صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
سيره اميرالمؤمنين(ع) در برخورد با مخالفان جنگ ‏طلب
سيره اميرالمؤمنين(ع) در برخورد با مخالفان جنگ ‏طلب تاریخ ثبت : 1390/12/01
طبقه بندي : حكومت علوى, ساختار و شيوه حكومت ,
عنوان : سيره اميرالمؤمنين(ع) در برخورد با مخالفان جنگ ‏طلب
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|223|

سيره اميرالمؤمنين(ع) در برخورد با مخالفان جنگ ‏طلب

محمدحسين مهورى



رحمت پايه و اساس هدايت الهى

خداوند متعال بر اساس علم بى‏پايان و حكمت بالغه خود راه سعادت و برنامه خوشبختى و
رسيدن انسان را به كمال شايسته او، توسط پيامبر اكرم(ص) به مردم ابلاغ فرمود. اساس
هدايت خداوند مبتنى بر رحمت، عفو، گذشت، عطوفت و مهربانى است و غضب و عذاب
حالت استثنايى دارد و جز در موارد ناچارى از آن استفاده نمى‏شود. در دعا مى‏خوانيم: «اى
كسى كه رحمت او بر خشم و غضبش پيشى دارد»
.[1] دستور به آغاز كردن همه كارها با (بسم‏اللَّه
الرحمن الرحيم)
براى توجه دادن به رحمت بى‏پايان و بى‏منتهاى خداوند متعال است و نيز
شروع 113 سوره از سوره‏هاى قرآن - كتاب هدايت و راهنمايى بشر به سوى كمال و سعادت -
با (بسم‏اللَّه الرحمن الرحيم) به انسان مى‏فهماند كه هدايت خداوند بر اساس رحمت و
مهربانى است نه بر اساس انتقام، خشم، غضب و ... .

پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار عليهم‏السلام كه از سوى خداوند متعال براى هدايت مردم
معيّن شده‏اند، در تمام برنامه‏هاى خود، از جانب خدا موظف‏اند كه اصل را بر رحمت و عطوفت
قرار دهند و از خشونت و تندى جز در موارد استثنايى بپرهيزند. پيشوايان معصوم
عليهم‏السلام مظهر صفات و اسماء خداوند هستند و به مقتضاى «ارحم الراحمين» بودن خدا
و شمول رحمتش نسبت به همه موجودات، آنان نيز بايد نسبت به همه مردم مهربان باشند.


(1). شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، دعاى جوشن كبير، بند 20، متن عربى: «يا من سبقت رحمته غضبه».


|224|

قرآن كريم در بيان سيره و روش پيامبر اكرم(ص) در برخورد با مسلمانان مى‏فرمايد:

«بر اثر لطف و رحمت خداست كه با مردم مهربان و ملايم شدى، اگر تندخو و سخت‏دل بودى،
مردم از اطراف تو پراكنده مى‏شدند. پس از كردار ناپسند مردم در گذر، براى ايشان آمرزش
بخواه و در كارها با آنان مشورت كن و آنگاه كه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن، به درستى كه
خدا توكل‏كنندگان را دوست دارد.»[1]

پيامبر بزرگوار اسلام(ص) در هدايت مردم به راه سعادت و خوشبختى، حريص و آزمند
بود، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نمى‏كرد، از همه چيز خود گذشته بود و هيچ چيز مانع و
جلودار او نبود. بر پيامبر اكرم(ص) بسيار سخت و دشوار بود كه مردم به عذاب، بدبختى و
شقاوت گرفتار شوند، قرآن كريم مى‏فرمايد:

«پيامبرى از شما براى هدايتتان آمده است، كه رنج و پريشانى شما بر او بسيار گران است. او بر
هدايت شما بسيار حريص و مشتاق است و به مؤمنان بسيار رؤوف و مهربان است.»[2]

بر اساس آنچه گفته شد، خشونت در هدايت الهى در موارد ناچارى و در باره
اشخاصى‏اعمال مى‏شود كه نمى‏توان آنان را با رحمت و عطوفت اصلاح نمود و
براى‏اصلاحشان راهى جز تندى و خشونت وجود ندارد. در اين صورت برخورد تند
وخشن‏رهبران الهى به منزله داروى تلخى است كه از سوى طبيب شفيق و مهربان در
كام‏كودك بيمار ريخته مى‏شود. در مواردى نيز وجود اشخاص به حدى از فساد و تباهى
رسيده‏است كه به هيچ وجه قابل اصلاح نيست. در اين صورت پيشوايان معصوم(ع) پس
ازاينكه نهايت سعى و تلاش خود را در اصلاح آنان به كار گرفتند و از هدايت آنان
نااميدشدند، ناچارند براى رعايت حقوق ديگران اقدام به اعمال خشونت نمايند، چنين
عملى‏نيز برخاسته از رحمت و عطوفت آنان نسبت به ساير اعضاى جامعه انجام
مى‏گيرد.همان گونه كه در عمل جراحى براى حفظ سلامت اعضاى ديگر، عضو فاسد قطع
ونابود مى‏گردد.


(1). سوره آل‏عمران، آيه 159.

(2). سوره توبه، آيه 128.


|225|

برخورد رهبران الهى با مخالفان خود

رهبران الهى و پيشوايان معصوم عليهم‏السلام در برخورد با مخالفان خود نهايت رحمت،
عطوفت و مهربانى را به كار مى‏گرفتند تا در حد امكان هر كس را كه استعداد هدايت دارد به
خود جذب كنند و مبادا بر اثر برخورد تند و خشن پيشوايان، آتش عناد و لجاجت در وجودشان
شعله‏ور شود، سرمايه هدايت آنها را سوزانده، در ضلالت و گمراهى غوطه‏ورشان سازد يا بر
گمراهى و شقاوت آنان بيافزايد. پيشوايان معصوم عليهم‏السلام بسان پدرى مهربان و دلسوز
هستند كه در مقابل فرزند ناسپاس و گمراه خود نهايت نرمش، عطوفت، گذشت، مهربانى،
تواضع و ... را از خود نشان مى‏دهد تا او را به خود جذب كند، به دامن خانواده بازگرداند و از هر
گونه برخورد تند و خشنى به شدت پرهيز مى‏كند تا مبادا برخورد تند و خشن او فرزند را از
دامن خانواده رانده، به دامن بيگانگان اندازد و تا حد ممكن تندى را با نرمش و خشونت را با
مهربانى پاسخ مى‏گويد. شايد سخن پيامبر(ص) كه مى‏فرمايد: «من و على(ع) دو پدر اين امت
هستيم»
[1] اشاره به همين مطلب باشد. امام باقر عليه‏السلام از جدّ بزرگوارش - پيامبر
اكرم(ص) - نقل مى‏كند:

«رهبرى و امامت، شايسته و سزاوار كسى نيست مگر اينكه از سه خصلت برخوردار باشد، تقوا
و نيروى درونى كه او را از گناهان باز دارد، بردبارى و حلمى كه به سبب آن غضبش در اختيارش
باشد و رهبرى نيكو و پسنديده بر مردم به طورى كه مانند پدرى مهربان براى آنها باشد».[2]

پيامبر اكرم(ص) در ضمن حديثى مى‏فرمايد:

«من بدى را با بدى پاسخ نمى‏دهم بلكه آن را با خوبى پاسخ مى‏دهم».[3]

حضرت على عليه‏السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مى‏فرمايد:

«مهربانى، عطوفت و نرم‏خويى با مردم را در دل خود جاى ده [از صميم قلب آنان را دوست بدار
و به ايشان نيكى كن‏] نسبت به ايشان به سان درنده‏اى مباش كه خوردن آنان را غنيمت
شمارى. زيرا مردم دو گروهند، دسته‏اى برادر دينى تو هستند و گروه ديگر در آفرينش همانند

(1). بحارالانوار، ج‏36، ص‏9، متن عربى: «انا و على بن‏ابى‏طلب ابوا هذه الامة».

(2). اصول كافى، ج‏1، ص‏407، كتاب الحجة، باب ما يجب من حق الامام(ع) على الرعية، حديث 8.

(3). بحارالانوار، ج‏16، ص‏186.


|226|

تو. اگر گناهى از ايشان سر مى‏زند، عيبهايى برايشان عارض مى‏شود و خواسته و ناخواسته
خطايى انجام مى‏دهند، آنان را عفو كن و از خطاهايشان چشم بپوش همان گونه كه دوست
دارى خداوند تو را ببخشد و از گناهانت چشم‏پوشى كند. زيرا تو مافوق مردم هستى و كسى كه
تو را به كار گمارده، مافوق تو و خداوند بالاتر از او ... هيچ گاه از بخشش و گذشت پشيمان نشو و
به كيفر و مجازات شادمان مباش. در عمل به خشم و غضبى كه مى‏توانى خود را از آن برهانى،
شتاب نكن.»[1]

رهبران الهى رحم و عطوفت و خيرخواهى را در برخورد با مخالفان به حدى رسانده‏اند، كه
در پاره‏اى موارد كسانى كه از فلسفه و اسرار چنين اعمالى بى‏خبرند، مى‏پندارند اين اعمال
منافات با عزت نفس و بزرگوارى دارد. ولى از اين نكته غافلند كه وقتى اين گونه كارها با عزت
و سربلندى منافات دارد كه به منظور كسب منافع بى‏ارزش و زودگذر مادى و يا براى دفع
خطرات اين جهان انجام شود، نه هنگامى كه براى نجات انسانها از بدبختى و هلاكت انجام
گيرد؛ كه در اين صورت نه تنها منافاتى با فضايل اخلاقى و كمالات انسانى ندارد بلكه بيانگر
اوج انسانيت است.

در دوران حكومت كوتاه امير مؤمنان عليه‏السلام به دليل مخالفت گروههاى گوناگون با
آن حضرت، زمينه نمايش سيره عملى رهبران الهى در برخورد با مخالفان بيش از زمان ديگر
امامان عليهم‏السلام پديد آمد. لذا بررسى اين دوره از تاريخ در ترسيم اصل فوق، اهميت
بسزايى دارد.


شيوه امام عليه‏السلام در گرفتن بيعت

پس از كشته شدن عثمان، حضرت على عليه‏السلام هيچ حركت و تلاشى براى تصدى
منصب خلافت نكرد بلكه اين مردم بودند كه با هجوم به خانه آن حضرت او را مجبور به
پذيرش حكومت كردند.[2] امير مؤمنان(ع) در وصف هجوم مردم براى بيعت با او مى‏فرمايد:

«مردم همان گونه كه شتران تشنه از بند رها شده، براى نوشيدن آب به آبشخور هجوم مى‏برند

(1). عهدنامه امير مؤمنان(ع) به مالك اشتر، نامه 53 نهج‏البلاغه.

(2). مرحوم شيخ مفيد، الجمل، مكتبة الاعلام الاسلامى، ص‏111؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، دارالكتب العلمية، ج‏4،
ص‏8.


|227|

[براى بيعت با من‏] هجوم آوردند. به گونه‏اى كه گمان كردم يا من در ازدحام جمعيت كشته
خواهم شد يا گروهى به وسيله گروه ديگر».[1]

پس از اينكه حضرت به حكومت رسيد به هيچ وجه معترض گروه اندكى كه از بيعت با آن
حضرت سر برتافته بودند نشد. حقوقشان را از بيت‏المال قطع نكرد و آنها را كاملاً
آزادگذاشت.[2]


برخورد با ناكثين

طلحه و زبير كه سوداى خلافت در سر مى‏پروراندند و به همين دليل در زمان عثمان در
صف مخالفان او قرار داشتند، پس از كشته شدن عثمان به دليل عدم برخوردارى از پايگاه
مردمى و فراهم نبودن زمينه خلافت ايشان از خواسته خود تنزل كرده، به اميد تصدى پست و
مقامى در حكومت حضرت على عليه‏السلام با او بيعت كردند. ولى به زودى پى بردند كه
حضرت على(ع) كسى نيست كه بتوان در پرتو حكومت او به ناحق به نوايى رسيد.

از سوى ديگر، عايشه كه تا ديروز مردم را به كشتن عثمان تشويق مى‏كرد با به حكومت
رسيدن حضرت على عليه‏السلام به بهانه خونخواهى عثمان پرچم مخالفت با حكومت آن
حضرت را برافراشت. مخالفان حضرت نيز از هر سو به گرد او جمع شدند.


عدم دستگيرى مخالفان قبل از اظهار مخالفت

طلحه و زبير با شنيدن اين خبر، به بهانه انجام عمره از حضرت على عليه‏السلام اجازه
خروج از مدينه را درخواست كردند. امام عليه‏السلام به ايشان خبر داد كه آنان انگيزه‏اى جز
فتنه و آشوب عليه حكومت آن حضرت ندارند و انجام عمره بهانه‏اى بيش نيست و هنگامى
كه با انكار طلحه و زبير مواجه شد، پس از تجديد بيعت و گرفتن پيمان اكيد مبنى بر پرهيز از
هر گونه مخالفتى با حضرت به آنان اجازه خروج از مدينه را صادر فرمود. وقتى حضرت(ع) از
انگيزه آنان نزد ابن‏عباس پرده برداشت و ابن‏عباس گفت: «چرا به آنها اجازه خروج دادى و آنان


(1). نهج‏البلاغه، خطبه 53.

(2). ابن ابى‏الحديد، همان، ج‏4، ص‏8 -11.


|228|

را به بند نكشيدى و به زندان نفرستادى؟» امام عليه‏السلام در پاسخ فرمود:

«اى فرزند عباس! آيا به من دستور مى‏دهى قبل از نيكى و احسان، به ظلم و گناه اقدام كنم و بر
اساس گمان و اتهام قبل از ارتكاب جرم مؤاخذه كنم».[1]

ظاهر سخن امام عليه‏السلام اين است كه قبل از ارتكاب جرم هيچ اقدامى براى جلوگيرى
از آن جايز نيست و تنها پس از ارتكاب جرم است كه مى‏توان مجرم را دستگير نمود. نظير اين
سخن را امام عليه‏السلام در برخورد با خريت بن‏راشد نيز فرموده است. خريت بن‏راشد كه از
اصحاب امام عليه‏السلام بود، پس از ماجراى حكميت در مقابل امام عليه‏السلام ايستاد. او به
على(ع) گفت: «به خدا سوگند! از اين پس دستوراتت را اطاعت نخواهم كرد، پشت سرت نماز
نخواهم خواند و از تو جدا خواهم شد.»

امير مؤمنان عليه‏السلام فرمود: «مادرت به سوگت نشيند! اگر چنين كنى، پيمان خود را
شكسته‏اى، پروردگارت را نافرمانى نموده‏اى و جز به خودت به كسى زيان نرسانده‏اى! به من بگو
دليل اين تصميم تو چيست؟»

خريت دليل تصميم خود را پذيرش حكميت بيان كرد و حضرت از او خواست كه با هم
بنشينند و در باره حكميت با هم بحث كنند تا شايد خريت هدايت شود و خريت با تعهد به
اينكه فردا خدمت حضرت شرفياب شود از او جدا شد. عبداللَّه بن‏قعين مى‏گويد: «پس از اين
گفتگو من به منزل خريت رفتم ولى آثار ندامت در او ديده مى‏شد و از تصميم خود در باره جدايى از
حضرت با يارانش سخن مى‏گفت. فرداى آن روز خدمت حضرت على(ع) رسيدم و آنچه را از خريت
روز گذشته مشاهده كرده بودم، به امام(ع) گفتم.»

امام(ع) فرمود: «او را رها كن! اگر حق را پذيرفت و بازگشت، از او مى‏پذيريم و اگر خوددارى
كرد، او را تعقيب مى‏كنيم.»

عبداللَّه مى‏گويد: «به امام(ع) گفتم: چرا اكنون او را نمى‏گيرى و در بند نمى‏كنى؟»

امام(ع) فرمود:

«اگر اين كار را با هر كس كه به او گمان بد داريم، انجام دهيم، زندانها را از آنها پر مى‏كنيم و من

(1). شيخ مفيد، همان، ص‏166 - 167.


|229|

براى خود جايز نمى‏دانم كه بر مردم يورش برم و آنان را زندان و مجازات كنم تا اينكه مخالفت
خود را با ما اظهار كنند.»[1]

از طرف ديگر نهى از منكر به معنى پيشگيرى از وقوع گناه و جرم است و روشن است كه
موضوع و مورد آن قبل از ارتكاب جرم است و برخورد پس از وقوع جرم، كيفر و مجازات
ناميده مى‏شود.

در توضيح آن مى‏توان گفت: اگر كسى مقدمات جرم و توطئه‏اى را انجام نداده باشد و دليل
و شاهد خارجى وجود نداشته باشد كه او تصميم بر خروج و آشوب دارد و تنها امام(ع) از طريق
علم غيب از قصد و نيت او آگاه شده است در اين صورت امام(ع) تنها به استناد علم غيب خود
براى جلوگيرى از جرم دست به اقدامى نمى‏زند، عدم برخورد امام(ع) با ابن‏ملجم با اينكه بارها
به كشته شدن خود به دست او خبر داده بود، نيز از همين قبيل است بلكه بر اساس سخن
حضرت در ماجراى خريت مى‏توان گفت حتى اگر كسى با زبان اظهار مخالفت نمايد تا قبل از
دست زدن به مقدمات شورش، حضرت با او مقابله نمى‏كرد.

ولى اگر كسى در عمل وارد مقدمات جرم و شورش شود، به طورى كه شواهد و
قراين‏خارجى گوياى اين است كه او در آينده دور يا نزديك مرتكب جرم خواهد شد،
دراين‏صورت بر حكومت اسلامى واجب و لازم است كه به هر وسيله ممكن از وقوع
آن‏جلوگيرى كند. همان گونه كه در امور مهم مانند قتل بر همه اشخاص واجب است كه
ازكشته شدن انسان بى‏گناه جلوگيرى نمايند، هر چند به كشته شدن شخصِ مهاجم
منجرشود.

بهترين شاهد بر اين جمع، اقدام امير مؤمنان(ع) در برخورد با ناكثين است. آن حضرت
پس از آگاهى از حركت ناكثين به سرعت از مدينه حركت كرد تا از ورود آنان به بصره و قتل و
غارت انسانهاى بى‏گناه جلوگيرى كند. البته بايد توجه داشت كه اقدامات قبل از وقوع جرم
جنبه پيشگيرى دارد و بايد به حداقل اكتفا شود.


(1). ابواسحاق ابراهيم بن‏محمد ثقفى، الغارات، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى، ج‏1، ص‏332 - 335؛ محمد بن‏جرير طبرى،
تاريخ طبرى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ج‏4، ص‏88.


|230|

حركت ناكثين به سوى بصره

به هر حال طلحه و زبير در مكه به عايشه پيوستند و به بهانه خونخواهى عثمان تمام
كسانى كه در زمان عثمان بيت المال مسلمانان را به يغما برده بودند و با به خلافت رسيدن
حضرت على(ع) مقام و موقعيت خود را از دست داده بودند و كسانى كه خويشان و بستگانشان
به دست آن حضرت در جنگهاى صدر اسلام كشته شده بودند و خلاصه كسانى كه تحمل
عدالت آن حضرت را نداشتند، گرد خود جمع كردند و پرچم مخالفت عليه حكومت آن حضرت
برافراشتند و با تقسيم اموالى كه از بيت المال مسلمانان به تاراج رفته بود و فريب عده‏اى
جاهل و ناآگاه سپاهى تهيه كرده، به سوى بصره حركت كردند.


جنايات ناكثين در بصره قبل از جنگ جمل

سپاه ناكثين ابتدا از سپاه عثمان بن‏حنيف - حاكم بصره از سوى امير مؤمنان(ع) - شكست
خوردند و با هم قرار گذاشتند تا آمدن حضرت على(ع) حكومت بصره در اختيار عثمان
بن‏حنيف باشد و آنان در هر كجاى بصره كه بخواهند، ساكن شوند. پس از گذشت چند روز
اصحاب جمل مشاهده كردند كه با وضع موجود قدرت رويارويى با حضرت على(ع) را ندارند؛ از
اين‏رو با نيرنگ و حيله - برخلاف قرارداد صلح - شبانه بيت‏المال را تسخير كردند و نگهبانان
آن را پس از دستگيرى كشتند. در اين جريان 40 نفر از آنان به دست زبير در حال اسارت
اعدام شدند. آنان عثمان بن‏حنيف را تحت وحشيانه‏ترين شكنجه‏ها قرار دادند و آنگاه از بصره
بيرون كردند.[1]

در جريان دستگيرى عثمان بن‏حنيف 70 نفر از سبابجه به دست زبير كشته شدند و
گروهى از آنان كه حفاظت از بيت‏المال را رها نكردند، شبانه مورد تهاجم نيروهاى ناكثين قرار
گرفتند و 50 نفر از آنان اسير و به شهادت رسيدند. پس از دستگيرى عثمان بن‏حنيف، «حُكَيم
بن‏جَبَله»
با 300 نفر از قبيله «عبدالقيس» قيام كرد كه همگى به دست ناكثين كشته شدند.[2]

اصحاب جمل پس از تسلط بر شهر بصره، از هيچ تلاش و كوششى براى سركوب


(1). شيخ مفيد، همان، ص‏281 - 282.

(2). ابن ابى‏الحديد، همان، ج‏9، ص‏321 - 322.


|231|

مخالفان خود كوتاهى نكردند و هر صداى مخالفى را با ارعاب، تهديد و شكنجه پاسخ
مى‏دادند و با تقسيم بيت‏المال بصره بين ياران خود به تقويت بنيه نظامى خود پرداختند. ذكر
جنايات ناكثين در بصره ما را از هدف اصلى باز مى‏دارد، لذا به همين مقدار بسنده مى‏كنيم.


حركت امير مؤمنان(ع) از مدينه

حضرت على(ع) پس از آگاهى از شورش ناكثين، به منظور پيشگيرى از قتل و غارت
مسلمانان توسط آنان، به سرعت حركت كرد تا از رسيدن آنان به بصره جلوگيرى كند ولى با
كمال تأسف در ربذه به او خبر رسيد كه اصحاب جمل از دسترس آن حضرت خارج شده‏اند، لذا
در ربذه براى تهيه نيرو توقف نمود. پس از آنكه از «ربذه» آماده حركت به ذى‏قار شد يكى از
ياران آن حضرت سؤالاتى از او نمود، كه تا حد زيادى سيره و روش آن حضرت را در برخورد با
مخالفان بيان مى‏كند.

اسكافى مى‏گويد: هنگامى كه حضرت تصميم گرفت از ربذه به سوى بصره عزيمت كند،
«رفاعة بن‏رافع» به پا خاست و چنين گفت: «اى امير مؤمنان(ع) بر چه كارى تصميم گرفته‏اى؟ و
ما را كجا خواهى برد؟»

حضرت على(ع) فرمود: «آنچه نيت كرده‏ام و تصميم بر انجامش دارم، اصلاح است اگر از ما
بپذيرند و به آن پاسخ مثبت دهند.»

رفاعه گفت: «اگر نپذيرفتند، چه؟»

حضرت على(ع) فرمود: «آنان را فرا مى‏خوانيم و از حق به اندازه‏اى به آنان مى‏بخشيم كه اميد
داريم راضى شوند.»

رفاعه گفت: «اگر راضى نشدند؟»

على(ع) فرمود: «تا وقتى كه آنان ما را به خود واگذارند، آنها را به حال خود واگذار مى‏كنيم.»

رفاعه گفت: «اگر ما را به خود واگذار نكنند؟»

على(ع) فرمود: «در مقابل آنان از خود دفاع مى‏كنيم.»


|232|

رفاعه گفت: «نيكو تصميمى است!»[1]

اين گفتگو به خوبى نشان مى‏دهد كه روش حضرت على(ع) در برخورد با مخالفان اين بود
كه تا وقتى آنان در مقابل حكومت قيام مسلحانه نكنند متعرض آنان نشود.


تلاشهاى امير مؤمنان براى برقرارى صلح

حضرت على(ع) از همان ابتدا تلاش وسيعى را براى برقرارى صلح و جلوگيرى از
خونريزى آغاز كرد. آن حضرت خاضعانه و با جدّيت به هر وسيله ممكن براى برقرارى صلح و
هدايت پيمان‏شكنان متوسل شد. به گونه‏اى كه اگر كسى با قدرت، شجاعت و دلاوريهاى او
در جنگهاى صدر اسلام آگاهى نداشته باشد، او را آنچنان ضعيف و ناتوان مى‏پندارد كه گويا
براى حفظ پايه‏هاى حكومت خود قادر به اقدامى نيست و لذا از دشمن اين گونه تقاضاى صلح
مى‏نمايد! غافل از آنكه امير مؤمنان(ع) در آن زمان در اوج قدرت به سر مى‏برد و شرايط از هر
نظر به گونه‏اى براى امام(ع) آماده بود، كه هر انسان قدرت‏طلب را تشويق مى‏كرد تا از فرصت
به دست آمده نهايت بهره‏بردارى و استفاده را براى سركوب و خشكاندن ريشه مخالفان خود
بنمايد. اميرمؤمنان(ع) از نظر شخصيت اجتماعى در موقعيتى به سر مى‏برد كه فضايل و
كمالاتش سراسر جهان اسلام را پر كرده بود و مسلمانان تنها او را نجات دهنده خود
مى‏دانستند. از نظر شجاعت به گونه‏اى بود كه نام مباركش لرزه بر اندام شجاعان و دلاوران
عرب مى‏افكند و اينك نمونه‏اى از تلاشهاى آن حضرت در برقرارى صلح.

امير مؤمنان(ع) در ذى‏قار نامه‏اى به سران ناكثين نوشت و در آن بزرگى گناهانى كه در
بصره مرتكب شده بودند نظير كشتار مسلمانان و شكنجه عثمان بن‏حنيف، را به آنان يادآورى
كرد و از آنان خواست كه از مخالفت با او دست بردارند و به جمع مسلمانان بپيوندند.
حضرت(ع) اين نامه را توسط صعصعة بن‏صوحان - يكى از ياران خود - به سوى طلحه و زبير
و عايشه فرستاد. ولى نامه امام(ع) در آنها هيچ تأثيرى نكرد، چه اينكه آنان گوش خود را بر


(1). همان، ج‏14، ص‏17؛ محمد بن‏جرير طبرى، تاريخ طبرى، 3/494 - 495؛ ابن‏اثير، الكامل، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات،
ج‏3، ص‏224.


|233|

هر صداى حقى بسته و تصميم به مبارزه با آن حضرت گرفته بودند.[1]

در نوبت ديگر، امام(ع)، ابن عباس را به سوى آنان فرستاد و به او فرمود: «بيعت مرا به
ايشان متذكر شو!»
[2]

در نامه ديگرى امير مؤمنان(ع) از طلحه به عنوان «شيخ المهاجرين» و از زبير با عنوان
«تك‏سوار قريش» ياد كرد.[3]

بار ديگر امام(ع) قعقاع بن‏عمرو صحابى معروف رسول خدا(ص) را به سوى سران ناكثين
فرستاد. قعقاع تا حدى آنان را متمايل به صلح كرد. هنگامى كه گزارش مذاكرات خود را خدمت
امام(ع) عرض كرد، آن حضرت از نرمش آنان تعجب كرد.[4]

و نيز نامه‏اى توسط عمران بن‏الحصين خزاعى به آنان نوشت.

در مأموريت ديگرى ابن عباس را فقط نزد زبير فرستاد تا شايد او را كه نرمش بيشترى
داشت به خود جذب كند.

بار ديگر امام(ع) عبداللَّه بن‏عباس، و زيد بن‏صوحان - كه پيامبر اكرم(ص) بر بهشتى بودن
او شهادت داده بود - نزد عايشه فرستاد تا بلكه شخصيت آنان، عايشه را از موضع‏گيريش
پشيمان كند؛ ولى عايشه در پاسخ استدلال و نصيحت و خيرخواهى آنان گفت: «من ديگر
سخنان على را پاسخ نمى‏گويم، زيرا من در بحث به پاى او نمى‏رسم.»
[5]

وقتى سپاه ناكثين و سپاه حضرت على(ع) در مقابل هم قرار گرفتند، سه روز گذشت و هيچ
جنگى رخ نداد. در اين مدت امير مؤمنان(ع) فرستادگانى فرستاد و آنها را از جنگ و خونريزى
برحذر داشت.[6]

در اين زمان حضرت قرآنى به دست ابن‏عباس داد و به او فرمود بيعت مرا به آنها متذكر
شو و از آنان بخواه قرآن را به حكميت بپذيرند ولى آنها سرمست از قدرت و نيروى خود پاسخ


(1). شيخ مفيد، همان، ص‏313 - 314.

(2). همان، ص‏314 - 318.

(3). تذكرة سبط ابن‏الجوزى، به نقل از سيد مرتضى عسكرى، احاديث ام‏المؤمنين، المجمع العلمى الاسلامى، ج‏1، ص‏199.

(4). جعفر سبحانى، فروغ ولايت، انتشارات صحيفه، ص‏400.

(5). سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏213 - 215.

(6). همان، ج‏1، ص‏213؛ ابوحنيفه الدينورى، الاخبار الطوال، منشورات الشريف الرضى، ص‏147.


|234|

دادند: «ما پاسخى جز شمشير نداريم». ابن‏عباس پاسخ سران ناكثين را به حضرت على(ع)
رساند، عرض كرد: «آنها جز با شمشير با تو برخورد نخواهند كرد، قبل از اينكه به تو حمله كنند به
آنان حمله كن»
. در همين حال باران تير از سوى سپاه ناكثين به طرف ياران حضرت باريدن
گرفت. ابن‏عباس گفت: «مشاهده نمى‏كنى كه آنها چگونه رفتار مى‏كنند؟ دستور ده تا دفاع كنيم».

پيشواى مؤمنان(ع) پاسخ داد: «نه، تا اينكه بار ديگر عذر و حجت را بر آنها تمام كنيم».[1]

حضرت على(ع) در اين نبرد از تمام وسايلى كه ممكن بود ناكثين را از خواب غفلت بيدار
كند و از بروز جنگ جلوگيرى كند يا لااقل موجب تنبه گروهى از آنان گردد، استفاده كرد. از آن
جمله شخصيتهايى را كه پيامبر(ص) عمل و گفتار آنان را ملاك تشخيص حق از باطل قرار
داده بود، براى ارشاد ناكثين فرستاد. يكى از آن شخصيتها «عمار ياسر» بزرگ صحابى پيامبر
اكرم(ص) بود. آن حضرت در باره عمار فرموده بود: «تو را گروه ستمگر و تجاوزگر مى‏كشند».

عمار قبل از شروع جنگ جمل بين دو لشكر حاضر شد، به نصيحت و موعظه ناكثين
پرداخت ولى پند و اندرز عمار نيز نتوانست در آنان تأثير كند و باران تير از هر سوى بر او
باريدن گرفت، اسب عمار در اثر تيراندازى دشمن از جاى حركت كرد و او به سپاه حضرت
على(ع) ملحق شد. عمار به حضرت عرض كرد: «راهى جز جنگ برايت باقى نمانده است».[2]

در مقابل تلاش صلح دوستانه حضرت على(ع) سران ناكثين از هيچ تلاش و كوششى
درجنگ‏افروزى و تحريك سپاه خود به جنگ فروگذار نمى‏كردند. آنان با شعارهاى
فريبنده‏وتحريك احساسات مردم، آنان را به جنگ عليه مسلمانان و برادركشى تشويق
وترغيب‏مى‏كردند.

حضرت على(ع) در اقدام ديگرى شخصاً بر مركب پيامبر اكرم(ص) سوار شد، بدون اسلحه
ميان دو سپاه آمد و زبير را صدا زد، زبير غرق در سلاح نزد حضرت آمد. آنها در وسط ميدان
همديگر را در آغوش گرفتند. امير مؤمنان به زبير فرمود:

«آيا به ياد دارى روزى با رسول خدا(ص) از كنار من مى‏گذشتيد، پيامبر اكرم(ص) نگاهى به من
كرد و لبخندى بر لبان مباركش نقش بست. من نيز در صورت آن حضرت لبخند زدم، تو به

(1). شيخ مفيد، همان، ص‏336 - 339.

(2). سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏221.


|235|

پيامبر(ص) گفتى: «اى رسول خدا! فرزند ابوطالب دست از خودنمايى برنمى‏دارد.» پيامبر
اكرم(ص) فرمود: «زبير! ساكت باش! او از خودنمايى به دور است ولى تو با او جنگ خواهى كرد
ودر اين پيكار تو ظالم هستى!»[1]

يكى ديگر از اقداماتى كه حضرت على(ع) براى جذب ناكثين انجام داد، سخنرانيهايى
است كه خود آن حضرت و ديگر اصحاب بزرگوار پيامبر اكرم(ص) ايراد كردند و در آن به
شبهاتى كه سران ناكثين در بين مردم القاء مى‏كردند پاسخ مى‏گفتند و به استناد ادله محكم و
مستدل حقانيت آن حضرت و باطل بودن اصحاب جمل را اثبات مى‏كردند، از آن جمله
سخنرانى حضرت على(ع)، خطبه امام حسن مجتبى و خطبه عمار ياسر است.

آنگاه حضرت على(ع) فرمود:

«كيست كه اين قرآن را بگيرد، ناكثين را به آن دعوت كند و بداند كه در اين راه به شهادت
خواهد رسيد و من بهشت را براى او ضمانت مى‏كنم.»

در پاسخ به اين پيشنهاد جوانى به نام مسلم از قبيله عبدالقيس به پا خاست، گفت: «من
قرآن را بر آنها عرضه مى‏كنم و در اين راه براى رضاى خدا جانم را فدا مى‏كنم.»

حضرت على(ع) بر جوانيش ترحم كرد، از او روى گرداند و بار ديگر پيشنهاد خود را تكرار
كرد. اين بار نيز همان جوان به پا خاست. امير مؤمنان اين بار نيز از وى روى برتافت. آنگاه
براى بار سوم پيشنهاد خود را تكرار فرمود. باز غير از آن جوان كسى داوطلب نشد. حضرت
قرآن را به او داد، فرمود: «كتاب خدا را بر ايشان عرضه و آنها را به آن دعوت كن.»

آن جوان قرآن به دست در مقابل سپاه ناكثين ايستاد، گفت: «اين كتاب خداست، امير
مؤمنان شما را به آن دعوت مى‏كند»
. سپاه جمل در پاسخ دعوت به قرآن دست راستش را قطع
كردند. آن جوان قرآن را با دست چپش گرفت. آن دستش نيز قطع شد. در حالى كه خون از
سراسر بدنش جارى بود، قرآن را به دندان گرفت. در اينجا عايشه دستور تيرباران كردن او را
صادر كرد.[2]

پس از آنكه اميد حضرت از برقرارى صلح نااميد شد، به ياران خود چنين سفارش كرد:


(1). همان، ص‏223.

(2). شيخ مفيد، همان، ص‏339 - 340، سيدمرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏219 - 220.


|236|

«تا آنها آغاز به نبرد نكرده‏اند، با آنان نجنگيد. زيرا - به حمد خدا - شما در كار خود بر حجت
هستيد و خوددارى از جنگ قبل از شروع آنان، دليل ديگرى است براى شما و هنگام پيكار،
مجروحان را نكشيد، پس از شكست آنان فراريان را تعقيب نكنيد، كشته‏ها را برهنه و
اعضايشان را قطع نكنيد. وقت تسلط بر متاع و كالاهايشان، پرده‏ها را بالا نزنيد، وارد خانه‏ها
نشويد، از اموالشان چيزى نگيريد. هيچ زنى را با آزار و اذيت خود به خشم نياوريد، هر چند
متعرض آبرويتان شوند و به فرماندهان و رهبران و نيكانتان ناسزا گويند.»[1]

حضرت على عليه‏السلام تا اين حد با گذشت و عطوفت برخورد كرد و از هر جهت راه هر
گونه عذر و بهانه را بر آنان بست. امير مؤمنان عليه‏السلام در باره كسانى كه آن جنايات
هولناك را در بصره نسبت به ياران او روا داشتند چنين سفارشهايى مى‏فرمايد. با اينكه هر
كس مى‏داند آنها پس از شكست در جمل جبهه جديدى عليه آن حضرت خواهند گشود. بر
اساس همين دستور حضرت على(ع) بسيارى از سران ناكثين مانند مروان، عبداللَّه بن‏زبير و ...
كه در جنگ جمل مجروح شدند، توانستند جان سالم به در برند[2] و طلحه نيز به دست
مروان كشته شد.[3]

در همان حال كه امير مؤمنان(ع) ياران خود را موعظه مى‏كرد باران تير از سوى ناكثين به
سوى آنها باريدن گرفت. اصحاب حضرت(ع) كه تاب تحمل اين همه كرامت و بزرگوارى و
عطوفت و رحمت را از سوى آن حضرت نداشتند، فرياد برآوردند: «اى امير مؤمنان! تيرهاى
دشمن ما را قتل عام كرد.»
ولى حضرت عليه‏السلام همانند پدرى كه در مقابل فرزند گستاخش
قرار گرفته و براى هدايت و جذب او از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نيست، احساسات ياران
خود را كنترل مى‏كرد. در اين حال جنازه مردى را كه در خيمه كوچكش بر اثر اصابت تير به
شهادت رسيده بود، در مقابل حضرت بر زمين گذاشتند و به حضرت عرض كردند: «اين فلانى
است»
. حضرت با دلى پرخون مانند كسى كه همه راهها به رويش بسته شده است و قدرت بر
هيچ اقدامى ندارد، دست به سوى آسمان بلند كرد، عرضه داشت: «خدايا شاهد باش!» بيش از
چند لحظه نگذشت كه جنازه شخص ديگرى در مقابل حضرت بر زمين نهاده شد. امير


(1). شيخ مفيد، همان، ص‏342، ابن‏ابى‏الحديد، همان، ج‏6، ص‏228، سيدمرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏218.

(2). شيخ مفيد، همان، ص‏376.

(3). همان، ص‏383.


|237|

مؤمنان بار ديگر ياران خود را به صبر و بردبارى دعوت كرد و در پيشگاه خداوند عرضه داشت:
«خدايا شاهد باش!» طولى نكشيد كه عبداللَّه بن‏بديل، صحابى بزرگوار پيامبر اكرم(ص) جنازه
برادرش[1]، عبدالرحمن، را كه بر اثر تير به شهادت رسيده بود در مقابل حضرت به زمين
گذاشت، عرض كرد: «اى پيشواى مؤمنان(ع)! اين برادر من است كه به شهادت رسيده است».
حضرت على عليه‏السلام كه بين دو راهى بسيار عجيبى قرار گرفته بود، در اينجا از هدايت
آنان كاملاً نااميد شد و حجت را بر آنان تمام شده دانست، لذا بر خلاف ميل قلبى خود بر
اساس انجام وظيفه و دفاع از جان ياران خود آماده نبرد شد.[2]

در گزارشى آمده است كه حضرت على(ع) در جنگ جمل، پس از نماز صبح پرچم را به
دست فرزندش محمد بن‏حنفيه داد، آنگاه ياران خود را تا هنگام ظهر نگه داشت و در اين
مدت ناكثين را سوگند مى‏داد و به صلح فرا مى‏خواند.[3]


برخورد حضرت با ناكثين پس از جنگ

پس از پايان جنگ سپاه ناكثين از هر سو پا به فرار گذاشتند. در اين هنگام حضرت على
عليه‏السلام دستور داد اين فرمان به اصحاب و يارانش ابلاغ شود:

«اى مردم! مجروحان دشمن را نكشيد، فراريان را تعقيب نكنيد، نادمان را سرزنش و ملامت
نكنيد. هر كس اسلحه خود را بر زمين گذاشت در امان است. هر كس به خانه خود رفت و در را
بست در امان است.»

آنگاه امير مؤمنان سفيد و سياه را امان داد.[4]

آن حضرت در اين جنگ دستور عفو عمومى براى مردم بصره صادر كرد و تمام كسانى را
كه در برابر او شمشير كشيده بودند، بخشيد[5] و آنها را آزاد گذاشت كه كشته‏هاى خود را آزادانه


(1). در پاره‏اى از نقلها به جاى برادرِ وى، فرزندش آمده است.

(2). شيخ مفيد، همان، ص‏342؛ سيدمرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏221 - 222.

(3). بحارالانوار، ج‏32، ص‏172.

(4). شيخ مفيد، همان، ص‏405؛ سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏244.

(5). شيخ مفيد، همان، 408.


|238|

به خاك بسپارند[1].

پس از پايان جنگ گروهى از ياران حضرت خواستار آن بودند كه با اصحاب جمل مانند
مشركان رفتار شود، زنانشان به اسارت و اموالشان به غنيمت گرفته شود. امير مؤمنان
عليه‏السلام به شدت با چنين طرز تفكرى مخالفت نمود و فقط دستور داد مهمات و
اسلحه‏هايى كه در ميدان جنگ از آنان باقى مانده ضبط شود.[2]

برخورد امير مؤمنان عليه‏السلام در جمل با دشمنان خود آن چنان بزرگوارانه و كريمانه بود
كه حتى دشمن‏ترين افراد را به تحسين وا داشت. پس از پايان جنگ گروهى از آنان كه مروان
حكم در بين آنان بود به يكديگر گفتند: «ما در باره على ستم روا داشتيم و بى‏جهت بيعت با او را
شكستيم. ولى وقتى او بر ما پيروز شد هيچ كس را بزرگوارتر و با گذشت‏تر از او پس از پيامبر
اكرم(ص) نيافتيم، به پا خيزيد تا خدمت وى شرفياب شويم و از او عذرخواهى كنيم.»
[3]


عايشه پس از جنگ جمل

پس از جنگ جمل، حضرت على عليه‏السلام به محمد بن‏ابوبكر دستور داد خواهرش -
عايشه - را به خانه بنى‏خلف انتقال دهد تا در باره او تصميم بگيرد. محمد بن‏ابوبكر گويد: «او
را به آنجا منتقل كردم در حالى كه مدام به من و حضرت على عليه‏السلام ناسزا مى‏گفت و بر اصحاب
جمل رحمت مى‏فرستاد.»
[4]

هنگامى كه حضرت على عليه‏السلام تصميم گرفت به سوى كوفه حركت كند، 40 نفر زن
را با لباس مردانه و مسلح، همراه عايشه نمود تا او را به مدينه برسانند. در بين راه عايشه
مرتب به امير مؤمنان(ع) ناسزا مى‏گفت كه حضرت على(ع) حرمت پيامبر(ص) را نگه نداشته،
او را همراه مردان به مدينه فرستاد و ... او آن قدر به حضرت على عليه‏السلام ناسزا گفت كه
وقتى به مدينه رسيدند، يكى از زنان نگهبان تاب خوددارى از كف بداد، نزديك آمد و گفت:


(1). همان، ص‏394.

(2). همان، ص‏405؛ سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏244.

(3). شيخ مفيد، همان، ص‏416.

(4). همان، ص‏371.


|239|

«واى بر تو اى عايشه! آيا آنچه انجام دادى كافى نبود كه در باره ابوالحسن عليه‏السلام اين
چنين سخن مى‏گويى؟ آنگاه ديگر زنان نزديك آمدند، نقاب از چهره برگرفتند عايشه با پى
بردن به حقيقت شرمگين شد، كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و از اعمال خود در پيشگاه
خدا استغفار نموده، گفت: خداوند به فرزند ابوطالب جزاى خير عطا كند كه حرمت رسول
خدا(ص) را نگه داشت.»[1]

حضرت على عليه‏السلام در باره عايشه فرمود:

«افكار و عقده‏هاى درونى كه نسبت به من داشت او را به جوشش در آورد، آزارى به من رساند
كه در باره هيچ كس چنين آزارى روا نمى‏داشت. با اين حال در آينده از احترام گذشته خود
برخوردار است و رسيدگى به اعمال با خداست، هر كس را بخواهد عفو مى‏كند و هر كس را
بخواهد عذاب مى‏كند.»[2]

عايشه آن چنان تحت تأثير برخورد كريمانه و بزرگوارانه حضرت على عليه‏السلام قرار
گرفت كه پس از جنگ مى‏گفت: «آرزو داشتم 20 سال قبل از آن حادثه مرده بودم.»[3]

عفو و بخشش امام(ع) از مخالفان خود اختصاص به اصحاب جمل ندارد بلكه در موارد
ديگر نيز حضرت على(ع) پس از شكست مخالفان خود آنان را عفو مى‏كرد. پس از آنكه
معقل‏بن‏قيس، خريت بن‏راشد را در اهواز شكست داد نامه‏اى به اين شرح به حضرت
على(ع)نوشت:

«... ما با مارقين كه خود را به وسيله مشركان تقويت كرده بودند، روبه‏رو شديم و از آنان تعداد
بسيارى را كشتيم و از سيره و روش تو در مورد آنان تجاوز نكرديم؛ از اين‏رو فراريان و اسيران
و مجروحان آنان را نكشتيم ...»[4]

و پس از آنكه در منطقه فارس بر آنان پيروزى كامل يافت و خريت كشته شد، از
مسلمانانى كه با خريت همكارى كرده بودند، بيعت گرفت و آنان را آزادشان گذاشت.[5]

نامه معقل به امير مؤمنان(ع) به خوبى نشان مى‏دهد كه اين نوع برخورد سيره دايمى و


(1). همان، ص‏415؛ سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏250.

(2). سيد مرتضى عسكرى، همان، ج‏1، ص‏246.

(3). ابن‏ابى‏الحديد، همان، ج‏1، ص‏264؛ سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات، ج‏4، ص‏307.

(4). ابواسحاق، ابراهيم بن‏محمد ثقفى، همان، ج‏1، ص‏354.

(5). همان، ص‏361.


|240|

هميشگى امير مؤمنان(ع) بوده است. مرحوم محقق در شرايع در اين باره مى‏فرمايد:

«آن دسته از اهل بغى كه گروهى دارند كه به سوى آنان بازگردند، جايز است، مجروحان و اسراى
ايشان را كشت و فراريانشان را تعقيب كرد، ولى آن دسته از ياغيان كه گروهى ندارند كه به
سويشان بازگردند، هدف از جنگ با آنان متفرق كردن اجتماع آنهاست. بنابراين فراريانشان
تعقيب نمى‏شوند و مجروحان و دستگيرشدگانشان كشته نمى‏گردند.»

مرحوم صاحب جواهر در ذيل اين عبارت مى‏فرمايد: «من هيچ مخالفى در آنچه گفته شد
نيافتم جز اينكه در كتاب «الدروس» آمده است كه «حسن» نقل كرده كه آنان بر شمشير عرضه
مى‏شوند، پس هر كس از آنان توبه كرد، آزاد مى‏شود و اگر توبه نكرد كشته خواهد شد.» ولى من
گوينده اين قول را نشناختم، بلكه از سيره حضرت على(ع) با اهل جمل خلاف اين قول ثابت است و
بنابراين اختلاف قابل اعتنايى در مسأله نيست بلكه در كتاب «المنتهى» و منقول از «تذكره» به علما
ما نسبت داده شده است بلكه از كتاب «الغنيه» نقل شده كه صريحاً ادعاى اجماع نموده است»
.[1]

امام جواد عليه‏السلام در پاسخ به سؤالات يحيى بن‏اكثم فرمود:

«اما اينكه گفتى امير مؤمنان عليه‏السلام اهل صفين را چه در حال پيشروى و چه در حال فرار
مى‏كشت و به مجروحان تير خلاص مى‏زد ولى در جنگ جمل هيچ فرارى را تعقيب نكرد و هيچ
مجروحى را نكشت و هر كس اسلحه خود را بر زمين گذاشت و يا به خانه‏اش رفت، امان داد به
اين دليل بود كه اهل جمل پيشوايشان كشته شده بود و گروهى نداشتند كه به آنها ملحق شوند
و همانا به خانه‏هايشان بازگشتند بدون اينكه مخالف و محارب باشند و به اينكه از آنان دست
برداشته شود راضى و خشنود بودند، پس حكم اينها اين است كه شمشير از ميانشان برداشته
شود و از آزار و اذيتشان خوددارى شود چرا كه در پى اعوان و انصارى نيستند. ولى اهل صفين
به سوى گروهى آماده و رهبرى باز مى‏گشتند كه آن رهبر اسلحه و زره و نيز شمشير برايشان
فراهم مى‏كرد، از بخششهاى خود آنها را سيراب مى‏كرد، برايشان قرارگاه و منزلگاه آماده
مى‏كرد، از بيمارانشان عيادت مى‏كرد و ... بنابراين حكم آنها يكسان نيست.»[2]

امام(ع) در برخورد با معاويه

امير مؤمنان(ع) در مراسم بيعت مردم با او متعهد شد كه به كتاب خدا و روش پيامبر


(1). محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، دارالكتب الاسلاميه، ج‏21، ص‏328 - 329.

(2). وسائل الشيعة، ج‏11، ص‏56، باب 24 من ابواب جهاد العدو، حديث 4.


|241|

اسلام(ص) عمل كند. ولى با وجود معاويه - كه به هيچ يك از اصول انسانى، اسلامى پايبند
نبود - عمل به اين شرط حداقل در بخش وسيعى از قلمرو حكومت حضرت غير ممكن بود.
لذا آن حضرت پس از سركوب فتنه ناكثين تمام تلاش و كوشش خود را براى بركنار نمودن
معاويه به كار گرفت. در آن زمان بر اساس همه مبانى و نظريات، حضرت على عليه‏السلام
حاكم شرعى و قانونى مسلمانان بود و معاويه بايد به دستور او در باره كناره‏گيرى از حكومت
شام تسليم شود. ولى او كه آرزوى زمامدارى و خلافت مسلمانان را از سالهاى قبل در سر
مى‏پروراند حاضر به تسليم خواسته به حق امام(ع) نشد. حضرت على عليه‏السلام ابتدا سعى
كرد از هر وسيله ممكن استفاده كند تا شايد بتواند معاويه را تسليم خواسته‏هاى مشروع خود
نمايد و از خونريزى و كشته شدن مسلمانان جلوگيرى نمايد. ابتدا جرير بن‏عبداللَّه را كه سابقه
دوستى و رفاقت با معاويه داشت براى گرفتن بيعت از معاويه و اهل شام به آنجا اعزام
داشت.[1] ولى معاويه از حسن نيت و صداقت امام(ع) نهايت سوء استفاده را به نفع خود نمود
و به دليل اينكه در آن زمان آمادگى كامل براى مقابله با حضرت على عليه‏السلام را نداشت و
از نظر تبليغاتى در وضعيت مناسبى به سر نمى‏برد به سياست وقت‏كشى روى آورد و حدود
چهار ماه جرير بن‏عبداللَّه را در شام نگه داشت و هر روز به بهانه‏هاى مختلف از دادن پاسخ
صريح به او خوددارى مى‏كرد.[2] در اين مدت معاويه توانست عمروعاص را با وعده و وعيد با
خود همراه كند. عبيداللَّه بن‏عمر را به سوى خود جذب كند. سران قبايل را در شام با خود
موافق كند و سرانجام از مردم شام براى خود بيعت بگيرد و آنها را براى جنگ با حضرت على
عليه‏السلام آماده نمايد.

پس از بازگشت جرير و شكست مأموريت او حضرت على عليه‏السلام آماده نبرد با معاويه
شد ولى با اين حال دست از تلاشهاى خود براى دستيابى به راه حل مسالمت‏آميز برنداشت.
آن حضرت بارها به سوى معاويه نامه نوشت و نماينده اعزام كرد. ولى معاويه كسى نبود كه
تسليم حق شود و بتواند از حبّ رياست و مقام بگذرد. پس از اينكه دو سپاه در مقابل هم صف


(1). محمد بن‏جرير طبرى، همان، ج‏3، ص‏560؛ جعفر سبحانى، همان، ص‏441، يعقوبى، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت،
ج‏2، ص‏184.

(2). رسول جعفريان، سيره خلفا، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص‏282.


|242|

بستند، حضرت به ياران خود دستور داد كه آغازكننده نبرد نباشند.

در ابتداى نبرد معاويه به انگيزه از پاى در آوردن ياران امام عليه‏السلام آب را بر روى آنها
بست ولى پس از آنكه ياران امام(ع) با فداكارى و جانفشانى آب را به تصرف خود در آوردند،
امير مؤمنان(ع) حاضر نشد مقابله به مثل نمايد و آب را بر روى آنان ببندد.

امام عليه‏السلام هنگامى كه مالك اشتر را پيشاپيش سپاه خود به منطقه صفين اعزام
مى‏كرد، به او فرمود:

«بر حذر باش از اينكه تو آغازگر نبرد باشى مگر اينكه آنها شروع به جنگ نمايند، تا اينكه در
مقابل آنان قرارگيرى و سخنانشان را بشنوى. مبادا دشمنى تو با آنان تو را به جنگ با آنان
وادار كند قبل از اينكه آنان را دعوت [به حق‏] كنى و هر گونه بهانه و عذرى را به طور مكرر بر
آنها ببندى.»[1]

حضرت على(ع) سپاه شام را به سوى قرآن دعوت كرد ولى حاضر نشدند به حكم قرآن تن
در دهند.[2] امير مؤمنان در طول جنگ صفين در حدود 10 نامه به معاويه نوشت و او را به
صلح فرا خواند كه به خاطر طولانى شدن بحث از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم. در نهج‏البلاغه
خطبه 198 آمده است امير مؤمنان(ع) هنگامى كه در جنگ صفين مشاهده كرد كه يارانش در
مقابل فحاشى لشكر معاويه، اقدام به فحاشى مى‏كنند، فرمود:

«من براى شما نمى‏پسندم كه دشنام دهنده باشيد، ولى اگر شما كارهاى آنها را توصيف كنيد و
حالشان را باز گوييد در گفتار راست‏تر و در بركنارى خودتان از گناه و سرزنش آنها رساتر
خواهد بود. به جاى دشنام دادن به آنها، بگوييد: بارخدايا! خونهاى ما و آنها را حفظ كن و ميان
ما و آنها صلح و آشتى برقرار فرما و آنان را از گمراهى به هدايتشان رسان تا هر كس حق را
ندانسته، بشناسد و هر كس حريص در كجروى و دشمنى است از آن بازگردد.»

امام(ع) در برخورد با خوارج

پس از آنكه حضرت على عليه‏السلام در جنگ صفين مجبور به پذيرش حكميت شد و از


(1). نصر بن‏مزاحم، وقعة صفين، منشورات مكتبه آيت‏اللَّه مرعشى نجفى، ص‏153؛ ابن‏اعثم الفتوح، دارالندوة الجديدة،
ج‏2،ص‏490.

(2). ابن‏ابى‏الحديد، همان، ج‏5، ص‏195 - 196.


|243|

صفين به كوفه بازگشت، در نزديكى كوفه كم كم گروهى از ياران حضرت از سپاه او جدا شدند،
به منطقه حروراء در نيم فرسنگى كوفه رفتند و پرچم مخالفت با حضرت را در آنجا برافراشتند.
اين گروه بعدها به حروريه نيز معروف شدند.[1]

خوارج از جاهل‏ترين، متعصب‏ترين، پرخاشگرترين و خشن‏ترين افراد نسبت به حضرت
على(ع) بودند، كه به هيچ وجه حاضر به پذيرش و تسليم در مقابل سخنان حق امام على(ع)
نشدند. آنها اشكالاتى به حضرت على(ع) وارد مى‏كردند و امام(ع) با دقت به تمام اشكالات
آنها پاسخ مى‏داد. اعتراضات خوارج حدود شش ماه طول كشيد و حضرت در مقابل آنها فقط
به ارشاد و هدايت آنان مى‏پرداخت. آنها در اعتراضهاى خود به هيچ وجه رعايت ادب را
نمى‏كردند و از ناسزاگويى، هتاكى و ... نسبت به امام(ع) خوددارى نمى‏كردند. با اين حال
حضرت على(ع) در مقابل آنان در نهايت بردبارى و تحمل رفتار مى‏كرد و از هر گونه اقدام
خشونت‏بارى كه به تحريك احساسات آنها بيانجامد، به شدت پرهيز مى‏نمود و تنها زمانى به
نبرد با آنها پرداخت كه در مقابل حضرت به جنگ و خونريزى و حركت مسلحانه اقدام كردند.
امير مؤمنان(ع) در مقابل آنها همانند پدرى مهربان در نهايت عطوفت، مهربانى و رحمت
رفتار مى‏كرد تا در حدّ امكان آنان را هدايت كند و از گمراهى نجات بخشد و با همين روش
توانست دو سوم آنها را جدا كند و تنها با يك سوم باقيمانده مجبور به نبرد شد.

در اينجا به بخشى از اقدامات خشن خوارج و تلاشهاى دلسوزانه حضرت در مقابل آنها
اشاره مى‏كنيم.


نمونه‏اى از كارهاى خوارج


سعى در بر هم زدن نماز جماعت

از اقدامات خوارج در مخالفت با حكومت حضرت على عليه‏السلام اين بود كه آنان با
حضور در مسجد و عدم شركت در نماز، مخالفت خود را اظهار مى‏كردند و هنگام اقامه نماز به
دادن شعارهاى تند مى‏پرداختند. يك روز كه امام(ع) در حال اقامه نماز جماعت بود، عبداللَّه
بن‏كواء - با صداى بلند اين آيه را تلاوت كرد:


(1). يعقوبى، همان، ج‏2، ص‏191؛ رسول جعفريان، همان، ص‏308.


|244|

(و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ
من‏الخاسرين)
؛[1] هر آينه به تو و به پيامبران پيش از تو وحى شد كه اگر شرك ورزى، عملت
تباه مى‏شود و از زيانكاران خواهى بود.»

امام(ع) در حال تلاوت ابن‏كواء سكوت كرد تا آيه را تمام كرد، آنگاه نماز را ادامه داد. با
شروع امام(ع) به قرائت ابن‏كواء بار ديگر همان آيه را تلاوت كرد و امام مانند گذشته در حال
قرائت او سكوت كرد. سرانجام پس از اينكه چند بار اين عمل تكرار شد امام(ع) اين آيه را
تلاوت كرد:

صبر كن به درستى كه وعده خدا حق است و كارهاى افراد غير مؤمن تو را خشمگين نسازد.»

با تلاوت اين آيه ابن‏كواء ساكت شد و حضرت نماز را به پايان رساند.[3]

اغتشاش در سخنرانى امام(ع)

روزى امام عليه‏السلام در مسجد كوفه براى مردم سخنرانى مى‏كرد. در بين صحبتهاى
امام(ع)، از گوشه مسجد يكى از خوارج به پا خاست و با صداى بلند، شعار (لاحكم الا لله) را
سر داد. به دنبال شعار او يكى ديگر از خوارج از گوشه ديگر مسجد همين عمل را تكرار كرد
وپس از آن گروهى برخاستند و همصدا به دادن شعار پرداختند. حضرت مدتى صبر كرد تا
آنهاساكت شدند، آنگاه فرمود: «سخن حقى است، ولى آنان اهداف باطلى را دنبال مى‏كنند».
سپس ادامه داد:

«تا وقتى با ما هستيد از سه حق برخورداريد: [و جسارتها و بى‏ادبيهاى شما موجب نمى‏شود تا
شما را از اين حقوق محروم كنيم‏]
اول اينكه از ورود شما به مساجد جلوگيرى نمى‏كنيم و دوم اينكه حقوقتان را از بيت‏المال قطع
نمى‏كنيم و سوم اينكه تا اقدام به جنگ نكنيد با شما نبرد نمى‏كنيم».[4]

(1). سوره زمر، 65.

(2). سوره روم، 60.

(3). محمد بن‏جرير طبرى، همان، ج‏4، ص‏54 - بحارالانوار، ج‏33، ص‏344 و ج‏41، ص‏48.

(4). بلاذرى، انساب الاشراف، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، تحقيق محمودى، ج‏2، ص‏395، محمد بن‏جرير طبرى، همان،
ج‏4، ص‏53، جعفر سبحانى، همان، ص‏630 - 631.


|245|

روز ديگرى كه امام(ع) در مسجد كوفه مشغول سخنرانى بود يكى از خوارج شعار
(لاحكم الا للَّه) را با صداى بلند سر داد. امام(ع) فرمود: «بزرگ است خدا، سخن حقى است كه
آنها مقصود باطلى از آن دارند»
. آنگاه ادامه داد:

«اگر آنان سكوت كنند با آنان مانند ديگران رفتار مى‏كنيم و اگر سخن بگويند، پاسخ مى‏گوييم
و اگر شورش كنند با آنها نبرد مى‏كنيم»[1].

روزى يكى از خوارج وارد مسجد شد و شعار يادشده را سر داد، مردم دور او را گرفتند و او
شعار خود را تكرار كرد و اين بار گفت: لا حكم الا للَّه و لوكره ابوالحسن. امام(ع) در پاسخ او
گفت: «من هرگز حكومت خدا را مكروه نمى‏شمارم ولى منتظر حكم خدا در باره شما هستم.» مردم
به امام(ع) گفتند: «چرا به اينها اين همه مهلت و آزادى مى‏دهيد؟ چرا ريشه آنان را قطع
نمى‏كنيد؟»
فرمود:

«آنان نابود نمى‏شوند، گروهى از آنان در صلب پدران و رحم مادران باقى هستند و به همين
حال تا روز رستاخيز خواهند بود»[2].

ناسزاگويى به امام(ع)

نقل شده است كه حضرت على عليه‏السلام در ميان اصحابش نشسته بود، زن زيبايى از
آنجا عبور كرد و توجه حاضران را به خود جلب كرد، امام(ع) فرمود: «چشمان اين مردان سخت
در طلب است و اين مايه تحريك و هيجان است. بنابراين هر گاه يكى از شما نگاهش به زن زيبايى
افتاد با همسر خود آميزش كند چرا كه اين زنى است همچون آن. يكى از خوارج كه حاضر بود با
شنيدن سخن حضرت گفت خداوند اين كافر! را بكشد، چقدر دانا و فقيه است!»
اصحاب يورش
بردند كه او را بكشند، امام فرمود: «آرام باشيد! جواب دشنام، دشنام است يا گذشت از گناه؟».[3]

هنگامى كه حضرت على عليه‏السلام براى مردم سخنرانى مى‏كرد، عبداللَّه بن‏كواء گفت:
«خداوند تو شيطان را بكشد! چه فهيم و چه فصيح هستى!»


(1). طبرى، همان، ج‏4، ص‏53؛ جعفر سبحانى، همان، ص‏631.

(2). جعفر سبحانى، همان، ص‏639.

(3). نهج‏البلاغه، حكمت 420.


|246|

و نيز روايت شده كه روزى ابن‏كواء در مصرف آب براى وضو زياده‏روى كرد. حضرت
على(ع) به او فرمود: «در مصرف آب اسراف كردى!» ابن‏كواء با جسارت و بى‏ادبى پاسخ داد:
«اسراف تو در خون مسلمانان بيشتر است».[1]


اقدامات حضرت على عليه‏السلام براى هدايت خوارج

آنچه گفته شد نمونه‏اى از برخوردهاى جاهلانه، گستاخانه و بى‏ادبانه خوارج با حضرت
على عليه‏السلام بود كه امام(ع) در نهايت بردبارى، خويشتن‏دارى، رأفت و عطوفت با آنان
برخورد مى‏كرد. كارهاى جاهلانه خوارج هيچ گاه حضرت را بر آن نداشت تا با آنان برخورد تند
و خشن نمايد يا از حقوق اجتماعى و سياسى محرومشان سازد. وضعيت به همين صورت
مى‏گذشت تا اينكه خوارج در صدد سازماندهى براى آشوب و قيام مسلحانه بر آمدند، در اين
مرحله نيز امير مؤمنان در حد ممكن از هيچ تلاش و كوششى براى هدايت آنان خوددارى
نكرد و به هر وسيله‏اى كه احتمال مى‏داد آنها را از خواب غفلت بيدار كند و به راه راست
رهنمون شود، متوسل شد.

حضرت على(ع) براى هدايت خوارج كارهاى متعددى انجام داد. يكى از اقدامات حضرت
ملاقاتهاى خصوصى بود كه با رهبران آنها انجام مى‏داد. در اين ملاقات‏ها امام(ع) سعى
مى‏كرد شبهات آنان را پاسخ گويد و متوجه اشتباهاتشان نمايد تا از راهى كه انتخاب
كرده‏اندبازگردند.[2]

ديگر از اقدامات حضرت على(ع) فرستادن اشخاص وجيه و سرشناس براى هدايت و
راهنمايى آنها بود تا شايد شخصيت آنان خوارج را به فكر وادارد و آنها را متوجه اشتباه خود
نمايد. براى اين منظور ابن‏عباس را - كه در بحث و گفتگو مهارت زيادى داشت - به سوى آنها
فرستاد تا با آنها به بحث و گفتگو بپردازد و اشكالاتشان را پاسخ گويد[3] و پس از او بزرگانى
همچون صعصعة بن‏صوحان، زياد بن‏نضر را براى نصيحت آنان فرستاد ولى سخنان آنها


(1). محمدتقى شوشترى، قاموس الرجال، مؤسسه النشر الاسلامى، ج‏6، ص‏563.

(2). جعفر سبحانى، همان، ص‏627.

(3). همان، ص‏632.


|247|

نتوانست خوارج را از خواب غفلت بيدار كند و بدون نتيجه به سوى امام(ع) بازگشتند. آنگاه
امام(ع) شخصاً به اردوگاه آنها رفت و با ايشان به گفتگو پرداخت. در اين گفتگو سخنان زيادى
بين آن حضرت و خوارج ردّ و بدل شد و امام(ع) به همه شبهات آنها پاسخ گفت. در پايان
خوارج از امام(ع) خواستند توبه نمايد. امام نيز بدون اشاره به گناه خاصى در پيشگاه خداوند
توبه كرد. بدينسان خوارج به كوفه بازگشتند. پس از بازگشت خوارج به كوفه اشعث بن‏قيس
خدمت امام(ع) رسيد و گفت شايع شده است كه شما از پيمان خود برگشته‏ايد و حكميت را كفر
و گمراهى مى‏دانيد. پس از سخنان اشعث امام(ع) اعلام داشت:

«هر كس مى‏انديشد كه من از پيمان تحكيم بازگشته‏ام دروغ مى‏گويد و هر كس آن را گمراهى
بداند خود گمراه است».

با سخنان امام(ع) خوارج بار ديگر با شعار «لا حكم الا للَّه» مسجد را ترك كرده، به اردوگاه
خود بازگشتند[1].

بار ديگر امام(ع) تلاشهاى خود را براى هدايت آنان از سر گرفت و در مناظره‏اى كه با آنها
داشت موفق شد دو هزار نفر از آنان را به سوى خود جذب كند.

پس از آن ابن‏عباس را بار ديگر نزد آنان فرستاد ولى خوارج به عناد و لجاجت روى آورده
بودند و تصميم به تسليم در برابر حق نداشتند لذا تلاشهاى امام(ع) كمتر نتيجه مى‏داد.[2]
دريكى از مذاكراتى كه حضرت على(ع) با آنها داشت از آنها خواست دوازده نفر را از بين
خودانتخاب كنند و خود نيز به همين تعداد جدا كرد و با آنها به گفتگو پرداخت. در پايان
اين‏گفتگو عبداللَّه بن‏كواء كه از رهبران آنان بود با پانصد نفر از خوارج جدا شد و به ياران
حضرت پيوست.[3]

پس از اعلام نتيجه حكميت، امام عليه‏السلام مخالفت خود را با آن اعلام كرد و از مردم
خواست براى جنگ با معاويه در نخيله - لشكرگاه امام(ع) - اجتماع كنند.[4] از سوى ديگر به


(1). ابن‏ابى‏الحديد، همان، ج‏2، ص‏278 - 279؛ جعفر سبحانى، همان، ص‏635 - 636.

(2). جعفر سبحانى، همان، ص‏636 - 638.

(3). بلاذرى، همان، ج‏2، ص‏354.

(4). همان، ج‏2، ص‏366، رسول جعفريان، همان، ص‏311.


|248|

دنبال خوارج فرستاد و از آنها خواست براى جنگ با معاويه به سپاه او بپيوندند. خوارج پاسخ
دادند ما ترا شايسته رهبرى و امامت نمى‏دانيم.[1]

در اين ميان به امام عليه‏السلام گزارش رسيد كه خوارج در خانه عبداللَّه بن‏وهب راسبى
به‏دور هم گرد آمده‏اند و به عنوان امر به معروف و نهى از منكر تصميم بر قيام
مسلحانه‏گرفته‏اند و به اين منظور نامه‏اى به همفكران خود در بصره نوشته و از آنان
دعوت‏كرده‏اند كه هر چه زودتر به اردوگاه خوارج نهروان در كنار خيبر بپيوندند و خوارج
بصره‏نيز اعلام آمادگى كرده‏اند.[2] بر همين اساس گروهى از ياران امام(ع) اصرار ورزيدند
كه‏پيش از نبرد با معاويه كار خوارج را يكسره سازند. امام(ع) به پيشنهاد آنان اهميت
ندادوفرمود:

«آنان را رها سازيد و سراغ گروهى برويد كه مى‏خواهند در روى زمين شاهان ستمگر باشند و
مؤمنان را به بردگى بگيرند».[3]

سپاه امام(ع) از نخيله به مقصد شام از شهر انبار، شاهى، دباها عبور كردند تا به دمما
رسيدند.[4] در همين حال كه سپاه امام(ع) به سوى شام در حركت بود به آن حضرت گزارش
رسيد كه خوارج عبداللَّه بن‏خباب بن‏ارت و همسر باردارش را به جرم اينكه با عقيده آنها
مخالف بوده است به قتل رسانده‏اند. خوارج هر كس را كه از آن طرف عبور مى‏كرد، نظرش را
در باره حكميت سؤال مى‏كردند و در صورت مخالفت با نظرشان او را مى‏كشتند. امير
مؤمنان(ع) چون از قتل عبداللَّه آگاه شد، حارث بن‏مرّة را روانه پادگان خوارج كرد تا گزارش
صحيحى از جريان بياورد. وقتى حارث وارد جمع آنان شد تا از جريان به طور صحيح آگاه
گردد، بر خلاف تمام اصول اسلامى و انسانى، او را كشتند. قتل سفير امام(ع) بسيار بر تأثر
حضرت افزود. در اين موقع گروهى به حضور امام رسيدند و گفتند: «آيا صحيح است كه با وجود


(1). رسول جعفريان، همان، ص‏311.

(2). جعفر سبحانى، همان، ص‏648.

(3). همان، ص‏650.

(4). بلاذرى، همان، ج‏2، ص‏367؛ رسول جعفريان، همان، ص‏311.


|249|

چنين خطرى كه پشت گوش ما وجود دارد به سوى شام برويم و زنان و فرزندان خود را در ميان
آنان‏بگذاريم؟»
[1]

با اين وضع امام(ع) نمى‏توانست كوفه را تنها و بى‏دفاع رها كند، لذا تصميم به مقابله با
خوارج گرفت و به سوى نهروان حركت كرد.[2] نزديك نهروان شخصى را به سوى آنها
فرستاد كه از انگيزه آنان سؤال كند. خوارج گفتند: «ما با على سخن نمى‏گوييم زيرا مى‏ترسيم ما
را همچون «ابن‏كواء» و ديگران با سخنان زيباى خويش گمراه كند.»
آنگاه حضرت على(ع) طى
نامه‏اى آنها را نصيحت كرد و از آنان خواست قاتلان عبداللَّه را تحويل دهند و بازگردند.[3]
نامه را به وسيله قيس بن‏سعد و ابوايوب انصارى نزد آنان فرستاد. ابوايوب و قيس بن‏سعد هر
كدام جداگانه به نصيحت خوارج پرداختند ولى سخنان آنها در خوارج مؤثر واقع نشد.[4]

امام عليه‏السلام پس از آرايش سپاه خويش، در بخش سواره‏نظام پرچم امانى برافراشت و
به ابوايوب انصارى دستور داد كه فرياد زند:

«راه بازگشت باز است و كسانى كه به دور اين پرچم گرد آيند توبه آنان پذيرفته مى‏شود و هر
كس وارد كوفه گردد يا از اين گروه جدا شود در امن و امان است. ما اصرار به ريختن خون
شمانداريم.»[5]

در اينجا نيز حضرت با آنها به گفتگو پرداخت و اشكالات آنها را يك يك با سعه صدر و
بردبارى پاسخ داد. در اثر تلاشهاى آن حضرت 8000 نفر از 12000 نفر از خوارج جدا شدند و
توبه كردند و 4000 نفر به عناد و لجاجت خود ادامه دادند.[6]

امام(ع) در اين جنگ نيز به ياران خود دستور داد آغازگر نبرد نباشند.[7]

با توجه به آنچه گفته شد اصل در برخورد با مخالفان در حكومت حضرت على(ع) بر رأفت


(1). جعفر سبحانى، همان، ص‏652.

(2). بلاذرى، همان، ج‏2، ص‏362 - 368.

(3). ابن‏اعثم، همان، ج‏4، ص‏105 - 108.

(4). بلاذرى، همان، ج‏2، ص‏370؛ رسول جعفريان، همان، ص‏311؛ جعفر سبحانى، همان، ص‏649.

(5). ابوحنيفه دينورى، همان، ص‏210؛ جعفر سبحانى، همان، ص‏654.

(6). ابن‏اعثم، همان، ج‏4، ص‏121 - 125.

(7). ابن‏ابى‏الحديد، همان، ج‏2، ص‏272.


|250|

و رحمت و مهربانى است و برخورد تند و خشن حالت استثنايى دارد و تنها از روى ناچارى
انجام مى‏شود. البته بايد توجه داشت كه اگر گروهى در مقابل حكومت آن حضرت اقدام به
حركت مسلحانه مى‏نمودند يا به جان و مال و حقوق ديگران تجاوز مى‏كردند تا مرتكب
جرمى مى‏شدند كه مستحق مجازات و كيفر بود يا با دشمن همكارى مى‏كردند،
اميرالمؤمنين(ع) در مقابل آنان به شديدترين وجه اقدام مى‏نمود.

تعداد نمایش : 1490 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما