صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
ربّانى املشى - محمد مهدى
ربّانى املشى - محمد مهدى تاریخ ثبت : 1390/11/29
طبقه بندي : خبرگان ملت دفتر دوم ,
عنوان : ربّانى املشى - محمد مهدى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|349|

ربّانى املشى - محمد مهدى

نام: محمد مهدى

شهرت: ربّانى املشى

نام پدر: ابوالمكارم

زادگاه: قم

سال تولد: 1313شمسى

سال وفات: 1364شمسى

مسئوليّت: نمايندگى مجلس خبرگان قانون‏اساسى از استان گيلان، رياست
شعبه اوّل دادگاه عالى، عضويّت در ستاد انقلاب فرهنگى، عضويّت در شوراى
عالى قضايى، دادستان كلّ كشور، عضويّت در شوراى نگهبان، نمايندگى
مجلس خبرگان رهبرى در دوره اوّل از استان خراسان و عضويّت در
هيئت‏رئيسه اين مجلس، نايب رئيس مجلس شوراى اسلامى در دوره‏دوم و....

* اين زندگى نامه اقتباس است از متنى كه در روزنامه جمهورى اسلامى، سال
هفتم، ش‏1770، سه‏شنبه هيجدهم تير 1364، منتشر شده است.


|351|

ربّانى املشى - محمد مهدى




تولدودوران كودكى

اين‏جانب محمد مهدى ربّانى املشى در يك خانواده روحانى شريف و متديّن
درقم در سال 1313 شمسى در روز نيمه شعبان پا به عرصه زندگى گذاشتم و چون
در روز نيمه شعبان، (روز تولد حضرت ولى عصر(عج))، متولد شدم، پدرم مرا
محمد مهدى ناميد.

در پنچ - شش سالگى از نعمت وجود مادر محروم شدم. پدرم بيش از پيش به
من محبّت و عنايت داشت و هميشه از ارشاد و محبّت و راهنمايى او برخوردار بودم.


دوران تحصيل

پدرم روحانى بود. زندگى بسيار ساده و بى آلايشى داشت. منزل ما در انتهاى
شهر قم قرارداشت وآن سوى منزل ما جز يك منزل، منزل ديگرى وجود
نداشت.كوچه‏هاى محلّه مابسيار بد بود.درگذشته امكانات و مدرسه خوب در قم
خيلى كم بود.نزديك پل آهنچى يك مدرسه ملّى به نام سنائى بود كه ناگزير بودم از
منزلمان كه در نزديكى زيارت‏گاه شاه محمد قاسم كه در آخرهاى شهر بود، تا آن‏جا،
اين راه طولانى را در زمستان‏هاى سخت، با مشقّت طى كنم.

بارها از پدرم - چه در سنين طفوليّت و چه بعد از آن - تقاضا كردم كه بهتراست
اين منزل را عوض كرده، در جايى نزديك‏تر خانه‏اى تهيّه كنيد. پدرم از روى تقوا و


|352|

زهدى كه داشت، از من سؤال مى‏كرد: پسرم!منزلى كه در محلّى نزديك تر در نظر
دارى، منتقل شويم آيا از آن، منزل بهتر نيزوجود دارد يا نه؟ من ناگزير مى‏گفتم: بله.
مى‏گفت: وقتى به آن منزل برويم، آيا آرزوى منزل بهتر از آن را نيز مى‏كنى يا نه؟
ناچار بودم كه بگويم: بله؛ چون حقيقتى بود. مى‏گفت: پس انسان هميشه يك نوع
آمال و آرزو دارد و بهتر است كه اين آمال و آرزو را يك جا سركوب كند و جلويش را
بگيرد و چه بهتر كه ما در همين مرتبه اوّل جلو آمال و آرزوى خود را بگيريم و به اين
صورت هميشه مرا راضى مى‏كرد و تا هنگامى كه پدرم در قم بود، در همان منزل -
درآخرشهر زندگى مى‏كرديم. در زهد و تقواى پدرم همين بس كه از همان منزل و
زندگى محقّر كه شايد كم‏تر طلبه‏اى درآن زمان تحمّل آن‏گونه زندگى را داشت،
بسيار خوش‏حال بود. كم‏تر كسى را ديده‏ام كه مانند ايشان آرزوهاى مادّى خود
راكشته باشد.

من تنها فرزند مادرم هستم. برادر كوچك ترى داشتم كه چند سال بعد از فوت
مادرم،وفات يافت .چون پدرم به ما خيلى علاقه‏مند بود،مدّتى ازدواج نكرد و
مى‏گفت: مى‏ترسم اگر ازدواج كنم، به اين بچّه‏ها، صدمه‏اى وارد شود. چند سالى
به اين وضع گذشت و در اين چند سال، عمّه‏ام از ما نگه‏دارى مى‏كرد. طبيعى است
خانواده‏اى كه از نظر امكانات در مضيقه باشد و محبّت مادرى هم درآن نباشد،
مشكلات و گرفتارى‏هايى دارد،امّا تمام اين مصايب با محبّت‏هاى بى‏دريغ پدر،
تأمين مى‏شد.پدرم هميشه مرا متوجّه معنويّت مى‏كرد. او درعمل درس معنويّت
مى‏داد. يكى از خصلت‏هاى بارز او اين بود كه هيچ گاه در زندگى دست نياز به
سوى كسى دراز نكرد و - الحمداللّه - اين روحيّه در من هم وجود دارد.

پس از چند سال پدرم با وجوداصرار برعدم تأهّل،ناگزير شد كه همسرى اختيار
نمايد.او از آن همسر، صاحب سه پسر شد كه الحمداللّه آنان از افراد پاك و
خدمت‏گزاران انقلاب اسلامى مى‏باشند و در عين حال همان روحيّه پدرى در آنان


|353|

هم اثر كرده است. در زمانى كه آقاى هاشمى متصدّى وزارت كشور بود، وزارت
كشور يكى از آنان را براى استاندارى يكى از استان‏ها دعوت نمود واز من خواسته
شد كه به برادرم بگويم كه وى اين مسئوليّت رابپذيرد، امّا او نپذيرفت. از او سؤال
كردم كه چرا قبول نكردى؟ گفت: اگر مرد كار باشم، در همين جا مشغول انجام
وظيفه و خدمت هستم و لازم نيست كه در پست ديگرى باشم و مهم‏تر اين‏كه
نمى‏خواهم از عنوان و شخصيّت شما استفاده‏اى كرده باشم و به‏سبب اين‏كه برادر
شما هستم، استاندار شوم. اين روحيّه خوبى است كه برادرانم از پدر به ارث
برده‏اند و چه خوب است كه ما ملت ايران بكوشيم تا خويشتن را از نظر تقوا و
فضيلت قوى نماييم ؛زيرا اگر از اين نظر غنى نشويم هر چه انجام دهيم، اگر چه براى
جامعه و جمهورى اسلامى هم مفيد باشد،امّا براى خود ما مفيدنخواهد بود.

پدرم در حدّ توان و امكانات در ايّام مدرسه، در مسائل رياضى و غيره با اين‏كه
درس جديد نخوانده بود - به من كمك مى‏كرد و در دوران طلبگى نيزتا حدودى با
بنده كار مى‏كرد؛ البته اطمينان داشت كه من كارى را كه به عهده دارم،انجام مى‏دهم
و شايد نيازى نمى‏ديدند كه بيش از آن با من كار كنند. اگر پدرم تمايل داشت كه
امكاناتى فراهم كند و از نظر زندگى در وسعت باشد، چون شخص محترمى
بود،مى‏توانست اين كار را انجام دهد، ولى شخصيّت وروحيّه‏اش طورى بود كه
ميل نداشت از حدود تجاوز كند.اومانند يك طلبه در سطح پايين زندگى مى‏كرد و تا
آخر هم به اين شكل زندگى كرد. بنده حدوداً بيست ساله بودم كه ايشان با اصرار
مردم از قم به املش مهاجرت كرد. در آن‏جا هم زاهدانه زندگى كرد و هيچ گاه خود را
به دنيا آلوده نساخت، الحمداللّه، «عاش سعيداً و مات سعيداً».

در كودكى از نظر منزل، خرج زندگى، پوشيدن لباس و آمد و رفت در سطح خيلى
پايين بودم؛ به‏طورى كه حتى در زمستان آرزوى كفشى را داشتم كه آب در آن نرود.

به ياد دارم گيوه‏وصله شده‏اى را مى‏پوشيدم و هر بار كه از مدرسه بر مى‏گشتم،


|354|

لازم بود كه اوّل پاهاى گلى‏ام را شسته، بعد وارد اتاق شوم. در آن زمان كفش‏هاى
لاستيكى كه از تيوپ مستعمل ماشين درست شده بود، درقم مرسوم بود و من
همواره در آرزوى پوشيدن يكى از اين كفش‏هابودم و تا آخر هم نتوانستم به اين
آرزويم برسم. البته از اين زندگى راضى بوديم و روزگار مى‏گذشت.

از نظرغذايى در وضع بدى نبوديم و اصولاً پدرم با پيرايه‏هاى زندگى، خيلى
مخالفت مى‏كرد؛ ولى با اصول زندگى موافق بود. از نظر خوراك به مقدارى كه بايد
باشد، مخالفتى نداشت. چون پدرم با تشريفات مخالف بود، اگر مى‏خواستم يك
دفتر خوب براى پاك‏نويس املا يا حساب بخرم، از خريدن آن هم گاهى دريغ
مى‏كرد و مى‏گفت: لازم نيست. اصل كار اين است كه معلوماتت زياد بشود؛ حال
دفترش خوب باشد يا بد، تفاوتى ندارد؛ ولى سليقه من اين بود كه از دفتر خوب
استفاده كنم و چون ظهرها در مدرسه مى‏ماندم، پولى براى ناهار از پدرم مى‏گرفتم،
كه روزى در حدود ده شاهى مى‏شد و چون دفتر مطلوب نداشتم به جاى نان و
حلواارده كه غذاى مطلوب من بود، يك نوع نان‏خشكى كه شبيه بيسكويت بود و
در زمان حضور متّفقين درايران وجود داشت و از نان و حلوا براى من ارزان‏تر تمام
مى‏شد، براى ناهار مى‏خريدم و بقيّه پول ناهار را جمع مى‏كردم تا بتوانم دفتر و
چيزى كه لازم دارم و پدرم از خريدش امتناع مى‏كند،بخرم.

پدرم به دليل عدم اعتماد به مدارس جديد،از رفتن من به مدرسه جديد وحشت
داشت. در حدود پنج سالگى وارد مكتب‏خانه شدم و بعد از دو سال درس در
مكتب‏خانه، به اين نتيجه رسيديم كه مكتب‏خانه كافى نيست و مدارس از نظر
علمى بهتر تربيت مى‏كنند .ازاين رو، به مدرسه رفتم و دوره ابتدايى مدرسه را تمام
كردم. پس از دوران تحصيل ابتدايى، پدرم اصرار كردند كه به تحصيل علوم حوزوى
بپردازم. علّت اين بود كه مى‏ترسيد جوّ مسموم مدارس و محافل متجدّدان در
روحيّه‏ام اثر بدى بگذارد و در ايمانم خللى وارد شود. در دوران زندگى، هميشه از


|355|

افراد متّقى و پرهيزگار و با فضيلت خوشم مى‏آمد و هميشه احساس مى‏كردم كه
«أُحب الصالحين و لست منهم؛ اگر چه از صالحان نيستم و نبودم، ولى هميشه افراد
با تقوا و صالح و پرهيزگار را دوست مى‏داشتم» و كم‏تر به ارادت كسى دل
مى‏دادم،مگر آن كه مطمئن مى‏شدم كه انسانى پرهيزگار و متّقى است و در تمام
دوران تحصيل، اين احساس را در خود داشتم كه هرگز مريد نباشم؛ گرچه شخص
مقابل من بسيار عالم، فاضل و متخصّص باشد. تصوّر مى‏كنم اين حالت را از پدرم
به ارث برده‏ام و ارشاد و هدايت او، چنين حالتى را در من ايجادكرده است.

از سنين كودكى به مرحوم آيةاللّه العظمى حاج سيّد محمد تقى خوانسارى
خيلى ارادت داشتم و به فدائيان اسلام نيز علاقه‏مند بودم؛ چون شهامت،
شجاعت، فداكارى، گذشت و تقوا را در آنان مشاهده مى‏كردم. در سنين نوجوانى -
شانزده - هفده سالگى - بودم كه مرحوم آيةاللّه خوانسارى را درك كردم و درهمين
زمان ايشان وفات يافت. در بستر بيمارى بودم كه خبر فوت ايشان به من رسيد، به
قدرى به ايشان علاقه‏مند بودم كه نتوانستم تحمّل كنم و با همان حالت بيمارى از
رخت‏خواب برخاستم و براى تشييع جنازه و استقبال از جنازه آن مرحوم تا حدود
پانزده فرسخى تهران، همراه ساير مردم رفتم، جنازه ايشان از تهران به قم منتقل و در
قم دفن شد.

در ايّام تحصيل خيلى استاد عوض نمى‏كردم و هم مباحثه‏هايم هم محدود
بودند. بعضى از طلّاب هستند كه هم مباحثه عوض مى‏كنند، ولى بنده اين طور
نبودم و سليقه خاصّى داشتم و خيلى طول مى‏كشيد تا فردى را براى مباحثه
بپسندم، امّا وقتى كه كسى را مى‏پسنديدم، او هم مباحثه دايمى‏ام مى‏شد. درست
به ياد ندارم كه تا پيش از سيوطى و مغنى، چه كسى هم مباحثه‏ام بود، امّا از آن به
بعد با آقاى هاشمى رفسنجانى آشنا شدم و با ايشان شروع به مباحثه كردم و طلبه
ديگرى به نام تربتى هم با ما مباحثه مى‏كرد.ايشان تا شرح لمعه خواند و بعد وارد


|356|

تحصيل جديد شد و در نهايت پزشك شد، ولى من با آقاى هاشمى رفسنجانى تا
درس خارج هم كه چندين سال به درس حضرت امام خمينى مى‏رفتيم، با يك
ديگر مباحثه مى‏كرديم. ايشان پس از هفت هشت سالى درس خارج در قم، در
نتيجه بحران‏هاى سياسى و گرفتارى‏ها، مجبور شد كه به تهران برود. از آن پس بود
كه با بعضى ديگر از جمله آقاى محمد مؤمن و آقاى سيّد حسن طاهرى خرّم آبادى
مباحثه مى‏كردم. تحصيلاتم را تا سطح، پيش اساتيد معروف خواندم.

يكى از استادانم آيةاللّه منتظرى بود كه مكاسب، منظومه سبزوارى و مقدارى از
كفايه را خدمت ايشان خواندم. به درس خارج كه رسيدم، مدّتى براى انتخاب استاد
درس خارج، در درس اساتيد مختلف حوزه علميّه قم شركت كردم تا در يابم كدام
درس برايم مفيدتر است. تا وقتى كه آيةاللّه العظمى بروجردى زنده بود اغلب در
درس ايشان شركت مى‏كردم كه حدود دو - سه سال مى‏شد. در همان موقع كه به
درس ايشان مى‏رفتم، درس اساسى‏ام، درس حضرت امام خمينى بود كه درسى
مرتّب و با محتوا به حساب مى‏آمد. حدود يك دوره اصول را خدمت ايشان
تحصيل كردم. در تمام مدّتى كه اصول مى‏خواندم، در درس فقه ايشان هم شركت
مى‏كردم. پس از اين‏كه ايشان راتبعيد كردند، مثل اغلب شاگردان معظّمٌ‏له، مدّتى
سرگردان بودم و نمى‏دانستم كه در درس چه كسى شركت نمايم و سرانجام درس
آيةاللّه محقّق داماد را انتخاب كردم و تامدّتى كه ايشان زنده بودند، از درس ايشان
استفاده مى‏كردم.پس از آن مقدارى در درس آيةاللّه حائرى شركت كردم. دو
سه سالى بدين نحو گذشت و پس از آن ديگر در درس كسى شركت نكردم و فقط
مباحثه‏اى جمعى با آقاى مؤمن، طاهرى خرّم‏آبادى، آقاى حسينى و آقاى تهرانى داشتيم.

در هجده سالگى ازدواج كردم. ثمره اين ازدواج پنج فرزند است كه چهار دختر و
يك پسر مى‏باشند و - بحمداللّه - زندگى خوبى در كنار هم داريم.

دوران سختىِ بنده از نظر وضع مادّى، همان زمانِ كودكى بود و بعد از اين كه


|357|

بزرگ شدم به تدريج از نظر مادّى تاحدودى وضعمان بهتر و درآمدمان بيش‏تر شد؛
چون مقدارى شهريّه مى‏گرفتم و مبلغى درآمد منبر و مقدارى هم پدرم كمك
مى‏كرد و يك زندگى متوسّطى داشتم. روحيّه پدرم به نحوى كه گفتم، در من اثر
گذاشته بود.از اين رو، به حدّ خود قانع بودم و نمى‏گذاشتم كه از حدّ تجاوز شود تا
محتاج شوم. بعدها باز امكانات ما كمى زيادتر شد؛ ولى - بحمداللّه - در تمام دوران
زندگى، از اسراف و تبذير و زياده‏روى بدم مى‏آمده و دلم مى‏خواهد كه از حدود در
هيچ حالى تجاوز نكنم. هميشه به خانواده‏ام سفارش مى‏كنم كه از حدود خود
تجاوز نكنند و - بحمداللّه - هرگز به كسى نيازمند نشده‏ايم و همواره در آمد مالى ما
كفاف زندگى قانع ما را مى‏نمود و ما با عزّت نفس زندگى كرده‏ايم.

بعد از ازدواج، در همان منزلى كه در انتهاى شهر قم داشتيم و بيش از دو اتاق و
نصفى نداشت، زندگى مى كردم. در آن منزل با خانواده پدرم باهم زندگى مى‏كرديم
و يكى از فرزندانم در همان خانه چشم به دنيا گشود. يك اتاق در اختيار من و
خانواده‏ام و يك اتاق و نصف ديگر در اختيار پدرم بود.

بعد از اين‏كه پدرم از قم به املش مهاجرت كرد به علّت مأنوس نبودن با اين محلّه
و نيز موقعيّت نامناسب آن ازنظر اخلاقى و فرهنگى و تمايل پدرم براى فروش اين
منزل، سرانجام آن را فروختم تا پدرم بتواند از پول آن براى خود خانه اى تهيّه كند.
پس از آن مدّتى در منزل پدر همسرم زندگى مى كرديم و بعدها باز هم امكاناتم بهتر
شد و توانستم منزلى در كوچه آبشار قم اجاره نمايم كه در حدود هشتاد تومان كرايه
خانه مى‏دادم. زندگى من مثل اغلب طلّاب محدود بود و يك قسمت مهم درآمدم،
كمكِ پدرم بود كه حدود هشت صد تا هزار تومان در سال مى‏شد و هزينه كرايه
خانه ما را تأمين مى كرد.

سالانه حدود دو برابر اين مبلغ هم درآمدهاى ديگرى داشتم و با همان مبلغ
زندگى را مى‏گذرانديم.


|358|

دوران تبليغ

در همان سال‏هاى بعد از زمان مصدّق بود كه براى ارشاد و تبليغ به اتّفاق آقاى
هاشمى به فسا رفتيم؛ سفرى مخلصانه كه شايد براى خدا بود و آقاى حسن صانعى
هم در اين سفر بود و به احتمال قوى، ايشان قبل از ما به فسا رفته بود.

در يكى از روستاهاى فسا يك ماه مبارك رمضان به تبليغ مشغول بوديم. وقتى كه
به فسا رفتيم، شهيد دكتر باهنر هم قبل از ما براى تبليغ به آن‏جا آمده بود. ابتدا ايشان
به همان روستايى كه ما رفتيم،اعزام شدند، امّا بعد از ايشان من به آن‏جا رفتم و تا
آخر ماه در آن روستا ماندم. اين روستا سابقه بدى داشت و حزب توده در آن‏جا
فعّاليّت داشت و مخالفت كردن با دين و مذهب در بين مردم رواج داشت. وقتى
شهيد دكتر باهنر به آن‏جا رفته بود و يكى دو روزى در آن‏جا بود، روحانى شهر، آقاى
ارسنجانى، تشخيص داد كه مرحوم دكتر باهنر صلاح نيست در آن روستا بماند؛
چون اهل اين روستا يك بار درِ مسجد را به روى شهيد دكتر باهنر بسته بودند و او را
در مسجد زندانى كرده بودند. هنگامى كه بنده به آن‏جا رفتم، آقاى ارسنجانى
تشخيص داد كه شايد من بهتر بتوانم در آن‏جا در برابر اين مردم ايستادگى نمايم؛
زيرا آقاى باهنر خيلى نجيب و متين و محجوب بود و شايد ايشان را بيش تر ناراحت
مى‏كردند. از اين رو، به بنده دستور داد كه به آن‏جا بروم و آقاى دكتر باهنر به
روستاى ديگرى كه خوش سابقه بود و مردم آن‏جا به دين و مذهب علاقه‏مند
بودند، اعزام شد. سرانجام بنده تا آخر ماه مبارك رمضان با همه گرفتارى‏ها در آن
روستا ماندم. بعدها شنيدم كه در حدود 190 تومان از آن روستا براى آقاى
ارسنجانى فرستاده بودند كه به ما كمك شود و حدود شصت تومان هم آقاى
ارسنجانى به آن اضافه كرد و 250 تومان در آن ماه درآمد مادّى داشتم؛ امّا بهره
معنوى آن مسافرت زياد بود.

بنده توقّع همين مبلغ را هم نداشتم. هدفمان واقعاً تبليغ و ارشاد بود. مردم از


|359|

هرگونه امكاناتى محروم بودند و خودشان احتياج به كمك داشتند، بعدها فهميدم
كه آقاى ارسنجانى مقدارى برنج، روغن، قند و شكر نيز براى مخارج يك ماه بنده
در اختيار صاحب خانه گذاشته بود.

شايد بتوان گفت كه در مجموع، درآمدم در سال از منبر رفتن و گرفتن شهريّه و
كمك پدرم حدود دو تا سه هزار تومان بيش تر نبود و از اين مجموع، مقدارى براى
كرايه خانه و بقيّه را براى خرج زندگى طلبگى استفاده مى‏كردم.


فعّاليّت‏هاى اجتماعى و سياسى

از همان دوران كودكى كارهاى سياسى و اجتماعى را دوست مى‏داشتم و به آن
علاقه‏مند بودم. هفده - هجده ساله بودم - زمان دكتر مصدّق - كه انتخاباتى براى
مجلس در قم انجام گرفت و با اين كه نمى توانستم رأى بدهم و به اين علّت هم
خيلى ناراحت بودم، امّا در جلسه يكى از نامزدهاى انتخاباتى كه مورد علاقه‏ام بود،
شركت فعّال داشتم و چون مرحوم آيةاللّه كاشانى از اين كانديدا حمايت مى‏كرد،
من نيز از او حمايت مى‏كردم؛ زيرا من به مرحوم آيةاللّه كاشانى ارادت خاصّى
داشتم. به علّت شوق و علاقه‏اى كه به كارهاى سياسى داشتم، يك بار بدون اجازه
مرحوم پدرم با جمعيّتى به حمايت و طرف‏دارى از يك كانديدا و مخالفت با
كانديداى ديگرى كه مورد حمايت شاه بود، به تهران آمدم. هدف اين سفر تحصّن
در خانه دكتر مصدّق و حمايت از كانديداى مورد نظر بود؛ امّا تلاش مردم به جايى
نرسيد و ايشان هم انتخاب نشد و همان كانديدايى كه از سوى شاه حمايت مى‏شد،
به مجلس رفت. پس از اين‏كه از تهران به قم برگشتم، مى‏دانستم كه خطا كار هستم.
خيلى مضطرب بودم و نمى‏دانستم در پاسخِ اين كارِ خلاف چه بگويم. پدرم كه
حالت مرا مشاهده نمود، به تنبّه كوچكى بسنده كرد و مرابخشيد. من نيز از اين
ماجرا عبرت گرفتم و بدون اجازه پدرم كارى را انجام نمى‏دادم.


|360|

زمانى كه در مدرسه فيضيّه سيوطى و مغنى مى‏خواندم، زمان نوّاب صفوى بود
و همان وقت مى‏خواستند جنازه رضا شاه را به ايران بياورند. شهيد واحدى از
فدائيان اسلام كه با اين كار مبارزه و مخالفت مى‏كردند، به قم آمده بود. همين كه
مرحوم شهيد واحدى بالاى بلندى قرار گرفت و هو العزيز گفت، كارى كردم كه
درس تعطيل شد و ما درجلسه سخن‏رانى شهيد واحدى شركت كرديم. اين‏ها همه
علامت اين بود كه به پرخاش‏گرى و ايستادگى در برابر باطل و انجام كارهاى
اجتماعى و سياسى علاقه‏مند بودم. در ابتداى اشغال فلسطين به‏دست
صهيونيست‏ها يك روز يك روحانى سيّد اهل اصفهان در مدرسه فيضيّه براى
طلّاب مدرسه فيضيّه در زمينه اشغال فلسطين، سرزمين مقدّس مسلمانان، شروع به
سخن‏رانى كرد و گفت: آخر ما چه مسلمانى هستيم! مگر پيغمبر اكرم(ص) نفرموده
است: «من سمع مسلماً ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم»، چرا فلسطين
به دست صهيونيست‏ها اشغال مى‏شود و شما كارى انجام نمى‏دهيد؟ او طلّاب را
به دفاع از فلسطين تشويق مى‏كرد و از آن جايى كه آيةاللّه خوانسارى فردى آزاده و
شجاع بود، اين گونه مسائل كه پيش مى‏آمد - با اين كه رياست حوزه با حضرت
آيةاللّه بروجردى بود - به ايشان مراجعه مى‏شد. از اين رو، طلّاب به منزل مرحوم
آيةاللّه خوانسارى رفتند و به ايشان گفتند: ما را كمك و هدايت كنيد كه مى‏خواهيم
از فلسطين دفاع كنيم. من نيز در آن جمعيّت حضورى فعّال داشتم و با توجّه به اين
كه اكثر شركت كنندگان در اين تجمّع، بزرگ‏سال و به قول معروف آدم‏هاى حسابى
بودند، امّا يكى از افراد نوجوان كه به اصطلاح سنگ فلسطين را به سينه مى‏زد، من
بودم. هنگامى كه آن سيّد در منزل مرحوم آيةاللّه خوانسارى صحبت كرد، آيةاللّه
خوانسارى در نهايت خلوص و باكمال بى آلايشى گفت:

«من با دولت تماس مى‏گيرم؛ اگر اسلحه در اختيار ما بگذارد، همه به فلسطين
رفته، از آن سرزمين مقدّس دفاع مى‏كنيم. البته روشن بود كه دولتِ وقت، هرگز


|361|

چنين كارى نمى‏كرد و نظام شاهنشاهى هميشه تحت سلطه آمريكا يا انگليس بود
كه خود آنان هم فلسطين را غصب كرده، در اختيار اسرائيل جنايت كار گذاشته‏اند.
آن چه كه گفته شد، مربوط به قبل از سال 1342 شمسى است؛ امّا درحوادث
پانزدهم خرداد و انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى نيز از شاگردان نزديك امام بودم و در
آن روزها از طلبه‏هاى داغ به حساب مى‏آمدم و هرگونه فعّاليّتى كه به عهده‏ام
مى‏گذاشتند، با كمال رغبت انجام مى‏دادم. در پانزدهم خرداد به سفر تبليغى رفته
بودم و پس از دستگيرى حضرت امام در همان جا يك سخن رانى تندى كردم و
خواستند مرا دستگير كنند، ولى به‏وسيله عدّه‏اى از آن‏جا بيرون آمدم و به سوى
تهران حركت كردم. از آن پس بود كه انقلاب آغاز شد و من هم در اين زمينه هرگز
بى‏تفاوت نبودم. بارها دستگيرم كردند و شش - هفت بار به زندان افتادم و هر بار
ماه‏ها در زندان بودم و هميشه جزء كسانى بودم كه عليه رژيم فاسد پهلوى مبارزه و
مخالفت مى‏كردم. در سال 1354 شمسى بود كه حكومت شاه از كارهايى كه در
حوزه مى‏شد، خيلى عصبانى شد و 25 نفر از اساتيد قم را تبعيد كردند. من هم جزء
آنان بودم. سه سال در تبعيد به سر بردم كه مدّت يازده ماه آن در شوشتر و 25 ماه
آن در فردوس بودم.

در شوشتر هوا خيلى گرم بود و محيط هم، از نظر ظاهرى خيلى آلوده و كثيف
بود فاضلاب دست شويى‏ها و توالت‏ها معمولاً در كوچه‏ها جريان داشت و از اين
نظر بر من خيلى سخت مى‏گذشت و امكاناتى هم نداشتم. وضع مادّى مردم
شوشتر هم خوب نبود و اگر هم مى‏توانستم امكاناتى فراهم نمايم، دوست نداشتم
كه از مردم آن‏جا راحت‏تر باشم. ابتدا مردم شوشتر تا حدودى به من روى آوردند،
امّا همين كه شهربانى شدّت عمل به خرج داد، مردم از نزديك شدن به من وحشت
داشتند و آمد و رفت‏شان خيلى كم شد؛ فقط عدّه معدودى - دو يا سه نفر - جرأت
مى‏كردند كه برخى از اوقات سرى به من بزنند؛ البته آيةاللّه آقا سيّد محمد حسن


|362|

آل‏طيّب از عالمان بزرگ شوشتر، پس از اين‏كه مرا شناخت، محبّت‏هاى زيادى به‏من
كرد و هرگز محبّت‏هاى ايشان را از ياد نخواهم برد و يك نفر از فرهنگيان شوشتر هم
كه از ديگران به من نزديك تر بود، هرگز آمد و رفت‏اش را ترك نكرد و مرا تنها
نگذاشت.

چون مردم آن‏جا مرعوب شده بودند و در استان خوزستان هم تنها بودم و
تبعيدى‏هاى ديگر هم از من دور بودند، به ندرت افرادى از جاهاى ديگر نيز نزد من
مى‏آمدند. از اين رو، در آن‏جا بيش از جاهاى ديگر سخت گذشت و حتى زندان‏ها
برايم از آن تبعيد راحت تر بود. از همان جا به دادگاه تهران احضار شدم و سه سال
تبعيد در دادگاه تأييد شد با اين‏كه بعضى تلاش مى‏كردند به علّت اين‏كه پدرم
بيمارى قلبى داشت،به جاى نزديك ترى منتقل شوم، امّا دادگاه دستور داد كه بقيّه
تبعيد را در شهر فردوس - در 63 فرسخى مشهد - بگذرانم. هنگامى كه به فردوس
رفتم، چون آيةاللّه منتظرى در طبس تبعيد بودند، خيلى خوش‏حال بودم كه نزديك
ايشان هستم. متأسّفانه چند روزى كه در آن‏جا به سر بردم، آيةاللّه منتظرى را از
طبس به خلخال منتقل كردند. بعدها ايشان فرمود كه هنگامى كه از فردوس عبور
مى‏كردم، شما را در خيابان فردوس ديدم؛ ولى هر چه به مأموران اصرار كردم كه
اجازه بدهيد تا با ايشان صحبتى بكنم، آن‏ها اجازه ندادند.


دوستان و معاشران

بيش تر مباحثات بنده با جناب آقاى هاشمى رفسنجانى بود و حدود يكى دو
سال نيز با آيةاللّه خامنه‏اى مباحثه مى‏كردم. بعد ايشان به مشهد تشريف بردند. در
چند سال اخير كه در حوزه قم بودم، با برادران محترم، جناب آقاى مؤمن (عضو
شوراى عالى قضايى) و جناب آقاى طاهرى (نماينده حضرت امام در پاكستان)
مباحثاتى داشتم و تا آمدن به تهران ادامه داشت.


|363|

خاطرات و درس‏هاى آموزنده‏اى از امام امت

براى ما همه چيزِ امام، آموزنده بود. امام همه خوبى‏ها را داشت. شهامت،
شجاعت و صراحت لازم براى رهبرى را داشت و در اعلميّت خيلى قوى بود. افكار
سياسى عالى و بلندى داشت؛ ولى مسئله مهمّى كه براى من خيلى اهمّيّت داشت
و بيش از هر چيز جلب توجّه مى‏كرد، تقوا و تارك هوا بودن امام بود. روزى با يكى
از فضلاى حوزه كه از شاگردان ايشان بود و به مرجعيّت غير امام تمايل پيدا كرده
بود، بحث و گفت گو كردم و با يادآورى فضايل امام، به او گفتم: شما كه امام را
خوب مى‏شناسيد، چگونه از نظر مرجعيّت به غير امام تمايل پيدا كرديد؟ او علاوه
بر اعلميّت و شهامت، شجاعت و سياست، هواى نفس را در خودش كشته است و
بدون هوى‏ و هوس است. اين‏جا بود كه آن روحانى با اين‏كه از امام بريده بود و به
ديگرى تمايل پيدا كرده بود، گفت: نگو بى هوى‏ و بگو كم هوى‏؛ چون هيچ انسانى
از هوى‏ تهى نيست؛ ولى قبول دارم كه ايشان هواى نفس را به حدّاقل ممكن
رسانده است.

امام در ايّام طلبگى، براى ما تنها يك مدرّس فقه و اصول نبود، بلكه معلّم اخلاق
هم بود و ما همواره از بيانات اخلاقى ايشان استفاده مى‏كرديم. عدّه‏اى به امام
اصرار مى‏كردند كه شما مباحث اخلاقى را هر چند وقت يك بار بيان كنيد تا ما
قدرى تربيت شويم. بعضى از شاگردان ايشان بارها اين مطلب را به ايشان مى‏گفتند
و اصرار مى‏كردند. من نيز يك بار به ايشان عرض كردم كه شما هر بار كه صحبت
اخلاقى مى‏كنيد، تا يك هفته و شايد يك ماه، حال و هواى معنوى خاصّى در ما
پيدا مى‏شود.

امام تأثير نفس عجيبى داشت. وقتى مباحث اخلاقى را بيان مى‏كرد، اغلب
شاگردان ايشان منقلب مى‏شدند و اشك‏هاى‏شان جارى مى‏شد و بعضى با صداى
بلند گريه مى‏كردند.


|364|

پس از رحلت آيةاللّه العظمى بروجردى، همه مردم در صدد يافتن مرجع تقليد
بودند، ما شاگردان امام نيز كه او را از نظر علمى ممتاز مى‏دانستيم،مايل بوديم كه
ايشان را به عنوان مرجع تقليد اعلم - بعد از مرحوم آقاى بروجردى - معرّفى نماييم.
براى عدّه‏اى از ما شدّت تقواى ايشان جاذبه داشت. من در اهتمام به تقواى شديد
علاوه بر برداشت خودم، از پدر هم الهام مى‏گرفتم. ايشان پس از فوت آقاى
بروجردى برايم نوشت: تشخيص اعلم در بين چند نفر از علما كه در رديف يك
ديگر هستند، كار مشكلى است. شما ببينيد كه در بين علما كدام يك اَتقا هستند؛
كسى را معرّفى كنيد كه در تقواى او ترديدى نداشته باشيد و ما مصداق اين امر را
امام مى‏دانستيم.

ما براى مطرح كردن امام قصد داشتيم كه در تشييع جنازه آقاى بروجردى از امام
تجليل كنيم و از اين طريق در عمل بفهمانيم كه عدّه كثيرى از طلّاب حوزه طرف دار
زعامت و مرجعيّت ايشان هستند. اغلب شاگردان امام، منتظر بودند كه امام در
تشييع جنازه هر جا كه باشند، اطراف ايشان را بگيرند و صلوات بفرستند و به اين
طريق ارادت قلبى خودشان را به ايشان ابراز كنند و ايشان را هم به مردم معرّفى
كنند. متأسّفانه هر چه در تشييع جنازه گشتيم، امام را پيدا نكرديم. بعد از چند روزى
معلوم شد كه اصلاً امام در تشييع جنازه شركت نكرده بود. پس از چند روزى
مسئله‏اى از سوى يكى از مدرّسان حوزه نسبت به يكى از دوستان امام در محضر
ايشان مطرح شد. وى شكايتى از بعضى از دوستان امام كرد و گفت كه اينان براى
تجليل از شما به من توهين و جسارت كردند. امام در پاسخ فرمود: من راضى نيستم
كسانى كه به من علاقه‏مند هستند، علاقه‏شان از قلب تجاوز نمايد و آن را ابراز
نمايند. كسى براى رياست من، يك وجب هم، قدم برندارد و بعد اين جمله را
فرمود: من كه به تشييع جنازه آقاى بروجردى نيامدم، براى اين بود كه ديدم تشييع
جنازه تبعاتى دارد و در آن‏جا مسائلى مطرح خواهد شد و من براى آن كه از آن


|365|

مسائل دور بمانم، از شركت در تشييع جنازه منصرف شدم. ناگفته نماند كه ايشان به
مرحوم آيةاللّه العظمى بروجردى خيلى معتقد بود و در باره كسى غير از او لفظ
آيةاللّه العظمى را به كار نمى‏برد.

در همان روزهاى بعد از فوت آيةاللّه العظمى بروجردى امام در يكى از نوشته‏ها
نسبت به آن فقيد سعيد با لقب آيةاللّه العظمى نام برده بود و در صحبت‏ها
مى‏فرمود: آقاى بروجردى براى عالم اسلام و جامعه مسلمين ديوار بلندى بود كه
فرو ريخت و با همه علاقه‏اى كه به آقاى بروجردى داشت و عزّت اسلام را در اين مرد
بزرگ مى‏ديد، براى آن كه تشييع جنازه تبعاتى نداشته باشد، به تشييع جنازه
نيامد.

وقتى كه آيةاللّه العظمى بروجردى رحلت كرد، رساله حضرت امام هنوز چاپ
نشده بود و ما به زحمت ايشان را راضى كرديم كه رساله‏شان را چاپ كند. حدود
صد نفر از شاگردان ايشان آمديم به ايشان گفتيم: آقا! ما مقلّد شما هستيم و
مى‏خواهيم كه رساله شما را داشته باشيم و براى ايشان وظيفه شرعى درست
كرديم. به اين طريق بود كه اجازه چاپ رساله را گرفتيم. براى اوّلين بار رساله‏اى به
نام نجاة العباد به چاپ رسيد كه با همكارى گروهى از شاگردان ايشان تنظيم شده
بود. قسمتى از اين رساله را من نوشتم و براى آن كه كار زودتر انجام شود، نوشتن
رساله را چند قسمت كرديم؛ مسائل را با حواشى ايشان بر عروه تطبيق مى‏نموديم.
آن روز مقيّد بوديم كه عبارات هم ابداعى باشد؛ بر خلاف امروز كه
توضيح‏المسائل‏ها عوض نمى‏شود. و توضيح المسائل‏ها از نظر عبارت، همان
توضيح المسائل آقاى بروجردى است و تنها در فتوا تفاوت‏هايى دارند. در هر
صورت، اين خصلت‏هاى برجسته و اين تقواى شديد بود كه من و عدّه كثيرى از
طلّاب را شيفته امام قرار داده بود، به‏طورى كه از جان و دل او را دوست
مى‏داشتيم. من آينده‏اى درخشان براى امام تصوّر مى‏كردم و بعدها معلوم شد كه
نظرم صايب بود.


|366|

بعضى اوقات فكر مى‏كنم كه تاكنون كارى كه برايم مفيد باشد،انجام نداده‏ام به
اين علّت كه هر كارى كه براى دنيا باشد، پشيزى ارزش ندارد. زندان، تبعيد،
سخن‏رانى در جهت نابودى نظام شاهنشاهى، در تقويت جمهورى اسلامى، كار در
پست دادستانى و ستاد انقلاب فرهنگى همه اين‏ها اگر براى خدا نباشد، هيچ
ارزشى ندارد و از اين جهت من هيچ نمى‏توانم به كارهايم اعتماد كنم و هميشه
دراين فكر هستم كه خداوند عنايتى كند و اعمال كوچك و ناقابل مرا كه نمى‏دانم
خالص بوده يا نه، هواهاى نفسانى در آن‏ها دخالت داشته، با لطف و عنايت
خودش قبول كند. بحمداللّه احساس مى‏كنم كه چندان دل‏بستگى به زندگى مادّى
ندارم و بعد از شهادت برادران بسيار عزيزم، فهميدم كه به هيچ چيز دنيا نمى‏شود
مغرور شد.

بحمداللّه با توجّه به مطالبى كه گفتم، اين روحيّه در من پيدا شده كه آرزويم
بيش‏تر پيش‏رفت اسلام و حفظ آبروى روحانيّت و جمهورى اسلامى است. بعضى
اوقات هم دعا مى‏كنم كه خداوند شهادت را نصيبم فرمايد و گاهى اين دعا را
مى‏خوانم: «اللهم اجعل وفاتي قتلاً في سبيلك» آرزوى شهادت دارم و دلم
مى‏خواهد كه ان‏شاءاللّه به شهدا ملحق شوم. فكر مى‏كنم كه در زندگى هيچ كارى
نكرده‏ام، شايد با شهادتم، خدمتى نمايم و با روى سرخ، خدا را ملاقات كنم.

همواره عزّت اسلام و مسلمانان، پيش‏رفت جمهورى اسلامى، سركوبى
دشمنان داخلى و خارجى و شهادت از بزرگ‏ترين آرزوهايم مى‏باشد. تصوّر مى‏كنم
كه ماسوى اللّه باطل و پوچ و هيچ و ناچيز است و نبايد دل‏بستگى به آن‏ها پيدا كرد.


پيام به ملت

پيام من به همه برادران و خواهران تحقّق بخشيدن به سفارش انبيا و اولياى
خداست. با تمام وجودم از همه مى‏خواهم كه تقواى خدا را در هر حال فراموش


|367|

نكنند. من به ملت ايران و به پاسداران عزيز و به مسئولان امور عرض مى‏كنم كه
عامل پيش‏رفت هر جمعيّت و گروه، قدرت است. اين قدرت مادّى يا معنوى است.
دنيا با قدرت ما به پيش مى‏رود. شرق و غرب، آمريكا و شوروى دنيا را بين خود
تقسيم كرده‏اند. اين تقسيم بندى يك امر طبيعى است. براى اين‏كه هر كسى در هر
گوشه‏اى از دنيا اگر بخواهد سالم و راحت زندگى كند و در رفاه و آسايش باشد، اگر
قدرتمند نباشد، ناچار است كه به يك قدرتى متّكى باشد و در انتخاب قدرت،
گروهى از كشورهاى جهان، شرق و گروهى غرب را پسنديده‏اند.

تعدادى از كشورهاى جهان، ادّعاى عدم وابستگى مى‏كنند، ولى اين ادّعا
واقعيّت ندارد و تنها ايران است كه صادقانه مى‏گويد: «نه شرقى، نه غربى». اگر اين
دو نباشند، بايد به نيروى ثالثى متّكى باشيم يا ابرقدرت باشيم. ترديدى نيست كه از
نظر مادّى در برابر قدرت‏ها ضعيف هستيم. يك ملت سى و چند ميليونى هستيم و
اسلحه و مهمّات خود را از جاهاى ديگر تهيّه مى‏كنيم و دولتى مثل صدام توانسته
است، دو سال و اندى با ما جنگ و مبارزه كند. پس بنابراين، ما بايد به يك نيرو و
قدرتى متّكى باشيم و آن نيرو و قدرت، غير از قدرت الهى چيز ديگرى نمى‏تواند
باشد. اگر متّكى به خدا، يعنى آن نيروى مافوق قدرت‏هاى مادّى، شديم، دراين
صورت نه تنها شكست نمى‏خوريم، بلكه پيروز هم مى‏شويم و هر كس كه در مقابل
ما بايستد، شكست خواهد خورد.

خداوند هيچ قومى را بى‏جهت عزيز و هيچ قومى را بى‏جهت ذليل نمى‏كند.
خداوند، رابطه خاصّى با ملت و جمعيّتى غير از رابطه معنوى ندارد. پس اگر ما در
همه حال در كارهاى فردى و اجتماعى، تقوا پيشه كنيم و خدا را از خود راضى
كنيم، به يقين، پيروزى با ما است و اگر - نعوذُباللّه - تقوا از بين مسئولان، پاسداران،
نظاميان، روحانيان و همه جامعه رخت بربست، ما به نتيجه‏اى نخواهيم رسيد و
كارمان به جايى نمى رسد و شكست مى‏خوريم و سرانجام قدرت هاى بزرگ ما را از


|368|

پاى در مى‏آورند؛ همان‏طور كه همه كشورهاى دنيا را تسليم كرده‏اند. پس اگر ما
بخواهيم روى پاى خودمان بايستيم و استقلالمان را حفظ كنيم، بايد متّكى به خدا و
مطيع فرامين او باشيم تا در هر حال، ما را يارى نمايد و وعده خود را كه فرموده
است:(و لا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الأعلون إن كنتم مؤمنين)[1]، تحقّق بخشد.

آرى، اين كه ما به آمريكا و شوروى «لا» گفتيم، آمريكا و شوروى را نفى كرديم،
فرانسه، آلمان و چين كمونيست و همه قدرت‏هايى را كه در دنيا نيرو و قدرتى
دارند، نفى كرديم، و مى‏گوييم: نيرو و قدرت فقط اللّه است . اگر اين ادّعاى ما
واقعيّت داشته باشد و ما از حريم تقوا تجاوز نكنيم، موفّق و پيروز هستيم و اگر -
نعوذُباللّه - از حريم تقوا تجاوز كنيم، شكست خواهيم خورد و خداوند فرمود:
(إن‏اللّه لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم).[2]


(1). آل عمران(3) آيه 139.

(2). رعد(13) آيه 11.

تعداد نمایش : 1698 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما