صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره )
حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره ) تاریخ ثبت : 1390/12/01
طبقه بندي : حكومت علوى, بنيان ها و چالش ها ,
عنوان : حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره )
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|157|

حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره)

جواد محدّثى



حكومت علوى از نگاه امام خمينى(ره)

آنچه در كشور ولايت و ميهن ما كه كانون محبّان اهل بيت است، با نام «جمهورى
اسلامى»
شكل گرفت، الهامى بود كه امام خمينى از «سنّت نبوى» ، «حكومت علوى» ،
«حماسه حسينى» ، «فقه جعفرى» و «انتظار مهدوى» گرفته بود.

گرچه سيره و كلام همه معصومين عليهم‏السلام، در شكل‏گيرى انديشه حكومتى حضرت
امام نقش داشت، ولى آنچه از كلام و سيره حكومتى و عدالت‏گسترى و حق‏مدارى حضرت
على(ع) در نظر امام امت جاى داشت و در سخنان گهربارش انعكاس مى‏يافت، سهمى
بيشترداشت.

از اين‏رو، نگاهى به ويژگيها و جوهره و اهداف «حكومت علوى» مى‏افكنيم، آن هم از
منظر امام راحل، كه احياگر مشى و مرام اميرالمؤمنين(ع) در «مدينه ايران» و گستره «جهان
اسلام»
بود. خواهيم كوشيد كه در حد ظرفيت اين نوشته، به برخى مستندات سخنان و
ديدگاههاى امام، از كلام حضرت امير(ع) نيز اشاره كنيم.


دين و سياست

جوهره سياسى و بعد حكومتى دين اسلام، آنچنان واضح و گوياست، كه جز از جاهلان يا
مغرضان برنمى‏آيد كه آن را انكار و تكذيب كنند. حكومتى كه پيامبر اكرم(ص) پس از هجرت،
در مدينه تشكيل داد، و «ولايت»ى كه براى تداوم خط رسالت، پيش‏بينى شده بود و حضرت
امير(ع) در زمان مقتضى عهده‏دار آن شد و «حكومت» را به دوش گرفت تا دين خدا را با تكيه
بر قدرت اجرايى در جامعه پياده كند، گوياترين سند و شاهد اين ادعاست.


|158|

امام، در موارد فراوانى در پاسخ به شبهه‏آفرينى كوته‏نظران نسبت به تشكيل حكومت يا
ورود به مسايل سياسى، به سيره حضرت على(ع) استناد مى‏فرمود. به اين چند نمونه
توجه‏كنيد:

«خاصيتى كه در على بن‏ابى‏طالب(ع) بود كه يك رجل سياسى بود، از خطش معلوم است كه
مرد سياست بوده و از كاغذى كه به مالك اشتر نوشته و دستورهايى كه داده، همه‏اش
دستورهاى سياسى است.»[1]
«آن هم حكومت حضرت امير است كه همه‏تان مى‏دانيد و آن وضع حكومتش و آن وضع
سياستش و آن وضع جنگهايش. نگفت كه ما بنشينيم در خانمان دعا بخوانيم و زيارت بكنيم.
چكار داريم به اين حرفها، به ما چه.»[2]
«حضرت امير، حكومت اسلامى داشت و حكومتهاى اسلامى مى‏فرستاد آن طرف، اينها
سياست نبودند؟»[3]
«حضرت امير، يك مملكت را اداره مى‏كرد، سياستمدار يك مملكت بود.»[4]

حكومت حضرت على(ع) از ديدگاه امام راحل، خط بطلانى است بر انديشه بيمار و
استعمارىِ «جدايى دين از سياست» كه از ديرباز دشمنان آن را تبليغ مى‏كردند و امروز نيز به
شكلى ديگر تكرار مى‏شود.

حضرت امام به سيره اميرالمؤمنين استناد مى‏كند تا اين تفكر انحرافى را نفى كند، در
بحث ولايت فقيه، مى‏فرمايد:

«اين را كه ديانت بايد از سياست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سياسى دخالت
نكنند، استعمارگران گفته و شايع كرده‏اند. اين را بى‏دينها مى‏گويند. مگر زمان پيغمبر
اكرم(ص) سياست از ديانت جدا بود؟ ... مگر زمان خلفاى حق يا ناحق، زمان خلافت حضرت
امير(ع)، سياست از ديانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ اين حرفها را استعمارگران و عمال
سياسى آنها درست كرده‏اند تا دين را از تصرف در امور دنيا و از تنظيم جامعه مسلمانان
بركنارسازند.»[5]

(1). صحيفه نور، ج‏7، ص‏128.

(2). همان، ج‏2، ص‏28.

(3). همان، ج‏15، ص‏56.

(4). همان، ج‏5، ص‏167.

(5). ولايت فقيه (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام)، ص‏16.


|159|

آبروبخشى به حكومت

روش حكومتى امام على(ع) و قرار گرفتن وى در رأس حكومت، نه تنها براى او آبرو و
موقعيت جديد پديد نياورد و مقام او را نيافزود، بلكه پيشوايى او به زمامدارى و حكومت، آبرو و
اعتبار بخشيد.

اين سخن را شخصى خطاب به آن حضرت چنين بيان كرده كه: «ما تَزَيّنتَ بالخلافةِ بل
زانَتْ بك»
، با حكومت و خلافت، آراسته نشدى، بلكه اين خلافت بود كه با وجود تو زينت و
آراستگى يافت.

شهرت عدل، از قضاوت توست‏ جاودان جلوه عدالت توست

وجود باعظمت حضرت على(ع) چنان ارزش‏آفرين است كه به غدير و امامت و حكومت
معنى مى‏بخشد. حضرت امام در اين زمينه مى‏فرمايد:

«مسأله غدير، مسأله‏اى نيست كه بنفسه براى حضرت امير يك مسأله‏اى پيش بياورد، حضرت
امير مسأله غدير را ايجاد كرده است. آن وجود شريف كه منبع همه جهات بوده است، موجب
اين شده است كه غدير پيش بيايد. غدير براى ايشان ارزش ندارد، آن كه ارزش دارد خود
حضرت است كه دنبال آن ارزش، غدير آمده است ... نصب حضرت امير به خلافت، اين طور
نيست كه از مقامات معنوى حضرت باشد، مقامات معنوى حضرت و مقامات جامع او اين است
كه غدير پيدا بشود.»[1]

از ديد حضرت امام، شخصيت حضرت على است كه به چيزى به نام رهبرى و حكومت،
معنى و قيمت مى‏بخشد و آن را ارزشمند مى‏سازد، و گرنه اصل حكومت و زمامدارى به
خودى‏خود چيز تحفه‏اى نيست، مگر آنكه توسط افراد لايق و ارزشى، وسيله‏اى براى
احقاق‏حق و ترويج خوبيها گردد. اميرالمؤمنين(ع) در سخنى كه به ابن‏عباس فرمود،
حكومت‏را بى‏ارزش‏تر از پاره‏كفشى مى‏داند، مگر آنكه وسيله‏اى براى اقامه حق و
باطل‏زدايى‏باشد:


(1). صحيفه نور، ج‏20، ص‏27.

(2). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 33.


|160|

حكومت در راستاى احياى حق

فلسفه تشكيل حكومت در اسلام، اجراى احكام اللَّه با تكيه بر قدرت اجرايى است. پيامبر
اكرم(ص) و امامان(ع) اگر براى تصدى قدرت اجرايى تلاش و برنامه‏ريزى داشتند، در مسير
اين هدف بوده است، نه آنكه نفس رياست و حكومت برايشان موضوعيت داشته باشد.

امام امت مى‏فرمايد:

«عهده‏دار شدن حكومت فى حدّ ذاته، شأن و مقامى نيست، بلكه وسيله انجام وظيفه اجراى
احكام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است ... نفس حاكم شدن و فرمانروايى وسيله‏اى بيش
نيست و براى مردان خدا اگر اين وسيله به كار خير و تحقق هدفهاى عالى نيايد هيچ ارزش
ندارد ... تصدى حكومت، به دست آوردن يك وسيله است، نه اينكه يك مقام معنوى باشد،
زيرا اگر يك مقام معنوى بود، كسى نمى‏توانست آن را غصب كند يا رها سازد. هرگاه حكومت و
فرماندهى وسيله اجراى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پيدا
مى‏كند و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنويتِ بيشتر مى‏شود.»[1]

و در باره ديدگاه على(ع) نسبت به حكومت مى‏فرمايد:

«او تمام مقصدش خدا بود، اصلش اين دنيا و اين رياست و اينها در نظر او چيزى نبود مگر
اينكه بتواند يك عدلى را در يك دنيا برقرار كند، والا پيش آنها مطرح نبود كه يك رياستى
داشته باشند يا خلافتى داشته باشند، مگر اينكه بتوانند يك عدلى را اقامه كنند و يك حدى
را جارى كنند.»[2]

اين سخنان، اشاره به كلام مولاست كه حضرت، در بيان عامل و انگيزه حكومت‏طلبى و
اوصاف پيشواى حق، مى‏فرمايد:

خدايا! تو خوب مى‏دانى كه آنچه از سوى ما بود و از ما سر زد، براى رقابت و كشمكش در قدرت
و رياست يا براى دستيابى به اموال ناچيز دنيا نبود، بلكه براى آن بود كه اصول روشن دين تو را
برگردانيم و در سرزمين تو اصلاح پديد آوريم، تا در نتيجه آن، بندگان ستمديده‏ات امنيت

(1). ولايت فقيه، ص‏44.

(2). صحيفه نور، ج‏13، ص‏71.

(3). نهج‏البلاغه، خطبه 131.


|161|
يابند و حدود تعطيل شده تو اجرا گردد.»

امام امت در دعوت مسؤولان به خدمت به خلق خدا و گره‏گشايى از مشكلات آنان و
دلبسته‏نشدن به رياست و پست و مقام، سيره آن حضرت و سخن او را به يادها مى‏آورد
ومى‏فرمايد:

«شماها شيعه همان هستيد كه مى‏گويد كه من به اندازه اين كفش كهنه‏اى كه هيچ نمى‏ارزد،
امارت شما را به اندازه اين برايش ارزش قايل نيستم، مگر اينكه حقى را ايجاد كند.»[1]

اميرالمؤمنين، در پذيرفتن حكومت و خلافت، انكار و ممانعت داشت. آن قدر گفتند و
اصرار كردند و با تجمع و بيعت خويش، حجت را بر او تمام كردند كه مسؤوليت زمامدارى را
پذيرفت، آن هم با هدفِ مقابله با ستم و رفع ظلم و فقر و گرسنگى از جامعه و اعاده حقوق
تلف شده و غارت شده از مردم و بيت المال و مبارزه با ثروت‏اندوزان و شكمبارگان، كه اينها
همه از فلسفه‏هاى حكومت در اسلام است و حضرت در خطبه شقشقيّه (خطبه سوم
نهج‏البلاغه) به اين شرايط و زمينه‏هاى پذيرش مسؤوليت زمامدارى اشاره فرموده است «اَما و
الذّى فَلَقَ الحبّة و بَرَءَ النَسَمَة، لو لا حضور الحاضر ...»
.


عدالت اجتماعى

از شاخصه‏هاى مهم «حكومت علوى» كه آبروبخش نظام امامت است، «عدالت
اجتماعى»
است. نمونه‏هاى فراوانى در سيره آن حضرت، نشان دهنده اهميت اين مسأله
براى او به عنوان ضامن اجراى احكام اسلام در جامعه است. روشى كه او در استفاده از بيت
المال و تقسيم برابرانه آن ميان صاحبان حق، پرهيز از تبعيض در داورى، برخورد با متخلّف -
هر كس كه باشد، هرچند برادر يا دختر خودش باشد پديد آوردن عرصه‏اى براى شكايت از
ظالم و رسيدگى به مظلومان و احقاق حق آنان، يكسان ديدن عرب و عجم در عطاها از
بيت‏المال، پرهيز از كمترين ستمى در حقِ ضعيف‏ترين افراد و طبقات، اجراى حدود الهى
بدون اغماض در باره زورمندان و اشراف و معاريف، برابر ساختن زندگى و سطح معيشت


(1). صحيفه نور، ج‏18، ص‏270.


|162|

خويش با محرومان و فقيران و مستضعفان و ... داشت، حكومت او را به عنوان «نمونه» براى
هميشه تاريخ، ماندگار ساخت و ديگران را در حسرت آن گونه «عدالتهاى علوى» گذاشت.

امام امت، از دوران پنج ساله حكومت آن حضرت، به عنوان نمونه‏اى ياد مى‏كند كه
سزاواراست پيوسته براى آن جشن گرفت و براى اين «مدل جهاندارى» مباهات و افتخار
كرد.مى‏فرمايد:

«اين پنج سال حكومت ... با همه گرفتاريهايى كه بوده است و با همه زحمتهايى كه از براى
حضرت امير فراهم شد، سلبش عزاى بزرگ است و همين پنج ساله و شش ساله، مسلمين تا
به آخر بايد برايش جشن بگيرند، جشن براى عدالت، جشن براى بسط عدالت، جشن براى
حكومتى كه اگر چنانچه در يك طرف از مملكتش، در جايى از مملكتش، براى يك معاهد، يك
زن معاهد، يك زحمتكش بيايد يك خلخال از او، از پاى او درآورد، حضرت اين حاكم، اين
رييس ملت آرزوى مرگ مى‏كند كه مرگ براى من مثلاً بالاتر از اين است كه در مملكت من يك
نفر زنى كه معاهد است، خلخال را از پايش درآورند. اين حكومت، حكومتى است كه در رفتنش
مردم بايد به عزا و سوگوارى بنشينند و براى همين پنج سال و پنج روز حكومتش بايد جشن
بگيرند. جشن براى عدالت، جشن براى خدا، جشن براى اينكه اين حاكم حاكمى است كه با
ملت يكرنگ است، بلكه سطحش پايين‏تر است در زندگى و سطح روحى‏اش بالاتر از همه آفاق
است و سطح زندگيش پايين‏تر از همه ملت.»[1]

مساوات همگان در برابر دستگاه قضايى و قاضى، يكى از جلوه‏هاى عدالت اجتماعى
است. امام امت از اين جلوه، كه حضور حضرت امير در دادگاه، در كنار يك يهودى در مورد
مرافعه‏اى كه نسبت به زره داشتند، يادآور آن است، مى‏فرمايد:

«رفت در محضر قاضى‏اى كه خودش او را نصب كرده است. قاضى حضرت امير را احضار كرد.
رفت. نشستند جلوى او. حتى تعليم داده به قاضى كه نه، به من زيادتر از اين نبايد احترام كنى،
قضاوت بايد همچو، هر دو على‏السّوا باشيم. يكى يهودى بود و يكى هم رييس، از ايران گرفته
تا حجاز، تا مصر، تا عراق. قاضى رسيدگى كرد و حكم بر ضد حضرت امير داد.»[2]

خطبه‏اى كه حضرت امير در آغاز خلافت خويش خواند (خطبه 16 نهج‏البلاغه) منشور
حكومتى او بر پايه رعايت حق و عدل و مساوات و عدالت اجتماعى بود و خبر از آن مى‏داد كه


(1). صحيفه نور، ج‏1، ص‏166.

(2). همان، ج‏3، ص‏10.


|163|

در سيستم حكومتى آن حضرت، با شهرت‏يافتگان و مال‏اندوختگان و جلوافتادگان به ناحق و
حرام، برخورد خواهد شد و محرومان و صاحبان حق و مستضعفانِ پايمال و حق‏باخته، به حق
خويش خواهند رسيد «حتّى‏ يَعودَ اسفلكُم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبِقَنَّ سابقون كانوا
قَصّروا و لَيُقصّرنَّ سبّاقون كانوا سَبَقُوا»
. و برخوردى كه با «عقيل» كرد و افزون‏خواهى
اوراپاسخ مساعد نداد و وى را با آهن گداخته، از عذاب خدا بيم داد، نمونه ديگرى از
عدل‏علوى است.[1]


قانون‏مدارى

شعار قانون‏دادن، وقتى ارزنده است كه در عمل هم به آن پايبندى باشد، حتى در آنجا كه
به زيان انسان باشد. اگر قانون حاكم باشد، هيچ صاحب حقى از تباه شدن حقش نخواهد
ترسيد و هيچ زورمندى هم در سايه زر و زور خويش نخواهد توانست تا از چنگ قانون
بگريزد. احساس امنيت در جامعه، از نشانه‏هاى حاكميت قانون است. حكومت علوى و
اسلامى، براى افراد جامعه، تأمين جانى و مالى فراهم مى‏سازد.

امام راحل مى‏فرمايد:

«حكومت اسلامى در صدر اسلام بود و هيچ وحشتى هم در زمان حكومت على بن‏ابى‏طالب
سلام‏اللَّه‏عليه نبود و مردم در امان بودند.»[2]
«حكومت رسول‏اللَّه و حكومت اميرالمؤمنين حكومت قانون است، يعنى قانون خدا آنها را
تعيين كرده است، آنها به حكم قانون واجب الأطاعه هستند، پس حكم از آنِ قانون خداست و
قانون خدا حكومت مى‏كند.»[3]

حاكميت قانون، هم مانع ديكتاتورى است، هم جلوى هرج و مرج را مى‏گيرد، هم سلامت
اخلاقى و امنيت اجتماعى را تأمين و تضمين مى‏كند و اطاعت مردم از حاكم اسلامى و
مسؤولان هم در چنين شرايطى، فرمانبردارى از اشخاص نيست، بلكه اطاعت از قانون خدا و
شرع است و مسؤولان، مجريان آنند و ناظر بر حجّت اجرا.


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 224

(2). صحيفه نور، ج‏4، ص‏139.

(3). همان، ج‏7، ص‏201.


|164|

امام امت در باره اين بعد از قانون‏مدارى در جامعه و حكومت علوى مى‏فرمايد:

«حكومت اسلامى مثل حكومت على بن‏ابى‏طالب، ديكتاتورى تويش نيست. حكومتى است كه
به عدل است، حكومتى است كه زندگى خودش از زندگى ساير رعيّتها بدتر است، ... اين
حكومت اصلاً مى‏تواند ديكتاتورى؟ ديكتاتورى براى چه بكند؟ عيش و عشرتى نيست تا
اينكه بخواهد ديكتاتورى بكند براى او.»[1]
«در حكومت على بن‏ابى‏طالب هم اينجور نبوده كه هرج و مرج باشد، هر كس هر كارى دلش
بخواهد بكند. اگر يك كار خلاف مى‏كرد، حضرت امير مى‏آورد و حدّش مى‏زد. اين طور
است‏مسأله.»[2]

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

«زمان اميرالمؤمنين هم قانون حكم مى‏كرد، اميرالمؤمنين مجرى بود. همه جا بايد اين طور
باشد كه قانون حكم كند، يعنى خدا حكم بكند، حكم خدا.»[3]

خود حضرت امير، در برابر اصرار آنان كه از او مى‏خواستند خلافت را بپذيرد، روى اين
مسأله تأكيد مى‏كرد كه حكومت او حكومتِ قانون است و به هيچ توصيه‏اى، درخواستى،
افزون‏خواهى و امتيازطلبى گوش نخواهد داد و آنچه را كه «مرّ حق و قانون خدا» ست عمل
خواهد كرد، هرچند برخى را خوش نيايد و رنجيده شوند. حضرت مى‏فرمايد:

بدانيد كه اگر دعوت شما را (براى قبول خلافت) بپذيرم، بر شما به مقتضاى علم خودم حكومت
خواهم كرد و به سخن هيچ گوينده‏اى و گِله هيچ گِله‏گزارى اعتنا نخواهم كرد.

در حكومت قانون‏مدار، حكّام هرگز مجاز نيستند كه از اختيارات و قدرت خويش سوء
استفاده كنند و به مردم اجحاف نمايند. امام امت نسبت به اين بعد حكومت علوى مى‏فرمايد:

«دولت حقّه حضرت امير سلام‏اللَّه عليه، كه ولى امر بر همه چيز بود، در خدمت مردم بود. اين
طور نبود كه حكومت بخواهد حكومت بكند و مردم همين طور بى‏خود اطاعت كنند. اين طور
نبود كه حكومت بخواهد به وسيله قدرتى كه دارد اجحاف كند به مردم و ظلم كند كه مردم

(1). همان، ج‏11، ص‏37.

(2). همان، ج‏10، ص‏137.

(3). همان، ج‏11، ص‏171.

(4). نهج‏البلاغه، خطبه 92.


|165|
به‏واسطه آن ظلم از او متنفر باشند.»[1]

تكليف‏گرايى

يك حكومت مكتبى يا مسلمان مكتبى آن است كه همه حرفها، عملها، برنامه‏ها،
موضع‏گيريها، جنگها و صلحها، رابطه‏ها و قطع رابطه‏هايش بر مبناى رهنمود مكتب و الهام
گرفته از دين باشد. اين، فرق ميانِ «سياستِ دينى» و «دين سياسى» است. براى حضرت امير،
جز رضاى الهى و عمل به وظيفه، چيز ديگرى تعيين‏كننده نبود و سكوت و فريادش، جنگ و
خانه‏نشينى‏اش همه بر اساس انجام وظيفه بوده است، هرچند در اين راه، خون دلها خورده و
لطمات بسيار ديده است.

به تعبير حضرت امام:

«اگر آن شهيد دلباخته اسلام و اسلام‏شناس حقيقى مثل اينان فكر مى‏كرد و به گوشه عزلت
به‏عبادت خدا مشغول مى‏شد و راهى جز بين مسجد و منزل نمى‏پيمود، نه جنگ صفيّن
ونهروان پيش مى‏آمد و نه جنگ جمل، و نه مسلمانان فوج فوج به قتل مى‏رسيدند و
شهيدمى‏شدند.»[2]

نيز به فرموده وى:

«حضرت امير، تابع اسلام است. اسلام بگويد با مسلمين جنگ كن، جنگ مى‏كند، بگويد با كفّار
جنگ كن، جنگ مى‏كند. وقتى بنا باشد يك طايفه‏اى از مسلمين، اينها توطئه كردند براى
اينكه اسلامى كه مى‏خواهد متولد بشود اين را از بين ببرند و يك دسته ديگر هم اغفال كردند
دنبال اين معنى، تكليف حضرت امير سلام‏اللَّه عليه است كه شمشير را بكشد و در سه جنگ با
مسلمين، كسانى كه اظهار اسلام مى‏كردند و فرياد اسلام مى‏كشيدند و همه‏شان هم از صدام
مسلمان‏تر بودند، شمشير بكشد و در سه جنگ با مسلمانان جنگ بكند، براى اطاعت امر خدا
و براى حفظ اساس اسلام.»[3]

امام امت، در باره سازش‏ناپذيرى اميرالمؤمنين با معاويه و عدم رضايت به بر سر كار ماندن
او و بى‏اعتنايى به توصيه‏هايى كه از او مى‏خواستند سياست به خرج دهد و فعلاً كارى به


(1). صحيفه نور، ج‏13، ص‏183.

(2). همان، ج‏18، ص‏41.

(3). همان، ج‏19، ص‏136.


|166|

معاويه نداشته باشد، و تعهد حضرت امير به تكليف دينى خود در اين مسأله، مى‏فرمايد:

«آنهايى كه حضرت امير را به خيال خودشان نصيحت مى‏كردند كه شما يك مدتى معاويه را
بگذاريد در حكومت شما باشد و بعد كه پايه حكومت شما قوى شد، آن وقت او را ردّ مى‏كنيد،
به هيچ يك از آن حرفها اعتنا نكردند و حجّتشان هم اين بود كه يك نفر آدمى كه بر خلاف
موازين الهى رفتار مى‏كند و ظلم را در بلاد راه مى‏اندازد، من حتى يك آن هم نمى‏توانم كه او را
حاكمش قرار دهم، بلكه اگر حاكمش قرار مى‏دادند، اين حجّت مى‏شد بر اينكه مى‏شود يك
فاسقى هم از طرف ولىّ امر حاكم باشد ...»[1]

خود اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ به حرفهاى خيرخواهانه كسانى كه مى‏خواستند با دادن
بيت‏المال، بيش از حدّ استحقاق، به كسانى جهت جذب آنان (سياستى كه معاويه پيش گرفته
بود)، فتنه‏گران را خاموش سازد و با پول افراد را بخرد، مى‏فرمود:

آيا مرا مى‏خوانيد كه پيروزى را با ستم در مورد آنچه بر آن ولايت يافته‏ام به دست آورم، به خدا
سوگند، پيوسته روزگار و تا وقتى ستاره‏اى به سوى ستاره ديگر مى‏رود، گِرد اين مسأله
نخواهم گشت. اگر مال، مال خودم بود، ميان آنان يكسان و برابر تقسيم مى‏كردم، تا چه رسد
كه مال، مال خداست.»

در مورد برخورد با سپاهيان جمل و با خوارج نهروان كه با پيشانيهاى پينه‏بسته و
سجده‏هاى طولانى، با على(ع) مى‏جنگيدند، جز فرهنگ «عمل به تكليف» ، على را به جنگ با
آنان وادار نساخت. كارى كه بر خيلى‏ها گران مى‏آمد و از تحليل آن ناتوان بودند و مسأله
برخورد قاطع با فتنه‏گران بر ضد حكومت الهى علوى را ناروا مى‏دانستند، يا شهامت آن را
نداشتند. حضرت امير در باره خشكاندن ريشه خوارج نهروان مى‏فرمايد:

اى مردم، من بودم كه چشم فتنه را در آوردم و جز من كسى جرأت بر آن كار نداشت.»

(1). همان، ج‏3، ص‏198.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه 126.

(3). همان، خطبه 93.


|167|

ورود در اين ميدان پرمخاطره و نداشتن هيچ گونه تسامح و تساهل و ملاحظه‏كارى در
برخورد با توطئه‏گران و فتنه‏انگيزان، از ويژگيهاى «حكومت علوى» است.

امام خمينى(قدس سره) مى‏فرمايد:

«اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه با آن همه عطوفت، با آن همه رحمت، وقتى ملاحظه فرمود
خوارج مردمى هستند كه فاسد و مفسد هستند، شمشير كشيد و تمام آنها را الّا بعضى كه فرار
كردند، از دم شمشير گذراند.»[1]
«يوم خوارج، روزى كه اميرالمؤمنين شمشير كشيد و اين فاسدها را، اين غدّه‏هاى سرطانى را
درو كرد. اين هم يوم‏اللَّه بود.»[2]

وقتى كسى بخواهد به «تكليف شرعى» عمل كند، قهراً كسانى كه با اين عمل به وظيفه،
متضرر مى‏شوند يا موقعيتى را از دست مى‏دهند، جبهه‏گيرى خواهند كرد. حضرت با اينكه
پيامدهاى رفتار مكتبى خود را مى‏دانست، در عين حال به وظيفه الهى عمل مى‏كرد، هر چند
موجب رنجش كسانى شود.

امام امت در مورد اينكه برخى «خودى» ها تحمل حكومت عادلانه و الهى حضرت امير را
نداشتند، مى‏فرمايد:

«حضرت امير هم نتوانست. تكليف را عمل كرد، ولى در مقابلش ايستادند، اصحاب خودش
ايستادند در مقابلش.»[3]

خوارج، با شعار «لا حكم الاّ للَّه» ، سر از اطاعت وى برتافتند و رو در روى حضرت ايستادند.
امام تا آنجا كه مى‏توانست آنان را تحمل كرد و بر اهانتها و زخم زبانها و تعريضهايشان صبر
كرد. آنان بر خصومت خويش افزودند. جبهه نهروان كه پيش آمد، در برابر او صف‏آرايى كردند.
درنگ و شكيبايى حضرت فراوان بود. تا آنجا كه مردى از ياران حضرت را به قتل رساندند.
حضرت با ديدن پيكر آغشته به خون او، فرمود: اكنون ديگر نبرد با آنان حلال گشت، پس بر
آنان حمله آوريد: «اَلآنَ حَلَّ قتالُهم، اِحملوا عَلى القوم»
.[4]


(1). صحيفه نور، ج‏9، ص‏6.

(2). همان، ص‏63.

(3). همان، ج‏7، ص‏37.

(4). مروج الذهب، ج‏2، ص‏415.


|168|

اين درنگ و تأمل تا آن مرحله، نشانه تكليف‏گرايى در حكومت علوى است، و گرنه پيش
از آن هم دستور حمله مى‏داد، ولى تا آن هنگام، حجت تمام نگشته و تكليف، مسلم نشده بود.

تكليف الهى در مقابله مفسده‏جويان فريب‏خورده و توطئه‏گر، حفظ جامعه و امت اسلامى
از شرّ آنان است. حضرت امام در اين زمينه مى‏فرمايد:

«وقتى مسلمانى هم بازى خورد و به جنگ با مسلمانهاى هدايت‏شده برخاست، او هم جوابش
حديد است، اگر بيّنات و ميزان نتوانست كار خودش را بكند، جوابش حديداست.»[1]

در جاى ديگر مى‏فرمايد:

«اميرالمؤمنين اگر بنا بود كه خير، هى مسامحه كند، شمشير نمى‏كشيد هفتصد نفر را يكدفعه
بكشد. تا آخر آن اشخاصى كه قيام كرده بودند به ضدش، تا آخر، ضد اسلام بود ديگر، تا
آخرشان را كشت و چند نفر ديگر فرار كردند.»[2]

گرفتاريهاى حكومتى

امام على(ع) وقتى به حكومت و خلافت رسيد، چون در طريق احياى احكام اسلام و
مبارزه با كژيها و بدعتها و فسادها گام برمى‏داشت و در اين راه، كمترين سازشى نداشت (هم
چنان كه لازمه يك حكومت مكتبى و ارزشى همين است) با معارضه‏ها و مخالفتهايى روبه‏رو
شد. مخالفان يا طمع مادى داشتند، يا خواستار سهمى در حكومت و رياست بودند، يا در پى
برخوردارى از امتيازاتى بودند و چون با روش عادلانه حضرت مواجه شدند، برخى پيمان
شكستند، بعضى به براندازى پرداختند، گروهى هم جاهلانه سر از اطاعتش برتافتند و به جبهه
دشمنان پيوستند. اين بود كه حضرت، هم گرفتار جهل دوستان بود، هم نيرنگ و توطئه
دشمنان. پيدايش سه جنگ جمل، صفين و نهروان ريشه در همين مسأله داشت و حكومت
حضرت را درگير با بحرانهاى داخلى و فرو نشاندن فتنه‏ها و آشوبها ساخت و در نتيجه
عمده‏توان حكومت علوى را در بسطِ دين و ارتقا بخشيدن به بينش مسلمانان و
آموزش‏معارف به تضعيف كشاند و مجالى براى حضرتش نماند تا به اهداف متعالى خويش


(1). همان، ج‏15، ص‏149.

(2). همان، ج‏19، ص‏95.


|169|

دريك حكومت اسلامى برسد.

امام امت در اين زمينه مى‏فرمايد:

«آن چيزى كه موجب تأسف است، اين است كه مجال پيدا نكرد حضرت امير سلام اللَّه عليه،
نگذاشتند مجال پيدا بكند. چون حكومتى كه حكومت اللَّه است در دنيا به آن نحوى كه
مى‏خواست خود حضرت امير، مى‏خواست پياده كند تا دنيا بفهمد كه اسلام چى آورده است
وچه شخصيتهايى دارد، در آن وقت كه حكومت دست ايشان نبود كه مجال نبود. آن وقت هم
كه حكومت دست ايشان آمد، باز مجال ندادند. سه تا جنگ بزرگ در زمان ايشان افروختند
ومجال اين كه يك حكومتى كه دلخواه او هست برقرار كند، نشد.»[1]

در جاى ديگر مى‏فرمايد:

«زمان حضرت امير كه مواجه بود با آن جنگهاى داخلى و آن منافقهايى كه از كفار بدتر هستند
و نگذاشتند حكومت شكل بگيرد به طورى كه دلخواه باشد. اگر گذاشته بودند، مهلت داده
بودند، ولو در يك دوره كوتاهى حكومت تحقق پيدا كرده بود، آن الگويى كه آنها به عالم نشان
مى‏دادند، براى بشر تا آخر يك درس بزرگى بود و ما بايد متأسف باشيم براى اين امر كه محروم
شديم از يك همچو بركت بزرگى.»[2]

خود حضرت امير هم گلايه‏مندانه از اين گونه مخالفتها و مخالفان كه در قالب ناكثين و
قاسطين و مارقين در برابر حكومتش به مشكل‏آفرينى پرداختند ياد مى‏كند و مى‏فرمايد:

چون حكومت را به دست گرفتم، عده‏اى پيمان شكستند، عده‏اى از دين و اطاعت بيرون
رفتند، عده‏اى نيز راه ستم و تجاوز پيش گرفتند.

اين صف‏آرايى نيروهاى مسلمان عليه يكديگر كه ريشه در جهل و خودخواهى و تعصب و
دنياطلبى و رياست‏خواهى داشت، براى حضرت امير بسيار ناراحت‏كننده بود و همه آنها هم
برمى‏گشت به صلابت دينى و رفتار و سياست اصولى و عمل بر طبق معيارها و موازين كه
حضرت، حاضر نبود از آنها عدول كند و هزينه آن را هم مى‏پرداخت.


(1). صحيفه نور، ج‏18، ص‏126.

(2). همان، ج‏19، ص‏26.

(3). نهج‏البلاغه، خطبه 3.


|170|

امام امت از اين فصل تلخ دوران حكومت على عليه‏السلام چنين ياد مى‏كند:

«مشكلات اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه از مشكلات ما بيشتر بوده، گرفتارى آنها از گرفتارى ما
بيشتر بوده، آنها از دوستانشان مخالفت مى‏ديدند. اين دسته‏اى كه قيام كردند در صفين
درمقابل حضرت امير و ايستادند و شمشير كشيدند به روى حضرت، اينها از دوستان
حضرت‏بودند. مخلصين حضرت بودند، گرفتارى حضرت از مخلصينش شايد بيشتر بود
ازسايرين.»[1]

طلحه و زبير، با آن همه سوابق، مدعى شدند كه با اين شرط ما بيعت كرديم كه ما را در
خلافت شريك كنى. و چون حضرت به تأمين منافع و خواسته‏هاى نامشروعشان نپرداخت،
عليه او جبهه ناكثين را گشودند و جنگ جمل را بر او تحميل كردند. خوارج نهروان از سپاهيان
خود او بودند. با اصرار و فشار آنان، حضرت حكميت را در جنگ صفين پذيرفت. بعد از سوى
خود آنان مورد تكفير قرار گرفت و اعتراض، كه چرا تن به حكميت دادى؟ پس كافر شدى و
جنگ با تو واجب است. شگفتا از اينهمه اعوجاج و لجاجت و كج‏فهمى!

حضرت امام در اين مورد مى‏فرمايد:

«به حضرت امير تحميل كردند. مقدسين تحميل كردند. آنهايى كه جبهه‏شان داغ است و اضرّ
مردم‏اند بر مسلمين. آنها تحميل كردند بر حضرت امير حكميت را ... بعد كه حضرت امير با
فشار اينها نتوانست، مى‏خواستند بكشندش اگر نكند ... اين ابتلا را حضرت امير داشت.»[2]

مشكل حكومت علوى، مواجهه با خشك‏مقدسان كج‏فكرى بود كه جنگ با على را هم با
قصد قربت انجام مى‏دادند و مدعى اسلاميت بودند. امام خمينى مى‏فرمايد:

«آنهايى هم كه حضرت اميرالمؤمنين على(ع) را در محراب عبادت كشتند، مدعى اسلام
بودند. آنهايى كه لشكركشى كردند و هجوم آوردند به لشكر اسلام در صدر اسلام و
هجوم‏آوردند به لشكر على بن‏ابى‏طالب آنها هم ادعاى اسلام داشتند و با اسم اسلام با
اسلام‏جنگيدند.»[3]

حضرت گرفتار ساده‏لوحى دوستان خود و نيرنگ‏بازى دشمنانى چون معاويه و عمروعاص


(1). صحيفه نور، ج‏8، ص‏89.

(2). همان، ج‏20، ص‏32.

(3). همان، ج‏14، ص‏91.


|171|

بود. از اينكه مى‏ديد اهل باطل در باطل خودشان همدل و متحدند ولى پيروان حق،
ناهماهنگ و پراكنده، دلش خون مى‏شد و دردمندانه مى‏فرمود:

به خدا قسم اين مسأله دل را مى‏ميراند و اندوه و غصه مى‏آورد كه اين گروه بر باطل خويش
متحدند و شما از حق خويش پراكنده‏ايد.»

و بعد آرزو مى‏كند كه كاش آنان را نمى‏ديد و آنان وى را نمى‏ديدند، چرا كه دل حضرتش را
خون كردند، جرعه جرعه غصه و اندوه بر او نوشاندند و رأى و فرمانش را با تخلف و سرپيچى
تباه ساختند و او را به ناآشنايى به فنون جنگ متهم ساختند و در پايان دردمندانه‏تر مى‏افزايد
كه: «و لكن لا رأىَ لِمَنْ لا يُطاع»
.

امام راحل در باره اين مظلوميت شگفت حضرت امير، چنين مى‏فرمايد:

«اميرالمؤمنين سلام اللَّه عليه در صدر اسلام مظلوم‏تر از هر حاكمى در هر وقت بود. آن قدر
اذيتش مى‏كردند. همان مقدسها ايستادند مقابل. گفتند بايد قرآن را بالاى نيزه كرد. اگر
چنانچه قبول نكنى چه خواهيم كرد. مجبورش كردند به اينكه قبول كند. بعد هم تكفيرش
كردند، گفتند توبه كن، تو كافر شده‏اى!»[2]

اهتمام به حفظ نظام

وقتى ثمره ايمانها، جهادها، دعوتها و شهادتها به برپايى «نظام اسلامى» مى‏انجامد و
رسول خدا(ص) يا «امام» در رأس حكومت دينى قرار مى‏گيرد، يكى از اهداف بلند اسلام و
بعثت تحقق يافته است. از اين‏رو حفظ آن نظام از زوال و ضعف و مقابله با توطئه‏گران و
براندازان يك ضرورت است.

يكى از انواع جهادها در اسلام «جهاد بر ضد اهل بغى» است، يعنى سركوبى آنان كه به
قصد براندازى شورش و توطئه مى‏كنند. فرقى هم ميان «اهل بغى» نيست كه از چه طايفه و
گروه و با چه سوابق و نشانها و ويژگيها باشند. قيام مسلحانه بر ضد حكومت مشروع و قانونى
و الهى كه كارى رجعت‏طلبانه و در راستاى احياى جاهليت است، حرام است و سركوبى آن


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 27

(2). صحيفه نور، ج‏16، ص‏93.


|172|

لازم و كشته‏هاى اين درگيرى از سوى حق همه شهيدند و از سوى تجاوزگران همه دوزخى.

وقتى مردم با اميرالمؤمنين بيعت كردند و «حكومت علوى» تحقق يافت، آنان كه
مسلحانه به ميدان مبارزه با حكومت او آمدند، همه «اهل بغى» بودند. حضرت امير نيز با اين
جمله كه: «و اَحُثّكم على‏ جهادِ اَهلِ البَغى»
[1] (شما را به پيكار با اهل بغى و تجاوز برمى‏انگيزم
و فرا مى‏خوانم) بر اين نكته تأكيد مى‏فرمايد.

امام امت(قدس سره) مى‏فرمايد:

«قيام بر ضد حكومت اسلامى در حكم كفر است، بالاتر از همه معاصى است، همان بود كه
معاويه قيام مى‏كرد. حضرت امير قتلش را واجب مى‏دانست. قيام بر ضدّ حكومتِ اسلامى يك
چيز آسانى نيست.»[2]

حضرت امير(ع) تلاش مى‏كرد كه زمين را از لوث وجود آلوده دامن و تيره‏انديش و
وارونه‏فكرى چون معاويه پاك كند، آنجا كه مى‏فرمايد:

كسانى در يك مرحله با حضرت امير «بيعت» كردند، و بزودى بيعتشان تبديل به
«عصيان» شد و عصيان سر از «فتنه» در آورد و حكومت مركزى مورد تهديد قرار گرفت. اينجا
بود كه حضرت بدون كمترين ترديد، با پيمان‏شكنان بصره در جنگ جمل و با فتنه‏انگيزان و
متجاوزان شام در صفين و با ياغيان لجوج خوارج در نهروان به جهاد پرداخت تا حكومت
اسلامى و آيين حق را از خطر حفظ كند و منافقان را در دستيابى به اهدافشان (اعاده جاهليت)
ناكام بگذارد.

اين بينش و بصيرت در ياران حضرت امير هم بود و فريب چهره به ظاهر مسلمان
متجاوزان و شورشيان را نمى‏خوردند. عمار ياسر كه به پيش‏بينى پيامبر خدا در جهاد با اهل
بغى در صفين به شهادت رسيد، شاميان را خوب مى‏شناخت. حرفهاى زيبا و عميقى در باره
دشمنان دارد. از جمله در خطاب به عمروعاص مى‏گويد:


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 97.

(2). صحيفه نور، ج‏10، ص‏15.

(3). نهج‏البلاغه، نامه 45.


|173|
«جنگ ما با شما كه پيمان‏شكن و ستمگريد، به دستور پيامبر است كه فرمود: با ظالمان و
روى‏گردانان از حق بستيزيد و شما همان‏هاييد.»[1]

و در باره معاويه، در سومين روز آغاز نبرد صفين، خطاب به همراهان مى‏گويد:

«اى مسلمانان! آيا مى‏خواهيد به دشمن خدا و رسول بنگريد؟ آيا مى‏خواهيد ستم‏كننده به
مسلمين‏و ياور مشركين را ببينيد؟ ... فردى كه تا رحلت رسول خدا ما او را به عنوان دشمن
مسلمين و دوست گنهكاران مى‏شناختيم؟ آگاه باشيد اين شخص همان معاويه است. او
پيوسته تلاش دارد كه نور خدا را خاموش سازد و با دشمنان خدا هماهنگ است.»[2]

شناخت «نفاق» از وراى نقاب «اسلام» بصيرتى مى‏خواهد كه در جبهه اميرالمؤمنين و
ياوران بصيرش بود و حفظ «حكومت علوى» را در سايه جهاد با منافقان نقابدار و كافرانِ
تسليم‏شده (نه مسلمان) مى‏ديدند.

حضرت امام، كه خود گرفتار اين گونه دشمنان نقاب‏زده بود كه چه به صورتِ منافقين، با
نظام اسلامى مى‏جنگيدند، چه به صورت متجاوزان بعثى قصد سرنگونى جمهورى اسلامى را
داشتند، در باره تداوم اين خط از صدر اسلام تا كنون، اين گونه تحليل مى‏كند:

«حلّ مسأله منافقين از اعظم مشكلاتى است كه براى ملت ما و براى اسلام از اول بوده است.
بامعاويه بايد چه كرد كه امام جماعت است و براى خدا و (به قول خودش) براى اسلام،
براى‏خودش مى‏خواهد هم جنگ بكند براى اسلام و هم چه بكند و اينها. منافق است، به مردم
شام حالى كرده است كه من يك آدم مسلمانى هستم و مخالف اميرالمؤمنين هم كه اصلاً
مسلمان نيست.»[3]

جهاد حضرت على(ع) با معاويه براى حفظ نظام اسلامى و رفع تجاوز و ستم از مسلمانان
بود. به تعبير حضرت امام(رحمةاللَّه‏عليه):

«حضرت امير، نه اينكه اين چون نماز مى‏خوانده، چون كافر بود، قيام كرد بر ضد او. نخير، كافر
نبود و مسلمان هم بود و اظهار اسلام هم مى‏كرد، و لكن بر خلاف موازين اين مسند را گرفته
بود. يك حكومت جائر بود كه بر خلاف موازين الهى مسندى را گرفته بود و در آن مسند هم به
طور ظالمانه عمل مى‏كرد. از اين جهت حضرت امير قيام كرد. ولو نرسيد به نتيجه، ليكن

(1). كامل ابن‏اثير، ج‏2، ص‏381.

(2). اعيان الشيعه، ج‏8، ص‏374.

(3). صحيفه نور، ج‏10، ص‏284.


|174|
تكليف را ادا كرد. تكليف اين بود كه با چنين آدمى معارضه و مبارزه بكند.»[1]

به هر حال، «حكومت علوى» از ديدگاه امام امت، حكومت حق، احكام خدا، عدالت و
فضيلت، قاطعيت در برابر دشمن، جهاد با توطئه‏گران بر ضد نظام، قانون‏مدارى و خدمت به
مردم است. حكومتى نمونه و الگو براى همه جهان و هميشه تاريخ.

اگر غدير در اسلام به عنوان يك عيد بزرگ معرفى شده است، به خاطر الگودهى به
پيشوايى و رهبرى و حكومت است، چرا كه در عرصه غدير، تجسم ارزشها و معيار حق معرفى
شد و حكومتى على‏گونه و حاكميتى بر اساس قرآن و دين، موجب رضاى خدا، اكمال دين و
اتمام نعمت به شمار آمد.

پايان اين نوشته را نيز كلامى از حضرت امام خمينى(قدس‏سره) مى‏آوريم كه «غدير» را
به مثابه الگوى رهبرى و حكومت مطرح فرموده است:

«روز عيد غدير، روزى است كه پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله وظيفه حكومت را معين فرمود
و الگوى حكومت اسلامى را تا آخر تعيين فرمود و حكومت اسلام نمونه‏اش عبارت است از يك
همچو شخصيتى كه در همه جهات مهذّب، بر همه جهات معجزه است و البته پيغمبر اكرم اين
را مى‏دانستند كه به تمام معنى كسى مثل حضرت امير سلام اللَّه عليه نمى‏تواند باشد، لكن
نمونه را كه بايد نزديك به يك همچو وضعى باشد از حكومتها تا آخر تعيين فرمودند.»[2]

سلام بر امام على(ع)، الگوى كامل حكومت و رهبرى در اسلام.

و درود بر خمينى(قدس‏سره) احياگر مشى و مرام علوى در عصر حاضر.


(1). همان، ج‏3، ص‏183.

(2). همان، ج‏3، ص‏197.

تعداد نمایش : 4046 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما