صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
دفتر دوم حقوق ‏و وظايف دولتمردان
دفتر دوم حقوق ‏و وظايف دولتمردان تاریخ ثبت : 1390/11/30
طبقه بندي : حقوق و وظايف شهروندان و دولتمردان ,
عنوان : دفتر دوم حقوق ‏و وظايف دولتمردان
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|321|

دفتر دوم حقوق‏ و وظايف دولتمردان




جايگاه حاكم در فرهنگ اسلامى

حاكم در نظامى‏هاى سياسى مختلف، جايگاهى متناسب با مبانى فكرى آن نظام دارد. در
بعضى نظام‏هاى سياسى گذشته كه حاكمان طبقه‏اى برگزيده و داراى حقوق ويژه بودند،
حكومت را به وراثت، حقّ قانونى خود مى‏پنداشتند يا نژاد خود را برتر از ديگران دانسته و
براى خود حقّ حاكميت بر نژادهاى ديگر قائل بودند، يا خود را نماينده خاص خداوند در زمين
قلمداد كرده و حاكميت را حقّ الهى خود مى‏شمردند. به طور طبيعى حاكمانى كه داراى چنين
تفكراتى بودند، رياست و حكومت را حقّ و امتيازى براى خود دانسته و مردم را خادم خويش
مى‏پنداشتند. در مباحث گذشته به تناسب به بعضى ديدگاه‏ها اشاره كرديم.

در تاريخ اسلام حاكمان اموى و عباسى خود را جانشين خدا در زمين، قوم و قبيله خود را
برتر از اقوام و قبائل ديگر، دانسته و رياست وحكومت را حقّ طبيعى خود و فرزندان‏شان
مى‏دانستند. آنان مردم را به خدمت خود در آورده و تنها به تأمين مصالح دنيوى خويش
مى‏انديشيدند و خود را تافته‏اى جدا بافته تصور مى‏كردند. در حالى كه اندك تأملى در تعاليم
دينى نشان مى‏دهد كه هيچ‏يك از تفكرات و موهومات يادشده، مورد تأييد نبوده و حاكميت در
اسلام هدف و مسير ديگرى دارد و از مقوله «حقّ و امتياز» نيست، بلكه «تكليف و مسؤوليت»
است. در فرهنگ اسلامى از حاكم جامعه با عناوينى يادشده كه هر كدام حامل پيامى ارزشمند
است كه از بررسى مجموع آن‏ها مى‏توان جايگاه حاكم اسلامى را دريافت.


1. امين

در بعضى آيات و احاديث حاكم جامعه، «امانتدار» شمرده شده كه معنا و مفهوم خاصى
دارد. چه امانتى در اختيار حاكم است كه او «امين» ناميده شده؟ آيا امانتى الهى در اختيار او


|322|

است يا امانتى مردمى؟ از ناحيه چه كسى امانت را پذيرفته است؟

قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:

خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش بدهيد»

در تفسير «امانت» در آيه شريف ديدگاه‏هاى متفاوتى در بين مفسران به چشم مى‏خورد.
بعضى آن را «مطلق امانت، چه امانت‏هاى الهى و چه مردمى» تفسير كرده‏اند. امانت‏هاى
الهى اوامر و نواهى خدا است و امانت‏هاى مردمى، اموال و ساير شؤون مردم است.[2]

بعضى ديگر، آن را «امامت و حكومت» تفسير كرده‏اند كه خداوند آنان را مأمور ساخته
حقوق مردم را ادا كنند و در جهت دين و شريعت خداوندى هدايت و ارشاد كنند.[3] بنابر اين
تفسير، آيه مبارك وظيفه حاكمان را بيان مى‏كند، چنان‏كه آيه بعدى [4] وظيفه مردم در برابر
حاكمان را تبيين مى‏كند.

اگر تفسير نخست را بپذيريم و امانت را مطلق معنا كنيم، تفسير دوم مصداقى از تفسير
نخست خواهدبود.[5] به هر تقدير، بر اساس اين آيه «رهبرى و هدايت» و «حكومت» امانتى
در اختيار حاكمان است.

خداوند در قرآن كريم صريحاً ازاعطاى مقام امامت به بعضى پيامبرانش سخن مى‏گويد.
حضرت ابراهيم عليه‏السلام پس از گذر از امتحانات الهى و موفقيت، شايستگى مقام امامت را
به‏دست مى‏آورد. در پايان آيه مبارك، از امامت به «عهد خداوندى» يادشده است.[6]

بنابراين، اگر «امامت» به حكم آيه نخست «امانت»است و به حكم آيه دوم «عهد
خداوندى»است، معلوم مى‏شود امامت و رهبرى امانتى الهى است كه خداوند به بعضى بندگان


(1). نساء: 58.

(2). امين‏الاسلام طبرسى، مجمع البيان، ج‏2، ص‏63.

(3). مجمع البيان، ج‏2، ص‏63.

(4). نساء: 59: (يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولى الأمر منكم...) .

(5). طبرسى، مجمع البيان، ج‏2، ص‏63.

(6). بقره: 124: (إذ ابتلى إبراهيم ربه بكلمات فأتمهن قال إنى جاعلك للناس إماماً قال و من ذريتى قال لاينال
عهدى‏الظالمين)
.


|323|

شايسته‏اش عطا كرده است.

بعضى مفسران بنام شيعه در تفسير واژه «امام» مى‏گويند:

از لفظ امام دو مطلب استفاده مى‏شود:
نخست اين‏كه، كسى است كه در اعمال و گفتارش به او اقتدا مى‏شود.
دوم اين‏كه، كسى است كه به تدبير و سياست امت و جامعه و تأديب خطاكاران و سرپرستى
كارگزاران و اجراى حدود و جنگ با محاربان و دشمنان مى‏پردازد.
بنابر معناى نخست هر پيامبرى امام است، اما بنا بر معناى دوم لزومى ندارد كه هر پيامبرى
امام باشد، زيرا مانعى ندارد كه بعضى از آنان مأمور انجام امور يادشده، نشده باشند[1] .

به هر تقدير امامت كه داراى شؤون متفاوتى و از آن جمله رياست و حكومت جامعه است،
امرى الهى و امانتى از جانب او است.

پس امام در همه شئونى كه بر عهده دارد، «امين» است، اما امانتى كه در اختيارش
نهاده‏اند، الهى است. وظيفه شخص امين، حفاظت و مراقبت از چيزى است كه به امانت در
اختيارش نهاده‏اند. نهايت تلاش و كوشش در نگه‏دارى امانت وظيفه او است و در صورت
كوتاهى از انجام وظيفه، ضامن است. اميرمؤمنان على عليه السلام در نامه‏اى كه به اشعث بن
قيس، فرماندار آذربايجان فرستاد، همين نكته را يادآور شد:

حكومتى كه در اختيار تو است، طعمه و شكار نيست، بلكه امانتى برعهده تو است و مافوق تو
نگهبانى و رعايت امانتى را كه به تو سپرده، از تو مى‏خواهد. بنابراين حق ندارى با مردم به ميل
و هواى خود رفتار كرده و استبداد بورزى.

امام هشتم، على بن موسى الرضا عليه السلام نيز در بيان فلسفه نصب حاكمان جامعه و
لزوم اطاعت مردم از ايشان، حاكم را «قيم» به معناى كسى كه تدبير امور جامعه را بر عهده
دارد، «امين»، «حافظ» و «مستودع» يعنى كسى كه وديعه‏اى نزد او مى‏گذارند، نام
برده‏است.[3]


(1). مجمع البيان، ج‏1، ص‏201.

(2). نهج‏البلاغه، نامه‏5.

(3). شيخ صدوق، علل‏الشرايع، ج‏1، ص‏253: «و منها لو لم يجعل لهم أماماً قيماً أميناً حافظاً مستودعاً لدرست الملة و ذهب

<---

|324|

در كلمات پيشوايان دينى «امانت‏دارى» بسيار ارزشمند توصيف شده، امانت برترين ايمان
و خيانت زشت‏ترين صفات شمرده شده است.[1] به مردم توصيه فرموده‏اند كه در ارزيابى
افراد به زيادى نماز و روزه و سفر حج و نيكى و ناله‏هاى شبانه ايشان ننگريد و آن‏ها را ملاك
قضاوت قرار ندهيد، بلكه به راستگويى و امانت‏دارى افراد بنگريد.[2] چه اين‏كه رسيدن
اميرالمؤمنين على(ع) به مقام و منزلت والا نزد رسول خدا (ص) را در پرتو اين دو ويژگى
حضرت دانسته‏اند.[3]


2. حافظ و نگهبان

در بعضى احاديث از حاكم جامعه به «حافظ»[4] و «راعى»[5] يادشده كه داراى يك مفهوم
مشترك‏اند؛ يعنى كسى كه مسؤوليت نگاهبانى از حقوق مردم و رسالت حفظ و حراست از
قوانين و حدود الهى را عهده‏دار است. البته «راعى» حفاظت و مراقبت بر اساس تدبير است.
بر اين اساس حاكم شأن نگاهبانى دارد كه وظيفه و مسؤوليت است، نه حقّ و امتياز.

حاكم جامعه كه خود را وقف مردم مى‏كند و از حقوق آنان حمايت كرده و در برابر دشمنان،
از مردم حمايت مى‏كند، نقش نگاهبانى را بر عهده دارد. پس حاكم در خدمت تأمين منافع و
مصالح مردم است، نه مردم در خدمت حاكم. تناسب معناى اصطلاحى «راعى» با معناى
لغوى آن اقتضا مى‏كند حاكم جامعه، شرايط مساعد براى برآورده شدن نيازهاى شهروندان را
فراهم سازد و امنيت را در جامعه ايجاد كرده و از حقوق شهروندان در برابر متجاوزان حمايت


<---

الدين و غيرت السنن و الأحكام ولزاد فيه المبتدعون» . «قيم» در لغت عرب بر خلاف بار منفى آن در زبان فارسى، به كسى
گفته مى‏شود كه تدبير امور كسى را برعهده داشته باشد، چنان‏كه به پدر كه تدبير امور خانواده را برعهده دارد، قيم گفته مى‏شود.
ر.ك: لسان‏العرب، ج‏11، ص‏359:«القيّم: السيد وسائس الأمر و قيّم القوم الذى يقومهم و يسوس أمرهم.».

(1). آمدى، غررالحكم و دررالكلم، حكمت 2505 «أفضل الايمان الأمانة» ؛ حكمت 2506 «أقبح الخلق الخيانة.»

(2). شيح مفيد، ارشاد، ص‏229: قال رسول اكرم(ص): «لاتنظروا إلى كثرة صلاتهم و صومهم و كثرة الحج و المعروف و
طنطنتهم بالليل، أنظروا إلى صدق الحديث و أداء الأمانة»
.

(3). بحارالأنوار، ج‏72، ص‏116: «إن جعفربن محمد يقول: «أنظر ما بلغ به عليّ(ع) عند رسول الله(ص) فألزمه فإنما بلغ(ع)
بصدق الحديث و أداء الأمانة»
.

(4). علل‏الشرايع، ج‏1، ص 253.

(5). بحارالأنوار، ج‏75، ص‏83.


|325|

كند. اگر از اين ديدگاه به رابطه حاكم و شهروندان بنگريم، حاكم در برابر آنان مسؤول است و
در صورت كوتاهى جهت تأمين حقوق آنان، ضامن است و بايد پاسخگو باشد. به‏كار بردن اين
واژه درباره حاكم در بسيارى از احاديث، نشان از نگرشى دارد كه پيشوايان معصوم به رابطه
مردم و حاكم داشته و مسؤوليت سنگينى براى حاكم قائل بوده‏اند.


3. والى و سرپرست

عنوان ديگرى كه در آيات[1] و روايات[2] در مورد حاكم جامعه به كار رفته، «والى» و
مشتقات آن است. اين عنوان، ماهيت حكومت و حاكميت را كه «ولايت» است، مى‏رساند.
حاكم نوعى ولايت و سرپرستى بر شهروندان دارد. ولىّ و سرپرست هميشه بر اساس مصالح
افرادى كه تحت سرپرستى او قرار دارند، به تدبير امور مى‏پردازد و محور تصرف او در شؤون
شهروندان، مصلحت آنان است. اگر پدر بر فرزند ولايت دارد، امور فرزند را بر اساس مصالح او
تدبير مى‏كند، اجازه ندارد بر خلاف مصالح او عمل كند. اين شايع‏ترين عنوان درباره حاكم
جامعه است كه در مباحث مختلفى در فقه مطرح مى‏شود.[3] به‏كارگيرى ولايت را همواره بر
محور مصالح مولّى‏عليهم مى‏دانند و تخلف از آن را از جانب والى و ولىّ موجب سقوط او از
مقام ولايت مى‏شمارند.


4. امام و قائد

در فرهنگ اسلامى، بر حاكم، امام و قائد[4] نيز اطلاق مى‏شود. اين واژه‏ها كه به مفهوم
رهبر و پيشوا است، نكته‏اى غير از نكات عناوين قبلى را دارا است. امام به كسى گفته مى‏شود


(1). مائده: 55: (إنما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون) .

(2). اصول كافى، ج‏2، ص‏92: پيامبر اكرم(ص) فرمود: «أيهاالناس! من وليكم و أولى بكم من انفسكم؟ فقالوا: الله و رسوله،
فقال: من كنت مولاه فعليّ مولاه»
.

(3). درمبحث خمس، انفال را از آن والى دانسته‏اند. ر.ك: وسائل‏الشيعة، ج‏9، ص‏525. در مبحث قصاص گفته‏اند كه والى قاتل
را براى اجراى قصاص در اختيار اولياى مقتول قرار مى‏دهد (همان، ج‏18، ص‏437). درمبحث طلاق فرموده‏اند: والى زوج را
مجبور مى‏كند كه نفقه زوجه را بپردازد (همان، ج‏22، ص 158). نمونه‏هاى فراوان ديگرى وجود دارد كه از حاكم جامعه در
شؤون مختلف به «والى» تعبير شده است.

(4). وسائل‏الشيعة، ج‏27، ص‏17، كتاب القضاء، باب 3، ح‏3 ؛ مجمع‏البيان، ج‏2، ص‏210: ابوذر غفارى مى‏گويد:«عليّ قائد البررة و
قاتل الكفرة...»


|326|

كه مردم در شؤون مختلف از او پيروى كنند. امام كسى است كه مردم را هدايت و رهبرى
مى‏كند. قائد نيز نقش هدايتگرى و رهبرى دارد.

اطلاق اين واژه بر حاكم نشانگر آن است كه در نظام سياسى اسلام، حاكم علاوه بر
مسؤوليت تدبير امور جامعه و نگاهبانى از حقوق مردم، نقش هدايت و رهبرى را نيز بر عهده
دارد. در حالى كه، در نظام‏هاى سياسى ديگر، حاكم فقط نقش مديريت اجتماعى را عهده دارا
است. در نظام سياسى اسلام، حاكم علاوه بر مديريت اجتماعى، نقش هدايت مردم را نيز بر
عهده دارد. اين وظيفه در درجه نخست بر عهده پيامبر و امامان معصوم است و در مرحله
بعدى و در صورت عدم دسترسى به آنان، بر عهده كسانى است كه شرايط و توانايى رهبرى
مردم در هر دو جنبه را دارا باشند؛ يعنى هم اهل تدبير و سياست باشند تا اجتماع را هدايت
كنند و هم اهل معنا و باطن باشند تا با هدايت معنوى خويش مردم را با معنويات آشنا ساخته
و به اهداف جامعه و حكومت نزديك سازند. در فرهنگ اسلامى اصل بر اين است كه فرد
واجد شرايط، عهده‏دار هر دو جنبه باشد.

نكته يادشده يك امتياز شاخص براى حكومت اسلامى در مقايسه با نظام‏هاى سياسى
ديگر دنيا است، و آن، مقام و منزلت معنوى حاكم است. حاكم به لحاظ برخوردارى از اين مقام
معنوى، داراى قداست خواهد بود كه در نظام‏هاى بشرى مورد انكار است.

امام از نظر معناى لغوى بر پيشواى فاسق و فاجر نيز اطلاق مى‏شود، چنان‏كه در قرآن
كريم مى‏فرمايد: ( يوم ندعوا كل أناس بإمامهم؛ )
[1] هر گروهى از مردم را با امام و پيشواى‏شان
فرا مى‏خوانيم [چه گروه مؤمن و موحد، و چه گروه مشرك و فاسق‏]؛ اما امامت در فرهنگ
اسلامى به همان معنايى است كه اشاره شد. پيامبر داراى شأن هدايتگرى نيست و تنها
مسؤول ابلاغ پيام الهى است، اما امام شأن هدايتگرى معنوى را بر عهده دارد. از اين رو
بعضى پيامبران همچون پيامبر اسلام(ص) علاوه بر مقام نبوت، داراى مقام امامت نيز بودند،
با پايان نبوت، همين نقش به‏وسيله جانشينان پيامبر ايفا مى‏شود.

از آن جا كه در فرهنگ اسلامى رهبرى دينى از مديريت اجتماعى جدا و تفكيك پذير


(1). اسراء: آيه‏71.


|327|

نيست، امام به عنوان جانشين پيامبر، عهده‏دار هر دو مسؤوليت است؛ هم اداره مطلوب جامعه
و تدبير امور سياسى و اجتماعى را بر عهده دارد، و هم هدايت و ارشاد مردم را. امامان براى
خود چنين شأن و جايگاهى قائل بودند.

احاديث فراوانى كه از پيامبر اكرم(ص) درباره مقام و موقعيت على(ع) نقل شده، مانند
حديث منزلت[1] و حديث غدير[2] نشانگر آن است كه حضرت به جز نبوت، داراى شئونى بود
كه پيغمبر دارا بود.

رياست دينى و دنيوى مردم كه در تعريف امامت از سوى دانشمندان مطرح شده، گوياى
همين واقعيت است: «الإمامة رياسة عامة في أمر الدين و الدنيا.»[3]

دو هدفى را كه پيامبر تعقيب مى‏كرد، يعنى هدايت مردم به سوى خدا[4] و اقامه قسط و
عدالت،[5] امام هم به عنوان جانشين پيامبر دنبال مى‏كند، زيرا مردم در هر دو زمينه
نيازمندشخصى هستند كه از عهده تأمين نياز آنان برآيد. امام هشتم(ع) امامت را اين‏گونه
ترسيم مى‏كند:

امامت، رهبرى دينى و نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزت مؤمنان است. امامت ريشه و اساس
اسلام و شاخه بلند آن است.[6]

امام در فرهنگ تشيع شخصى است كه هم عهده‏دار رهبرى دينى مردم است و هم
عهده‏دار تأمين صلاح مردم در دنيا. امام باقر(ع) به محمدبن مسلم، يكى از ياران
نزديكش‏فرمود:

به خدا سوگند، اى محمد! هر كس از امت از جانب خداى عزوجل داراى امام آشكار، و عادلى
نباشد، در گمراهى بوده و اگر بر اين حالت بميرد، به مرگ كفر و نفاق از دنيا رفته است.
بدان‏اى‏محمد! پيشوايان جور و پيروان آنان دست‏شان از دين خدا كوتاه شده، لذا گمراه شده

(1). بحارالأنوار، ج‏37، ص‏255: «يا على أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبىّ بعدي» .

(2). بحارالأنوار، ج‏37، ص‏112: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» .

(3). ماوردى، الاحكام السلطانية، ص‏3. نظر تفتازانى است.

(4). احزاب: 46: (...و داعياً إلى الله و سراجاً منيراً) .

(5). حديد: 25.

(6). اصول‏كافى، ج‏1، ص‏386، ح‏1: «عن الرضا(ع):... «إن الإمامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عز المؤمنين. إن
الإمامة اُسّ الإسلام النامي و فرعه السّامي...»
.


|328|

و گمراه كردند...[1]

در اين بيان نورانى، پيشوايان جور گمراه معرفى شدند كه ديگران را نيز گمراه مى‏كنند. به
قرينه مقابله‏اى كه ميان امام جائر و امام عادل در اين روايت وجود دارد، امام عادل عهده‏دار
هدايت و ارشاد مردم است.

در اين‏كه پيامبر و جانشينان معصوم حضرت به عنوان «امام جامعه» در هر دو زمينه
«هدايت و رهبرى دينى» و «اصلاح و رستگارى و سعادت دنيوى مردم» داراى مسؤوليت‏اند،
ترديدى وجود ندارد. روايات يادشده تنها به عنوان چند نمونه از ده‏ها دليل و شاهد
برگزيده‏شد.

اگر در عصر غيبت، حاكم اسلامى به عنوان نائب عام امام معصوم مطرح است، جز در
شئونى كه از اختصاصات امام معصوم شمرده مى‏شود، در ديگر امور نيابت دارد، و ما دليلى بر
اين‏كه رهبرى و هدايت دينى مردم از اختصاصات امام معصوم باشد، به طورى كه در عصر
غيبت مردم از داشتن چنين رهبرى محروم باشند، نداريم. اساساً حكومتى كه حكومت پيامبر
و امام على را الگوى خود بداند و حاكمى كه به عنوان جانشين امام معصوم زمام امور جامعه را
به‏دست گيرد و به پيوندى ناگسستنى ميان دين و سياست، و دين و دنيا قائل باشد، نمى‏تواند
تنها تأمين رفاه و آسايش دنيوى مردم را در نظر گرفته و رهبرى و هدايت دينى آن‏ها را وا
نهد. جدايى رهبرى دينى از مديريت اجتماعى و سياسى، يكى از عوارض حكومت‏هاى
بنى‏اميه و بنى‏عباس در طول تاريخ بود. آنان خود را حاكم سياسى مردم دانسته و چندان
اهميتى براى دين مردم و رشد و پيشرفت معنوى آنان قائل نبودند.

اشتراط «علم و آگاهى از كتاب و سنت» و «عدالت و تقوا» در حاكم اسلامى و توصيه او به
مراعات دستورهاى الهى، قبل از توصيه به ديگران[2] شاهد ديگرى بر مسؤوليت حاكم نسبت


(1). اصول‏كافى، ج‏1، ص‏343، ح‏8 : «و الله يا محمد ، من أصبح من هذه الأمة لا إمام له من الله عزّوجلّ ظاهر عادل أصبح
ضالّاً تائهاً و إن مات على هذه الحالة مات ميتة كفرٍ و نفاقٍ و اعلم يامحمد إن ائمة الجور و أتباعهم لمعزولون عن دين الله
قدضلّوا و اضلوا...»

(2). نهج‏البلاغه، ح‏73: «من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تأديبه بسيرته قبل
تأديبه‏بلسانه»
.


|329|

به رهبرى وهدايت دينى مردم است.


5. برادر و معلم

در بعضى از احاديث از حاكم جامعه به عنوان برادر و معلم يادشده كه بيانگر كيفيت
ارتباطى است كه حاكم با شهروندان برقرار مى‏كند. رسول خدا(ص) هنگام اعزام معاذ بن جبل
به فرماندارى يمن، طى نامه‏اى به مردم نوشتند:

من معاذ را به عنوان صاحب اختيار شما نفرستادم، بلكه او را برادر و معلم و براى اجراى امر
خداوند و مطيعى كه در انجام‏دادن كارها مسؤوليت دارد، برانگيختم. پس بر شما لازم است
سخنانش را بشنويد و از او پيروى كنيد و آشكارا و پنهان نصيحت و خيرخواهى كنيد.

با جايگاهى كه حاكم اسلامى در جامعه دارد «تعليم مردم» را نيز برعهده دارد. چنان‏كه امام
على(ع) آن را يكى از وظايف خويش در قبال مردم مى‏داند.[2]

علاوه بر آن همين كه امام جامعه «عالم بالله» معرفى شده،[3] نشانگر نقش و رسالتى
است كه او در اين زمينه بر عهده دارد. بنابراين يكى از شؤون حاكم «تعليم و
آگاه‏ساختن»مردم است و همين مسؤوليت نوعى ارتباط عاطفى ميان حاكم و شهروندان
ايجاد مى‏كند.

بنابراين، حاكم ارباب مردم نيست تا مردم چشم و گوش بسته مطيع او باشند. چنين
رفتارى با مردم، رابطه محبت‏آميز بين آنان را بر هم زده و مردم را نسبت به حاكمان دلگير و
بدبين مى‏كند. از همين رو، امام على(ع) به مالك اشتر فرمود كه در برخورد با مردم هيچ‏گاه
مگو: من حاكمم و فرمان مى‏دهم و بايد از من اطاعت كنيد. چنين برخوردى بامردم سبب
مى‏شود كه قلب انسان فاسد و دينش ضعيف و تباه گردد:


(1). على احمدى ميانجى، مكاتيب‏الرسول، ج‏2، ص‏595.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه‏34: «...فأما حقكم عليّ... تعليمكم كيلا تجهلوا» .

(3). موسوعة كلمات الإمام الحسين(ع)، ص‏276: «إن مجاري الأمور و الأحكام على أيدى العلماء بالله...»


|330|

رابطه برادرى و معلمى، رابطه‏اى محبت‏آميز و آميخته با دلسوزى است. همين احساس
برادر نسبت به برادر ومعلم نسبت به شاگرد سبب مى‏شود كه با او همدردى كند؛ خود را
درمشكلات او سهيم بداند و به آموزش او همت گمارد.

در بعضى روايات از حاكم به عنوان پدرى مهربان [2] تعبير شده كه بيانگر ارتباطى عاطفى
بين حاكم و شهروندان است.


حكومت، مسؤوليّتى الهى

از مجموع عناوين يادشده و نيز از وظايفى كه براى حاكم ترسيم شده، بر مى‏آيد كه
حكومت در نظام سياسى اسلام «تكليف و مسؤوليت» است، نه «مقام و موقعيت و امتياز
اجتماعى يا معنوى».

وظايف سنگينى كه بر عهده حاكم نهاده شده تا بر اساس دستور الهى جهت تأمين حقوق
و مصالح مردم انجام وظيفه كند، از حكومت، تكليف و مسؤوليتى بسيار سنگين ترسيم
مى‏كند، به طورى كه هر كسى را ياراى ايفاى اين مسؤوليت نيست. به همين جهت چنين
مسؤولتى بر عهده هر كس نهاده نشده، بلكه شرايط سخت و دشوارى براى حاكم در نظر
گرفته شده است. اگر صرفاً حقّ و امتياز بود، شرط عدالت و تقوا مورد تأكيد قرار نمى‏گرفت.
لزوم و اهميت چنين شرطى در حد بالا براى حاكم جامعه، حكايت از مسؤوليت دشوار
حكومت و ولايت دارد. اين‏كه امام على(ع) امارت بر مردم را از يك لنگه كفش بى ارزش‏تر
توصيف مى‏كند مگر آن كه با آن حقّى اقامه شود يا از ترويج باطلى جلوگيرى شود،[3]
نشانگراين واقعيت است.


(1). نهج‏البلاغه، نامه 53.

(2). اصول‏كافى، ج‏2، ص‏355، كتاب الحجة، باب ما يجب من حقّ الإمام على الرعية و حقّ الرعية على الإمام، ح‏8 :
«كالوالدالرحيم»
.

(3). عبدالله بن عباس مى‏گويد: در ذى‏قار خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام رسيدم، در حالى كه حضرت كفش خود را
تعمير مى‏كرد و به من فرمود: «ما قيمة هذا النعل؟ فقلت: لاقيمة لها، فقال(ع): والله لهي أحب الى من إمرتكم إلّا أن أقيم حقاً أو
أدفع باطلاً»
. (نهج‏البلاغه، خطبه‏33).


|331|

اولياى الهى حكومت را «تكليف و مسؤوليت» مى‏دانستند تا در پرتو آن نشانه‏هاى دين
الهى آشكار شده و زمين از مفاسد پاك شده و اصلاح گردد و در نتيجه ستمديدگان امان يابند
و حدود الهى اقامه شود. از اين رو به آن ارزش ابزارى و مقدمى مى‏دادند و هيچ‏گاه حاضر
نبودند به هر قيمتى حكومت را در اختيار بگيرند، بلكه گاه از حقوق شخصى خويش
مى‏گذشتند. هنگامى كه در رأس حكومت قرار مى‏گرفتند حتى استفاده از امكانات به مقدار
عموم مردم را از خود دريغ مى‏داشتند تا مبادا گمان شود حكومت را وسيله‏اى براى تأمين
منافع خود قرار داده‏اند. امام على(ع) براى خريد به صورت ناشناس به سراغ فروشندگان
مى‏رفت تا مبادا به خاطر موقعيت اجتماعى حضرت، از بهاى كالاى خود بكاهند و تخفيف
دهند. امام خمينى (رض) كه براى احياى دين خدا توفيق برقرارى حكومتى اسلامى را پس از
قرن‏هاى متمادى، به‏دست آورد، در اين باره مى‏فرمود:

عهده‏دار شدن حكومت فى حد ذاته شأن و مقامى نيست، بلكه وسيله انجام وظيفه، اجراى
احكام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است...بديهى است كه تصدى حكومت به‏دست آوردن
يك وسيله است، نه اين‏كه يك مقام معنوى باشد، زيرا اگر مقام معنوى بود، كسى نمى‏توانست
آن را غصب كند يا رها سازد. هر گاه حكومت و فرماندهى، وسيله اجراى احكام الهى و برقرارى
نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پيدا مى‏كند و متصدى آن، صاحب ارجمندى و معنويت
بيش‏تر مى‏شود... ائمه و فقهاى عادل موظفند كه از نظام و تشكيلات حكومتى براى اجراى
احكام اسلامى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده كنند. صرف حكومت
براى آنان جز رنج و زحمت چيزى ندارد. منتها چه بكنند؟ مأمورند انجام وظيفه كنند. موضوع
ولايت فقيه، مأموريت و انجام وظيفه است.[1]

حكومت، نعمتى الهى

در بعضى آيات قرآن از «حكومت» به عنوان «نعمتى الهى» يادشده،[2] ولى روشن است
«نعمت بودن» با تكليف و وظيفه بودن آن منافاتى ندارد. حكومت نعمتى است كه مردم در
سايه آن، بسيارى از امورشان اصلاح مى‏شود. نظم و امنيت در پرتو حكومت امكان‏پذير است


(1). امام خمينى، ولايت فقيه، ص‏44.

(2). نساء: 54: (و آتيناهم ملكاً عظيما) ؛ مائده: 20: (و إذ قال موسى لقومه يا قوم اذكروا نعمة الله عليكم إذ جعل فيكم أنبياء و
جعلكم ملوكاً و آتاكم مالم يؤت أحداً من العالمين.)
ر. ك: الميزان، ج‏3، ص‏148.


|332|

و حكومت فرصت و زمينه‏اى است براى نيل به اهداف متعالى انسانى. اگر خداوند چنين
فرصتى را در اختيار قوم يا ملتى نهاد، نعمتى بزرگ در اختيار ايشان گذاشته است و هيچ‏گونه
منافاتى با مسؤول و مكلف بودن حكمران جامعه ندارد. البته حكمرانى كه بر اساس عدل و
تقوا حكومت كند و سختى‏ها و مرارت‏هاى آن را تحمل كند، استحقاق پاداش الهى را دارد.

دربعضى روايات و نقل‏هاى تاريخى، از حكومت به عنوان حقّ امامان معصوم يادشده،[1]
آن بزرگواران در برابر كسانى كه خلافت و حكومت را غصب كردند، آن را حقّ خود
مى‏شمردند. چنين تعابيرى تعارضى با آن‏چه درباره ماهيت حكومت و جايگاه حاكم گفته شده،
ندارد. همان‏طور كه يادآور شديم حكومت بر مردم چون مسؤوليت بسيار سنگينى است،
خداوند آن را برعهده بعضى انسان‏هاى شايسته و واجد شرايط نهاده است. خداوند براى
بعضى بندگانش در احراز اين مسؤوليت، اولويت قائل شده است. همين كه خداوند، حاكم على
الاطلاق، اين مسؤوليت را برعهده عده‏اى نهاده و ديگران را از تصدى اين مسؤوليت باز
داشته، نشان مى‏دهد آنان شايستگى قرار گرفتن در اين جايگاه را دارند. «حق بودن» ولايت
براى بعضى بندگان شايسته خدا بدين معنا است كه ديگران مجاز به تصدى اين مقام و
مسؤوليت نيستند، نه اين‏كه ماهيت حكومت، حقّ و امتيازى، براى آنان باشد.

حكومت و ولايت از امورى است كه مردم به خاطر نيازشان در اجتماع، بدان توجه مى‏كنند
و حقيقتى جز اعتبار عقلا ندارد[2] . محققان معتقدند كه اعتبار حكومت و ولايت، غير از
اعتبار«حقوق» است. امام خمينى مانند بسيارى از فقها حقوق را قابل معاوضه و بيع
مى‏دانستند، در حالى كه ولايت، وصيت، زوجيت و امثال آن‏ها قابل معاوضه و معامله نيستند.
از اين رو حق به شمار نمى‏روند.[3]

حكومت در فرهنگ اسلامى «تكليف ومسؤوليت» است و چون حكمران جامعه، امر دين
و دنياى مردم را برعهده دارد، وبه تعبير بعضى دانشمندان اهل سنت به نيابت از طرف پيامبر


(1). نهج‏البلاغه، خطبه‏3. اميرالمؤمنين در اين خطبه خلافت را حقّ خويش مى‏خواند كه توسط ديگران غصب شد.

(2). الميزان، ج‏3، ص‏145.

(3). امام خمينى، كتاب‏البيع، ج‏1،ص‏32.


|333|

عهده‏دار «حراست از دين» و «سياست و تدبير امور دنياى مردم» است،[1] حكمران در
برابرخداوند مسؤوليت دارد؛ مسؤوليتى جهت تأمين حقوق و مصالح مردم.

شبيه چنين نگرشى به حكومت و حكمران جامعه كه امين مردم است، در قرون اخير در
مغرب زمين رواج يافته است. '«جان لاك» بر اين باور بود كه آدميان با حقوق طبيعى از جمله
حقّ زندگى، حقّ آزادى و حقّ برخوردارى از دارايى به‏دنيا مى‏آيند و حكومت جز پاسدارى و
نگهداشت اين حقوق، علت وجودى ديگرى ندارد.[2] برخى حقوقدانان نيز تلاش مى‏كردند
«دولت خدمتگزار» را جايگزين «دولت حاكم» كنند. دولت خود را ملكف به اداره و اجراى
خدمات عمومى مى‏بيند و صاحب نظران مبنا و حدود اختيار دولت را در همين محدوده
مى‏دانند.[3] با اين تفاوت مهم كه در مكاتب سياسى امروز دنيا، لااقل از نظر تئورى، حاكم
«امين مردم» است وامانتى را كه مردم به او سپرده‏اند، جهت تأمين خواسته‏هاى مردم پاس
مى‏دارد، ولى درمكتب اسلام حاكم «امين الهى» است. خداوند امانتى به او سپرده و حاكم،
امانت خدا را پاس مى‏دارد؛ امانتى را كه تأمين كننده مصالح مردم است. مردم نيز از حاكم
جامعه خواستار رعايت امانت الهى‏اند، چرا كه تأمين حقوق و مصالح خويش را در پرتو امانت
الهى مى‏دانند.


(1). ر.ك: ماوردى، الاحكام السلطانية، ص‏5: «الإمامة موضوعة لخلافة النبوة في حراسة الدين و سياسة الدنيا.»

(2). جان استورات ميل، تأملاتى در حكومت انتخابى، ترجمه على رامين، ص‏9.

(3). ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص 49.

تعداد نمایش : 2026 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما