صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
مقدمه
مقدمه تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : مقدمه
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|13|

مقدمه




مفهوم حاكميت سياسى و عناوين مقارن

«حاكميت سياسى» از عناوين مطرح در علم سياست است كه در مباحث مربوط به دولت و
حكومت، اهميت ويژه‏اى دارد و متفكران علم سياست درباره آن، بسيار بحث كرده‏اند.
حاكميت گاهى به معناى «اقتدار» است كه هم در زمينه امور سياسى مطرح مى‏شود و از
اقتداردولت در اداره امور يك كشور بحث مى‏كند و هم در زمينه حقوق بين‏الملل،
مطرح‏مى‏شود كه اقتدار يك دولت، در اثبات حق خويش در منازعه بين دو كشور، موضوع آن
است؛ اما حاكميت به‏طور مطلق، به معناى اول انصراف دارد. از اين رو، حاكميت را اين‏گونه
تعريف كرده‏اند:

حاكميت عبارت است از قدرت عالى دولت كه قانون‏گذارى و اجراى قانون را برعهده دارد و
بالاتر از آن، قدرتى نيست.[1]

بدين ترتيب، هرچند واژه «حاكميت» - بر اساس اصطلاح علوم سياسى جديد - به‏طور
مطلق نيز مى‏تواند گوياى موضوع بحث بوده و نشان دهد كه ما در اين مباحث، در پى تبيين
اين مسأله هستيم كه آيا اداره امور جامعه اسلامى و قانون‏گذارى و اجراى آن، برعهده
معصومين(ع) بوده و به آنان اختصاص داشته است يا نه و اگر اختصاص داشته، نحوه
اختصاص آن چگونه بوده و در زمان بركنارى ايشان از حكومت، مشروعيت حكومت‏هاى
وقت چگونه بوده است، ولى چون واژه «حكومت» در لغت عربى و متون اسلامى، غير از
قدرت عالى دولت، كاربردهاى ديگرى، مانند قضاوت و حتى اقتدار معنوى نيز دارد، براى رفع
اشتباه و مشخص شدن موضوع، صريح‏ترين عنوان، يعنى «حاكميت سياسى» را مى‏گزينيم تا


(1). محمود طلوعى، فرهنگ جامع سياسى، ص‏413.


|14|

كاملاً واضح باشد كه مقصود ما از حاكميت معصومين(ع) رابطه آنان با جامعه، از نظر اداره و
اقتدار بر امر قانون‏گذارى و اجراى قانون است؛ زيرا واژه «سياست»، هم در لغت عرب، به
معناى حاكم شدن بر امور جامعه و اداره آن است و لذا روايت «كان بنو اسرائيل يسوسهم
انبياؤهم؛ بنى‏اسرائيل را، انبيا اداره مى‏كردند» را به سرپرستى امور مردم حمل كرده و كار آنان
را شبيه كار امرا و حكّام معرفى مى‏كنند[1] و هم در علم سياست، به معناى حاكم شدن بر امور
جامعه و راه و رسم حكومت و به‏كار بردن قدرت است.[2]

با اين توضيح درباره حاكميت سياسى، موضوع بحث حاضر نيز تا حدودى روشن مى‏شود.
بحث حاضر، به تحليل واژه‏هايى اختصاص دارد كه در باب «حاكميت»، در متون اسلامى،
به‏ويژه منابع اوليه، مانند قرآن كريم و احاديث مطرح است و احياناً در اين زمينه، به آن‏ها
استدلال شده است. اين بحث به واژه‏هاى «ولايت»، «امامت» و «خلافت» اختصاص دارد،
هر چند واژه‏هايى ديگر، مانند «حكومت» و «امارت» نيز در همين معنا به كار رفته‏اند؛ زيرا اين
سه واژه، به‏صورت شايع در منابع اسلامى به كار رفته و به‏دست مفسران و اهل لغت، مورد
جرح و تعديل‏هاى فراوان قرار گرفته‏اند و تبيين معناى آنها در بحث حاضر، ضرورى است؛
ولى واژه‏هاى «امارت» و «حكومت»، هم كم‏تر در اين زمينه استفاده شده‏اند و هم كم‏تر
معناى آن‏ها مورد گفت‏وگو و بحث بوده است. از اين رو، اگر در جايى نيازمند شويم، به معناى
آن‏ها خواهيم پرداخت.


1. ولايت

به كار بردن كلمه «ولايت» و مشتقات آن، به معناى تسلط بر امور يك فرد يا گروهى از
انسان‏ها، نه تنها منشأ قرآنى و روايى دارد، بلكه در ميان اعراب قبل از ظهور اسلام نيز رواج
داشته است. اعراب براى مالك بندگان و كنيزان تحت فرمان او، كه از خود هيچ اختيارى
نداشتند، واژه «مولى» را به‏كار مى‏بردند و قرآن كريم نيز در تبيين اهداف خويش، براى
تمثيل، از همين رابطه استفاده كرده است:


(1). مجمع البحرين، ج‏4، ص‏78، ماده «سوس».

(2). محمود طلوعى، فرهنگ جامع سياسى، ص‏578.


|15|

و خداوند دو نفر را مثال مى‏زند كه يكى بنده كورى است كه هيچ كارى از او بر نمى‏آيد و سربار
مولاى خود است.

هم‏چنين قرآن كريم امور سفيهان، مهجوران و ضعيفان را، كه توانايى اداره امور شخصى
يا اجتماعى خويش را ندارند، برعهده ولى و سرپرست آنان مى‏داند تا با عدالت، كارهاى ايشان
را انجام دهد و بر امور آنان مسلط باشد:

همين مسأله، در ابواب مختلف فقه نيز مطرح است و در موارد مختلف، ولى حق تصرف
در امور افرادى را دارد. اين امور، گاهى تنها مربوط به يك فرد است و گاه امور اجتماعى است
و به افراد مختلف مربوط مى‏شود.[3]


الف. معناى لغوى ولايت

نكته مهم درباره واژه «ولايت» بررسى ابعاد گوناگون آن است تا روشن شود كه اين كلمه،
در لغت و سنت اسلامى، چه نقشى دارد. ابن منظور براى كلمه «مولى» شانزده مصداق ذكر
كرده است كه عبارتند از: ناصر و يارى‏كننده، پروردگار، مالك، سيد، بنده، بخشنده، بخشيده
شده، آزادكننده برده، برده آزاد شده، دوست، تبعيت‏كننده، همسايه، پسر عمو، هم‏قسم،
هم‏پيمان و داماد.[4]

اما مسلّماً نه تنها همه اين معانى، حقيقى نيستند، بلكه بعضى مجازى‏اند و به كار بردن
واژه «مولى» در آن‏ها به علت مناسبتى است كه با معناى اصلى دارند. گفتنى است كه «مولى»
از واژه‏هايى است كه در دو معناى متقابل به كار مى‏رود و همان‏طور كه در معانى آن ديديم،
هم به معناى مالك و هم به معناى برده به كار برده مى‏شود؛ اما در اين‏جا ما تنها به معانى
خاص اين واژه توجه داريم كه مصدر آن، يعنى ولايت نيز در آن، به كار مى‏رود؛ زيرا واژه


(1). نحل، آيه 76.

(2). بقره، آيه 282.

(3). جواهر الكلام، ج‏29، كتاب النكاح، ص‏170.

(4). لسان العرب، ج‏15، ص‏409.


|16|

«ولايت» به معناى ناصر، پروردگار، مالك، سيد و... كاربرد دارد، نه در معناى بنده، تبعيت‏كننده
و برده آزاد شده.

محققان براى واژه «ولايت» سه معنا بيان كرده‏اند و مصاديق فوق را در بيش‏تر آن‏ها
گنجانده‏اند: سرپرستى امور، دوستى و يارى كردن، سه معنايى هستند كه در موارد مختلف
كاربرد اين كلمه و مشتقات آن، مورد استناد قرار گرفته‏اند؛[1] مثلاً بيش‏تر مفسران اهل سنت،
واژه «ولى» در آيه (انّما وليكم اللَّه و رسوله و الذّين آمنوا...)
را به معناى يارى كردن گرفته‏اند
و مفسران شيعه، آن‏را بر سرپرستى امور مسلمانان حمل كرده‏اند.

اما به‏نظر مى‏رسد كه معناى ولايت، داراى يك ريشه اساسى است كه اين سه محور نيز از
آن منشعب مى‏شود. ولايت به معناى قرب و نزديك شدن است.[2] راغب نيز ضمن تأكيد بر
اين‏كه ولايت به معناى نزديك شدن است، آن‏را نزديك شدن و قرب خاص به چيز يا كسى
مى‏داند كه در آن، بين دو طرف، هيچ چيز بيگانه‏اى قرار نگيرد.[3] علامه طباطبائى(ره)
برطرف شدن موانع بين دو طرف ولايت را موجب اين مى‏داند كه ولايت به هر علتى كه
تحقق يابد، تأثير آن حتمى باشد:

ولايت گونه‏اى از نزديك شدن است كه موجب برداشته شدن موانع و پرده‏ها بين دو طرف از
جهتى مى‏شود كه به خاطر آن، به‏هم نزديك شده‏اند. پس اگر از جهت حفاظت و يارى باشد،
«ولى» كسى است كه هيچ چيز او را از يارى كردن كسى كه به او نزديك شده، باز ندارد و اگر از
جهت يگانگى در معاشرت و محبت، كه جذبه روحى است، باشد، پس ولى محبوبى است كه
انسان، بدون اختيار، از اراده او منفعل مى‏شود و هر چه خواست او است، به او مى‏دهد و اگر از
جهت خويشاوندى باشد، پس «ولى» كسى است كه بدون مانع از مولّى‏عليه ارث مى‏برد و اگر از
جهت طاعت باشد، پس «ولى» كسى است كه در امور مولّى‏عليه هر حكمى بخواهد، مى‏كند.[4]

بدين ترتيب، دو نكته مهم درباره واژه ولايت به‏دست مى‏آيد:

1. ولايت هيچ‏گاه از يك جنبه عملى در زندگانى انسان خالى نيست و حتى اگر مقصود از


(1). راغب اصفهانى، المفرادات فى غريب القرآن، ص‏533.

(2). معجم مقاييس اللغة، ج‏6، ص‏141.

(3). راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص‏533.

(4). تفسير الميزان، ج‏5، ص‏368.


|17|

آن، تنها يارى كردن يا محبت باشد، باز هم اين واژه، با كلماتى هم‏چون «نصرت» و «محبت»
تفاوت دارد. پس ولايت از جهت محبت نيز صرف دوست داشتن در قلب، بدون ظهور عملى
آن در زندگى نيست، بلكه بين دو طرف در ولايت، جذبه روحى و تأثير و تأثرمعنوى به گونه‏اى
وجود دارد كه دوست‏دارنده، بدون اختيار، از محبوب خويش و اراده او منفعل مى‏شود.

2. هر چند ممكن است در بعضى موارد، تنها يكى از جهات مطرح‏شده براى ولايت، در
زمينه قرب و نزديكى مقصود باشد، ولى چون معناى حقيقى اين كلمه، قرب و نزديكى است
ممكن است در مواردى همه جهات مذكور يا بسيارى از آن‏ها قصد شده باشد و ضرورتى ندارد
كه در همه جا تنها يكى از جهات مطرح شده، اراده شده باشد و ما نيز به دنبال تعيين آن
جهت باشيم. بدين ترتيب، اگر در موردى قرينه و دليلى بر تعيين يكى از اين جهات يا خارج
شدن يكى از آن‏ها داشته باشيم، از مدلول دليل تبعيت مى‏كنيم وگرنه هيچ اشكالى وجود
ندارد كه در آن مورد، همه جهات مذكور، مقصود باشدو لذا ابن اثير مى‏گويد در حديث «من
كنت مولاه فهذا على مولاه» كلمه «مُولى» در بيش‏تر مصاديق مطرح‏شده براى آن، به كار
رفته است.[1]


ب. ولايت در قرآن كريم

قرآن كريم مهم‏ترين منبع موثق براى شناخت معانى لغات عرب و كاربردهاى اسلامى
آنها است و همه كتاب‏هاى لغت نيز در تعيين معانى لغات، به آيات آن استشهاد مى‏كنند. از اين
رو، تحقيق درباره ولايت، در قرآن كريم نيز روشن‏كننده معناى آن خواهد بود. قرآن كريم
ولايت را در چند مورد بيان كرده است:

1. رابطه خداوند و موجودات جهان، كه او به‏عنوان تنها ولى، براى آن‏ها مطرح مى‏شود:

2. رابطه خداوند و پيامبرش با مؤمنان و رابطه شيطان و طاغوت و كافران با پيروانشان،
كه خداوند و رسول، ولى مؤمنان و شيطان و طاغوت و كافران، اولياى طرفدارانشان هستند:


(1). لسان العرب، ج‏15، ص‏410.

(2). شورا، آيه 9؛ و نيز انعام، آيه 62؛ توبه، آيه 74.


|18|

3. رابطه مؤمنان با يكديگر و رابطه منافقان و كافران با يكديگر، كه مؤمنان ولى يكديگر و
كافران و منافقان نيز همين‏گونه هستند:

4. رابطه بين مؤمنان با كافران و منافقان كه به شدت از رابطه ولايى بين آنان نهى شده
است و هر كس به هر علت، در صدد تحقق اين رابطه بر آمده است، مذمت شده و حتى از
جمع مسلمانان اخراج و با كافران پيوند داده شده است:

5. رابطه ملائكه، به‏عنوان كارگزاران خداوند با مؤمنان:


ولايت خداوند، پيامبر(ص) و طاغوت

در آيات دسته اول، كه بيش‏تر مربوط به ولايت تكوينى خداوند است، قبل يا بعد از آيه‏اى
كه در آن، مسأله ولايت الهى مطرح شده، سخن از قدرت عظيم خداوند و زنده كردن و
ميراندن و كارهايى است كه ويژه خداوند است و ديگران از انجام دادن آن‏ها عاجزند و اين امر،
حاكى از حق تصرف و مالكيت تام او بر جهان بوده و در نتيجه، ولايت در آن‏ها نيز به همين
معنا است.

در آيات دسته دوم نيز ولايت خاصى از سوى خداوند و پيامبر(ص) بر مؤمنان مطرح شده و


(1). بقره، آيه 257؛ و نيز جاثيه، آيه 19؛ مائده، آيه 55؛ اعراف، آيه 27.

(2). توبه، آيه 71؛ و نيز انفال، آيه 72؛ جاثيه، آيه 19.

(3). انفال، آيه 73.

(4). مائده، آيه 5؛ و نيز آل عمران، آيه 28؛ نساء، آيه 139 و 144.

(5). فصّلت، آيه 31.


|19|

آثار وجودى بسيارى بر آن مترتب گرديده است كه از جمله آن‏ها خارج كردن آنان از ظلمت‏ها
به سوى نور است و در طرف مقابل، طاغوت و شيطان پيروان خويش را از نور به سوى
ظلمت‏ها روانه مى‏كنند:

خداوند سرپرست مؤمنان است و آنان را از تاريكى‏ها به سوى نور بيرون مى‏برد و سرپرستان
كافران، طاغوت است كه آنان را از نور به سوى تاريكى‏ها مى‏برد.

در سوره جاثيه، خداوند خويشتن را ولى متقين مى‏داند كه اين حق را براى هدايت، به
پيامبر اكرم(ص) عرضه كرده است و از آن حضرت مى‏خواهد كه تنها تابع شريعت الهى باشد و
از خواسته‏هاى ظالمان تبعيت نكند؛ زيرا ظالمان بر يكديگر ولايت و سرپرستى دارند و مؤمن
نبايد تحت سرپرستى و تبعيت از ظالمان قرار گيرد:

ما تو را بر راهى از دين قرار داديم. پس، از آن پيروى كن و از خواسته‏هاى نادانان پيروى نكن.
آنان در برابر خداوند كارى براى تو نمى‏توانند انجام دهند. همانا ستمگران سرپرست
يكديگرند و خداوند سرپرست متقين است.

اين رابطه ولايى بين خداوند و مؤمنان و شياطين و گمراهان، در بسيارى آيات ديگر نيز
در قرآن كريم تصوير شده است. در سوره اعراف، آيه 27 خداوند از يك عمل تكوينى خويش
درباره كافران خبر مى‏دهد كه شياطين را سرپرست آنان قرار داده است و به انسان هشدار
مى‏دهد كه شيطان و لشكريانش در صدد گمراهى او هستند. پس بايد هر لحظه مواظب باشد
كه تحت سرپرستى آن‏ها قرار نگيرد:

اى فرزندان آدم! شيطان شما را فريب ندهد، همان‏گونه كه پدر و مادر شما را از بهشت خارج

(1). بقره، آيه 257.

(2). جاثيه، آيه 18 و 19.

(3). اعراف، آيه 27.


|20|

كرد... همانا ما شياطين را سرپرست كسانى قرار داديم كه ايمان نمى‏آورند.

و در سوره عنكبوت، با تشبيه جالبى، هم معناى ولايت و رابطه ولايى بين شياطين و
كافران را به تصوير مى‏كشد و هم خبر مى‏دهد كه هر كس، غير از خداوند را سرپرست خويش
بگيرد، به پناهگاه بسيار سستى تكيه و اعتماد كرده كه هم‏چون خانه عنكبوت است و هرگز
نمى‏تواند براى او كارى انجام دهد:


رابطه ولايى بين مؤمنان و كافران

از آيات دسته سوم، دو آيه در سوره توبه آمده كه يكى، رابطه ولايى بين مؤمنان و ديگرى
رابطه ولايى بين منافقان را توضيح مى‏دهد اين ارتباط، در مورد مؤمنان، در مسأله امر به
معروف، و در ميان كافران و منافقان، در عكس آن يعنى امر به منكر تجلّى يافته است:

مردان و زنان منافق، بعضى مسلط بر بعض ديگرند و به بدى فرمان مى‏دهند و از خوبى
بازمى‏دارند... و مردان و زنان مؤمن، بعضى سرپرست بعض ديگرند و به نيكى‏ها فرمان
مى‏دهند و از بدى باز مى‏دارند و نماز را به‏پا مى‏دارند و زكات مى‏پردازند و از خداوند و رسولش
اطاعت مى‏كنند.

در آيه ديگرى نيز خداوند تنها گروهى از مؤمنان را كه ياور يكديگر بوده و جهاد و هجرت
كرده‏اند، ولى يكديگر معرفى مى‏كند و رابطه ولايى آنان را با آن دسته از مؤمنانى كه هجرت
نكرده‏اند، قطع نموده است؛ اما آنان را ملزم ساخته است كه به مؤمنان غيرمهاجر نيز يارى
برسانند.

در ادامه اين بحث، قرآن كريم در آيه‏اى ديگر، كافران را ولى يكديگر معرفى كرده و سپس


(1). عنكبوت، آيه 41.

(2). توبه، آيه 67 و 71.


|21|

به مؤمنان هشدار مى‏دهد كه رابطه ولايى بين كافران بايد بين خودشان محصور باشد و به
مؤمنان سرايت نكند و مؤمنان حتماً بايد بين خويش رابطه ولايى برقرار كنند وگرنه فتنه و
فساد عظيمى بر روى زمين رخ مى‏دهد:

همانا كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با جان و مال، در راه خداوند جهاد كردند و آنان
كه همدلى و يارى نمودند، بعضى ولى بعض ديگرند و مؤمنانى كه هجرت نكردند، شما درباره
ولايت آنان هيچ مسؤوليتى نداريد تا اين‏كه هجرت كنند؛ اما اگر از شما طلب يارى كردند تا
دين خود را محفوظ دارند، بر شما لازم است كه آنان را يارى كنيد... و كافران بعضى سرپرست
بعض ديگر هستند. اگر اين امور محقق نشود، در زمين فتنه و فساد بزرگى روى خواهد داد.

در آيات دسته چهارم، رابطه خاصى بين مؤمنان و كافران مطرح مى‏شود؛ مثلاً در سوره
ممتحنه، پس از نهى از ولى قرار دادن دشمنان، استدراك از محبت و نيكى به آنان شده
ومى‏فرمايد:

خداوند شما را از نيكى و احسان به كسانى كه با شما در دين نجنگيده‏اند، نهى نمى‏كند. همانا
شما را از ولى قرار دادن كسانى كه با شما در دين جنگيده‏اند و شما را از شهر و ديارتان اخراج
كرده‏اند يا بر اين كار كمك كرده‏اند، نهى مى‏كند.[2]

همان‏طور كه در اين آيات، ملاحظه مى‏شود، خداوند نه تنها نيكى و محبت به كافران
غيرمحارب را روا مى‏دارد، بلكه نخواسته است كه به كافران محارب هم نيكى نشود و تنها از
اين‏كه آنان ولى قرار داده شوند، نهى كرده است.

در آيات ديگرى به نيكى و محبت به پدر و مادر سفارش مى‏شود حتى در صورتى كه كافر
و مشرك باشند؛ ولى در صورتى كه سعى كنند انسان را به سوى شرك بكشانند، از اطاعت
آنان[3] و از اين‏كه انسان آنان را ولى قرار دهد، منع شده است.[4]


(1). انفال، آيه 72 و 73.

(2). ممتحنه، آيه 1 - 9.

(3). لقمان، آيه 15.

(4). توبه، آيه 23.


|22|

در اين آيات، دو رابطه را بين مؤمنان و كافران مشاهده مى‏كنيم: رابطه‏اى كه در آن، كافر
مورد مهر و محبت مؤمنان قرار مى‏گيرد و رابطه‏اى كه به شدت از آن نهى شده است و آن
رابطه‏اى است كه كافر، ولى مؤمن قرار گيرد. رابطه دوم، در آيات ديگر، واضح‏تر تبيين شده و
مقصود از ولايت، روشن‏تر بيان گرديده است. در سوره آل عمران، نخست مؤمنان از اطاعت
از كافران نهى مى‏شوند و بلافاصله خداوند، مولى‏ و بهترين يارى‏كننده آنان معرفى مى‏شود.[1]
از اين دو آيه، استفاده مى‏شود كه «مولى‏» كسى است كه اطاعت شود و اكنون كه خداوند،
مولاى مؤمنان است، تنها بايد از او اطاعت كنند و مطيع غير او نشوند. هم‏چنين هر جا خداوند
از ولى قرار دادن كافران و منافقان و مشركان، نهى كرده، مقصود مواردى است كه رابطه با
آنان به سر حد اطاعت و زير سلطه رفتن برسد.

در سوره اعراف نيز به همين مطلب توجه شده و مؤمنان از تبعيت اوليايى غير از آن‏چه بر
آنان نازل شده، منع شده‏اند:

از شواهد بر اين مطلب، اين‏كه هر جا مسأله عدم اطاعت از خداوند و پيامبر(ص) يا حكمى
از احكام الهى يا عهد و پيمانى كه خداوند با گروهى از بندگانش بسته است، مطرح مى‏شود، از
همين ماده (ولى) استفاده مى‏شود:

بدين ترتيب، ماده «ولايت» تنها يك معنا دارد. اين معنا همان طور كه علامه
طباطبائى(ره) فرموده است، نحوه‏اى از نزديك شدن به چيزى است كه موجب نوعى حق
تصرف و مالكيت اداره امور مى‏شود.[4] حال اگر علت اين نزديك شدن، مشخص باشد، مثلاً
اگر به علت دوستى باشد، پس حق تصرف نيز از همين جهت ثابت مى‏شود ؛ همان طور كه در


(1). آل عمران، آيه 149 و 150.

(2). اعراف، آيه 3؛ و نيز بقره، آيه 246؛ آل عمران، آيه 20؛ مائده، آيه 92.

(3). آل عمران، آيه 32.

(4). تفسيرالميزان، ج‏6، ص‏12.


|23|

آيه (يا ايّها الّذين آمنوا لا تتخذوا عدوّى و عدوّكم اولياء تلقون اليهم بالموّده...) [1] وجه نزديك
شدن و ولايت و حق تصرف، هر دو بيان گرديده است؛ زيرا دوستى باعث ايجاد حقى براى
دوست مى‏شود و مالكيتى به او در جهت تدبير امور دوستش مى‏دهد. تأثير دوست بر روحيات،
اخلاق و زندگى دوست، مسلّم است. روايات بسيارى درباره افرادى كه معاشرت با آنان جايز
نيست در كتاب‏هاى روايى نقل شده است. گاهى علت نزديك شدن، طلب يارى معرفى شده
است كه حق تصرف و مولويت نيز به همين علت ثابت مى‏شود:

اما اگر در جايى ماده «ولى» و «مولى» و به طور كلى، «ولايت» به كار رفته وعلتى براى آن
ذكر نشده باشد و قرينه آشكارى نيز آن را به جهتى منصرف نكند، حق تصرف و تسلط در
همه وجوه ممكن وقابل تصور، ايجاد مى‏شود. ظاهراً كسانى هم كه براى ولايت، چند معنا
ذكركرده‏اند و از جمله، يارى و محبت را نيز جزء معانى آن دانسته‏اند، همين مطلب را
اراده‏كرده‏اند.


نتيجه‏گيرى

با توجه به وجوه گوناگونى كه براى كلمه «ولايت» در قرآن كريم بيان شد و نيز معناى
تسلط بر امور كه از موارد آن، استظهار كرديم، اين واژه در غير از مواردى كه در ولايت تكوينى
به كار رفته است، دو جامعه را براى ما تصوير مى‏كند: جامعه‏اى كه افراد آن را مؤمنان تشكيل
مى‏دهند و جامعه‏اى كه متعلق به كافران، مشركان ومنافقان است و هر دو گروه، واليانى دارند
كه آنان را به سوى هدفشان هدايت و در امورشان تصرف مى‏كنند. جامعه كافران، اولياى
متعددى دارد و لذا متشتت و پراكنده است (اولياؤهم الطاغوت) و جامعه مؤمنان منسجم و
داراى يك والى است (اللّه ولى الذين آمنوا...) كه او ولايت خويش رابه افرادى مانند
پيامبر(ص) كه ولايتشان در طول ولايت او است، تفويض كرده است (انما وليكم الله و


(1). ممتحنه، آيه 1.

(2). شورا، آيه 46.


|24|

رسوله...).علاوه بر اين، در اين دو جامعه، افراد در حد خاصى بر يكديگر ولايت دارند ؛ ولى
رابطه ولايى دو جامعه بايد به گونه‏اى باشد كه كافران هيچ حق تصرف و تسلطى بر مؤمنان
نداشته باشند ؛ همان طور كه در آيات ديگر نيز اين مسأله، به گونه‏اى ديگر بيان شده است:


2. امامت


الف. امامت در لغت و اصطلاح

واژه «امامت» را از ابعاد گوناگون مى‏توان تجزيه و تحليل كرد. از لحاظ لغوى و كلامى،
بين شيعه و اهل سنت، درباره معناى امامت اختلافى نيست. در كتاب‏هاى اهل لغت، «امام»
به شخصى اطلاق مى‏شود كه به او اقتدا مى‏كنند و وى را در امور، مقدم مى‏دارند. از اين رو،
خداوند در آيه شريفه (انىّ جاعلك للناس اماما)
حضرت ابراهيم(ع) را امام معرفى كرده است
تا مردم به او اقتدا و از او تبعيت كنند.[2] در بحث‏هاى كلامى، متكلمان شيعه و اهل سنت،
امام را شخصيتى مى‏دانند كه به نيابت از پيامبر (ص) رياست دين و دنياى مسلمانان را بر
عهده دارد و به حفظ دين و دنياى آنان مى‏پردازد.

ابن خلدون نخست خلافت را به «نيابت از صاحب شريعت، در حفظ دين و سياست دنيا»
تعريف مى‏كند و پس از آن مى‏گويد:

اين مقام را خلافت و امامت و متصدى آن را امام و خليفه ناميده‏اند. از اين رو، به او امام
مى‏گويند كه مانند امام در نماز جماعت، از او تبعيت و به او اقتدا مى‏كنند و از اين رو به او خليفه
مى‏گويند كه جانشين پيامبر اكرم در امت او است.[3]

ماوردى نيز همين تعريف را براى امامت ذكر كرده است.[4] علامه حلى امامت را به
«رياست عامه در دين و دنيا، براى شخصى از اشخاص» تعريف كرده است.[5] شيخ مفيد


(1). توبه، آيه 29.

(2). راغب اصفهانى، مفردات، ص 24؛ اقرب الموارد. ج‏1. ص‏19؛ مجمع البحرين، ج‏6، ص‏10؛ الكشاف، ج‏1، ص‏184.

(3). مقدمه ابن خلدون، ص 198.

(4). الاحكام السلطانيه، ص‏5.

(5). منهاج اليقين فى اصول الدين، ص 439.


|25|

امامان را جايگزينان پيامبران(ص) در روان كردن احكام و برپا داشتن حدود الهى و
پاسدارى‏ازشرايع و تربيت كردن نوع بشر مى‏داند.[1] عبدالجبار نيز امام را كسى مى‏داند
كه‏برامت‏ولايت دارد و به گونه‏اى در امور آنان تصرف مى‏كند كه دستى بالاى دست
اونيست.[2]

بدين ترتيب، با وجود اين كه از نظر اوصاف و شرايط، اختلاف بسيارى بين شيعه و اهل
سنت درباره امامت وجود دارد و شيعه امام را شخص منصوب از سوى خداوند و پيامبر
اكرم(ص) و داراى صفات ويژه‏اى، هم چون علم كامل و عصمت مى‏داند، در حالى كه اهل
سنت هر شخصى را مجاز براى تصدى اين مقام مى‏دانند، اما مفهوم امامت و وظايفى كه در
آن نهفته، نزد هر دو گروه، يك‏سان است. در تعريف‏هاى شيعه و اهل سنت، دو بعد تسلط بر
امور دينى و دنيوى، درباره امام مطرح است و او تفسير احكام دينى و تصرف در امور اجتماعى
را بر عهده دارد. مارتين مكدورت نيز با همين برداشت از مقام امامت، مى‏گويد:

با اين تعريف، امام نه تنها رئيس ادارى و قضايى و نظامى امت است، بلكه معلم پرقدرت توده
مردم نيز هست.[3]

بنابراين، آن چه درمقام اعتراض به اهل سنت گفته شده است كه آنان در تعريف امامت،
آن را مترادف خلافت گرفته‏اند، در حالى كه اين دو از يكديگر، تفكيك پذيرند، درست به نظر
نمى‏رسد؛ زيرا مقام رهبرى جامعه اسلامى، نزد شيعه و اهل سنت، مقام واحدى است كه از آن
به امامت و خلافت تعبير مى‏شود و اين مسأله، ربطى به جريان تاريخى خلافت ندارد كه در
آن، واژه خلافت و خليفه، بر افراد مختلفى اطلاق گرديده كه بعضى از آنان شرايط امامت را
نزد شيعه ندارند ؛ زيرا همان طور كه در بحث بعد خواهد آمد، اين افراد، از نظر شيعه، در واقع،
خليفه نيز نيستند.

بدين ترتيب، امامت عظمى يا به تعبير فلاسفه، «رئيس اوّل» مقامى است كه رهبرى
جامعه، درهمه ابعاد، در آن نهفته است و متكلمان و مفسران شيعه و اهل سنت، با توجه به


(1). مارتين مكدورت، انديشه‏هاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمد آرام، ص‏141.

(2). همان، ص‏142.

(3). همان، ص‏141.


|26|

معناى لغوى و حقيقت اين مقام در مكتب اسلام، آن را به جانشينى رسول خدا(ص) در رياست
عام بر امور دنيوى و دينى مردم تفسير كرده‏اند. بنابراين، نظريه‏اى كه امامت راصرفاً آگاهى و
علم به حقايق و اراده تشريعى خداوند تفسير كرده و وظيفه امام را تنها ابلاغ احكام الهى
دانسته، هم چنان كه وظيفه نبى را نيز تنها در انذار و رساندن احكام الهى خلاصه كرده‏اند، با
حقيقت لغوى اين كلمه و كاربرد آن در قرآن و روايات، تناسبى ندارد، هر چند كه علم حقيقى
به امور دينى و دنيوى مردم، يكى از شرايط امامت است ؛ زيرا هدايت امور دنيوى و اخروى،
بدون علم ممكن نيست.


ب. امامت در قرآن و سنت

قرآن كريم در چند آيه، واژه «امام» را به صورت مفرد، و در چند آيه، به صورت جمع به كار
برده است. اين واژه، هم درباره پيامبران و علما به كار رفته است و هم درباره فرعون و ديگر
سردمداران جوامعى كه شيوه كفر را پيشه كرده‏اند. حضرت ابراهيم(ع) پس از اين كه از
آزمايش‏هاى الهى موفق بيرون آمد، به مقام امامت منصوب شد. او اين مقام و رتبه را براى
فرزندانش نيز طلب كرد و خداوند به او پاسخ داد كه اين مقام در دست ظالمان قرار نمى‏گيرد:

«ائمه كفر» و «ائمه‏اى كه به سوى آتش دعوت مى‏كنند» تعبيراتى‏اند كه قرآن كريم درباره
رهبران جوامع كفر پيشه به كار مى‏برد و فرعون را شخصى معرفى مى‏كند كه مردم تابع
خويش را در روز قيامت به سوى آتش راهنمايى مى‏كند:

در روايات نيز امامان به دو دسته تقسيم مى‏شوند: امامانى كه به سوى خداوند دعوت


(1). بقره، آيه 124.

(2). قصص، آيه 41.

(3). هود، آيه 97 و 98.


|27|

مى‏كنند و امامانى كه به سوى آتش مى‏خوانند. امام باقر(ع) درباره آيه (يوم ندعو كلّ اناس
بامامهم)
[1] از پيامبر اكرم(ص) نقل مى‏كند كه بعد از ايشان دو دسته امام در جامعه اسلامى
وجود خواهند داشت: يك دسته، امامانى منصوب از سوى خداوند واز اهل بيت او كه مردم
آنان را تكذيب مى‏كنند و دسته ديگر امامان گمراهى و كفر، كه به ستم در حق دسته اول
مى‏پردازند. امام صادق(ع) نيز در تفسير آيات 21 سوره مزّمل و 41سوره قصص به تبيين
ويژگى‏هاى هر يك از اين دو دسته امام پرداخته است.[2]

بدين ترتيب، قرآن كريم، امام را رهبر يك جامعه كوچك يابزرگ مى‏داند كه به تدبير امور
مردم آن جامعه مى‏پردازد و مردم نيز از او تبعيت مى‏كنند. خداوند بدين علت فرعون را امام
جامعه خويش مى‏داند كه او فرمان مى‏داد و مردم از دستورهاى او پيروى مى‏كردند. امامان بر
حق و منصوب از سوى خداوند نيز كار هدايت را در همه جوانب آن بر عهده داشتند. در روايات
نيز شأن امام با تبعيت مردم پيوند خورده است و اين در حقيقت، همان معناى لغوى امام
است. در پايان اين بحث، بيان دو نكته ضرورى است:

اول اين كه كاربرد لفظ «امام» درباره امام منصوب، كه نتواند بالفعل رهبرى همه جامعه را
بر عهده بگيرد، با معناى لغوى امامت منافاتى ندارد؛ زيرا در اين شكل از امامت، شأن رهبرى
از سوى خداوند، براى چنين امامى قرار داده شده است و بر مردم نيز لازم است از او پيروى
كنند، هر چند در عمل، چنين امرى صورت نپذيرد. از سوى ديگر تبعيت گروهى از مردم نيز در
اين كه آنان حتى به صورت بالفعل امام و رهبر باشند، كافى است. نكته دوم، شأن خاص
امامت در قرآن كريم است كه خداوند به حضرت ابراهيم(ع) فرمود كه اين مقام به ظالمان
نمى‏رسد. اين مطلب با كاربرد لفظ «امام» در قرآن كريم، در معناى لغوى منافاتى ندارد؛ زيرا در
كاربرد الفاظ در يك ديدگاه خاص، بسيار شايع است كه لفظى را در معناى لغوى آن، كه معهود
بين مردم است، به كار مى‏برند؛ ولى براى مورد صحيح و پذيرفته آن، شرايطى قرار مى‏دهند تا
اين مصداق از ديگر مصاديق مشخص شود. قرآن كريم نيز درباره لفظ «امام» و بيش‏تر الفاظ،


(1). اسراء، آيه 71.

(2). اصول كافى، ج 1، ص‏215، ح 1 و 2.


|28|

همين شيوه را در پيش گرفته است.


3. خلافت


الف. خلافت در لغت و اصطلاح

خلافت در لغت، به معناى جانشين شدن است؛ ولى اين جانشين شدن، آن گاه كه در خارج
تحقق يابد، به يكى از دو صورت جلوه گر مى‏شود: يا به اين شكل است كه عده‏اى از جايى يا
كارى كنار روند و عده ديگرى جانشين آنان شوند و يا اين كه شخص يا گروهى تدبير امرى را
از سوى شخص ديگرى، برعهده گيرند.[1] در قرآن كريم اين واژه به شكل‏هاى مختلف، به
كار رفته كه در بسيارى موارد، معناى اول مقصود است:

و در بعضى معناى دوم اراده شده است؛ اما در هر دو دسته، حالتى از تسلط بر امرى يا
چيزى نهفته است و خليفه، در هر حالت بر چيزى مسلط مى‏شود. علامه طباطبايى در اين
باره مى‏فرمايد:

معناى اين كه مردم خلائف در زمين هستند، اين است كه هر دسته لاحقى در مقام سابقين
برخيزد و بر تصرف و انتفاع از زمين، همان طور كه گذشتگان مسلط بودند، مسلط شود.[3]

شاهد بر اين مطلب، اين است كه در بسيارى موارد، اين ماده با «على» متعدى مى‏شود.
دركتاب‏هاى لغت آمده است: «خلفه على اهله و مات عنها زوجها فخلف عليها فلان
اذاتزوجها بعده».[4]

علاوه بر اين، هر گاه جانشين بودن خليفه را لحاظ كنيم، اين معنا در آن نهفته است كه آن
چه براى خليفه و جانشين كسى تحقق داشته باشد، براى خود او نيز وجود داشته، بلكه براى او
بالاصاله و براى جانشين او بالتبع محقق است.


(1). مجمع البحرين، ج 5، ص‏50.

(2). اعراف، آيه‏69.

(3). تفسير الميزان، ج‏17،ص 52.

(4). اساس البلاغه، ص 119.


|29|

درباره معناى اصطلاحى خلافت، در بحث قبل گفتيم كه اهل سنت، امامت و خلافت را دو
اسم براى يك منصب و مقام مى‏دانند. ابن خلدون خلافت را نيابت از صاحب شريعت، در
حفظ دين و سياست دنيا مى‏داند.[1] هر چند اين تعريف، به صراحت، بر امر حكومت و كشور
دارى دلالت دارد، اما بايد بدانيم كه اين تعريف سال‏ها بعد از تحقق مصداق خارجى آن در
مدينه واستمرار آن به شكل‏هاى گوناگون، به دست متكلمان و تاريخ نويسان ارائه شده است
و از اين رو نمى‏تواند تبيين كننده ذهنيت مردم، درباره واژه خلافت، پس از رحلت پيامبر(ص)
به هنگام آغاز خلافت ابوبكر باشد؛ بلكه با رجوع به سخنان خود صحابه، در مى‏يابيم كه آنان
كلمه «خليفه» را نخست با آن چه از حكومت پيامبر(ص) در ذهن داشتند، در معناى لغوى
به‏كار برده‏اند.


ب. منشأ خلافت

تاريخ نويسان منشأ ظهور كلمه «خليفه» را اين مى‏دانند كه ابابكر از همان ابتدا با لقب
خليفه رسول الله(ص) كار خويش را آغاز كرد و براى توجيه حكومت خويش، درخطبه‏اى
خطاب به مردم مى‏گويد: «شما اكنون در خلافت نبوت هستيد»[2] و هنگامى كه مى‏خواهد
عمر را به جانشينى خويش بگمارد، در عهد خود از كلمه «استخلفت» استفاده مى‏كند.[3]

در آغاز حكومت عمر، شخصى به او مى‏گويد: «ياخليفة، خليفة رسول اللّه!» و عمر
ناخشنودى خويش را از اين لقب، اين گونه اظهار مى‏دارد كه اين سخن، بسيار طولانى و در
آينده نيز مشكل سازتر خواهد شد و خود، لقب «اميرالمؤمنين» را بر مى‏گزيند.[4] حتى خود
عمر نيز به هنگام تدبير براى جانشينى خود، كلمه «استخلاف» را به كار مى‏برد واز مقامى به
نام خلافت نام نمى‏برد[5] و دست كم تا پايان خلافت عمر به موردى كه از آن بتوان استفاده
كرد كه واژه‏هاى «خلافت» و «خليفه» از معناى لغوى خود عدول كرده و تبديل به اصطلاح


(1). مقدمه ابن خلدون، ص 198.

(2). تاريخ طبرى، ج 3. ص‏226؛ احمد، زكى، صفوت، جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏183.

(3). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏429.

(4). همان، ج‏4، ص‏208.

(5). همان، ص‏227.


|30|

سياسى شده باشند بر نمى‏خوريم؛ زيرا در همه موارد كاربرد آن، كه برخى از آن‏ها رابيان
كرديم، تنها براى رساندن اين معنا كه حكومت فعلى، جانشينى پيامبر(ص) و استمرار حكومت
او است، به كار رفته است و تنها در سخنان حضرت على(ع) به واژه «الخلفاء» بر
مى‏خوريم.[1] اكنون با پذيرش اين كه اولين كاربردهاى كلمه «خليفه» هرگز اصطلاحى
سياسى نبوده است، آيا مى‏توان سخن افرادى را كه مى‏گويند: اين كلمه، تنها از عرف و معناى
لغوى برخاسته است و به هيچ وجه، رنگ و بوى دينى نداشته است،[2] پذيرفت؟ رواياتى كه
درباره خليفه و خلافت، در كتاب‏هاى روايى نقل شده‏اند، هرگز اين امر را تأييد نمى‏كنند، بلكه
حكايت از اين دارند كه خلافت به معناى استمرار امر نبوت، از آغاز نبوت پيامبر اكرم(ص)
مطرح بوده و تا آخرين روزهاى حيات آن حضرت، استمرار داشته است.

آن حضرت، در آغاز آشكار ساختن رسالت خويش و پس از نزول آيه (و انذر عشيرتك
الاقربين)
در جمع اقوام خويش اين مطلب را بيان مى‏كند كه هر كس مرا در اين كار يارى كند
و اولين مؤمن باشد، برادر، وصى، وزير و جانشين من است:

«فمن يؤازرنى عليه يكن اخى و وصيّى و وزيرى و خليفتى» .[3]

كه در اين جلسه، تنها حضرت على(ع) ايمان خويش به آن حضرت را ابراز مى‏كند و پيامبر
اكرم(ص) نيز او را خليفه و جانشين خويش معرفى مى‏كند. پيامبر در طول دوران زندگى خويش
نيز بارها خلافت حضرت على(ع) را به مردم گوشزد كرده است.[4]

بدين ترتيب، اين نظريه را نيز نمى‏توان پذيرفت كه نزد شيعه، خلافت و امامت متفاوتند و
«امام» صاحب حق شرعى در رياست بر مسلمانان است، چه بالفعل حاكم باشد و چه نباشد و
«خليفه» صاحب سلطنت بالفعل است، چه حق باشد و چه نباشد؛[5] زيرا بر طبق روايات نقل
شده، همان طور كه امامت اختصاص به حضرت على(ع) داشت، خلافت نيز مخصوص آن


(1). نهج‏البلاغه، نامه 28.

(2). حاتم قادرى، تحول مبانى مشروعيت خلافت، ص 53 به بعد.

(3). شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص‏7؛ كشف الغمة، ج 1، ص‏62.

(4). كشف‏الغمه، ج‏1، ص‏62.

(5). محمد فاروق نهبان، نظام الحكم فى الاسلام، ص 440؛ ابراهيم امينى، بررسى مسائل كلى امامت، ص‏26.


|31|

حضرت بود. از اين رو، شيعه معتقد به غصب خلافت است. آرى اگر مقصود، اصطلاح سياسى
باشد كه بعدها وضع گرديده، يا مقصود، آن امرى باشد كه پس از رحلت رسول خدا(ص) اتفاق
افتاد، درست است كه شيعه نيز براى حاكمان، بر طبق اصطلاح، اين واژه را به كار مى‏برد، ولى
اين مطلب ربطى به اختصاص خلافت به ائمه معصومين(ع) و غصب آن از سوى ديگران
ندارد؛ همان طور كه به كار بردن واژه «امام» بر طبق معناى لغوى آن، درباره اين خلفا[1]
ربطى به اختصاص امامت به آنان ندارد.


4. تلقى‏هاى مردم از ولايت و امامت، در دوران معصومين(ع)

در تشخيص معانى الفاظ، درك صاحبان آن زبان، اهميت ويژه‏اى دارد. اين تشخيص، در
ارتباط با معناى متبادر از لفظ است كه در اصول فقه براى تشخيص معناى حقيقى الفاظ به كار
مى‏رود. در بحث امامت و ولايت نيز با استفاده از فهم اصحاب پيامبر(ص) و تابعين، كه خود،
عرب اصيل بوده و در سخنورى مهارت تام داشته‏اند، مى‏توانيم معانى حقيقى اين دو لفظ را به
دست آوريم.

مشهورترين واقعه‏اى كه در آن، از ولايت بحث شده، واقعه غدير است. در اين روز، پس از
اجتماع اصحاب به دستور پيامبر(ص)، ايشان خطبه‏اى خواندند و در بخشى از آن، خطاب به
مردم فرمودند. «من كنت مولاه فهذا على مولاه»
. پس از پايان خطبه، مردم براى بيعت
كردن، به سوى حضرت على(ع) شتافتند كه اولين آنان عمر بود كه با اين كلمات به ايشان
تبريك گفت: «بخّ بخّ لك يا اميرالمؤمنين اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن».[2] و سپس
ديگران نيز به سوى ايشان آمده و با جملاتى شبيه به آن، به حضرت تبريك گفتند و سپس
جملگى با آن حضرت بيعت كردند.[3] آنگاه عمر با لقب «اميرالمؤمنين» آن حضرت را خطاب
كرد، لقبى كه در زمان خلافت خودش آن را به جاى «خليفه» مى‏پسندد و از آن پس به
حكمرانان همين لقب داده مى‏شود.


(1). نهج البلاغه، خ 164 «وانى انشدك اللّه الاتكون امام هذه الامة المقتول» .

(2). بحارالانوار، ج 21، ص‏386، ح 10.

(3). همان، ج‏37، ص‏108، ح 1و ص‏142، ح 36.


|32|

در همين زمان، حسان بن ثابت، شاعر پيامبر(ص) از ايشان اجازه مى‏خواهد كه واقعه غدير
را در قالب شعر بريزد و هنگامى كه به او اجازه داده مى‏شود. اين گونه مى‏سرايد:[1]

يناديهم يوم الغدير بينهم‏ بخم و اسمع بالرسول مناديا
فقال من مولاكم و وليكم‏ فقالوا ولم يبدوا هنالك التعاديا
الهك مولانا و انت ولينا و لا تجدن منا لك اليوم عاصيا
فقال له هم يا على فاننى‏ رضيتك من بعدى اماماو هاديا
فمن كنت مولاه فهذا وليه فكونوا له انصار صدق مواليا
هنالك دعا اللّهم وال وليه‏ و كن للذى عادى عليا معاديا

سال‏ها بعد، كميت بن يزيد نيز واقعه غدير را به نظم مى‏كشد و اين گونه مفهوم مولى را
بيان مى‏كند:[2]

و يوم الدوح، دوح غدير خم‏ ابان له الولايه لواطيعا
و لكن الرجال تبايعوها فلم ارمثلها خطراًمبيعا
فلم ابلغ به لعنا ولكن‏ اساء بذلك اولهم صنيعا

قيس بن عباده، از اصحاب حضرت على(ع) درتوصيف آن حضرت، به ايشان لقب امام
مى‏دهد و آن را برداشت خود از حديث غدير ذكر مى‏كند:[3]

وعلى امامنا امام لس و انا اتى به التنزيل
يوم قال النبى من كنت مولا فهذا مولاه خطب جليل
ان ما قاله النبى على الامة حتم مافيه قيل و تحميل

به اين ترتيب، همه رويدادهاى پس از غدير، بيعت با حضرت على(ع)، لقب


(1). شيخ مفيد، رسالة فى معنى الولاية (من مجموعة مصنفاته)، ص‏31 (به نقل از مناقب خوارزمى، فرائد السمطين)، مقتل حسين
خوارزمى و ارجح المطالب.

(2). همان، ص‏20.

(3). همان، ص‏21.


|33|

اميرالمؤمنين دادن به ايشان، تبريك به مناسبت ولايت و اشعارى كه درباره آن حضرت
سروده شده، همگى «من كنت مولاه فهذا على مولاه»
را درباره امامت و حكومت و اداره
جامعه، دانسته و معناى ديگرى از آن، برداشت نكرده‏اند.

به هنگام نزاع در سقيفه، بين عمر و حباب بن منذر سخنانى رد و بدل مى‏شود كه در آن،
با استفاده از واژه «ولايت» و مشتقات آن، درباره امر حكومت و امير و حاكم بعد از پيامبر(ص)
بحث شده است. عمر در رد سخن حباب بن منذر، كه گفته بود: «از ما اميرى و از شما نيز
اميرى» مى‏گويد:

هيهات! لا يجتمع اثنان فى قرن و اللّه لاترضى العرب ان يؤمركم و فيها من غيركم و لكن العرب
لايمتنع ان تولى امرها من كانت النبوة فيهم و ولى امورهم منهم.[1]

ابوبكر پس از تصدى مقام خلافت، در خطبه‏اى مى‏گويد: «وليت عليكم
ولست‏بخيركم»[2] «من متصدى امور شما شده‏ام، حال آن‏كه بهتر از شما نيستم» اخطل به
هنگام مدح عبدالملك مروان، با برداشتى مشابه آن چه بيان شد، «مولى» را برخليفه‏اى كه
مقام حكومت را در دست دارد، حمل مى‏كند:

زبير نيز مقام ولايت و امارت را يكى دانسته و در هنگام تشكيل شوراى شش نفره، براى
تعيين خليفه پس از عمر، اين گونه خطبه مى‏خواند:[4]

لولا حدود اللّه فرضت و فرائض اللّه حدّت تراح على اهلها و تحيا لاتموت لكان الموت من
الامارة نجاة و الفرار من الولاية عصمة لكن للّه علينا اجابة الدعوة واظهار السنة لئلانمومت
ميةعمية.

در همين شورا حضرت على(ع) عثمان و عبدالرحمان بن عوف نيز سخن مى‏گويند.
عبدالرحمان امام را اين گونه توصيف مى‏كند: «امام كسى است كه با امر او مردم بر مى‏خيزند و


(1). جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏176؛ تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏220.

(2). جمهرة خطب العرب الزاهرة، ص‏180؛ تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏210.

(3). همان.

(4). همان، ص‏236.


|34|

مى‏نشينند». آن گاه به اهل شورا مى‏گويد: «شما ائمه‏اى هستيد كه به شما اقتدا مى‏شود. پس
يك نفر را از ميان خود برگزينيد»[1] عثمان جمع حاضر را ائمه مى‏خواند و مى‏گويد: «جعلنا
اللّه لفضله ائمة و بطاعته امراء».[2] حضرت على(ع) نيز پس از برشمردن فضائل خويش و
تبيين جايگاه خود در ميان امت اسلام، گروهى از اهل شورا را ائمه اهل ضلالت مى‏خواند كه
در آينده، مردم را گمراه مى‏كنند.[3]

هنگامى كه عمر در بستر مرگ افتاده است، به اطرافيان سفارش مى‏كند كه سه روز نگذرد
مگر اين كه شما اميرى داشته باشيد.[4] سپس با انتخاب شورايى به زمينه سازى براى
انتخاب خليفه پس از خود دست مى‏زند و عبدالرحمان بن عوف را در اين امر، محور قرار
مى‏دهد. عبدالرحمان بنا بر وصيت عمر به صهيب مى‏گويد: سه روز با مردم نماز بخوان تا آنان
بر سر امامى اتفاق كنند.[5]

در جريان سقيفه، مهاجران براى استوار ساختن جايگاه خويش و پيش‏برد هدفى كه در
نظر داشتند، به حديثى از پيامبر(ص) استناد كردند كه گذشته از صحت و سقم آن، نشانگر
برداشت آنان از امام، به عنوان امير و حاكم جامعه است. آنان گفتند: پيامبر(ص) فرموده است
كه «الائمه من قريش...»
و سپس با استناد به آن، خلافت ابابكر را تثبيت كردند.

محمد بن حنفيه روايت مى‏كند كه پس از مرگ عثمان با پدرم بودم. او برخاست و به درون
خانه رفت. اصحاب رسول خدا(ص) به خدمت آن رسيدند و گفتند: اين مرد كشته شده است و
مردم حتماً بايد امامى داشته باشند....[6]

در اين گفته‏ها و استشهادها به لفظ «امام» مسأله اصلى - اگر همه مقصود نباشد - حاكميت
سياسى فردى است كه از آن، به امامت و از آن شخص، به امام تعبير شده است. از اين رو، در
عرف صحابه و تابعين، امام كسى بوده است كه حاكم جامعه محسوب مى‏شده است و اين


(1). همان، ص‏235.

(2). همان.

(3). همان، ص‏237.

(4). همان، ص‏229.

(5). همان، ص‏230.

(6). همان، ص‏427.


|35|

وظيفه از مسؤوليت‏هاى او بوده است.

از سوى ديگر، در طول تاريخ، نزاع‏ها و مباحثات درباره امامت، به اندازه‏اى زياد بوده است
كه در اين باره گفته شده است: «ما سل سيف كما سل فى الامامة». در همه اين نزاع‏ها كه از
زمان رحلت پيامبر(ص) آغاز شد و سپس گسترش يافت و اكنون نيز ادامه دارد و غالباً بين
شيعه و اهل سنت جريان داشته، محور اصلى اختلاف، حاكميت سياسى بوده است؛ زيرا اگر
اين محور حذف گردد وامامت، نزد شيعه، به مقامى تفسير شود كه هيچ نقشى در امور دنيا
ندارد و تنها به هدايت و ارشاد دينى مى‏پردازد، در حالى كه اين مقام، نزد اهل سنت، همان
مقام خلافت و حكومت و كشوردارى است، همه اين نزاع‏ها بى مورد و بى موضوع بوده و با
اندك توضيحى درباره كلمات، قابل رفع بوده است. در حالى كه اين نزاع‏ها در طول تاريخ، در
حضور ائمه(ع) جريان داشته و ايشان نيز با شدت تمام، مبانى انتخابى بودن امام را نفى
كرده‏اند كه در فصل‏هاى بعدى، روايات نقل شده در اين زمينه را بررسى خواهيم كرد.

تعداد نمایش : 1468 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما