صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
روحانى - هادى
روحانى - هادى تاریخ ثبت : 1390/11/27
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر اول ,
عنوان : روحانى - هادى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|237|

روحانى - هادى

نام: هادى

شهرت: روحانى

نام پدر: دوست محمد

سال متولد: 1302شمسى

زادگاه: روستاى «كَلَه بست» بابلسر

مسئوليّت: نمايندگى حضرت امام و مقام معظّم رهبرى، امامت جمعه بابل
و نمايندگى مجلس خبرگان رهبرى در سه دوره متوالى از استان
مازندران.


|239|

روحانى - هادى




تولد و دوران كودكى

در شهريور 1302 در روستاى «كَلَه بستِ» بابلسر به دنيا آمدم. پدرم روحانى و اهل
منبر بود و به كشاورزى نيز اشتغال داشت. پنج ساله بودم كه پدرم به سراى باقى
شتافت و از آن زمان بود كه بار مسئوليّت مادرم سنگين‏تر شد؛ چرا كه علاوه بر تربيت
من بايد نان‏آور خانه هم مى‏بود. از اين رو بود، مى‏كوشيد تا با كار در مزرعه و شالى
كوبى و خيّاطى، به زندگى ما سرو سامان دهد.

در هفت سالگى به مكتب خانه رفتم و به فراگيرى قرآن مشغول شدم. هم‏چنين
دروس ابتدايى را تا كلاس سوم به صورت آزاد، نزد مرحوم شيخ ابو الحسن افضلى
نورى فرا گرفتم، امّا بار سنگين زندگى و تنگناها مرا از ادامه تحصيل باز داشت و
ناگزير براى تأمين معاش، پا به پاى مادرم به كشاورزى پرداختم.


دوران تحصيل

تا هيجده سالگى به كارهايى چون كشاورزى، شاگردى و مدّاحى اهل بيت(ع)
پرداختم. با فرا رسيدن سال 1320شمسى و سقوط رضا خان، مدارس علوم دينى به
تدريج رونق گرفت و جوانان به حوزه‏هاى علميّه روى آوردند. من كه اشتياق
فراوانى به تحصيل علوم دينى داشتم، موانع زيادى را بر سر راه خود مى‏ديدم؛ از
جمله: نداشتن سرپرست، تهى دستى، تنهايى مادر پرتلاشم و ديگر مشكلات، باعث


|240|

دورى‏ام از تحصيل مى‏شد، امّا در نهايت با تشويق مرحوم ملّا ابراهيم توسّلى و اظهار
علاقه‏مندى و توصيه‏هاى مادرم دروازه‏هاى نور را پيش روى خود گشوده ديدم و
وارد حوزه علميّه مسجد مولانا شدم و در محضر مرحوم حجّة الاسلام شيخ يعقوب
ابوالحسن درون‏كلايى و مرحوم حجّة الاسلام سيّد محمد تقى بهشتى، سرپرست
حوزه علميّه ، به فرا گرفتن جامع المقدّمات پرداختم.

پس از چند ماه از حوزه علميّه مولانا به مدرسه صدر اعظم - كه ديرينه‏اى كهن
داشت-رفتم. اين مدرسه كه به دستور رضاخان به آموزش و پرورش واگذار شده
بود، پس‏ازسرنگونى رضا خان دو باره در اختيار علما قرار گرفت و مرحوم سيّد
ابوالحسن دريابارى - كه از «وشتان» فيروز كوه آمده بود - و من، از اوّلين طلّاب اين
مدرسه بوديم.دراين مدرسه از محضر حجج اسلام موحّد، مدرّس و محقق
طبرستانى كسب دانش مى‏كردم و در فصل‏تابستان به منظور تأمين هزينه زندگى و
تحصيل، به كشاورزى و كارگرى مى‏پرداختم.

پس از گذشت حدود سه سال احساس كردم كه ديگر در مدرسه صدر اعظم رشد
علمى زيادى ندارم، ناچار تصميم گرفتم به حوزه علميّه قم سفر كنم و در آن جا
تحصيلات خود را ادامه دهم. در آن ايّام مدرسه‏هاى علميّه در قم محدود بود و به
دست آوردن حجره مشكل مى‏نمود، شبى را تا به صبح در حرم كريمه اهل بيت،
حضرت معصومه(س) گذراندم. فرداى آن شب در مدرسه دارالشّفا حجره‏اى يافتم و
در آن جا سكنا گزيدم. در همين اتاق، كه بسيار كوچك بود، مرحوم شهيد صدر براى
من و چند نفر ديگر درس منطق مى‏گفت و كتاب سيوطى را در محضر سيّد ابوالحسن
حسينى فرا گرفتم.

پس از سپرى شدن سه سال ، در پى فراگيرى كتاب مطوّل، رهسپار تهران شدم و
پس از قبولى در آزمون ورودى مدرسه سپهسالار، در آن‏جا سكونت گزيدم. از آن‏جا
كه تدريس به صورت مداوم و مستمر صورت نمى‏گرفت و فرصت نيز از كف


|241|

مى‏رفت، ناچار در سال 1325شمسى به مشهد مقدّس مشرّف شدم و آن جا نيز با
كمبود حجره مواجه شدم، نخست شبى را در حرم مطهّر امام رضا(ع) بيتوته كردم و به
حضرت پناه بردم و به لطف ثامن‏الحجج(ع) در مدرسه علميّه دو درب كه در مجاورت
حرم مطهّر قرار داشت حجره‏اى‏يافتم.


اساتيد

بعد از استقرار در مدرسه، در درس استاد شيخ محمد تقى اديب نيشابورىِ دوم
حاضر شده و مدّت دو سال ادبيّات و مطوّل را فرا گرفتم. دروس شرح لمعه و رسائل
را از محضر آيةاللّه حاج ميرزا احمد مدرّس آموختم. ايشان از علماى برجسته مشهد
و مورد احترام همه بود و درس‏هاى حوزه علميّه با شروع و اتمام درس ايشان ، آغاز و
پايان مى‏يافت. وى در فقه و اصول تبحّر فراوانى داشت و از ويژگى ايشان اين بود كه
علاوه بر تدريس، در ملك خود به كشاورزى مى‏پرداخت. معالم و قوانين الاصول را
نزد آيةاللّه حاج شيخ عبد النّبىّ كجورى آموختم. از ديگر اساتيدم در مشهد آيةاللّه
تهرانى بود كه علاوه بر تدريس فقه و اصول ، معارف و اصول عقايد نيز تدريس
مى‏كرد.

بخشى از منظومه را در محضر آيةاللّه حاج آقا حسين فقيه خواندم.

در مدّت چهار سال حضور در مشهد مقدّس، به قدر توانم از ادبيّات، فقه، اصول و
معارف بهره بردم. پس از آن تصميم گرفتم به قم بازگردم و تحصيلاتم را نزد اساتيد
قم تكميل كنم. اين بود كه در سال 1329شمسى به قم عزيمت كردم و در مدرسه
فيضيّه حجره‏اى گرفتم. دروس فقه و اصول (مكاسب، رسائل‏و كفايه) را نزد آيات
عظام: مرعشى نجفى و سلطانى و تفسير و حكمت را نزد حضرات آيات: منتظرى،
مهدى امامى امير كلايى و علّامه طباطبائى آموختم. پس از آن در درس خارج (دوره
تكميلى تحصيلات حوزوى) حاضر شدم و از محضر بزرگانى چون آيات عظام:


|242|

مرعشى نجفى، عبدالحسين فقيهى گيلانى، عباسعلى شاهرودى، بروجردى، ميرزا
هاشم آملى و امام خمينى(ره) فيض بردم.

گفتنى است كه پس از بازگشت به قم ازدواج كردم؛ امّا چند سال همسرم در
زادگاهم همراه با مادرم زندگى مى‏كرد كه بعدها او را به قم آوردم. وضع اقتصادى ما به
گونه‏اى بود كه در تمام مدّت اقامت در قم مستأجر بوديم. اين زمان، مقارن اوج
مبارزات حضرت امام خمينى(ره) عليه سياست‏هاى ضدّ مذهبى رژيم شاه بود.

در سال 1343شمسى و دو سال پس از ارتحال آيةاللّه العظمى بروجردى به
زادگاهم بازگشتم و در مدرسه علميّه صدر اعظم به تدريس و با همكارى با علماى
شهر، به اداره حوزه علميّه مشغول شدم.

دوره مقدّمات و سطح حوزه را بارها تدريس كرده‏ام و نيز از هنگام ورود به
حوزه‏علميّه بابل هر هفته در شب‏هاى شنبه جلسه تفسير قرآن داشته‏ام در كنار
فعّاليّت‏هاى حوزوى، از ديگر مسئوليّت‏هاى جلسه تفسير قرآن خود غافل نبودم.
وعظ و خطابه براى عموم و تدريس عقايد و اخلاق براى گروهى از دانش آموزان و
دانش‏جويان، بخشى از فعّاليّت‏هاى من بود. از هنگام ورود به حوزه علميّه صدر
اعظم، دو بار اين مدرسه را بازسازى و مرمّت كردم و پس از كسب اجازه از محضر
امام امت(ره) در سال 1368شمسى به طور كامل بازسازى و حوزه علميّه «خاتم الانبيا»
نام گذارى شد.


تأليفات

تأليف كه ديگر وظيفه هر دانش آموخته‏اى است، مدّ نظر بود. از اين رو، نسبت به
آن توجّه داشته‏ام از جمله:

1. نگاهى به مسئله ولايت؛ 2. قطره(تفسير سوره حمد).

و آثار ديگرى در زمينه معاد و...نيز دارم كه در دست چاپ است.


|243|


فعّاليّت‏ها و مبارزات سياسى

مبارزات و فعّاليّت‏هاى سياسى من به آغاز نهضت اسلامى ملت ايران به رهبرى
امام خمينى(ره) بر مى‏گردد. من نظام اربابى را از نزديك شاهد بودم و ستمگرى آنان را
با تمام وجود حس كرده بودم. از اين رو، با اربابان ظالم، سرسازش نداشتم و مظالم
آنان را در سخن‏رانى‏ها آشكار و از رعيّت مظلوم دفاع مى‏كردم. بنابراين، طبيعى است
كه با شروع قيام مردم ايران به رهبرى روحانيّت، در صف مقدّم مبارزان باشم. در آغاز
نهضت كه علما و به ويژه حضرت امام خمينى(ره) مخالفت آشكار و صريح خود را با
سياست‏ها و برنامه‏هاى نظام پهلوى اعلام نمودند، رژيم به قصد ارعاب مراجع و
علما، كاروانى چهار هزار نفره در قم به راه انداخت كه شعارهايى در حمايت از شاه
سر مى‏دادند. همان شب خدمت حضرت امام(ره) رفتم و عرض كردم: اكنون وظيفه ما
در مقابل انقلاب سياه شاه و مردم چيست؟

امام(ره) فرمود: «اكنون سكوت است تا زمينه فراهم شود».

يكى از طلّاب گفت: «شب، راديو بى بى سى را گوش مى‏دادم، به حضرت عالى و
قيام شما بسيار ناسزا مى‏گفت».

امام(ره) فرمود: «دليل بر اين است كه قيام ما دارد اثر مى‏گذارد كه تااين حدّ عصبانى
شده‏اند، ناراحت نباشيد».

از ديگر سو پيام‏ها و اطلاعيه‏هاى حضرت امام(ره) از نجف به مردم مى‏رسيد و آنان
را به حركت وا مى‏داشت. از اين رو، رژيم سعى در ايجاد محيطى خفقان زده داشت و
بر اساس همين سياست، ذكر نام امام و بيان فتاواى ايشان ممنوع شده و جرمى بزرگ
به حساب مى‏آمد، به رغم فشارهاى رژيم و بنا به وظيفه دينى خود، عليه سياست‏ها و
برنامه‏هاى شاه سخن‏رانى مى‏كردم و رساله حضرت امام را نيز مخفيانه توزيع
مى‏كردم و در خطابه‏ها ضمن بيان مسائل سياسى روز، فتاواى حضرت امام را با ذكر


|244|

نام ايشان بازگو مى‏كردم.

در سال 1356شمسى در روزنامه اطلاعات مقاله‏اى سراسر جسارت به امام
خمينى(ره) چاپ شد. اين مقاله از سوى ساواك تهيّه شده بود. مردم از اين اقدام، به
خشم آمدند و راه‏پيمايى خونينى در قم صورت گرفت. من طى يك سخن‏رانى دولت
را استيضاح كردم و ضمن تأييد اقدام حضرت امام در اعتراض به مسائل جارى
كشور، گفتم: آيةاللّه العظمى خمينى مجتهد مسلّم و از مراجع بزرگ شيعيان است و
مطابق قانون‏اساسى كشور، مصونيت قانونى دارد، حق دارد نسبت به كارهايى كه بر
خلاف مصالح مُلك و ملت است اظهار نظر كند، هشدار بدهد و انتقاد كند، كسى حق
جسارت به چنين شخصى را ندارد و اگر كسى به ايشان جسارت كند، دولت موظّف
است از مقام والاى آيةاللّه العظمى خمينى دفاع كند و توهين كننده را تحت تعقيب
قرار دهد».

اين سخن‏رانى باعث شد تا ماه مبارك رمضان همان سال و به هنگام سخن‏رانى
بنده درمسجد جامع بابل، همه روزه دو ماشين ارتشى پر از سربازان مسلّح، اطراف
مسجدحاضرشوند تا مردم عليه رژيم طاغوت دست به اقدامى نزنند. بارها مورد
تهديد قرارگرفتم و چندين بار به اداره ساواك بابل و سارى احضار شده، مورد
بازجويى قرارگرفتم.

سرانجام در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود كه به خانه‏ام هجوم آوردند و
تمام‏نوشته‏هايم، اعم از تقريرات درسى و غير درسى و چك‏هاى وجوه شرعى را
دراختيار گرفتند و مرا به جرم اين كه دولت را استيضاح كرده‏ام و عليه رژيم
سخن‏گفته‏ام و نمايندگى امام خمينى در منطقه را دارا هستم، دستگير كرده و با
خودبردند. همان شب دست بسته به تهران منتقل شدم و به زندان كميته
ضدّخرابكارى افتادم. فرداى آن شب مردم و علماى بابل از اين عمل با خبر شدند و
باتعطيل مغازه‏ها در مسجد كاظم بيك به تحصن نشستند. حضرت آيةاللّه


|245|

نقوى‏بزرگ نيز در شمار متحصنين بود. با ادامه حركت مردمى، مسئولان محلّى
وساواك سخت به وحشت افتادند و پس از دوازده روز بعد از ظهر روز آخر
ماه‏مبارك رمضان مرا آزاد كردند كه بلافاصله به بابل رفتم. در بدو ورود با
استقبال‏پرشكوه مردم شريف بابل و علما مواجه شدم. شب عيد فطر با آن
همه‏جمعيّت وارد شهر شده و از آن‏جا راهى «كله بست» محلّ سكونتم شدم. پس از
ورود به مسجد جامع محلّ، بر فراز منبر شدم و از حركات ددمنشانه طاغوت براى
آنان سخن گفتم. بدين ترتيب بود كه حركت‏هاى انقلابى روز به روز در منطقه و هم
گام با ديگر هم‏وطنان پيش رفته و وسعت و شدّت مى‏گرفت تا اين كه انقلاب به
پيروزى رسيد.


پيروزى انقلاب اسلامى

پس از پيروزى انقلاب اسلامى و به دليل وضعيّت حاكم بر منطقه و جهت
برقرارى نظم و امنيّت و خنثى كردن توطئه‏ها، به افتخار نمايندگى حضرت امام(ره) در
منطقه نايل شدم و سپس طى فرمانى از سوى ايشان به امامت جمعه شهرستان بابل
منصوب شدم.

در پى فرمان نمايندگى امام در منطقه و نماز جمعه، با توجّه به دو مسئوليّت
سنگينى كه به عهده‏ام نهاده شده بود، بر آن شدم كه با همكارى علماى استان، اوضاع
آشفته روحانيّت استان را اصلاح و پراكندگى آنان را سامان دهم. براى رسيدن به اين
هدف ديدارهايى با ائمّه جمعه و جماعات، خطيبان، مدرّسان و ....صورت گرفت و
جلسه‏هايى تشكيل شد كه پس از تبادل آرا، برخى از علما به عنوان نماينده راهىِ
ادارات و ارگان‏ها شدند و برخى امور قضايى را به عهده گرفتند. از بركت سازمان
يافتن جمعيّت علما و روحانيّت استان و فعّاليّت‏هاى آنان، نقشه‏هاى منافقان و ضدّ
انقلاب خنثى گرديد.


|246|


نمايندگى مجلس خبرگان

در دوره اوّل و دوم انتخابات مجلس خبرگان رهبرى، به نمايندگى از سوى مردم
بزرگوار استان مازندران انتخاب شدم. در دوره نخست، در كميسيون اصل 107
قانون‏اساسى عضويّت داشتم. خاطرات تلخ و شيرين زيادى از اين مجلس دارم. يكى
از خاطره‏هاى تلخ، ارتحال حضرت امام(ره) و خاطره‏هاى شيرين آن، انتخاب آيةاللّه
خامنه‏اى - مدّظلّه‏العالى - به رهبرى‏بود.

در شب چهاردهم خرداد 1368 به وسيله تلفن از دبيرخانه مجلس خبرگان خبر
دادند كه صبح در مجلس شوراى اسلامى حاضر شويد. در آن زمان حضرت امام در
بيمارستان بسترى بودند و در سراسر كشور مجالس دعا جهت شفاى ايشان برقرار
بود. اين خبر، زنگ حادثه ناگوارى را به صدا در مى‏آورد. صبح روز چهاردهم خرداد
صداى تلاوت قرآن، به ويژه آيه «ارجعى» را كه شنيدم، دريافتم كه... .

وارد مجلس شوراى اسلامى شدم. مجلس مملو از شخصيّت‏هاى علمى، سياسى،
و نظامى بود. اعضاى هيئت رئيسه در جاى خود نشستند. وصيّت نامه امام به وسيله
آيةاللّه مهدوى كنى گشوده شد و منتظر حاج احمد آقا بودند كه وصيّت‏نامه را قرائت
كند، امّا ايشان پيام داد كه حال وى براى خواندن وصيّت‏نامه مناسب نيست، رئيس
جمهور محترم آن را قرائت كنند. بنابراين، وصيّت‏نامه به وسيله حضرت آيةاللّه
خامنه‏اى قرائت شد. جلسه صبح با جملات پايانى وصيّت نامه امام خاتمه يافت.

بعد از ظهر همان روز و در ساعت سه اجلاسيه فوق العاده خبرگان تشكيل شد و
اعضا جهت تعيين رهبر به بحث و بررسى پرداختند. ابتدا مسئله شوراى رهبرى
مورد بحث و بررسى قرار گرفت كه پس از رأى‏گيرى، مسكوت ماند. پس از آن مسئله
رهبر واحد مطرح و بحث‏ها به منظور يافتن «مصداق» شروع شد. پس از اندك
مذاكره، توجّه اعضا به سمت آيةاللّه خامنه‏اى معطوف گشت. در بحث‏ها اظهار


|247|

مى‏شد كه امروز در ميان مراجع عظامى كه در مظانّ رهبرى باشند، چه در داخل و چه
در خارج، كسى جز ايشان(آيةاللّه خامنه‏اى) واجد شرايط رهبرى نيستند، زيرا ايشان
فقيه و مجتهد، متّقى و عادل، مدير و مدبّر، شجاع و سخن‏ور، صاحب قلم و بيان، آگاه
به مسائل زمان سياست‏مدار و در كارهاى اجرايى پر تجربه و پرورش يافته مكتب
امام راحل هستند.

بعد از بحث و بررسى در اين باره، حجّة الاسلام هاشمى رفسنجانى، رياست وقت
مجلس شوراى اسلامى و آيةاللّه موسوى اردبيلى شهادت دادند كه از امام شنيده‏اند
كه ايشان صلاحيّت رهبرى نظام را دارا است، امّا آيةاللّه خامنه‏اى حاضر به پذيرفتن
اين مسئوليّت نشدند، ولى اصرار خبرگان كارساز شد و ايشان پذيرفتند.

رأى‏گيرى انجام شد و قريب به هفتاد تن از هشتاد نماينده حاضر، به ايشان رأى
دادند و بدين ترتيب، حضرت آيةاللّه خامنه‏اى به رهبرى انقلاب اسلامى ايران
انتخاب شدند.[1]


(1). معظّم له به تاريخ 21 مهر 1378 ديده از جهان فروبست.

تعداد نمایش : 1866 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما