صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
احسان‏بخش - صادق
احسان‏بخش - صادق تاریخ ثبت : 1390/11/27
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر اول ,
عنوان : احسان‏بخش - صادق
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|77|

احسان‏ بخش - صادق

نام: صادق

شهرت: احسان بخش

زادگاه: روستاى ليفشاگرد از توابع رشت

نام پدر: غلام‏رضا

سال تولد: 1309شمسى

مسئوليّت: سرپرستى كميته‏هاى استان گيلان، به امر حضرت امام،
نمايندگى حضرت امام در گيلان و امامت جمعه رشت، نمايندگى مجلس
خبرگان رهبرى در دوره اوّل از استان گيلان.


|79|

احسان‏بخش - صادق




تولد و دوران كودكى

اين‏جانب در سال 1309شمسى در روستايى به نام «ليفشاگرد»، واقع در
نوزده كيلومترى رشت به دنيا آمدم و دوران كودكى‏ام را در آن ده سپرى
كردم.

پدرم حاج غلامرضا فرزند يحيى انسانى زاهد و با تقوا بود، اهل نماز شب و
زيارت وارث بود. مادرم سيّده زينب فرزند سيّد مهدى از سادات مورد احترام بودند
و او نيز زنى متديّن بود.

وضعيّت خانوادگى ما از حيث معيشت خوب بود، پدرم هم كشاورز بود و هم مال
و حشم داشت و نيز به كسب و كار سمّاكى مشغول بود، غروب‏ها نماز را براى ما به
جماعت مى‏خواند و ما چهار برادر و سه خواهر بوديم، غروب‏ها من وظيفه داشتم با
صداى بلند اذان بگويم.


دوران تحصيل

تا شهريور 1320 در روستا به مكتب مى‏رفتم و پس از آن به «تولم شهر» آمدم و در
سال 1323شمسى وقتى كه پدر و مادرم از زيارت عتبات برگشتند مرا براى درس
طلبگى تشويق كردند، سرانجام در روز چهارشنبه چهاردهم جمادى الثانى (در سال
تحصيلى 1323 - 1324شمسى) به حوزه علميّه رشت آمدم و پدرم مرا به مرحوم


|80|

آيةاللّه آقا سيّد مهدى رودبارى مؤسّس حوزه علميّه پس از رضاخان سپرد و پيش
اساتيد آن مدرسه به خواندن صرف مشغول شدم.


اساتيد

عوامل، النموزج و صمديه را پيش مرحوم شيخ ابوطالب مدرّس خواندم و پس از
مدتى با شخصيّتى بزرگ به‏نام مرحوم شيخ على علم‏الهدى‏ از شاگردان برجسته
مرحوم آيةاللّه شيخ الشريعه آشنا شدم. او هم خوب درس مى‏گفت، هم معلم اخلاق
خوبى براى ما بود و چون او قاضىِ جنگلِ مرحوم ميرزا كوچك خان بود، قضاياى
جنگل را گاهى كه حال داشت براى ما مى‏گفت.

سيوطى، حاشيه، شمسيه و مقدارى از مطوّل را نزد اين استاد بزرگوار آموختم و
مى‏توانم شهادت دهم كه يك غيبت از ايشان نشنيدم. و از اين رو بود كه طلّاب او را
دوست مى‏داشتند. وى روزى چهار درس مى‏گفت.

جامى و شرح رضى را نزد آيةاللّه شيخ كاظم صادقى فرا گرفتم. مرحوم آيةاللّه آقا
سيّد مرتضى مرتضوى لنگرودى فرمود: «من و سيّد حسن بحرالعلوم و شيخ كاظم
صادقى درس نائينى را مباحثه مى‏كرديم». معالم را نزد مرحوم آيةاللّه شيخ حسين
اوحدى همدانى خواندم و در درس شرايع آيةاللّه بحرالعلوم شركت نمودم.

در سال 1327شمسى به حوزه علميّه قم آمدم و جلدين لمعه را نزد آيةاللّه شهيد
صدوقى و آيةاللّه منتظرى فراگرفتم و قوانين را نزد مرحوم آيةاللّه لاكانى و آيةاللّه
شيخ حسين نورى همدانى و شيخ اسداللّه اصفهانى آموختم. مكاسب را نزد مرحوم
آيةاللّه العظمى نجفى مرعشى خواندم و جلدين كفايه را محضر بزرگانى چون
مرحوم طباطبائى، مرحوم مجاهد تبريزى و مرحوم شيخ عبدالحسين فقيهى بهره
بردم. رسائل را از محضر عالمانى چون آيةاللّه مشكينى، آيةاللّه بتولى، آيةاللّه شيخ
مهدى مازندرانى - كه در حقيت خارج رسائل مى‏فرمود - و آيةاللّه لاكانى فرا گرفتم.


|81|

شرح تجريد، اسفار و تفسير را نزد مرحوم علّامه طباطبائى و منظومه را نزد مرحوم آقا
رضا صدر و مرحوم فكور فراگرفتم.

سال 1331شمسى در درس خارج فقه و اصول مرحوم آيةاللّه العظمى بروجردى
شركت كردم و در اين هنگام با چهره ملكوتى امام خمينى(ره) آشنا شدم. زمانى كه امام(ره)
در مسجد كوچه حرم درس اصول شروع كرده بودند، به آن‏جا رفتم، امّا پس از مدتى
آن مسجد تحمّل آن همه شاگرد را نداشت. از اين رو، درس امام(ره) به مسجد سلماسى
منتقل شد.

تا زمانى كه در قم بودم از بحث‏هاى بسيارى از فقهاى ديگر مثل آيةاللّه
العظمى‏گلپايگانى و آيةاللّه شريعتمدارى استفاده مى‏بردم. اوّلين سالى كه
درس‏خارج را آغاز كردم، در درس خارج مرحوم آيةاللّه العظمى سيّد محمد تقى
خوانسارى شركت كردم. به من گفتند: «اگر مى‏خواهى حرف نائينى را خوب بدانى،
در درس مرحوم آيةاللّه سيّد مرتضى مرتضوى لنگرودى شركت كن و چون اين
درس، گاهى با درس امام(ره) هم‏زمان مى‏شد، من تقاضاى كافى بودن بحث را
مى‏نمودم‏و فرزندشان آقاى محمد حسن - كه اكنون از آيات بزرگ حوزه است -
خوش‏حال مى‏شد.


علوم دانشگاهى

سالى كه درس خارج امتحان دادم، در تصديق مدرّسى تهران نيز شركت كردم كه از
ميان چهارصد نفر شركت كننده، 120 نفر پذيرفته شديم.

دكتر سيّد على شايگان وزير آموزش و پرورش كابينه دكتر مصدق، تصديق
مدرّسى را به عنوان ديپلم نشناخت. از اين رو، با اين‏كه يك سال در دانشكده بوديم
دستور داد كه در خرداد ماه، اوّل امتحان ديپلم برقرار شود و در صورت قبولى، در
شهريور ماه، امتحان سال اوّل دانشكده را برگزار كنند كه از ميان 120 نفر شركت كننده


|82|

در امتحان، شصت نفر قبول شديم. حقير خوب به ياد دارم كه سال دوم دانشكده بودم
كه شهريّه‏ام قطع شد و گفتند: «آقاى بروجردى راضى نيست». نامه‏اى به ايشان نوشتم
و نام اساتيدم از جمله مرحوم شيخ مهدى مازندرانى را يادآورى كردم و ضمناً گفتم كه
تنها بر سر درس انگليسى مى‏روم و گاه گاه درس ادبيّات. مرحوم آقاى بروجردى(ره)
دستور دادند شهريّه مرا بپردازند. سرانجام در سال 1335شمسى فارغ‏التحصيل شدم
و درس و بحث طلبگى را دنبال كردم تا اين‏كه در سال 1340شمسى به دعوت مرحوم
آيةاللّه ضيابرى براى افتتاح مدرسه علوم جديد در رشت دعوت شدم. در آن‏جا به
تأسيس دبستان، دبيرستان دين و دانش و بعدها راهنمايى دين و دانش اقدام كرديم و
بعد با فرهنگيان خوش‏نام كه آشنا شدم گروه فرهنگى ابوريحان را تأسيس نموديم كه
از اين مدرسه، بعدها خيلى استفاده كرديم؛ چون كلاس شبانه هم داشتيم و خادم
مدرسه يكى از آشنايان بود، ما كه شب‏ها درس دانش آموزان را پلى‏كپى مى‏كرديم،
نامه‏هاى حضرت امام(ره) را هم شبانه پلى‏كپى و تكثير مى‏نموديم. لازم به ذكر است
پس از فراغت از تحصيل من و مرحوم دكتر ضيائى استخدام نشديم؛ چون به
نزدمرحوم آيةاللّه العظمى حاج سيّد احمد خوانسارى رفتيم و قضيّه استخدام
گفته‏شد فرمود: «ولاتركنوا إلى الّذين ظلموا...»[1] و ما از استخدام شدن
صرف‏نظرنموديم.


دوستان و معاشران

در حوزه دوستان و معاشران زيادى داشتم، در دانشگاه با مرحوم آيةاللّه
دكترمحمد مفتّح و مرحوم دكتر سيّد عبداللّه ضيائى حشر و نشر بيش‏ترى داشتم و
درحوزه علميّه با حجّةالاسلام والمسلمين آقاى حجّتى و نصرالهى (در
مدرسه‏حاجى ملّا صادق) و آيةاللّه سيّد على غيورى كه هم اتاق بوديم، ارتباط


(1). هود (11) آيه 113.


|83|

زيادى‏داشتم. بعد از ازدواج، من و آقاى حجّتى هم خانه بوديم و حجره ما در
مدرسه‏حاج ملّاصادق با حجره مرحوم آيةاللّه شيخ عبّاس ايزدى و آيةاللّه شيخ
ابراهيم امينى نزديك بود و در نتيجه با اصفهانى‏ها مخصوصاً نجف آبادى‏ها دوستىِ
بيش‏ترى داشتم.


دوستان حوزوى

آيةاللّه محمدى گيلانى، آيةاللّه شيخ عبّاس محفوظى، مرحوم محى الدّين قاضى،
مرحوم شيخ عنايت‏اللّه نصرالهى از معاشران نزديك من بودند و بيش‏تر طلبه‏هاى
گيلانى نيز به سبب اين‏كه بنده مسئوليّت برگزارى مجالس جشن را به عهده داشتم، با
من در ارتباط بودند. هم‏چنين با مرحوم آيةاللّه سيّد مصطفى خمينى، آيةاللّه ابطحى،
آيةاللّه شيخ محمدرضا توسّلى، آيةاللّه مسعودى و بسيارى ديگر نيز معاشر بودم. با
آيةاللّه امامى كاشانى در درس مكاسب شركت مى‏نمودم.


عوامل مؤثر بر شكل گيرى شخصيّت علمى و اخلاقى

اوّلين كسى كه بر شخصيّت علمى و اخلاقى‏ام تأثير گذاشت، مرحوم علم الهُدى‏
بود كه خيلى چيزها از او آموختم. روزى از قم به محضرشان رفتم و قصه طلّاب و
جبهه ملّى و تشييع جنازه رضاخان را كه طلّاب تحريم كرده بودند با آب و تاب برايش
گفتم، به من گفت: «برو درس بخوان و ملّا بشو، از فرصت جوانى براى تحصيل
استفاده كن». آن‏گاه فرمود: «پسرم! سياستِ چرچيل در جهان زير سؤال رفته و در
منطقه بايد سياست ديگرى جاى‏گزين سياست انگليس‏ها شود و آن آمريكا است و
اين‏ها مناديان آمريكا هستند. من براى آن‏كه مژده مشروطيت را به قم ببرم، يك چوب
دستى برداشتم و به تنهايى با پاى پياده به قم رفتم زنده باد جنگل، ولى بعد فهميدم ما
را وسيله قرار داده‏اند».


|84|

دومين نفر، مرحوم آيةاللّه شيخ مهدى مازندرانى بود كه هر شب براى شيخ
فضل‏اللّه مى‏گريست و قصه‏اى از آن واقعه مى‏گفت و درس را شروع مى‏كرد. شبى
گفت: «در مدرسه صدر تهران حجره داشتم، در شب شهادت شيخ فضل اللّه در تمام
حجره‏ها جشن برپا بود، طلّاب رشت حجره‏هاى خود را با كلّه ماهى تزيين كرده
بودند، حجره‏اى را تاريك ديدم و صداى گريه شنيدم، در را گشودم، ديدم شيخ على
حلقه بسته‏است كه بعد لقب «علم‏الهُدى‏» را به خود اختصاص داد. به او گفتم: تو كه
مشروطه خواهى، چرا گريه مى‏كنى؟ گفت: «بر اسلام گريه مى‏كنم، شيخ فضل اللّه را
نكشتند، بلكه اسلام را كشتند».

سومين عامل تأثير گذار بر شخصيّت علمى و اخلاقى بنده، اساتيد بسيار خوبى
بودند كه از وجودشان بهره‏مند شدم؛ مخصوصاً حضرت امام(ره) كه در وجودش،
شاگردان او - از جمله بنده - ذوب شده بودند. تمام حركاتش آموزنده بود و نوشتن و
گفتن شرح حال امام(ره) كارى بس دشوار است و شاگردان امام(ره) بيانگر افكار امام
شدند.


عوامل مؤثر بر شكل گيرى شخصيّت سياسى و اجتماعى

در رشد سياسى و اجتماعى اين جانب شخصيّت‏هاى والايى چون مرحوم
والد،شيخ على علم‏الهُدى‏، امام امت(ره)، آيةاللّه ضيابرى و برخى عوامل ديگر مانند
انقلاب و حضور در ميان جوانان و پذيرفتن مسئوليّت و نيز رياست مدرسه دين و
دانش نقش داشت. قابل ذكر است كه اين جانب درعصر امام (ره) داراى تشخيص بودم
به گونه‏اى كه پس از رحلت آيةاللّه بروجردى(ره) مبلّغ مرجعيّت حضرت امام(ره) و
مورد عنايت آن حضرت بودم به طورى كه هيچ‏گاه در طول عمر مباركشان با وقت
قبلى به محضرشان شرفياب نمى‏شدم. امام(ره) از حيث اخلاق و سياست، معلمى
سازنده برايم بود.


|85|

فعّاليّت‏هاى علمى

الف) تأليفات

آثار منتشره:

1. دائرةالمعارف آثار الصادقين (در 32 جلد با 500/46 هزار حديث با ترجمه و
اعراب و بنا از كتب معتبر شيعه و سنّى)؛ 2. خوارج و علل پيدايش آن (سه جلد)؛
3.تفسير سوره قيامت (قيامت از نظر قرآن و حديث)؛ 4. نقش دين در خانواده (دو
جلد)؛ 5.سى گفتار در ماه مبارك رمضان (دو جلد)؛ 6. تفسير سوره احزاب (فتنه
يهود)؛ 7. تفسير سوره نحل؛ 8. شاگردان مرحوم شيخ مرتضى انصارى از گيلان؛
9.تفسير سوره اِسراء.


آثار در دست چاپ:

1. فرزانگان گيلان از تاريخ‏هاى گذشته؛ 2. خاطرات من.


آثار چاپ نشده:

1. مستدرك آثار الصادقين (سه جلد)؛ 2. تفسير سوره بنى اسرائيل؛(در دست
چاپ)؛ 3. تفسير سوره كهف؛ 4. تفسير سوره فرقان؛ 5. تفسير سوره مريم؛ 6. تفسير
سوره شعراء؛ 7. تفسير سوره نمل؛ 8.تفسير سوره قصص؛ 9. تفسير سوره عنكبوت؛
10. تفسير سوره يس؛ 11. تفسير سوره مرسلات؛ 12.گورباچف در سنگلاخ.


ب) تدريس

در حوزه علميّه رشت، به تدريس صرف، نحو و منطق اشتغال داشتم و در حوزه
علميّه قم نيز مغنى، مطوّل و شرح لمعه را درس گفته‏ام و در مراجعت به رشت، ضمن
سرپرستى حوزه علميّه رشت، عهده‏دار تدريس مغنى، مطوّل و جلدين شرح لمعه
شدم و در سال 1376شمسى، موفق به گفتن يك دوره فقه جلدين شرح لمعه شدم.


|86|


ج) فعّاليّت‏هاى مهم علمى و تحقيقاتى

1. تأسيس مدرسه دينى براى طلّاب؛ 2. سرپرستى كتاب خانه ايران در گيلان؛
3.سفر به لندن و حضور در كتاب خانه آن‏جا براى تحقيقات؛ 4. سفر به پاكستان و
حضور در كتاب خانه بزرگ اسلام‏آباد براى امر تحقيقات؛ 5.تحقيق و تفحص تمام
كتبى كه به عنوان سند در آثارالصادقين است؛ 6.تحقيق يك ساله در باره علل پيدايش
كمونيست (گورباچف در سنگلاخ).

هم‏چنين از سال 1340 تا 1357شمسى مديريّت دبيرستان دين و دانش را به عهده
داشتم و ضمن آن به تدريس ادبيّات فارسى، عربى و روان‏شناسى مشغول بودم.


فعّاليّت‏هاى سياسى

نخستين بار كه پا به عرصه سياست گذاشتم زمان دكتر مصدق بود و من نيز در
شمار گروهى بودم كه به شهربانى قم حمله كرديم. در آن روز مأموران شاه با گاز
اشك‏آور به ما حمله كردند كه بعضى مانند فرزند آيةاللّه زنجانى مجروح گرديد و بعد
از آن گاهى به مجالسى كه مرحوم نوّاب و مرحوم سيّد حسين واحدى در قم تشكيل
مى‏دادند شركت مى‏كردم، لكن از سال 1340شمسى، زمانى كه دست‏خطّى از حضرت
امام(ره) گرفتم و مدير مدرسه شدم و پس از يك سال توقّف در رشت، امام جماعت
شدم، مسجد من محلّ اجتماع جوانان شد و منبرهاى انتقادىِ شديدى داشتم؛ براى
مثال زمانى كه شاه در مشهد به روحانيّت حمله كرد، من در حضور انبوه جمعيّت، به
صراحت به شاه حمله كردم، آن روز آيةاللّه محمدى گيلانى به رشت آمده بود و نهار
را مهمان من بود كه مرا به ساواك بردند و با وساطت مرحوم آيةاللّه ضيابرى آزاد شدم.

زمانى كه دبستان، راهنمايى و دبيرستان و نيز گروه فرهنگى ابوريحان را تأسيس
كردم، نفوذم در بين فرهنگيان زياد گرديد و من به راحتى افكار امام(ره) را بين آنان پخش


|87|

مى‏كردم و به خصوص افكار دوستانم را در گروه فرهنگى امام‏گونه كردم؛ چون در آن
مدرسه كلاس شبانه داشتم، هر شب موضوعات بحث را پلى كپى مى‏كرديم و به
دانش‏آموزان مى‏داديم آن‏گاه در آخر شب، نامه‏هاى حضرت امام(ره) را نيز هم تكثير
مى‏كرديم كه تا روز آخر، ساواك محلّ توزيع آن‏را نتوانست بفهمد. اگرچه به‏مدرسه من
مشكوك بود، ولى چون خادم گروه از بستگان بود، اين كار به راحتى انجام مى‏گرفت.

همه مردم رشت مى‏دانند كه جرقه حركت عليه رژيم ستم‏شاهى از مدرسه دين و
دانش شروع شد. دانش آموزان را به خيابان‏ها مى‏كشاندم و از تمام فرهنگيان استان
دعوت به همكارى و ترك كلاس‏ها مى‏كردم و به مدارس ديگر هم براى سخن‏رانى
مى‏رفتم حتى مدارس دختران تا جايى كه ساواك بعضى از خانواده‏ها را تحريك كرد
كه در جلو مدرسه‏ام بيايند و بر ضدّ من شعار بدهند.

ساواك براى آن‏كه زهر چشمى از من بگيرد، روستاييان را به رشت آوردند و به
خانه‏ام حمله‏ور شدند، مدرسه و خانه‏ام را شكستند و تيراندازى نمودند و بارها
تهديد به قتل شدم.

از سال 1340شمسى تا پيروزى انقلاب، رابطه‏ام با حضرت امام(ره) هرگز قطع نبود
مگر زمانى كه امام‏1 در تركيه بودند. در آن زمان، خانه من مأمنى براى انقلابيون بوده
است.

از سال 1341شمسى به عنوان روحانى ضدّ رژيم شناخته شده بودم و از هر
فرصتى در سخن‏رانى‏ها بهره مى‏گرفتم. از اين رو، مدّت دو سال ممنوع المنبر شدم و
در سال 1344 و 1345شمسى ممنوع الخروج نيز شدم.

زمانى كه نرخ برق مصرفى يك ريال اضافه شد، من در مسجد آيةاللّه بحرالعلوم
منبر رفتم و گفتم: برق‏ها را خاموش كنيد و چراغ زنبورى روشن كنيد. مردمِ بازار و
مساجد چنين كردند و شهر در تاريكى فرو رفت، به ساواك به عنوان اخلالگر در نظم
جامعه احضار شدم و امثال اين‏ها فراوان است.


|88|


تهديد و دستگيرى

بارها به ساواك احضار شدم و مرا اهانت كردند و شبى (ساعت دو بعد از نصف
شب) قصد ربودن مرا داشتند و با عنوان اين كه مدرسه‏ات آتش گرفته به دنبالم آمدند
و بعد معلوم شد كه قصد ربودن مرا داشته‏اند. گاهى مى‏گفتند: «مغزت را با يك گلوله
وِلو مى‏كنيم».

در ماه رمضان سال 1357شمسى بعد از آن‏كه جمعيّت زيادى پاى منبرم فرياد
زدند: «مرگ بر شاه» شب نوزدهم دستگير شدم و مرا به تهران به كميته ضدّ خرابكارى
و از آن‏جا به اوين و در سلول انفرادى بردند و پس از عيد آزاد شدم.


فعّاليّت‏هاى مهم در جريان پيروزى انقلاب

پيش از ماه مبارك رمضان در اجتماع خطبا و گويندگان رشت، از اوضاع مملكت
گفتم و در آن جلسه تصميم گرفتيم كه از اوّل ماه رمضان بى پرده مطالب را بگوييم و
آغازگرِ آن هم، من باشم و خطباى ديگر نيز پذيرفتند. در همين وقت از آيةاللّه
ضيابرى دست‏خطّى مبنى بر انزجار از رژيم دريافت كردم. بعد از آن جلسه،
شهربانى‏همه ما را احضار كرد و پس تهديد و تشويق، نسبت به من احترام كرد
وگفت: «ايشان از امام چه كم دارد؟» در حضور همه فرماندهان و علما گفتم:
مؤدب‏باش! من هر چه دارم از امام دارم. به من اهانت كرد و گفت: «اين لچك به‏سر
چه مى‏گويد؟» مرحوم حسام (پسرم) به سخن آمد و گفت: «تيمسار! چه دل شما
بخواهد و چه نخواهد، آيةاللّه خمينى مرجع تقليد است و سخن ايشان براى ما
حجّت شرعى است».

در نتيجه روستاييان را به شهر آوردند و با گفتن زنده باد شاه به خانه و مدرسه‏ام
هجوم آوردند و مرا مورد تعرّض قرار دادند؛ امّا خانه من به تدريج كانون حركت‏ها و


|89|

راه‏پيمايى‏ها شد و از خانه من روحانيان به شهرها و روستاها اعزام مى‏شدند.

در آبان 1357 وقتى كه شخصيّت‏هاى مملكت در نامه‏اى شاه را از سلطنت خلع
كردند يكى از امضا كنندگان نامه من بودم.

در موقع تشريف فرمايى امام(ره) همراه حدود هفتاد نفر از علماى رشت به تهران
آمديم و در راه‏پيمايى بزرگ تهران شركت كرديم و در مسجد دانشگاه متحصن شديم
و جزء علمايى بودم كه در مدرسه علوى در جلسه تصميم‏گيرى ملاقات بختيار با
امام(ره) حضور داشتم كه امام نپذيرفت.

زمانى كه در مسجد دانشگاه بودم، مرحوم آيةاللّه صدوقى، آيةاللّه منتظرى
وآيةاللّه شهيد بهشتى بنده را خواستند و فرمودند: «مصلحت نيست به
هنگام‏تشريف فرمايى امام، شهرى بسته باشد»؛ چون روز قبل عدّه‏اى در رشت كشته
شده بودند و جوانان، در شهر راه‏بندان ايجاد كرده بودند، درخت‏هاى خيابان‏ها را
بريده بودند و شهر در اضطراب بود. من به دستور آنان، بى‏درنگ حركت كردم و
ساعت دوازده ظهر به رشت رسيدم، در مسجد جامع اعلام كردند: «فلانى كه يك هفته
در تهران بوده است با شما سخن و پيامى دارد». يك ساعت بعد، مسجد پر از جمعيّت
شد، من پيام آقايان را دادم و فوراً حركت كرديم براى پاك سازى خيابان‏ها و تا
غروب، شهر را دور زديم، پس از پاك سازى راهى تهران شدم و يك يا دوِ بعد از
نيمه‏شب به تهران رسيدم و صبح به همراه گروهى كه جزء استقبال كنندگان امام(ره)
بودند، به فرودگاه رفتيم و پس از زيارت امام در داخل فرودگاه احساس كردم تمام
خستگى‏هايم فرو ريخت.


فعّاليّت‏هاى بعد از پيروزى انقلاب

در شب پيروزى انقلاب، رئيس شهربانى براى اوّلين بار به منزلم تلفن كرد و گفت:
«به طورى كه گزارش رسيده، مردم قصد حمله به كلانترى‏ها را دارند، شما مردم را از


|90|

اين عمل منع كنيد». من گفتم: شما كلانترى‏ها را به ما تحويل دهيد. گفت: «هر چيزى
پيش بيايد مسئولش شما هستيد!» خبر رسيد در جلو كلانترى 3، دو نفر شهيد و يازده
نفر مجروح شدند كه اين خبر، بر عصبانيّت انقلابيون افزود. از اين رو، تمام
كلانترى‏ها را تصرّف كردند و در ساعت هشت شب نيز به طرف ساواك حمله كردند،
در اين‏جا بود كه همه از من مى‏خواستند كه به مردم بگويم برگردند و سرانجام حدود
ساعت يازده شب مقاومت ساواكى‏ها در هم شكسته شد و بالأخره اداره ساواك نيز به
تصرّف انقلابيون درآمد. در اين درگيرى، يازده نفر از سران ساواك و رؤساى
شهرستان كه همه در آن‏جا جمع بودند به دار آويخته شدند، گرچه بنده كه فرماندهى
اين عمليّات را به عهده داشتم، با به دارآويختن شبانه موافق نبودم، ولى در برابر خشم
انقلابى مردم قرار داشتم و چاره‏اى جز اين امر نديدم. پس از اعدام انقلابى آن عناصر
پست و از خدا بى‏خبر، دستور دادم: در همان شبانه جسد منفورشان را در محوطه
اداره ساواك به خاك بسپارند؛ امّا مردم به خشم آمده، بار ديگر اين اجساد را از زير
خاك بيرون كشيدند و به دار آويختند. آرى، اين امر چيزى جز نتيجه تلخ آن فشارها و
شكنجه‏هاى طاقت فرساى ساواك نبود. و خلاصه اين كه روز بعد جنازه‏ها را به
دوراز چشم مردم به خاك سپرديم و خود با عدّه‏اى به طرف استان‏دارى و
خانه‏استاندار رفتيم و آن‏جا را مقر فرماندهى قرار داديم و فوراً از مساجد براى
اداره‏شهر كمك گرفتيم تا شهر دست‏خوش حوادث و غارت نشود. در اين زمينه،
ازگروهى فرهنگيان و غيره براى تقسيم ارزاق و پخش نفت كمك گرفتيم و با
تشكيل‏شوراى 25 نفره به اداره شهر مشغول شديم كه سرپرستى آن‏ها با اين‏جانب
بود و در اين شرايط تا صبح شهر را دور مى‏زدم و روزها به شكايات مردم از سراسر
استان رسيدگى مى‏كردم و گاهى به شهرستان‏ها مى‏رفتم و رفع تشاجر و اختلاف
مى‏نمودم و با توجّه به وضع سياسى و اجتماعى گيلان مشكلات از استان‏هاى ديگر
بيش‏تر بود.


|91|


مسئوليّت‏هاى پس پيروزى انقلاب

1. سرپرستى كميته‏هاى استان گيلان؛

2. رسيدگى به سفارت‏خانه‏هاى پاكستان، هند و بنگال از سوى امام(ره) كه در اين
زمينه حجم زيادى پرونده از مجموعه اين سفارت‏خانه‏ها جمع كردم و به محضر امام
آوردم؛

3. امامت جمعه رشت از سال 1359شمسى تاكنون؛

4. نمايندگى خبرگان رهبرى در دوره اوّل مجلس از استان گيلان.


خاطره‏اى از گزينش رهبرى

پس از رحلت جان‏سوز حضرت امام(ره) وقتى كه در اجلاس خبرگان نام مبارك
حضرت آيةاللّه خامنه‏اى -مدّظلّه‏العالى- به عنوان رهبرى مطرح شد، خبرگان پس
ازبحث، شخصيّتى را همتاى ايشان براى اداره امور مملكت نديدند و بر اين
باورشدند ناخدايى كه بتواند كشتى طوفان زده را به ساحل برساند همين
شخصيّت‏بزرگوار است. از اين رو، به رهبرى ايشان رأى داده و امروز هم كه
روزهاى‏آخر عمرم را مى‏گذرانم بر اين رأى مفتخرم و هم چون گذشته
(زمان‏حضرت امام(ره)) توفيق نمايندگى‏شان را در استان گيلان به عهده دارم و از
خطّولايت و امامت و رهبرى همواره حمايت نموده‏ام و در طول سال‏هاى
انقلاب‏تلاش كرده‏ام كه استان گيلان را نسبت به استان‏هاى ديگر كم مسئله‏دارتر
قراردهم و به همه سفارش مى‏كنم: از خطّ ولايت فاصله نگيريم و اگر خداى نكرده
روزى از خطّ ولايت فاصله گرفتيم، بر سر ما آن خواهد آمد كه در رژيم ستم شاهى
آمده بود.

خداوند در روزهاى پايان عمرم توفيق داد كه كتابى در باره شرح زندگى‏ام


|92|

بنويسم‏مى‏توانيد بقيّه خاطراتم را در آن كتاب بخوانيد. همه خوانندگان را به
خدامى‏سپارم به‏اميد اين‏كه خطّ ولايت و رهبرى تا پايان روزگار در اين مملكت
حاكم باشد وخداوند وجود شريف رهبر انقلاب حضرت آيةاللّه خامنه‏اى -
مدّظلّه‏العالى - را به‏سلامت دارد و همه مراجع تقليد را در خدمت به اسلام مؤيّد و
منصور بدارد.

تعداد نمایش : 2252 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما