صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
باريك‏بين - هادى
باريك‏بين - هادى تاریخ ثبت : 1390/11/27
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر اول ,
عنوان : باريك‏بين - هادى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|109|

باريك‏بين - هادى

نام: هادى

شهرت: باريك بين

نام پدر: ابوالقاسم

زادگاه: قزوين

سال تولد: 1309شمسى

مسئوليّت: عضويّت در مجلس خبرگان قانون‏ اساسى، امامت جمعه
قزوين، نمايندگى مجلس خبرگان رهبرى در دوره‏هاى اوّل و دوم از استان
زنجان.


|111|

باريك‏بين - هادى




تولد و دوران كودكى

اين‏جانب به سال 1309شمسى در شهرستان قزوين ميان خانواده‏اى
مذهبى‏ومتديّن ديده به جهان گشودم. پدرم حاج ابوالقاسم در جوانى به
تنباكوفروشى اشتغال داشت؛ امّا بعدها به علّت كهولت سن در يكى از
تجارت‏خانه‏هامشغول تجارت شد. ايشان با اهل علم و روحانيّت خيلى مراوده
داشته و در مسائل‏اجتماعى - اسلامى، مورد وثوق مردم و علما بوده است. بسيارى از
مردم براى‏رفع مشكلات خود به وى و چند نفر ديگر از موثّقان شهر مراجعه
مى‏كرده‏اند.

مهم‏ترين چيزى كه از دوران كودكى در خاطرات من باقى مانده است، همان به
اصطلاح اصلاحاتى است كه رضاخان به تقليد از آتاتورك و سياست‏هاى قدرت‏هاى
غربى به اسم تمدن و آزادى مى‏خواست پياده كند و مصداق بارز آن، همان كشف
حجاب است.

خوب به ياد دارم كه در آن زمان، خانواده‏ها و به ويژه خانم‏ها از اين
ناحيه آن قدر در فشار بودند كه وقتى دايى بنده مريض شده بود، به علّت
همين سخت گيرى‏ها از يك سو و تقيّد خانواده ما به حجاب از سوى ديگر،
مادر من نتوانست به عيادت ايشان برود تا اين كه سرانجام ايشان از دنيا
رفت.


|112|


تحصيل در حوزه علميّه

حدود يازده ساله بودم كه به سبب حشر و نشر زياد مرحوم پدرم با علما و متقابلاً
رفت و آمد علما به منزل ما اشتياق به تحصيل علوم اسلامى در من ايجاد شد. اين انس
و محبّت به علما بيش‏تر به سبب جلسات روضه‏اى بود كه پدرم در منزل برقرار
مى‏كرد. با توجّه به همين زمينه‏ها بود كه سرانجام بنده بعد از اتمام دبستان وارد حوزه
علميّه قزوين در مدرسه مولاوردى خان شدم. خوب يادم هست كه حضراتى
هم‏چون آقايان: حاج سيّد ابوالحسن رفيعى، آقا شيخ يحيى مفيدى و حاج سيّد
ابوتراب در ميان مردم و طلّاب، جزء علماى طراز اوّل شهر محسوب مى‏شدند.

در مقدّمات، كتاب امثله و صرف را با چند نفر ديگر نزد مرحوم آقا شيخ ابوالقاسم
نجفى شروع كردم و مقدارى از صرف مير را نزد حضرت آيةاللّه سامت آموختم. كتاب
تصريف را نزد مرحوم آيةاللّه آقاى حاج سيّد جليل زرآبادى و كتاب صمديه را نزد
شريعت صفايى (فرزند مرحوم آخوند ملّا على طارمى، از علماى موجّه شهر) و نيز
كتاب سيوطى را نزد آيةاللّه سامت فراگرفتم. هم‏چنين مقدارى از كتاب لمعه را نزد
مرحوم حجّة الاسلام حاج سيّد احمد صفايى (از علماى مجاهدى كه دو دوره هم
نمايندگى مجلس را از سوى مردم متديّن قزوين بر عهده داشت) و مقدارى را نيز نزد
آيةاللّه رفيعى آموختم.

مرحوم آيةاللّه حاج شيخ على اكبر كه از علماى اخلاق و مطلع از علوم غريبه به
واسطه صفاى نفسانى آقاى الهيان آن موقع خيلى به وضع طلبه‏ها توجّه داشت و در
زمينه‏هاى تربيتى - اخلاقى آن‏ها را هدايت و راهنمايى مى‏كرد. بعد از ايشان مجلس
مرحوم حجّة الاسلام آقاى شيخ حسين قدسى خيلى اثر داشت. علاوه بر آن
نكته‏هايى كه مرحوم حاج سيّد جليل زرآبادى از پدرشان و ديگران براى ما نقل
مى‏كرد، خيلى براى ما مفيد و مؤثر بود.


|113|

عمق و غناى علمى موجود در حوزه علميّه قم و سطوح بالاى آن و وجود اساتيد
مجرّب و متنوّع و علاقه زياد به زيارت حضرت معصومه(س) انگيزه‏اى قوى براى
عزيمت بنده به قم شد. اوّلين شبى كه وارد قم شدم، در حجره مرحوم آقاى ربّانى
املشى مهمان شدم و بعد، مدتى با مرحوم آيةاللّه زرآبادى و جناب حاج سيّد باقر
محمدى هم اتاق بودم. بعدها در مدرسه فيضيّه توفيق هم حجره شدن با شهيد آيةاللّه
قدّوسى را پيدا كردم. در اين دوران، دروس مربوط به سطح حوزه را نزد اساتيدى
هم‏چون: مرحوم آيةاللّه سلطانى، مهاجرى، منتظرى، مشكينى و شهيد صدوقى
فراگرفتم. در سفر دومم به قم بعد از مراجعت از نجف اوّلين درس خارجى را كه
شركت نمودم، درس آيةاللّه العظمى بروجردى و پس از آن در درس خارج مكاسب
حضرت امام خمينى(ره) در مسجد سلماسى حضور مى‏يافتم. در آن زمان در ميان اهل
علم از ايشان به عنوان كسى كه در رده بالاى علمى هستند ياد مى‏شد. طبيعتاً طلبه‏ها
هم مشتاق زيارت و ديدار ايشان بودند.

در كلام شرح تجريد و در منطق و فلسفه هم منظومه و چندى هم درس اسفار
مرحوم علّامه طباطبائى و مدتى هم به درس تفسير ايشان در مسجد سلماسى حاضر
مى‏شدم.

اعتبار حوزه نجف و اشتياق زيارت عتبات عاليات سبب شد كه بنده و شهيد
انصارى به كشور عراق مسافرت كنيم. بعد از سكونت بنده در مدرسه آيةاللّه
بروجردى، بيش‏تر در درس مرحوم آيةاللّه آقا ميرزا محمد باقر زنجانى - كه فضلاى
زيادى در درس ايشان شركت مى‏كردند - حاضر مى‏شدم. آن‏گاه پس از سه سال
حضور در عراق به قصد تجديد ديدار با اقوام به ايران آمدم و به دليل كودتاى
عبدالكريم قاسم در عراق به ناچار در ايران ماندم. در همين دوران، مقدّمات ازدواج
بنده فراهم آمد و سپس تصميم گرفتم به نجف اشرف بروم كه اين بار كه با توجّه به
مشكلاتى كه پيش آمد، موفق نشدم.


|114|

حضرت امام(ره) فقط استاد درس فقه واصول نبود. محضر ايشان، حركات و رفتار
و صحبت‏هاى‏شان، تأثير سازنده‏اى روى نفوس مستعد داشت. مضافاً بر اين كه
ايشان گاهى در ابتدا يا اثنا يا انتهاى درس به مناسبت، مباحث اخلاقى را مطرح مى
فرمودند. كما اين كه گاهى از اوقات مباحث سياسى اجتماعى را هم براى فضلا و
طلّاب طرح مى‏كردند. بعضى وقت‏ها هم براى عامه مردم اين مسائل را مطرح
مى‏كردند.

رفتار متين امام براى همه درس بود. در مجالس، ايشان هيچ‏گاه اجازه نمى‏داد كه
كسى از ديگران صحبت بكند يا غيبت كسى بشود و يا شخصيّت كسى مورد تعرّض
قرار گيرد. شاگردان ايشان هم از اين حالات ايشان درس مى‏گرفتند و استفاده
مى‏كردند.

به همين دليل بود كه در مراوده با ايشان، اشخاص از بيان و رفتار ايشان روح
شجاعت، شهامت واهتمام به اسلام و مذهب را مى‏گرفتند.

از جمله خاطراتى كه در دوران تحصيل از حضرت امام به ياد دارم اين است كه در
روز حمله كماندوها به مدرسه فيضيّه، من درابتداى مراسم داخل فيضيّه بودم؛ ولى
چون من معمولاً در روضه‏اى كه تشكيل مى‏شده، شركت مى‏كردم، جمعه‏ها در منزل
يكى از آقايان لاهيجان - كه سيّد بزرگواى بود - از اين‏رو، فيضيّه را ترك گفته و به
مجلس روضه رفتم. وقتى از منزل ايشان بيرون آمدم، ديدم وضع در خيابان‏ها خيلى
به هم خورده است و مردم وحشت‏زده هستند و صحبت از اين است كه ريخته‏اند در
مدرسه فيضيّه و طلّاب را كتك زده‏اند و كشته‏اند، به آقاى گلپايگانى هم متعرّض
شده‏اند و ... خلاصه همه حالت وحشت‏زده داشتند. معمولاً در اين مواقع و پيش
آمدها توجّه همه به اين بود كه ببينند آيةاللّه خمينى(ره) چه مى‏گويد. طبيعى بود كه مردم
راه افتادند به طرف منزل امام و من هم به همراه مردم به منزل امام رفتم. در منزل ايشان
داخل اتاق نشسته بوديم تا ايشان تشريف بياورند، وضع طلبه‏ها خيلى آشفته و


|115|

پريشان بود، احساسشان اين بود كه ديگر حوزه علميّه و اسلام از بين رفت. وقتى به
مدرسه فيضيّه حمله كنند و آن فجايع را به بار آورند ديگر معلوم است كه چه مى‏شود.
به هر حال، يك حالت يأس بر همه حاكم شده بود. وقتى امام تشريف آوردند همه
شروع كردند به گريستن. امام لب به سخن گشود و فرمود: «اين‏ها(علم، نخست وزير
وقت) به دست خودشان، گور خودشان را كندند...».

با شروع صحبت امام، من احساس كردم كه آن حالت يأس حاضران، تبديل به اميد
شد و احساس شكست به احساس پيروزى مبدّل گشت. ايشان با ديد الهى كه داشتند
از شكستى ظاهرى يك پيروزى بزرگ ساختند، ايشان طلّاب و شاگردانشان را نيز
بدين وسيله تربيت مى‏كردند و به همين سبب بود كه در مراحل بعدى انقلاب
شكنجه‏ها را تحمّل مى‏كردند و خم به ابرو نمى‏آوردند!


بازگشت و اقامت در قزوين

در ايّام تابستان به قزوين مى‏آمدم و در مدرسه‏ها با طلبه‏ها مأنوس بودم. و در همين
ايّام بود كه در مشورت‏هايى كه با طلّاب انجام شد به اين فكر افتاديم كه با كمك علما،
حوزه علميّه قزوين را رونق دهيم.

فعّاليّت‏هايى كه در مورد احياى مدارس به خصوص مدرسه شيخ الاسلام انجام
گرفت در تابستان‏ها بود. حدوداً در شروع سال تحصيلى سال 1342شمسى آيةاللّه
موسوى شالى كه آن زمان در قزوين ساكن شده بود گفت كه اگر بخواهيد به قم برويد
من هم مى‏روم. بنابراين، تصميم گرفتيم كه بمانيم و مانديم. بعد ازاين بود كه مسجد
شيخ الاسلام آباد و نماز جماعت در آن برقرار شد. مديريّت و تدريس در مدرسه
شيخ الاسلام و اقامه نماز جماعت از جمله فعّاليّت‏هاى من در اين دوره است.

ايّامى كه در قزوين بودم همّت بنده صرف مدرسه و طلّاب و اقامه نماز جماعت و
ارتباط با مردم بود. طبيعتاً ارتباط با مردم و جامعه و مخصوصاً مشكلات آن‏ها


|116|

مسئوليّت‏هايى را براى انسان ايجاد مى‏كند. گرفتارى‏هاى مردم و نيازمندى‏هاى‏شان
باعث مى‏شد كه قدم‏هاى خيرى برداشته شود ولو جزئى، از جمله صندوق ذخيره
ولىّ‏عصر(عج) كه هم‏اكنون نيز در قزوين فعّال است.

حوزه علميّه قزوين، حوزه‏اى استخوان دار و قوى بوده است و علماى قوى و
انديش‏مند در آن حضور داشته‏اند. گفته مى‏شود در مدرسه صالحيّه طلبه‏هايى از قفقاز
و تبريز سكونت داشته و درس مى‏خوانده‏اند. مدرسه امام صادق(ع) در گذشته
مدرسه‏اى بوده است كه شيخ بهايى وقتى در قزوين تشريف داشته، در آن‏جا سكنا
گزيده است. هم‏چنين ملّاصدرا و بعضى از علماى بزرگ ديگر نيز مدتى را در قزوين
سپرى كرده‏اند. از بعضى نقل‏ها معلوم مى‏شود كه شيخ بهايى حدود چهل سال در
قزوين بوده است؛ يعنى در حدود سيزده يا پانزده سالگى وارد شده و در 53 سالگى به
اصفهان منتقل شده است. بنابراين، اگر چنين باشد، ريشه‏هاى بنيادين علمى شيخ در
قزوين پى ريزى شده است.

در زمينه‏هاى علمى همواره مى‏كوشيدم پاسخ‏گوى نياز علمى طلّاب باشم و در
حدّ توان تدريس مى‏كردم از جمله آن‏ها است تدريس كتاب‏هاى صمديه، سيوطى، معالم،
لمعه، رسائل، كفايه و... .

از باب وظيفه دينى درايّام محرّم و ماه مبارك رمضان براى تبليغ مى‏رفتم. آن زمان
از آن‏جا كه با بعضى دوستان كرمانشاهى آشنايى داشتم گاهى به طرف كرمانشاه و
گاهى به ايلام مى‏رفتم. يادم مى‏آيد يك سال در ماه محرّم همه آقايان طلّاب را براى
تبليغ به روستاها فرستاديم. بعد از آن بعضى از اهالى روستاى آشنستان آمدند و فردى
را به عنوان مبلّغ مى‏خواستند؛ امّا ديگر كسى نمانده بود كه برود. از خودم درخواست
نمودند، لذا خودم به آن روستا رفتم.

در سال‏هاى قبل از پيروزى انقلاب حدود سال 1356شمسى رژيم شاهنشاهى به
اين نتيجه رسيده بود كه اشخاص مؤثر را به گونه‏اى منزوى كند. در همين راستا نماز


|117|

جماعت، فعّاليّت‏هاى اجتماعى، منبر و تبليغ افراد با نفوذ و مؤثر را تعطيل مى‏كرد.

بنده در آن زمان گاهى مسجد شيخ الاسلام صحبت مى‏كردم و جوانان نيز به اين
مسجد رفت و آمد داشتند. يك روز بعد از نماز ظهر و عصر ساواكى‏ها آمدند و گفتند:
«شما بايد به شهربانى بياييد» و بعد از پرس و جو ماشينى آوردند و من رابه زنجان
انتقال دادند. بين راه، در قهوه‏خانه‏اى توقّف كردند، شخصى من را شناخت و گفت:
«مى‏خواهى تو را فرارى بدهم؟» گفتم: اين‏ها رها نمى‏كنند. بنابراين، هرگونه اقدامى
از اين قبيل بى‏فايده خواهد بود. شهامت اين مرد در آن اوضاع و شرايط قابل توجّه
بود. سرانجام مرا به تبريز و مهاباد منتقل كردند. و ظهر روز بعد به شهربانى سردشت
تحويل دادند. رئيس شهربانى كمى صحبت كرد و بعد مرا راهنمايى كرد به مسجدى
كه داراى يك طبقه فوقانى با چند اتاق بود. اين مسجد در كنار يك پادگان نظامى
قرارداشت. پيش از اين‏كه من به سردشت تبعيد شوم مرحوم آيةاللّه ربّانى شيرازى به
آن‏جا تبعيد شده بود و بعد از ما نيز آقاى عالمى از همدان و سيّد بزرگوارى به نام آقاى
طاهرى خرّم‏آبادى را به آن‏جا تبعيد كردند. مدتى هر كدام از ما در يكى از اتاق‏هاى
بالاى مسجد در كنار هم سكونت داشتيم. مردم از شهرها با علاقه و محبّتى زايد
الوصف، براى ديدار با تبعيديان مى‏آمدند. روحانيان تبعيدى هميشه ميهمان داشتند.

از آن‏جا كه نمى‏دانستم تا چه زمانى بايد در تبعيدگاه بمانم، منزلى گرفتم و خانواده
را نيز به آن‏جا بردم. نيروهاى امنيّتى خيلى روى كسانى كه به ملاقات تبعيديان
مى‏آمدند، حسّاس بودند، از جمله چند تن از جوانان قزوين را كه از قزوين براى
ملاقات ما آمده و به همراه خود اعلاميه داشتند، دستگير و زندانى كردند.

پس از بازگشت از يك سوى احساس مى‏شد كه زمينه‏هاى انقلاب و نهضت در
مردم رسوخ بيش‏ترى پيدا كرده بود و پايه‏هاى انقلاب در دل‏هاى مردم جاى‏گرفته
بود و انسجام مردم بسيار مستحكم شده بود و از سوى ديگر دولت، ديگر آن اقتدار
سابق را نداشت و مأموران دولت نيز ناگزير بودند از شدّت عمل خود بكاهند. در


|118|

آمريكا نيز هم‏زمان دمكرات‏ها (كارتر و پيش از او مقطعى كوتاه جرالد فورد) روى
كار آمدند. آنان گمان مى‏كردند بايد براى جلوگيرى از هرگونه انقلاب و انفجارى از
حدّت و شدّت حكومت پليسى خود در ايران بكاهند. تعداد زيادى از زندانيان
سياسى را آزاد كردند. به هر حال، رهبرى نهضت و در پى او روحانيان و مردم از
فرصت پيش آمده بهترين بهره‏بردارى را كردند و كار به جايى رسيد كه اوضاع از
كنترل رژيم خارج شد. به‏راستى نمى‏دانستند با اين سيل خروشان به پاخواسته مردمى
كه مى‏رود تا بنيانشان را بر باد دهد، چه بايد بكنند.

در چنين شرايطى، معمولاً منتظر بوديم تا اعلاميه‏اى از ناحيه امام بيايد و يا نوار
سخن‏رانى ايشان، راه آينده و مسير حركت انقلابى مردم را مشخّص كند. گروه‏هاى
سياسى انقلابى هم وقتى خيزش عمومى مردم را ديدند، احساس كردند بايد با مردم
هم‏آهنگ شوند. علماى قزوين به عنوان هيئت علميّه جلسه مى‏گذاشتند و براى
برقرارى مجالس سخن‏رانى و دعوت از سخن‏ران تصميم مى‏گرفتند. گاهى نيز طلّاب
خود قزوين خصوصاً حجّةالاسلام حاج آقاى سيّد محمد و حاج سيّد على اكبر
ابوترابى براى سخن‏رانى انتخاب مى‏شدند. اين فعّاليّت‏ها از سوى رژيم تحمّل
نمى‏شد و با شدّت عمل همراه بود و از طرف ديگر مردم نيز به سختى مقاومت
مى‏كردند.

آرى، مردم به راستى حضور و فعّاليّت حماسه آفرينى داشتند. در يورش نظاميان
تعدادى از زنان فرزندانشان را سقط كرده بودند. در اجتماعى مردمى در امام زاده
حسين كه آقاى ناطق نورى براى سخن‏رانى آمده بودند، تعدادى از اين بچه‏هاى سقط
شده را كه كفن كرده بودند، بالاى دست گرفتند كه اين امر به هيجان مردم افزود.

بعضى گروه‏ها فعّاليّت مى‏كردند تا اوضاع موجود را به جهانيان انعكاس دهند. از
جمله نتيجه اين فعّاليّت‏ها اعزام گروهى به سرپرستى رمزى كلارك وزير پيشين
دادگسترى آمريكا بود.


|119|

در جلسه‏اى كه با حضور علما در منزل يكى از بستگان تشكيل شد رمزى كلارك
را ملاقات كرديم، اوضاع داخلى و حملات نظاميان و قتل و جرح آنان را به اين هيئت
گفتيم. و در نهايت من به رمزى كلارك گفتم: ما پيامى براى مردم آمريكا داريم؛ آيا شما
مى‏توانيد پيام ما را به آن‏ها برسانيد؟ او با تعجّب خود را جابه‏جا كرد و به دقت به
گفته‏هاى من گوش فرا داد. گفتم: پيام ما به مردم آمريكا اين است كه از دولتشان
بخواهند از اين شاه كه جناياتش را خودتان از نزديك مشاهده كرديد، حمايت نكند.
اين مردم كه به حاكميّت اسلام و قرآن مى‏انديشند را نمى‏توان با توپ و تانك ساكت
كرد. شاه به پشتيبانى دولت آمريكا اين كارها را مى‏كند. شما به مردم آمريكا بگوييد
مردم ايران از دولت آمريكا شكايت دارند.

او قول داد كه پيام ما را به مردم آمريكا برساند. منتها توضيح داد كه مردم آمريكا با
مردم ايران فرق دارند. مردم ايران در مسائل سياسى وارد مى‏شوند، به اجتماعات
روى مى‏آورند و در سرنوشت خودشان دخالت مى‏كنند؛ امّا در آمريكا عدّه‏اى از
سرمايه داران رسانه ها را به دست گرفته‏اند و به افكار مردم جهت مى‏دهند.

به ياد دارم كه يكى دو بار به مدرسه شيخ الاسلام حمله كردند و علّتش آن بود كه
احتمال مى‏دادند جوانان متديّن، اسلحه، نارنجك دستى و از اين قبيل داشته باشند و
مدرسه پايگاهشان باشد.

منزل ما پايگاهى براى رفت و آمد شخصيّت‏هايى علمى و انقلابى‏يى چون: شهيد
مطهّرى، آيةاللّه امامى كاشانى، شهيد كامياب و...بود. در اين‏جا ذكر خاطره‏اى از شهيد
مطهّرى خالى از لطف نيست كه يك دهه ايشان در مسجد شيخ‏الاسلام منبر مى‏رفتند،
بنده ميزبانى ايشان را به عهده داشتم و شب هم در منزل من استراحت مى‏كرد. يادم
مى‏آيد كه ايشان قبل از خوابيدن تجديد وضو مى‏كرد و مقدارى قرآن مى‏خواند بعد
مى‏خوابيد. معلوم بود هميشه اين برنامه را اجرا مى‏كند.

گسترش روز افزون انقلاب اسلامى و حضور گسترده مردم ضرورت انسجام و


|120|

هم‏آهنگى بيش‏تر علما را ايجاب مى‏كرد. از اين رو، حدود يك سال و نيم پيش از
پيروزى انقلاب هيئت علميّه شكل گرفت. هيئت علميّه، متشكّل از عالمانى بود كه
بيش‏تر، مرجعِ مراجعات مردم بوده و مردم در تظاهرات و حركت‏هاى انقلابى آنان را
جلو مى‏انداختند و جوانان انقلابى از نفوذ معنوى آنان استفاده مى‏كردند.

علماى هيئت علميّه در مناسبت‏هاى مختلف نسبت به مسائل سياسى و حوادث
مربوط به انقلاب اقدام به صدور اعلاميه مى‏كردند. اعلاميه‏هايى از قبيل دعوت به
راه‏پيمايى، شركت در مجالس خاصّى كه به نحوى به انقلاب مربوط مى‏شد، دعوت از
بازاريان به بستن مغازه‏ها و غيره و هم‏چنين رسيدگى به امور مردم خسارت ديده و در
جريان انقلاب از وظايف اصلى اين هيئت بود. ساختار تشكيلاتى هيئت علميّه به
صورت «هيئتى» و «تقديم بزرگ‏ترها» و «عالم ترها» و خلاصه «سنّتى» بود. اعضاى
اصلى هيئت علميّه عبارت بودند از: حضرت آيةاللّه حاج آقاى سامت، مرحوم
آيةاللّه‏حاج ميزا محمود مهدوى، آيةاللّه حاج آقا زر آبادى، آيةاللّه حاج آقاى
موسوى‏شالى، آيةاللّه مظفرى، آيةاللّه حاج آقا بزرگ علوى و نيز آن‏گونه كه به
يادم‏هست پدر آقاى آيةاللّه آقاى ابوترابى آقا سيّد ابو تراب خود ايشان و چند تن
ديگر نيز بودند.

در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى كه من از تبعيد برگشته بودم، حركت انقلابى
مردم عليه رژيم شاه اوج گرفته بود. اجتماعات پرشور و پرشكوه در مسجد النّبىّ،
اعتصابات، راه‏پيمايى‏ها، سخن‏رانى‏هاى سياسى و افشاگرانه، شعارهاى مرگ بر شاه
حال وهواى خاصّى به شهر بخشيده بود. همه شهرهاى ايران چنين حال و هوايى
داشت و در همين فضا آمدن امام خمينى(ره) مطرح شد. به سبب منع حضرت امام از
آمدن به ايران، از علماى سرشناس شهرستان‏ها دعوت كردند كه در دانشگاه تهران
حاضر شوند. و در آن‏جا تحصن نمايند. بنده نيز از قزوين همراه بعضى از علماى
هيئت علميّه دعوت شدم و به جمع متحصنين در دانشگاه تهران پيوستم. در استقبال


|121|

از حضرت امام و در سالن فرودگاه در جمع روحانيانى كه به آن‏جا دعوت شده بودند،
حضور داشتم.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى از سوى مردم استان زنجان به نمايندگى در مجلس
خبرگان قانون‏اساسى برگزيده شدم. مرحوم شهيد بهشتى با اطلاعات عميق اسلامى و
آگاهى‏هاى لازم نسبت به قوانين كشورهاى ديگر و با پشتكار خستگى ناپذير مجلس
را براى تصويب قانون‏اساسى جامع، پر محتوا ومنطبق با قوانين اسلام را رهبرى كردند.
شخصيّت‏هاى بزرگى مثل: آيةاللّه صدوقى، آيةاللّه دستغيب، آيةاللّه مدنى و... در
مجلس خبرگان قانون‏اساسى حضور داشتند و البته غرب‏زده‏هايى مثل بنى صدر هم
بودند.

اصل پنجم قانون‏اساسى درباره «ولايت فقيه»، بسيار بحث انگيز بود. اين اصل در
پيش نويس قانون‏اساسى هم نيامده بود، امّا مجلس خبرگان به اين نتيجه رسيد كه
مهم‏ترين اصلى كه بايد در قانون‏اساسى جمهورى اسلامى باشد، اصل «ولايت فقيه»
است و هر روز كه مى‏گذشت اهمّيّت اين اصل در قانون‏اساسى بيش‏تر روشن مى‏شد.
نوعى نگرانى وجود داشت كه اگر اين قانون‏اساسى را دولت عمل نكرد، ضمانت اجرايى
آن چيست؟ همين نگرانى باعث شده بود كه با اهتمام بيش‏ترى به مسئله «ولايت
فقيه» پرداخته شود. عدّه‏اى مثل بنى صدر هم مخالف بودند.


امامت جمعه

با پيروزى انقلاب اسلامى مردم با آن شور و شعفى كه نسبت به اسلام و احكام
نورانى داشتند، بى صبرانه خواستار اجراى دستورات دينى از جمله نماز جمعه
بودند. در قزوين نيز مردم منتظر بودند كه از ناحيه امام خمينى(ره) شخصى به عنوان امام
جمعه قزوين معرّفى شود و براى آن‏كه اقامه نماز جمعه در قزوين زودتر جامعه عمل
بپوشد، به اقامه نماز وحدت اقدام كردند. روزهاى جمعه جمعيّت نسبتاً زيادى در


|122|

سبزه ميدان براى اقامه نماز وحدت اجتماع مى‏كردند. اين حركت مردمى براى اقامه
نماز جمعه به دفتر حضرت امام گزارش شده بود.

بعضى از دوستان نظرشان اين بود كه بنده اين مسئوليّت را بپذيرم، من خودم
حاضر نبودم و برايم مشكل بود، ديگران اصرار مى‏كردند. من حتى به يكى از اعضاى
هيئت علميّه پيشنهاد كردم، ايشان هم نپذيرفتند و بعد بدون اين كه به من بگويند
خدمت امام مطرح كردند و ا مام حكم امامت جمعه را صادر فرمودند و بنده هم
پيروى و اطاعت كردم. سرانجام نماز جمعه با حضور گسترده مردم در مسجد
النّبىّ(ص) شروع شد. و به حق، نماز جمعه در اين دوران پر فراز و فرود بعد از
پيروزى انقلاب و سال‏هاى دفاع مقدّس و پس از آن، در آگاهى بخشى به‏مردم و زنده
نگه داشتن حماسه انقلاب و سدّتوطئه‏هاى دشمنان اسلام بسيار مؤثر بوده‏است.

البته اين مختصرى از حركت انقلابى اسلامى مردم به رهبرى ولى‏فقيه عالم به
زمان بود و بنده نتوانستم حتى گوشه‏اى از عظمت اين حركت انقلابى را به قلم ناقص
خود بيان كنم.

79/2/13

تعداد نمایش : 1479 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما