صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص )
وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص ) تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص )
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|201|

2. وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص)




2. وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص)

يكى از راه‏هاى شناخت الهى يا مردمى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص)، بررسى مقدمات
تشكيل آن است؛ يعنى عناصرى كه در بر پاشدن آن نقش اساسى داشتند. بررسى اين عناصر،
ما را با ميزان دخالت مردم در اصل تحقق يافتن حكومت رسول خدا(ص) در مدينه آشنا
مى‏كند؛ يعنى روشن مى‏سازد كه آيا مردم مدينه در پى تشكيل حكومتى براى خويش بودند و
به دنبال افراد مختلف مى‏گشتند پيامبر اكرم (ص) را بهترين فرد يافتند واورا به حكومت
خويش برگزيدند و آن حضرت نيز اين مقام را پذيرفت؟ يا اين كه آنان با دينى جديد به نام
اسلام آشنا شدند و رسالت و نبوت آن حضرت را به عنوان امرى الهى پذيرفتند وهمين امر
موجب شد وقتى آن حضرت به مدينه آمد، بر آنان حاكميت داشته باشد؛ زيرا آنان با پذيرش
رسالت او اطاعت و فرمان بردارى خويش را نيز اعلام كرده بودند؟ اگر جريان وقايع تشكيل
حكومت نبوى، به شكل اول يا شبيه آن باشد، اين حكومت، حكومتى مردمى است؛ اما اگر به
صورت دوم يا شبيه آن باشد، حكومت آن حضرت الهى است. براى روشن شدن اين مطلب،
به تحقيق درباره مسائلى مى‏پردازيم كه هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه را در پى داشت.


بيعت عقبه اول

گفتيم كه پيامبر اكرم(ص) پس از نااميدى از قريش در پذيرش اسلام، به سراغ قبايل ديگر
كه به مكه مى‏آمدند، رفت. البته ايشان پيش از اين كار، اهل طايف را نيز آزمود و آنان‏نيزمانند
قريش، نه تنها اسلام را نپذيرفتند، بلكه به استهزا و آزار آن حضرت پرداختند.زمانى كه
گروهى از قبيله خزرج از مدينه به مكه آمده بودند تا با قريش بر ضد قبيله‏اوس هم پيمان
شوند، رسول خدا (ص) وصف آنان را شنيد و به سراغشان رفت و به آنان‏فرمود:

آيا چيزى بهتر از آن چه براى آن آمده‏ايد، نمى‏خواهيد؟ گفتند: آن چيست؟ پيامبر فرمود: من
رسول خداهستم. خداوند مرا بر انگيخته است كه مردم را به سوى او دعوت كنم تا او را عبادت
كنند و به او شرك نورزند و بر من كتاب نازل كرده است.[1]

(1). تاريخ طبرى،ج 2، ص‏352.


|202|

آن گاه پيامبر اكرم(ص) اسلام را به آنان عرضه كرد و برايشان قرآن تلاوت كرد. يكى از
افراد آن گروه، به نام اياس بن معاذ، كه نوجوانى بيش نبود، به همراهان خود گفت: اين بهتر از
چيزى است كه شما براى آن آمده بوديد؛ اما انس بن رافع، رئيس اين گروه، او را كتك زد و
گفت: ما براى غير اين مطلب آمده‏ايم.

سال بعد، چند نفر ديگر از قبيله خزرج براى مراسم حج به مكه آمدند. و پيامبر اكرم(ص) در
حين دعوت قبايل به اسلام، در عقبه به آنان برخورد كرد و آنان را به خداوند دعوت فرمود،
اسلام را به آنان عرضه و قرآن برايشان تلاوت كرد. اينان با توجه به سابقه ذهنى كه از يهود
درباره بعثت پيامبرى در آن منطقه داشتند، مسلمان شدند و به پيامبر(ص) گفتند: ما قوم
خويش را به اين دين دعوت مى‏كنيم. اگر خداوند آنان را برگرد اين دين جمع كند و اختلاف و
تفرقه را از ميان آنان بردارد، هيچ كس عزيزتر از تو در ميان ما نيست.

آنان سپس به مدينه بازگشتند و به تبليغ درباره رسول خدا(ص) پرداختند و مردم را به
اسلام دعوت كردند. پس نام و جريان بعثت آن حضرت در همه خانه‏ها پيچيد. سال بعد،
دوازده نفر از انصار راهى مدينه شدند و با پيامبر اكرم (ص) در عقبه ملاقات و با ايشان بيعت
كردند. اين بيعت، به «بيعت نساء» معروف شد؛ زيرا در آن زمان، هنوز جنگ و جهاد واجب
نشده بود. بررسى مفاد اين پيمان، در بحث ما اهميّت ويژه‏اى دارد؛ زيرا اين بيعت، در حقيقت
نقطه آغاز گرويدن مردم مدينه به آن حضرت و به دنبال آن، بيعت عقبه دوم است و سپس
هجرت به مدينه و تشكيل حكومت.

طبرى روايتى را از عبادة بن صامت نقل مى‏كند كه محتواى بيعت عقبه اولى را كاملاً
توضيح مى‏دهد. او مى‏گويد:

ما با رسول خدا(ص) بر بيعت نساء پيمان بستيم و اين پيش از وجوب جنگ بود. ما بر اين بيعت
كرديم كه هيچ شركى به خدا نياوريم، سرقت و زنا نكنيم، فرزندانمان را نكشيم، بهتان نزنيم،
در كارهاى نيك از پيامبر نافرمانى نكنيم. پس اگر به اين پيمان وفا كنيم، بهشت پاداش ما
باشد و اگر نافرمانى پيمان كرديم و حد آن در دنيا بر ما جارى شد، همان كفاره آن گناه
باشدواگر مخفى ماند تا قيامت، پس كار به دست خدا است، اگر خواست، عذاب كند و اگر

|203|

خواست، ببخشايد.[1]

همان طور كه مى‏بينيم، همه مواد اين پيمان، يا مانند شرك نورزيدن از اصول اعتقادى
اسلام است و يا مانند سرقت نكردن، از احكام شرعى است وتعهد پيامبراكرم(ص) نيز در برابر
انجام دادن اين موارد، چيزى جز بهشت نيست كه آن هم پاداش اخروى است. البته بيعت
كنندگان متعهد شدند كه نافرمانى پيامبر اكرم(ص) را نيز نكنند و فرامين او را اجرا كنند. بدين
ترتيب، در اين پيمان و بيعت، موردى وجود نداردكه بيعت كنندگان، به انتخاب آن حضرت، به
عنوان حاكم اقدام كرده باشند بلكه همه مواد آن، تعهداتى است كه بيعت كنندگان به واسطه
مسلمان شدن و برخوردارى از اجر معنوى و اخروى، برگردن مى‏گيرند. حتى اطاعت از رسول
خدا(ص) نيز همين گونه است؛ يعنى تعهدى يك طرفه از سوى بيعت كنندگان است به واسطه
اين كه آنان مسلمان شده‏اند و او رسول خدا است و مردم بايد از ايشان اطاعت كنند نه اينكه
آنان به عنوان حاكم با او بيعت كردند و چون او را به حكومت خويش انتخاب كردند، تعهد به
اطاعت نيز سپردند. شاهد ديگر بر اين مطلب، اين كه اطاعت از آن حضرت، هم چون ديگر
مواد تعهدنامه، پاداشى به جز بهشت ندارد.


بيعت عقبه دوم

پيامبر اكرم(ص) مصعب بن عمير را به همراه گروه دوازده نفره‏اى كه در بيعت عقبه اول با
او پيمان بستند، به مدينه فرستاد و از او خواست كه براى مردم قرآن بخواند، اسلام را به آنان
بياموزد و آنان را در دين، صاحب فهم و بينش كند. بدين علت، در مدينه، به مصعب «مقرئ»
مى‏گفتند. با تلاش اين يار فداكار، بسيارى از بزرگان قبيله اوس و خزرج و بيش‏تر مردم مدينه
مسلمان شدند.

سال بعد، آنها به همراه هفتاد نفر از مسلمانان مدينه، به مكه آمدند و در عقبه، مخفيانه با
پيامبر اكرم(ص) ديدار كردند. اين ديدار، بيعت عقبه دوم را در پى داشت. بررسى اين بيعت و
محتواى آن، در بحث ما اهميت ويژه‏اى دارد؛ زيرا آخرين موانع براى هجرت آن حضرت به


(1). همان، ص‏356.


|204|

مدينه، با همين بيعت برداشته مى‏شود و پس از آن، نخست مسلمانان مكه و سپس خود او به
مدينه هجرت مى‏كند.

محور عمده اين بيعت، اعلام حمايت و دفاع از پيامبر اكرم(ص) است و همه كسانى كه در
جريان آن واقعه حضور داشتند، از اين مسأله آگاه بودند كه بيعت امروز، جنگ و مبارزه با
دشمنان آن حضرت را به دنبال دارد. عباس، عموى رسول خدا(ص) ، كه ظاهراً در آن زمان،
هنوز مسلمان نشده بود، ولى همراه آن حضرت، در جريان بيعت حضور داشت، پيش از
ديگران، سخن گفت و ضمن اعلام تصميم آن حضرت براى پيوستن به مردم مدينه، به آنان
يادآور شد كه اقوام پيامبر اكرم(ص) همان طور كه تاكنون از او دفاع كرده‏اند، باز هم او را در برابر
مخالفان حفظ مى‏كنند. پس اگر شما حاضريد از او دفاع كنيد و دشوارى‏ها را به جان بخريد، با
او بيعت كنيد و گرنه از هم اكنون او را رها كنيد.[1]

خود رسول خدا(ص) نيز در اين بيعت، پس از ترغيب به سوى اسلام، خداوند و تلاوت
قرآن كريم و پس از آن كه حاضران به او گفتند: «هر چه براى خود و پروردگارت مى‏خواهى،
طلب كن»، چيزى جز حمايت و دفاع از خويش را طلب نكرد و به آنان فرمود:

من با شما بر اين بيعت مى‏كنم كه شما مرا هم چون فرزندان و همسران خويش محافظت كنيد.

هنگامى كه مردم مى‏خواستند با آن حضرت بيعت كنند، عباس بن عباده انصارى با
مخاطب قرار دادن حاضران، همان مطلب عباس، عموى پيامبر اكرم(ص) را به آنان گوشزد
كردو گفت:

اى نمايندگان خزرج! آيا مى‏دانيد كه با اين مرد بر چه بيعت مى‏كنيد؟ آنان گفتند: بلى. گفت:
همانا شما با او بر جنگ با همه مردم روى زمين بيعت مى‏كنيد....

(1). همان، ص‏362.

(2). همان.


|205|

اين اعلام حمايت مردم مدينه از پيامبراكرم (ص) را به دو صورت مى‏توان تفسير كرد.
ممكن است آن را حمايت مردم از حاكم منتخب خويش تلقى كنيم ؛ يعنى مردم آن حضرت را
به عنوان حاكم براى جامعه خويش پذيرفته بودند و ايشان نيز اين مقام را قبول كرده بود؛ ولى
هنوز روابط ميان مردم و ايشان مشخص نبود. پس اين بيعت، اعلام حمايت آنان از ايشان در
برابر پذيرش حاكميت بر آنان بود و پيامبر اكرم(ص) نيز با اين بيعت، مى‏خواست تعهد لازم را
براى پذيرش اين مسؤوليت به دست آورد.

از سوى ديگر، مى‏توان آنرا اعلام حمايت از رسول الهى، يعنى فرستاده خداوند، كه دين
جديدى براى هدايت انسان‏ها را از سوى او آورده است، تلقى كرد؛ يعنى آنان با پذيرش اسلام،
اينك در حضور نماينده خداوند حاضر شده واعلام كردند كه تا سر حد جان و از دست دادن
مال حاضرند از آن حضرت و دين اسلام دفاع كنند و بيعت خويش را تعهدى در اين زمينه
تلقى مى‏كردند.

هر چند هر يك از اين دو تفسير، در حد خود، محتمل است و مى‏توان شواهدى را براى
تفسير اول ارائه كرد؛ مانند گفت گويى كه بين پيامبر اكرم(ص) و يكى از حاضران رخ داد و او به
آن حضرت گفت: ما با بيعت با شما بايد پيمان‏هاى خويش با يهود را قطع كنيم. اكنون آيا
ممكن است پس از اين كار، هنگامى كه خداوند شما را پيروز مى‏كند، ما را رها كنى و به ميان
قوم خويش باز گردى؟ رسول خدا(ص) لبخندى زده و فرمود:

بلكه خون در برابر خون و خرابى در برابر خرابى. شما از من هستيد و من از شمايم. با هر كه
شما بجنگيد، مى‏جنگم و با هر كه صلح كنيد، صلح مى‏كنم.

و اين سخن را به اين معنا بگيريم كه آن حضرت، با اين بيعت، خويش را متعهد مى‏سازد
كه آنان را در هر موقعيتى چه جنگ و چه صلح، همراهى كند و از آنان جدا نشود. پس با اين
بيعت، دو تعهد ايجاد مى‏شود: تعهدى براى مردم در برابر آن حضرت، و تعهدى براى ايشان
در برابر مردم. پس اين بيعت، براى انتخاب آن حضرت براى حاكميت در مدينه بوده است و


(1). همان.


|206|

براى همين نيز آنان از ايشان تعهد گرفته‏اند كه آنان را تنها نگذارد.

اما دلايل و شواهد بسيارى وجود دارد كه اجتماع نمايندگان مسلمانان مدينه، در عقبه و
بيعت آنان با پيامبر اكرم(ص) براى اعلام حمايت از آن حضرت، به عنوان رسول الهى و
حمايت از اسلام صورت گرفت. هر چند رسول خدا(ص) تصميم گرفته بود كه به مدينه برود و
مردم مدينه نيز مى‏خواستند كه آن حضرت را به ميان خويش ببرند و با حضور ايشان در
مدينه، جامعه‏اى متحد برگرد وجود آن حضرت فراهم آورند، ولى همه اين امور در سايه
رسالت آن حضرت و دين اسلام شكل گرفت، نه انتخاب آن حضرت به عنوان حاكم.

اولين دليل در اين باره، سخن حاضران در بيعت عقبه دوم، پس از سخنان عباس، عموى
پيامبر اكرم(ص) است. آنان خطاب به آن حضرت گفتند:

اى رسول خدا! سخن بگو و براى خود و پروردگارت، هر چه دوست دارى، بخواه.

اين جمله كوتاه، كه مردم جملگى بر زبان آوردند، نشان دهنده اين است كه آنان آن
حضرت را رسول خداوند تلقى كرده و آمده بودند تا مسؤوليت و تعهد خويش را در برابر ايشان
و خداوند بدانند. عنوان «رسول الله»، كه براى آن حضرت انتخاب شده است و قرار دادن
خداوند در كنار آن حضرت براى سپردن تعهد خويش، به خوبى اين نگرش را بيان مى‏كند.
پيامبر اكرم (ص) نيز پيش از بيان مسؤوليت و تعهد آنان در دفاع از آن حضرت، با تلاوت قرآن
كريم و دعوت به‏سوى اسلام و خداوند، اين مطلب را بيان مى‏كند كه اين وظيفه جديد نيز
بخشى از مسؤوليت اسلامى آنان‏است.

سخنان عباس بن عباده انصارى نيز دليل ديگرى براى اين مطلب است. او در ضمن
سخنان خويش، به مردم خاطرنشان كرد كه اين بيعت آنان جنگ‏هاى فراوانى را به دنبال
دارد؛ اما اگر آنان حاضر شوند با وجود تهديدهاى جانى و مالى، با آن حضرت بيعت كنند، او
خيردنيا و آخرت است. آنان نيز به سخن او اعتراضى نكردند، بلكه گفتند:


(1). همان، ص‏362.


|207|

همانا ما او را با وجود مصيبت مالى و كشته شدن بزرگان، مى‏خواهيم.

پس اين پيمان، پيمانى بود كه جنگ و جهاد، از لوازم آشكار آن بوده است و حتى مشركان
قريش نيز پس از آگاهى از آن، به سراغ كاروان مدينه آمدند و به آنان گفتند: شنيديم شما به
سراغ اين خويشاوند ما رفته‏ايد تا او را از ميان ما خارج سازيد و با او برجنگ با ما بيعت
كرده‏ايد.[2] اكنون اگر بيعت اين مسلمانان، براى انتخاب حاكمى براى خودشان بود و تعهد
آنان براى دفاع از شخص او بود، نه از دين و رسالت او، آيا چنين لازمه‏اى براى آن تصور
مى‏شد؟ اگر اين بيعت، در اين سطح پايين قرار داشت، مشركان قريش بايد بسيار شادمان
مى‏شدند؛ زيرا آنان دوست داشتند به گونه‏اى ساده، از تبليغ و دعوت آن حضرت، آسوده شوند
و خارج شدن ايشان از مكه، به شكلى كه اثرى منفى براى آنان در پى نداشته باشد، براى آنان
بسيار خوب بود؛ اما اگر اين تعهد، در برابر رسالت و دين اسلام باشد، آن گاه چنين لازمه‏اى
بسيار واضح است. مبارزه پيامبر اكرم(ص) با قريش به مرحله حساسى رسيده بود و آن حضرت
به شدت به عقايد خرافى آنان حمله مى‏كرد. آنان نيز با ايشان مقابله مى‏كردند و پشتيبانى
مردم مدينه از آن حضرت و خروج ايشان از مكه، بدين صورت، خطر بسيار بزرگى براى
قريش و عقايد آنان محسوب مى‏شد.

يكى ديگر از دلايلى كه بيعت مردم مدينه را به رسالت و دين اسلام پيوند مى‏زند، نه به
مسائل شخصى و شهر خودشان، جزا و پاداشى است كه آن حضرت در برابر وفاى به عهد و
پيمان، به آنان نويد مى‏دهد. آنان پس از اين كه در برابر سخنان عباس بن عباده گفتند: ما با
وجود مصايب مالى و جانى، حاضريم با او بيعت كنيم، از آن حضرت مى‏پرسند:

اى رسول خدا! براى ما اگر به اين پيمان وفا كنيم، چيست؟ فرمود: بهشت. آنان گفتند: دستت
را بگشا. پس دستش را گشود و آنان با اوبيعت كردند.

(1). همان، ص‏364.

(2). همان، ص‏365.

(3). همان، ص‏364.


|208|

پاداش بهشت، تنها در امور اخروى و مربوط به خداوند معنا و مفهوم دارد. پس اين بيعت
آنان و مفاد آن، يعنى دفاع از رسول خدا(ص) امر دينى و الهى بوده است كه آنان بهشت را در
برابر وفاى به آن، استحقاق داشته‏اند.

از جمله شواهد بر اين مطلب، انتخاب دوازده نفر نقيب از ميان حاضران است كه پيامبر
اكرم (ص) آنان را كفيل و سرپرست اقوام خويش معرفى مى‏كند؛[1] همان طور كه حواريون
حضرت عيسى(ع) كفيل و سرپرست اقوام خويش بودند. تشبيه نقباى انتخاب شده، به
حواريون حضرت عيسى(ع) نيز حكايت از اين دارد كه پيامبر اكرم(ع) در اين بيعت، به
شأنى‏از شؤون رسالت خويش مشغول بوده است نه به امرى كه به انتخاب مردم بستگى
داشته باشد.

يكى ديگر از دلايل بر اين كه بيعت مردم مدينه با پيامبر اكرم(ص) تنها اظهار اطاعت از آن
حضرت بود، نه انتخاب حاكم براى خويش، سخن سعدبن معاذ، پيش از آغاز جنگ بدر است.
پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه مى‏خواست اين جنگ را آغاز كند، براى دانستن ميزان اطاعت
يارانش، از مهاجران و انصار خواست كه نظر خويش را در اين باره بيان كنند. سعدبن معاذ به
نمايندگى از سوى انصار سخن گفت و با تفسير بيعت مسلمانان مدينه در بيعت عقبه دوم،
پيامبر اكرم(ص) را از حمايت انصار، مطمئن ساخت. او بيعت عقبه دوم را اينگونه تفسير كرد:

فقد آمنّا بك و صدّقناك و شهدنا انّ ماجئت به هو الحقّ و اعطيناك على ذلك عهودنا و
مواثيقنا على السمع و الطاعة، امض يا رسول اللّه لما اردت...[2] .
پس همانا ما به تو ايمان آورديم و تو را تصديق كرديم و شهادت داديم كه آن چه آورده‏اى، حق
است و عهد و ميثاق خويش را در اين باره با شما بستيم كه سخن شما را بشنويم و اطاعت
كنيم، يا رسول اللّه! آن چه را تصميم گرفته‏اى، انجام ده.

اين سخن، از اين رو تفسير بيعت عقبه دوم به حساب مى‏آيد كه در اين بيعت، مسلمانان
مدينه تنها زمانى متعهد به دفاع از آن حضرت شده بودند كه آن حضرت به ميان آنان بيايد و
در بيعت نيز ذكر شده بود كه ما تو را همانند زنان و فرزندانمان محفوظ مى‏داريم. پيامبر


(1). همان، ص‏363.

(2). همان، ص‏435.


|209|

اكرم(ص) اين احتمال را به حساب آورد كه حمايت انصار، تنها به هنگام دفاع اختصاص داشته
باشد و آنان نخواهند به جنگى هجومى اقدام كنند و اين سخن سعدبن معاذ، بيعت آنان را به
اطاعت و فرمان بردارى در همه امور، به واسطه ايمان و تصديق آن حضرت تفسير كرد و
بدين ترتيب، مضمون بيعت عقبه را نيز كاملاً مشخص ساخت.

اما تعهدى كه رسول خدا(ص) در هنگام پيمان عقبه به انصار داد و خود را از آنان و آنان را
از خويش دانست، هر چند مى‏توان آن را بر اين حمل كرد كه آن حضرت خود را در برابر
انتخاب براى حاكميت بر آن مردم، متعهد مى‏داند كه مانند فردى از خود آنان در خدمتشان
باشد، اما با توجه به قراين قبل و بعد، معانى ديگرى نيز براى اين سخن مى‏توان بيان كرد.
همان طور كه گفتيم، اين گفت گو بين آن حضرت و ابو هيثم صورت گرفت. ابو هيثم نگرانى
خويش را از قطع شدن پيمان آنان با يهود و سپس خارج شدن پيامبر اكرم(ص) از ميان آنان و
تنها ماندنشان در برابر يهود ابراز داشت و رسول خدا(ص) با اين سخن خويش، اين نگرانى را
برطرف كرد.

آن حضرت، در حقيقت، با بيان اين كه من با هر كس شما در صلح باشيد، در صلح هستم
و با هر كس در جنگ باشيد مى‏جنگم، به آنان خاطرنشان كرد كه به صرف اسلام و ايمان به
آن حضرت، نيازى به قطع پيمان با يهود ندارند. البته با بيان اين كه خود را از آنان مى‏داند و
آنان را از خود، به آنان اطمينان داد كه هيچ گاه آنان را ترك نمى‏كند و اگر روزى پيمان‏هاى
آنان با يهود گسسته شود، بازهم در كنارشان خواهد بود و خون و مالشان و اموالشان را خون و
مال خويش مى‏داند. البته اگر اين جمله، به معناى يكى شدن رسول خدا(ص) با مسلمانان
مدينه نيز باشد، تلازمى با انتخابى بودن حكومت ايشان ندارد و منافاتى نيز با انتساب
حكومت آن حضرت، به رسالتش ندارد؛ زيرا اين جمله، تنها تعهدى در برابر بيعت آنان به
حساب مى‏آيد و اين تعهد را مى‏توان در برابر اعلام حمايت و اطاعت از آن حضرت دانست و
اطاعت از ايشان را مربوط به رسالت او. بدين ترتيب، صرف تعهد دادن آن حضرت به اين كه
همواره در ميان انصار باشد و آنان را ترك نكند، دليل بر انتخابى بودن حكومت ايشان
نمى‏شود و بايد دليل بر اين مطلب را در جاى ديگر جست و جو كرد و ما دلايل نشأت گرفتن


|210|

حكومت آن حضرت از رسالتش را بيان كرديم.


هجرت به مدينه

هجرت پيامبر اكرم(ص) هر چند پس از بيعت مسلمانان مدينه و اطمينان آن حضرت از
حمايت آنان انجام گرفت، ولى خود داراى ويژگى‏هاى ديگرى است كه نشان مى‏دهد حكومت
آن حضرت درمدينه، تنها به خواست آنان شكل نگرفت، بلكه خواست آنان موانع تشكيل
حكومت را برطرف ساخت. در اين هجرت، دو ويژگى وجود دارد كه هيچ يك به خواست مردم
مدينه تحقق نيافت، بلكه منوط به اذن خداوند و تصميم آن حضرت بود. پس از بيعت عقبه
دوم و آگاه شدن قريش از آن، سخت‏گيرى و آزارشان بر مسلمانان مكه بيشتر شد. آنان به
رسول خدا(ص) شكايت كردند و آن حضرت با اذن خداوند، به آنان اجازه هجرت به مدينه را
داد و هر كس كه مى‏توانست خود را پيش از آن حضرت به مدينه رساند؛ اما خود آن حضرت،
در مكه باقى ماند تا اين كه قريش تصميم به كشتن آن حضرت گرفتند. در اين زمان، جبرئيل
ايشان را از قصد قريش باخبر ساخت و اجازه خروج از مكه را به آن حضرت ابلاغ كرد.[1]

مهاجرت مسلمانان مكه به مدينه و هجرت آن حضرت پس از اذن خداوند، حكايت از آن
دارد كه ايشان اين امور و مقدمات تشكيل حكومت در مدينه را با توجه به رسالت خود و ايمان
مسلمانان مدينه به آن حضرت انجام داده است و حكومت آن حضرت، امرى الهى است. اگر
مسلمانان مدينه، در بيعت خويش به دنبال تشكيل حكومتى محلى براى خود بودند و بدين
علت، با آن حضرت بيعت كردند، هجرت مسلمانان مكه به شهر و ديار آنان جز با توافقى
اصولى بين آنان و پيامبر اكرم(ص) امكان نداشت ؛ زيرا آنان مى‏خواستند به خانه و كاشانه
مردم مدينه بيايند و در امور زندگانى، با آنان شريك شوند؛ اما در هنگام بيعت مردم مدينه، به
اين مسأله اصلاً اشاره‏اى نشده است و پيامبر اكرم(ص) با اذن خداوند آنان را به مدينه گسيل
داشت و مسلمانان مدينه نيز هيچ مخالفتى با اين كار نكردند.

از سوى ديگر، پيامبر اكرم(ص) با اين كه بيعت عقبه دوم تمام شده بود و مردم مدينه،
حمايت خويش را از آن حضرت اعلام كرده بودند، بدون اذن خداوند از مكه خارج نشد. حال


(1). الطبقات الكبرى، ج 1، ص‏226.


|211|

آن كه اگر حكومت ايشان در مدينه، امرى خارج از رسالتش بود و بيعت مردم مدينه با آن
حضرت، تنها براى تشكيل حكومتى مردمى و مربوط به امور شخصى خود آنان بود، دليلى
نداشت كه آن حضرت در مكه بماند و مدت زمانى ديگر، آزار و اذيت قريش را تحمل كند.


پيامبر اكرم(ص) در مدينه

اولين اقدامات پيامبر اكرم(ص) پس از ورود به مدينه، آخرين مرحله از مقدمات تشكيل
حكومت نبوى در مدينه است و تحقيق درباره آن‏ها روشن كننده نگرش آن حضرت و
مردم‏مسلمان مدينه به حكومتى است كه در مدينه تشكيل گرديد. پيامبر اكرم(ص) در همان
ماه‏هاى آغازين ورود به مدينه، در جهت برقرارى يك حكومت استوار و منسجم ،سه اقدام
مهم انجام داد: ساختن مسجد، برقرارى رابطه اخوت بين مهاجرين و انصار و ترسيم سياست
داخلى و خارجى در ضمن نوشته‏اى از سوى آن حضرت.

هر يك از سه اقدام فوق به گونه‏اى نشان دهنده الهى بودن حكومت آن حضرت است.
مسجد به عنوان محل عبادت و مكانى كه ارتباط ويژه‏اى با خداوند دارد، اولين اقدام رسول
خدا(ص) پس از ورود به مدينه است و حتى آن حضرت در بين راه مكه و مدينه نيز دو مسجد
ديگر تأسيس كرده بود كه يكى از آن‏ها مسجد قبا است. پيامبر اكرم (ص) منزل و مأواى
خويش را نيز در كنار مسجد ساخت و بدين ترتيب، اين مسجد، هم محل عبادت و برگزارى
نماز جماعت شد و هم محل انجام امور اجتماعى - سياسى. اين اقدام آن حضرت، روشن
مى‏كند كه در حكومت ايشان همه چيز الهى است و مسجد، كه مكان عبادت است محل
اجتماع مردم براى جنگ و انجام ديگر امور نيز هست؛ زيرا هيچ يك از اقدامات و اعمال آن
حضرت، از وظيفه‏اى كه خداوند بر دوش ايشان گذاشته است، خارج نيست. از جمله مسائلى
كه بر الهى بودن كار پيامبر اكرم(ص) در مدينه شهادت مى‏دهد، انتخاب زمين مسجد و محل
اقامت آن حضرت است كه پس از ورود آن حضرت به مدينه، هر يك از قبايل مى‏خواست كه
پيامبر اكرم(ص) نزد آنان اقامت كند؛ ولى در برابر اصرار آنان آن حضرت مى‏فرمود: شتر من
مأموريت الهى دارد، آن را رها كنيد، هر جا فرود آمد، همان جا اقامت مى‏كنم.[1] بدين ترتيب،


(1). سيره ابن هشام، ج 2، ص‏140.


|212|

حتى زمين مسجد و محل زندگانى آن حضرت در مدينه، بدون مشورت مردم و از طريق وحى
مشخص گرديد.

شعارى كه مسلمانان در هنگام بناى مسجد مى‏دادند نيز حكايت از الهى بودن حكومت آن
حضرت دارد. مهاجران و انصار در حال كمك براى ساخت مسجد مى‏گفتند:

زندگانى و خوشى به جز در آخرت يافت نمى‏شود
خدايا انصار و مهاجران را رحمت كن

اين سخن، نگرش الهى آنان به مسجد و محل انجام امور اجتماعى و سياسى را نشان
مى‏دهد كه در هنگام ساخت محلى براى انجام امور عبادى و سياسى خويش، كه به زندگى
دنيوى آنان مربوط است، به فكر زندگى اخروى هستند و در جهت آن، گام بر مى‏دارند.

دومين اقدام رسول خدا(ص) برقرارى رابطه برادرى بين انصار و مهاجران است. محققان
آثار اجتماعى، سياسى، اقتصادى و علمى اين اقدام را به تفصيل بررسى كرده‏اند[2] و ما در اين
جا نمى‏خواهيم به تشريح آن بپردازيم. تنها يك نكته در اين رابطه برادرى، مورد توجه است
كه حاكى از نفوذ الهى رسول خدا(ص) در ميان آن مردم دارد و آنان اين كار را امرى الهى تلقى
كردند كه به راحتى آن را پذيرفتند.

يكى از آثار اين برادرى، ارث بردن از يكديگر بوده است؛ يعنى هر يك از دو نفرى كه
پيامبر اكرم(ص) بين آنان برادرى برقرار كرد، از ديگرى ارث مى‏برد. آن گاه اين حكم، با آيه
شريفه (اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض)
نقض گرديد.[3]

سومين اقدام پيامبر اكرم(ص) پيمان نامه‏اى است كه براى روشن شدن روابط بين قبايل
داخل مدينه، اعم از مسلمان و غير مسلمان و نيز ارتباط آنان با مشركان خارج از مدينه
نگاشت. آن حضرت، اين پيمان نامه را اين گونه آغاز كرد:


(1). همان، ص‏142

(2). ر.ك: دولة الرسول. ص‏177 به بعد.

(3). الطبقات الكبرى، ج 1،ص 238.


|213|

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. اين نوشته و پيمان نامه‏اى است از سوى محمد پيامبر
[ رسول خدا] در بين مؤمنان و مسلمانان قبيله قريش و [مردم‏] يثرب و كسانى كه پيرو
مسلمانان شوند و به آنان ملحق گردند و با ايشان در راه خدا جهاد كنند.

اين پيمان نامه، همان گونه كه در آغاز آن تصريح شده است، از سوى پيامبر اكرم(ص)
صادر و بين مسلمانان، بلكه همه كسانى كه در مدينه و اطراف آن زندگى مى‏كرده‏اند، اجرا شده
است. پس اولاً آن حضرت با توجه به اين كه رسول خداوند و پيامبر امت است، اين پيمان
نامه را نوشته است و در آن، اشاره‏اى به اين كه آن حضرت، به عنوان حاكم مدينه ياحاكم
منتخب مردم، اين كار را انجام داده، نشده است. ثانياً پيمانى است كه بين مسلمانان اعم از
قريش و اهل يثرب و تابعين آنها منعقد شده است و اختصاصى به اهل مدينه ندارد؛ يعنى در
اولين پيمان نامه رسمى در مدينه، همه مردم، حتى غير مسلمانان مى‏دانستند كه آن حضرت
باتوجه به رسالت و نبوتش اين پيمان‏نامه را نگاشته و مردم را به اجراى آن دعوت كرده است
و در اين زمينه، ابهام و شكى برايشان نبوده است و بر اين اساس، آن حضرت اين پيمان نامه
را نوشت و مردم را متعهد به اجراى آن كرده است.

بدين ترتيب، بررسى مقدماتى كه منجر به تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) در مدينه
گرديد، نشان مى‏دهد كه هيچ سخن ياعملى از سوى آن حضرت يا مسلمانان مدينه وجود
ندارد كه بيانگر اين باشد كه مردم مدينه، به قصد انتخاب حاكم به سوى آن حضرت آمده و
ايشان رابراى حكومت خويش برگزيده باشند تا به برنامه‏ريزى و اصلاح امورشان بپردازد و
بدين منظور با آن حضرت بيعت كرده يا پيمانى بسته باشند، بلكه در سراسر ملاقات‏هايى كه با
آن حضرت داشته‏اند و نيز رفتار و كارهايى كه آن حضرت، در حين ملاقات‏ها و پس از ورود به
مدينه انجام داده است، دلايل و شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى‏دهد آنان با پذيرش
اسلام و اعتقاد به نبوت و رسالت آن حضرت، تبعيت و اطاعت خويش را از ايشان اعلام
كرده‏اند و بر اين اساس بوده است كه حكومت مدينه شكل گرفته و قبايل پراكنده، به صورت


(1). سيره ابن هشام، ج 2، ص‏147.


|214|

اجتماعى متمركز، برگرد وجود آن حضرت، در آمدند و امت اسلامى را پديد آوردند.

در پايان اين مباحث، بخشى از خطبه اولين نماز جمعه پيامبر اكرم(ص) كه در مسجدى در
ميان قبيله بنى سالم بن عوف، در مدينه ايراد فرموده است، را مى‏آوريم. آن حضرت در اين
خطبه، اطاعت از خداوند و رسولش را موجب رشد و نجات، و نافرمانى از آن دو را مايه
گمراهى و ضلالت معرفى و به مبارزه خويش با كافران اشاره مى‏كند:


3. نقش رسالت و وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص)

در بحث‏هاى پيشين، مقدمات و زمينه‏هاى تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) را بررسى
كرده و نتيجه گرفتيم كه هر چند گرايش و ميل مردم مدينه به سوى آن حضرت، تأثير
مستقيمى در شكل گرفتن حكومت نبوى داشت، ولى اين گرايش به سوى اسلام و قبول
رسالت آن حضرت بود كه در اين امر مؤثر بود، نه خواست و تمايل آنان به انتخاب حاكم براى
جامعه خويش. پيامبر اكرم(ص) نيز به دنبال افراد و مكانى مى‏گشت كه رسالتش را با حمايت
آنان به سرانجام برساند. اينك مى‏خواهيم با مرورى كوتاه بر حكومت آن حضرت، نقش وحى
و رسالت را در اداره حكومت نبوى و گسترش آن بررسى كنيم.


رسالت محور حكومت پيامبر اكرم(ص)

با اندكى جست و جو در سيره پيامبر اكرم(ص) به يك محور اساسى در حكومت نبوى پى
مى‏بريم. اين محور اساسى، حكومت آن حضرت، با عنوان «رسول خدا» است. انصار از همان
آغاز حضور در نزد آن حضرت، در بيعت عقبه اول و نيز ديگر مسلمانان، ايشان را اين گونه
خطاب مى‏كردند و از خطاب كردن با نام، خوددارى مى‏كردند. قرآن كريم نيز مسلمانان را از
صدا زدن آن حضرت، مانند ديگران منع كرده و اين كار را موجب از بين رفتن اعمال نيك


(1). تاريخ طبرى، ج 2، ص‏394.


|215|

دانسته است:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! صداى خودتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و او را آن
گونه‏كه‏يكديگر را صدا مى‏زنيد، صدا نكنيد؛ زيرا اين كار، موجب مى‏شود كه ناآگاهانه
اعمالتان‏نابود شود.

هم چنين در همه نامه‏ها و پيمان نامه‏هايى كه از سوى آن حضرت صادر شده است،
عنوان «رسول خدا» يا «نبى» به كار رفته است و در هيچ كدام اسم ايشان به تنهايى يا لقبى
مانند حاكم، كه به گونه‏اى ايشان را به صورت يك حاكم در يك حكومت معمولى، مانند ديگر
حكومت‏ها جلوه دهد، بر نمى‏خوريم.[2]

تنها در پيمان صلح حديبيه، پس از آن كه حضرت على(ع) عنوان «رسول خدا» را نوشت،
به علت انكار مقام رسالت آن حضرت، توسط مشركان مكه، خود آن حضرت اين عنوان را
پاك كرد و به جاى آن، نام «محمد» را قرار داد؛ اما در اين مورد نيز لقبى مانند «حاكم» يا شبيه
آن، به كار نرفت. اين مطلب، حتى در نامه‏هاى آن حضرت به كارگزاران حكومت نيز مراعات
شده است و به هيچ وجه، در آن‏ها عنوانى غير از عنوان «رسول خدا» يا عنوانى غير از آن چه
كه نشان دهنده رسالت و نبوت ايشان است، وجود ندارد.[3]

چنين مطلبى نشان دهنده نگرش پيامبر اكرم(ص) و مردم و حتى حاكمان ديگر كشورها به
حكومت نبوى است و نشان مى‏دهد كه آنان اين حكومت را الهى و برخاسته از رسالت و نبوت
آن حضرت مى‏دانسته‏اند كه همواره براى آن حضرت، لقب «رسول خدا» يا لقبى شبيه به آن،
كه بر نبوت و رسالت او دلالت داشته، به كار مى‏برده‏اند و هيچ موردى حتى در نامه‏هاى سران
كشورهاى ديگر به آن حضرت وجود ندارد كه آنان تلقى ديگرى غير از رسالت، درباره ايشان
داشته باشند و آن حضرت را با عنوانى غير از عناوينى بخوانند كه نشان دهنده رسالت
ايشان‏است.


(1). حجرات، آيه 2.

(2). ر.ك: مكاتيب الرسول. ج‏2؛ نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد(ص)، ترجمه سيد محمد حسينى.

(3). ر.ك: مكاتيب الرسول، ج‏2، ص‏509 به بعد.


|216|

البته غير از اين، نامه‏هاى پيامبر اكرم(ص) به پادشاهان و حاكمان جزيرة العرب و خارج از
آن، كه آنان را به سوى اسلام دعوت مى‏كرد، همگى داراى مضمونى واحد از اين جهت هستند
كه آن حضرت، با دعوت آنان به اسلام و پذيرش رسالت خود آنان را به پذيرش حكومت
خويش نيز فرا مى‏خوانده است ؛ يعنى آن حضرت، از اين پادشاهان و حاكمان مى‏خواسته
است كه با پذيرش اسلام، به حكومت الهى و برخاسته از اراده خداوند، كه به دست ايشان
تشكيل شده است، گردن نهند. بعضى از اين نامه‏ها، صريح‏تر از بقيه، اين معنا را بيان كرده
است. پيامبر اكرم(ص) در نامه‏اى به حاكمان عمان مى‏نويسد:

...همانا من شما دو نفر را به اسلام دعوت مى‏كنم. مسلمان شويد تا سالم بمانيد. همانا من
فرستاده خداوند به سوى همه مردم هستم تا هر كس را كه (قلبش) زنده است، بترسانم و
حجّت بر كافران تمام شود. پس اگر شما به اسلام اقرار كنيد، شما را به حكومت مى‏گمارم و اگر
از اقرار به اسلام سرباز زنيد، پس حكومت شما از بين مى‏رود و لشكر من به مقر حكومت شما
مى‏رسد و نبوت من بر حكومت شما غالب مى‏شود.

در نامه ديگرى به اسقف و اهالى نجران، پيامبر اكرم(ص) آنان را به سوى اسلام، كه همان
ولايت الهى است، فرا مى‏خواند و آنان را براى سالم ماندن، به يكى از دو كار دعوت
مى‏كند:يامسلمان شوند و يا جزيه بپردازند. در غير اين صورت، بايد منتظر جنگ و لشكريان
اسلام باشند:

از محمد، پيامبر و فرستاده خدا به اسقف و مردم نجران، شما سالم هستيد؛ زيرا من براى شما
خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را ستايش مى‏كنم. اما بعد، همانا شما را از بندگى بندگان، به
بندگى خداوند و از ولايت بندگان، به ولايت خداوند دعوت مى‏كنم و اگر نمى‏خواهيد، بايد
جزيه بدهيد واگر از جزيه پرداختن نيز امتناع كنيد، شما را از جنگ با خبر مى‏سازم. والسلام.

(1). همان، ص‏361.

(2). همان، ص‏489.


|217|

همان گونه كه در اين نامه مشاهده مى‏كنيم، آن حضرت با دعوت مسيحيان به اسلام،
نخست از آنان مى‏خواهد كه با پذيرش اسلام و ولايت خداوند، خود را در ذيل حاكميت او در
آورند؛ ولى اگر اسلام رانپذيرند، باز رها نيستند كه خارج از حاكميت او زندگى كنند، بلكه بايد با
پرداخت جزيه، خويش را مطيع آن حضرت سازند و گرنه، آخرين مرحله تحقق مى‏يابد و
لشكريان آن حضرت، براى تحت حاكميت گرفتن آنان خواهند آمد. پرداخت جزيه، تنها در
مورد اهل كتاب بوده است و گرنه، مشركان - همان طور كه در نامه اول مشاهده كرديم - تنها
به اسلام ياجنگ و كشته شدن فراخوانده مى‏شوند.


نقش وحى در امور حكومتى پيامبر اكرم(ص)


امور جنگى

پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان، از همان آغاز حضور آن حضرت در مدينه، تا آخرين
لحظه‏هاى عمر آن حضرت، با مسأله جنگ و جهاد روبه رو بوده‏اند. زمانى كه هجرت به مدينه
مسلّم شد، جهاد به عنوان يك وظيفه شرعى، با آيه شريفه (و قاتلو هم حتى لا تكون فتنة و
يكون الدين كلّه للّه)
[1] واجب گرديد[2] و در همان اولين ماه‏هاى حضور رسول خدا(ص)
درمدينه، عمليات‏هاى نظامى بر ضد اهداف اقتصادى قريش آغاز گشت[3] كه اين امر، جنگ
بدر را در پى داشت. نه تنها خود اين جنگ‏ها همگى امورى دينى و براى گسترش دين اسلام
در دورترين نقاط دنيا بود و آيات قرآن كريم و تلقى جهاد فى سبيل اللّه و شهادت، كه
مسلمانان درباره اين جنگ‏ها داشتند و نيز نامه‏هاى پيامبر اكرم(ص) كه به سران كشورها و
حاكمان مختلف نوشته شده است و نمونه‏اى از آن را قبلاً از نظر گذرانديم، دليل قطعى بر آن
به حساب مى‏آمد، بلكه در تاريخ، نكته‏هايى ثبت شده است كه نشان مى‏دهد وحى، حتى در
جزئى‏ترين امور جنگ‏ها نيز دخالت داشته است.

در جنگ بدر، هنگامى كه لشكر مسلمانان در مكانى نزديك چاه‏هاى بدر متوقف شد و


(1). انفال، آيه 39.

(2). تاريخ طبرى، ج 2، ص‏366 و 369.

(3). همان، ص‏402 به بعد.


|218|

لشكريان در جاى خود ساكن گرديدند، حباب بن منذر به پيامبر اكرم(ص) گفت: آيا خداوند تو را
دراين جايگاه ساكن كرده است يا اين كه نقشه جنگى است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: بلكه
نقشه جنگى است.[1] در جنگ احد نيز پس از اين كه برخلاف نظر آن حضرت، مسلمانان
خواستند از مدينه خارج شوند و پيامبر اكرم(ص) زره خويش را پوشيد، مسلمانان پشيمان شدند
و با خود گفتند:

ما به فرستاده خدا راه و چاه نشان مى‏دهيم، در حالى كه وحى بر او نازل مى‏شود.

اين، دو نمونه از موارد بسيارى است كه مسلمانان باتوجه به اين كه وحى بر پيامبر
اكرم(ص) نازل مى‏شده يا نخست از آن حضرت مى‏پرسيدند كه آيا در موردى كه مى‏خواهند
اظهار نظر كنند، وحى نازل گرديده يانه و يا اين كه پس از اظهار نظر، با توجه به اين كه بر آن
حضرت وحى نازل مى‏شده، از اين كه نظر خويش را بر او تحميل كرده‏اند، پشيمان شده‏اند.
بدين ترتيب، وحى الهى تنها ويژه احكام كلى نبوده است و در جزئيات امور حكومتى پيامبر
اكرم(ص) و البته در موارد خاص، وحى نازل مى‏شده است، به گونه‏اى كه مسلمانان حتى درباره
چگونگى جنگ و محل و جايگاهى كه لشكريان اسلام بايد توقف كنند، اين احتمال را لحاظ
مى‏كردند كه ممكن است انتخاب پيامبر اكرم(ص) برمبناى وحى باشد. البته موارد بسيارى نيز
هست كه بدون نزول وحى و براساس مشورت، كارها را انجام مى‏داده‏اند؛ از جمله، درباره
جايگاه لشكر، در جنگ بدر، پيامبر اكرم (ص) نظر حباب بن منذر را پذيرفت و براساس آن
عمل كرد.


امور اقتصادى

امور اقتصادى حكومت نبوى در مدينه، بر اساس وحى و دستورهاى الهى انجام مى‏گرفت.
زكات، خمس، فى‏ء، جزيه و ديگر منابع مالى، كه در اختيار پيامبر اكرم(ص) قرار مى‏گرفت و
بدين وسيله، امور مالى حكومت اسلامى، اداره مى‏شد، همه به وسيله وحى در قرآن كريم


(1). همان، ص‏440.

(2). همان، ص‏503.


|219|

مشخص و معيّن گرديده است و آن حضرت نيز بر همين اساس، افرادى را براى جمع آورى
زكات و ديگر منابع مالى به اطراف مى‏فرستاد[1] و يا به امرا و حاكمانى كه براى مناطق
مختلف مى‏فرستاد، اجازه جمع آورى اين اموال را مى‏داد.

آن حضرت در نامه‏اى به واليان حكومت خويش، در كنار سفارش امور معنوى و رفتار نيك
با مردم و تعليم احكام دينى به آنان، جمع آورى زكات و ديگر حقوق مالى را نيز به آنان
سفارش مى‏كرد:

در نامه ديگرى، كه هنگام واگذارى ولايت يمن به معاذبن جبل براى او نوشت، از مردم
مى‏خواهد كه از او اطاعت كنند و از او مى‏خواهد كه هر كس از غير مسلمانان، حاضر به
پرداخت جزيه شود، با او كارى نداشته باشد و مبلغ جزيه را يك دينار يا قيمت آن معلوم
مى‏كند. هم چنين از او مى‏خواهد خمس اموالى را كه هنگام جهاد به دست مى‏آورد، براى
مواردى كه خداوند معيّن كرده است، كنار بگذارد. آن گاه به مسأله فى‏ء مى‏پردازد وعلت تشريع
خمس و فيى‏ء را بيان مى‏كند:

...و آن چه را خداوند رسولش را بر آن مسلط ساخته است، از اموال كسانى كه با شما
نجنگيده‏اند و به جزيه اقرار كرده‏اند، براى خداوند فيى‏ء قرار دهيد تا همراه خمس در جايى
مصرف شود كه خداوند دستور داده است تا اين كه اموالى كه خداوند شما را بر آن مسلط
ساخته است، تنها موجب توانمندى ثروتمندان نشود.

بدين ترتيب، وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص) نقش كليدى داشته است و همه اركان اين
حكومت، بر اساس وحى و فرمان او به عنوان رسول خدا به وجود آمده است. مردم يثرب، كه
بعداً انصار لقب گرفتند، با ايمان به اسلام وپذيرش رسالت آن حضرت، زمينه را براى هجرت
ايشان به مدينه، به فرمان خداوند فراهم آوردند. مقر همه فعاليت‏هاى اجتماعى جامعه


(1). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏147.

(2). مكاتيب الرسول، ج 2، ص‏614.

(3). همان، ص‏594.


|220|

اسلامى نوبنياد درمدينه، مسجد، يعنى خانه خدا بود و حتى پيامبر اكرم(ص) نيز در جوار آن
منزل گزيده بود. امور حكومتى، اعم از جهاد و گسترش قلمرو حكومت اسلامى و يا امور مالى،
همگى احكام و دستورهاى شرعى بودند كه ابعادى از آن‏ها مستقيماً از طريق وحى به مردم
ابلاغ مى‏شد و جهاتى نيز توسط آن حضرت، به عنوان فرستاده خداوند تبيين مى‏گرديد.
وابستگى امور حكومتى پيامبر اكرم(ص) به وحى، به اندازه‏اى زياد بود كه هرگاه مردم حتى در
امور جزئى نيز مى‏خواستند اظهار نظر كنند و پيشنهادى ارائه دهند، اين نكته و احتمال را
مراعات مى‏كردند كه ممكن است آن كار، بر اساس وحى الهى معيّن شده باشد كه دراين
صورت، آنان حق هيچ تغيير و تبديلى نداشتند.

بدين ترتيب، حكومت پيامبر اكرم(ص) جلوه‏اى از حاكميت خداوند برروى زمين بود كه به
واسطه پيامبر اكرم(ص) كه رسول الهى بود، اعمال مى‏شد و مردم به عنوان ايمان آورندگان به
اسلام و پذيرندگان ولايت خداوند و رسولش، باپذيرش حكومت تشريعى خداوند، برگرد رسول
خدا، به عنوان نماينده خداوند جمع شدند و جامعه اسلامى و امت را به وجود آوردند و با
اطاعت از آن حضرت، زمينه گسترش حكومت خداوند بر زمين را فراهم كردند.


پرسش و پاسخ درباره نبودن تشكيلات دولتى در حكومت پيامبر اكرم(ص)

از ايراداتى كه على عبدالرازق براى نفى تشكيل حكومت نبوى مطرح كرده است، خالى
بودن زمان پيامبر اكرم(ص) از بسيارى از مظاهر و اركان حكومت است كه هم اكنون و در
گذشته، در حكومت‏ها رواج داشته است و تشكيلاتى كه فاقد اين اركان حكومتى باشد،
نمى‏توانسته به رفع و فتق امور مردم بپردازد. پس آن حضرت حكومتى تشكيل نداده و اگر
سلطه‏اى بر مردم داشته، سلطه‏اى معنوى، ناشى از ايمان به رسالتش بوده و امور دنيوى مردم
به خود آنان واگذار شده بوده است.

البته او پس از مطرح كردن اين اشكال، پاسخ هايى را نقل و سپس آن‏ها را رد مى‏كند و در
اين ميان، بهترين پاسخ را اين مى‏داند كه در زمان پيامبر اكرم(ص) نيز تشكيلات گسترده
حكومتى بوده است؛ ولى مورخان آن را براى ما نقل نكرده‏اند. وى اين پاسخ را نيز خالى از


|221|

اشكال نمى‏داند؛ زيرا اگر چنين تشكيلاتى در زمان آن حضرت وجود داشت، مانند جزئيات
كارهاى خلفاى ديگر، بايد براى ما نقل مى‏شد و چون چنين امورى در كار نبوده است، مورخان
آن‏ها را نقل نكرده‏اند. از سوى ديگر، آنان براى ما نقل كرده‏اند كه آن حضرت در امور بسيار
ساده و معمولى نيز دخالت مى‏كرده و داراى ديوان و محاسبات و... نبوده است.[1]

پيش از بررسى اين اشكال، خوب است نگاهى كوتاه به تناقضات سخن وى درباره پيامبر
اكرم (ص) و تشكيلات اداره امور مردم در زمان آن حضرت بيندازيم. او گاه هر گونه حكومتى را
از آن حضرت نفى مى‏كند و كار و وظيفه ايشان را تنها تبليغ مى‏داند[2] و وجود تشكيلات
حكومتى را در زمان آن حضرت انكار مى‏كند. از سوى ديگر وقتى به بيان تفاوت بين سلطه
حاصل از رسالت و سلطه حاصل از پادشاهى مى‏پردازد، آن را دنيوى و اخروى مى‏داند و اين را
تنها دنيوى. ما در اين جا به نقل بعضى از جملات او مى‏پردازيم:

رسول گاهى سياست امت را در دست مى‏گيرد؛ همچون پادشاه؛ اما رسول وظيفه‏اى مختص به
خود دارد كه هيچ كس با او در آن شريك نيست. او همچنين وظيفه دارد كه با ارواح متعلق به
بدنها، متحد گردد...رسول در تدبير جامعه به كارهاى دنيوى اقدام مى‏كند و هم چنين در
اقدامى غيبى به ارتباطى مى‏پردازد كه بين دو شريك را جمع مى‏كند... براى او سياست دنيا و
آخرت هست.

هر چند اين سخنان او صريح در اين است كه پيامبران و از جمله پيامبر اكرم(ص) وظيفه
رسيدگى به امور دنيوى مردم را از جنبه رسالت خويش داشته‏اند، ولى اين پرسش مطرح است
كه شما اگر حكومت پيامبر اكرم(ص) را مردمى نيز بدانيد و آن را حاصل انتخاب و برگزيدن
مسلمانان تلقى كنيد، ديگر جايى براى مطرح كردن خالى بودن تشكيلات آن حضرت از اركان
حكومت و نفى تشكيل حكومت به وسيله آن حضرت، باقى نمى‏ماند تا در نتيجه، وظيفه


(1). الاسلام و اصول الحكم، ص 42، 45 و 57.

(2). همان، ص‏67.

(3). همان.


|222|

ايشان را تنها ترساندن معرفى كنيد. پس كسى كه پيامبر اكرم(ص) را داراى همه ابعاد امور
حكومتى، كه هر حاكمى دارد، دانسته و مى‏گويد:

بدين رو، سلطنت پيامبر اكرم(ص) به مقتضاى رسالتش، سلطنتى عام بود و دستورهاى او در
ميان مسلمانان، مطاع برود. پس سلطنت پيامبر شامل هر چيزى است كه حاكم بتواند انجام
دهد و رياست و سلطنتى تصور نمى‏شود كه داخل ولايت پيامبر اكرم بر مؤمنان نباشد.

بايد راهى براى تشكيلات حكومتى آن حضرت بيابد، نه اينكه با استناد به عدم وجود
آن،به نفى حكومت آن حضرت بپردازد. اما در پاسخ اشكال او اولا مى‏توان به تقويت
پاسخى‏پرداخت كه خود او آن را پسنديده است. از اين رو، ايراد او بر اين پاسخ را اين
گونه‏پاسخ مى‏گوييم كه تفاوت اساسى بين حكومت پيامبر اكرم(ص) و حكومتهاى خلفاى بعد
از آنحضرت، اين است كه پس از رحلت آن حضرت، نقل حديث و سخن گفتن درباره‏اوضاع
حكومت آن حضرت، تا مدت‏هاى طولانى ممنوع بود و همين امر موجب شد كه‏بسيارى از
امور جزئى حكومت آن حضرت، فراموش شود يا نقل نگردد. ثانياً با مراجعه به‏مواردى كه
تاريخ از حكومت پيامبر اكرم(ص) براى ما نقل كرده است، در مى‏يابيم كه ايشان‏حتى پيش از
هجرت به مدينه، به ساماندهى امور مردم اهتمام داشته است. پيش ازاين، اشاره كرديم كه
پس از پايان يافتن بيعت عقبه، آن حضرت دوازده نقيب براى خويش‏انتخاب كرد تا به انجام
دادن امور اقوام خويش بپردازند و خود نيز مستقيماً سرپرستى‏امور اقوام خويش را بر عهده
گرفت. پس از هجرت به مدينه نيز پيمان نامه‏اى‏مفصل براى اقوام مختلف، اعم از مسلمان و
يهودى نوشت. همه اين امور، به ضميمه‏صدها مورد ديگر، كه تاريخ براى ما نقل كرده است
مانند اين كه آن حضرت، هيچ‏گاه‏مدينه را بدون جانشين ترك نمى‏كرد و كسانى را متولى امور
زكات و صدقات كرده بود، و خود عبدالرازق نيز به اين موارد اعتراف دارد، شاهد بر اين است
كه آن حضرت داراى‏تشكيلات دولتى متناسب با زمان خويش بوده است.


(1). همان، ص‏68.


|223|

البته اين نكته را نبايد از نظر دورداشت كه حكومت پيامبر اكرم، پيچيدگى چندانى نداشته،
آن‏طور كه حكومت‏هاى امروز جهان يا بعضى از حكومت‏ها و امپراتورى‏هاى گذشته داشته
است؛ اما اين مطلب، به‏هيچ رو بر نفى اصل حكومت در زمان آن حضرت دلالت نمى‏كند؛
زيرا جامعه آن روز درجزيرة العرب، جامعه اى قبيله‏اى بود و پيش از پيامبر اكرم(ص) اصلاً
حكومتى فراگير وجودنداشت. پيامبر اكرم نيز با استفاده از همين ويژگى آن جامعه، كارهاى
خويش را باسپردن اختيارات به رؤساى قبايل انجام مى‏داد. در نامه آن حضرت به حاكمان
عمان‏ديديم كه آن حضرت به آنان فرمود: «اگر مسلمان شويد، من امور حكومتى مردم شما
رابه خودتان واگذار مى‏كنم». اين بساطت حكومت، حتى در زمان ابوبكر، عمر، عثمان و
حضرت على(ع) نيز مشهود است. اين خلفا هيچ كدام تشكيلاتى گسترده به عنوان خلافت
مركزى نداشتند و تنها حاكمان رامنصوب مى‏كردند و امور مردم را به آنان مى‏سپردند و خود،
مراقب رفتار آنان بودند تا تخلفى از ايشان سرنزند.


4. چگونگى حكومت پيامبر اكرم(ص) در رابطه با جانشينى ايشان

حكومت اسلامى، كه در مدينه به دست پيامبر اكرم(ص) تشكيل شد، فصل تازه‏اى را
درباره امور حكومتى و تشكيل دولت برروى مردم شبه جزيره عربستان گشود. آنان كه با
گرايش به اسلام و در سايه حكومت پيامبر اكرم(ص) امت واحدى را به وجود آورده بودند و
امورشان نظم ويژه‏اى يافته بود، يقيناً پس از آن حضرت نيز نمى‏توانستند بدون حاكم و
حكومتى منسجم به زندگى اجتماعى خويش ادامه دهند و تاريخ اسلام نيز به اين امر گواه
است كه حكومت در ميان مسلمانان، پس از پيامبر(ص) نخست به صورت خلافت و سپس
پادشاهى و موروثى استمرار يافت.

مسأله حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) از دو بعد قابل بررسى است: از لحاظ نظرى، با
مراجعه به آيات و روايات و دلايل عقلى و نيز شواهد تاريخى مى‏توان بررسى كرد كه حكومت
پس از آن حضرت، چگونه مى‏بايست استمرار مى‏يافت و آيا آن چه در تاريخ تحقق يافته
است، با دلايل مسأله سازگار است يا نه. از لحاظ تاريخى نيز مى‏توان با بررسى چگونگى
تشكيل نهاد خلافت و استمرار آن در طول زمان، به تحقيق درباره ماهيت خلافت پرداخت.


|224|

بحث تفصيلى درباره اين دو مسأله، از موضوع اين نوشته خارج است. جهت اول بحث،
تقريباًموضوع بخش عمده‏اى از مباحث اين كتاب است و بيش‏تر مباحث جهت دوم نيز
ربطى‏به موضوع بحث ما ندارد؛ اما هر يك از اين دو بعد، به گونه‏اى مى‏تواند ما را در
شناخت‏ماهيت الهى يا مردمى حكومت پيامبر اكرم(ص) يارى دهد. اينك آن‏ها را از اين جهت
بررسى مى‏كنيم.

واضح است كه هر دو نظريه الهى و مردمى بودن، هم چون حكومت پيامبر اكرم(ص)،
درباره حكومت پس از آن حضرت نيز مطرح است. بدين ترتيب، رابطه‏اى دو طرفه بين اين
دو حكومت، از اين جهت برقرار است ؛ يعنى پذيرش مردمى بودن حكومت آن حضرت، در
چگونگى حكومت پس از ايشان تأثير گذار است و پذيرش الهى بودن حكومت پس از
آنحضرت و شكل‏گيرى آن از طريق نصب حاكم توسط خداوند، در چگونگى حكومت رسول
خدا(ص) مؤثر است. هرگاه ثابت شود كه پيامبر اكرم(ص) بر اساس انتخاب مردم، به تشكيل
حكومت پرداخت و حكومت ايشان ربطى به مسأله نبوت در رسالتش نداشت، حكومت پس از
آن حضرت نيز همين گونه خواهد بود؛ زيرا ديگر وجهى باقى نمى‏ماند كه به واسطه آن
بخواهيم به حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند، در استمرار حكومت نبوى قائل شويم؛
امّا اگر - همان طور كه گفتيم - حكومت آن حضرت، حكومتى الهى و برخاسته از رسالت و
نبوت باشد درباره حكومت پس از آن حضرت، هر دو احتمال مردمى و الهى بودن وجود دارد و
براى اثبات هر يك، نيازمند دليل هستيم.

اما در جهت عكس، اعتقاد به مردمى و غير الهى بودن حكومت، پس از پيامبر اكرم(ص)
تأثيرى در ماهيت حكومت نبوى ندارد؛ زيرا اين احتمال وجود دارد كه حكومت آن حضرت،
مربوط به رسالتش باشد و به نصب الهى محقق گرديده باشد؛ ولى هرگاه مبناى نصب را در
حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) بپذيريم، يعنى معتقد شويم كه حاكم جامعه اسلامى، در اين
زمان بايد از سوى خداوند نصب گردد، در مى‏يابيم كه پيامبر اكرم(ص) نيز به واسطه نصب
الهى، حاكم جامعه اسلامى شده بود؛ زيرا چگونه مى‏توان تصور كرد كه خاستگاه و منشأ
حكومت در زمان آن حضرت، اراده، خواست و انتخاب مردم باشد و خود آن حضرت و مردم


|225|

نيز با چنين اعتقادى به تشكيل حكومت اقدام كرده‏اند، آن گاه رسول خدا(ص) به نصب حاكم
پس از خويش اقدام كند و حكومت پس از او حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند باشد؟
چنين امرى اقتضا دارد كه فرع بر اصل فزونى داشته و آن حضرت حقوق مردم را مراعات
نكرده باشد و امانتى را كه مردم در اختيار او گذاشته‏اند، بدون اجازه در اختيار شخص ديگرى
قرار داده باشد.

اما اين كه آيا آن حضرت، دست به چنين اقدامى زده و حاكم پس از خويش را نصب كرده
است يا آن را به مردم واگذار كرده، مطلبى است كه در فصل‏هاى پيشين درباره آن سخن
گفتيم و نتيجه گرفتيم كه نه تنها در غدير خم، بلكه در موارد بسيار ديگرى، آن حضرت خليفه
و حاكم پس از خود را به مردم معرفى كرده و با نصب او به امامت و خلافت پس از خويش، از
مردم خواسته است كه از او اطاعت كنند. البته اگر تنها اين مطلب نيز ثابت شود كه امامان
معصوم(ع) غير از بيان مسائل دين و رهبرى امور عبادى مردم، رهبرى سياسى و اجتماعى
آنان را نيز برعهده داشته‏اند و مردم موظف بوده‏اند در اين امور نيز از آنان اطاعت كنند، اين
مطلب، به خودى خود، بر نصب آنان به حكومت دلالت دارد؛ زيرا هيچ دليلى جز نصب، چنين
اقتضايى ندارد و ما در فصل آينده نيز در اين باره سخن خواهيم گفت.


خلافت، جانشينى پيامبر(ص)

با نگرشى تاريخى به حكومت اسلامى پس از پيامبر اكرم(ص) مى‏بينيم كه حكومت در
اين زمان، با زمان آن حضرت تفاوتى اساسى دارد. همان طور كه گذشت، حكومت رسول خدا
از ايمان مردم به اسلام و رسالت آن حضرت نشأت گرفت؛ اما در حكومت‏هاى بعدى، امور
انسانى مانند نفوذ قبيله يا فرد يا مردم، در تعيين حكومت نقش اساسى داشت و بر سر
حكومت، منازعات بسيارى نيز رخ داد.اين امور موجب مى‏شود كه مسأله خلافت، به روايت
تاريخى آن، امرى غير الهى باشد؛ يعنى نصب از سوى خداوند و پيامبرش، در تعيين حاكم
نقشى نداشت؛ اما همين حكومت غير الهى نيز داراى ابعادى است كه مى‏تواند ماهيت
حكومت رسول خدا(ص) را از نظر مردمى يا الهى بودن روشن كند.

حكومت اسلامى در طول قرن‏هاى متمادى پس از پيامبر اكرم(ص) چه در زمان خلفاى


|226|

راشدين و چه در زمان حكومت‏هاى موروثى، با عنوان «خلافت» شناخته مى‏شود. با مراجعه
به تاريخ اسلام، در مى‏يابيم كه هر چند اين واژه، در اواسط قرن اول هجرى، عنوانى براى
حكومت گرديده است، اما در سال‏هاى آغازين استعمال آن، تنها بامفهوم لغوى خود، براى
اشاره به جانشينى پيامبر اكرم(ص) به كار مى‏رفته است. ابوبكر در اولين خطبه خود براى
توجيه حكومت خويش و براى انتخاب نامى براى آن، مى‏گويد: ما اكنون در خلافت نبوت
هستيم.[1] مردم نيز تا آخر، ابوبكر را با عنوان خليفة رسول اللّه خطاب مى‏كردند[2] و خود او
نيز در نامه هايش تنها از همين عنوان استفاده مى‏كرد.[3] عمر در آغاز خلافت، «خليفة خليفة
رسول اللّه» خوانده مى‏شد تا اين كه خود او يا به پيشنهاد ديگران، به علت طولانى بودن اين
لقب، «اميرالمؤمنين» ناميده شد.[4]

اكنون با توجه به اين كه خلافت - همان طور كه در مقدمه كتاب گذشت - به معناى
جانشينى است و تلقى مردم و خلفاى صدر اسلام از حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) اين بود
كه اين حكومت، جانشين نبوت و حاكم در آن، جانشين رسول خدا است و در معناى كلمه
جانشينى نهفته است كه فرد اصلى بايد داراى مقامى باشد كه به جانشين منتقل مى‏شود، پس
روشن مى‏شود كه رسول خدا(ص) با عنوان رسالت، داراى مقام حكومت بوده است تا اين كه
جانشين او نيز داراى چنين مقامى باشد. اگر رسول خدا به واسطه انتخاب مردم، مقام حكومت
را به دست آورده بود و رسالت ايشان هيچ نقشى در اين زمينه نداشت، دليلى براى ناميدن
حكومت پس از او به خلافت نبوت، و حاكم در اين حكومت، به خليفه رسول خدا وجود
نداشت و خلفاى پس از او نمى‏توانستند با استناد به اين كه آنان خليفه رسول خدا(ص)
هستند،مردم را به اطاعت خويش فراخوانند. زمانى كه ابوبكر مى‏خواست جانشينى عمر را
مسجّل كند، عمر به همراه غلام ابوبكر، كه نامه استخلاف او در دستش بود، به ميان مردم
آمد و گفت:


(1). جمهرة خطب العرب الزاهرة، ج‏1، ص‏183.

(2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص‏136.

(3). همان، ص‏136، 137.

(4). همان ص‏150؛ تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏208.


|227|

اى مردم! بشنويد و اطاعت كنيد كلام جانشين رسول خدا را....

و نبايد مردم سنت ابوبكر و عمر را هم چون سنت رسول خدا(ص) بدانند و از خلفاى پس
از آنان و حتى از حضرت على(ع) تقاضا كنند كه طبق سنت اين دو نفر عمل كنند.[2]


نهادينه نبودن حكومت انتخابى در صدر اسلام

يكى ديگر از امورى كه نشان مى‏دهد حكومت پيامبر اكرم(ص) با تكيه بر انتخاب مردم
تشكيل نشد و بنابراين، بازگشت به رسالت او دارد، اتفاقاتى است كه در انتخاب خلفاى پس از
آن حضرت به وقوع پيوست. خلافت ابوبكر در سقيفه و در جمع بسيار محدودى از مهاجران و
انصار، با آن‏چنان سرعت و تعجيلى شكل گرفت كه مجرى اصلى آن، يعنى عمر نيز آن را فلته
و لغزش مى‏نامد و از خداوند مى‏خواهد كه مردم را از شر آن محفوظ نگاه دارد. پس از انتشار
خبر بيعت با ابوبكر، اعتراضات بسيارى صورت گرفت كه بيش‏تر آن‏ها از سوى كسانى بود كه
به حق اهل بيت در اين زمينه ايمان داشتند؛ ولى هيچ يك از اين اعتراضات، چنين رويكردى
ندارد كه شما حق مردم را غصب كرده‏ايد و مى‏خواهيد به زور بر آنان حاكم شويد، بلكه قاطبه
مردم، به راحتى تسليم اين بيعت تعجيلى شدند.

خلافت عمر، كه با نصب صريح ابوبكر شكل گرفت، از خلافت ابوبكر اين را كم‏تر داشت
كه اگر در بيعت با ابوبكر، دست كم تعدادى حضور داشتند و در شكل دادن به آن مؤثر بودند،
خلافت او تنها به دستور ابوبكر صورت گرفت و تنها اراده وخواست او آن را محقق ساخت.
خلافت عثمان نيز اگر چه در ظاهر، بر عهده شوراى شش نفره بود، ولى در واقع، همه كار، به
دست يك نفر صورت گرفت كه نظر او معيار تعيين خليفه بود. بدين ترتيب، آيا ما مى‏توانيم
معتقد باشيم كه در زمان رسول خدا(ص) وضعيت اجتماعى به گونه‏اى بود كه مردم، خود به
انتخاب حاكم اقدام مى‏كردند، ولى در سال دهم هجرى، ابوبكر آن گونه به خلافت رسيد و در
سال سيزدهم هجرى، يعنى دو سال و اندى پس از رحلت پيامبر اكرم، عمر با نصب صريح از


(1). تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏429.

(2). همان، ج‏3. ص‏475، ج‏4، ص‏233 و 410.


|228|

سوى ابوبكر، بدون اين كه با مخالفتى از سوى مردم روبه رو شود؛ آيا اين امور نشانگر اين
نيست كه مردم هيچ تصورى از اين كه خود، حاكم جامعه اسلامى را برگزيدند، نداشتند و
حكومت ابوبكر را از اين جهت كه او خليفه رسول خدا بود، و حكومت عمر را از اين جهت كه
منصوب خليفه رسول خدا بود، پذيرفتند و سال‏ها بعد مطيع خليفه‏اى شدند كه تنها در شوراى
شش نفره مطرح و نصب گرديده بود.

آنچه در جريان خلافت اتفاق افتاد، نشان مى‏دهد كه در سال‏هاى پس از رحلت پيامبر
اكرم (ص) انتخاب حاكم جامعه، توسط مردم، نه تنها نهادينه نشده بود، بلكه مردم تصورى نيز
از آن در ذهن خويش نداشتند و اين امر حكايت از آن دارد كه در زمان تشكيل حكومت رسول
خدا (ص) نيز چنين تصورى وجود نداشته است ؛ زيرا اگر مردم در اين زمان كه تا زمان
خلافت، تنها يازده سال فاصله دارد، بر اساس انتخاب و رأى عمومى به انتخاب آن حضرت
اقدام كرده بودند، بايد براى زمان پس از آن حضرت نيز همين امر را در ذهن داشته باشند و به
همان صورت عمل كنند، بلكه از اين كه نصب خليفه، به عنوان جانشين رسول خدا(ص) به
وسيله ابوبكر، به راحتى جاى خويش را در جامعه اسلامى باز كرد و بعداً نيز در طول قرن‏هاى
متمادى حكومت موروثى در جامعه اسلامى برقرار بود، مى‏توان دريافت كه مردم از حكومت
رسول خدا(ص) تلقى نصب از سوى خداوند را داشتند و از اين لحاظ كه او رسول الهى بود،
اطاعت از آن حضرت را لازم مى‏شمردند و حكومت آن حضرت تنها بر اساس ايمان به اسلام
و رسالت ايشان شكل گرفت و توسعه يافت. پس از ايشان نيز حكمرانان جامعه اسلامى، با
تمسك به اين‏كه آنان جانشين رسول خدا(ص) وحتى در بعضى موارد، جانشين خداوند هستند،
بر مردم حكومت كردند.

تعداد نمایش : 3768 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما