صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
حسينى خامنه ‏اى - سيّد على
حسينى خامنه ‏اى - سيّد على تاریخ ثبت : 1390/11/27
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر اول ,
عنوان : حسينى خامنه ‏اى - سيّد على
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|47|

حسينى خامنه ‏اى - سيّد على

نام: سيّد على

شهرت: حسينى خامنه ‏اى

نام پدر: سيّد جواد

زادگاه: مشهد مقدّس

سال تولد: 1318شمسى

مسئوليّت: رهبرى انقلاب اسلامى ايران، رياست جمهورى اسلامى
ايران، نمايندگى مجلس خبرگان رهبرى در دوره اوّل، نمايندگى مجلس
شوراى اسلامى در دوره اوّل، نمايندگى شوراى انقلاب در وزارت دفاع و
معاونت وزارت دفاع، سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، امامت
جمعه تهران، نمايندگى مجلس خبرگان قانون‏اساسى و عضويّت در شوراى
بازنگرى قانون‏اساسى، مشاور حضرت امام در شوراى عالى دفاع و حضور
در جبهه‏ها و... .


|49|

حسينى خامنه‏اى - سيّد على




تولد و دوران كودكى

اين‏جانب در سال 1318شمسى در مشهد مقدّس در خانواده‏اى روحانى، پا به
عرصه وجود گذاشتم. پدرم، آية اللّه حاج سيّد جواد از مجتهدان و عالمان محترم
مشهد بود كه سال‏هاى طولانى صبح‏ها در مسجد گوهرشاد و ظهرها و شب‏ها در
مسجد بازار مشهد اقامه جماعت و تبليغ دين مى‏كرد. مادرم، دختر آقا سيّد هاشم
نجف آبادى(مير دامادى) از عالمان نام‏دار مشهد، زنى پاك دامن، آشنا به مسائل
اسلامى و متخلّق به اخلاق الهى بود.

دوران كودكى‏ام با تربيت پدرى سخت‏گير و مراقب، امّا بسيار مهربان و دوست
داشتنى و مادرى مهربان‏تر و دل‏سوز، در نهايت عسرت و تنگ‏دستى سپرى شد.
خاصه كه كودكىِ من مصادف با ايّام جنگ نيز بود. با اين‏كه مشهد در كرانه جنگ واقع
بود و همه چيز نسبت به شهرهاى ديگر كشور در آن، ارزان و فراوان بود؛ با اين حال
وضع خانواده ما به گونه‏اى بود كه ما حتى هميشه نمى‏توانستيم نان گندم بخوريم و
معمولاً نان جو مى‏خورديم، گاهى نان مخلوط جو - گندم و به ندرت گندم. من
شب‏هايى از كودكى را به ياد مى‏آورم كه در منزل شام نداشتيم و مادر با پول خردى كه
بعضى از وقت‏ها مادربزرگم به من يا يكى از برادران و خواهرانم مى‏داد، قدرى
كشمش يا شير مى‏خريد تا با نان بخوريم... .

منزل پدرى من - كه در آن متولد شده‏ام(تا چهار - پنج سالگىِ من) - يك خانه


|50|

حدود شصت - هفتاد مترى در محلّه‏اى فقيرنشين از شهر مشهد بود كه تنها يك اتاق
داشت و يك زير زمين تاريك و خفه.

هنگامى كه براى پدرم ميهمان مى‏آمد - و معمولاً پدر بنابراين كه روحانى و محلِ
مراجعه مردم بود، ميهمان داشت - همه ما بايد به زير زمين مى‏رفتيم تا ميهمان برود؛
لذا بعد عدّه‏اى كه به پدر ارادتى داشتند، زمين كوچكى را كنار اين منزل خريده به آن
اضافه كردند و منزل ما داراى سه اتاق شد.

از نظر لباس هم وضع همين گونه بود. مادرم از لباس‏هاى كهنه پدرمان براى ما
لباس درست مى‏كرد، و معمولاً قدرت خريد لباس نو در خانواده وجود نداشت.

در چهار - پنج سالگى به همراه آقا سيّد محمد(برادر بزرگ‏تر) به مكتب‏خانه رفتم
تا قرآن را بياموزم، و پس از مدتى هر دو به مدرسه «دارالتعليم ديانتى» - كه مدرسه
ابتدايى اسلامى بود - رفتم.

اين نوع مدرسه‏ها پس از دوران خفقان رضاخانى به دست افراد متديّن ايجاد شده
بود و در آن بيش‏تر به تربيت دينى دانش آموز توجّه مى‏شد و اجازه صدور گواهى و
مدرك تحصيلى نداشت. در اين مدرسه علاوه بر دروس معمولى دبستان‏ها، قرائت
قرآن، بحث‏هايى ازحليةالمتقين،حساب سياق و نصاب الصبيان آموزش داده مى‏شد.

پس از پايان كلاس ششم اين مدرسه، تصديق ششم را دور از چشم پدر با رفتن به
كلاس شبانه دريافت كردم و سپس در كلاس‏هاى دبيرستان نام نويسى كرده، دوره
متوسّطه را طى دو سال به صورت جهشى خواندم و ديپلم را گرفتم.

دروس علوم اسلامى را نيز در همان مدرسه اسلامى شروع كردم عامل و موجب
اصلى در انتخاب اين راه نورانىِ روحانيّت، پدرم بودند و مادرم نيز علاقه‏مند و مشوّق
بودند....وقتى من به طلبگى روى آوردم، اختلاف سنّى من و پدرم خيلى زياد بود؛
درست 45 سال، علاوه بر آن پدرم مقام علمى بالايى داشت و مجتهدى با اجازه و
شاگردانى در سطوح عالى تربيت كرده بود. بنابراين، سزاوار نبود كه او با آن مقام


|51|

علمى به من كه دوره ابتدايى دروس اسلامى را مى‏گذراندم، درس بدهد؛ امّا بنابر
علاقه‏اى كه به تربيت ما داشت، هم به برادر بزرگ‏تر و هم به من و هم بعدها به برادر
كوچك‏ترمان، درس مى‏داد و حق عظيمى از جهت تحصيلى و تربيتى به گردن همه ما
برادران، به ويژه بر من دارند، چنان‏كه اگر ايشان نمى‏بودند، من به موفقيّت‏هاى
فراوانم در تحصيلات فقه و اصول،نايل نمى‏شدم.

البته تا پيش از رفتن به قم، علاوه بر آن‏كه نزد پدر درس مى‏خواندم، در درس‏هاى
عمومى حوزه مشهد نيز حاضر مى‏شدم و تابستان‏ها كه اين درس‏ها تعطيل مى‏شد،
پدر درس‏هاى تعطيلى - اصطلاح در مورد درس ايّام تعطيل - به جاى آن تعيين
مى‏فرمود و خود تدريس مى‏كرد.

به همين دليل من به خلاف اشخاصى كه تنها در حوزه‏هاى عمومى درس
مى‏خواندند - و اين حوزه‏ها محرّم و صفر و ماه مبارك و قدرى هم تابستان تعطيل
مى‏شد - وقفه‏اى در تحصيل نداشتم و لذا در شانزده سالگى تمام دروس سطح را
خوانده و درس خارج را شروع كرده بودم.


دوران تدريس

تدريس را از اوّلين روزهاى طلبگى رسمى، يعنى بلافاصله پس از تمام شدن دوره
دبستان شروع كردم. اوّلين تدريس، كتاب امثله ياصرف‏مير بود كه براى دو شاگرد
بزرگ‏سال از منبرى‏هاى مشهد شروع كردم و تا سال 1337شمسى كه در مشهد بودم،
كتاب‏هايى از صرف، نحو، معانى،بيان، اصول و فقه را تدريس مى‏كردم. در قم هم در
كنار درسى كه مى‏خواندم، تدريس نيز مى‏كردم.

در سال 1336شمسى به قصد زيارت، به عتبات عاليات مشرّف شدم. حوزه گرم
نجف مرا تشويق به ماندن در آن كانون علمى مى‏كرد، از اين‏رو، مايل بودم در نجف
بمانم. مدّت كوتاهى هم ماندم؛ امّا پدر با اقامتم در نجف موافقت نكرد و به مشهد


|52|

بازگشتم و در سال 1337شمسى با اجازه پدر به قم رفتم و تا سال 1343شمسى در قم
ماندم. در همان سال چون پدرم به دنبال عارضه چشم، بينايى خود را كاملاً از دست
داد، ناگزير به مشهد بازگشتم، گرچه حتى بعضى استادان بزرگ من در قم به شدّت
مخالف بازگشت من بودند.

پس از برگشتن از قم به مشهد، تدريس يكى از برنامه‏هاى اصلى و هميشگى‏ام
بود و در طول اين سال‏ها(تا 1356شمسى) سطوح عاليه، (مكاسب و كفايه) تفسير و
عقايد تدريس مى‏كردم.


اساتيد

كتاب انموذج و صمديه را در مدرسه سليمان خان مشهد نزد آقاى علوى نامى كه
خودش تحصيلات جديده را در رشته پزشكى ادامه مى‏داد، خواندم. پس از آن، سيوطى
را با مقدارى از مغنى پيش شخصى به نام آقاى مسعود در همين مدرسه خواندم و بعد
چون برادر بزرگم، آقا سيّد محمد در مدرسه نوّاب حجره داشت، به آن‏جا رفتم و
ضمن اين‏كه سيوطى و مغنى را مى‏خواندم، معالم را نيز شروع كردم.

در همين ايّام پدرم پيشنهاد كرد، كتاب شرايع الاسلام محقق حلّى(ره) را به من درس
بدهد و با اين‏كه شرايع، كتاب درسى نبود، پدرم احساس كرد اين كتاب مى‏تواند در
پيش‏برد من مؤثر باشد كه همين طور هم شد؛ يعنى از اوّل كتاب شرايع ايشان به من
درس داد تا كتاب حج، وقتى رسيديم به كتاب حج، در آن موقع پدرم كتاب حج شرح
لمعه را به برادرم درس مى‏داد، آن وقت به من گفت: «بيا و در درس شرح لمعه شركت كن.»
من گفتم: ممكن است نتوانم بفهمم. ايشان گفتند: «مى‏توانى بفهمى» و لذا رفتم. البته
تقريباً سه چهارم كتاب شرح لمعه را نزد پدرم خواندم و ما بقى را پيش مرحوم آقا ميرزا
احمد مدرّس يزدى - كه مدرّس معروف شرح لمعه و قوانين در مدرسه نوّاب بود - درس
گرفتم و پس از اين‏كه شرح لمعه را تمام كردم رفتم درس مكاسب ورسائل


|53|

مرحوم آيةاللّه حاج شيخ هاشم قزوينى - كه از شاگردان مرحوم آقا ميرزا مهدى
اصفهانى و اهل رياضت و مدرّس درجه يك مشهد محسوب مى‏شد، وى مرد بسيار
محترم و ملّايى بود و در بين خواص مشهد به خصوص نزد اهل علم به عنوان مردى
آزاده و روشن ضمير معروف بود - ايشان مردى جامع و خوش بيان بودند، به طورى
كه من در نجف و قم كه اغلب درس‏هاى آن‏جا را رفته بودم، كسى را به خوش بيانى
ايشان نديدم.

بخش عمده درس رسائل، مكاسب و كفايه را پيش ايشان خواندم. اين‏كه مى‏گويم
بخش عمده، براى اين است كه ما بقى را پيش پدرم خواندم؛ لذا بايد بگويم:
كمك‏هاى پدرم، سهم وافرى در پيش‏رفت درسى‏ام داشته است و من از آن اوّل كه
رسماً طلبه شدم تا وقتى درس خارج را شروع كردم، پنج سال و نيم طول كشيده، يعنى
دوره سطح را تماماً در طى پنج سال و نيم گذراندم و درس خارج را هم نزد مرحوم
آيةاللّه العظمى ميلانى(ره) شروع كردم.

يك سال درس خارج اصول و دو سال و نيم درس خارج فقه ايشان را رفتم تا
اواخر سال 1337شمسى كه به قم عزيمت كردم.

ناگفته نماند كه در مشهد يك مدتى هم در درس خارج آية اللّه حاج شيخ هاشم
قزوينى رفتم؛ يعنى ايشان با اصرار خود ما، يك درس خارج(اصول) شروع كرد.
مرحوم حاج شيخ هاشم با بحث وسيع همه اقوال را نقل مى‏كرد و بعد ردّ مى‏كرد. در
مشهد يك درس ديگرى هم رفتم كه درس فلسفه آية اللّه ميرزا جواد آقا تهرانى بود.
به اين طريق كه ايشان كتاب منظومه و مطالب مرحوم حاج ملّا هادى سبزوارى را درس
مى‏گفتند و ردّ مى‏كردند، كه در حقيقت اين درس منظومه ايشان، ردّ منظومه بود. تا اين‏كه
يك كسى از دوستانم كه در قم فلسفه خوانده بود، مى‏گفت: «اين درست نيست تو
بروى درس منظومه ميرزا جواد آقا و ايشان منظومه را ردّ كند، چون به اين ترتيب تو
مفاهيم حكمت را ياد نمى‏گيرى. لذا خوب است پيش كسى كه معتقد به


|54|

حكمت است بروى و اين درس را بخوانى» و من هم اين گفته را پذيرفتم و خدمت
شخصى به نام «آقا شيخ رضا ايسى» كه در مشهد بود، روحانى محقق، فاضل، حكيم و
خيلى هم معتقد به حكمت بود، درس منظومه را شروع كردم و ايشان مباحث را با ديد
كاملاً معتقد به فلسفه بحث مى‏كرد. سپس به نجف رفتم و در درس‏هاى آيات عظام:
حكيم، خوئى، شاهرودى، آقا ميرزا باقر زنجانى، مرحوم ميرزا حسن يزدى و آقا سيّد
يحيى يزدى و هر جا كه يك درسى بود، رفتم؛ امّا در بين همه اين درس‏ها، يكى از
درس آية اللّه حكيم خيلى خوشم آمد، به سبب سليس بودن و با نظريّات فقهى خيلى
خوبى كه داشت و يكى هم از درس آية اللّه آقا ميرزا حسن بجنوردى كه در مسجد
طوسى درس مى‏گفت.

وقتى تصميم گرفتم در نجف بمانم، به پدرم نامه نوشتم كه اگر مى‏شود من در
اين‏جا بمانم، امّا پدرم موافقت نكرد. بنابراين، به مشهد بازگشتم و بعد از مدتى راهى
قم شدم و در قم تصميم گرفتم همه درس‏ها را ببينم تا هر كدام را پسنديدم به همان
درس بروم، كه همين كار را هم كردم و از ميان همه آن درس‏ها، يكى درس امام و بعد
از آن درس آية اللّه آقا مرتضى حاج شيخ و ديگرى درس آية اللّه العظمى بروجردى را
مى‏رفتم، و در درس فقه و اصول امام هم مستمراً شركت مى‏كردم. در قسمت فلسفه
هم يك مقدار از اسفار و يك مقدار هم شفا را از درس مرحوم علّامه طباطبائى استفاده
كردم.


تأليفات

تأليفات و آثارى دارم كه برخى از آن‏ها تاكنون به زيور طبع آراسته گرديده است:

1.كتاب الجهاد؛ 2.چهار كتاب اصلى علم رجال؛ 3.قبسات النور؛ 4.درر
الفوايد فى اجوبة القائد؛ 5.آينده در قلمرو اسلام؛ 6.ادّعا نامه عليه تمدن غرب؛
7.از ژرفاى نماز؛ 8.استفتائات؛ 9.انوار ولايت؛ 10.بازگشت به نهج البلاغه؛


|55|

11.بحثى در نبوت؛ 12.درس اخلاق؛ 13.درست فهميدن اسلام؛ 14.درس‏هايى از
نهج البلاغه؛ 15.در مكتب جمعه؛ 16.ديدگاه‏ها؛ 17.راه امام راه ما؛ 18.رسالت
حوزه؛ 19.رسالت انقلابى نسل جوان، روحانى و روشنفكر؛ 20.روح توحيد نفى
عبوديت غير خدا؛ 21.سخن آفتاب؛ 22.جلوه آفتاب؛ 23.سيرى در زندگى امام
صادق(ع)؛ 24.شخصيّت سياسى حضرت رضا(ع)؛ 25.شهيد آغازگر - شهيد آية اللّه
مصطفى خمينى؛ 26.صلح امام حسن(ع)پرشكوه‏ترين نرمش قهرمانانه تاريخ؛
27.ضرورت تحوّل در حوزه‏هاى علميّه؛ 28.طرح كلّى انديشه اسلامى در قرآن؛
29.عطر شهادت؛ 30.عنصر مبارزه در زندگى ائمّه(ع)؛ 31.ترجمه تفسير فى ظلال
القرآن؛ 32.پاسخ به سؤالات؛ 33.پرسش و پاسخ(پنج جلد)؛ 34.پژوهشى در زندگى
امام سجاد(ع)؛ 35.پيرامون عزادارى عاشورا؛ 36.پيشواى صادق(ع)؛ 37.چهار سال با
مردم؛ 38.چهار ساله دوم؛ 39.حكومت در اسلام؛ 40.حديث وحدت؛ 41.خطّ امام؛
42.فرياد مظلوميّت؛ 43.كوثر ولايت؛ 44.گزارشى از سابقه تاريخى و اوضاع كنونى
حوزه علميّه مشهد؛ 45.گروه‏هاى معارض در نهضت‏هاى انبيا و درانقلاب اسلامى؛
46.گفتارى در باب صبر؛ 47.گفتارى در وحدت و تحزّب ؛ 48.گفتارى در باب
حكومت علوى؛ 49.مبرم‏ترين وظايف دانشجويان در مرحله كنونى انقلاب؛ 50.مرد
عمل، جهاد و شهادت، دكتر مصطفى چمران؛ 51.مسلمانان در نهضت هندوستان؛
52.مصاحبه‏ها؛ 53.منافقين دشمنان حكومت اسلامى؛ 54.منشور تداوم انقلاب؛
55.ولايت؛ 56.هنر هشتم.


مبارزات و مسئوليّت‏ها

در زمينه ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسى، سال‏هاى 1331 - 332شمسى بود
كه شنيدم مرحوم نوّاب صفوى آمدند به مشهد كه در اين ارتباط يك جاذبه پنهانى مرا
به سوى مرحوم نوّاب مى‏كشاند و خيلى علاقه‏مند شدم نوّاب را ببينم، تا اين‏كه خبر


|56|

دادند نوّاب مى‏خواهد به مدرسه سليمان‏خان - كه من هم از طلّاب آن‏جا بودم - بيايد
كه آن روزِ ورود مرحوم نوّاب به مدرسه سليمان‏خان، جزو روزهاى فراموش نشدنى
زندگى من است.

وقتى ايشان با يك عدّه از افراد فدائيان اسلام - كه كلاه پوست مخصوص به
سرداشتند - وارد مدرسه شد، به هيئت ايستاده و با شعار كوبنده شروع به سخن‏رانى
كرد. محتواى سخن‏رانى‏اش هم اين بود كه بايد اسلام زنده شود و اسلام حكومت
كند و در اين ارتباط پرخاش‏گرانه، شاه، انگليس و مسئولان مملكتى را متهم به
دروغ‏گويى كرد و گفت: «اين مسئولين مسلمان نيستند!»

من كه براى اوّلين بار اين حرف‏ها از زبان مرحوم نوّاب به گوشم مى‏خورد، آن
چنان حرف‏هايش در دلم نشست كه دوست داشتم هميشه با او باشم و همان‏جا اعلام
شد كه فردا آقاى نوّاب از مهديّه به مدرسه نوّاب خواهد رفت و فرداى آن روز مرحوم
نوّاب به هيئت اجتماع از مهديّه به سوى مدرسه نوّاب حركت كرد و در بين راه خطاب
به مردم با صداى بلند شعار مى‏داد و مى‏گفت: «برادر غيرتمند مسلمان، بايد اسلام
حكومت كند»تا اين‏كه به مدرسه نوّاب وارد شد و آن‏جا هم با تمام وجود يك
سخن‏رانى مفصّل و هيجان‏انگيزى ايراد كرد و بعد از سخن‏رانى به ايشان پيشنهاد
اقامه نماز جماعت شد كه قبول كردند و نماز را به امامت ايشان خوانديم و بعد از آن
كه مرحوم نوّاب از مشهد رفتند، ما ديگر از او خبر نداشتيم تا اين‏كه خبر شهادتش به
مشهد رسيد و وقتى خبر شهادت ايشان به مشهد آمد، ما از روى خشم و غيظ منقلب
شده بوديم، به نحوى كه در صحن مدرسه شعار مى‏داديم و از شاه بدگويى مى‏كرديم
و نكته قابل توجّه اين است كه مرحوم آية اللّه حاج شيخ هاشم قزوينى در مشهد تنها
روحانى‏يى بود كه بر اساس همان آزادگى و بزرگ‏منشى‏اش در مقابل شهادت مرحوم
نوّاب عكس العمل نشان داد و در مجلس درس از شهادت مرحوم نوّاب صفوى و
يارانش به وسيله دستگاه حاكم، انتقاد شديد كرد و تأثر خودش را از شهادت آن‏ها


|57|

ابراز داشت و گفت: «مملكت ما كارش به جايى رسيد كه فرزند پيغمبر(ص) را به جرم
گفتن حقايق مى‏كشند!!» و لذا از همان وقت جرقّه‏هاى انگيزش انقلابى اسلامى به
وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمد. هيچ شكى ندارم كه اوّلين آتش را مرحوم
نوّاب در دل ما روشن كرد. بنابراين، آن حالت رنگ پذيرى از مرحوم نوّاب سبب شد
كه در همان سال 1334 يا 1335شمسى، اوليّن حركت مبارزاتى ما شروع شود، به اين
شكل كه يك استاندارى به نام «فرّخ»براى مشهد آمده بود و اين شخص به هيچ يك از
مظاهر و ضوابط دينى احترام نمى‏گذاشت؛ از جمله اين‏كه در ماه محرّم و صفر كه
معمول بود سينماهاى مشهد تعطيل مى‏شد، ابتدا تا چهاردهم محرّم اعلام تعطيلى
كرد و بعد يك قدرى سر و صدا شد تا بيستم محرّم تجديد كرد و لذا ما چند نفر بوديم
كه نشستيم يك اعلاميه در زمينه امر به معروف و نهى از منكر نوشتيم و با پُست به اين
طرف و آن طرف فرستاديم.

در سال 1342شمسى از سوى امام مأموريّت يافتم، سه پيام را به مشهد ببرم. سه
پيامى كه با محرّم سرنوشت سازى كه پانزدهم خرداد در آن اتفاق افتاد، ارتباط داشت.
پيام اوّل، براى علما، خطبا، منبرى‏ها و سران هيئت‏هاى مذهبى، راجع به حمله
اسرائيل و مسئله فيضيّه؛ پيام دوم و سوم، براى مرحوم آية اللّه العظمى ميلانى(ره) و
يكى ديگر از علماى مشهد راجع به شروع مبارزه علنى از هفتم محرّم با تنى چند از
دوستان خود قرار گذاشته تا به شهرهاى مختلف استان خراسان سفر كنيم و از روز
هفتم مطالب اساسى و حقايق را براى مردم بيان‏كنيم.

سهم بنده شهرستان بيرجند شد كه مركز قدرت و سيطره رژيم و به اصطلاح، تيول
اسداللّه علم، نخست وزير وقت بود.

در بيرجند از روز سوم محرّم، منبر رفتم و در روز هفتم محرّم كه جمعيّت زيادى
در مجلس شركت كرده بودند، قضاياى مدرسه فيضيّه را با حالى پرشور و بيانى گيرا
بيان كردم به گونه‏اى كه مردم به شدّت گريستند.


|58|

آن روز منبرىِ اوّلى، مطلب را طول داد و دير پايين آمد و براى من حدود نيم
ساعت وقت ماند. مطلب را كه شروع كردم از شدّت هيجان مى‏لرزيدم، هر چند به
هيچ وجه نمى‏ترسيدم و حال مردم نيز در من اثر مى‏گذاشت. مردم عجيب اشك
مى‏ريختند و هنگامى كه از منبر پايين آمدم دور مرا گرفتند كه مبادا دستگير شوم.
ماجراى اين منبر در شهر انعكاس بسيار خوبى پيدا مى‏كند و فردا صبح در مجلس
ديگرى كه در منزل شخصى بود، جمعيّت عظيمى مى‏آيند و آن‏جا نيز مسائل روز
مطرح مى‏گردد.

روحانىِ مشهورى در بيرجند بود به نام «تهامى» كه آن روز به من گفت: «با اين‏كه
من در اين شهر از همه مطلع‏ترم، امّااين گونه مسائل را نمى‏دانستم و اگر غير از شما
كس ديگرى مى‏گفت، باور نمى‏كردم و در هيچ جريانى اين همه گريه نكرده‏ام» شهر
بيرجند در اين دو روز به شدّت منقلب شده بود و مردم آمادگى خاصّى پيدا كرده
بودند.

صبح روز نهم (تاسوعا) منبر رفتم و اوضاع به گونه‏اى شد كه عوامل رژيم به
شدّت نگران شدند با اين‏كه در روزهاى تاسوعا و عاشورا معمولاً روحانيون را
دستگير نمى‏كردند، ولى از شدّت وحشت مرا را دستگير كردند و دو روز در بيرجند
نگه داشتند و سپس به مشهد منتقل كرده و تحويل ساواك دادند. به خاطر اثر بخشى
سخنانم و دردسرهايى كه براى رژيم در ماه محرّم ايجاد شده بود، با من چنان شدّت و
خشونتى رفتار كردند كه تا آن موقع سابقه نداشت.

سپس مرا مجبور به بيگارى در پادگان كردند، فرغون به دستم دادند تا آجر ببرم و با
بيل و كلنگ زمين را كنده و صاف نمايم و علف‏ها را با دست بكنم و از اين قبيل كارها
كه تاكنون سابقه نداشت با روحانيون چنين رفتارى بكنند. اين دوره بازداشت به مدّت
ده روز طول كشيد. تجربه جديدى بود، يك دنياى جديدى بود با ساواك، با
بازجويى‏ها، دعواها، اوقات تلخى‏ها، اهانت‏هاى شديد و خلاصه ناراحتى‏هاى مبارزه.


|59|

پس از آزادى دو باره با دوستان نشستيم و قرار گذاشتيم كه اين دفعه با طرح و
برنامه حساب شده، هر كدام به يك نقطه كشور برويم و حقايق را بيان كنيم، البته
اختناق زياد بود. دستگاه هم آماده سركوبى بيش‏تر شده بود، در آن موقع هنوز مردم از
تأثير پانزدهم خرداد بيرون نيامده بودند. سركوبى شديد مردم و جنايات رژيم، برخى
را به محافظه‏كارى كشانده بود؛ هر چند برخى ديگر به مقاومت بيش‏تر و جهاد
ترغيب شده بودند.

ماه رمضان 1342شمسى مصادف با بهمن و سال‏گرد رفراندم قلّابى شاه بود، امام
خمينى در زندان بودند و امكان برنامه‏ريزى براى ماه مبارك رمضان از سوى ايشان
نبود؛ امّا در غياب ايشان مراجع و روحانيّت به خصوص شاگردان نزديك امام و مردم
متديّن به كار پرداختند و مشعل مبارزه را روشن نگه‏داشتند. طلّاب و فضلاى حوزه
نيز با استفاده از ماه مبارك رمضان به اطراف كشور رفتند و به آگاهى بخشيدن مردم و
افشاگرى رژيم پرداختند. بنده و دوستان نيز با برنامه حساب شده راه افتاديم.

از قم با يك اتوبوس، حدود سى نفر طلبه حركت كرديم. داخل اتوبوس طلبه‏ها با
رتبه‏هاى مختلف نشسته بودند. همان‏طور سر راه پياده مى‏شدند. من آخرين نفرى
بودم كه بايد كرمان پياده مى‏شدم.

در كرمان دو سه روزى به سخن‏رانى و مذاكره با علما و طلّاب و افراد مبارز
پرداخته و سپس با ماشين به زاهدان رفتم و در مسجد جامع آن‏جا منبر مى‏رفتم.

هر چه به روز ششم بهمن نزديك مى‏شد، صراحت بيش‏ترى به خرج مى‏دادم.
سرانجام روز پانزدهم ماه رمضان كه تولد حضرت امام مجتبى(ع) بود، سخن‏رانى
پرشورى ايراد كردم كه ساواك زاهدان، شبِ همان روز يعنى شب شانزدهم ماه مبارك
رمضان مرا دستگير كرد و با هواپيما به تهران فرستاد. يك شب در پادگان سلطنت آباد
به سر بردم و فرداى آن روز به زندان قزل قلعه تحويل داده شدم كه در آن موقع زندان
مخوف و مشهور ساواك بود و بدترين شكنجه‏ها را در آن‏جا اعمال مى‏كردند.


|60|

حدود دو ماه اين زندان طول كشيد، زندانى كه به صورت انفرادى و همراه با
توهين و اهانت‏هاى شديد، تهديد به قتل و شكنجه‏هاى هولناك و ديگر سختى‏هاى
زندان بود.

امّا پس از آزادى، نخستين اقدام بنده اين بود كه، به ديدار امام در منزلى واقع در
قيطريه كه در حقيقت زندانى محترمانه بود، رفتم و موفق شدم به زيارت امام نايل
شوم و به اتفاق شهيد حاج آقا مصطفى خمينى يك ربع در خدمت امام بمانيم. اين
ديدار، خستگى را از تنم دور كرد و به قدرى ذوق زده بودم كه اشك از چشمانم جارى
بود و امام نيز خيلى ملاطفت فرمودند. به امام عرض كردم: از اين ماه رمضان به علّت
نبودن جناب‏عالى آن طور استفاده نشده كه بايد بشود؛ لذا از حالا بايد به فكر محرّم
آينده بود.

اين بار با استفاده از تجربيات گذشته به مبارزه پرداختم و مهم‏ترين تجربه‏اى كه به
دست آورده بوديم اين بود كه براى مبارزه طولانى بايد تشكّل داشت تا كارها با
مشورت و هم فكرى و امكانات بيش‏تر و ارتباطات بهتر انجام پذيرد.

بدين منظور با عدّه‏اى ديگر از روحانيون در خطّ امام، در قم به ايجاد تشكّلى
مخفى مبادرت ورزيديم. هدف از اين تشكيلات اين بود كه مقدّمه‏اى بشود براى
متشكّل كردن فعّاليّت‏هاى حوزه علميّه قم و مردم در جهت خطّ امام. در سال 1344
شمسى فعّاليّت‏هاى مخفى اين تشكيلات با دستگيرى برخى از اعضاى آن كشف شد
و ساواك در پى دستگيرى ديگر اعضاى آن بر آمد. بنده نيز كه پيش از آن به علّت
ترجمه كتاب آينده در قلمرو اسلام از مشهد متوارى شده بودم، به صلاحديد ديگر دوستان
به تهران منتقل و مخفى شدم. اواخر سال 1345شمسى با آزادى برخى از
دستگيرشدگان قضيّه از حدّت و شدّت افتاد به مشهد سفر كردم و به فعّاليّت‏هاى
مبارزاتى پرداختم. وقتى ساواك از فعّاليّت‏هايم مطلع شد، در روز چهاردهم
فروردين 1346 مرا به بهانه ترجمه كتاب دستگير و به زندان مى‏بردند.


|61|

سرانجام پس از چهار ماه از زندان آزاد و در مشهد اقامت گزيدم و به كارهاى
علمى و تدريس مشغول شدم. از جمله فعّاليّت‏هاى علمى‏ام، تشكيل كلاس درس
تفسير قرآن كريم براى طلّاب و سپس براى دانش‏جويان و جوانان بود. در حادثه زلزله
ويرانگر منطقه «فردوس و كاخك گناباد»، عدّه‏اى از طلّاب مبارز مشهد را
سازماندهى كرده، با پشتيبانى علماى مشهد و كمك مادى و خدماتى بازاريان متديّن
به فردوس اعزام كرديم و گروه امداد روحانيّت را تشكيل داديم.

بعضى از دوستان مشاركت كردند، آقاى طبسى، شهيد هاشمى نژاد و يك عدّه
بازارى علاقه‏مند و عدّه‏اى از طلّاب، ده الى پانزده تا ماشين و هفتاد الى هشتاد نفر آدم
راه افتاديم و به طرف منطقه زلزله زده رفتيم... .

آية اللّه حاج شيخ على اصغر مرواريد با يك عدّه‏اى كه به آن‏جا آمد، وقتى ديد ما
اين‏طور اوضاع آن‏جا را مرتّب كرده‏ايم، اشك شوق ريخت. اوايل كه ما آن‏جا رفته
بوديم، ما را به نام امام خمينى مى‏شناختند. در آن‏جا كاملاً معلوم بود كه امام خمينى
مال همه است و اين طور نيست كه ما فقط امام را دوستش بداريم. در دهات آن‏جا و
حتى در روستاهاى دور دست، امام خمينى اسمش يك اسم محبوب است.

بااين فعّاليّت‏ها كه به تبليغ اسلام و نام امام خمينى منجر شد، دولت به شدّت
دست‏پاچه شد. يك واحد ژاندارمرى آن‏جا بود، شهربانى به زور مى‏خواست ما را
اخراج كند، ما را تهديد كردند و گفتند: «اگر نرويد به زور بيرونتان مى‏كنيم». ما گفتيم:
نمى‏رويم؛ ما براى كمك به مردم آمده‏ايم و همه امكانات مردم، در دست ما است؛
شير و خورشيد هيچ چيز ندارد و هيچ چيز نمى‏خواهد بدهد؛ داشته باشد هم
نمى‏دهد. عملاً هم همين‏طور شد. مأموران اعزامى طاغوت نتوانستند مقاومت كنند و
برگشتند و ما به كار ادامه داديم.

در سال 1349شمسى پس از رحلت مرحوم آية اللّه العظمى حكيم كه دو باره
فرصت براى تبليغ خطّ امام و مرجعيّت ايشان و اظهار وفادارى نسبت به رهبر


|62|

انقلاب اسلامى به دست آمده بود. دو باره دستگير شدم و اين دستگيرى در بين طلّاب
مشهد خيلى انعكاس داشت و در حوزه اثر گذاشت. و اين امر براى رسوخ و گسترش
افكار انقلابى در بين طلّاب خيلى مفيد بود؛ زيرا اصولاً سال‏هاى 1347 تا
1350شمسى سال‏هاى فعّاليّت‏هاى فرهنگى انقلابى و تلاش آرام بود.

در اين سال‏ها مشغول تربيت و سازماندهى عناصر مورد اطمينان و ارتباط با
گروه‏هاى فعّال و مبارز بوديم و براى زمينه‏سازى اين كار، تدريس و امامت جماعت
مساجد ارتباطات خوبى به خصوص با نسل جوان فراهم مى‏ساخت. پس از زندان
سال 1349شمسى، كه چهار ماه طول كشيد، دو باره به فعّاليّت پرداختيم؛ از جمله در
تهران در انجمن اسلامى مهندسان در محرّم سال 1349شمسى شب‏هاى تاسوعا و
عاشورا در باره حديث «من رأى سلطاناً جائراً...» سخن‏رانى پرشورى را ايراد كردم.
پس از آن با گروه‏هاى مسلّح زيرزمينى ارتباط بر قرار كردم. در ارتباط با همين
گروه‏هاى مسلّح، در سال 1350شمسى پس از عمليّات انفجار دكل‏هاى برق هنگام
جشن‏هاى 2500 ساله شاهنشاهى مرا دستيگر و زندانى كردند. سرانجام پس از دو ماه
تحمّل شكنجه‏هاى زياد، آزاد و بار ديگر فعّاليّت را از سر مى‏گرفتم.

اين فعّاليّت‏ها موجب مى‏شد كه ساواك مرا تحت مراقبت ويژه قرار دهد و يا
همواره به ساواك احضار، و مورد بازجويى قرار دهد و يا منزل مرا محاصره و از رفت
آمد افراد ممانعت به عمل آورد و درس‏هاى مرا نيز با زور تعطيل كنند. سرانجام در
دى ماه 1353 بار ديگر مرا دستگير و به تهران آورده، در زندان و شكنجه گاه مخوف
ساواك يعنى كميته مبارزه با خرابكارى به طور انفرادى محبوس كردند. اين دوره از
زندان حدود دو ماه به طول انجاميد و تمام اين مدّت در سلول‏هاى انفرادى يا دو سه
نفره، همراه با شكنجه‏هاى شديد گذشت؛ امّا على‏رغم همه اين فشارها و شكنجه‏ها،
ساواك نتوانست به اسرار انفجارها پى ببرد. بنابراين، در زمستان 1354 مرا رها
ساختند و دو باره به مشهد رفته و مبارزه و جهاد را دنبال كردم.


|63|

با اوج‏گيرى انقلاب اسلامى در سال 1356شمسى مجدّداً دستگير و پس از چند
شب زندان به «ايرانشهر» تبعيد شدم كه تا سال 1357شمسى به طول انجاميد و در اين
سال با اوج‏گيرى انقلاب و خارج شدن كنترل اوضاع از دست رژيم، به مشهد باز گشتم.

با اوج‏گيرى انقلاب اسلامى و هنگامى كه امام(ره) در پاريس به سر مى‏بردند، هيئتى
را منصوب فرمودند كه براى حكومت و دولت آينده برنامه‏ريزى كنند. اين هيئت كه
به شوراى انقلاب معروف گشت، از افرادى هم‏چون: آية اللّه بهشتى، آية اللّه مطهّرى،
آية اللّه موسوى اردبيلى، دكتر با هنر، حجّة الاسلام و المسلمين هاشمى رفسنجانى و
بنده تشكيل شد.

من در مشهد سرگرم كارهاى اين شهر بودم، با برادرانى كه در مشهد بودند در
جريانات عمومى عظيم مردم، فعّاليّت مى‏كرديم . مرحوم شهيد مطهّرى چند بار
تلفنى به طور مستقيم و با واسطه به من اطلاع دادند كه بايد به تهران بروم. من تصوّر
مى‏كردم كه براى همين كارهاى معمولى خودمان - كه مشتركاً خيلى كارها داشتيم چه
كارهاى علمى و چه كارهاى سياسى، مى‏گويند به تهران بروم. منتهى چون در مشهد
گرفتارى‏هاى زيادى داشتم، مرتّب تأخير مى‏افتاد تا اين‏كه از پاريس پيغام دادند كه
امام دستور داده‏اند كه من به تهران بروم. احساس كردم كه مسئله مهمى است كه بايد به
تهران بروم.

در تهران، در جلسه‏اى با حضور اعضاى شوراى انقلاب در منزل شهيد مطهّرى
شركت كردم و در آن‏جا بود كه اطلاع پيدا كردم كه عضو شوراى انقلاب هستم و تا آن
موقع نمى‏دانستم.


مسئوليّت‏هاى پس از انقلاب


1. مأموريّت به استان سيستان و بلوچستان

در فروردين 1358، طى حكمى از سوى امام خمينى(ره) مأمور شدم تا براى سامان


|64|

بخشيدن به اوضاع سيستان و بلوچستان وارد آن استان شوم و با مردم آن‏جا از
نزديك‏ديدار كنم و پيام امام را كه پيام محبّت و دل سوزى بود، براى شان ببرم. گفتنى
است كه از همان روزهاى اوّل انقلاب امام به فكر افتاده بود تا به اين مستضعفان
دورافتاده‏اى كه در نظام گذشته فراموش شده بودند، ملاطفت و محبّت كنند. از اين
رو، مرا كه در آن‏جا سابقه و آشنايى نسبتاً زيادى داشتم، براى اين منظور فرستادند و
من در راه سفر به بلوچستان، به كرمان رسيده بودم كه روز رأى‏گيرى فرا رسيد. در
فرودگاه بچه‏هاى حزب‏اللّهى و پر احساس كرمان (به دليل اين كه من قبلاً مدتى در
آن‏جا بودم و مرا مى‏شناختند، و من هم به مردم كرمان علاقه داشتم) آمدند
صندوق‏هاى رأى را آوردند فرودگاه و هر كدام مى‏خواستند من رأى‏ام را در صندوق
آن ها بيندازم. براى من آن شور و هيجان مردم كرمان در هنگام رأى دادن، از لحظات
بسيار شيرين بود. و بعد هم نشان داده شد كه 2/98 درصد آرا به جمهورى اسلامى،
آرى بود.


2. نمايندگى شوراى انقلاب در وزارت دفاع

در سال 1358شمسى، به نمايندگى از سوى شوراى انقلاب اسلامى مأمور در
وزارت دفاع شدم و سپس در 27 مرداد همان سال، معاونت وزارت دفاع را نيز
پذيرفتم.


3. سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى

در دهم آذر 1358، اختلافاتى در سپاه پاسداران - كه به تازگى به وجود آمده بود -
پديد آمد و پس از اين كه عدّه‏اى از برادران ميانجيگرى كردند و نتوانستند كارى انجام
دهند، اين جانب از سوى حضرت امام(ره)، سمتِ سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب
اسلامى را به عهده گرفتم و به اوضاع نابسامان آن جا دادم.


|65|


4. عضويّت در شوراى عالى دفاع

در «شوراى عالى دفاع» آن روز، - كه آن هم يك شوراى عالى دفاع تماشايى بود! -
افرادى عضو بودند كه اگر اسم هاى شان نام برده شود، شما امروز تعجّب مى‏كنيد كه
چه‏طور در اوّل انقلاب، اين ها در آن مركز حسّاس عضو بودند. حضور بنده هم در آن
شوراى عالى، در واقع يك حضور غير رسمى بود؛ يعنى آن عناصر مايل نبودند ما را
ببينند؛ ولى ما به شكل انقلابى و با روش هاى مخصوص آن زمان اوّل انقلاب، در آن
جلسات شركت مى‏كرديم.

در يكى از جلسات آن زمان متوجّه شديم كه مصوّبه‏اى را مى‏خواهند از شوراى
عالى دفاع بگذرانند كه بر اساس آن، اسم مستشارى سابق آمريكا در ايران عوض شود
و يكى از نام‏هاى پيشنهادى آنان تصويب گردد!يعنى در حقيقت وجود مستشارى را
شوراى عالى دفاع امضا كنند!! ما آن‏جا فهميديم كه مستشارها هنوز در ايران هستند.
گفتيم: اين آقايان اين‏جا چه مى‏كنند! اوّل اصل وجودشان را ثابت كنيد، بعد به
اسمشان برسيم.

خدا رحمت كند مرحوم شهيد چمران عزيز را، او هم كمك كرد تا مصوّبه‏اى
گذرانده شود كه هر چه زودتر اين افراد از ايران بيرون روند.


5. امامت جمعه تهران

پس از فوت مرحوم آية اللّه طالقانى و انصراف آقاى منتظرى، امام امت طى
حكمى در تاريخ 24 دى 1358، بنده را به امامت جمعه تهران منصوب فرمودند.


6. در باره تسخير لانه جاسوسى

البته هنگامى كه اصل حادثه واقع شد، ما در ايران نبوديم؛ يعنى ايّام حج بود و من با


|66|

آقاى هاشمى رفسنجانى مكه مشرّف بوديم، آن طور كه به خاطر دارم، يك شبى در
مكه پشت‏بام بعثه، نشسته بوديم و راديو گوش مى‏كرديم كه راديو ايران خبر داد
دانش‏جويان مسلمان پيرو خطّ امام، سفارت آمريكا را تسخير كردند و اين مطلب
براى ما خيلى مهم آمد و ضمن اين كه يك قدرى هم بيمناك شديم، چون در فكر
بوديم كه اين‏ها چه كسانى‏اند و از كدام جناح و گروه هستند كه اين كار را كردند؛ زيرا
احتمال داشت جناح هاى چپ نيز براى استفاده‏هاى سياسى خودشان بخواهند دست
به يك تحرّكاتى بزنند و احياناً شعارهاى برّاق و جالبى را به خودشان اختصاص
بدهند، اين بود كه ما به شدّت نگران بوديم، تا اين كه در اخبار ساعت دوازده شب
شنيديم كه گفت: «دانش جويان مسلمان پيرو خطّ امام» و به مجرّد اين كه اسم مسلمان
و پيرو خطّ امام را شنيديم، خيالمان راحت شد كه اين ها چپ ها و منافقين و
فرصت‏طلب ها نيستند؛ بلكه دانش جويان خودى و مسلمان هستند كه اين كار را
انجام دادند. سرانجام من و آقاى هاشمى با خلاصه برگزار كردن حج - كه كم‏تر از ده
روز طول كشيد - به تهران باز گشتيم، وقتى هم كه برگشتيم به ايران، مواجه شديم با
غوغاهاى روزهاى اوّل و كشمكش عظيمى كه از يك سو هيئت دولت موقّت به
شدّت ناراحت بود و مى‏گفت: اين چه وضعى و چه حادثه‏اى است؟ و ازسويى ديگر،
مردم در شور و حماسه بودند كه بالأخره منجر شد به استعفاى دولت موقّت و ما طبعاً
مسئله را از ديدگاه آن كسانى مى‏ديديم كه به مبارزه با آمريكا به صورت واقعى و
حقيقى معتقد هستند، و لذا در داخل شوراى انقلاب، از حركت اين بچه‏هادفاع
مى‏كرديم و من همان وقت، يك سخن‏رانى هم در لانه جاسوسى كردم و وقتى كه ايّام
محرّم شد، دانش‏جويان روضه خوانى راه انداختند و تمام دستجات سينه‏زنى تهران،
هر شب آن‏جا جمع مى‏شدند، سينه مى‏زدند و مثل يك امامزاده و يك محلّ مقدّسى،
اقامتگاه دانش جويان را احاطه مى‏كردند و به سينه‏زنى و روضه‏خوانى مى‏پرداختند.
هر شب يك سخن ران در آن‏جا سخن رانى مى‏كرد كه يك شب هم من رفتم و يك


|67|

سخن‏رانى خيلى گرم و گيرايى داشتم كه الآن نمى‏دانم نوارش در راديوتلويزيون
هست يا نيست؛ ولى به هر حال، سخن رانى خيلى پرشور و هيجانى بود و اين مطلب
را آن‏جا مطرح كردم و گفتم: در اين روزها كه اين حادثه اتفاق افتاده، ما چه از دست
داده‏ايم و آمريكا چه از دست داده؟ و گفتم كه آمريكا همه چيز را از دست داده، ولى ما
در اين ماجرا به جز سود، چيزى نداشتيم كه اين در حقيقت پاسخى بود به سياست
مداران ليبرال داخل شوراى انقلاب؛ چون دايماً مى‏گفتند با اين حركت، انقلاب از
بين خواهد رفت و ايران شكست خواهد خورد و آمريكا ايران را خواهد بلعيد؛ يعنى
آن ها از دريچه ترس و نوميدى با مسئله برخورد مى‏كردند و لذا سخن‏رانى، در واقع
پاسخى بود به آن ها و اطمينان خاطرى براى مردم؛ چون ما در اين مبارزه با آمريكا، نه
تنها چيزى را از دست نداديم، بلكه يك چيزى هم به دست آورديم و ملت ها را
اميدوار كرديم و به انقلاب، شكوه بخشيديم؛ به نحوى كه ملت ايران را در دنيا با
عظمت جلوه داديم و از اين گونه مطالب كه خيلى سخن رانى اميدبخش و خوبى بود.


7. نمايندگى مجلس شوراى اسلامى در دوره اوّل

با شروع انتخابات مجلس شوراى اسلامى دوره اوّل (خرداد 1359) اين‏جانب از
سوى ائتلاف بزرگ كه متشكّل از روحانيّت مبارز تهران، حزب جمهورى اسلامى،
سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى و برخى ديگر از انجمن ها، سازمان ها و گروه‏هاى
اسلامى بود، نامزد شدم و سرانجام با اكثريّت عظيم آرا، به مجلس شوراى اسلامى
دوره اوّل راه يافتم.


8. جنگ تحميلى و دفاع مقدّس

اوّل جنگ، وقتى كه هشت ده روزى گذشت، ديدم هر چه خبر مى‏آيد، يأس‏آور
است... البته، من نماينده امام در شوراى عالى دفاع و سخن گوى آن شورا بودم...ديدم


|68|

كه از من كارى بر نمى‏آيد، دلم هم مى‏جوشد و اصلاً نمى‏توانم صبر كنم. با دغدغه
كامل، خدمت امام رفتم. هميشه امام به ما مى‏گفتند كه خودتان را حفظ كنيد و از
خودتان مراقبت نماييد. من به امام گفتم، خواهش مى‏كنم اجازه بدهيد من به اهواز و
يا دزفول بروم، شايد كارى بتوانم بكنم. بلافاصله گفتند كه شما برويد. من به قدرى
خوش حال شدم كه گويى بال درآوردم. مرحوم چمران هم در آن‏جا نشسته بود،
گفت: «پس به من هم اجازه بدهيد، تا به جبهه بروم». گفتند: «شما هم برويد»... .

يك روز عصر، با مرحوم چمران راه افتاديم. اوايل شب به اهواز رسيديم، در همان
شب، گروه كوچكى درست شد. قرار شد كه اين ها بروند، آر.پى،جى و تفنگ بردارند
و به داخل صفوف دشمن، شبيخون بزنند، ...ما هر شب، همين عمليّات را انجام
مى‏داديم.

سال 1359شمسى كه گاهى به مناطق جنگى مى‏رفتم،...هر دفعه هفته‏اى يك بار،
براى نماز جمعه به تهران مى‏آمدم و از راه كه مى‏رسيدم، خدمت امام مى‏رفتم...يك
بار كه خدمت ايشان رفته بودم،...لباس كار سربازى به تنم بود. ايشان، وقتى كه
چشمشان به اين لباس نظامى افتاد، تعبيرى كردند كه احتمال مى‏دهم، در جايى آن را
نوشته باشم...اجمالش يادم است. ايشان گفتند: «...اين، ...مايه افتخار است كه يك
روحانى، لباس رزم به تنش مى‏كند. و اين درست است و همان چيزى است كه بايد
باشد...».

حقيقتش هم اين است كه روزى بود، لباس رزم را براى روحانى، خلاف مروّت
ذكر مى‏كردند. در باب امام جماعت گفته‏اند كه بايد عادل باشد و كار خلاف عدالت و
مروّت نكند. از جمله كارهاى خلاف مروّت كه ذكر مى‏شد، اين بود كه شخص امام
جماعت، مثلاً لباس نظامى بپوشد...، پوشيدن لباس نظامى در رديف كارهايى بود كه
مثلاً كسى در بازار يا در ممرّ عام مردم، حركت غير محترمانه‏اى از او سربزند!

يكى از دردهاى بزرگ سپاه در آن روز، نداشتن تجهيزات بود و اين را دست كم


|69|

مى‏توانست تأمين كند؛ ولى هر بار كه اين ها براى چيز كوچكى مراجعه مى‏كردند، با
ترش رويى مواجه مى‏شدند. اين را فراموش نمى‏كنم كه گاهى براى تهيّه پنجاه قبضه
آر.پى.جى، غصّه‏اى درست مى‏شد؛ يعنى وقتى اين بچه‏هاى سپاه مى‏آمدند كه ما
فلان جا مى‏خواهيم عمليّات كنيم، آر.پى.جى نداريم. مى‏گفتم: چند تا مى‏خواهيد؟
مى‏گفتند: «پنجاه تا»، تلفن مى‏كرديم به لشكر 92 اهواز كه آقا! آر.پى.جى داريد؟
مى‏گفتند: «نه آقا نداريم»، تلفن مى‏كرديم به تهران، مى‏گفتند: «نيست» و اصلاً
امكانات به سختى به اين ها داده مى‏شد و اين آر.پى.جى را بيش تر سپاه داشت و
ارتش كم تر داشت؛ امّا مثلاً خمپاره يا فرض كنيد تفنگ هاى انفرادى يا انواع گلوله‏ها
و فشنگ ها را هم به اين ها نمى‏دادند، حالا پشتيبانى توپخانه كه هيچ؛ چون اگر يك
وقتى گفته مى‏شد بچه‏هاى سپاه دارند مى‏روند جلو، توپخانه لشكر آن ها را پشتيبانى
كند، اين اصلاً قابل قبول نبود و اگر هم فرضاً انجام مى‏گرفت، يك معجزه به حساب
مى‏آمد. و هم چنين يك وقتى اگر يكى دو تا خمپاره‏انداز به سپاه داده مى‏شد، يك حادثه
به شمار مى‏رفت؛ كه از جمله در همين منطقه دارخوين يادم هست، برادرانمان آمدند
چند تا خمپاره مى‏خواستند و من رفتم ترتيب آن را دادم تا درست شد. آن وقت ما از
شادى در پوست نمى‏گنجيديم كه توانستيم چند تا خمپاره به بچه‏ها بدهيم. حالا شما
ببينيد در اين جنگ با اين عظمت، چهار قبضه خمپاره چه قدر مى‏تواند اثر داشته باشد؟

در سال 1359شمسى هم زمان با شروع تهاجم رژيم بعث عراق عليه انقلاب
اسلامى، از سوى حضرت امام(ره) به سمت مشاور معظّم‏له در شوراى عالى دفاع
انتخاب و در جبهه‏ها حضور يافتم و على‏رغم كارشكنى منافقين و بنى‏صدر، به دفاع
مردمى سامان داده و به همراه شهيد چمران، ستاد جنگ‏هاى نامنظّم را تشكيل داديم.

در روز ششم تير 1360 (يك روز پيش از حادثه عظيم هفتم تير) در حالى كه در
خانه خدا(مسجد ابوذر) مشغول سخن رانى بودم، مورد سوء قصد ناجوان‏مردانه
منافقين قرار گرفتم، كه به شدّت زخمى شدم و به بيمارستان منتقل گرديدم.


|70|


9. دو دوره رياست جمهورى

پس از شهادت شهيد رجايى و باهنر از سوى روحانيّت و ساير نهادهاى انقلابى
نامزد رياست جمهورى شدم و در انتخابات رياست جمهورى، اين وظيفه خطير با
انتخاب مردم و با تنفيذ حضرت امام(ره) بر عهده‏ام نهاده شد.

من دو دوره به رياست جمهورى انتخاب شدم. در هر دو دوره من قبول نمى‏كردم.
در دوره اوّل، من تازه از بيمارستان آمده بودم. در عين حال، دوستان گفتند: اگر قبول
نكنى، اين بار، بر زمين مى‏ماند، كسى نيست، ناچار شدم. در دوره دوم هم خود امام(ره)
به من فرمودند كه «بر تو متعيّن است». من رفتم خدمت ايشان گفتم: آقا! من قبول
نمى‏كنم، اين دفعه ديگر من به ميدان نمى‏آيم. گفتند: «بر شما متعيّن است»؛ يعنى
واجب است، واجب كفايى نيست. متعيّناً بر شما واجب است، عينى است.

اگر بر من واجب عينى باشد، از زير هيچ بارى دوش خود را خالى نمى‏كنم.

فراموش نمى‏كنم كه چند ماهى از شروع مسئوليّت من گذشته بود و على‏رغم
حالت بيمارى و ضعف جسمى ناشى از آن حادثه كه كار و تلاش شبانه‏روزى خيلى
وسيعى داشتيم، چند نفر از سران كشورها در اين‏جا ميهمان ما بودند و يكى از آن ها
كه در اوايل نظام جمهورى اسلامى، شايد حدّاقل دو بار به ايران سفر كرده بود،
مى‏گفت: «اين اوّلين بارى است كه من احساس مى‏كنم كشور شما رئيس جمهور و
دولت و وزرا و دستگاه‏هاى همكار و هم خوانى دارد و اين نظم را در كشور شما من
براى اوّلين بار مشاهده مى‏كنم». و شايد هفت - هشت ماهى بيش تر از شروع
مسئوليّت ما نگذشته بود كه اين حرف به من زده شد؛ در حالى كه حقيقت هم همين
بود، چون در آن روزها بحمداللّه - ما توفيق پيدا كرده بوديم كه هر كدام از نهادهاى
گوناگون كشور را در جاى خودشان مستقر و تثبيت نماييم، روابطشان رابا هم ديگر
منظّم كنيم و براى جلوگيرى از دخالت دستگاهى در حوزه كار دستگاه ديگر، اقدام


|71|

لازم را معمول داريم تا همه به مسئوليّت قانونى خود متوجّه شوند و اين از پيش رفت
هايى بود كه - بحمداللّه - تاكنون داشته‏ايم و به همين طريق هم تا به امروز اين پيش
رفت ادامه دارد.

اين خاطره را بارها نقل كرده‏ام كه در يكى از مجامع بين‏المللى نطق خيلى
پُرشورى بر ضدّ تسلّط قدرت ها و نظام سلطه در دنيا ايراد كردم و آمريكا و شوروى
را در حضور بيش از صد هيئت نمايندگى و رؤساى دولت ها، به نام كوبيدم و محكوم
كردم، بعد از آن نطق، عدّه زيادى آمدند، تحسين و تصديق كردند و گفتند: «همين
سخن شما درست است!» يكى از سران كشورها كه يك جوان انقلابى بود - و البته بعد
هم او را كشتند - نزد من آمد و گفت: «همه حرف هاى شما درست است؛ منتها من به
شما مى‏گويم كه به خودتان نگاه نكنيد كه از آمريكا نمى‏ترسيد، همه اين هايى كه در
اين جا نشسته‏اند، از آمريكا مى‏ترسند» بعد سرش را نزديك من آورد و گفت: «من
هم از آمريكا مى‏ترسم!»

مظهر مردمى بودن ما اين است كه امروز مردم بين خودشان و مسئولان كشور،
فاصله حقيقى احساس نمى‏كنند. اين، نعمت بزرگى است. امروز اگر هر يك از آحاد
اين مردم، با رئيس جمهور اين كشور ملاقاتى داشته باشد، احساس نمى‏كند كه با او
فرق دارد. آن حالت اشرافى‏گرى و اوج كاذب طبقاتى كه شايد بتوانم بگويم در همه
حكومت‏ها - تا آن‏جا كه ما مى‏دانيم - وجود دارد، در جمهورى اسلامى نيست. وزرا،
جزو همين مردم معمولى كوچه و بازار هستند. آن ها از يك خانواده اشرافى جدا
نشده‏اند، به مسند وزارت بيايند. به خاطر مسئوليّت و تخصّص و آگاهى، آن ها را از
داخل دانشگاه، يا از فلان شغل آورده‏اند و در رأس وزارت گذاشته‏اند. وقتى هم كه از
كار منفصل مى‏شوند، باز سراغ همان شغل قبلى شان مى‏روند.

يك وقت يكى از وزراى زمان ما، از وزارت كنار رفت. همان هفته بعدش، عيالش
را روى موتورگازى نشاند و با خودش به نماز جمعه آورد! يعنى شأن اجتماعى او،


|72|

اين است كه حتى يك پيكان ندارد كه زنش را در آن بنشاند و به نماز جمعه بياورد.
اين، چيز خيلى مهمّى است.

در دستگاه‏هاى ديگر دنيا، يك وزير، يا وزير است يا مطرود و معدوم. يك وزير،
از يك خاندان اشرافى جدا مى‏گردد و مى‏آيد وزير مى‏شود. در گذشته، در ايران هم
همين طور بود. وزرا و رجال دوران پهلوى، غالباً بازماندگان دوره قاجار بودند. رژيم
عوض شده بود، امّا اين‏ها فرزندان همان‏ها بودند؛ يعنى بازماندگان همان خاندان هاى
دوران قاجار، در دوران پهلوى باز امور در دستشان بود.

جمهورى اسلامى، انقلاب و نظام، كارش مردمى است و مردم از ريزترين كارها
مطّلع مى‏شوند؛ مگر آن چيزهايى كه گفتنش مفسده‏اى بار بياورد. درر دوران جنگ،
چيزهاى بود كه گفتنش مفسده داشت؛ ليكن درغير اين امور، هر چيزى كه اتّفاق
بيفتد، اوّل بايد مردم در جريان قرار داده بشوند. در زمان امام(ره) همين طور بود. هر
وقت بنا بود كارى انجام بگيرد، با ايشان مشورت مى‏شد. از مطالبى كه ايشان مكرّراً
مى‏فرمودند، اين بود كه كارى كه مى‏كنيد، طورى باشد كه بتوانيد به مردم بگوييد؛
يعنى قابل طرح براى مردم باشد.

معيارها، فهم و درك مردم از انقلاب است. نظام ما، نظام مردمى است؛ نه نظام
حزبى كه ريسمان هايش به نقطه‏اى وصل است و در آن نقطه، يك حزب نشسته و هر
كارى كه مى‏خواهد، انجام مى‏دهد. نخير، اين جا اجزاى اصلى نظام، در تمام كشور -
حتى در روستاها و شهرهاى دور افتاده و در بخش ها - پراكنده‏اند.


10. رحلت حضرت امام خمينى(ره)

قبل از رحلت حضرت امام كه دوران رياست جمهورى در حال اتمام بود، دست و
پايم را جمع مى‏كردم. مكرّر مراجعه مى‏كردند و بعضى از مشاغل را پيشنهاد
مى‏نمودند. آدم هاى بى‏مسئوليّت، اين مشاغل را پيش خودشان، به قد و قواره من


|73|

بريده و دوخته بودند! ولى من گفتم كه اگر يك وقت امام به من واجب كنند و بگويند
شما فلان كار را انجام دهيد، چون دستور امام تكليف است، آن را انجام مى‏دهم؛ امّا
اگر تكليف نباشد - و من از امام خواهش خواهم كرد كه تكليفى به من نكنند تا به
كارهاى فرهنگى بپردازم - دنبال كارهاى فرهنگى مى‏روم.

آن چه كه در خصوص تعيين رهبر واقع شد و بارِ اين مسئوليّت، بر دوش بنده
كوچكِ ضعيفِ حقير گذاشته شد؛ براى خود من حتى يك لحظه و يك آن از آنات
گذشته زندگى، متوقّع و منتظر نبود. اگر كسى تصوّر كند كه در طول دوران مبارزه و
بعدها در طول دوران انقلاب و مسئوليّت رياست قوّه اجرايى، حتى يك لحظه در
ذهن خودم خطور مى‏دادم كه اين مسئوليّت به من متوجّه خواهد شد، قطعاً اشتباه
كرده است. من، هميشه خودم را نه فقط از اين منصبِ بسيار خطير و مهم، بلكه حتى
از مناصبى كه به مراتب پايين‏تر از اين منصب بوده است - مثل رياست جمهورى و
ديگر مسئوليّت‏هايى كه در طول انقلاب داشتم - كوچك تر مى‏دانستم.

يك وقتى خدمت امام(ره) اين نكته را عرض كردم كه گاهى نام من در رديف بعضى
از آقايان آورده مى‏شود؛ در حالى كه در رديف آن ها نيستم و من يك آدم كوچك و
بسيار معمولى هستم. نه اين كه مى‏خواهم تعارف كنم، الان هم همان اعتقاد را دارم.
بنابراين، چنين معنايى اصلاً متصوّر نبود.

البته در آن ساعات بسيار حسّاسى كه سخت‏ترين ساعات عمرمان را گذرانديم و
خدا مى‏داند كه در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت؛ برادرها از روى
مسئوليّت و احساس وظيفه، با فشردگى تمام، فكر و تلاش مى‏كردند كه چگونه قضايا
را جمع و جور كنند، مكرّر از من به عنوان عضو شوراى رهبرى اسم مى‏آوردند، كه
البته در ذهن خودم آن را رد مى‏كردم؛ اگر چه به نحو يك احتمال برايم مطرح مى‏شد
كه شايد واقعاً اين مسئوليّت را به من متوجّه كنند.

در همان موقع، به خدا پناه بردم و روز شنبه، قبل از تشكيل مجلس خبرگان، با


|74|

تضرّع و توجّه و التماس، به خداى متعال عرض كردم: پروردگارا! تو كه مدبّر و مقدّر
امور هستى؛ چون ممكن است به عنوان عضوى از مجموعه شوراى رهبرى، اين
مسئوليّت متوجّه من شود؛ خواهش مى‏كنم اگر اين كار ممكن است اندكى براى دين
و آخرت من زيان داشته باشد، طورى ترتيب كار را بده كه چنين وضعيّتى پيش نيايد.
واقعاً از ته دل مى‏خواستم كه اين مسئوليّت متوجّه من نشود.

بالأخره در مجلس خبرگان، بحث هايى پيش آمد و حرف هايى زده شد كه نهايتاً به
اين انتخاب منتهى شد. در همان مجلس، كوشش و تلاش و استدلال و بحث كردم تا
اين كار انجام نگيرد؛ ولى انجام گرفت و اين مرحله گذشت.

من، همين الآن خودم را يك طلبه معمولى و بدون برجستگى و امتيازى خاص
مى‏دانم؛ نه فقط براى اين شغلِ با عظمت و مسئوليّت بزرگ، بلكه - همان‏طور كه
صادقانه گفتم - براى مسئوليّت هاى به مراتب كوچك‏تر از آن، مثل رياست جمهورى
و كارهاى ديگرى كه در طول اين ده سال داشتم؛ امّا حالاكه اين بار را روى دوش من
گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آن‏چنان كه خداى متعال به پيامبرانش توصيه فرمود:
«خذها بقوّة».

براى اين مسئوليّت، از خدا استمداد كردم و باز هم استمداد مى‏كنم و هر لحظه و
هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم تا بتوانم اين مسئوليّت را در حدّ وسع
خودم - كه تكليف هم بيش از وسع نيست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والاى اين
مقام، حفظ كنم و انجام بدهم. اين، تكليف من است كه اميدوارم ان‏شاءاللّه مشمول
لطف و ترحّم الهى و دعاى ولى عصر(عج) و مؤمنان صالح باشم.

بعد از رحلت امام(ره)، در آن روز اوّل كه در مجلس خبرگان شركت كردند، بنده هم
عضو مجلس خبرگان بودم. و بالأخره اسم اين بنده حقير به ميان آمد و بحث كردند
چه كسى را انتخاب كنيم و اتّفاق كردند بر اين كه اين موجود حقير ضعيف را به اين
منصب خطير انتخاب بكنند. من فعّاليّت كردم. مخالفت جدّى كردم، نه اين كه


|75|

مى‏خواستم تعارف بكنم. خدا خودش مى‏داند كه در دل من، در آن لحظات چه
مى‏گذشت.

رفتم آن‏جا ايستادم و گفتم: آقايان صبر كنيد، اجازه بدهيد! - اين ها همه ضبط شده
و موجود است، هم تصوير و هم صداى آن هست - شروع كردم به استدلال كه من را
براى اين مقام انتخاب نكنيد. هر چه اصرار كردم قبول نكردند. هر چه من استدلال
كردم، آقايان مجتهدين و فضلايى كه در آن‏جا بودند، استدلال هاى مرا جواب دادند.
من قاطع بودم كه قبول نكنم؛ ولى بعد ديدم چاره‏اى نيست. چرا چاره‏اى نبود؟زيرا به
گفته افرادى كه من به آن ها اطمينان دارم، اين واجب، در من متعيّن شده بود؛ يعنى اگر
من اين بار را بر نمى‏داشتم، اين بار زمين مى‏ماند. اين بود كه گفتم: قبول مى‏كنم. چون
ديدم بار بر زمين مى‏ماند، براى اين كه بار بر زمين نماند آن را برداشتم. اگر كس
ديگرى آن‏جا بود يا من مى‏شناختم كه ممكن بود اين بار را بردارد و ديگران هم او را
قبول مى‏كردند، يقيناً من قبول نمى‏كردم كه اين بار را بردارم.

بعد هم گفتم: پروردگارا! توكّل بر تو و خدا هم تا امروز كمك كرد.[1]


(1). براى اطّلاع بيش‏تر درباره شرح حال مقام معظّم رهبرى، ر.ك: مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، زندگى نامه مقام
معظّم رهبرى (مدّظلّه)، چاپ چهارم، تهران، 1379شمسى.

تعداد نمایش : 1943 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما