صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
رفتار امامان(ع) با حاكمان معاصر خويش
رفتار امامان(ع) با حاكمان معاصر خويش تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : رفتار امامان(ع) با حاكمان معاصر خويش
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|258|

3. رفتار امامان(ع) با حاكمان معاصر خويش




3. رفتار امامان(ع) با حاكمان معاصر خويش

مسأله خلافت و حكومت، پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) به گونه‏اى تحقق و استمرار يافت
كه ائمه معصومين(ع) در طول زندگى خويش، هر يك به نوعى با مسئله حكومت جامعه
اسلامى درگير بودند. اين مسأله، خواه ناخواه موجب شد كه آنان ارتباط خاصى با حكومت‏هاى
هم عصر خويش داشته باشند؛ زيرا موقعيت ممتاز اجتماعى آنان به گونه‏اى بود كه نه تنها
حكومت‏ها نمى‏توانستند آن را ناديده بگيرند، بلكه همواره در اين باره، حساسيت داشتند،
حساسيتى كه درگيرى‏هاى خونين و زندان و شهادت معصومين(ع) را در پى داشت.


|259|

ريشه‏يابى رابطه خاص امامان معصوم(ع) با حكومت‏هاى معاصر خويش، كه به شهادت
تاريخ، هيچ گاه دوستانه نبوده است، زمينه بسيار خوبى براى شناخت نگرش آنان به امر
حكومت جامعه اسلامى ايجاد مى‏كند. چه سرّى در كار بوده است كه حكومت‏هاى مختلف هم
عصر معصومين(ع) يا از سوى آنان تهديد به نابودى شده‏اند و يا حكومت‏ها با احساس خطر
از سوى آنان همواره ايشان را تحت نظر داشته و با كوچكترين شبهه‏اى آنان را به زندان
مى‏انداخته و يا به شهادت مى‏رسانده‏اند، امرى كه به هر حال، براى حكومت‏ها خطر آفرين
بود و زمينه نابودى حكومتشان را فراهم مى‏ساخت و روشن‏ترين نمونه آن، شهادت امام
حسين(ع) به دست يزيد است كه قيامهاى نشأت گرفته از آن، نه تنها حكومت خود او بلكه
سلسله اموى را نابود كرد.

دو احتمال براى تقابل و تضاد معصومين(ع) با حكومت‏هاى هم عصر خويش مطرح
است: ممكن است اعتراض آنان تنها به چگونگى رفتار ظالمانه حكومت‏ها بوده است؛ يعنى
چون آنان با عمل ظالمانه اين حكومت‏ها مخالف بودند، به مقابله با آن‏ها مى‏پرداختند، به
گونه‏اى كه اگر همان حاكمان، رفتارى عادلانه در پيش مى‏گرفتند، حتى ممكن بود مورد تأييد
معصومين(ع) نيز قرار گيرند. احتمال ديگر اين است كه ايشان به اصل مشروعيت اين
حكومت‏ها اعتراض داشتند و چگونگى شكل‏گيرى آن‏ها را ظالمانه مى‏دانستند كه حتى رفتار
عادلانه اين حكومت‏ها نيز نمى‏توانست به آنها مشروعيت بخشد. هر چند اين امر، منافاتى با
اين ندارد كه رفتار ظالمانه اين حكومت‏ها نيز مطرود باشد و معصومين(ع) با آن مقابله كنند؛
ولى اين تنها بعدى از مخالف آنان را بيان مى‏كند، نه اصل و ريشه آن را. بنابراين، احتمال
اول، مقابله با رفتار ظالمانه را ريشه و اساس مخالفت معصومين(ع) با حكومت‏هاى هم عصر
خويش مى‏داند و احتمال دوم، آن را يكى از فروع مى‏داند و ريشه مخالفت را در نامشروع
بودن اين حكومت‏ها جست جو مى‏كند. البته بايد بررسى كرد كه اگر معصومين(ع)
حكومت‏هاى معاصر خويش را نامشروع مى‏دانستند، چه دليلى براى اين امر مطرح مى‏كردند
و از چه جهت، آن‏ها را نامشروع مى‏دانستند.

در اين جا گفتنى است كه طبق بعضى نظريات، قيام‏ها و شهادت معصومين(ع) به هيچ


|260|

وجه، رنگ مخالفت با حكومت‏ها و يا اصلاً دخالت در امور اجتماعى ندارد؛ مانند نظريه‏اى كه
شهادت معصومين(ع) را ناشى از حسادت شخصى حاكمان مى‏داند كه آنان نمى‏توانستند
رتبه و مقام معنوى و اجتماعى ائمه(ع) را تحمل كنند.

ما از پرداختن به اين نظريات صرف‏نظر مى‏كنيم؛ زيرا با مرور اجمالى در زندگى و سخنان
امام حسين(ع) و سيره معصومين(ع) روشن مى‏شود كه خود آن حضرت، هدف از قيامش را
اصلاح امت جدش و امر به معروف و نهى از منكر معرفى مى‏كند و اگر حكومت‏هاى مختلف،
منزلت و موقعيت معصومين(ع) را خطرى براى حكومت خويش نمى‏دانستند، هرگز چنين
انگيزه‏اى بر اثر حسادت شخصى برايشان حاصل نمى‏شد كه با درگيرى با آنان حكومت
خويش را با خطرات گوناگون مواجه كنند. از سوى ديگر، در ضمن بخش‏هاى آينده، روشن
مى‏شود كه همه معصومين(ع) به گونه‏اى در امور اجتماعى و سياسى دخالت مى‏كردند و امام
حسين(ع) نيز قيام كرد و كشته شد، نه اينكه بدون هيچ اقدامى قربانى حسادت حاكمان‏شود.


الف. امام على(ع) و خلفا

از نخستين اقدامات حضرت على پس از برعهده گرفتن خلافت، پاك سازى و بركنار كردن
اميران و حاكمانى بود كه از سوى خلفاى پيشين گمارده شده بودند. يكى از مشهورترين اين
اميران، معاويه بود كه بر منطقه شام تسلط داشت و حتى در ذهن خويش خلافت جامعه
اسلامى را مى‏پروراند. بسيارى از ياران حضرت على(ع) اين اقدام آن حضرت درباره معاويه را
نمى‏پسنديدند و پيشنهاد مى‏كردند كه فعلاً معاويه را در مقام خويش ابقا كند تا در زمان
مناسب، اين كار به سادگى انجام شود؛ اما امام در برابر اين پيشنهاد، مقاومت نشان داد و آن را
نپذيرفت و بلافاصله با نصب حاكم جديدى براى شام، معاويه را عزل كرد.

آيا مى‏توانيم اين اقدام امام را بر بى سياستى آن حضرت حمل كرده و بگوئيم كه مسأله‏اى
را كه بسيارى از ياران آن حضرت درك مى‏كردند و خطر برخورد با معاويه را براى حكومت آن
حضرت، يادآور مى‏شدند، براى آن حضرت قابل پيش بينى نبود؟ اين مطلبى است كه به هيچ
وجه پذيرفتنى نيست و تحليل‏هاى موشكافانه آن حضرت در امور مختلف اجتماعى و
سياسى، اين احتمال را رد مى‏كند. حتى خود آن حضرت، در برابر اين عقيده كه عده‏اى به آن


|261|

دامن مى‏زدند كه معاويه سياستمدار است، ولى امام على(ع) سياستمدار نيست، موضع‏گيرى
كرده و فرمود:

به خدا معاويه از من زيرك‏تر نيست؛ ولى او فريب مى‏دهد و گناه مى‏كند و اگر زشتى فريب
نبود، همانا من از زيرك‏ترين مردم بودم.

پس با اين كه آن حضرت به خطر عزل معاويه براى حكومت خويش واقف بود، بايد
مسأله‏اى اساسى و نه جزئى و قابل اغماض وجود داشته باشد كه به چنين كارى دست زده و
خطرهاى ناشى از آن را نيز پذيرا شده است. اين اقدام امام را بايد در قياس با رفتار ديگر
ايشان در شورايى سنجيد كه براى انتخاب خليفه پس از عمر تشكيل شد. در آن شورا، آن
حضرت از پذيرش خلافت، به شرط عمل به سيره دو خليفه پيش از خويش امتناع كرد و كتاب
و سنت پيامبر اكرم (ص) را براى عمل خويش كافى دانست[2] و بدين ترتيب، زمينه انتقال
خلافت به عثمان، كه اين شرط را پذيرفت، فراهم گرديد.

اقدام امام على(ع) در آن شورا براى كسانى كه امور را از جنبه ظاهرى مى‏سنجد، هرگز
قابل درك نيست. ابن ابى الحديد با تعجب بسيار از اين اقدام آن حضرت، مى‏گويد: نمى‏دانم
چه چيزى مانع آن حضرت شد كه در برابر درخواست عبدالرحمن پاسخ مثبت دهد، در حالى
كه او به شدت پيش از آن، در طلب خلافت بود. او مى‏توانست در آن جا پاسخ مثبت دهد و
بعد نيز او حاكم بود و كسى نمى‏توانست از او بازخواست كند كه چرا به سيره شيخين عمل
نكردى و او به راحتى مى‏توانست آن گونه كه خود مى‏خواهد، حكومت كند.[3]

اما اگر به سيره حضرت على(ع) در برابر خلافت پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) نگاهى
اجمالى بيندازيم، در مى‏يابيم كه اين دو اقدام امام نيز اصولى و هم سو با اقدامات قبلى و
تفسير كننده روايات متناقضى است كه اهل سنت درباره موضع‏گيرى آن حضرت، پس از
سقيفه نقل كرده‏اند. بعضى روايات حكايت از اين دارد كه امام على(ع) پس از سقيفه، با


(1). نهج البلاغه، خ 200.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 189.

(3). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 274.


|262|

رضايت كامل، حكومت خلفا را پذيرفت و همكارى بسيار مؤثرى براى پيشبرد حكومت آنان
داشت؛[1] اما روايات بسيار ديگرى حكايت از اين دارد كه آن حضرت، حدود هفت ماه از
بيعت با ابوبكر استنكاف كرد و در اين مدت، به همراهى حضرت زهرا و حسنين(ع) به در
خانه انصار مى‏رفت و طلب يارى مى‏كرد[2] و در موقعيت‏هاى گوناگون، حق خويش درباره
خلافت رابيان مى‏كرد و سرانجام، با اكراه و اجبار بيعت كرد. اين عمل آن حضرت، آن قدر در
ميان صحابه معروف بوده است كه عمر يكى از دلايل عدم نصب امام به جانشينى خويش را
حرص بر خلافت بر شمرد[3] و خود آن حضرت نيز در نهج البلاغه، اين تهمت را نقل و رد
مى‏كند.[4] استنكاف از بيعت با خلفا، در زمان عثمان نيز تكرار مى‏شود. پس از اينكه
عبدالرحمن با عثمان بيعت مى‏كند و مردم نيز از او تبعيت مى‏كنند، امام حاضر به بيعت نشد و
سرانجام، با اجبار وتهديد به كشته شدن بيعت كرد و حتى وقتى مقداد و عمار به امام پيشنهاد
جنگ دادند، اين پيشنهاد مورد توجه قرار گرفت؛ ولى پاسخ آن حضرت، اين بود كه ياورى
ندارم كه مرا همراهى كند، پاسخى كه به يارانش بعد از سقيفه داد كه اگر چهل نفر ياور مخلص
داشتم، بر ضد ماجرا جويان قيام مى‏كردم.[5]

بدين ترتيب، سيره اصولى آن حضرت، در برابر حاكمان قبل از خويش، اين‏گونه بوده است
كه كارى انجام ندهد كه به نوعى تأييد مشروعيت آنان باشد، بلكه اقدامات بسيارى انجام داد
كه نفى مشروعيت آنان و حقانيت خويش براى حكومت را اثبات كند. رفتار امام در شورا وعزل
معاويه را نيز بايد با توجه به همين سيره اصولى سنجيد. اگر آن حضرت در شورا اين شرط را
مى‏پذيرفت كه به سيره شيخين عمل كند؛ اين مطلب، مهر تأييدى بر خلافت آنان بود حتى
اگر مانند آنان عمل نمى‏كرد و هيچ كس نيز به ايشان اعتراض نمى‏كرد كه چرا مطابق سيره
شيخين عمل نكردى. اين، مسأله‏اى است. حضرت على(ع) حتى به قيمت در اختيار گرفتن


(1). تاريخ الخلفاء، ص 197.

(2). الامامة والسياسة، ج 1، ص 29.

(3). همان، ص 43.

(4). نهج البلاغه، خ‏172.

(5). همان، ص 239، ح‏27.


|263|

حكومت، نمى‏توانست، آن را بپذيرد؛ زيرا اين عمل، آن چنان ضربه اساسى به تفكر اصولى
امام در حقانيت الهى حكومت خويش وارد مى‏ساخت كه ديگر در اختيار داشتن حكومت نيز
سودى براى پى‏گيرى هدف نداشت؛ زيرا آن حضرت، بر خلاف كسانى كه به دنبال حكومت
بودند، حكومت را براى اصلاح جامعه اسلامى، اجراى احكام اسلامى و تحكيم مبانى امامت
الهى مى‏خواست، نه براى فرمانروايى بر مردم و بهره مندى از لذات دنيوى و تسلط بر مردم.

اين سيره، در مورد عزل معاويه نيز جارى است. تأييد معاويه و نصب او به امارت شام،
حتى براى مدتى كوتاه، مهر تأييدى بر عملكرد خلفاى گذشته و روش كسانى بود كه خلافت را
براى حكومت بر مردم مى‏خواستند، نه براى اجراى فرامين الهى و اين امرى بود كه امام حتى
به بهاى حفظ حكومت خويش حاضر به انجام آن نبود.

پس در حقيقت، معاويه نماد راه و روش كسانى محسوب مى‏شد كه با انحراف از مسير و
خط صحيح اسلام، راه را براى امثال او باز كرده بودند تا كار به جايى برسد كه ادعاى خلافت
كند و حضرت على(ع) براى توجه به اين انحراف و آشكار ساختن آن، هيچ گاه حتى با
كوچك‏ترين مظاهر آن، كه به تأييد اين مسير و روش بينجامد، موافقت نمى‏كرد. آن حضرت
در يكى از نامه‏هاى خويش به معاويه، در پاسخ مطالبى كه او مطرح كرده بود، نخست با
ترسيم شخصيت پست او در ميان مسلمانان، به او گوشزد مى‏كند كه حق دخالت در امور
حكومت جامعه اسلامى، حتى در اين حد كه رتبه و فضيلت برخى صحابه بر ديگران را بيان
كند، ندارد و آن‏گاه مطالب مطرح شده در نامه او را پاسخ مى‏گويد و با مطرح كردن دو آيه
شريفه (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه)
[1] و (انّ اولى الناس بابراهيم للذين
اتبعوه وهذا النبى و الّذين آمنوا و اللّه ولى المؤمنين)
[2] خويشتن را، هم از نظر قرابت به رسول
خدا و هم از لحاظ اطاعت شدن، اولى از ديگران مى‏داند. آن گاه با توجه به نزديكى خويش به
رسول خدا به بيان ماجراى سقيفه مى‏پردازد و استدلال مهاجران به قرابت و خويشاوندى با
پيامبر اكرم(ص) را موجب آن مى‏داند كه خلافت، از آنِ‏امام باشد نه ديگران و با اشاره به


(1). انفال، آيه 75.

(2). آل عمران، آيه 68.


|264|

مطلبى كه در نامه معاويه آمده، مبنى بر اين كه آن حضرت با زور و اجبار و در حالى كه او را
بسته بودند و مى‏كشيدند، با ابوبكر بيعت كرده است، اين مطلب را هرگز عار و ننگ براى
خويش نمى‏داند، بلكه مظلوميتى مى‏داند كه در حال يقين برايش رخ داده و مؤمن اگر در
چنين حالى مظلوم واقع شود، دچار نقصى نگرديده است.

نكته مهم‏تر در اين نامه، با توجه به اين كه مخاطب امام، معاويه است، يادآورى اين
مطلب است كه مقصود من از اين استدلال‏ها تو نيستى، بلكه مراد من غير از تو يعنى كسانى
است كه تو را به امارت رسانده‏اند و من تنها گوشه‏اى از آن را براى تو بيان كردم:

اين سخن و شيوه رفتار امام با معاويه، در نامه‏ها و سخنان مختلف، نشان مى‏دهد كه
مبارزه ايشان با معاويه از همان آغاز به عهده گرفتن خلافت، در حقيقت، مبارزه با انحراف
اساسى به وجود آمده پس از رحلت رسول خدا(ص) در امر حكومت بود و معاويه مظهر اصلى
اين انحراف، در زمان به خلافت رسيدن آن حضرت محسوب مى‏شد.

در سخنان ديگر آن حضرت نيز كه درباره خلافت و حق خويش ايراد شده، به اين مطلب،
يعنى انحراف بزرگ در صدر اسلام، با انحراف خلافت از مسير خود، اشاره شده است. در
خطبه سوم نهج البلاغه، امام اين انحراف را در زمان آغاز آن، يعنى پس از رحلت رسول خدا
اين گونه توصيف مى‏كند:

در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست بريده (دست تنها) به پاخيزم يا بر محيط و شرايط
ظلمانى و گمراه كننده، كه پيران را فرسوده و جوانان را پير مى‏كند و مؤمن در آن در رنج و
زحمت است تا خدايش را ملاقات كند، صبر كنم. پس نتيجه گرفتم كه صبر به عقل و خرد
نزديك‏تر است. پس صبر كردم در حالى كه در چشم خاشاك و در گلو استخوان داشتم و
مى‏نگريستم كه ميراثم را به غارت مى‏برند.

(1). نهج البلاغه، نامه 28.

(2). همان، خ 3.


|265|

در خطبه‏اى ديگر، آن حضرت شرايط را پس از گذشت حدود چهارده سال، هنگام به
خلافت رسيدن عثمان، اين گونه بيان مى‏كند:

پس در كار خويش نگريستم و چون ياور و مدافع وهمكارى جز اهل بيتم نيافتم، پس به مرگ
آنان راضى نشدم و استخوان در گلو و خار در چشم، غم و غصه را فرو بردم و با فرو بردن خشم
بر امرى صبر كردم كه از حنظل تلخ‏تر واز تيزى شمشير، براى قلب تيزتر بود.

اين دو سخن امام، به خوبى شرايط واوضاع و احوال پيش آمده در جامعه اسلامى را با
عوض شدن مسير خلافت جانشنى پيامبر اكرم (ص) تصوير مى‏كند. چه امرى رخ داده است كه
حضرت على(ع) تحمل آن را مانند تحمل استخوان در گلو و خار در چشم توصيف مى‏كند؟ آيا
صرف نرسيدن حكومت به آن حضرت، ايشان را اين گونه حزين و غصه دار كرده است؟ او كه
براى همه دنيا و حكومت آن، ارزشى قائل نيست و آن چه براى او مهم و با ارزش است،
آخرت، ايمان، تقوى و حيات طيبه انسانى است. پس محيط و شرايط به وجود آمده، انحرافى
در مسير اسلام است كه ضربه آن بر قلب امام، از شمشير تيزتر است و آثار آن، جوانان را پير و
پيران را فرسوده مى‏سازد. اگر امام براى حق خويش تا اين اندازه تلاش مى‏كند، بدان علت
است كه رسيدن به آن را ملازم با زلال شدن راه هدايت انسان‏ها به سوى خداوند و برطرف
شدن كجروى‏ها مى‏داند، امرى كه اگر دست كم پس از خلافت عمر اتفاق افتاده بود،
مى‏توانست كجى‏ها را از بين ببرد و جامعه اسلامى را به سوى سعادت واقعى سوق دهد.

بدين ترتيب، حضرت على(ع) از همان آغاز تشكيل سقيفه، با مسير خلافت، كه راهى
غير از راه درست خويش را مى‏پيمود، مخالف بود و در طول 25 سال بركنارى آن حضرت از
خلافت، به هر شكل ممكن مخالفت خود را با روش و سيره خلفاى حاكم در اين مدت اعلام
مى‏كرد و هرگز حاضر نبود كه در عمل يا سخن، آن را تأييد كند، حتى اگر اين سخن يا عمل،
خلافت و حق آن حضرت را به ايشان باز مى‏گرداند و يا موجب تثبيت خلافت آن حضرت


(1). نهج البلاغه، خ 217.


|266|

مى‏شد. يكى از عوامل مهم مخالفت با معاويه نيز اين بود كه هر نوع تأييدى در اين زمينه،
تأييد رفتار و سيره خلفاى پيش از او محسوب مى‏شد.


پرسش و پاسخ درباره اقدام نكردن امام على(ع) براى خلافت

با توجه به آن چه گذشت، ممكن است اين پرسش در ذهن خواننده شكل گيرد كه اگر
حضرت على(ع) انحراف مسير خلافت را انحرافى اساسى مى‏دانست و به اين علت، هرگز
حاضر به تأييد آن نبود، چرا در همان آغاز شكل‏گيرى فتنه، به صورت قاطع‏ترى عليه آن اقدام
نكرد؟ چرا در طى مدت طولانى قبل از به دست گرفتن خلافت، اين كار را انجام نداد؟ چرا
شمشير به دست نگرفت و در برابر كسانى كه به وجود آورنده اين انحراف بودند، نايستاد و تنها
نارضايتى خويش از مسير خلافت را با بيعت نكردن به صورت اختيارى و تأييد نكردن خلفاى
پيش از خود نشان داد؟

پاسخ به اين پرسش در روايات ائمه آمده است. امام باقر(ع) از بين رفتن اساس اسلام و
ارتداد همه مردم را علت اين امر بيان مى‏كند:

اين حديث به خوبى روشنگر وضعيت حضرت على(ع) پس از رحلت رسول خدا است و
اولا بيان كننده اين مطلب است كه عده‏اى از سر دشمنى و عداوت، در صدد غصب خلافت
برآمدند و در اين راه، حتى حاضر به نابودى اسلام بودند. ثانياً حاكى از اين است كه آن
حضرت به اندازه كافى ياور نداشت كه بتواند بر فضاى حاكم غلبه كند و بدون خون ريزى، بر
امور مسلط شود. ثالثاً روشن مى‏كند كه جنگ و خون ريزى و درگيرى در آن زمان، هر چند به
پيروزى امام نيز مى‏انجاميد، نابودى اصل اسلام را در پى داشت و همين امر علت اصلى


(1). روضة كافى، ص 295، ح 454.


|267|

اعراض آن حضرت از حق خويش و بيعت با اكراه بود. اگر امام از حق خويش دست بر
مى‏داشت، هر چند انحرافى بزرگ در اسلام به وجود مى‏آمد، اما ظاهر و صورت اسلام باقى
مى‏ماند و همين ظاهر، موجب نجات بسيارى از مردم مى‏شد كه بدون دشمنى به جو غالب
گرويدند؛ ولى اگر صورت اسلام از بين مى‏رفت، ديگر چيزى باقى نمى‏ماند و همه مردم
منحرف مى‏شدند. از سوى ديگر، اگر چيزى از اسلام باقى نمى‏ماند، حضرت على(ع) حكومت
جامعه اسلامى را براى چه چيز مى‏خواست؟ ايشان حكومت را براى هدايت مردم به صراط
مستقيم و از بين بردن انحراف مى‏خواست و با نابودى اصل اسلام، ديگر رسيدن به چنين
هدفى محال بود.

در اين باره، پرسش ديگرى مطرح مى‏شود كه چرا آن حضرت، يارى ابوسفيان را رد كرد و
آن‏گاه كه او به امام پيشنهاد بيعت داد و گفت: «مدينه را از لشكريان پر مى‏كنم» آن را
نپذيرفت؟[1] و چرا پيشنهاد ابن عباس را نپذيرفت كه به آن حضرت گفت: «اگر من با شما
بيعت كنم، مردم نيز مى‏گويند: عموى پيامبر بيعت كرده است و آنان نيز به اين علت
بيعت‏مى‏كنند»؟[2]

پاسخ اين پرسش، با توجه به سيره حضرت على(ع) در حكومت و پاسخ ايشان در اين
باره، روشن مى‏شود. همان طور كه بارها تكرار شد، آن حضرت هيچگاه حكومت را براى
تسلط بر مردم و قدرت طلبى نمى‏خواست، بلكه آن را براى برپايى عدل و قسط در جامعه و
تكامل انسان‏ها و سعادت جامعه اسلامى مى‏خواست. اين نگرش به حكومت، هرگز با استمرار
و يارى از شخصى مانند ابوسفيان، كه به علت خصلت‏هاى قبيله‏اى مايل بود قبايل معروف
قريش خلافت را در دست گيرند، سازگار نبود. از سوى ديگر، اگر حضرت على(ع) با حمايت
شخصى مانند ابوسفيان، حكومت را در دست مى‏گرفت، تحت تسلط او و هم فكرانش قرار
مى‏گرفت و اين امرى است كه امام هيچ گاه به آن راضى نبود. از اين رو، در پاسخ به او فرمود:


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 17.

(2). الامامة السياسة، ج 1، ص 21.


|268|

تو طالب چيزى هستى كه ما به آن تمايلى نداريم و پيامبر اكرم با من پيمانى بسته است كه من
بر پيمان خويش هستم.

متن اين پيمان، كه آن حضرت در اين جا از آن سخن مى‏گويد: در روايات ديگر آمده است.
ايشان مى‏فرمايد: پيامبر اكرم به من گفت:

از اين سخن و سيره آن حضرت، هم چنين روشن مى‏شود كه حكومت امام بايد با
پشتيبانى سران و بزرگان جامعه اسلامى، از مهاجران و انصار تحقق مى‏يافت و آن حضرت
نمى‏خواست صرفاً با پشتيبانى ابن عباس و اهل بيتش جنبه قبيله‏اى و عشيره‏اى پيدا كند؛
زيرا آن حضرت دلايل و شواهد كافى براى رسيدن به حكومت و پذيرش آن از سوى
مهاجران وانصار دراختيار داشت و مى‏دانست كه همگان از اين دلايل آگاهند و اگر بخواهند به
سوى حق حركت كنند، راهى جز پذيرش و تسليم خلافت به آن حضرت ندارند. به همين
علت، در پاسخ به ابن عباس، كه از حال و هواى جامعه، پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) و حتى
پيش از تشكيل سقيفه آگاه بود و از آن حضرت خواست تا بيعت او را بپذيرد، فرمود:

چه كسى غير از ما در پى اين امر است؟

و نيز فرموده است:

اصلاً به ذهن من خطور نمى‏كرد كه خلافت را از اهل بيت واز من دور گردانند.[4]

از سوى ديگر، پى‏گيرى‏هاى امام درباره خلافت، براى او بسيار خطرناك و احتمال كشته


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 18.

(2). بحارالانوار، ج 30، ص 14، باب 16؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 78، باب 28.

(3). الامامة و السياسة، ج 1، ص 21.

(4). نهج البلاغه، نامه 62.


|269|

شدن ايشان نيز بسيار قوى بود. هر چند او از شهادت نمى‏هراسيد، بلكه مشتاق آن بود، ولى
كشته شدن ايشان در آن اوضاع و احوال، باعث هدر رفتن خونش مى‏شد، بدون اين كه ثمرى
داشته و وظيفه خويش را در آشكار كردن خط هدايت، پس از رسول خدا و جنگ با مارقين و
ناكثين و قاسطين انجام داده باشد؛ همان گونه كه سعدبن عباده به علت بيعت نكردن كشته
شد. از برخى روايات مشخص مى‏شود كه احتمال كشته شدن براى آن حضرت، نه تنها پيش
از بيعت اجبارى با ابوبكر وجود داشته،[1] بلكه تا هنگام به خلافت رسيدن آن حضرت نيز
وجود داشته است. ابن ابى الحديد با تعجب از استاد خويش پرسيد كه چگونه حضرت در اين
مدت طولانى پس از رحلت رسول خدا، با وجود شعله ور بودن خشم دشمنانش زنده ماند؟ و
استادش پاسخ مى‏دهد كه او خويشتن را از يادها برد و به عبادت و قرآن مشغول شد و اگر اين
گونه رفتار نمى‏كرد، حتماً كشته مى‏شد.[2]

سؤال ديگرى در اين ميان مطرح است كه تاريخ حكايت از همكارى حضرت على(ع) با
خلفا دارد و راهنمايى‏هاى آن حضرت به عمر و عثمان معروف است و طبق بعضى روايات،[3]
امام خويشتن را يارو ياور ابوبكر معرفى مى‏كند. اين امور چگونه با نامشروع بودن حكومت
آنها قابل جمع است؟

پاسخ اين پرسش، در همين خطبه، كه در شرح نهج البلاغه نقل شده، آمده است. آن
حضرت علت بيعت خويش با ابوبكر و اطاعت از او را خطرى مى‏داند كه اسلام را تهديد
مى‏كرده است:


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6.

(2). همان، ج 13، ص 301.

(3). همان، ج‏6، ص‏95.

(4). همان؛ و نيز تمام نهج البلاغه، ص 874.


|270|

دست خود را بازداشتم (بيعت نكردم) و معتقد بودم كه من به جايگاه پيامبر در ميان مردم، از
ديگران كه عهده دار امور شدند، سزاوارترم. پس مدت زمانى اين گونه درنگ كردم تا ديدم كه
گروهى از مردم، از اسلام بازگشتند (مرتد شدند) و به سوى نابودى دين خدا و سيره پيامبر
دعوت مى‏كردند. پس ترسيدم كه اگر اسلام واهل آن را يارى نكنم، نابود شود يا شكافى در آن
پديد آيد كه مصيبت آن برايم سنگين‏تر از دست دادن حكومت بر جامعه اسلامى باشد...پس
در اين هنگام با ابوبكر بيعت كردم و عليه اين حوادث قيام كردم تا باطل نيست و نابود شد.

همين علت، البته به طور محدودتر، در زمينه هم كارى‏هاى آن حضرت در امور جزئى با
خلفا نيز مطرح است. اگر امام در موارد بسيار، به بيان احكام شرعى مى‏پردازد و خلفا را در
اجراى احكام اسلامى تاحد توان آنان و تا آن جا كه به راهنمايى‏هاى او گوش فرا مى‏دادند،
يارى مى‏كند، هدفى جز پيش برد احكام اسلامى ندارد و اگر به عمر پيشنهاد مى‏كند كه خودش
در جنگ با مشركان حاضر نشود و عزت و شوكت اسلام را نگاه دارد،[1] هدفى جز سربلندى
جامعه اسلامى و دين خداوند ندارد، هر چند معتقد باشد كه جامعه اسلامى از يك انحراف
اساسى به‏علت انحراف مسير خلافت رنج مى‏برد؛ ولى اين براى آن حضرت، بدان معنا نيست
كه جلوى ديگر انحرافات را نگيرد و آن چه از دستش بر مى‏آيد، براى اعتلاى جامعه اسلامى
انجام ندهد.

نمونه بارز اين دلسوزى را درباره عثمان مشاهده مى‏كنيم. با اين كه انحرافات عثمان به
اندازه‏اى بود كه حتى عموم مردم در جامعه اسلامى متوجه اين امر شده بودند و براى عزل او
اقدام مى‏كردند، ولى در اين اوضاع و احوال، باز آن حضرت به گونه‏اى عمل مى‏كند كه صلاح
جامعه اسلامى در آن است. ايشان هيچ گاه از وضعيت به وجود آمده، قصد بهره بردارى و
انتقام ندارد و هر چند با معترضان به عثمان، هم عقيده است، ولى كشته شدن عثمان به
دست انقلابيون را فتنه مى‏داند كه راه كشت و كشتار را در امت باز مى‏كند و فتنه‏ها بر پا
مى‏سازد و حق و باطل را به هم مى‏آميزد.[2] بدين علت، تا حد توان مى‏كوشد تا انحرافات
عثمان را از بين ببرد و انقلابيون را راضى كند و فتنه را خاموش سازد؛ ولى هيچ يك از اين
اقدامات به معناى رضايت ايشان از خلافت عثمان نيست.


(1). نهج البلاغه، خ 146.

(2). نهج البلاغه، خ 164.


|271|

ب. رفتار امام حسن و امام حسين(ع) با معاويه

امام حسن(ع) زمانى خلافت جامعه اسلامى را به عهده گرفت كه حضرت على(ع) روش
خويش واهل بيت را در مبارزه همه جانبه با معاويه تاسرگونى و نابودى آن، روشن ساخته بود
و همه مى‏دانستند كه آن حضرت هرگز با معاويه سازش نخواهد كرد و او را به رسميت نخواهد
شناخت. در بخش قبل، در بحث صلح امام حسن (ع) روشن شد كه آن حضرت نيز همين
شيوه را در پيش گرفت و حتى پس از پايان يافتن صلح و تثبيت حكومت معاويه، باز هم
برحقانيت خويش و بطلان حكومت معاويه تأكيد داشت و براى مردم بيان مى‏كرد كه شرايط
جامعه موجب شده است كه خلافت را به معاويه واگذار كند و گرنه، در باطل بودن او
شكى‏ندارد.

از سوى ديگر، ارزيابى صلح آن حضرت و شرايط مطرح شده در صلح نامه نيز روشن
مى‏سازد كه امام از اين راه، شيوه جديد مبارزه عليه معاويه را آغاز كرد. اين صلح نامه ماهيت
معاويه را براى مردم بر ملا كرد و براى همه روشن ساخت كه معاويه، تنها به سلطه و
پادشاهى بر مردم مى‏انديشد و هرگز در راه تثبيت اهداف اسلام و قرآن، گامى برنخواهد
داشت. سه شرط مهم در صلح نامه، نه تنها به طور لفظى از سوى معاويه انكار شد، بلكه
به‏طور عملى نيز خلاف آن‏ها رواج يافت. اميران نصب شده از سوى او مأموريت يافتند توهين
و سبّ حضرت على(ع) را رواج دهند، شيعيان در همه جا تحت فشار قرار گرفتند و عده‏اى از
آنان به شهادت رسيدند و برنامه ريزى براى جانشينى يزيد آغاز و سرانجام عملى شد.

نقض عهد از سوى معاويه، شيعيان و محبان اهل بيت را به جوش و خروش واداشت.
آنان نزد امام حسن(ع) آمدند و از آن حضرت خواستند كه در برابر نقض عهد، به قيام و مبارزه
برخيزد، اما هنگامى كه پاسخ منفى امام را شنيدند، گمان كردند كه امام نمى‏خواهد قيام كند، در
حالى كه شرايط براى مبارزه با معاويه مهيّا است. پس به سراغ امام حسين(ع) رفتند و از
ايشان خواستند كه رهبرى آنان را در مبارزه بر عهده گيرد؛ اما آن حضرت نيز با شناخت واقعى
شرايطى كه برادرش با آن مواجه بود، به آنان پاسخ منفى داد و به تبيين اوضاع و احوال جامعه
پرداخت و مبارزه با معاويه را بيهوده دانست:


|272|

هر كس در خانه خود مسكن گزيند تا زمانى كه اين مرد (معاويه) زنده است. پس هر گاه او بميرد
و شما زنده باشيد، اميد است كه خداوند براى ما خير و خوبى پيش آورد و رشد ما را عنايت كند
و ما را به خويشتن واگذار نكند. همانا خداوند با متقين و محسنين است.

پاسخ امام حسين(ع) به قيام بر عليه معاويه پس از شهادت برادرش، تأييد كننده اين
مطلب است و نشان مى‏دهد كه پاسخ منفى امام، در زمان حيات برادرش، تنها براى رعايت
حرمت برادر و امامت او نبوده است. آن حضرت در پاسخ نامه شيعيانش در كوفه، بر همان
مطلب تأكيد كرد كه در زمان برادرش به آنان داده بود:

اميد اين دارم كه نظر برادرم در ترك جهاد و نظر من در جهاد با ستمكاران هر دو رشد و صحيح
باشد. پس دست نگهداريد و خود را مخفى سازيد و خواسته خويش را كتمان كنيد و از گمان
دشمنان پرهيز كنيد در مدت زمانى كه معاويه زنده است. پس اگر برايش اتفاقى افتاد و من
زنده بودم، نظرم را به شما خواهم رساند اگر خداوند بخواهد.

بدين ترتيب، امام حسن(ع) از آغاز خلافت، همان راه پدربزرگوارش را براى نابودى
معاويه در پيش گرفت ومردم را در اين راه بسيج كرد؛ اما اصحاب ايشان كسانى نبودند كه عزم
جدى براى جنگ داشته باشند، مگر گروه اندكى از شيعيان مخلص. به همين علت، وقتى امام
متوجه خيانت و نامه نگارى آنان به معاويه شد، براى حفظ جان شيعيان مخلص خود، راه
صلح را در پيش گرفت؛ اما همواره بر اين امر تأكيد مى‏كرد كه خلافت متعلق به اهل بيت و او
است و معاويه بر باطل است و اگر شرايط مساعد بود، به مبارزه نظامى با او بر مى‏خاست:


(1). انساب الاشراف، ج 3، ص 365.


|273|

امام حسن(ع) در پاسخ معاويه نوشت: اين امرمال من است و خلافت متعلق به من واهل بيت
است و از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: خلافت بر تو و خاندانت حرام است. به خدا اگر
انسان‏هايى صابر و آشنا به حق خود، كه معرفت خويش را انكار نمى‏كردند، مى‏يافتم، آن را
تسليم تو نمى‏كردم و به خواست تو عمل نمى‏نمودم.

آن حضرت، اين مبارزه را در متن صلح نامه نيز پى‏گيرى كرد و شرايط آن را
به‏گونه‏اى‏تنظيم كرد كه معاويه را رسوا و ماهيت ضد اسلامى و انسانى او را براى همه
آشكارسازد.

تعداد نمایش : 2227 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما