آنان و نسل پيامبر(ص) و غيره.[2]

مجموعه موارد فوق، موجب اين احتياط مى‏شود كه سادات اصيل و صالح را در صورت
تساوى شرايط، در برنامه‏ريزى نيروى انسانى، داراى اولويت بدانيم. البته بنى‏هاشم‏گرايى، غير
از خويشاوندگرايى است.


ب. خويشاوندگرايى

خويشان رسول خدا(ص) اعم از بنى‏هاشم هستند؛ زيرا خواهر، مادر و برادران رضاعى
ايشان را نيز شامل مى‏شود؛ مانند حليمه سعديه، شيما و دختر او كه داستان عنايت ويژه رسول
خدا(ص) به آنان معروف است.[3] پسر خوانده رسول خدا(ص)، زيد بن حارثه نيز در دايره فاميل
آن حضرت مى‏گنجد؛ هم‏چنين هند بن ابى‏هاله، پسر حضرت خديجه، كه به امر پيامبر، در
مقابل غار ثور، از ايشان حفاظت مى‏كرد، عبداللَّه بن ابى‏اميه، كه پسر زن رسول خدا(ص) بود،
عبداللَّه بن مكتوم، پسر دايى حضرت خديجه، كه هفده بار جانشين پيامبر در مدينه بود و


(1). وسايل الشيعه، باب 29 از ابواب مستحقين زكاةت؛ فروع كافى، ج‏2، ص‏58.

(2). مرتضى مطهرى، تفسير سوره انفال، ص‏82 و 85.

(3). سيره ابن‏هشام، ج‏2، 490.


|152|

بسيارى ديگر كه از راه رضاع يا نكاح، با رسول خدا(ص) خويشاوند شده بودند.[1]

در بحث قبل(الف) ادله نفى خويش‏گرايى به معناى فوق بيان شد.

نكته: خويشاوندان يك مدير، به علت شناخته شده بودن، قاعدتاً قابل اعتمادتر هستند و
گزينش آسان‏ترى دارند؛ ولى به علت آفات خطرناك خويش‏گرايى نمى‏توان امتيازى براى
آنان قائل شد. البته در قرآن كريم، در داستان حضرت موسى(ع) آمده است كه (و اجعل لى
وزيراً من اهلى. هارون اخى. اشدد به ازرى)
؛[2] يعنى وزيرى از خاندانم براى من قرار ده،
برادرم هارون را، با او پشتم را محكم كن.

اين انتخاب به معناى خاندان‏گرايى و خويشاوندگرايى نيست، بلكه به علت ويژگى‏ها و
صلاحيت‏هاى هارون است كه در آيه‏اى ديگر، به اين امر تصريح مى‏شود: «برادرم، هارون
زبانى فصيح‏تر از من دارد. او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند. مى‏ترسم
مرا تكذيب كنند. فرمود: به زودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم مى‏كنيم».[3]

تنها اهل و خاندان بودن، امتيازآور نيست: «نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا!
پسرم از خاندان و اهل من است وعده تو در باره نجات خاندانم حق است و تو از همه حكم
كنندگان برترى. فرمود: اى نوح! او از اهل و خاندان تو نيست، او فرد ناشايسته‏اى است. پس
آن‏چه از آن آگاه نيستى، از من مخواه. من به تو اندرز مى‏دهم كه از جاهلان نباشى».[4] بر اين
اساس، براى اهليت و اهل بودن، ملاك‏هاى توانايى و صلاحيت لازم است. در صورت وجود
اين ملاك‏ها در هر يك از خاندان، او نيز مانند ديگران خواهد بود. (اين ملاك‏ها در مباحث
انتخاب و انتصاب بررسى خواهد شد). خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «به خاطر آوريد هنگامى را
كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به‏خوبى از عهده اين آزمايش‏ها برآمد.
خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. عرض كرد: از دودمان من نيز
امامانى قرار بده. خداوند فرمود: پيمان من به ستم‏كاران نمى‏رسد (و تنها آن دسته از فرزندان


(1). فروغ ابديت، ج‏1، ص‏421؛ ج‏2، ص‏321.

(2). طه، آيه 29 - 31.

(3). قصص، آيه 34.

(4). هود، آيه 45 - 46.


|153|

تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند».[1]


5. منابع ارزشى

الف. مهاجران

مهاجران انسان‏هاى فداكارى بودند كه در صدر اسلام با پيامبر اكرم(ص) و يا بدون ايشان
از مكه به مدينه يا شعب ابى‏طالب يا حبشه مهاجرت كردند. اينان مورد مدح قرآن
كريم‏هستند:

«پيش‏گامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنان پيروى كردند،
خداوند از آنان خشنود گشت و آنان نيز از او خشنود شدند و باغ‏هايى از بهشت براى آنان
فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند و اين است
پيروزى بزرگ».[2]

«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جان‏هاى خود در راه خدا جهاد
كردند و آنان كه پناه دادند و يارى كردند، آنان ياران يكديگرند و آنان كه ايمان آوردند و
مهاجرت نكردند، هيچ‏گونه ولايت و دوستى و تعهدى در برابر آنان نداريد تا هجرت كنند».[3]

«كسانى كه بعداً ايمان آوردند و هجرت كردند و همراه شما جهاد كردند، از شما هستند».[4]

«آنان مؤمنان حقيقى‏اند. براى آنان آمرزش و رحمت و روزى شايسته‏اى است».[5]

در باره مهاجران، كه همان پيش‏تازان هجرت هستند، نظريه‏هاى مختلفى نقل شده است؛
اما قدر مسلّم، آنان كسانى بودند كه تا زمان صلح حديبيه به رسول خدا(ص) پيوستند و در
دارالكفر نماندند. پس از آن تا فتح مكه، مهاجران هستند؛ ولى اوّلون (پيش‏تازان) نيستند. پس
از فتح مكه رسول خدا(ص) فرمود: «لا هجرة بعدالفتح»
؛[6] يعنى بعد از فتح مكه، هجرت و
مهاجرى نيست.


(1). بقره، آيه 124.

(2). توبه، آيه 100.

(3). انفال، آيه 72.

(4). همان، آيه 75.

(5). همان، آيه 74.

(6). وسايل الشيعه، باب 36 از ابواب جهاد عدو، ح‏7.


|154|

بخش عظيمى از كادر ادارى رسول خدا(ص) را مهاجران تشكيل مى‏دادند. در جنگ بدر
طبق آمارى كه ابن‏هشام نقل كرده است، 87 نفر از مهاجران حضور داشته‏اند.[1] پيش از جنگ
بدر، مراحل شناسايى و اطلاعات و عمليات را مهاجران انجام مى‏دادند؛ زيرا انصار فقط تعهد
حفاظت از پيامبر(ص) در مدينه را داشتند.[2]

در ارزش هجرت، همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامه‏هاى متعدد به معاويه و ديگران،
هجرت را از امتيازات اصلى خود دانسته، مى‏فرمايد: «سبقت الى الايمان و الهجره»
؛[3] يعنى
من در ايمان و هجرت، پيش‏تاز بودم. يا مى‏فرمايد: «ليس المهاجر كالطليق» ؛[4] يعنى مهاجر،
مانند آزاد شده نيست. امام سجاد در خطبه معروف خويش در شام، خود را فرزند كسى مى‏داند
كه دوبار هجرت كرده است (يعنى اميرالمؤمنين(ع)).

بنابر اين، هجرت يك ارزش قطعى از ديدگاه قرآن، رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع)
بوده و در مديريت نبوى و علوى، اولويت قطعى به شمار مى‏آمده است.

اما در اين باره كه عنوان «مهاجر» اكنون چه مصداقى دارد، بين مفسران و فقها
اختلاف‏هايى وجود دارد. برخى قائل به انقطاع هجرت، پس از فتح مكه هستند و بعضى تداوم
هجرت را تا زمانى كه كفر باقى است، اختيار كرده‏اند.[5] دليل قول نخست، فرمايش رسول
خدا(ص) است كه «لا هجرة بعدالفتح»
و اين‏كه پس از فتح مكه، اين شهر از دارالكفر به
دارالايمان تبديل شده و ديگر هجرت معنا ندارد.[6] دليل قول دوم، آن است كه مراد، هجرت از
دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكه به مدينه. صاحب جواهر در اين باره، ادعاى عدم
خلاف مى‏كند[7] و از ظاهر مسالك بر مى‏آيد كه مخالفان تداوم هجرت را منحصر در بعض
فقهاى اهل سنت مى‏داند (اين سخن، با ادعاى اجماع دانشمندان شيعى هماهنگ است).

دليل ديگر اين‏كه روايات و آيات هجرت، مطلق است و قبل و بعد از هجرت را


(1). سيره ابن‏هشام، ج‏2، ص‏363.

(2). فروغ ابديت، ج‏1، ص‏480.

(3). نهج‏البلاغه، خ‏56.

(4). همان، نامه 17.

(5). جواهر الكلام، ج‏21، ص‏26.

(6). همان، ج‏13، ص‏363؛ منهج الصادقين، ج‏4، ص‏17.

(7). جواهرالكلام، ج‏21، ص‏26.


|155|

شامل‏مى‏شود.

اما روايت نبوى «لا هجرة بعدالفتح» ، اولاً اشكال سندى دارد كه از طرق شيعه وارد نشده
است. ثانياً با روايت نبوى ديگرى معارض است كه مى‏فرمايد: «لا تنقطع الهجرة حتى تنقطع
التوبة و لا تنقطع التوبة حتى تطلع الشمس من مغربها»
.[1] ثالثاً حمل بر نفى كمال مى‏شود؛
يعنى پس از فتح مكه، هجرت كامل و اعلا نيست؛ همان‏گونه كه خداوند مى‏فرمايد: «كسانى
كه پيش از فتح مكه، انفاق كردند و جنگيدند، با كسانى كه پس از فتح انفاق كردند، يك‏سان
نيستند. آنان بلند مقام‏تر از كسانى هستند كه پس از فتح، انفاق نمودند و جنگيدند و خداوند به
هر دو، وعده نيك داده است»؛[2] يعنى انفاق پيش از فتح، كامل‏تر است؛ ولى هر دو مأجورند و
همين‏طور است هجرت كه قبل از فتح، كامل‏تر، ولى پس از فتح نيز مطلوب است.

از اين رو، صاحب شرائع با قاطعيت قائل است كه «الهجرة باقية مادام الكفر باقية»؛[3] يعنى
هجرت باقى است تا كفر باقى است و مى‏افزايد: «تجب المهاجرة عن بلد الشرك على من
يضعف عن اظهار شعار الاسلام»؛ يعنى مهاجرت از سرزمين شرك، بر كسى كه توان اظهار
شعار اسلام را ندارد، واجب است. صاحب جواهر در تفسير معناى «شعار اسلام» مى‏گويد:
«مراد نماز و روزه و اذان و امثال آن است».[4]

از مؤيدات اين نظريه، فرمايش رسول خدا(ص) است كه «هركس از سرزمينى به سرزمينى
فرار كند، اگر چه يك وجب باشد، بهشت بر او واجب است و رفيق ابراهيم خليل و پيامبر خدا
است».[5] بنابر اين، تنها هجرت از مكه به مدينه ملاك نيست، بلكه از هر سرزمينى به
سرزمين ديگر مى‏توان صورت گيرد. قائلان به تداوم هجرت، مصاديقى را براى آن در ديگر
زمان‏ها و مكان‏ها ذكر كرده‏اند:

1. علمايى مانند يحيى بن سعيد و قطيفى، سبقت در تحصيل علم را از مصاديق هجرت


(1). همان؛ بحارالانوار، ج‏67، ص‏359.

(2). حديد، آيه 10.

(3). شرائع الاسلام، ج‏1، ص‏279.

(4). جواهر الكلام، ج‏21، ص‏34.

(5). همان، ص‏35.


|156|

پس از فتح مى‏دانند.

2. محقق كركى و شاگردانش، آمدن از روستا به شهر يا از باديه به مدينه را مصداق
هجرت شمرده‏اند.

3. صاحب تذكره زودتر مسلمان شدن را مصداق مهاجرت مى‏داند.

4. اولاد كسانى كه مهاجر حقيقى بوده‏اند، از ديد صاحب تذكره، مهاجر محسوب مى‏شوند.

صاحب جواهر پس از نقل اقوال ياد شده، همه را بدون شاهد و دليل مى‏داند[1] و روايتى را
كه ا امام صادق(ع) نقل شده، حمل بر هجرت مجازى مى‏كند. در آن روايت آمده است كه
«انه من ولد فى الاسلام فهو عربى و من دخل فيه بعد ما كبر فهو مهاجر»
؛[2] يعنى هر كس در
اسلام تولد يابد، عربى است و هركس پس از بلوغ، مسلمان شود، مهاجر است.

نظر ما اين است كه هجرت، حقيقى و مجازى نيست كه از مكه به مدينه را حقيقى و باقى
را مجازى بدانيم (بر خلاف نظريه صاحب جواهر)، بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع است
به معناى دورى كردن از بدى‏ها به سوى خوبى‏ها كه داراى مصاديقى است و مصداق بارز آن،
هجرت از مكه به مدينه است و موارد ذكر شده توسط صاحب تذكره، محقق كركى و شهيد،[3]

مصاديقى ديگر از آن شمرده مى‏شوند. بر اين اساس، هر نوع دورى از گناه و جهل و رفتن به
سوى تعالى و تمدن، مصداقى از هجرت است كه از مصاديق اصلى آن، انسان‏هاى مجاهد و
مبارزى هستند كه سابقه مبارزه دارند و زودتر از ديگران پا به اين ميدان نهاده‏اند. چه بسا يكى
از دلايل مقدم دانستن پيش‏گامان هجرت، در امامت نماز جماعت، همين است.[4] امامت
جماعت نمونه‏اى از يك منصب حكومتى و مديريتى است. پس مصاديق مهاجران، در تصدى
اين منصب، بايد مقدم باشند.

از آن‏چه گذشت، معيار مهاجرگرايى در برنامه‏ريزى براى جذب نيروى انسانى و عضويابى
سازمان رسول خدا(ص) به عنوان يك اولويت، ثابت شد. بر اساس توسعه‏اى كه در مفهوم


(1). همان، ج‏13، ص‏363.

(2). بحارالانوار، ج‏67، ص‏179.

(3). الروضة البهيه، ج‏1، ص‏39.

(4). جواهر الكلام، ج‏13، ص‏363.


|157|

هجرت و مصاديق آن داده شد، ملاك‏هاى مبارزگرايى، ايثارگرى و ايثارگرايى كشف
مى‏شوند كه به عنوان امتيازاتى در استخدام و انتخاب، مورد توجه دستگاه مديريتى اسلام
قرارمى‏گيرند.


ب. انصار

انصار كسانى بودند كه به مهاجران و رسول خدا(ص) پناه داده و يارى رساندند. قرآن ايشان
را در كنار مهاجران، چنين مدح مى‏كند:

«اين اموال، براى فقيران از مهاجران است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده
شدند، در حالى‏كه فضل الهى و رضاى او را مى‏طلبند و خدا و رسولش را يارى مى‏كنند و آنان
راست‏گويانند و براى كسانى است كه در اين سرا (سرزمين مدينه) و سراى ايمان، پيش از
مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كنند، دوست مى‏دارند و در دل
خود نيازى به آن‏چه به مهاجران داده شده، احساس نمى‏كنند و آنان را بر خود مقدم مى‏دارند،
هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند. كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته
شده‏اند، رستگارانند».[1]

لقب انصار را خدا به آنان داده است:

(و السابقون الاولّون من المهاجرين و الانصار...) ؛[2] يعنى پيش‏گامان نخستين، از
مهاجران و انصار....

قرآن آنان را ياران مهاجران مى‏داند:

«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جان‏هاى خود در راه خدا جهاد
كردند و آنان كه پناه دادند و يارى كردند، آنان ياران يكديگرند».[3]

در تفسير كشاف و تفاسير ديگر، آمده است كه رسول خدا(ص) چگونه بين انصار و مهاجران
تعادل ارزشى برقرار مى‏سازد و آنان را به مثابه دو بال و دو بازو براى خود قلمداد مى‏كند. آن


(1). حشر، آيه 9 - 10.

(2). توبه، آيه‏100.

(3). انفال، آيه 72.


|158|

حضرت خطاب به انصار مى‏فرمود:

«اى معشر انصار! آيا شما ذليل نبوديد و خداوند شما را به واسطه من عزيز و ارجمند
نساخت؟» گفتند: بلى يا رسول اللَّه! پس از آن فرمود: «آيا شما گمراه نبوديد و خداوند به سبب
من شما را هدايت نكرد؟» گفتند: بلى يا رسول اللَّه! سپس فرمود: «چرا پاسخ مرا نمى‏دهيد؟»
گفتند: چه بگوييم يا رسول اللَّه! فرمود: «در پاسخ من بگوييد كه قوم تو، تو را اخراج كردند،
پس ما به تو جاى داديم و در پناه خود درآورديم. قوم تو، تو را تكذيب كردند، پس ما تصديق
تو كرديم. آنان تو را مخذول كردند، پس ما تو را نصرت داديم». اين گونه، آن حضرت صفات
پسنديده آنان را مى‏شمرد تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللَّه! تن و جان ما
فداى تو باد![1]

آن حضرت، هنگام كلنگ زدن براى كندن خندق، اين جمله را مى‏سرود كه «خدايا! انصار
و مهاجران را مورد غفران خود قرار ده» ( اللهم اغفر الانصار و المهاجره).
[2]

هنگام تقسيم غنايم به انصار فرمود:

«اى گروه انصار! اگر مى‏خواهيد، اموال بنى‏نضير را ميان شما تقسيم كنم و طايفه
مهاجران، طبق قرارداد سابق، در خانه‏هاى شما ساكن بمانند، و اگر مى‏خواهيد، همه اين اموال
را به مهاجران بدهم و ايشان از منازل شما بيرون بيايند و بر پاى خويش بايستند». سعدبن
معاذ و سعد بن عباده، سران اوس و خزرج گفتند: يا رسول اللَّه! ما دوست داريم اموال را بين
مهاجران تقسيم كنى و ايشان هم‏چنان در خانه‏هاى ما باشند كه روشنايى و بركت منازل ما به
ايشان است. حضرت رسول(ص) درحق ايشان دعا كرد و آيه ايثار[3] نازل شد.[4]

از امام صادق(ع) نقل شده است كه به سفيان ثورى فرمود: «اين آيه (ايثار) با آياتى مانند
(لا تسبطها كل السبط)
و (الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما)
منسوخ شده است».


(1). منهج الصادقين، ج‏9، ص‏228.

(2). همان.

(3). حشر، آيه 9.

(4). منهج الصادقين، ج‏9، ص‏230.


|159|

به نظر مى‏رسد اين فرمايش، به معناى تعطيل ايثار نيست، بلكه به معناى تعديل آن (به
حسب شرايط زمان و مكان) است.

به هر حال، ايثار، اوج نصرت است، نصرتى كه چنان ارزش‏مند بود كه هر كسى لقب
انصارى را مانند يك نشان، بر دوش و سينه يدك مى‏كشيد و بدان افتخار مى‏كرد. انصار با
همين عنوان، در تاريخ به نام نيك مانده‏اند. جابربن عبداللَّه انصارى، جناده انصارى، ابودجانه
انصارى و ديگران، به‏ويژه اسعدبن زراره انصارى، كه هفتاد نفر را پيش از هجرت، به مكه آورد
و از پيامبر رسماً دعوت كرد كه به مدينه بيايند، از پيش‏تازان نصرت بوده‏اند.

ابن‏هشام در كتاب سيره خود، از 231 انصارى، مركّب از قبيله اوس و خزرج نام مى‏برد كه
در جنگ بدر حضور داشتند، در حالى كه طبق پيمان عقبه، تنها موظف به حفاظت از رسول
خدا(ص) در مدينه بوده و از جهاد بيرون مدينه معاف بودند؛ ولى با رضايت و اصرار خود، به بدر
آمدند. طبق نقل واقدى، در فتح مكه، چهار هزار نفر از انصار حضور داشته‏اند و اين نشان
مى‏دهد كه آنان در طول مدت طولانى تا فتح مكه، نه تنها خسته نشده بودند، بلكه بر
تعدادشان افزوده شده بود.[1] در بين وزراى رسول خدا(ص) يك نفر به نام عبداللَّه مسعود به
چشم مى‏خورد و در بين استانداران نام زياد بن لبيد انصارى به چشم مى‏خورد.
اميرالمؤمنين(ع) نيز سهل بن حنيف انصارى را عامل خود در مدينه قرار داد.[2]


ج. تابعين

خداوند مى‏فرمايد: (السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان
رضى اللَّه عنهم و رضوا عنه)
.[3]

در اين آيه، به سه دسته از ياران رسول خدا كه حكومت و مديريت او را حمايت كرده‏اند،
اشاره شده است، كه عبارتند از: مهاجران، انصار و تابعين؛ يعنى (الذين اتبعوهم باحسان)
.

ابن ابى ليلى مى‏گويد:


(1). واقدى، مغازى، ج‏3، ص‏779.

(2). نهج‏البلاغه، نامه‏70.

(3). توبه، آيه‏100.


|160|
اهل ايمان سه طبقه‏اند: صحابه از مهاجر و انصار، كه خداى تعالى در حق ايشان فرمود:
(الذين تبوءالدار و الايمان) و تابعين و اتباع تابعين كه اينان كسانى‏اند كه در حق ايشان
فرمود: (الذين جاءوا من بعدهم) .[1]

وى سپس سفارش مى‏كند كه تلاش كن تا از اين سه گروه بيرون نباشى.[2]

در باره تابعين، دو نظريه وجود دارد: يكى اين كه اينان پيامبر(ص) را درك نكردند؛ ولى
معصومين ديگر را يارى كردند. دوم اين‏كه آنان كسانى‏اند كه تابع سابقون (مهاجرين و انصار)
شدند با احسان و ايمان و اطاعت.[3]

بنابر اين، تابعين طبق نظريه دوم، كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار؛ اما ديرتر به اين
قافله نور پيوسته و جزو سابقون نبوده‏اند، بلكه از لاحقون هستند و خدا در باره آنان اعلام
رضايت مى‏كند: (رضى اللَّه عنهم و رضوا عنه)
. در نتيجه، اينان نيز منبعى نيكو براى
عضويابى حكومتى و ادارى رسول خدا(ص) بوده‏اند.


د. مجاهدان

واژه جهاد، نوعاً همراه با واژه‏هاى مهاجران و انصار است. چه بسا مى‏گوييم كه آن‏چه به
مهاجران و انصار و تابعين ارزش و امتياز مى‏دهد، جهاد آنان است. آيه‏هاى 72 و 74 سوره
انفال، دليل بر اين ادعا است. بر اين اساس، هجرت و نصرت، ضلع سوم و تكميل كننده‏اى به
نام جهاد دارد كه نتيجه آن، عبارت است از: (مؤمنون حقاً)
، (رضى اللَّه عنهم و رضوا عنه) و
(لهم مغفرة و رزق كريم) .

قرآن به صراحت مى‏فرمايد: (فضل اللَّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيماً) ؛[4] يعنى
خداوند مجاهدان را بر قاعدان با پاداشى بزرگ برترى بخشيده است.

در باره ارزش جهاد، همين بس كه به فرمايش اميرالمؤمنين(ع) لباس تقوا و عزت است و


(1). حشر، آيه‏10.

(2). منهج الصادقين، ج‏9، ص‏234.

(3). همان.

(4). نساء، آيه 95.


|161|

غير آن، لباس ذلت و حقارت.[1] نمونه ذلت، انسان‏هايى مانند كعب بن مالك، هلال بن
اميه و مرادة بن ربيع بودند كه جهاد را ترك كردند: (ثلاثة الذين خلفّوا...)
. پيامبر دستور داد كه اهل
ايمان، مجالست با آنان را ترك كنند. آنان نيز پنجاه روز به صحرا رفتند و در آن‏جا خيمه زدند
تا توبه‏شان پذيرفته شد. حتى زنان آنان نيز به دستور رسول خدا(ص) براى ايشان
تمكين‏نمى‏كردند.[2]

نمونه عزت نيز بدريون بودند كه به علت اولين حضور مجاهدانه در همه جا، جايگاهى والا
داشتند و شهادت آنان پذيرفته و مقدم بود. هم‏چنين در معاملات و در حكومت و نظام ادارى
اولويت داشتند و يك جمع ارزشى بودند.[3] لقب بدرى، همانند لقب انصارى، نشانى درخشان
بود. اينان در برنامه‏ريزى نيروى انسانى رسول خدا(ص) اولويت داشتند. در اين ديدگاه، مجاهد
بر غيرمجاهد برترى داشت و وزيران رسول خدا(ص) همگى اهل جنگ و جهاد بودند.


جمع‏بندى

چهار عنوان «مهاجران»، «انصار»، «تابعين» و «مجاهدان» يك منبع و مجموعه ارزشى
را تكيل مى‏دهند كه تحت عنوان «ايثارگران» جمع مى‏شوند و رسول خدا(ص) به نص قرآن
كريم، به ايشان اولويت و اهميت مى‏داد و سازمان ادارى آن حضرت را اينان پر كرده بودند.
بنابر اين، معيار ايثارگرايى، در برنامه‏ريزى نيروى انسانى حكومت و مديريت اسلامى، مورد
توجه است.


تقدم منابع ارزشى بر منابع نژادى و سرزمينى و قبيله‏اى

با مطالعه دوباره كادر ادارى رسول خدا(ص) مشخص مى‏شود كه هر كارگزار، داراى
بيش‏ازيك عنوان است؛ مثلاً هم مكى است و هم مهاجر، يا هم مدنى است و هم
انصارى‏ودرعين حال، هم عرب است و هم مجاهد يا اين‏كه قرشى است و مهاجر


(1). نهج‏البلاغه، خ‏27.

(2). منهج الصادقين، ج‏4، ص‏310.

(3). بحارالانوار، ج‏41، ص‏59.


|162|

وماننداين.

از ميان مباحث گذشته، يك نكته داراى اهميت به دست مى‏آيد و آن تقدم منابع ارزشى بر
منابع غير ارزشى در عضويابى مديريت اسلامى است؛ يعنى آن‏چه مايه امتياز براى پيوستن به
سازمان ادارى رسول خدا(ص) بود، عناوين هجرت، نصرت و جهاد و در يك كلمه، ايثار بود، نه
عناوين مكى، مدنى، عربى و قرشى. اين عناوين، طبق استدلال‏هاى گذشته، هيچ اولويتى را
باعث نمى‏شدند و اين، الگوى خوبى براى هر مديريت اسلامى است.

نكته: اولويت ايثارگرى، شرايطى دارد:

يكى اين‏كه براى اشغال هر منصبى، تخصص و مهارت لازم را نيز داشته باشند و در
صورت تساوى شرايط، بر افراد ديگر، مقدم خواهند بود.

دوم اين‏كه ايثارگران، خود را طلبكار ندانند، بلكه اداره اسلامى، خود را بدهكار آنان بداند.

سوم اين‏كه ايثارگرى تبديل به رانت‏خوارى نشود؛ زيرا در اين صورت، اثرى از ايثار
باقى‏نمى‏ماند.


بحثى در باره رانت‏خوارى

رانت‏خوارى، كه اصطلاح متداولى در جامعه انقلابى ما است، عبارت است از سوءاستفاده
كلان يا نيمه كلان از برخى امتيازات اجتماعى، امتيازاتى از قبيل مناصب كليدى، آقازادگى،
جايگاه رفيع اجتماعى و نسبت داشتن با رهبران و بزرگان.

رانت‏خوارى به اين معنا و در نتيجه، به امكاناتى رسيدن، مقوله‏اى ضدعدالت اجتماعى و
عامل فرسايش و فروپاشى نظام اجتماعى و سياسى و مصداق بارز ظلم است.

انقلاب‏ها، چه اسلامى چه غيراسلامى، از اين آفت مصون نيستند، گرچه در آغاز، از
رانت‏خوارى اثرى نباشد؛ ولى تدريجاً در پى ايجاد عوامل گوناگون سياسى، اجتماعى و نفسانى
بروز مى‏يابد. سودگرايى و خودگرايى غلبه مى‏كند و فضاى اوليه هر انقلاب، به يك خاطره دور
تبديل مى‏شود، بلكه در قالب يك شعار باقى مى‏ماند.

يكى از گروه‏هايى كه شديداً در معرض اين آفت هستند، ايثارگرانند كه شاخه‏اى از آنان بر


|163|

ارزش‏هاى آفريده خويش باقى هستند و بر معامله‏اى كه با خدا كرده‏اند، وفادار و پايدارند و
در پى جزا و شكور (دو اصطلاح گرفته شده از سوره انسان) نيستند. البته اگر احسان و ارجى را
شاهد باشند، كريمانه مى‏پذيرند. شاخه‏اى ديگر، كه مورد اهانت و ستم دستگاه ادارى قرار
مى‏گيرند، كريمانه از آن مى‏گذرند و اين رفتار را به خدا وامى‏گذارند؛ اما شاخه‏اى متوقع و
زياده‏خواه ممكن است از اين درخت طيبه سرزند و اسير رانت‏خوارى شود. اينان اولويتى
ندارند؛ زيرا دچار نوعى ارتداد ارزشى هستند و به جاى ايثار، به استيثار رسيده‏اند.[1] ايثار مقدم
داشتن ديگران بر خود است و استيثار مقدم داشتن خود بر ديگران.

ايثارگران بايد معامله‏اى را كه با خدا كرده‏اند و سودى ابدى برده‏اند، با متاع اندك و
بى‏ارزش دنيوى عوض نكنند و خسران و خذلان دنيوى و اخروى را براى خود نخرند. از
سوى يگر، دولت اسلامى نيز بايد بداند كه اركان او بر ايثار اين فداكاران استوار شده است.
بنابر اين، شرايط عزت و احترام آنان را محفوظ دارد و مناصب كليدى را به عناصر پايدار آنان
واگذارد و ايشان را پشت درهاى بسته و در پيچ و خم حوادث به فراموشى نسپارد و بداند كه
بازماندگان جنگ‏هاى جهانى اول و دوم، هنوز عزيزند و عزت آنان قانون‏مند و نهادينه شده
است. اگر ايثارگران طلبكار نباشند، دولت اسلامى بدهكار آنان است.


6. منابع بومى

مراد از اين عنوان، كارگزارانى هستند كه در منطقه و وطن خويش از سوى حكومت
اسلامى نصب مى‏شوند. در قرآن در باره ارسال پيامبران به مناطق خودشان به شكل يك
سنت، آمده است:

1. (و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه) [2] (هيچ رسولى را جز به سوى قوم او
نفرستاديم).

2. (الى عاد اخاهم هوداً) [3] (به سوى قوم عاد، برادرشان هود را فرستاديم).


(1). برگرفته از خطبه شقشقيه (استأثر فاساء الاثره).

(2). ابراهيم، آيه 4.

(3). هود، آيه 50.


|164|

3. (الى ثمود اخاهم صالحا) [1] (به سوى ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم).

4. (الى مدين اخاهم شعيبا) [2] (به سوى مدين، برادرشان شعيب را فرستاديم).

5. (و لقد ارسلنا نوحاً الى قومه) [3] (و به تحقيق نوح را به سوى قوم خودش
گسيل‏داشتيم).

در باره رسول خدا(ص) نيز به همين سنت عمل شد:

1. (هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم) [4] (او خدايى است كه در ميان امى‏ها رسولى
از خودشان اعزام داشت).

2. (كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم) [5] (همان‏گونه كه در ميان شما رسولى از
خودتان‏فرستاديم).

بر اساس اين آيات، بومى بودن رسولان، يك اصل و يا يك شرط در ارسال آنان بوده
است؛ زيرا افراد بومى اولويت دارند و موفق‏تر هستند. در آيه معروف «نفر» نيز مبلغان اسلام
پس از آن كه نزد رسول خدا(ص) تفقه در دين مى‏كردند، براى اجراى رسالت و مأموريت خود،
به ميان قوم خويش مى‏روند: (لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون)
؛[6] تا قوم خود را
انذار كنند پس از آن كه به سوى آنان بازگشتند؛ يعنى بايد كه هدف اصلى ايشان از تفقه، ارشاد
قومشان باشد.[7]

در سيره مديريتى نبوى نيز اصل بومى‏گرايى، كم و بيش مورد توجه بود:

1. نصب عتاب بن اسيد به عنوان فرماندار مكه، كه اهل مكه است.[8]

2. نصب خاندان باذان يمنى در يمن.


(1). همان، آيه 61.

(2). همان، آيه 84.

(3). همان، آيه 25.

(4). جمعه، آيه‏2.

(5). بقره، آيه 157.

(6). توبه، آيه 125.

(7). منهج الصادقين، ج‏4، ص‏333.

(8). سيره ابن‏هشام، ج‏2، ص‏500؛ تاريخ سياسى اسلام، ج‏1، ص‏162.


|165|

3. نصب عدى بن حاتم، كه اهل طى بود، در قبيله خودش (طى).[1]

4. نصب قيس بن مالك در حمدان.[2]

5. مالك بن عوف، آتش‏افروز جنگ حنين، مرد سرسخت قبيله بنى‏سعد، كه توسط
پيامبر(ص) سرپرست قبيله سفر و سلمه شد.[3]

6. نصب معاذبن جبل يمنى، در يمن، به عنوان قاضى.[4]

7. نصب يك جوان ثقفى در ثقيف.[5]

8. ابقاى عثمان بن طلحه مكى در منصب كليددارى كعبه.[6]

9. نامه پيامبر(ص) به هوذة بن على الحنفى، زمامدار يمامه، كه در آن به وى فرمود:
«اسلام‏آور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند».[7] يا نامه به حارث، حاكم فسان
با همين مضمون[8] و نامه‏هايى از همين دست به سلطان حبشه و قيصر روم و كسراى ايران،
كه در بحث عربيت گذشت.

10. در فتح مكه، ابوسفيان مكى، در مكه مسؤوليت مى‏گيرد تا مؤلفة قلوبهم را در منزلش
جمع كند.[9]

در سيره علوى نيز بومى‏گرايى حتى الامكان لحاظ مى‏شد و اولويت داشت، مگر آن كه
مانعى در كار بود:

1. نصب كردن قثم بن عباس مكى به عنوان فرماندار مكه.[10]

2. نصب كردن سهل بن حنيف انصارى، كه مدنى بود، به عنوان عامل خود در مدينه.[11]

3. منصوب كردن شنسب ايرانى و اهل غور هرات در منطقه خودش.[12]


(1). اسدالغابه، ج‏4، ص‏442؛ فروغ ابديت، ج‏2، ص‏382.

(2). دولة الرسول، ص‏262.

(3). همان، ص‏372.

(4). فروغ ابديت، ج‏2، ص‏452.

(5). همان، ص‏554.

(6). همان، ص‏338.

(7). همان، ص‏263.

(8). طبقات ابن‏سعد، ج‏1، ص‏261.

(9). فروغ ابديت، ج‏2، ص‏352.

(10). نهج‏البلاغه، نامه 67.

(11). همان، نامه 70.

(12). مرتضى مطهرى، خدمات متقابل ايران و اسلام، ج‏2، ص‏393،دفتر انتشارات اسلامى.


|166|

البته آن حضرت بر شام تسلطى نداشت و گرنه رعايت اين اصل، در آن‏جا نيز مشهود بود.

نكته: اولويت بومى‏گرايى، يك اصل است و منافاتى با نصب افراد غير بومى به طور
ضرورى (مانند موارد امنيتى) ندارد.

به هر حال، اصل بومى‏گرايى اصلى عقلى، شرعى و عقلايى بوده و در روند عضويابى
وبرنامه‏ريزى نيروى انسانى هر حكومت و مديريت، به‏ويژه مديريت اسلامى بايد مورد
توجه‏باشد.


7. مؤلفة قلوبهم

در آيه 60 سوره توبه، مؤلفة قلوبهم از مصاديق مصرف زكات معرفى شده است. آن گونه
كه از روايات و عبارات فقها بر مى‏آيد، اينان كفارى هستند كه ميل به اسلام يا تمايل به جهاد
به نفع اسلام دارند. هم‏چنين مسلمانان ضعيف الاعتقاد مشمول اين عنوان هستند. اينان با
پرداخت زكات، استمالت و جذب مى‏شدند.[1]

در روايتى از امام صادق(ع) آمده است كه مؤلفة قلوبهم در همه زمان‏ها هستند و بيش‏تر
مردم را هم تشكيل مى‏دهند.[2]

در سيره مديريتى نبوى، براى تأليف قلوب، به پرداخت زكات اكتفا نمى‏شد، بلكه به آنان
مسؤوليت هم داده مى‏شد؛ مانند ابوسفيان كه بلافاصله پس از اسلام آوردن ظاهرى،
فرماندهى دو هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت[3] و عمرو عاص كه در
ذات السلاسل فرمانده شد.[4] ابوسفيان بت‏پرست، حتى مأموريت شكستن بت‏هاى طائف را
پيدا كرد و نكته قابل توجه اين‏كه پس از شكستن بت‏ها از باقى مانده آن‏ها هيزم درست كرد و
فروخت و قرض‏هاى عده‏اى را پرداخت.[5] وحشى حبشى پس از استبصار، از سوى آن حضرت،


(1). وسايل الشيعه، باب اول از ابواب مستحق زكات، ح‏7؛ جواهرالكلام، ج‏15، ص‏346.

(2). مستدرك الوسائل، باب اول از ابواب مستحق زكات.

(3). فروغ ابديت، ج‏2، ص‏352.

(4). همان، ص‏304.

(5). همان، ص‏420.


|167|

مأموريت جنگى گرفت.[1] معاويه نيز جزو كاتبان رسول خدا(ص) شد.[2]

به نظر مى‏رسد كه مؤلفة قلوبهم، همانند مهاجران، عنوانى عام است و مصداق بارز آن،
ابوسفيان و امثال او و نيز مسلمانان ضعيف الاعتقاد هستند. هم‏چنين با توجه به اين‏كه تعليق
حكم بر وصف، بر عليت اشعار دارد و علت جواز پرداخت زكات به اين طايفه، تأليف قلوب
است، پس محوريت با تأليف قلوب خواهد بود (نه پرداخت زكات). بنابر اين، از راه‏هاى ديگر،
غير از پرداخت زكات، مانند دادن مسؤوليت (طبق سيره نبوى) نيز مى‏توان تأليف قلوب كرد و
هدف از تأليف قلوب، تقويت پايه‏هاى مردمى و تحكيم ريشه‏هاى حكومت است.

بنابر اين، در مديريت و حكومت اسلامى، براى عضويابى نبايد از اين گونه افراد غافل بود.
البته اينان مانند ايثارگران نيستند كه اولويت داشته باشند؛ ولى سپردن مسؤوليت‏هاى غير
كليدى به آنان طبق استدلال‏هاى فوق، امرى جايز و مشروع است، به‏ويژه كه آثار و نتايج
مثبتى به بار مى‏آورد.

در باره اين‏كه مصاديق مؤلفة قلوبهم در هر زمان چه كسانى هستند، بايد گفت كه اين
نكته‏اى است كه به عرف سياسى جامعه و حكومت واگذار مى‏شود تا با ملاك عمومى تأليف
قلوب، مصاديق آن مشخص شود؛ مثلاً در يك انقلاب، افرادى كه به تازگى به انقلاب
مى‏پيوندند، يا اعتقاد چندانى ندارند و با مسؤوليت دادن و نيز پرداخت حقوق به آنان، جذب
مى‏شوند، از مصاديق اين عنوان مى‏آيند. صفوان بن اميه مى‏گويد: دشمن‏ترين فرد با رسول
خدا من بودم. وقتى به من عطا كرد، از او دوست‏تر در جهان كسى را نداشتم.[3]


8. منابع دينى (اقليت‏ها)

اقليت‏هاى دينى، مسيحيان و يهوديان و مانند اينان هستند كه اصطلاحاً اهل كتاب ناميده
مى‏شوند و با مؤلفة قلوبهم، كه بت‏پرستان و مسلمانان ضعيف الاعتقاد هستند، تفاوت
دارند.البته اقليت‏ها مشمول عنوان كفار نيز هستند و مشمول اصل نفى سبيل مى‏شوند كه بر


(1). بحارالانوار، ج‏21، ص‏413.

(2). همان، ج‏22، ص‏248؛ اسدالغابه، ج‏5، ص‏209.

(3). منهج الصادقين، ج‏4، ص‏275.


|168|

گرفته از اين آيه قرآنى است: (و لن يجعل اللَّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً) ؛[1] يعنى
خداوند براى كفار، عليه مسلمانان سلطه‏اى قرار نداده است و نيز مشمول اصل (يعطوا الجزية عن يد
و هم صاغرون)
[2] هستند؛ يعنى بايد جزيه بدهند و در برابر قانون، خاضع باشند (دست سلطه
بر مسلمانان نداشته باشند). بر اساس اين اصول و امثال آن، هيچ برترى و سلطه‏اى توسط
اينان بر مسلمانان، مشروع نيست.

در آيه‏اى ديگر، مسلمانان از گرفتن بطانه از ميان كفار منع شده‏اند.[3] بطانه به معناى
حضيّص، وصف كسى است كه به علت اعتماد به او، وى را از اسرار آگاه سازند.[4] مرحوم
شعرانى مى‏گويد:

اين آيه، پند الهى براى مردم زمان ما است كه كفار را دوست خود نگيرند و از دشمنى آنان
بينديشند. آن‏ها با هر چيره‏دستى بر مسلمانان اعتنا نمى‏كنند و در همه جا دوست دارند
منافقين و ملاحده را به كار بگمارند؛ اما مسلمانان به آنان اعتماد دارند.[5]

به نظر مى‏رسد كه اين بدبينى مربوط به سلطه‏گران است كه به وسيله مستشاران و
ميسيونرها قصد تسلط بر منابع اسلام را دارند؛ بحث ما در اقليت‏هايى است كه جزيه مى‏دهند
و از حقوق مدنى برخوردار مى‏شوند.

در سيره مديريتى نبوى، شواهدى بر استفاده از اقليت‏ها و اهل كتاب در برخى از مناصب
ادارى وجود دارد:

1. فرمانرواى مسيحى شهر ابله، به نام يوحنا بن اوبه، در حالى كه صليب طلا به سينه
انداخته بود و از مقر فرمانروايى خود به سرزمين تبوك آمده بود، هديه‏اى به رسول خدا(ص)
داد و هديه‏اى از ايشان گرفت و حاضر شد جزيه بدهد و بر آيين مسيح بماند.[6] پيامبر با او
پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانانى كه از ابله مى‏گذرند،
پذيرايى كند.


(1). نساء، آيه 141.

(2). توبه، آيه 18.

(3). آل عمران، آيه 111.

(4). منهج الصادقين، ج‏2، ص‏315.

(5). همان،(پاورقى).

(6). سيره ابن‏هشام، ج‏2، ص‏526؛ بحارالانوار، ج‏21، ص‏160.


|169|

2. اكيده، فرمانرواى مسيحى دومة الجندل، به حضور پيامبر(ص) رسيد و از پذيرش اسلام
امتناع ورزيد؛ ولى حاضر شد باج‏گزار مسلمانان باشد.[1]

نتيجه: در برنامه‏ريزى نيروى انسانى اسلام، اسلام‏گرايى اولويت دارد؛ ولى استفاده از
اقليت‏ها نيز جايز است به شرط عدم سلطه آنان و در منصب غير كليدى؛ زيرا محروم كردن
سازمان ادارى اسلام از خيل متخصصان، عقلايى نيست.


9. منابع عقيدتى

منظور دارالاسلام و دارالكفر، و به اصطلاح امروزى، كشور اسلامى و غيراسلامى است.
مدينه، مصداقى از دارالاسلام و مكه، پيش از فتح، مصداقى از دارالكفر بود. موضع بحث، افراد
مسلمان مقيم دارالكفر هستند كه هجرت نكرده‏اند، آيا اينان منبعى براى عضويابى اداره
اسلامى به شمار مى‏روند يا خير؟ قرآن مى‏فرمايد:

«كسانى كه ايمان آورده، ولى هجرت (از دارالكفر) نكرده‏اند، هيچ ارتباطى با شما ندارند تا
اين‏كه هجرت كنند».[2]

بعضى مصداق آيه فوق را عباس، عموى پيامبر(ص) مى‏دانند كه در مكه ماند و هجرت
نكرد؛ ولى رسول خدا(ص) به او مأموريت جاسوسى در سپاه قريش را در همان دارالكفر داد. او
نيز به پيامبر گزارش مى‏داد. بعدها در جنگ بدر به دست مسلمانان اسير شد. پيامبر سفارش او
را كرده بود كه مبادا صدمه‏اى به او برسد.[3]

اين واقعه، شاهدى بر جواز به كارگيرى چنين افرادى است، البته بدون اولويت؛ زيرا
اولويت با افراد دارالاسلام است.

نكته: در شرايط حاضر، اشخاص تحصيل‏كرده در كشورهاى غيراسلامى و ايرانيان خارج از
كشور، كه تخصص‏هايى دارند، مصداقى از بحث ما هستند. اين افراد، در شرايط مساوى،
امتياز و اولويتى بر متخصصان داخلى ندارند. البته عضويابى و دعوت آنان مى‏تواند جزو


(1). طبقات ابن‏سعد، ج‏2، ص‏146؛ بحارالانوار، ج‏2، ص‏246.

(2). انفال، آيه 72.

(3). اسدالغابه، ج‏3، ص‏165.


|170|

برنامه‏ريزى نيروى انسانى دولت اسلامى قرار گيرد و اين، كارى جايز و مشروع است، بلكه چه
بسا تأثير پذيرى آنان از فرهنگ‏هاى غيراسلامى، نكته‏اى منفى به حساب آيد.


جمع‏بندى معيارها


الف. معيارهاى مثبت

(عناوين ذيل در صورت تساوى شرايط، بر غير خود اولويت دارند):

1. ايثارگران (ايثارگرايى): اين مجموعه، از عناوين ارزشى، مانند مهاجران، انصار،
مجاهدان و تابعين تشكيل مى‏شود و بر افرادى اطلاق مى‏گردد كه سابقه فداكارى و دل‏سوزى
براى اسلام دارند.

2. نيروهاى مسلمان (اسلام‏گرايى): مسلمان بر غيرمسلمان اولويت دارد.

3. نيروهاى دارالاسلام: مسلمانان مقيم دارالاسلام، بر مسلمانان مقيم دارالكفر مقدمند.

4. نيروهاى بنى‏هاشم: بنى‏هاشم در هر نقطه‏اى كه باشند، به‏ويژه در دارالاسلام، اگر از
شرايط ديگر كاملاً برخوردار باشند، مورد توجه بيش‏تر خواهند بود.

5. نيروهاى بومى (بومى‏گرايى): افراد بومى هر منطقه، براى احراز مسؤوليت‏هاى آن
منطقه، بر غير بومى‏ها مقدمند.


ب. معيارهاى منفى

منظور منابعى از نيروى انسانى است كه داراى هيچ اولويتى در مقام عضويابى نيستند مگر
اين‏كه افراد داراى معيارهاى مثبت، به اندازه كافى وجود نداشته باشند:

1. افراد هم‏شهرى و هم‏وطن (هم‏شهرى و هم‏وطن‏گرايى): مدير و حاكم و مسؤول در
مؤسسات اسلامى نمى‏تواند به افراد هم‏شهرى يا هم‏وطن خويش اولويت دهد و آنان را در
اداره اسلامى مقدم دارد.

2. اشخاص يك خاندان يا دودمان (دودمان‏گرايى، آل‏گرايى و خاندان‏گرايى): مدير
اسلامى كه به هر حال عضو يك خاندان است، نبايد به خاندان، قبيله، عشيره و آل خود،


|171|

اوليت دهد كه در زمان رسول خدا(ص) در قريش‏گرايى متبلور بود.

3. اعضاى خويشاوند و خانواده (مديريت فاميلى، فاميل‏گرايى و خويش‏گرايى): فاميل و
خانواده خويشان سببى و نسبى و رضاعى، در عضويابى حق تقدم ندارند.

نكته: منابع ياد شده، صرفاً اولويت ندارند و گرنه افراد صالح و داراى شرايط در اين
مجموعه‏ها منعى براى جذب ندارند. منظور از منفى قلمداد كردن معيارهاى ذكر شده، پرهيز از
آفات خطرناك حاكميت روابط بر ضوابط و حكومت‏هاى فاميلى است كه افرادى بدون
شايستگى و برجستگى شخصى و صرفاً به علت وابستگى به افراد بر جسته نظام اسلامى،
مناصب را اشغال كنند.


ج. معيارهاى ميانه

منظور آن دسته از منابع انسانى است كه در اولويت و عدم اولويت آنان ترديد وجود دارد و
توصيه مى‏شود كه از آنان غفلت نشود و مورد توجه قرار گيرند.

1. مؤلفة قلوبهم: مسلمانان ضعيف الاعتقاد يا كفارى كه ميل به جهاد در راه اسلام دارند و
سلطه طلب و قدرت‏گرا نيستند، براى جذب و تأليف قلوب آنان و تحكيم پايه‏هاى حكومت،
بايد سهمى، گرچه ناچيز، در حكومت و مديريت داشته باشند تا پايگاه‏هاى مردمى حكومت
اسلامى و اسلام، هر چه راسخ‏تر شود.

2. افراد مقيم پايتخت (مركزگرايى و پايتخت گرايى): افراد مقيم پايتخت اسلامى، كه خواه
ناخواه ممكن است ويژگى‏هاى برترى پيدا كنند، بدون اين‏كه اولويتى داشته باشند،
مجموعه‏اى قدرتمند به حساب مى‏آيند و بايد مورد توجه باشند.


ملاحظه

مرورى بر فصل اخير، به خواننده اين آگاهى را مى‏بخشد كه چگونه مى‏توان با شيوه‏اى
فقهى با مسائل مديريتى روبه‏رو شد و به گونه‏اى جواهرى، احكام و حقوق اسلامى را كشف
كرد. ارائه اين شيوه در اين تحقيق، بدين منظور صورت گرفته است كه نشان داده شود كه


|172|

تداوم اين كار، ممكن بوده و نظريه مديريت در اسلام، به شكلى دقيق و حقيقى قابل
استخراج‏است.

بنابر اين، اگر چند كرسى درس خارج، به اين مبحث اختصاص يابد، خدمت بزرگى به دين
خدا و نظام اسلام شده است. از اين‏رو، به مصداق «رُبَّ حامِلِ فقهٍ الى ما هو اَفْقَهَ مِنه»، اين
شيوه، با بضاعت اندك نگارنده، ارائه شده است تا راه را براى صاحبان انديشه فقهى
هموارسازد.

تعداد نمایش : 4471 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما