صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى
اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى تاریخ ثبت : 1390/12/01
طبقه بندي : حكومت علوى, ساختار و شيوه حكومت ,
عنوان : اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|15|

اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى

سيد ضياء مرتضوى



اصول‏گرايى علوى(ع) در چالش با ماكياوليسم اموى

«اى مردم! وفا، قرين راستى است، و من سپرى نگاه‏دارنده‏تر از وفاى به عهد سراغ ندارم و
كسى كه بداند بازگشتش چگونه است، مكر نمى‏كند. ما در زمانى واقع شده‏ايم كه بيشتر مردم آن،
نيرنگ را زيركى پندارند و نادانان، ايشان را زيرك خوانند؛ چه سودى مى‏برند اين نيرنگ‏بازان؟ خدا
ايشان را بكشد! شخص زيرك و كاردان (چون على(ع)) راه حيله و چاره هر كار را مى‏داند و سبب
اينكه نيرنگ به كار نمى‏برد آن است كه امر و نهى خدا مانع مى‏شود، و با اينكه حيله و نيرنگ را ديده و
دانسته و توانايى به كار بردن آن را دارد ترك مى‏كند، و كسى كه در دين از هيچ گناهى باك ندارد،
فرصت را از دست نداده در هر كارى به مكر و خدعه دست مى‏يازد.»
[1]

«سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست، وليكن او عهدشكنى و خيانت كرده، معصيت و
نافرمانى مى‏كند و اگر خدعه و عهدشكنى نكوهيده نبود من زيركترين مردم بودم، ولى هر خدعه و
بى‏وفايى گناه است، و هر گناهى، نافرمانى است، و روز قيامت براى هر عهدشكنى، پرچم و نشانه‏اى
است كه به آن شناخته مى‏شود.»
[2] «امام اميرالمؤمنين على(ع)»

«همگان بر اين نكته واقفند كه صفاتى مانند وفادارى، حفظ حرمت و قول، درستى رفتار، و
نيالودگى به نيرنگ، تا چه پايه در شهريار پسنديده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثى كه در
عصر ما اتفاق افتاده است، خود به چشم مى‏بينيم كه شهريارانى كه زياد پايبند حفظ قول خود
نبوده‏اند، ولى در مقابل، رموز غلبه بر ديگران را به كمك حيله و نيرنگ، خوب مى‏دانسته‏اند، كارهاى


(1). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 41، ص‏83.

(2). همان، خطبه 200، ص‏318.


|16|

بزرگ انجام داده‏اند و وضعشان در آخر كار خيلى بهتر از آن كسانى بوده است كه در معامله با ديگران
صداقت و درستى به خرج داده‏اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند كه براى رسيدن به هدف از دو راه
مى‏توان رفت: يكى از راه قانون و ديگرى از راه زور. از اين دو راه، اولى شايسته انسانها و دومى
شايسته حيوانهاست. ولى از آنجا كه طريقه اول، غالباً بى‏تأثير است، تشبّث به طريقه دوم ضرورت
پيدا مى‏كند. بنابراين بر شهريار لازم است كه طريقه استعمال هر دوى اين شيوه‏ها را خوب بداند و
موقع را براى به كار بردن هر كدام نيك بسنجد.»
[1] «نيكولو ماكياولى - 1527 - 1469م»

«سياستمدار نمى‏تواند از عهده سياستى رسا و كارگشا برآيد جز هنگامى كه تنها به نظر خويش
و به آنچه كه مصلحت ملك و هموار شدن كار و استوارسازى پايه حكومتش در آن باشد عمل كند، چه
موافق شريعت باشد، چه نباشد. و هر وقت در سياست و تدبير به مقتضاى اين نكند، بعيد است كه
كار او نظام يابد يا وضع او استوار گردد، و اميرالمؤمنين، پايبند قيود شريعت بود، خود را تنها پيرو
آن‏مى‏دانست و آن دسته از آراى جنگى و كيد و تدبير كه موافق شرع نبود را كنار مى‏گذاشت، هر
چندمايه اصلاح كار و ثبات امر او بود. لذا قاعده او در خلافت، قاعده ديگرانى نبود كه چنين
التزامى‏نداشتند.»
[2] «عبدالحميد بن‏ابى‏الحديد معتزلى»

يكى از بارزترين مشخصه‏هاى حكومت علوى در نگاه هر ناظرى كه تنها مرورى كوتاه بر
تاريخ آن داشته باشد، «اصول گرايى»، راست‏مدارى و درست‏كردارى اميرمؤمنان(ع) در
دستيابى به «اهداف» مى‏باشد. يكى از عمده‏ترين بلكه اصلى‏ترين مشكل حكومت علوى،
چالش با نظريه پذيرفته شده و پرطرفدارى بود كه حدود نه قرن بعد در ايتاليا، توسط «نيكولو
ماكياولى»
در قالب قاعده حكومت ارائه شد و نگاه انديشه‏گران سياسى را به خود معطوف
داشت و در اروپا نسخه بالينى سياستمدارانى شد كه بيش از هر چيز به دوام سلطه و ثبات
حكومت و گسترش حوزه نفوذ و قدرت خود اهتمام داشتند. و اين پرسش بيش از پيش رواج
گرفت كه آيا به راستى هدف، وسيله را توجيه مى‏كند؟


(1). خداوندان انديشه سياسى، مايكل ب، فاستر، ترجمه جواد شيخ‏الاسلامى، ج‏1، ص‏471.

(2). شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج‏10، ص‏212.


|17|

به يقين، اصلى‏ترين شاخصه ساختارى و عملكردى حكومت علوى پس از اصل خاستگاه
و جايگاه آن، كه آن را از حكومتهاى ديگر متمايز مى‏سازد، ويژگى اصول گرايى‏اش مى‏باشد. و
به گزافه نيست اگر آن همه ناملايمات و دشواريهايى كه در دوران سى ساله پس از رحلت
پيامبر اكرم(ص) بويژه چند سال حكومت خود حضرت(ع)، متوجه وى شد را برخاسته از
همين ويژگى و در چالش با قاعده‏اى در حكومت بشماريم كه بعدها نام «ماكياوليسم» به خود
گرفت و به صورت يك مكتب سياسى تدوين شد و دستمايه قدرت‏مدارانى چون آدولف هيتلر
گشت كه به قول خودش، آن را هميشه كنار بستر خود نگه مى‏داشته تا هميشه منبع الهامات
وى باشد.[1]

ماكياولى، بعدها از سوى بسيارى از جمله توسط سران مسيحيت، سخت نكوهش شد و
كسانى چون پاپ پل چهارم او را نويسنده‏اى ناپاك و تبهكار خواندند و يا همانند كاردينال
رجينالدپل، كتاب او را دست‏نوشته شيطان ناميدند،[2] اما همه مى‏دانند كه آنچه در ميان نوع
سياستمداران حرفه‏اى و در دستگاههاى نظامهاى سلطه‏طلب، امرى پذيرفته شده به شمار
مى‏رود همان است كه ماكياولى با شجاعت در قالب پندنامه‏اى مدلّل به شرح آن در كتاب
«شهريار» خود پرداخت. آيا از دغلبازانى چون عمرو عاص كه در زير برق شمشير على(ع) و
براى نجات جان خويش، حيا و شرم آن امام بزرگ را به كمك مى‏طلبد و عورت خويش را
برملا مى‏سازد، جاى تعجب است كه در عين بى‏ايمانى خود، تهى مغزى و جهالت جمعى از
سپاهيان على(ع) را به خدمت خويش گيرد و قرآنها را بر نيزه كند و با نيرنگ تمام خود را در
زير عَلَم قرآن، جاى زند و «قرآن ناطق» را به سوى قرآن فرا خواند! در كار عمرو عاص چه
تفاوتى است ميان كشف عورت و بر نيزه كردن قرآن؟ از فريبكاران قدرت‏طلبى چون معاويه
كه پس از شهادت عمار ياسر به دست نابكاران سپاه شام، على(ع) را قاتل وى معرفى مى‏كند،
با اين عوام‏فريبى كه على(ع) باعث حضور عمار در جنگ شده لذا او قاتل است، آيا به دور
است كه لباس خونين و انگشت بريده عثمان را بر منبر مسجد شام بياويزد و على(ع) را قاتل


(1). فرهنگ علوم سياسى، غلامرضا على بابايى، ج‏1، ص‏710.

(2). نك: ژان ژاك شواليه، آثار بزرگ سياسى از ماكياولى تا هيتلر، ترجمه لى‏لا سازگار، نشر مركز نشر دانشگاهى،
ص‏38-36.


|18|

خليفه رسول خدا معرفى كند و شاميان را به سوگوارى و ضجه زدن بر قتل عثمان وا دارند؟ آيا
براى اينان مى‏توان تصويرى به جز آنچه در رساله «شهريار» ماكياولى آمده است ترسيم كرد.

مقايسه سخن ماكياولى با فرازى كه از سخنان اميرالمؤمنين(ع) آمد و سپس تحليلى كه
شارح معتزلى نهج‏البلاغه در تبيين شاخصه اصول گرايى در حكومت علوى و وجه تمايز آن،
ارائه كرده، بخوبى مى‏تواند دورنماى بحثى مبسوط باشد كه اينك چاره‏اى جز گذر اجمالى از
آن وجود ندارد. در نگاه ما يكى از ضرورى‏ترين مباحث، توجه به اين ويژگى حكومت علوى به
معناى وسيع آن است. و صد البته كه انگيزه مباحثى از اين دست تنها تبيين تاريخى حكومت
علوى به هدف تحليل مقطعى از تاريخ و دفاع از شيوه و قاعده حكومت على(ع) نيست كه،
اين نيز در جاى خود لازم و داراى ارزش است؛ حكمت اين دست مباحث، تبيين حكومت
علوى و ترسيم چهره آن به عنوان «حكومت الگو» و اسوه همه كسانى است كه داعيه تأسى به
آن بزرگوار را دارند يا لااقل جامعه چنين خواستى از آنان دارد.

پرسش اصلى و كلى چنين مبحثى همان سؤال هميشگى است كه آيا «هدف»، «وسيله» را
توجيه مى‏كند؟ و آيا آنچه ملاك پيروزى و موفقيت است تنها دستيابى به اهداف است يا ابزار
و راههاى دستيابى نيز در ارزيابى و ارزشگذارى آن شرط است؟ و اساساً در منطق علوى،
حتى موضوعى چون حفظ اساس حكومت و تقويت آن نيز مانع نمى‏شود كه اين مهم تنها در
چارچوب اصول انسانى و ارزشى و در دايره پذيرفته شده شرع انجام پذيرد و جز اين هرچه
باشد شكست تلقى شود هرچند به هدف ظاهرى خويش رسيده باشد. بر اين اساس حكومت
علوى، همواره پيروز است حتى اگر نزديكترين يارانش منطق او را تاب نياورده و رهايش
سازند و سياست اموى، شكست خورده است حتى اگر همه لب به ستايش آن بگشايند.

ترديدى نيست كه در منطق على(ع) آنچه به حكومت ارزش و حتى مشروعيت مى‏دهد
تنها اهداف والا و متعالى آن نيست، ابزار دستيابى به آن نيز ملاك عمده‏اى در ارزشگذارى و
مشروعيت‏بخشى به اقدامات آن، است. در منطق علوى همه حقيقت و تمام مصلحت در اصل
حكومت و تحكيم آن، جاى نمى‏گيرد و در دستيابى به قدرت ختم نمى‏شود؛ حكومت و قدرت،
ابزارى در خدمت عدالت و ارزشهاى والاى اسلامى و انسانى است، از اين‏رو اگر بقا يا قدرت


|19|

آن به بهاى پايمال شدن عدالت و ارزشهايى كه خاستگاه حكومت است، باشد فلسفه وجودى
خود را از دست مى‏دهد، چه اينكه اگر تحقق آن به بهاى ناديده گرفتن اصول و آميختن آن به
بدعت‏گذارى و سياست‏بازى و فاصله‏گرفتن از ارزشهاى انسانى و باورهاى دينى باشد، از
پاره‏كفشى نيز بى‏ارزش‏تر[1] و از آب دماغ يك بز نيز پست‏تر[2] و از روده خوكى در دست
انسانى جذامى پايين‏تر است.[3] بارها اين سخن را خوانده‏ايم كه اميرالمؤمنين(ع) مردن از
غصه ربودن خلخالى از پاى زنى ذمّى توسط سپاهيان متجاوز معاويه را جاى سرزنش
نمى‏داند بلكه سزاوار مى‏شمارد[4] اما در تاريخ نخوانده‏ايم كه حضرت به خاطر غصه از دست
دادن خلافت، خود يا ديگران را از غصّه سزاوار مردن بداند!

در منطق حكومت علوى، ستم و حق‏كشى هيچ گاه نمى‏تواند راه دستيابى به عدالت و
حقوق مردم باشد، «فانه ليس في الجور عوض‏من العدل»
[5] و آن كس كه با گناه پيروز مى‏شود،
پيروز نيست و آن كس كه با شرارت غلبه مى‏يابد مغلوب است:

على(ع)، برخاسته از منطق الهى انسانى خود، به خدا سوگند مى‏خورد كه «اگر شب را بر خار
سر تيز، بيدار بگذرانم، يا دست و پا بسته در غل و زنجير كشيده شوم، دوست‏داشتنى‏تر از اين
است كه به ديدار خدا و پيامبرش در روز قيامت بروم در حالى كه به برخى از بندگان ستم كرده باشم و
چيزى از مال دنيا را به ناحق برده باشم.»
[7] و اين به مقتضاى اصول‏گرايى حكومت علوى است
كه تنها در چارچوب شريعت و پايبندى به ارزشهاى دينى،به اصلاح كج‏خلقى خلق و بدرفتارى
مردم و وادار كردن به اطاعت و باز داشتن از سركشى و نافرمانى مى‏پردازد، با اينكه راهِ رفته
ديگران را به خوبى مى‏داند و فضاى حاكم نيز از او مى‏پذيرد و نوع تربيت جامعه نيز همان را


(1). نك: نهج‏البلاغه، خطبه 33، ص‏76.

(2). نك: همان، خطبه 3، ص‏50.

(3). «و اللَّه لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم»، همان، حكمت 236، ص‏510.

(4). نك: همان، خطبه 27، ص‏70.

(5). همان، نامه 59، ص‏449.

(6). همان، حكمت 327، ص‏533.

(7). همان، خطبه 224، ص‏346.


|20|

مى‏طلبد اما اصولى كه حكومت علوى به آن پايبند است چنين مجالى به او نمى‏دهد، اين بود
كه بارها مى‏فرمود:

به آنچه شما را اصلاح مى‏كند و كجى‏اتان را راست مى‏گرداند آگاهم، اما اصلاح شما را به بهاى
تباهى خويش قبول ندارم.»

در جاى ديگر مى‏گويد كه مى‏دانم آنچه شما را اصلاح مى‏كند شمشير است اما من،
مصلحت شما را به تباهى خودم ترجيح نمى‏دهم.[2]

به اميرالمؤمنين(ع) گفتند: مردم كوفه را جز شمشير اصلاح نمى‏كند. فرمود: اگر آنان را جز
تباه ساختن من، اصلاح نمى‏كند، پس خدا آنان را اصلاح نكند![3]

اين در حالى بود كه حكومت علوى و شخص اميرالمؤمنين(ع) به شرحى كه از زبان
حضرت گذشت، در فضا و شرايطى قرار داشت كه سياست‏بازى و نيرنگ‏سازى و فريب‏كارى
در حكومت بر مردم، امرى پذيرفته شده و به عنوان كاردانى و زيركى به شمار مى‏رفت و طبعاً
چنين رفتارى با اقبال عمومى مواجه مى‏گشت.

در اين فرصت، افزون برآنچه گذشت، به اختصار برخى نكات و ويژگيهاى اصول‏گرايى
حكومت علوى بازگو مى‏شود تا نمايى كلى از چالش آن بزرگوار با ماكياوليسم اموى و تقابل
وى با روادارى هر كارى براى دستيابى به قدرت و توسل به هر شيوه‏اى براى حفظ و توسعه و
تقويت آن، پيش روى ديدگان نافذ و وجدانهاى اصول‏گرا و آرمان طلب قرار گيرد و اگر توفيقى
ديگر دست داد به شرح و تحليل بيشتر آن خواهيم نشست.


يك. شفافيت سياست علوى

از روشن‏ترين مشخصه‏هاى اصول‏گرايى علوى، شفافيت و صراحت در بيان مواضع و
بى‏پرده سخن گفتن از سياست و مشى خود با مردم است؛ هم در آغاز خلافت و پيش از


(1). همان، خطبه 69، ص‏99.

(2). ارشاد، شيخ مفيد، ص‏145، و نيز بنگريد: كافى، ج‏8، ص‏361، و امالى طوسى، ص‏121.

(3). «قيل لاميرالمؤمنين(ع): انّ اهل الكوفة لا يصلحهم الّا السيف، فقال(ع): ان لم يصلحهم الّا افسادى فلا أصلحهم اللَّه».
«غررالحكم و دررالكلم».


|21|

پذيرفتن خواست مردم، و هم در ادامه آن. على(ع) به صداقت و صراحت تمام ديدگاه
حكومتى‏و شيوه عملى خويش را با مردم و همه مخاطبان خود در ميان مى‏گذاشت. همان
راكه اعتقاد داشت و خود را به آن ملتزم مى‏دانست بيان مى‏كرد و همان را بيان مى‏كرد
كه‏درعمل، خود را پايبند آن مى‏دانست و بر آن ايستادگى مى‏كرد. در خلوت و جلوت، يك
چيزمى‏گفت و از مجامله‏گويى و دوز دوزه بازى و فريب دادن مردم به شدّت پرهيز مى‏كرد
وياران خويش را بدان فرا مى‏خواند. براى سوار شدن بر مركب قدرت، خود را مجاز
نمى‏دانست كه به خوش‏آمد اين و آن سخن گويد و يا خارج از اعتقادات و اصول خود شرطى
رابپذيرد. عمر در جريان شوراى شش نفره‏اى كه براى تعيين خليفه پس از خود قرار داد،
اين‏حق را براى عبدالرحمن بن عوف كه خود يكى از اعضاى شورا بود، گذاشت كه در صورت
تساوى آرا خليفه را در واقع او انتخاب كند. عملاً نيز چنين شد. وقتى على(ع) با پيشنهاد
مكررعبدالرحمن مواجه شد كه اگر وى بپذيرد به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره
شيخين‏عمل كند با او بيعت خواهد كرد و در نتيجه به خلافت خواهد رسيد، حضرت شرط
آخررا نپذيرفت و فرمود كتاب خدا و سنت پيامبر نياز به روش و سيره ديگران ندارد
وبدين‏طريق حدود 12 سال ديگر از خلافت و قدرت دور ماند.[1] وقتى نيز پس از كشته
شدن‏عثمان، مردم براى بيعت به سراغ وى آمدند به دلايلى از پذيرش حكومت كه حق مسلم
او بود، سرباز مى‏زد، از جمله با صراحت تمام اعلام كرد:

آگاه باشيد كه اگر من خواسته شما را اجابت كنم (و خلافت را بپذيرم) آن گونه كه خود مى‏دانم
شما را راهبرى خواهم كرد و به گفته اين و سرزنش آن گوش نخواهم داد.»

از اين رو، پس از آن، كسى على(ع) را سرزنش نكند كه چرا به روش گذشتگان عمل
نمى‏كند و چرا به گفته ما كه همواره طرف مشورت حاكمان قرار مى‏گرفته‏ايم و يا خود
شايستگى عهده دارى حكومت را داريم گوش فرا نمى‏دهد، و كسى خود را بستانكار حكومت
علوى نداند كه قرار بود به روش اين يا آن و به خواست فلان جريان اجتماعى عمل كند؛


(1). «انّ كتاب‏اللَّه وسنة نبيه لايُحتاج معهما الى اجّيرى‏ أحدٍ» تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 142.

(2). نهج البلاغه، خطبه 92،ص‏136.


|22|

اگراين روش در منطق على(ع) راه داشت، در جريان همان شوراى شش نفره به قدرت
رسيده‏بود.

پس از پذيرش خلافت در نخستين سخنرانى خود در مسجد مدينه نيز همين شفافيت
مواضع و روشنى برنامه را دنبال كرد و از جمله، قاطعانه در باره خط اصلى حكومت خود، يعنى
عدالت گسترى و ستم ستيزى و شايسته سالارى سخن گفت و اعلام كرد كه وضعيت موجود
را زير و رو خواهد كرد و عقب افتادگان شايسته را پيش خواهد انداخت و پيش افتادگان
بى‏لياقت را عقب خواهد زد[1] و اموال به يغما رفته را حتى اگر در كابين زنان باشد و بهاى
كنيزان شده باشد باز خواهد گرداند چرا كه:

در عدالت گشايشى است و كسى كه عدالت بر او تنگى كند، ستم، بر او تنگ‏تر خواهد بود.»

على(ع) مسايل حكومت را كه در واقع مسايل خود مردم بود، با آنان بى‏كم و كاست در
ميان مى‏گذاشت و هيچ امرى از ناگفته‏هاى سياست و مديريت جامعه را از مردم خود پنهان
نمى‏كرد جز آنچه به امر جنگ برمى‏گشت كه طبعاً براى جلوگيرى از سوءاستفاده دشمن و
امرى پذيرفته شده بود:

خلاصه سخن آنكه على(ع) در حكومت خود، سياستى روشن و مواضعى شفاف داشت،
اصول و برنامه‏هاى خود را به صراحت ابراز مى‏داشت، نه براى خوش‏آمد اين شخص و آن
جريان، چيزى برخلاف اصول و باورهاى خود بر زبان مى‏آورد و نه از بازگويى آن به قصد
وجيه المله شدن يا موجّه ماندن، شانه خالى مى‏كرد. نه در مقابل زياده‏طلبان پيمان شكنى
چون طلحه و زبير و طاغيان فاسقى چون معاويه ساكت مى‏نشست و نه در جلب رضايت
متحجران كج‏انديش و پرمدّعايى چون خوارج كه حتى على(ع) را نيز به مسلمانى قبول


(1). همان، خطبه‏16، ص‏57.

(2). همان، خطبه‏15، ص‏57.

(3). همان، نامه 50، ص‏424.


|23|

نداشتند، سخن مى‏گفت. در مقابل اين سبك‏سران كه همه را به بى‏ايمانى و كفر متهم
مى‏ساختند و به خاطر پذيرش حكميت توسط حضرت(ع) همه مردم را گمراه و كافر شمرده و
از پذيرش آن سرباز مى‏زدند، به صراحت و قاطعيت تمام فرمود:

هان، هركس به اين شعار فرا خواند او را بكشيد، هرچند زير اين عمامه من باشد.»

دو. پرهيز از فريبكارى و دغلبازى

در نگاه سياست بازان حرفه‏اى و از منظر منطق ماكياوليستى، توسل به دروغ، عهدشكنى
و حيله بازى، لازمه دستيابى به اهداف و نفوذ قدرت و كاميابى سياسى مى‏باشد. اوصافى چون
وفاى به عهد، صداقت، ديندارى و شفافيت، در جاى خود مى‏تواند، ارزش به شمار آيد اما در
نگاه ماكياولى واز منظر منطق اموى، امر حكومت و قدرت و حاكميت بر مردم، به عوامل و
عناصر ديگرى نيز نياز دارد كه بى آن، امور سامان نخواهد يافت و اوضاع بر وفق مراد حاكمان
در نخواهد آمد. امر حكومت، تنها با قدرت و قاطعيت، و قانون‏مدارى سامان نخواهد گرفت، در
كنار صولت شير، به حيله‏گرى روباه نياز است. ماكياول در رساله شهريار به دنبال پندى كه در
آغاز، آن را بازگو كرديم، اضافه مى‏كند:

«از اين رو شهريار، كه نيازمند اتخاذ عاقلانه، روشِ ددان است، لازم است كه هم شير باشد و
هم روباه. زيرا شير نمى‏تواند خود را از دامى كه بر سر راهش مى‏نهند، حفظ كند، و روباه نيز
ياراى دفاع از جانش را در مقابل گرگان ندارد. بنابر اين شهريار بايد روباه باشد تا دام را
بشناسد و شير باشد تا با گرگان مصاف كند.»[2]

وى مى‏افزايد:

«آنان كه به بهترين گونه توانسته‏اند از روباه پيروى كنند، بالاترين كاميابى‏ها نصيبشان شده
است. اما لازم است كه شهريار، شخصيت خود را به ظاهر، پسنديده نشان دهد و در دورويى و
تلبيس ماهر باشد، و مردم چنان ساده دلند و به قدرى زير نفوذ نيازهاى آنى خود قرار دارند كه

(1). همان، خطبه 127، ص‏185.

(2). خداوندان انديشه سياسى، و. ت. جونز، ترجمه على رامين، ج‏2، ص‏46.


|24|

همواره هر فريبكارى، فريب خورندگانى را پيدا خواهد كرد.»[1]

در آغاز خوانديم كه على(ع) خود و حكومت خود را منزه از چنين دغلكارى‏هاى سياسى
مى‏داند و هيچ توجيهى نمى‏تواند وى را قانع سازد كه از اصول ارزشى و چارچوب مقرّر
شريعت، براى حفظ و تقويت حاكميت خويش فاصله گيرد، حتى اگر متهم به ضعف يا
بى‏سياستى شود؛ در حالى كه تربيت جامعه به گونه‏اى بود كه بيشتر مردم، چنين روشى را
مى‏پذيرفتند و حتى به وى نيز آن را توصيه مى‏كردند.

اميرمؤمنان(ع) قرآن ناطق و اسلام مجسم و مظهر عدالت خداوندى و برترين انسان پس
از پيامبر(ص) است. حكومت علوى، خود را راهبر مردم به سوى بهشت مى‏داند و همه همّ و
غمّ آن، هدايت و رستگارى مردم و حاكميت دين و استوار سازى ارزشهاى دينى و انسانى
مى‏باشد. حضرت بار رساندن مردم همراه خود به بهشت را بر دوش مى‏كشد، هر چند آن را با
دشوارى و تلخى مى‏شمارد:

اگر مرا اطاعت كنيد، من به خواست خدا شما را راهى بهشت مى‏كنم، هر چند داراى مشقت
زياد و تلخكامى فراوان است.»

او خود را ضامن سعادت و پيروزى جاودانه مردمان مى‏شمارد:

«اى بندگان خدا! تقواى خدا پيشه كنيد و از خشم خدا به سوى خدا بگريزيد، و در همان راهى
كه براى شما مشخص كرده حركت كنيد و به آنچه بر شما تكليف ساخته قيام كنيد كه على
ضامن سعادت آخرت شماست، اگر در اين دنيا نيز به آن نرسيد.»[3]

اما راه بهشت در نگاه على(ع) از سنگلاخ نيرنگ و دغلكارى و از مسير زورگويى و
دروغ‏پردازى نمى‏گذرد، هر چند در نگاه ظاهربينان كوتاه و پرفايده به نظر آيد.

با اين همه و على رغم شخصيت شناخته شده و به خاطر پرهيز از سياست بازيهاى


(1). همان، ص‏47.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه 156، ص‏218.

(3). همان، خطبه‏24، ص‏66.


|25|

معمول و برخوردارى از صراحت لهجه و شفافيت مواضع و دورى از فريب دادن مردم، على(ع)
متهم به دروغگويى مى‏گردد و وى بايد تلاش كند اين اتهام را از خود دور سازد:

«به من خبر رسيده كه شما مى‏گوييد: على دروغ مى‏گويد! خدا شما را بكشد! من بر چه كسى
دروغ مى‏بندم؟ آيا بر خدا، در حالى كه من نخستين كسى هستم كه به او ايمان آوردم! يا بر
پيامبرش، در حالى كه من اولين فردى بودم كه او را تصديق كردم! به خدا سوگند هرگز.»[1]

حتى از سوى ياران خود در معرض سؤال يا اتهام زبونى و ترس قرار گرفت ؛ آن هم به
خاطر موضوعى كه خود يكى از بارزه‏هاى اصول گرايى و ارزشمدارى وى بود. او در حالى كه
آغاز نبرد با شاميان طاغى را على رغم اصرار يارانش به تعويق مى‏انداخت، برخى اين سياست
علوى را كه ناشى از اوج هدايت خواهى حضرت و تلاش وى براى پرهيز از خونريزى بود،
حمل بر زبونى و نگرانى وى از مرگ كردند!

و صد البته در نسخه‏اى كه منطق اموى و ماكياوليسم سياست معاويه مى‏پيچيد آنچه
كارساز است تظاهر به ديندارى و ارزشهاى پذيرفته شده جامعه است. و اين نيز تا آنجا لازم
است كه كاربرد داشته باشد والّا اگر چاره كار در كنار زدن اين نقاب باشد از آن نيز باكى نيست.
نگاه كنيد به سخن معاويه هنگامى كه پس از امضاى صلح با امام حسن(ع) وارد كوفه شد و
تصريح كرد كه جنگ من با شما، نه براى نماز و روزه و حج و زكات شماست، با شما جنگيدم تا
بر شما حكومت كنم و خداوند آن را على‏رغم خواست شما به من داد! و آنگاه به صراحت همه
شروط پذيرفته شده در صلحنامه را زير پاى خود گرفت و پيمان را شكست.[3]

البته تلاش دستگاه اموى، همواره بر اين موضوع متمركز بود كه خود را طرفدار دين و
مدافع حق جلوه دهد، معاويه را كاتب وحى و مدافع شريعت و حقوق مسلمانان معرفى كند و
على(ع) را در اذهان مردم، حتى خارج از دين و بى‏نماز و ستيزجو با خلفاى پيامبر و قاتل
عثمان در آورد. در نگاه ماكياول نيز، هيچ امرى به اندازه بهره جستن از دين و تظاهر به


(1). همان، خطبه‏71، ص‏100.

(2). همان، خطبه‏55، ص‏91.

(3). نك: حياة الامام الحسن بن على(ع)، باقر شريف قرشى، ج‏2، ص‏262.


|26|

ديندارى در دستيابى حاكم به خواسته‏هايش مفيد نيست:

«شهريار تا حد امكان نبايد از راه نيكى دور شود ولى در صورت لزوم بايد بداند چگونه به
شرارت دست يازد. او هم چنين بايد مراقب باشد كه كلامى بر خلاف پنج خصلتى كه بر
شمرديم (ترحم، وفا، مهربانى، اعتقاد به مذهب و صداقت) از زبانش خارج نشود، به گونه‏اى كه
با ديدن او و شنيدن سخنانش گمان كنند كه شهريار سرشار از نرم‏خويى، درست‏پيمانى،
مردم‏دوستى، درست‏كردارى و به ويژه دين‏دارى است. هيچ چيز به اندازه تظاهر به
دين‏دارى‏اهميت ندارد، زيرا عقل مردم به چشمشان است... همه مردم گمان مى‏كنند كه شما
همان گونه هستيد كه به نظر مى‏آييد و كمتر كسى مى‏داند كه شما به راستى چگونه آدمى
هستيد و اين گروه اندك را نيز شهامت مقابله با عقيده اكثريتى نخواهد بود كه مورد حمايت
قدرت حاكم هستند.»[1]

خلاصه آنكه على(ع) مصلحت بزرگ و بى‏بديل را در صداقت گفتار و درستى راه و پرهيز
از تبليغات خلاف واقع و دورى از دغلبازى و نيرنگ در توجيه موقعيت و عملكرد حكومت و
ياران خود مى‏دانست و راه را بر مصلحت‏سنجى‏هاى مقطعى و توجيهات منفعت‏طلبانه كه
تنها براى تثبيت موقعيت خود و تضعيف و تخريب موقعيت طرف مقابل صورت مى‏گيرد،
بسته بود، حتى در هنگامه نبرد نيز از اينكه شاهد باشد يارانش به شاميان دشنام مى‏دهند
خوش نداشت و آنان را از اين كار باز مى‏داشت و آموزش مى‏داد كه به جاى آن، چگونه براى
حفظ خون هر دو سپاه و اصلاح جنگ و هدايت شاميان دعا كنند و به جاى ناسزا گفتن، فقط
به شرح حال و اعمال آنان بپردازند:


سه. اصول‏گرايى در سياستهاى عملى

يكى از عمده‏ترين محورهاى اصول‏گرايى اميرالمؤمنين(ع) توسل جستن به شيوه‏هاى
مشروع و درست در سياستهاى عملى مى‏باشد. اين تقيّد، هم در مواجهه با مشكلات داخلى و


(1). آثار بزرگ سياسى از ماكياولى تا هيتلر، همان، ص‏30 - 31.

(2). نهج‏البلاغه، خطبه 206، ص‏323.


|27|

فائق آمدن بر موانع درونى حكومت و جامعه، و هم در مقابله با مخالفان و دشمنان حكومت
علوى، و هم در سالهاى طولانى خانه‏نشينى حضرت به خوبى مشهود است. تنها مرورى بر
زندگى سياسى اميرالمؤمنين(ع) اين حقيقت را ثابت مى‏كند كه حضرت(ع) على‏رغم آن همه
دشوارى و نيز پذيرش و خواست جامعه، تنها ابزار و شيوه‏هايى را در اعمال حاكميت خويش
پذيرفت كه در چارچوب ارزشهاى دينى و مقررات شرعى بگنجد. وى على‏رغم ناجوانمردى‏ها
و اتخاذ زشت‏ترين شيوه‏ها از سوى مخالفان و دشمنانش براى مقابله با او و مشوّه ساختن
چهره وى، از چارچوب ارزشى و جوانمردى و اصول انسانى خود پاى بيرون نگذاشت و از در
مقابله به مثل، به شيوه آنان در نيامد. وى على‏رغم ستم بزرگى كه بر او رفته بود و از خلافت
كه حق مسلّم حضرت بود كنار گذاشته شده بود اما نه تنها به هر ابزارى براى تخريب و
تضعيف حكومتهاى وقت متوسل نشد بلكه تا آنجا كه به مصلحت اسلام و در جهت منافع
مسلمانان مى‏دانست به مساعدت و همراهى همان كسانى همت گماشت كه آن همه
حق‏كشى را در حق وى روا داشته و بيشترين ستم را به او كرده بودند. اينك سه محور ياد شده
در اين بخش را با شرحى بيشتر پى مى‏گيريم.


الف) سياستهاى داخلى

اميرالمؤمنين(ع) از همان آغاز و هنگام پذيرش امر حكومت، خود را تنها مقيّد به چارچوب
شرع و سنت پيامبر شمرد و زير بار شيوه ديگران در حكومت‏دارى و از آن جمله، تبعيض ميان
مردم در امكانات بيت‏المال كه سياستى جا افتاده از زمان خليفه دوم بود نرفت. مسؤوليتها را
تنها بر اساس شايستگى افراد واگذار كرد و تا آنجا كه توانست همه دست‏نشاندگان ناشايست
گذشته را از كار بركنار كرد. فرقى ميان عرب و عجم نگذاشت، شخصيتهاى شناخته شده
زياده‏طلب و آنان كه سالها در حاشيه امن قدرت قرار گرفته بودند را همان گونه ديد كه يك
غلام سياه را. و اينها امورى نبود كه بهاى گزافى را طلب نكند و آن همه كارشكنى و
دشمن‏تراشى و مخالف‏خوانى و جدا شدن نيروها و فرار به سوى دشمن را به دنبال نداشته
باشد، اما مگر نه اين است كه على(ع) اساساً براى مبارزه با همين اوضاع اجتماعى و برخورد با
رفتار سياست‏بازان حرفه‏اى و قدرت‏طلبانى كه خود را از هر نظارت و حساب و كتابى مصون


|28|

مى‏دانستند آمده بود. به نقل شيخ مفيد، هنگامى كه مردم از كنار على(ع) پراكنده شده و
بسيارى از آنان به خاطر دستيابى به دنيا، به سوى معاويه فرار كردند، جمعى از اصحاب
حضرت نزد وى آمدند و گفتند: اى امير مؤمنان! اين اموال را بده و اين اشراف از عرب و
قريش و هر كسى كه مى‏ترسى با تو مخالفت كند و به سوى معاويه بگريزد را بر برده‏زادگان و
عجميان برترى ده.[1] به نقل ديگر جمعى از قريش سراغ حضرت آمدند و پيشنهاد كردند كه
اگر اين بزرگان و اشراف را برترى دهى، براى خيرخواهى و همراهى آنان با تو مناسب‏تر
است.[2] پاسخ حضرت كه با خشم نيز ابراز مى‏شد اين بود:

آيا مرا فرمان مى‏دهيد كه با ستم در حق كسانى كه والى آنان شده‏ام، جوياى پيروزى و نصرت
شوم! به خدا سوگند، در طول روزگاران و تا ستاره‏اى در آسمان در پى ستاره‏اى است، گرد
چنين كارى نخواهم رفت.»

در فائق آمدن بر مشكلات و نافرمانى‏هاى مردم خويش نيز على‏رغم آگاهى و اقرار به
نتيجه‏بخش بودن روشهاى خشونت‏آميز سخت كه با طبع ثانوى مردمى چون كوفيان سازگار
بود و يا امتياز دادن سياسى كه مى‏توانست بسيارى را ساكت كند، خود را مجاز به توسل به آن
نمى‏دانست. وقتى مغيرة بن‏شعبه به حضرت(ع) پيشنهاد كرد كه معاويه را به حكومت شام
بگمار و از او بخواه كه برايت بيعت بگيرد، چرا كه اگر چنين نكنى و بخواهى او را بركنار سازى
با تو خواهد جنگيد، حضرت فرمود: من گمراهان را بازوى خويش قرار نمى‏دهم. منطق
حضرت در پاسخ به مغيره اين بود:

لكن من به خدا سوگند به خاطر مصلحت دنيايم، سراغ كارى نخواهم رفت كه در آن، فسادى را
در دينم مى‏يابم.»

(1). امالى شيخ مفيد، ص‏104.

(2). بحارالانوار، ج‏41، ص‏110.

(3). نهج‏البلاغه، خطبه 128، ص‏183.

(4). نهج‏السعادة فى مستدرك نهج‏البلاغه، ج‏1، ص‏226.


|29|

و اين چنين است كه در تحليل كسانى چون ابن‏ابى‏الحديد چنان كه بخشى از آن را در آغاز
آورديم، منشأ دچار شدن حكومت اميرالمؤمنين(ع) به آن همه گرفتارى همين ويژگى
مى‏باشد. وى در ادامه تحليل خود بر اساس معتقدات خويش مى‏نويسد:

«ما با اين سخن، عيب‏جويى از عمر بن‏خطاب نمى‏كنيم و به او نسبت ناروا نمى‏دهيم. لكن عمر
مجتهدى بود كه به قياس و استحسان و مصالح مرسله عمل مى‏كرد، و به تخصيص عمومات
ادله با آرا و استنباط از اصولى كه خلاف مقتضاى عموم نصوص را مى‏رساند اعتقاد داشت، و به
دشمنش، نيرنگ مى‏زد و كارگزاران و امراى خود را نيز به نيرنگ و حيله فرمان مى‏داد، و با
تازيانه كوچك و بزرگ، هر كس را كه به گمانش مستوجب آن بود، ادب مى‏كرد، و از ديگرانى كه
مرتكب جرمى شده بودند كه مستحق تأديب بودند در مى‏گذشت. همه اينها به وسيله قوه
اجتهاد و بر اساس تشخيص خودش بود، اما اميرالمؤمنين(ع) چنين اعتقادى نداشت و همراه
نصوص و ظواهر مى‏ايستاد و با اجتهاد شخصى و قياس از آنها تعدى نمى‏كرد و امور دنيا را بر
امور دين منطبق مى‏ساخت و همه را يكسان راهبرى مى‏كرد و پايين و بالا نمى‏برد مگر بر
اساس كتاب و روايت، لذا روش آن دو در خلافت و سياست متفاوت شد.»[1]

ب) در برخورد با مخالفان و دشمنان

يكى از پرجاذبه‏ترين مظاهر اصول‏گرايى على(ع) چگونگى سلوك با مخالفان داخلى و
دشمنان بيرونى است. همه كسانى كه با زندگى حضرت آشنايى دارند، تصويرى هرچند
اجمالى از رفتار اصولى و مبتنى بر پايبندى حضرت به موازين اخلاقى و ارزشهاى انسانى و
اسلامى را در ذهن خود ترسيم كرده‏اند. و از اين‏رو نياز به شرح و بسط زياد نمى‏باشيم. كسى
كه در هنگامه لشكركشى و درگيرى نظامى و على‏رغم ممانعت دشمن از دستيابى سپاهيان
وى به آب، پس از تسلط دوباره بر آب، حاضر به مقابله به مثل نمى‏شود و خود و ياران و
دشمنان را در بهره‏جستن از آب يكسان مى‏شمارد و اجازه نمى‏دهد بر سر آب، كسى از يارانش
متعرّض افراد معاويه شود، پرواضح است كه در برابر مخالفان داخلى خود، پاى از جاده عدالت
بيرون نمى‏نهد و براى منكوب ساختن و از ميان به در بردن آنان به هر وسيله و فشارى
متوسل نمى‏شود و على‏رغم فشار و خواست برخى اطرافيان خود، به حذف و سركوبى يا در
تنگنا قرار دادن آنان رضايت نمى‏دهد، نه آنان را از حضور در اماكن و اجتماعات عمومى باز


(1). شرح نهج‏البلاغه، ج‏10، ص‏213.


|30|

مى‏دارد و نه حتى حاضر به قطع حقوق آنان مى‏شود و صد البته تا مادامى كه دست به سلاح
نبرده و متعرّض جان و مال مردم نشده‏اند. على(ع) نه كسى را به زور به بيعت فرا مى‏خواند و
نا به ضرب شمشير در اطاعت خود نگه مى‏دارد و صد البته كه اجراى حدود الهى را نيز
دستخوش مصلحت‏سنجى‏هاى روزمرّه نمى‏سازد. دعاى او در آغاز نبرد با شاميان اين است:

«خدايا! اگر ما را بر دشمنان پيروز كردى، ما را از ستم به آنان بركنار دار و ما را همچنان در
طريق حق پا برجا بدار.»[1]

از طلايه‏داران سپاه خويش هنگام گسيل مى‏خواهد كه مبادا بغض و كينه نسبت به
شاميان، شما را پيش از دعوت آنان و اعلام دليل و عذر خود، به جنگ بكشاند.[2] نيز مؤكداً از
سپاهيان خود درخواست كرد وقتى به خواست خدا، دشمن دچار شكست شد، هيچ كسى را كه
پشت به جنگ كرده نكشيد و به كسى كه عاجزانه تسليم شده حمله نكنيد و هيچ مجروحى را
تير خلاص نزنيد و زنان را با آزاردادن تحريك نكنيد حتى اگر به شما ناسزا گفتند و
فرماندهانتان را فحش دادند.[3] و همه مى‏دانيم كه در پايان جنگ جمل با باقى‏ماندگان سپاه
دشمن و از آن جمله با عايشه چه كرد و جان و مال و حتى حرمت آنان را حفظ كرد و على‏رغم
اصرار برخى ياران خود، حتى حاضر به مصادره اموال خارج از ميدان آنان نشد.

در منطق ماكياوليسم كه معاويه مظهرى از مظاهر روشن آن بود، بايد از زور، بى‏رحمانه
استفاده كرد. و اين شايد مهمترين قاعده‏اى است كه به گفته برخى تحليل‏گران در نگاه
ماكياول، شهريار بايد مورد توجه قرار دهد. از جمله پس از پيروزى بر دشمن و فتح شهر بايد
آن را غارت كند:

«در حقيقت براى حفظ [چنين شهرى كه در زندگى سياسى خود به آزادى خو داشته باشد]
هيچ روشى مطمئن‏تر از غارت آن نيست. و هر آن كس كه حكمران يك شهر آزاد شود و آن را
نابود نكند، بايد انتظار داشته باشد كه به وسيله آن نابود شود زيرا ساكنان چنين شهرى
همواره مى‏توانند به نام آزادى و آداب و سنن ديرينه خود، انگيزه‏اى براى شورش بر شهريار
بيابند، ... بايد بدين نكته توجه داشت كه شهريار پس از گشودن يك كشور، بايد همه گزندهاى

(1). نهج‏البلاغه، خطبه 171، ص‏245.

(2). همان، نامه 12، ص‏372.

(3). همان، نامه 147 ص‏373.


|31|

خود را در يك زمان [به مردم‏] برساند، تا هر روز محتاج به ارتكاب آنها نشود و بدون آنكه
دگرگونى‏هاى زيادى در اوضاع پديد آورد، بتواند اطمينان مردم را بازيابد و از راه بهره‏كشى از
آنان، سيطره خود را حفظ كند. هر كس كه خواه از روى ترس و خواه به سبب صوابديد غلط،
راهى غير از اين پيش گيرد، بايد مدام شمشير آخته در دست داشته باشد و هيچ گاه نتواند بر
اتباع خود تكيه كند.»[1]

اما اميرالمؤمنين(ع) حتى هنگامى كه پيروزمندانه وارد بصره شد و بيت‏المال گشوده گشت،
به سكه‏هاى طلا و نقره به چشم حقارت نگريسته و فرمود: «غرّى غيرى»
؛ غير مرا فريب دهيد!»
و دستور تقسيم آن را صادر كرد كه به هر يك از سپاهيان 6 هزار درهم رسيد. هنوز سهم خود
را برنداشته بود كه يكى از ياران سر رسيد و گفت: من جا مانده‏ام! حضرت سهم خود را به
وى‏داد. هنگام خروج از بصره نيز خطاب به مردم آنجا، خود را در پيشگاه خدا خائن شمرد
اگربه جز مركب و توشه سفر و غلامش كه همه از خود وى بودند، چيزى از اموال بصره
همراه‏ببرد.[2]

حضرت در باره قاتل شقىّ خود نيز سفارش كرد كه در صورت قصاص، فقط در مقابل
ضربه او ضربه بزنيد و نه بيشتر؛ مبادا كه به او گرسنگى و تشنگى دهند يا وى را مثله كنند. كما
اينكه در تأكيد بر وفاى به عهد و پايبندى به قرارها، خطاب به مالك اشتر، به شدت بر وفاى
به عهد و رعايت پيمان با دشمنان تأكيد مى‏ورزد و از او مى‏خواهد كه خود را سپر دفاع از
قرارهاى خود كند و به وى يادآور مى‏شود كه به دشمنت نيرنگ نزن چرا كه خداوند عهد و ذمّه
خويش را مايه امنيت بندگان و حريم آرامش آنان ساخته است، لذا نبايد مرتكب دغلكارى و
خيانت و نيرنگ شد. پيمانى نبند كه در آن بهانه‏تراشى و توجيه و تأويل را براى خود مجاز
شمرى. و پس از استوارسازى و محكم ساختن قرار، تكيه بر توجيه و تفسير نابجا نكن. و
مبادا كه تنگنايى كارى كه طبق قرار و پيمان الهى بايد به آن گردن نهى، تو را به فسخ ناحق
آن بكشد، چرا كه صبر تو بر تنگى كارى كه اميد گشايش و پاداش سرانجام آن را دارى، بهتر از
خيانت و نيرنگى است كه خوف سرانجام ناگوار آن را داشته باشى و مشمول همه‏جانبه مؤاخده


(1). خداوندان انديشه سياسى، و.ت.جونز، همان، ص‏49.

(2). نهج‏السعاده، ج‏1، ص‏413، بحارالانوار، ج‏41، ص‏127.


|32|

الهى شوى و نه به دنيايت برسى و نه به آخرتت.[1]

آن‏قدر على(ع) با ظرافت و دقت، سياست اصولى و انسانى و سراسر ارزشى خود را دنبال
مى‏كند كه وقتى پس از گسيل جرير بن‏عبدالله به عنوان پيك به سوى شام و عدم پذيرش
معاويه، يارانش پيشنهاد آماده شدن براى جنگ را به وى مى‏دهند، حضرت نمى‏پذيرد و
دعوت به مدارا مى‏كند؛ با اين استدلال كه آماده شدن شخص من براى جنگ با شاميان در
حالى كه جرير نزد آنان است، به معناى بستن دروازه شام و روى‏گردان كردن مردم آن، از
خيرى است كه چه بسا آن را اداره كرده‏اند. البته ياران خود را از آمادگى بازنمى‏دارد، ولى خود
اقدام نمى‏كند.[2] و سخن در اين زمينه بسيار است.


ج) خيرخواهى براى حكومتهاى وقت

اميرالمؤمنين(ع) نه فقط در دوران زمامدارى بلكه در دوران طولانى خانه‏نشينى با حفظ
اصول و مرزهاى حق و باطل و بر اساس حسّ آرمان‏گرايى و دلسوزى براى اسلام و
مسلمانان، بيشترين خيرخواهى را براى حاكمان وقت داشت. در حالى كه مشروعيتى براى
اصل حكومت آنان قايل نبود و آن را حق خود مى‏دانست و هيچ‏گاه نيز از اين حقيقت مسلّم
دست نكشيد و در حالى كه آن‏گونه با او و اهل‏بيتش رفتار كرده بودند اما به نفع اسلام و در
جهت مصالح مسلمانان از خيرخواهى، مشورت‏دهى و نصيحت مشفقانه دريغ نمى‏ورزيد.
هرگاه طرف مشورت قرار مى‏گرفت بهترين و راهگشاترين راهنمايى‏ها را ارزانى مى‏داشت و
هرگاه مورد بى‏مهرى قرار مى‏گرفت باز از ابراز نظر و كمك به حلّ مشكلات خوددارى
نمى‏كرد. منطق على(ع) اين نبود كه چون من نيستم، پس هيچ‏چيز نبايد بماند و چون در
همه‏جاها به حرف و فكر و انديشه من عمل نمى‏شود، پس در هيچ‏جا نبايد به كمك آنان
بشتابم. او با اينكه خود، قرآن ناطق و اسلام مجسّم بود اما تلاش مى‏كرد همان اسلام
نيم‏بندحاكمان، بيش از اين ضربه نخورد و خسارتى بيش از آن متوجه مسلمانان نگردد.
منطق او اين بود:


(1). نهج‏البلاغه، نامه 53، صص 442 - 443.

(2). همان، خطبه 43، ص 84.


|33|

«به خدا سوگند مادامى كه امور مسلمانان به سلامت باشد من نيز كارى ندارم (و متعرّض [
شمكش بر سر خلافت‏] نمى‏شوم)».[1]

در تنگناى جنگ با پارسيان نامسلمان ايران و در تصميم براى جنگ با روميان كه خليفه
دوم به خاطر اهميت موضوع، براى حضور مستقيم خود در جبهه به رايزنى نشسته بود و
نظرخواهى مى‏كرد، حضرت به بهانه رفتار خليفه در گذشته و حال، نه تنها فرصت‏طلبى نكرد
تا وى را تشويق به خروج از مدينه و حضور در صحنه جنگ و در معرض خطر قرار گرفتن كند
بلكه دليل آورد كه او به هر حال بايد در مدينه، مركز خلافت، بماند و پشت و پناه مسلمانان و
مايه دلگرمى آنان باشد. جايگاه او را همانند محور آسيا دانست كه بايد ثابت و استوار بماند و
سنگ آسياى جنگ را با نيروى مسلمانان بچرخاند و خود از جا حركت نكند. چرا كه او اينك
ملجأ و مرجع مسلمانان و مورد نظر دشمنان و محور نيروهاى اسلامى است.[2] اين در حالى
بود كه يزدگرد نيرويى مركب از 150 هزار نفر را براى نبرد با مسلمانان تدارك ديده بود و اين
مايه نگرانى خليفه شده بود. على(ع) بدين طريق باعث ماندن خليفه و رفع نگرانى وى و
خنثى شدن توطئه‏هاى احتمالى اعرابِ اطرافِ فرصت‏طلب شد. يعنى همان را كه سالها بعد
هنگام زمامدارى، براى خود مى‏پسنديد و آن را در پاسخ به مردمى كه خواهان حضور شخص
وى در جبهه بودند بيان مى‏فرمود.[3] چه اينكه بيشترين خيرخواهى و نصيحت و دلسوزى و
راهنمايى را نسبت به خليفه سوم نيز مبذول مى‏داشت كه يك نمونه روشن آن سخنان
ملاطفت‏آميز و مبسوط حضرت با وى است كه پس از شكايت مردم و براى پادرميانى و
اصلاح موضوع بيان فرموده و به تفصيل در نهج‏البلاغه آمده‏است.[4]

در باور قطعى ما با وجود على(ع) و با آن همه نشانه‏هاى روشن و دلايل آشكار بر امامت و
ولايت حضرت، حكومت ديگران مشروعيت نداشت ولى پس از استقرار هر سه حكومت،
نمونه‏اى را سراغ نداريم كه على(ع) در جهت تضعيف حكومت وقت تلاش كرده باشد و يا با


(1). همان، خطبه 74، ص 102.

(2). نك: همان، خطبه 134، ص 192، و خطبه 146، ص 203.

(3). نك: همان، خطبه 119. ص 175.

(4). نك: همان، خطبه 164، ص 234.


|34|

توسل به هر شيوه‏اى براى از ميان بردن آنها قدمى برداشته باشد تا شايد در آن آشفته‏بازارى
كه پيش مى‏آيد، خود به حكومت برسد! هر چند ذره‏اى ترديد در حقانيت خود نداشت.
حكومت و قدرت حتى اگر براى كسى هدف و مقصد باشد اما در نگاه على(ع) آن‏قدر ارزش
ندارد كه براى دستيابى به آن به هر شيوه‏اى متوسل شود. و عذر از ميان رفتن ارزشها و
پايمال شدن احكام توسط ديگران نيز در نگاه نافذ و جامع‏نگر حضرت، آن‏قدر قوى نيست كه
در دفاع از آنها، اساس دين و نظام امور مسلمين را به خطر افكند و به مقابله با مردمى برخيزد
كه لااقل نام اسلام بر زبان دارند و به قصور يا تقصير حكومت وقت را حكومت اسلامى و
حاكمان آن را مظهر حاكميت اسلام مى‏شمارند. على(ع) حتى توده لشكريان معاويه را كه در
مقابل او صف كشيده‏اند، براى از ميان به در بردن، متهم به كفر نمى‏كند و آنان را برادران
مسلمانى مى‏شمارد كه دچار گمراهى و كجى و شبهه و تأويل شده‏اند، و به دنبال راهى
مى‏گردد كه اين اختلاف نيز به اتحاد و نزديكى انجامد.[1]

بدان اميد كه سيره و سخن اميرالمؤمنين(ع) همواره الگوى ما باشد. (و فى ذلك فليتنافس
المتنافسون)
.[2]


(1). نك: همان، خطبه 122، ص 178.

(2). سوره مطففين، آيه 26.

تعداد نمایش : 4172 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما