صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى
شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى تاریخ ثبت : 1390/12/20
طبقه بندي : دين و دولت در انديشه اسلامى ,
عنوان : شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|263|

شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى




شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى

دانشمندان علوم سياسى، به بحث از شرايط حاكمان و دولتمردان، چندان روى
خوش نشان نمى‏دهند، و اين كه فردى كه حكومت را به دست مى‏گيرد، بايد داراى چه
خصوصيات و امتيازاتى باشد، براى آنان اهميت زيادى ندارد. بر اين اساس، در قانون
اساسىِ بسيارى از كشورهاى پيشرفته، براى به دست گرفتن قدرت سياسىِ جامعه و اداره
كشور، كم ترين شرايط ذكر شده است.

در انگلستان چون نظام سلطنتى حاكم است، اساساً هيچ شرط خاصى براى تعيين
پادشاه در نظر گرفته نشده و سلطنت به شكل موروثى، از پادشاه به وليعهد منتقل
مى‏گردد. در فرانسه براى آن كه فردى با انتخاب مستقيم مردم به رياست جمهورى
برسد، كافى است كه از طرف حداقل پانصد نفر از شهروندان، به شوراى قانون اساسى
معرفى شود و بيش از اين، شرطى وجود ندارد. در آمريكا رئيس جمهور بايد تابعيت
آن كشور، 35 سال سن و 14 سال اقامت متوالى در آن جا، داشته باشد.

در هيچ يك از اين نظام‏هاى سياسى، در بالاترين مقام رسمىِ كشور، نه از نظر
آگاهى و معلومات، و نه از نظر امانت دارى و وظيفه شناسى، و نه از نظر كاردانى و
توانايى، شرطى در نظر گرفته نشده است. اين برخورد سهل پندارانه، با كسى كه
قدرت سياسىِ جامعه را به دست مى‏گيرد و نظام را اداره مى‏كند، ريشه در يكى از اين
دو عامل دارد:


|264|

الف) در اين نظام‏هاى سياسى، رهبرى به پايين ترين درجه و نازل ترين مرتبه،
تنزّل يافته و نقش و تاثير آن در روند حكومت و تكامل اجتماع، ناديده انگاشته
شده است. لذا دون ترين شهروندان، و كم مايه‏ترين افراد، مى‏توانند به‏اختيار دارى ِ
كشور رسيده، قدرت را به دست گيرند و پيشواى ملت شمرده شوند و در نتيجه؛
تصميم گيرى در مهم ترين، حساس ترين و سرنوشت سازترين مسائل جامعه را به عهده
داشته باشند!

ب) در اين نظام‏ها، جايگاهى براى رهبرى درنظر گرفته نشده، و فردى كه در اثر
و راثت و يا راى مردم، به عنوان عالى ترين مقام كشور شناخته مى‏شود، هرگز از
موقعيت رهبر واقعى، بهره‏اى ندارد. رهبرىِ واقعى از آنِ قدرتمندانى است كه
به صورت فردى يا گروهى و حزبى، در پشت صحنه قرار داشته، و خط دهىِ جريانات
اجتماعى را انجام مى‏دهند.

اين گونه رهبرىِ پنهان و نامرئى كه نه با راى مردم و انتخاب آنان سر كار
مى‏آيد، و نه برنامه و اهدافش آشكار و در دست رس ملت است، و نه رفتار و اعمالش
در مقابل چشم مردم و قابل نظارت و كنترل آن‏ها است، و نه در انجام رهبرى،
مسئوليت و تكليفى متوجه اوست، خطرناك ترين و پرآسيب ترين نوع رهبرىِ اجتماعى
است.

در بسيارى از اين كشورها، كه در ظاهر به صورت دموكراسى اداره مى‏شود،
و حكومت على القاعده بايد به دست نمايندگان ملت باشد، گروهى خاص كه گاه
- به درست يا نادرست - نخبگان ناميده مى‏شوند، قدرت را به دست دارند و به علت
دارا بودن ثروت، تسلط بر رسانه‏هاى گروهى و... از توانايىِ اعمال قدرت نيز
برخوردارند[1].

مطالعه سيستم‏هاى حكومتى كه در غرب بر سركار است و بررسىِ تجربه آنان
به خوبى دو مشكل بالا را تاييد مى‏كند و نشان مى‏دهد كه:


(1). بروس كوئن، مبانى جامعه‏شناسى، ص‏392.

|265|

از يك طرف، رهبرىِ قانونى و عقلانى، كه بر طبق قانون به حكومت مى‏رسد،
از شان و منزلت رهبرىِ واقعى، بى‏بهره است.

و از طرف ديگر، رهبرىِ پنهان، بر سرنوشت كشور مسلط بوده و مردم را بى‏اختيار،
به هر سو كه بخواهد، با ابزارهايى كه در اختيار دارد، مى‏كشاند[1].و در نتيجه،
گروه‏هاى فشار، براى تحميل خواسته‏هاى خود، آزادىِ عمل دارند[2].


(1). ر.ك: استانسفيلد ترمز (رئيس اسبق سازمان سيا)؛ پنهانكارى و دموكراسى، ترجمه ابوترابيان.
(2). ر.ك: آريان‏پور، زمينه جامعه‏شناسى، ص‏381.

|266|


شرايط و صفات رهبر

شرايط و صفات لازم در رهبر، دو گونه‏اند: شرايط عام رهبرى و شرايط رهبرى ِ
مكتبى.


شرايط عام رهبرى

اين شرايط، به جامعه خاصى و به رهبرىِ مخصوصى مربوط نمى‏شود، بلكه
ويژگى‏هايى است كه از ماهيت رهبرى و نقشى كه بايد ايفا كند، برمى‏خيزد. چنين
شرايطى براى رهبرىِ هر جامعه، با حاكميت هر نظام سياسى، و بر اساس هر مكتب و
ايدئولوژى، مطرح است.

پژوهشگران در رفتارهاى اجتماعى، به صفات لازم رهبر توجه داشته، و موفقيت
او را مرهون دو عامل مى‏دانند:

يكى توانايى‏ها و صفات رهبر؛ ديگرى موقعيت خاص او براى ايجاد رهبرى[1].

موقعيت و خصوصيات رهبر، تماماً با يك ديگر مرتبط هستند. اگر موقعيت براى ايجاد
رهبرى وجود نداشته باشد، در اين صورت، شخص رهبر، يك فرد كاملاً بى‏اهميتى
خواهد بود. از طرف ديگر، اگر موقعيت يا مرحله خاصى، آماده و براى بازى نيز نقش

(1). نرمان ل.مان، اصول روان‏شناسى، ج‏2، ص‏641 و 671.

|267|

فراهم باشد، ولى شخصى با خصوصياتِ لازم وجود نداشته باشد، باز هم رهبرى به وجود
نمى‏آيد[1]

اهمّ شرايطى كه براى رهبرى لازم شمرده شده است، به اين شرح است:

1- حُسن تشخيص و سرعت تشخيص.

2- قاطعيت درتصميم و سرعت در اخذ تصميم.

3- شهامت در اقدام و سرعت در اقدام.

4- پيش بينىِ اقدامات احتياطى در صورت شكست.

5- ظرفيت تحمّل انتقاد و عقايد مخالف.

6- شهامت قبول مسئوليت شكست.

7- تقسيم كار مناسب.

8- تفويض اختيار در حوزه توانايىِ افراد.

9- سازمان بخشى.

10- درشتى در عين نرمى، شكوه در عين درويشى.

11- اصرار در پرورش استعدادهاى زير دستان.

در نقطه مقابل اين صفات مثبت، كه رهبرى بايد واجد آن‏ها باشد، صفات منفى
قرار دارد كه با رهبرى ناسازگار است؛ مثل عدم اعتماد به نفس، شك و ترديد در
تصميم گيرى و عدم تحمل انتقاد. استاد مطهرى، با توجه به شرايط بالا، برخى صفات
ديگر را نيز افزوده‏اند:

پيش قدمى، همدردى، مومن ساختن افراد به هدف كلّىِ اجتماعى، شناخت شرايط زمان،
ايمان و اعتقاد به هدف، و از همه بالاتر، قدرت اراده و شخصيت و تحت تاثير قرار دادن
اراده‏ها و تسخير آن‏هاست كه با نوعى قدرت القا و تلقين همراه است[2]

با صرف نظر از اين كه در اين عناوين، گاه بين شرايط رهبر و وظايف رهبرى،


(1). همان، ص‏674.
(2). مرتضى مطهرى، امامت و رهبرى، ص‏216، 217، 237، 238؛و ر.ك: ناصرالدين صاحب‏الزمانى،
ديباچه رهبرى، ص‏67-66.

|268|

خلط شده، و با ناديده گرفتن كامل يا ناقص بودن اين فهرست، روشن است كه هر يك
از اين ويژگى‏ها مى‏تواند مورد بررسىِ مستقل قرار گرفته و به ويژه، ميزان نقش و تاثير
آن‏ها در رهبرى، مشخص گردد، ولى اين بررسى در اين جا ضرورتى ندارد، به ويژه كه
لزوم اين گونه شرايط در رهبرى، از نظر متفكران مسائل اجتماعى، مورد قبول بوده،
و فلسفه نياز بدان‏ها آشكار است.

در عين حال، نبايد غفلت كرد كه در رهبرىِ مورد قبول اسلام نيز وجود چنين
شرايطى لازم است؛ زيرا عقل فطرىِ انسان، و خردِ ناب بشر، نياز به آن‏ها را احساس
مى‏كند و همين قضاوت و داورى، براى اعتبار و لزوم اين شرايط كافى است؛ زيرا
هماهنگى بين عقل و شرع، در اين مكتب پذيرفته شده است. از اين رو، پس از درك
ضرورت آن‏ها به وسيله عقل، احتياج به دليل شرعى از قرآن و حديث نيست.

به علاوه، در متون معتبر اسلامى نيز شواهد فراوانى در تاييد اين گونه شرايط وجود
دارد؛ مثلاً عناوين زير ناظر به آن‏ها است:


رشد

حضرت على(ع) سفيهان را براى حكومت دارى، نالايق مى‏داند:

... نگرانى‏ام اين است كه بى خردان بر امت اسلامى حكومت كنند.

سفاهت در برابر رشد قرار دارد، و سفيه در برابر رشيد. البته سفاهت با جنون
- در برابر عقل - تفاوت دارد. عقل از شرايط عمومىِ تكليف است و مجنون و ديوانه،
تكليف و وظيفه‏اى ندارد، برخلاف رشد، كه فقط در برخى از قوانين و مقررّات
دخالت دارد؛ مثلاً اسلام براى تصرف در اموال، علاوه بر بلوغ و عقل، رشد را هم
لازم مى‏داند و اجازه نمى‏دهد كه اموال و سرمايه‏هاى افراد غير رشيد، هر چند بالغ و
عاقل هم باشند، در اختيارشان قرار گيرد؛ زيرا چنين افرادى توان حفظ اموال خويش و


(1). نهج‏البلاغه، نامه 62.

|269|

قدرت تشخيص و درك روش صحيح بهره بردارى از ثروت‏هاى خود را ندارند[1].

هم چنين براى تشكيل زندگىِ خانوادگى، زن و شوهر بايد داراى رشد بوده و بفهمند كه
در اثر پيمان ازدواج، چه تعهدهايى به سراغ آن‏ها مى‏آيد وتوان انجام اين مسئوليت‏ها را
داشته باشند.

روشن است كه رشد، يك مفهوم نسبى است؛ يعنى هر مسئوليتى، رشدِ متناسب
با خود را مى‏طلبد. براى مديريت يك تشكيلات سياسى، يا موسسه اقتصادى و يا
پادگان نظامى، بايد لياقت، كاردانى و شايستگىِ متناسب با هر كدام را درنظر گرفت و
لياقت براى يكى از آن‏ها لزوماً به معناى توفيق در اداره ديگرى نمى‏باشد.

بر اين اساس، رشد در مفهوم عام خود عبارت است از:

لياقت و شايستگى براى نگهدارى و بهره‏بردارى از امكانات و سرمايه‏هايى كه در اختيار
انسان قرار دارد.

اولين عنصر رشد، شناخت كامل سرمايه‏ها، استعدادها و مسئوليت‏هايى است كه
در اختيار انسان است و عنصر ديگر آن، قدرت، لياقت و شايستگى در جهت
به كارگيرىِ استعدادها و هدايت آن‏ها درمسير بالندگى است.

با اين برداشت، رشد، تعبير جامع و گويايى از همه لياقت‏هاى لازم در رهبرى
است.

حضرت على(ع) در بيان ديگرى، هوشمندىِ فكرى، گويايى زبانى و صولت عملى
را لازمه رهبرى مى‏داند و مى‏فرمايد:

«يحتاج الامام الى قلب عقول، و لسان قوول، و جنان على اقامةالحق صوول»[2].

طبيعى است كه اگر در جامعه‏اى اين لياقت‏ها و توانايى‏ها در رهبرى وجود
نداشته باشد، و به چنين ارزش‏هايى بهاىِ كافى داده نشود، حاكميت در اختيار سفيهان
قرار مى‏گيرد و در نتيجه، اجتماع در سراشيبى هلاكت، تمدن‏ها در مسير ويرانى،
استعدادها در جهت نابودى و همه سرمايه‏هاى مادى و معنوىِ جامعه، ضايع مى‏گردد،


(2). آمدى، غررالحكم، ج‏6، ص‏472، ح‏11010.

|270|

و به تعبير پيامبر اكرم(ص):

وقتى خداوند سيه روزى را براى مردمى مقدّر نمايد، سفيهان و بى‏خردانشان را حاكم آنان
قرار مى‏دهد.

حُسن ولايت

رسول خدا، از حُسن ولايت به‏عنوان يكى از شرايط رهبرى ياد كرده‏اند:

امامت و پيشوايى، تنها شايسته كسى است كه داراى اين سه ويژگى باشد: ورع و تقوايى كه
او را از گناه باز دارد. حلم و خويشتن دارى كه بدان بر خشم و غضب خويش مسلط باشد،
حُسن ولايت و رهبرىِ پسنديده، به گونه‏اى كه مانند پدر مهربان براى مردم باشد.

تعبير حُسن ولايت نيز از تعبيرات جامع و گويايى است كه به شرايط لازم براى
رهبرى و مديريت اشاره دارد.


قوّت

از ديدگاه حضرت على(ع) شايسته ترين افراد براى رهبرى، كسى است كه علاوه بر
داناتر بودن به قوانين الهى، از بيش ترين توانايى برخوردار بوده، از همه مردم، تواناتر و
قوى‏تر باشد تا بتواند قافله بشرى را در اثر آگاهى برتر و توان بى‏نظير خود، به راحتى از
گردنه‏هاى صعب‏العبور و دشوار، عبور دهد:


(1). على متقى هندى، كنزالعمال، ج‏6، ص‏7.
(2). كافى، ج‏1، ص‏407.
(3). نهج‏البلاغه، خ‏173.

|271|

اى مردم! شايسته ترين شخص به‏امامت، تواناترين مردم است بر آن، و داناترين آنان به امر
خداوند پس اگر فتنه‏گرى، تبهكارى كرد، از او بازگشت به حق خواسته شود، و اگر امتناع
نمود، با او قتال مى‏شود.

حضرت رضا(ع) امامت را شايسته كسى مى‏داند كه نه داراى جهل و نادانى باشد كه
او را به شك و دو دلى مى‏اندازد، و نه ترس و هراس در او نفوذ كند كه او را به لرزه
مى‏اندازد، بلكه لازم است بر امامت، توانا و به سياست، آگاه باشد:

ائمه(ع) نيز براى اثبات امامت خويش، به وجود اين ملاكات و برخوردارى از اين
امتيازات، احتجاج مى‏كردند و شايستگىِ خود را براى رهبرى، مستند به اين صفات
مى‏نمودند. حضرت على(ع) پس از وفات پيامبر اكرم(ص) فرمود:

من براى جانشينىِ رسول خدا، از همه به آن حضرت سزاوارترم... (زيرا) در دين از شما
افقه، و در شناخت سرانجام كارها از شما آگاه‏تر، زبانم از شما گوياتر و در عمل از شما
مقاوم تر و پايدار ترم[2].

در بيان ديگرى، حضرت در مقام بر شمردن امتيازات اهل بيت، كه امامت را
به ايشان اختصاص مى‏دهد، امتياز «المضطلع بامر الرعيه»
را مطرح مى‏سازد؛ يعنى آنان در
رسيدگى به كار مردم، قوى و توانمندند[3].

هم چنين از ياران نزديك خود كه مسئوليت‏هاى درجه اول حكومت را به عهده
داشتند، مى‏خواستند كه در انتخاب فرمانروايان، اين صفات و معيارها را در نظر
بگيرند:

اى مالك! از سپاهيانت كسى را فرماندهى ده كه... دير به خشم آيد، زود عذر پذيرد،
به زير دستان مهربان باشد، بر زورمندان سخت گيرى و گردن فرازى نمايد، درشتى او را

(1). كافى، ج‏1، ص‏202.
(3). ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج‏1، ص‏19.

|272|

از جا نكند، و نرمى او را ننشاند.
مالكا!... فرمانروايان را از افراد باتجربه بگمار... كه مدبّر و آينده‏نگر بوده، زودتر و بهتر،
عواقب حوادث و پى‏آمد كارها را بفهمند[1]

بر اساس اين ضابطه، از وفادارترين اصحاب خود مى‏خواستند كه اگر توانايى
مسئوليت‏هاى اجتماعى را ندارند، خود را در معرض رهبرىِ مردم قرار ندهند[2].

و گاه در اثر ضعف مديريت، صادق‏ترين ياوران ايشان، مشكلاتى را ايجاد مى‏كردند.

حضرت على(ع) در نامه‏اى به كميل (فرماندار خود) نوشت:

تو پل پيروزىِ غارتگران و جنايتكاران شدى.

و اين، نه به خاطر ضعف ايمان و فقه، بلكه در اثر ضعف سياست و تدبيرش بود كه
حضرت از او گلايه نمود و سياستش را توام با ضعف آشكار و منجر به تباهى، قلمداد كرد،
و از او به عنوان فردى كه روش استوار و محكم ندارد، هيبتى در او ديده نمى‏شود و
شوكت دشمن را نمى‏شكند، ياد نمود[3].


تعبيرات ديگر

علاوه بر تعبيرات كلى گذشته، كه هر يك خصلت‏هاى متعددى را در بر مى‏گيرد،
تعبيرات خاص و جزئى هم در اين زمينه، در متون اسلامى به چشم مى‏خورد؛ مانند
سعه صدر كه اميرالمومنين(ع) آن را لازمه رياست و مديريت دانسته‏اند:

«آلة الرياسة سعة الصدر» [4].

نياز به اين خصلت از آن جا ناشى مى‏شود كه رهبرىِ جامعه، در معرض حوادث
سنگين، اخبار ناگوار و برخوردهاى گوناگون است كه اگر در چنين مواردى، از ظرفيت


(1). نهج البلاغه، نامه 53.
(2). مثلاً پيامبر(ص) به ابوذر فرمود: آن‏چه را كه براى خود مى‏پسندم براى تو هم مى‏پسندم، همانا تو را ناتوان
مى‏يابم، از اين‏رو فرمانروايىِ دو نفر را هم به عهده نگير. (بحارالانوار، ج‏22، ص‏406).
(3). نهج‏البلاغه، نامه 61.
(4). همان، كلمات قصار 176.

|273|

و تحمّل بالايى برخوردار نباشد، از تدبير امور و چاره‏جويىِ مشكلات در مانده شده،
دولت و ملت را به تباهى مى‏افكند[1].

در آيات قرآن نيز اشاراتى به خصلت‏هاى لازم رهبرى ديده مى‏شود؛ مثلاً درباره
طالوت كه از طرف خداوند به فرمانروايى بر گزيده شد، قرآن نقل مى‏كند كه عده‏اى
به واسطه تنگدستى، صلاحيت رهبرى‏اش را مورد ترديد و انكار قرار دادند؛ ولى
به آن‏ها پاسخ داده شد:

خداوند او را از لحاظ دانش و نيروى بدنى، برترى داده است.

و به اين وسيله، به آنان كه از رهبرىِ طالوت، به بهانه آن كه او از توانگران و ثروتمندان
نبوده و از طبقات مرفّه جامعه انتخاب نشده، سرباز مى‏زدند، و در اثر فرهنگ غلط و
منحطشان، ثروت را براى صلاحيت رهبرى لازم مى‏شمردند، هشدار داده شده است كه
آگاهى و توانايى، سرنوشت رهبرى را رقم مى‏زند.

قرآن از زبان حضرت يوسف(ع) نقل مى‏كند كه او شايستگى‏اش براى خزانه‏دارى ِ
مصر را به دو ويژگى حفظ و علم مستند نمود:

«اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم» [3].

اين سخن بدان معنا است كه من در حسابدارى، توانا و آگاهم[4] و يا من توان
نگهدارىِ خزانه، و آگاهى به سياست‏هاى مالى دارم[5].


ديدگاه متفكران اسلامى

شرايط حاكم و زمامدار، در حكمت، كلام و فقه اسلامى مورد بحث متفكّران


(1). ابن ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏338.
(2). بقره(2) آيه 249.
(3). يوسف(12) آيه 55.
(4). ابوالفتوح رازى، تفسير روض‏الجنان، ج‏11، ص‏96.
(5). زمخشرى، تفسير كشاف، ج‏2، ص‏482.

|274|

مسلمان قرار گرفته است و آنان علاوه بر شرايط خاصى كه به اقتضاى اسلامى بودن
دولت و حكومت، مطرح نموده‏اند، به تبيين ويژگى‏هاى عام رهبرى نيز پرداخته‏اند:

ابن سينا در اين باره، از تفكّر و توان نسبت به امور سياسى، تدبّر و خردمندى
عميق، برخوردارى از خُلق بزرگوارانه، مثل شجاعت و عفت و حسن تدبير نام برده است[1].

فارابى براى پيشواى جامعه، دو شرط اساسى را لازم مى‏داند:

الف) آشنايىِ كامل با فن مديريّت اجتماع.

ب) توان به كارگيرى اين فنّ و استفاده عملى از آن. [2]

خواجه نصيرالدين طوسى هم به تبعيت از فارابى مى‏نويسد:

علامت مَلِك على‏الاطلاق، استجماع چهار چيز بُوَد: اول حكمت، كه غايت همه
غايات است. و دوم تعقّل تام كه مودّى بُوَد به غايت. و سيّم جودت اقناع و تخييل كه
از شرايط تكميل بُود. و چهارم قوّت جهاد كه از شرايط دفع و ذب باشد[3].

ماوردى (فقيه شافعيان در قرن پنجم) قدرت فكرى در جهت سياست گذارى و
برنامه ريزى، و تدبير جامعه و نيز شجاعت و دلاورى در جهت پاسدارى از كيان اجتماع
و ملت در مقابله با دشمن را براى رهبرى لازم مى‏شمارد[4].

علامه حلى، دو خصوصيّت جرات و شجاعت و هوشمندى و تدبير را از شرايط
مورد اتفاق همه فرق اسلامى مى‏داند[5].

ابن خلدون، كفايت را از شرايط منصب امامت قرار مى‏دهد؛ بدين معنا كه امام بايد
توان اقامه حدود و ورود در جنگ را داشته و بتواند مردم را با رهبرىِ خود بسيج كند،
در امور سياسى هوشمند و قوى باشد؛ زيرا با اين خصوصيات مى‏تواند وظايف خود را


(1). ابن سينا، الشفا، الهيات، ص‏451.
(2). فارابى، فصول منتزعه، ص‏49.
(3). خواجه نصيرالدين طوسى، اخلاق ناصرى، تصحيح مينوى و حيدرى، ص‏285.
(4). ماوردى، احكام السلطانيه، ص‏6.
(5). علامه حلّى، تذكرةالفقهاء، ج‏1، ص‏452.

|275|

در پاسدارى از دين، جهاد با دشمن، اقامه حدود و تدبير جامعه انجام دهد[1].

ديگر متفكران اسلامى نيز برخوردارى از اين صفات را - كه لازمه رهبرى است - مسلّم دانسته‏اند[2].

بر اين اساس مى‏توان گفت كه دانشمندان مسلمان، در بررسىِ شرايط رهبرى
بر طبق داورىِ صريح و روشن عقلانى، و با توجه به نكاتى كه در متون دينى وجود دارد،
از نقش مديريت و كاردانى و ضرورت و جايگاه آن در رهبرى، غفلت نداشته و در كنار
شرايط ديگر، بدان تصريح نموده‏اند. از اين رو، در رهبرىِ جامعه اسلامى، همه
ويژگى‏هاى عام رهبرى بايد در نظر گرفته شود و اعتنا به شرايط ديگر، نبايد به ناديده
گرفتن و يا بى‏اهميت تلقى كردن اين شرايط بينجامد.


شرايط رهبرىِ مكتبى

مكتب‏هاى سياسى، نگرش يك سانى نسبت به جايگاه رهبر و وظايف آن در نظام
اجتماعى ندارند. از اين رو، هر كدام علاوه بر شرايط عامى كه مورد قبول همه است،
شرايط ويژه‏اى را نيز براى رهبرى لازم مى‏دانند. اين شرايط ويژه كه در هر آيين فكرى،
شكل خاصى به خود مى‏گيرد، تابعى از بينش مكتب نسبت به مسائل زير است:

الف) جهان‏بينىِ مكتب، و غايتى كه براى زندگىِ انسان در نظر دارد.

ب) ايدئولوژى مكتب، و نظامى كه براى زندگىِ انسان، پيشنهاد مى‏كند.

ج) نيازها و ضرورت‏هايى كه در رهبرى مى‏بيند.

د) تكاليف و وظايفى كه در جامعه، بر عهده رهبر قرار مى‏دهد.

ه) برنامه و شيوه‏هايى كه به رهبرى ارائه مى‏كند.

روشن است كه پاسخ‏هاى متنوع به چنين مسائلى، تا چه اندازه در تعيين مشخصات
فردى كه شايسته رهبرى است، موثر است. در اين جا ابتدا به چند نمونه از اين پاسخ‏ها،


(1). ابن خلدون، مقدمه، ص‏135.
(2). ر.ك: باقر شريف‏القرشى، نظام‏الحكم والاداره فى‏الاسلام، ص‏218.

|276|

كه ويژگى‏هاى رهبرى را بر اساس مكتب و مرام نشان مى‏دهد، اشاره مى‏كنيم و سپس شرايط رهبرىِ اسلامى را بررسى مى‏نماييم:


افلاطون و رهبرىِ فيلسوفان

حكماى يونان، حكمت و فلسفه را محور انسانيت انسان، ملاك امتياز او و غايت
سير علمى و عملى‏اش مى‏دانند. از اين رو، حكومت را زيبنده حكيم، و فيلسوف را
شايسته شهريارى معرفى مى‏كنند. افلاطون مى‏گفت:

تا زمانى كه فيلسوفان شهريار نگردند، و يا شهرياران به روح و قدرت فلسفى مجهّز نشوند و
عظمت سياسى با شكوه فلسفى به هم در نياميزد، شهرها و دولت‏ها هرگز از پليدى‏ها ايمنى
نخواهند يافت و تا آن زمان، هرگز نوع بشر، روى رفاه و آسايش به خود نخواهد ديد. [1]

ارسطو كه شايد چنين نقطه‏اى را دور از دست رس جوامع متعارف مى‏ديد،
حكومتى را مى‏پسنديد كه عدّه‏اى از برگزيدگان و صالحان قوم، رهبرىِ آن را به دست
داشته باشند[2].

ارسطو، در كتاب معروفش، سياست، وقتى به اين سوال مى‏رسد كه چه كسى
بايد حكومت كند؟، احتمالات و فرضيات گوناگونى را مطرح مى‏سازد، و هر يك
از آن‏ها را مورد نقد و ايراد قرار مى‏دهد: تهى دستان، توانگران، نيكان، بهترين فرد،
ولى بالاخره حكومت نيكان (اريستوكراسى) را ترجيح مى‏دهد، تا آنان كه در فضيلت از
ديگران برترند، - البته نه با معيارهاى خود سرانه يا نسبى - بلكه برترىِ مطلق دارند، از همه
پيشى گيرند[3].


ماكياولى و تلوّن پذيرىِ رهبرى

ماكياولى و هم فكران او، يگانه هدف دولت را تحصيل جاه و افتخار مى‏دانند و


(1). ر.ك: افلاطون، جمهورى (دوره آثار افلاطون) ترجمه محمدحسن لطفى، ج‏4، ص‏484.
(2). ر.ك: ارسطو، اصول حكومت آتن، ترجمه باستانى پاريزى، مقدمه مترجم، ص‏3.
(3). ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت، ص‏127، 172 و 173.

|277|

بر اساس اين مبناى نظرى، نتيجه مى‏گيرند كه پيروى از اخلاق، هميشه طريقه عقل
نيست، بلكه چنين كوششى براى عمل به خوبى‏ها، سياستى مخالف عقل است.

از نظر ماكياولى، يك شهريار خردمند، بايد اين اصل را راهنماى خود
قرار دهد كه:

براى حفظ مقام و موقعيت خويش بايد داراى اين قوّه شود كه از نيكى بپرهيزد، و بايد بداند
كه غالباً ضرورى است بر خلاف راستى، محبت، انسانيت و دين، رفتار كند تا حكومت
خويش را پا بر جا نگاه دارد.[1]

با چنين بينشى، نه ظلم، قبيح ديده مى‏شود، و نه از عاقبتى كه در رستاخيز
در انتظار ظالمان است، خبرى است. به نظر ماكياولى صفت ويژه‏اى كه شهريار را
به كسب نام بلند مى‏رساند، آمادگىِ او است براى هر كارى كه ضرورت ايجاب كند،
خواه آن كار اتفاقاً بر فضيلت منطبق باشد يا بر رذيلت، تا بالاخره به هدف خود
نايل شود:

شهريار بايد ذهنى داشته باشد آماده چرخيدن به هر سويى كه نسيم بخت و تلوّن امور
اقتضا كند.[2]

بنابراين، براى شهريار، هيچ خط قرمزى وجود ندارد و او در كار سياست، از هر
قيد و بندى رها است، و بايد آمادگىِ ورود به هر منطقه‏اى را كه ديگران ممنوعه
مى‏دانند، داشته باشد.

آن جهان بينى و اين الگوى رهبرى، صفات خاصى را براى رهبر اقتضا مى‏كند،
صفاتى كه بتواند او را براى هر اقدام آماده، و زمينه در پيش گرفتن هر روش را در او
ايجاد نمايد، خصلت‏هايى كه همه قضاوت‏هاى فطرى، احكام وجدانى، دستورات
عقلانى و مقررّات دينى را از نظر او محو نمايد. آن گاه چنين شخصى شايستگى ِ
شهريارى خواهد داشت!


(1). كوئنتين اسكينر، ماكياولى، ترجمه عزت‏اللّه فولادوند، ص‏71 و 72.
(2). همان، ص‏74.

|278|


فارابى و فضايل انسانىِ رهبر

در نقطه مقابل، فارابى و هم فكرانش ابتدا با توجه به مبانىِ اعتقادى و جهان بينى ِ
خود، ايده مدينه فاضله را مطرح مى‏سازند، و براى تبيين آن، به تعريف فضيلت انسان و
اوج كمال انسانى مى‏پردازند و براساس غايتى كه از جامعه آرمانىِ خويش، مشخص
مى‏نمايند (يعنى همكارى و تعاون براى دست يابى به آخرين مرتبه سعادت) مسير چنين
جامعه‏اى و جهت گيرىِ آن را از يسار (زندگى راحت و بدون دغدغه) و تمتّع (لذت و
كيف) به آن غايب، هدايت مى‏كنند.

فارابى تصريح مى‏كند كه در جامعه‏اى كه مردم به منظور رسيدن به راحتى يا لذت،
حريم يك ديگر را نگه مى‏دارند، مزاحم هم نمى‏شوند، دست به تعدّى و تجاوز
نمى‏زنند، و خلاصه به شكل قانونمند و نظام يافته عمل مى‏كنند، از حقيقت فضيلت
خبرى نيست، و آن چه كه در چنين جامعه‏اى خود را نشان مى‏دهد، تنها شَبَه و نمودى از
حق است ونه خود آن.

از نظر فارابى، در جامعه‏اى كه به عدالت، حيا، راستى و ديگر فضايل، به عنوان
ابزار زندگى راحت تر نگريسته مى‏شود، و راحتى، لذت، ثروت، جاه و قدرت،
به عنوان بالاترين آرمان بشرى قلمداد شده، و تعيين كننده ملاك ارزش‏ها باشد،
در حقيقت فضيلتى وجود ندارد. او با اين ديد نسبت به حيات انسان و فلسفه زندگى ِ
بشر، مَلِك حقيقى را كسى مى‏داند كه:

غرض و هدفش از رهبرى و مديريت جامعه، رساندن خود و ديگر شهروندان
به سعادت حقيقى باشد. نتيجه طبيعىِ چنين برداشتى از فلسفه رهبرى و جايگاه آن،
اين است كه صفات خاصى براى رهبرى لازم است. رهبر بالضروره بايد در ميدان
فضايل، از همه پيشى گرفته، و در آراستگى به كمالات، از ديگران مقدّم باشد تا بتواند
ديگران را نيز به سعادت برساند.

الملك فى‏الحقيقة هوالذى غرضه ومقصوده من صناعته التى يدبّر بهاالمدن، ان يفيد نفسه
وسائر اهل‏المدينة السعادة الحقيقية... ويلزم ضرورة ان يكون ملك المدينة الفاضلة اكملهم


|279|

سعادة اذ كان هو السبب فى ان يسعد اهل المدينة.[1]


ماركس و خصلت‏هاى طبقاتىِ رهبر

در مكتب ماركس، ويژگى‏هاى پيشتازان و پيشاهنگان، باتوجه به پايگاه طبقاتى ِ
آن‏ها مشخص مى‏گردد. مجموع آثار ماركس نشان مى‏دهد كسى كه برگزيده و پيشتاز
طبقه به حساب مى‏آيد، داراى اين امتيازات است:

الف) نماينده هر طبقه، متعلق بدان طبقه و از درون همان طبقه بر خاسته است.

ب) نماينده مجموع طبقه است.

ج) برگزيدگان يك طبقه، فعال ترين بخش اين طبقه براى رهبرى است.

د) در اثر جاذبه اخلاقى يا نفوذ كلام، و يا موقعيت خود، بر تمام طبقه تاثير گذارده
و بر آن مسلط است[2].ماركس در صدد بود كه با شرط كردن تعلق طبقاتىِ رهبران و
پيوند گسترده آنان با مجموعه طبقه، از فاصله گرفتن رهبران جامعه از توده مردم،
جلوگيرى كند. او حتى مى‏گفت: نمايندگان طبقاتى، هر لحظه بايد قابل عزل باشند
تا چنين مصيبتى اتفاق نيفتد.

معيار طبقاتى كه ماركسيسم براى شناخت مدعيان رهبرى، از رهبران حقيقى
ارائه مى‏كند، بر مبانى و اصول فراوانى مبتنى است، اصولى از اين قبيل:

- هر ايدئولوژى كه در هر جامعه طبقاتى ظهور كند، ضرورتاً رنگ طبقه خاصى
دارد.

- تنها طبقه استثمار شده، آمادگىِ روشنفكرى و اصلاح طلبى دارد.

- رهبر فراتر از خواسته‏هاى طبقه خود، چيزى ارائه نمى‏كند[3].


(1). فارابى، فصول منتزعه، ص‏47-45.
(2). انور خامه‏اى، تجديد نظرطلبى از ماركس تا مائو، ص‏338.
(3). ر.ك: بحث‏هاى استاد مطهرى در كتاب جامعه و تاريخ، تحت عنوان مبانى و نتايج نظريه ماديت تاريخ.
تعداد نمایش : 3599 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما