صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
خزعلى - ابوالقاسم
خزعلى - ابوالقاسم تاریخ ثبت : 1390/11/29
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر دوم ,
عنوان : خزعلى - ابوالقاسم
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|215|

خزعلى - ابوالقاسم

نام: ابوالقاسم

شهرت: خزعلى

نام پدر: غلامرضا

زادگاه: بروجرد

سال تولد: 1304 شمسى

مسئوليّت: عضويّت در شوراى نگهبان، عضويّت در مجلس خبرگان قانون
اساسى، نمايندگى مجلس خبرگان رهبرى در سه دوره متوالى از استان
خراسان.


|217|

خزعلى - ابوالقاسم




دوران كودكى

اين جانب ابوالقاسم خزعلى به سال 1304 شمسى در شهرستان بروجرد ديده
به جهان گشودم. تا سن نزديك ده سالگى‏ام را در زادگاهم سپرى كردم. آن‏گاه به
همراه پدرم غلام‏رضا و مادرم ربابه و جدّم مرحوم حاج عبدالكريم و برخى ديگر از
بستگان به مشهد مهاجرت كردم. بعدها بستگان ما به بروجرد برگشتند؛ ولى پدر،
مادر، برادران، خواهران و بنده در مشهد مانديم.

در بروجرد كه بودم به مكتب‏خانه سيّد جعفر شيرازى(ره) كه معلّم خوبى بود،
مى‏رفتم. وقتى به مشهد آمدم در يكى از مدارس، آزمونى از من به عمل آمد و در
كلاس چهارم مشغول به تحصيل شدم و تا كلاس ششم ابتدايى را در مشهد گذراندم.
سپس بعضى از كلاس‏هاى دبيرستان را شبانه خواندم. پس از اتمام دوره دبيرستان
مشغول به كار شدم تا زمانى كه رضاخان تبعيد شد و زمينه حوزه به وجود آمد.
روزى يكى از افراد خيّر كه با من سر و كار داشت و در محلّ كارم بود به من گفت:
فلانى! نمى‏خواهى طلبه بشوى؟ من مثل كسى كه گم‏شده‏اى داشته باشد و يك
مرتبه آن را پيدا كند، شادمان شدم و با جواب قاطع گفتم: چرا. گفت: صبح‏ها و
شب‏ها مشغول به تحصيل باش و روزها مشغول به كار. كارِ من هم نوشتن
فاكتورهاى فروش و ثبت و ضبط اموال مغازه‏اى بود كه لوازمِ كفش، مانند ميخ، مقوّا
و امثال اين‏ها را در آن‏جا مى‏فروختند.


|218|

خلاصه اين كه من ديدم طلبگى با روح من بهتر مى‏سازد. از اين‏رو، وارد حوزه
علميّه مشهد شدم و در مدرسه علميّه نوّاب مشهد به تحصيل مشغول شدم و
مقدّمات و ادبيّات را پيش اساتيدى چون: جناب آقاى صدرزاده - كه الآن مقيم
تهران هستند -، مرحوم آقاى خدايى، دامغانى و مرحوم محقّق قوچانى خواندم.
هم‏چنين جلدين لمعه، قوانين و معالم را نزد مرحوم حاج سيّد احمد يزدى تلمّذ
كردم. رسائل، مكاسب و كفايه را نزد مدرّس بسيار عالى قدر، خوش بيان و دقيق
مرحوم آيةاللّه هاشم قزوينى خواندم و مقدارى از بحث كفايه را نيز در خدمت شيخ
مجتبى قزوينى تلمّذ نمودم و نيز يك سال شب‏ها در درس خارج مرحوم حاج شيخ
هاشم قزوينى كه معلّم سطوح عالى بود حاضر شدم؛ ولى ديدم در مشهد اشباع
نمى‏شوم، از اين‏رو، بر آن شدم تا در درس حضرت آيةاللّه العظمى بروجردى(ره) كه
در آن زمان در سراسر حوزه‏ها طنين افكن شده بود، شركت كنم؛ بدين منظور، در
سال 1324 يا 1325 شمسى وارد قم شدم.

زندگى ما در حدّ زندگى مستضعفان بود و با رنجى كه پدرم متحمّل مى‏شد
زندگى ساده‏اى را مى‏گذرانديم. در بروجرد كه بوديم حتى براى تهيّه كاغذ مشكل
داشتيم. معلّم ما مى‏گفت: يك ورق حلبى بياوريد و چهار قسمت كنيد يك طرف
انشا، يك طرف مشق و...بنويسيد. او به ما راه زندگى را ياد مى‏داد. به مشهد كه
آمديم در منزلى با يك اتاق، چهار پنج نفر به سر مى‏برديم. به همين دليل، من به سر
كار رفتم. ويژگى خاصّ پدرم اين بود كه وى به ولايت، اعتقادى راسخ داشت. وقتى
رضاخان مجالس عزادارى را تعطيل كرد، پدرم و دوستانش مقيّد بودند در روز
عاشورا، زيارت عاشورا را بخوانند. از اين‏رو، به بيابان مى‏رفتند تا كسى متعرّض
آنان نشود و مرا نيز همراه خود مى‏بردند. من هم از همان جا علاقه زيادى به زيارت
عاشورا پيدا كردم و بعدها در پاى منبر سيّدى والاقدر نهج‏البلاغه را ياد مى‏گرفتم و
به واسطه بيان همين سيّد والاقدر بخش‏هايى از نهج البلاغه را كه در همان سنين


|219|

كودكى فرا گرفتم، هنوز در خاطر دارم و گاه گاهى ذكر خيرى از ايشان دارم. نكته‏اى
كه در اين‏جا قابل تذكر است اين كه پدر و مادرِ معتقد، در روحيّه آدمى خيلى
مؤثّراند. در همين زمينه در قضيّه كشف حجاب (سال 1314شمسى) و قضيّه
مسجد گوهر شاد، پدرم شور اين معنا را داشت؛ ولى آن شب خواب سنگينى بر
ايشان مسلّط شد كه بيدار نشد، مقدّرات الهى اين بود. صبح كه از خواب بيدار شد با
خبر شديم كه حادثه‏اى رُخ داده است. ايشان به سوى مسجد گوهر شاد حركت كرد
و مرا نيز با خود برد. وقتى به مسجد رسيديم، ديديم چند نفر نيمه جان افتاده‏اند و
يك نفر هم گلوله خورده و نفس‏هاى آخر را مى‏كشد. با او صحبت كردم، گفت: من
اهل خواجه ربيع هستم. بعد رفتيم داخل صحن نو، ديديم در آن‏جا هم يكى افتاده
كه اهل همدان است. سپس من آمدم بالاى سر آن محتضر ديدم كه جان داده است.
خاطره آن حادثه تلخ الآن هنوز در جلو چشم من مجسّم است. از اين‏رو، خرسندم
كه پدرم داراى روحيّه انقلابى بود. وى با اين كه در صحنه‏هاى اجتماعى انقلاب
شركت نداشت، ولى دوست مى‏داشت در كارهاى ماجرايى و كارهايى كه عليه
دولت است شركت كند. از اين‏رو، صبح كه از خواب برخاست و متوجّه شد كه در
مسجد گوهرشاد كشتار شده، متأثر شد كه چرا شب گذشته خوابش برده است.


دوره تحصيلى در مشهد

من علاوه بر تحصيل در مدرسه نوّاب در مدرسه‏اى كه الآن خراب شده نيز
سكونت داشتم و خاطره‏اى هم از آن‏جا دارم. در مدرسه نوّاب چهار نفر در يك اتاق
زندگى مى‏كرديم و نام هر چهار نفر ما ابوالقاسم بود و آن چهار نفر عبارت بوديم از:
خزعلى، صرّاف زاده، يگانه و جلالى.

خاطره جالبى كه از مدرسه نوّاب دارم اين است كه در آن‏جا با مردى بزرگ به نام
ميرزاى اصفهانى آشنا شدم. شخصيّتى بود كه ارتباطش با ولىّ‏عصر(عج) خيلى


|220|

محكم بود. به ملاقات حضرت نيز نايل شده بود و حوزه مشهد تا الآن هر چه اثر
دارد از ايشان است. وى فلسفه و عرفان را خيلى محكوم مى‏كرد و در آن‏جا ايشان
حال و هوا را به اهل‏بيت(ع) برگرداند به‏طورى كه فلسفه نه تنها از كار افتاد، بلكه
مبغوض هم شد. البته دانش فلسفه به تنهايى عيب ندارد، امّا اگر مبناى دين واقع
شود، اشكال دارد. فلسفه را بايد آموخت تا بتوان با زبان فلاسفه آشنا شد. مرحوم
علّامه طباطبائى(ره) با اين كه در فلسفه قوى بود، امّا در تفسير خود مى‏فرمايد كه با
فلسفه و عرفان نمى‏توان قرآن را تفسير كرد. اين‏ها سه ضلع مثلّث‏اند كه در يك‏جا
جمع نمى‏شوند. با اين كه كار ايشان اين بوده با اين حال، در چند جاى تفسيرشان
تصريح كرده‏اند.

يكى ديگر از مردان بزرگى كه من ديدم حاج شيخ هاشم قزوينى بود كه با
آيةاللّه‏العظمى سيستانى هم رفيق بود و در قم با هم بوديم و در درس آيةاللّه
بروجردى حاضر مى‏شديم كه بعد ايشان عازم نجف شد.

درس آيةاللّه بروجردى جذبه قوى‏يى داشت، خيلى منظّم و منقّح بود. از
اين‏رو، بسيارى از طلّاب مايل بودند در درس او شركت نمايند. البته دو عامل ايشان
را از شاگرد پرورى شايسته باز مى‏داشت: عامل اوّل، مرجعيّت وى بود كه مراجعه
به ايشان زياد بود و عامل دوم پيرى وى بود و گرنه او شاگرد پرور بسيار خوبى بود.
براى همين دو عامل دو درس خود را به يك درس تقليل داده نخست اصول و فقه
تدريس مى‏كرد و بعد به فقه پرداخت و من درس اصول وى را درك نكردم؛ بلكه
فقط به درس فقه او مى‏رفتم و در آن‏جا بود كه من تواضع مرحوم امام و آقاى داماد
را ديدم؛ چرا كه منِ طلبه جوان و حضرت امام(ره) كه خود از مدرّسان بزرگ حوزه بود
و افرادى مانند او نيز در درس مرحوم بروجردى حاضر مى‏شديم.

درس مرحوم بروجردى بسيار محقّقانه بود. بنده گاهى به صورت كتبى اشكال
مى‏كردم. از يادگارى‏هايى كه از ايشان دارم اين است كه در درس استصحابِ


|221|

متعارض، اشكالى مطرح كردم و به ايشان دادم. وى در جلسه بعد مطرح كردند و
پاسخ دادند. از همان جا فهميدم كه ايشان شاگردپرور است. بعد كم كم فاصله بين
من و او كم شد و مهر و محبّت او شامل حالم شد.


ارتباط با آيةاللّه العظمى بروجردى

از چيزهايى كه خيلى مرا به مرحوم آيةاللّه العظمى بروجردى(ره) نزديك كرد
حادثه تبعيد من در سال 1339شمسى به رفسنجان بود و به علّت تعرّضى كه به شاه
داشتم، تقريباً مى‏خواستند حكم اعدام صحرايى براى من درست كنند و بعضى از
سرمايه‏داران رفسنجان هم مطلب را خيلى پروبال داده بودند. من در مقابلشان
ايستادم. آنان هم بر ضدّ من توطئه كردند و مرا به مدّت سه ماه به گناباد تبعيد كردند.
در اين ميان نامه‏اى نوشتم براى آقاى بروجردى كه من از نظر آب و هوا مشكلى
ندارم و مدّت سه ماه هم براى من مهم نيست؛ ولى اين‏جا صوفى‏ها هستند و
مى‏خواهند با من ملاقات كنند و من از اين‏ها ناراحت هستم، اگر يك جاى بدآب و
هوا باشد و سه ماه را به نه ماه تبديل بكنند براى من بهتر است. آقاى بروجردى
خيلى متأثّر شد و به دستگاه اشاره كرد و شيخ مجتبى اراكى را به نمايندگى از سوى
خود به رفسنجان فرستاد و مسئله را حل كرد و قضيّه تمام شد. من آمدم خدمت
آقاى بروجردى و عذر خواستم، گفتند: نه كار براى خدا بوده و ان شاء اللّه نتيجه‏اش
خوب است. مباشر ايشان گفت: آقاى بروجردى يك شب به خاطر شما تب كرد.
من خيلى ناراحت شدم و گفتم: من عذر مى‏خواهم، در مقام زحمت دادن به شما
نبودم. وظيفه‏اى بود كه چيزى گفتم. گفت: نه طورى نيست.

وقتى‏مرا از خانه براى تبعيدبيرون مى‏بردند قرآن را باز كردم يك‏جا آيه‏منحصر به
فردى در قرآن هست كه با اين قضيّه ما مى‏خواند: (الّذين أُخرجوا من ديارهم بغير حقٍ
إلّا أن يقول ربنا اللّه و لو لا دفع اللّه الناس بعضهم ببعضٍ لهدُّمت صوامعُ و بيع و صَلَوة و


|222|

مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيراً و لينصرنّ اللّه من ينصره إنّ اللّه لقوىّ عزيز).[1] خيلى مرا
دل‏گرم كرد و من در راه، الطاف خفيّه را آشكارا مى‏ديدم. اين جريان به گوش
حضرت امام(ره) رسيد. من نمى‏دانستم كه ايشان ضدّ شاه است. ايشان مرا خواست.
با خود گفتم: نكند ايشان بگويد: تو يك طلبه هستى، با شاه چكار دارى؟ از اين رو،
من هم خيلى مطالب را نگفتم، بلكه گفتم: چون اينان داشتند سينما مى‏ساختند و
مى‏خواستند بچّه‏ها را فاسد كنند، من هم وارد عمل شدم. ديدم كه با رشادت
فرمودند: نه، مايه‏اى در شما هست و اين جريان تن به تن ما را با ايشان مرتبط كرد و
خاطره من از ايشان اين بود. گرچه بعد فهميدم امام(ره) يك كوهِ آتشفشانِ بزرگ است
و ما در برابر ايشان يك جرقّه هستيم. از آن پس دل‏داده ايشان شدم. يك ماه پيش از
شروع نهضت من مى‏خواستم به نجف آباد بروم و هنوز ايشان اعلاميّه‏اى نداده بود،
گفتم: فرمايشى داريد؟ فرمود: آتش زير خاكستر است. من فرياد مى‏كنم، به علماى
نجف آباد بگو، آنان هم فرياد بكنند. من رفتم و پيام ايشان را به علماى نجف‏آباد
رساندم. بعد از آن، امام(ره)اعلاميّه‏اى در باره انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى صادر كرد.


فعّاليّت‏هاى سياسى و اجتماعى پيش از انقلاب

عادتم بر اين بود كه در برابر بدى‏ها ايستادگى مى‏كردم و هم‏چون پدرم روحيّه
پرخاش‏گرى داشتم. در منبر معمولاً چنين بودم. حتى پيش از انقلاب در آبادان اگر
حركت سويى انجام مى‏شد، من فرياد مى‏كشيدم.در آن زمان كمونيست‏ها هم
فعّاليّت مى‏كردند و رئيس فرهنگ، آنان را بيرون مى‏كرد. ما يك شب به فضل الهى
آنان را بيرون كرديم. گفتم: آقايان مرخص‏اند كه بروند، اگرنروند، هستند كسانى كه
آنان را بكشند و بالاى سرشان هم بايستند و بگويند: ما قاتل هستيم. بعد از اين
واقعه، من خيلى پريشان شدم، صبح آمدم مدرسه، يكى از كمونيست‏ها گفت: شما


(1). حج (22) آيه 40.


|223|

به ما نسبت توده‏اى داده‏ايد؟ گفتم: من نسبت ندادم، بلكه رئيس فرهنگ گفته
است. او گفت: آنان بايد بيرون بروند. در بين بحث، ناخواسته توهينى به حضرت
نوح(ع) كرد. گفتم: روشن شد كه توده‏اى هستى؛ زيرا اگر مسلمان بودى به پيغمبر
توهين نمى‏كردى. سرانجام بعد از 24 ساعت آن‏جا را ترك كردند. اين واقعه در
حدودسال 1326 يا 1327شمسى رخ داد. بعضى از فدائيان اسلام با ما خيلى
مأنوس بودند و مى‏گفتند: ما مى‏كشيم و مى‏ايستيم و براى همين ما با كمك مؤمنان
اين كارها را مى‏كرديم. يكى از جوانان كه الآن زنده است، در بازار به سرهنگى كه با
خانم خود كه مينى‏ژوپ پوشيده بود رد مى‏شد، گفت: پيامبر اكرم(ص) فرموده
است: «هر كس راضى باشد زنش را نگاه كنند، ديّوث است».

اين سرهنگ وقتى اين را شنيد آتش گرفت. بلافاصله با پليس تماس گرفت و او را
به شهربانى بردند. رئيس شهربانى گفت: به سرهنگ جسارت كرده‏اى؟ گفت: من
جسارت نكرده‏ام، من روايت خوانده‏ام. گفتم: «پيغمبر اكرم(ص) فرموده است: هر
كس راضى باشد به زنش نگاه كنند ديّوث است» چه اين آقا باشد چه تو باشى و چه
شاه باشد! حال شما آن زمان را در نظر بگيريد و اين روحيّه را! آرى، منبرها با اين
روحيّه‏ها بود و هر كس دردِ دين داشت، پاى منبر حاضر مى‏شد. بعدها كه قضيّه
رفسنجان و تبعيد شدنم پيش آمد، ديدم زمينه آماده شد. از اين‏رو، گفتم: اكنون كه
فريادگر بزرگى هست، پس بايد مشغول فعّاليّت شوم. از اين‏رو، از روزى كه امام را
شناختم، همواره از او اشاره كردن و از ما به سر دويدن بود. و از اين رو بود كه فرمود:
پيام مرا به علماى نجف آباد برسان و اين زمانى است كه هنوز نهضت شروع نشده
بود. بنابراين، من خدا را بسيار شاكرم كه از يك ماه پيش از نهضت تا شب آخر (14
خرداد 1368) در خدمت اين مرد بوده‏ام. يك ساعت پس از رحلت حضرت
امام(ره) به مرحوم سيّد احمد آقا گفتم: اجازه بدهيد من به محضر ايشان بروم و
بوسه‏اى بر ايشان بزنم، ايشان موافقت كرد و من صورت امام را به عنوان


|224|

خداحافظى بوسيدم، ولى ارتباط قطع نشد و معمولاً شب‏ها با مهربانى به خوابم
مى‏آمد. حتى دو شب با فاصله در خواب به من فرمود: بيا كربلا! گفتم: كربلا!؟ چون
قبلاً كربلا رفته بودم؛ امّا اين دفعه - كه چهار سال پيش رفتم - چيز ديگرى بود. همه
عمرم يك طرف و اين كربلايى كه ايشان دعوت كرد يك طرف.

وقتى كه نهضت شروع شد و امام(ره) را تبعيد كردند و بعد از نه ماه و چند روز
بازگشتند. دوستان گفتند: منبر بازگشت ايشان را شما به عهده بگيريد. خود امام هم
اشاره‏اى كردند. رفتم خدمت امام كه هيجدهم فروردين ماه 1343 بود. روزنامه
اطلاعات نوشته بود: چون روحانيّت با دستگاه كنار آمد، ايشان را آزاد كردند. امام با
آن روحيّه انقلابى‏اش فرمود: آيا مى‏گويى مطلب دروغ است يانه؟ اگر نگويى خودم
از پاى منبر فرياد مى‏زنم و مى‏گويم. گفتم: اين كه چيزى نيست، از اين مهم‏تر را هم
مى‏گويم. شبى در فيضيّه جلسه‏اى تشكيل شد، آقايى قبل از من منبر رفت. موج
جمعيّت، سيل آسا مى‏آمد، آن بنده خدا نتوانست منبر را اداره كند، آمد پايين. با
خود گفتم: با اين جمعيّت كه خود امام(ره) در آن حضور دارند، اگر نتوانم منبر را اداره
كنم، براى امام خيلى بد مى‏شود و مناسب نيست. از اين‏رو، بر خدا توكّل كردم و به
منبر رفتم. ديدم ابتدا بايد اين مردم را ساكت كرد. راهش چيست؟ پس از بيان
بسم‏اللّه و گفتن حمد، گفتم: الف - ب - پ - ت - ...، مردم ساكت شدند. نبض
مجلس را گرفتم. آن‏گاه گفتم: پس از نه و ده و بين ده و نه خورشيدى در قم تابيد و به
معصومين(ع) سلام كرد و ايشان در جواب فرمود: شبم به روى تو روز است و
ديده‏ام به تو روشن وَإنْ هَجَرْتَ سَواءٌ عشيّتي و غداتي؛ اگر تو از من دورى كنى، روز
و شب برايم يك‏سان است.

چون امام بين ساعت نه و ده تشريف آورده بودند، از اين‏رو، اين جمله و چند
جمله ادبى ديگر گفتم كه مردم ساكت شدند. بعد در باره ايشان گفتم: روزنامه
اطلاعات مطالب كذبى را نوشته است كه روحانيّت با دستگاه كنار آمده است! كدام


|225|

روحانى؟ كدام روحانى مى‏تواند با دستگاه كنار بيايد؟ امام نشسته بودند و گوش
مى‏دادند و ديدند كه آن حرارت لازم را به خرج داده‏ام و هر چه بود با صراحت گفتم.

در بين سخن‏رانى، هوا بارانى شد. گفتم: اى باران! تو ببار، بدن‏ها را پاك كن و من
هم مى‏بارم و هر دو با هم جسم و جان را تميز و طيّب مى‏كنيم. از اين منبر، امام(ره)
خرسند شدند و اين منبر، تاريخى شد. برخى گفتند: در زندان صدام كه بوديم، اين
منبر را تكرار مى‏كرديم. بعد امام(ره) فرمودند: تو و آقاى مشكينى و يك نفر ديگر
هميشه باشيد و من چون با امام خيلى خودمانى شده بودم، گفتم: اگر خواستيد نفر
پنجم را اضافه كنيد كه هم‏سو باشيم با ما مشورت كنيد. امام از اين صراحت لهجه
خيلى خوش‏حال شد و فرمود: من مى‏خواهم كه با من اين‏طور باشيد، صريح‏اللّهجه
باشيد، مِنّ و مِنّ نكنيد. وقتى كه ايشان به مقام امامت و رهبرى رسيد باز با ايشان
صحبت و مشورت داشتم. ايشان فرمودند: فلان كس را براى نمايندگى قبول كن.
گفتم: به اين علّت نمى‏توانم. به شوخى فرمود: به حرف من هم گوش نمى‏كنى؟


زندان و تبعيدگاه

من نه به نجف رفتم و نه به خارج - پاريس؛ چون گرفتار تبعيد و زندان بودم. در
طول اين مدّت سه بار تبعيد شدم و يك بار هم به زندان قزل‏قلعه رفتم. تبعيد اوّلم به
گناوه سه سال طول كشيد و بعد به دامغان و زابل تبعيد شدم. در تبعيد سوم كه پنهان
شدم تا دستگير نشوم. در مخفى‏گاه، آيةاللّه خامنه‏اى به ديدنم آمد و با هم صحبت
كرديم. در تبعيد سوم وقتى كه پسرم در قم به شهادت رسيد، ديگر از اختفا بيرون
آمدم. رفقا گفتند: تو را دستگير مى‏كنند. گفتم: خوب، دستگير كنند. اگر در تشييع
جنازه شهيد مرا بگيرند، اشكال ندارد و خدا توفيق داد در شهادت ايشان اشك
نريختم، دوستان گفتند: گريه كن تا قدرى آرام شوى. گفتم: نه - بحمداللّه - من آرامِ
آرام هستم و اين جمله به ذهنم آمد كه به خدا اگر او با لباس دامادى مى‏خواست به


|226|

حجله برود، اين قدر آرام نبودم كه الآن آرامش دارم اين حرف مرا در نامه‏اى به امام
نوشتند و ايشان فرمودند: با اين جمله پشت دشمن را شكست.

مادر شهيد گفت: من مى‏خواهم جنازه فرزندم را ببينم. گفتم: نمى‏خواهد؛ ولى
اگر قول بدهى كه گريه نكنى، اشكال ندارد كه ببينى! قول داد و به قولش هم عمل
كرد و بچّه را ديد.

در زندان قزل قلعه كه بودم مرحوم ربّانى شيرازى هم بود البته ايشان در زندان
عمومى و من در سلّول انفرادى بودم.

يك بار اعلام كردند كه مى‏خواهند ايشان را آزاد كنند، البته نيرنگى در كار بود و
او در جريان نبود وقتى كه خود را آماده كرد و آمد بيرون، بلافاصله او را به سلّول
انفرادى بردند كه ايشان از اين كار زشتشان بسيار عصبانى شد و دست به اعتصاب
غذا زد. من با ايشان يك سلّول فاصله داشتم.

سلّولى كه بنده در آن بودم بسيار كوچك بود (دو متر در دو متر بود) و يك ارمنى
هم با من در آن سلّول بود. او سرش تراشيده و ريش داشت و داراى صورتى سفيد و
قيافه‏اى جذّاب بود. ابتدا خيال كردم طلبه نماز شب خوان است. وقتى سؤال كردم:
شما چه كاره‏ايد؟ گفت: من ارمنى هستم. فهميدم كه با او بايد با اخلاق و با صراحت
صحبت كرد. از اين‏رو، گفتم: اگر من و تو هر دو با هم به زير دوش برويم و بدن ما
بى‏ميكروب بشود و تميز گردد، باز من موظّفم از شما اجتناب كنم؛ زيرا اين از
مقرّرات مذهب ما است‏كه از شما اجتناب كنيم و اين امر به سبب ميكروب‏دار بودن
و يا ميكروب‏دار نبودن بدن و يا لباس نيست. بنابراين، يك مقدار مواظب باش كه با
دستِ‏تر، اطراف لباس و وسايل ما نيايى. گفت: بله همين‏طور است، من خبر دارم.
زمانى در تبريز نان كم بود، مادر من مى‏رفت دست خيس به نان مى‏زد و مى‏گفت:
اين نان نجس شد و آن را مى‏گرفت كم كم با هم، هم صحبت شديم. او گفت: اگر
آزاد بشوى قبل از رفتن به خانه چه‏كار مى‏كنى؟ گفتم: امامزاده‏اى داريم، اوّل به


|227|

زيارت مى‏روم و بعد به منزل. من از او پرسيدم: شما پس از آزادى چه مى‏كنيد؟

گفت: اوّل يك شكم سير، شراب مى‏خورم و بعد به منزل مى‏روم. بعد از
گذشت دو سه شب، در مذمّت شراب با او صحبت كردم. گفت: به افتخار هم‏نشينى
با تو در زندان تا زنده‏ام شراب نمى‏خورم. بعد هم كم كم موقع نماز مى‏گفت: من را
بيدار كن و بعد گفت: اگر بخواهم وارد اسلام بشوم، چه كار بايد بكنم؟ در اين رابطه
نيز با هم صحبت كرديم و اسلام آورد و بعد از چند روز به زندان عمومى منتقل شد.
الآن مسلمان خوبى است و به ديدن من مى‏آيد. روزى به من گفت: عمويم دلار
زيادى برايم فرستاد و گفت: برگرد آمريكا گفتم: بر نمى‏گردم. از كارهاى ديگرى كه
در زندان انجام مى‏دادم اين بود كه اگر مى‏خواستند در آن‏جا سر و صدا كنند،
ايستادگى مى‏كردم. روزى زندانيان به يك توده‏اى حمله كردند و گفتند: شما آدم
نيستيد، اگر آدم بوديد زندان نمى‏آمديد. من گفتم: حرفتان را بفهميد، آدم نيستيد
يعنى چه؟ موسى بن جعفر(ع) در زندان بود چرا نمى‏فهمى؟ گفت: با شما نبودم.
گفتم: با هر كه بودى باش، چرا به مردم توهين مى‏كنيد؟

وقتى از زندان آزاد شدم، فهميدم كه لذّت آزادى چه‏قدر شيرين است! چون در
زندان هر چه مى‏گفتم: دست ما به آب هندوانه آلوده است، اجازه بدهيد بروم
بشويم، نگهبان مى‏گفت: موقع وضو مى‏شويى. تا اين گرفتارى‏ها نباشد آدم آزادى
را نمى‏فهمد. پس از آزادى از زندان به تدريس پرداختم و در باره مرجعيّت امام(ره)
هر چه مى‏آوردند امضا مى‏كردم. يك بار دراعلاميّه‏اى نوشتم: اعظم مسائل اسلام،
نجات اسلام است و من در چهره اين مرد[امام(ره)] نجات اسلام را مى‏بينم؛ از
اين‏رو، تقليد از ايشان مسلّم است. زمانى در اهواز، ده شب صحبت داشتم كه شب
هفتم خيلى اوج گرفت. ساواك آمد مرا احضار كرد. يك سرهنگِ اخم كرده چاق
نشسته بود. سكوت كرده بود، من هم سكوت كردم. از ايشان مطلبى داشتم، با خود


|228|

گفتم: بايد بادش را خالى كنم، گفتم: شنيدم كه شما در اصفهان به مؤمنان سفارش
كرده‏ايد كه با سادات و اهل علم خوش رفتار باشيد. گفت: شما چرا اين قدر شلوغ
مى‏كنيد؟ گفتم: من منبرى مى‏روم كه مردم مى‏خواهند. گفت: نه، امشب بايد
بروى. گفتم: هفت شب من منبر رفته‏ام، سه شب ديگر هم اگر منبر بروم، رفتن من
طبيعى خواهد شد؛ امّا اگر شما مرا مى‏فرستيد بازتاب آن با شما است. از من
خوشش آمد، گفت: خوب مردم را تهييج مى‏كنيد! بعد تصميم گرفت حقّه بازى
كند. گفت: چون مى‏خواهى به مشهد بروى، مى‏خواهم پول شما را بدهم. گفتم: من
پول دارم. گفت: مى‏خواهم در ثواب آن شركت كنم. آمد پول در جيبم بگذارد، مچ
او را گرفتم و گفتم: جناب سرهنگ! تا به حال يك شاهى از اين پول‏ها را نگرفته‏ام و
نخواهم گرفت. گفت: نه اين براى مشهد است. من هم قومى دارم، شما يك زيارت
بخوانيد براى ما. گفتم: پول خير، من پول نمى‏گيرم، ولى براى شما زيارت
مى‏خوانم و شما هم دست از اين كارها بكش. پول را داخل كشو گذاشت. بعد
گفت: پس شتر ديدى نديدى. گفتم: من حرف‏هاى خودم را مى‏زنم و از كسى نه
پولى گرفته‏ام و نه خواهم گرفت. يك وقت درحرم امام رضا(ع) ديدم اين سرهنگ
دست به پشت من زد و گفت: التماس دعا.

اگرما ايستادگى كنيم، اثر مثبت دارد. به او گفتم: اين قبر كيست؟ گفت: قبر
حضرت رضا(ع). گفتم: در مورد اين نهضت ملاحظه شيعيانش را بكن. گفت: چشم.
يك چشمِ گرمى گفت. در باطن علاقه‏مند شد. من در خبرگان به دوستان گفتم:
آقايان! به وظيفه عمل كنيد، اگر نكنيد مردم منحرف مى‏شوند. اگر بچّه شما بد كرد،
بگوييد بد كرده، سرپوش نگذاريد. خود امام به آقاى طالقانى فرمود: اگر احمدِ من
خلاف كند، خودم مى‏كُشمش. پيغمبر فرمود: «اگر زهرا خلاف كند، خودم
مجازاتش مى‏كنم». مردم مى‏فهمند.


|229|

حفظ قرآن و نهج البلاغه

من چون ادبيّات عرب را بسيار خوب خوانده بودم و علاقه زيادى به قرآن
داشتم، به حفظ قرآن روى آوردم؛ ولى به دليل تراكم كارها گاهى برنامه حفظ را رها
مى‏كردم تا اين كه سرانجام در چند سال پيش مصمّم شدم كه كلّ قرآن را حفظ نمايم
كه - بحمداللّه - اين توفيق حاصل شد و در مسابقه كشورى مقام اوّل را در ايران
كسب كردم و نيز در مسابقه بين المللى رتبه دوم را به دست آوردم. بعدها دوستانى
(دانش‏جويانى) از دانشگاه امام صادق(ع) آمدند و گفتند: با ما در باره حفظ قرآن،
معاهده‏اى برقرار فرما. گفتم: حفظ قرآن از شما و حفظ نهج‏البلاغه از من و اين را هم
مى‏دانيد كه كلمات نهج‏البلاغه سخت‏تر از كلمات قرآن است. سرانجام با آنان عهد
كردم كه اگر شما برنده شديد، من شما را به حج مى‏برم و اگر من برنده شدم، چون
شما دانش‏جو هستيد و در آمدتان كم است، هر نفر پنج هزار تومان به فقرا صدقه
بدهيد. خلاصه اين كه پس از دو سال يكى از آنان پانزده جزء و ديگرى پنج جزء را
حفظ كردند و من هم موفّق به حفظ كلّ نهج البلاغه شدم.


مسئوليّت‏هاى پس از انقلاب

وقتى كه حضرت امام به ايران تشريف آورد، من در اهواز بودم و سه شهر اهواز،
آبادان و خرّم‏شهر را شبانه روز سركشى مى‏كردم و با مردم صحبت مى‏كردم؛ چون
آن‏جاها منطقه مرزى و خطرناك بود. مردم مى‏خواستند در آن‏جا سرهنگ‏ها را
بكشند؛ امّا من مى‏خواستم امام بيايد و كار را تمام كند. از اين‏رو، مواظب بودم و
نمى‏توانستم شهرها را ترك كنم. در يازدهم بهمن ماه به من تلفن كردند و گفتند: فردا
امام مى‏آيد. شما بيا به عنوان پدر شهيد صحبت كن. شهيد مطهّرى 35 دقيقه با من
تلفنى صحبت كرد. طولانى‏ترين تلفنى كه تا آن موقع داشتم. گفتم: من نمى‏توانم
اين‏جا را رها كنم. اوضاع به هم مى‏ريزد. درست است كه ديدار امام و ملاقات اوّل،


|230|

خيلى مورد علاقه من است؛ امّا چه كنم كه سه شهر به هم مى‏ريزد. به ايشان گفتم:
براى من مشكل است، ولى ايشان خيلى اصرار كرد تا اين كه سرانجام امام آمد و من
در 22 بهمن‏ماه به منزل امام مشرّف شدم و عرض كردم: الحمداللّه الذي أذهب عنّا
الحَزَن و گفتم: عذر مى‏خواهم اگر دير آمدم، علّت را گفتم. امام فرمود: مى‏دانم،
وظيفه‏ات همان بوده كه انجام دادى اظهار لطف و محبّت كرد. در همان‏جا يك
رندى ديد امام به من خيلى محبّت مى‏كند، تا آمدم بيرون دست‏ها را روى سينه
گذاشت و سلام كرد و گفت: حضرت آيةاللّه! هفت ميليون در اختيارت مى‏گذاريم،
اگر لازم بود به فقرا بدهيد. اين هم ديدار ما با امام بود و از آن بعد مشغول كار شدم.
وقتى كه حضرت امام بنده را براى عضويّت در شوراى نگهبان برگزيد، عذر آوردم و
براى بار دوم كه تقاضا كرد، من قبول كردم. امام فرمود: بيا، به آن كارهايت هم
مى‏رسى. گفتم: چشم. در مجلس خبرگان قانون اساسى بودم و در مجلس خبرگان
رهبرى هم هستم. زمانى اعضاى خبرگان قانون اساسى، در 25 يا 27 رمضان بود كه
خدمت امام رسيدند. ايشان مقدارى صحبت كرد و همه را ارشاد كرد. آن‏گاه پس از
پايان جلسه، به من فرمود: تو بمان، آقاى بهشتى هم بماند. يكى دو نفر ديگر هم
بودند. نزد كسانى كه داراى محورهاى عقيده‏اى مختلف بودند، نمى‏خواستند
چيزى بگويند. به ما چند نفر فرمود: مواظب باشيد زن، رئيس‏جمهور نشود كه
مرحوم بهشتى خيلى با ظرافت تعبير كردند به اين كه رئيس جمهور بايد از رجال
سياسى باشد و ديگر اين كه در باره مِلك مردم سفارش فرمود كه بى‏جهت كسى
تعرّض به مال مردم نكند و هر كس به بهانه اين كه فلانى مستكبر است به اموال او
دست‏برد نزنند و مورد تصرّف قرار ندهند. اگر كسى از راه شرعى مِلكى به دست
آورده، هر چه‏قدر هم زياد باشد كسى نمى‏تواند در آن تصرّف كند. اگر امام يك
دستور كوچكى در اين زمينه مى‏داد، مردم مى‏ريختند و روزگار سرمايه‏داران را


|231|

سياه مى‏كردند؛ ولى امام مى‏فرمود: من بايد جواب خدا را بدهم. بعضى‏ها كه
عمامه‏اى به سر داشتند، گفتند: هر كس كه دارايى‏اش بيش از اندازه لازم باشد،
حرام است. رفتم پشت تريبون، گفتم: براى ناخن چيدن روايتى لازم است كه سند
داشته باشد. روايتى كه سند ندارد، حتى به درد ناخن چيدن هم نمى‏خورد. شما
مال مردم را به چه دليل بر خود حلال مى‏كنيد؟ گفتم: اگر شما بايستيد، ما هم
ايستاده‏ايم كه - بحمداللّه - قانون اساسى قوى‏يى تنظيم شد.

از ديگر كارهاى سياسى من اين است كه در سه دوره مجلس خبرگان رهبرى
عضويّت دارم و در كميسيون تحقيق فعّاليّت مى‏كنم. اين كميسيون در باره ويژگى و
صفات رهبر تلاش مى‏كند و شايد اين انفع باشد كه كسى صدمه نزند و ما بايد بيدار
باشيم و جهاتى كه لازم است حتى به خود رهبر هم تذكر بدهيم و داده‏ايم و ايشان
هم پسنديدند. پايه مهم، رهبرى است. اگر به اين پايه صدمه برسد، آن سه قوّه
ديگر، ضعيف خواهد شد. ما بايد زير نظر رهبرى كار كنيم. اين جنبه را از جهت
مثبت و منفى بايد مورد اهتمام زياد قرار داد.


ارتباط با مقام معظّم رهبرى

در ملاقات‏هاى با ايشان، مطالب را بيان مى‏كنم. ايشان با سعه صدر مى‏پذيرد.
حتى يك بار خدمت ايشان عرض كردم: شما فرموديد: من صددرصد،
رئيس‏جمهور(آقاى خاتمى) را تأييد مى‏كنم! اين مطلب، خيلى دنباله دارد! ما
نمى‏توانيم اين را كنترل كنيم. تاما بخواهيم جايى صحبت كنيم، بلافاصله مى‏گويند:
آقا ايشان را صددرصد تأييد كردند. ايشان در پاسخ فرمود: ما در مرحله خاصّى به
سر مى‏بريم و من بايد جمع و جور كنم كه باشند و تأييد بشوند و كار كنند؛ ولى اين
بدان معنا نيست كه شما انتقاد نكنيد. شما اگر مطلبى داريد بگوييد و انتقاد كنيد.

اين مطلب را من به مجلس خبرگان منتقل كردم و به دوستان گفتم كه عمده،


|232|

محورِ رهبرى است. مسئله رهبرى را بگوييد. اگر نگوييد، خطر پيش مى‏آيد و به
گردن شما مى‏افتد. نكات مثبت و منفى را بگوييد. تا به حال - بحمداللّه - توفيق
نصيب شده است.


ارتحال حضرت امام(ره) و اقدام خبرگان

رحلت حضرت امام(ره) از دو جهت بسيار مهم بود: يكى به سبب رقم خوردن
سرنوشت مردم و كشور؛ زيرا گرگ‏هايى كه از دير زمان دهانشان را باز كرده بودند و
منتظر چنين فرصتى بودند، نااميد شدند و تودهنى خوردند. چنان چه اين اقدام
خبرگان با تأخير صورت مى‏گرفت، احتمال هر خطرى مى‏رفت.

از سوى ديگر، غم و اندوه فقدان خود امام(ره) بود كه فشار زياد بر ما وارد مى‏كرد.
وقتى امام(ره) رحلت فرمود، مسئولان كشورى گرد آمدند. آقاى هاشمى رفسنجانى
گفت: خوب است كه ما خبر رحلت حضرت امام(ره) را اعلام نكنيم، تا رهبر را
انتخاب كنيم، آن‏گاه هر دو خبر را با هم اعلام كنيم كه مردم دل‏سرد نشوند.

در اين‏جا ديديم نظريّه آيةاللّه خامنه‏اى مناسب‏تر و مورد قبول است. ايشان
فرمود: شما هر تصميمى بگيريد بنده موافقم؛ لكن بايد ابتدا به راديوهاى بيگانه
گوش داد و ديد كه آيا آن‏ها از اين واقعه خبر دارند يا نه؟ اگر اين‏ها خبر را اعلام كنند
و ما كتمان كنيم، آن موقع مردم مى‏گويند: ما خبر را از راديوهاى بيگانه دريافت
كرديم و سلب اعتماد خواهد شد. خلاصه اين كه او ابتكار فكرى خوبى به خرج داد
و پيش از آن كه اين خبرِ اندوه بار از طريق راديوهاى خارج به گوش ملت ايران
برسد، راديوهاى داخلى، آن را مطرح كردند و اين يك مشكلى بود كه رفع شد؛ امّا
مشكل بعدى انتخاب رهبر بود كه آن هم با درايت اعضاى خبرگان و با هدايت‏هاى
خداى متعال و عنايت امام زمان(عج)، اين امر هم به نحو احسن انجام شد و
دلِ‏داغ‏دار ملت مسلمان ايران و مستضعفان عالم تسكين يافت.


|233|

فعّاليّت‏هاى علمى

تنها اثرى كه از بنده به چاپ رسيد، تفسير سوره فاتحة الكتاب است. بر شعرهاى
عينيّه ابن أبى الحديد در باره امير المؤمنين - كه هشتاد و چند بيت است - نيز شرحى
نوشته‏ام؛ ولى اكنون نمى‏دانم كجا است. هم‏چنين در باره تنظيم آيات قرآن نيز
تلاش‏هايى انجام داده‏ام كه البته به اتمام نرسيده است. در اين زمينه بنا دارم
مجموعه‏اى تنظيم كنم كه بتوان از آن دريافت كه مثلاً جمله (و اللّه عزيزٌ حكيم)در
چند جاى قرآن آمده، و يا جمله (عليم حكيم) و يا (حكيم عليم) برايش ضوابطى
درست شود كه هرگاه بخواهند بگويند: سوره، مثلاً هميشه بگويند: (عليم
حكيم).اين براى حافظه هم خوب است و اگر مثلاً در سوره انعام است، هميشه
بگويند: (حكيم عليم). يا مثلاً در باره اين كه سير ليل و نهار همه جا با «ل» آمده، ولى
يك جا با «إلى» و آن در سوره لقمان است. اين يك مطلبى است كه جمع و جورش
كرده‏ام، ولى هنوز كامل نشده است. كار من بيش‏تر روى قرآن و نهج‏البلاغه است.
اين كه از شوراى نگهبان كنار كشيدم براى آن بود كه در اين پايان عمر، چيزى در باره
قرآن بنويسم، نكاتى را كه كم‏تر در تفاسير گفته شده است از خود قرآن و روايات
استخراج كنم و به آن‏ها بپردازم.

تعداد نمایش : 1513 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما