صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
فصل چهارم سيره ائمه معصومين(ع) در زمينه حاكميت سياسى
فصل چهارم سيره ائمه معصومين(ع) در زمينه حاكميت سياسى تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : فصل چهارم سيره ائمه معصومين(ع) در زمينه حاكميت سياسى
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|231|

فصل چهارم سيره ائمه معصومين(ع) در زمينه حاكميت سياسى




مقدمه

نزد شيعه، غير از سيره پيامبر اكرم (ص)، سيره امامان معصوم(ع) نيز حجيت تام دارد و
براى استنباط احكام شرعى و استدلال بر چگونگى مسائل دينى به كار مى‏رود. امامان
معصوم(ع) در طول بيش‏تر از دو قرن حضور درميان مردم، هر يك به گونه‏اى با امر حكومت
و حاكمان در ارتباط بوده‏اند. گاهى هم چون حضرت على و امام حسن(ع) برهه‏اى از عمر
خويش را در متن حكومت سپرى كرده‏اند و حاكميت جامعه اسلامى را برعهده داشتند و گاهى
نيز هم چون امام حسين(ع) قيامى نظامى را بر ضد حكومت زمان خويش رهبرى كرده‏اند. در
زمان‏هاى ديگر نيز، هر چند هيچ اقدام تند و شديدى در برابر حكومت‏ها از آنان مشاهده
نمى‏كنيم، اما تاريخ گواهى مى‏دهد كه حكومت‏ها همواره در معرض انتقاد امامان معصوم(ع)
قرار داشته‏اند و همواره از سوى آنان احساس خطر مى‏كرده‏اند، به گونه‏اى كه يا آنان را به
زندان مى‏انداخته‏اند و يا تحت نظر قرار مى‏داده‏اند.

بررسى سيره امامان معصوم درباره حكومت، از لحاظ تاريخى، به دو بخش مهم تقسيم
مى‏شود: يك دوره حدوداً پنج ساله كه حكومت در اختيار آنان بود و يك دوره بسيار طولانى
كه آنان به عنوان افراد ممتاز، در اجتماع زندگى مى‏كردند. بدين لحاظ ما نيز بحث خويش را در
دو محور پى‏گيرى مى‏كنيم: نخست به حكومت حضرت على و امام حسن(ع) مى‏پردازيم تا با
بررسى وقايعى كه منجر به تشكيل حكومت آنان شد و هم چنين بررسى نقش مردم در اين
زمينه و در استمرار حكومت و نگرش اين دو امام، درباره حكومت خويش و نقش مردم در
امور حكومتى، بتوانيم سيره امامان معصوم(ع) در زمينه حكومت را در يابيم.

در محور دوم، درباره سيره ائمه، از جهات مختلفى كه به گونه‏اى به امر حكومت بازگشت
دارد يا با آن در ارتباط است، بحث خواهيم كرد. در اين باره، مخالفت و مبارزه يا همكارى با
حكومت‏هاى معاصر با ائمه را مورد توجه قرار مى‏دهيم وارتباط و موضع‏گيرى آنان را در برابر


|232|

مبارزان و همكارى كنندگان با حكومت، تحليل خواهيم كرد. از سوى ديگر، نقش و
موضع‏گيرى امامان معصوم(ع)، در امورى كه به حكومت بازگشت مى‏كند، مانند امور مالى،
اجتماعى و نظامى را بررسى خواهيم كرد.


1. زمامدارى امام على و امام حسن(ع)

حضرت على و امام حسن(ع)در يكى از حساس‏ترين دوران تاريخ اسلام، حدوداً پنج
سال زمامدارى جامعه اسلامى را برعهده داشتند. اين دوران، شاهد حضور و نقش بيش‏تر
مردم و صحابه در امور حكومتى، در صدر اسلام است. گروه‏هاى مختلف، از جاى جاى جامعه
بزرگ اسلامى، پس از اعتراضات بسيار به شيوه حكومتى عثمان، در مدينه گرد آمدند و چون
او به هيچ وجه حاضر به تغيير سيره و روش خويش در رفتار با مردم و امور دينى نبود، او را
كشتند و سرانجام، همه به حضرت على(ع) روى آوردند و با او بيعت كردند، مگر عده معدودى
كه خود را كنار كشيدند. منطقه شام نيز، چون تحت سلطه معاويه بود و او حاضر به بيعت با آن
حضرت نشد، از دايره حكومت آن حضرت بيرون ماند.

امام حسن(ع)نيز پس از پدر خود، با اقبال عمومى منطقه عراق و حجاز روبه رو شد و
خلافت را پذيرفت كه اين بار نيز تنها معاويه و منطقه شام بود كه به حكومت آن حضرت تن
در نداد.

درباره حكومت اين دو امام معصوم(ع)، دو محور عمده وجود دارد كه بررسى آن‏ها
مى‏تواند ما را به يك جمع بندى درباره نگرش معصومين(ع) به امر حكومت برساند و روشن
سازد كه آيا اين دو امام معصوم، و در نتيجه، ديگر معصومين(ع)حكومت را امرى برخاسته از
اراده مردم مى‏دانند كه هر كس به انتخاب آنان و با داشتن شرايط لازم، صلاحيت براى
حكومت را دارد يا امرى برخاسته از اراده خداوند - به ويژه در زمان حضور معصومين(ع) - كه
مردم بايد براى برپا كردن آن قيام كنند و حكومت را به حاكم منصوب از سوى خداوند بسپارند.

اولين محور، بررسى وقايعى است كه منجر به شكل گرفتن خلافت هر يك از اين دو امام
معصوم(ع) گرديد. اين محور را مى‏توانيم «برون حكومتى» بناميم؛ زيرا به بررسى عوامل و
رويدادهايى مى‏پردازد كه اوضاع اجتماعى را به گونه‏اى آماده ساخت كه مردم با امام على


|233|

وامام حسن(ع) بيعت كنند و هم چنين موضع گيرى آنان در برابر اقبال عمومى مردم را
روشن مى‏سازد.

محور دوم، كه در برابر محور اول، «درون حكومتى» است، تحليل وقايع و نيز فعاليت‏هاى
هر يك از اين دو امام معصوم(ع) را در دوران تصدى حكومت در بر دارد.

حضرت على(ع) در طول دوران حكومت خويش با سه جريان عمده مخالفت روبه روشد
و سه جنگ جمل، صفين و نهروان، از آثار اين مخالفت‏ها بود. آن حضرت هم چنين نامه‏ها و
مرامنامه‏هاى متعددى را براى حاكمان و واليان مناطق مختلف نوشته است كه
موضع‏گيرى‏هاى آن حضرت در برابر مخالفان و درباره امور حكومتى مى‏تواند از نگرش ايشان
به امر حكومت پرده بردارد.

حكومت امام حسن(ع)نيز هر چند بسيار كوتاه مدت بود، ولى از محور دوم نيز برخوردار
است و بررسى جريانات «درون حكومتى» آن حضرت نيز مى‏تواند ما را در راه تحقيق درباره
اين مسأله، يارى كند.


زمينه‏هاى تشكيل حكومت امام على(ع)

مورخان اتفاق نظر دارند كه پس از كشته شدن عثمان، مردم مدينه، مهاجران و انصار و
كسانى كه از شهرهاى ديگر به آن جا آمده بودند، حضرت على(ع) رابه خلافت برگزيدند و
حتى امتناع آن حضرت از پذيرش اين امر، نتوانست آنان را از خواست خويش منصرف سازد و
اكثريت قريب به اتفاق مردم حاضر در مدينه، با او بيعت كردند. اين مطلبى است كه حضرت
على(ع) در موقعيت‏هاى بسيارى عليه بيعت شكنان و معاويه، به آن احتجاج كرده است.

اما آن چه در اين ميان مهم است و مى‏تواند انتخابى يا الهى بودن خلافت و حكومت آن
حضرت را روشن سازد، انگيزه مردم اجتماع كننده برگرد حضرت على(ع)و بيعت كننده با آن
حضرت و انگيزه آن حضرت در پذيرش خلافت است؛ زيراصرف اجتماع و بيعت آن حضرت،
براى ما روشن نمى‏كند كه آيا آنان براى انتخاب حاكم و خليفه‏اى براى جامعه، به اين كار اقدام
كردند و در نتيجه، حكومت آن حضرت، حكومتى مردمى و انتخابى بود يا آنان مى‏خواسته‏اند
يك امر الهى را تحقق بخشند؛ يعنى انتخاب خداوند براى خويش را در خارج محقق سازند كه


|234|

در اين صورت، حكومت آن حضرت، حكومت الهى خواهد بود. تنها با بررسى انگيزه مردم از
اين اقدام خويش مى‏توان يكى از اين دو را نتيجه گرفت.

اما مهمتر از اين انگيزه، انگيزه خود آن حضرت، در پذيرش خلافت است؛ زيرا انگيزه
مردم، هر چند مى‏تواند روشنگرمسائلى در اين زمينه باشد، ولى آن چه در امور دينى حجت
است، ديدگاه معصومين(ع)است و انگيزه حضرت على(ع) در پذيرش خلافت و حكومت،
مى‏تواند روشنگر ديدگاه معصومين(ع) درباره مردمى يا الهى بودن حكومت باشد.


نگرش مردم به حكومت امام على(ع)

شواهد و نقلهاى تاريخى نشان مى‏دهد كه اجتماع كنندگان در مدينه وبيعت كنندگان با
على (ع)درباره خلافت، ديدگاه‏هاى متفاوتى داشته‏اند و بدين سبب، انگيزه آنان در بيعت با
آن حضرت نيز متفاوت بوده است؛ اما مهم‏ترين آن‏ها دو ديدگاه بوده است. عده‏اى كه احتمالاً
اكثريت را تشكيل مى‏داده‏اند، پس از كشته شدن عثمان، به دنبال ايجاد نظم و آرامش در سايه
انتخاب خليفه‏اى براى جامعه اسلامى بوده‏اند و براى تحقق اين هدف، به سراغ حضرت
على(ع) رفته‏اند و تأكيد داشته‏اند كه آن حضرت اين امر را بپذيرد، هر چند به علت ويژگى‏هاى
آن حضرت، ايشان را بهترين مصداق آن نيز مى‏دانسته‏اند. محمد بن حنفيه نقل مى‏كند كه
پس از كشته شدن عثمان، اصحاب رسول خدا (ص)به سراغ پدرم آمدند و گفتند:

انّ هذا الرجل قد قتل و لابد للناس من امام و لا نجد اليوم احداً احقّ بهذا الامر منك لا اقدم
سابقة و لا اقرب من رسول اللّه.[1]
همانا اين مرد (عثمان) كشته شده است و وجود امام براى جامعه، ضرورى است و امروز كسى
را كه به اين كار از شما سزاوارتر باشد، نمى‏يابيم كه سابقه بيش‏ترى در اسلام داشته و نزديك‏تر
به رسول خدا باشد.

در نقل‏هاى ديگر نيز آمده است كه مردم سه دسته بودند: گروهى تمايل به حضرت
على(ع) داشتند، گروهى به طلحه و گروهى به زبير، و بارها براى قبول خلافت به سراغ اين
سه نفر رفتند. حتى پس از نپذيرفتن آنان به سراغ سعدبن ابى وقاص و عبداللّه بن عمر


(1). تاريخ طبرى، ج 4، ص 427.


|235|

نيزرفتند و آنان نيز آن را نپذيرفتند تا اين كه سرانجام، حضرت على(ع) را با اكراه به
خلافت‏گماشتند.[1]

اما در اين ميان، تاريخ جريان ديگرى را براى ما نقل كرده است كه با اعتقاد به نصب و
وصايت حضرت على(ع) و جانشينى پيامبر اكرم(ص) به مبارزه با عثمان پرداختند و بعداً با
حضرت على (ع) بيعت كردند. در ميان مبارزان با عثمان، مالك اشتر، صعصة بن مرجان،
ثابت بن قيس و كميل بن زياد، يعنى مخلص‏ترين ياران حضرت على(ع)را مى‏بينيم كه در
كوفه با سعيد بن عاص درگير مى‏شوند و عثمان آنان را به شام تبعيد مى‏كند. در شام مباحثاتى
بين آنان و معاويه رخ مى‏دهد كه در يكى از آن‏ها صعصعه به معاويه مى‏گويد: از تو مى‏خواهيم
از كارت كناره‏گيرى كنى؛ زيرا در بين مسلمانان كسى هست كه از تو به اين مقام سزاوارتر
است. معاويه مى‏پرسد: او كيست؟ پاسخ مى‏شنود: آن كسى كه قدم پدرش نيكوتر از پدر تو بود
و خود او نيز در اسلام قدمش از تو بهتر بود. اين سخن صعصه، كه جايگزينى حضرت
على(ع) براى معاويه را مطرح مى‏كند، بدين علت است كه حوادث تاريخى، حكايت از تلاش
معاويه براى جانشينى عثمان دارد.[2]

از رويدادهاى تاريخى، كه در ارتباط با اين گروه اتفاق افتاده است، مشخص مى‏شود كه
اين افراد، داراى منطق قوى و نفوذ بسيار در ميان مردم بوده‏اند وگروه بسيارى را تابع خويش
كرده بودند و يكى از اهداف آنان نفى سلطه قريش بر جامعه بوده است. معاويه پس از چندين
مباحثه با آنان خطر آنان را براى حكومت خويش در مى‏يافت و در نامه‏اى به عثمان، از او
خواست كه آنان را از شام اخراج كند. متن نامه معاويه، حاكى از سخنان قوى، محكم و مستدل
آنان است كه در ميان مردم نفوذ مى‏كرده است.

معاويه در اين نامه مى‏نويسد:

تو گروه‏هايى را به سوى من فرستاده‏اى كه با زبان و سخنان شياطين سخن مى‏گويند و به ميان
مردم مى‏روند و گمان مى‏كنند كه از زبان قرآن صحبت مى‏كنند. پس مردم را در شبهه
مى‏اندازند و همه مردم نمى‏دانند آنان چه مقصدى دارند. همانا آنان مى‏خواهند تفرقه درست

(1). همان، ص 432.

(2). همان، ص 324.


|236|

كنند و فتنه ايجاد نمايند... نردبان شيطان در قلوب آنان جاى گرفته است و بسيارى از مردم
كوفه را كه با آنان رابطه داشته‏اند، فاسد كرده‏اند و من ايمن نيستم كه اگر در شام اقامت
گزينند، مردم شام را با سحر و گناهانشان گول بزنند. پس آنان را به شهرشان بازگردان تا در
شهرى باشند كه نفاقشان در آن طلوع كرده است.[1]

حتى پس از اين كه آنان به حمص، محل حكومت عبدالرحمن بن خالد بن وليد تبعيد
مى‏شوند، او به آنان اجازه سخن گفتن با هيچ كس را نمى‏دهد و همواره در كنار آنان مأمورى
مى‏گمارد تا با مردم تماس نگيرند.[2]

در تاريخ هم چنين از گروه ديگرى نام برده شده است كه هنگام آغاز مبارزه با عثمان، اين
عقيده را مطرح كردند كه هر پيامبرى وصى داشته است و وصى محمد(ص) على(ع) است و
على(ع) خاتم اوصيا است. هيچ كس ظالم‏تر از آن نيست كه به وصايت رسول خدا تن در
ندهند و او را كنار زند و خود امور را در دست گيرد. همانا عثمان اين امر را به ناحق تصاحب
كرده است، حال آن كه وصى رسول خدا در ميان ما است.

طبرى اين عقايد را در روايتى كه از سيف بن عمر نقل كرده است، به عبداللّه بن سبا
نسبت مى‏دهد كه براى گمراهى مردم، تبليغ عقايد خويش را از حجاز آغاز كرد. اين روايت
مى‏گويد كه عبدالله بن سبا يهودى تازه مسلمانى بود كه پس از مسلمان شدن، در زمان
عثمان، شروع به تبليغ اين عقايد كرد و به بصره و كوفه و شام نيز رفت؛ ولى در شام توفيقى
نيافت و هيچ كس از او تبعيت نكرد و او را از شهر بيرون كردند. سپس به مصر رفت و در آن
جا ساكن شد و دعوتش را با فرستادن نمايندگانى در اطراف ادامه داد. معتقدان به اين عقيده،
در شهرهاى مختلف، با هم مكاتبه مى‏كردند وامر به معروف و نهى از منكر را رواج دادند و بر
ضد واليان امر قيام مى‏كردند تا اين كه قصد مدينه كردند.[3]

هر چند محققان، گزارش كننده اين وقايع، يعنى سيف بن عمر را فردى تحريف گر و
دروغ‏ساز و همه گزارش‏هاى تاريخى او را بى اعتبار مى‏دانند، هم چنين عبداللّه بن سبا را


(1). همان، ص‏325.

(2). همان، ص‏323.

(3). همان، ص 340.


|237|

فردى تخيلى و حاصل تحريف‏هاى تاريخى سيف بن عمر و او را مخترع فرقه سبائيان
مى‏دانند كه غير از عبداللّه بن سبا بسيارى از ياران نزديك حضرت على(ع) مانند ابوذر، عمار
ياسر، محمدبن‏ابى بكر، مالك اشتر و صعصعة بن صوهان را به آن نسبت داده‏اند،[1] اما در
همين داستان، كه درباره عبداللّه بن سبا ساخته شده است، جلوه هايى از يك حقيقت وجود
دارد كه شواهد ونقل‏هاى تاريخى ديگر، آن را تأييد مى‏كند. آن حقيقت، اين است كه در ميان
قيام كنندگان بر ضد عثمان، گروهى با اعتقاد به وصى بودن حضرت على(ع) و جانشينى آن
حضرت براى پيامبر اكرم (ص) به اين كار اقدام كرده‏اند.

در پايان داستان عبداللّه بن سبا آمده است كه عثمان افرادى را براى خبرگيرى از آشوب‏ها
به شهرهاى مختلف فرستاد. يكى از اين فرستادگان، عمار ياسر بود كه به مصر رفت تا از
اوضاع آن جا خبر بياورد؛ اما او به موقع باز نگشت و اين امر، عثمان و اطرافيان او را نگران
ساخت و به عثمان خبر رسيد كه عمار ياسر شمع محفل اين گروه شده است و آنان برگرد او
جمع شده‏اند و تنها با او نشست و برخاست مى‏كنند.

عمارياسر از صحابه ممتاز پيامبر اكرم(ص) است كه كشته شدن او در جنگ صفين به دست
لشكريان معاويه، ناحق و ستمگر بودن آنان را براى همه مردم روشن ساخت؛ زيرا پيامبر
اكرم(ص) در حق او فرموده بود كه تو را گروه سركش مى‏كشند. او هم چنين از معدود افرادى
است كه پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) همواره تابع حضرت على (ع) بوده است و تا آن
حضرت مجبور به بيعت با ابوبكر نشد، او نيز بيعت نكرد. حال وقتى در اين داستان آمده است
كه عمار ياسر از منتقدان سر سخت عثمان بود كه حتى انتقاد از او موجب ضرب و جرح و
نقص عضو او شد، مصريان را گرد خويش جمع كرده و با كسانى روابط بسيار خوب داشت كه
به قول حكايت كننده اين داستان، معتقد به وصى بودن حضرت على(ع) و جانشينى آن
حضرت براى پيامبر اكرم (ص) بوده‏اند، پس اعتقاد به اين حقيقت، از پشتيبانى اصحابى هم
چون عمار ياسر برخوردار است و ساخته و پرداخته عبداللّه بن سبا نيست. چگونه فردى هم
چون عمار ياسر، كه ملاك تشخيص حق و باطل از سوى پيامبر اكرم (ص) معرفى شده است،


(1). ر.ك: عبداللّه بن سباو ديگرافسانه‏هاى تاريخى.


|238|

با افرادى رابطه اخوت و برادرى برقرار مى‏كند كه به قول راوى اين داستان، بدعتى در اين
نهاده و عقايد انحرافى را ايجاد كرده‏اند؟

شواهد و قراين بسيار ديگرى نيز وجود دارد مبنى بر اين كه اعتقاد به اين حقيقت، يعنى
وصى و جانشين بودن حضرت على(ع) از زمان خود پيامبر اكرم در ميان صحابه مطرح بوده
است و اين امر، همواره در ميان گروهى از افراد استمرار داشته است تا جايى كه ابن زياد به
علت فراوانى طرفداران حضرت على در ميان قبايل يمنى، كه نسب آنان به سبأ، از نوادگان
قحطان مى‏رسد وعمار ياسر، مالك اشتر، كميل بن زياد، حجربن عدى، حاتم سبائى، قيس بن
عباره و خزيمة بن ثابت، از سران آنان محسوب مى‏شوند، به شيعيان و طرفداران آن حضرت،
نسبت سبائى مى‏دهد. مورخان نام بسيارى از اين افراد و ديگران را نقل كرده‏اند كه همه
اعتقاد به وصى و جانشين بودن حضرت على(ع) داشته‏اند.[1] اين اعتقاد، در زمان عثمان به
علت مخالفت عمومى با او جلوه و ظهور بيش‏ترى يافت؛ مثلاً ابوذر روزى مردم را در مسجد
النبى گرد خويش جمع كرده و آنان را به سوى وصى رسول خدا(ص) دعوت مى‏كند و فجايع
دوران عثمان را ناشى از روى گرداندن آنان از حضرت على مى‏داند:

...و على‏بن ابى‏طالب وصىّ محمد و وارث علمه. ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها! اما لو قدَّمتم من
قدم اللّه و اخّرتم من اخّر اللّه و اقررتم الولاية و الوراثة فى اهل بيت نبيكم لا كلتم من فوق
رؤوسكم و من تحت اقدامكم و لا عال ولىّ اللّه و لا طاش سهم من فرائض اللّه...فامّا اذا فعلتم ما
فعلتم فذوقوا وبال امركم و سيعلم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون.[2]
و على‏بن ابى‏طالب، وصى محمد و وارث علم او است. اى امت متحير پس از پيامبرش! بدانيد
اگر كسى را كه خداوند مقدم داشته بود، مقدم مى‏داشتيد و كسى را كه خداوند برترى نداده
بود، شما نيز برترى نداده بوديد و به ولايت و وراثت در اهل بيت پيامبرتان اعتراف و اذعان
كرده بوديد، نعمت‏ها از همه طرف بر شما مى‏باريد و ولى خدا مغلوب نمى‏شد وهيچ فريضه‏اى از
فرايض خداوند از مسير خود منحرف نمى‏شد... اما اكنون كه آن چه نبايست بكنيد، كرديد،
بايد سزاى كار خويش را ببينيد و به زودى ظالمان خواهند ديد كه چه سرنوشتى در
انتظارشان‏است.

او حتى پس از تبعيد به شام نيز از تعليمات خويش دست برنداشت تا اين كه معاويه از


(1). ر.ك: تاريخ تشيع در ايران، ج 1، ص 31 - 34.

(2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 171.


|139|

ترس از دست دادن شام، او را به مدينه بازگرداند و عثمان او را به ربذه تبعيد كرد. قبلاً نيز
بيان‏كرديم كه مالك اشتر، صعصعة بن صوهان و ديگران نيز مانند ابوذر، به نفع اهل بيت
تبليغ مى‏كردند كه به شام تبعيد شدند و معاويه از عثمان خواست كه آنان را به كوفه
بازگرداندتااهالى شام را فاسد نكنند. مالك اشتر هنگام تشويق مردم براى بيعت با حضرت
على(ع) مى‏گفت:

هذا وصىّ الاوصياء و وارث علم الانبياء...[1] .
اين وصى همه اوصيا است وارث علم انبيا....

اين عقيده، در ميان صحابه حضرت على(ع) پس از بيعت با ايشان نيز همواره وجود داشته
است و آنان چه در زمان خودآن حضرت و چه پس از شهادت ايشان در موارد بسيار و در
احتجاج با اميران و حاكمان زمان خويش، اعتقاد به وصايت حضرت على و بيعت خويش بر
اين اساس را ابراز مى‏داشتند. ابن تيهان و ابن عجلان در جنگ صفين با بيان اين كه امام
آنان وصى رسول خدا است، بر حقانيت خويش استدلال مى‏كردند و ياران خويش را به
استقامت فرا مى‏خواندند و در جنگ‏هاى ديگر نيز ياران مخلص آن حضرت، همين عقيده را
ابراز مى‏كردند.[2]

بدين ترتيب، اين مطلب ثابت است كه عده بى شمارى از ياران حضرت على(ع) با لحاظ
اعتقاد به وصى بودن آن حضرت، با او بيعت كرده بودند و بر اين اعتقاد، ثابت و استوار
بودندوحتى در مواردى كه فتنه‏ها شعله ور مى‏شد، آنان با اين اعتقاد، ثبات و پايدارى خويش
را حفظ مى‏كردند. پس از جنگ صفين شيعيان در احتجاج با خوارج، كه صف خويش را از
لشكر حضرت على(ع) جدا كردند، مى‏گفتند: بيعت ما باحضرت على، تنها بيعت والى و رعيت
نيست، بلكه بيعت ما اين گونه است كه او با هر كه صلح كند، صلح مى‏كنيم و با هر كه
بجنگد، مى‏جنگيم:

و لمّا قدم علىّ الكوفة وفارفته الخوارج و ثبت اليه الشيعه فقالوا: فى اعناقنا بيعة ثانيه، نحن

(1). تاريخ يعقوبى،ج 2، ص 179.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 143به بعد.


|240|

اولياء من واليت واعداء من عاديت...[1] .

نگرش امام على(ع) به حكومت خويش

حضرت على پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) و پيش آمدن واقعه سقيفه تا زمان
شهادت،همواره به نوعى با مسأله حكومت جامعه اسلامى در ارتباط بود. هر چند در
آغازخلافت ابوبكر و اواخر حكومت عثمان، اين ارتباط قوى‏تر بود ودر دوران خلافت
خويش‏به اوج كمال رسيد ودر اين زمان، رخدادهاى بسيار حساس و بزرگى در جامعه
اسلامى‏به وقوع پيوست و آن حضرت در برابر آن‏ها موضع‏گيرى كرد. بررسى
موضع‏گيرى‏هاى آن حضرت مى‏تواند ما را در يافتن نگرش آن حضرت به حكومت خويش
يارى كند و روشن سازد كه آيا آن حضرت، خويشتن را حاكم و خليفه منتخب مردم
تلقى‏مى‏كرد و مشروعيت حكومت خويش را از اين راه مى‏دانست يا اين كه حكومت خويش
راحكومتى الهى و تنفيذ شده از سوى خداوند پيامبرش تلقى مى‏كرد كه مردم در اين زمان،
راه‏را براى تشكيل آن هموار كردند. از سوى ديگر، مطالبى كه آن حضرت درباره نقش مردم
در حكومت خويش مطرح كرده است نيز مى‏تواند ما را در رسيدن اين هدف كمك كند. پس
اين بحث را از دو جهت پى مى‏گيريم: 1. نگرش حضرت على(ع)به حكومت خويش.
2.نگرش آن حضرت به نقش مردم در حكومت.

در سيره حضرت على(ع) بر مبناى حكومت خويش، به دو رفتار ظاهراً متناقض بر
مى‏خوريم: از يك سو سخنانى از آن حضرت نقل شده است كه حكايت از اين دارد كه
بيعت‏مردم، به ويژه مهاجران و انصار، نقش اساسى در استوارى حكومت ايشان داشته است
ومشروعيت آن، برخاسته از همين بيعت بوده است؛ چون مردم با ميل و رغبت با
ايشان‏بيعت‏كرده‏اند، بلكه آنان او را براى پذيرش خلافت، تحت فشار قرار داده بودند و با
اين‏كه او راضى به اين امر نبوده و حتى آنان را از اين كار منع مى‏كرده است، آنان با
اصراروابرام، با ايشان بيعت كرده‏اند. يكى از نامه‏هاى آن حضرت به معاويه، به


(1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 64.


|241|

صريح‏ترين‏عبارت، اين مطلب را بيان مى‏كند:

انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد ان
يختار و لا للغائب ان يرد و انّماالشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سمّوه
اماماكان ذلك للّه رضى...[1] .

همانا كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با من بر همان چيزى بيعت كردند كه با
آنان. پس اينك نه آن كه بيعت كرده است مى‏تواند فسخ كند و نه آن كه غايب بوده مى‏تواند رد
كند و همانا شورا مخصوص مهاجرين وانصار است. پس اگر بر شخصى اتفاق نظر پيدا كردند و او
را امام ناميدند، اين مورد رضايت خداوند است....

اما دسته‏اى ديگر از سخنان آن حضرت، حكومت ايشان را به گونه‏اى ديگر توصيف
مى‏كند و آن حضرت به آ ن از منظر ديگرى نگريسته است. ايشان در اين زمينه، خلافت
خويش را بازگشت حكومت به مسير اصلى خويش مى‏داند كه پيش از او از مسير خود خارج
شده بود (هر چند مهاجران و انصار با خلفاى پيشين بيعت كرده بودند، حكومت‏هاى آنان
مشروعيت لازم را نداشت). در اين زمينه، سخنان بسيارى در نهج البلاغه آمده است كه قبلاً
نقل و تحليل شد؛ اما در اين‏جا بخشى از نامه ديگر امام به معاويه را نقل مى‏كنيم كه در آن،
امام با استناد به آيه شريفه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم)
[2] خلافت را حق
خويش مى‏داند:

خداوند چهار حجت بر عالميان دارد. پس اين حجت‏ها چه هستند اى معاويه! و براى كه
هستند؟ بدان كه آن‏ها براى ما اهل بيت در برابر مخالفان وظلم كنندگان بر ما هستند و خلاصه
تبليغ رسالت آن حضرت، كه مأمور به انجام آن بود، در آيه (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى

(1). نهج البلاغه، نامه‏6.

(2). نساء، آيه 59.

(3). المغارات، ص 195 - 204.


|242|

الامر منكم) جمع شده است و آن، مال ما اهل بيت است نه شما... آيا نمى‏دانى اى معاويه! كه
خداوند ما اهل بيت را برگزيد و نبوت و كتاب را در ميان ما قرار داد؟ پس حكومت مال ما است
اى معاويه! و ما اولى به ابراهيم و آله او هستيم....

در نامه ديگرى آن حضرت در پاسخ به اصرار اطرافيانش براى روشن كردن رابطه خويش
با ابوبكر و عمر وعثمان و جريان كار آنان، به توضيح واژه شيعه، رويدادهاى پس از پيامبر
اكرم(ص) و وقايع و درگيرى‏هايى مى‏پردازد كه با طلحه و زبير و معاويه داشته است. در ضمن
اين نامه، كه سيد رضى به طور پراكنده و در خطبه‏هاى مختلف، بخش هايى از آن را نقل كرده
است، آن حضرت به توضيح حقيقت حكومت خويش پرداخته و مى‏فرمايد:

پيامبر اكرم ولايت اين امت را بر عهده داشت و هر چه او داشت، پس از او براى من است كه شما
آن را از انصار گرفتيد و با خويشاوندى بر عرب استدلال كرديد...من نزديك‏تر به رسول خدا
هستم، چه در حال حيات او و چه در حال وفات، و من وصى و وزير او هستم.... هر فضيلتى كه
قريش به واسطه پيامبر عرب دارد، همان را بنى هاشم بر قريش دارد و هر فضيلتى كه بنى
هاشم بر قريش به واسطه رسول خدا دارد، من بر بنى هاشم دارم به دليل اين سخن پيامبر در
روز غدير خم: «هر كس من مولاى اويم، پس اين على مولاى او است...» همانا من ارث رسول
خدا و حقى را كه خدا و پيامبرش مرا اولى به آن قرار داده‏اند، طلب مى‏كنم و همانا ولايت امت
رسول خدا پس از او براى من است ياشما كه بين من و آن مانع مى‏شويد و مرا با شمشير، از آن
دور مى‏كنيد؟

اين نامه، كه در كتاب‏هاى مختلف به طور پراكنده و در كتاب تمام نهج‏البلاغه به طور كامل
جمع آورى شده است، در سراسر خود، تعبيراتى صريح در اين باره دارد كه آن حضرت، خود را
منصوب از سوى خداوند و رسولش به امر حكومت مى‏داند و اولويت خويش در حكومت را، كه
در بسيارى از سخنان آن حضرت مطرح است، به اين معنا مى‏داند كه ولايت امت، پس از


(1). تمام نهج البلاغه، نامه 75، ص 868.


|243|

پيامبراكرم (ص) به او اختصاص دارد و حقى است كه خداوند و پيامبراش براى او قرار داده‏اند.

با دقت در اين دو دسته از سخنان آن حضرت، مشخص مى‏شود كه هر دسته، در شرايط و
موقعيت‏هاى خاص و بر مبانى متفاوت گفته شده است و تناقضى بين آن‏ها وجود ندارد. در
سخنانى كه آن حضرت به گونه‏اى با توسل به بيعت مردم، حكومت خويش را قانونى معرفى
كرده است و يا هم چون سخن پيشين، با مقايسه بين حكومت خويش با حكومت خلفاى
پيش از خود، آنها را شبيه دانسته است، مقام مناظره و احتجاج به خوبى مشاهده مى‏شود. در
اين مقام، هر چند انسان ممكن است با تمسك به اعتقادات خويش بر ديگران احتجاج كند،
ولى اين خصوصيت، كاربرد چندانى ندارد و مهم اين است كه يا مخاطب به دليل ارائه شده
اعتقاد داشته باشد يا عقيده عمومى بر آن باشد و يا آن چنان براى عموم مردم واضح باشد كه
راهى براى انكار آن وجود نداشته باشد و مخاطب چاره‏اى جز پذيرش آن نداشته باشد. آن
حضرت نيز با مخالفان خويش، اعم از اصحاب جمل، صفين و نهروان و حتى اصحاب خويش
همين راه را پيموده است و با تمسك به اعتقاد آنان، كه بيعت مردم را سبب اطاعت از خليفه
مى‏دانستند و خروج از بيعت را ناپسند و سزاوار عقاب، از آنان خواسته است تا از او اطاعت كنند
و از نافرمانى بپرهيزند.

اما سخنانى كه خلافت آن حضرت را به واسطه نص الهى مى‏دانند، يا اصلاً در مقام
احتجاج نيستند و براى روشن شدن حقيقت براى مردم بيان شده‏اند، مانند نامه قبل كه در
پاسخ به پرسش‏هاى متعدد ياران آن حضرت نوشته شده است و يا اگر در مقام احتجاجند،
مستند آن‏ها آيات و روايات و واقعيات تاريخى است كه عموم مردم، خود شاهد و ناظر آن‏ها
بوده‏اند و براى كسى قابل انكار نيست. چنين دلايلى يقيناً عقيده واقعى آن حضرت را بيان
مى‏كند؛ به اين معنا كه وقتى آن حضرت براى حكومت خويش به حديث غدير و ديگر سخنان
پيامبر اكرم (ص) يا آيات قرآن استناد مى‏كند و با آن‏ها بر مخالفان يا توده مردم حجت را تمام
مى‏كند، حكمى از احكام واقعى اسلام را براى آنان تشريح مى‏كند، نه امرى صرفاً جدلى كه
مستند به اعتقادات عموم مردم يا مخالفان است.

نتيجه اين كه آن حضرت، خود را رهبرى الهى و منصوب از سوى خداوند مى‏دانست كه


|244|

وظيفه داشت بر اساس تكليف شرعى خويش بلافاصله پس از رحلت رسول خدا(ص) به
تشكيل حكومت و رهبرى جامعه اسلامى بپردازد و مردم نيز وظيفه داشتند او را در اين امر
يارى كنند؛ ولى به علت عدم حمايت مردمى، شرط لازم براى انجام وظيفه را نيافت ؛ اما
زمانى كه مردم به سوى او هجوم آوردند و حجت بر اوتمام شد و براى اجراى تكليف شرعى
خويش ياورانى يافت، خلافت را پذيرفت:

ايشان در طول دوران خلافت نيز خود را خليفه خداوند و سرپرست امت، به واسطه نص
مى‏دانست و به واليان خويش نيز تأكيد مى‏كرد كه هنگام گرفتن زكات و صدقات، به آنان ياد
آور شويد كه مرا خليفه خداوند فرستاده است:

اما در طول زمامدارى خويش، در مقام احتجاج با مخالفانش و توده مردم، كه به او نيز هم
چون خلفاى گذشته مى‏نگريستند، براى تشويق به اطاعت از او و انجام وظايف شرعى و اتمام
حجت، به مطالبى استناد مى‏كند كه براى عموم مردم پذيرفتنى بود و آنان در برابر آن سخنان،
پاسخى نمى‏يافتند؛ اما در مواقع مناسب، حقيقت امر را نيز بيان مى‏كرد تا مردم با چگونگى
رهبرى امت، پس از رسول خدا(ص) و حقيقت امامت آشنا شوند.


نگرش امام على(ع) به نقش مردم در حكومت

در بخش قبل، نگرش حضرت على(ع) به حكوميت خويش را بررسى كرديم. براى
تكميل اين بحث و از آن جا كه يكى از اركان حكومت، مردم هستند ، به بررسى نقش مردم در
حكومت، از منظر آن حضرت مى‏پردازيم؛ زيرا اين بحث نيز هم چون بحث قبل، مى‏تواند تا
حدود زيادى مشخص كند كه قوام حكومت آن حضرت و مشروعيت آن، آيا بر انتخاب مردم
استوار بوده است يا بر وظيفه‏اى شرعى كه از سوى خداوند بر عهده حاكم و آن حضرت


(1). نهج البلاغه، خ 3.

(2). نهج البلاغه، نامه 25.


|245|

گذاشته شده است و بدين ترتيب، ماهيت بيعت مردم نيز روشن خواهد شد.

هنگامى كه مردم حضرت على(ع) را براى پذيرش حكومت جامعه اسلامى تحت فشار
قرار دادند و همه راه‏ها را بر آن حضرت بستند، ايشان خطاب به آنان چگونگى عمل خويش را
بيان كرد تا آنان بدانند كه آن حضرت باچه ملاكى حكومت خواهد كرد و آنان برابر او چه
وظيفه‏اى دارند:

بدانيد اگر من درخواست شما را پذيرفتم، آن گونه كه مى‏دانم، بر شما حكومت مى‏كنم و به
سخن و عيب‏گيرى كسى گوش نمى‏دهم.

اندكى پس از بيعت نيز كه طلحه و زبير اهداف خويش را در حكومت آن حضرت دست
نايافتنى ديدند و به آن حضرت اعتراض كردند كه چرا با ما مشورت نمى‏كنى و از ما كمك
نمى‏خواهى، ايشان به آنان پاسخ داد:

...چگونه (خلافت) به من رسيد، به كتاب خدا و احكام نازل در آن رجوع و از آن تبعيت كردم و
سنتهاى پيامبر را نيز نصب العين خويش قرار دادم و در اين راه، به نظر شما و ديگران محتاج
نشدم و به حكمى جاهل نبودم تا از شما و برادران مسلمانم مشورت بخواهم....

اين دو سخن، در آغاز خلافت حضرت على، روشنگر بسيارى امور، درباره نقش مردم و
بيعت آنان در حكومت آن حضرت است. سخن دوم در حقيقت، تفسير سخن اول است و
روشن مى‏كند كه وقتى آن حضرت مى‏فرمايد: من آن گونه كه مى‏دانم، بر شما حكومت
مى‏كنم، مقصودش عمل به دستورها و احكام شرع است و چون او آگاهى تام و وافر به اين امر
داشت، نيازى به مشورت و گوش فرا دادن به سخنان ديگران در خود نمى‏ديد. از سوى ديگر،
اين سخن روشن مى‏سازد كه اگر مشورتى نيز درباره چگونگى عمل آن حضرت در امور
حكومتى با ديگران صورت پذيرد، در حقيقت، درباره يافتن حكم شرعى است نه چيز ديگرى؛


(1). نهج البلاغه، خ 92.

(2). همان، خ 205.


|246|

زيرا به طلحه و زبير مى‏فرمايد: در احكام شرعى دچار مشكلى نشدم كه بخواهم با شما
مشورت كنم و در ادامه، يادآور مى‏شود كه اگر نيازى در اين زمينه پيدا كردم، حتماً اين كار را
انجام مى‏دهم.

اين سيره، در حكومت، كه سراسر دوران حكومت آن حضرت بر قرار بوده و ايشان با تكيه
بر آن، عمل مى‏كرده است. سخنان بسيار آن حضرت درباره حقيقت حكومت و رابطه والى و
رعيت، روشنگر اين مطلب است. ايشان مى‏فرمايد: حكومت براى نظام دادن و مرتب كردن
امور است، و اطاعت از امام، به علت احترام به امامت واجب گرديده است.

پس حكومت فريضه‏اى الهى است كه هر يك از امام و مردم بايد براى برپاداشتن آن، به
انجام وظايف خويش اقدام كنند و در برابر آن، نزد خداوند مسؤول هستند. اين مطلبى است كه
در سخنان ديگر آن حضرت بيان شده و وظايف هر يك از والى و مردم، كه از سوى خداوند
معيّن گرديده، تبيين شده است:

...و بزرگ‏ترين واجبى كه خداوند از آن حق‏ها (حقوق مردم بر يكديگر) قرار داده، حق حاكم بر
مردم و حق مردم بر حاكم است، واجبى كه خداوند سبحان براى هر يك بر ديگرى قرار داده و
آن را موجب نظم و ترتيب در روابطشان و عزت براى دينشان قرار داده است....

در اين سخن امام، دوبار بر اين مسأله تأكيد شده است كه رابطه بين حاكم و مردم را
خداوند مشخص مى‏كند و حق هر يك برديگرى واجبى الهى است كه با انجام آن، عزت دين
الهى برقرار و روابط سالم در جامعه حاكم مى‏شود. اين نگرش به حكومت، جز نگرشى الهى را
در پى ندارد كه در آن، مردم موظف به اجراى احكام الهى هستند؛ همان طور كه حاكم، چنين
وظيفه‏اى دارد و مردم حق تعيين تكليف براى حاكم را ندارند، بلكه حاكم تنها موظف است
دستورهاى خداوند را اجرا كند:


(1). همان، ح 252.

(2). نهج البلاغه، خ 216.


|247|

امام وظيفه‏اى جز انجام دادن فرايض الهى ندارد.0

از سوى ديگر، آن حضرت به مسأله تابع بودن مردم در حكومت اسلامى پرداخته است و
غلبه مردم بر حاكم، به گونه‏اى كه او مجبور به اطاعت از آنان باشد، نه اين كه آنان تابع حاكم
باشند را يكى از اسباب اختلاف در جامعه و از بين رفتن سنت‏هاى الهى وتعطيلى احكام
مى‏داند؛ همان طور كه ظلم والى در حق مردم نيز همين اثرات را دارد:

در سومين مرحله، وقتى امام سلسله مراتب نظارت بر كارهاى حاكم را بر مى‏شمرد مالك
اشتر را كه حاكم منصوب از سوى ايشان است، حاكم بر مردم بر مى‏شمرد كه وظيفه اطاعت از
او را برعهده دارند. آن گاه خود را ناظر بر اعمال او قرار مى‏دهد و او را موظف مى‏داند كه از
دستورهاى ايشان اطاعت كند.در مرحله آخر، امام خداوند را برتر از خويش مى‏خواند كه آن
حضرت بايد از دستورهاى او اطاعت كند. دراين سلسله، نه براى مردم برترى بر حاكم فرض
شده است و نه حتى نظارتى كه بتوانند در كار او دخالت كنند:

بدين ترتيب، اين سخنان امام، نشانگر اين است كه در حكومت الهى، كه در آن، حاكم بر
حق، فرمان‏روايى جامعه را برعهده دارد، مردم وظيفه اطاعت از حاكم را دارند و او در برابر
خداوند، مسؤول و پاسخ گو است و مردم نبايد بر حاكم غلبه داشته باشند - گونه‏اى كه بتوانند
خواسته‏هاى خويش را بر او تحميل كنند؛ بلكه بايد ياور او باشند تا بتواند حق خداوند راكه
برعهده او است، ادا كند. اين مطلبى است كه آن حضرت در خطبه 216، كه قبلاً بخشى از آن
را نقل كرديم، پس از بيان رابطه والى و رعيت و عدم غلبه رعيت بر والى، به آ ن تصريح


(1). همان، خ 105.

(2). همان، خ 216.

(3). همان، نامه 53.


|248|

مى‏كند و از همه مردم مى‏خواهد تا با يارى يكديگر و يارى آن حضرت، كه مقام و منزلت
والايى در اسلام دارد، او را در عمل به وظيفه الهى‏اش كمك كنند:

بر شما واجب است كه براى اداى اين حقوق، همديگر را نصيحت و يارى كنيد...و لكن از حقوق
واجب خداوند بر بندگانش اين است كه تا حد توان، در خيرخواهى و يارى در زمينه برپايى حق
در بين خودشان بكوشند و هيچ كس حتى اگر داراى مقام و منزلت والايى در حق و سابقه بزرگ
در دين باشد، در انجام حقوق الهى بى نياز از يارى نيست.

2. زمامدارى امام حسن(ع)

امام حسن از زمان شهادت پدر بزرگوارش تا آن گاه كه مجبور شد با معاويه صلح كند، به
مدت هفت ماه، زمامدارى امت اسلامى را برعهده داشت. اين مدت كوتاه، كه از همان آغاز، با
فتنه‏ها و جنگ‏هاى منافقان و شاميان همراه بود، به آن حضرت فرصتى براى پى‏ريزى يك
حكومت عدل اسلامى را نداد كه اگر اين گونه مى‏شد، ما اكنون براى شناخت منشأ حكومت
اسلامى و چگونگى اداره جامعه اسلامى، غير از سيره و سخنان حضرت على(ع)، سيره و
سخنان بسيارى نيز از اين امام بزرگوار، در اين زمينه، در اختيار داشتيم.

با اين حال و با وجود اين كه تاريخ زندگانى اين امام، به لحاظ حساسيت‏هاى زمان خويش
از دستبرد و تحريف‏گران درامان نمانده است، هنوز هم مدارك معتبرى براى شناخت نگرش
مردم به خلافت و حكومت آن حضرت و نگرش ايشان به حكومت خويش وجود دارد كه با
توجه به آن‏ها مى‏توانيم به بررسى الهى يا مردمى بودن حكومت آن حضرت بپردازيم. علاوه
بر اين، چون آن حضرت بلافاصله پس از پدر بزرگوارش به حكومت نايل شد و حضرت
على(ع) او را وصى خويش قرار داده بود، خود اين امر، تا اندازه بسيارى ما را در شناخت
چگونگى حكومت آن حضرت، يارى مى‏رساند.


(1). همان، خ 216.


|249|

زمينه‏هاى تشكيل حكومت امام حسن(ع)


وصى بودن امام حسن(ع)

حضرت على(ع) پس از پايان جنگ صفين، وصيتى مفصل[1] خطاب به امام حسن
مجتبى (ع) نوشته است. اين وصيت شامل مضامين بسيار عالى است كه براى هر انسانى راه
درست زندگى كردن را بيان مى‏كند واز يك منظر مى‏توان گفت كه اصلاً ويژه امام
حسن(ع)نوشته نشده است و شامل آن حضرت نمى‏شود؛ زيرا او يكى از معصومين(ع) و از
اصحاب كساء است كه خداوند هر گونه زشتى و پليدى را از آنان دور كرده است، بلكه آن
حضرت با خطاب به فرزندش راه اصلاح و تربيت فرزند را براى همه مردم بيان كرده است تا
در زمان مناسب، به تربيت فرزند بپردازند و بدانند كه در چه زمينه‏هايى بايد به اين امر و
چگونه اقدام كنند.

اما از منظر ديگر، مى‏توان دريافت كه چرا آن حضرت، به فرزند خويش خطاب كرده و اين
مطالب را به طور كلى بيان نكرده است؛ آن چنان كه در ديگر موارد، اين چنين سخن مى‏گفته
است. اين وصيت و ديگر وصيت‏هاى آن حضرت[2] ، كه در همگى محور اصلى، وصى او، امام
حسن(ع) است، راه را براى شناخته شدن ايشان به عنوان جانشين آن حضرت و ذهن جامعه
را براى پذيرش او به عنوان امام، پس از حضرت على(ع) آماده مى‏كرد.

البته حضرت على(ع) براى تعيين امام پس از خود و نصب امام حسن(ع) به امر حكومت
و جانشينى خويش، تنها به اين روش التزامى اكتفا نكرده و با جمع كردن امام حسين(ع)،
سران شيعه، اهل بيت خويش و محمد حنفيه آنان را شاهد بر وصيت خويش به امام
حسن(ع) گرفته است. مضمون اين وصيت را به گونه‏اى است كه به هيچ وجه، وصيتى
شخصى نيست، بلكه وصيتى است در مسير وظايف نبوت كه پيامبر اكرم (ص) به او وصيت
كرده بود و آن حضرت به امام حسن(ع) وصيّت مى‏كند و از او مى‏خواهد كه كتاب و سلاح را،
كه نشانه امامت است، پس از خويش به برادرش، امام حسين (ع) تحويل دهد و از آن


(1). نهج البلاغه، نامه 31.

(2). همان، نامه 47.


|250|

حضرت نيز مى‏خواهد تا آنرا به فرزندش، على بن الحسين(ع) تحويل دهد.

از اين روايت مشخص مى‏شود كه امام، در حضور عده‏اى كه شيعه آن حضرت بودند، امام
حسن را به عنوان امام و جانشين خويش از طرف رسول خدا (ص) معرفى مى‏كند و آن حضرت
را به عنوان ولى امر، مورد خطاب قرار مى‏دهد.

از روايات ديگر[2] مشخص مى‏شود كه وصيت مكتوبى نيز وجود داشته است كه نزد
ام‏سلمه بوده و او پس از شهادت امام على(ع) آن را به همراه كتاب‏هاى آن حضرت، به
امام‏حسن(ع) تقديم مى‏كند. بدين ترتيب، مشخص مى‏شود كه حضرت على(ع) به روش
التزامى و با وصيت‏هاى اخلاقى و مالى و جانى خويش به امام حسن كه همه مردم از
آن‏اطلاع داشته‏اند، زمينه ذهنى جامعه را براى پذيرش خلافت و حكومت امام حسن
آماده‏مى‏كرده است. براى شيعيان واهل بيت خويش نيز به شيوه‏اى صريح و كامل‏تر، مقام
امامت آنحضرت را همان‏گونه كه واقعاً هست، توضيح مى‏دهد؛ يعنى، هم حكومت آن حضرت
را پس از خويش بيان مى‏كند و هم جنبه‏هاى ديگر امامت راكه حتى در حالت بركنار بودن امام
از مقام ظاهرى‏حكومت، همواره پابرجا است، بدين علت، در روايات آمده است كه‏حضرت
على(ع) اسرار امامت خويش را، كه رسول خدا(ص) به او آموخته بود، در اختيار امام‏حسن
قرارداد:


(1). اصول كافى، ج 1، ص 298، ح 1 و 5.

(2). همان، ح 3 و 4.


|251|


نگرش مردم به حكومت امام حسن(ع)

پس از شهادت حضرت على(ع)، ابن‏عباس، پس از خطبه خواندن امام حسن(ع) در
مسجد، اين‏گونه مردم را به بيعت با آن حضرت تشويق مى‏كند:

هذا ابن نبيكم و وصىّ امامكم فبايعوه[2]

اين فرزند پيامبرتان و وصى امامتان است، با او بيعت كنيد.

مردم نيز ضمن اظهار ارادت به آن حضرت، اعتراف كردند كه اطاعت از ايشان بر آنان
واجب است و سپس به عنوان خليفه، با آن حضرت بيعت كردند.

فاستجاب له فقالوا ما احبّه الينا و اوجب حقه علينا و بادروا اليه البيعة بالخلافة.[3]

اين جريان حكايت از اين دارد كه مردم در آن زمان، با توجه به اين‏كه امام حسن(ع) وصى
امام على(ع) و پسر پيامبر(ص) بوده، به ايشان توجه داشته‏اند و حق آن حضرت را در پيروى از
ايشان، بر خود واجب مى‏دانسته‏اند.

روايت ديگرى در اين زمينه، نشان مى‏دهد كه آنان غير از وصى بودن امام حسن(ع)
ايشان را جانشين پدرشان در امر خلافت نيز مى‏دانسته‏اند.

لمّا مات عليٌ جاء الناس الى الحسن و قالوا انت خليفة ابيك و وصيّه و نحن السامعون و
المطيعون لك.[4]

اين روايت، از يك جنبه ديگر نيز در نشان دادن نگرش مردم به حكومت
آن‏حضرت،برخوردار است. در پايان، آنان از گوش به فرمان بودن و اطاعت
كردن‏خويش‏صحبت كرده‏اند. اين مطلب، حكايت از آن دارد كه آنان هرگز


(1). اصول كافى، ج 1، ص 298، ح 2.

(2). كشف الغمه، ج 2، ص 159

(3). بحارالانوار، ج 43، ص 362، ح 1 .

(4). همان، ج 44، ص 43، ح 1 .


|252|

تصورانتخابى بودن آن حضرت را نداشته‏اند، زيرا اين سخن را به جانشينى آن حضرت
متصل‏كرده‏اند و معناى سخن آنان اين است كه امام على(ع)، آن حضرت را جانشين
خويش‏قرار داده و به مردم معرفى كرده است و مردم نيز پذيرش اين كار را با بيعت خويش
اعلام كرده‏اند.


نگرش امام حسن(ع) به حكومت خويش

سيره امام حسن(ع) در حكومت، بسيار شبيه به سيره حكومتى حضرت على(ع) است.
اين دو امام معصوم(ع)، هر يك در برهه‏اى از زندگانى خود، حكومت جامعه اسلامى را
برعهده داشتند و در برهه‏اى ديگر، از حكومت بركنار بودند و هم چون يك فرد عادى، در
جامعه اسلامى زندگى مى‏كردند؛ اما چون اين امر، درباره امام حسن(ع) پس از آن بود كه
ايشان حكومت را در اختيار داشت و هم چنين از آن حضرت سخنانى در دست است مبنى بر
اين كه ايشان انتخاب حاكم را بر عهده شوراى مسلمانان مى‏داند، عده‏اى با تمسك به اين دو
امر، اين نظريه را مطرح ساخته‏اند كه آن حضرت نيز مانند اهل سنت، انتخاب حاكم را امرى
مردمى مى‏دانسته كه به دست شوراى مسلمانان بوده است نه امرى الهى كه با نص تحقق
يابد. اينك بر آنيم تا با بررسى سيره و سخنان امام حسن(ع) در امر حكومت، صحت و سقم
اين نظريه را بررسى كنيم. لذا نگرش آن حضرت به حكومت را مانند بحث درباره حكومت
حضرت على(ع) در دو محور بررسى مى‏كنيم: نگرش آن حضرت به حكومت خويش و نگرش
آن حضرت درباره نقش مردم در حكومت.

با در نظر گرفتن اين نكته كه معصومين(ع) درباره احكام اسلامى، يك نظريه بيش‏تر
ندارند و شرايط مختلف اجتماعى است كه برخورد عملى آنان را متفاوت مى‏سازد، به گونه‏اى
كه اگر هر يك در موقعيت ديگرى قرار مى‏گرفت، همان گونه عمل مى‏كرد، با شناختن
نگرش‏حضرت على(ع) به امر حكومت، نگرش ديگر معصومين(ع) و از آن جمله، امام
حسن(ع) نيز مشخص مى‏شود؛ اما در اين جا مى‏خواهيم نگرش امام حسن را به طور خاص
بررسى كنيم.

با بررسى زندگانى امام حسن(ع) در مى‏يابيم كه آن حضرت، به علت داشتن موقعيت


|253|

خاص شخصى و اجتماعى، از همان سنينن كودكى و نوجوانى، در امور اجتماعى بسيار مهم،
مانند مباهله و بيعت رضوان حضور داشته و در موقعيت‏هاى حساس نيز نظر خويش را درباره
حكومت بيان كرده است. ابوبكر روزى بر منبر رسول خدا(ص) نشسته بود و امام حسن(ع) او
را مخاطب قرار داد واز او خواست كه از منبر پدرش پايين آيد و ابوبكر نيز چاره‏اى نديد جز اين
كه اعتراف كند كه اين منبر پدر تو است، نه پدر من.[1]

اما مهم‏ترين دوران دخالت ايشان در امر حكومت، پس از شهادت پدر بزرگوارش بود. او به
عنوان فرزند بزرگ و وصى حضرت على و پيش از آن كه مردم تصميم به بيعت با او بگيرند،
بر منبر رفت و پس از تجليل از مقام پدرش، مقام خويش و اهل بيت پيامبر اكرم (ص) و
وجوب ولايت و محبت آنان بر مردم را يادآور شد:

پس از بيعت مردم با آن حضرت، مهم‏ترين كارى كه انجام داد، حل مسأله كوفه و شام بود
و بدين منظور، نامه‏اى به معاويه نوشت و در آن، پس از توضيح جريانات سقيفه و ظلمى
كه‏به‏اهل بيت پيامبر اكرم (ص) شد و حق آنان غصب گرديد، يادآور شد كه خلفاى قبل از
حضرت على(ع) سابقه‏اى دراسلام داشتند؛ ولى تو از آن هم بى بهره‏اى و از او خواست كه به
بيعت اوداخل شود و حكومت مسلمانان را به صاحب آن واگذارد. بخشى از اين نامه، به دو
صورت نقل شده است: در يك روايت آمده است كه پس از حضرت على(ع) مسلمانان مرا به
حكومت برگزيدند:

و در روايت ديگر آمده است كه آن حضرت فرمود: حضرت على(ع) مرا به حكومت
مسلمانان، پس از خويش برگزيد:


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص‏42.

(2). بحارالانوار، ج 43، ص 361، ح 3.

(3). بحارالانوار، ج 44، ص 40، ح 1؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 24.


|254|

اين دو روايت، با وجود اختلافاتى كه در جاى جاى آن‏ها وجود دارد، هر دو از يك واقعه
گزارش مى‏دهند؛ زيرا بعيد به نظر مى‏رسد كه آن حضرت براى دعوت معاويه به اطاعت از
خويش، دو نامه نوشته باشد، غير از اين كه شباهت بسيارى نيز بين فقرات مختلف اين دو
روايت وجود دارد كه نشان مى‏دهد هر دو از يك رويداد حكايت مى‏كنند.

اما، هر دو روايت، دلالت بر اين دارد كه آن حضرت حكومت خويش را به واسطه نص از
سوى پيامبر اكرم(ص) مى‏دانسته است. روايت اول، هر چند در آن آمده است كه مسلمانان مرا
به حكومت برگزيدند، ولى پيش از اين جمله و پس از آن، به صورتى مشروح بيان شده كه
حكومت پس از پيامبر اكرم، حق اهل بيت بوده است و ديگران آن را غصب كرده‏اند و حتى
يادآور مى‏شود كه اگر ما با آنان نزاع و جدال نكرديم، به علت ترس بر دين، از منافقان و
كافران بود. اگر روايت دوم را نيز بپذيريم، هر چند اين امور در آن نيست و تنها اشاره‏اى كوتاه
به احتجاج قريش عليه انصار در سقيفه، در آن آمده است و امام با آن، عليه معاويه احتجاج
مى‏كند، ولى همين جمله كه «حضرت على(ع) امر حكومت مردم را در اختيار من قرار داد»
حكايت مى‏كند كه آن حضرت، خود را منتخب مردم نمى‏دانست، بلكه پدرش به دليل نصى
كه از پيامبر اكرم (ص) داشته است، به اين امر اقدام كرده است. البته در روايت اول نيز اين
جمله كه «مسلمانان مرا به حكومت برگزيدند» يا به اين معنا است كه اينك مسلمانان راه را
براى رسيدن ما به حق خويش هموار كردند و يا به اين معنا كه به معاويه يادآور شود كه اگر تو
طرفدار انتخاب مردمى هستى و مى‏گويى كه حكومت بايد با اقبال مردم تحقق يابد، اينك
مردم با من بيعت كرده‏اند و مرا حاكم گردانده‏اند، پس تو نيز بايد داخل بيعت عمومى شوى.


صلح امام حسن(ع) و حكومت ايشان

مهم‏ترين دليلى كه بر اساس آن، انتخابى بودن حاكم را به امام حسن(ع) نسبت داده‏اند،
صلح ايشان با معاويه و واگذارى امر حكومت است. اگر آن حضرت، خود را به واسطه نص،


(1). همان، ص 64، ح 13؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 33.


|255|

حاكم مى‏دانست و هيچ كس جز خود را مستحق تصدى امر حكومت نمى‏دانست، چرا آن را به
معاويه واگذار كرد؟

پاسخ اين پرسش در كناره‏گيرى حضرت على (ع) از خلافت و حكومت، پس از رحلت
پيامبر اكرم(ص) نهفته است. همان طور كه قبلاً توضيح داديم، آن حضرت نداشتن ياور و حفظ
دين را دو عامل اساسى براى واگذارى حق خويش و حكومت بيان مى‏كرد واين دو را موجب
رفع تكليف نهاده شده بر دوش خود، براى رهبرى امت بر مى‏شمرد؛ اما آن گاه كه يار و ياور
يافت و دين را در خطر نابودى ديد، به وظيفه خويش قيام كرد تا آن كه شهيد شد.

موقعيت امام حسن(ع) در اين زمينه، درست شبيه موقعيت پدر بزرگوارش بود، با اين
تفاوت كه او در آغاز، به واسطه حمايت‏هاى مردمى و بيعت آنان حجت را بر خويش تمام شده
يافت و بلافاصله پس از بيعت مردم، عزم خويش را براى جنگ با معاويه وتشكيل يك
حكومت اسلامى در سراسر جامعه اسلامى جزم كرد؛ ولى آن گاه كه با خيانت ياران و
لشكريانش وكسانى كه تا پيش از آغاز جنگ، مشتاقانه طالب جنگ بودند، روبه‏رو شد و جنگ
با معاويه را مساوى با نابودى دين و شيعيان ديد، صلح و دست كشيدن از حكومت را براى
حفظ دين برگزيد، ولى با اين حال، باز هم در اين امر ترديدى نداشت كه معاويه بر باطل و
خود بر حق است و خلافت مربوط به اهل بيت است.

اين سه مطلب در سخنان آن حضرت، در مقابل كسانى كه به صلح او اعتراض
مى‏كردندويا مانند معاويه، اين مسأله را مطرح مى‏كردند كه آن حضرت خويشتن را
شايسته‏خلافت نمى‏دانسته و بدين علت، از آن كناره‏گيرى كرده، بيان شده است. زمانى
امام‏نه تنها خويشتن را بى ياور مى‏داند، بلكه پس از زخم خوردن از آنان مى‏گويد: اينان
گمان‏مى‏كنند كه شيعه و ياور منند، در حالى كه قصد دارند مرا بكشند يا تحويل
معاويه‏دهند.[1]

آن حضرت هم چنين پس از صلح، ضمن تشبيه موقعيت خويش به موقعيت هارون پس
از رفتن حضرت موسى(ع)، موقعيت رسول خدا(ص) در مكه پيش از هجرت وموقعيت


(1). بحارالانوار، ج 44، ص 20، ح 4.


|256|

حضرت على(ع) پس از رحلت آن حضرت، به معاويه خطاب مى‏كند كه اگر يارانى مى‏يافت، با
او بيعت نمى‏كرد و به او تذكر مى‏دهد كه گمان نكند من خود را براى خلافت صالح نمى‏دانم و
صلاحيت تو را تأييد مى‏كنم؛ بلكه من بر طبق آيات قرآن كريم و سنت رسول خدا(ص) بر
مردم ولايت دارم؛ اما چون ياور ندارم، مانند جدم، پدرم و هارون در وسعت هستم؛ زيرا امت ما
را ترك كرده‏اند و با ديگران بيعت كرده‏اند:

اين روايت، به صراحت دلالت دارد كه آن حضرت، بر اساس نصب الهى، خود را خليفه
جامعه اسلامى مى‏داند و حتى پس از صلح امام با معاويه نيز با اين كه مردم و حتى آن
حضرت، با او بيعت كردند، ولى معاويه غاصب حق ايشان است كه به علت سستى امت، از
دست امام خارج شده و در دست ديگران قرار گرفته است. اين مسأله‏اى است كه آن حضرت،
در روايت ديگر، ضمن رد صلاحيت معاويه براى خلافت و با استشهاد به آيات طهارت و
مباهله و احاديث مختلف، به آن تصريح مى‏كند:

در روايت ديگرى، امام ضمن بر شمردن فضايل خويش و صفات خليفه بر حق، كه در اهل
بيت و ائمه(ع) متجلى است، اين مطلب را به شكل ديگرى بيان مى‏كند:


(1). همان، ص 22، ح 6.

(2). همان، ص 62، ح 12.

(3). همان، ص 44، ح 3.


|257|
شورايى بودن خلافت در نزد امام حسن(ع)

در عهدنامه صلحى كه امام حسن(ع) با معاويه بست، جمله‏اى وجود دارد كه حكايت از
اين دارد كه آن حضرت انتخاب خليفه را در جامعه اسلامى برعهده شوراى مسلمانان مى‏داند؛
زيرا آن حضرت شرط مى‏كند كه معاويه كسى را جانشين خود نكند و خلافت، پس از او بر
عهده شوراى مسلمانان باشد. پس جاى اين پرسش وجود دارد كه اين مطلب، چگونه با اعتقاد
آن حضرت به نصب حاكم سازگار است؟

پاسخ اين پرسش، تا حدود زيادى از مباحث قبل روشن مى‏شود؛ زيرا دلايل بسيارى
مطرح شد كه آن حضرت حكومت را حق الهى خويش مى‏دانست و حتى پس از واگذارى
حكومت به معاويه نيز بر آن تأكيد مى‏كرد و به دلايل مختلف نمى‏توانست حكومت را
براى‏خويش در صلح نامه شرط كند و بهترين شرط براى محكوم كردن معاويه، همين
شرطواگذارى حكومت، پس از معاويه به شوراى مسلمانان بود كه مقبوليت عمومى
نيزداشت.

اما آن چه در اين جا بايد مطرح كنيم، اين است كه اين شرط، هيچ منافاتى با حكومت بر
اساس نص الهى ندارد، زيرا همان طور كه بارها گفته‏ايم، حكومت اگر چه بر اساس نص الهى
باشد، بدون توجه و مقبوليت مردمى نمى‏توان حكومت عادلانه‏اى كه خواست ائمه(ع) بوده
است، ايجاد كرد و آنان بدون گرايش مردم - همان طور كه تاريخ گواهى مى‏دهد نمى‏توانسته
به امر حكومت، هر چند وظيفه الهى آنان باشد، قيام كنند، مگر اين كه بخواهند هم چون
ديگر حكومت‏ها به ظلم و تعدى دست بزنند. بدين ترتيب، در هر حكومت عادلانه‏اى، مردم و
خواست آنان، از اركان حكومت محسوب مى‏شود و در حكومتى كه بايد بر اساس نص الهى
تحقق يابد نيز مردم بايد به وظيفه خويش آگاه باشند و باتجمع برگرد شخصى كه خداوند او را
منصوب كرده، حكومت الهى را تحقق بخشند.

با توجه به اين مطلب، اگر امام حسن(ع) و حتى حضرت على(ع) مردم را به شوراى
مسلمانان فرا مى‏خوانند، آيا چه انتظارى از نمايندگان جامعه اسلامى دارند و اگر شورايى از
مسلمانان تشكيل شود و آنان بخواهند درباره امرى از امور جامعه اسلامى تصميم بگيرند، آيا


|258|

مى‏توانند نظرى در برابر نص و فرمان خداوند و رسولش ابراز كنند و يا وظيفه آنان اين است
كه نخست بررسى كنند كه اگر در موضوع مورد بحث، نص و فرمانى از سوى خداوند وجود
دارد، به آن عمل كنند واگر نيافتند يا دليلى يافتند كه آنان را در آن مورد، صاحب اختيار قرار
داده، خويشتن درباره آن تصميم بگيرند؟

پس اگر امام حسن(ع) حكومت پس از معاويه را برعهده شوراى مسلمانان قرار مى‏دهد،
به اين معنا نيست كه به آنان اجازه مى‏دهد كه در برابر نص الهى، به انتخاب حاكم
بپردازند،بلكه اگر شورايى واقعى از مسلمانان صاحب رأى تشكيل شود، آنان موظفند
همه‏ابعاد مسأله را بررسى كنند و اگر از سوى خداوند و رسولش نصى بر تعيين كسى
براى‏حكومت نيافتند و مشخص شد كه امر حكومت به آنان واگذار شده است، آن گاه به
انتخاب حاكم بپردازند.

حال اگر چنين شورايى تشكيل مى‏شد - و اگر پس از رحلت رسول خدا (ص) چنين شورايى
تشكيل شده بود - حضرت على(ع) و ديگر ائمه با حضور در آن شورا مى‏توانستند با يادآورى
نصوص پيامبر اكرم (ص) بر امت و حاكميت خويش، مردم را به وظيفه الهى خويش آگاه سازند
و جامعه اسلامى را در اين باره به راه راست هدايت كنند. بنابراين واگذرى امر حكومت و حاكم
جامعه اسلامى به شوراى مسلمانان، هيچ تلازمى با انتخاب حاكم از سوى آنان و منافاتى با
اعتقاد به الهى بودن و وجود نص درباره حاكم ندارد و اقدام امام حسن(ع) نشان دهنده اعتقاد
آن حضرت به انتخاب حاكم توسط شورا نيست.

تعداد نمایش : 4891 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما