صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
اختيار
اختيار تاریخ ثبت : 1390/12/06
طبقه بندي : مديريت از منظر كتاب و سنت ,
عنوان : اختيار
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|396|

اختيار




اختيار

اختيار در سازمان، حقى است كه به پستى داده مى‏شود تا فرد بتواند بر مبناى آن، قوه
تشخيص خود را براى گرفتن تصميماتى تأثير گذار بر ديگران به كار بندد،[1] كه به آن، اختيار
رسمى نيز مى‏گويند. در واقع، اختيار، حق عمل كردن يا دستور دادن است كه به دارنده آن
اجازه مى‏دهد كه بر اساس روش‏هاى ويژه و معينى عمل كند و به طور مستقيم، بر اقداماتى
كه ديگران بر اساس دستور انجام مى‏دهند، اثر بگذارد. هم‏چنين به دارنده آن اجازه مى‏دهد كه
منابع سازمانى را در جهت تحقق هدف‏هاى سازمانى اختصاص دهد.[2]


قدرت چيست؟

قدرت يعنى توانايى اعمال نفوذ بر ديگران، به گونه‏اى كه رفتار آنان مطابق نظر صاحب
قدرت تغيير كند و مى‏تواند در هر نوع رابطه‏اى وجود داشته باشد. در سازمان‏ها مديران قدرت
را اعمال مى‏كنند؛ اما مديران، تنها كسانى نيستند كه در سازمان، قدرت خود را به كار مى‏برند.
كاركنان كه سخنانى را مى‏گويند و كارهايى را انجام مى‏دهند نيز بر مديران اعمال
نفوذمى‏كنند.


تفاوت قدرت و اختيار

قدرت مفهومى گسترده‏تر از اختيار دارد. با وجود اين، اختيار نوعى قدرت است، اما قدرتى
كه در يك مجموعه سازمانى قرار دارد.


(1). مديريت لازمه قدرت، ص 208.

(2). اصول مديريت، ص 242.


|397|


منشأ اختيار

نظريه كلاسيك: اختيار از بعضى از سطوح بالاى سازمان ناشى مى‏شود و سپس به طور
قانونى، از سطحى به سطح ديگر عبور مى‏كند. در بالاى اين سلسله مراتب، ممكن است خدا،
حكومت يا اراده جمعى مردم قرار داشته باشد.

نظريه پذيرش: منشأ اختيار، بيش‏تر در نفوذپذير است تا در نفوذ كننده.

اين نظريه، با اين اظهار نظر آغاز شد كه همه مقررات قانونى يا دستورها در همه شرايط،
اطاع نمى‏شوند. چستر بارنارد، طرفدار نيرومند نظريه پذيرش، شرايطى را برشمرده است كه
طبق آن شرايط، شخص از مقام بالاتر اطاعت مى‏كند و اختيار او را براى صدور دستور
مى‏پذيرد. اين شرايط عبارتند از :

1. دستورى كه به آنان داده مى‏شود، درك كنند.

2.عقيده داشته باشند كه دستور با هدف سازمان سازگارى و هماهنگى دارد.

3. دريابند كه دستور با منافع پرسنل هماهنگى دارد.

4. از نظر روحى و جسمى، توانايى پيروى از دستور را داشته باشند.

اگر اين چهار شرط وجود نداشته باشد، احتمال كمى هست كه اختيار پذيرفته شود و
فرمان‏بردارى به صورت كامل تحقق يابد.[1]


منشأ اختيار در قرآن

به چه دليل بايد از مافوق اطاعت كرد؟ چه كسى الزام بر تبعيت زيردست از مافوق مى‏كند؟
مافوق چه برترى بر من دارد؟ اين اختيار و قدرت را چه منبعى به او داده است؟

اين پرسش‏ها و نظاير آن‏ها، تحت عنوان مشروعيت مطرح مى‏شوند. اين پرسش‏ها، هم
در سطح مديريت كلان و دولتى و هم در يك سازمان محدودتر و كوچك‏تر مطرحند.

منشأ اختيار و قدرت، از ديد قرآن، به خداوند منتهى مى‏شود و مشروعيت هر قدرتى از اين


(1). مديريت مدرن، ص 243؛ اصول مديريت، ص‏350.


|398|

ناحيه تأمين مى‏شود. او حق طاعت و مولويت دارد؛ زيرا خالق، مالك و مدبر است. البته
اين حق، به كسانى كه او بخواهد، منتقل مى‏شود كه عبارتند از رسولان و اولى‏الامر.[1]

رسولانى كه در سوره شعراء از آنان ياد مى‏شود، به امت خويش مى‏گويند: (فاتقوا اللَّه و
اطيعون)
؛ يعنى تقواى خدا را پيشه كنيد و از من اطاعت كنيد. ايشان دعوت مردم به اطاعت
خويش را مبتنى بر تقواى الهى مى‏كنند؛ يعنى اگر براى خويش حق اطاعت قائلند، در واقع،
منشأ آن خدا است. از اين رو، تقواى خدا را مقدم بر اطاعت از خويش مطرح مى‏كنند.
مشروعيت با اين ترتيب، از خدا ناشى مى‏شود و تا پايين‏ترين حلقات سازمانى، جارى و
نازل‏مى‏شود.

تا اين جا نظريه كلاسيك، با مديريت رحمانى هماهنگ است. طبق اين نظريه، زيردستان
بايد اطاعت كنند وگرنه، مستحق مذمت عقلانى يا عقلايى و مجازات هستند:

«خداوند كسانى از شما را كه پشت سر ديگران پنهان مى‏شوند و يكى پس از ديگرى فرار
مى‏كنند، مى‏شناسد. پس آنان كه فرمان او را مخالفت مى‏كنند، بايد بترسند از اين كه فتنه‏اى
دامنشان را بگيرد و يا عذابى دردناك به آنان برسد».[2]

اما مشروعيت نيمى از مسير و واقعيت است. نيم ديگر، مقبوليت است كه همان پذيرش
فرمان يا به بيان بهتر، قابليت پذيرش دستور است؛ يعنى نوع فرمان، توجيهات مقدماتى آن،
شرايط صدور فرمان، شرايط عمومى پيروان و عناصر تحت امر و امثال آن، در تأثيرگذارى
فرمان، نقش دارند. به بيان ديگر، مشروعيت قدرت، مقتضى اطاعت است؛ ولى اين مقتضى،
براى تأثير، تحقق شرايطى را نياز دارد و نيز موانعى دارد. شناسايى اين موانع، بسيار
مهم‏است.

به بيان سوم، قدرت به تنهايى كافى نيست، بلكه اقتدار نيز لازم است. اگر اقتدار را به
معناى اعمال و نفوذ قدرت بدانيم، بايد زمينه آن وجود داشته باشد. اگر زمينه اعمال قدرت
نباشد، دستور دادن لغو است. بله اگر همه شرايط موجود شد، مخالفت، عصيان محسوب


(1). نساء، آيه 59.

(2). نور، آيه 63.


|399|

مى‏شود و موجب مجازات است وگرنه عصيان تلقى نمى‏شود. در فقه اسلامى، شرايط
عمومى تكليف عبارتند از: عقل، علم، بلوغ و اختيار. از اين رو اگر علم و اختيار منتفى شود، تكليفى
وجود ندارد؛ يعنى بايد به فرمان و تكليف، علم و آگاهى وجود داشته باشد و بدون اكراه و زور
باشد؛ يعنى نبايد مانعى براى اطاعت وجود داشته باشد. يكى از موانع مى‏تواند اين باشد كه
فرمان، بر خلاف مصالح و منافع عمومى اطاعت‏پذيران باشد. اين حالت را مقبوليت فرمان نام
مى‏نهيم، كه در كنار مشروعيت قدرت، يكديگر را در فرآيند اطاعت تكميل مى‏كنند.

بنابر اين، نظريه پذيرش چستربارنارد تقويت مى‏شود و نظريه مديريت رحمانى، جمع هر
دو نظريه است؛ زيرا جمع مشروعيت و مقبوليت اقتضا دارد كه هر دو نظريه كلاسيك و
چستربارنارد را تأييد كنيم. بر اين اساس، صرف اين كه فرماندهى مشروع است، نبايد دستور
دهد و انتظار اطاعت داشته باشد و مخالف خود را مرتد و عاصى و متمرد بداند، بلكه بايد همه
شرايط را بسنجد و سپس فرمان دهد. حضرت على (ع) در همين باره، به مالك
اشترمى‏فرمايد:

«هيچ‏گاه از كيفرى كه نموده‏اى، به خود مبال و نيز هرگز در كارى كه پيش مى‏آيد و راه
چاره دارد، سرعت به خرج مده. مگو: من مأمورم (و بر اوضاع مسلطم)، امر مى‏كنم و بايد
اطاعت شود، كه اين موجب ورود فساد در قلب و خرابى دين و نزديك شدن تغيير و تحول در
قدرت است. آن گاه كه بر اثر موقعيت و قدرتى كه در اختياردارى، كبر و عجب و خودپسندى در
تو پديد آيد، به عظمت قدرت و ملك خداوند، كه مافوق تو است، نظر افكن كه اين تو را از آن
سركشى پايين مى‏آورد و آن شدت و آن تندى را از تو باز مى‏دارد و آن‏چه از دستت رفته است،
يعنى نيروى عقل و انديشه‏ات، كه تحت اين خودپسندى واقع شده، به تو باز مى‏گردد. از
هم‏تايى در علو و بزرگى با خداوند برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را بركنار دار؛
زيرا خداوند هر جبارى را ذليل و هر فرد خودپسند و متكبرى را خوار خواهد ساخت».[1]

معناى اين سخنان به اندازه‏اى روشن است كه نيازى به توضيح ندارد؛ اما به طور خلاصه،


(1). نهج‏البلاغه، نامه 53.


|400|

حضرت به مالك مى‏فرمايد كه درست است كه مشروعيت دارى و از سلسله مراتب
مشروع اختيار گرفته‏اى، ولى اين اختيار و قدرت نبايد تو را به حالتى وادارد كه بگويى: هر چه مى‏گويم،
بايد اطاعت شود. اين سخنان، به‏خوبى، ادعاى ما را اثبات مى‏كنند.


واگذارى (تفويض) اختيار

تفويض اختيار به معناى انتقال بخشى از اختيارات و وظايف خاص مدير و رهبر سازمان
به زيردستان و مديران واحدهاى تابع، به منظور تسريع در اجراى امور و تحقق به موقع
هدف‏هاى سازمان است. در نتيجه، هدف از تفويض اختيار اين است كه زيردستان بتوانند در
حدود وظايف محول، به طور مستقل تصميم بگيرند و در هر مورد موظف نباشند از مافوق
خود نظرخواهى كنند.[1]

مسؤوليت عبارت است از تعهد كاركنان به اجراى وظايف محول شده، كه اين پذيرش،
ناشى از پذيرش شغلى توسط كاركنان است.

پاسخ‏گويى نقطه‏اى است كه اختيار و مسؤوليت در آن جا با هم تلاقى مى‏كنند. وقتى
مديران از اختيار خود استفاده مى‏كنند، يعنى مسؤوليت نتايج حاصل را مى‏پذيرند و در برابر
موفقيت يا ناكامى خود، پاسخ‏گو هستند.[2]


اصول تفويض اختيار

1. تفويض اختيار، در قسمتى از اختيار ممكن است، نه در همه آن.

2. تفويض اختيار از واگذارنده اختيار، سلب مسؤوليت نمى‏كند.

3. تفويض اختيار، قابل فسخ است.

4. تفويض اختيار، بايد با نظارت، همراه باشد.


(1). مصطفى نبوى، تمركز و عدم تمركز ادارى و سياسى در ايران، ص‏54.

(2). هل ريگل، ص 366 - 367.


|401|

5. تناسب بين اختيار و مسؤوليت بايد حفظ شود.[1]


مزاياى تفويض اختيار

1. فرصت يافتن مدير براى انجام مسؤوليت‏هاى مهم‏تر.

2. گرفتن تصميمات معتبر، توسط كسانى كه به منطقه عمليات نزديك‏تر هستند.

3. تسريع در تصميم‏گيرى (زيرا زيردست، منتظر دستور مافوق، براى
تصميم‏گيرى‏نيست).

4. افزايش اعتماد به نفس و مهارت زيردستان.[2]


موانع واگذارى اختيار

1. ترس مديران از درست انجام ندادن كار.

2. ترس مديران از تحت‏الشعاع واقع شدن آنان در برابر ابتكارات زيردستان.

3. نقص در تعيين اختيار و مسؤوليت مديران به شكل شفاف.[3]


تحليل قرآنى سازماندهى

اساس در اين تحقيق، بر اقتباس از مديريت خداوند رحمان بر هستى و انسان است.
خداى تبارك و تعالى، كه مالك و مدبر جهان است، از طريق عرش، كه سازمان اصلى و
مركزى است، مديريت خود را اعمال مى‏كند. مراد از عرش، كه در لغت، به معناى اريكه و
تخت سلطنت است، همان قدرت قاهره خدا است كه در چند آيه از قرآن به آن اشاره شده
است. گاهى نيز لفظ «كرسى» به جاى عرش به كار مى‏رود.

خداوند، جهان را از طريق سازمان فرشتگان اداره مى‏كند كه «مدبرات امر» لقب دارند؛


(1). تمركز و عدم تمركز ادارى و سياسى در ايران، ص 56.

(2). اصول مديريت، ص 354.

(3). هل ريگل، ص 368.


|402|

يعنى گردانندگان امور، كه در حقيقت، كارگزاران خداوند هستند. بررسى سازمان فرشتگان،
بسيار جالب است كه خطبه «اشباح» نهج‏البلاغه نيز به همين امر اختصاص يافته است و در
اين فصل، به آن خواهيم پرداخت.

الف) كارها و وظايف، به‏خوبى بين آن‏ها تقسيم شده است:

«سوگند به به حركت درآوردندگان ابرها، سوگند به آن ابرها كه بار سنگينى از باران را با
خود حمل مى‏كنند، سوگند به كشتى‏هايى كه به آسانى به حركت در مى‏آيند و سوگند به
فرشتگانى كه كارها را تقسيم مى‏كنند».[1]

علامه طباطبايى معتقد است كه آيات چهارگانه بالا به مديريت عامه و تدبير كلى عالم
هستى اشاره مى‏كنند. در اين آيات، نمونه‏اى از موجودات، كه امور خشكى، از طريق آن‏ها
تدبير مى‏شود، يعنى بادها، موجوداتى كه در درياها مديريت خدا را اعمال مى‏كنند، يعنى
كشتى‏ها و موجوداتى كه در فضا چنين مى‏كنند، يعنى ابرها و در نهايت، تدبير عالى‏تر و تمام
كننده‏تر، كه توسط فرشتگانى انجام مى‏شود كه واسطه‏هاى تدبير خداوندى هستند و
«مقسمات امر» ناميده شده‏اند، معرفى مى‏شوند.[2] طبق نقل تفسير قمى و درّالمنثور، حضرت
على (ع) نيز به همين معنا اشاره مى‏فرمايد.

طبق تفسير بالا، فرشتگان ستاد كل و مركزى خدا هستند و تقسيم‏كننده كارها در زمين و
دريا و فضا مى‏باشند:

«سوگند به فرشتگانى كه پى در پى فرستاده مى‏شوند و آن‏ها كه هم‏چون تند باد حركت
مى‏كنند و سوگند به آن‏ها كه ابرها را مى‏گسترانند و آن‏ها كه جدا مى‏كنند و سوگند به آن‏ها كه
آيات بيدارگر الهى را به انبيا القا مى‏كنند».[3]

«سوگند به فرشتگانى كه جان مجرمان را به شدت از بدن‏هاشان بيرون مى‏كشند و
فرشتگانى كه روح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا مى‏سازند و فرشتگانى كه در اجراى فرمان


(1). ذاريات، آيه 1 - 4.

(2). تفسيرالميزان، ج 26، ص 365.

(3). مرسلات، آيه 1 - 6.


|403|

الهى به سرعت حركت مى‏كنند و آن‏ها كه امور را تدبير مى‏كنند».[1]

طبق اين آيات، فرشتگان كارهاى تقسيم شده‏اى را انجام مى‏دهند كه روشن است.

اميرالمؤمنين (ع) هم به نمونه‏اى از اين تقسيم كار، چنين اشاره مى‏فرمايد:

«پس آن گاه آسمان‏هاى بالا را از هم گشود و مملو از فرشتگان مختلف ساخت. گروهى از
آنان هميشه به سجده‏اند و ركوع ندارند و يا به ركوعند و قيام نمى‏كنند و يا در صفوفى كه از هم
پراكنده نمى‏گردند، قرار دارند و يا همواره تسبيح مى‏گويند و هرگز خسته نمى‏شوند و هيچ‏گاه
خواب، چشمان آنان را نمى‏پوشاند و عقول آنان گرفتار نسيان و سهو نمى‏گردد. بدن آنان به
سستى نمى‏گرايد و غفلت و نسيان به آنان عارض نمى‏شود.

گروهى ديگر، امينان وحى او و زبان او به سوى پيامبرانند و پيوسته براى رساندن حكم و
فرمانش، در رفت و آمدند و جمعى ديگر، حافظان بندگان اويند و دربانان بهشت او، بعضى از
آنان پايشان در طبقات پايين زمين، ثابت و گردن‏هاشان از آسمان بالا گذشته و اركان
وجودشان از اقطار جهان بيرون رفته و كتف‏هاى آنان براى حفظ پايه‏هاى عرش خدا آماده
است و در برابر عرش او سر را پايين افكنده‏اند و در زير آن، بال‏ها را به خود پيچيده‏اند. در
ميان آنان با كسانى كه در مراتب پايين‏تر قرار دارند، حجاب عزت و پرده‏هاى قدرت فاصله
انداخته است. هرگز پروردگار خود را با نيروى وهم تصور نكنند و صفات مخلوقات را براى او
قائل نشوند. هرگز وى را در مكانى محدود نمى‏سازند و با چشم‏ها به او اشاره نمى‏كنند».[2]

در خطبه زيباى بالا، ضمن تقسيم كار، به هماهنگى، اطاعت پذيرى، سلسله مراتب و
سازمان نيرومند فرشتگان نيز اشاره شده است.

«آنان گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده است. او منزه است از اين
عيب و نقص. آن‏ها (فرشتگان) بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن از او پيشى نمى‏گيرند و
پيوسته به امر او عمل مى‏كنند. اعمال امروز و آينده و گذشته آن‏ها را مى‏داند. آن‏ها جز براى
كسى كه خدا راضى به شفاعت او است، شفاعت نمى‏كنند و از ترس او بيمناكند و هركس از


(1). نازعات، آيه 1 - 5.

(2). نهج‏البلاغه، خ اول.


|404|

آن‏ها بگويد: من جز خدا معبودى ديگرم، كيفر او را جهنم مى‏دهيم و ستم‏گران را اين گونه
كيفر خواهيم داد».[1]

اين آيات صريحاً به وحدت فرماندهى و اطاعت‏پذيرى، در سازمان الهى فرشتگان اشاره
دارند. بعضى از آن‏ها مأمور نظارت و ثبت و ضبط اعمال بندگانند كه تحت عنوان رقيب و عتيد
و امثال آن معروفند و در بحث نظارت، به آن‏ها اشاره شد.

بعضى از آن‏ها مأموريت‏هايى در ميان انسان‏ها دارند؛ مانند دو فرشته‏اى كه به شكل دو
جوان، بر حضرت ابراهيم و لوط(ع) نازل شدند و مژده نابودى قوم تبهكار لوط را دادند[2] و دو
فرشته‏اى كه با نام هاروت و ماروت، براى آزمايش گروهى از مردم مأمور شدند[3] و فرشته‏اى
كه مأمور شد به حضرت مريم بشارت فرزند دهد[4] و فرشتگانى كه به حضرت زكريا مژده
ولادت يحيى را دادند.[5]

طبق يك تقسيم‏بندى معروف كه شهرت روايى نيز دارد، فرشتگانى مانند جبرئيل، مأمور
ابلاغ وحى به رسولان خدا، ميكائيل مأمور تقسيم ارزاق و معيشت، عزرائيل مأمور گرفتن
جان و اسرافيل مأمور دميدن در صور هستند كه اين حاكى از تقسيم كارى دقيق است و از
ظاهر بعضى آيات بر مى‏آيد كه هر كدام از اين فرشتگان، سازمان و فرشتگان تحت امرى
دارند. آن جا كه گرفتن جان را به ملائكه نسبت مى‏دهد،[6] معلوم مى‏شود كه آن‏ها تحت امر
ملك الموت (عزرائيل) هستند. سوره مباركه قدر، از روح الامين، كه همان جبرئيل است، در
رأس فرشتگانى كه در شب قدر به زمين و به ميان احياگران ارسال مى‏شوند، نام مى‏برد. در
جنگ بدر، حنين، احد و ديگر جنگ‏ها عده‏اى از آن‏ها در قالب واحدهاى سه هزار نفره يا پنج
هزار نفره به كمك مجاهدان اسلام مى‏آمدند.[7]

از سازمان دقيق فرشتگان، معيارهاى دقيقى را مى‏توان براى سازماندهى اسلامى اتخاذ


(1). انبياء، آيه 16 - 19.

(2). ذاريات، آيه‏28.

(3). بقره، آيه 103.

(4). مريم، آيه 19.

(5). آل عمران، آيه 39.

(6). نساء، آيه 100.

(7). انفال، آيه 9؛ آل عمران، آيه 126.


|405|

كرد كه عبارتند از:

1. اصل تقسيم كار

2. اصل هماهنگى

3. اصل اطاعت‏پذيرى

4. اصل سلسله مراتب

5. اصل وحدت فرماندهى

6. اصل نظارت


سازماندهى حضرت سليمان(ع)

«سليمان گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حكومتى به من عطا كن كه پس از من، سزاوار
هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشنده‏اى. پس ما باد را مسخر او ساختيم تا به فرمانش به
نرمى حركت كند و هر جا او مى‏خواهد، برود و شياطين را مسخر او كرديم، هر بنّا و غواصى از
آن را و گروه ديگرى از شياطين را در غل و زنجير، تحت سلطه او قرار داديم». [1]

«و بر سليمان باد را مسخر ساختيم كه صبحگاهان، يك ماه را مى‏پيمود و عصرگاهان
مسير يك ماه را و چشمه مس مذاب را براى او روان ساختيم و گروهى از جن پيش روى او و
به اذن پروردگارش كار مى‏كردند و هر كدام از آن‏ها كه از فرمان ما سرپيچى مى‏كردند، او را از
عذاب آتش سوزان مى‏چشانديم. آن‏ها هر چه سليمان مى‏خواست، برايش درست مى‏كردند،
معبدها، تمثال‏ها، ظروف بزرگ غذا، همانند حوض‏ها و ديگ‏هاى ثابت، كه از بزرگى، قابل
حمل و نقل نبودند و به آن‏ها گفتيم: اى آل داود (سازمان داود)! شكر اين همه نعمت را به
جاى آوريد؛ ولى عده كمى از بندگانش شكرگزارند».[2]

«و لشكريان سليمان، از جن و انس و پرندگان، نزد او جمع شدند كه آن قدر زياد بودند كه
بايد توقف مى‏كردند تا به هم ملحق شوند... سليمان در جست‏وجوى هدهد برآمد و گفت: چرا


(1). ص، آيه 35 - 38.

(2). سبأ، آيه 10 - 13.


|406|

هدهد را نمى‏بينم يا اين كه او از غايبان است؟ قطعاً او را كيفر شديدى خواهم داد يا او را
ذبح مى‏كنم، مگر اين كه دليل روشنى براى غيبتش براى من بياورد. چندان درنگ نكرد كه هدهد
آمد و گفت: من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى. من از سرزمين سبا يك خبر
قطعى براى تو آورده‏ام... هنگامى كه فرستاده ملكه سبا نزد سليمان آمد، گفت: مى‏خواهيد مرا
به مال كمك كنيد و فريب دهيد؟ آن‏چه خدا به من داده، بهتر است از آن‏چه به شما داده
است... به سوى آنان باز گرد و اعلام كن كه با لشكريانى به سوى آنان مى‏آيم كه قدرت مقابله
با آن‏ها را نداشته باشند و آنان را از آن سرزمين، با ذلت و خوارى بيرون مى‏كنم. سليمان
گفت: اى بزرگان! كدام يك از شما تخت او را براى من مى‏آوريد، پيش از آن كه به حال تسليم
نزد من آيند. عفريتى از جن گفت: من آن را پيش تو مى‏آورم قبل از آن كه از جايت برخيزى و
من به اين امر توانا و امين هستم؛ اما كسى كه دانشى از كتاب آسمانى داشت، گفت: پيش از
آن كه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد».[1]

از اين آيات استفاده مى‏شود كه حضرت سليمان (ع) سازمان حكومتى و ادارى عريض و
طويلى داشته است كه پرسنل آن را حيوانات، انسان‏ها، جن‏ها و حتى بادها و عفريت‏ها
تشكيل مى‏داده‏اند، كه تقسيم كار دقيق، انضباط، بازخواهى، گزارش‏دهى، اطاعت‏پذيرى،
فرمادهى واحد و قاطع، مأموريت‏هاى حساس، مأموران نيرومند و مطيع و... از ويژگى‏هاى
اين سازمان بوده است. حضرت سليمان به شهادت قرآن، داراى قوى‏ترين سازمان حكومتى
در ميان پيامبران بوده است. نقل داستان وحيانى حضرت سليمان نبى در اين تحقيق، ضمن
اين كه بيان‏گر وجود حكومت دينى است، حاكى از استانداردهاى بالاى ادارى و
سازماندهى‏است.

هدف قرآن از نقل اين قصه و امثال آن چيست؟ به نظر مى‏رسد كه مى‏توان با تأمل و
تعمق در آن، اصول و ملاك‏هاى مديريت رحمانى را استخراج كرد؛ همان گونه كه از سازمان
فرشتگان، معيارهايى به دست آمد.


(1). نمل، آيه 17 - 41.


|407|


اصول سازماندهى در حكومت رسول خدا(ص)

پيامبر اسلام (ص) به تواتر روايات، داراى حكومتى گسترده و داراى سازمان بوده‏اند. قرآن
كريم در بعضى آيات، اشاره‏هايى به اين سازمان حكومتى دارد، كه مى‏توان از آن‏ها اصولى را
استخراج كرد:

الف) آيات لزوم اطاعت از رسول خدا(ص) و هم‏سنگ قرار دادن اطاعت از او با اطاعت از
خدا و در كنار هم ذكر كردن اين دو اطاعت:


1. اصل اطاعت

«هركس از رسول اطاعت كند، به تحقيق از خدا اطاعت كرده است».

اصل اطاعت، يك اصل سازمانى است كه نخست عقل به حسن و لزوم آن حكم مى‏كند و
شارع مقدس نيز به آن ارشاد كرده است. لفظ اطاعت اطلاق دارد و اطاعت‏هاى ادارى و
حكومتى را هم شامل مى‏شود.


2. اصل سلسله مراتب

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا را و اولوالامر
(وصاياى پيامبر) را و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد و از آنان
داورى بطلبيد، اگر به خدا و روز رستاخير ايمان داريد. اين (كار) براى شما بهتر و عاقبت و
پايانش نيكوتر است».[1]

طبق اين آيه، اطاعت از خدا و رسول خدا(ص) و صاحبان امر حكومت، پس از رسول خدا،
به شكل مسلسل و زنجيره‏اى، عقلاً و شرعاً لازم است.


3. اصل ولايت و اولويت

«پيامبر نسبت به مؤمنين از خود آنان اولى‏ است».[2]


(1). نساء، آيه 57.

(2). احزاب، آيه 6.


|408|

اين آيه بيان‏گر يك اصل در مديريت رحمانى و نبوى است. اگر فردى اصلح در رأس
سازمان ادارى قرار گيرد، ولايت و اولويت پيدا مى‏كند. به اين معنا كه فوق سلسله مراتب و
امور سازمانى مى‏تواند به عنوان فصل الخطاب، كارها راحل و فصل كند و گره‏ها را باز كند.
البته اگر اصلح نباشد، اين ولايت را نخواهد داشت.

از امام باقر(ع) نقل شده است كه اين آيه، درباره رهبرى و فرماندهى نازل شده است.[1]

شيخ طوسى در تفسير تبيان از اين آيه، تدبير و مديريت را فهميده است و مراد از «اولى‏
بانفسهم» را «احق بتدبيرهم» معنا كرده است و پيامبر را شايسته‏ترين مدير و مدبر
شمرده‏است.[2]

با اين تفاصيل، آيه مذبور، مديريت همراه با ولايت و اولويت را مطرح مى‏كند كه حل
كننده بسيارى از معضلات مديريتى است.


4. اصل سنديت و حجيت دستورها و قوانين رسول خدا(ص)

«آن‏چه را پيامبر براى شما آورده است، بگيريد و از آن‏چه شما را باز مى‏دارد، بايستيد».[3]

طبق اين آيه، قول و فعل پيامبر (ص) براى پيروان و كارگزاران او حجت است. قاعدتاً
هركس مديريت و مسؤوليتى در حكومت اسلامى و مديريت دينى بر عهده بگيرد، اين مقام
ومنصب، بخش‏نامه و دستورالعمل‏هاى او را حجت مى‏سازد كه مى‏توان به آن‏ها استناد
واحتجاج كرد. در يك جمله بايد گفت كه سخن و عمل مدير جامع الشرائط، سند
وحجت‏است.


5. اصل مرجعيت رسول، در منازعات و مشاجرات و اختلاف نظرها

«نه چنين است به پروردگارت سوگند، ايمان مردم حقيقى نيست، مگر اين‏كه در مشاجرات
و اختلافات، تو را به عنوان حاكم و داور بپذيرند».[4]


(1). مجمع البحرين، ص 62.

(2). التبيان، ج 8، ص 317.

(3). حشر، آيه 7.

(4). نساء، آيه 65.


|409|

«اگر در امرى نزاع و اختلاف كرديد، حل آن را به خدا و رسول رد كنيد».[1]

طبق اين آيات، كلام رسول خدا(ص) در اختلافات گوناگون، از جمله، اختلاف نظرهاى
سازمانى، فصل الخطاب است. مديران اسلامى نيز طبق اين اصل بايد با قاطعيت، مسائل را
حل و فصل كنند و ديگران هم تمكين كنند تا كار سازمان، منظم به پيش رود. اگر مشورتى
هم با آنان صورت گرفت، اين منافاتى با فصل الخطاب بودن سخن مدير ندارد.


6. اصل استيذان از رسول خدا(ص)

«مؤمنان واقعى كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند و هنگامى كه در كار
مهمى با او باشند، بى‏اجازه او جايى نمى‏روند. كسانى كه از تو اجازه مى‏گيرند، به راستى به خدا
و پيامبرش ايمان آورده‏اند. در اين صورت، هرگاه براى بعضى كارهاى مهم خود از تو اجازه
بخواهند، به هر يك از آنان كه مى‏خواهى (و صلاح مى‏بينى) اجازه بده و برايشان از خدا
آمرزش بخواه، كه خداوند آمرزنده و مهربان است».[2]

مطابق مضمون اين آيه، رسول خدا (ص) مرجع هر نوع اجازه است؛ يعنى بدون اذن ايشان
امور جريان نمى‏يابند. امضاى آن حضرت بايد در ذيل هر عمل ادارى و سازمانى باشد. در
كارهاى مهم و امر جامع، هر فعل و تركى با استيذان ايشان انجام مى‏گيرد.

مديران اسلامى طبق اين اصل، صاحب امضا هستند و اذن آنان شرط هر اقدامى است.
البته مى‏توان طبق اصل تفويض اختيار، كه در همين فصل به آن خواهيم پرداخت، اين حق را
به مراتب پايين‏تر واگذار كرد.

اين اصل، آن‏چنان در سازمان ادارى و حكومتى پيامبر(ص) جا افتاده بود كه حتى منافقان
براى ترك جهاد، گرچه به بهانه‏هاى واهى، از ايشان اجازه مى‏خواستند:

«هرگاه كه سوره‏اى نازل شود و به آنان دستور دهد كه به خدا ايمان بياوريد و همراه
پيامبرش جهاد كنيد، افرادى از آنان كه توانايى دارند، از تو اجازه مى‏خواهند و مى‏گويند: بگذار


(1). همان، آيه 57.

(2). نور، آيه 62.


|410|

ما با آنان كه از جهاد معاف هستند، باشيم».[1]


7. اصل لزوم احترام به رسول خدا(ص)

«صدا زدن پيامبر را در ميان خود، مانند صدا زدن يكديگر قرار ندهيد».[2]

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدم نشماريد (از او پيشى
نگيريد) و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و دانا است. اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!
هرگز صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد
نكنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى، بلند سخن مى‏گويند، مبادا اعمال شما نابود
گردد، در حالى كه نمى‏دانيد. آنان كه صداى خود را نزد رسول خدا آهسته مى‏كنند، همان
كسانى هستند كه خداوند دل‏هاشان را براى تقوا خالص ساخته و براى آنان آمرزش و پاداش
عظيمى است؛ ولى كسانى كه تو را از پشت حجره‏ها صدا مى‏زنند، بيش‏ترشان نمى‏فهمند. اگر
آنان صبر مى‏كردند تا تو خود به سراغشان آيى، براى آنان بهتر بوده و خداوند آمرزنده و
مهربان است».[3]

«از آنان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گويند: او آدم خوش‏باورى است.
بگو: خوش‏باور بودن او به نفع شما است. او به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مى‏كند و
رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند و آنان كه رسول خدا(ص) را آزار مى‏دهند،
عذاب دردناكى دارند».[4]

«سزاوار نيست كه اهل مدينه و باديه‏نشينانى كه اطراف آنان هستند، از رسول خدا تخلف
جويند و براى حفظ جان خويش از جان او چشم پوشند».[5]

اين اصل، در حقيقت، وظيفه پيروان را در سازمان ادارى و حكومتى نبوى بيان مى‏كند و
اقتدار رهبرى را در اطاعت پيروان مى‏داند. رهبرى هر اندازه نيرومند باشد و واجد شرايط، در


(1). توبه، آيه 86.

(2). نور، آيه 63.

(3). حجرات، آيه 1 - 5.

(4). توبه، آيه 69.

(5). همان، آيه 120.


|411|

عين حال، نياز به پيروان صديق، صميمى و مطيع دارد، به گونه‏اى كه پيروى را وظيفه شرعى
خود بدانند و حريم رهبرى را حفظ كنند و قداست او را نزدايند. به اين نكته، در مباحث
«تنبيه» در اين تحقيق اشاره شد كه اين همه احترام و اقتدار و قداست، براى مديران صالح و
شايسته، مايه خودكامگى و استبداد نيست، بلكه موجب روان و يك‏دست شدن سازمان، به
مثابه يك تن خواهد شد كه منافع آن همگان را كامياب و بهره‏مند خواهد ساخت.

مديريت‏پژوهان نوين، اخيراً به نظريات پيروى اهتمام بيش‏ترى نشان داده‏اند و در اين
مسير، از نظريات جامعه شناسان و روان شناسانى مانند ماكس وبر و زيگموند فرويد
بهره‏جسته‏اند.[1]


8. اصل تمركز در امور مالى

«بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آورديد، خمس آن براى خدا و پيامبر و براى ذى‏القربى و
يتيمان و مسكينان و در راه‏ماندگان است».[2]

«درباره انفال از تو مى‏پرسند، بگو: انفال از آن خدا و رسول است».[3]

«آن‏چه را خداوند از اهل آبادى‏ها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خويشاوندان
او و يتيمان و مستمندان و در راه‏ماندگان است».[4]

مطابق اين آيات و نظاير آن‏ها، مركزيت امور مالى و قاعدتاً تصميم‏گيرى درباره مصرف و
هزينه كردن اموال، به رسول خدا(ص) باز مى‏گردد.

از اين اصل استفاده مى‏شود كه مديران در برابر امور مالى و هزينه كردن آن، مسؤول
هستند و بايد از جذب بودجه‏ها آگاهى كافى داشته باشند و از مفاسد اقتصادى جلوگيرى كنند.
هم‏چنين دانسته مى‏شود كه بخشى از اقتدار، به قدرت مالى برمى‏گردد كه توانايى پاداش و
تنبيه را ايجاد مى‏كند.


(1). فصل‏نامه مصباح، ش 20، ص 169.

(2). انفال، آيه 41.

(3). همان، آيه 1.

(4). حشر، آيه 7.


|412|


9. اصل مركزيت پيامبر نسبت به اطلاعات وگزارش‏ها:

«هنگامى كه خبرى از پيروزى و شكست به آنان برسد، (بدون تحقيق) آن را شايع
مى‏سازند، در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان كه قدرت تشخيص كافى دارند باز
گردانند، از ريشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عده
كمى، همگى از شيطان پيروى مى‏كرديد».[1]

رسول خدا (ص) به مثابه يك مدير و رهبر، طبق آيه بالا بايد مركز اطلاعات و گزارش‏ها،
به‏ويه اخبار امنيتى و حساس باشد تا با مشاوران كاردان خويش آن‏ها را تجزيه و تحليل كرده
و براى رفع اضطراب، به مردم اعلام كند. طبق اين اصل، يك مدير اسلامى، در مديريت
رحمانى، حق دارد كه از آخرين اطلاعات و اخبار آگاهى يابد تا در برنامه‏ريزى و تصميم‏گيرى‏ها
از آن‏ها استفاده كند.


تمركز و عدم تمركز اختيار

تمركز ميزان اختيارى است كه در سطوح عالى مديريت جمع شده و باقى مانده است.

عدم تمركز يعنى واگذارى اختيار به سطوح پايين‏تر مديريت.

تمركز و عدم تمركز، دو سوى افراطى يك پيوستار هستند. هر چه اختيار
بيش‏ترى‏به‏سطوح پايين‏تر واگذار شود، عدم تمركز بيش‏ترى وجود خواهد داشت. در
صورتى‏كه اگر اختيار بيش‏تر در دست مديران عالى باقى بماند، درجه بالاترى از تمركز به
وجود مى‏آيد.[2]


مزاياى تمركز

1. وقتى مديران عالى تصميم‏هاى اساسى را مى‏گيرند، مى‏توانند فعاليت‏هاى مختلف را
هماهنگ كنند و ميان نيازهاى بخش‏هاى گوناگون سازمان، تعادل ايجاد كنند.


(1). نساء، آيه 83.

(2). مديريت مدرن، ص‏252.


|413|

2. تمركز مى‏تواند هزينه‏ها را كاهش دهد؛ زيرا تصميم‏هاى اساسى را مديران اتخاذ
مى‏كنند و منابع و فعاليت‏ها در سطوح پايين تداخل نمى‏يابند.

3. وقتى موقعيت بحرانى ايجاد شود، تمركز اطمينان مى‏دهد كه مديران با تجربه،
تصميمات بزرگ را خواهند گرفت و ملاحظات مهم را در نظر خواهند داشت.


مزاياى عدم تمركز

1. در سازمان غيرمتمركز، مديران عالى با تصميم‏هاى خود، بار سنگينى بر دوش كسى
نمى‏گذارند و به جاى تأكيد بر تصميم‏ها برنتايجى كه بر كل سازمان اثر دارد، تأكيد مى‏ورزند.

2. سازمان‏هاى غيرمتمركز، به سرعت مى‏توانند به تغييرات محيطى پاسخ گويند؛ زيرا
مديران محلى با شرايطى كه اختيار تصميم‏گيرى در آن شرايط را دارند، آشنا هستند و به جاى
آن كه منتظر بمانند تا تصميم‏ها از زنجيره فرماندهى به آنان ابلاغ شود، در زمان مناسب،
تصميم‏هاى ضرورى را مى‏گيرند.

3. عدم تمركز براى مديران سطح پايين‏تر، امكان كسب تجربه در زمينه تصميم‏گيرى را
فراهم مى‏كند. اين مديران، براى اجراى تصميماتى كه سطوح بالاتر اتخاذ كرده‏اند نيز آمادگى
بيش‏ترى يافته و برانگيخته مى‏شوند.[1]

سرتو عوامل زير را در غيرمتمركز كردن سازمان مؤثر مى‏داند:

1. بزرگى سازمان.

2. پراكندگى مشتريان.

3. تنوع خط توليد.

4. پراكندگى منابع عرضه كننده نيازهاى سازمان.

5. نياز به سرعت در تصميم‏گيرى.

6. مطلوب بودن خلاقيت‏ها.[2]


(1). مديريت بين‏الملل، ص 280.

(2). مديريت مدرن، ص‏253.


|414|


تمركز يا عدم تمركز در مديريت رحمانى

تا كنون با مزايا و معايب هر يك از دو شيوه تمركز و عدم تمركز از ديدگاه مديريت‏پژوهان
آشنا شديم. اين دو شيوه، از فروع اصل تفويض اختيار هستند.

در نگاه نخست، مديريت رحمانى گرايش به تمركز را نشان مى‏دهد. اين در صورتى است
كه ملاك در تمركز و عدم آن را تمركز در تصميم‏گيرى بدانيم. در اين صورت، نوعى انحصار در
تصميم‏گيرى، در برخى آيات ديده مى‏شود، آياتى كه در آن‏ها از ماده «مشيت» استفاده شده
است كه به معناى خواستن است؛ مانند: به هركس بخواهد، قدرت مى‏دهد يا هركس را
بخواهد، مى‏بخشد يا نمى‏بخشد و هركس را بخواهد، رحمت خويش را شامل حالش مى‏سازد
يا هركس را بخواهد، معزول مى‏كند. اين گونه تعبيرها در قرآن فراوان تكرار شده است و
قاعدتاً نشان‏گر تمركز در تصميم‏گيرى است. در همين زمينه، آياتى هستند كه مى‏فرمايند:
«خداوند هر زمان كه اراده كند كارى انجام بشود، پس به آن مى‏گويد: باش، پس بى‏درنگ
مى‏شود» يا آياتى وجود دارند كه شفاعت و معجزات را به اذن خدا مى‏دانند.

از سوى ديگر، آياتى هستند كه با عدم تمركز سازگارند؛ مانند آياتى كه فرشتگان را مدبرات
امر يا مقسمات امر مى‏دانند، كه اين حاكى از نوعى اختيار در تصميم‏گيرى است وگرنه چگونه
مى‏توان مدبر و كارگردان امور بود، ولى هيچ اختيارى نداشت؟ از همين دسته‏اند آياتى كه
انسان را خليفه خدا مى‏دانند كه در باره حضرت آدم و داود(ع) تصريح شده است. اصولاً
استخلاف و قائم مقامى، با نوعى اختيار همراه است؛ اما اين جانشينى در چهارچوب
سياست‏هاى الهى است؛ مثلاً به حضرت داود مى‏فرمايد:«به حق حكم كن» و به پيامبر
اسلام(ص) مى‏فرمايد:

«سپس تو را بر شريعت و آيين حق قرار داديم، از آن پيروى كن و از هوس‏هاى كسانى كه
آگاهى ندارند، پيروى نكن».[1]


(1). جاثيه، آيه 18.


|415|

طبق اين آيه، پيامبر قدرت و اختيار تصميم‏گيرى دارد؛ اما در چهارچوب شريعت و آيين
حق. در آيه ديگر مى‏فرمايد:

«اين كتاب را به حق، بر تو نازل كرديم تا بدان چه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم
قضاوت كنى و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت مى‏كنند».[1]

رسول خدا(ص) قضاوت مى‏كند و قضاوت يعنى تصميم‏گيرى براى فصل خصومت؛ اما اين
اختيار، در چهارچوب آموخته‏هاى آن حضرت است كه از خداوند فرا گرفته است.

نظير بحث تمركز و عدم تمركز، در مباحث كلامى نيز تحت عنوان جبر و تفويض مطرح
است كه بيان‏گر دو نگرش افراطى و تفريطى درباره اختيار انسان است. طرفداران جبر، هرگونه
اختيارى را از انسان سلب مى‏كنند و اختيار را متمركز و منحصر در خداوند مى‏دانند. حاميان
تفويض نيز معتقدند كه اختيار، كلاً به انسان واگذار شده است و خداوند ديگر نقشى در آن
ندارد. او فقط انسان را آفريده و سپس رها ساخته است تا با اختيار تام، هر كارى را خواست،
انجام داده و خودمختار باشد. در اين زمينه، راه حل معروف و مقبولى از سوى امام صادق (ع)
بدين مضمون نقل شده است كه «نه جبر و نه تفويض، بلكه امرى بين آن دو امر صحيح
است»، كه دين‏پژوهان از اين حد وسط و ميانگين، با عنوان «اختيار» ياد مى‏كنند.

به بيان ديگر، اختيار واژه ويژه‏اى است كه نه جبر است و نه تفويض. حال اگر اين بحث
كلامى را مبناى بحث تمركز وعدم تمركز در مديريت رحمانى قرار دهيم و به عنوان مبناى
نظرى، آن را بپذيريم، بايد حالتى ميان تمركز و عدم تمركز را ايجاد كنيم كه نه همه
تصميم‏گيرى‏ها را در اختيار مديران عالى بدانيم و نه همه اختيارات را واگذار شده بدانيم.
تصويرى كه مى‏توان ارائه داد، اين است كه تصميمات كليدى و اساسى و حياتى را در محدوده
مراتب بالا بدانيم و بقيه را واگذار كنيم. از جمع‏بندى آيات نقل شده، تأييد چنين ديدگاهى
استفاده مى‏شود. با اين ترتيب، از مزاياى تمركز و عدم تمركز استفاده مى‏شود و از معايب آن
دو نيز پرهيز مى‏گردد.


(1). نساء، آيه 105.


|416|

در سيره مديريتى نبوى، اين تركيب و ترتيب ميانگين مشهود است. اگر ستاد رسول
خدا(ص) در مدينه فرض شود، كارگزارانى كه به ديگر مناطق، مانند، يمن، مكه و طائف اعزام و
به ولايت آن جا منصوب مى‏شدند، در چهارچوب دستورالعمل‏هاى پيامبر در اجرائيات منطقه
خويش اختيار كامل تام داشتند و البته بر كار آنان نظارت هم مى‏شد و در صورت تخلف از آن
چهارچوب‏ها، تنبيه يا عزل مى‏شدند. همين حالت، در سيره مديريتى علوى نيز مشهود است.
عهدنامه مالك اشتر بيان‏گر سياست‏ها و شرح وظايف‏هاى ابلاغ شده از سوى آن حضرت
است؛ ولى مالك اشتر در تصميم‏گيرى، آزاد گذاشته شده است. از امام صادق (ع) نقل
شده‏است:

ان اللَّه عزوجلّ ادّب نبيّه فاحسن ادبه فلمّا كمل له الادب قال: (و انك لعلى خلق عظيم)
ثم فوّض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده فقال عزوجل: (و ماآتاكم الرسول فخذوه و ما
نهاكم عنه فانتهوا)
و ان رسول اللَّه موفقاً مؤيدا بروح القدس لايزل و لا يخطى فى شى‏ء ممّا
يسوس به الخلق فتادب بآداب اللَّه».[1]

يعنى همانا خداوند پيامبرش را تربيت كرد و خوب تربيت كرد و چون تربيت او كامل شد،
فرمو: «تو داراى اخلاق عظيم هستى». سپس امر دين و مردم را به او تفويض كرد تا بندگان
خدا را سياست و اداره كند. سپس خداوند فرمود: «آن‏چه رسول براى شما آورد، بپذيريد و از
آن‏چه شما را نهى كرد، دورى كنيد» و همانا رسول خدا همواره موفق و مؤيد به روح القدس
بود و در اداره امور و سياست مردم خطا نكرد. پس او در حقيقت به آداب خدا تأدب نمود (يعنى
مطابق دستور خدا عمل كرد).

در اين روايت شريف، نكاتى در خور تأمل وجود دارد:

1. سياست وظيفه خدا است، كه آن را به پيامبر تفويض كرده است.

2. پيامبر را مى‏پرورد و به اخلاق عظيم تربيت مى‏كند و سپس كارها را به او تفويض
مى‏كند؛ يعنى به هركس نبايد تفويض اختيار كرد، بلكه بايد نخست به او اطمينان داشت.


(1). بحارالانوار، ج 17، ص 2، ح 3.


|417|

3. با آيه‏اى كه نازل كرد، سخن و فعل رسول خدا را سند و حجت قرار داد؛ همان گونه كه
سخن و احكام خودش حجت است. در حقيقت، به او اعتبار بخشيد و قدرت خود را به او
منتقل كرد تا مايه تمكين پيروان گردد.

4. پيامبر از اختيار تفويض شده، در چهارچوب سياست‏ها و تربيت‏هاى خداوندى بهره برد
و از آن‏ها تخطى نكرد.

در حقيقت، اين چهار نكته، اصول تفويض و اختيار در مديريت رحمانى هستند.

امام صادق(ع) در روايتى ديگر از رسول خدا (ص) نقل مى‏فرمايد كه «پيامبر نيز آن‏چه را
به او تفويض شده بود، به على و ائمه ديگر واگذار كرد».

علامه مجلسى[1] در روايتى بلند، مسأله تفويض اختيار را به بيانى رسا از زبان
رسول‏خدا(ص) چنين نقل مى‏كند:

«.. وقتى رسول خدا(ص) تسلط حتمى و قطعى بر مكه معظمه يافت و كارها به ثبات و
سبات آمد، عتاب بن اسيد را امير مكيان قرار داد. وقتى اين خبر به آنان رسيد، گفتند: محمد
هم‏چنان به تحقير ما ادامه مى‏دهد، به گونه‏اى كه جوانكى كم سن و سال و هجده ساله را بر
ما ولايت و امارت بخشيد، در حالى كه ميان ما، پيران سالخورده و هم‏جواران حرم امن الهى،
كه بهترين بقعه زمين است، وجود دارند.

رسول خدا(ص) نامه‏اى خطاب به اهل مكه و به نفع عتاب، بدين گونه نگاشت:

از محمد، رسول خدا به همسايگان بيت اللَّه الحرام و سكان‏داران آن. اما بعد، پس هر كدام
از شما مؤمن به خدا و محمد، نبى خدا است، افعال و اقوال او را تصديق و تصويب مى‏كند و به
على، برادر محمد و رسول و وصى او و بهترين خلق خدا بعد از او، به عنوان ولى نگاه مى‏كند،
او از ما است و به سوى ما است و هركس مخالف او است، مستحق سحق و عذاب دردناك
است، خداوند هيچ‏يك از اعمالش را نمى‏پذيرد،هر چند بزرگ باشد و وارد جهنم خواهد شد به
شكل جاويدان. بدانيد كه رسول خدا، محمد عتاب بن اسيد را نصب كرد براى مصالح و احكام


(1). بحارالانوار، ج‏21، ص‏123، ح‏20.


|418|

و شؤون گوناگون شما و تفويض كرد به او امورى را هم‏چون تنبيه غافلان شما و تعليم
جاهلان شما و مستقيم نمودن منحرفان شما و تأديب بى‏ادبان شما؛ زيرا رسول خدا به‏خوبى
از فضيلت اين جوان بر شما در تبعيت و موالاتش از رسول خدا آگاه است و در رجحانش در
علاقه‏مندى به على، كه ولى خدا است. پس اين عتاب، خدمت‏گزار ما است و در راه خدا برادر
ما است و دوست‏دار دوست‏داران ما است و دشمن دشمنانمان است و بر شما آسمانى سايه
سار و زمينى حاصل‏خيز و پاك و خورشيدى فروزان است. خدا او را بر همه شما تفضيل داد به
خاطر محبت و موالات از محمد و على و پاكان از خاندان آن دو. خدا او را حاكم شما قرار داد.
او به آن‏چه خدا اراده مى‏كند، عمل مى‏كند. خدا او را توفيق مى‏دهد و يارى مى‏كند؛ چون او
خط و شرف را از محمد و على آموخته است. او نياز به مؤامره و مطالعه ندارد (يعنى در
تصميم‏گيرى‏ها آزاد است و نياز نيست همواره با ما در ارتباط باشد)، بلكه او راست‏گو و پايدار و
امين است.

پس هركس او را اطاعت كند، سزاوار پاداش فراوان است و هركس با او مخالفت كند،
لايق عذاب شديد است و خداى غالب و عزيز بر او غضب خواهد كرد. مبادا هيچ كدام از شما
به جوانى او خرده بگيريد و احتجاج كند؛ زيرا اكبر افضل نيست، بلكه افضل اكبر است و عتاب
اكبر است در دوستى ما و دوستى دوستان ما و دشمنى با دشمنان ما. بدين علت بود كه او را
امير شما قرار داديم و رئيس گردانيديم. پس مرحبا به فرمان‏بردارانش.

وقتى عتاب نزد مكيان آمد، عهدنامه و حكمش را خواند و در جايگاهى ايستاد، به گونه‏اى
كه همه او را مى‏ديدند و صلا زد و ندا كرد در جماعت مكيان كه اى مردم مكه! رسول خدا مرا
به عنوان يك شهاب آتش‏زا به سوى منافقان شما پرتاب كرد و به عنوان رحمت و بركتى بر
مؤمنان شما نازل كرد و من داناترين مردم به شما هستم و منافقان را خوب مى‏شناسم. به
زودى نماز را بر پا مى‏داريم. هركس به آن پيوست، با او معامله مؤمن خواهم كرد و هركس
گسست، او را دشمن خواهم داشت، مگر معذور باشد كه عذرش پذيرفته است وگرنه، مجازات
خواهد شد و گردن او را خواهم زد تا حرم خدا را از منافقان پاك كنم.


|419|

اما بعد، همانا راستى شرط امانت و فجور خيانت است و گناه و فحشا در ميان قومى شيوع
و رسوخ نيافت مگر آن‏كه ذليل و عليل شدند. اى مردم! قدرتمند شما، نزد من ضعيف است تا
حق را از او بستانم و ضعيف شما، نزد من قدرتمند است تا حق او را بستانم. تقوا داشته باشيد
و مشرّف به اطاعت الهى شويد و خود را ذليل به مخالفت خدا نكنيد».[1]

راوى مى‏گويد: عتاب به آن‏چه گفت، به عدل و انصاف عمل كرد و احكام خدا را جارى
ساخت و نيازمند مؤامره و مراجعه مكرر نبود (يعنى مطابق اختيارات تفويض شده، عمل
مى‏كرد و در تصميم‏گيرى مزاحم رسول خدا(ص) نمى‏شد).

اين روايت، بيان‏گر بيانيه‏اى واقعى براى همه ساختار حكومتى رسول خدا(ص)، و شامل
اصول متعددى مانند گزينش، ويژگى‏هاى گزينش شونده و سلسله مراتب است. از اين رو،
نامه‏اى بسيار راه‏گشا است. اما اكنون به اقتضاى بحث تفويض اختيار، نكاتى را از آن
استفاده‏مى‏كنيم:

1. در بخشى از نامه آمده است: « قد قلّد محمد رسول اللَّه عتاب بن اسيد احكامكم و
مصالحكم و قد فوّض اليه تنبيه غافلكم و تعليم جاهلكم و تقويم اود مضطربكم و تأديب من
زال عن ادب اللَّه منكم»
كه قبلاً ترجمه آن گذشت. حضرت در اين بخش صريحاً
مى‏فرمايد:«امور مهمى را به عتاب تفويض كرده‏ام» و از مدارك قبلى نيز معلوم شد كه اين
امور را خدا به ايشان تفويض كرده است.[2] اگر در آن‏چه تفويض شده است، خوب دقت شود،
همه امور حكومتى را مى‏توان يافت: تعليم و تربيت، مبارزه با انحرافات و اضطراب‏هاى
گوناگون و مقابله با بى‏ادبى‏ها و منكرات اجتماعى، قاعدتاً چنين وظايفى جز با تيغ حكومت و
قدرت حاكميت انجام شدنى نيست. اين همان تفويض اختيار است كه مى‏گويد: حاكم
نمى‏تواند همه كارها را به تنهايى انجام دهد و ناچار بايد امورى را به زيردستان خود واگذار
كندو اين همان سياست عدم‏تمركز است كه ملاكى مستحكم در ساختارهاى نوين به
شمارمى‏رود.


(1). همان.

(2). همان، ج 17، ص 2، ح 2.


|420|

2. در بخش ديگرى از نامه آمده است: «قد فضّله اللَّه على كافتكم بفضل موالاته و محبته
لمحمد و على و الطيبين من آلهما و حكّمه عليكم يعمل بما يريد اللَّه»
. اين جمله نشان از
وحيانى بودن ساختار حكومتى پيامبر اكرم(ص) دارد. مى‏فرمايد: خداوند عتاب را بر شما برترى
داده و او را حاكم بر شما قرار داده است. عملكرد او طبق برنامه خدايى است (يعمل بما يريد
اللَّه)؛ يعنى طبق شرح وظايف آسمانى است كه من برايش تنظيم كرده‏ام؛ يعنى همه چيز از
آسمان نشأت مى‏گيرد. مسأله منصب و نصب و منصوب و ناصب، همه خدايى است. حتى
شرح وظايف نيز از سوى خدا است. اين نكته مى‏تواند كسانى را كه در وحيانى بودن ساختار
حكومتى حضرت رسول قاطع نيستند، قانع سازد.

3. در بخشى ديگر مى‏فرمايد: «لايؤامر رسول اللَّه ولايطالعه بل هو السديد الامين» .
راوى نيز در پايان نامه مى‏افزايد: «ففعل [عتاب‏] كما لو قال وعدل و انصف و انفذ الاحكام
مهتديا بهدى اللَّه غير محتاج الى مؤامره و لا مراجهه».

در اين عبارات، سه اصطلاح «مؤامره»، «مطالعه» و «مراجعه» قابل توجه است. مؤامره به
معناى مشاوره است. مطالعه به معناى تداوم در نظارت است و مراجعه يعنى رجوع مرتب به
مركز، كه اين‏ها با اصل تفويض اختيار ناسازگار است؛ زيرا نمى‏شود والى را گماشت و اختياراتى
به او تفويض كرد، ولى در عين حال، وى مجبور باشد براى كوچك‏ترين تصميم‏گيرى به مركز
و رئيس حكومت مراجعه و با او مشاوره و كسب اطلاع كند.

از گفت‏وگوى جذاب رسول خدا (ص) و معاذ بن جبل نيز مى‏توان اصل تفويض اختيار را
استفاده كرد. وقتى معاذ به مأموريت يمن اعزام مى‏شد، رسول خدا(ص) به او فرمودند:« به چه
حكم مى‏كنى؟» گفت: به كتاب خدا. فرمود: «اگر نيافتى؟» گفت: به سنت رسول خدا.
فرمود:«اگر نيافتى؟» گفت: به اجتهاد خودم عمل مى‏كنم و كار را به تأخير نمى‏اندازم.
فرمود:«خدا را سپاس كه فرستاده رسول خدا را هماهنگ كرد با آن‏چه خدا و رسولش
دوست‏دارند».[1]


(1). همان، ج 2، ص 310.


|421|


صف و ستاد

وظايف صف، در يك سازمان، وظايفى هستند كه به طور مستقيم در تأمين هدف‏هاى آن
سازمان نقش تعيين كننده دارند؛ مثلاً در سازمان‏هاى صنعتى، واحدهاى مربوط به توليد و
فروش، كه به طور مستقيم با هدف سازمان، يعنى ارائه كالا به بازار و به دست آوردن منافع،
ارتباط پيدا مى‏كنند، واحدهاى صف محسوب مى‏شوند. از نظر زمانى، وظايف صف، زودتر
نقش خود را در موفقيت سازمانى نمايان مى‏سازند.

از نظر فرماندهى و نظارت، واحدهاى صف، بر واحدها و بخش‏هاى زيردست خود،
فرماندهى و نظارت مستقيم دارند، بدين ترتيب كه دستورها را صادر مى‏كنند و گزارش كارها را
نيز به طور مستقيم دريافت مى‏دارند. وظايف ستاد وظايفى هستند كه به طور غيرمستقيم، در
تأمين هدف‏هاى سازمان نقش دارند. بنابر اين، به طور معمول در يك سازمان، واحدهاى
برنامه‏ريزى، كارگزينى و نظاير آن، جزو واحدهاى ستاد محسوب مى‏شوند. به بيان ديگر،
آن‏چه خارج از وظايف صف باشد، در چهارچوب وظايف ستاد قرار مى‏گيرد.

آثار فعاليت واحدهاى ستادى، بر خلاف فعاليت‏هاى صف، در دراز مدت خود را نشان
مى‏دهند. بنابر اين، گاهى حذف آن‏ها نيز ممكن است فوراً بر ميزان و نوع محصول يا
خدمات، تأثير چشم‏گير نگذارد. واحدهاى ستادى، بر واحدهاى صف، فرماندهى و نظارت
مستقيم ندارند، بلكه نظريات و پيش‏نهادهاى آن‏ها از طريق واحدهاى صف و با رعايت
سلسله مراتب ابلاغ مى‏گردد. به بيان ديگر، وظايف واحدهاى صف، وظايف اجرايى است، در
حالى كه وظايف واحدهاى ستاد، مشورت، برنامه‏ريزى و خدمات تخصصى براى كمك به
اجراى وظايف صف است.[1]

روابط صف و ستاد، همواره به عنوان مشكلى براى مديران مطرح است و ارائه راه حل
براى اين مشكلات، ذهن مديريت‏پژوهان را مشغول مى‏كند.[2]


(1). عبداللَّه جاسبى، اصول و مبانى مديريت، ص 169 - 170.

(2). همان، ص 198 - 230.


|422|


انواع ستاد

1. ستاد عمومى يا ستاد مركزى (ستاد كل): وظيفه برنامه‏ريزى، هماهنگى و طراحى
عمليات را بر عهده دارد و به طور مستقيم با بالاترين مقام اجرايى سازمان، ارتباط دارد.

2. ستاد شخصى: براى پشتيبانى از شخص خاص، مانند رئيس سازمان تشكيل مى‏شود،
كه با تهيه، تجزيه و تحليل اطلاعات، ارائه راه‏حل‏هاى مختلف و شركت در مجالس و
كميسيون‏ها از سوى رئيس، رياست را يارى مى‏دهد.

3. ستاد تخصصى: متشكل از گروهى از متخصصان يك رشته خاص است كه با عده‏اى از
مديران صف كار مى‏كنند تا كارآيى سازمان را افزايش دهند. اينان چند دسته‏اند: خدماتى،
نظارتى، وظيفه‏اى و مشورتى.[1]


(1). كازماير لئونارد، اصول مديريت، ص‏171 - 172.

تعداد نمایش : 2161 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما