صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
عوامل ناپايدارى حكومت علوى
عوامل ناپايدارى حكومت علوى تاریخ ثبت : 1390/12/01
طبقه بندي : حكومت علوى, بنيان ها و چالش ها ,
عنوان : عوامل ناپايدارى حكومت علوى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|177|

عوامل ناپايدارى حكومت علوى

سيف‏اللّه صرّامى



عوامل ناپايدارى حكومت علوى

...حكومت چند ساله امام على(ع) پس از حكومت نبوى(ص) بهترين نمونه از يك
حكومت اسلامى است. درسهايى كه مى‏توان از روند تشكيل، تداوم و زوال اين حكومت
آموخت نه تنها براى پيروان آن حضرت به عنوان بهترين تربيت يافته مكتب اسلام (در حد
اولين امام معصوم(ع)) بلكه براى هر ناظر و تحليل‏گر تاريخى هم فراوان است. وقتى
گفتارهاى نغز و پربار امام(ع) را در كنار واقعيتها و رخدادهاى مقطع تاريخى اين حكومت
بيفزاييم آنگاه جريان هدايت‏بخشى و درس آموزى آن عميق‏تر و وسيع‏تر مى‏شود. بررسى
همه‏جانبه مقطع تاريخى حكومت علوى(ع) موضوع تحقيق بلكه تحقيقهاى مفصلى مى‏تواند
قرار گيرد. آنچه در يك مقاله مى‏توان انتظار داشت كاوش در برخى از جنبه‏هاى اين
موضوع‏است.

يكى از جنبه‏هاى قابل بحث و بررسى در حكومت علوى(ع) «عوامل ناپايدارى» اين
حكومت است. بررسى عوامل ناپايدارى مترتب بر اين است كه اصل ناپايدارى را بپذيريم.
يعنى اول بايد اثبات كنيم كه حكومتى ناپايدار است سپس به علل و عوامل آن بپردازيم. البته در
يك بررسى صرفاً علمى و ذهنى بدون توجه به واقعيتهاى خارجى هم ممكن است به طور كلى
«عوامل ناپايدارى» را بررسى كنيم، چه بر اين باور باشيم كه از نظر تاريخى و واقعيت خارجى
هم چنين ناپايدارى وجود داشته يا نه. اما موضوع سخن در اينجا واقعيت خارجى حكومت
علوى(ع) است.


|178|

1. مفهوم ناپايدارى حكومت

اگر پايدارى يك حكومت را به معناى دوام و هميشگى آن با ساز و كارها و ساختارهاى
يكسان بپنداريم هيچ حكومتى به اين معنا پايدار نيست. به قول ابن‏خلدون دولتها مانند
اشخاص عمرهاى طبيعى دارند كه با طى كردن آن از بين مى‏روند.[1] اما پايدارى مى‏تواند به
اين معنا باشد كه حكومت با عمر طبيعى خود باثبات و استوار باشد به گونه‏اى كه بتواند در
مقابل حوادث گوناگون مانند جنگهاى متعادل، شورشها، نارضايتى‏هاى مقطعى و ... خود را
حفظ كند و در راستاى اهداف تعريف شده خود گام بردارد. در چنين حكومتى اگر دولت‏مردان
آن و بلكه رييس حكومت هم طى حوادث غير منتظره‏اى از صحنه خارج گردند تزلزل
عمده‏اى حاصل نمى‏شود. مفهوم ناپايدارى حكومت مقابل اين معنا است. حكومتى ناپايدار
است كه با حوادثى از اين قبيل متزلزل يا نابود گردد.


2. ناپايدارى حكومت علوى(ع)

قبلاً لازم است توجه شود كه اگر از ناپايدارى حكومت علوى(ع) سخن مى‏گوييم به معناى
غفلت از حقانيت خود اين حكومت چه در معناى فقهى سنّى آن و چه در معناى كلامى و
فقهى شيعى آن نيست. پايدارى و ناپايدارى حكومتها امرى است واقعى و خارجى كه تابع علل
و عوامل مختلفى است و هم مى‏تواند در باره حكومتهاى حق و هم در باره حكومتهاى ناحق
بررسى شود.

واقعيت اين است كه هر ناظر آگاهى به تاريخ اسلام حكومت چندساله اميرالمؤمنين امام
على بن‏ابى‏طالب(ع) را حكومتى ناپايدار مى‏بيند، حكومتى كه از ابتدا تا انتهاى خود درگير
جنگهاى داخلى بزرگ و ريشه‏دارى در جامعه اسلامى است نمى‏تواند حكومت پايدارى باشد.
شاهد ديگر، تاب نياوردن اين حكومت است پس از شهادت امام على(ع) با وجود
شايستگى‏هاى غير قابل ترديد و احترام عمومى كه براى جانشين آن حضرت، امام حسن


(1). ابن‏خلدون، مقدمه ابن‏خلدون، تهران، استقلال 1410 ه.ق، ص‏170. ابن‏خلدون اين مدعاى خود را بر برهانى استوار
دانسته كه از مبانى خود او در روند تشكيل و توسعه و زوال حكومتها ناشى مى‏شود. البته درستى مدعا كه در جاى خود قابل
بررسى است الزاماً به معناى درستى اين مبانى نيست.


|179|

مجتبى(ع) به عنوان سبط پيامبر اكرم(ص) سراغ داريم، حكومت اسلامى تحت هدايت ايشان
بيش از چند ماه دوام نيافت. سرزنشها و شكايتهاى فراوانى كه امام على(ع) در باره مردمان
كوفه در آن زمان دارد نشانه روشن ديگرى است از ناپايدارى اين حكومت.[1] اين در حالى
است كه كوفه نسبت به ساير بلاد اسلامى اقبال بيشترى به اين حكومت داشته است و در
واقع كوفه بازوى حكومت علوى(ع) است. اساساً استقرار حضرت در كوفه كه پس از سركوب
فتنه‏گران جنگ جمل صورت گرفت بر پايه اين بينش بود كه براى تثبيت حكومت، مركز قرار
دادن كوفه بهترين انتخاب است. وقتى حضرت در ربذه براى تجهيز و آماده كردن نيرو در
برابر برافروزندگان جنگ جمل هست، طبق نقل طبرى به كوفيان چنين مى‏نويسد:

«... من شما را بر ساير بلاد برگزيدم و از شما براى مقابله با آنچه رخ داده كمك مى‏طلبم. پس
دين خدا را ياريگر و ياور باشيد ...». [2]

در نقل ديگرى از همين نامه يا نامه ديگرى كه در همين جريان به اهل كوفه نوشته شده
آمده است:

«... من شما و اقامت در ميان شما را از آن‏رو برگزيدم كه دوستى و همبستگى شما را با خدا و
رسول(ص) مى‏دانم ...». [3]

بنابراين وقتى كوفه با اين امتياز در بين ساير سرزمينهاى اسلامى چنين است كه حضرت
به ويژه پس از نبرد صفين و نهروان شكايتهاى بسيار از آن دارند، حساب بقيه قلمرو اسلامى
مانند مدينه، مكه، بصره و مصر روشن است. شام هم كه در مقابل حكومت علوى(ع)
صف‏آرايى داشته است.


3. عوامل ناپايدارى

موضوع اصلى سخن در اين مقاله عوامل گوناگون ناپايدارى حكومت علوى(ع) است.
بررسى اين عوامل هم براى مردمان مؤمنى كه در جامعه اسلامى زندگى مى‏كنند و انتظار


(1). بنگريد نهج‏البلاغه، خطبه‏هاى 34، 69، 71 و 119.

(2). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏494.

(3). همان، ص‏493.


|180|

دارند در مسير تكاملى خود شايستگى شهروندى حكومتى با الگوى حكومت علوى(ع) را
داشته باشند و هم براى حكومت‏گرانى كه داعيه و انگيزه تشكيل چنين حكومتى را دارند
بسيار درس‏آموز است. نكته مهم در اينجا قبل از بررسى عوامل ناپايدارى اين است كه گرچه
به حقانيت حكومت علوى(ع) اعتراف و باور داشته باشيم و در نتيجه خواهان تشكيل و
پايدارى چنين حكومتى باشيم، اما در بررسى عوامل ناپايدارى خواهيم ديد كه اين عوامل
الزاماً امور منفى و منكرى كه بايد از آنها احتراز كرد نيستند. برعكس بعضى از عوامل به دليل
شدت اهميت و مطلوبيتى كه داشته‏اند، در عمل و در شرايط خاصى، منجر به ناپايدارى
حكومت شده‏اند. در ادامه و پس از بررسى عوامل اين مطلب پى‏گيرى خواهد شد.

عوامل ناپايدارى حكومت علوى(ع) را ممكن است به چند دسته تقسيم كنيم. دسته‏اى
«عوامل داخلى» هستند. منظور از عوامل داخلى وضعيتى است كه در بين كسانى كه
طرفداران، كارگزاران و شهروندان يا تبعه حكومت علوى(ع) محسوب مى‏شدند وجود داشته
است. دسته دوم «عوامل خارجى» است. منظور از اين عوامل كسانى هستند كه از ابتدا يا در
ادامه حكومت علوى عملاً در مقابل اين حكومت دست به اقدام زدند. بنابراين منظور از
خارجى در اينجا غير مسلمانان يا ساكنان خارج از قلمرو اسلامى نيستند. دسته سوم عوامل
ارزشى است كه مربوطبه شخص حضرت مى‏شود. از اين دسته با عنوان چند نكته «محافظت
از ارزشها و اصول»
ياد مى‏كنيم.

پيش از بررسى اين عوامل توجه به چند نكته لازم است:

1. در واقع ناپايدارى حكومت علوى(ع) چنانكه خواهيم ديد حاصل دست به دست هم
دادن همه اين عوامل است. گرچه هر يك از اين دسته عوامل مى‏تواند تزلزل حكومتى را
موجب گردد، ولى ناپايدارى وقتى اجتناب‏ناپذير است كه اين عوامل با هم باشند. با هم بودن
اين عوامل نه فقط در كنار و در عرض هم بلكه برخى از عوامل باعث مى‏شوند كه عوامل
ديگر هم در ذات خود بهتر و بيشتر عمل كنند. مثلاً بى‏وفايى و تفرق دلهاى اهل كوفه وقتى با
تقيّد حضرت على(ع) به رعايت صداقت حكومت‏گران با مردمان خود و يا عدم اجبار آنان به
همكارى با هر وسيله ممكن، همراه شود، در ناپايدارى حكومت خيلى بيشتر و بهتر كارگر


|181|

مى‏افتد. از اين‏رو، تقسيم عوامل و تفكيك آنها براى سهولت بيشتر در گزارش و تحليل و
بررسى آنهاست و گرنه، واقعيت از تعامل و هم‏آوايى عوامل مختلف ناشى مى‏شود.

2. عواملى كه در اينجا بررسى مى‏شوند هيچ حصر عقلى ندارند. تنها حاصل كاوشى
هستند كه نويسنده در منابع روايى و تاريخى داشته است. ممكن است بتوان با پژوهش و
تأمل بيشتر عوامل ديگرى را هم رؤيت كرد. البته احتمال دستيابى به عوامل بيشتر ضررى به
تحليل و بررسى اين مقدار كه در اينجا مى‏آيد نمى‏زند.

3. تأثير اين عوامل در ناپايدارى حكومت علوى صبغه‏اى عقلايى و به اصطلاح اعتبار
عادى دارد. توضيح اينكه براى خواننده دقيق ممكن است اين پرسش به وجود آيد كه چرايى
تأثير عناوين ذيل در ناپايدارى حكومتها در كجا اثبات شده است تا در اينجا مصاديق آن را
براى ناپايدارى حكومت علوى(ع) به دست دهيم؟ مثلاً عنوان بى‏وفايى مردم يا نيرنگ‏بازى
دشمنان به عنوان عوامل ناپايدارى چه دليلى دارند؟ در پاسخ همين پرسش منطقى است كه
بر تلازم عادى اين عنوانها با ناپايدارى حكومت تأكيد مى‏كنيم. البته ممكن است در يك
بررسى صرفاً نظرى تأثير هر يك از اين عوامل را در ناپايدارى حكومتها به طور كلى و به
اصطلاح از جنبه كبروى به بحث و بررسى بگذاريم. ولى در اينجا با تكيه بر همان تلازم
عقلايى و عادى و پيش‏فرض گرفتن آن قضاياى كبروى، به ارائه و تحليل داده تاريخى در
موضوع مى‏پردازيم.


الف - عوامل داخلى

عوامل داخلى ناپايدارى حكومت علوى(ع) را مى‏توان از روشن‏ترين عوامل قلمداد كرد.
چنانكه قبلاً اشاره شد مراد از عوامل داخلى وضعيتى است كه در مردم تحت قلمرو حكومت
علوى(ع) وجود داشته است، چه طرفداران آن حضرت، چه كارگزاران و چه مردمى كه تحت
اين حكومت زندگى مى‏كردند و رفتارهاى جمعى يا فردى آنها در تقويت يا تضعيف حكومت
مؤثر بوده است.

غالب عواملى كه ذيلاً مى‏آيد هر يك به نحوى در تشكيل يك عامل مستقيم در ناپايدارى
حكومت از جهت حوزه داخلى دخالت دارند. اين عامل مستقيم همانا عدم وحدت و همدلى


|182|

مردم است با حكومت. اختلافها، انتقادها و بلكه تعارضها در هر جامعه‏اى كم و بيش وجود
دارد. اما اگر اين وضعيت اصل نظام و حكومت را هدف بگيرد نتيجه‏اى جز ناپايدارى و تزلزل
آن نظام نخواهد داشت.

عامل مستقيم ديگر در اين حوزه در اختيار نداشتن كارگزاران شايسته است. خواهيم ديد
كارگزاران شايسته‏اى هم كه به ندرت وجود داشتند به دلايل مختلف تا اواخر حكومت
علوى(ع) غالباً از دنيا رفتند. اكنون به گزارش و تحليل اين عوامل مى‏پردازيم:


اول - پراكندگى سياسى در جامعه

جامعه‏اى كه امام على(ع) مى‏خواست در آن حكومتى به روش پيامبر اكرم(ص) پياده كند
جامعه عصر نبوى(ص) نبود. حوادث مهم و سرنوشت‏سازى كه در مدت زمان رحلت پيامبر
اكرم(ص) تا بيعت مردم با حضرت على(ع) رخ داد جامعه‏اى بسيار متفاوت ساخته بود.[1] البته
ريشه‏هاى بسيارى از اين نمودهاى تفاوت، در همان عصر نبوى(ص) يا بسيار پيش از آن در
تار و پود سوابق فرهنگى، سياسى و اقتصادى اين جامعه وجود داشته است ولى اين حوادث
است كه شاخ و برگهاى آن ريشه‏ها را هم پرداخت و نمايان مى‏كند.

كاوشى در پراكندگى‏هاى مختلف جامعه و رسيدگى به علل و اسباب آن در دوران حكومت
علوى(ع) خود مى‏تواند موضوع مستقلى براى يك مقاله بلكه تحقيق مفصل باشد. اما در اين
ميان موضوعى كه بيش از هر چيز ديگر در متون تاريخى به عنوان محور اصلى اختلافات در
اين عصر مطرح مى‏باشد رفتارهاى عثمان به عنوان خليفه مسلمانها و قتل او به دست
معترضان است. البته در مورد كوفه يعنى مركز خلافت امام على(ع) به طور جداگانه بعداً سخن
خواهيم گفت. اكنون به كل قلمرو حكومت امام على(ع) نظر داريم. موضوع اصلى اختلافات در
اين جامعه اقدامات و رفتارهاى عثمان به ويژه در چند ساله اخير خدمت او و كشته شدن
اوست در طى شورشى كه در مدينه به پا شد. اقدامات عثمان به عنوان خليفه سوم، صرف‏نظر
از اينكه به چه نيت بود، عملاً تخم اختلاف و پراكندگى را در جامعه كاشت. البته ممكن است
لااقل زمينه‏سازى برخى از اين اقدامات را به دوران خلفاى پيش از او هم بكشانيم، اما به هر


(1). بنگريد: ابن‏ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏2، ص‏275، پايان شرح خطبه 92.


|183|

دليل، وحدت نسبى جامعه تا حدود اواسط خلافت او پابرجا بود. قتل عثمان نيز به گونه‏اى كه
صورت گرفت خود عامل مستقلى شد در ايجاد اختلاف و آشوب. اساساً اينكه عده‏اى عمدتاً از
خارج مدينه يعنى مركز حكومت اسلامى وارد شوند و پس از چند روز محاصره خليفه را تقريباً
بدون مقاومتى از پاى درآورند هم بهترين شاهد است بر پراكندگى سياسى و سستى نظام
اجتماع و هم مانع مهمى بر سر پايدارى و استقرار حكومتى كه مى‏خواهد بر ويرانه‏هاى همين
حكومت بنا شود و رهبر آن به عنوان چهارمين خليفه قلمداد گردد. اكنون ببينيم عمده
اقدامات اختلاف‏برانگيز عثمان چه بوده است:


1. مخالفت آشكار با برخى از احكام مسلم

در كارنامه خليفه سوم برخى از رفتارهايى كه آشكارا مخالف با احكام مسلم فقهى تلقى
مى‏شده ثبت شده است. نمونه معروف آن خواندن نماز چهار ركعتى است در منى. در بسيارى
از منابع تاريخى و روايى اهل سنت نقل است كه عثمان بر خلاف سيره پيامبر اكرم(ص) و
خليفه اول و دوم و همچنين مدتى از اوايل خلافت خود، نمازهاى چهار ركعتى را در منى تمام
مى‏خواند. نقل بخارى و مسلم چنين است كه عبداللَّه بن‏عمر مى‏گويد: رسول‏اللَّه(ص) در منى
براى ما [به جماعت‏] نماز را دو ركعتى مى‏خواند. ابوبكر و عمر و عثمان در اوايل خلافت خود
نيز چنين بودند. تا اينكه عثمان چهار ركعتى خواند.[1]

اين مطلب از قول چندين نفر ديگر از صحابه پيامبر اكرم(ص) كه تا آن زمان بوده‏اند نيز
نقل شده است.[2] چنين حركتى اعتراض صحابه را برانگيخت.[3] از جمله گفتگويى در اين
باره بين عثمان و عبدالرحمن بن‏عوف كه در به خلافت رسيدن عثمان نقش تعيين كننده‏اى
داشته نقل شده است. در اين گفتگو وقتى عبدالرحمن استدلالهاى عثمان را رد مى‏كند، نهايتاً
تنها سخنى كه مى‏شنود اين است كه «هذا رأى رأيته؛ اين نظرى است كه من ابداع كرده‏ام».[4]

علامه امينى در الغدير موارد فراوانى از آراى فقهى خليفه سوم را بر اساس منابع اهل


(1). الغدير، ج 8، ص 145.

(2). همان.

(3). طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج‏3، ص‏322 و ... .

(4). همان.


|184|

سنت به نقد و بررسى گذاشته است.[1] اعتراضها و اختلافهايى كه اين گونه رفتارها در جامعه
ايجاد مى‏كرده دامنه‏دار و عميق بوده است. در جامعه‏اى كه بنا دارد وحدت و انسجام خود را بر
اساس ارزشها و خواسته‏هاى دينى بنا كند وقتى احكام دينى اين چنين بدون مبناى پذيرفته
شده و قابل‏دفاع دستخوش تغيير و تحول گردد، همين انسجام و وحدت است كه مورد تهديد
قرارمى‏گيرد.


2. تبعيضها و فسادهاى مالى

يكى ديگر از اقدامات اختلاف‏برانگيز در زمان خليفه سوم تبعيضهايى است كه به نفع افراد
يا گروه خاصى صورت مى‏گرفته است. گفته‏اند نخستين تزلزلى كه در حكومت عثمان واقع شد
از آنجا بود كه برخى اموال زكات وقتى براى عثمان آورده شد آن را به يكى از فرزندان حكم
بن‏ابى‏العاص بخشيد. وقتى عبدالرحمن بن‏عوف اين واقعه را شنيد آن مال را گرفت و بين
مردم تقسيم كرد.[2] از امام على(ع) در خطبه معروف به شقشقيه نيز بيانى كوتاه و گويا در
وصف تبعيض‏ها و دست‏اندازى‏ها به بيت المال در اين دوره نقل شده است.[3] ابن ابى‏الحديد
در شرح همين بيان، چندين مورد از اين تبعيضها را شمارش مى‏كند و مى‏گويد:

«در اين دوران بنى‏اميه بر مردم مسلط شدند. خليفه ايشان را بر ولايات گمارد و زمينها را بين
آنها تقسيم كرد. وقتى ارمنستان فتح شد خمس اموال به دست آمده را تماماً به مروان
بخشيد. همين جا بود كه برخى با اعتراض به او سيره شيخين را به رخ او كشيدند. عبداللَّه
بن‏خالد بن‏اسيد از او صله خواست و چهار صد هزار درهم دريافت كرد. حكم بن‏ابى‏العاص كه
تبعيدى رسول‏اللَّه(ص) بود و ابوبكر و عمر هم او را به مدينه راه نداده بودند توسط عثمان
برگردانده شد و صد هزار درهم در اختيار او قرار گرفت. مكانى در بازار مدينه كه پيامبر
اكرم(ص) براى همه مسلمانها گذاشته بود در اختيار عثمان بن‏حرث بن‏حكم برادر مروان
بن‏حكم گذاشته شد. فدك را كه حضرت فاطمه(س) به عنوان ملك يا ميراث خود پس از پيامبر
اكرم(ص) مطالبه كرده بود در اختيار مروان گذاشت. مراتع اطراف مدينه را اختصاصى خود و
بنى‏اميه قرار داد و ديگران را از آن منع كرد و ...».[4]

(1). الغدير، ج‏8، صص‏143 - 331. همچنين بنگريد: رسول جعفريان، تاريخ خلفا، صص‏145 - 147.

(2). ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، بيروت، دارالفكر، ج‏1، ص‏194 و نيز طبرى، ج‏3، ص‏399.

(3). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، ص‏49.

(4). ابن‏ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏96، در شرح خطبه 3 و نيز بنگريد: الغدير، ج‏8، صص‏321 به بعد و رسول
جعفريان، تاريخ خلفا، صص‏150 به بعد.


|185|
3. كارگزاران ناشايست

سخن ابن‏ابى‏الحديد مبنى بر تسلط خاندان بنى‏اميه در زمان عثمان گذشت. يكى از
پژوهشگران تاريخ اسلام در اين باره مى‏نويسد: «مشكل تنها استفاده از اين افراد نبود، بلكه
كسانى از اين خاندان بر سر كار گماشته مى‏شدند كه مشكلات على‏حده داشتند».
[1]

وى آنگاه نمونه‏هايى از كارگزاران ناشايست و بلكه بدنام را با استناد به منابع تاريخى به
دست مى‏دهد. حكم بن‏ابى‏العاص تبعيدى پيش گفته كه براى جمع صدقات قبيله خزاعه به
كار گماشته شد. حارث بن‏حكم كه بر بازار مدينه حاكميت يافت. وليد بن‏عقبة بن‏ابى‏معيط كه
به نقل بسيارى از اسباب النزول، طبق آيه (... ان جائكم فاسق بنبأ ...[2]) فاسق ناميده شده
بود به حكومت كوفه رسيد. جانشين او كه به دليل اعتراض مردم از كار بر كنار شد يعنى سعيد
بن‏عاص نيز وضع چندان بهترى نداشت. عبداللَّه بن‏عامر پسردايى خليفه كه جوانى ناپخته و
كارناآزموده بود ولايت بصره يافت و ...[3].

در كنار نقل همه يا غالب آنچه از اقدامات خليفه سوم گزارش شده و نمونه‏هايى از آن در
اينجا آمد، اعتراضها، اختلافها و دو دستگى‏هاى مردم نقل شده است. در اين اختلافات
همچنان كه صحابه و مردم مدينه درگير هستند، نقاط مهم قلمرو اسلامى نيز به نحوى درگير
است. مصريان، كوفيان، بصريان و بلكه شاميها در اين ماجراها به نحوى دخالت دارند.[4]

قتل عثمان نيز عامل مستقلى در پراكندگى و تشتت آرا و موضع‏گيرى‏ها شد. بر پا كنندگان
دو جنگ جمل و صفين خود را خون‏خواهان عثمان معرفى مى‏كردند. جدلها، نزاعها و
جنگهاى كوچك و بزرگ پس از اين قتل تا سالها بر سر اصل قتل، قاتلان، طرفداران آنها و


(1). رسول جعفريان، تاريخ خلفا، ص‏147.

(2). حجرات(49)، آيه 6.

(3). جعفريان، همان، صص‏148 - 150.

(4). عثمان برخى از ناراضيان حكومت خود را به شام كه عمدتاً به واسطه حضور قوى معاويه نقطه امنى براى او مى‏نمود تبعيد مى‏كرد
ولى اينان در آنجا نيز براى او و معاويه مشكل‏آفرين بودند، همان، صص‏163 - 165.


|186|

صاحبان خون او ادامه داشت.[1]


دوم - ناراضيان سرشناس از حكومت علوى(ع)

دومين عامل عمده از ميان عوامل داخلى ناپايدارى حكومت علوى(ع) را مى‏توان وجود
ناراضيان سرشناس از حكومت دانست. ناراضيانى كه هر يك به نحوى مى‏توانستند عده‏اى را
به دنبال خود بكشانند. برخى از اينان عملاً در مقابل حكومت دست به شورش زدند و مقابل
حضرت ايستادند كه در ضمن عوامل خارجى ناپايدارى قابل بررسى هستند. اما برخى ديگر با
وجود آنكه به هر دليلى عملاً علم جنگ عليه حكومت به پا نداشتند ولى نارضايتى خود را هم
به عناوين مختلف نشان مى‏دادند و به سهم خود نقشى در ناپايدارى حكومت ايفا مى‏كردند.
كارهايى از قبيل شركت نكردن در بسيج و فراخوانى حضرت در مقابل دشمنان، كوتاهى يا
تأخير در بيعت با ايشان، فتنه يا شبهه خواندن برخى از حوادثى كه انتظار مى‏رفت به نفع آن
حضرت در آن وارد شوند. عبداللَّه بن‏عمر، سعد بن‏ابى‏وقاص، حسان بن‏ثابت، زيد بن‏ثابت و
ابوسعيد خدرى كه هر يك به نحوى مشهور بودند از جمله اين افراد هستند. در اينجا به ترتيب
ذيل قالبهايى از نارضايتى اين افراد را مى‏آوريم:


1. تأخير و سستى در بيعت

به اتفاق همه متون تاريخى، پس از قتل عثمان اين مردم بودند كه سراغ حضرت على(ع)
رفتند و از او خواستند كه بيعت را به عنوان خليفه چهارم بپذيرد و حضرت ابتدا خلافت را رد
كردند[2] و بلكه بنا به برخى از نقلها به افراد ديگرى ارجاع دادند.[3] با وجود اين برخى از افراد
سرشناس كه غالباً از اطرافيان و بهره‏مندان از سفره بخششهاى عثمان بودند در بيعت با امام
على(ع) تأخير و سستى كردند. برخى هم هرگز بيعت نكردند.[4] حسان بن‏ثابت، كعب
بن‏مالك، مسلمة بن‏مخلد و محمد بن‏مسلمه از انصار و عبداللَّه بن‏عمر، زيد بن‏ثابت و اسامة


(1). بنگريد: ابن‏ابى‏الحديد، ج‏2، ص‏290.

(2). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏450 به بعد و نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 92، ص‏136.

(3). همان، ص‏456 و ابن‏جوزى، تذكرة الخواص، ص‏57 و ابن‏ابى‏الحديد، ج‏1، ص‏119 (شرح خطبه 22).

(4). همان، ص‏452.


|187|

بن‏زيد از غير انصار كسانى هستند كه در زمره مخالفان با بيعت امام على(ع) به شمار
رفته‏اند.[1] طبرى چنين نقل مى‏كند كه مردم با امام على(ع) در مدينه بيعت كردند مگر هفت
نفر: سعد بن‏ابى‏وقاص، عبداللَّه بن‏عمر، صهيب، زيد بن‏ثابت، محمد بن‏مسلمه، سلمة بن‏وقش
و اسامة بن‏زيد.[2] البته، حداقل برخى از اينها بعداً هر چند با تأخير و سستى بيعت كردند.[3]


2. سرپيچى از شركت در جنگ با شورشيان

يكى ديگر از قالبهاى نارضايتى و ناهماهنگى اين افراد عدم شركت در فراخوان برخى از
جنگهايى است كه حضرت براى سركوب شورشيان عهدشكن داشته‏اند. شيخ مفيد(ره) به نقل
عده‏اى از مورخان مى‏نويسد: وقتى امام على(ع) براى نبرد جمل راهى بصره مى‏شدند شنيدند
كه سعد بن‏ابى‏وقاص، ابن‏مسلمه،[4] اسامة بن‏زيد و عبداللَّه بن‏عمر از همراهى خوددارى
مى‏كنند. از اين‏رو پى آنها فرستادند و وقتى حاضر شدند فرمودند: به من خبر رسيده كه شما در
كار سستى مى‏كنيد كه آن را خوش ندارم. در عين حال و با وجودى كه با من بيعت كرده‏ايد
شما را به همراهى خود مجبور نمى‏كنم. وقتى حضرت را تصديق كردند، فرمود: پس دليل
خوددارى شما از همراهى من چيست؟ سعد گفت: من از اين مى‏ترسم كه در اين نبرد مؤمنى
به دست من كشته شود. اگر به من شمشيرى مى‏دهيد كه مؤمن را از كافر باز شناسد، با شما
همراه مى‏شوم. اسامة بن‏زيد نيز چنين عذر آورد كه شما گرامى‏ترين مردم نزد من هستيد ولى
من با خدا عهد كرده‏ام كه با اهل لا اله الا اللَّه نجنگم. عبداللَّه بن‏عمر نيز گفت: من از اين
جنگ سر در نمى‏آورم، از شما مى‏خواهم مرا بر چيزى كه نمى‏دانم نخوانيد. حضرت در پاسخ
همه آنها فرمودند: هر فريفته‏اى سرزنش نمى‏شود. آيا شما بر بيعت من نيستيد؟ گفتند: آرى.
فرمود: برويد! خداوند مرا از شما بى‏نياز خواهد كرد.[5]

شيخ مفيد(ره) پس از اين نقل برخى انگيزه‏هاى واقعى اين افراد را با استناد به دلايلى


(1). جعفريان، تاريخ خلفا، ص‏230.

(2). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏454؛ الارشاد، ص‏130 و تذكرة الخواص، ص‏58.

(3). ابن‏سعد، طبقات، ج‏3، ص‏31.

(4). ظاهراً محمد بن‏سلمه.

(5). الجمل، صص‏45 و 46 و نيز بنگريد: تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏466.


|188|

بيان مى‏كند. از جمله اميد سعد بن‏ابى‏وقاص به خلافت خويش را توضيح مى‏دهد. سعد در
نقلى ديگر از بيان عذرى كه در اينجا آورديم چنين گفته است:

«من گمان نمى‏كنم با موقعيت و شرايطى كه دارم كس ديگرى از من به خلافت سزاوارتر باشد. از
وقتى جهاد كردن مى‏دانسته‏ام، [در راه اسلام‏] جهاد كرده‏ام. اگر كسى از من سزاوارتر بود من
خود را سرزنش نمى‏كردم. به نبرد نمى‏پردازم مگر به من شمشيرى دهيد كه دو چشم و دو لب
و يك زبان داشته باشد و بگويد اين مؤمن است و اين كافر[1]

3. اعتراض به تقسيم اموال عمومى

يك مشكل اساسى براى بسيارى از مخالفان و ناراضيان حكومت علوى(ع) روش آن
حضرت در تقسيم اموال عمومى بود. در همان نخستين روزهاى خلافت، صداى برخى از
افراد از نحوه تقسيم اموال بلند شد. امام على(ع) كه مى‏دانست بسيارى روش او را بر نخواهند
تابيد ضمن سخنانى كه به نقل ابن‏ابى‏الحديد روز دوم بيعت با ايشان ايراد شد فرمود:

«... فانتم عباد اللَّه و المال مال اللَّه يقسم بينكم بالسوية لافضل فيه لاحد على احد و للمتقين
عند اللَّه غداً احسن الجزاء و افضل الثواب لم يجعل اللَّه الدنيا للمتقين اجراً و لا ثواباً ... فان
عندنا مالاً نقسمه فيكم و لا يتخلفن احد منكم عربى و لا عجمى ...
[2]»؛
شما بندگان خدا هستيد و مال، مال خداست. به طور مساوى بين شما تقسيم مى‏شود. هيچ
برترى براى كسى بر ديگرى نيست. و براى پرهيزگاران فردا روز قيامت بهترين پاداش و
برترين ثواب فراهم است. خداوند دنيا را براى پرهيزگاران پاداش و ثواب قرار نداده است ...
نزد ما اموالى است كه بين شما تقسيم مى‏كنيم و عرب و عجم از آن سهم مى‏برند ...»

ابن‏ابى‏الحديد به نقل از استادش مى‏گويد: اين اولين سخنى بود كه مخالفان را ناخوش
آمد و كينه در دل آنها كاشت.[3] آنگاه اين افراد را كسانى معرفى مى‏كند كه به نشانه
اعتراض‏به روش حضرت در تقسيم اموال آن را نپذيرفتند: طلحه، زبير، عبداللَّه بن‏عمر،
سعيدبن‏عاص، مروان بن‏حكم و مردانى از قريش و غير آن. سپس جلسه گفتگوى


(1). ابن‏سعد، طبقات، ج‏3، ص‏143.

(2). ابن‏ابى‏احديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏2، ص‏272، شرح خطبه 92.

(3). همان.


|189|

اعتراض‏آميز آنها را با حضرت در فرداى آن روز نقل مى‏كند.[1] در نقلى ديگر، اعتراض
طلحه‏و زبير به شيوه تقسيم اموال آمده است. آنان مى‏گفتند تساوى در تقسيم اموال
مخالف‏با روش خليفه دوم است. حضرت در پاسخ مى‏فرمود: اين روش پيامبر اكرم(ص) و
برآمده از قرآن است.[2]


سوم - خصوصيات كوفه مركز خلافت

غالباً عامل عمده ناپايدارى و به سامان نرسيدن حكومت علوى(ع) خصوصيات مردمان
كوفه دانسته مى‏شود. اين معنا بيش از هر چيز از شكوه‏ها و سرزنشهاى خود حضرت از اين
مردم كه انتظار مى‏رفت از ابتدا تا انتها بازوى تواناى ايشان در از ميان برداشتن موانع عمده
استقرار حكومت باشند آشكار است. البته نه همه كوفيان مذموم بوده‏اند و نه در همه مقاطع
تاريخى برخورد يكسانى داشته‏اند.[3] در ابتداى همين نوشته اشاره شد كه در اوايل خلافت
امام على(ع) بيشترين اميد براى يارى امام(ع) در بين مراكز مهم اسلامى آن زمان از همين
كوفه مى‏رفت. چنان كه يارى آنها در جنگ جمل و بلكه در صفين تا قبل از قضيه حكميت
كارساز و بلكه سرنوشت‏ساز بود. تفرقه و تشتت بعد از حكميت بود كه به اوج خود رسيد.
طبرى به نقل يكى از حاضران مى‏گويد: كوفيان همراه امام على(ع) با همبستگى و برادرى به
صفين رفتند و با دشمنى، تفرقه و كينه همديگر بازگشتند.[4]

همكارى و هميارى غالب كوفيان يا لااقل اميد به آن در ابتدا چنان بود كه به نقل برخى از
متون تاريخى تمجيد و تشويق امام على(ع) را برانگيخت. در اين مقطع حضرت كوفيان را با
صفاتى همچون «گرامى‏ترين مسلمانان، راه يافته‏ترين به راه مستقيم، عادل‏ترين در رفتار،
صاحب برترين سهم در اسلام و بهترين دوستان پيامبر اكرم(ص) و اهل‏بيت(ع)» ستوده است[5].
اين در حالى است كه در همين مقطع صحابى نسبتاً با نفوذى مانند ابوموسى اشعرى


(1). همان، و ص‏273.

(2). بحارالانوار، ج‏30، - ص‏32.

(3). بنگريد: رسول جعفريان، تاريخ خلفا، صص‏343 - 348.

(4). تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏45.

(5). ارشاد، ص‏133 و نيز بنگريد: شرح ابن‏ابى‏الحديد، ج‏1، ص‏211، جمل، ص‏132 و تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏493.


|190|

در كوفه، با ايجاد شك و شبهه در مردم آنها را از همراهى امام(ع) بازمى‏داشت. وى مى‏گفت: «امام على
شما را به نبرد در برابر مادرتان عايشه و طلحه و زبير دو يار رسول خدا(ص) و كسانى از مسلمين
كه همراه آنها هستند مى‏خواند. من به اين فتنه‏ها آگاهترم. وقتى رو آورد تيره و تار است وقتى
پشت كند نقاب از چهره برمى‏گيرد. اين فتنه مانند درد شكم در تن فرو مى‏رود و همه جا را با
شاخه‏هاى خود در بر مى‏گيرد. از اين‏رو نمى‏دانيم چه خواهد شد. شمشيرها را غلاف كنيد و نيزه‏ها
را كنار گذاريد ...».
[1]

البته اين تبليغات در اين مقطع چندان كارساز نبود و نهايتاً سپاهى نسبتاً عظيم از كوفه
همراه امام(ع) در جنگ جمل فراهم آمد[2].

اما كوفه تا آخر يك‏رنگ و يك‏زبان همراه و همگام امام على(ع) به عنوان رهبر حكومت
اسلامى باقى نماند. ضربه عمده در قضيه حكميت بر وحدت و همدلى اين مردم با امام(ع)
وارد آمد. خوارج به طور مشخص و سازمان‏يافته از همين جا به وجود آمدند؛ هر چند
ريشه‏هاى فكرى و فرهنگى و بروزهاى پراكنده‏اى قبلاً وجود داشته است. غير از ايجاد چند
دستگى و تفرقه كه در اثر حكميت در سپاه امام(ع) به وجود آمد، روند اجراى آن كه چند ماه به
طول انجاميد هم باعث خستگى و دودلى اين سپاه كه با انگيزه‏هايى نه چندان قوى دور هم
جمع شده بودند گرديد. همچنان كه نبرد با خوارج در نهروان كه از پى‏آمدهاى همين قضيه بود
هم گرچه به پيروزى قاطع و سريع امام على(ع) انجاميد ولى آثار منفى روانى و عاطفى خود را
در مردم كوفه باقى گذاشت.

اين ماجراها براى آشنايان به تاريخ اسلام و بلكه اجمالى از آن براى غالب خوانندگان
معروف است. همچنان كه اثرگذارى آن در ناپايدارى حكومت علوى(ع) كه مركز آن كوفه بوده
روشن است. البته معروف بودن و روشن بودن اين تأثير كه ما را از تطويل سخن بازمى‏دارد
چيزى از اهميت فراوان آن نمى‏كاهد. در اينجا به يك نمونه از سخنان حضرت در ملامت اين
مردم كه نشانى است از سستى و ناتوانى آنها در يارى حكومت مشروع خود بسنده مى‏كنيم.


(1). جمل، ص‏134 و نيز بنگريد: تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏497.

(2). جمل، ص‏136 به بعد و تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏500.


|191|

اين مردم همان‏هايى هستند كه قبلاً تمجيد و اميد يارى آن حضرت را برانگيخته‏اند. اما
گذشت روزگار و كوران حوادث آنها را، البته با زمينه‏هاى فكرى، فرهنگى، اجتماعى و سياسى
خاص، از اين رو به آن رو كرده است:

خواستم تا براى جهاد بيرون شويد در خانه خزيديد، سخن حق را به گوش شما خواندم
نشنيديد. آشكارا و نهانتان خواندم پاسخ نگفتيد. اندرزتان دادم نپذيرفتيد. آيا حاضرانى
هستيد دور؟ به گفتار چون اربابان، به كردار چون مزدور؟ سخن حكمت بر شما مى‏خوانم از آن
مى‏رميد؟ چنان كه بايد اندرزتان مى‏دهم مى‏پراكنيد؟ به جهاد مردم ستمكارتان
برمى‏انگيزانم سخن به پايان نرسيده چون مردم سبا اين سو و آن سو مى‏رويد. به انجمنهاى
خويش بازمى‏گرديد و خود را فريب‏خورده موعظت وا مى‏نماييد. بامدادان شما را راست
مى‏كنم، شامگاهان چون كمان خميده پشت، سويم باز مى‏آييد. شما را اندرز دادن سنگ خارا
به ناخن سودن است و آهن موريانه خورده را با صيقل زدودن[2]

چهارم - نداشتن كارگزاران شايسته

يكى ديگر از پايه‏هاى هر حكومت مقتدر داشتن كارگزاران شايسته است. با نگاه به تاريخ
اسلام مى‏بينيم كه شرايط از اين جهت در حكومت علوى(ع) چندان فراهم نبوده است.
سستى در انجام وظايف، عدم كارآيى و تجربه لازم، نداشتن فرمانبرى لازم از حضرت، افتادن
در دام نيرنگ دشمنى با تطميع و تهديد، از جمله مشكلات عمده‏اى است كه حكومت
علوى(ع) از جهت كارگزاران با آن روبه‏روست. هم از وقايع تاريخى و هم از نامه‏ها و


(1). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، ص‏141: خطبه 97. پژوهشگران سخت‏كوش «تمام نهج‏البلاغه مشهد و قم مؤسسة الامام
صاحب الزمان(عج) 1418، ص‏491 - 524» تلاش كرده‏اند تحت عنوان خطبه 61 مجموعه‏اى گرانبها از منابع متعدد فراهم
آورند كه متن نقل شده قسمتى از آن است. به نقل برخى از آن منابع (همان، صص‏491 و 524) اين خطبه در واپسين روزهاى
حيات آن حضرت ايراد شده است.

(2). نهج‏البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، ص‏89.


|192|

خطابه‏هايى كه حضرت با كارگزاران خود دارد اين مشكلات خود را نشان مى‏دهد. علاوه بر
اين تعداد انگشت‏شمارى از ياران باوفا و مخلص مانند عمار و مالك نيز يا در صحنه نبرد با
دشمن يا در راه انجام وظيفه يا به دلايل ديگر از دست رفتند.

ابن‏عباس را در مجموع مى‏توان يكى از كارگزاران نسبتاً شايسته و بلكه از نزديكان امام
على(ع) در حكومت به شمار آورد. اما برابر برخى از نقلها نامه‏اى عتاب‏آور كه در نهج‏البلاغه
هم آمده خطاب به اوست. در اين نامه آمده است:

«من تو را در امانت شريك خود داشتم و از هر كس به خويش نزديكتر پنداشتم و هيچ يك از
خاندانم براى يارى و مددكارى‏ام چون تو مورد اعتماد نبود و امانتدار من نمى‏نمود. پس چون
ديدى روزگار پسرعمويت را بيازرد و دشمن بر او دست برد و امانت مسلمانان تباه گرديد و اين
امت بى‏تدبير و بى‏پناه، با پسرعمويت نردِ مخالفت باختى و با آنان كه از او به يك سو شدند به
راه جدايى تاختى و با كسانى كه دست از يارى‏اش برداشتند دمساز گشتى و با خيانتكاران
هم‏آواز. پس نه پسرعمويت را يار بودى و نه امانت را كارساز. گويى كوششت براى خدا نبود يا
حكم پروردگار تو را روشن نمى‏نمود و يا مى‏خواستى با اين امت در دنياشان حيله‏بازى و در
بهره‏گيرى از غنيمت آنان دستخوش فريبشان سازى. چون مجال بيشتر در خيانت به امت به
دستت افتاد شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى كه براى بيوه‏زنان و
يتيمان نهاده بودند بربودى. چنانكه گرگ تيزتك برآيد و بز زخم‏خورده و از كار افتاده را
بربايد. پس با خاطرى آسوده آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن
بزهكار نپنداشتى ...».[1]

ابن ابى‏الحديد مى‏گويد در اينكه مخاطب اين نامه چه كسى است اختلاف است. ولى از
عبارتهاى به كار رفته در آن روشن است كه وى از نزديكان و معتمدان حضرت بوده است. وى
احتمال وضع و جعل در اين نقل را هم از اين‏رو كه همه آن را نقل كرده‏اند و در بيشتر متون
تاريخى آمده رد مى‏كند. از اين‏رو نهايتاً با توجه به شأن و منزلت ابن‏عباس، مى‏گويد من در
اين مسأله توقف مى‏كنم[2] [و در آن اظهار نظرى نمى‏كنم‏].

اين نامه كه به نظر ابن ابى‏الحديد از سند قابل اعتمادى هم برخوردار است هم نشان از
آن است كه در آن زمان تا چه اندازه ياران و كارگزاران حضرت گرفتار خيانت و جدايى از ايشان


(1). همان، ص‏313.

(2). شرح نهج‏البلاغه، ج‏4، صص‏88 - 89 و نيز بنگريد: تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏108.


|193|

شده‏اند و هم نشان از اينكه وخامت اوضاع تا بدانجا بوده كه ابن‏عباس يا كس ديگرى هم
منزلت با او در بين كارگزاران به ناشايستگى مى‏گراييده‏اند. مأيوس‏كننده‏تر جوابهايى است كه
از ابن‏عباس در پاسخ نامه‏هاى حضرت نقل شده است. وى در يك پاسخ خود را نسبت به
بيت المال به صورتى كه تصرف كرده محق مى‏داند و بلكه بيشتر از آن را هم حق خود مى‏داند
و در پاسخى ديگر با تعريفى، تصرف در بيت المال را از ريختن خون مسلمان شايسته‏تر
مى‏داند.[1] البته ممكن است از جهت فردى و شخصى ابن‏عباس را با توجه به سابقه و
لاحقه‏اى كه دارد هرچند با توبه و بازگشت و يا قابل اغماض بودن چنين رفتارهايى به صورت
استثنايى در مورد انسانهاى شايسته، تبرئه كنيم. اما غرض انعكاس جوّ و فضايى است كه در
حكومت علوى(ع) از جهت شايستگى و همراهى كارگزاران وجود داشته است.

وضعيت برخى ديگر از كارگزاران نيز به طور خاص از نامه‏هايى كه حضرت به آنها
نوشته‏اند روشن مى‏شود. از جمله منذر بن‏جارود عبدى،[2] اشعث بن‏قيس،[3] مصقلة
بن‏هبيرة،[4] كميل بن‏زياد نخعى.[5] همچنين در برخى از خطابه‏هاى آن حضرت براى مردم
كوفه چنين نقل شده است:

من عده‏اى از شما را بر كارها گماردم پس خيانت كردند و نيرنگ زدند. برخى از آنها اموال
عمومى مسلمانان را كه من آنها را بر آن ايمن پنداشته بودم گردآوردند و نزد معاويه بردند
وبرخى ديگر از روى بى‏اعتنايى به قرآن و سرپيچى از امر خداى سبحان، اموال را به خانه
خودبردند ...».

(1). همان، ص‏88.

(2). نهج‏البلاغه، ص‏461، نامه 71.

(3). همان، ص‏366، نامه 5.

(4). همان، ص‏415، نامه 43 (البته در اين نامه رفتار ناشايست به طور قطعى نسبت داده نمى‏شود بلكه به صورت خبرى كه
رسيده است).

(5). همان، ص‏450، نامه 61. در اين نامه ناتوانى يا سستى در انجام وظيفه مورد سرزنش است نه خيانت يا عدم
موالات‏باامام(ع).

(6). ارشاد، ص‏148.


|194|

ب - عوامل خارجى

مراد از عوامل خارجى چنانچه قبلاً هم اشاره شد خارج از قلمرو اسلامى يا نامسلمانها
نيست. مراد كسانى است كه عملاً با حكومت به جنگ و مبارزه پرداختند. غير از درگيريهاى
كوچك و بزرگى كه در اطراف و اكناف قلمرو حكومت علوى(ع) توسط دشمنان آن حضرت به
وقوع مى‏پيوست، دوران كوتاه اين حكومت با سه نبرد تمام عيار كه حضرت شخصاً در آن
حضور داشتند همراه است. نبردهاى جمل، صفين و نهروان. در برخى نقلها، حضرت از
دشمنان خود در اين نبردها با عنوان ناكثين، قاسطين و مارقين ياد كرده است.[1] نبرد جمل
در مقابل ناكثين، با همه دشواريهايى كه داشت با پيروزى قاطع امام على(ع) پايان يافت. در
نبرد نهروان نيز پيروزى قاطع از امام(ع) بود اما پى‏آمدهاى آن تزلزل جدى در تار و پود
حكومت و نهايتاً سبب‏ساز شهادت آن حضرت بود. جنگ صفين هم كه با ضرب نيرنگ،
تهديد و تطميع معاويه و عمرو عاص نهايتاً به نفع آنها پيش رفت، در واقع با انعقاد پيمان
صلح معاويه با امام حسن(ع) جانشين‏امام على(ع)، در مدت كوتاهى پس از شهادت آن
حضرت، به حكومت علوى(ع) پايان‏داد.

بنابراين نقش و تأثير عوامل خارجى از قبيل آنچه ذكر شد در ناپايدارى حكومت علوى(ع)
غير قابل انكار است و نياز به بحث و بررسى بيشترى در اين مختصر ندارد.


ج محافظت از ارزشها و اصول

به نظر مى‏رسد خصوصيت و امتياز بارز حكومت علوى(ع) كه عملاً در شرايط زمانى و
مكانى، دوران آن به ناپايدارى بلكه زوال اين حكومت انجاميد تحفظ و پافشارى امام به
عنوان رهبر اين حكومت بر روى دسته‏اى از اصول ارزشى است. درست است كه عوامل
خارجى و داخلى ياد شده نقش عمده‏اى در ناپايدارى اين حكومت داشته‏اند، اما عامل كليدى و
بلكه عامل تيزكننده و شتاب‏دهنده به ساير عوامل همين عامل است. قبل و بعد از حكومت


(1). نهج‏البلاغه خطبه 3 (معروف به شقشقيه): « فلما نهضت بالامر نَكَثتْ طائفة و مرقت اخرى و قَسَط آخرون». به نقل از
پيامبر اكرم(ص) نيز نبرد با اين سه گروه ياد شده است، ميثم بن‏على بن‏ميثم البحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏265. و نيز
بنگريد: ابن شهرآشوب، المناقب، ج‏3، ص‏167 و ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏96، (شرح خطبه شقشقيه).


|195|

علوى با همين مردم و همين شرايط قلمرو اسلامى شاهد حكومتهاى مقتدرى همچون
حكومت خليفه دوم و حكومت معاويه بوده است كه بيشترين كشورگشايى‏ها را در تاريخ اسلام
رقم زده است. اگر اصل براى امام على(ع) حكومت كردن بود قطعاً مى‏توانست با همان
وسايل و شيوه‏هايى كه معاويه در همان شرايط حكومت مقتدر خود را سامان داد بر كرسى
خلافت اسلامى سالها تكيه زند.

در اينجا مبحث مهم محافظت از اصول و ارزشها يا حفظ حكومت مطرح است. روشن
است كه حكومت اسلامى با حفظ قدرت خود مى‏تواند بسيارى از ارزشهاى اسلامى را زنده كند
و به حفظ و گسترش آنها بپردازد. اما برخى از اصول ارزشى غير قابل اغماض از ديدگاه اسلام،
در شرايطى اصل حكومت و نظام اسلامى را به چالش مى‏گيرد. در كوران حوادث و جريانهاى
روزگار، گاه مى‏شود كه اگر حكومت اسلامى بخواهد برخى از اين ارزشها را حفظ كند بايد تن
به نابودى يا تزلزل خود بدهد. پرسش اساسى اين است كه در اين چالش وظيفه
حكومت‏داران چيست؟ آنچه در روزگار ما به عنوان «مصلحت نظام» گاه گفته مى‏شود كه بر
همه امور مقدم است، با سيره علوى(ع) برآمده از متون تاريخى و روايى موجود تا چه اندازه
منطبق است؟ البته «مصلحت نظام» در اينجا به معناى مصلحت حفظ حكومت براى خود
گرفته مى‏شود و منظور از «خود» كسانى است كه داعيه و وظيفه حفظ اصول ارزشى از ديدگاه
اسلام را دارند. و بر اساس همين وظيفه‏مندى است كه به تشكيل و تثبيت حكومت اسلامى
اقدام مى‏كنند. بررسى عوامل ناپايدارى حكومت علوى(ع) در بخش عوامل ارزشى مى‏تواند
پاسخگوى اين پرسشهاباشد.

براى سامان دادن به پاسخ پرسشهاى فوق لازم است به دو نكته توجه شود. اول اينكه
اين اصول كدامند؟ و دوم اينكه در چالش بين آنها و پايدارى حكومت كدام يك مقدم است؟
در حد تتبع و تأمل نگارنده و حوصله نوشتارى مختصر، به ترتيب زير به بررسى مهمترين
آنهامى‏پردازيم.


1. اجراى قاطع عدالت

عدالت على(ع) زبانزد دوست و دشمن است. بررسى معناى عدالت و جوانب مختلف آن در
عدالت علوى(ع) در اين مختصر نمى‏گنجد. آنچه در اينجا مورد نظر است شيوه اجراى عدالت


|196|

است به دست آن حضرت. به طور خاص نيز معناى عدالت اقتصادى و در بعد تقسيم اموال
عمومى منظور است. امام على(ع) معتقد بود اين اموال بايد به طور مساوى بين همه
مسلمانان حاضر تقسيم گردد. تقسيم اموال عمومى به طور مساوى در شرايط زمانى و مكانى
حكومت علوى(ع) كار آسانى نبود. دشوارى عمده آن بود كه اولاً بيش از بيست سال اين
اموال با ترتيب و ترجيح خاصى تقسيم مى‏شد. ثانياً كسانى با نفوذ اجتماعى قابل توجه معتقد
بودند كه اوصافى مانند عرب بودن، سابقه و قدمت مسلمانى و بلكه حسب و نسب خانوادگى
براى آنها موجب امتيازاتى مى‏شود كه بر اساس آن بايد سهم بيشترى از بيت المال داشته
باشند. اين باور، به ويژه در چند سال آخر خلافت عثمان بيش از پيش و با شكلى افراطى‏تر و
دايره‏اى تنگ‏تر از تبعيض خانوادگى، تثبيت شده بود.[1]

قبلاً خطبه‏اى كه امام(ع) روز دوم از بيعت مردم با ايشان به عنوان خليفه چهارم ايراد
كردند نقل شد. اين خطبه نشان مى‏دهد كه حضرت با آگاهى كامل از نفوذ و رسوخ فرهنگ
تبعيض در تقسيم اموال عمومى و پى‏آمدهايى كه مبارزه با آن مى‏تواند براى حكومت داشته
باشد، با آن مخالفت كردند.

روز بعد از ايراد اين خطبه، وقتى مردم براى گرفتن اموال آمدند، به عبيداللَّه بن‏ابى‏رافع
كاتب فرمودند: از مهاجران شروع كن و به هر كس كه حاضر است سه دينار بده. سپس انصار
را هم به همين شكل و نيز هر كسى از مردم كه حاضر است قرمز و سياه. مى‏گويند سهل
بن‏حنيف عرض كرد: اين بنده ديروز من است كه امروز او را آزاد كرده‏ام، حضرت فرمود: به
اوهمان مقدار مى‏دهيم كه به تو و به هر يك سه دينار دادند و كسى را بر كس ديگر
برترى‏ندادند.[2]

برابر نقل ديگرى در خطبه‏اى كه پس از بيعت با ايشان ايراد شده آمده است:

«... آگاه باشيد! هر زمينى كه عثمان در اختيار افرادى قرار داده يا هر مالى را از اموال عمومى كه
بخشيده است، به بيت‏المال مسلمانان برگشت داده مى‏شود. حق هر مدت زمانى هم كه بگذرد
چيزى آن را باطل نمى‏كند. به خدا قسم اگر اين اموال مهر زنان شده باشد يا كنيزان با آن

(1). بنگريد: رسول جعفريان، تاريخ خلفا، صص‏241 - 243.

(2). ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 272.


|197|
خريدارى شده باشند و در شهرها پراكنده شده باشند آن را به حال اول برخواهم گرداند.
بدانيد در عدالت وسعتى است و كسى كه حق را برنتابد و عدالت بر او تنگ آيد، ستم بر او
تنگ‏تر است. همانا بدانيد خداوند متعال اين امت را با دو دارو مداوا مى‏كند: تازيانه و شمشير و
هيچ نرمشى براى كسى در اين دو، نزد امام وجود ندارد ...».[1]

همين روش بود كه عملاً طلحه و زبير را در مقابل امام(ع) قرار داد و نهايتاً جنگ جمل را
بر ايشان تحميل كردند. نكته مهم اين است كه حضرت قطعاً مى‏دانسته‏اند كه اگر تا حدودى
در اجراى عدالت تسامح پيشه كنند و به شكلى همان شيوه سابق را ادامه دهند به تثبيت و
پايدارى حكومت در آن شرايط نابسامان كمك كرده‏اند.[2] ممكن بود به تدريج و با تدبيرهاى
معمول در حكومتها بتوان بعداً تقسيم اموال را به گونه عادلانه سامان داد. اما از سخنان بالا
چنين برمى‏آيد كه حضرت به تأخير و حتى تدريج در اين باره كه متضمن برخى ناعدالتى‏ها
خواهد بود ولى در عوض مصلحت پايدارى و تثبيت حكومت را دارد راضى نبوده‏اند.


2. نفى استبداد و خشونت غير قانونى

يكى ديگر از اصول غير قابل تسامح در سيره حكومتى امام على(ع) تن ندادن به استبداد
و خشونت غير قانونى است. خواهيم ديد كه مراد از قانون در اينجا همان است كه با عنوان
حدود الهى مشخص شده است. حتى در همين جملاتى كه چند سطر قبل، حضرت در آنها
سخن از شمشير و تازيانه براى اجراى عدالت بردند، آن را به عنوان دارويى كه خدا با آن مردم
را مداوا مى‏كند و امام مسلمين نمى‏تواند در اجراى آن مسامحه كند مطرح كردند. در جملاتى
كه در ادامه خواهد آمد مى‏بينيم كه شمشير را براى امام مسلمين آنجا كه خارج از حدود معين
الهى باشد نفى مى‏كنند. همان شمشيرى كه مستبدان تاريخ به وسيله آن مردم را رام و مطيع
خود مى‏سازند و حكومتهاى خود را پايدار و مستقر مى‏كنند.

در فرازى از خطبه‏اى كه در اواخر خلافت ايشان نقل شده و در آن از بى‏وفايى، سستى،


(1). تمام نهج‏البلاغه، ص‏402.

(2). نصيحت مالك كه مى‏توان او را وفادارترين يار حضرت دانست. و پاسخ ايشان به او در همين باره را در شرح ابن
ابى‏الحديد ج‏1، ص‏215 (شرح خطبه 34) بخوانيد. وى در همين جا، نقل مى‏كند كه مهمترين عامل در روى‏گردانى عرب از
امام(ع) مسأله اموال بوده است.


|198|

خيانت و ناهمراهى برخى از ياران خود و مردم كوفه سخن گفته‏اند، چنين آمده است:

مردم! من موعظه‏هايى كه پيامبران با آن امتهاى خود را موعظه مى‏كنند، در ميان شما پراكندم
و آنچه را جانشينان پيامبران به نسل بعدى مى‏رسانند، به شما رساندم و شما را با موعظه‏هاى
قرآن هشدار دادم ولى سودى نبخشيد. و شما را با تازيانه‏اى كه با آن سفيهان را اندرز مى‏دهند
ادب كردم ولى [از راه كج‏] برنگشتيد. شما را با تازيانه‏اى كه با آن حدود پروردگارم را برپا
مى‏دارم مجازات كردم ولى به راه راست نيامديد. همچون شتربانى كه تلاش مى‏كند با آواز
مخصوصى شتران را گِرد آب فراهم آورد شما را خواندم ولى گِرد نيامديد. شما را به خدا قسم
آيا رهبرى غير از من انتظار داريد كه شما را به راه آورد و طريق حق نشان دهد؟ آگاه باشيد، به
خدا سوگند من مى‏دانم چه چيز شما را سامان مى‏دهد و كجى شما را به اذن خدا راست مى‏كند
ولى من اصلاح شما را به قيمت افساد خودم شايسته نمى‏بينم [و به تحقيق مى‏دانم آنچه شما
را به صلاح مى‏آورد همانا شمشير است ولى من كسى نيستم كه صلاح شما را به قيمت فساد
خودم دنبال كنم‏].

پس از اين فراز، تسلط كسى را پيش‏بينى مى‏كنند كه به ضرب شمشير و قهر و غلبه مردم
را مطيع خود مى‏سازد و آنها را به صحنه‏هاى نبرد به نفع خود مى‏كشاند.»[2]

توسل به زور هر چند براى حفظ حكومت حق و مشروعى همچون حكومت امام على(ع)،
در اين جملات ناشايست شمرده شده است. جمله عميق و عبرت‏آموز «و لكنى لا ارى
اصلاحكم بافساد نفسى»
براى بيان همين معناست. اينكه معروف است «قدرت فساد
مى‏آورد»
همين نوع قدرتى است كه بر پايه استبداد و خشونت بنا شود و نمونه آن را در ادامه
همين خطبه پيش‏بينى كرده‏اند. قدرتى كه «احترام بزرگ را نگه نمى‏دارد و به كوچك ترحم
نمى‏كند. دانشمندان را گرامى نمى‏دارد. اموال عمومى را بالسويه تقسيم نمى‏كند. به خشونت و


(1). تمام نهج‏البلاغه، ص‏511.

(2). همان.


|199|

تحقير مردم مى‏پردازد و آنها را براى نبرد در جنگهايى كه مى‏خواهد آماده مى‏سازد و ...».[1]

شيوه حكومت علوى(ع) در مقابل اين شيوه قرار دارد. در اين حكومت همراهى مردم از
طريق «موعظه» طلب مى‏شود نه از طريق شمشير. براى حضرت على(ع) روش موعظه صرفاً
يك شيوه و روشى نيست كه اگر در شرايطى مانند شرايط مردم كوفه كارآيى خود را از دست
بدهد، به خاطر حفظ اصل حكومت، هر وسيله ديگرى هم از جمله زور و خشونت به كار گرفته
شود. حضرت على(ع) حاضر است حكومت حق و مشروع خود را از دست بدهد اما به هر
شيوه‏اى و به طور خاص شمشير و زور خارج از حدود و مجازاتهاى معين الهى، متوسل نشود،
بيان روشهاى حفظ حكومت به طريق غير مشروع و روش مستبدان در فراز فوق و اشاره به
كارساز بودن آن در حفظ حكومت راه بسيارى از توجيهات را مى‏بندد. با اين بيان كسى
نمى‏تواند از تقدم مطلق مصلحت حفظ حكومت اسلامى مشروع بر همه مصالح و ارزشهاى
اسلامى دفاع كند. حضرت با وجودى كه مى‏داند و در اين جملات هم اعلام مى‏كند كه
مى‏تواند حكومت مشروع اسلامى را با روش استبداد و خشونت حفظ كند آن را رد مى‏كند.
بنابراين نمى‏توان گفت اينكه حضرت از چنين روشهايى استفاده نكرده‏اند از آن‏رو بوده است
كه در آن شرايط يا توانايى آن را نداشته‏اند يا شرايط فراهم نبوده است.

از اينجاست كه مى‏فهميم كه چگونه حفظ ارزش نفى استبداد و خشونت غير قانونى عملاً
به ناپايدارى حكومت علوى(ع) منجر مى‏شود و در شمار يكى از عوامل مهم و كليدى
ناپايدارى قرار مى‏گيرد. تقدم چنين ارزشى بر اصل حكومت كه در سخنان فوق به صورت
قضيه كلى و نظرى آمده، در سيره عملى آن حضرت هم ديده مى‏شود. يك نمونه برخورد
حضرت با طلحه و زبير است. جريان نارضايتى و اشاره به برخى از گفتگوهاى آنها با امام(ع)
قبلاً گذشت. در ادامه همان جريان و مأيوس شدن طلحه و زبير از اينكه بتوانند حضرت را
ذره‏اى از جاده عدالت به نفع خودشان منحرف سازند، نقل است كه از حضرت اجازه خروج از
مدينه براى عمره گرفتند. حضرت فرمود: شما قصد عمره نداريد بلكه مى‏خواهيد نيرنگ و
خيانت ورزيد، همانا قصد بصره كرده‏ايد. آنان قسم مؤكد خوردند كه توطئه‏اى عليه حكومت


(1). همان.


|200|

نخواهند كرد و بيعت خود را نخواهند شكست. ابن‏عباس وقتى طلحه و زبير از نزد حضرت
بيرون مى‏شدند با آنها برخورد كرد و پرسيد اميرالمؤمنين(ع) به شما اجازه خروج داد؟ گفتند:
آرى. وقتى خدمت حضرت مى‏رسد، حضرت خطاب به او مى‏فرمايند: به خدا قسم كه اين دو
انگيزه‏اى جز فتنه و توطئه ندارند. و سپس چگونگى توطئه آنها را پيش‏بينى مى‏كنند.
ابن‏عباس عرض مى‏كند اگر اين جريان براى شما معلوم است پس چرا به آنها اجازه داديد؟
چرا آنها را به زندان نمى‏اندازيد و به زنجير نمى‏كشيد تا مسلمانها از شر آنها در امان باشند؟
حضرت در پاسخ نمى‏فرمايند كه شرايط اجازه نمى‏دهد يا مصلحت حفظ حكومت چنين اقتضا
ندارد. آنچه در پاسخ حضرت با وجودى كه پاى حفظ حكومت، تزلزل نظام مشروع اسلامى و
توطئه عليه آن در ميان بود، اين است:

«... يا ابن‏عباس أتأمرنى بالظلم أبدأ و بالسيئة قبل الحسنة و اعاقب على الظنّة و التهمة و أُآخذ
بالفعل قبل كونه؟ كلا! و اللَّه لا عدلت عما اخذ اللَّه علىّ من الحكم و العدل و لا ابتدأ بالفصل...»
[1]؛
اى ابن‏عباس! آيا تو مرا به آغاز ستم و به بدى قبل از نيكى دعوت مى‏كنى؟ [آيا مرا مى‏خوانى
كه‏] بر اساس گمان و اتهام كسى را مجازات كنم و قبل از اينكه اقدامى بشود من اقدام كنم؟ به
خدا سوگند! از آنچه خدا از من پيمان گرفته، يعنى اجراى حكم خدا و عدالت كوتاهى نمى‏كنم و
آغازكننده جدايى نخواهم بود.»[2]

3. نفى غدر و نيرنگ در حكومت‏دارى

اصل ارزشى پرهيز از غدر و نيرنگ در حكومت‏دارى يكى ديگر از اصولى است كه عملاً به
ناپايدارى حكومت علوى(ع) كمك كرده است. در خطبه‏اى كه قبلاً فرازهايى از آن نقل شد و
گفته شده در روزهاى آخر خلافت حضرت ايراد شده، پس از بيان بى‏وفايى و سستى برخى
ياران و مردم كوفه و يأس از ادامه حكومت با آنان، در مقايسه با معاويه كه علايم تحكيم و
تثبيت حكومتش در مقابل حكومت امام(ع) روشن شده بود، چنين آمده است:


(1). شيخ مفيد، الجمل، ص 89 و ... .

(2). همين روش برخورد با مخالفان را مى‏توان در برخورد حضرت با خريت بن‏راشد كه در تاريخ طبرى آمده مشاهده كرد. در
آنجا نيز شبيه به اين جملات در مقابل پيشنهاد دستگيرى و حبس برخى از كسانى كه متهم و مشكوك به توطئه هستند ولى
هنوز اقدامى نكرده‏اند وجود دارد: تاريخ طبرى، ج‏4، صص‏86 - 88.


|201|
«الناس و لكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة الا و ان الغدر و الفجور و الخيانة فى النار ...؛»[1]
مردم! به خدا سوگند معاويه زيرك‏تر از من نيست. ولى او نيرنگ مى‏زند و حكم خدا را
سرپيچى مى‏كند [با خيانت و غير آن‏]. اگر ناشايستگى نيرنگ نبود من زيرك‏ترين مردم بودم.
ولى هر نيرنگى زير پا گذاشتن حكم خداست و هر سرپيچى از حكم خدا به كفر مى‏انجامد. آگاه
باشيد نيرنگ و نافرمانى و خيانت در آتش هستند ...».

ابن‏ابى‏الحديد در شرح اين جملات در باره سياست و زيركى اميرالمؤمنين(ع) به تفصيل
سخن گفته است. وى ضمن تأكيد بر زيركى و سياستمدارى فوق‏العاده امام على(ع)، ايشان را
با خليفه دوم كه حكومتى نسبتاً مقتدر و پايدار تشكيل داده بود مقايسه مى‏كند و مى‏گويد:

«به جز شرايط متفاوت كه در ناپايدارى حكومت علوى(ع) تأثير بسزايى داشته است، خليفه
دوم به قياس، استحسان و مصالح مرسله عمل مى‏كرده و كليات متون دينى (عمومات نصوص)
را با رأى شخصى و استنباطهاى خود از اصولى كه بر خلاف آن كليات بوده تخصيص مى‏زده
است. خليفه دوم با دشمنان خود كيد و نيرنگ مى‏ورزيده و اين روش را به كارگزاران خود نيز
توصيه مى‏كرده. با تازيانه هر كسى را كه مورد اتهام او بوده تأديب مى‏كرده است. كسانى را كه به
لحاظ اجتماعى از احترامى برخوردار بوده‏اند، اگر مستحق مجازات هم بوده‏اند مى‏بخشيده.
در حالى كه اميرالمؤمنين(ع) چنين روشى را شايسته پيروى نمى‏ديده است. ايشان مطابق
نصوص متون دينى و ظواهر آن عمل مى‏كرده است و با آراى شخصى و قياس آنها را كنار
نمى‏گذاشته. امور دنيا را بر دين تطبيق مى‏داده است [نه اينكه دين را ابزارى براى امور دنيا
قرار دهد]. همه براى او [در مقابل قانون و احكام‏] مساوى بوده‏اند ... بنابراين شيوه امام
على(ع) با خليفه دوم در اداره حكومت و سياست متفاوت بوده است ...».[2]

وى آنگاه از قول استادش به مقايسه امام على(ع) و معاويه مى‏پردازد و مى‏گويد:

«... امام على(ع) در جنگها فقط آنچه با كتاب و سنت موافق است را به كار مى‏گيرد ولى معاويه
هم كتاب و سنت را آويزه خود قرار مى‏دهد و هم به مخالف با آن عمل مى‏كند. همه نيرنگها و
تدبيرها را به كار مى‏برد چه حلال و چه حرام ... على(ع) به ورع و تقوا محدود و مقيد است. فقط
به آنچه خدا راضى است يعنى كتاب و سنت بر آن دلالت مى‏كند پاى‏بند است. به كيد، مكر و
نيرنگ‏هايى كه [براى حكومت‏داران‏] معمول است روى نمى‏آورد ...».[3]

همو، بعد از اين، به تفصيل مواردى را مى‏آورد كه لااقل در تعدادى از آنها امام على(ع)


(1). تمام نهج‏البلاغه، ص‏514.

(2). شرح نهج‏البلاغه، ج‏2، ص‏878.

(3). همان، ص‏887.


|202|

مى‏توانسته است با بكارگيرى برخى از تدبيرهاى معمول حكومتگران، بدون توجه به اصول
ارزشى خود، به تحكيم و استقرار حكومت خود بپردازد ولى چنين نكرده است[1]. از جمله
راضى نشدن به بقاى معاويه، اجازه دادن به طلحه و زبير براى خروج از مدينه، در پيش
نگرفتن سياست تطميع و تهديد در مقابل تعدادى از ياران كه به دشمن مى‏پيوستند، مانع
نشدن از معاويه و سپاه او براى استفاده از آب فرات هنگام نبرد صفين در حالى كه معاويه
چنين كرد.


4. درسها و عبرتها از عوامل ناپايدارى

عوامل ناپايدارى حكومت علوى(ع) را مرور كرديم. عوامل خارجى امرى طبيعى مى‏نمايد
كه بايد با آن به روشهاى مختلف مقابله كرد. درسها و عبرتها بيشتر در عوامل داخلى و
«محافظت از ارزشها و اصول» آموختنى است. هم مردم و هم حكومتهاى مشروع اسلامى كه
خود را پيرو اميرالمؤمنين على(ع) در حكومت‏دارى مى‏دانند، مخاطب اين عبرت‏ها هستند. بر
محور پايدارى و ناپايدارى حكومت وظايف مردم و حكومت يكسان نيست. اين وظايف را در
«عوامل داخلى» يادشده در اين نوشتار براى مردم، و در عواملى كه تحت عنوان «محافظت از
ارزشها و اصول»
خوانده شد، براى حكومت، مى‏توان استفاده كرد.

از عوامل داخلى مى‏توان آموخت كه وقتى حكومت مشروع اسلامى بر سر كار است، لااقل
با اين فرضى كه آن حكومت در راستاى وظايف خود بر محور «محافظت از ارزشها و اصول»
گام برمى‏دارد، مردم وظيفه همدلى، همراهى و اطاعت از حكومت را بر عهده دارند. حتى انتقاد
سازنده تحت عناوين امر به معروف و نهى از منكر، نصيحت ائمه مسلمين و ...، هم در
چهارچوب همين وظيفه است. بنابراين بر محور پايدارى و ناپايدارى حكومت مشروع اسلامى
وظيفه مردم، تلاش مطلق در راستاى پايدارى و تثبيت حكومت اسلامى است. هر يك از
عوامل داخلى كه در اين مقاله ياد شد، در واقع، نوعى كوتاهى اختيارى يا غير اختيارى مردم
است در ايفاى چنين نقش و وظيفه‏اى.

اما از عوامل ارزشى (محافظت از اصول و ارزشها) چنين مى‏توان آموخت كه وظيفه


(1). همان، ص‏889 - 905.


|203|

حكومت‏گران به طور مطلق در جهت تثبيت و پايدارى حكومت مشروع اسلامى نيست. امام
على(ع) به عنوان حاكم مشروع اسلامى به پيروان خود مى‏آموزد كه اصولاً حكومت مشروع
براى رسيدن به يك اهداف معينى است. همچنان كه با روشهاى معينى هم مى‏تواند به حيات
خود ادامه دهد. سخن دراين باره فراوان است، اما آنچه به طور مشخص از مختصر بررسى كه
در اين مقاله داشتيم به دست مى‏آيد اين است كه:

اولاً، عدالت اقتصادى و تساوى مردم در برخوردارى از موقعيتهاى اقتصادى يكى از
اهدافى است كه حكومت اسلامى نمى‏تواند آن را فداى مصلحت مؤكد و بااهميتى همچون
حفظ و پايدارى حكومت اسلامى كند. حسب و نسب، سابقه، موقعيت اجتماعى و حتى تقوا و
فرهيختگى هم در اينجا موجب برترى و امتياز نمى‏شود. نكته مهم اين است كه اگر
امتيازطلبى بر اساس چنين امورى به صورت فرهنگ و عرف روز هم در آمده باشد به گونه‏اى
كه مقاومت در برابر آن مى‏تواند به تزلزل و ناپايدارى حكومت منجر گردد باز هم
توجيهى‏براى صحه گذاشتن بر آن نيست. اما ظرافت قضيه در اين است كه با توجه به
اصول‏ديگر، حكومت اسلامى نمى‏تواند حتى براى پياده كردن همين اصل هم به خشونت و
زور متوسل شود.

ثانياً، استبداد و خشونت خارج از حدود الهى، در حكومت اسلامى ممنوع است. وقتى اين
روش براى تثبيت و پايدارى حكومت اسلامى آن هم حكومت آرمانى امام على(ع) ناپسند و
مردود باشد تكليف ساير حكومتهاى اسلامى در هر زمان و مكانى و با هر هدفى كه باشد
روشن است. روش امام على(ع) براى تثبيت و پايدارى حكومت خود اين است كه با «موعظه»
و اجراى مجازاتهاى مقرر اسلامى حركت كند. اگر اين ابزارها كارگر نيفتاد لزوم پايدارى و حفظ
حكومت اسلامى نمى‏تواند توجيه‏گر توسل به شمشير باشد. امام على(ع) در تعبير زيبا و عميق
«و لكنى لاارى اصلاحكم بافساد نفسى»
كه در ذيل بيان روشهاى مشروع براى راه‏اندازى مردم
به پيروى از حكومت نقل شده، همين درس را به پيروان خود مى‏دهد.

اما ظرافت مطلب در اينجا اين است كه عدم توسل به شمشير براى اصلاح و به راه آوردن
مردم هرگز به اين معنا نيست كه در مقابل اقدام عملى دشمنان و براندازى حكومت سكوت و


|204|

سكون جايز باشد. جالب است در ادامه همين خطبه‏اى كه جمله فوق در آن بود، وقتى حضرت
از بى‏وفايى مردم به شدت گله و شكايت مى‏كنند و آنها را به روى كار آمدن حكومتهاى جبار و
قهار انذار مى‏دهند، و با موعظه‏هاى به يادماندنى هشدار مى‏دهند، اشعث بن‏قيس عرض
مى‏كند: [حال كه كار به اينجا كشيده و همراهى عمومى مردم را به هر دليلى از دست داده‏ايد
] چرا همچون عثمان بن‏عفان عمل نمى‏كنيد[1]؟ ظاهراً و با توجه به پاسخى كه حضرت
مى‏دهند مرادش اين است كه همانند او در خانه بنشينيد و در مقابل اقدام براندازان حكومت
كارى نكنيد. در پاسخ حضرت آمده است:

«... من چگونه مانند عثمان رفتار كنم در حالى كه دليل روشن از پروردگارم دارم و حجت در
دستانم است و حق با من است؟ به خدا سوگند هر كس اجازه دهد تا دشمن به گوشت و
استخوان و پوست او حمله كند و جانش را به خطر اندازد و خون او را بريزد در حالى كه مى‏تواند
او را باز دارد، ناتوانيش بزرگ و دلش سست است. تو اى پسر قيس! اگر خواهى چنين (مانند
عثمان) رفتار كن اما من به خدا قسم هرگز با دست خود چنين نمى‏كنم. [اگر مانند عثمان بر من
بشورند] چكاچك شمشيرها است كه از آنها مرگ و جراحتهاى دست و پا برخواهد خاست؛
آنگاه خدا هر چه خواهد آن كند ...[2]».

در اينجا حضرت به مشروعيت و حقانيت خود استناد مى‏كنند و اقدام قاطع عليه
شورشيانى كه دست به شمشير برده‏اند را توجيه مى‏كنند. اما در آنجا كه به راه آوردن و مطيع
ساختن مردم مطرح است مشروعيت و حقانيت حكومت نمى‏تواند توجيه‏گر كاربرد خشونت و
شمشير باشد. يعنى در مورد مردمى كه عليه حكومت اقدام عملى نمى‏كنند اما حتى در زمان
حساس جنگ با دشمن هم به همراهى حكومت مشروع اسلامى برنمى‏خيزند، نمى‏توان با
استناد به مشروعيت و حقانيت حكومت و اينكه اگر به زور هم كه شده مردم را همراه نكنيم
اصل حكومت در معرض زوال و نابودى قرار مى‏گيرد، زور و تحميل را توجيه كرد. در اين مورد
موعظه و تبليغ حسن به روش پيامبران الهى و البته اجراى حدود تعريف شده در متون
اسلامى است كه مشروعيت دارد. و گرنه سر از «اصلاح ديگران به قيمت افساد خود» در خواهد


(1). تمام نهج‏البلاغه، ص‏519. البته سوء نظر اشعث با توجه به وضعيتى كه متون تاريخى در مجموع از او گزارش مى‏دهند در
مطرح كردن اين سخن بسيار محتمل است. اما به هر حال، پرسش و پاسخى درس‏آموز مطرح شده است.

(2). همان.


|205|

آورد. امام على(ع) در اين جملات نورانى[1] همراهى آگاهانه، هدايت شده و گزينش‏گرانه
مردم را طلب مى‏كند.

ثالثاً، كاربرد نيرنگ و عذر كه به نظر مى‏رسد مى‏توان آن را امروزه
«سياسى‏كارى» ناميدبراى حفظ حكومت مشروع اسلامى ممنوع است. از مقايسه امام على(ع) خود را با
معاويه، بر محور پايدارى و ناپايدارى حكومت، چنين برداشت مى‏شود كه گويا حضرت
مى‏فرمايد: من «على(ع)» خواهم ماند و هرگز براى حفظ و پايدارى حكومت خود «معاويه»
تاريخ نخواهم شد.


(1). «ايها الناس انى قد بثثت لكم المواعظ ...: تمام نهج‏البلاغه، ص‏511 كه قبلاً ذيل عنوان «نفى استبداد و خشونت غير
قانونى» نقل شد.

تعداد نمایش : 3391 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما