صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
انگيزه‏ هاى مخالفت با حكومت علوى
انگيزه‏ هاى مخالفت با حكومت علوى تاریخ ثبت : 1390/12/01
طبقه بندي : حكومت علوى, بنيان ها و چالش ها ,
عنوان : انگيزه‏ هاى مخالفت با حكومت علوى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|209|

انگيزه ‏هاى مخالفت با حكومت علوى

نبى ‏اللّه ابراهيم‏زاده آملى



انگيزه‏هاى مخالفت با حكومت علوى

امام على بن‏ابى‏طالب(ع)، علاوه بر خلافت و جانشينى منصوص از رسول گرامى
اسلام(ص)، پس از كشته شدن خليفه سوم، در تاريخ بيست و پنجم ذى‏حجه سى و پنج
هجرى (ششصد و چهل و چهار ميلادى)[1]، با همه استنكافش از پذيرفتن حكومت و
خلافت، با اقبال عمومى و اصرار آنان براى پذيرش منصب حكومت ظاهرى، مواجه شد، و با
بيعت آنان و در رأس همه، بيعت اصحاب پيامبر از مهاجران و انصار، عملاً متصدى امر
حكومت و خلافت بر مسلمانان گرديد.

در باره حكومت ظاهرى امام على(ع) و به تعبير ديگر، حكومت علوى، چند مسأله از
مسلّمات تاريخى است.

نخست اينكه امام(ع) در فضاى كاملاً آزاد سياسى اجتماعى و با اقبال عمومى و اشتياق
توده‏هاى مردم مسلمان و بيعت از روى ميل و اختيار آنان، به حكومت رسيد؛ چون، مردم پس
از پشت سر گذاشتن دوران سخت و تلخ حكومت پيشينيان و انواع تبعيضها، بى‏عدالتيها و
فساد و تباهى، به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه نجاتشان از آن اوضاع نابسامان و جوّ
تبعيض‏آميز و ستم‏آلود، پايان دادن به دوران حكومت خليفه پيشين و تعيين خليفه جديد
است، لذا پس از وى، به در خانه وصى و جانشين بحق پيامبر(ص) حضرت على(ع) روى
آوردند و دست بيعت به سويش گشودند و به طور جدى، خواهان حكومت علوى بودند و در


(1). عثمان، در اواخر سال بيست و سه هجرى، در سن هفتاد سالگى به خلافت رسيد و پس از نزديك به دوازده سال خلافت
پرماجرا، در تاريخ بيست و پنج و يا به روايتى هجده و يا بيست و هفت ذى‏حجه سى و پنج هجرى، با اعتراض و قيام عمومى،
مواجه و در يورش مردم به خانه‏اش به قتل رسيد.

ر.ك: تاريخ طبرى، ج‏3 (از ط 8 جلدى)، صص‏304 و 441 - 443؛ تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏176.


|210|

برابر عدم پذيرش امام(ع) اصرار ورزيده و آن حضرت را بر اجابت درخواست خود در تنگنا قرار
دادند. امام(ع) در اين باره فرموده است:

«ازدحام فراوانى كه مانند يالهاى كفتار بود [به هم فشرده و انبوه‏] مرا به قبول خلافت وا
داشت. آنان، از هر طرف، مرا احاطه كردند [و] چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم زير پا له شوند!
آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت و ردايم از دو سو پاره شد!
مردم همانند گوسفندانى [گرگ‏زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند] مرا در ميان گرفتند.
[1]

مانند شترهاى ماده‏اى كه به فرزندان خود روى آورند، به سوى من روى آورديد و مى‏گفتيد:
«بيعت! بيعت!». من، دستم را بستم و شما آن را مى‏گشوديد. من، آن را از شما برمى‏گرفتم و شما به
سوى خود مى‏كشيديد.»
[2]

طبرى نيز نقل مى‏كند كه امام على(ع) در برابر اصرار مردم بر بيعت، فرمود: «اين كار -
بيعت را نكنيد. اگر من، وزير و همكار امام مسلمانان باشم، بهتر از اين است كه امير و حاكم
برمسلمانان باشم.» ، اما آنان گفتند: «به خدا سوگند! ما، تو را رها نمى‏كنيم تا اين كه با تو
بيعت‏كنيم.»
[3]

دوم اينكه امام(ع) پيش از اين، براى رسيدن به امامت و حكومت ظاهرى و زعامت
سياسى كه آن را حق مسلّم خود مى‏دانست از هر گونه تلاش و اقدام ممكن، خوددارى
نورزيد، اما پس از قتل عثمان، با وجود اقبال عمومى و اصرارشان براى حكومت و زعامت
سياسى، از پذيرش آن ابا ورزيد. راز اين اكراه و امتناع چيست؟

راز اين امتناع، براى پژوهندگانى كه از اوضاع آن مقطع زمانى آگاهى دارند و از روحيات و
ويژگيهاى شخصيتى امام على(ع) نيز شناختى، هر چند اجمالى، دارند، روشن است؛ زيرا،
منصب خلافت و حكومت ظاهرى براى آن حضرت، يك هدف و يك ارزش اصيل نبود تا آن
را به هر قيمتى كه شده و در هر شرايط سياسى و اجتماعى بپذيرد و از پذيرفتنش نيز
خوشحال شود، بلكه حكومت، براى آن بزرگ پيشواى دينى و برترين اسوه كمالات انسانى و


(1). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 3 (شقشقيه)، ص‏49.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه 137، ص‏195.

(3). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏450.


|211|

الهى، چنان كه خودش بارها فرمود[1]، وسيله‏اى براى پياده كرده احكام نورانى اسلام ناب
محمدى(ص) و نشر و تبليغ فرهنگ غنى قرآنى و بسط عدالت همه جانبه سياسى و اجتماعى
و اقتصادى و رفع تبعيض و ستم از جامعه اسلامى بود.

امام(ع) با ارزيابى اوضاع موجود و ملاحظه دگرگونيهايى كه در جامعه به وقوع پيوسته و
ضد ارزشها، جايگزين ارزشها شده و مردم از فرهنگ اصيل اسلام ناب محمدى و احكام
قرآنى فاصله گرفته بودند، به خوبى مى‏دانست كه حكومت كردن بر چنين جامعه‏اى و سامان
دادن اوضاع نابسامان اجتماعى و رفع تبعيض و فساد و بى‏عدالتى‏ها و باز گرداندن اوضاع به
وضعيت دوران پيامبر(ص) كارى بس دشوار و بلكه محال است، بنابراين، از پذيرش حكومت
خوددارى مى‏كرد.

دشوارى تغيير اوضاع، از آنجا ناشى مى‏شد كه از يك سو، عموم مردم، با فضاى آلوده و
وارونه دوران حكومتهاى پيشين، بويژه دوران عثمان، خو گرفته بودند و آماده پذيرش احكام
اسلام ناب و رعايت اصول ارزشى و عدالت اجتماعى و اقتصادى نبودند و از سوى ديگر،
كارگزاران نظام حكومتى كه همگى، به جا مانده از دوران حكومت عثمان و يا خلفاى پيش از
او بودند و بسيارى از آنان، اگر نگوييم همه آنان، دستشان در اخذ و مصرف بيت‏المال، به
نحودلخواه، باز بود و در اين زمينه، فعال مايشاء بودند، به هيچ قيمتى حاضر نبودند از
شغلهاوپستهاى آب و نان‏دار خود دست بكشند و مطيع امام(ع) كه تنها به ارزشها فكر
مى‏كرد گردند.

اين، واقعيتى است كه در بسيارى از سخنان امام(ع) به آن تصريح شده است:

«مرا وا گذاريد و به سراغ شخص ديگرى برويد! زيرا، ما، به استقبال وضعى مى‏رويم كه
چهره‏هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد (اوضاع مبهم و پيچيده است) [و] دلها بر اين امر
(حكومت)، استوار، و عقلها ثابت نمى‏مانند[و] ابرهاى فساد و فتنه، فضاى جهان اسلام را تيره
و تار ساخته و راه مستقيم از غير مستقيم ناشناخته مانده است.»[2]

(1). حضرت على(ع) در موارد و مواقع متعددى، به انگيزه پذيرش خلافت ظاهرى كه اقامه حق و دفع باطل است اشاره
كرده است. از آن جمله، ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه 33، ص‏76.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه 92، ص‏136.


|212|

سوم، اينكه با وجود همه پشتيبانيهاى مردمى و اصرار و پافشارى آنان بر بيعت و يارى
امام على(ع) همان گونه كه پيش‏بينى مى‏شد و امام نيز از آن آگاهى كامل داشت پس از آغاز
حكومت و برداشتن نخستين گامهاى اصلاحى و اقدامات اساسى براى اصلاح ساختار
حكومتى و دفع تبعيض و ستم از مردم، فتنه‏ها و مخالفتها، يكى پس از ديگرى، مانند طوفانى
سهمگين، وزيدن گرفت و اوضاع سياسى اجتماعى جامعه را در هم ريخت، به طورى كه
حكومت كوتاه حضرت، به جنگ و ... سپرى شد.

اكنون پس از اين توضيحات، به طرح و بررسى علل و انگيزه‏هاى مخالفت با حكومت
علوى مى‏پردازيم. در بيان انگيزه‏هاى مخالفت با حكومت علوى، سعى ما بر اين است كه آنها
را با ملاحظه پيشينه تاريخى و مقطع زمانى شكل‏گيريشان طرح كنيم؛ زيرا، چنان كه خواهيم
ديد، بخشى از اين مخالفتها، پيشينه تاريخى دارد و چنين نيست كه پس از تشكيل حكومت
علوى، يكباره پيدا شده باشد.

برخى از مهمترين انگيزه‏هاى مخالفت با حكومت علوى، عبارت است از:


1. حسادت‏ورزى و برترى‏جويى نسبت به خاندان پيامبر

از انگيزه‏هاى مهم مخالفت با حكومت علوى كه ريشه‏دار هم بوده و به عصر پيامبر
اكرم(ص) و شايد پيش از اسلام برمى‏گردد و مربوط به قبايل عرب و بويژه برخى قبايل
قريشى مكه[1] است، حسادت‏ورزى و حس رقابت و برترى‏جويى نسبت به پيامبر(ص) و


(1). اينكه ما، در طرح انگيزه‏هاى مخالفت (1 و 2) روى عنوان «قريش» تكيه كرديم و مخالفتها و دشمنيهاى اعراب جاهلى
و متعصب را با محوريت قريشيان مطرح ساختيم، به دلايل و شواهد تاريخى و واقعيتهاى عينى است كه در كتب تاريخى
(نظير فروغ ابديت، فروغ ولايت، شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، اميرالمؤمنين، اسوه وحدت و ...) آمده است و از همه مهمتر،
در سخنان خود امام على(ع) به طور مكرر مطرح شده است؛ زيرا، گرچه امام(ع) در خطبه 144 (صبحى صالح) تصريح مى‏كند
كه ائمه(ع) از قريش هستند و درخت وجودشان، در سرزمين وجود اين تيره (قريش) از بنى‏هاشم غرس شده و روييده است،
ولى در غير اين مورد، هر جا سخن از «قريش» و «قريشيان» است، معمولاً، با گله و شكوه همراه بوده و آنان را مورد نكوهش
قرار داده است.

اينك، نمايه برخى از خطبه‏ها و نامه‏هايى كه در آنها، امام(ع) از قريش تحت همين نام، شكوه‏ها داشته و گاهى بر آنان
لعن و نفرين مى‏فرستد، ارائه مى‏گردد.

اين نكته را نيز پيشاپيش يادآور مى‏شويم كه همان طور كه در متن اشاره رفت، در همه موارد، بنى‏اميه و آل ابوسفيان، در

<---

|213|

خاندان پاك او(ع) است.

بررسيهاى تاريخى نشان مى‏دهد كه بسيارى از اقوام و قبايل عرب، خصوصاً برخى از
قبايل قريش و در رأس آنان بنى‏اميه، بنا به انگيزه يادشده، هيچ گاه با پيامبر و خاندانش كه
از «بنى‏هاشم» بوده‏اند خوب نبوده و پيوسته نسبت به آنان به دليل تعصب قومى و قبيلگى،
رشك مى‏ورزيدند و بغض و كينه‏شان را در دل داشتند و بر اين اساس، هرگز مايل نبودند كه
فردى از اين خاندان، به حكومت برسد و بر آنان حكم راند.

از اين‏رو، پس از قتل عثمان و آغاز بيعت مردم با امام على(ع) بسيارى از قريشيان، يا با آن
حضرت بيعت نكردند و يا اگر بنا به انگيزه‏هاى سياسى، مجبور شدند با او بيعت كنند، در
باطن، دشمنى و بغض او را در دل مى‏پروراندند و از همكارى با حكومت علوى سر باز زده و
پيوسته مترصد ضربه زدن به او و براندازى حكومتش بوده‏اند.

براى همين است كه مى‏بينيم سر نخ بسيارى از توطئه‏ها، فتنه‏ها، آتش‏افروزيها عليه
حكومت علوى، در دست افراد و گروه‏ها و احزابى از همين اعراب و قريشيان مقيم مكه و
مدينه است.

اشراف و طوايف قريش، پس از بعثت پيامبر(ص) نه تنها به آن حضرت ايمان نياوردند،
بلكه پيوسته مى‏كوشيدند او را از هدفش برگردانند و از ادامه رسالتش بازدارند. در مكه، قصد
جان حضرت را كردند و پس از هجرت ايشان به مدينه، جنگهاى فراوانى عليه پيامبر(ص)
راه‏اندازى كردند.

در سال هشتم هجرت هم كه با انبوه سپاه اسلام در مكه مواجه شدند و با اينكه مجد و
عظمت پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان را ديدند و عفو و گذشت آن حضرت نيز شامل حال آنان
شد، اما مشركان قريش و همپيمانان آنان و در رأس آنان، اشراف و سران قبايل، به سركردگى


<---

محور فتنه‏انگيزيهاى قريشيان قرار داشته‏اند و اين مطلب، از بديهيات است، ولى سخن در اين است كه امام، سخنان خويش
را روى عنوان «قريش» مطرح مى‏كنند.

آن خطبه‏ها و نامه‏ها، عبارتند از: خطبه 33؛ خطبه 67؛ خطبه 192؛ خطبه 217؛ خطبه 219؛ نامه 9 (به معاويه)؛ نامه 36
(به‏عقيل).


|214|

ابوسفيان، از روى ترس و زير برق شمشير سپاه اسلام تسليم شدند؛ زيرا، به دليل روحيه
برترى‏جويى و تعصب خشك قومى و قبيلگى، برايشان سخت بود كه زير بار آيين
محمدى(ص) بروند و سلطه و حاكميت و آقايى و سرورى آن حضرت را كه از بنى‏هاشم بود -
بپذيرند. آنان، از اينكه افتخار آقايى و سرورى بر عرب، نصيب فردى از طايفه آنان نشده
است، ناراحت بودند و نسبت به پيامبر(ص) حسادت مى‏ورزيدند، اما از آنجا كه قادر به انتقال
منصب الهى نبوت و رسالت كه از نظر آنان، رياست و حكومت بر جزيرةالعرب به حساب
مى‏آمد، نه صرف يك مسؤوليت و منصب الهى جهت هدايت بشر به خاندان خويش
نبوده‏اند، به مسأله جانشينى و خلافت پس از آن حضرت مى‏انديشدند و براى تصاحب‏آن،
سرمايه‏گذارى كردند. با اعلام ولايت حضرت على(ع) از سوى پيامبر(ص) حسادت و
كينه‏ورزى قريشيان نسبت به پيامبر و خاندانش دو چندان شد و آنان در محافل‏ومجالس
حزبى و گروهى خود، نسبت به على(ع) توطئه‏چينى كرده و به دنبال آن با رواج شايعات و ايراد
تهمتها عليه او، به تخريب شخصيت وى پرداختند تا بلكه بتوانند او راازچشم پيامبر(ص) و
مسلمانان بيندازند. در ادامه اين سناريوى شوم، در آخرين لحظات‏حيات پيامبر(ص)، از
وصيت كتبى آن حضرت در باره خلافت و جانشينى على(ع) جلوگيرى كردند.

پس از ارتحال پيامبر(ص) و در حالى كه على(ع) با همراهى برخى از اصحاب راستين
پيامبر، مشغول كفن و دفن آن حضرت بودند و عموم مسلمانان هم در فراق از دست دادن
بزرگترين پيشواى خود به سوگ و ماتم نشسته بودند، همين باند قريش و بويژه آل‏ابوسفيان،
با شتاب هرچه بيشتر و بدون درنگ، در «سقيفه بنى‏ساعده» به همراهى برخى انصار، گرد هم
آمدند و به رغم آن همه تصريح و تأكيد و توصيه پيامبر(ص) به جانشينى على(ع)، كسى ديگر
را به خلافت برگزيدند و براى او، از ديگران بيعت گرفتند. به حدى اين بيعت گرفتن، با شتاب و
غير طبيعى بود كه بنا به نقل منابع اهل سنت، بعدها، عمر، به آن اعتراف كرد و آن را فاقد هر
نوع ارزش و اعتبار دانست.[1]


(1). ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، ج‏2، ص‏23 و 26، چاپ بيروت؛ سيره ابن‏هشام، ج‏4، ص‏307؛ احياءُ التراث
العربى،بيروت.


|215|

در انتخاب خليفه دوم، حتى شيوه به اصطلاح شورايى را رعايت نكردند و به صِرف اينكه
ابوبكر، در روزهاى آخر عمر و در بستر بيمارى، وصيت كرده كه خليفه پس از من، عمر
است،[1] او را به خلافت برگزيدند.

پس از سپرى شدن دوران خلافت عمر، جريان انتخاب خليفه بعدى را نيز طورى
زمينه‏سازى كردند كه باز فردى از ميان قريش «عثمان» به خلافت رسيد.[2]

آنگاه كه مردم خود به پاخاستند و براى نجات از تبعيضها و ستمها و فساد اداراى و مالى
حكومت عثمان و كارگزارانش، او را به قتل رسانيدند و على(ع) را به خلافت برگزيدند، باز
همين قريشيان نتوانستند امام على(ع) را به عنوان فردى از خاندان پيامبر(ص) و از
بنى‏هاشم، بر منصب حكومت تحمل كنند، لذا از نخستين روزهاى شروع حكومتش، مخالفتها
و فتنه‏انگيزيها و انواع تحركات منفى عليه حكومت علوى را آغاز كردند.

براى اينكه نوشتار ما، مستندتر باشد، چند نمونه تاريخى و سند روايى را در تأييد و تحكيم
آنچه بيان شد، ارائه مى‏كنيم.

نمونه نخست، سخنان خود مولا على(ع) است. ايشان در باره انگيزه مخالفت قريش با آن
حضرت و حكومتش فرموده است:

قريش با ما كينه‏جويى و دشمنى نمى‏كند جز براى اينكه خداوند، ما را به رهبرى و سرورى
ايشان برگزيد و ما، آنان را زير فرمان خويش كشيده‏ايم.»

سپس امام(ع) دو بيت شعر انشا كرده كه مرادش اين است كه قريشيان، به بركت ما


(1). الأحكام السلطانية، قاضى أبي يعلى و أبي الحسن ماوردى، ج‏1، ص‏10، نشر تبليغات اسلامى، قم؛ الكامل في التاريخ،
ابن اثير، ج‏2، ص‏426، دارصادر، بيروت.

(2). چون شرط كرده بودند كه هر كس به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) و سيره شيخين عمل كند، او، شايسته خلافت است،
ولى عمل بر طبق سيره شيخين را امام على(ع) نپذيرفت و در نتيجه، خلافت به عثمان واگذار شد. الأحكام السلطانية،
ج‏1،ص‏10 و 12.

(3). ارشاد، شيخ مفيد، ترجمه سيدهاشم رسولى محلاتى، ج‏1، ص‏242 - 243، انتشارات علميه اسلامية؛ نهج‏البلاغه،
خطبه‏33، ص‏77.


|216|

(پيامبر و خاندانش) به ثروت و منزلت و شخصيت رسيدند، ولى اكنون حرمت ما را پاس
نداشته و ما را نشناخته و با ما به جنگ برخاسته‏اند.

نمونه دوم، داستان گفت و گوى عمار ياسر با مردى از قريش به نام عبداللَّه بن‏ابى ربيعه
مخزومى بر سر خلافت و جانشينى پيامبر(ص) است. آن مرد قريشى، به عمار ياسر مى‏تازد
كه: «اى پسر سميه! از حد خود تجاوز كردى! تو را چه كار به اينكه قريش براى خود فرمانروا
تعيين مى‏كند؟»
. جالب اينجاست كه اين گفت و گو، در پيش چشم بسيارى از مهاجران انجام
گرفت و هيچ كدام از آنان اين سخنان ابن ربيعه را تقبيح نكردند![1]

نمونه سوم، گفتار سركرده قريشيان و بنى‏اميه، (ابوسفيان) است. پس از اينكه نقشه از
پيش طراحى شده آنان براى انتخاب عثمان به خلافت، عملى شد و او، حاكم مسلمانان
گرديد، همگى، در خانه ابوسفيان اجتماع كردند. ابوسفيان، در حالى كه در آن هنگام،
چشمانش را از دست داده بود، رو به حاضران كرد و گفت: «آيا بيگانه‏اى ميان شماست؟» ،
گفتند: «نه.» . گفت: «اى فرزندان اميه! خلافت را چون گويى از دست بنى‏هاشم برباييد! قسم به
آنكه ابوسفيان به آن سوگند مى‏خورد! نه عذابى، نه حسابى، نه بهشت و جهنمى در كار است و نه
رستاخيز و قيامتى!»

پس از اين اجتماع، ابوسفيان به همراه مردى راه افتاد تا او را به قبر حمزه سيدالشهداء و
عموى پيامبر(ص) برساند تا عقده دلش را خالى كند. هنگامى كه كنار قبر حمزه قرار گرفت، رو
به قبر حمزه كرد و گفت: «اى ابوعماره! حكومتى كه با ضرب شمشير به دست آورديد، امروز،
بازيچه دست غلامان ما شده است!»
سپس به قبر حمزه لگد زد.[2]

مقصود ابوسفيان اين بود كه بنى‏اميه و قريشيان، با محمد(ص) و خاندان او، براى سلطنت
و حكومت مبارزه كرده و شمشير زدند، حكومتى كه اينك در دست بنى‏اميه است و آل
محمد(ص) از آن محرومند!


(1). اميرالمؤمنين اسوه وحدت، محمدجواد شرى، ترجمه محمدرضا عطايى، ص‏300 - 301؛ نشر بنياد پژوهشهاى اسلامى
آستان قدس رضوى، مشهد.

(2). امام على ابن‏ابى‏طالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدى جعفرى، ج‏1، ص‏287، چاپخانه فاروس ايران،
بهمن 1353.


|217|

2. كينه‏توزى و انتقامجويى اعراب و قريش

يكى ديگر از انگيزه‏هاى مخالفت با حكومت علوى، كينه‏توزى و انتقامجويى است. اين
انگيزه، در تاريخ گذشته ريشه دارد و به جنگهاى صدر اسلام برمى‏گردند. امام على(ع) در دفاع
از پيامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبليغ و نشر اسلام ناب محمدى(ص)، تعدادى از سران
و سردمداران شرك و كفر را به هلاكت رساند. از اين‏رو، بسيارى از اعراب و قريشيانى كه در
جنگها، از نزديكان خويش، كسانى را از دست داده بودند، كينه حضرت را به دل گرفتند. آنان،
اين كينه را پنهان نمى‏داشتند بلكه در محافل و مجالس ابراز مى‏كردند و پيوسته در صدد
انتقامجويى از آن حضرت بوده‏اند.

گرچه در دوران انزواى سياسى امام على(ع) و سكوت او، تا حدودى، آن حضرت را
فراموش كرده بودند و زمينه‏اى براى ابراز كينه و انتقامجويى آنان از امام(ع) فراهم نبود، ولى
با به دست‏گيرى خلافت از سوى حضرت، آن كينه‏هاى ديرينه و حس انتقامجويى كه مانند
آتشى زير خاكستر مانده بود دوباره در دلهاى بيمار و عليل دشمنان پيامبر و اهل بيتش(ع)
شعله‏ور شد.

ابن ابى‏الحديد معتزلى، شارح نهج‏البلاغه، درباره كينه‏توزى قريشيان نسبت به آن حضرت
سخنى دارد كه جالب است. اجمال سخن او، چنين است:

«تجربه، ثابت كرده كه گذشت زمان، موجب فراموشى كينه‏ها و خاموشى آتش حسد و سردى
دلهاى پركينه مى‏شود ... ولى بر خلاف انتظار، روحيه مخالفان على(ع) پس از گذشت ربع قرن
(بيست و پنج سال) عوض نشد و عداوت و كينه‏اى كه از دوران پيامبر(ص) نسبت به على(ع)
داشتند، كاهش نيافت و حتى فرزندان قريش و نوباوگان و جوانان آنان كه شاهد حوادث
خونين‏معركه‏هاى اسلام نبوده‏اند و قهرمانيهاى امام(ع) را در جنگهاى بدر، احد، ... بر ضد
قريش نديده بودند، بسان نياكان خود، سرسختانه، با على(ع) عداوت ورزيدند و كينه او را
دردل كاشتند.»[1]

به عنوان نمونه، در روزهاى بيعت امام(ع) يكى از همين اعراب قريشى به نام وليد بن‏عتبه
به على(ع) گفت: پدرم، در روز بدر، به دست تو كشته شد و ديروز، برادرم (عثمان) را حمايت


(1). شرح نهج‏البلاغه، ج‏11 (از بيست جلدى)، ص‏114 (ذيل خطبه 211)، دار احياء تراث العربى، بيروت.


|218|

نكردى تا او كشته شد -، همچنان كه پدر سعيد بن‏العاص، در روز بدر، به دست تو كشته شد و
مروان را، نزد عثمان، خفيف و خوار كرده، سبك عقل شمردى. اگر نگوييم سبب اصلى و مهم،
ولى يكى از اسبابِ بغض و كينه و مخالفت افرادى نظير ابوموسى اشعرى، اشعث بن‏قيس
(منافقان و حاميان دروغين امام(ع))، مروان بن‏حكم، عبداللَّه بن‏عمر، سعد بن‏ابى‏وقاص و نيز
بسيارى از صحابه ديگر از مهاجران و بويژه سران ناكثين و قاسطين، از على(ع) اين بود كه
بستگانشان، در جنگها، به دست آن حضرت كشته شده بودند.[1]

اين واقعيت، در فرازهايى از دعاى ندبه نيز آمده است. براى نمونه، بخش زير از مفاتيح
الجنان (ترجمه مرحوم الهى قمشه‏اى) نقل مى‏شود:

در راه خدا، خونهاى سران و گردنكشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان و پهلوانانشان
را به قتل رسانيد و سركشان آنها را مطيع و متقاعد ساخت و (در نتيجه) دلهاى آنان را نسبت
به خود پر از حُقد و كينه از واقعه جنگهاى بدر و خيبر و حنين و غير آنها ساخت (كه در اين
جنگها، بزرگانشان با شمشير على(ع) به خاك هلاكت افتادند و بازماندگانشان، كينه على(ع) را
در دل گرفتند و در اثر آن كينه پنهانى) بر دشمنى او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او (هر
قومى به بهانه‏اى) هجوم آوردند، تا اينكه (على(ع)) ناگزير شد با عهدشكنان امت (مانند طلحه
و زبير)، ظالمان و ستمكاران (مانند معاويه و يارانش) و خوارج (مرتدان از دين، در نهروان) به
جنگ برخيزد (و بسيارى از آنان را بكشد).


3. هواپرستى و خودخواهى

يكى از انگيزه‏هاى مخالفت با امام على(ع) و حكومتش، هواپرستى و خودخواهى و
دنياطلبى است. اين انگيزه زشت و نفسانى، از آنجا ناشى شده كه مخالفان حكومت علوى با
توجه به شناختى كه از پيشواى پرهيزكاران و نيكان عالم داشتند، به خوبى مى‏دانستند كه اگر
حكومت علوى پا بگيرد و امام(ع) قدرت اجرايى كافى پيدا كند، اجازه دنياطلبى و تعدى به
بيت‏المال را به آنان نمى‏دهد.


(1). ر.ك: فروغ ولايت، جعفر سبحانى، صص‏158 - 159، 168 - 171، 347، 338 - 339؛ الفتنة الكبرى، دكتر طه حسين،
ج‏2، ص‏122، دارالتعارف، مصر، اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص‏497 - 498، 515 - 517.


|219|

يكى از انگيزه‏هاى مهم مخالفان بيعت با امام، مانند عبداللَّه‏بن‏عمر و سعد بن‏ابى‏وقاص و
اسامة بن‏زيد بن‏حارثه و نيز جمعى از انصار، مانند زيد بن‏ثابت و حسان بن‏ثابت (شاعر) و
مسلمة بن‏مخلد و محمد بن‏مسلمه و نعمان بن‏بشير (كه بعدها به معاويه پيوست) و كعب
بن‏عجره و كعب بن‏مالك (متصدى جمع‏آورى صدقات از سوى عثمان كه با رضايت خليفه،
آنها را براى خودش برمى‏داشت!) و ... اين بود كه آنان مى‏دانستند كه در حكومت علوى، به
مانند حكومت خلفاى پيشين، بويژه عثمان، از جايگاه ويژه و امتيازات خاص سياسى و
اجتماعى و مالى و طبقاتى برخوردار نخواهند بود. از اين‏رو نه تنها خودشان بيعت نكردند،
بلكه مانع بيعت ديگران با امام شدند.[1]

امام على(ع) آن هنگام كه اين افراد، از بيعت با او سر باز زده و مخالفت خويش را با
حكومتش اعلام داشتند، فرمود:

«... اين، بيعتى عمومى است كه هر كس از آن سر باز زند، از دين اسلام سر باز زده و راه ديگرى
غير از راه مسلمانان پيموده است. اين بيعت شما با من، بيعت ناگهانى و بدون تأمل نبوده
است. كار من و شما يكى نيست؛ من، شما را براى خدا مى‏خواهم (نه براى دنيا)، ولى شما مرا
براى خود (و منافع شخصى و دنياطلبى) مى‏خواهيد. به خدا سوگند! هر آينه، رأى خود را براى
دشمن خالص گردانم، و ستمديده را انصاف دهم. از جانب سعد (بن ابى‏وقاص)، مسلمة، اسامة،
عبداللَّه، و حسان، چيزهايى به من رسيده كه آن را خوش ندارم و حق در ميان من و ايشان
حاكم است.»[2]

شورشها و فتنه‏گرى افراد مانند اثير بن‏عوف شيبانى با جمعى ديگر و هلال بن‏علقمة
بن‏تيم الرّباب و اشهب بن‏بشير و سعيد بن‏نفيل تيمى و خريت بن‏راشد و ... بايد در همين
جهت توجيه و تفسير كرد؛ زيرا، آنان، افرادى خودخواه و سركش و عصيان‏گر بودند كه در راه
ارضاى نفسيات و دستيابى به خواسته‏هاى شخصى و گروهى خود، در برابر حكومت عدل
علوى ايستادند و فتنه و آشوب به پا كردند.[3]

امام على(ع) در سخنان زير، به نقش هواپرستى در ايجاد فتنه، اشاره كرده است:


(1). برگرفته از اميرالمؤمنين اسوه وحدت، صص‏355 - 356، - 365.

(2). ارشاد، مفيد، ترجمه محلاتى، ج‏1، ص‏237.

(3). ر.ك: الفتنه الكبرى، ج‏2، ص‏122 - 123.


|220|
همواره، آغاز پيدايش فتنه‏ها [و انگيزه فتنه‏گرى‏] پيروى از هوسهاى آلوده و احكام و قوانين
مجعول و اختراعى است، احكامى كه با كتاب خدا مخالفت دارد و جمعى بر خلاف آيين حق به
حمايت از آن برمى‏خيزند.»

4. عدم تحمل عدل علوى

چنانكه پيشتر اشاره شد، امام على(ع) تنها خليفه اسلامى بود كه براى نخستين بار در
تاريخ خلافت اسلامى، از راه انتخاب و گزينش آزاد و در فضايى به دور از فشار و تهديد و اكراه،
با بيعت اكثريت قريب به اتفاق اقشار مختلف مردم مسلمان به خلافت و حكومت رسيد.
امام(ع) در همان آغاز بيعت مردم با ايشان، تصريح كرد و تأكيد ورزيد كه مرا به حال خود
واگذاريد و به سراغ شخص ديگرى برويد؛ چون، من شيوه حكومتى خلفاى پيشين را قبول
ندارم و هدفم از پذيرش حكومت، صرفاً اجراى عدالت همه جانبه اسلامى و رفع هر گونه
تبعيض و ستم در امور مالى و غير آن و حركت در چهارچوب كتاب خدا و سنّت راستين
پيامبر(ص) بر اساس فهم خودم، نه آنچه را كه خلفاى پيشين و شيخين مى‏فهميدند و
اجتهادمى‏كردند، است و نيز در راه تحقق اصول ارزشى اسلام و پياده كردن احكام و
قوانين‏قرآن و سنت پيامبر اكرم(ص) ذره‏اى شك و ترديد به خود راه نداده و هرگز سستى و
سازش نخواهم كرد.

اين اهداف حكومت علوى و شيوه‏هاى اجرايى اعلام شده، در واقع، همان چيزى بود كه
مردم، حداقل بخش عظيمى از آنان، خواستار تحقق آن بودند و براى دستيابى به آن كه در
واقع احياى همان شيوه حكومتى پيامبر خدا(ص) و اهداف عالى رسالت او بود با امام(ع)
بيعت كردند، اما تحمل عدالت علوى، چقدر سخت و گرانبار بود، كه اكثريت بيعت‏كنندگان، از
طبقه خواص و كثيرى از همان توده مردم ستم‏كشيده و انس گرفته با فضاى تبعيض‏آميز و
فسادآلود دوران خلافت پيشين، تاب تحمل آن را نداشتند و زير بار آن نرفتند و در


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 50، ص‏88.


|221|

برابرامام(ع) ايستادند و در اجراى آن كارشكنى كردند و با فتنه‏انگيزان طمّاع و
دنياخواهان‏ورياست‏طلبان، همسو و همراه شدند و شورشها و جنگهايى را عليه حكومت
علوى به راه انداختند.

امام(ع) در هيچ حالتى حاضر نشد تا در دستيابى به اهداف اعلام شده حكومتش، يعنى
گسترش عدالت اسلامى و زدودن آثار تبعيض و ستم از جامعه و اجراى احكام و قوانين
اسلامى، اندكى سستى و نرمش به خرج دهد و تا آخر هم بر اين ايده پافشارى كرد، به طورى
كه جان عزيز و گرامى خويش را در راه تحقق آرمانهاى مقدس و متعالى‏اش فدا كرد.

براى آگاهى بيشتر و دقيق‏تر از فضاى حاكم بر جامعه اسلامى آن روز و اينكه امام على(ع)
وارث چه اوضاع ناهنجار اجتماعى و وضعيت اسفبار و آشفته حكومتى بود، ضرورت دارد كه
شرحى هر چند كوتاه از آن دوران تاريك و نابسامان سياسى اجتماعى به جا مانده از قبل
ارائه كنيم.

محيطى كه امام(ع) از حكومت دوازده ساله عثمان و بلكه از حكومت خلفاى پيشين، به
ارث برد، از يك سو، محيطى سرشار از فراوانى نعمت و غنايم جنگىِ به دست آمده از فتوحات
لشكريان اسلام و پيشرفت مسلمانان در كشورهاى مختلف بود و از سوى ديگر، اين همه
ثروت و غنايم به دست آمده، به خوبى، توزيع نمى‏شد و در تقسيم اموال، تبعيض صورت
مى‏گرفت. از اواخر حكومت خليفه دوم و در طى دوران حكومت عثمان، سنت پيامبر(ص) در
تقسيم بيت‏المال، رعايت نمى‏شد و گروهى زورمند و متنفذ و يا وابسته به خاندان خلافت و
نيز كارگزاران حكومتى، بر اموال دولتى و غنايم جنگى، چنگ انداخته بودند و بيشترين سهم
را به خود اختصاص مى‏دادند و تنها، سهم ناچيزى از آن به توده اكثريتِ مردم مى‏رسيد. نتيجه
اين تبعيض، ايجاد اختلاف طبقاتى شديد و نارضايتى عجيب بود.

در زمان پيامبر اكرم(ص) و نيز در زمان خليفه نخست، تا سال پانزدهم[1] هجرى يا
سال بيستم -[2] غنايم و اموال، ذخيره نمى‏شد، بلكه فوراً ميان مسلمانان، به طور مساوى


(1). كامل، ابن اثير، ج‏2، ص‏502، دار صادر، بيروت.

(2). تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏153.


|222|

تقسيم مى‏شد، اما خليفه دوم، اقدام به تأسيس «صندوق بيت‏المال» كرد و غنايم و اموال را در
آن گرد آورد و براى اشخاص، بر حسب طبقات و مراتب، حقوق تعيين كرد و براى اين كار
دفترى اختصاص داد.

ابن ابى‏الحديد، ميران حقوق گروهى از مسلمانان و وابستگان خليفه را چنين مى‏نويسد:

براى عباس، عموى پيامبر(ص)، در هر سال دوازده هزار درهم؛ براى هر يك از زنان
پيامبر(ص) ده هزار درهم؛ براى عايشه، دوازده هزار درهم؛ براى اصحاب بدر، از مهاجران،
پنج هزار درهم و از انصار، چهار هزار درهم؛ براى اصحاب احد تا حديبيه، چهار هزار درهم؛
براى اصحاب بعد از حديبيه، سه هزار درهم؛ براى آنان كه پس از رحلت پيامبر(ص) در جهاد
شركت كرده بودند، بر حسب مراتب، از هزار و پانصد درهم تا سه هزار درهم.

عمر، مدعى بود كه از اين طريق، مى‏خواهد اشراف را به اسلام جلب كند، ولى در آخرين
سال از عمر خود، مى‏گفت، اگر زنده بماند، همان طور كه پيامبر(ص) اموال را به طور مساوى
تقسيم مى‏كرد، او نيز چنين خواهد كرد.[1]

اين كار عمر، پايه اختلاف طبقاتى در اسلام شد و در دوران عثمان، به طور شديدتر و
تبعيض‏آميزتر، دنبال شد، به طورى كه كار از حقوق ثابت گذشت و به بذل و بخشش با
ارقام‏بالا رسيده بود. به عنوان نمونه، عثمان، به دامادش (حارث بن‏حكم) سيصد هزار
درهم‏بخشيد و علاوه بر آن، شترهايى كه به عنوان زكات جمع‏آورى شده بود و نيز قطعه
زمينى را كه پيامبر(ص) به عنوان صدقه وقف مسلمانان كرده بود، به او داد. نيز به
سعيدبن‏عاص بن‏اميه، صد هزار درهم و به مروان بن‏حكم، در يك نوبت، صد هزار درهم، و
به ابوسفيان دويست هزار درهم و به طلحه، مجموعاً، سى و دو ميليون و دويست هزار
درهم‏و به زبير بن‏عوام، پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار درهم بخشيد و براى خود
نيزسيصد و پنجاه هزار دينار و سى ميليون و پانصد هزار درهم از بيت‏المال برداشت و
به‏يعلى‏بن‏اميه، پانصد هزار دينار و به عبدالرحمان بن‏عوف، دو ميليون و پانصد و شصت


(1). فروغ ولايت، ص‏345.


|223|

هزاردينار از بيت‏المال بخشيد[1]!

از جمله اقدامات ديگر عثمان، سپردن پستهاى حساس حكومتى به دوستان و نالايقان و
نزديكان خود از بنى‏اميه و اعطاى غنايم و هداياى فراوان به آنان و باز گذاشتن دست آنان در
مصرف بيت‏المال و ظلم و تعدى به مردم و انجام فسق و فجور، مانند فحشا و نوشيدن شراب
و مانند آن بود.

نيز آزار و اذيت و در مضيقه مالى قرار دادن اصحاب راستين پيامبر مانند عمار ياسر،
ابوذرغفارى، عبداللَّه بن‏مسعود، مقداد، ... و تبعيد كردن جمعى از صحابه، بويژه ابوذر غفارى،
مالك اشتر نخعى، مالك بن‏كعب، اسود بن‏يزيد نخعى، صعصعة بن‏صوحان و تعطيل حدود
الهى و در نتيجه، رواج فحشا و منكرات و اعمال زشت و خلاف عدل و انصاف، از ديگر
كارهاى اوست.[2]

امام(ع) براى اصلاح وضع موجود، چاره‏اى جز اين نداشت كه سه اقدام اساسى زير را در
دستور كار خود قرار دهد:

1. الغاى تبعيضات ناروا در تقسيم بيت‏المال؛

2. عزل كارگزاران ناشايست و فاسد؛

3. اجراى حدود و احكام الهى و سخت‏گيرى در مقام اجرا.

امام على(ع)، خود، در روز دوم بيعت كه بنا به يك نقل، روز نوزدهم ذى‏حجه سال سى و
پنج هجرى بود بر بالاى منبر رفت و فرمود:

«... مردم! من، شما را به راه روشن پيامبر(ص) وادار مى‏سازم و اوامر خويش را در ميان جامعه
جارى مى‏كنم. به آنچه مى‏گويم، عمل كنيد و از آنچه باز مى‏دارم، اجتناب ورزيد!»

سپس حضرت از بالاى منبر، به سمت راست و چپ نگاه كرد و افزود:

«اى مردم! هر گاه من، اين گروه (كارگزاران و وابستگان حكومت عثمان) را كه در دنيا فرو
رفته‏اند و صاحبان آب و ملك و مركبهاى راهوار و غلامان و كنيزان زيبا شده‏اند، از اين
فرورفتگى و فرومايگى باز دارم و به حقوق شرعى خويش آشنا سازم، بر من انتقاد نكنند و

(1). الغدير، علامه امينى، ج‏8، ص‏286، دارالكتب العربية، بيروت.

(2). ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، ج‏2، ص‏129 - 158.


|224|
نگويند فرزند ابوطالب، ما را از حقوق خود محروم ساخت.!
آن كس كه فكر مى‏كند به سبب مصاحبتش با پيامبر(ص) بر ديگران برترى دارد، بايد بداند كه
ملاك برترى، چيز ديگرى است. برترى، از آنِ كسى است كه نداى خدا و پيامبر(ص) را پاسخ
گويد و آيين اسلام را بپذيرد با ايمان و تقوا گردد، كه چنين مسلمانى، هرگز، زياده‏طلب و
فزون‏خواه نخواهد شد و به تبعيض ناروا، تن نخواهد داد! در اين صورت، همه افراد، از نظر
حقوق، با ديگران برابر خواهند بود.
شما، بندگان خدا هستيد و مال هم مال خداست و ميان شما بالسويه تقسيم مى‏شود. كسى،
بر كسى، برترى ندارد. فردا، بيت‏المال، ميان شما تقسيم مى‏شود و عرب و عجم، در آن يكسان
خواهند بود.»[1]

بر اين اساس، امام على(ع) به دبير و نويسنده خود، عبيداللَّه بن‏ابى‏رافع (از شيعيان مخلص
و باوفا) فرمان داد كه به هر يك از مهاجر و انصار، سه دينار بپردازد، و پس از آن، به
سايرمسلمانان، از سياه و سفيد نيز همين مقدار بپردازد. اينجا بود كه زبانِ شكوه و
اعتراض،گشوده شد.

سهل بن‏حنيف انصارى، صداى اعتراضش بلند شد و گفت: «آيا رواست كه من، با اين فرد
سياه كه تا ديروز غلام من بود، مساوى و برابر باشم؟!»
. امام(ع) در پاسخ وى فرمود: «در كتاب
خدا، ميان فرزندان اسماعيل (عرب) و فرزندان اسحاق، تفاوتى نمى‏بينم.»

طلحه، زبير، عبداللَّه بن‏عمر، سعيد بن‏عاص و مروان بن‏حكم، نيز اعتراض كردند.[2]

عزل كارگزاران عثمان نيز كه معاوية بن‏ابى‏سفيان هم جزء آنان بود در همان روزهاى
نخستين حكومت علوى، به طور رسمى، صورت گرفت و به جاى آنان، افراد وارسته و دين‏دار
و امين جايگزين شدند، اما مخالفتها و فتنه‏گريها نيز يكى پس از ديگرى رخ گشود و رو به
فزونى نهاد.[3]

طبيعى بود كه تقسيم بالسويه بيت‏المال و تفاوت قائل نشدن ميان عرب و عجم، عزل و
بركنارى كارگزاران عثمان و دست آنان را از حقوق و مزاياى كلان قطع كردن و برخورد قاطع و
خشن با متجاوزان به حدود الهى و حقوق مردم، طوفانى از خشم و غضب و كينه، در دل


(1). شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، ج‏3، ص‏37.

(2). ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، ج‏7، ص‏37 - 43.

(3). ر.ك: تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏462 - 513.


|225|

عناصر فاسدى كه در اين تصفيه و تقسيم عادلانه، متضرر و احساس غبن و محروميت
مى‏كردند، ايجاد شود و آنان را به عكس‏العمل و فتنه‏انگيزى و توطئه‏گرى وا دارد.


جنگ جمل و انگيزه‏هاى برپاكنندگان آن

جنگ جمل[1] را بايد نقطه اوج فتنه‏گرى و عكس‏العمل تند افراد و گروههايى دانست كه
همه چيز را از دست رفته احساس مى‏كردند.

گرچه برپاكنندگان جنگ جمل (ناكثين) و گروهها و اقشارى از مردم، كه آنان را در شعله‏ور
ساختن اين جنگ خونين و فتنه بزرگ عليه حكومت علوى، يارى و همراهى كردند، هر كدام
انگيزه‏هاى خاص خود را داشته و به دنبال مقصد خاصى بودند، ولى به گواهى عموم
پژوهندگان و مورخان، اگر مهمترين انگيزه مخالفت و جنگ‏افروزى سران ناكثين و مردم
همراه آنان را عدالت امام(ع) و پافشارى‏اش بر اجراى فرامين الهى و حدود تعطيل‏شده
اسلامى ندانيم كه برخى مانند ابن‏طقطقى در تاريخ فخرى چنين اعتقادى دارند[2] ولى از
دلايل عمده مخالفت و ستيز آنان با حكومت علوى گرچه خواهيم گفت كه انگيزه مهمترى
در پشت اين فتنه‏ها و جنگ‏افروزى وجود دارد همين شيوه عدالت‏گسترى حضرت بود.

امام على(ع) در سخنان زير، به اين مطلب اشاره كرده، فرموده:

«... براستى، روزگار، پس از گريانيدن، مرا به خنده آورد (و از بسيارى شگفتى به خنده‏ام آورد)
و شگفتى نيست، و به خدا سوگند! اين مردم از رفق كردن و هموارى و مدارا كردن من مأيوس و
نااميد گشته‏اند (و مى‏دانند كه من، مرد مسامحه و مدارا كردن در دين و در اجراى عدالت
نيستم). و (آنان، از من نيز مانند معاويه) خدعه‏گرى و دورويى در باره خدا و دين او را
مى‏خواهند و چه بسيار اين كار از من دور است (يعنى، من، اهل مداهنه و خدعه‏گرى و
سازش‏كارى نيستم).»[3]

پس از بيان انگيزه مشترك عموم جنگ‏افروزان فتنه جمل، اكنون به انگيزه‏هاى خاص


(1). جنگ جمل، در پنج‏شنبه، دهم جمادى‏الثانى سال سى و شش هجرى به وقوع پيوست. ر.ك: شرح نهج‏البلاغه،
ج‏1،ص‏262.

(2). به نقل از سيماى كارگزاران على بن‏ابى‏طالب اميرالمؤمنين(ع)، على‏اكبر ذاكرى، ج‏2، ص‏291 - 292، انتشارات دفتر
تبليغات اسلامى، قم.

(3). ترجمه ارشاد مفيد، ج‏1، ص‏293.


|226|

سران و رهبران فتنه جمل در مخالفت با حكومت علوى و شعله‏ور ساختن جنگ و خونريزى،
اشاره مى‏كنيم:


5. فزون‏طلبى و امتيازخواهى

برخى از پژوهندگان تاريخى، معتقدند، از جمله علل برپايى جنگ جمل و نيز از عوامل
دست نيافتن امام(ع) به ثبات داخلى كه بايد يكى از اسباب مهم عدم ثبات حكومت علوى را
پيامدهاى شوم همين جنگ جمل دانست سياست مالى وى بود كه قصد داشت سران
گروهها و ديگر پيروان را در مقررى از بيت‏المال يكسان قرار دهد. تحليل آنان، اين است كه
اگر امام(ع) افرادى مانند طلحه و زبير را، مانند قبل، مقررى بيشتر و امتيازات مالى فزون‏ترى
مى‏داد، بهتر بود تا اين كه آن دو صحابى، مخالف او شوند.

به عبارت ديگر، نظر اينان، اين است كه اگر امام(ع) براى سران قبايل، امتياز قائل مى‏شد
و به آنان بذل و بخششهاى زياد، آن گونه كه عثمان و پس از او، معاويه، در شام، براى
جلب‏دوستى و حمايت بسيارى از سران قبايل مى‏كرد، اعطا مى‏كرد، به طور طبيعى هم
مى‏توانست از دوستى و اعتماد آنان نسبت به خود سود جويد و آنان را از هر نوع عكس‏العمل
منفى باز دارد.[1]

اين پيشنهاد و تحليل، گرچه به ظاهر، موجه و مقبول به نظر مى‏رسد، اما به چند دليل
براى امام(ع) عملى نبود:

نخست اينكه اين كار، يك عامل بازدارنده مطلق به حساب نمى‏آمد؛ زيرا، اگر بپذيريم كه
در برخى افراد و سران قبايل، اين شيوه، تأثير لازم را داشت، ولى به طور حتم، در سران و
رهبران سه گانه جنگ جمل آن تأثير لازم را نداشت، هدف اصلى اينان، چيز ديگرى بود.
آنان، در زمان عثمان، از اين گونه امتيازهاى بى‏حد و حصر مالى و سياسى برخوردار بودند،
ولى دشمن جدى و سرسخت خليفه سوم شدند و در قتل او نيز نقش داشتند.

دوم اينكه اگر امام(ع) به اين اقدام تبعيض‏آميز دست مى‏زد، با اعتراض عمومى مواجه


(1). اميرالمؤمنين، اسوه وحدت، ص‏490.


|227|

مى‏شد؛ زيرا، از علل عمده قيام مردم عليه حكومت عثمان، همين سياست مالى غلط و
تبعيض ناروايى بود كه در تقسيم بيت‏المال اعمال مى‏كرد.

سوم اينكه امام، شرعاً، خود را مجاز به اعمال اين گونه تبعيض ناروا نمى‏دانست و آن را
ظلم و اجحاف آشكار به توده‏هاى مردمى مى‏شمرد كه از كمترين حقوق مالى و اجتماعى خود
برخوردار نبودند.


6. انگيزه واهى خونخواهى عثمان

يكى از انگيزه‏هاى مخالفت سران ناكثين با حكومت علوى و دامن زدن به جنگ خونين
جمل، خونخواهى از قتل عثمان بود. آنان، با اينكه خود، از عوامل اصلى تحريك و شورش
مردم عليه عثمان و به قتل رساندنش بودند، ولى پس از قتل او و به حكومت رسيدن امام
على(ع) به جهت اينكه هدف يا اهداف پيش‏بينى شده خويش را بر باد رفته تلقى مى‏كردند و
با همه سرمايه‏گذاريهايى كه براى رسيدن به آن به عمل آوردند، اينك، آن را آرزويى
دست‏نايافتنى ديدند، براى اظهار خشم و نفرت خود و نيز انتقامجويى از آن حضرت،
خونخواهى عثمان را مطرح ساختند و چنين وانمود كردند كه عامل قتل خليفه مقتول،
على(ع)است!

امام(ع) به اين اتهام پاسخ داده و فرمود:

«... به خدا سوگند! آنان، هيچ منكرى از من سراغ ندارند. انصاف را ميان من و خود حاكم
نساختند. آنان، حقى را مطالبه مى‏كنند كه خود آن را ترك گفته‏اند و انتقام خونى را مى‏خواهند
كه خود ريخته‏اند. اگر (در ريختن اين خون) شريكشان بوده‏ام، پس آنان نيز سهيمند، و اگر
تنها، خودشان، مرتكب شده‏اند، كيفر، مخصوص آنان است. مهمترين دليل آنان، به زيان
خودشان تمام مى‏شود.»[1]

آنان، با توجه به پايگاه مردمى و نفوذ سياسى اجتماعى و قرابت و خويشاوندى‏اى كه با
خليفه مقتول داشتند، توانستند با طرح اين شعار دروغين (خونخواهى عثمان) مردم را گرد
خويش جمع كنند و به شورش و جنگ عليه حكومت علوى وا دارند. اين شعار، بويژه در


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 22 و 127.


|228|

مناطقى كه مردم آنجا، نسبت به خليفه مقتول، تعلق خاطر و قرابت و خويشاوندى داشتند، كار
خود را كرد و تأثير لازم را گذاشت.

تبليغات شديدى كه از سوى سران ناكثين و قاسطين در اين مناطق عليه امام على(ع) و
خاندان پيامبر(ص) راه افتاده بود، از يك سو، چهره مظلوم و بى‏گناهى از عثمان در اذهان
مردم ساده و ناآگاه آن نواحى ترسيم كرده بود و از سوى ديگر، عامل اصلى قتل خليفه مظلوم
را نيز امام على(ع) جلوه داد و در نتيجه، اين تلقى را در مردم ايجاد كردند كه نه تنها او شايسته
خلافت نيست، بلكه سزاوار كيفر مرگ نيز هست!


7. رياست‏طلبى، انگيزه اصلى شورش ناكثين

همان طور كه پيشتر اشاره شد، انگيزه اصلى و عمده مخالفت سران ناكثين با امام على(ع)
و فتنه‏انگيزى عليه او، حكومت‏خواهى و رياست‏طلبى بود. نويسنده نامى، جرج جرداق
مسيحى مى‏نويسد:

«طلحه و زبير، شديدترين مخالفان على(ع) و آرزومندان زمامدارى و كوشاترين افراد براى
رياست و نيز مال و مقام بودند.»

همو نقل مى‏كند كه امام على(ع) نيز در باره طلحه و زبير فرمود:

«به خدا سوگند! با صورت جنايتكاران بيعت كردند و با شيوه خيانتكاران از بيعت
خارج‏شدند.»[1]

طلحه و زبير، هر يك، خود را سزاوارتر از حضرت، به خلافت مى‏دانستند و پيوسته در
آرزوى رسيدن به آن، به سر مى‏بردند. براى دستيابى به اين هدف بود كه با عثمان نيز با آن
همه بذل و بخششهاى بى‏حساب و كتاب، باز مخالفت و دشمنى كرده و حتى زمينه قتل او را
نيز فراهم كردند.

البته اين آرزوى آنان، زياد دور از واقع نبود؛ زيرا، اولاً، اين دو، در دوره‏هاى پيشين گزينش
خليفه، خود نيز جزء نامزدهاى احراز اين پست بودند. در زمان انتخاب عثمان، اين احتمال،
صورت رسمى به خود گرفته و آن دو، در شورا و در ميان مردم، طرفدارانى‏داشتند.


(1). ر.ك: امام على صداى عدالت انسانى، ج‏5، ترجمه مصطفى زمانى، ص‏234، انتشارات فراهانى.


|229|

ثانياً، در دوران خلافت عثمان، بويژه در روزهاى آخر حكومتش، از سوى دو شخصيت
ذى‏نفوذ سياسى اجتماعى، يعنى عايشه و معاويه، مورد حمايت جدى قرار گرفتند.

عايشه، گرچه در مخالفت و دشمنى با حكومت علوى، انگيزه‏هاى ديگرى نيز داشت، اما
انگيزه مهمترش اين بود كه مى‏پنداشت اگر حكومت على(ع) پابرجا و مستحكم شود، سدى
خواهد شد در برابر بازگشت خلافت به خويشاوندانش از آل تيم كه رياست آنان را
ابوبكرداشت.

عايشه، در زمان عثمان، بارها، پرده از روى آرزوى خود (بازگشت خلافت به خاندان تيم)
از طريق شخصى از بستگان خود (طلحه) برداشت و در همان حال، زبير را به انگيزه ديگرى،
جانشين وى و نامزد بعدى مى‏دانست؛ زيرا، زبير، همسر خواهرش (اسماء) بود و فرزند اسماء،
عبداللَّه بن‏زبير را، به دليل اينكه خود فرزندى نداشت، به منزله فرزند خود دانسته و نسبت به
او اظهار علاقه مى‏كرد.[1]

حمايت معاويه از حكومت و خلافت طلحه و زبير، گرچه فريبى بيش نبود، چون معاويه،
خود، خيال خلافت و سلطنت بر جهان اسلام را در سر داشت، ولى براى برداشتن مانع از سر
راه تحقق اين هدف، اين دو را به بهانه واهى رسيدنشان به خلافت، به جنگ با امام(ع)
تحريك كرده و براى آنان نامه‏هايى نوشت و از آن دو با لقب «اميرالمؤمنين» ياد كرد. پيشنهاد
معاويه، اين بود كه آن دو، شهرهاى كوفه و بصره را اشغال كنند. آنان نيز روى اين پيشنهاد
معاويه حساب باز كردند و بر عزم خويش راسخ‏تر شدند.[2]

اينكه هدف اساسى طلحه و زبير از مخالفت با نصب على(ع) به خلافت، براى اين بود كه
خودشان به حكومت و خلافت برسند، طبق مدارك و شواهد موجود جاى شك نيست. امام
على(ع) در سخنان زير، به اين قضيه، اشاره فرموده است:

«اين طلحه و زبير، نه از خاندان نبوت و پيامبرى هستند و نه از فرزندان رسول خدا(ص) و
شايسته مقام امامت و حكومت ولى چون ديدند پس از سالهاى سال، خداوند، حق ما
(خلافت و امامت) را به ما بازگردانيد، يك سال تمام بلكه يك ماه تمام، درنگ نكردند، تا

(1). اميرالمؤمنين اسوه وحدت، ص‏491 - 492؛ فروغ ولايت، ص‏339 - 340.

(2). ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج‏1، ص‏230 - 232.


|230|
اينكه‏مانند روش گذشتگان خود از جاى برخاستند تا حق مرا بگيرند و مردم مسلمان را از من
دور كنند ...»[1]

شواهد و قرائن تاريخى ديگرى و نيز سخنانى از امام على(ع) در نهج‏البلاغه وجود دارد كه
نشان مى‏دهد آنان چون ديدند به هدف نخستين خود (خلافت و حكومت مستقل) دست
نخواهند يافت، از آن هدف دست كشيدند و تنها به حكومتِ بخشى از مناطق اسلامى در
سايه حكومت علوى بسنده كردند و براى نيل به آن، با امام(ع) بيعت كردند. آنان، اين خواسته
را به عنوان شرط بيعت با امام(ع) مطرح كردند:

وَ قَدْ قالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ: «نُبايعك عَلى‏ أنَّا شُرَكَاؤُكَ في هذاَلاْمْرِ.» [فقال الإمام‏]: «لا، وَ
لكِنَّكُما شَريكانِ في‏ الْقوَّةِ وَ الاِْسْتِعانَةِ وَ عَوْنانِ عَلَى الْعَجْزِ وَ الْاَوَدِ.»؛
[2]

هنگامى كه طلحه و زبير به امام گفتند: «با تو بيعت مى‏كنيم به اين شرط كه در حكومت
شريك تو باشيم.»، فرمود: «نه؛ شما، شريك و ياورم در تقويت و كمك به من و يارى
رساندنم به هنگام ناتوانى و مشكلات باشيد».

چنانكه مورخان نيز نوشتند، زبير، گمان مى‏كرد امام(ع) فرمانروايى عراق را به وى واگذار
مى‏كند و طلحه نيز به فكر حكومت يمن بود. زبير، پيش از فرار از مدينه، در مجمع عمومى
قريش، چنين اظهار داشت:

آيا اين است سزاى ما؟ ما، بر ضد عثمان قيام كرديم و زمينه قتل او را فراهم ساختيم، در
حالى كه على در خانه نشسته بود. وقتى زمام امور را به دست گرفت، اداره امور مناطق را به
ديگران واگذار كرد.[3]


زمينه‏هاى جنگ صفين و انگيزه قاسطين

نخست اشاره كوتاهى به زمينه‏هاى وقوع جنگ صفين مى‏كنيم و سپس به انگيزه و هدف
برپاكنندگان آن به رهبرى معاويه، مى‏پردازيم.


(1). ترجمه ارشاد مفيد، ج‏1، ص‏243.

(2). نهج‏البلاغه، قصار، 202.

(3). الإمامة و السياسة، ابن قتيبه، ص‏70 - 70.


|231|

جنگ صفين، با تمام سهمگينى و پيامد تلخش، جز پيامدى از پيامدهاى جنگ جمل
نبود؛ زيرا، اگر عايشه، به عنوان همسر پيامبر و ام‏المؤمنين و طلحه و زبير به عنوان دو صحابى
پيامبر، مانند ديگران، حرمت امام(ع) را نگه داشته و از حكومت علوى پشتيبانى مى‏كردند و به
جاى جنگ با او، به شهرها و قصبات اسلامى مى‏رفتند و به جاى تحريص و تحريك مردم
براى شركت در جنگ عليه حكومت او، به اطاعت و فرمانبرى از وى و رفتن به‏زير پرچم
حكومتش وادار مى‏كردند، بى‏شك، معاويه، جسارت مبارزه با على(ع) را پيدانمى‏كرد.

ولى هنگامى كه ديد بخش بزرگى از مردم عراق، نظر او را در مخالفت با حكومت علوى
تأييد مى‏كنند و موضع او را مى‏پذيرند، و از طرفى، رهبران سپاه جنگ جمل كه از چهره‏هاى
برجسته جهان اسلام و از بزرگترين صحابه پيامبر، پيش از او به مبارزه با حكومت علوى
برخاسته‏اند دريافت كه آرمانش در پيروزى بر امام(ع) و رسيدن به هدف سياسى‏اش، آرمانى
دست‏يافتنى است.

بر اين اساس، به رغم اينكه امام(ع) در جنگ بصره، بر رهبران جمل پيروزى قاطع يافت،
ولى در حقيقت، زيانهايى كه به هر دو طرف وارد شد، تا حد زيادى از قدرت نظامى و نفوذ
سياسى اجتماعى امام(ع) كاست و به اصطلاح زنگ خطر را براى تضعيف پايه‏هاى
حكومتش به صدا درآورد؛ زيرا از يك سو قبايلِ شكست‏خورده در جنگ جمل، چون هزاران
تن از نزديكان و ياران خود را از دست داده بودند، در دلهايشان شرارت و كينه موج مى‏زد و در
پى فرصتى بودند تا انتقام خود را از اردوى امام(ع) بگيرند، و از سوى ديگر، قبايل سپاه پيروز -
لشكريان امام(ع) براى درگير شدن با جنگ ديگرى در برابر معاويه كه قريب الوقوع بود، به
ضعف گراييده و آن توان و روحيه لازم را نداشتند.

اين در حالى بود كه معاويه، در بيرون از معركه جنگ و كارزارِ طرفين، در كمين نشسته و بر
تاب و توان و ساز و برگ و يارانش مى‏افزود.

از اين‏رو، رهبران سه‏گانه جنگ جمل با شورش خونين خود بر ضد حكومت علوى، به


|232|

انگيزه دروغين خونخواهى خليفه مقتول اين زمينه را براى معاويه نيز فراهم كردند تا او هم
علاوه بر توسل به اين حربه دروغين، حتى پا را فراتر گذاشته و جسارت و وقاحت را تا آنجا
پيش ببرد كه از امام(ع) بخواهد تا قاتلان عثمان را نيز به او تحويل دهد!

بر اين اساس، بزرگترين بهانه معاويه در برافراشتن پرچم مخالفت و گردآورى سپاه براى
نبرد با امام على(ع)، اتهام حمايت امام از قاتلان عثمان بود. اين مطلب، در نامه‏هايى كه قبل
از شروع جنگ، از سوى نماينده امام(ع) جرير بن‏عبداللَّه ميان امام(ع) و معاويه رد و بدل شد،
مشهود است.[1] از آن جمله در يكى از نامه‏هاى معاويه به امام على(ع) آمده است:

... تو، مهاجران را بر ريختن خون عثمان تحريك كردى و انصار را از حمايت او بازداشتى!
در نتيجه، جاهل، از تو اطاعت كرد و ناتوان، توانا شد. مردم شام، تصميم گرفتند كه با تو
بجنگند تا هنگامى كه قاتلان عثمان را به آنان تحويل دهى ...![2]

امام(ع) نيز در نامه‏اى به تهمت‏هاى معاويه پاسخ داده و در فرازى از آن فرمود:

«... در باره قتل عثمان، نه فرمانى دادم كه خطاى در فرمان، مرا بگيرد، و نه او را كشته‏ام تا بر
من قصاص واجب شود ... اينكه مى‏گويى قاتلان عثمان را تحويل تو دهم، سخن بس نابجايى
است! تو را چه به عثمان؟ تو مردى از بنى‏اميه هستى و فرزندان عثمان بر اين كار از تو
شايسته‏ترند. اگر مى‏پندارى كه تو براى گرفتن انتقام خون پدر آنان قوى‏تر و نيرومندترى، در
حوزه اطاعت و بيعت با ما وارد شو و آنگاه از كشندگان او شكايت كن ...»[3]

8. سوداى تشكيل امپراطورى اموى، انگيزه اصلى معاويه

چنانكه بر اهل تحقيق و پژوهش تاريخى پوشيده نيست، معاويه، جنگ صفين را در حالى
عليه امام على(ع) و حكومتش آغاز كرد كه مانند ناكثين، بهانه خونخواهى عثمان و نيز استرداد
قاتلان او از على(ع)، در دستور كار ظاهريش قرار داشت. او با اين حربه دروغين، توانست


(1). براى آگاهى بيشتر از نامه‏هاى رد و بدل شده ميان امام(ع) و معاويه، ر.ك: فروغ ولايت، ص‏447 - 477.

(2). ر.ك: شرح نهج‏البلاغه، ج‏3، ص‏88 - 89؛ نهج‏البلاغه، نامه‏هاى 6 و 7.

(3). همان.


|233|

شاميان ناآگاه و بى‏اطلاع از حقيقت امر را عليه حكومت علوى بسيج كند،[1] اما حقيقت امر
چيز ديگرى بود، و آن، سوداى رسيدن به خلافت و تشكيل امپراطورى اموى و حكمرانى بر
سراسر جهان اسلام بود.

جريان امور هم طورى پيش مى‏رفت كه پسرِ هند جگرخوار را در نيل به اين هدف
اميدوارتر كرد و او را به هر نوع كار خلاف و دسيسه‏بازى و نيرنگ‏ورزى، مانند كارشكنى در
امور و نفاق‏ورزى با پيامبر(ص) و خلفاى پس از او، دامن زدن به اختلافات ميان مسلمانان،
تحريك مردم بر قتل عثمان، تحريك ناكثين بر خونخواهى عثمان و انتقام‏گيرى از امام
على(ع) و غير آن واداشته است.

اين روحيه نفاق‏ورزى و نيرنگ و شيطنت‏آميزى و به كارگيرى هر وسيله نامشروعى براى
رسيدن به رياست و حكومت ظاهرى، از خصلت‏هاى زشت اخلاقى بود كه ريشه در جان پسر
ابوسفيان داشته و با ذاتش سرشته بود؛ زيرا معاويه، اين خصايل زشت اخلاقى را، همان طور
كه مورخ شهير مصرى، عبدالفتاح عبدالمقصود، گفته از پدر به ارث برده بود:

«سرشت معاويه، او را به كجروى و انحراف و ايجاد توهم فرمان مى‏داد ... پسر ابوسفيان كسى
جز پسر ابوسفيان نبوده است! همان خودش بوده است و بس! هرگز نمى‏توانسته است راضى به
بيرون آمدن از پوست خود شود، تا براى رسيدن به هدف، راه مستقيم و درستى در پيش گيرد. براى
طبيعت و ذاتِ آلوده به زشتيهاى او بسيار مشكل بوده كه به گونه‏اى ديگر زندگى كند.»
[2]

از اين‏رو، حضرت على(ع) هرچه كوشيد، نتوانست معاويه را به راه حق و حقيقت بكشاند و
از جنگ و خونريزى بازدارد و در نتيجه، جنگ خونين صفين، از سوى قاسطين پايه‏گذارى شد.


9. فتنه مارقين، از جهل و جمودشان سرچشمه مى‏گرفت

خوارج نهروان، كه در صف لشكر امام على(ع) در جنگ صفين حضور داشته و عليه معاويه


(1). جنگ صفين، ميان سالهاى سى و هفت و سى و هشت قمرى به وقوع پيوست. ر.ك: امام على ابن‏ابى‏طالب، عبدالفتاح
عبدالمقصود، ترجمه سيدمحمدمهدى جعفرى، ج‏4، كه مخصوص بررسى جنگ صفين است.

(2). ر.ك: امام على ابن‏ابى‏طالب، ج‏4، ص‏53، 60 - 61.


|234|

و لشكر شام شمشير مى‏زدند، به دليل جهل و جمود و ظاهرگرايى، فريب شيطنت عمرو عاص
و معاويه را خورده و به انگيزه اينكه آنان مسلمانند و اهل قرآن و قبله‏اند، امام(ع) را از ادامه
جنگ و دستيابى به پيروزى نهايى و قاطع بازداشتند.

حقيقت اين است كه خوارج، در هيچ موردى از موضع‏گيرى‏هايشان، هدف روشن و ثابتى
را تعقيب نمى‏كردند؛ زيرا آنان، در آغاز كار، بيش از همه، خواستار خاتمه جنگ و ترك
مخاصمه و تعيين حَكَم بودند. وقتى حكميت را بر امام(ع) تحميل كردند، اين كار امام(ع) را
جرمى غير قابل بخشش دانسته و مبارزه خود را با امام(ع) مباح و مشروع شمردند و بيزارى از
على(ع) را شرط مسلمانى اعلام داشتند و هر كس را كه از آن حضرت بيزارى نمى‏جست، از دم
تيغ تيزشان مى‏گذرانيدند.

حضرت على(ع) در مواردى به اين مشكل خوارج (بى‏عقلى و كج‏فهمى و جهل) اشاره
كرده‏است.[1]


10. سستى و ناپايدارى در دفاع از حق

يكى ديگر از انگيزه‏هاى مخالفت با امام على(ع) كه بيشتر متوجه مردم عراق و كوفه
است، سستى و ناپايدارى آنان در دفاع از حق و حكومت عدل‏گستر و حق‏پرور امام على(ع)
است. اين عامل را در واقع، بايد نوعى عامل منفى به حساب آورد؛ چون مردم، بويژه عراق و
كوفه، با اينكه مى‏دانستند امام(ع) برحق است و هدفش احياى شيوه و سنت پيامبر(ص) در
دفاع از دين و نشر احكام نورانى قرآن و مبارزه با هر گونه تبعيض و فساد و ستم و بيدادگرى
است، ولى به دليل خصلت سست‏عنصرى، و ضعف ايمان و ناشكيبايى در دفاع از آرمانها و
عقايد دينى، بويژه كم‏تعهدى و بى‏وفايى، خيلى زود از مبارزه حق‏طلبانه در جبهه حق و در
ركاب امامِ حق خسته شده و ضعف و سستى به خرج دادند و به فرمانهاى امام(ع) عمل
نكردند. اين، در حالى بود كه جبهه باطل (معاويه) بسيار جدى بوده و مردمِ طرفدار او، گوش به


(1). ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه‏هاى 36 و 40.


|235|

فرمان او و در اجراى فرامينش، سستى و كاستى نورزيدند!

به عنوان نمونه، آنگاه كه خبر كمك‏خواهى و استمدادطلبى استاندار مصر، محمد
بن‏ابى‏بكر، به امام(ع) رسيد، امام(ع) مردم را در مسجد جمع كرد و خطبه بليغى خواند و مردم
را براى اعزام به مصر و تجمع در «جَرعه» فراخواند. صبح روز بعد، خود به جرعه رفت و تا
نيمروز در آنجا ماند، اما بيش از صد نفر از مردم كوفه نزد آن حضرت نيامدند! حضرت، ناگزير
به كوفه برگشت و شب‏هنگام بزرگان و اشراف شهر را در دارالخلافه جمع كرد و در حالى كه
اندوهناك بود، فرمود:

«... به خدا سوگند! اگر مرگ به سراغ من آيد كه حتماً خواهد آمد و ميان من و شما جدايى
خواهد افكند خواهيد ديد كه من از مصاحبت شما خشمناكم. آيا دينى نيست كه شما را گرد
آورد؟ آيا حميّت و غيرتى نيست كه شما را به غضب و خشم (عليه دشمن) وادارد؟ ... آيا
نمى‏شنويد كه دشمن شما، از كشور و شهرهايتان مى‏كاهد و بر شما يورش مى‏برد؟ آيا اين
عجيب نيست كه معاويه، مردم جفاكار، طغيانگر و ستم‏پيشه را به جنگ (عليه حق) مى‏خواند
و آنان از او پيروى مى‏كنند، بدون اينكه چيزى بگيرند و كمك (مالى) دريافت كنند او را
اجابت‏مى‏كنند ... اما چون من شما را مى‏خوانم، در حالى كه صاحب خرد و باقيمانده گذشته
هستيد، اختلاف مى‏كنيد و از اطراف من پراكنده شده و بر من عصيان مى‏ورزيد و با من
مخالفت مى‏كنيد؟!»[1]

با اين همه موعظه و انذار و هشدار، مردم حاضر به رفتن به مصر نشدند، تا اينكه پس از
حدود يك ماه، مالك اشتر، با عده كمى روانه مصر شد، اما چه سود كه هم مصر سقوط كرده
بود و هم محمد بن‏ابى‏بكر به شهادت رسيده بود!

امام(ع) در فرازى ديگر از سخنانش، به مردم خطاب كرد و فرمود:

«... شگفتا! اجتماع ايشان (طرفداران معاويه) بر باطل خود و تفرقه شما بر حق خويش، دل را
مى‏ميراند و باعث غم و اندوه مى‏شود. تا آنجا كه آماج تير آنان قرار گرفتيد ... ولى اقدام به
تيراندازى نمى‏كنيد! بر شما هجوم مى‏برند، ولى شما هجوم نمى‏بريد! معصيت خدا را مى‏كنند و
شما جلوگيرى نمى‏كنيد و راضى هستيد! وقتى كه در ايام زمستان، به شما امر كردم به جنگ
ايشان برويد، گفتيد: «اين روزها، هوا سرد است.» و اگر به شما گفتم در روزهاى تابستان با آنان
پيكار كنيد، گفتيد: «اين روزها، هوا گرم است. مهلت بده شدت گرما شكسته شود»! ... آيا

(1). شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج‏6، ص‏91 90.


|236|
ستمكاران و فريب‏خوردگان مردم شام براى كمك و يارى ضلالت، صبورتر و در اجتماع خود بر
محور باطل از شما در راه هدايت و حق خويش سخت‏تر هستند؟!»[1]

چنانكه در سخن اخير امام على(ع) آمده، عيب و ايراد اساسى مردم كوفه و عراق، اين بود
كه در راه حق، پايدارى نكردند و در رسيدن به آرمانهاى وعده داده شده در حكومت علوى،
شتاب به خرج دادند و به اصطلاح خواستند ميوه را پيش از وقت رسيدنش بچينند، از اين‏رو،
تاب نياوردند و سست و دلسرد و وامانده شدند، در حالى كه اگر تا آخر، گوش به فرمان امام و
مقتدايشان بودند و او را همراهى مى‏كردند، به طور حتم، به امنيت و عدالت و رفاه زندگى و
ايمان و سعادت اخروى دست مى‏يافتند.


(1). ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه 27.

تعداد نمایش : 4478 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما