صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
واعظ جوادى (جوادى آملى) - عبداللّه
واعظ جوادى (جوادى آملى) - عبداللّه تاریخ ثبت : 1390/11/29
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر دوم ,
عنوان : واعظ جوادى (جوادى آملى) - عبداللّه
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|595|

واعظ جوادى (جوادى آملى) - عبداللّه

نام: عبداللّه

شهرت: واعظ جوادى(جوادى آملى)

زادگاه: آمل

نام پدر: ميرزا ابوالحسن

سال تولد: 1312 شمسى

مسئوليّت: عضويّت در مجلس خبرگان قانون اساسى، عضويّت در
شوراى‏عالى قضايى، نمايندگى مجلس خبرگان رهبرى در دوره‏هاى اوّل و دوم
از استان مازندران، امامت جمعه قم و... .

* اين زندگى نامه به وسيله دفتر معظّمٌ‏له تهيّه شده و در اختيار دبيرخانه مجلس
خبرگان رهبرى قرار گرفته است.


|597|

واعظ جوادى (جوادى آملى) - عبداللّه




آغاز زندگى

حضرت استاد علّامه آيةاللّه حاج شيخ عبداللّه جوادى آملى درسال
1312شمسى در شهرستان آمل در ميان دودمانى پاك و خانواده‏اى روحانى پابه
عرصه گيتى نهاد.

استاد، سلسله نسب خود را تا چند پشت، كه همگى از علماى عاملين خطّه آمل
بودند، چنين بيان مى‏دارد:

آن گونه كه از دست خطّ مرحوم جدّم ميرزا فتح اللّه آملى برمى‏آيد - كه در پايان
كتاب گوهر مراد نوشته شده است - من پسر مرحوم ميرزا ابوالحسن آملى هستم.
اجدادم به ترتيب عبارت‏اند از: ملّافتح اللّه آملى، ملّا آقاجان، محمد حسن و محمد
جعفر آملى. جدّ اوّلم ملّا فتح اللّه آملى معمّم بود و به ذكر احكام و مناقب
اهل‏بيت(ع) مى‏پرداخت و در بحبوحه خفقان رضاخان پهلوى ممنوع‏المنبر شد.

رضاخان درسال 1304شمسى به اوج قدرت وسلطنت خود رسيد و تا سال
1320شمسى، طى اين شانزده سال، در سراسر ايران مخصوصاً خطّه شمال،
خفقان محض حاكم بود. از اين‏رو، من منبر جدّم را نديدم؛ ولى آنانى كه منبر ايشان
را ديده بودند و از بيانات او استفاده كرده بودند، مى‏گفتند: از خصوصيّات مرحوم
جدّم اين بوده كه در هر منبرى به ذكر احكام، مسائل شرعى ومناقب اهل بيت(ع)
مى‏پرداخت. از آن‏جا كه وى كتاب شريف گوهر مراد مرحوم لاهيجى را مورد


|598|

استفاده قرار مى‏داد و بعدها آن‏را وقف كرد و توليت آن را به مرحوم پدرم داد،
معلوم مى‏شود كه ايشان به رشته كلام علاقه وافرى داشته است و اين‏گونه كتاب‏ها
در منزلشان خيلى عزيز و محترم بود آن هم در آن دوران كه كتاب‏ها از ارزش خود
افتاده بود.


ماجراى نذر امام هشتم‏(ع)

در زندگى مردان بزرگ تاريخ و رجال علمى و دينى، وقايع شيرين و آموزنده‏اى
يافت مى‏شود. استاد آيةاللّه جوادى آملى نيز كه بى‏شك يكى از همين مردان بزرگ
علمى - اسلامى عصر ما است، در زندگى سراسر افتخار آميزش از اين نوع وقايعِ
شيرين و آموزنده فراوان يافت مى‏شود؛ نمونه‏اى از اين خاطرات كه حاكى از
عنايات خاصّ الهى به وجود شريف ايشان است، واقعه‏اى است كه پيش ازتولّد او
براى خانواده‏اش رخ داده است و آن ماجراى نذرى است كه از سوى خانواده‏اش
انجام گرفته است. بهتراست شرح ماجرا را از زبان خود استاد بشنويم:

در خانواده ما نذر كرده بودند كه اگر من سالم به دنيا بيايم و زنده بمانم مرا به
زيارت بارگاه ملكوتى امام رضا(ع) ببرند؛ چون بسيارى از فرزندان مرحوم پدرم پس
از آن كه به دنيا مى‏آمدند، مى‏مردند. يكى از ارحام ما خواب ديده بود كه يكى از
بزرگان، عصايى به دست پدرم داده است. آن كسى كه خواب ديده بود خود چنين
تعبيركرده بود كه از اين پس خداوند فرزند پسرى به شما عنايت مى‏كند كه عصاى
دست شما مى‏شود و اين فرزند زنده خواهد ماند. به ياد دارم كه تا هفت سال به
عنوان نذرى تلقّى مى‏شدم.

وقتى به هفت سالگى رسيدم به همراه پدر، مادر و برخى بستگانم به مشهد
مقدّس مشرّف شديم. آن روزها - حدود شصت واندى سال پيش - سفر به خراسان
كار آسانى نبود، آن هم براى كسانى كه دوران خفقان پهلوى را ديده بودند. پدر و


|599|

مادرم كه سعى مى‏كردند مدّتى موهاى سرم را كم‏تر بتراشند، موهاى بلند سرم را
تراشيدند و در نهر جارى صحن مطهّر امام هشتم(ع) ريختند و تا هفت سال هر ساله
يك طوق نقره‏اى به گردنم مى‏آويختند كه آن طوق‏هاى هفت‏گانه به صندوق نذورات
امام‏رضا(ع) اهدا شد. پس از من خداوند پسر ديگرى به نام محمود به آنان عنايت
فرمود كه او نيز درگذشت و پس از آن، خداوند پسر ديگرى به آنان داد كه برادرم
آقاى دكتر اسماعيل جوادى - حفظه اللّه - است؛ ايشان اكنون استاد باز نشسته هستند.


آغاز تحصيلات جديد

استاد پس از گذراندن دوران طفوليّت و تربيت در دامان پر مهر پدر و مادر،
حدود سال‏هاى 19 - 1318 شمسى براى آغاز تحصيلات جديد به يكى از مدارس
ملّى آن روز آمل كه تحت سرپرستى آقاى دانشمند اداره مى‏شد وارد شد و تا سال
چهارم ابتدايى را در اين مدرسه ادامه تحصيل داد، سپس سال‏هاى پنجم و ششم
ابتدايى را در دبستان فرهنگ آمل كه حاج على رئيس زاده - از چهره‏هاى فرهنگى آن
روز آمل - مدير آن بود، به تحصيل پرداخت و حدود سال‏هاى 1324-25 شمسى
دوره شش سال تحصيلات ابتدايى را در زادگاه خويش (آمل) به اتمام رساند. استاد
خود در اين زمينه مى‏گويد:

من چهار سال را در مدرسه ملّى كه آقاى دانشمند آملى مدير آن بود، درس
خواندم و سال پنجم و ششم را در دبستان فرهنگ آمل - كه حاج على رئيس زاده(ره)
مدير آن بود - درس خواندم؛ در همان سالى كه در كلاس ششم ابتدايى بودم، (اواخر
سال 1323ش.) درگيرى‏هاى حزب توده با مردم آمل به اوج خود رسيده بود.
توده‏اى‏ها از شهرهاى مختلف شمال مخصوصاً از برخى شهرهاى كارگرى به آمل
آمدند، و در جلوى پل معلّق و نيز در دبيرستان امام خمينى(ره) (پهلوى سابق) سنگر
گرفته، تيراندازى مى‏كردند كه برخى ازمردم بى‏گناه آمل كشته شدند. در آن ايّام،


|600|

هرج و مرجِ توده‏اى‏ها دراوج خود قرار داشت.

وقتى كه امتحانات نهايى تمام شد و من از سال ششم ابتدايى فارغ التّحصيل
شدم، در شهريور همان سال پدرم پيشنهاد داد كه وارد حوزه علميّه آمل شوم و من
هم با كمال علاقه پذيرفتم. در آن زمان، در آمل، رجال علمى و مجتهدان فراوانى
بودند؛ از جمله آيةاللّه ابوالقاسم فرسيو و آيةاللّه محمد غروى - رضوان اللّه تعالى
عليهما - كه از برجسته‏ترين شخصيّت‏هاى علمى آن روزگار آمل به شمار مى‏رفتند،
و هر دو از شاگردان مرحوم آيةاللّه آخوند خراسانى بودند.


آغاز تحصيلات حوزوى

استاد خود دراين باره مى‏فرمايد:

تمام آرزوى پدرم اين بود كه من طلبه بشوم. خود ايشان نيز با اين كه هيچ رفاه
ونشاطى از ناحيه روحانيّت و از نظر مادّى نداشت و فقر و اهانت‏هاى فراوانى را
تحمّل كرده بود، امّا به دليل اين‏كه دايى بزرگوارشان او را تشويق مى‏كرد، به
روحانيّت علاقه شديدى داشت. دايى ايشان آيةاللّه ميرزا احمد دركايى(ره) پدر
آقاى دانش پژوه[1] و مجتهد بود و در نجف از شاگردان نامىِ مرحوم آخوند و آيةاللّه
ميرزا حبيب‏اللّه رشتى به شمار مى‏آمد. او شيفته علوم الهى بود و نسبت به مرحوم
پدرم، هم دايى بود و هم مربّى و هم معلّم؛ به حقّ نسبت به ايشان، حقّ تعليم


(1). استاد دكتر محمد تقى دانش پژوه كه از چهره‏هاى فرهنگى معروف معاصر و شناخته شده نزد
اهل علم و دانش است، از كسانى بود كه هم در تحصيلات حوزوى موفّق بود و هم در تحصيلات
دانشگاهى مدارج عالى را طى كرد و چون استادى چيره دست ساليان زيادى كرسى تدريس
در دانشگاه‏هاى كشور را داشته است و نيز تحقيقات دامنه‏دارى در زمينه‏هاى كتب خطّى و
كتاب‏دارى انجام داده و آثار فراوانى از خود به يادگار گذاشته و سرانجام در سال 1375شمسى
در 85 سالگى درگذشت.


|601|

وتربيت الهى داشت و چون پدرم زهد كامل را در زندگى استاد و مربّى خود ديده
بود، از اين‏رو، همه فشارهاى دوره رضاخانى را مى‏توانست تحمّل كند. پدرم معتقد
بود كه درس حوزوى را بايد پيش انسان بزرگوارى كه خود تزكيه شده باشد، آغاز
كنم. از اين‏رو، مرا به خدمت آيةاللّه فرسيو(ره)، برد. وقتى ايشان اوّلين درس را به من
تعليم فرمود (بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، أوّل العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض
الأمرإليه)، آن چنان اين جمله رامعنا كرد كه هنوز مديون سروش غيبى آن بزرگ
استاد هستم. البته آن‏چه را كه آنان آموختند اين است كه اوّل علم، همان آخر علم
است و آخر علم، همان اوّل علم است و آن شناخت خداوند و تفويض امر به سوى
او است، براى همين بود كه اصرار داشتند طلّاب با تزكيه عقل و تزكيه نفس كاملاً
تربيت بشوند.

آن روزها، حوزه علميّه آمل، علمايى نامى داشت. محروميّت‏هايى كه مدّت‏ها
ديده بودند باعث شده بود كه شوق تربيت طلبه را داشته باشند و رسالت الهى هم
ايجاب مى‏كرد كه حوزه‏ها را احيا كنند. از اين‏رو، چند سالى كه در آمل بوديم، حوزه
گرمى داشتيم.

درسال تحصيلى‏26- 1325شمسى وارد مدرسه مسجد جامع آمل شدم. در
آن‏جا جامع‏المقدّمات را نيز پدرم و نيز سيوطى، حاشيه، جامى، مطوّل و مقدارى از
شرح لمعه را خدمت پدرم و حجّة الاسلام آقايان عبداللّه اشراقى، شيخ
احمداعتمادى و برخى ديگر خواندم؛ امّا قسمت مهمّ شرح لمعه رانزدمرحوم
آيةاللّه شيخ عزيزاللّه طبرسى كه از علماى معروف آمل بود، فرا گرفتم و مبحث
اوامر قوانين را خدمت مرحوم آيةاللّه آقا ضياى آملى و بقيّه را كه قسمت مهمّ جلد
اوّل قوانين است، ازمرحوم آيةاللّه آقاى محمد غروى(ره) فراگرفتم.

مرحوم آقاى غروى ازشاگردان مرحوم آخوند(صاحب كفايه) و بسيار هوشمند و
با ذكاوت بود. با اين كه سنّ ايشان به حدود92 سال رسيده بود، هوش علمى وى


|602|

هم‏چنان محفوظ مانده بود؛ يعنى وقتى قوانين را براى ما تدريس مى‏كرد، تقريباً
حدود 45 سال بود كه از حوزه نجف به آمل آمده بود. عقل ايشان اگر از علمشان
بيش‏تر نبود كم‏تر هم نبود. ايشان بسيار ساكت و كم گو و گزيده گو و محضرش
آموزنده و بسيار سنگين بود؛ ولى مرحوم آيةاللّه آقاى ابوالقاسم فرسيو به زهد و
تقوا معروف‏تر بود. خلاصه، مقدّمات علوم حوزوى، يعنى نحو، صرف، منطق،
اصول در حدّ معالم، قوانين و ديگر علوم مقدّماتى آن روز از معانى، بيان و بديع را
خدمت اساتيد آمل آموختم.

مقدارى از درس‏هاى فقه و اصول را خدمت حجّة الاسلام مرحوم حاج شيخ
شعبان نورى فراگرفتم.

درآمل چهارسال را در مدرسه مسجدجامع گذراندم. مقدارى هم در مدرسه
مسجد هاشمى سكونت داشتم؛ ولى سال پنجم را به راهنمايى مرحوم آيةاللّه حاج
شيخ ضياءالدّين آملى (فرزند بزرگوار حضرت آيةاللّه علّامه حاج شيخ محمد تقى
آملى)به مدرسه مسجد امام حسن عسكرى(ع) آمل رفتم. گرچه تمام مدرسه‏هاى
يادشده پربركت بود، ولى بركاتى كه بنده درآن يك سال عمرم در مدرسه امام حسن
عسكرى(ع) در آمل به ياد دارم در ديگر مدارس به ياد ندارم. دوستان طلبه آن‏جا
نوعاً به شب زنده دارى و تهجّد موفّق بودند. خاطرات گران‏بارى راكه از مدرسه امام
حسن عسكرى(ع) دارم، فراموشم نمى شود. اين بركات از نام مباركى بود كه بر آن
نهاده‏اند. در روزهاى تعطيلى امالى مرحوم صدوق را در محضرآيةاللّه ضياءالدّين
آملى مى‏آموختم. هم‏چنين درمحضرآن بزرگوار، به حفظ سوره شريف هود و
آموختن تفسير آن پرداختم.ايشان درترويج كتاب و سنّت، سعى بليغى داشت و
مى‏كوشيد تا طلّاب حافظ قرآن شوند و مى‏جوشيد تا طلّاب با علم‏الحديث آشنا
گردند. از امالى مرحوم شيخ صدوق(ره) احاديث خاصّى را انتخاب و در روزهاى
تعطيلى آنان را تدريس مى‏كرد. ضمناً سند نهج‏البلاغه نيز در آن بخش احاديث


|603|

تبيين مى‏شد.

تشكيل جلسات خصوصى و آشنا شدن به احاديث را ترويج مى‏فرمود تا طلّاب
در كنار آموختن علوم ادبى، منطق، كلام، فقه و اصول به علم تفسير و حديث نيز
آشنا شوند؛ يعنى مستقيماً در خدمت قرآن و حديث باشند. حديث شريف «إنّي
تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي» را در حوزه درس، عملى مى‏كرد و اصرار
داشت كه قرآن و حديث در حوزه‏هاى علمى احيا شود؛ زيرا معتقد بود كه اين گونه
علوم (علوم رايج حوزوى) تا زمانى كه با قرآن و حديث، رابطه تنگاتنگ نداشته
باشد، انسان ازآن طَرْفى نمى بندد؛ زيرا ابتداى فقه رايج ما معرفة المياه و آخر آن
تفويض التركة إلى الورثه است، يعنى اوّل از مياه(آب‏ها) شروع مى‏شود و آخر به
ارث ختم مى‏گردد و اگر در كنار آن، مسائل اخلاقى و اعتقادى نباشد، آن نور لازم
حاصل نمى‏شود. از اين‏رو، بزرگان حوزه همواره اصرار داشتند كه در كنار مسائل
رايج حوزوى، مسائل اخلاقى و اعتقادى را نيز كه رابطه عملى با انسان دارد،
تدريس كنند. براين اساس، وقتى براى ادامه تحصيل به تهران هجرت كردم، شوق
تفسير و فراگيرى حديث دربنده به‏طور فزاينده‏اى مشهود بود.


علّت ترك حوزه علميّه مشهد

از وقايع شيرين و بسيار آموزنده در زندگى و سيره علمى و عملى حضرت استاد
آيةاللّه جوادى آملى واقعه‏اى است كه در آغاز ورود به حوزه علميّه مشهد، براى
ادامه تحصيلات حوزوى رخ داده است. استاد خود در شرح اين واقعه مى‏فرمايد:

تا شهريور 1329 كه من در خدمت آقا شيخ شعبان نورى(ره) مى‏رسيدم، ايشان هر
ساله تابستان‏ها به مشهد مقدّس مشرّف مى‏شدند و با بعضى از علماى آن روز
مشهد كه هم دوره تحصيلى ايشان در نجف اشرف بودند، ايّام را سپرى مى‏كردند به
من نيز پيشنهاد داد كه براى ادامه تحصيل به حوزه علميّه مشهد، مشرّف شوم.


|604|

به همين مناسبت، ايشان دو نامه براى دو تن از علماى معروف آن‏روز مشهد
نوشت و مرا به آنان معرّفى كرد. به همراه پدرم به حوزه علميّه مشهد ره‏سپار شدم تا
دونامه مزبور را به خدمت آن دو تن علماى مشهد تقديم كرده و با راهنمايى آنان
يكى از مدارس علميّه مناسب در مشهد را برگزينم.

در يكى از روزهايى آغازين ورودم به مشهد مقدّس پس از تشرّف به حرم مطهّر،
به يكى از مدارس مشهد سرى زدم در آن‏جا ديدم كسى كه در زىّ طلبگى بود نسبت
به برخى ازشخصيّت‏هاى علمى معروف مشهدتعبيرتندى دارد، اين گونه تعبير ناروا
براى من بسيار دور از انتظار بود و در من بسيار اثر بدى گذاشت كه چگونه يك نفر كه
خود را طلبه مى‏نامد در مدرسه‏اى كه طلّاب درآن زندگى مى‏كنند، دركنارحرم
امام‏هشتم(ع) به خود جرأت مى‏دهدكه به يك شخصيّت علمى اهانت كند؟

آن‏قدر اين خاطره براى من تلخ بود كه هرگز حاضر نشدم در چنين حوزه‏اى درس
بخوانم، البته ممكن است در بين هزارها افراد وارسته عميق علمى، يك نفر اين
چنين پيدا بشود، ولى عمل همان يك نفر مايه بى‏رغبتى من نسبت به آن حوزه شد.
ازاين‏رو، دونامه‏اى را كه آقا شيخ شعبان نورى(ره) براى آن دو بزرگوار نوشته بود، به
آنان نرساندم و به حوزه علميّه تهران بازگشتم، گذشته ازآن كه بسيارى از دوستان
فاضلم از آمل به تهران آمده بودند و شخصيّت بارز، يعنى مرحوم آيةاللّه حاج شيخ
محمد تقى آملى نيز كه راهنماى همه ما محسوب مى‏شد، مقيم تهران بود.

آرى، مردان بزرگ تاريخ ورجال برجسته الهى، شيوه بزرگى و وارستگى را از
همان روزنخست زندگى با رياضت نفسانى وترك هر آن‏چه مانع رشد و تعالى‏روحى
و نيل به مراتب كمال معنوى است، آغاز كرده و اين راه پرمخاطره و بسيار دشوار را
كه همان راه تربيت و تعليم براى رسيدن به قلّه كمال انسانى ومقام قرب الهى است
اين‏چنين با مراقبت و محاسبات مى‏پيمايند. اكسير اعظم انسانيّت و طلاى ناب
وارستگى و پرهيزكارى در ژرفاى معدن وجود آدمى و عمق جان و نهان او نهفته


|605|

است و تنها با كاوش و تلاش و كوشش فزاينده كه بزرگ پيشواى انسانيّت و ديانت،
رسول گرامى اسلام از آن به «جهاداكبر» و برترين جهاد تعبير كرده است، قابل
دست‏يابى است؛ زيرا راه سيروسلوك معنوى و كسب دانش ومعارف بلندالهى،
ره‏زنان بسيارى، برخاسته از خواسته‏هاى حيوانى در فراسوى فطرت پاك و
خداجوى انسانى دارد و راندن اين راه‏زن‏ها و رستن از آن‏ها و در نتيجه، طى‏طريق
كمالات معنوى و رسيدن به قلّه كمال «انسانيّت» و قرب‏الهى، همّتى بس بلند و تاب
و طاقتى بس فراوان مى‏طلبد كه در توان هر كس و ناكسى نيست.

تنها اوحدى از انسان‏ها از عهده جهاد اكبر و رستن از راه‏زن‏هاى عفريت نفس، بر
مى‏آيند و مى‏توانند با پشت سرنهادن جادّه پرفراز و نشيب مبارزه نفسانى،
صفات‏نيك انسانى ومراتب كمال اخلاقى را از اعماق وجود و باطن خويش بيرون
بكشند و قامت رساى انسانى خويش رابه آن بيارايند.

به هوس راست نيايدبه تمنّى نشود كاندرين راه بسى خون جگر بايد خورد نه هر درخت تحمّل كند جفاى خزان‏ غلام همّت سروم كه اين قدم دارد

ورودبه حوزه علميّه تهران

استاد، پس از انصراف ازحوزه علميّه مشهد، به همراه پدر، ره‏سپار حوزه علميّه
تهران شد؛ زيرا در آن زمان حوزه علميّه تهران براى حضور چهره‏هاى بزرگ علمى -
اسلامى در آن از رونق فراوان برخوردار و شهرت زيادى پيدا كرده بود. از اين‏رو،
طلّاب علوم دينى و جويندگان معارف ناب اسلامى از اقصا نقاط كشور پهناور ايران
به آن‏جا مى‏آمدند و از خرمن علوم گسترده عالمان و فرهيختگان بزرگ آن بهره‏هاى
فراوان مى‏بردند.

بدون شك يكى ازاين عالمان بزرگ و فرزانگان فرهيخته، عالم كامل علّامه
ذوفنون آيةاللّه حاج شيخ محمد تقى آملى - أعلى‏اللّه‏مقامه‏الشّريف - بود كه استاد،


|606|

آيةاللّه جوادى آملى به انگيزه ديدار با او و استفاده از محضر پرفيض و بركتش براى
تكميل مراتب كمال علمى - اخلاقى خويش راهى تهران شده بود.

استادخود در اين زمينه مى‏فرمايد:

وقتى كه به تهران مهاجرت كردم به همراه پدرم به محضرآيةاللّه حاج شيخ
محمدتقى آملى(ره) رسيدم تا آن بزرگوار مرا راهنمايى كند كه كجا منزل بگيرم وچه
درس‏هايى بياموزم و نزد چه كسى درس بخوانم. آن بزرگوار نامه‏اى نوشت و مرا به
مرحوم حاج محمد باقر آشتيانى، مدير مدرسه مروى - كه از سوى پدرش آيةاللّه
حاج ميرزا احمد آشتيانى(ره) تصدّى مدرسه را بر عهده داشت - معرّفى كرد. آن روز
مدرسه مروى بهترين مدرسه تهران بودودرآن سطح عالى و خارج و معقول نيز
تدريس مى‏شد.

اين مدرسه، مدرسه‏اى بسيار وزين و پربركت بود. براى اسكان در آن‏جا
شرايطى وجود داشت؛ از جمله اين‏كه طلّاب بايد مقدارى از شبانه روز را قرآن
تلاوت مى‏كردند؛ يعنى موظّف بودند كه در كنار فراگيرى علوم اسلامى قرآن را هم
تلاوت كنند. بركات مدرسه مروى تهران مانند مدرسه امام حسن عسكرى(ع) آمل
مشهود بود، امّا نه به اندازه آن؛ زيرا مدرسه امام حسن عسكرى(ع) در آمل ويژگى
فراموش نشدنى داشت. در مدرسه مروى سالى دوباربراى بازديد كتاب‏ها جلساتى
رسمى تشكيل مى‏شد.انس با كتاب و كتاب‏خانه هم نصيب طلّاب علوم دينى مى‏شد
و توفيقى بود تا محصّل علوم دينى باكتاب‏هاى خطّى و چاپى كم و بيش آشنا شود.

امتحان ورودى براى پذيرش طلّاب در مدرسه مروى بسيار جدّى و رسمى بود.
بنده به عنوان مهمان چند صباحى در مدرسه مروى بودم. چون بايد مدّتى آزمايشى
در مدرسه مى‏مانديم تا از ما امتحان بگيرند؛ شيوه پذيرش طلّاب در مدرسه مروى
چنين بود و روش بسيار خوبى هم بود؛ زيرا طلّاب را پيش از پذيرش رسمى و
امتحان ورودى به‏گونه عملى آزمايش مى‏كردند، يعنى مدّتى آزمايشى و به صورت


|607|

مهمان طلبه‏ها را در مدرسه نگه مى‏داشتند تا وضع درس وبحث و خلق و خوى
طلبگى آنان آزموده‏شود كه اگر از جهات علمى و اخلاقى شايستگى عضويّت در آن
مدرسه را دارند به‏طور رسمى پذيرفته شوند. مسئولان امتحان طلّاب، خود از
اساتيد و علماى بزرگ نامى بودند و از شاگردان خوب و شايسته مرحوم نائينى و
آقاضياء عراقى به شمار مى‏آمدند و از طلّاب امتحان جدّى به عمل مى‏آوردند.

پس از ورود به مدرسه مروى و در ايّامى كه به‏طور آزمايشى در آن‏جا حضور
داشتم، يك درس فقه و يك درس اصول و يك معقول، يعنى رسائل، مكاسب و
شرح تجريد علّامه حلّى(ره) را شروع كردم. اين شيوه درس و بحث را مرحوم آيةاللّه
حاج شيخ محمدتقى آملى به ما آموخت كه شما بكوشيد يك فقه، يك اصول و يك
معقول داشته باشيد. از اين‏رو، مكاسب، رسائل و شرح تجريد را در كنار هم آموختم.

گفتنى است هنگام فراگيرى اين علوم، كتاب‏هاى خوانده شده را تدريس هم
مى‏كردم؛ چون نه تنها در تهران، بلكه زمانى كه در آمل هم بودم، بنابراين بود كه هم
يك درس بگويم و هم يك بحث داشته باشم و نيز درس هم بخوانم تا هم خوانده‏ها
را تكرار كرده باشم و ملكه شود و هم خدمتى شده باشد.

وقتى مقدارى از مكاسب ورسائل خوانده شد، براى شركت در امتحانات
مدرسه مروى مهيّا شده، در جلسات امتحان حضور پيداكردم. در امتحان ورودى
قبول شدم و از آن پس به عنوان طلبه رسمى مدرسه مروى درآمدم.


ويژگى‏هاى ديگر مدرسه مروى

از اظهارات استاد در باره مدرسه پربركت مروى چنين برمى‏آيدكه مدرسه علميّه
مزبور از ويژگى‏هايى برخوردار بوده كه توفيق حضور در چنين مدرسه علميّه منظّم و
مبارك و درك محضر اساتيد بزرگ آن را بايد از عنايات خاصّ خداوندى به حضرت
استاد، قلمداد كرد.


|608|

استاد افزون برآن ويژگى‏هايى كه درباره مدرسه مروى ذكر كرده است در ادامه
مى‏فرمايد:

مدرسه مروى آن روزها از منزّه‏ترين ومهم‏ترين مدارس تهران بود. به هيچ وجه با
دستگاه نظام سلطه وطاغوت ارتباط نداشت. طلبه هرچند منزّه وفاضل بود، وقتى
وارد دانشگاه مى‏شد، ديگر چندان محبوب طلّاب مدرسه مروى واقع نمى‏شد و به
او به چشم ديگرى نگاه مى‏كردند و اين بر اثر فاصله‏اى بودكه ميان رژيم طغيانگر
پهلوى ومذهب و ديانت و روحانيّت وجود داشت.

از برنامه‏هاى مدرسه مروى يكى اين بود كه كتاب‏هاى لازم را از كتاب‏خانه
مدرسه به طلّاب مدرسه مى‏دادند تا طلبه‏ها در حجره‏ها از آن استفاده كنند و پس از
مطالعه به مخزن كتاب‏خانه برگردانند. سالى دوبار هم كتاب‏خانه مدرسه بازديد
مى‏شد تا كتابى گم نشود و همه كتاب‏ها محفوظ بماند. مرحوم حاج آقامصطفى
مسجد جامعى ضمن اشتغال به تحصيل، مسئول كتاب‏خانه مدرسه هم بود.

بنابر وقف‏نامه مدرسه مروى، مدرسه مزبوريك مدرّس رسمى داشت ويك تالى
مدرّس (همتاوعلى البدل ) و هرگاه براى مدرّس رسمى مشكلى پيش مى‏آمد، تالى
مدرّس‏درس را به عهده مى‏گرفت؛ امّا خودآن تالى مدرّس هم هر روز درسى داشت.
مدرّس رسمى مدرسه مروى، آيةاللّه حاج سيّدعبّاس فشاركى، - ازشاگردان آيةاللّه
آقاضياءعراقى(ره) - بودكه ساليان متمادى درنجف حضورداشت ودرتدريس فقه و
اصول ماهر بود؛ وى رسائل شيخ انصارى را به‏طور دقيق، تدريس مى‏كرد، و
مكاسب را آقا شيخ اسماعيل جاپلقى(ره) تدريس مى‏كرد و ما از محضر آن دو
بزرگواراستفاده مى‏كرديم. بخش زيادى ازمكاسب را مرحوم آقا شيخ محمدرضا
محقّق(ره) براى ما تدريس كرد.

حجره مادر مدرسه مروى روبه قبله وجنب حجره مرحوم آقاشيخ رضا قاضى كه
تالى مدرّس مدرسه بود، قرارداشت، يكى ازچهارحجره آفتاب‏گير مدرسه مروى


|609|

بود كه مصون‏تر از ديگر حجره‏ها بود. مرحوم آقاى قاضى هر روز به مدرسه مى‏آمد
و شرح منظومه مرحوم حكيم سبزوارى راتدريس مى‏كرد، درس ديگرى هم
مى‏داشت. حجره ايشان همان حجره‏اى بود كه بعدها شهيد مطهّرى(ره) از قم به
تهران آمد و در همان حجره روزها تدريس مى‏كرد و مباحثه‏اى هم داشت.

در سال 1332شمسى با شهيدمطهّرى(ره) آشناشدم. البته فاصله سِنّى ايشان
بامن، حدودسيزده سال بود،ولى بزرگوارى‏يى كه ايشان داشت ونيز از آن‏جايى كه
حجره ما در كنار حجره ايشان بود، گه گاهى به حجره ما سرمى‏زد و اگر كتابى مورد
لزوم ايشان بود از ما مى‏خواست و مطالعه مى‏كرد؛ چون روزهاى نخست كه
تشريف آورد و تدريس مى‏كرد، كتاب‏هاى لازم درحجره ايشان نبود.

از ديگر برنامه‏هاى خوب مدرسه مروى، برگزارى نماز جماعت به وسيله مرحوم
سبط الشّيخ(ره) بود كه ماعلاوه براين كه ازمحضرشان استفاده علمى مى‏برديم - چون
مقدارى ازرسائل را نزد ايشان خوانديم - در نماز جماعت ايشان نيز شركت كرده،
بهره معنوى مى‏برديم.


درمحضراساتيدبزرگ

يكى ازبزرگ‏ترين توفيقات وعنايات خداوندى به طالب علم ودانش‏جوى علوم
دينى واسلامى كه از مهم‏ترين عوامل موفقيّت او نيز به حساب مى‏آيد، ادراك
محضر اساتيد بزرگ و استوانه‏هاى سترگ علمى واخلاقى است، تا بتواند از خرمن
وجودشان استفاده‏هاى علمى لازم را برده و به رشد و بالندگى علمى لازم برسد و
نيز از جنبه‏هاى اخلاقى و سير و سلوك معنوى در گفتار و كردارشان سود جويد و
همراه با طى مدارج علمى، دراين زمينه‏ها به رشد و تعالى مطلوب نايل آيد.

شواهد حال نشان مى‏دهد كه استاد از اين توفيق و عنايت ويژه الهى نيز به حدّ
كافى برخوردار و بهره‏ور بوده است؛ زيرا افزون بر ادراك محضر اساتيد بزرگ


|610|

مدرسه مروى، درشعاع وسيع‏تر، توفيق ادراك محضر اساتيد و علماى بزرگ حوزه
علميّه تهران نيز نصيب او گرديده است و بدون ترديد استفاده‏هاى علمى و اخلاقى
از محضر اين بزرگان بوده كه اين بزرگوار را نيز در زمره يكى از بزرگ‏ترين استوانه‏هاى
علمى - اسلامى دوران معاصرقرارداده است. استاد، خود در زمينه استفاه از محضر
اساتيد بزرگ آن روز تهران مى‏فرمايد:

در تهران با اساتيدبزرگى آشنا شدم كه عبارت‏اند از: آيةاللّه حاج شيخ محمدتقى
آملى، آيةاللّه حاج شيخ ابوالحسن شعرانى، آيةاللّه حاج ميرزا مهدى محى الدّين
الهى قمشه‏اى، آيةاللّه محمدحسين فاضل تونى، آيةاللّه آقاى جاپلقى، آيةاللّه
حاج سيّدعبّاس فشاركى و برخى ديگر كه ياد همه آنان گرامى ونام همه آنان زنده
باد؛ علومى را كه از محضر اين بزرگان فرا گرفتم عبارت است از: فقه، اصول،
معقول، هيئت وعرفان.

سطوح عالى را نزد آقايان حاج سيّدعبّاس فشاركى و شيخ اسماعيل جاپلقى
فراگرفتم. فلسفه، شرح منظومه، طبيعيّات، اشارات و مقدارى از «امورعامّه» اسفار
ملّاصدرا و نيز شرح چغمينى و مقدارى ازمقدّمه زيج بهادرى را در محضر علّامه
ذوفنون، حاج شيخ ابوالحسن شعرانى(ره) كه محقّقى كم نظير و عالمى كم بديل و
جامع معقول و منقول بود، فراگرفتم. مقدارى از شرح منظومه و نيز «الهيّات» و
بخش «عرفان» شرح اشارات و بخشى از «مبحث نفس» اسفار را خدمت آيةاللّه
حاج ميرزا مهدى محى‏الدّين الهى قمشه‏اى(ره) كه ايشان نيز عارفى كم نظير و
صاحب‏دلى كم بديل بود،خواندم.

شرح فصوص محى الدّين (شرح قيصرى برفصوص محى الدّين عربى) را از
محضر مرحوم آيةاللّه ميرزا محمد حسين فاضل تونى(ره) استفاده كردم. اين بزرگوار،
هم در حكمت مشّاء قوى بود وهم‏درآشنايى با عرفان. مرحوم فاضل تونى


|611|

مى‏فرمود: اين كتاب فصوص محى الدّين كه هم اكنون در دست من است و براى
شما تدريس مى‏كنم، وقتى كه در اصفهان عرفان را خدمت مرحوم ميرزا
جهانگيرخان قشقايى و مرحوم حاج آخوند كاشى مى‏آموختم، اين كتاب عرفان، دو
سال در سفره نان من بود و هرگز قدرت نداشتم آن را در طاقچه حجره كنار ساير
كتاب‏ها قرار دهم. كتابى نبود كه بتوانم آشكارا آن را در دست بگيرم و مطالعه كنم و
سپس در طاقچه حجره بگذارم. ولى گويا سفره او را هم كسى نمى ديد. يادش گرامى
باد. حجره‏اش مى‏آمدند و كتاب‏هايش را مى‏ديدند، سفره اختصاصى او را شايد
كسى نمى ديد.[1]

پس از تمام شدن سطوح عالى فقه واصول، دروس خارج را درمحضر آيةاللّه
حاج شيخ محمد تقى آملى(ره) آموختم و هم‏زمان با آن، مسائل عقلى را هم
درمحضرش فرا مى‏گرفتم و در درس فقه و اصول ايشان نيز شركت مى‏كردم. آن وقت
هنوز كتاب شريف مصباح ايشان - كه شرحى بر عروةالوثقى است - چاپ نشده بود.
جزوه‏هاى آن كتاب را تنظيم مى‏كرد و به ما مى‏داد، ما آن جزوه‏ها را براى مطالعه و
يادداشت بردارى مورد مطالعه قرار مى‏داديم وكم كم آن جزوه‏ها به صورت شرح بر
عروةالوثقى درآمد.

محضر حاج شيخ محمد تقى آملى(ره) درقسمت اخلاق وفلسفه بسيار سودمند
بود. بسيارى ازمشكلات شرح منظومه حكيم سزاوارى را كه درمحضر ايشان مطرح
مى‏كردم به خوبى حل مى‏كرد؛ چون تقرير بسيارخوبى داشت. قلم شريفشان
درشرح وتحرير شرح منظومه كاملاً مشهود است. هم به مبانى فلسفه مشّاء و اشراق
و حكمت متعاليه آگاهى كامل داشت و هم در فقه واصول متبحّر بود.


(1). چون فضاى حاكم برحوزه علميّه آن روز اصفهان، فضاى مناسب براى آموختن عرفان
ابن‏عربى نبود، ازاين رو، هركس كه اين دروس ومعارف را فرامى‏گرفت ناچار به مخفى كارى بود.


|612|

در محضر آيات، شعرانى و الهى قمشه‏اى

آيةاللّه علّامه ذوفنون حاج شيخ ابوالحسن شعرانى و آيةاللّه علّامه ذوفنون
حاج ميرزا مهدى محى الدّين الهى قمشه‏اى دوتن از حكما وعلماى بزرگ معاصر
مقيم تهران به شمار مى‏آمدند كه هم در علوم نقلى از فقه و اصول و غير آن متبحّر و
خرّيط فن بودند و هم در علوم عقلى ازمنطق، فلسفه، كلام و عرفان سرآمد ديگران
محسوب مى‏شدند.

ازاظهارات استادآيةاللّه جوادى آملى چنين برمى‏آيد كه ايشان ازمحضر اين دو
شخصيّت بزرگ علمى دوران معاصر بهره‏هاى فراوانى برده و در پرتو نورافشانى
آنان به مدارج علمى - اسلامى والايى نايل آمده است. استاد در شرح چگونگى
استفاده‏هاى علمى ازمحضراين بزرگواران چنين فرموده است:

در اواخر بيمارى آقا ميرزا مهدى آشتيانى(ره) - كه بر علوم عقلى مسلّط بود -
خدمت چهار استاد رسيدم كه شرح منظومه را شروع كنم، امّا درس هركدام پس از
مدّت كوتاهى - كه جنبه آزمايشى داشت - تعطيل مى‏شد؛ زيرا در اين فن مسلّط
نبودند؛ تا اين كه خدمت مرحوم آقاى شعرانى ومرحوم آقاى الهى رسيديم. اين دو
بزرگوار، هم بر شرح منظومه مسلّط بودند وهم بر اشارات واسفار، پس از فراگيرى
شرح تجريد و شرح منظومه، آشنايى با «حكمت مشّاء» را لازم دانستم؛ زيرا مرحوم
ملّاصدرا در بسيارى از مباحث فلسفى در«حكمت متعاليه» (اسفار اربعه) ناظر به
«حكمت مشّاء» است و بهترين كتابى كه درحكمت مشّاء شايسته محورتدريس
است، شرح اشارات وتنبيهات مرحوم بوعلى است.

شرح اشارات درحقيقت تضارب آراى استاد و شاگردان و محشّيان و شارحان
است. از يك‏سو، نظر ابن سينا است و از سوى ديگر، شرحى است كه امام رازى
كرده و از سوى سوم، شرحى كه مرحوم خواجه كرده؛ كتابى است بسيار سنگين و از
ناحيه چهارم، داورى صاحب محاكمات است كه بين متن و دو شرح ياد شده به


|613|

قضا و داورى نشسته است. مرحوم خواجه درباره اشارات مى‏گويد: اين كتاب
مشتمل بر اشارات، حاوى مطالب مهم و داراى تنبيهات، در بردارنده مباحث مهم
بوده و مانند فصوص كلماتى دارد كه بيش‏تر آن مانند نصوص روايى است[1] از
اين‏رو، آقاى شعرانى(ره) اين جمله‏ها رابسيار تكرار مى‏كرد و مى‏فرمود: بعضى از
عبارت‏هاى ابن سينا مثل نصوص روايى است، و نمونه‏هايى هم ذكر مى‏كرد. البته
اصل اين كلام بديع از مرحوم خواجه در مقدّمه شرح اشارات آمده است.

آقاى شعرانى(ره) در طبيعيّات بسيار ماهر بود. ايشان مثال‏هايى را كه در اثناى
درس ذكر مى‏كرد، يا هندسى بود يا طبيعى يا طبّى و مانند آن. گرچه ممكن است
مثال در اصل آن بحث نقش نداشته باشد، ولى وقتى محصّل مى‏بيند كه استاد، در
تمثيل ماهر نيست، حسن قبول را در باره گفته‏هاى استاد را از دست مى‏دهد. احياناً
برخى از ظرافت‏هاى علمى است كه از راه مثل مى‏تواند مشكل ممثّل را حل بكند.

آقاى شعرانى(ره) در رياضيّات نيز بسيار قوى و مسلّط بود و علاقه شديدى به
رياضيّات، هيئت ونجوم داشت و اين درس‏ها را به دقّت مطالعه مى‏كرد و ارائه
مى‏نمود. محور اصلى فكر ايشان را، رياضى، طبيعى، هيئت و نجوم تشكيل مى‏داد.
از اين‏رو، شرح چغمينى ومقدارى ازمقدّمه زيج بهادرى را هم خدمت ايشان
خواندم، تا وقتى كه از تهران به قم آمدم كه ديگر متأسّفانه آن رشته‏ها ادامه نيافت.

امّا مرحوم آقاى الهى قمشه‏اى، در اثر ذوق لطيفى كه داشت الهيّات اشارات
(يعنى از نمط چهارم تاپايان نمط دهم) را تدريس مى‏كرد. درس مرحوم آقاى
الهى‏قمشه‏اى با روح‏تر و دل‏پذيرتر بود.

مرحوم آقاى الهى وقتى كه به نمط نهم ودهم شرح اشارات مى‏رسيد، سعى
مى‏كرد از آن‏چه لازم پرورش روح است دريغ نكند و آن‏ها را بگويد. آن روزها ما از


(1). ر.ك: شرح اشارات، ج 1 - 2،نشرمطبعة الحيدرى.


|614|

مدرسه مروى تا خيابان خراسان - منزل آقاى الهى - را به ناچار پياده مى‏رفتم؛ براى
اين كه وضع اتوبوس‏هاى آن عصر به گونه‏اى بود كه هر كس قوى‏تر بود سوار مى‏شد
و براى مثل ما سوار شدن در اتوبوس، كار آسانى نبود. از اين‏رو، از مدرسه مروى تا
منزل مرحوم آقاى الهى را پياده مى‏رفتم. فاصله هم زياد بود و در هواى سرد و برفى،
طى اين راه آسان نبود؛ چون ايشان روزها در دانشگاه تدريس مى‏فرمود، بنده شب
به حضورشان مى‏رفتم و نماز مغرب و عشا را به ايشان اقتدا مى‏كردم و ايشان
بين‏نماز مغرب و عشا اشارات را تدريس مى‏كرد و اصرار داشت كه نمازشان اوّل
وقت خوانده شود.

در يكى از روزها وقتى كه هنگام مغرب با آن حال خسته و رنج‏ديده از سرماى
زمستان پربرف و يخ‏بندان وارد اتاق ايشان شدم، اين شعر را خواندم:

ساكن مدرسه را گوشه ابروى نشانده‏ تا دگر در پى تحصيل اشارات نكوشد

ايشان فوراً بيتى ازغزل معروف خودشان راخواند:

شرح اشارات ابرويش بنگارم‏ غمزه چشم نگار اگر بگذارد

اين غزلِ «شب تعطيل» غزل بسيار خوبى است كه آغازش چنين است:

گل برم از باغ خار اگر بگذارد غمزه آن گلعذار اگر بگذارد از خم و پيچ سپهرِدون رهم آسان‏ پيچ وخم زلف يار اگر بگذارد چشم نپوشم زنقش دفتر دانش‏ چشم بت هوشيار اگر بگذارد شرح اشارات ابرويش بنگارم‏ غمزه چشمِ نگار اگر بگذارد

|615|

طى كنم اسفارعشق را سفر اين است‏ قافله روزگار اگر بگذارد روى نيارم ز حجره جانب صحرا ناز گل نو بهار اگر بگذارد حل كنم اشكال جوهريت جان را نُه عرض بى عيار اگر بگذارد زمزمه عاشقانه در شبِ تعطيل‏ بركشم از دل وقار اگر بگذارد بركشم از پرده راز درس حكيمان‏ سوزنى و ساز تار اگر بگذارد فاش كنم راز عقل و عاقل و معقول‏ نرگس مست و خمار اگر بگذارد[1]

آرى، جواب مرا با اين شعرداد كه شرح اشارات نوشتن، كارآسانى نيست، غمزه
چشم نگار نمى‏گذارد، با يك اشاره مسئله حل نمى شود.

وقتى به نمط نهم رسيد، يعنى به جايى كه مرحوم بوعلى مى‏گويد: انسان براى
تلطيف روح، يك سلسله معاونانى لازم دارد؛ نظير تذكر، موعظه، نقل سخن ازكسى
كه مقبول‏الاثر است، شيندن كلام ازكسى كه حرف او در دل مى‏نشيند و امثال اين‏ها،
آقاى الهى قمشه‏اى مى‏گويد: تاكنون كسى قبل از بوعلى و بعد از او، مطلب عرفان
را به اين زيبايى و مستدل ننوشته است و آن‏گاه به سخن ابن سينا اشاره مى‏كند كه
گاهى هم يكى از معاونان اهل راه، همان نغمه رخمه است، حسن صوت است،


(1). ديوان مرحوم قمشه‏اى، «غزل شب تعطيل»، ص 604 - 605، چاپ انتشارات علميّه،
تهران.


|616|

همان تغنّى به قرآن است؛ همين كه مى‏گويند: مستحب است مؤذّن خوش‏صوت
باشد وقرآن را باصوت خوب بخواند و امثال آن، اين‏ها جزو كمك‏هاى سيروسلوك
معنوى انسان است.

آنانى كه مرتّب در جلسه درس آقاى الهى قمشه‏اى شركت مى‏كردند، دو الى سه
نفر بيش‏تر نبودند.

وقتى كه سخن ابن‏سينا به اين‏جا رسيد كه گاهى نغمه رخمه لازم است، بعد از
درس پيشنهاد داده شد كه مناسب است برخى از غزل‏هاى استاد الهى را
جناب‏آقاى ربّانى - كه يكى از شاگردان بود و اكنون از عالمان بنام تهران است -
بخواند. استاد هم‏اجازه داد. از اين‏رو، معمولاً بعد از درس، غزلى از غزل‏هاى استاد
الهى خوانده مى‏شد.

آقاى الهى، غزل‏هاى بسيار با حالى دارد و آقاى ربّانى هم از عهده خواندن
غزل‏هاى ايشان بر مى‏آمد؛ چون هم بر معنا مسلّط بود و هم اين كه برخى از غزل ها
را آقاى الهى به علاقه ايشان مى سرود.

حاصل آن كه «امور عامّه» اسفار را خدمت آقاى شعرانى خواندم و «سفر نفس»
را خدمت آقاى الهى و خارج فقه و اصول را از محضر آقاى آقا شيخ محمد تقى
آملى فرا گرفتم و حلّ بسيارى از مشكلات شرح منظومه به وسيله حضرت ايشان،
صورت مى‏پذيرفت.


ذكر كراماتى از اساتيد

در مشهد نزديك مقبره مرحوم شيخ بهايى به حضور آقاى الهى رسيده، به ايشان
عرض كردم: چه‏طور امسال دير به مشهد مشرّف شديد؟ فرمود: به حضور سلطان،
بى دعوت نبايد رفت. عرض كردم: يعنى چه؟ فرمود: من هر وقت به مشهد مشرّف
مى شوم با دعوت حضرت رضا(ع) مى‏آيم. گفتم: چگونه از شما دعوت به عمل


|617|

مى‏آورند؟ فرمود: گاهى خواب مى بينم در حرم امام(ع) هستم، گاهى خواب مى
بينم در صحن امام(ع) هستم. همين كه خواب ديدم، عازم سفر شده، مشرّف
مى‏شوم. پريشب خواب ديدم در حرم امام هشتم(ع) هستم، فورى حركت كرده،
سفره سفر را بستم؛ اكنون مشغول قطعه‏اى هستم.

عرض كردم: چه قطعه‏اى؟ فرمود: در كوپه قطار كه نشسته بودم، هم‏سفرانم با من
هم‏زبان نبودند، آنان آذرى و من فارس بودم، از اين‏رو، ناچار شدم به حال خود
بپردازم. غزلى را شروع كردم كه اكنون آن را تكميل مى كنم. آن غزل اين است:

درراه طلب پاى فلك آبله دارد اين وادى عشق است و دوصدمرحله دارد در ره غم و رنج است و بلازادِ ره عشق‏ هر مرحله صد گمشده اين قافله دارد در راه بيابان جنون عشق زند گام‏ كز چرخ شتابنده فزون حوصله دارد گرمن نكنم شكوه ز شب‏هاى فراقت‏ از حوصله من شب هجران گله دارد ديوانه عشقيم و چوگل با رخ خندان‏ كز حلقه گيسوى تو دل سلسله دارد از ياد تو اى گل همه شب بلبل جانم‏ گه نغمه و گه ناله و گه ولوله دارد دل درطلب وصل تو اى ماه حجازى‏ در كوى صفا رقص كنان هروله دارد صدمرحله را عشق به يك گام رود ليك در هر قدم اى ره چه كنم صد تله دارد

|618|

گردست مرا جاذبه عشق نگيرد فرياد نه جان زاد و نه دل راحله دارد مدح رخ زيباى تو چون گفت الهى يك بوسه از آن غنچه خندان صله دارد[1]

آرى، يك عارف وقتى بخواهد آسمان را باهمين زيبايى كه دارد نگاه كند،
مى‏گويد كه ستاره‏هاى سپهر آبله پاى «سالك الى اللّه» است. برخلاف كسى كه از
زمين به آسمان نگاه مى كند معمولاً آنان كه از زمين به آسمان مى‏نگرند خيل انجم و
اختران را مى‏ستايند، ولى كسى كه روى آسمان پاگذاشته است، چون «قلب المؤمن
عرش الرّحمن»[2] ستاره‏هاى زيباى آن، شبيه آبله پاى سالك است.

مرحوم آيةاللّه حاج شيخ محمد تقى آملى، سعى مى كرد هر وقت به
حضورشان مى رفتيم، مجلسى آموزنده داشته باشد . گاهى داستانى ذكر مى كرد
حاكى از آن كه انسان راهى جز تهذيب نفس ندارد؛ مثلاً روزى مى‏فرمود: خواب
ديدم دشمن به من حمله كرده، به من پرخاش مى كند. ناچار شدم دست او را گاز
بگيرم و چون از شدّت درد بيدار شدم، ديدم دست خود را گاز مى گيرم، فهميدم
دشمن من، خودم هستم و كسى به سراغ من نمى آيد. اين نفس است كه دشمن من
است. ما از بيرون آسيب نمى بينيم؛هرچه مى بينيم از درون خودمان است.

بار ديگر فرمود: خواب ديدم دشمنى به من حمله كرده و قصد از بين بردن مرا
دارد، به او پرخاش كرده دست بردم چشم اورا بيرون بياورم، ولى ازشدّت درد
بيدارشدم. ديدم كه دستم درچشم خودم است. ازاين رؤيا چنين آموختم كه دشمن
انسان، خود انسان است: «أعدى عدوّك نفسك التي بين جنبيك؛ بدترين دشمن تو


(1). همان، ص‏581 - 582.

(2). ر.ك: علّامه مجلسى، بحارالانوار، ج 58، ص 39، نشر دارالكتب الاسلاميه، تهران.


|619|

نفس امّاره تو است كه در درونت جاى دارد.[1]

غرض آن كه محضر ايشان، محضر تعليم، تربيت، زهد وفضيلت بود؛تاآخرين
لحظه هم سعى مى‏كرد كه بابيان وبنان خدمت كند و آثار الهى را بنويسند.

وقتى سال تحصيلى‏ام در تهران به سال 34 - 1335شمسى رسيد با كسب اجازه
از محضر آن بزرگوار(آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى ) عازم قم شدم و به ايشان عرض
كردم: عازم حوزه علميّه قم هستم. فرمود: هجرت خوب و مباركى است؛ زيرا در
كنار قبر فاطمه معصومه(س) و ديگر علماى ربّانى فيوضات الهى فراوان است، كنار
قبور بزرگان بحث كردن، درس گفتن و درس خواندن با بركات غيبى همراه است.
آن‏گاه اين جمله را اضافه كرد: شاگردان ارسطو بر آن بودند كه در بحث‏ها هر وقت
مشكل علمى براى آنان پيش مى‏آمد، بحث را در كنار مزار ارسطو برگزار مى‏كردند و
عقيده داشتند كه در كنار قبر ارسطو بحث كردن باعث بركات غيبى خواهد بود؛
خداى متعال امداد مى‏كند و اين‏چنين هم مشاهده مى‏كردند. اين مسئله را مرحوم
ميرداماد نيز در قبسات نقل نموده است.


هجرت به حوزه علميّه قم

استاد با گذشت پنج سال ازحضور فعّال در حوزه علميّه تهران و استفاده‏هاى
فراوانى كه از محضر اساتيد بزرگ آن‏جا برده بود، سرانجام با كسب اجازه از محضر
مرحوم آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى و با تشويق و تحريص آن بزرگ مرد - به شرحى
كه گذشت - درسال تحصيلى 35- 1334شمسى ازحوزه علميّه تهران به حوزه
علميّه پربركت قم مهاجرت كرد. درآن‏جا نيز توفيق بزرگ الهى يارشان شد ومحضر
اساتيد بزرگ و استوانه‏هاى عظيم علوم اسلامى را درك كرده و از خرمن وجودشان


(1). همان، ج 70، ص 64، نشردارالكتب الاسلاميّه، تهران، به نقل از: پيامبران اسلام.


|620|

بهره‏هاى علمى - اسلامى بسيارى برد. ايشان درحوزه مبارك قم به درس حضرت
آيةاللّه العظمى بروجردى، حضرت امام‏خمينى، علّامه سيّد محمدحسين
طباطبائى، حضرت آيةاللّه محقّق داماد، حضرت آيةاللّه ميرزاهاشم آملى و...
راه‏يافت وبه تكميل اندوخته‏هاى علمى خويش پرداخت. سپس مدارج ومقامات
بالاى علوم اسلامى، اعم ازفقه، اصول، فلسفه، كلام، عرفان، تفسيرقرآن و... را يكى
پس از ديگرى طى كرد. اينك توضيح بيش‏تر را در اين زمينه از زبان خودشان
بشنويد:

با اين كه درس فقه واصول آيةاللّه حاج شيخ محمدتقى آملى، درتهران، خوب
بود، ليكن رونقى كه حوزه علميّه قم داشت، درتهران يافت نمى شد. بامشورت
ايشان، ازمحضرش اجازه خواستم وبا سفارش ونصيحت ايشان - به بيانى كه قبلاً
گذشت - درشهريور ماه سال 1334 به حوزه‏علميّه قم وارد شدم.سپس در درس فقه
آقاى بروجردى(ره) كه معروف بود، شركت كردم، امّا آن درس، درس رسمى فقه بنده
نبود؛ چون آن روزها اوج رياست ومرجعيّت آقاى بروجردى بود ودرسشان درعين
حال كه عميق وقوى بود، به گونه‏اى نبود كه محصّل جوان را قانع كند.

از اين‏رو، به بعضى ازدرس‏هاى خارج فقه ديگر سرزدم، ولى آن‏ها را نيز آن چنان
قوى و مطلوب نيافتم. تا اين كه در درس فقه آيةاللّه محقّق داماد(ره) حاضر شدم و آن
را مناسب يافتم؛ چون ايشان فراغت خوبى داشت و از پذيرش مسئوليّت‏هاى
غيردرسى امتناع مى‏كرد. از اين‏رو، بيش ازدوازده سال به درس ايشان حاضر شدم.

امّا درمورد درس اصول، چون بحث‏هايى ازمسائل عقلى دراصول وارد شده
است، به درس اصول حضرت امام خمينى(ره) راه پيداكردم و به نظر بنده اصول امام
قوى بود.از اين‏رو، حدود هفت سال دردرس اصول حضرت امام(ره) شركت كردم.
مقدار كمى از فقه را خدمت آقاى بروجردى و مقدار كمى از فقه را نيز نزد حضرت
امام خواندم، امّا قسمت مهمّ فقه را خدمت آقاى محقّق داماد خواندم.


|621|

درمحضرعلّامه طباطبائى

از نظر كسب معارف و علوم عقلى، وقتى كه به قم آمدم بى درنگ در درس علّامه
طباطبائى(ره) شركت كردم. ايشان در آن زمان «سفرنفس» اسفار را تدريس مى‏فرمود و
بعد از آن «الهيّات» شفا را تدريس فرمود. در شب‏هاى پنج‏شنبه و جمعه جلسه
خصوصى داشت كه محصول آن جلسات تطبيق فلسفه شرق و غرب و نيز بررسى
فلسفه‏هاى مادّى و ماركسيسم بود. وقتى كه آن دوره به پايان رسيد، خارج فلسفه
الهى، يعنى خارج اسفار را از ابتدا شروع كرد. محصول آن درس خارج اسفار،
نوشتن همين دو كتاب بداية الحكمه ونهاية الحكمه است كه تعليقه بر اسفار بود و
پس از تدريس، بررسى، بازبينى، تدوين و چاپ شد.

دراين درس‏ها عدّه‏اى از آقايان، از جمله شهيد بهشتى نيز حضور پيدا مى‏كردند.
در آن زمان هنوز ايشان در قم بود و به تهران نرفته بود. پس از تمام شدن خارج
اسفار، بر اثر ضرورت بحث‏هاى معرفتى و لزوم شناخت مباحث متقن منطق،
«برهان» شفا را در شب‏هاى پنج‏شنبه و جمعه تدريس فرمود.

اين‏ها كه تمام شد نوبت عرفان فرا رسيد، از اين‏رو، تدريس تمهيدالقواعد
ابن‏تركه را شب‏هاى پنج‏شنبه وجمعه آغاز كرد ضمن اين‏كه مبحث «معاد» اسفار را
هرروز عصر در منازل افراد مخصوص، مخفيانه تدريس مى‏كرد. با اين كه
شركت‏كنندگان جلسات عرفان اهل معنا وسرّ وراز بودند، امّا پيچيدگى مسئله
عرفان، ازيك سو وغموض مسئله معاد از سوى ديگر، به گونه‏اى بود كه تنها بعضى
ازدوستان، مشترك هردوجلسه بودند وگرنه دوستان ديگرنه آنان كه درعرفان شركت
مى‏كردند مى‏دانستند كه مبحث معاد تدريس مى‏شود ونه آنان كه دربحث معادحضور
داشتند مى‏دانستند كه شب‏هاى پنج‏شنبه وجمعه عرفان نظرى تدريس مى‏شود.

پس ازپايان يافتن در عرفان نظرى، درس علم حديث را آغاز فرمود و چند جلد
بحارالانوار را تدريس كرد و بعد از حديث هم به خدمت قرآن رفتند كه آخرين بحث


|622|

ودرس علّامه طباطبائى بود. ايشان دوجورفلسفه ودوجور حديث و نيز دو جور
قرآن تدريس مى‏كرد: يكى سطح وديگرى خارج. درفلسفه سطح، اسفار و شفا را
تدريس مى‏كرد و سپس به درس خارج آن‏ها مى‏پرداخت.

عمق درس خارج فلسفه ايشان طورى بود كه نخست آراى معروف به نحو دقيق
ارائه مى‏شد، سپس جرح و تعديل كرده، امعان نظر وجمع بندى مى‏نمود. همين
شيوه تدريس درفلسفه را درشرح حديث وتفسير قرآن نيز پياده مى‏كرد و چنين
مى‏فرمود: گاهى انسان به يك يا دو روايت برخورد مى‏كند و مى‏گويد كه
اهل‏بيت(ع) اين‏چنين فرموده‏اند. نيز به يك يا دوآيه قرآن برخورد مى‏كند و فورى
مى‏گويد كه منطق قرآن چنين است. درحالى كه اين روش، اشتباه است؛ زيرا در آغاز
بايد همه احاديثى كه در يك زمينه وارد شده آمارگيرى و جمع‏بندى شود، سپس
مطلق‏ها با مقيّدها تبيين گردد، عام‏ها با خاص‏ها تخصيص بخورد، منسوخ‏ها با
ناسخ‏ها نسخ بشود، متشابهات با ارجاع به محكمات تبيين گردد، آن‏گاه قرينه‏هاى
منفصل ومتّصل جمع بندى شود، شواهد عقلى ونقلى جمع‏بندى گردد تا بتوان
گفت كه اهل بيت(ع) اين چنين مى‏فرمايند. ونيز همه امور يادشده را درباره آيات
قرآن اعمال كند آن‏گاه بگويد كه قرآن اين چنين مى‏گويد.

درس تفسيرى كه روزها مى‏فرمود، به منزله درس سطح تفسيربود وآن‏چه در
جلسات خصوصى مى‏فرمود به منزله درس خارج ايشان بود. ايشان مى‏فرمود:
وقتى ما مى‏توانيم بگوييم: قرآن اين چنين مى‏گويد كه اوّل تا آخر قرآن را هرچند به
نحو احاطه سطحى، محيط باشيم. نظر ايشان راجع به تأثير علوم رايج درفهم متون
دينى اين بود كه همه اين علوم زمينه است براى شرح صدر، نه اين كه بارى باشد و
انسان بردوش خود حمل كند وبخواهدآن‏ها رابرقرآن بنهد. يك وقت انسان درس
مى‏خواند كه محصول فكر خود را برقرآن تحميل كند، يك وقت درس مى‏خواند كه
شرح‏صدر پيدا كند و با قلب باز و روشن به خدمت قرآن برود؛چون قرآن در هر قلبى


|623|

به مقدار ظرفيّتى كه دارد تجلّى كرده وحقيقت خودش را نشان مى‏دهد.

اگر در بيان حضرت اميرالمؤمنين(ع) آمده كه «إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها
أوعاها؛ اين دل‏ها همانند ظرف‏ها است و بهترين آن‏ها ظرفى است كه گنجايش آن
بيش‏تر باشد».[1] و نيز در بيان خداى سبحان آمده كه(أنزل من السماء ماء فسالت
أودية بقدرها؛[2] (خداوند) از آسمان آبى فرستاد و در هر درّه و رودخانه‏اى به اندازه
آن‏ها سيلابى جارى شد)، ايشان مى‏فرمود: اين علوم براى آن است كه انسان آن
«قدر» را با شرح صدر بهترى ادراك كرده وتحمّل كند. از اين جهت، چاره‏اى جز
آشنايى با علوم عقلى نيست؛ اين كار نيز انجام مى‏شد، ليكن سعى مى‏كرديم كه در
راه‏يابى به باطن قرآن، از ظاهر آن نگذريم؛ چون جداً به اين معتقد هستيم كه در
صورتى قرآن باطن انسان را مى‏پروراند كه از ظاهر شرع شروع شده باشد. اگر ظاهر
رعايت نشده و عمل نگردد، باطن هرگز معلوم نمى شود؛ يعنى آن باطن به‏دست
آمده، باطن اين ظاهر نخواهد بود، باطن منهاى ظاهر، باطن قرآن نيست.


درس معاد مرحوم علّامه

آن‏گاه كه درس اسفاربه مبحث معاد رسيد، بارها مى‏فرمود: هنوز زمان بحث معاد
نشده است؛ يعنى هنوز خداى سبحان مسئله معاد را روزى حوزه‏هاى علمى قرار
نداده تا به صورت علنى تدريس شود. از اين‏رو، دركتاب‏هاى بدايةالحكمه و
نهايةالحكمه و تعليقاتشان بر اسفار ملّاصدرا مسئله معاد را مطرح نكرده است.
درمعاد اسفار گاهى يك تعليقه خيلى ضعيف و يا كمى در گوشه و كنارحواشى آن
راجع به معاد مشاهده مى‏شود. در اصول فلسفه و روش رئاليسم هم درباره معاد -


(1). نهج البلاغه، صبحى صالح، حكمت 147، ص 495، نشربيروت.

(2). رعد(13)آيه 17.


|624|

آخر جلد پنجم يعنى آخر مقاله پانزدهم - درحدّ چند سطر، آن هم به عنوان قسمت
آمده است كه شهيد مطهّرى(ره) هم موفّق نشده آن قسمت را كه بحث معاد بود شرح
ومعنا كند. شرح آن هم مانند متن ازيك صفحه تجاوز نمى‏كند. برهانى كه علّامه
طباطبائى براى اثبات معاد اقامه فرموده برهان حركت براى اثبات معاد است.

خلاصه مبحث معاد اسفار را هر روز عصرها درخانه‏ها تدريس مى‏كرد و كسى -
جز كسانى كه درجلسه شركت مى‏كردند - نمى دانست كه چنين درسى هست.
همان‏گونه كه قبلاً گفته شد جلسه درس عرفان نظرى نيزخصوصى وسرّى بود و
ديگران از آن آگاه نبودند. هم‏چنين يك جلسه خصوصى وسرّى ديگرى وجود
داشت كه راجع به شرح ابيات حافظ بود كه درشب‏هاى چهارشنبه برقرار مى‏شد.
ايشان سعى مى‏كرد اسرار معنوى را به اهلش بسپارد و از غير اهل آن حفظ كند.

مرحوم سيّد حيدرآملى اين دو مطلب را كنارهم جمع كرده، مى‏فرمايد: همان
گونه كه افشاى اسرار براى نامحرمان ناروا است، كتمان اسرار هم براى محرمان
سزاوار نيست.

مرحوم علّامه طباطبائى(ره) گاهى سعى مى‏كرد لجنه‏اى تشكيل دهد تا نامه‏هايى
كه ازخارج وداخل به محضر ايشان مى‏آيد بى جواب نماند؛ چون ايشان بعدازاين
كه تفسير الميزان را نوشت و چاپ ومنتشر شد، نامه‏هاى بسيارى ازكشورهاى
خارجى و نيز از داخل كشور مى‏رسيد و در آن نامه‏ها پرسش‏هاى گوناگونى در
زمينه‏هاى قرآنى وغيرآن مطرح و خواستار پاسخ آن‏ها بودند. مرحوم علّامه عدّه‏اى
ازدوستان وشاگردان خود را در منزل خود[1] دعوت كرد. در همان جلسه، كارِ پاسخ
به نامه‏ها تقسيم شد، بنا شد برخى روى قسمت‏هاى فقهى كاركنند، بعضى ديگر


(1). منزل ايشان در آخر كوچه ارك نزديك منزل آيةاللّه حاج سيّد احمد زنجانى قرار داشت و
استيجارى بود.


|625|

روى قسمت‏هاى فلسفى، برخى هم روى قسمت‏هاى تفسيرى و بعضى هم در
قسمت‏هاى ديگر.

مرحوم آقاى بهشتى قسمت فقهى را قبول كرد. بنده و آقاى شهيد مفتّح قسمت
ديگر و دوستان ديگر نيز قسمت‏هاى ديگر را تقبّل كرديم. منتها بعدها حوادث يكى
پس ازديگرى پيش آمد وموجب شد تاجلسه پاسخ به پرسش‏ها ادامه نيابد.
درهمان جلسه اوّل كه مرحوم آقاى بهشتى فرمود: من قسمت فقهى را به عهده
مى‏گيرم، مرحوم علّامه طباطبائى نامه‏اى را كه از ايشان سؤال شده بود: سكّه در
اسلام از چه موقع شروع شد و براى مثال، رابطه سكّه و اسكناس چيست؟ آيا آثار
فقهى هم برآن مترتّب است يا نه ؟ و آيا بر اسكناس زكات است يانه؟ خريدوفروش
اسكناس چه صورت دارد ؟ مرحوم علّامه پس از دريافت اين سؤال (ياسؤالات )
بلافاصله آن را به مرحوم بهشتى داد و فرمود: شما دراين زمينه تحقيق كنيد. روش و
هدف مرحوم علّامه اين بود كه شاگردان و دوستانشان محقّق و متفكر شوند.

خلاصه، در بين همه اساتيد، انس علمى من به علّامه طباطبائى بيش از ديگران
بود. از سال 35 - 1334 شمسى تا آخرين لحظات ارتحال آن بزرگ حكيم الهى كه
بيش از 25سال مى‏شود همه‏جا در محضر آن بزرگوار بودم؛ يعنى در درس‏هاى
عمومى و جلسات خصوصى، در تدريس سطح، خارج اسفار، منطق، عرفان،
تفسير و حديث.

علّامه طباطبائى(ره) اصرارداشت كه بحث‏هاى معرفت‏شناسى و شرايط
تحصيل‏يقين، روشن شود. ازاين‏رو، «برهان» شفا را تدريس كردند، چون ابن سينا،
منطق را خيلى با قدرت واستحكام نوشته است و «الهيّات» شفا را ظاهراً املا كرده و
جزو امالى او است، ولى منطق را با قلم خودشان نوشته اند. «منطق» شفا بسيار
مفصّل است از اوّل مدخل تا آخر صناعات خمس وقسمت مهمّ آن برهان است و
بسيار دشوار هم هست.مرحوم بوعلى درباره برهان مى‏فرمايد:نظم صحيح آن است


|626|

كه محصّل، نخست برهان را بخواند بعد جدل، خطابه، شعر ومغالطه را، براى اين
كه وضع روزگار روشن نيست، ممكن است عمر وفا نكند.

گرچه بعضى گفته‏اند: مناسب است كه ابتدا از جدل و ساير صناعات شروع شود
وبعدها به برهان برسد؛ براى اين كه برهان قوى‏تر است و عميق‏تر و امّا انتخاب
احسن، احسن است؛ برهان فريضه است و ساير قسمت‏هاى منطق، نافله و انسان
اگر عمر را در فريضه صرف كند بهتر از آن است كه به نافله بپردازد.

اين تعبير درشرح حكمة الاشراق هست كه در بين بخش‏هاى منطق، برهان،
فريضه است و ساير قسمت‏هاى منطق، نافله. اصل اين تعبيرازمرحوم بوعلى است.
ايشان، به تفكر منطقى بسيار بها مى‏دهد تاجايى كه مى‏گويد:

يقين آن چنان كم است كه حتى دربسيارى از مسائل هيئت ونجوم هم، راه ندارد،
در الهيّات يقين وجود دارد، در رياضيّات به ويژه بخش حساب يقين هست،
امّانجوم، هيئت مبتنى براصول موضوعه است.

كسى كه طول وعرض بلاد را از زيج استخراج مى‏كند، مقلّد رصدخانه و رصدبان
است كه ساليان متمادى زحمت كشيده و طول و عرض بلاد و طول و عرض
ستاره‏ها را مشخّص كرده‏است و اگر كسى به استناد زيج نويسى كه در رصدخانه
نشسته وطول وعرض كوكب را مشخّص كرده، طول وعرض بلاد را مشخّص كند،
درحقيقت محقّق نيست، بلكه مقلّد است. جزم پيدا كردن به مسائل هيوى براى
كسى كه در طول ساليان متمادى، خود استخراج و رصدبانى كرده، تا حدودى آسان
است. از اين‏رو، ايشان مى‏گويد:

تحصيل جزم دربعضى ازمسائل هيئت ونجوم، كارآسانى‏نيست.

گاهى انسان ظنون متراكمه را يقين مى‏پندارد. همين كه چيزى ديرشبهه مى‏پذيرد
يا دير مى‏توان از ذهن كسى آن را سلب كرد، خيال مى‏شود كه آن يقين است. يقين،
استحاله زوال دارد نه دير زوالى. يقين آن است كه بالضّروره بماند نه اين كه هميشه


|627|

بماند. اگر چيزى دايمى بود ممكن است ظنون متراكه باشد نه يقين، اين طرز تفكر را
ابن سينا بسيار بها مى‏دهد و علّامه طباطبائى هم درباره اين قسمت‏هاى منطقى،
چندين رساله نوشته و اصرار داشت كه محصّلان علوم الهى ازاين تفكر نيز سهمى
ببرند. ملّاصدرا در مبدأ ومعاد درباره عظمت ابن سينا، بيانى دارد:

ذكاوت و هوش او كم نظير است[1] مشابه اين تعبيررا سيّدنا الاستاد،
امام‏خمينى(ره) دررساله «مصباح» دارد، درآن‏جا مى‏فرمايد: مع أن خطاياه في ذلك
العلم الأعلى أكثروكثير...لم يكن....لَهُ كفواً أحد...؛[2] ابن سينا بااشتباهات فراوانى كه
دارد، همتا ندارد. بهمنيار در تحصيل - هيچ‏جا نديدم اسم كسى را ببرد، او انسان
بسياربزرگ وپولاد منشى است - تنها يك‏جا از ابن سينا آن هم به كنايه، ولى باعظمت
ياد مى‏كند.در بحث عقل كه گاهى انسان ممكن است به اوج عقل برسد مى‏گويد:

گاهى انسان‏هايى پيدا مى‏شوند كه بانداشتن استاد، حوزه، كتاب و كتاب‏خانه،
به گونه‏اى رشد مى‏كنند كه درسنين جوانى بهترين كتاب‏ها را در علوم عقلى
مى‏نگارند و هو مصنّف هذه الكتب.

اسم ابن سينا را نمى‏برد، ولى ظاهراً مرادش خود بوعلى سينا است. مى‏گويد كه
اين شخص اگر درحوزه علمى بود واساتيدى بودند وكتاب‏خانه‏هايى وجود
داشت، اين گونه نبوغ مانند معجزه بود چه رسد به اين‏كه هيچ يك از اين‏ها نبود و او
خود حوزه ساخت، كتاب‏خانه فراهم كرد و....

گرچه امام رازى درباره بهمنيار (صاحب تحصيل) بى مهرى مى‏كند، ولى مرحوم
سبزوارى(ره) دريكى ازتعليقاتشان براسفار از وى بسيارباعظمت ياد مى‏كند.مرحوم


(1). ر.ك. مبدأومعاد، به تصحيح سيّدجلال الدّين آشتيانى، ص 90، انتشارات انجمن حكمت
و فلسفه ايران.

(2). ر.ك: امام خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة والولايه، ص 68 - 69، مؤسّسه تنظيم ونشر
آثار امام خمينى، زمستان 1372، طبع اوّل.


|628|

آخوند از بهمنيار به عنوان حكيمى الهى نقل مى‏كند، گفته‏هاى اومؤيّد مطالبى
است كه تاكنون ارائه شد. مرحوم حكيم سبزوارى درتعليقه خود فرموده است:

هرچه از بهمنيار نقل شده است نشانه آن است كه اورأى ثاقب وصايب دارد واز
قدرت فكر برخوردار است. بسيار از او با عظمت ياد مى‏كند.

غرض آن‏كه علّامه طباطبائى(ره) سعى مى‏كرد فكر محصّل، فكر منطقى باشد.
ممكن بود احياناً شعرى بگويد و يا درجلسات خصوصى پيش از درس ويا پس آن
شعرى بخواند واگر در وسط درس سخن ازمطلبى به ميان مى‏آمد، سعى مى‏كرد يا
شعر نخواند يا اگر مى‏خواند نيمه تمام بگذارد. اصرار داشت كه درنوشته‏ها وگفتار يا
در درس شعر نخواند. مى‏فرمود: گرچه «إنّ من الشّعر لحكمة»[1] امّا خيلى از اشعار
است كه گاه به صورت خطابه است. آن آهنگ خوب، آن وزن خوب انسان را
مسحور مى‏كند.

در جلسه‏اى، شخصى از ايشان سؤال كرد: اين كتاب الدمعة السّاكبه كه در مقتل
نوشته شده است، به نظر شريف شما صحيح است يا نه ؟ فرمود: اگر مقتلش
ضعيف باشد، آهنگ روضه خوان ضعفش را جبران مى‏كند. آرى، گاهى مطلب
ومحتواى شعر ضعيف است، ولى هنر شعر، ضعفش را جبران مى‏كند وانسان
ناگهان تحت جاذبه آن نظم قرار مى‏گيرد وآن هنر، او را مجذوب مى‏كند ومورد تفكر
را نفى مى‏كند. از اين‏رو، سعى مى‏كرد كه قصّه و داستان، در نظم و نثر او نباشد.

البته اين شيوه كه سعى مى‏كرد قصّه و داستان در كلام او نباشد، از مرحوم بوعلى
است؛ چون مرحوم بوعلى در رساله «عهد» خود، مى‏گويد: عهد كردم قصّه نخوانم؛
چون قصّه، ذهن را ذهن مبرهن و مستدل بار نمى‏آورد.

مرحوم بوعلى اين چنين بود و ايشان هم عملاً چنين بودند؛ چون درنوشته‏هاى


(1). علّامه مجلسى، بحارالانوار، ج 71، ص 415، چاپ تهران.


|629|

مرحوم بوعلى، با همه بى‏مهرى‏هايى كه به ايشان شد هيچ گاه نديديم كه قلمشان آن
وِزانَت را ازدست بدهد. آن سبك نوشتار، درنوشته‏هاى بهمنيار نيز تأثير گذاشت،
كم‏تر اهانتى است كه به بوعلى نشده باشد. زندان رفته، فرارى شده، كتاب‏خانه‏اش
طعمه حريق شده و مشكلات ديگر، امّا ديده نشده بر كسى حمله كند، به كسى بتازد
و بد بگويد. افرادى كه روى پاى خود ايستاده‏اند، چنين‏اند. من در فلسفه، مردى به
عظمت بوعلى نديدم ودرعرفان نظرى وكلاسيك هم مردى به عظمت صدرالدّين
قونوى نديدم، اوهم مى‏گويد: ما داعى نداريم از نوشته‏هاى ديگران نقل كنيم، كتاب
حجيم مى‏شود.

از اين‏رو، نوشته‏هاى قونوى نوشته‏هاى مختصر است، چه در نصّ النّصوص و
چه در ديگر نوشته‏ها.

مى‏گويد: بناى ما براين نيست كه گفته‏هاى ديگران را باگفتارخودمان مخلوط
بكنيم. از اين‏رو، نوشته‏هاى مبسوطى از اين بزرگان در دست است.

علّامه طباطبائى مى‏فرمود:

مطالب عرفانى براى كسى كه خودش آن‏ها را يافته، خوب است (طوبى لهم
وحسن ماب)[1] معمولاً عُرفا آن‏چه را كه مى‏نگارند محصول يافته‏هاى خودشان
است وخود را بى‏نياز از استدلال عقلى يا نقلى مى‏دانند واگر استدلال عقلى يا نقلى
را ذكر مى‏كنند، براى جلب توجّه حكما ومحدّثان است تا مأنوس بشوند وگرنه كسى
كه مثلاً بهشت وجهنّم را مى‏بيند چه حاجت به اين كه براى وجود آن‏ها دليل اقامه
كند؛ مثلاً بگويد: خداى عادل بالاخره كيفرى دارد. كسى كه بهشت را مى‏بيند، چه
حاجت كه برهانى اقامه كند ؟ عرفا مى‏گويند: خدا فرمود(أزلفت الجنّة للمتّقين)[2]



(1). رعد(13) آيه 29.

(2). شعراء(26) آيه 90.


|630|

ماهم آن را مى‏بينيم. خدا فرمود: (إنّا أعتدنا جهنّم للكافرين نزلاً)[1] ما هم آن‏ها را
مى‏بينيم. حارثة بن مالك مصاحبه‏اى با رسول خدا داشت، حضرت به او فرمود:
«كيف أصبحت؟» عرض كرد: به گونه‏اى صبح كردم كه گويا بهشت را بااهلش و
جهنّم را با اهلش مى‏بينم.[2]

چنين كسى نيازى به اين ندارد كه براهين كلامى و فلسفى اقامه كند كه قيامت
هست، بهشت وجود دارد يا جهنّم هست. يا اگر اويس قرن مسئله نبوّت را مشاهده
كرده و به رسول اكرم، نديده ايمان مى‏آورد، نيازى ندارد كه بگويد: انسان مدنى
بالطّبع است وقانون مى‏خواهد وقانون‏گذار بايد آسمانى باشد. از اين‏رو، عارفان
مى‏گويند: نيازى نداريم كه مسائل را به صورت برهان در بياوريم مگر براى جلب
توجّه كسانى كه با استدلال مأنوس هستند، امّا كسانى كه از دور، دستى برعرفان
دارند ناچار هستند حرف عرفا را بريك ميزان قطعى كه عقل است وسنّت قطعى
بسنجند. البته بايد توجّه داشت كه در غيرمعصومين(ع) تناقض‏هايى هست،
اختلافاتى وجود دارد و چيزى راكه يك عارف درحال مشاهده مى‏بيند، درهمان
حال شهود احتمال خلاف نمى دهد، امّا وقتى ازحال شهود به درآمده، اگر بخواهد
آن مشهود را بنگارد يا عرضه كند مسئول است، ناچار است آن را با ميزانى بسنجد.

غير معصومين(ع) ميزان مى‏خواهند؛ چون اگر ازعلم اليقين به عين اليقين هم
برسند، بازاحتمال اشتباه وجود دارد؛ چون دوتا است، شاهد ازمشهود جدا است؛
امّا وقتى ازعين اليقين هم گذشته و حقّ اليقين شدند، ترازو نمى‏خواهند؛ چون كالا
را با ترازو مى‏سنجند، امّا خود ترازو را نمى‏سنجند. اهل بيت(ع) خود ميزانند


(1). كهف (18) آيه 102.

(2). ر.ك: اصول كافى، ج 2، باب حقيقه الايمان واليقين، حديث 3، ص‏54، نشر دار صعب و
دارالتّعارف، بيروت.


|631|

چنان‏كه فرمودند: «نحن الموازين» يا «أنا ميزان الحقايق» نه اين كه آن‏ها اشيا را
مى‏بينند، بلكه عين حقيقت خارجى هستند. عين حقيقت خارج، احتمال اشتباه
ندارد. از اين‏رو، حضرت اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد:

«ما شككت في الحقّ مذأريته؛ از آن وقتى كه حقّ را به من ارائه دادند، هرگز شك
نكردم». يعنى عين واقع هستم. شما ممكن است چيزى را از خارج كه مى‏بينيد، با
محاسبات وعلوم استدلالى اشتباه كنيد، امّا خود حقيقت واقع، اشتباه بردارنيست.
اصلاً تطبيق نيست تا اشتباه باشد.

علّامه طباطبائى(ره) نظير صدرالمتألّهين مى‏كوشيد تا منطق را كاملاً تعليم كرده و
در خدمت فلسفه مورد بهره بردارى قراردهد.فلسفه را تكميل كرده و به عرفان
نزديك كند. آن‏گاه برهان وعرفان را به خدمت قرآن ببرد تا محصّل با داشتن
زمينه‏هايى بتواند ازدرياى بى‏كران وحى استفاده كند و از آن بهره بگيرد، نه اين كه
كوله‏بار عرفانى، فلسفى، كلامى خود را بر قرآن تحميل كند؛ بلكه با اين علوم ظرفى
تهيّه كند واز قرآن مددى بگيرد و فلسفه و عرفان است كه ظرف دل را باز مى‏كند.
مرحوم استاد علّامه همين روش را به عنوان سيره عملى به علاقه‏مندان معارف
الهى مى‏آموخت؛ زيرا ظرف قلب حكيم وعارف براى دريافت معارف قرآن،
منشرح است.


انس و ارتباط با امام خمينى(ره)

استاد در باره آشنايى و انس و ارتباط خود با حضرت امام خمينى(ره) و نيز در
مورد ويژگى‏ها و ابعاد شخصيّتى و مبارزاتى آن رهبر كبير و عالم بى‏بديل مى‏فرمايد:

چيزى كه بايد آن را جداى ازمطالب ديگر مطرح كرد،انس وآشنايى با رهبركبير
انقلاب امام خمينى(ره) است. وقتى كه ازحوزه علميّه تهران به حوزه مقدّس قم
مهاجرت كردم بحث اصول حضرت امام(ره) مجمع فضلا بود و چون خود حكيمى


|632|

قوى و عارفى نيرومند بود، مسائل اصولى را كه جزو علوم اعتبارى است و با قواعد
عقلى و امور عرفى آميخته است، آن چنان فولادين تحليل مى‏كرد كه نمى گذاشت
از مقدار لازم برهانى كه درمحدوده علوم اعتبارى مؤثّر است پايين‏تر بيايد؛ چون
حكيمى كه فولادمنش است، انسان كاملى است كه استوار ومحكم بوده، بسيارمتقن
سخن مى‏گويد.

ايشان اصول را چون معقول، متقن ارائه مى‏كرد، هرگز اجازه نمى داد مسائلِ با
اوهامِ صرفِ اعتباريّات، مورد بررسى قرارگيرد، تا آن‏جا كه ممكن بود محكم و
مستدل سخن مى‏گفت. سخن هر انسانى ترجمان عقل او است، محكم سخن گفتن
نشانه حكمت گوينده آن است.

سيره حضرت استاد امام خمينى(ره) آن بود كه شاگردان وى آزاد بارآمده ومستقل
باشند؛ زيرا خود آزادمنش و مستقل بود.

در برخى افراد روشى بود كه مى‏كوشيدند انس با عوام وتحصيل درآمدهاى
دنيايى از راه ارتباط با عوام را، نوعى كمال و نبوغ بدانند، حضرت امام سعى مى‏كرد
چنين روشى را به‏شدّت محكوم‏كرده و در درس‏ها عموماً و در موعظه‏هايى پايان
درس خصوصاً آن را ابطال كند؛چنان كه خود هرگز به اين فكر نبود كه باثروتمندان و
زر اندوزان دنيا نزديك باشد وآنان را از نزديك بپذيرد واز اين رهگذر درآمدى تهيّه
كند.

قسمت مهمّ تقواى امام، در آزاد منشى ونزاهت از اوهام وخيالات وى و
استقلال فكرى او بود. هرگز از اقبال و ادبار دنيامداران نه لذّت مى‏برد ونه رنج
مى‏كشيد. طلّاب كه شيفته محضر ايشان بودند گذشته ازمقام علمى او، براى آزاد
انديشى، استقلال فكرى، فولاد منشى وروحيّه سرشار از لطافت وبزرگوارى و ديد و
تفكر حكيمانه ايشان بود.

سالى چندبار درپايان مقاطع تحصيلى به مناسبت فرارسيدن ايّام پر بركت ماه


|633|

رمضان يا محرّم و صفر و يا تعطيلات تابستانى نصيحت مى‏كرد؛ نصيحتش هم،
درس بود و ما همان گونه كه اصل درس ايشان را چون برنامه‏اى رسمى مى‏نوشتيم،
نصيحت ايشان را نيز مانند درسى اصلى مى‏نوشتيم؛زيرا نصايح ايشان هم پر محتوا
و پر بار بود و هم از جان نيرومند، آگاه و عارفى نشأت مى‏گرفت و يعنى هم از حُسنِ
فعلى برخوردار بود؛ چون مبرهن و مستدل بود و هم از حُسنِ فاعلى؛ چون گوينده،
حكيم و عارف بود و چون به آن‏چه مى‏گفت معتقد و عامل بود،گفتارش مؤثّر واقع
مى‏شد.

امام خمينى، فريب هيچ فريب كارى را نخورد. هرگز براى فرزندانش بيش از حدّ
لازم حرمت و ارج قائل نبود. با اين كه آيةاللّه حاج آقا مصطفى خمينى(ره) - كه از
دوستان صميمى ما بود - مقام علمى شامخ او پيش فضلا مبرهن بود، ولى امام براى
ايشان هم بيش از حدّ لازم حسابى باز نمى كرد واجازه نمى داد هيچ كس حتى آن
بزرگوار، در كار شخصى ايشان دخالت كند. اين سيره آزاد انديشى، استقلال فكرى و
بزرگ منشى او طلّاب را به خود جذب مى‏كرد.

پس از درگذشت آيةاللّه العظمى بروجردى(ره) نقيصه‏اى ايجاد شده كه زمينه
اختلاف محمود وممدوح را فراهم كرد؛ امّا اين بزرگ حكيم وفقيه الهى وبزرگ
اصول‏دان دينى سعى مى‏كرد با بركنارى از اين گونه صحنه‏ها آن نقيصه را با اخلاق
الهى پر كند. بدون اين كه داعيه مرجعيّت داشته باشد، مرجعيّت به خدمت ايشان
رفت و بدون اين كه ادّعاى زعامت وامامت داشته باشد، صحنه انقلاب پيش آمد و
زعامت وامامت هم به خدمتش رفت. پس از ارتحال آيةاللّه العظمى بروجردى،
مراجع آن زمان عهده دار امور مالى طلّاب حوزه شدند، ولى اين بزرگ فقيه نامور
تنها به تدريس وتهذيب طلّاب مى‏پرداخت.

تا اين كه ماجراى انتخابات انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى پيش آمد كه ترفند
ديگرى از ترفندهاى استعمار بود و به عنوان آزادى زن كه در حقيقت بردگى بانوان


|634|

مسلمان بود مطرح شد و از آن به بعد كم‏كم طليعه قيام شروع گرديد. جلساتى
تشكيل شد و همه علما حضور پيدا مى‏كردند و اعلاميّه‏هاى مشتركى مى‏دادند، امّا
آن پرده‏نشين، حامل راز ديگرى بود وآن رازدار الهى، حساب ديگرى داشت.
برخوردها، تنظيم اعلاميّه‏ها وموضع گيرى‏هاى وى مستقيم نشان مى‏داد كه با ريشه
فساد درگير است.

شاه خائن درجواب تلگراف‏هاى مراجع عظام، قريب به اين مضمون نوشت:
توفيق شما را در ارشاد عوام خواهانم.

استاد بزرگوار امام خمينى(ره) دست به قلم برد وطى اعلاميّه‏اى رسمى، چنين
فرمود: شما كه توفيق مراجع را در ارشاد عوام خواهانيد لذا به تو (شاه) و دولت تو
تذكر مى‏دهم...؛ يعنى شما عوام هستيد و بايد به شما هشدار داد و شما را هدايت كرد.

آرى، اين گونه موضع گيرى‏ها وقلمى فولادين داشتن نه تنها از ديگران ساخته
نبود، حتى خواندن اعلاميّه آن بزرگوار هم براى ديگران ايجاد رعب مى‏كرد. كم كم
جريان انقلاب درسال 1342شمسى از مرز اعلاميّه وتلگراف و آمد و رفت و پيك و
پيام تلفنى وخواهش وارشاد ونصيحت گذشت. در25 شوّال سالْ‏روز شهادت امام
صادق(ع) در مدرسه فيضيّه آن غايله فراموش نشدنى به دست مزدوران رژيم
منحوس پهلوى شروع شد وكشتار وضرب وشتم ومجروح كردن طلّاب حوزه
علميّه كه در مدرسه فيضيّه شركت داشتند، اتّفاق افتاد وديگران آن صحنه رعب‏آور
را ديدند وترسيدند وساكت شدند؛ ولى امام دست به قلم برد و دولت آن روز را
محكوم كرد و فرمود: شما روى چنگيز مغول را سپيد كرديد. اين اعلاميّه، جان
تازه‏اى درحوزه علميّه، بلكه درسطح ايران دميد. او جان‏ها را احيا كرد ودر پرتو
احياى جان‏ها، علوم الهى احيا شد؛ خدا هم اورا با امدادهاى غيبى تأييد كرد.

امام ترس از مرگ را از طلّاب وفضلا گرفت،ترس از زندان رفتن، محروم شدن،
تبعيد شدن را از حوزه‏ها گرفت؛ بلكه اصل ترس را ترساند كه به حوزه علميّه راه


|635|

نيابد ترس را ترساند كه به دل‏هاى اولياى الهى نفوذ نكند. مكتبِ (ألا إنّ أولياءاللّه
لاخوف عليهم ولا هم يحزنون؛[1] آگاه باشيد (دوستان) و اولياى خدا، نه ترسى دارند و
نه غمگين مى‏شوند) را با سيره عرفانى وبرهانى‏اش پياده كرد. نترسيد و نترساند.
نهراسيد و نهراساند . بودند افرادى كه مى‏ترسيدند و مى‏ترساندند، بودند افرادى كه
منزوى بودند و به ديگران تلقين مى‏كردند كه منزوى شويد؛ ولى امام به ميدان آمد و
مردم را به ميدان رفتن دعوت كرد ومى‏گفت: نترسيد. مى‏گفت: انسان زنده است
براى اين كه به لقاءاللّه برسد، پس چه بهتر كه باشهادت به لقاءاللّه برسد. اين حيات
را او درحوزه علميّه دميد.

امام، قرآن مهجور را قرآن مشهور كرد. سنّت مستور را سنّت مشهور كرد. دين
مهجور را دين مأنوس كرد. احكام الهى را با حكم الهى يك‏جا آشنا ومعروف كرد
وپياده نمود. او اشتياق به شهادت را احيا كرد. براى همه روشن ساخت كه جان آن
است كه فداى جانان شود ودين الهى آن قدرشايسته است كه انسان براى آن جان
دهد.

از اين رو، مسئله كشته شدن و شهادت طلبى و نيز مسئله تبعيد شدن و
زندان‏رفتن، محروم شدن از حقوق وتحمّل مشكلات وسختى‏هاى مبارزات در راه
حقّ به عنوان وظايف دينى واصول ارزشى اسلامى‏دردل‏ها جاى گرفت، خواه
درسطح اساتيد و مدرّسان وبزرگان، يا درسطح فضلا وطلّاب علوم دينى؛ درميان
دانشگاهيان ودانش آموزان يا ساير مردم بزرگوار ايران اسلامى.

البته اين چنين نبود كه مراجع، رهبر كبير انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى(ره)
را تنها بگذارند؛ زيرا آن بزرگواران وسايرعلما واساتيد حوزه‏ها اعلاميّه دادند،
امضانمودند و در حدّ خود زجر كشيدند، شتم وجرح واهانت شدند، مشقّات را


(1). يونس(10)آيه 62.


|636|

تحمّل كردند. از اين‏رو، رهبر كبير انقلاب پس از جريان پانزدهم خرداد كه از زندان
آزاد شد وبه قم تشريف آورد، درمسجد اعظم روى منبر فرمود: من دست مراجع
تقليد را مى‏بوسم. اين براى آن بود كه از مراجع بزرگوار تقليد، همكارى و هم قدمى
و هم‏دلى كامل و شامل مشاهده كرد.

ليكن با اين وصف، درميان همه مراجع، استاد امام خمينى مقام ومنزلت ديگرى
داشته ودارد وحساب او از ديگران جدا است.

ميان ماه من تا ماه تابان تفاوت از زمين تا آسمان دان

خداى متعال او وهمه مراجع وشهدا را غريق رحمتش گرداند واين انقلاب
عظيم اسلامى را به ظهور بقيّة اللّه -عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف- متّصل كند.


ويژگى‏هاى شخصيّتى استاد

الف) ويژگى‏هاى علمى

1. همّت وتلاش درراه تحصيل علوم

آن‏چه تاكنون در باره زندگى وشخصيّت استاد آيةاللّه حاج شيخ عبداللّه جوادى
طبرى آملى - دامت بركاته العاليه - گذشت، گرچه مرورى كوتاه وگزارش گونه‏اى بر
سير تحوّلات زندگى سراسر افتخار آميز ومراحل رشد علمى ومراتب سير و سلوك
معنوى آن بزرگ انديشمند دينى در گستره جهان اسلام - و بلكه جهان علم و دانش -
بوده است، آن هم عمدتاً از زبان خودش، ولى همين شرح كوتاه از زواياى زندگى
مجاهدت‏هاى علمى - اسلامى‏آن بزرگوار در راه نيل به مقامات علمى و معنوى، از
سويى روشن ساخت كه معظّمٌ‏له با چه تلاش و كوشش زايدالوصفى آغاز كرده و با
چه همّت و پشت‏كار عظيمى اين راه دشوار و ناهموار را ادامه داده و در راه رسيدن
به آرمان‏هاى مقدّس ومعارف ناب اسلامى‏ومكارم اخلاقى آن، از هيچ كوشش و
تلاشى دريغ نكرده و با تمام وجود و از سر صدق و اخلاص در جست‏وجوى


|637|

گم‏شده خويش در تكاپو بود، و از سوى ديگر، آشكار كرد و هم‏زمان با اين تلاش و
كوشش و از جان مايه گذاشتن‏هاى او، توفيقات وعنايات ويژه الهى و توجّهات
خاصّ حجّت برحقّ و ولىّ مطلق، حضرت حجّة بن الحسن العسكرى(عج) نيز
نصيبش شده و اين تلاش‏هاى صادقانه و مخلصانه را بى‏پاسخ نگذاشته است و به
مصداق «من جدّ وجد» حاصل آن تلاش‏هاى صادقانه واين عنايات خاص، از او
شخصيّت علمى - اسلامى كم نظيرى ساخته كه امروز به جرأت و بدون هيچ
ترديدى مى‏توان گفت: آيةاللّه علّامه جوادى آملى يكى از استوانه‏هاى علمى -
فرهنگى حوزه‏هاى علميّه تشيّع و اسلام، تبيين كننده ديدگاه‏هاى اسلام ناب
محمدى، سنگردار سترگ مرزهاى عقيدتى، مدافع سرسخت ايدئولوژيك اسلامى
و تئورسين راستين انقلاب و نظام مقدّس اسلامى‏ايران است.


2. علاقه خاص به علوم عقلى

چنان كه گذشت، استاد با همه گرايش واشتياقى كه به همه علوم ومعارف
اسلامى داشت، امّا نسبت به معارف عقلى گرايش وعلاقه خاصّى از خود نشان
مى‏داد. استاد خود مى‏فرمايد:

از آغاز تحصيلات حوزوى به علوم عقلى علاقه خاصّى داشتم. اصل علاقه ما به
علوم عقلى از اين‏جا شروع شد در ايّامى‏كه درحوزه آمل تحصيل مى‏كردم، براى
تنظيم امور طلّاب و ايجاد نظم در حوزه آمل، از طلّاب، علما، اساتيد و رجال علمى
- مذهبى شهر آمل دعوت به عمل آمد و آنان در يك نشست مشترك و مهمّى با شور
و تبادل افكار، اوضاع معيشتى و برنامه درسى و نيز نظم و انضباط حوزه علميّه شهر
را پس از بررسى تنظيم كردند و براى اجرا به دست‏اندركاران حوزه ابلاغ نمودند.

در آن جلسه، گذشته از اين كه دروس فقه، اصول وعلوم ادبى تصويب وبه اجرا
گذاشته شد، علوم عقلى هم به تصويب رسيد وبنا شدطلّاب علوم دينى به همراه


|638|

ساير علوم نقلى، علوم عقلى را نيز به‏طور رسمى بخوانند. آشنايى من به علوم
عقلى واين كه بايد اين علوم را نيز خواند، ازهمان آمل شروع شد و از همان آغاز،
اشتياق به تحصيل در اين رشته را در خود يافتم؛ چون ذوق و علاقه هر كسى در آغاز
نهفته و پنهان است وقتى كه وارد حوزه درسى شد، زمينه بروز و ظهور را پيدا مى‏كند
و گرايش‏هاى دانش‏جويان و طلّاب به رشته‏هاى خاصّ علوم آشكار مى‏شود.

حوزه‏هاى علمى و مراكز آموزشى، رسالت و نقش انبيا و اولياى الهى را به عهده
دارند؛ همان‏گونه كه انبيا و اولياى خاصّ الهى به فرموده مولا على(ع) برانگيخته
شدند تا گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشكارسازند؛ (ليثيروا لهم دفائن العقول) علما نيز
كه وارثان انبيا هستند وعلوم دينى را تدريس وتبليغ مى‏كنند، ذوق‏ها و استعدادهاى
نهفته در نهاد هر طلبه فراگيرنده علوم ومعارف دينى والهى را شكوفا كرده وبارور
مى‏سازند.

يك محصّل وقتى دردرس‏ها شركت مى‏كند متوجّه مى‏شود كه نسبت به بعضى
از رشته‏هاى درسى بيش‏تر از سايررشته‏ها اشتياق دارد وعلاقه‏مند است، يا حتى
دربرخى قسمت‏هاى يك درس ويك علم بيش‏تر از ديگر قسمت‏هايش گرايش و
علاقه نشان مى‏دهد؛ مثلاً وقتى انسان اصول مى‏خواند، وقتى كه با برهانى عقلى كه
براى مسئله‏اى اقامه مى‏شود، مواجه مى‏گردد، يا با برهان نقلى برخورد مى‏كند،
كسى كه گرايش عقلى دارد همان‏جا گرايش خاصّ وى معلوم مى‏شود وآن كس كه
علاقه‏اش به دروس نقلى ومنقول بيش‏تر است با برهان نقلى كه روبه‏رو مى‏شود
بيش‏تر احساس علاقه مى‏كند.

نمونه ديگر اين كه مثلاً كسى مشغول درس مكاسب مرحوم شيخ انصارى(ره)
است، وقتى مى‏رسد به آن‏جا كه شيخ مى‏فرمايد: يدل عليه الأدلَّةُ الأربعه؛ كتاب،
سنّت، اجماع وعقل براين مطلب دلالت مى‏كند، كسى كه گرايش عقلى بيش‏ترى
دارد، نسبت به آن برهان عقلى برمسئله فقهى، بيش از دليل نقلى بر مسئله مزبور


|639|

حسّاسيّت ورغبت نشان مى‏دهد. اين‏ها علايم وزمينه‏هايى است كه انسان متوجّه
مى‏شود به چه علمى بيش‏تر از علوم ديگر يا همتاى با ديگر علوم علاقه دارد نه
بيش‏تر از آن‏ها.[1]

من نيز ديدم دركنار علاقه به فقه واصول، به علوم عقلى نيز علاقه داشته واين
علوم براى من جاذبه بيش‏ترى دارد. از اين‏رو، به همراه دروس فقه، اصول وتفسير،
دروس حكمت، كلام ومنطق را نيز با علاقه و اشتياق مى‏خواندم،و ذهن و استعدادم
نسبت به علوم عقلى وتجريدى علاقه خاصّى داشت و بيش‏تر اظهار تمايل و
گرايش از خود بروز مى‏داد.


3. جامعيّت علمى

با مرورى گذرا بر سير تحصيلى استاد وتوفيقاتى كه درزمينه‏هاى تحصيل،
تدريس، تحقيق وتأليف داشته و دارد، از او شخصيّت علمى جامع الاطرافى ساخته
كه هم درعرصه‏هاى علوم عقلى از منطق،فلسفه، كلام وعرفان صاحب كرسى‏هاى
تدريس، تحقيق وتأليف است وهم درميادين علوم نقلى از ادبيّات عرب (صرف،
نحو، معانى، بيان و....) گرفته تا فقه، اصول، رجال، حديث، تفسير وغير آن، مراحل
عالى وتخصّصى را گذرانده و داراى تدريس، تحقيق وتأليف درهمه آن علوم
اسلامى‏بوده وهست.

از اين رو، با ملاحظه به سوابق علمى استاد اعم از تحصيل، تدريس، تحقيق و


(1). ذكر اين نكته نيز از تيزبينى‏هاى استاد حكايت مى‏كند؛ زيرا رمز موفّقيت يك انسان
دانش‏پژوه و طلبه و يا هر كس ديگر در زندگى اين است كه از آغاز به رشته مورد علاقه‏اش پى ببرد
و در همان رشته بيش‏تر سرمايه گذارى كند و تلاش و كوشش خود را متمركز نمايد تا به نتيجه
مطلوب برسد. استاد نيز چنين كرد، هر چند كه با نبوع و استعداد سرشارى كه داشت در ساير
رشته‏هاى علوم دينى نيز هم‏پا با علوم عقلى موفقيّت‏هاى شايانى داشته و دارد.


|640|

تأليف در زمينه‏هاى مختلف علوم يادشده مى‏توان گفت: معظّمٌ‏له اديبى زبردست،
فليسوف وحكيمى متألّه، متكلّمى نحرير، فقيهى مجتهد، عارفى دل‏سوخته و
صاحب مقامات عرفانى، مفسّرى نكته پرداز، نويسنده وپژوهش‏گرى متتبّع و
ژرف‏نگر، سخن‏ور و خطيبى توانا و رجالى بزرگ و در يك جمله جامع معقول و
منقول است.

حاصل بيش از نيم قرن تحصيل، تدريس وتحقيق استاد به‏جا گذاردن ده‏ها جلد
كتاب وصدها مقالات ورسالات علمى در زمينه‏هاى مختلف علوم اسلامى‏است.
اسامى برخى از تأليفات استاد فهرست‏وار چنين است:

1.تسنيم، ج‏1(تفسير قرآن كريم،سوره مبارك حمد)؛ 2.تسنيم، ج‏2 (تفسير
قرآن‏كريم، سوره مبارك بقره، آيات 1تا29)؛ 3.قرآن در قرآن، ج‏1 (تفسير موضوعى
قرآن كريم)؛ 4.سيره پيامبران در قرآن، ج‏6 (تفسير موضوعى قرآن كريم)؛ 5.سيره
پيامبران در قرآن، ج‏7 (تفسير موضوعى قرآن كريم)؛ 6.سيره رسول اكرم در
قرآن،ج‏8 (تفسيرموضوعى قرآن كريم)؛ 7.سيره رسول اكرم در قرآن، ج‏9
(تفسيرموضوعى قرآن كريم)؛ 8.مبادى اخلاق در قرآن، ج‏10 (تفسيرموضوعى
قرآن كريم)؛ 9.مراحل اخلاق در قرآن، ج‏11 (تفسيرموضوعى قرآن كريم)؛
10.فطرت در قرآن، ج‏12 (تفسيرموضوعى قرآن كريم)؛ 11.معرفت شناسى در
قرآن، ج‏13 (تفسير موضوعى قرآن كريم)؛ 12.رحيق مختوم، شرح جلد اوّل اسفار،
دوره پنج‏جلدى؛ 13.رحيق مختوم، شرح جلد دوم اسفار،دوره پنج‏جلدى؛
14.ولايت فقيه،ولايت فقاهت و عدالت؛ 15.بنيان مرصوص امام خمينى(ره)؛
16.شريعت در آينه معرفت؛ 17.زن در آينه جلال و جمال؛ 18.حماسه و عرفان؛
19.صهباى حج؛ 20.فلسفه حقوق بشر؛ 21.تبيين براهين اثبات خدا(تعالى‏شأنه)؛
22.حكمت‏نظرى و عملى در نهج‏البلاغه؛ 23.حكمت عبادات؛ 24.كتاب الخمس
(عربى)؛ 25.اسرارالصّلاة(عربى)؛ 26.على بن موسى الرّضا و القرآن الحكيم
(عربى)؛ 27.على‏بن‏موسى‏الرّضا و الفلسفة الالهيّه(عربى)؛ 28.الحماسة والعرفان


|641|

(عربى)؛ 29.تحرير تمهيدالقواعد(در عرفان)؛ 30.رسالت قرآن؛ 31.كرامت در
قرآن؛ 32.هدايت درقرآن؛ 33.ياد معاد؛ 34.ولايت در قرآن؛ 35.اخلاق
كارگزاران؛ 36.شرح مقدّمه وصيّت‏نامه امام خمينى؛ 37.كتاب الحج (تقريرات
دروس خارج فقه، دوره سه‏جلدى)؛ 38.كتاب الصّلاة(تقريرات درس خارج، دوره
سه‏جلدى؛ 39.وحى ورهبرى.


4. عوامل موفقيّت استاد

اكنون كه ازابعاد علمى وبرخى ازآثار علمى استاد آگاه شديم، ببينيم چه عواملى
استاد را در راه رسيدن به اين مدارج علمى يارى داده است؟ وبه بيان روشن‏تر
عوامل موفقيّت استاد در چيست؟ از بررسى‏هاى به عمل آمده، مى‏توان عوامل
موفقيّت استاد را امور پانزده‏گانه زير دانست كه به اختصار ذكر مى‏شود:

1.عنايات خاص الهى؛ 2.نبوغ واستعداد سرشار؛ 3.دنبال اهداف بلند بودن؛
4.دورنما وافق روشن درتحصيل ونيز اميد به آينده‏اى روشن داشتن؛ 5.تربيت
صحيح خانوادگى؛ 6.حمايت‏هاى بى دريغ ومؤثّر والد معظّم ايشان؛ 7.توفيق درك
محضر اساتيد بزرگ وبرجسته درآمل، تهران وقم؛ 8.همّت وپشت‏كار وتلاش
خستگى ناپذير درراه تحصيل؛ 9. شادابى واشتياق به تحصيل؛ 10.پايدارى و
شكيبايى درراه تحصيل؛ 11.همراهى وهمكارى بى دريغ همسرمكرّمه؛ 12.نظم و
انضباط دربرنامه تحصيلى وامورزندگى؛ 13.استفاده بهينه ازاوقات وفرصت‏ها؛
14.تواضع وفروتنى تام در برابر اساتيد ووالدين خود؛ 15.تهذيب وتقوا را چراغ راه
تحصيل ساختن.


ب) ويژگى‏هاى اخلاقى

راز موفقيّت شخصيّت‏هاى بزرگى چون استاد آيةاللّه جوادى آملى را بايد
درتوأم ساختن علم وعمل باهم دانست، يعنى آن‏چه را كه از بنان و بيانش صادر


|642|

مى‏شد، خود عمل مى‏كرد وپيوسته با دو بال علم وعمل حركت كرده و اوج
مى‏گرفت. او اين سير صعودى را ادامه داد تاتوانست قلّه‏هاى كمال علمى ومعنوى
را يكى پس از ديگرى در نوردد و بر بلنداى علم و انديشه جاى گيرد.

براى همين است كه سخنان استاد حكمت آميز وموعظه‏هايش دل‏نشين ونافذ و
مؤثّر است وعنوان عالم عامل و زاهد فرهيخته سزاوار او است؛ زيرا عنصر مهم و
عامل تعيين كننده تهذيب وتقوا را چراغ راه تحصيل قرارداده است.

خوب است به انگيزه اين سخن حكمت آميز استاد كه فرمود: سخن هركس
نمودار دارايى او است، در اين‏جا به سخنانش استناد جوييم و برگفته‏ها و
ادّعاهاى‏مان نسبت به آن بزرگ مرد مُهر تأييد بزنيم، آن‏جا كه درتوصيه به طلّاب
علوم دينى ودانش‏جويان دانشگاه‏ها فرمود:

خداوند سبحان مى‏فرمايد: انسان مسافر است وممكن نيست پايان اين سفر به
لقاى خدا ختم نشود. برخى با طراوت چهره به سمت رحمت حق مى‏نگرند،
وعدّه‏اى با وجوه درهم وگرفته خدارا با قهر ملاقات مى‏كنند. در قرآن‏كريم تنها يك
زادراه، يك ره توشه آمده است و آن تقوا و پرهيزكارى است و اين كه انسان علم را
براى خداى سبحان بخواهد و براى خداى سبحان عمل كند وبراى رضاى خداى
سبحان آن علم را به ديگران بياموزد؛ و گرنه خداى ناكرده در آينده نزديك يا دور،
ممكن است هر چه در مدرسه‏ها آموخته است از كف بدهد و (..لكيلا يعلم من بعد
علم شيئاً...)[1] بشود.

تقواى علمى آن است كه دربحث‏ها فخرفروشى نكنند وبه جدال با يك‏ديگر
نپردازند، نه آن‏چه مى‏دانند به رخ ديگران بكشند ونه آن‏چه نمى دانند از فراگيرى آن
استنكاف داشته باشند. چاره جز تقواى علمى نيست.[2]


(1). حج(22) آيه 5.

(2). ر.ك: ميراث ماندگار، مصاحبه كيهان فرهنگى با استاد، ج 2، ص‏132، انتشارات كيهان.


|643|

اينك به‏برخى از ويژگى‏هاى اخلاقى استاد در دو بخش،به شرح زير اشاره
مى‏شود:


1. ويژگى‏هاى علمى - اخلاقى

1.بيان شيوا و حكمت‏آميز؛ 2.تيزهوشى و استعداد وافر؛ 3.باريك بينى و
نكته‏پردازى؛ 4.نوآورى وخلّاقيّت علمى؛ 5.نفوذكلام وگيرايى سخن؛ 6.احترام به
شاگردان وشاگردپرورى؛ 7.انتقادپذيرى وپاسخ‏گويى به پرسش‏ها وشبهات؛
8.پرهيز از جدال ومخاصمه درگفتار؛ 9.تسليم سخن حق بودن وتحمّل آراى
مخالفان؛ 10.احترام به آراى ديگران به ويژه آراى علماى سلف؛ 11.رعايت ادب
واحترام نسبت به اساتيد خود؛ 12.برخوردارى از حافظه قوى؛ 13.رعايت كامل
ادب، در نشستن به ويژه هنگام سخن‏رانى وتدريس؛ 14.مستدل وبرهانى سخن را
طرح كردن؛ 15.آميزه اخلاقى ومعنوى داشتن دروس استاد؛ 16.فرار از مرجعيّت و
نپذيرفتن آن (على رغم طومار امضا شده فضلا و طلّاب حوزه).


2. ويژگى‏هاى روحى - اخلاقى

1.حسن معاشرت وگشاده رويى؛ 2.سعه صدروتحمّل پذيرى؛ 3.تواضع و
فروتنى؛ 4.حلم و بردبارى؛ 5.گذشت و اغماض؛ 6.محضر جاذب و نگاه نافذ و
گيرا؛ 7.احترام به شخصيّت افراد و حفظ آبروى آنان؛ 8.رعايت كامل ادب اسلامى
در رفتار و ديدار؛ 9.پرهيز از سخنان لغو و بيهوده؛ 10.حسن ظن و خوش‏بينى
نسبت به سايرين؛ 11.گره‏گشايى و حلّ مشكلات ديگران؛ 12.رعايت حقوق
خانواده و اطرافيان؛ 13.پرهيز از مريدبازى و تشريفات زايد؛ 14.بى آلايشى و
ساده‏زيستى؛ 15.خلوص و پاك طينتى؛ 16.تهجّد و شب زنده دارى؛ 17.سير و
سلوك عرفانى با رعايت كامل ظواهر شريعت؛ 18.انس دايم با قرآن؛ 19.اقامه نماز


|644|

با طولانى كردن اذكار مستحبّى و طمأنينه كامل؛ 20.ارتباط با اهل بيت طهارت(ع)
و انس به توسّل.

براى اين كه سخن ما مستند باشد واز شكل گزارش گونه بيرون آيد، براى نمونه
چند خاطره را كه حاوى كرامات استادنيز هست از زبان خودش بيان مى‏كنيم.


خاطره توسّل

از خاطرات خوب دوران تحصيل بنده، توسّلى است كه حضرت آيةاللّه العظمى
اراكى تعليم مى‏داد. اين واقعه را من به اين صورت يادداشت كرده‏ام كه دريكى از
مباحثات فقهى، وقتى كه بحث ما به نمازجمعه - مسئله‏اى كه علماً وعملاً غائله
برانگيز است - رسيد، روز دوشنبه هفتم ذى‏قعده 1393 مطابق با دوازدهم آذرماه
1352 بود. دربحث ما آيةاللّه جناب آقاى سيّد محمد حسن مرتضوى لنگرودى
وآيةاللّه جناب آقاى شيخ فاضل كرمى‏زنجانى حضور داشتند.[1] نظر اين دو بزرگوار
بر اين بودكه طبق نظر مرحوم صاحب جواهر، الف و لامِ «الامام» درروايات اشاره به
امام معصوم است.[2] استدلال آقايان به نظرمن قوى نيامدوكم كم بحث ميان ما
ازحالت طبيعى خارج شد، گرچه خيلى از سنّت وسيره بيرون نرفت، ولى نبايدبحث
به آن‏جاها كشيده مى‏شد وتعبيراتى كه احياناً مناسب جلسه نبود از زبان بيرون آمد.

پس از پايان مباحثه، با ندامت وپشيمانى واستغفار به منزل آمده ونماز ظهر
وعصر را خواندم. با همان حالت انكسار ونگرانى درونى، كنار سفره رفته وپس از
تناول غذا مقدارى درباره درس‏هاى فرزندم (جناب حجّة الاسلام حاج شيخ‏مرتضى


(1). اين دو بزرگوار از هم بحث‏هاى استاد در دوران تحصيل بودند و اكنون نيز از علماى حوزه
علميّه قم به شمار مى‏روند.

(2). موضوع بحث درباره صلات جمعه مربوط به جلد يازدهم جواهر الكلام، ص 172، بوده
است.


|645|

(سعيد) واعظ جوادى) كه به تحصيل علوم‏دينى مشغول بود كمك فكرى كردم و
آن‏گاه طبق معمول خوابيدم - گرچه هميشه درخواب چشمم بسته بود، ولى بيدار
بودم، ديدم جلسه‏اى است وعدّه‏اى از طلّاب علوم دينى آقايان اساتيد از جمله
حضرت آيةاللّه العظمى حاج شيخ محمد على اراكى - كه ازمراجع بزرگ دينى
معاصر واز اساتيد طراز اوّل وازلحاظ زهد شهره حوزه علميّه بود[1] حضور دارد، به
خدمت ايشان رسيدم ومورد احترام حاضران واقع شدم وبه تحيّت آنان پاسخ دادم.

بنده از نزديك با آيةاللّه العظمى اراكى هيچ گونه معارفه‏اى نداشتم، ولى
درهمين حالت هنگام جواب دادن به تحيّتم با يك چهره آشنا وبا آهنگى
خيرخواهانه ودل‏پذير به من فرمودند: (إنّك ميّت و إنّهم ميّتون؛[2] تو (پيامبر) مى‏ميرى
و آنان نيز خواهند مرد) و ظاهراً اين جمله را هم فرمودند: (ثم إنّكم يوم القيامة عند
ربّكم تختصمون؛[3] سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه مى‏كنيد) آن‏قدر
اين حالت شيرين و گوارا بود كه هم به اضطراب گذشته خاتمه داد و هم خبر مرگ
(إنّك ميّت و إنّهم ميّتون)[4] هشدار دهنده بود. اين بيان با شيوايى و شوق كم‏نظيرى
ادا شد و به‏قدرى اين واقعه گران‏مايه بود كه به خوبى احساس مى‏كنم كه
مى‏خواستم بيدار نشوم و همان حالت، يعنى لحظه «بين النّوم واليقظه» ادامه داشته
باشد، ولى متأسّفانه دولت مستعجل بود.

سپس برخاستم وضوگرفتم ودوركعت نماز گزاردم وثواب آن رادرصورت قبول
به روح مطهّر سيّد المرسلين وروضه منوّره صدّيقه طاهره وارواح طيّبه(ع) و پدر و


(1). مشهور ميان علما اين است كه آقا امام زمان(ع) در خواب به صورت يكى از مراجع و بزرگان
علما ظاهر شده و عالم عامل را در خواب ديدن، در واقع مشاهده آقا امام زمان(ع) است.

(2). زمر(39) آيه 30.

(3). همان، آيه 31.

(4). همان، آيه 30.


|646|

مادر و اساتيد و جميع اصدقا اهدا كردم.

آن‏گاه نذر كردم كه هيچ‏گاه در مفاوضات علمى و مباحثات و مانند آن، جدل و
جدال نكنم و مانند بحث آن روز، تعبيراتى كه البته خيلى دور از رسم وسنّت درس و
بحث نبود، نگويم و خداى متعال را در اين ميثاق شاهد قرار دادم و جميع انبيا و
ملائكه(ع) را شهداى آن قراردادم.


حالت اتّعاظ درمكّه مكرّمه

از مكّه مكرّمه خاطره خوبى دارم. درسفرى كه سال 51 -1350شمسى مشرّف
شدم نتوانستم «حجر الأسود» را استلام بكنم، ولى سرانجام دركنار مقام، فرصت
مختصرى دست مى‏دهد. مقام ابراهيم سنگى است كه در محفظه‏اى قرار دارد و اثر
دو قدم بر آن است؛ امّا اثر انگشت به نظر نمى‏آيد، چند سانتى ضخامت دارد و
معروف است كه اثر دو پاى ابراهيم(ع) است و آن حضرت پا مى‏گذاشته وبناى كعبه
را مى‏چيده است.

به ذهن نمى آيد كه اثر دوپا باشد براى اين كه هيچ اثر انگشتى درآن نيست مگر
اين‏كه كفش باشد، كه باز ممكن است قابل توجيه باشد. خلاصه اين كه باوركردنش
تعبّد بيش‏ترى مى‏طلبد. به اين حجر مبارك مدّتى نگاه كردم، خوب كه نگاه كردم،
ديدم سمت چپ آن سنگ - اگر كسى پشت به كعبه بايستد - روى آن نوار با خطّ
خيلى عالى نوشته شده: (و لا يؤده حفظهما) اين جمله مبارك از آيةالكرسى است
كه خداى سبحان مى‏فرمايد: «حفظ آسمان وزمين براى خداوند دشوار نيست و
خدا را خسته نمى كند»؛ يعنى حفظ اثر اين دو قدم هم خدا را خسته نمى‏كند، ما اگر
بخواهيم اثر اين دو پا را حفظ بكنيم براى ما خستگى ندارد (لايؤده حفظهما). بعد
از گذشت چند سال كه بار ديگر به مكّه مشرّف شدم آن سنگ نوشته را ديدم وبه
برخى از همراهان نشان دادم.


|647|

واين داستان تتّمه‏اى دارد كه بايد درنوشتار يا گفتار مبسوط ارائه شود.


رؤياى صادقه

ذات اقدس اله درحقّ من اين لطف را فرمود كه هرگز درذهنم تصوّرات دنيايى
ترسيم نمى شد كه مثلاً درس مى‏خوانم تا بعد چه بشوم وبه چه مقاماتى برسم. اين
مسائل اصلاً درذهن من رسوخ نمى كرد. چون ممكن است بعضى‏ها وقتى كه وارد
حوزه مى‏شوند درآغاز به فكر هدف معيّنى باشند ومقدّمات آن را هم به تدريج
فراهم كنند؛[1] ولى خدا را شكر مى‏كنم كه غير از درس وبحث - آن هم براى كسب
رضاى خدا و تقرّب به او - چيز ديگرى در ذهن من نبود و هر كارى هم كه پيش
مى‏آمد، پيش بينى شده نبود.

خداى سبحان به من احسان‏هاى فراوانى كرده، دركارهاى مهم اگر حادثه‏اى در
شُرُف وقوع بود، قبلاً عين آن يا چيزى كه معادل آن است را درعالم رؤيا مى‏ديدم، با
خواب، خيلى از برنامه‏ها مشخّص مى‏شد، اوضاعى كه درپيش بود وچه پيش
مى‏آيد آن ارتفاع وانخفاض‏هاى ظاهرى ودنيايى، غالباً درعالم رؤيا براى من حل
مى‏شد كه حادثه‏اى درپيش است.

اين‏بود كه وقتى حادثه‏اى پيش مى‏آمد گويا ما قبلاً منتظرش بوديم. بعد هم كه
پيش مى‏آمد به آسانى - بحمداللّه - تحمّل مى‏كرديم. از اين رو،هر حادثه يا كارى يا
سمتى كه بر حسب ظاهر پيش مى‏آمد همگى تقريباً حصولى بود و هيچ كدام
تحصيلى نبود.


(1). مثلاً به هدف اين كه پس از درس خواندن و نيل به مقامات علمى به رياست و كرسى خاصّى
دست يافته و از اين طريق به نوايى برسند و عنوانى يابند كه براى خيلى‏ها جاذبه دارد، ولى استاد
آيةاللّه جوادى تاكنون صحّت ادّعاى خويش را اثبات كرده و در عمل نشان داده‏اند؛ زيرا پيوسته از
عناوين و تشريفات پرهيز كرده‏اند.


|648|

فعّاليّت‏هاى سياسى - اجتماعى استاد

يكى ديگر از ويژگى‏هاى بارز استاد، حضور درصحنه‏هاى سياسى - اجتماعى و
پرداختن به فعّاليّت‏هاى مؤثّر و كارساز براى پيش‏برد امور اجتماعى و حلّ
معضلات انقلاب اسلامى در جنبه‏هاى مزبور هم‏پا با فعّاليّت‏هاى علمى است؛ زيرا
غالب علما و بزرگان عرصه علم وانديشه به علّت كثرت اشتغالات علمى و تمحّض
در تتبّع و تحقيق، كم‏تر فرصت پرداختن به مسائل سياسى - اجتماعى و ارائه
خدمات در اين زمينه‏ها را پيدا مى‏كنند، حتى برخى از بزرگان علمى صلاح
مى‏دانند براى اين كه از آن فضاى آرام انديشه وتفكرات عقلانى ومحيط بى دغدغه
علمى - تحقيقى خارج نشوند، چه بسا مى‏كوشند تا درمعرض اين گونه مسائل قرار
نگيرند؛ ليكن حضرت استاد، جزو معدود شخصيّت‏هاى برجسته علمى - اسلامى
معاصر است كه به لطف الهى در اوج قلّه تفكر، تدريس، تحقيق و تأليف مسائل و
علوم گوناگون اسلامى به گونه‏اى مؤثّر وهمه جانبه درعرصه‏هاى سياسى -
اجتماعى اسلام و انقلاب اسلامى نيز حضور داشته و دارد و با پذيرش مسئوليّت‏ها
و مناصب سياسى - اجتماعى ايفاى نقش مى‏كند.

اين مربوط به دوران پس ازپيروزى انقلاب اسلامى‏ايران است؛ امّا پيش از
پيروزى انقلاب نيز به‏طور فعّال در مبارزات انقلابى - اسلامى شركت داشته و بارها
به ساواك و كلانترى احضار وممنوع المنبرشد؛ به ويژه درآستانه پيروزى انقلاب،
نقش رهبرى را درمبارزات مردم انقلابى ومسلمان مازندران وآمل برعهده داشت و
در آن روزهاى آتش و خون و حملات ددمنشانه عوامل رژيم منحوس پهلوى به
صفوف تظاهرات پيوسته، در جلو صفوف مردم حركت كرده و از اين طريق
موجبات قوّت قلب مردم آمل وتهييج آنان بر تشديد مبارزات سياسى - اسلامى را
فراهم مى‏كردند.

در اين‏جا اهمّ فعّاليّت‏ها ومناصب سياسى - اجتماعى استاد را ذكر مى‏كنيم:

1. حضور در صحنه‏هاى مبارزات انقلابى(پيش و پس از انقلاب اسلامى)؛


|649|

2. پيرو و يار صديق امام و رهبرى معظّم و دفاع مخلصانه و مؤثّر از ولايت فقيه؛

3. پيك جهانى انقلاب وسفير رسمى امام خمينى به مسكو براى ابلاغ پيام امام
به ميخائيل گورباچف؛

4. تصدّى منصب قضا در اوايل انقلاب در آمل و قلع و قمع عناصر فاسد و
مهره‏هاى اصلى رژيم طاغوتى پهلوى؛

5. پذيرش عضويّت درشوراى عالى قضايى وتهيّه وتدوين لوايح قضايى مترقّى
اسلام به ويژه تهيّه وتدوين لايحه قصاص ودفاع ازآن باكمك شهيد مظلوم آيةاللّه
دكتربهشتى؛

6. عضويّت درمجلس خبرگان تدوين قانون‏اساسى ونيز خبرگان رهبرى؛

7. تصدّى منصب امامت نماز جمعه قم وايراد خطبه‏هاى پربار وعلمى؛

8. انجام سفرهاى سياسى - علمى به داخل وخارج كشور درجهت تبيين مسائل
اسلامى و دفاع علمى ومستدل ازارزش‏هاى انقلاب واسلام؛

9. نشست‏هاى مستمر با مسؤلان سياسى - مملكتى وارائه رهنمودهاى سازنده
به آنان؛

10. اهتمام به حلّ مسائل ومعضلات سياسى - اجتماعى كشور به ويژه منطقه
مازندران وآمل؛

11. حضور فعّال ومؤثّر درصحنه‏هاى سياسى - اجتماعى انقلاب وجريانات
سرنوشت ساز كشور؛

12. ايراد سخن‏رانى‏هاى روشنگر و افشاگرى عليه جريان‏هاى نفاق، التقاط
وانحراف با تبيين درست، منطقى ومستدل مسائل اسلامى‏ومعارف دينى.


فعّاليّت‏هاى مبارزاتى استاد

گوشه‏هايى از فعّاليّت‏هاى مبارزاتى استاد، از زبان خودش نقل مى‏شود:

راجع به فعّاليّت‏هاى مبارزاتى، بعداز رحلت آيةاللّه بروجردى(ره) و آغاز قيام


|650|

امام راحل(ره) توفيق‏الهى نصيبم شد و در صحنه بودم.

در ادامه مبارزات امام و علما و گسترش دامنه مبارزات مردمى، وقتى در اوايل
پاييز سال 1357شمسى، درس‏ها را شروع كردم، شنيدم كه تظاهرات مردمى در
شهرستان آمل هم گسترده شده و بعضى‏ها نيز به شهادت مى‏رسند. من نيز احساس
وظيفه كردم وگفتم: اينان عزيزانى بودند كه درپاى سخن‏رانى‏ها ودرمجامع عمومى
شركت مى‏كردند ورهبرى امام را پذيرفتند واز رژيم منحوس پهلوى هم بيزارى و
تبرّى جسته و در صحنه‏هاى مبارزاتى حاضرشده واكنون شربت شهادت
نوشيده‏اند، سزاوار نيست كه من در حوزه قم مشغول درس و بحث باشم. در آن
زمان هم درس‏هاى فقهى داشتم و هم بحث‏هاى فلسفى و هم بحث‏ها و
درس‏هاى‏ديگر.

يادم هست درآن وقت شفا هم تدريس مى‏كردم (شفاى شيخ رئيس ابن سينا كه
از مهم‏ترين وپيچيده ترين كتب فلسفى مشّائى است) درحاشيه شفا نوشتم: اكنون‏اين
درس براثر ظلم توان فرساى دودمان پهلوى تعطيل مى‏شود و تاريخش هم هست.

بر اين اساس، دروس حوزه علميّه قم را تعطيل كردم. از طرفى هم وصيّت نامه
نوشتم؛ چون رفتن به صحنه مبارزه وتظاهرات آسان و بى‏خطر نبود. پس از
خداحافظى از عائله درقم به آمل رفتم. درآن‏جا درتظاهرات شركت مى‏كردم. علاوه
بر آن - دركناركارهاى مبارزاتى - يك درس جواهر (مبحث قضا) هم براى روحانيانى
كه درآن‏جا بودند، شروع كرده بودم.

تقريباً مسئوليّت بخشى از اين تظاهرات به عهده من بود[1] تنظيم قطع‏نامه‏ها،
سازمان‏دهى راه‏پيمايى‏ها،شروع وختم راه‏پيمايى‏ها، نظارت برستادبرگزارى


(1). استاد تواضع به خرج دادند؛ زيرا چنان كه در متن آمده عمده كارها با رهبرى، نظارت و
مسئوليّت مستقيم ايشان صورت مى‏گرفت.


|651|

مراسم‏ها با من بود. تاظهر 21 بهمن 1357 كار يك‏سره شد، يعنى تمام مجسّمه‏هاى
پهلوى كه درشهرآمل بود به زير كشيده شده وآن‏ها را درخيابان‏ها مى‏گرداندند، و
تمام ارگان‏ها ونهادهاى دولتى آزادشدند وبه مردم پيوستند. هيج نهادى از نهادهاى
دولتى مقاومت نكرد، شهربانى هم كاملاً تسليم شده بود. منتها من ظهر كه رفته بودم
منزل، فورى اطلاع دادند كه دارند اسلحه‏ها را از شهربانى بيرون مى‏برند.بلافاصله
آمدم و سلاح‏ها را از دست عدّه‏اى گرفتيم وجمع آورى كرديم وبا تشكيل كميته به
آنان تحويل داده شد. اين هم گوشه‏اى ازاين كارها بود.

البته ناگفته نماند كه ما از سال‏ها پيش به‏طور بنيادى و اصولى در آمل كار
فرهنگى و نشر افكار امام راحل را به صورت كلاس‏ها و برگزارى جلسات ممتد
منتشر و تبيين مى‏كرديم؛ زيرا در منطقه شمال افكار پوچ چپى و مكاتب الحادى
رايج بود. براى همين بود كه همراه با تبليغ، تعليم را هم آغاز كرده بوديم. بر اين
اساس، در ايّام تبليغ، مخصوصاً ماه مبارك روزها را تبليغ منبرى داشتم، ولى شب‏ها
را به مسائل بنيادى از قبيل اثبات مبدأ و معاد، اثبات صانع، اثبات توحيد و نيز
مباحث اصول فلسفه وروش رئاليسم مرحوم علّامه طباطبائى مى‏پرداختم. طولى
نكشيد كه بحث‏هاى تفسيرى كه داشتم به تفسير موضوعى تبديل شد وموضوعاتى
انتخاب مى‏شد كه به روز باشد. اين جلسات تفسير پيش از 35 سال پيش درآمل
شروع شده بود. اين گونه جلسات چند اثر داشت: يكى اين كه جلو برخى جلسات
بيگانگان [ظاهراً مرادجلسات انحرافى ومجالس قمار است‏] را گرفت، چون آنان كه
شب نشينى‏هاى نامشروعى داشتند، باتشكيل چنين محفلى ناچار به ترك نمودن
ياكم كردن يا مخفى ساختن شدند و از سوى ديگر، وقتى - الحمدللّه - فضاى
فرهنگى شهر متحوّل شد، تا حدّى بزرگان ديگر كه صاحب انديشه بودند به اين فكر
افتادند كه مطالبى را طرح كنند تا به درد نيازهاى علمى روز مردم بخورد و در جهت
تقويت بنيه دينى و افكار اسلامى آنان باشد.

تعداد نمایش : 1432 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما