صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
حائرى (شيرازى) محمد صادق
حائرى (شيرازى) محمد صادق تاریخ ثبت : 1390/11/29
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر دوم ,
عنوان : حائرى (شيرازى) محمد صادق
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|125|

حائرى (شيرازى) محمد صادق

نام: محمد صادق

شهرت: حائرى(شيرازى)

نام پدر: شيخ عبدالحسين

زادگاه: شيراز

سال تولد: 1315 شمسى

مسئوليّت: نمايندگى ولىّ‏فقيه و امامت جمعه شيراز، نمايندگى مجلس خبرگان
رهبرى در دوره اوّل و دوم از استان فارس و... .


|127|

حائرى (شيرازى) محمد صادق




دوران تولد و كودكى

اين جانب محمد صادق حائرى (شيرازى) به سال 1315 شمسى در خانواده‏اى كه
رغبتشان رغبت الى اللّه بود، به دنيا آمدم. پدرم متولد كربلا بود. پدربزرگم مرحوم
محمد طاهر، در آخر عمرش به كربلا رفت و در جوار حضرت سيّدالشهدا(ع)
مسكن گزيد. اين عشقى كه مسلمانان به ويژه شيعيان به آن حضرت دارند، عشق
بسيار كارسازى است؛ يعنى كسى كه هر روز زيارت عاشورا مى‏خواند و با حضرت
انس دارد، گاهى به‏جايى مى‏رسد كه دور از او نمى‏تواند زندگى بكند. از اين‏رو بود
كه آنان به كربلا مى‏رفتند و در آن‏جا مى‏زيستند. پدر بزرگم تنها يك فرزند داشت و
او هم پدر من بود. وى چون در كربلا متولد شده بود، پدر و مادرش او را وقف
همان‏جا قرار داده بودند. از اين‏رو، او در آن‏جا ماند و درس خواند. وقتى درسش
به‏حدّى رسيد كه خواست به حوزه نجف برود، پدربزرگم به او گفت: مى‏خواهم تو
را ببينم. پدرم با خود انديشيد كه آيا مباحثات و پيش‏رفت درسى‏اش را تعقيب كند
يا چيزى‏كه پدرش از او خواسته است؟ خود او در اين‏باره مى‏گويد: چون ديدم
پدرم مرا بزرگ كرده و زحمت فراوانى كشيده و حالا يك خواسته دارد كه مى‏خواهد
مرا ببيند. اين جفا است كه خواسته او را به جا نياورم، از اين‏رو در كربلا ماندم.

مرحوم آقا سيّد اسماعيل صدر كه استاد پدرم بود، وقتى ديد همه شاگردها
رفتند و تنها پدرم مانده، گفت: آقا شيخ عبدالحسين! شما چرا نرفتيد؟ او گفت:
مى‏خواستم بروم، ولى پدرم راضى نبود و من به‏خاطر ايشان ماندم.


|128|

مرحوم پدرم نقل مى‏كند: مرحوم آقا سيّداسماعيل صدر همّت كرد كه ما را رشد بدهد.

آرى، پدرم در كربلا ماند و به درس خواندن ادامه داد؛ ولى بسيارى ديگر براى
ادامه تحصيل از كربلا به نجف رفته بودند. پس از مدّتى كه آنان به كربلا بازگشتند و با
پدرم بحث كردند، ديدند كه وى در اين مدّت ترقّياتى داشته است كه آنان كه در
نجف بودند اين ترقّيات را نداشتند و اين خود درسى است براى انسان كه وقتى از
برخى ترقّيات خود براى خداوند صرف نظر كند، خدا همان را باعث ترقّى‏اش قرار
مى‏دهد، و ايشان (پدرم) هم بعد از اين‏كه تحصيلاتشان را در كربلا به اتمام رساند به
شيراز آمد؛ امّا آن حالت عشق‏ورزى به آقا اباعبداللّه و تا پايان عمرش در او باقى ماند.

پدرم مقيّد بود در اوّل هر ماه قمرى، اعضاى خانه را از خواب بيدار كند و قبل از
صرف صبحانه تربتى را كه از كربلا آورده بود روى زبان همه بچّه‏ها قرار دهد و ما هر
ماه از اين عمل پدر مى‏فهميديم كه اوّل ماه فرا رسيده است. در دهه عاشورا كه در
منزل ما روضه‏خوانى برقرار مى‏شد، مى‏ديديم كه خانه عوض مى‏شود، حياط و
اتاق‏ها را تميز مى‏كنند. سماور را با خاك آجر برّاق مى‏كنند و همان زندگى فقيرانه
را سر و صورتى مى‏دهند كه آبرومندانه باشد. يادم هست كه مادر فرش‏ها را چه
شكلى سر هم مى‏كرد تا حياط و گوشه‏هاى اتاق را مرتّب كند. آن ده روز روحانيّتى
داشت، در اين ده روز، دستمال پدرم هميشه از گريه خيس بود. بى اختيار گريه
مى‏كرد، و من نيز از اين‏ها الگو مى‏گرفتم. جز اين، از همان ابتداى طفوليّت يادم
هست هر موقع كه بيدار مى‏شدم مى‏ديدم پدرم بيدار است. مادرم نقل مى‏كند كه
در طول مدّت چهل سال زندگى‏مان يك شب هم نماز شب پدر شما ترك نشد و
حتى عقب هم نيفتاد و هر وقت به من مى‏گفت: تو هم برخيز و من مى‏گفتم: فعلاً
خوابم مى‏آيد، مى‏گفت: آن‏قدر بخوابيم كه از خوابيدن سير بشويم.

اين حالت توجّه به مرگ، توجّه به اوليا، توجّه به خدا، به انسان و به زندگى او
هدف مى‏دهد.


|129|

صبح‏ها كه براى گرفتن پول توجيبى نزد پدر مى‏رفتم، مى‏ديدم كه او قرآن را
روى زانوهاى خود گشوده و مشغول تلاوت آن و اشك ريختن است و من در همان
سن خجالت مى‏كشيدم كه حواسش را پرت كنم و او نيز بى‏آن‏كه روى خود را از قبله
برگرداند به من پول مى‏داد و اين‏ها چيزهايى بود كه در من اثر مى‏گذاشت.

به ياد دارم كه شب‏ها نزد پدر مى‏رفتم و او قصّه انبيا را برايم به‏طور مفصّل شرح
مى‏داد؛ مثلاً قصّه حضرت موسى و خروج بنى اسرائيل از مصر را به مدّت چند
شب براى من نقل كرد. هيچ‏گاه از توضيح دادن خسته نمى‏شد. همواره ارزش‏ها را
معرّفى مى‏كرد؛ يعنى خير و شرّ، زشت و زيبا و بد و خوب را به من مى‏شناساند. او
معتقد بود كه اگر اين نظامِ ارزشىِ انسان وقتى درست شود و بر اساس صحيح
جابيفتد و از مواد صحيحى نشأت بگيرد، مِلاكى براى قضاوت انسان مى‏شود.

يادم هست وقتى كه ماه مبارك رمضان فرا مى‏رسيد، مرحوم پدرم هر روز قبل از
ظهر در گوشه‏اى از حياط منزل كه سايه بود، فرش مى‏انداخت و تمام اهل منزل
(خواهران و برادران...) بدون استثنا در آن‏جا جمع مى‏شديم و دست‏جمعى يك
جزء قرآن مى‏خوانديم و اشكالات ما را برطرف مى‏كرد و وقتى به نكات جالب يا
قصص انبيا مى‏رسيد، براى‏مان تعريف مى‏كرد. يادم هست كه او قصّه حضرت
يوسف را با گريه و اشك بيان مى‏كرد. اين‏ها عوامل تأثيرگذار بر شخصيّت اخلاقى
بنده بود و اگر اين‏ها را نقل مى‏كنم نه براى آن است كه سرگذشت من ممتاز است،
خير، بلكه اين‏ها مسئوليّت را سنگين‏تر مى‏كند. اگر جوانى در خانواده‏اى باشد كه
مسيرشان مسير الى اللّه نيست و او بتواند خود را از آن وضع نجات دهد و به سوى
خدا بيايد، او پيش خدا خيلى مقام دارد و اگر جوانى در خانواده‏اى مؤمن كه با
تربيت صحيح آشنا هستند رشد يابد، طبيعى است كه مسئوليّت او بسى سنگين‏تر
است؛ زيرا خدا به او مى‏گويد: اين مرّبى را كه براى تو قرار داديم، چرا به حدّ
فشارى كه اين تربيت داشت حركت نكردى؟


|130|

ايّام مدرسه

در مدرسه نيز خداى‏تعالى مرّبيانى را براى ما قرار داده بود كه زندگى خود را
وقف خداوند كرده بودند. آقاى اثناعشرى - كه سه سال معلّم دينى ما بود - مردى
خوش اخلاق و تحليلگر مسائل اخلاقى بود و با همان سنّ و سالى كه داشت سعى
مى‏كرد يك رابطه معنوى بين خود و شاگردانش برقرار كند. وقتى كه ايشان كلاس
قرآن فوق‏العادّه را داير كرده بود، بچّه‏ها بدون حضور وغياب و با علاقه زيادى به
كلاس مى‏آمدند.

از كلاس ششم به بعد به مطالعه كتاب‏هاى تاريخى روى آوردم و با كتاب
ناسخ‏التّواريخ كه حدود صد سال پيش نوشته شده بود آشنا شدم.

گرچه مطالعه تاريخ به انسان ظرفيّت مى‏دهد؛ امّا گاهى ممكن است انسان را به
عالم خيال ببرد؛ يعنى انسان يك حالت درون‏گرايى پيدا كند.

در آن سن(دوره دبيرستان) چون گاهى مجلّات هم مطالعه مى‏كردم، دريافتم كه
جوانان را از درك واقعيّات زندگى منصرف مى‏كنند. نقش مطبوعات در اصلاح يا
ضايع كردن جامعه، بسيار زياد است. مجلّات آن زمان گاهى قصّه‏هاى مسلسلى را
مى‏نوشتند كه شايد ده سال طول مى‏كشيد. آنان با اين كار خود جوان‏ها را از درك
مسائل روز فارغ مى‏كردند. بسيارى از داستان‏هاى مجلّات فرد را به فساد و تباهى
سوق مى‏داد و معمولاً در آن دوره‏ها اگر كسى از دست مطبوعات جان سالم به در
مى‏برد از دست دوستان و رفيقانى كه با اين نوع مجلّات مأنوس شده بودند، جان
سالم به در نمى‏برد. دوستى يك مسئله مهمّى بود. سينماها نيز در آن زمان
فاسدكننده بودند و از بركات زندگى ما اين بود كه محيط زندگى ما به آن مسائل
مأنوس نبود؛ يعنى اصلاً آن مسائل براى خانواده ما قابل تحمّل نبود.

در سال 1335 - 1336شمسى براى اتمام دوره دانشگاه به تهران رفتم؛ امّا
متأسّفانه در همان سال كه مصادف بود با تأسيس سازمان امنيّت شاه، مرا به بهانه


|131|

اين كه در مسائل سياسى فعّاليّت دارم، از تحصيل محروم كردند. اين مسئله غرور
مرا شكست. با خود گفتم بايد شغلى انتخاب كنم كه سرنوشت آن به دست اينان
نباشد كه بخواهند با يك كلمه آن را منفصل كنند. هر چه فكر كردم ديدم هيچ كارى
مثل آخوندى مستقل نيست. تصميم گرفتم كه در سلك روحانيّت وارد شوم و
برادرم كه از اين كار تعجّب مى‏كرد و فكر مى‏كرد بعدها از اين كار پشيمان خواهم
شد، گفت: من موافق نيستم مگر اين‏كه بنويسى كه با رضايت خودت اين راه را
برگزيدى و چيزى به شما تحميل نشده است.

خوب تقديرهايى است كه بالاتر از تصميم‏هاى خود انسان مى‏باشد. گاهى
انسان چيزى مى‏خواهد كه در جاى ديگر قرار گرفته است؛ يعنى اگر لازم ديدند كه
كسى در جاى معيّنى قرار بگيرد، راه‏هايى برايش پيش مى‏آيد كه سرانجام به جاى
مشخّص شده‏اش منتهى مى‏شود. درست است كه اين عالم اختيار و عالم
مسئوليّت است؛ امّا، معنايش اين نيست كه اين عالم عالم لجام گسيخته‏اى است و
انسان مقدّرى ندارد و سرنوشت انسان يك سرنوشت رها شده است. انسان مكلّف
است در آن چيزى كه به او واگذار شده است و در آن چيزى كه خودشان تقدير
مى‏كنند گناهش را به گردن انسان نمى‏گذارند.


دوران طلبگى

مدّتى از دوران طلبگى را در شيراز سپرى كردم و در آن‏جا از محضر استادانى
چون حجّة الاسلام موحّد و آيةاللّه محى الدّين محلّاتى بهره‏مند شدم. آن‏گاه به قم
مشرّف شدم و از محضر امام خمينى(ره) و آيةاللّه داماد فيض بردم.

در درس قضاى مرحوم آيةاللّه بروجردى كه شش ماه از تدريس آن مى‏گذشت،
شركت كردم. گفتنى است تدريس درس قضا يك مسئله فراموش شده بود و شايد
در صد سال گذشته به ندرت اتّفاق افتاده بود.


|132|

آيةاللّه بروجردى در وسط مبحث صلات بود كه به بحث قضا پرداخت و اين
اتّفاق عجيبى بود.

كسانى‏كه مى‏خواهند وارد اين بحث شوند، بايد يك مايه‏هاى ابتدايى داشته
باشند. الآن ضرورى‏ترين و مهم‏ترين مسئله جامعه ما از نظر اسلامى مباحث قضا
است، بحمداللّه كسانى هستند كه با اين مايه‏ها مى‏توانند در اين مباحث به نتايجى
دست يابند.

در اين‏جا لازم مى‏دانم پيش از بيان نام اساتيدى كه از وجودشان بهره‏مند شدم،
از مادرم كه زنى پاك‏دامن و متديّن بود، يادى كنم. وى در دوران كشف حجاب از
خانه بيرون نمى‏رفت و حتى براى حمّام كردن، در منزل آب جوش تهيّه مى‏كرد و
فرزندان را شست و شو مى‏داد.

مادرم در حدود 25 سال در منزل ماند و هنگامى‏كه اين مسئله كم كم رفع شد، او
ديگر علاقه‏اى به بيرون رفتن نداشت. اينان مربّى فلسفه انسان‏اند؛ يعنى فلسفه
انسان در كتابى وجود ندارد، بلكه فلسفه انسان در آن تربيتى است كه مى‏بيند، حتى
استاد فلسفه را هم كه مى‏خواهد انتخاب كند، متحيّر مى‏ماند كه كدام را انتخاب
كند، كدام كتاب را انتخاب بكند؟ و يا كدام فلسفه را بر كدام ترجيح دهد؟

در نهايت، اين‏ها را با آن نظام ارزشى‏يى كه در وجودِ خود دارد، بر مى‏گزيند.

اگر كمى توجّه كنيد مى‏بينيد كه مسائل را بيش‏تر با مثال بيان مى‏كنم و اين
مثال‏ها چيزى نيست كه در كتاب باشد، بلكه مثال مربوط به اين است كه انسان در
زندگى‏اش چيزى را لمس كرده باشد. وقتى مباحثِ انسان، كتابى باشد، تحليل او
نيز كتابى مى‏شود، امّا اگر مسئله را در زندگى خود تجربه كرده باشد، سخن وى
غرق در مثال مى‏شود؛ چون مثال‏ها در زندگى وجود دارند و استادها در اين زمينه
كسانى بودند كه اين مطالب را در زندگى‏شان لمس كرده بودند.

ممكن است، اين‏چنين استادى از نظر درسى و مطالعات در سطح بالايى نباشد،


|133|

امّا فرد وارسته‏اى باشد كه يافته‏هايى دارد و مى‏تواند پايه‏هاى اخلاقى و فهمى را
به انسان بدهد. اطلاعاتى كه انسان از گوشه و كنار يا از مباحثات و يا از ارادت داشتن
به بندگان خدايى كسب مى‏كند، نياز به شاغول دارد. اگر يك عالم عادل و فقيه
جامع‏الشّرائط در زندگى انسان وجود نداشته باشد و بين استادان مختلف او
اختلاف نظر وجود داشته باشد، او در اين اختلاف، پژمرده مى‏شود و از بين مى‏رود.

وجود امام(ره) از اين بابت بيش از هر كس ديگر براى من حيات دهنده بود؛ زيرا
نظر او نظام ارزشى مرا عوض مى‏كرد؛ يعنى وقتى كه با ديگران روبه‏رو مى‏شدم، آن
نظام ارزشى‏يى كه از مجموع تربيت طفوليّت و معاشرت به‏دست آورده بودم
قضاوت مى‏كردم؛ امّا وقتى كه نظرم به نظر امام(ره) برخورد مى‏كرد، اين‏جا بود كه آن
ارزش‏هايى را كه به دست آورده بودم، محكوم مى‏كردم و هنگامى‏كه نظرم با نظر
امام تطبيق نمى‏كرد، خودم را تخطئه مى‏كردم و اگر امام(ره) در زندگى من نبود به
همين اندازه‏اى كه الآن نافع هستم شايد مضر بودم؛ چون بين نافع و مضر فاصله
زيادى نيست. همين كه انسان خودرأى شد، مضر مى‏شود و تمام آن علومى كه
دارد به‏جاى نفع، ضرر مى‏رساند. اين روايت كه مى‏فرمايد:

«هلك من لم يك له حكيم ... ؛ كسى كه حكيمى نداشته باشد تا او را ارشاد كند،
هلاك مى‏شود». يادم هست قبل از اين‏كه اظهار نظر امام(ره) در باره فلسفه و دفاع
معظّمٌ‏له از آن را بشنوم، فكرم اين بودكه فلسفه ارسطويى چيزى است كه در برابر
مكتب انبيا قرار دارد و فلاسفه اسلامى همان مسائل را با نوعى بيان اسلامى مطرح
مى‏كنند و در واقع اصول آن فلسفه را حفظ كرده‏اند. از اين‏رو، من به فلسفه‏اى كه
خود را مستقل از انبيا بداند و در جهان بدون واسطه انبيا فكر كند با ديد ديگرى نگاه
مى‏كردم. بر اين اساس، باواسطه‏اى با آيةاللّه طباطبائى مكاتبه كردم - البته به نام
يكى از شاگردانم - و اگر چه ايشان باآن تواضع و نورانيّت خودشان دانست كه سؤال
كننده شخص ديگرى است، ولى ايشان جواب را با خطّ خود نوشت كه اين


|134|

جواب‏ها تا مدّتى پيش نزد من بود و آن مطلبى در فرق بين فلسفه ديالكتيك و
فلسفه ارسطويى بود. امّا پس از موضع‏گيرى امام(ره) كه فرمود: شمايى كه فلسفه را
نمى‏شناسيد، چرا فلسفه را ردّ مى‏كنيد؟ مرا نجات داد.

آرى، اگر انسان در زندگى‏اش كسى را داشته باشد كه وقتى چيزى را مى‏شود به
فهم خودش تكيه نكند و آن را از دريچه فهم خود اختيار نكند و از نظر او استفاده
كند، اين انسان ناجى، منجى انسان مى‏شود؛ امّا اگر انسان چنين كسى را در زندگى
نداشته باشد، همه كمالات او هلاكت او مى‏شود و همه خدمات او زحمات وى
مى‏شود؛ مثلاً اگر يك انسان دويست كتاب بنويسد، ولى چنين محورى در
زندگى‏اش نباشد، در واقع براى عالَم دويست مسئله درست كرده است؛ زيرا يك
جوان بايد از هفت خوان بگذرد تا بتواند راه حقّ را پيدا كند.

بحث در اين نيست كه فلان نويسنده مغرض و يا بى غرض است. بحث در اين
است كه هر نويسنده‏اى بايد شخصى را محور خود قرار دهد و اگر در جايى اشتباه
كرد، از حرف خودش به سبب سخن او عدول كند. كسى كه چنين محورى را
نداشته باشد اگر چه انسان دل‏سوزى هم باشد، كتاب او سمّ مهلكى خواهد بود.

قدرت انسان،ناجى انسان نيست. خوش ذوقى، خوش بيانى، خوش قريحه‏بودن
انسان و حتى احساسِ انسان دوستى نيز ناجى انسان نيست. منجى انسان اين است
كه انسان در بيرون از خود يك مقتدايى داشته باشد كه هنگامى كه به حرف او
مى‏رسد دست از حرف خود بردارد، به رأى او كه رسيد، دست از رأى خود بردارد.
اين كه نسبت به قرآن مى‏خواهيم تفسير به رأى نكنيم، يعنى وقتى به رأى قرآن
رسيديم، دست از رأى خود بكشيم، نه اين‏كه قرآن را به رأى خود تفسير كنيم.

ممكن است تو قرآن را آن‏گونه كه به سليقه‏ات هست بفهمى نه آن‏جورى كه قرآن
هست. براى همين است كه انسان بايد منجى داشته باشد، يك مقتداى فكرى
داشته باشد.


|135|

آن‏چيزى كه باعث هدايت من شد و موجب شد كه الآن خودم را در كنار مؤمنان
ببينم، آن بود كه هرگاه مى‏ديدم نظر امام(ره) با نظر من مخالف است، دست از نظر
خود مى‏كشيدم. و وقتى انسان دست از رأى خود كشيد، آزاد مى‏گردد و گره‏هاى
فكرى‏اش يكى يكى باز مى‏شود. امام به عنوان عنصرى بالاتر از معلّم، مدرّس،
استاد و اين معانى براى من است. خلاصه چيزى كه شاغول شد براى زندگى انسان،
انسان خطاهاى خودش را با آن درك مى‏كند.

ما مى‏بينيم هر كدام از گروه‏ها در يك وقت مشخّصى از امام دست مى‏كشند؛
موقعى‏كه امام موضعى انتخاب مى‏كند كه با موضع آنان سازگار نيست، يكى‏يكى در
برابر امام قد عَلَم مى‏كنند و با امام نمى‏مانند مگر كسانى‏كه نظرهاى امام را مى‏گيرند
و نظرهاى خود را رها مى‏كنند، و اين معنا، تصفيه امت است و ما بعد از اين‏هم
گروه‏هايى خواهيم داشت كه امروز با امام هستند و فردا نيستند؛ چرا؟ چون هنوز به
نقطه‏اى نرسيده‏اند كه به امام بگويند «هذا فراق بيني و بينك».

ما از بزرگ‏ترين تا كوچك‏ترين فردمان تا هنگامى‏كه نظر امام(ره) را بر نظر خود
ترجيح بدهد اهل سعادت است؛ چرا؟ چون نظر امام(ره) نظر امام(ع) است؛ زيرا
امام(ره)، نماينده امام زمان است. از خودش نظرى ندارد.

از كوچك‏ترين تا بزرگ‏ترين فردمان اگر منهاى امام بينديشند و نتوانند خود را
قانع كنند به اين‏كه در آن‏جايى كه بين رأى آنان با رأى امام اختلاف وجود دارد، در
واقع رأى امام است كه به صواب نزديك است، اين همان سقوط ما است، هر كه
مى‏خواهد باشد. اين‏ها براى اين است كه انسان بداند كه امامان(ع) چگونه
بوده‏اند. اين‏كه حضرت موسى به حضرت خضر مى‏گويد: من مى‏خواهم با تو
باشم و حضرت خضر مى‏گويد: تو طاقت ندارى با من باشى. اگرمى‏خواهى با من
باشى هر چه كه گفتم نبايد بحث كنى و او قبول مى‏كند؛ امّا مى‏بينيم نمى‏تواند.
يعنى كسى مى‏تواند با او باشد كه طاقت بياورد امام در سيرى كه مى‏كند همه


|136|

طاقتش را ندارند تا موقعى‏كه ما خودمان را تخطئه مى‏كنيم با او هستيم. و خدا
ان‏شاءاللّه به ما توفيق بدهد تا بتوانيم تا به آخر هر چه خلاف رأى‏مان آمد رأى
خودمان را زمين بگذاريم و رأى امام را برگزينيم.


آغاز مبارزه

آن چيزى كه در اين باره به ذهنم مى‏آيد اين است كه در سال‏هاى پيش از
1342شمسى يك طلبه عادّى در قم بودم و در سال 1342 كه در شيراز به‏سر
مى‏بردم يك محصّل معمولى بودم و فعّاليّت چشم‏گيرى نداشتم. در شيراز جلساتى
بود كه در مسجد جامع تشكيل مى‏شد و آيةاللّه شهيد دستغيب - سخن‏گوى جامعه
روحانيّت - و آيةاللّه محى‏الدّين محلّاتى به اتّفاق ديگران از گردانندگان آن جلسات
بودند و هر دو اينان نقش اساسى داشتند.

من در آن زمان براى خودم نقشى را غير از شركت در اين جلسات و مجالس و
غيره به‏ياد ندارم.

برنامه مبارزاتى كه پيش آمد خودم هم متوجّه نشدم كه به چه صورتى در اين راه
قرار گرفتم. تنها به‏ياد دارم كه روزى در منزل در حال گذران ساعات فراغت بودم كه
برادرم مرا صدا زد و گفت: بچّه‏ها در فلان مسجد جلسه‏اى دارند تو هم برو آن‏جا.

قبول كردم، لباس خود را پوشيدم و رفتم و با خود گفتم خدايا! من خود را براى
گفتن آماده نكرده‏ام، تو خودت يك چيزى بر زبانم جارى كن كه به نفع آنان باشد.
رفتم و مقدارى شرح زندگى خود را براى آنان گفتم كه در دوره دبيرستان چه بودم،
چه مسائلى در برخورد با گروهك‏ها براى من پيش مى‏آمد و شبهه‏هايى كه ايجاد
مى‏كردند، شبهه‏هاى مذهبى از كجا شروع مى‏شد و به چه صورتى رفع مى‏شد.
اين مسائل براى آنان مهم بود؛ چون خود آنان مثل اين‏كه با اين مسائل روبه‏رو
بودند. آنان هم مى‏خواستند بدانند كه به چه صورتى شبهه‏ها بر انسان مسلّط


|137|

مى‏شود؟ براى‏شان مسئله بود كه چگونه انسان در عقايد، گرفتار شك مى‏شود و
اين بيمارى از كجا آغاز مى‏شود و نقطه شروع رفع شك از كجا است؟

در روايت هم داريم كه معصوم(ع) مى‏فرمايد:

«إن حديثنا صعب مستصعب لايتحمّله إلّا ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو مؤمن
امتحن اللّه قلبه لِلإيمان؛[1] حديث‏هاى ما دشوارِ دشوار است. بارِ آن را جز ملك
مقرّب يا پيغمبر مرسل يامؤمنى كه قلبش براى ايمان امتحانات خودش را داده باشد
نمى‏تواند بر دوش بكشد.».

پس گاهى ممكن است انسان برخى از مسائل دين را نتواند هضم كند. وقتى
نتوانست باور كند كه آن از اسلام است، حال هر چه غرور او بيش‏تر باشد، جرأت
نفى و انكارش نسبت به مسئله بيش‏تر مى‏شود و از اين‏جا است كه منحرف مى‏شود
و گاهى مى‏گويد: نه، اين مسئله را در دين داخل كرده‏اند. يك تتمّه‏اى را براى
خودش نگه مى‏دارد و اين‏را انكار مى‏كند و دين جديدى را مطرح مى‏كند.

در دوره دبيرستان گاهى بعضى دانش‏آموزان انشاهايى مى‏نوشتند و نسبت به
دين ايراد مى‏گرفتند. و وقتى آن را مى‏خواندند، من ناراحت مى‏شدم و وقتى نوبت
به من مى‏رسيد كه عليه آنان انشا بنويسم، چون انشاى من خوب نبود، احساسم را
بيان مى‏كردم و بعد به من اعتراض مى‏كردند كه تو چرا ناراحت مى‏شوى؟

با انشا ناراحتى‏هاى خودم را بروز مى‏دادم كه حاصل آن تتمّه‏هاى اعتقادى بود
كه در من مانده بود.

يعنى وقتى به دين هتك مى‏شد، برايم ناراحتى پيش مى‏آمد. انسان اگر منكر را
ديد و آرام ننشست، اين حيات انسان است. يك عكس‏العملى دست كم از درون
نشان دهد.


(1). بحارالانوار، ج‏2، ص‏192.


|138|

اين مسئله را آن روز براى آنان بيان كردم كه گاهى چيزى كه براى يكى عذاب
است، براى ديگرى نعمت مى‏شود. گاهى همان شبهه موجب مى‏شود كه انسان آن
مايه‏هاى ايمانى را كه در درونش مانده زنده كند. بعد همان‏ها اظهار علاقه كردند كه
در جلسات شركت كنند.

افراد بيش‏ترى براى سؤال كردن و جواب شنيدن مى‏آمدند و اين روش ابتداى
حضورم در صحنه‏هاى سياسى در قبل از انقلاب بود. من پخش اعلاميّه يا كارى به
اين صورت انجام نمى‏دادم، كار من بيش‏تر تشكيل جلسات و حركت فكرى بود.

در سال 1345شمسى يك نوار از قم تهيّه كرده بودم كه مأموران شاه آن را[در
منزل اخوى من‏] پيدا كردند، ولى من مسئوليّتش را به عهده گرفتم كه اخوى‏ام گرفتار
نشود. مرا به زندان بردند و مدّتى تحت بازجويى قرار گرفتم و اوّلين گرفتارى‏ام در
همان شروع شد. ابتكار فعّاليّت‏ها از برادرم بود. او كارهاى تشكيلاتى و سازماندهى
و برنامه‏ريزى را مى‏كرد. من هم در جلسات شركت مى‏كردم و اگر اعتراضى هم به
دولت مى‏كردم در سخن‏رانى‏هاى رسمى بود. تقسيم كار خوبى شده بود وقتى كه
در آن‏جا دستگير مى‏شدم غير از حرف‏هايى كه زده بودم، مدرك ديگرى از من
نداشتند. اين بود كه به‏خاطر همان صحبتم چند بار گرفتار شدم. و هر دفعه براى من
يك تربيت و سازندگى بود.


خاطرات از زندان عادل آباد

روزى يكى از سران نظامى حزب توده را - كه بيست سال سابقه زندان داشت - به
سلّول من آوردند. من از يك سو مى‏بايست بر اساس دستور شرع از معاشرت با او و
از دست دادن با او دورى مى‏گزيدم و از سويى ديگر، مى‏بايست به گونه‏اى عمل
مى‏كردم كه بتوانم بر روى او اثرى مثبت مى‏گذاشتم تا زمينه تنبّه او حاصل شود.
لحظه تصميم‏گيرى بود، با اينان هم غذا بشوم و تقيّه كنم كه اينان به اسلام علاقه‏مند


|139|

شوند يا اين‏كه همان‏گونه كه رساله مى‏گويد: «اجتناب كن»، اجتناب ورزم؟ بين اين
دو معنا گرفتار شدم. آخر چه انتخاب كنم؟ الآن غذا مى‏آورند، چه كنم؟ به‏خودم
گفتم با خودش مشورت كن. رو كردم به او، گفتم: يك سؤال دارم؛ به نظر شما اگر
كسى به يك چيزى معتقد باشد اين اعتقاد خودش را روى سر بگذارد بهتر است يا
زير پا؟ گفت: آقاى حائرى! چه سؤالى مى‏كنى؟ براى ما مسلّم است كه انسان بايد
اعتقادش را روى سرش بگذارد، اگر زير پا بگذارد ديگر آن انسان ارزش ندارد. گفتم:
من مسلمانم، مقلّدم و در رساله اين مسئله هست كه از كسانى‏كه معتقد به اسلام
نيستند از نظر رعايت غذا و رطوبت دستشان و غيره احتراز كنيد. او گفت: من
مى‏دانم كه شما مى‏خواهيد عمل به رساله بكنيد و قصد اهانت نداريد. گفتم: نه،
واقعيّت آن است كه من نمى‏خواهم به كسى اهانت كنم، مى‏خواهم كار خودم را
انجام بدهم و عمل به رساله كرده باشم. گفت: نه ما هيچ گله‏اى از شما نداريم. خيلى
خوش‏حال شدم و همان كار را كردم. آن‏وقت مجاهدين آن‏زمان(منافقين) وقتى
شنيدند كه من از توده‏اى‏ها اجتناب مى‏كنم خيلى ايراد گرفته، گفتند: اگر پيغمبر
اخلاق شما را داشت يك‏نفر هم مسلمان نمى‏شد.

خودم را براى فحش و اهانت شنيدن آماده كردم. بعد هم بقيّه سران نظامى
حزب توده را آوردند و خود آنان تعريف مى‏كردند كه اخلاق من در مدّت چهار
ماهى كه با هم بوديم يك ذرّه هم موجب رنجش آنان نشده است. بعد هم با اين‏كه با
آنان هم غذا نشدم همان توده‏اى‏ها به كسانى‏كه به زندان مى‏رفتند پيغام مى‏دادند
كه سلامشان را به بنده برسانند؛ چون من روى غرضى اين عمل را انجام ندادم؛
بلكه به منظور اجراى احكام، اين شيوه را در پيش گرفتم. در بين آنان (منافقين) يك
بغض و عداوتى افتاد و من ديدم كه آنان بعدها از روى احكام اسلام پريدند و
پاگذاشتند روى ديوار اين حكم و آن‏طرف رفتند كه محبّت اين‏ها را حفظ كنند؛ امّا
در سال 1354 شمسى ديدم آنان درست در برابر هم ايستادند و هر دوى آنان


|140|

مى‏آيند از يك‏ديگر نزد من گله مى‏كنند. گفتم: من امروز اگر به رأى خودم عمل
كردم ديگر چيزى ندارم. هر چه دارم از عمل به فتوا دارم. به فتواى خودم عمل
كردم، پس مقلّد خودم هستم، مقلّد دين نيستم و فلسفه اين معنا(در زندان) هم براى
من روشن نبود؛ امّا مِن‏باب تقليد اين كار را مى‏كردم.

يك‏سال بر اين منوال گذشت بعد متوجّه شدم كه چرا آنان را نجس مى‏گويند.
ديدم آنان مى‏گويند: خدايى وجود ندارد و اين بدترين اهانت است و اگر من‏هم
سكوت كنم، براى من عادّى مى‏شود. از اين‏رو، از آنان اجتناب مى‏كنم از باب
«النفس بالنفس». خوب اهانت كردى، اهانت بشنو، چه‏طور او كه مى‏گويد: خدا
نيست - كه از بدترين اهانت به خداوند متعال است - اين قبول، خُبْ من‏هم از
دست‏دادن با او اجتناب مى‏كنم. جواب فحش كه نُقل و نبات نيست. اين‏كه وى
مى‏گويد: او (خدا) نيست، هتك خيلى بدى است، فحش بسيار بزرگى است
به‏خدا؛ امّا خدا هم كه به مؤمنان مى‏گويد: از اينان اجتناب ورزيد اين‏هم براى آنان
بسيار بد است. اگر خدا بگويد: روزى ده تا بد به وى بگو به اندازه اين نيست كه
بگويد: مواظب باش دست تر او به تن تو نخورد. اگر مؤمن اين كارها را نكند، به آنان
ملحق مى‏شود و آنان كه اجتناب نمى‏كردند، عاقبت به آنان ملحق مى‏شدند.
معاشرت مى‏كردند، محبّت مى‏كردند و تحت تأثير قرار مى‏گرفتند.

شبهه آنان را گاهى نمى‏توانستند جواب دهند ملتزم به شبهات مى‏شدند و توى
اين مسائل اقتصادى و بعضى هم در مسائل اعتقادى ملحق به آنان مى‏شدند، اين
اوّلش از همان مسئله طهارت و نجاست شروع مى‏شد تا به توحيد وغيره ختم
مى‏شد. من اگر در مسئله طهارت و نجاست دست از دين كشيدم و به رأى خود
عمل كردم، مى‏افتم داخل آنان و خودم اين بند را پاره مى‏كنم، بند ارتباط با فتوا و
رساله. آن‏گاه انسان يك‏نفر است و آنان يك جمع مى‏آيند و القا مى‏كنند، روى انسان
كار و برنامه ريزى مى‏كنند و آن فرد گاهى مى‏رود زندان و مدّتى كه آن‏جا مى‏ماند


|141|

مثل آنان مى‏شود. خيلى‏ها موقعى‏كه با اين مسائل به وجود آمده روبه‏رو مى‏شدند،
به سبب اين‏كه آنان از دستشان رنجيده نشوند به آثار آنان متأثّر مى‏شدند و الآن هم
اگر در مبارزان ما مشكلاتى باشد براى تأثّرات دوره زندان است. اين از مهم‏ترين
خاطرات در زندان بود. و مهم‏ترين مسئله همين بود كه يكى از مسائل رساله را به
رأى خود عمل نكردم و اين از لطف خدا بود و سالم ماندن معتقدات من نيز به
همين سبب بود. آنان اوّل براى من خيلى ارزش قائل نمى‏شدند كه روى من كار
بكنند. مى‏گفتند: اين آدم دگمى است، خوب اين هم فرجى بود؛ يعنى خيلى نيرو
صرف نمى‏كردند؛ امّا اگر يك موضوع از اينان را مى‏پذيرفتيم، مى‏گفتند: بَه! اين
مترقّى است، اين درست است و آن وقت سرمايه‏گذارى مى‏كردند، نيرو صرف
مى‏كردند تا انسان را از پا در بياورند.


آشنايى با حضرت امام خمينى

با اوّلين فردى كه از نظر فكرى آشنا شدم مرحوم نوّاب صفوى بود. او را نديده
بودم، امّا اخلاق و رفتار وى را مخصوصاً اين‏كه هر شب جمعه تا مسجد جمكران با
پاى پياده و با چشمانى گريان مى‏رفت، شنيده بودم. اعتقادات مذهبى و
فعّاليّت‏هاى سياسى‏اش خيلى مهم بود؛ وى پايه‏گذار مبارزه مسلّحانه بود. او يك
مبارز كامل بود. قابل ذكر است كه سخنان مرحوم نوّاب و مرحوم سيّد جمال الدّين
اسدآبادى همواره در ذهنم جاى داشت.

وقتى كه امام(ره) قبل از نيمه خرداد (1342ش) با اعلاميّه‏هاى خود به حكومت
وقت اعتراض كرد و با سخن‏رانى‏هاى‏شان به روشن‏گرى پرداخت، من با آن
حضرت آشنا شدم. در جلسه درس ايشان، معمول بود كه روز شروع و ختم درس را
به موعظه اختصاص مى‏داد و موعظه‏هاى ايشان با ديگران فرق داشت. درهمان
جلسه موعظه وقتى امام عادّى هم صحبت مى‏كرد فضلا چنان اشك مى‏ريختند كه


|142|

سينه آنان خيس مى‏شد. اين تأثير كلام ايشان در جلسات اخلاقى شايد در سال سه
الى چهار مورد پيش مى‏آمد. اين آشنايى ما با ايشان بود كه مطابق با واقع است و
سوز دارد. ضمن برنامه‏ها و فعّاليّت‏ها هم سعى ما اين بود كه آن حالت رجوع مردم
به ايشان حفظ شود كه امام تحت‏الشّعاع قرار نگيرد! و اين را وظيفه خودمان
مى‏دانستيم و نظر دولت اين بود كه ديگران جورى باشند كه امام در جنب آنان
مطرح نشوند و ما مى‏ديديم كه اگر آنان هم بتوانند كار كنند، به‏وسيله امام است. اين
بودكه فرق بزرگى بين امام و بقيّه قائل بوديم در حالى‏كه معتقد بوديم كه نبايد نوع،
هتك شود و اصل احترام به نوع، بايد حفظ شود و اگر كسى هتك مى‏كرد، ناراحت
مى‏شديم.


خاطره‏اى از امام(ره)

در سال 1352 و يا 1354شمسى، روزى در زندان چشم‏هاى مرا بسته بودند و
دوره بازجويى طولانى داشتم. در آن روزهاى خاص، شبى حالم خيلى بد شده بود،
در عالم خواب جلسه درسى را ديدم كه امام(ره) در آن‏جا درس مى‏داد و صحبت
مى‏كرد و روحانيان شاگردان زيادى هم حضور داشتند، سيّدى وارد شد، امام جلو
او راست قامت روى منبر ايستاد و سه بار فرمود: الامان، الامان، الامان، يا
صاحب‏الزّمان! كه من متوجّه شدم وجود مقدّس حضرت امام زمان(ع) بوده است.

از فرداى آن شب، روش بازجويى عوض شد يكى‏از صلحا گفت كه امام براى تو امان
گرفته است؛ يعنى وساطت كرده بود نزد حضرت و نقش داشته در آن تغيير و تحوّل.

مسئله اين است‏كه ما اگر بخواهيم از بركات استفاده كنيم، اينان بايد واسطه
شوند. اين خيلى مقام است كه واسطه فيض مى‏شود. اين معناى نيابت است
معناى اين‏است‏كه بين امام و امت حايل است و امت از اين‏طريق به امامش
مى‏رسد.

25/2/1380
تعداد نمایش : 2088 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما