صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
حاكميت سياسى ائمه از نظر ولايت بر امت، همانند ولايت پيامبر(ص)
حاكميت سياسى ائمه از نظر ولايت بر امت، همانند ولايت پيامبر(ص) تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : حاكميت سياسى ائمه از نظر ولايت بر امت، همانند ولايت پيامبر(ص)
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|155|

4. حاكميت سياسى ائمه از نظر ولايت بر امت، همانند ولايت پيامبر(ص)




4. حاكميت سياسى ائمه از نظر ولايت بر امت، همانند ولايت پيامبر(ص)

ولايت ائمه(ع) كه در روايات بسيارى نقل شده و حديث غدير چون گوهرى درخشان در
ميان آن‏ها جلوه‏گر است، درطول تاريخ تشيع، همواره براى نصب حضرت على و ديگر
ائمه(ع) مورد استدلال علما بوده است. يكى از مقدمات استدلال به ولايت، بر حاكميت
سياسى معصومين(ع) بررسى و تحقيق درباره معناى ولايت است كه به طور مفصل در
مقدمه از آن سخن گفتيم و مشخص شد كه ولايت، بر حاكميت سياسى و اداره جامعه اسلامى
نيز دلالت دارد. در بحث حاضر، به بررسى رواياتى مى‏پردازيم كه در آن‏ها ولايت، با قراين و
شواهد توضيحات، بر خلافت و جانشينى رسول خدا(ص) در اداره جامعه حمل شده است يا بر
امرى حمل شده كه شامل اين كار نيز مى‏شود.


حديث غدير ونصب حضرت على(ع) براى حكومت

حديث غدير كه مهم‏ترين سندى است كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كرده‏اند و در حضور
مسلمانان بسيارى بر زبان پيامبر اكرم(ص) جارى شده است، از اهميت ويژه‏اى در مسأله
ولايت حضرت على(ع) برخوردار است و در احتجاجاتى كه از حضرت على(ع) و ديگر
ائمه(ع) درباره خلافت و امامت به ما رسيده است، بسيار به آن استناد شده است. در ميان
احاديثى كه نقل واقعه غدير را بر عهده دارد، بعضى از آن‏ها به تفسير ولايت پرداخته‏اند و
بعضى ديگر، با حكايت وقايعى كه در كنار نصب حضرت على(ع) به مقام ولايت، رخ داده


|156|

است، واقعيت و هدف پيامبر اكرم(ص) از اين كار را براى ما روشن ساخته‏اند.

در چندين روايت،[1] نقل شده است كه سلمان پس از كلام رسول خدا(ص) كه
فرمودند: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه...»
برخاست و
پرسيد: اين ولايت چه ولايتى است. ايشان در پاسخ فرمود:

حضرت على(ع) نيز هنگام احتجاج با طلحه با يادآورى جمله «...فعلىّ اولى به من نفسه» ،
خلافت غير خود را باطل مى‏داند؛ زيرا اگر او از ديگران بر خودشان اولى است، هيچ كس
نمى‏تواند حاكم و امير بر حضرت على(ع) باشد:

در همين احتجاجات، وقتى حضرت على(ع) از اصحاب مى‏خواهد كه اگر آنان حديث غدير
درباره او را شنيده‏اند، برخيزند و شهادت دهند، گروهى برخاسته و گفتند: ما از رسول خدا(ص)
در حالى كه تو در كنارش بودى و بر منبر ايستاده بود، شنيديم كه مى‏گفت:

اين روايت، كه در آن، پيامبر اكرم(ص) قبل و بعد از بيان ولايت حضرت على(ع) معناى
ولايت راتوضيح داده و آن را به امامت و خلافت تفسير كرده است، يكى از احتجاجات حضرت
على (ع) به حديث غدير است كه در كتاب گران‏قدر الغدير نيز آمده است؛[4] اما در اين كتاب،
احتجاجات ديگرى نيز از آن حضرت به اين حديث آمده كه يكى در شوراى شش نفره‏اى
است كه عمر تشكيل داد و بعضى ديگر، در زمان خلافت عثمان و بعضى نيز در زمان خلافت


(1). كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص‏644.

(2). همان، ص‏650.

(3). همان، ص‏645 و 646.

(4). الغدير، ج 1، ص‏165 و 214.


|157|

خود ايشان بوده است. غير از آن حضرت، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين(ع) و
صحابه نيز احتجاجاتى به اين حديث داشته‏اند.[1] اين احتجاجات، همگى درباره خلافت و
دلالت حديث غدير بر نصب آن حضرت به اين مقام است و تعداد آن‏ها در اين كتاب، به 21
مى‏رسد كه همگى از كتاب‏هاى مختلف اهل سنت نقل شده است؛ مثلاً يكى از آن‏ها، كه
منسوب به خود حضرت على(ع) و مشهور به يوم الرحبه است، از هجده كتاب و 24راوى نقل
شده است.

علامه امينى غير از اين، آمار جالبى از راويان و كتاب هايى كه حديث غدير را نقل كرده يا
درباره آن نوشته شده است، ارائه مى‏دهد[2] و با توجه به آن‏ها ثابت مى‏كند كه اين حديث
اهميت بسيارى نزد همه مسلمانان داشته است. تعداد اصحابى كه حديث غدير را نقل كرده‏اند،
به 120 نفر مى‏رسد. تعداد تابعين 84 نفر و طبقات راويان حديث غدير از ائمه حديث و
حافظان و اساتيد 360 نفر هستند. غير از كتاب‏هاى حديث و تاريخ، كه به نقل حديث غدير
پرداخته‏اند و علامه امينى هفده كتاب معتبر از آن‏ها را نام مى‏برد، 26 كتاب مستقل درباره اين
حديث نگاشته شده كه يكى از آن‏ها كتاب الولاية، نوشته مورخ مشهور، ابن جرير طبرى است.
ايشان هم چنين سند اين حديث را از 43 كتاب استخراج كرده است كه همه اسناد، صحيح
دانسته شده‏اند.[3]


حديث غدير و بيعت مردم با حضرت على(ع)

از كارهايى كه رسول خدا(ص) پس از بيان ولايت حضرت على(ع) براى مردم انجام داد تا
خلافت و امارت او را تثبيت كند و جاى هيچ عذرى براى هيچ كس باقى نگذارد. بيعت مردم با
او و سلام بر او به عنوان اميرالمؤمنين بود. زيدبن ارقم پس از نقل تفصيلى جريان غدير خم و
تعهد گرفتن پيامبر(ص) از مردم و اعلام وفادارى آنان به گفته‏هاى ايشان مى‏گويد:

و كان اوّل من صافق النبى(ص) و علياً، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و الزبير و باقى المهاجرين

(1). همان، ص‏159 - 213.

(2). همان، ص‏1 - 159.

(3). همان، ص‏294 - 313.


|158|

و الانصار و باقى الناس الى ان صلى الظهرين فى وقت واحد و امتد ذلك الى ان صلّى العشائين
فى وقت واحد و اوصلو البيعة و المصافقة ثلاثا.[1]

اولين كسانى كه با پيامبر اكرم(ص) و على(ع) دست دادند، ابوبكر وعمر و عثمان و طلحه و
زبير بودند و سپس بقيه مهاجران و انصار و مردم تا اين كه نماز ظهر و عصر را با هم خواندند و
اين كار ادامه يافت تا اين كه نماز مغرب و عشا را باهم خواندند و سه بار با على(ع) دست دادند
و بيعت كردند.

علامه امينى كتاب‏هاى مختلفى از اهل سنّت[2] را نام مى‏برد كه اين رويداد را به طور
مختصر نقل كرده و به تهنيت ابوبكر و عمر اكتفا كرده‏اند. عمر در هنگام تهنيت براى ولايت،
وقتى به سوى حضرت على(ع) مى آيد، با خوشحالى مى‏گويد:

بخ بخ! اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة....

البته در بعضى روايات آمده است كه ابوبكر و عمر هنگامى كه براى بيعت با حضرت
على(ع) فراخوانده شدند، از رسول خدا(ص) پرسيدند كه آيا اين كار به دستور خداوند است و
وقتى پاسخ مثبت شنيدند، با آن حضرت بيعت كردند.[3]

حضرت على(ع) هنگامى كه با تهديد از او مى‏خواستند با ابوبكر بيعت كند، واقعه بيعت
مردم و از جمله، ابوبكر را در غدير به آنان يادآور شد كه شما قبلاً با من بيعت كرده بوديد حال
چگونه مى‏خواهيد من با شما بيعت كنم.[4] امام صادق(ع) نيز در تفسير آيه شريفه (انّ الذين
آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادو كفرا)
[5] مصداق آن را كسانى مى‏داند كه ابتدا به
پيامبر اكرم(ص) ايمان آوردند و در هنگام عرضه ولايت بر آنان، به هنگام گفتن «من كنت
مولاه...» كافر شدند. سپس با حضرت على(ع) بيعت كردند و ايمان آوردند پس از رحلت
رسول خدا(ص) بيعت خود را انكار كردند و كافر شدند و با وادار كردن افراد ديگر، كه با آن


(1). همان، ص‏270.

(2). همان، ص‏270 - 283.

(3). بحارالانوار، ج‏37، ص‏335، ح‏77.

(4). كتاب سليم بن قيس، ج 2.

(5). نساء، آيه 136.


|159|

حضرت بيعت كرده بودند، به بيعت با خودشان بر كفرشان افزودند.[1] بدين ترتيب، پيامبر
اكرم(ص) نصب حضرت على(ع) به خلافت را به مرحله كمال رساند و مردم نيز با بيعت
خويش تبعيت از اين فرمان آن حضرت را اعلام كردند و با سلام بر حضرت على(ع) به عنوان
اميرالمؤمنين، امارت او را پذيرفتند؛ اما پس از رحلت رسول خدا (ص) مسائلى پيش آمد كه
خليفه منصوب از سوى خداوند متعال و رسولش كنار گذاشته شد و ديگران جاى او را گرفتند.


ديگر احاديث درباره ولايت ائمه(ع)

روايات درباره ولايت حضرت على(ع) در كتاب‏هاى روايى شيعه به اندازه‏اى زياد است كه
جمع آورى آن‏ها چندين جلد كتاب خواهد شد.[2] بسيارى از اين روايات، در تفسير آيات
مختلف قرآن كريم، ولايت حضرت على(ع) را مطرح مى‏كند.[3] دو آيه‏اى كه بيش‏ترين
روايات را به خود اختصاص داده است، آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول واولى الامر
منكم...)
[4] و آيه (انما وليكم الله و رسوله و الّذين آمنوا...) [5] است.[6]

علاوه بر معناى ولايت و تأكيدى كه در اين روايات بر آن شده و ظهور آن‏ها را مبنى بر
اين كه مقصود از ولايت، رهبرى امت در همه جوانب آن است، تقويت كرده است؛ در بعضى از
آن‏ها به اين مطلب تصريح نيز شده است. در روايتى آمده است:

پس از نزول آيه (انما وليكم اللّه...) عده‏اى از اصحاب رسول خدا(ص) در مسجد مدينه جمع
شدند و درباره آن بحث مى‏كردند. يكى از آنان گفت: اگر ما به اين آيه كافر شويم، به ديگر آيات
قرآن كريم نيز كافر مى‏شويم و اگر ايمان بياوريم، اين براى ما ذلت است؛ زيرا على(ع) را بر ما
مسلط مى‏كند. آنان سپس تصميم گرفتند كه تنها از رسول خدا (ص) تبعيت كنند و با اين كه
فهميدند آن حضرت راست مى‏گويد، تبعيت از حضرت على(ع) را نپذيرفتند. پس اين آيه
درباره آنان نازل شد: (يعرفون نعمة اللّه ثم ينكرونها) ؛ يعنى ولايت حضرت على(ع) را

(1). اصول كافى، ج‏1، ص‏420، ح‏42.

(2). ر.ك: بحارالانوار، ج‏34، 35، 36، 37، 38.

(3). همان، ج‏35 و 36.

(4). نساء، آيه 59.

(5). مائده، آيه‏54.

(6). بحارالانوار، ج‏35، ص‏183 به بعد؛ ج‏23،ص 283 به بعد.


|160|

مى‏شناسند و بيش‏تر آنان به اين ولايت كفر مى‏ورزند.[1]

در روايتى ديگر، امام صادق(ع) از پيمان عده‏اى از اصحاب خبر مى‏دهد كه تصميم گرفته
بودند امر خلافت را از دست اهل بيت خارج كنند. آنان بنى اميه را نيز به تضعيف اهل
بيت(ع) دعوت كردند و از آنان خواستند كه ايشان را از خمس محروم سازند. امام صادق (ع)
اين افراد را كه ولايت حضرت على(ع) را ترك كردند، كسانى مى‏داند كه مرتد شدند واز ايمان
خارج گرديدند.[2]

در روايات ديگر، تفسير ولايت امام على(ع) و فرزندان او با تشبيه ولايتشان به ولايت
پيامبر اكرم(ص) بيان شده است حضرت رسول در اين باره مى‏فرمايد:

ولايت آنان (ائمه) ولايت من و ولايت من ولايت خدا است.

در اين احاديث، گاه براى توضيح بيش‏تر بلافاصله مسأله اطاعت نيز مطرح شده است تا
مردم بدانند اطاعت از ائمه(ع) جزئى از ولايت آنان است:

هر چند اثبات ولايت حضرت على(ع) براى ولايت ديگر ائمه(ع) نيز كفايت مى‏كند، ولى
در روايات غدير و روايات ديگر، به شكل‏هاى مختلف، ولايت ديگر ائمه(ع) نيز بيان شده
است. در روايات غدير، رواياتى وجود دارد كه بعضى اصحاب از رسول خدا(ص) پرسيده‏اند كه
اين مقام مخصوص حضرت على(ع) است يا نه؟ و آن حضرت نخست اعلام داشته است كه
اوصياى ديگر نيز همين مقام را دارند و سپس نام يازده فرزند حضرت على(ع) را برده كه
همگى مانند او «اولى بالمؤمنين من انفسهم»
هستند.[5]


(1). اصول كافى، ج 1، ص‏427، ح‏77.

(2). همان، ص‏426، ح‏43.

(3). بحارالانوار، ج 36، ص‏286، ح‏107.

(4). همان، ص‏136، ح‏93.

(5). بحارالانوار، ج 33، ص‏266، ح‏534؛ ج‏36، ص‏345، ح‏611.


|161|

در روايات ديگر، ولايت همه ائمه(ع) ولايت خداوند و ولايت پيامبرش(ص) قرار داده
شده است.[1]


5. حاكميت سياسى ائمه(ع) و نجات نيافتن امت، بدون رهبرى آنان

حديث سفينه با تشبيهى جالب، مسأله رهبرى و حاكميت ائمه معصومين(ع) را مطرح و
بر آن تأكيد كرده است. پيامبر اكرم(ص) در اين حديث، جامعه پرتلاطم اسلامى را به دريايى
تشبيه مى‏كند كه بدون رهبرى معصومين(ع) راه نجاتى براى آن متصور نيست:

اين حديث ضمن تشبيه اهل بيت(ع) به كشتى نوح، يادآور مى‏شود كه هيچ راه نجات
ديگرى براى امت اسلامى، بدون رهبرى ائمه معصومين(ع) وجود ندارد و هر كس بر اين
كشتى سوار نشود و تحت رهبرى آنان قرار نگيرد، لاجرم نابود وغرق مى‏شود.

ابوذر در روايت ديگرى در مقام احتجاج با عثمان و اصحاب رسول خدا(ص) كه اهل بيت را
از مقام خلافت ورهبرى جامعه اسلامى كنار زده بودند، ضمن نقل حديث سفينه، يادآور
مى‏شود كه پيامبر اكرم(ص) از امت خواسته بود تا اهل بيت را در جايگاهى قرار دهند كه سر
انسان نسبت به ديگر اعضاى بدن دارد. اين تشبيه نيز تأكيد ديگرى بر جايگاه رهبرى و
حكومت ائمه(ع) در جامعه اسلامى است و آن حضرت از مردم خواسته است تا هم چنان كه
سر در والاترين مرتبه بدن قرار دارد و بدن تحت فرمان‏هاى آن اداره مى‏شود، به رهبرى و
حكومت معصومين(ع) تن در دهند و با پذيرش رهبرى آنان از ايشان اطاعت كنند:

حديث ثقلين نيز با محتوايى ديگر، همان مطلب ذكر شده در حديث سفينه رامطرح كرده
است. پيامبر اكرم(ص) در اين حديث، به امت مى‏فرمايد كه من دو جانشين براى خويش
درميان شما باقى مى‏گذارم: قرآن كريم وعترت. بر طبق اين حديث، عترت پيامبر اكرم(ص) در


(1). اصول كافى، ج 1، ص‏437، ح‏2.

(2). بحارالانوار، ج‏18، ص‏347، ح‏34، ج‏22، ص‏408، ح‏2، ج‏23، ص‏75، ح‏37.

(3). همان، ج‏23، ص‏17، ح‏1052، كشف الغمه، ج 1، ص‏48.


|162|

ميان امت، همان مقام و جايگاه خود آن حضرت را دارند: زيرا اين اقتضاى مقام خلافت و
جانشينى است كه در اين حديث، يادآورى شده است:

امام سجاد(ع) نيز محتواى حديث سفينه را رهبرى و حاكميت سياسى جامعه اسلامى
مى‏داند. آن حضرت زمانى كه در حضورش به كتاب سليم بن قيس انتقاد مى‏شود كه اگر
محتواى آن صحيح باشد، قاطبه امت، در ورطه هلاكت مى‏افتند؛ زيرا به راهى غير از خلافت
حضرت على(ع) رفتند، آن حضرت ضمن تأييد كتاب سليم بن قيس، مى‏فرمايد كه حديث
سفينه نيز به تنهايى، محتواى اين كتاب، يعنى هلاكت امت را در بر دارد و همه امت نيز اين
حديث را قبول دارند.

بدين ترتيب، حديث سفينه و ثقلين، اين مطلب را بيان مى‏كنند كه ائمه معصومين(ع) از
سوى پيامبر اكرم(ص) براى خلافت و جانشينى آن حضرت منصوب شده‏اند و بر امت اسلامى
لازم بود كه ضمن تبعيت از آن حضرت، پس از ايشان به سوى اهل بيت بروند و آنان به
حكومت جامعه اسلامى نصب و از ايشان تبعيت كنند.


6. حاكميت سياسى معصومين(ع) و مالكيت دنيا و زمين

دنيا نيز مانند آخرت، متعلق به خداوند متعال و رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) است و آنان
مالك دنيا و آخرت هستند. اين مطلبى است كه چندين روايت بر آن تأكيد دارند. در بعضى
روايات آمده است كه خداوند هنگام خلق حضرت آدم(ع) دنيا را به او واگذار كرد. سپس دنيا به
مالكيت رسول خدا(ص) در آمد و پس از آن حضرت، ائمه(ع) مالك آن شدند:

از روايات ديگر مشخص مى‏شود كه مالكيت ائمه(ع) بر دنيا تنها از لحاظ تكوينى و


(1). بحارالانوار، ج‏23، ص‏126.

(2). اصول كافى، ج‏1، ص‏409، ح‏7.


|163|

باطنى نيست، بلكه شامل مالكيت شرعى و عرفى نيز مى‏شود. شخصى از امام صادق(ع) مى
پرسد: آيا امام(ع) نيز بايد زكات بدهد؟ امام در پاسخ مى‏فرمايد:

آيا نمى‏دانى كه دنيا و آخرت متعلق به امام است و او به هر كس بخواهد، مى‏بخشد و هر جا
بخواهد مى‏گذارد و اين كار از سوى خداوند براى او جايز است.[1]

در روايت ديگرى، وقتى شخصى به امام صادق (ع) گفت: من خمس را كه حق شما است،
آورده‏ام. امام در پاسخ فرمود: خيال كرده‏اى ما تنها مالك خمس هستيم، بلكه همه زمين
متعلق به ما است. پس هر چه را خداوند از آن خارج كند، به ما تعلق دارد:

بدين ترتيب، وقتى زمين متعلق به ايشان است. اداره و سرپرستى آن نيز مختص آنان
است، هر چند ايشان در دنيا به گونه‏اى عمل مى‏كنند كه ديگران هر چه را به دست مى‏آورند
مالك هستند؛ يعنى هم چنان كه خداوند مالك همه چيز است، ولى با انسان به گونه‏اى رفتار
مى‏كند كه گويا انسان مالك هر آن چيزى است كه در دنيا به دست مى‏آورد، ائمه(ع) نيز
همين گونه رفتار مى‏كنند. البته در زمان حضرت مهدى(عج) وضعيت تا حدودى متفاوت
مى‏شود و آن حضرت حكومت و مالكيت خويش را بر همه زمين، به گونه‏اى صريح‏تر فعليت
مى‏بخشد و از فضل و كرم خويش هر چه را بخواهد، به انسان‏هاى ديگر واگذار مى‏كند.[3]


7. حاكميت سياسى معصومين(ع) و محور بودن در امور دين و دنيا

امام سجاد(ع) ضمن تشبيه حضرت على(ع) به كعبه، به مردم يادآور مى‏شود كه خداوند
متعال آن حضرت را نصب فرموده بود تا مردم در امور دين و دنياى خود به او اقتدا كنند:


(1). همان، ح‏4.

(2). همان، ص‏408، ح‏3.

(3). بحارالانوار، ج 36، ص‏111، ح‏59.

(4). همان، ص‏110، ح‏51.


|164|

در اين روايت و روايات بسيار ديگرى كه داراى اين مضمون هستند، اين مطلب به
صراحت بيان شده است كه حضرت على(ع) از سوى خداوند و پيامبر اكرم(ص) براى به دست
گرفتن امور مردم و حكومت، پس از آن حضرت منصوب شده بود. خود حضرت على(ع) نيز
در روز شورا براى انتخاب خليفه پس از عمر، به آنان يادآور مى‏شود كه پيامبر اكرم(ص) او را
براى برپايى امور دين و دنياى امت اسلامى نصب كرده بود:

امام صادق(ع) همه امامان(ع) را سرور بندگان خداوند و كسانى معرفى مى‏كند كه وظيفه
دارند به امور آنان رسيدگى كنند:

اين مطلبى است كه در روايات قبلى، درباره پيامبر اكرم(ص) نيز آمده بود كه خداوند امور
امت ودين را به پيامبرش واگذار كرد تا به اداره آن‏ها بپردازد:

امام صادق(ع) نيز امور واگذار شده به پيامبر اكرم (ص) را ويژه ائمه معرفى مى‏كند.[4]

بدين ترتيب، اين روايات، پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) را افرادى معرفى مى‏كند كه از سوى
خداوند مأموريت دارند كه با رهبرى دين و دنياى مردم، آنان را به سعادت دنيوى و اخروى
برسانند و اين امر، در صورتى محقق خواهد شد كه حكومت جامعه اسلامى در دست ايشان
باشد. آنان از سوى خداوند براى حكومت بر جامعه اسلامى منصوب شده‏اند تا با اداره صحيح
آن و اجراى عدالت اجتماعى، راه را براى كمال انسان هموار كنند. جايگاه ايشان در اين
روايات، چيزى جز محور اصلى در جامعه اسلامى نيست، كه همه امور جامعه بر گرد وجود آنان
مى‏چرخد و امت موظف هستند بر اساس سفارش‏هاى قران كريم و پيامبر اكرم(ص) زمينه را


(1). همان، ح‏59.

(2). همان، ج‏25، ص‏22، ح‏38.

(3). اصول كافى، ج 1، ص‏266، ح‏4.

(4). همان، ح‏2.


|165|

براى اجراى اين وظيفه، براى ائمه(ع) آماده كنند كه چنين امرى سعادت دين و دنياى آنان را
تأمين مى‏كند و در صورتى كه از حكومت ائمه(ع) سرباز زنند، به گرفتاريهاى دنيوى و اخروى
دچار مى‏شوند.


8. حاكميّت سياسى ائمه(ع) در نهج البلاغه

همان طور كه گذشت روايات درباره امامت، ولايت و خلافت معصومين(ع) به اندازه‏اى
زياد است كه جمع آورى آن‏ها چندين جلد كتاب را به خود اختصاص مى‏دهد؛ اما به نظر
مى‏رسد كه همين مقدار از روايات، كه در اين جا بررسى شد، به روشنى دلالت دارد بر اين كه
يك بعد از ابعاد گسترده ولايت و امامت معصومين(ع) مربوط به رهبرى و رسيدگى به امور
دنيوى و سياسى مردم است و هر چند اين بعد، نسبت به ديگر ابعاد، جنبه مقدمى دارد و
مقصود اصلى از امامت و ولايت آنان نيست، ولى از اهميت فوق العاده‏اى برخوردار است؛ زيرا
حكومت معصوم(ع) كه به همه امور آگاه و خبير است، زمينه را براى رشد و تكامل مردم در
همه ابعاد اعتقادى، اخلاقى و...آماده مى‏كند ؛ همان طور كه در مدت حكومت پيامبر اكرم (ص)
تحقق يافت و نبودن حكومت در دست آنان خسارت‏هاى مادى و معنوى بسيارى بر مردم و
جامعه اسلامى تحميل مى‏كند؛ همان طور كه تاريخ گواه صادقى بر اين مطلب است.

حضرت على(ع) نيز براى مردم توضيح داده است كه اگر به خلافت و حكومت حق او،
پس از رسول خدا رضايت داده بودند، راه هدايت و دين اسلام به طور واضح و كامل برروى
آنان گشوده مى‏شد و بنياد ظلم و فقر از ميان مسلمانان رخت بر مى‏بست و وسعت و گشايش،
زندگانى آنان را فرا مى‏گرفت:

آن حضرت پس از تذكر به امت، كه شما فريب عده‏اى قدرت طلب را خورده‏ايد و از خيرات


(1). روضه كافى، خ طالوتيه ص‏32؛ تمام نهج البلاغه، خ 20ص 355به بعد.


|166|

محروم شده‏ايد، به معرفى خود مى‏پردازد كه او كسى است كه پيامبر اكرم(ص) به تبعيت از او
فرمان داده بود و خداوند او را انتخاب كرده بود:

سپس يادآور مى‏شود كه حكومت معصوم (ع) آن قدر براى مردم ضرورى است كه اگر او
ياورى داشت، به مقابله با همه امت، كه به ناحق گرويده‏اند، بر مى‏خاست و حكومت راكه حق
او بود، در دست مى‏گرفت:

حضرت على(ع) در سخنانى ديگر، خود جايگاه خلافت را تنها براى اهل بيت پيامبر
اكرم(ص) مى داند و چون او فرد شاخص اهل بيت در زمان خود است، خلافت ويژه او است
وبدين علت، بارها خلافت را حق خاص خود اعلام مى‏كند كه ديگران آن را غصب كرده‏اند و
او در ميان امت مظلوم بوده است. ابن ابى الحديد در شرح خطبه 172 نهج البلاغه، آن جا كه
آن حضرت خلافت را حق خويش مى‏داند و قريش را به علت غصب اين حق نفرين مى‏كند،
چاره‏اى جز اعتراف به اين حقيقت ندارد كه اين سخن و امثال آن، كه بسيار در سخنان
حضرت على (ع) تكرار شده است، دلالت بسيار قوى بر نظريه شيعه دارد كه آن حضرت را
منصوب به خلافت مى‏داند؛ اما از آن جا كه وى با اين نظريه مخالف است و آن را موجب
تكفير و تفسيق اصحاب و بزرگان مهاجر و انصار مى‏داند، مى‏گويد: بايد با اين سخنان، هم
چون آيات متشابه قرآن كريم عمل كرد و آن‏ها راتأويل كرد.[3] اما گويا خود او نيز اين عقيده
را نمى‏پسندد و تأويل سخنان آن حضرت را تبديل سخنى به سخن ديگر مى‏داند، نه تأويل؛
زيرا بلافاصله داستانى را از اسماعيل بن على حنبلى، فقيه معروف نقل مى‏كند كه شخصى
براى او زيارت شيعيان در روز عيد غدير، در كنار مرقد حضرت على(ع) و لعن ونفرين به


(1). روضة كافى، ج‏8، ص‏31، ح‏5.

(2). همان.

(3). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏306.9.


|167|

غاصبان حق او را نقل كرد و اسماعيل در پاسخ او گفت: خود حضرت على اين شيوه و رفتار را
به شيعيان آموخته است و اگر موضعگيرى‏هاى او در برابر اصحاب نبود، شيعيان نيز چنين
نمى‏كردند. آن شخص مى‏گويد: پس چرا ما تابع على نباشيم؟ اسماعيل كه در پاسخ او درمانده
است، مجلس را ترك مى‏كند.


نصب يا افضل بودن امام على(ع)

ابن ابى الحديد و ديگران از اهل سنّت، كه انصاف خويش را از دست نداده‏اند، با اعتراف به
افضل بودن حضرت على(ع) سخنان ايشان درباره حق خويش را نيز بر همين ويژگى حمل
كرده‏اند؛ يعنى آن حضرت چون خود را افضل از ديگران مى‏دانسته، بر حق خويش در خلافت،
تأكيد مى‏كرده است، نه به علت اين كه رسول خدا(ص) او را نصب كرده است. پس ممكن است
ديگران نيز صلاحيت خلافت را داشته باشند.[1]

اما همان طور كه قبلاً گفتيم، سخنان آن حضرت دربعضى موارد، آن چنان در اختصاص
خلافت به ايشان صريح است كه خود ابن ابى الحديد نيز در توجيه و تأويل آن‏ها بر مذهب
خويش درمانده است. در يكى از خطبه‏هاى نهج البلاغه، حضرت على(ع) وضعيت امت، پس
از رسول خدا(ص) را توصيف مى‏كند كه آنان به قهقرا و جاهليت بازگشتند و خلافت را از
سرمنشأ آن منحرف كردند و در جايى قرار دادند كه محل آن نبود:

ابن ابى الحديد براى تأويل اين كلام نيز در نهايت، چاره‏اى جز تمسك به تطهير صحابه
نمى‏يابد. او نخست مى‏كوشد تا مقصود آن حضرت را كسانى معرفى كند كه پس از ايشان يا در
زمان او به مخالفت با آن حضرت پرداختند؛ ولى هنگامى كه با ظهور كلام آن حضرت
نمى‏تواند چنين امرى را اثبات كند، مى‏گويد: براى تعظيم مقام آن حضرت و تطهير صحابه،


(1). همان، ج‏1، ص‏156.

(2). نهج البلاغه، خ 150.


|168|

چنين تأويلى لازم است.[1]

اما سخنانى صريح‏تر از اين نيز در نهج البلاغه آمده است كه خلافت را مخصوص حضرت
على(ع) مى‏داند و ابن ابى الحديد به راحتى از آن گذشته است. حضرت على(ع) در خطبه
شقشقيه، پس از اين كه جايگاه خود را در خلافت، توضيح مى‏دهد كه من هم چون محور
هستم و همه بايد دور من جمع شوند، همان طور كه آسياب بر گرد پايه وقطب خويش
مى‏چرخد، خلافت را ارث خويش مى‏شمارد كه ديگران به غارت بردند:

در نامه‏اى نيز ايشان خلافت را حق خويش مى‏داند؛ زيرا آن حكومت پيامبر اكرم(ص) است
و بايد به نزديكترين اقوام و اهل بيت او انتقال پيدا كند و قريش به علت تصاحب خلافت، با
ايشان قطع رحم كرده‏اند:

با توجه به اين سخنان حضرت على(ع) مشخص مى‏شود كه چرا ايشان هرگز احتمال
نمى‏داده است كه خلافت از اهل بيت پيامبر اكرم (ص) خارج شود واز او كه سر آمد اهل بيت و
فرد شاخص آنان در زمان خويش بود، دور گردد:

در حالى كه اگر ملاك انتخاب خليفه، آن طور كه ابن ابى الحديد و معتزله مى‏گويند، تنها
افضل بودن است واحتمال دارد كه در بعضى مواقع به علت موانعى افضل كنار زده شود و
شخص ديگرى به جاى او قرار گيرد، بايد آن حضرت اين احتمال را مى‏داد كه خلافت در
دست اهل بيت(ع) و او قرار نگيرد.


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏135.9.

(2). نهج البلاغه، خ 3.

(3). همان، نامه 36.

(4). نهج البلاغه، نامه 62.


|169|

از سوى ديگر، آن حضرت در اين نامه نمى‏گويد كه «من احتمال نمى‏دادم كه مردم، اهل
بيت و مرا انتخاب نكنند»، بلكه مى‏گويد: «من احتمال نمى‏دادم كه آن را از دست اهل بيت
خارج كنند و از من دور گردانند» و اين بدان معنا است كه خلافت، پيش از رحلت رسول
خدا(ص) در دست اهل بيت قرار گرفته بوده و حضرت على(ع) به عنوان خليفه از سوى آن
حضرت نصب شده بوده است و پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) آن را از دست ايشان خارج
كردند و آن حضرت را از آنچه برايش قرار داده شده بود، محروم كردند؛ زيرا دو ماده «زَعَجَ» و
«نَحَّ»، كه در اين سخن به كار رفته است، هر دو به معناى اين است كه چيزى را از جايگاهش
خارج و دور كنند.


9. حاكميت سياسى معصومين(ع) از نظر وجوب اطاعت از آنان

رواياتى كه مردم را به اطاعت از معصومين(ع) فرا مى‏خواند، بسيار زياد است و در
كتاب‏هاى روايى باب هايى را به آن اختصاص داده‏اند؛[1] اما غير از اين، درباب‏هاى ديگر نيز
روايات متعددى آمده است كه امر به اطاعت از آنان را در بر دارد. عناوين مختلفى در روايات
براى لزوم اطاعت از معصومين(ع) به كار رفته است، گاهى با واژه اطاعت و گاهى با واژه‏هايى
مانند تسليم، تقليد، همراهى، تبعيت و گرفتن اوامر و ترك نواهى آنان، كه جمع آورى همه
آن‏ها خود كتابى مستقل مى‏شود.


اطاعت از معصومين(ع) اطاعت از خداوند متعال

در برخى روايات، ائمه(ع) با مبنا قرار دادن اطاعت از رسول خدا(ص) به اطاعت خويش
فراخوانده‏اند يا اين كه رسول خدا(ص) اطاعت از آنان را هم چون اطاعت از خويش و اطاعت
خود را اطاعت از خداوند دانسته است:


(1). بحارالانوار، ج‏23، باب 17؛ ج‏25، باب 12؛ اصول كافى، ج‏1، ص‏185 به بعد و 390.

(2). بحارالانوار، ج‏26، ص‏342، ح‏13؛ ج‏27، ص‏62، ح‏21.

(3). همان، ج‏28، ص‏68، ح‏27؛ ج‏32، ص‏315، ح‏285؛ ج‏33، ص‏17، ح‏375.


|170|

بدين ترتيب، اطاعت از رسول خدا(ص) تنها از سوى خداوند قرار داده شده است و مردم در
آن دخالتى ندارند البته در روايات ديگر، اطاعت از ايشان به علت رسالت يا واجبى كه از سوى
خداوند معيّن شده نيز آمده است. امام زين العابدين(ع) از رسول خدا (ص) نقل مى‏كند كه
خداوند اطاعت از او را واجب، و مخالفت او را حرام كرده است و اطاعت از حضرت على(ع) نيز
همين گونه است:

پيامبر اكرم(ص) حضرت على را سيد عرب و خود را سيد بنى آدم معرفى كرده است. عايشه
درباره معناى سيد از ايشان سؤال كرد. در روايتى آمده است كه ايشان فرمود:

(سيد) كسى است كه اطاعت از او، همچون اطاعت از من واجب است.

در روايتى ديگر آمده است كه ايشان سيد را پادشاهى معرفى كرده است كه اطاعتش واجب
است. روايات بسيارى نيز در تفسير و توضيح آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول اولى الامر...)

نقل شده است كه ائمه(ع) با تفسير «اولى الامر» به خودشان، يادآور شده‏اند كه چون خداوند
اطاعت آنان را به اطاعت خود و پيامبرش متصل كرده است، هر كس از اطاعت آنان سرباز
زند، از خدا و رسول نيز اطاعت نكرده است.[4]


تسليم بودن در برابر معصومين(ع)

بالاتر از مرحله اطاعت، تسليم بودن در برابر خداوند متعال و رسول او و ائمه(ع) است كه
در روايات، معصومين، آن را از مردم طلب مى‏كردند. امام رضا(ع) عبادت را هفتاد جزء مى‏داند


(1). همان، ج‏36، ص‏228، ح‏6.

(2). همان، ج‏26، ص‏263، ح‏48.

(3). همان، ج‏4، ص‏198، ح‏2؛ ج‏38، ص‏93، ح‏8.

(4). اصول كافى، ج 1، ص‏182، ح‏6.


|171|

كه 69 جزء آن در تسليم در برابر خداوند متعال و معصومين(ع) نهفته است:

امام باقر(ع) نيز تنها سه چيز را بر مردم واجب مى‏داند: شناخت ائمه(ع)، تسليم اوامر
آنان بودن و رجوع به آنان در هر چيزى كه در آن اختلاف پيدا مى‏كنند:

در برخى روايات، آيه شريفه (فلا و ربك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجربينهم... و
يسلّموا تسليما)
[3] به تسليم در امور تفسير شده است[4] و تسليم بودن در برابر پيامبر
اكرم(ص) مانند تسليم بودن در برابر خدا از مردم خواسته شده است.[5]


وجوب عمل به امر و نهى معصومين(ع)

برخى از روايات از مردم مى‏خواهد اوامر معصومين(ع) را گردن نهند و اگر آنان از كارى
نهى كردند، مردم آن كار را انجام ندهند و امر و نهى آنان را هم چون امر و نهى خداوند بدانند.
امام صادق(ع) درباره اوامر و نواهى حضرت على(ع) مى‏فرمايد كه من هر آن چه را ايشان
فرمان داده باشد و هر آن چه را نهى كرده، عمل مى‏كنم؛ زيرا او در فضيلت و مقام، هم پايه
پيامبر اكرم(ص) است و ايشان بر همه مخلوقات خداوند متعال برترى دارد:

امام محمد تقى(ع) نيز درباره پسرش مى‏فرمايد:


(1). بحارالانوار، ج 2، ص‏212، ح‏112.

(2). همان، ص‏202، ح‏74؛ اصول كافى، ج‏1، ص‏390، ح‏1.

(3). نساء، آيه 65.

(4). بحارالانوار، ج‏2، ص‏199، ح‏61، ص‏200، ح‏64 و 67.

(5). اصول كافى، ج‏1، ص‏267، ح‏4.

(6). اصول كافى، ج‏1، ص‏196، ح‏1 و ص‏197، ح‏2 و ص‏198، ح‏3.


|172|

و روايات بسيارى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه ايشان اوامر و نواهى حضرت
على(ع) را اوامر و نواهى خود دانسته‏اند:

اين روايات، با مفروض انگاشتن وجوب مطابعت از اوامر و نواهى پيامبر اكرم(ص) متابعت
اوامر و نواهى حضرت على و ائمه بعد از او را لازم شمرده است.

بدين ترتيب، با توجه به اين كه اطاعت از معصومين(ع) يكى از مهم‏ترى واجبات دين
است و خداوند متعال به فرمانبرى از آنان دستور داده است واز مردم خواسته كه تسليم آنان
باشند، آنان به عنوان رهبران جامعه اسلامى مطرح هستند كه هيچ كس اجازه مخالفت و
نافرمانى ايشان را ندارد. پس آنان بر همه افراد، حاكم هستند و دستورهايشان بايد متابعت
گردد. ديگر به هيچ وجه نمى‏توان گفت كه پيامبر اكرم (ص) تنها مأمور ابلاغ واجبات از سوى
خداوند است و تنها اوامر و نواهى خداوند بايد اطاعت شود و آن حضرت تنها واسطه رساندن
آن‏ها است و ائمه(ع) نيز همين وظيفه را دارند، بلكه يكى از واجبات بسيار مهم و
عبادت‏هايى كه 69جزء عبادت را تشكيل مى‏دهد، اطاعت و فرمان بردارى از دستورها و
نواهى خود پيامبر اكرم(ص) وائمه(ع) است؛ زيرا اگر آنان تنها واسطه رساندن اوامر و نواهى
خداوند بودند، نه معنا داشت كه خداوند به اطاعت از آنان فرمان دهد ونه معنا داشت كه
اطاعت از آنان و گوش‏دادن به اوامر و نواهى ايشان واجب باشد.


محدوده اطاعت از معصومين(ع)

رواياتى كه مسأله اطاعت از معصومين(ع) را مطرح مى‏كند، درباره محدوده اطاعت از آنان
هيچگونه قيدى را بيان نمى‏كند و اطلاق اين روايات، دلالت دارد كه هر چه را آنان فرمان
دهند و از مردم بخواهند كه آن را انجام دهند، بر مردم لازم است كه تبعيت كنند، بلكه در


(1). بحارالانوار، ج‏50، ص‏239، ح‏1.

(2). همان، ج‏36، ص‏254، ح‏70؛ ج‏38، ص‏93، ح‏7.


|173|

بعضى روايات، عام بودن محدوده اطاعت از آنان تصريح شده و حتى امور شخصى افراد نيز
در دايره آن گنجانده شده است. امام صادق(ع) از هشام مى‏خواهد كه داستان احتجاج خود با
عمربن عبيد را تعريف كند و وقتى هشام مى‏گويد: اى فرزند رسول خدا! من در حضور شما
شرم دارم و زبانم كار نمى‏كند، امام به او مى‏گويد:

هر گاه به شما فرمان داديم، انجام دهيد.

در رواياتى كه درباره تسليم بودن در برابر معصومين(ع) نقل شد نيز عموميت اطاعت از
آنان جلوه گر است. رواياتى كه تسليم بودن مردم در برابر رسول خدا(ص) در آيه شريفه (فلا
وربك...)
را در تفسير مى‏كرد، با قيد «فى الامور»، همه امور، چه اجتماعى و چه شخصى را در
اين محدوده داخل مى‏كند و رواياتى كه تسليم بودن در برابر او را مانند تسليم بودن در برابر
خدا مى‏دانست نيز همين اقتضا را دارد؛ زيرا انسان در برابر خداوند متعال، در هيچ امرى از
خود اختيار ندارد و هر چه را او فرمان داد، بايد انجام دهد.


(1). اصول كافى، ج 1، ص‏169، ح‏3.

تعداد نمایش : 1499 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما