صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر تفويض امور دين و دنياى مردم به آنان
حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر تفويض امور دين و دنياى مردم به آنان تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر تفويض امور دين و دنياى مردم به آنان
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|145|

2. حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر تفويض امور دين و دنياى مردم به آنان




2. حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر تفويض امور دين و دنياى مردم به آنان

ائمه(ع) در ضمن مباحث امامت، با استشهاد به آيات قرآن كريم، اين نكته را بيان
كرده‏اند كه خداوند متعال، پس از اين كه رسول خدا(ص) را به بهترين شكل تربيت كرد و او به
كمال معنوى خويش رسيد، امور دين و دنياى مردم را به ايشان تفويض كرد تا او به امور
بندگانش بپردازد و بدين وسيله، خداوند ميزان اطاعت مردم از خويش را بيازمايد. امام
صادق(ع) در اين باره مى‏فرمايد:

«انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيه فاحسن ادبه فلمّا اكمل له الادب قال: (انك لعلى خلق عظيم) . ثم
فوّض اليه امرالدين و الامه ليسوس عبادة فقال عزّوجلّ: (ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم
عنه‏فانتهوا)
و انّ رسول اللّه كان مسدداً موفقا مؤيدا بروح القدس، لايزلّ و لا يخطى‏ء فى شى‏ء

(1). همان، خ 3.

(2). همان، خ 25.


|146|

و زراره از امام باقر و امام صادق(ع) روايت مى‏كند كه:

خداوند متعال در ادامه وظايف رسول خدا (ص) هر آن چه را به او تفويض كرده بود، به
ائمه(ع) تفويض كرده است. امام صادق(ع) ضمن بيان اين مطلب يادآور مى‏شود كه بسيارى
از مردم، به انكار اين امر پرداختند و مى‏افزايد كه در مخالفت با امر ائمه(ع) هيچ خيرى
نهفته‏نيست:

«عن ابى اسحاق النحوى قال: دخلت على ابى عبداللّه(ع) فسمعته يقول: انّ اللّه عزّوجلّ ادّب
نبيّه على محبته، فقال:
(و انّك لعلى خلق عظيم) ثم فوّض اليه فقال عزّوجلّ: (ما آتاكم
الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا)
و قال عزّوجلّ: (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه) قال:
ثم قال: و انّ نبى اللّه فوّض الى على و ائتمنه فسلّمتم و جحد الناس فواللّه لنحبكم ان تقولوا
اذاقلنا و ان تصمتوا اذاصمتنا و نحن فيما بينكم و بين اللّه عزّوجلّ، ما جعل اللّه لاحد خيراً فى
خلاف امرنا» .[2]

در روايتى ديگر، امام صادق(ع) با هم‏منزلت دانستن ائمه(ع) با رسول خدا(ص) همه
مقامات او را به جز نبوت و بعضى احكام مخصوص به او، براى آنان ثابت مى‏داند:

نكته جالب درباره تفويض امور دنيوى مردم به رسول خدا، تشبيه آن به بخشيدن ملك
عظيم به سليمان است و با استدلال به آيه (آتاكم الرسول....) عطاى خداوند به رسول خدا،
برتر از عطا به سليمان قرار داده شده است:

«عن زيد الشّحام قال: سالت اباعبداللّه (ع) فى قوله تعالى: (هذا عطاؤنا فامنن اوامسك بغير
حساب)
قال: اعطى سليمان ملكاً عظيماً ثم جرت هذه الاية فى رسول اللّه (ص) فكان له ان

(1). همان، ح‏3.

(2). همان، ص‏265، ح‏1؛ ر.ك: همان ح‏6 و 7و 8و 9.

(3). همان، ص‏270، ح‏7.


|147|


3. حاكميت سياسى ائمه(ع) از نظر خلافت و جانشينى پيامبر(ص)

در روايتى در تفسير آيه (اوفوا بالعقود) آمده است:

پيامبر اكرم(ص) در ده جا با مردم درباره خلافت على (ع) پيمان بست.[2]

علاوه بر اين، روايات بسيارى درباره خلافت و جانشينى ايشان به ما رسيده است كه
همگى حكايت از اهتمام بسيار رسول خدا(ص) به اين امر دارد.


حديث انذار يا حديث دار

اولين مرتبه‏اى كه پيامبر اكرم(ص) حضرت على(ع) را خليفه و وصى خويش خواند، در
جلسه‏اى بود كه براى ابلاغ رسالت خويش به خاندانش تشكيل داد. در اين جلسه، كه پس از
نزول آيه (و انذر عشيرتك الاقربين)
[3] تشكيل شد، آن حضرت اولين ايمان آورنده به خويش
را به خلافت خودش بشارت داد؛ اما پس از سه بار تكرار، كسى جز حضرت على(ع) به ايشان
پاسخ نداد و آن حضرت نيز به حاضران فرمود:

حاضران در جلسه برخاسته با تمسخر و خنده، ابوطالب را مخاطب قرار داده و
گفتند:«اطع‏ابنك فقد امّره عليك». اين روايت، در كتاب‏هاى مختلف اهل سنت،
مانندتاريخ‏طبرى آمده است[4] و علماى شيعه نيز آن را در كتاب‏هاى روايى خويش
نقل‏كرده‏اند.[5]


(1). همان، ص‏286، باب التفويض الى رسول الله، ح 10.

(2). بحارالانوار، ج 36، ص‏92، ح‏20.

(3). شعراء، آيه 214.

(4). تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏63؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد، ح‏13، ص‏211؛ تفسير ابن اثير، ج‏3، ص‏364.

(5). بحارالانوار، ج‏18، ص‏178، ح‏7.


|148|

جانشينى در حكومت، يك بعد از خلافت و وصى بودن

قبلاً درباره لفظ خلافت سخن گفتيم كه اين لفظ، حكايت از تسلط بر موقعيت و منصب
شخص ديگرى در زمان غيبت او دارد. در طول تاريخ، از آغاز خلافت، خلفا نيز يا خود را
جانشين پيامبر اكرم(ص) مى‏دانسته‏اند و يا جانشين خداوند. وصى بودن نيز تقريباً معنايى
مشابه خلافت دارد. صاحب مجمع البحرين در اين باره مى‏گويد:

الوصية فعيلة من وصى يصى اذا اوصل الشى‏ء بغيره لانّ الموصى يوصل تصرفه بعد الموت
بماقبله.[1]

بدين ترتيب، همان طور كه خليفه، جانشين شخص ديگرى است و در زمانى كه او حضور
ندارد، كارهاى او را استمرار مى‏بخشد، وصى نيز با عمل خويش تصرفات شخص درگذشته را
استمرار مى‏بخشد و اگر براى وصى محدوده‏اى مشخص نكرده باشند، همه تصرفات آن
شخص را شامل مى‏شود.

بنابراين، خلافت و وصى بودن حضرت على(ع) براى پيامبر اكرم(ص) به معناى استمرار
بخشيدن به حكومتى است كه آن حضرت بر پا ساخت؛ هر چند شامل امور شخصى ايشان
نيز مى‏شود. حاضران در جلسه‏اى كه حديث انذار مطرح گرديد نيز همين برداشت را از معناى
خلافت و وصى بودن حضرت على(ع) داشتند و بدين علت، با تمسخر به ابوطالب گفتند: از
پسرت اطاعت كن كه او را بر تو امارت و حكومت بخشيده است.

پيامبر اكرم(ص) در روايات ديگرى نيز معناى خلافت و وصى بودن حضرت على(ع) را به
شكل ديگرى يادآور شده و از نافرمانى امت خويش و حوادثى كه براى خليفه و وصى‏اش
اتفاق مى‏افتد، خبر مى‏دهد:

ايشان در اين روايت مى‏فرمايد: خداوند جايگاه مرا براى على قرار داده بود؛ ولى امت، او را
از آن محروم مى‏كنند.


(1). مجمع البحرين، ح‏1ص 440.

(2). بحارالانوار، ج‏28، ص‏38، ح‏1.


|149|

مقايسه وصى بودن حضرت على و يوشع(ع)

كسانى كه با اديان پيش از اسلام آشنايى داشتند و مى‏دانستند كه هر پيامبرى وصى داشته
است، به حضور پيامبر اكرم(ص) مى رسيدند و سراغ وصى او را مى‏گرفتند. سلمان يكى از اين
انسان‏هاى آگاه است. او روزى خدمت رسول خدا(ص) رسيد و پرسيد: وصى شما كيست. آن
حضرت از او پرسيد:

مقايسه وصى بودن حضرت على(ع) با يوشع بن نون، در روايات ديگرى نيز مطرح شده
است و شايد علت تأكيد پيامبر اكرم(ص) بر او با اين كه هر پيامبرى وصى داشته است، بدين
علت بوده كه امت موسى(ع) تنها امتى است كه هم چون امت اسلام، از تشكل و انسجام
برخوردار بوده است و همان طور كه يوشع(ع) از سوى موسى(ع) نصب شده بود تا وظايف او
را در رهبرى امت ادامه دهد، حضرت على(ع) نيز همين وظيفه را برعهده داشته است و همان
طور كه يوشع(ع) رهبرى جنگ و استقرار دولت بنى اسرائيل در سرزمين موعود را به علت
وصى بودن براى حضرت موسى(ع) انجام داد، حضرت على(ع) نيز به همين علت، حكومت
بر جامعه اسلامى را بر عهده داشت تا با تدبير امور مردم، آن‏ها را در استقرار حكومتى عادلانه
رهبرى كند.


خلافت و وصى بودن ديگر ائمه(ع)

روايات بسيار ديگرى درباره خليفه و وصى بودن حضرت على(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل
شده[2] كه در بعضى از آن‏ها اين دو مقام، براى ديگر ائمه(ع) نيز ذكر شده است. ابن عباس
از آن حضرت نقل مى‏كند:


(1). همان، ج‏38، ص‏12، ح‏17.

(2). همان، ج‏8، ص‏19، ح‏9؛ج 22، ص‏386، ح‏29؛ ج‏23، ص‏128.


|150|


وزارت امام على(ع) در حديث منزلت

حضرت على(ع) غير از خلافت، وزارت رسول خدا(ص) را نيز بر عهده داشته است. روايات
بسيارى، كه هم شيعه و هم اهل سنت از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده‏اند، مقام و منزلت حضرت
على(ص) را نسبت به آن حضرت، مانند مقام و منزلت هارون(ع) نسبت به حضرت موسى (ع)
معرفى مى‏كند:

هر چند مشهور است كه حديث منزلت، در غزوه تبوك، هنگامى كه پيامبر اكرم(ص)
حضرت على(ع) را به جاى خويش در مدينه گذاشت و با اصحاب به مرز روم رفت، صادر شده
است، اما از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه حتى در جلسه دعوت اقوام پيامبر اكرم(ص) به
اسلام نيز اين كلام گفته شده است.[3] پس از آن نيز بارها تكرار شده است[4] و آن حضرت
قبل از هجرت به مدينه در پاسخ شخصى به نام صخربن‏حرب ،كه در مقابل يارى آن حضرت،
جانشينى ايشان را خواسته بود، فرموده‏اند:


وزارت امام على و هارون(ع)

قرآن كريم هارون(ع) را به درخواست برادرش، حضرت موسى(ع) شريك رسالت او در
رهبرى قوم بنى اسرائيل و وزير حضرت موسى (ع) معرفى كرده است:


(1). همان، ج‏51، ص‏71، ح‏21؛ج‏36، ص‏284، ح‏106.

(2). همان، ج 38، ص 342، ح 4.

(3). همان، ج‏18، ص‏212، ح‏41.

(4). همان، ج‏38، ص‏122، ح‏70.

(5). بحارالانوار، ج‏6، ص‏316، ح‏6.


|151|

علامه طباطبايى مى‏گويد:

هارون با موسى(ع) در امرى شريك بود كه اعطاى آن در اختيار خود موسى نيز نبود و اذن
خداوند را نياز داشت. پس مشاركت او با برادرش در تبليغ امور دينى، پس از ابلاغ آن به
مردم‏نبوده است؛ زيرا اين وظيفه هر شخصى است كه به يك دين مى‏گرود، بلكه او در
تبليغ‏ورساندن وحى به مردم و هم چنين در وجوب اطاعت وحجت بودن سخن با برادرش
شريك بود.[2]

بدين ترتيب، هارون نيز وظيفه‏اى هم چون برادرش در رهبرى قوم بنى اسرائيل داشت؛
اما وزير و ياور او محسوب مى‏شد و هر گاه حضرت موسى(ع) قوم خود را ترك مى‏كرد، همه
وظايف را به طور كامل به برادرش مى‏سپرد:

تشبيه مقام حضرت على(ع) به هارون اقتضا دارد كه او نيز در همه امور، حتى نبوت و
رساندن وحى، با رسول خدا(ص) شريك باشد. اين مطلبى است كه در اين روايت، به آن توجه
داده شده است؛ زيرا مقام نبوت از مقامات حضرت على(ع) استثنا شده است؛ يعنى هر چند
آن حضرت با هارون درمقامات يك سان است، ولى مقام نبوت كه، هارون آن را نيز داشته،
استثنا شده است؛ اما خود اين استثنا نيز داشتن ديگر مقامات را تأييد مى‏كند.

حضرت على(ع) درمقام احتجاج با عمر و ابابكر و طلحه، با توجه به همين استثنا، ادعاى
آنان را كه گفته بودند: ما از رسول خدا(ص) شنيده‏ايم كه خداوند خلافت و نبوت را در اهل بيت
من جمع نمى‏كند، مردود مى‏داند:

حضرت على(ع) دراين جا يك استدلال روشن براى دلالت حديث منزلت بر خلافت


(1). فرقان، آيه 35.

(2). تفسيرالميزان، ج‏14، ص‏127.

(3). اعراف آيه 142.

(4). كتاب سليم بن قيس، ج‏2، ص‏650 و 894.


|152|

خويش مطرح مى‏كند. ايشان نخست يادآور شد كه مقام خلافت با نبوت تفاوت دارد. اين
يادآورى بدين علت لازم است كه با استثناى مقام نبوت، مقام خلافت استثنا نمى‏شود. آن گاه
اصل استدلال را بيان مى‏كند كه رسول خدا(ص) نبوت را از مقامات من استثنا كرده است. حال
اگر ايشان مقام خلافت هارون را نيز در مورد من روا نمى‏دانست، بايد آن را نيز استثنا مى‏كرد
و چون استثنا نكرده است، پس من اين مقام را دارا هستم.

در حقيقت، حضرت على(ع) با اين استدلال، نه تنها صلاحيت خويش براى خلافت را، كه
مورد انكار آنان بود، ثابت مى‏كند، بلكه با حديث منزلت ثابت مى‏كند كه مقام خلافت
مخصوص من است و ديگران در آن حقى ندارند.

از برخى روايات ديگر استفاده مى‏شود كه مقصود اصلى از حديث منزلت، همين مقام
خلافت و جانشينى بوده است؛ زيرا با استثناى نبوت، مقام ديگرى نمى‏ماند كه آن
حضرت‏باجاى گرفتن در مقام هارون، به آن برسد. حضرت على(ع) در يكى از خطبه‏هاى
خويش مى‏فرمايد:

در اين خطبه، حضرت على(ع) نصب خويش به خلافت را با استدلال به حديث منزلت
بيان مى‏كند. ايشان مى‏گويد: وقتى رسول خدا(ص) مرا در جايگاه هارون نسبت به موسى(ع)
قرار داد، مؤمنين دانستند كه مقصود آن حضرت، جانشينى من است؛ زيرا من به هيچ وجه آن
گونه كه هارون برادر نسبى موسى(ع) بود، با رسول خدا(ص) نسبت برادرى، نه از طرف مادر و
نه از طرف پدر، نداشتم و پيامبر هم نبودم كه مقصود ايشان از اين هم مقامى، نبوت باشد.
پس مؤمنين دريافتند كه ايشان مى‏خواهد مرا جانشين خويش گرداند، همان طور كه موسى
هارون (ع) را جانشين خويش گرداند و از ميان قوم خود خارج شد.


(1). روضه كافى، خطبة الوسيلة، ص‏26.


|153|

در روايات ديگر، با استشهاد به حديث منزلت، مقام امامت رسول خدا(ص) كه به واسطه
رسالت براى او قرار داده شده، براى حضرت على(ع) نيز ثابت شده است و همچنين اين
حديث را شاهد بر وحى بودن آن حضرت مى‏داند:

در روايات ديگر به شباهت ديگرى بين حضرت على و هارون(ع) اشاره شده است كه آن
هم بر نصب آن حضرت به خلافت امت، دلالت دارد. اين شباهت، از نظر تخلف امت از
پذيرش خليفه منصوب از سوى رسول خدا(ص) است؛ همان طور كه امت موسى(ع) پس از
غيبت او از تبعيت برادرش روى گردانيدند و با پيروى از سامرى و عبادت گوساله‏اى كه او
ساخته بود، به شرك گرويدند، حضرت على(ع) از پيامبر اكرم (ص) نقل مى‏كند:

او به من خبر داد كه تو نسبت به من، مقام هارون نسبت به موسى را دارى و امت، پس از من، به
دو دسته تقسيم مى‏شود: عده‏اى تابع هارون و عده‏اى تابع گوساله سامرى.[2] پس با اين كه از
آنان يارى خواستم، كسى مرا يارى نداد، بلكه با زور و اكراه، بر من غلبه كردند و مرا به بيعت
واداشتند و من نيز همان سخن هارون را به رسول خدا(ص) گفتم: (يابن امّ! انّ القوم
استضعفونى و كادوا يقتلوننى)
.[3]

بدين ترتيب، محسوب شدن خلافت به عنوان يكى از مقامات حضرت على(ع) آن هم در
ارتباط با نسبت او با رسول خدا(ص) مبيّن دو مطلب است: يكى اين كه خلافت و حاكميت بر
جامعه اسلامى، پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) مخصوص آن حضرت است و انتخاب مردم در
اين جا نقشى ندارد. دوم اين كه براى خود پيامبر اكرم(ص) اين مقام، يك مقام الهى به حساب
مى‏آيد، نه مقامى كه مردم با انتخاب به ايشان داده باشند؛ زيرا اگر انتخاب مردم در اين جا
دخالتى داشت، بايد درباره حضرت على (ع) نيز همين گونه باشد و به صرف هم منزلت بودن
با پيامبر اكرم(ص) تحقق نيابد، در حالى كه در اين روايات، اين مقام به صرف هم منزلت بودن،
به جز در مورد نبوت براى آن حضرت تحقق يافته است.


(1). بحارالانوار، ج 26، ص‏3، ح‏1.

(2). كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص‏644.

(3). همان، ص‏644؛ بحارالانوار، ج 28، ص‏209، ح‏7.


|154|

اشكالات بر دلالت حديث منزلت برخلافت

اولين اشكال بر دلالت حديث منزلت بر خلافت حضرت على(ع) مربوط به اختصاص آن
به واقعه جنگ تبوك است؛ يعنى حديث منزلت، تنها بيان مى‏كند كه حضرت على(ع) در اين
زمان، جانشين رسول خدا(ص) در مدينه است و ربطى به خلافت پس از ايشان ندارد. صاحب
الغدير با توضيح مدلول حديث و دلالت آن بر هم مقام بودن حضرت على(ع) و پيامبر
اكرم(ص) در حكم، امارت و سيادت، اين اشكال را چنين پاسخ داده است كه افراد بسيارى در
زمان‏هاى مختلف، هنگام خروج رسول خدا(ص) از مدينه، جانشين او در اداره مدينه مى‏شدند؛
ولى چنين سخنى درباره هيچ يك از آنان گفته نشده است وافراد زيادى آرزوى چنين جمله‏اى
را داشته‏اند. سعدبن ابى وقاص تحقق اين آرزو را براى خود، برتر از همه آن چه خورشيد بر آن
مى‏تابد، توصيف كرده است.[1]

پاسخ ديگر به اين اشكال، در تكرار آن در موارد مختلف نهفته است؛ زيرا اگر اين كلام،
تنها در همين يك مورد درباره آن حضرت گفته شده بود، احتمال اختصاص آن به زمان خاص
بود؛ ولى تكرار آن نشان دهنده عموميت آن است.

اشكال ديگر اين است كه وزارت حضرت على(ع) اختصاص به زمان حيات رسول
خدا(ص) دارد؛ زيرا هارون نيز در زمان حيات حضرت موسى(ع) وزير او بود و خود پيش از
برادرش از دنيا رفت.

پاسخ اين اشكال، از مطالب قبل روشن مى‏شود؛ زيرا وزارت هارون به معناى مشاركت او
در رهبرى قوم بنى اسرائيل و با اجازه خداوند بوده است و حضرت موسى(ع) در آن دخالتى
نداشته است. هر زمان كه حضرت موسى(ع) از ميان قوم خود مى‏رفت، مانند چهل روزى كه
با خداوند در كوه طور مناجات مى‏كرد، هارون به تنهايى رهبرى قوم را بر عهده مى‏گرفت. پس
اگر عمر او بعد از برادرش نيز استمرار مى‏يافت، مقام رهبرى قوم بنى اسرائيل ويژه او بود.
بدين ترتيب، رحلت هارون پيش از حضرت موسى (ع) موجب نمى‏شود كه با تشبيه مقام
حضرت على(ع) به مقام و منزلت او، وزارت حضرت على(ع) به زمان حيات رسول خدا (ص)


(1). الغدير، ج‏3، ص‏199.


|155|

اختصاص مى‏يابد.

استثناى موجود در اين روايات «الاّ انه لا نبىّ من بعدى» نيز پاسخ ديگرى به اشكال اول
است؛ زيرا براى يك رويداد جزئى، يعنى جانشينى در مدينه، كه بارها در مورد افراد ديگر نيز
تكرار شده است، به چنين تعبيرى عالى و تشبيه مقام حضرت على(ع) به مقام هارون و
استثناى مقام نبوت از آن، نيازى نبود و از افراد عادى نيز چنين كلامى سر نمى‏زند تا چه برسد
به رسول خدا(ص) .

تعداد نمایش : 2168 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما