صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
ج. ائمه(ع) و مبارزه با سلاطين
ج. ائمه(ع) و مبارزه با سلاطين تاریخ ثبت : 1390/12/02
طبقه بندي : حاکمیت سیاسی معصومان ,
عنوان : ج. ائمه(ع) و مبارزه با سلاطين
آدرس فایل PDF : <#f:86/>
مولف : <#f:89/>
نوبت چاپ : <#f:90/>
متن :

|273|

ج. ائمه(ع) و مبارزه با سلاطين




ج. ائمه(ع) و مبارزه با سلاطين

سيره ائمه معصومين(ع) در برابر حكومت‏هاى هم عصر خويش نشان مى‏دهد كه
آنان‏ازهر وسيله‏اى براى مبارزه با آن‏ها استفاده مى‏كرده‏اند، هر چند كه در
زمان‏هاى‏مختلف،شيوه مبارزه ايشان متفاوت بوده است. شيوه مبارزه ائمه(ع) را مى‏توان به
دو دسته مستقيم و غير مستقيم تقسيم كرد. در مبارزه مستقيم، به روشنگرى صريح درباره
ماهيت حكومت‏هاى وقت و حتى در مواردى به براندازى آن‏ها اقدام مى‏كردند. مبارزه غير
مستقيم آنان استفاده از هر روشى بود كه غير مستقيم، به نفى مشروعيت و تضعيف
حكومت‏ها منجر شود.

بررسى اين دو روش مبارزه مى‏تواند روشن سازد كه مبارزه آنان با حكومت‏ها بر چه مبنا و
اساسى بوده است و آيا صرفاً به اين علت بوده است كه اين حكومت‏ها در روش خويش
عادلانه رفتار نمى‏كردند يا غير از اين، علل ديگرى نيز دخالت داشت كه ماهيت آن‏ها را
ظالمانه مى‏ساخت، به گونه‏اى كه هرگز اصلاح‏پذير نبودند. پيش از پرداختن به اصل مبحث،
گفتنى است كه ائمه(ع) از يك اصل پنهان كارى، به نام تقيه، در برابر حكومت‏هاى وقت
استفاده و اصحاب خويش را به رعايت آن سفارش مى‏كردند. در بحث‏هاى پيشين گذشت كه
حضرت على(ع) براى حفظ جان خويش از همين روش استفاده مى‏كرد، امام حسين(ع)


(1). بحارالانوار، ج 44، ص 45، ح 4 و ص‏56 و 57، ح‏6 و ص‏62، 63، ح‏12.


|274|

اصحاب خويش را به كتمان و مخفى كارى توصيه مى‏كرد و امام باقر(ع) نيز به ابابصير توصيه
مى‏كند كه در جامعه‏اى كه حكومت آن در دست افراد ناحق و هوس باز است، در ظاهر، هم
چون ديگران و در باطن، مخالف آنان عمل كنيد:

توجه به اين نكته درباره تقيه، لازم است كه تقيه يك ضرورت است و امرى مستمر و دائم
محسوب نمى‏شود. بنابراين، ممكن است امرى در يك زمان، جزء موارد تقيه باشد و در زمان
ديگر نباشد. از اين رو، ائمه(ع) در مواردى هم كارى با حكومت‏ها را براى اصحاب خويش
مجاز مى‏دانستند و در مواردى آنان را از آن بر حذر مى‏داشتند. همين طور گاهى حفظ سرّ
امامت خويش را خواستار مى‏شدند؛ ولى در موارد ديگر، آشكارا به تبيين آن مى‏پرداختند بدين
ترتيب، موارد تقيه در زمان‏ها و مكان‏هاى مختلف، متفاوت مى‏شود و بدين علت است كه در
روايت، تشخيص مورد آن را برعهده اشخاص گذاشته‏اند كه چه امرى بايد پنهان بماند و چه
امرى نه.


1. مبارزه مستقيم

همان طور كه گذشت، سيره ائمه(ع) درمبارزه مستقيم با حكومت‏ها به دو شكل متجلى
شده است:

1. قيام و مبارزه مسلحانه براى براندازى حكومت. اين روش مبارزه را در سيره امام على و
امام حسن(ع) در براندازى حكومت معاويه بررسى كرديم و حتى از تصميم حضرت على
براى براندازى حكومت عثمان سخن گفتيم. هم چنين آن را در سيره امام حسين(ع) مشاهده
مى‏كنيم كه درباره آن بحث خواهيم كرد.

2. تبيين و روشنگرى درباره ماهيت حكومت‏ها در جهت نفى مشروعيت و پشتوانه
اجتماعى ومعنوى آن‏ها.

اينك بحث درباره مبارزه ائمه(ع) با حكومت‏ها را در قالب اين دو روش ادامه مى‏دهيم.


(1). اصول كافى، ج 2، ص 220، وسائل الشيعه، ج‏16، ص‏219.


|275|

قيام حسينى، تكميل كننده هدف امام على(ع)

در گفتار پيشين بيان شد كه مبارزه بدون انعطاف حضرت على(ع) عليه معاويه، در
حقيقت، مبارزه با سيره عملى حكومتى بود كه پس از رسول خدا (ص) تحقق يافته و ثمره‏اى
هم چون معاويه را به بار آورده بود و آن حضرت براى اين كه نشان دهد اين سيره را هرگز به
رسميت نمى‏شناسد، يك لحظه نيز در برابر معاويه كوتاه نيامد و او را تأييد نكرد. پس از ايشان
امام حسن(ع) كار نيمه‏تمام پدر را پى‏گيرى كرد؛ ولى شرايط، همچون زمان پدر، توفيق
تكميل اين هدف را به ايشان نداد.

پس از شهادت امام حسن(ع) و حتى پيش از آن، چشم‏هاى گروهى از شيعيان، كه از
اوضاع جامعه خشنود نبودند، به سوى امام حسين(ع) دوخته شده بود تا او را به قيام عليه
معاويه وا دارند؛ ولى از آن جا كه سيره ائمه(ع) در شرايط يك سان، به يك سنوال است، آن
حضرت نيز در هر دو زمان، شيعيان را به صبر و تقيه سفارش كرد و آنان را آگاه ساخت كه تا
معاويه زنده است، قيام و مبارزه امكان ندارد و به مقصود نمى‏رسد؛

اما اقدامات آن حضرت پيش از مرگ معاويه و پس از آن نگرش و هدف آن امام، از قيام و
حكومت جامعه‏اسلامى را روشن مى‏كند و نشان مى‏دهد كه قيام ايشان تكميل كننده هدف
حضرت على(ع) و هم سو با آن است.

اولين اقدام آشكار آن حضرت، موضع‏گيرى سخت در برابر جانشينى يزيد بود. معاويه براى
زمينه سازى بيعت براى يزيد، نامه‏هايى به بزرگان مدينه نوشت و از آنان خواست كه در اين
امر، فتنه ايجاد نكنند و با يزيد بيعت كنند. امام حسين(ع) در پاسخ اين نامه يادآور شد كه
بزرگ‏ترين فتنه، حكومت معاويه است و هيچ عملى نزد ايشان با فضيلت‏تر از جهاد عليه او
نيست.[1] پس از اين نامه نگارى، خود معاويه به مدينه آمد تا به طور حضورى از مردم مدينه
براى يزيد بيعت بگيرد و بزرگان اين شهر را بترساند و كار خلافت براى يزيد را به سرانجام
برساند. او در سخنرانى عمومى خويش ضمن توصيف و تمجيد از رسول خدا (ص) سعى كرد با
تثبيت خلافت عمر، ابوبكر وعثمان و زير سؤال بردن خلافت حضرت على و امام حسن(ع) و


(1). الامامة و السياسة، ج‏1، ص‏203.


|276|

تمسك به مقدم شدن عمرو عاص بر اصحاب رسول خدا در غزوه ذات السلاسل، به تحكيم
جانشينى يزيد بپردازد. در اين زمان، امام حسين(ع) در پاسخ به معاويه، ضمن بيان ضلالت و
گمراهى او، حتى درباره بيان صفات پيامبر اكرم (ص) به او يادآور شد كه خلافت و حكومت، از
راه وراثت، به او منتقل مى‏شود و معاويه حق ندارد آن را به ديگرى واگذار كند:

در اين سخن، امام(ع) ضمن بيان اين كه قريش با احتجاج به نزديكى خود به رسول
خدا(ص) پس از رحلت آن حضرت، خلافت را به دست گرفتند و انصار نيز با استدلال آنان
خاضع گرديدند، همه دوران خلافت پس از آن حضرت را زير سؤال مى‏برد؛ زيرا خلافت حق
اهل بيت است كه به واسطه قرابت با رسول خدا(ص) به آنان مى‏رسد و ديگران با بهانه‏هاى
واهى، بر آن سوار شدند و با انجام افعال ناشايست، آن را تثبيت كردند تا اين كه خلافت به
دست معاويه رسيد.

چند روز پس از آن، كه معاويه دوباره براى استحكام جانشينى يزيد سخنرانى كرد و او را
بهترين فرد براى خلافت معرفى نمود، امام حسين(ع) ضمن رد شايستگى يزيد، با صراحت
بر اين كه تنها ايشان شايسته اين قيام است، در برابر معاويه موضع‏گيرى كرد و اقدامات معاويه
در تعيين جانشين را زير سؤال برد.[2] امام(ع) حتى در برابر اقدام معاويه براى ازدواج يزيد با
همسر عبدالله بن سلام، پس از گرفتن طلاق او، عكس العمل نشان داد و آن زن را پيش از
اين كه معاويه بتواند به ازدواج يزيد در آورد، به همسرى خويش برگزيد و سپس او را طلاق داد
تا دوباره با شوهر خويش زندگى كند.[3]

دومين اقدام امام حسين(ع) در اين زمينه، يك سال پيش از مرگ معاويه صورت پذيرفت.
آن حضرت در اين سال به حج مشرف شد و در آن جا از بنى هاشم خواست تا بزرگان قريش


(1). همان، ص 209.

(2). همان، ص 211.

(3). همان، ص 221.


|277|

را گرد هم آورند. سپس امام در جمع اين گروه، كه بالغ بر هفتصد نفر مى‏شدند و دويست
نفرآنان صحابى رسول خدا (ص) بودند، به تشريح آياتى پرداخت كه در حق اهل بيت نازل
گرديده است و نيز سخنان رسول خدا (ص) در اين باره را نقل كرد و پس از اعتراف آنان به
درستى همه آنها از آنان خواست تا هنگام بازگشت به شهر و ديار خود، هر فرد مطمئنى را
يافتند، او را به سوى اهل بيت دعوت كنند و حق ايشان را در خلافت، يادآور شوند.[1]

اين سيره امام در نفى خلافت يزيد و معاويه، به عنوان نماد و ثمره خلافت، پس از رسول
خدا(ص) وتأكيد بر اختصاص خلافت به اهل بيت و آن حضرت، در همين جهت، پس از مرگ
معاويه و آغاز مبارزه عملى آن حضرت با يزيد نيز استمرار يافت. امام حسين(ع) پس از نامه
يزيد به فرماندار مدينه و دستور به گرفتن بيعت از آن حضرت، با افراد مختلف، گفت و گو و
احتجاج داشت. در همه اين سخنان، ما گوشه‏اى از اين سيره امام را مشاهده مى‏كنيم كه در
اين جا به نقل بعضى از آن‏ها مى‏پردازيم.

امام حسين(ع) و فرزند زبير در مسجد پيامبر اكرم مشغول گفت و گو بودند كه فرستاده
حاكم مدينه آمد و از آنان خواست تا به ديدار حاكم بروند. عبدالله به آن حضرت گفت كه
نمى‏دانم حاكم براى چه ما را مى‏خواهد و امام به او خبر داد كه معاويه مرده است و او
مى‏خواهد از ما براى يزيد بيعت بگيرد. سپس امام در پاسخ عبداللّه كه پرسيد: آيا بيعت
مى‏كنى، فرمود:

هيچگاه با يزيد بيعت نمى‏كنم؛ زيرا خلافت پس از برادرم، حسن به من اختصاص داشت. پس
معاويه آن چه مى‏خواست، انجام داد و براى برادرم، حسن قسم خورد كه خلافت را در خاندان
خويش موروثى نكند و آن را در صورتى كه من زنده بودم، به من برگرداند... همانا من با يزيد، كه
مردى فاسق است و آشكارا گناه مى‏كند و شراب مى‏نوشد و...بيعت نمى‏كنم.

در ديدار با حاكم نيز امام ضمن رد بيعت با يزيد، بر اختصاص خلافت به او و اهل بيت


(1). الامام الحسين بن على(ع)، ج 2، ص 229.

(2). الفتوح، ج 5، ص 12.


|278|

تأكيد مى‏كند:

در جاى ديگر، آن حضرت در ديدار با مروان بن حكم، كه باچهره‏اى خيرخواهانه، امام را به
بيعت بايزيد فرا مى‏خواند تا به خير دنيا و دين برسد، نه تنها خلافت يزيد را زير سؤال مى‏برد
و آن را سبب نابودى دين مى‏داند، بلكه همه بدبختى‏هاى جامعه اسلامى را از حكومت معاويه
مى‏داند و سخنى از پيامبر اكرم (ص) را نقل مى‏كند كه از مردم خواسته است اگر معاويه را بر
منبر او ديدند، بكشند:

آن حضرت در وصيتنامه خويش به محمد حنفيه به توضيح اهداف و روش قيام خود
پرداخته و هدف از قيام خود را اصلاح امت اسلامى و روش قيام خود را همان روش جد و پدر
بزرگوارش معرفى مى‏كند:

در اين سخن امام با تصريح به اين مطلب كه هر آن چه ايشان انجام مى‏دهد، مطابق با
كارى است كه پيامبر اكرم (ص) در آغاز بعثت و نابودى مشركان وتشكيل حكومت اسلامى
انجام داد و حضرت على(ع) دراستمرار آن، با قاسطين و ناكثين و مارقين جنگيد و لحظه‏اى
انحراف از مسير اسلام و خط و سيره نبوى را تأييد نكرد، پرده از يك حقيقت الهى درباره
رابطه اهل بيت و مردم برداشته است. اين رابطه، به دعوت اهل بيت و ائمه(ع) و پذيرش


(1). همان، ص 14.

(2). مقتل خوارزمى، ج 1، ص 268.

(3). مقتل خوارزمى، ج 1، ص 273.


|279|

مردم بازگشت دارد. رابطه‏اى كه در آن، امام و حاكم جامعه، از سوى خداوند منصوب مى‏شود و
مردم موظف به يارى او هستند؛ همان طور كه پيامبران از طريق نصب الهى معيّن مى‏گردند و
مردم همين وظيفه را در برابر آنان دارند. امام حسين (ص) با جمله «فمن قلبى...و من ردّ
علىّ» مى‏خواهد اين حقيقت را آشكار سازد كه او براى قيام و نابودى يزيد در قبول رهبرى
جامعه، وظيفه‏اى الهى بر دوش دارد و هر كس او را بپذيرد، حكم الهى را پذيرفته است و هر
كس او را رد كند، بايد منتظر حساب رسى خداوند و مجازات الهى باشد.

اين تنها مرتبه‏اى نبود كه آن حضرت، اين رابطه را تبيين مى‏كرد. ما قبلاً درباره اقدام
ايشان در زمان معاويه سخن گفتيم. ايشان در طول مدت خروج از مدينه تا لحظه شهادت،
همواره از مردم طلب يارى مى‏كرد و آنان را از عواقب ترك همراهى با ايشان
برحذرمى‏داشت. در اين موارد، آن حضرت ضمن بر شمردن فضائل اهل بيت و استحقاق
آنان براى خلافت وغصب حق آنان، از مردم مى‏خواست كه با يارى آنان حق رابه موطن
اصلى خويش بازگردانند. امام در نامه‏اى كه به سران قبايل شهر بصره نوشت، از آنان چنين
يارى خواست:

اما بعد، همانا خداوند محمد رااز ميان خلقش برگزيد و با نبوتش بر وى كرامت بخشيد و به
رسالتش انتخاب فرمود. سپس در حالى كه رسالت خويش را انجام داد، و بندگان خدا را
راهنمايى كرده بود، او را به سوى خويش برد و ما خاندان، اوليا، اوصيا، وارثان وسزاوارترين
مردم به مقام او در جامعه بوديم؛ ولى گروهى بر ما سبقت جسته و اين حق را از ما گرفتند.پس
ما با علم به اين كه به اين مقام شايسته‏تر و سزاوارتريم، براى جلوگيرى از فتنه و اختلاف در
جامعه اسلامى، به اين كار رضايت داديم. هم اكنون من فرستاده خويش رابا اين نامه به سوى
شما گسيل داشتم و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى‏كنم؛ زيرا سنت از بين رفته و
بدعت به وجود آمده است. پس اگر سخن مرا بپذيريد، شما را به راه سعادت و خوشبختى

(1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 357.


|280|

هدايت مى‏كنم. درود و رحمت و بركت خدا بر شما باد!

چند نكته در اين نامه وجود دارد: اول اين كه مقام نبوت، اقتضاى حاكميت بر جامعه
اسلامى را داشته است. دوم اين كه اهل بيت و ائمه(ع) وارث مقام پيامبر اكرم(ع) در رهبرى
جامعه اسلامى هستند و حق آنان به واسطه ديگران غصب شده است. اين مسأله يكى از
موارد انحراف از كتاب خداوند و سنت پيامبر اكرم (ص) كه آن حضرت مى‏خواهد آن را اصلاح
كند. سوم دعوت امام به سوى خويش است كه با يادآورى مقام و مرتبه خود وتصميم‏بر گرفتن
حق خويش واز بين بردن بدعت‏ها از مردم بصره مى‏خواهد او را در اين راه‏يارى كنند.

آن حضرت، غير از دعوت‏هاى فردى بسيار،[1] در برابر لشكريان حر و عمر سعد نيز حق
الهى خود درباره حكومت و طلب يارى از مردم را تكرار مى‏كند. ايشان پس از نماز عصر،
خطاب به لشكريان حر فرمود:

اى مردم! من پسر دختر رسول خدا هستم و ما به سرپرستى امور شما از اين مدعيان
ناحق و عمل كنندگان به ظلم و عدوان، سزاوارتريم. پس اگر به خداوند اطمينان كنيد و
حق‏رابراى اهلش بشناسيد، اين مورد رضاى الهى است و اگر ما را نمى‏خواهيد و حق
مارانمى‏شناسيد و نظرتان برخلاف نامه‏ها و سخنان فرستادگانتان است، پس از شما
رومى‏گردانم.

و در برابر لشكريان عمر سعد با صداى بلند، اين گونه به درگاه خداوند دعا مى‏كند:

خدايا! ما خاندان پيامبرت و نسل و اقوام او هستيم. پس نابود گردان كسانى را كه به ما ظلم
كردند و حق ما را غصب نمودند.

(1). الفتوح، ج 5، ص 74.

(2). همان، ص 78.

(3). همان، ص 97.


|281|

از سوى ديگر، كسانى كه آن حضرت را به سوى خويش دعوت كردند نيز همين تلقى را از
رابطه ايشان باخويشتن داشتند. مردم كوفه پس از آگاهى از تصميم آن حضرت براى قيام در
برابر حكومت يزيد، چون خود را شيعه و پيرو اهل بيت مى‏دانستند، تصميم گرفتند كه ايشان
را يارى كنند تا قيامش به ثمر بنشيند و آنان نيز در سايه رهبرى وامامت او به آسايش برسند.
آنان در خانه سليمان بن صرد جمع شدند و وى اوضاع را اين گونه برايشان توصيف كرد:

و اين حسين بن على است كه با يزيد مخالفت كرده و ترسان از سركشان خاندان ابوسفيان به
مكه آمده است و شما پيرو او و پيرو پدرش پيش از اين هستيد و او امروز به يارى شما نياز
دارد. پس اگر به خود اطمينان داريد كه او را يارى مى‏كنيد و با دشمنش مى‏جنگيد، به او
نامه‏بنويسيدو اگر از سستى وناتوانى خويش در هراسيد، پس او را فريب ندهيد. پس آنان
گفتند: بلكه او را يارى مى‏كنيم و با دشمنش مى‏جنگيم و خويشتن را فداى او مى‏كنيم تا
به‏حاجتش برسد.

بدين ترتيب، جاى جاى قيام حسينى نشان دهنده هدف امام حسين(ع) در تكميل راهى
است كه حضرت على(ع)براى از بين بردن خط انحراف در مسير اسلام، پس از رحلت رسول
خدا(ص) آغاز كرده بود؛ قيامى كه هر چند با پيروزى ظاهرى، به اين هدف نايل نگرديد - ولى
با ريخته شدن خون امام به مقصود رسيد و تا هميشه يزيد و معاويه و همه كسانى را كه در
رسيدن اين دو به خلافت نقش داشتند، رسوا كرد ونشان داد كه چگونه انحراف در مسير
رهبرى جامعه، هر چند در آغاز، در نظر مردم مهم جلوه نمى‏كرد و از اين رو فريادهاى حضرت
على(ع) در اصلاح اين امر به جايى نرسيده، اما در نهايت، به آن جا منتهى شد كه يكى از دو
سرور جوانان بهشت، قطعه قطعه گرديد، احكام اسلامى آلت دست حكمرانان فاسق قرار
گرفت، صالحان شكنجه شده وبه قتل رسيدند و فاسقان امور جامعه را در دست گرفتند. قيام
امام حسين(ع) موجب گرديد كه مردم متوجه نقش بسيار مهم رهبرى در جامعه اسلامى شوند


(1). همان، ص 7.


|282|

و از آن زمان، قيام‏هاى متعدد عليه حاكمان جور شكل گرفت و گسترش يافت. اين قيام، پيش
از پيش، مردم را متوجه اهل بيت، به عنوان رهبران الهى براى جامعه اسلامى گردانيد و نقش
آنان را در جامعه آشكار ساخت. بنى عباس نيز براى به دست گرفتن قدرت، تحت لواى حق
غصب شده اهل بيت، اقدام كردند و موفق شدند.


جهاد مستمر ائمه(ع) در راستاى قيام حسينى

هر چند كه در سيره امامان پس از امام حسين (ع) به مبارزه مسلحانه مستقيم عليه
حكومت‏ها بر نمى‏خوريم، اما سخنان بسيار آنان حاكى از اين مطلب است كه آنان معتقد به
همان روش امام حسين(ع) در مبارزه بودند و اگر شرايط مبارزه مسلحانه مستقيم براى آنان
نيز فراهم مى‏شد، به ميدان مى‏آمدند و به جهاد مى‏پرداختند. امام صادق(ع) ضمن رد تهمت
زيديه به آن حضرت، مبنى بر اين كه او اعتقاد به جهاد ندارد، مى‏فرمايد:

من اعتقاد به جهاد ندارم، بلكه قسم به خداوند به آن اعتقاد دارم؛ لكن نمى‏خواهم علم خود را
با جهل آنان واگذارم.

اين سخن آن حضرت حكايت از اين دارد كه هر چند امام، راه مبارزه مسلحانه با
حكومت‏ها را تجويز مى‏كند، اما شيوه زيديه در اين زمينه تخطئه مى‏كند كه در اين باره، در
بخش‏هاى آينده، بيش‏تر سخن خواهيم گفت.

بنابر روياتى ديگر، وقتى سدير صيرفى به امام صادق(ع) اعتراض مى‏كند كه چرا قيام
نمى‏كنى و سپس كثرت شيعيان و ياران آن حضرت را يادآور مى‏شود، امام در پاسخ او مى‏گويد:

اگر هفده نفر شيعه و ياور حقيقى داشتم، بر من جايز نبود كه دست از قيام بردارم.[2]

اين روايت نيز حكايت از اين دارد ائمه(ع) در همه زمان‏ها در وضعيت خاصى قرار
داشته‏اند كه به علت نداشتن افراد استوار در دين و پيروان واقعى، نمى‏توانسته‏اند دست به
قيام‏بزنند و وظيفه الهى خويش را درباره جامعه ادا كنند و حكومت را از دست جباران و


(1). فروع كافى، كتاب الجهاد، ص 19، ح 2.

(2). بحارالانوار، ج 64، ص 160، ح 6.


|283|

ستمگران بگيرند.

تأكيد و تحريص ائمه(ع) بر جهاد، گوياى اين حقيقت است كه آنان نيز در راه دست يابى
به اهداف اسلامى، مبارزه مسلحانه را تجويز كرده، بلكه لازم مى‏دانسته‏اند. امام باقر و امام
صادق(ع) هماهنگ با پيامبر اكرم(ص) همه خير را در شمشير و در سايه آن، تحقق‏پذير
مى‏دانند و اين امر را تا روز قيامت، بر همين منوال معرفى مى‏كنند:

اكنون اگر اين مسأله را با شرايط مطرح شده درباره جهاد در نظر بگيريم، مسأله شكل
ديگرى پيدا مى‏كند. ائمه(ع) هر چند جهاد را امرى لازم و ضرورى مى‏دانند و همه خيرات را
در سايه آن پيگيرى مى‏كنند و هيچ فضيلتى را بالاتر از شهادت در راه خدا نمى‏دانند، ولى
جهاد را به طور مطلق، امرى مطلوب تلقى نمى‏كنند، بلكه جهاد با امامى كه اطاعت از او واجب
نيست، يعنى امامى كه از سوى خداوند منصوب نشده است، را مانند خوردن گوشت خوك و
مردار و حرام مى‏دانند:

امام سجاد(ع) نيز در پاسخ به اعتراض شخصى كه گفت: شما راحتى حج را انتخاب و
سختى جهاد را ترك كرده‏اى فرمود:

جهاد شرايطى دارد و جهاد با افراد خاصى مطلوب است و هرگاه افراد عابد و صالح و حافظ
حدود الهى، كه در سوره توبه (آيه 13) مطرح گرديده، پيدا شوند، فضيلت جهاد بيش‏تر از
حج‏مى‏شود[3]

امام صادق(ع) نيز هر فردى را براى دعوت مردم به جهاد، صالح نمى‏داند، بلكه
پيامبر(ص) و جانشينان او، را كه با صفت «پاكى از رجس و پليدى» در قرآن مشخص


(1). همان، ص‏2، ح‏1 و ص‏7، ح‏7 و ص‏8، ح‏15.

(2). همان، ص‏23، ح‏3.

(3). همان، ص‏22، ح‏1.


|284|

شده‏اند،[1] صالح معرفى مى‏كند. آن حضرت هم چنين در پاسخ به گروهى كه او را به بيعت با
محمد بن عبداللّه بن حسن دعوت كردند تا با رهبرى او به قيام بپردازند، ضمن رد اين بيعت‏ها
و مستند آن، كه انتخاب خليفه را برعهده شوراى مسلمانان مى‏داند به آنان تفهيم مى‏كند كه
حتى در صورت پيروزى، علم حكومت دارى به روش اسلامى را ندارند و نمى‏دانند كه با اموال
عمومى و مشركان چگونه رفتار كنند و در پايان به آنان گوشزد مى‏كند كه اگر بخواهند قيام
كنند و كارى در جامعه انجام دهند، بايد پيرو اهل بيت و آن حضرت باشند كه علم كامل به
قرآن و سنت پيامبر اكرم (ص) دارد. آن حضرت در اين باره مى‏فرمايد:

هر كس مردم را به سوى خويش دعوت كند و در اين راه با آنان بجنگد، در حالى كه در ميان
مسلمانان شخص آگاه‏تر به دين وجود دارد، او گمراه است و چيزى رابه خود بسته كه مال
اونيست.

بدين ترتيب، ائمه(ع) نه تنها به جهاد و قيام مسلحانه بر ضد حكومت‏هاى جور و ستم
اعتقاد داشته‏اند، بلكه در صورت فراهم شدن شرايط و تبعيت مردم، حاضر به اقدام عملى نيز
بوده‏اند، بلكه در وضعيت مغلوب و تسلط ظالمان، مخفيانه در اين زمينه فعاليت مى‏كرده‏اند.
يكى از قراين بر اين ادعا اخبارى است كه به طور مرتب به حاكمان مى‏رسيد مبنى بر اين كه
ائمه(ع) در حال جمع آورى اموال و سلاح هستند و سلاطين با اين گزارش‏ها و به علت
احتمال خطرى كه از سوى ائمه(ع) مى‏دادند، همواره آنان را تحت نظر داشتند و در زندان
نگاه مى‏داشتند.

روزى هارون امام كاظم را احضار كرده و گفت:

يا موسى بن جعفر! خليفتين يجبى اليهما الخراج... [3] .
اى موسى بن جعفر! آيا دو خليفه در روى زمين وجود دارند كه براى آنان خراج مى‏آورند؟

(1). همان، ص‏13، ح‏1.

(2). همان، ص 23، ح 1.

(3). عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 78، ح 9.


|285|

زمانى ديگر، وقتى مأمون به پدرش اعتراض مى‏كند كه چرا با اين كه تو اين قدر به آن
حضرت احترام مى‏گذارى و او را امام بر حق مى‏دانى، اما به آنان بهره كمى از اموال مى‏دهى،
هارون در پاسخ مى‏گويد:

فانّى لو اعطيت هذا ما ضمنته له، ما كنت آمنه ان يضرب وجهى غدا بمائة الف سيف من شيعته
و مواليه و فقر هذا و اهل بيته اسلم لى و لكم من بسط ايديهم و اعينهم.[1]
همانا اگر من مال زياد به او بدهم، آن قدر كه به او قول دادم، ايمن نيستم كه فردا با صد هزار
شمشير زن از شيعيان و يارانش به جنگ من بيايد و فقر او و خاندانش براى من و شما ايمن‏تر
است از اين كه دست و چشم آنان باز باشد.

در اين نقل، هارون به مأمون هشدار مى‏دهد كه اگر تو هم برضد من براى حكومت اقدام
كنى، دو چشمت را در مى‏آورم؛ زيرا حكومت عقيم است.

ترس حاكمان از قيام ائمه(ع) به علت مسائلى بود كه يا خود مشاهد مى‏كردند و يا به آنان
خبر مى‏دادند. هشام بن عبدالملك در سفر حج، سخن امام صادق(ع) درباره اهل بيت را
مى‏شنود كه مردم را به متابعت از خويش دعوت مى‏كند. پس از حج، او امام باقر و امام
صادق(ع) را به دمشق فرا مى‏خواند و از امام باقر مى‏خواهد كه در مسابقه تيراندازى شركت
جويد. وقتى به مهارت آن حضرت در تير اندازى پى مى‏برد، خشمگين مى‏شود. امام
صادق(ع) مى‏فرمايد: همين امر به تصميم او براى كشتن پدرم انجاميد و آن گاه كه از آن
حضرت مى‏شنود كه اين كمالات، يعنى كمال در علم و تكميل دين، ارثى خاندان اهل بيت
است و امام صادق(ع) نيز هم چون پدرش دارى همين خصال والا است، ديگر قادر به كنترل
خويش نيست و عزم خود را براى به شهادت رساندن آن حضرت جزم مى‏كند[2] .

امام صادق(ع) نيز همواره از سوى منصور تحت نظر بوده است و گزارش‏هاى مختلف
درباره نامه نگارى آن حضرت به اهالى خراسان، براى نقض بيعت منصور و بيعت با آن
حضرت و جمع آورى سلاح و نامه‏هاى شيعيان درنزد امام، چند بار آن حضرت را به دربار
منصور كشاند و هر بار با اعجازى از سوى امام، ايشان نجات يافت. اين مطلب، درباره امام


(1). همان، ج 1، ص 86، ح 12.

(2). مروج الذهب، ج‏4، ص‏11.


|286|

هادى(ع) نيز تكرار مى‏شود.

امام حسن عسگرى(ع) علت مبارزه بى امان بنى اميه و بنى عباس بر ضد اهل بيت و
ائمه(ع) را دو چيز معرفى مى‏كند: اول اين كه آنان خوب مى‏دانستند كه حقى در
خلافت‏ندارند و مى‏ترسيدندكه ائمه(ع) به طلب حق خويش برخيزند و خلافت از دست آنان
خارج شود:

قد وضع بنواميّة و بنو العبّاس سيوفهم علينا لعلّتين احدهما انهم كانوا يعلمون ليس لهم فى
الخلافة حق فيخافون من ادعائنا اياها و تستقرَّ فى مركزها و ثانيهما انهم قد وقفوا من الاخبار
المتواترة على انّ زوال ملك الجبابرة و الظلمة على يد القائم منّا و كانوا لايشكون انهم من
الجبابرة و الظلمة فسعوا فى قتل اهل بيت رسول اللّه (ص) و ابادة نسله طمعاً منهم فى الوصول
الى منع تولّد القائم عليه السلام او قتله فابى اللّه ان يكشف امره لواحد منهم الاّ ان يتمّ نوره و
لو كره المشركون.[1]

اين روايت، يكى ديگر از علل مقابله حاكمان با اهل بيت را ترويج نظريه زوال
حكومت‏هاى جور و استقرار حكومت اهل بيت از سوى آنان بيان مى‏كند و نيز بر اين مطلب
تأكيد مى‏كند كه آنان چون قائم از اهل بيت(ع) را نمى‏شناختند، تصميم به نابودى نسل آنان
گرفته بودند تا قائم نيز در اين بين كشته شود و يا متولد نگردد. اين بدان معنا است كه
حكومت‏هاى معاصر ائمه(ع) درباره هر يك از ائمه اين احتمال را مى‏داده‏اند كه با آغاز مبارزه
مسلحانه، به اين امر تحقق بخشد و خود اهل بيت(ع) نيز با مطرح و شايع كردن اين مطلب،
اين ترس را بر حكومت‏هاى جور تحميل مى‏كرده‏اند و همين اشاعه، خود نوعى مبارزه
مسلحانه بر ضد حكومت‏هاى ظالم و غاصب محسوب مى‏شد.

روايات بسيارى حكايت از اين دارد كه شيعيان ظهور حضرت مهدى(ع) را بسيار نزديك
مى‏دانسته‏اند. عبدالحميد واسطى به امام صادق (ع) مى‏گويد: ما مغازه‏هاى خويش را ترك
كرده‏ايم و انتظار امر شما را مى‏كشيم تا اين كه نزديك است به گدايى بيفتيم:


(1). منتخب الاثر،ص 359، ح 4(به نقل از: اربعين خاتون آبادى).

(2). بحارالانوار، ج‏52، ص‏126، ح‏16؛ و نيز ر.ك: همان، ص‏112، ح‏23، ص‏113، ح‏24. 25، 26، 28، 29 و 30.


|287|

ائمه(ع) نيز بر اين امر تأكيد كرده‏اند كه چند بار در امر ظهور تأخير و بدا حاصل شده‏است:

ابوحمزه ثمالى مى‏گويد: به امام باقر(ع) گفتم: همانا على همواره مى‏گفت: بلا تا سال هفتاد
است و همين طور مى‏گفت: پس از بلا راحتى است، حال اينكه هفتاد سال گذشته است و ما
آسودگى نديديم. پس امام باقر(ع) گفت: اى ثابت! همانا خداوند امر ظهور را در سال هفتاد
قرار داده بود. پس چون امام حسين(ع) كشته شد، غضب الهى بر اهل زمين شديد شد. پس
امر ظهور تا سال 140 به تأخير افتاد و ما آن را به شما گفتيم و شما نيز آن را منتشر كرديد و پرده
از روى آن برداشتيد. پس خداوند آن را به تأخير و ديگر براى آن وقتى نزد ما قرار نداد و
خداوند هر چه را بخواهد، حذف و هر چه را بخواهد، ثابت مى‏كند و ام الكتاب نزد او است.

هم چنين امام صادق(ع) بر نكته ديگرى تأكيد مى‏كند و مى‏فرمايد:

خداوند امر ظهور را براى من قرار داده بود. پس آن را به تأخير انداخت و پس از اين، در خاندان
من هر چه بخواهد، انجام مى‏دهد.[2]

بدين ترتيب، دشمنان اهل بيت و حكومت‏هايى كه از سوى قائم آل محمد (ص) احساس
خطر مى‏كرده‏اند، همواره درباره هر يك از امامان شيعه، اين امر را محتمل مى‏دانسته‏اند و
يكى از علل سخت‏گيرى بر آنان همين امر بوده است. تأكيدى كه ائمه(ع) بر زوال دولت‏هاى
جور پس از ظهور مى‏كرده‏اند، خود نوعى مبارزه مسلحانه و اشاعه آن بر ضد حكومت‏ها بوده
است كه باعث مى‏شده آن‏ها از سوى همه ائمه(ع) احساس خطر كنند و ايشان را همواره
تحت نظر داشته باشند. حال اگر رواياتى كه شرايط انتظار فرج را مطرح مى‏كند و آمادگى براى
قيام را از شرايط آن مى‏داند، در نظر بگيريم، مى‏توانيم حساسيت بيش از اندازه حكومت‏ها را
در اين باره دريابيم:


(1). همان، ص‏105، ح‏11؛ و نيز ر.ك: همان، ح‏10 و ص‏117، ح‏40و 43.

(2). همان، ص 106. ح 102.


|288|

پيامبر اكرم (ص) فرمود: خوشا به حال كسى كه قائم از اهل بيت مرا درك كند در حالى كه پيش
از قيام او، به او اقتدا كرده و دوستان او را دوست داشته باشد و از دشمنانش بيزارى جويد و به
امامان هدايت كننده پيش از او اقتدا كند.

حديث ديگرى از امام صادق(ع) در زمينه شعارهاى مطرح در جنگ‏ها، بر استمرار قيام
حسينى از سوى ائمه(ع) دلالت دارد. آن حضرت در آغاز حديث، شعار خويش را «يا محمد!»
ذكر مى‏كند. آن گاه شعارهاى مختلف جنگ‏هاى صدر اسلام را بيان مى‏كند و در ادامه
مى‏فرمايد كه شعار امام حسين(ع) «يا محمد!» بوده است و دوباره تأكيد مى‏كند كه شعار ما نيز
«يا محمد!» است:

در اين روايت، امام صادق(ع) اولاً با قرار دادن شعارى براى خويش مانند شعارهايى كه در
جنگ‏ها به كار مى‏برده‏اند، هم‏چون جنگ بدر و احد و خندق و قيام امام حسين(ع) نشان
مى‏دهد كه آنان نيز در اين زمان، در حال مبارزه‏اند و جنگ آنان نيز شبيه جنگ‏هاى ديگر و
مبارزه‏اى براى نابودى حكومت‏هاى مخالف است. ثانياً امام با انتخاب شعارى مانند شعار امام
حسين(ع) وتأكيدهاى مكرر بر آن، مى‏خواهد به همه بفهماند كه تفاوتى ميان سيره ايشان و
امام حسين(ع) وجود ندارد و اگر شرايط فراهم شود ايشان نيز دست به شمشير مى‏برند و بر
ضد حكومت‏هاى زمان خويش به پا مى‏خيرند.


دعوت به سوى خويشتن و نفى مشروعيت حكومت‏ها

يكى از ابعاد مبارزه مستقيم ائمه(ع) با حكومت‏هاى معاصر خويش و در واقع، مهم‏ترين
آن‏ها دعوت مردم به سوى خويش و معرفى اهل بيت به آنان و نفى مشروعيت حكومت‏ها و
خلفا و سلاطين است. آنان با معرفى خويش، كه تنها افراد صالح براى تصدى مقام خلافت


(1). همان، ص 130، ح 25.

(2). فروع كافى، كتاب الجهاد، ص 47.


|289|

هستند و نيز با پرده برداشتن از حقيقت كسانى كه خويشتن را با نام خليفه، بر جامعه اسلامى
تحميل كرده بودند، هم نشان مى‏دادند كه اين حكومت‏ها مشروعيت لازم براى اداره جامعه
اسلامى را ندارند، هم جايگزين اين حكومت‏ها را مشخص مى‏كردند و هم هشدار مى‏دادند كه
حكومت در طول ساليان پس از رحلت خدا (ص) راهى انحرافى پيموده و جامعه را از مسير
اسلامى خويش خارج و به خارج و به بيراهه كشانده است.

اين جنبه از مبارزه ائمه(ع) از اين رو مهم‏ترين بعد مبارزه آنان محسوب مى‏شود كه
مقدمه و زمينه ساز ديگر جنبه‏ها و مبارزه مسلحانه است؛ زير هر گاه مردم به شناخت واقعى از
امور خويش و افراد حاكم بر جامعه نايل مى‏آمدند و اهل بيت(ع) و مقام آنان در جامعه را نيز
به درستى مى‏شناختند، با آگاهى به سوى ايشان مى‏آمدند و از آنان اطاعت مى‏كردند و اين
امر، امكانات لازم براى تشكيل حكومت و تغيير در جامعه اسلامى را در اختيار آنان قرار
مى‏داد. امام باقر(ع) مى‏فرمايد:

هنگامى كه 313 نفر به اندازه جنگجويان در بدر، گرد امام جمع شوند، بر او لازم است كه به
قيام و تغيير حكومت اقدام كند.

بنابراين مانع بزرگ در راه ائمه(ع) كه آنان را از اصلاح كلى جامعه اسلامى باز مى‏داشت،
نداشتن همراهان مطمئن وافرادى بود كه مخلصانه تابع و مطيع آنان باشند. امام سجاد(ع) از
كمى دوستان واقعى اهل بيت پرده بر مى‏دارد و مى‏فرمايد:

در مكه و مدينه بيست مرد وجود ندارد كه ما اهل بيت را دوست داشته باشد.

اين سيره مبارزه با حاكمان، سيره پيوسته‏اى از زمان رحلت رسول خدا(ص) است و
ائمه(ع) نه تنها به معرفى اهل بيت مى‏پرداخته‏اند، بلكه به حق خويش در حكومت نيز تأكيد
مى‏كرده‏اند. در بخش‏هاى پيشين، در اين باره، احاديثى از پيامبر اكرم (ص) و ائمه نقل شد و
سيره حضرت على و امام حسن و امام حسين(ع) كه هر يك به نوعى درگير مبارزه مسلحانه


(1). بحارالانوار، ج 100، ص 49، ح 18.

(2). بحارالانوار، ج 46، ص 143، ح 25.


|290|

عليه حاكمان هم عصر خويش بودند، نقل و تحليل گرديد. امام سجاد(ع) بر اساس همين
سيره، در مجالس مختلف و حتى در حضور يزيد، كوفيان و شاميان، كه هريك به نوعى در
كشتن پدر بزرگوارش شركت داشتند، به معرفى اهل بيت(ع) و مقام والاى آنان مى‏پردازد[1]
و در پاسخ به پرسش ابو خالد كابلى درباره كسانى كه پس از پيامبر اكرم (ص) اطاعت از آنان
واجب است و مردم بايد به آنان اقتدا كنند، مى‏فرمايد:

و نيز در مقام توصيف اهل بيت(ع) مى‏فرمايد:

ما رهبر مسلمانان وحجت خدا بر جهانيان و سرور مؤمنان و رؤساى نيك سرشتان و سرپرست
مؤمنان هستيم و ايمنى زمين از ما است.

امام باقر و امام صادق(ع) نيز شبيه اين ويژگى‏ها را براى اهل بيت بيان مى‏كنند و مردم
را به تبعيت از خويش فرا مى‏خوانند.[4]

امام كاظم(ع) در موضع‏گيرى خويش در برابر هارون، فدك مغصوب اهل بيت را همه
سرزمين‏هاى اسلامى معرفى مى‏كند و حدود آن را سمرقند و عدن و آفريقا و خليج فارس
مى‏داند كه هارون پس از اين كلام، مى‏گويد: با اين وصف، چيزى براى ما باقى نمى‏ماند و
سپس تصميم به كشتن آن حضرت مى‏گيرد.[5]

امام رضا(ع) نيز در خطبه‏اى مفصل ضمن تشريح فضايل و مناقب اهل بيت(ع) حق
آنان در حكومت و رهبرى جامعه اسلامى را يادآور مى‏شود[6] و هم چنين در سخن معروف


(1). طبرسى، احتجاج، ج 2، ص 121 و 133.

(2). همان، ص 152.

(3). همان، ص 151.

(4). بحارالانوار، ج 46، ص 255، ح 53 و ص 288، ح 11 و ص 316، ح 3؛ و نيز ر.ك: اصول كافى، ج 1، ص 196، ح 1 و 2.

(5). همان، ج 48، ص 144، ح 20.

(6). اصول كافى، ج 1، ص 198، ح 1.


|291|

خويش در نيشابور، يكى از شرايط ورود در حصن توحيد را خويشتن معرفى مى‏كند.[1]

اين موضع‏گيرى ائمه(ع) درباره خويشتن ودعوت مردم به سوى خود، منحصراً در برابر
حكومت‏هاى وقت نبود، بلكه اگر مدعيان ديگرى نيز در اين باره وجود داشتند، ايشان همين
موضع‏گيرى را در برابر آنان داشتند. امام صادق (ع) در برابر گروهى كه آن حضرت را به بيعت
با محمد بن عبداللّه بن الحسن فرا مى‏خواندند، با پرسش‏هاى مكرر به آنان فهماند كه هيچ
يك، علم حكومت دارى بر طبق قواعد اسلامى را ندارند و در پايان با بيان اين كه بيعت با
كسى كه عالم‏تر از او در ميان امت است، بيعت ضلالت و گمراهى است، از آنان خواست كه از
ادعاى رهبرى دست بردارند:

برخورد ائمه با اولاد امام حسن(ع) در اين باره، بسيار بوده و در همه موارد، آنان را از اين
ادعاى ناحق برحذر داشته‏اند.[3] اين مسأله را در بحث آينده؛ بيش‏تر بررسى خواهيم كرد.

نفى مشروعيت حكومت‏ها توسط ائمه(ع) به دو روش انجام مى‏گرفت: يك روش اين
مبارزه، به نفى ريشه خلافت و نامشروع بودن آن از اصل و اساس باز مى‏گشت. آنان هرگز
حكومت خلفاى پيش از حضرت على(ع) را مشروع نمى‏دانستند. ما اين مسأله را قبلاً از منظر
امام على، امام حسن و امام حسين(ع) بررسى كرديم. امام صادق(ع) در همين باره، از توطئه
عده‏اى براى خارج كردن خلافت از دست بنى هاشم و عهدنامه آنان براى اين كار خبر مى‏دهد
و كشته شدن امام حسين(ع) را ثمره اين توطئه و عهدنامه بر مى‏شمارد.[4] امام باقر(ع) نيز
خلفاى اول و دوم را اولين كسانى مى‏داند كه حق اهل بيت(ع) را غصب كردند.[5] امام
صادق(ع) مرامنامه‏اى براى شيعيان خويش نوشته است تا همواره آن را مد نظر داشته باشند


(1). عيون اخبار الرضا(ع)، ص 143، ح 1 - 4.

(2). فروع كافى، ج 5، ص 27، ح 1.

(3). اصول كافى، ج 1، ص 358، ح 17.

(4). روضه كافى، ص 179، ح 202.

(5). همان، ص 245، ح 340.


|292|

و بر طبق آن عمل كنند.

در اين مرامنامه، غير از اين كه بارها بر اطاعت و پيروى از پيامبر اكرم و ائمه(ع) تأكيد
شده است، آنان از عمل به قياس و پيروى از آراى خويش درباره مسائل شرعى برحذر داشته
شده‏اند. آن گاه امام يادآور شده است كه متصديان خلافت پس از رحلت رسول خدا (ص) با
استناد به رأى خويش و در مخالفت باعهدى كه آن حضرت با آنان بسته بود، خلافت را از
مسير خويش به سوى ديگر سوق دادند و گمان كردند كه پس از مرگ آن حضرت، ديگر
مخالفت با او اشكالى ندارد، در حالى كه اطاعت از پيامبر اكرم(ص) در حال حيات و پس از
رحلت ايشان واجب است.[1]

شكل ديگر از مبارزه ائمه(ع) با حكومت‏ها، روشن كردن ماهيت آن‏ها بود. از واژه‏هاى
رايج در روايات، درباره حاكمان و سلاطين، «ائمه جور» است. امام باقر(ع) ضمن بر شمردن
گمراهى و حالت شخصى كه امامى عادل از سوى خداوند ندارد، اين نكته را بيان مى‏كند كه
ائمه جور، يعنى رهبران ستمگر و پيروان آنان از دين خداوند به دورند و آنان هم گمراهند وهم
ديگران را گمراه مى‏كنند.

بنابر اين روايت، امام عادل شخصى است كه از سوى خداوند منصوب شده است واز راه
مقابله، روشن مى‏سازد كه هر رهبرى كه از سوى خداوند نباشد، مصداق امام جور است و
چنين امام و رهبرى، انسانها رابه گمراهى مى‏كشاند. امام صادق(ع) ائمه جور را در مقابل
امامان از آل محمد(ع) ذكر مى‏كند و پيروان آنان را داراى اعمال پذيرفته شده و پيروان
امامان جائر را داراى اعمال مردود از سوى خداوند مى‏داند. در اين روايت نيز يكى از
خصوصيات امام جائر، منصوب نبودن او از سوى خداوند است:


(1). همان، ص 400.

(2). اصول كافى، ج 1، ص 184، ح 8.


|293|

آن حضرت در روايتى ديگر، در تفسير سوره «الشمس» مصاديق آيه‏هاى آن را توضيح
مى‏دهد و ضمن بيان تقابل بين ائمه جور وامامان آل محمد(ع) آنان را كسانى مى‏داند كه با
ظلم و استبداد در حق اهل بيت برجايى نشسته‏اند كه به ايشان اختصاص داشت و دين خدا را
با ستم خويش پوشاندند:

پيامبر اكرم (ص) نيز پيش از فرا رسيدن زمان حاكميت ائمه جور، براى مردم بيان كرده بود
كه رهبرى جامعه، بر عهده امامانى است كه از سوى خداوند واز ميان اهل بيت انتخاب
شده‏اند؛ ولى گروه ديگرى كه ائمه كفر و ضلال هستند، در حق آنان ظلم روا مى‏دارند و عامه
مردم نيز از آنان تبعيت مى‏كنند و امامان حق از اهل بيت را تكذيب مى‏كنند:

بدين ترتيب، حاكمانى كه در زمان ائمه(ع) رهبرى جامعه اسلامى رابرعهده گرفته بودند
و با نام خلافت، بر جامعه اسلامى حكومت مى‏كردند، همين عمل آنان يعنى قرار گرفتن در
جايى كه حق اهل بيت است، خود بزرگ‏ترين ظلم محسوب مى‏شود وآنان را مصداق ائمه
جور قرار مى‏دهد، هر چند كه در چگونگى رفتار خويش در مواردى نيز به عدالت رفتار كنند. از
اين رو، امام صادق(ع) از حكومت بنى عباس به «آتش» تعبير مى‏كند و از واليان خلفا و
سلاطين، به «درهاى آتش»[4] و با وجود اقدامات مهم عمربن عبدالعزيز براى لغو حكم
دشنام به حضرت على(ع) بر منابر و بازگرداندن فدك، باز هم امام سجاد و امام باقر(ع)


(1). بحارالانوار، ج 24، ص 43، ح 7؛ ج 27، ص 170، ح 11.

(2). همان، ج 24، ص 73، ح 7؛ روضه كافى، ص‏50، ح‏12.

(3). اصول كافى، ج 1، ص 215، ح 1.

(4). فروع كافى، ج‏5، ص 107، ح 6 و 8.


|294|

مى‏فرمايند كه آسمانيان، او را نفرين مى‏كند و علت اين امر را تكيه زدن بر جاى ائمه مى‏دانند:

از ديگر اقدامات ائمه(ع) براى آشكار ساختن ماهيت ظالمانه حكومت‏هاى هم عصر
خويش، تحريم همه جانبه آن‏ها است، به گونه‏اى كه هر نوع همكارى با آن‏ها يا مراجعه به
آن‏ها در امور را جز در موارد نادر، جايز نمى‏دانستند. اين مطلب، در برخى سخنان ايشان
همراه با علت آن بيان شده است:

اگر اين گونه نبود كه بنى اميه كسانى را مى‏يافتند كه براى آنان امور ديوانى را انجام دهند و
برايشان فيى‏ء و خراج جمع آورى كنند و برايشان بجنگند و در امور اجتماعى آنان شركت
كنند، حق ما را سلب نمى‏كردند و اگر مردم آنان را با آن چه داشتند، رها مى‏كردند، آنان چيزى
جز آن چه داشتند، به دست نمى‏آوردند.

بدين ترتيب، اشكال اساسى در يارى كردن حكومت‏ها و سلاطين، در زمان ائمه(ع) كه
انسان را در زمره اعوان و يارى كنندگان ظالمان در مى‏آورد، اين بود كه در حقيقت، يارى در
غصب حق ايشان محسوب مى‏شد و امامان معصوم(ع) از يارى كردن حكومت‏ها حتى در
ساختمان سازى و حفر چاه، بلكه در تراشيدن قلم و گره زدن نيز نهى مى‏كردند و اين اعمال را
يارى كردن ظالم مى‏دانستند. امام صادق(ع) در اين باره مى‏فرمايد:

اشكال اساسى ديگر، در حكومتى كه ماهيت غاصبانه دارد و بر مبنايى نامشروع بنيان
گذارى شده ا ست، ناتوانى در اقامه عدل است و چنين حكومتى و كارگزاران آن، از بالاترين
مقام تا پائين‏ترين، لاجرم به ستم آلوده‏اند. غير از اين كه شركت در چنين حكومتى نيز خود،


(1). بحارالانوار، ج‏46، ص‏251، ح‏44.

(2). همان، ص 106، ح 4.

(3). همان، ص 107، ح‏7.


|295|

ظلم و ستم ومحسوب مى‏شود. از اين رو، امام صادق(ع) در پاسخ شخصى كه با قسم‏هاى
فراوان متعهد مى‏شود كه اگر امام به او اجازه شركت در امور حكومتى و پذيرش ولايت از
سوى سلاطين را بدهد، هرگز به كسى ظلم نكند، مى‏فرمايد:

گرفتن آسمان، از اين كار براى تو آسان‏تر است.

يارى كردن سلاطين، به اندازه‏اى در نظر ائمه(ع) مبغوض بوده كه حتى در موارد
ضرورى، كه شخص چاره‏اى جز كار كردن براى آنان نداشته است، او را ملزم مى‏دانسته‏اند كه
براى شيعيان مفيد و مؤثر باشد و گرنه باز هم دچار عقاب و عذاب خواهد شد. شخصى
مى‏گويد: چهارده سال به امام رضا(ع) نامه مى‏نوشتم و از ايشان مى‏خواستم كه به من اجازه
دهد كه در خدمت سلطان وارد شوم تا اين كه در آخرين نامه نوشتم كه اگر اين كار را نكنم، بر
جان خود ترسانم و آن حضرت در پاسخ نامه فرمود:

تنها در صورتى مجاز به اين كار هستى كه به وظايف شرعى خويش عمل كنى و با فقراى
مؤمنين، مواسات و همدردى داشته باشى تا اين كه يكى از آنان محسوب شوى، در غير اين
صورت، اجازه ندارى با آنان هم كارى كنى.[2]

امام كاظم(ع) نيز با اين كه خود اجازه خارج شدن از دستگاه حكومتى را به على بن
يقطين نمى‏دهد، از او مى‏خواهد كه مواظب حال شيعيان باشد؛[3] يعنى عمل حكومتى، تنها
در صورتى مجاز است كه شخص كمك كننده، در حقيقت، ياور ائمه(ع) و شيعيان و مؤمنان و
مظلومان باشد و اگر كسى اين كار را نتواند انجام دهد، كار كردن او براى سلاطين و حاكمان
جايز نيست حتى اگر به كشته شدن او بينجامد و حتى امام صادق(ع) آن شخص كمك كننده
را نيز داراى مقامى پائين‏تر از ديگر مؤمنان مى‏داند:


(1). همان، ص 108، ح 9.

(2). همان، ص 111، ح 4.

(3). همان، ص 110، ح 3.

(4). همان، ص 111، ح 5.


|296|

بدين ترتيب، ائمه(ع) با نگرش خاص خويش به امر حكومت و حق الهى، كه براى خود
در اين باره قائل است، هر نوع حكومتى را كه در زمان آنان تشكيل شود، را حكومت جور
تلقى كرده واين حكومت را بدترين و مضرترين چيزها براى امت پيامبر اكرم(ص) معرفى
مى‏كند[1] و هم كارى با آن‏ها را، كه در آن، حب بقاى ظالم نهفته است، دشمنى واعلام جنگ
با خداوند و سزاى آن را آتش جهنم مى‏داند:

«عن ابى عبداللّه فى قول اللّه عزوجلّ: (ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار) قال: هو
الرجل ياتى السلطان فيحبّ بقاءه الى ان يدخل يده الى كيسه فيعطيه» .[2]
امام صادق(ع) درباره آيه «به ستمكاران تمايل پيدا نكنيد كه آتش شما را فرا مى‏گيرد»
فرمودند: اين درباره شخصى است كه نزد سلطان مى‏رود و دوست دارد تا او باقى بماند و دست
خود را در جيبش كند و چيزى به او بدهد.

نهى از هم كارى با ستمگران به گونه‏اى گسترده بوده است كه حتى شامل يارى آنان در
امور عبادى نيز مى‏شده است. داستان صفوان جمّال، كه شترهاى خويش را به هارون كرايه
داده و با نهى امام صادق(ع) روبه رو، از بارزترين اين موارد است. آن گاه كه او به امام
مى‏گويد: من براى كار حرام شترهايم را كرايه نداده‏ام، امام در پاسخ مى‏فرمايد: آيا تو
نمى‏خواهى كه هارون به سلامت از سفر برگردد و اجرت تو را بپردازد ؟هر كس به همين مقدار
هم بخواهد كه ستم كاران باقى بمانند، از آنان محسوب مى‏شود.

رفتار ائمه(ع) در معرفى خويش وتأكيد بر صلاحيت خود براى خلافت، بر نگرش شيعيان
وخلفا و سلاطين، تأثير بسيار داشته است. هشام بن عبدالملك به امام باقر(ع)
مى‏گويد:همواره يكى از شما وحدت مسلمانان را مى‏شكندو مردم را به سوى خويش
مى‏خواندو با جهالت ونادانى گمان مى‏كند كه او امام است.[3] تعبير منصور از امام
صادق(ع)اين گونه است:

هذا الشجى المتعرض فى حلوق الخلفاء الذى لا يجوز نفيه و لا يحلّ قتله و لولا ما يجمعنى
واياه شجرة طاب اصلها و بسق فرعها وعذب ثمرها و بوركت فى الذر و قدست فى الزبر لكان

(1). همان، ص 108، ح 11.

(2). همان، ح 12.

(3). همان، ص 263.


|297|

منى اليه ما لا يحمد فى العواقب لما يبلغنى عنه من شدة عيبه لنا و سوء القول فينا....[1]
اين استخوانى است كه در گلوى خلفا گير كرده است. نه مى‏توان او را تبعيد كرد و نه كشت و اگر
نبود كه من و او از يك نسل هستيم كه فروع آن گسترده وميوه آن شيرين و خوب و مبارك
گرديده است، كارى با او مى‏كردم كه نتيجه بدى در پى دارد؛ زيرا او زياد به ما ايراد مى‏گيرد و از
ما بد مى‏گويد.

او هم چنين از آن حضرت مى‏خواهد كه از به قدرت رسيدن بنى عباس خشنود باشد و به
مردم نگويد كه آنان و اهل بيت، سزاوار آن مقام هستند نه ديگران؛ زيرا اين مسأله، موجب
شر و فتنه براى بنى عباس خواهد شد.[2]

شيعيان نيز به گونه‏اى تحت تأثير تبليغات ائمه(ع) عليه مشروعيت حكومت‏ها قرار گرفته
بودند كه اصولاً شيعه بودن را با وارد شدن در حكومت‏ها و كار كردن براى سلطان منافى
مى‏دانستند و از ائمه(ع) درباره كار كردن شيعيان براى حكومت‏ها و چگونگى جبران عمل
خويش سؤال مى‏كردند. يونس بن حمّاد با تلقى منافات بين شيعه بودن و كاركردن براى
سلاطين، از عملكرد آنان سؤال مى‏كند:

در پايان اين بحث، حديثى از امام صادق(ع) را نقل مى‏كنيم كه در آن، به توصيف سلطان
عادل پرداخته است و با بيان اين نكته كه سلطان عادل، تنها از سوى خداوند نصب مى‏شود و
سلطان عادل كسى است كه خداوند اطاعت او را بر مردم واجب گردانده ا ست، به تبيين
ماهيت ظالمانه حكومت هايى مى‏پردازد كه در زمان حضور ائمه(ع) و پس از آن، به تصدى
حكومت پرداخته و از سوى آنان مأذون نبودند:


(1). بحارالانوار، ج 47، ص 167، ح 9.

(2). روضه كافى، ص 36، ح 7.

(3). فروع كافى، ج‏5، ص‏109، ح‏14؛ و نيز ر.ك: ح‏15 و ص‏107، ح‏5.


|298|


2. مبارزه منفى

غير از مبارزه مثبت يا مستقيم، يكى ديگر از شيوه‏هاى مقابله امامان معصوم(ع) با
حكومت‏هاى هم عصر خويش، مبارزه غير مستقيم يا منفى بوده است. مبارزه منفى به اين
معنا است كه عمل آنان هر چند در ظاهر، مقابله با حكومت محسوب نمى‏شود، ولى هدف آن،
هم چون مبارزه مستقيم، درجهت مبارزه با حكومت و ريشه كنى آن است.

مبارزه منفى ائمه(ع) جهات مختلفى داشت. نشر معارف اسلام راستين در ابعاد اخلاق،
عقايد و احكام، معرفى مخالفان اهل بيت و شيعيان و جايگاه هر گروه و غيره. ليكن مهم‏ترين
جهت مبارزه كه همه جهات ديگر را نيز پوشش مى‏داد و حساسيت خلفا و سلاطين را نيز بر
مى‏انگيخت، معرفى فضائل و خصوصيات والاى اهل بيت و ائمه(ع) بود. معرفى اهل بيت
بزرگ‏ترين خطرى بود كه حكومت هايى را كه به عنوان جانشينى رسول خدا (ص) بر مردم
حكومت مى‏كردند تهديد مى‏كرد. از اين رو مخالفان حذف نيز در حد توان خويش سعى
مى‏كردند تا اهل بيت در جامعه فراموش و مردم از گرد آنها پراكنده شوند يا چهره آن‏ها را به
گونه‏اى مخدوش نمايند كه مردم ديگر رغبتى به آن‏ها نداشته باشند.

اولين اقدامات براى فراموشى و تحقير اهل بيت بعد از رحلت رسول خدا آغاز و سپس
ادامه يافت. حضرت على(ع) هنگام بحث از شوراى شش نفره كه عمر براى انتخاب خليفه
بعد از خود تشكيل داد، با تأسف بر اينكه او را در رديف سايرين دراين شورا قرار دادند، ريشه
اين امر را در اين مى‏داند كه با وجود او، خليفه اوّل امر حكومت اسلامى را به دست گرفت و در
وجود آن حضرت براى تصدى اين امر شك و ترديد به وجود آمد:

پناه به خدا از اين شورا، زمانى كه اين احتمال مطرح شد كه من مهمتر از نفر اول آنان باشم
كار به جايى رسيد كه من همتراز اين افراد (اعضاى شورا) شدم.

(1). منتخب الاثر، ص 365(به نقل از: اربعين خاتون آبادى).

(2). نهج البلاغه، خ 3.


|299|

ابن ابى الحديد نيز اين مطلب را از علل طمع طلحه به خلافت، پس از عثمان مى‏داند؛
زيرا خليفه اول و دوم جايگاه امام على(ع) در ميان مردم را از بين برده بودند، بسيارى از
افرادى كه فضايل ايشان را مى‏دانستند، از دنيا رفته بودند و نسل جديد از فضايل ايشان تنها
اين را مى‏دانستند كه او پسر عموى رسول خدا(ص) و همسر دختر و پدر دو سبط او است و
ديگر فضايل ايشان فراموش شده بود. اضافه بر اين كه بيش‏تر قريش با او دشمن بودند.[1]
كوچك جلوه دادن امام على(ع) از اين اقدام عمر نيز آشكار مى‏شود؛ آن گاه كه به او پيشنهاد
نصب جانشين كردند، از افرادى مانند ابا عبيده جراح، معاذبن حبل و خالدبن وليد ياد كرد و
اوصاف آنان را بر شمرد و آرزو كرد كه اگر آنان زنده بودند، راه براى نصب خليفه باز بود.[2] اين
بسيار عجيب است كه او اين افراد را بر امام على(ع) مقدم مى‏دارد. اگر اقدامات بى شمار براى
مخفى كردن فضايل امام على، پيش از خلافت ايشان نبود، چرا بايد در جنگ صفين حضور
عمار ياسر در لشكر امام، معيار بر حقانيت او و لشكريانش باشد، نه حضور و رهبرى آن
حضرت، با وجود اين كه سخنان پيامبر اكرم (ص) درباره ايشان بسيار بيش‏تر و عالى‏تر از
سخنى است كه درباره عمار ياسر بيان كرده است.[3]

اين كار، يعنى به فراموشى سپردن اهل بيت، در زمان معاويه به اوج خود رسيد، به گونه‏اى
كه هنگام شهادت حضرت على(ع) مردم شام در شگفتى فرو رفته بودند كه مگر آن حضرت
نماز مى‏خواند كه در مسجد به شهادت رسيد؟! هم چنين لعن و ناسزا به اهل بيت، بر منبرها و
در مساجد، به عنوان يك عمل بسيار پسنديده رواج پيدا كرده بود و هنگام شهادت امام
حسين(ع) مردم شام اهل بيت آن حضرت را افرادى خارجى و بى دين تلقى مى‏كردند كه بر
خليفه وقت خروج كرده‏اند.

در برابر اين توطئه، ائمه(ع) در هر فرصتى، وظيفه خويش مى‏دانستند كه خود را به مردم
بشناسانند و آنان را به سوى خويش فرا خوانند تا از سرچشمه‏هاى هدايت بهره‏هاى فراوان
ببرند. حضرت على(ع)در زمان تصدى خلافت، يكى از وظايف خويش رامعرفى اهل بيت و


(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص‏28.

(2). الامامة و السياسة، ج 1، ص 42.

(3). ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏8، ص‏17.


|300|

خويشتن به مردم مى‏دانست؛ زيرا فضايل بسيار آن حضرت، كه پيامبر اكرم (ص) آن‏ها را براى
اصحاب بيان كرده بود، در طول سال‏هاى متمادى به فراموشى سپرده شده بود. از اين رو، در
جاى جاى نهج‏البلاغه سخنان آن حضرت در فضيلت خويش و اهل بيت و اطاعت از آنها نقل
شده است:

به اهل بيت پيامبرتان بنگريد و در مسير آنان حركت كنيد و از راه و روش آنان پيروى نماييد كه
آنان شما را از راه هدايت بيرون نمى‏برندو به گمراهى باز نمى‏گردانند. اگر آنان ايستادند، شما
هم بايستيد و اگر حركت كردند، شما هم حركت كنيد. از آنان پيشى نگيريد كه گمراه مى‏شويد
و عقب نمانيد كه هلاك مى‏گرديد.

در جاى ديگر، اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را اين گونه توصيف مى‏كند:

آنان پايه دين و ستون يقينند. افراط گرايان به آنان باز مى‏گردند و عقب ماندگان به آنان
مى‏رسند تا هدايت شوند. ويژگى‏هاى ولايت حق مخصوص آنان است. وصيت و ارث پيامبر
اكرم در ميان آنان و خاص ايشان است. اكنون حق به حقدار رسيده وخلافت به جايگاه خويش
بازگشته است.

اين سيره از سوى ديگر ائمه(ع) نيز پى‏گيرى شد و آنان هيچ فرصتى را براى شناساندن
اهل بيت و خود به مردم از دست نمى‏دادند، حتى امام سجاد(ع) در مجلس يزيد، كه
بيش‏ترين خطر جانى را متوجه آن حضرت مى‏كرد و ايشان در بدترين شرايط قرار داشت، خود
و صفات و كمال خويش را به مردم شناساند تامردم بدانند كه بايد به كدام سو حركت كنند و در
چه راهى گام بردارند.

معرفى اهل بيت و جايگاه و حقوق واجب آنان بر مردم، بزرگ‏ترين خطرى بود كه
حكومت‏هاى جور را تهديد مى‏كرد واگر به راستى مردم از جايگاه آنان در دين ونسبت ايشان با


(1). نهج البلاغه، خ 97.

(2). همان، خ 2.


|301|

رسول خدا (ص) آشنا مى‏شدند و مجالى نيز مى‏يافتند و فتنه‏ها چشم و گوش وعقل آنان را
منحرف نمى‏كرد، به راهى جز همان كه پيامبر اكرم (ص) براى آنان ترسيم كرده و از سوى
خداوند، ائمه(ع) را به امر حكومت جامعه اسلامى نصب كرده بود، نمى‏رفتند. اين سرّ حقيقى
تعارض امامان معصوم(ع) با حكومت‏هاى هم عصر خويش است كه اصولاً وجود آنان
معرفى كننده ماهيت ظالمانه اين حكومت‏ها بود. از اين رو، حاكمان از حضور ايشان در ميان
مردم بيمناك بودند وراه‏هاى گوناگونى از جمله، زندان، محاصره و شهادت را براى قطع ارتباط
آنان با مردم انتخاب مى‏كردند.

تعداد نمایش : 3483 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما