صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
بررسي فقهي شرايط عمومي ولايت
بررسي فقهي شرايط عمومي ولايت تاریخ ثبت : 1390/12/08
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره57 ,
عنوان : بررسي فقهي شرايط عمومي ولايت
مولف : حسين مظاهري
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|5|

بررسي فقهي شرايط عمومي ولايت

(قسمت دوم)

دريافت:  10/4/89

 تأييد: 8/9/89

حسين مظاهري*

چکیده

  در ادامة قسمت نخست كه به بررسي فقهي پنج‌ شرط از شرايط عمومي ولايت پرداخته شد، در اين قسمت باقي شرايط عمومي ولايت؛ يعني طهارت باطن، كمال عقلي، شجاعت ـ چنانكه مشاوران حاكم نيز نبايد ترسو و ضعيف‌النفس باشند ـ شرح صدر ـ كه آيات و روايات فراوان، هم براي هدايتگري و هم براي حكمراني و ولايت آن را ضروري دانسته‌اند ـ ذكوريت ـ كه عقل و نقل بر اشتراط آن دلالت مي‌كند ـ عدم سوء پيشينه و اشتهار به بدنامي، ثبات شخصيت به دليل آنكه مانع بي‌ثباتي انجام امور مربوط به تصدي جامعه مي‌شود و بالأخره مروّت كه عنصر متمم شرط ولايت است در تصدي زعامت جامعه‌ اسلامي ضروري دانسته شده است.

واژگان کلیدی

  ولايت، ولايت فقيه، شرايط عمومي و فقه


* حضرت آیةالله حسین مظاهری؛ استاد دروس عالی فقه و اصول در حوزه‌هاي علمیه قم و اصفهان.


|6|

مقدمه

خرد چنین داوری می‌کند که برای حکومت بر مردم، شرایطی لازم است که فرد با داشتن آنها نسبت به ديگران برتري يافته، اين حق را مي‌يابد كه بر مردم ولایت داشته باشد؛ چرا که فقیه در حکومت اسلامی، ولایت ذاتی ندارد؛ بلکه ولایت از سوی خداوند به او تفویض شده است و اين تفويض بر اساس شرايطي است كه دارد. بنابراین، فردی که ولایت بر جامعه پیدا می‌کند، باید بتواند مردم جامعه را در مسیری هدایت کند که مصلحت دنیا و آخرت آنها تأمين گردد. لذا بايد شرايطي را داشته باشد ما از این شرایط، به شرایط عمومی ولی فقیه یاد می‌کنیم.

در بخش نخست اين نوشتار كه در شمارة 56 فصلنامه به‌نظر خوانندگان محترم رسيد، پنج شرط اسلام، تشيع، اجتهاد، اعلميت در حكومت‌داري و عدالت مورد بررسي قرار گرفت. در اين بخش و در ادامه، باقي شرايط عمومي ولايت؛ يعني طهارت باطن، كمال عقلي، شجاعت، شرح صدر، ذكوريت، عدم سوء پيشينه و اشتهار به بدنامي و مروّت مورد بررسي فقهي قرار مي‌گيرد.

شرط ششم: طهارت باطن

فردي كه امور مسلمين به او سپرده مي‌شود بايد فردي مهذب باشد. به عبارت دیگر، ولی فقیه باید از رذیلت‌ها پیراسته و به فضیلت‌ها آراسته باشد. حتی اگر نتواند درخت فضیلت‌ها را به طور کامل در دل خود بکارد، دست کم باید درخت رذیلت را از دل خود برکنده باشد.[i]

بسیاری از فقیهان متقدم و متأخر، این شرط را به صراحت بیان کرده‌اند. همچنان که در گذشته آمد، سلاّر و ابن ادریس از این شرط به «زهد» تعبير کرده‌اند. علامه وحید بهبهانی نیز با تعبیر «ملکة قدسی» از آن یاد کرده است (بهبهاني، 1415ق: 337).[ii] صاحب عروةالوثقی[iii] و نیز حضرت استاد؛ امام خمینی[iv] نیز این شرط را با تعبیر «عدم سرسپردن به دنیا» آورده‌اند (طباطبايي‌يزدي،  1410ق، ج1: 9، مسألة22؛ امام خميني، 1375، ج1: 7، مسألة3).

 


[i]. تفاوت میان عدالت و طهارت باطن: ظاهر این است که عدالت به ملکة رهایی از رذایل اشاره دارد، ولی طهارت باطن به آراسته‌شدن به فضایل اشاره می‌کند. بنابراین، مرتبة طهارت باطن، بالاتر و والاتر از  ملکة عدالت است.

[ii]. ایشان می‌فرماید: از این شرایط، [دارا بودن] قدرت قدسی و ملکة قوی است و این اصلی‌ترین شرط است.

[iii]. ایشان می‌نویسد: برای مجتهد، اموری شرط است...، اینکه به دنیا رو نیاورده باشد و دنیاخواه و غرق در آن نشده باشد؛ يعني برای به‌دست‌آوردن آن تلاش و کوشش نکند.

[iv]. ایشان در تحریرالوسیله چنین می‌نگارند: «باید مرجع تقلید... بلکه باید غرق در دنیا نباشد و به آن حریص نباشد».


|7|

زهد، پارسایی، ملکة قدسی و عدم سرسپردگی به دنیا، همه، تعبیرهای مختلفی از یک حقیقت هستند که ما آن را «طهارت باطن» نامیده‌ایم. از آنجا که مجتهد و مرجع تقلید [که تنها، عهده‌دار بیان احکام شرعی است] باید دارای این شرط باشد، به طریق اولی باید گفت: ولی فقیه باید این شرط را دارا باشد.

این نیز سخنی روشن است؛ زیرا فردی که به معصومان ـ پیامبران و امامان:ـ  اقتدا نکند، بر مردم ولایت ندارد. از برجسته‌ترین ویژگی‌های آن بزرگواران نیز طهارت باطن است. هر چند بی‌تردید، این ویژگی، مراتبی دارد که برخی از آنها ویژة معصومين: است و دیگران نمی‌توانند به آن مرتبه راه يابند. اما منظور ما از طهارت باطن، سطح و مرتبه‌ای است که فرد به اندازة توان خود می‌تواند آن را دارا باشد. بنابراین، فردی حق ولایت بر مردم را دارد که برای به‌دست‌آوردن بالاترین سطح ممکن از مرتبة طهارت باطن، تمام تلاش خود را به کار بندد. [این یک حکم عقلی است که] برخی روایات نیز به این شرط ارشاد می‌کنند. در اینجا برخی از اين روايات را بر شمرده و مورد بررسي قرار مي‌دهيم:

روایت اول

علی بن ابراهیم از پدرش‌ و او از قاسم و او از منقری به نقل از حفص بن غیاث می‌گوید که امام صادق7 فرمود: «اگر عالمى را دوستدار دنيا يافتيد، او را در كار دين خود متهم سازيد؛ زيرا هر دوستدار، در بند چيزى است كه آن را دوست مى‏دارد» (كليني، 1367، ج1: 46).

منظور از «متهم سازید» این است که در امور دینی از چنین فردی پرهیز کنید و از او در این مسائل چیزی نپرسید و استفتاء نکنید.

در روایتی دیگر از آن حضرت چنين آمده است: «خداوند عزّوجلّ به داود7 وحى کرد: بين من و خودت، دانشمند مبتلاى به دنيا را قرار نده كه تو را از راه دوستى من باز مي‌دارد؛ زیرا همانا آنها راهزنهاى بندگان ارادتمند من هستند. همانا كمترين چيزى كه نسبت به آنها (به عنوان عقوبت) به جا مى‏آورم، اين است كه


|8|

شيرينى مناجات خودم را از دلشان مى‏برم» (همان).  

بنابراین، هر فردی به سوی محبوب خود تمایل دارد. دانشمندی که به دنیا علاقه دارد، به آن گرایش دارد و در نتیجه هر لحظه از خدا دور می‌شود. هر كسي هم که به این فرد اقتدا کند، همان راه را در پیش می‌گیرد. ازاين‌رو، اقتدا به دانشمند دنیادوست به عنوان حاکم جامعه به طریق اولی جایز نیست و نباید این امر خطیر را به وی سپرد.

روایت دوم

علی از پدرش و وي از نوفلی به نقل از سکونی روايت مي‌كند که امام صادق7 فرمود: «رسول خدا9 فرمودند: فقیهان، امین رسولان هستند تا زمانی که وارد دنیا نشده‌اند. از رسول خدا سؤال شد: ای رسول خدا! ورود به دنیای آنان به چه معناست؟ پاسخ فرمود: پیروی از سلطان که اگر چنین کردند، نسبت به دین خود از اینان برحذر باشید» (كليني، 1367، ج1: 46، ح5؛ ميرزاي نوري، 1408ق، ج13: 124، ح14961؛ مجلسي، 1403ق، ج2: 110).

این روایت، «موثق» است و روایت صحیحة پیشین را تأیید می‌کند. حتی اگر این روایت سند معتبری نداشته باشد، باز می‌توان به آن مراجعه کرد؛ زیرا دست کم، این روایت، مؤید دیگر روایات با این مضمون است.

به ظاهر، «پیروی از سلطان» به معنای ریاست‌طلبی است؛ زیرا هر كسي که خود را به [دربار] سلطان نزدیک کند، در واقع خود را به سلطنت و پادشاهی نزدیک کرده است و این، مرتبة آغازین رسیدن به پادشاهی است. از سوی دیگر در ریاست‌طلبی، میان نزدیک‌شدن به خود پادشاه یا به مریدان او و مانند آن، تفاوتی نیست. پس هر فردی که می‌خواهد ولی فقیه شود، باید طهارت باطن داشته باشد؛ به طوری که به دنیا تمایل نداشته باشد و حب ریاست دنیایی در او نباشد.

فرموده‌اند: «آخرین امری که از دل انسانهای صدّیق بیرون می‌رود، جاه‌طلبی است» (ابن ابي الحديد، 1407ق، ج2: 181). بنابراین، فردی که


|9|

دوستی دنیا را از دل خویش بیرون کرده است، در آستانة پیوستن به صدیقین قرار گرفته است و در واقع او طهارت باطن دارد و می‌تواند سرپرستی جامعه را بر عهده گیرد.

روایت سوم

صاحب عروه و نیز امام خمینی1 روایتی را از امام یازدهم ذکر کرده‌اند (طباطبايي‌يزدي، 1410ق، ج1: 10، مسألة 22؛ امام خميني، 1375، ج1: 7، مسألة7): «فأمّا من كان من الفقهاء، صائناً لنفسه، حافظاً لدينه، مخالفاًً على هواه، مطيعاً لأمر مولاه، فللعوامّ أن يقلّدوه و ذلك لا يكون الا بعض فقهاء الشيعة» (الحر العاملي، 1414ق، ج27: 131، ح3401؛ مجلسي، 1403ق، ج2: 88؛ طبرسي، 1386، ج2: 458)؛ هر كس از فقيهان كه نفس خود را پاس دارد و دين خود را حفظ كند و به مخالفت با هواهاى نفس خويش برخيزد و فرمان خداى را اطاعت كند، بر عوام است كه از او تقليد كنند و چنين فردي وجود نخواهد داشت، مگر بعضى از فقيهان شيعه.

اگر چه این روایت، «مرسل» است، اما گروهی از فقیهان متقدم  و متأخر، آن را تلقّی به قبول کرده‌اند. از جملة اینان، مرحوم صاحب جواهر و شیخ انصاری (شيخ‌ انصاري، 1415ق: 241) می‌باشند. نحوة استدلال به این روایت چنين است كه به ظاهر «صائناً لنفسه» به شرط عدالت و «حافظاً لدینه» به تقوای عالم و فقیه اشاره دارد؛ اما «مخالفاً لهواه» [مخالفت با هواهای خویش کند] شرط طهارت باطن فقیه را بیان می‌کند؛ به‌طوری که دنیا و هيچ یک از امور دنیایی، نتواند موجب معصیت او شود؛ همان‌گونه که امیر مؤمنان علي7 نیز فرمودند:«به خدا! اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من دهند، تا خدا را نافرمانى نمايم و پوست جوى را از مورچه‏اى به ناروا بربايم، چنين نخواهم كرد» (نهج البلاغه، خطبة224؛ ابن‌ابي‌الحديد، 1407ق، ج11: 245).

بنابراین، ثابت شد که طهارت باطن نیز از خصلت‌هایی است که هیچ فردی بدون داشتن آن، شایستگی به‌عهده‌گرفتن ولایت بر مردم را ندارد.


|10|

شرط هفتم: کمال عقلی

شرط‌بودن کمال عقلی برای ولی فقیه و نیز مرجع تقلید، امری انکارنشدنی است؛ چرا که عقل انسان ـ چه در امور دینی و چه در امور دنیایی ـ تقلید از انسانی بی‌خرد را جایز نمی‌داند. این شرط، نه تنها برای ولی فقیه و مرجع تقلید، بلکه برای هر فردی است که در یک امر اجتماعی ـ همچون قضاوت، فرماندهی ارتش، مدیريت یک شرکت و ... ـ رهبری را بر عهده می‌گیرد. هر چند هر فردی که متولی یکی از امور دینی یا دنیایی می‌شود، لازم نيست كه همة مراتب پنجگانة عقل را دارا باشد؛ بلکه برای امام جماعت، برخی از مراتب عقل لازم است و برای قاضی، مراتب بیشتری از عقل شرط شده است. در مرجع تقليد، مراتب بیشتر ـ یا حتی مراتب پنجگانه ـ شرط شده است. اما فردی که ولی فقیه می‌شود، باید از همة مراتب پنجگانة عقل برخوردار باشد؛ به‌گونه‌ای که اخلال و نقص در یکی از آنها نیز، صلاحیت فقیه برای رسیدن به مقام ولایت را از بین می‌برد. این سخن نیز امری اجماعی است.

این مراتب پنجگانه، از آیات قرآن كريم و روايات برگرفته شده‌اند.

اما ذكر اين نكته لازم است كه وقتی سخن از عقل به میان می‌آید، ممکن است چند نوع و مرتبه از عقل مدّ نظر باشد:

اول: عقلی که در برابر جنون ادواری به کار می‌رود. در جنون ادواری فرد بیمار، گاهی عقل از سرش می‌پرد و گاهي نیز فردی عاقل می‌شود. از نظر فقهي، چنین فردی زمانی مکلف است که عقل داشته باشد. مضمون یک روایت چنين است که «هر وقت عقل او بازگشت، تکلیف بر او واجب می‌شود»[i] (الحر العاملي، 1414ق، ج1: 45 ،ح81؛ مجلسي، 1403ق، ج5: 303).

دوم: عقلی که در برابر جهل و بی‌خردی به کار می‌رود. منظور از جهل، همان پوششی است که بر روی عقل قرار می‌گیرد و انسان از خود رفتاری بروز می‌دهد که بر خلاف عقل است. لذا پس از آنکه این پوشش از روی عقل، کنار می‌رود، انسان در می‌یابد که رفتارش چیزی جز بی‌خردی و جهل


[i]. در روایت آمده که «... ان القلم مرفوع.... عن المجنون، حتی یفیق...».


|11|

نبوده است و بیشتر وقت‌ها انسان از این کارهای خود پشیمان می‌شود. خداوند می‌فرماید: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوَءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ‏» (نساء (4): 17)؛ توبه، نزد خداوند، تنها براى كسانى است كه از روى نادانى، مرتكب گناه مى‏شوند، سپس به زودى توبه مى‏كنند.

این آیه در مورد افرادی است که به عنوان مثال به دلیل فوران قوة شهوانی، کار ناشایستی را انجام می‌دهند، اما پس از فروکش‌کردن شهوت، از کردة خویش پشیمان می‌شوند و از آن توبه می‌کنند. چنین افرادی، به دلیل غلبة شهوت بر عقل و پوشیده‌شدن عقل به وسیلة قوه شهوانی این کار را انجام می‌دهند. بنابراین، یکی از معانی عقل، ضد جهل و بی‌خردی است. همچنان که در این آیه نیز «جهالت» به همین معنا آمده است.

سوم: عقلی که مقابل سفاهت قرار می‌گیرد. فردی که از چنین عقلی محروم باشد، به او سفیه گفته می‌شود؛ یعنی کسی که به رشد و بلوغ عقلی نرسیده است. چنين فردي نمی‌داند كه چه اموری برای او خیر و چه اموری براي او شرّ هستند. از نگاه فقهی، برای سفیه، احکامی همچون مهجوریت و عدم جواز تصرف در اموالش مطرح است. خداوند در این باره چنین می‌فرماید: «فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُواْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ» (نساء(4): 6)؛ پس اگر در ايشان رشد [فكرى‏] يافتيد، اموالشان را به آنان رد كنيد.

بنابراین، «سفیه» همان فردی است که به سن رشد نرسیده است. به همین دلیل، ولایتی بر اموال خویش ندارد تا اینکه به سنّ رشد برسد.

چهارم: عقلی که در برابر بی‌بصیرتی به کار می‌رود. کسی که از این عقل برخوردار است، بصیر نامیده می‌شود. در مقابل بصیر، اَبله، کودن، ساده و یا کم عقل قرار دارد. بنابراین، ابله به کسی گفته مي‌شود که ممکن است در روابط اجتماعی و ارتباط با دیگران فریب بخورد. به ظاهر، دو واژة عقل و جهل در بخشی از روایات معصومین: به معنای بصیرت و حماقت به کار رفته است. کلینی روایتی طولانی را از امام رضا7 نقل می‌کند که در بخشی از آن آمده است: «و الامام


|12|

عالمٌ لایجهل...، عالمٌ بالسیاسة، مفروض الطاعة»[i](كليني، 1367، ج2: 206، ح1؛ طبرسي، 1416ق، ج2: 436؛ شيخ صدوق، 1417ق: 677).  

کلینی همچنين روایتی را از امام صادق7 نقل می‌کند که می‌فرماید: «العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس»[ii] (كليني، 1367، ج1: 26، ح29؛ مجلسي، 1403ق، ج75: 269؛ الحراني، 1404ق: 356).

همچنین روایتی از امام باقر7 نقل شده است که رسول خدا9 فرمودند: «لاتصلح الامامة الا لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن معاصی الله و حلمٌ یملک به عقله و حسن الولایة علی من یلی حتّی یکون لهم کالوالد الرحیم»[iii] (كليني، 1367، ج1: 407، ح8؛ شيخ صدوق، بي‌تا، ج2: 274، ح2424؛ الحر العاملي، 1414ق، ج12: 10، ح 15508؛ مجلسي، 1403ق، ج27: 250).

ظاهراً عقل و علم که در این سه روایت به کار رفته است، به معنای بصیرت هستند و منظور از جهل نیز کودنی است. بنابراین، عالم، بصیر است و جاهل، کودن و غَبیّ است.

پنجم: عقلی که در برابر عقل معاش قرار دارد که از آن به «عقل معاد» یاد می‌شود. منظور از این نوع، عقلی است که به امور آخرت اهتمام ویژه و همه‌جانبه دارد و فریب دنیا و امور دنیوی را نمی‌خورد. انسانهایی هستند که در امور دنیایی، هوش سرشاری دارند، اما فریفتة دنیا شده‌اند و به سرنوشت خود در آخرت بی‌توجه هستند. این انسانها، هر چند در امور دنیایی عاقلند، اما در رابطه با امور اخروی، بی‌عقل هستند. همچنان که در قرآن کریم نیز از زبان چنین افرادی آمده است: «وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» (ملك(67): 10)؛ و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته‏] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان‏] دوزخيان نبوديم.

همان‌گونه که در آغاز این بحث گفتیم، هر کس به تناسب اهمیت مسؤولیت و کاری که بر عهده می‌گیرد، باید عاقل باشد. در امام جماعت، شرط است که مجنون مطلق نباشد و اگر جنون ادواری داشت، به هنگام ازبین‌رفتن حالت جنون، می‌توان به او اقتدا کرد. اما دربارة فردی که


[i]. امام فردی عالم[آگاه] است که جهالت نمی‌ورزد... از سیاست آگاه است و اطاعت او واجب است.

[ii]. امور شبهه و تاریکی‌ها نمی‌توانند به آگاه به زمانة خویش، یورش برند.

[iii]. فقط فردی که دارای سه شرط باشد، صلاحیت امامت دارد: پرهیزگاری(پارسایی) که [این ویژگی] او را از معصیت خداوند باز دارد. بردباری که با آن بر عقل و خرد خویش مسلط باشد. خوب [اِعمال] ولایت‌کردن بر زیردستان؛ به‌طوری که برای آنان همچون پدری مهربان باشد.


|13|

 قَیِّم سفیه می‌شود، سطحي بالاتر از اين عقل شرط می‌شود. به همین دلیل است كه گفته‌اند قیم باید سفیه نباشد، تا خودش مهجور نشود.

 عقلی که برای قاضی شرط شده است، در مرحله‌ای بالاتر از دو مورد پیشین است. دربارة قاضی، شرط این است که نسبت به امور، بصیر باشد.

اما دربارة ولی فقیه، شرط این است که همة مراتب عقل را داشته باشد؛ زیرا کسی که حتی مرتبه‌اي از مراتب پنجگانة بالا را ندارد، صلاحیت ولایت بر مردم را نخواهد داشت. این سخنی روشن است؛ زیرا این منصب، اهمیتی بس فراوان دارد؛ به‌گونه‌اي كه اهميت آن از هر امري بيشتر است. پس عقل ولی فقیه باید در مرحلة کمال باشد تا در اموری که به او مربوط است، فریب نخورد؛ زیرا اگر جاهل یا کودن باشد، نمی‌توان به تصمیم‌های او اعتماد کرد. همچنین فردی که نسبت به معاد بی‌توجه است، نمی‌تواند بر مردم ولایت داشته باشد؛ چرا که او جامعه را به سوی خیر و صلاح رهنمون نمی‌شود؛ زیرا فردی که نسبت به خودش توان تمایز صلاح از فساد را ندارد، چگونه مي‌تواند برای مردم این کار را انجام دهد؟!

شرط هشتم: شجاعت

از دیگر شرایط لازم برای ولایت‌یافتن بر مردم، شجاعت است. شجاعت سه معنا دارد که براي فقیه، دارابودن هر سه معنای آن شرط است. در اینجا معانی سه گانة شجاعت را برمی‌شمریم:

اول: شجاعت، به معنای قدرت و توان روحی ـ و نیز جسمی ـ . اگر فردی در کاری که بر عهده‌اش است، موفق باشد، شجاع است. خداوند در قرآن کریم داستان یکی از انبیای الهی را نقل می‌کند که به مردم گفت: خداوند طالوت را زمامدار شما قرار داده است. مردم دلیل انتخاب این فرد را از پیامبر خویش جویا شدند. در بخشی از پاسخ این پیامبر چنین آمده است: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ‏» (بقره(2): 247)؛ خدا او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.


|14|

در واقع این آیه به توانایی طالوت در ادارة سپاه و هدایت صحیح آن برای پیروزی در جنگ اشاره می‌کند. پس این فرد در فرماندهی سپاه، شجاع است.

دوم: شجاعتی که به معنای غلبه بر هوای نفس است. در روایات معصومین: آمده است که: «شجاع‌ترین مردم، کسی است که بر هوای نفس خویش غلبه کند» (شيخ صدوق، بي‌تا، ج4: 394، ح5840؛ ميرزاي نوري، 1408ق، ج12: 111، ح13658؛ مجلسي، 1403ق، ج74: 113).

پس اگر کسی بر هوای نفس خویش چیره شود و در جنگ با آن پیروز گردد، شجاع نامیده می‌شود. این همان جهاد اکبر است که جهادی سخت‌تر و بزرگتر از آن نیست. رسول خدا9 به هنگام استقبال از جمعی از مسلمانان که برای سریه‌ای اعزام شده بودند، فرمود: «درود بر قومی که جهاد اصغر را انجام دادند و جهاد اکبر را هنوز انجام نداده‌اند». از ایشان سؤال شد: ای رسول خدا! جهاد اکبر کدام‌ است؟ فرمودند: «جهاد با نفس» (كليني، 1367، ج5: 12، ح3؛ الحر العاملي، 1414ق، ج15: 161، ح20208؛ ميرزاي نوري، 1408ق، ج11: 137، ح12639).

بی‌تردید، شجاعت از لوازم پیروزی در جنگ است؛ پس نمی‌توان جنگ با نفس را بدون این شجاعت انجام داد.

سوم: شجاعتی که منظور از آن، سردرگم نبودن و عدم اضطراب در انجام کارها، به‌ویژه به هنگام روبه‌رو شدن با مأموریت‌های سخت است. کسی که بتواند در این مواقع بر خود مسلط باشد و در تلخی و شیرینی‌های روزگار، خود را نبازد و دچار اضطراب نشود، شجاع نامیده می‌شود.

خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا إِلَّا الْمُصَلِّينَ‏» (معارج(70): 19-22)؛ به‌راستى كه انسان، سخت آزمند [و بى‏تاب‏] خلق شده است. چون صدمه‏اى به او رسد [اظهار] عجز و لابه كند و چون خيرى به او رسد، بخل ورزد؛ غير از نمازگزاران.

طبیعت انسان، همین است که به هنگام واردآمدن صدمه و سختی، اظهار عجز می‌کند؛ یعنی


|15|

در سختی و آسایش از ثبات برخوردار نیست. اما فردی که در نعمت‌ها و بلاها راسخ و استوار ایستاده، شجاع است. برای کسب این صفت نیز فقط باید به منبع پایان‌ناپذیر هستی؛ یعنی خداوند متصل بود؛ همان‌گونه که در آیة بالا نمازگزاران را از انسانهای دیگر استثنا كرده است. به بيان دیگر، دریای زندگی، پرتلاطم و دارای جزر و مدّ است. شجاع، کسی است که بدون اثرپذیرفتن از این شرایط، بتواند در این دریا شنا کند. خداوند در سورة حج به مردمانی اشاره می‌کند که ثبات روحی ندارند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ» (حج(22): 11)؛ و از ميان مردم، كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل‏] مى‏پرستد. پس اگر خيرى به او برسد بدان اطمينان يابد و چون بلايى به او برسد، روى برتابد. [چنين فردي] در دنيا و آخرت زيان ديده است؛ اين است همان زيانِ آشكار.

پس شجاعت به واسطة راسخ‌شدن ایمان به خدا در قلب انسان حاصل مي‌شود. اگر کسی این ایمان را در دل خویش راسخ کرد، به هنگام روی‌آوردن نعمت‌ها به او یا به هنگام یورش بلاها به سوی او، متزلزل نمی‌شود. اما اگر چنین نبود، زیاني آشکار دیده است. پس شجاعت به معنای سوم از لوازم رستگاری و سعادت است.

اما اینکه ولی فقیه باید شجاعت را به هر سه معنای بالا، در خود داشته باشد، امری است که عقل به آن دلالت می‌کند. نقل نیز اين حکم عقل را تأييد کرده است. حضرت علی7 می‌فرماید: «والی بايد از پارساترین، عالم‌ترین، شجاع‌ترین و کریم‌ترین مردم باشد» (مجلسي، 1403ق، ج90: 44). آن حضرت در ادامه می‌فرماید که هر کس شجاع ـ شجاع‌ترین مردم ـ نباشد، نمی‌تواند ولایت آنان را بر عهده گیرد‌ و «اگر شجاع‌ترین مردم نبود، وجوب پیشوایی او ساقط می‌شود» (همان: 45). سپس آن حضرت، دلیل این سخن خويش را چنین بیان می‌کند: «زیرا در جنگ، گروهی از مسلمانان حضور دارند. اگر او [به سبب نداشتن شجاعت] فرار کند، مصداق این آیه از قرآن کریم می‌شود که «وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِّقِتَالٍ أَوْ


|16|

مُتَحَيِّزاً إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاء بِغَضَبٍ مِّنَ اللّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»[i] (انفال(8): 16)» (همان).

یعنی والی و حاکم، پناه مسلمانان و مأوای آنان است. اگر او در کار خود ثابت نباشد، دیگر مسلمانان نیز دچار بی‌ثباتی می‌شوند.

همچنین از امام علی7 روایت شده است که فرمودند: «شایسته‌ترین مردم برای این کار، قوی‌ترین آنها و آگاه‌ترین آنها به امر خداوند است» (نهج البلاغه، خطبة 172؛ ابن ابي الحديد، 1407ق، ج9: 328؛ مجلسي، 1403ق، ج34: 248).

فردی که برای کاری، نیرومند و توانا باشد، در آن کار شجاع است. قدرت و علم در هر چیزی نیز به حَسب همان چیز معنا می‌یابد. بنابراین، ولیّ، کسی است که در ولایت خود قوی باشد؛ به طوری که در کار خود دچار آشفتگی و اضطراب نشود و در رویارویی با مشکلات رنگ از رُخش نرود.

امام علی7 زمانی که مالک اشتر را روانه مصر کرد تا والی آن دیار باشد، در نامة خود به او چنین نوشت: «و بخيل را در رأى‌زنى [مشاورت] خود در مياور كه تو را از نيكوكارى باز گرداند و از درويشى بترساند و نه ترسو را تا در كارها سستت ننمايد» (نهج البلاغه نامة52).

حضرت، حاکم را از اینکه انسانهايی ترسو و ضعیف‌النفس را در زمرة مشاوران خود قرار دهد، نهی می‌کند؛ همچنان که از رایزنی با بخیل نهی می‌نمايد؛ زیرا افراد ضعيف النفس و بخيل، انسان را از هزینه‌کردن اموال در جای درست منع می‌کنند. ترسو نیز انسان را دچار سستی و اضطراب می‌کند و سرانجام، امر حکومت به سستی و خواری می‌گراید. با بیان این روایات، روشن شد که آیات و روایات نیز حکم عقل مبنی بر شرط‌بودن شجاعت برای ولی فقیه را تأیید می‌کنند.

شرط نهم: شرح صدر

شرح صدر یا همان سعة صدر از جمله شرایط لازم برای ولی فقیه است. آیات و روایات فراوانی بر لزوم چنين شرطي تأکید دارند. افزون بر اين آيات و روايات، عقل انسان نیز بر نیکوبودن


[i]. و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند- مگر آنكه [هدفش‏] كناره‏گيرى براى نبردى [مجدّد] يا پيوستن به جمعى [ديگر از همرزمانش‏] باشد- قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جايگاهش دوزخ است و چه بد سرانجامى است‏.


|17|

این ویژگی و وجوب برخورداری از آن، حکم می‌کند؛ به‌ویژه برای فردی که متصدی امور اجتماعی می‌شود. در ادامه، به برخی از آيات و روایات در اين باره اشاره می‌شود:

اول: لزوم برخورداری از شرح صدر، برای راهیابی به دین اسلام.

بی‌تردید، براي هدایت‌یافتن به مسیر اسلام ـ همچون دیگر افعال و موضوعات ـ شرایطی ویژه و منحصر به فرد لازم است. در علم اصول به این شرایط منحصر به فرد، «اقتضاء» گفته می‌شود. لذا از آنجا كه هر کاری اقتضائاتی دارد، هدایت‌یافتن به سوی حق نیز اقتضای ویژة خود را دارد که همان شرح صدر است؛ همانگونه كه در قرآن کریم این امر بیان شده است: «فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ‏» (انعام(6): 125)؛

پس [هر] كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد؛ دلش را به پذيرش اسلام مى‏گشايد و هر كسي را كه بخواهد گمراه كند؛ دلش را سخت تنگ مى‏گرداند؛ چنانكه گويى به زحمت در آسمان بالا مى‏رود. اين‌گونه، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند، قرار مى‏دهد.

بنابراين، خداوند هر كسي را كه بخواهد هدایت کند، سینه‌اش را گشاده می‌سازد تا حقیقت را بپذیرد. در مقابل شرح صدر، تنگی سینه قرار می‌گیرد که این نیز از سوی خداوند به گمراهان داده می‌شود. در آیه بالا از این معنا به «رجس» یاد شده است. در قبیح‌بودن گمراهی، همین بس که در این آیه برای گمراهان واژة «رجس»به کار رفته است.

دوم: لزوم برخورداري از شرح صدر براي هدايتگر.

کسی که می‌خواهد در هدایت بندگان به سوی خداوند، خلیفة خداوند قرار گیرد، باید شرح صدر داشته باشد؛ زیرا اگر چنین نباشد، در برابر جهالت‌ها نسبت به حق نمی‌تواند تاب بیاورد؛ همچنان که حضرت موسی7 هنگام مبعوث‌شدن از سوی خداوند برای انذار قوم خویش، از خداوند درخواست شرح صدر نمود: «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ


|18|

لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» (طه(20): 25-28)؛ گفت: پروردگارا! سينه‏ام را گشاده گردان و كارم را براى من آسان ساز و از زبانم گره بگشاى، [تا] سخنم را بفهمند.

از نگاه حضرت موسی، اولین ابزار و لازمة نبوت، «شرح صدر» است. به همین دلیل پیش از درخواست آسان‌شدن امر، از خداوند می‌خواهد كه سینه‌اش را گشاده سازد؛ زیرا انسان هدایتگر در هدایت مردم نمی‌تواند طاقت بیاورد و امور برایش آسان نمی‌شود، مگر با داشتن سینه‌ای گشاده.

سوم: لزوم شرح صدر براي حاكم.

گفتیم که هدایتگر باید از شرح صدر برخوردار باشد. بنابراین، فردی که حاکم و ولیّ جامعه می‌شود و می‌خواهد جامعه را در مسیر رضایت خداوند و مسیر کمال، هدایت کند، باید از این ویژگی برخوردار باشد. سخن حضرت یوسف7 خطاب به برادرانش مصداق بارزي از شرح صدر هدايتگرانه است كه در قرآن این‌گونه آمده است: «إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاء بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي» (يوسف(12): 100)؛ آن‌گاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان [كنعان به مصر] باز آورد؛ پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد.

پیامبر خدا، آنچه به سرش آمده را به شیطان نسبت داد. گویا برادران خویش را از نیرنگ و آزاری که به او روا داشتند، مبرّا دانست. این سخن، فقط از زبان کسی بیان می‌شود که شرح صدر داشته باشد.

پیامبر خاتم9 که بهترين خصلت‌ها را داشت و خداوند دربارة او مي‌فرمايد: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» (قلم(68): 4)، می‌توانست به هنگام فتح مکه، شمشیر بر گردن مکّیان بنهد و از کردة آنان انتقام بگیرد، اما به مکّیان سخنی را گفت که حضرت یوسف به برادرانش گفته بود: «لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ‏» (يوسف(12): 92)؛ امروز بر شما سرزنشى نيست. همچنان که یوسف از گناه برادرانش در گذشت، رسول خدا9 نیز همة مشرکان ساکن مکه را بخشيد؛ مشرکانی که نه از عشیرة


|19|

او و نه از خانواده‌اش بودند![i] (بلاذري، 1956م، ج1: 47؛ يعقوبي، بي‌تا، ج2: 60).

این نیز فقط در پرتو بهره‌مندی از شرح صدر ممکن می‌شود؛ ویژگی‌ای که خداوند به رسولش ارزانی داشته است: «أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» (شرح(94): 1)؛ آيا براى تو سينه‏ات را نگشاده‏ايم؟

پس کسی که خود را خلیفة پیامبران: می‌داند و می‌خواهد به هدایت مردم بپردازد، باید از همان ویژگی آنان؛ یعنی شرح صدر برخوردار باشد.

چهارم: سعة صدر؛ شرط لازم براي ولايت.

اکنون، پس از بیان مطالب بالا، بر آنیم تا بگوییم برای کسی ولایت وجود ندارد، مگر اینکه شرح صدر داشته باشد؛ زیرا هیچ کاری به انجام نمی‌رسد، مگر اینکه لوازم و ابزار آن فراهم شود. این امری بدیهی و یک حکم عقلی است. مؤيد این حکم عقل، فرمایش گهربار امام علی7 است که مي‌فرمايد: «آلة الرئاسة سعة الصدر»[ii](نهج البلاغه، حكمت176؛ آمدي، 1385: 342؛ مجلسي، 1403ق، ج72: 357). بنابراین، ریاست فقط زیبندة کسی است که شرح صدر داشته باشد.

از آنچه گفتیم چنین نتیجه‌گیری می‌شود که شرح صدر از لوازم ولایت‌داشتن است؛ چنانكه همة پیامبران و رسولان الهی به این ویژگی متّصف بوده‌اند‌ و بلکه این ویژگی از برجسته‌ترین صفات آنان بوده است.

پس کسی که می‌خواهد در ولایت‌ورزی بر جامعه، راه آن بزرگان را بپیماید و جانشین آنها باشد، باید این ویژگی را دارا باشد؛ زیرا کسی که شرح صدر ندارد، نمی‌تواند خود به سوی خیر هدایت یابد و به طريق اولي نمي‌تواند جامعه را به سوی حق رهنمون باشد.

شرط دهم: مردبودن

یکی از مهم‌ترین شرایط ولی فقیه «مردبودن» است؛ چرا كه زن نمی‌تواند ولایت داشته باشد؛ حتی اگر همة شرایط دیگر ولایت، در او وجود داشته باشد. این امری است که همگان بر آن اجماع دارند. از نگاه فقيهان، مناصب اجتماعی‌اي که در آن نوعی ولایت‌ورزی وجود دارد،


[i]. دربارة جزئیات روایات مربوط به آن حضرت در واقعة فتح مکه ر.ک: مسعودي، مروج الذهب، ج2: 290، سيدرضي، الروض الانف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، ج7: 232.

[ii]. ابزار ریاست و زمامداری، داشتن شرح صدر است. نهج البلاغه، حكمت176؛ نیز: ابن ابي الحديد، شرح ابن ابی الحدید، ج18: 407؛ آمدي، غررالحکم: 342، شمارة 7825؛ مجلسي، بحارالانوار، ج72: 357.


|20|

از زنان سلب شده است. زن نمی‌تواند در نمازی که مردان نیز هستند، امام جماعت باشد؛ همچنان که منصب قضاوت، پیشوایی و ولایت نیز از زنان سلب شده است.

البته از مرحوم مقدس اردبیلی دیدگاهی نقل می‌شود که ایشان قائل به جواز قضاوت زنان بوده‌اند. در آینده به این موضوع خواهیم پرداخت.

هر چند گفتیم كه این شرط، مورد اجماع فقیهان است، اما در این رابطه سخنان بسیاری گفته شده است؛ به‌ویژه برخی معاصران، متأثر از دیدگاه غربی‌ها در حوزة دانش حکومت‌داری، دیدگاه متفاوتی را بیان می‌کنند. آنان برخلاف دیدگاه شریعت مقدس اسلام، معتقدند كه زن می‌تواند در صدر همة پست‌های اجتماعی قرار گیرد و حتی می‌تواند رئیس جمهور شود. در ادامه با استناد به ادلة اربعه اثبات مي‌گردد که زن نمی‌تواند ولایت را بر عهده گیرد. هدف از این کار، تبیین دیدگاه شریعت در این باره است تا بر همگان ثابت شود، مخالفت با حکومت‌داری زن، نظري متأثر از هوای نفس نیست؛ بلکه دیدگاه اسلام است. به همین دلیل در ادامه، ادلة اربعه مبنی بر عدم جواز واگذاری منصب‌های ولایتی؛ مانند شهادت، قضاوت، امامت جماعت، مرجعیت و ولایت بر جامعه را بیان می‌کنیم:

اول: عقل

پیش از هر چیز باید بدانیم كه جواز سپردن امر ولایت به مردان، فضیلتي براي مردان به شمار نمی‌آيد؛ همچنان که سلب این مسؤولیت از زنان، برایشان نوعی نقص محسوب نمي‌شود؛ زیرا مدح‌کردن و ستودن امور ذاتی از نگاه عقلا، امری قبیح است. پس عطر را به دلیل بوی خوشی که دارد، ستایش نمی‌کنند؛ زیرا این بو، جزء ذات عطر است و از او جدا نمی‌شود؛ هر چند می‌توان، خود بوی خوش را تحسین کرد؛ زیرا برخی بوهای خوش، از بوهای دیگر دلنشین‌تر هستند.

خداوند سبحان، مرد را به‌گونه‌ای آفریده است که می‌تواند امور سخت و دشوار را بر عهده گرفته، به انجام برساند؛ اما آفرينش زن به‌گونه‌ای مي‌باشد که شایستة به عهده‌گرفتن ولایت


|21|

نیست. هر یک از زن و مرد، مأموریتی دارند که جنس مقابل، توان انجام آن را ندارد؛ به عنوان مثال، حضرت زهرا3 به اوج کمال رسید و توانست به مقام عصمت الهی نايل آید؛ به‌گونه‌ای که انبیای الهی در مقام آن حضرت حیرت زده شدند، با این حال، خداوند مقام امامت را به ایشان نداد ـ هر چند ولیّ بودند ـ می‌دانیم که همة اعمال خداوند، موافق با حکمت است و در افعال و عمل خداوند اهمال و ستم  وجود ندارد. اگر زن، شایستة امامت جامعه و ولایت بر آن بود، لازم بود ـ به مقتضای حکمت الهی ـ آن بانوی بزرگوار نیز امام می‌شد؛ زیرا عدالت و حکمت خداوند اقتضا می‌کند كه به هر شیء به اندازة استعداد و استحقاقش عطا کند. اگر ماهیت زن، مستحق ولایت بر مردم بود، بی‌تردید حضرت زهرا3 نیز مقام امامت و ولایت بر مسلمانان را پیدا می‌کرد. علت واگذارنشدن ولایت به زنان پاکدامن و والامرتبة دیگری همچون آسیه، حضرت مریم3 و مادران ائمه نیز همین امر بوده است. بنابراين، وقتی فردی که ذخیره سرّ الهی است و دامنش پرورش‌دهندة اجساد پاک و ارواح مطهر است، نمی‌تواند به این مقام برسد، نشان از عدم صلاحیت زن برای مقام ولایت دارد. سیرة حضرت زهرا نیز بر همین امر دلالت دارد. زمانی که حضرت رسول9  کارهای خانه را به آن بانوی عزیز و کار بیرون خانه را به همسر گرامی‌اش واگذار نمود، حضرت زهرا3 از این تقسیم کار، بسيار خرسند شدند. صاحب وسائل الشیعه، این جریان را این چنين نقل می‌کند: «عبدالله بن جعفر در قرب الاسناد (حميري، 1413ق: 25) از سندی بن محمد و او از ابو البختریّ و او از امام صادق7 نقل می‌کند که امام باقر7 فرمودند: [حضرت] علی و «[حضرت] فاطمه از حضرت رسول خدا9 درخواست کردند تا دربارة امور زندگی، میان آن دو قضاوت [تقسیم کار] کند. آن حضرت دربارة فاطمه3 این‌گونه قضاوت کرد که کارهای درون خانه را انجام دهد‌ و دربارة علی نیز حکم کرد که کارهای بیرون خانه را انجام دهد. آن گاه حضرت فاطمه فرمود: فقط خدا می‌داند از اینکه رسول خدا، ارتباط با مردان را از من برداشت


|22|

(کارهای خانه را به من سپرد)، چه اندازه خرسند شدم».

سند این روایت صحیح است. دربارة یکی از راویان، یعنی ابوالبختری نیز خدشه‌ای مطرح شده که در جاي ديگر، پاسخ آن را بیان کرده‌ایم. به هر حال این سند، نیاز به بررسی گسترده ندارد؛ زیرا به وسیلة آن، حکمی ثابت نمی‌شود؛ بلکه اين روايت، بیانگر سیرة آن بانوی بزرگ است.

دوم: قرآن کریم

بسیاری از آیات قرآن کریم دلالت می‌کنند که زن باید پوشیده باشد و با مردان ارتباط نداشته باشد. این یک حکم اولی دربارة زنان است. بنابراین، جایز نیست خداوند، حکمی را برای زنان وضع کند که نافی این حکم اولی باشد؛ زیرا این امر، به دو امر مانعة الخلوّ منجر می‌شود؛ يعني وقوع هرج‌ومرج در حوزة تشریع و تعطیل‌شدن برخی از احکام شرع؛ زیرا لازمة صدور دو حکم متناقض از سوی خداوند، این است که حکمی برای زنان وضع می‌شود؛ اما پس از آن، حکم دیگری تشریع می‌شود که با حکم اولی در تناقض است. صدور این کار از خداوند حکیم قبیح است؛ زیرا دلیل تشریع اين دو حکم یا ناشی از جهالت است و یا فقدان حکمت؛ حال آنکه این دو صفت از خداوند به دور است و از آنجا كه خداوند، علیم و حکیم است، حکمی را که منافی پوشش زن باشد، صادر نمی‌کند. اختلاط با مردان از لوازم برخي امور اجتماعی مانند امامت جماعت، قضاوت، امامت جمعه و ولایت است. پس خداوند چنین حکمی (جواز تصدی مناصب اجتماعی) را برای زنان تشریع نمی‌کند. 

از سوی دیگر، با قراردادن آیات قرآن کریم در کنار حکم عقل، اين نتيجه حاصل مي‌شود که زن نمی‌تواند عهده‌دار این مناصب اجتماعی شود. در اینجا به برخی از آیات قرآن در این رابطه اشاره مي‌كنيم:

1-              «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» (احزاب(33): 33)؛ و در خانه‏هايتان قرار گيريد.

«وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ‏» (احزاب(33):


|23|

1-              53)؛ و چون از زنان [پيامبر] چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد. اين براى دلهاى شما و دلهاى آنان پاكيزه‏تر است‏.

2-              «إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهَا أُنثَى وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالأُنثَى وَإِنِّي سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وِإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‏» (آل‌عمران(3): 35-36)؛ چون زنِ عمران گفت: پروردگارا! آنچه در شكم خود دارم نذر تو كردم تا آزاد‌شدة [از مشاغل دنيا و پرستشگر تو] باشد. پس، از من بپذير كه تو خود شنواى دانايى. پس چون فرزندش را بزاد، گفت: پروردگارا! من دختر زاده‏ام ـ و خدا به آنچه او زاييد داناتر بود ـ و پسر، مانند دختر نيست (و همسر عمران گفت:) من نامش را مريم نهادم و او و فرزندانش را از شيطان رانده‌شده، به تو مي‌سپارم.

3-              «وَلَمَّا وَرَدَ مَاء مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاء وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص(28): 23)؛ و چون به آب مَدْيَن رسيد، گروهى از مردم را بر آن يافت كه [دامهاى خود را] آب مى‏دادند و پشت سرشان دو زن را يافت كه [گوسفندان خود را] دور مى‏كردند. [موسى‏] گفت: منظورتان [از اين كار] چيست؟ گفتند: [ما به گوسفندان خود] آب نمى‏دهيم تا شبانان، [همگى گوسفندانشان را] برگردانند و پدر ما پيرى سالخورده است.

هر چند موارد بسیاری در قرآن وجود دارد كه بیانگر لزوم پوشش زن و عدم اختلاط با مردان است، اما به پنج مورد بالا بسنده می‌کنیم. آیة اول، دلالت می‌کند که زنان باید در خانه بمانند و فقط در شرايط اضطرار از خانه بیرون بیایند. آیة دوم نیز دلالت می‌کند که زنان به هنگام گفتگو با مردان، واجب است حجاب داشته باشند. سومین آیه نیز دلالت می‌کند که مرد برای مشاغل اجتماعی آفریده شده است: «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كاَلْأُنثىَ‏». پس زن برای این مشاغل آفریده نشده است. آیة چهارم نیز می‌گوید که دختران شعیب به


|24|

دلیل اینکه پدرشان سالخورده شده بود، شبانی را پذیرفته‌اند. پس چوپانی از کارهای مردانه است، اما اگر مرد نتواند آن را انجام دهد، این مسؤولیت را زن به دوش می‌کشد.

بنابراین، حکم اولی این است که اگر حضور زن در جامعه منجر به اختلاط با مردان شود، ورود زن به جامعه جایز نیست. بله! بی‌تردید، در مواردی که جامعه به زنان نیاز دارد، مانند امور پزشکی، ریاست مجامع زنان، آموزش به زنان و دختران و دیگر اموری که با انجام آنها از سوی زنان، جامعه سالم می‌ماند، حکم اولی تخصیص می‌خورد و زنان در این باره باید وارد جامعه شوند؛ زیرا جامعة اسلامی به پزشک، مدیر، بازرس، معلم و استاد زن، نیاز فراوان دارد.

سوم: روایات

روایاتی که دلالت بر عدم صلاحیت زن برای انجام مشاغل اجتماعی دارند، فراوان هستند. این روایات را می‌توان به چند دسته تقسیم کرد:

الف: روایاتی که دلالت بر پذیرفته‌نشدن شهادت زنان دارد؛ بلکه این روایات می‌گویند زنان فقط در امور بسیار اندکي، حق شهادت دارند. فقیهان بر این باورند که زنان فقط در امور زنانه ـ مانند دماء ثلاثه ـ و برخی فروع باب دیات و دِین حق ادای شهادت دارند؛ هر چند اختلاف نظرهايي هم وجود دارد.

صاحب «جواهر» ادعا می‌کند که باطل‌بودن شهادت زن در امور اجتماعی یا جمعی، امری اجماعی است (النجفي، 1362، ج41: 171).[i] صاحب «وسائل‌الشیعه» نیز روایاتی را در باب چهاردهم از ابواب شهادت در این باره آورده است (الحر العاملي، 1414ق، ج27: 332).

اين موضوع از نظر عقل، امری پذیرفته شده است که فردی که صلاحیت شهادت‌دادن ندارد، نمی‌تواند قضاوت را بر عهده بگیرد و کسی که صلاحیت قضاوت ندارد، نمی‌تواند حکومت کند. پس زنان هرگز نمی‌توانند حاکم جامعه شوند.

ب: روایاتی که دلالت می‌کنند بر اينكه زنان نمی‌توانند در نماز، امام جماعت باشند. صاحب «وسائل‌الشیعه» در این رابطه رواياتي را در باب بیستم از ابواب جماعت ذکر کرده است


[i]. ایشان می‌نویسد: «... در اینکه مردان در شهادت‌دادن، اصل هستند، امری معلوم است. بلکه خلافی در این باره نیافته‌ام».


|25|

(همان، ج8: 333).

در بسیاری از احادیث این باب، از امامان: دربارة جواز امامت زنان برای زنان، سؤال شده است. این مسأله نشان می‌دهد که عدم جواز امامت جماعت آنان برای مردان، امری مسلّم بوده است. عقل نیز بر اساس قیاس اولویت قطعی، حکم می‌کند که اگر کسی نمی‌تواند امام جماعت باشد، به طریق اَولی نمی‌تواند امامت جامعه را بر عهده گیرد؛ امری که به مراتب، بالاتر از امامت در نماز جماعت است.

ج: روایات فراوانی که شمار آنها نزدیک به ششصد حدیث است، همه بر یک امر دلالت می‌کنند و آن عدم جواز ورود زنان به جامعه است. این روایات در جلد چهارم «وسائل‌الشیعه» نقل شده‌اند. حتي اگر نپذيريم كه این روایات بر حرمت ورود زنان به جامعه دلالت دارند، دست کم بايد بپذيريم كه نشانة کراهت شدید این امر هستند. پس جایز نیست که خداوند سبحان، ولایتی را به زنان واگذار نماید که نیازمند ورود زنان به جامعه و اختلاط با مردان است؛ امری که اگر نگوییم حرام است، منكر كراهت آن نيز نمي‌توانيم بشويم.

د: روایاتی که به‌صراحت دلالت می‌کنند بر اينكه زنان، صلاحیت ولایت بر جامعه را ندارند، اگر چنین شود نتیجة آن رستگاری و سعادت جامعه نخواهد بود. برخی از این روایات به صراحت، این معنا را بیان کرده‌اند و برخی دیگر نیز به دلالت تضمنی بیانگر این حکم هستند. در اینجا به برخی از این روایات اشاره مي‌كنيم:

«لایفلح قومٌ ملکت علیهم امرأةٌ» (ميرزاي نوري، 1408ق، ج14: 263، ح16660)؛ قومي كه زن بر آن حكومت كند، رستگار نمي‌شود.

روایات دیگري نيز وجود دارد که به دلیل تشابه با روایت بالا، فقط متن عربی آنها را بیان می‌کنیم:

- «لن یفلح قومٌ أسندوا أمرهم إلی امرأة» (مجلسي، 1403، ج15: 212؛ الحراني، 1363: 35).

- «لن یفلح قومٌ ولّوا أمرهم امرأة» (مجلسي، 1403، ج32: 194؛ ابن‌البطريق، 1407ق: 455).

- «لن یفلح قومٌ تلی أمرهم امرأةٌ» (شيخ مفيد، 1416ق: 297).


|26|

- «لن یفلح قومٌ تدبّر أمرهم امرأةٌ» (ابن ابي الحديد، 1407ق، ج6: 227).

مضمون این روایات به بيانهاي مختلف در منابع روایی شیعه و سنی آمده است. اگر این حکم برای هدایت مردم ـ که در یک جامعه واحد زندگی می‌کنند ـ به سوی خیر دنیا و آخرت تشریع شده است، نمی‌توان فرض کرد که جامعه با رهبری زن به فلاح برسد. این روایات دلالت می‌کنند که زن نمی‌تواند بر جامعه حاکم شود.

در ادامه، به دو روایتی می‌پردازیم که در عدم جواز ولایت زن بر جامعه، ظهور تام دارند:

اول: روایتی است که اهل سنت از رسول خدا9 نقل می‌کنند که فرمود: «هنگامی که زمامداران شما، نیکانتان و توانگران شما سخاوتمندانتان باشند و کارهایتان به مشورت انجام شود، در این موقع، روی زمین از درون زمين برای شما بهتر است (شایسته زندگی و بقا هستید)؛ ولی اگر زمامدارانتان بَدان و توانگرانتان افراد بخیل باشند و امورتان به زنان واگذار شود، در این صورت، زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است(شایستگی بقا ندارید)» (ابن بسيوني زغلول، ج1: 379، القائمه 2).

دوم: روایت شده است كه امام حسین فرمودند: «به خدا سوگند! گروه سرکش مرا می‌کشند، خداوند به آنها لباس خواری فراگیر خواهد پوشاند و شمشیری برنده بر آنان [فرود خواهد آورد]. بر آنان کسی را مسلط خواهد گردانید که آنان را خوار کند تا اینکه از قوم سبأ نیز خوارتر شوند؛ زیرا زنی از آنان بر آنها حکومت خواهد کرد و درباره جان و مال آنها حکم خواهد داد».[i]

چهارم: اجماع

اجماع نیز دلالت می‌کند که زن نمی‌تواند عهده‌دار امور جامعه شود؛ زیرا اجماع شیعة امامیه این است که زن نمی‌تواند امام جماعت و یا امام جمعه باشد و نیز نمی‌تواند قاضی شود. پس اين اجماع وجود دارد که زن نمی‌تواند مقامی بالاتر از این مقامها؛ یعنی ولایت را به عهده گیرد.


[i]. بخشی از این حدیث در «بحارالانوار»، جلد44؛ صفحة313 و نیز «امالی» صدوق، صفحة153 آمده است، اما همه حدیث به‌طور کامل در جوامع روایی یافت نشد.


|27|

صاحب جواهر ـ همان‌گونه که پیش‌تر نیز گفته شد ـ  می‌گوید اجماع بر این است که قضاوت، فقط برای مردان است. از آنجا كه نقل شده مقدس اردبیلی، قائل به جواز این امر بوده است برخی معاصران، اجماع فوق را به دلیل اختلاف نظر مرحوم مقدس اردبیلی، غير معتبر دانسته‌اند، اما ما چنین دیدگاهی را نمی‌پذیریم. از نظر ما، اجماع در این مسأله، تامّ است؛ زیرا:

اولاً: صحت این نسبت به ايشان اثبات نشده است. به‌علاوه از ظاهر سخن وي چنین برداشت می‌شود که ادله، برای ممنوع‌بودن قضاوت زن، تامّ نیستند (محقق اردبيلي، 1414ق، ج12: 15)[i] این امر، منجر به این نمی‌شود که قائل به جواز شویم و حتي اگر ادله نتواند ممنوع‌بودن قضاوت زن را اثبات کند، نمی‌توان گفت‌ كه این دلیلی بر جواز قضاوت زنان است. در این موارد، حکم به مقتضای اصل صادر می‌شود؛ يعني «هیچ کس بر دیگری سلطه‌ای ندارد؛ مگر این تسلط با دلیل ثابت شود». قضاوت نیز به معنای تسلط قاضی بر دو طرف دعوا مي‌باشد. پس برای امکان قضاوت برای هر کس نیاز به دلیل داریم. از آنجا که برای قضاوت زنان، دلیلی وجود ندارد، باید به همان اصل اولی رجوع کرد. پس قضاوت زنان جایز نیست. با این توضيح روشن می‌شود كه مرحوم مقدس اردبیلی نیز قائل به جواز قضاوت برای زنان نبوده است و آنچه به او نسبت داده می‌شود، نادرست است.

با توجه به عدم جواز قضاوت برای زنان، به طریق اولویت قطعی، حکم می‌کنیم که زن نمی‌تواند به مقام ولایت برسد.

ثانياً: حتی در صورت درستی قول منسوب به این فقیه والامقام، باز باید گفت، این دیدگاه به حکم ما خدشه‌ای وارد نمی‌کند؛ زیرا این سخن از موارد نادری است که [در برابر دیدگاه اکثریت] قابل توجه نیست. دیدگاه این فقیه در برابر دیدگاه قاطبة فقیهان باید کنار گذاشته شود؛ همچنان که به ما فرموده‌اند: «قول مشهور اصحاب را برگیر؛ زیرا در امر اجماعی تردیدی نیست، امر شاذّ و نادر را رها کن»[ii] (ميرزاي نوري، 1408ق، ج17: 303؛ مجلسي، 1403ق، ج2: 245؛ ابن‌ابي‌جمهور، 1405ق، ج4: 133).


 

[i]. زیرا ایشان می‌فرماید: «اما شرط مردبودن در اموری که انجام آنها برای زنان جایز نیست، امری ظاهر است، اما در غیر آن دلیلی روشن نداریم. بله، دیدگاه مشهور این است؛ ولي اگر اجماعی بود، پس نیاز به بحث نداشت، اما منع کلی این امر، محل بحث است».

[ii]. البته در منابع مذكور، عبارت «در امر اجماعی تردیدی نیست» یافت نشد.


|28|

با توجه به آنچه گفته شد روشن مي‌گردد که ادلة اربعه به طور تمام و کمال دلالت می‌کنند بر اينكه «مردبودن» از شرایط ولی فقیه است.

شرط یازدهم: نداشتن سوء پیشینه و اشتهار به بدنامی

کسی که در دوران جوانی یا یکی از مراحل زندگی خود به یک ویژگی ناشایست مشهور بوده باشد، به طوری که فقط اراذل، دارای این ویژگی هستند، نمی‌تواند به مقام ولایت برسد. به حکم عقل، فردی که به دلیل ارتکاب یکی از گناهان مانند زنا، سرقت یا شرب خمر، حدّ بر او جاری شده است، اگر چه پس از آن، توبه کرده و از زاهدترین مردم شده باشد ـ مانند بُشر حافی یا فُضیل بن عیاض ـ این فرد نمی‌تواند ریاست جامعه را به عهده گیرد.  ادلة اربعه گویای درستی این  سخن هستند:

الف - عقل

دلالت عقل بر لزوم برائت ولی فقیه از بدنامه و لزوم نداشتن سوء پیشینه، امری واضح است؛ زیرا عقل، قرارگرفتن جامعة اسلامی زیر فرمان کسی که در گذشته، فاسق بوده است را امری قبیح مي‌داند. پس به حکم عقل، فرد فاسق نمی‌تواند بر مسلمانان ولایت داشته باشد؛ زیرا مردم جامعه به دستورات و اقدامات او اعتماد پیدا نمی‌کنند. در نتیجه جامعه دچار تنش و نابسامانی می‌شود. حال آنکه دلیل تشریع ولایت، سامان‌گرفتن جامعة اسلامي و جلوگیری از  افول آن است. بنابراین، جواز ولایت‌یافتن فرد بدنام، نقض غرض است و این کار از حکیم علیم سر نمی‌زند.

به همین دلیل، علامه حلّي، طهارت مولد را از شرایط نبوت دانسته است (علامه حلي، 1417ق: 472).[i] خواجه نصير الدين طوسی نیز در شرح بر اشارات به همین مطلب اشاره کرده است (الطوسي، ج3: 371).

ب- كتاب

دلالت قرآن نیز بر لزوم شرط نداشتن بدنامی برای ولایت‌یافتن، تام و کامل است. قرآن کریم


[i]. ایشان در اشاره به صفاتی که نباید در پیامبران باشد، می‌نویسد: «و هر آنچه که منفور است؛ مانند ناپاکی پدر و زناکاری مادران و ...».


|29|

در بیان سیرة حضرت یوسف7 چنين آورده است که پس از گذشت مدتی از زنداني‌بودن يوسف، عزیز مصر خواست دربارة خوابی که دیده بود از او نظرخواهی کند. آن حضرت برای تبیین پاکی خویش از زندان بیرون نیامد تا اینکه اتهام خود را مطرح کرد و به فرستادة عزیز مصر چنین گفت: «قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ‏» (يوسف(12): 50)؛ پس هنگامى كه آن فرستاده نزد وى آمد، [يوسف‏] گفت: نزد آقاى خويش برگرد و از او بپرس حال آن زنانى كه دست‌هاى خود را بريدند چگونه است؟

در حقیقت آن حضرت پیش از هر چیز خواست نادرستی اتهام فسق را ثابت کند و نشان دهد این اتهام حقیقت ندارد و او از همان دوران جوانی که اوج شهوت جنسی هر انسان است، پاکدامن بوده است. سپس آن حضرت، اعلام می‌کند که به دنبال انتقام‌گیری از زلیخا و یا زنان دیگر نیست؛ بلکه می‌خواهد به حاکم و مردم ثابت کند که او از صالحان است، نه از فاسقان. به همین دلیل می‌فرماید: «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ» (همان: 52)، اين [درخواست اعادة حيثيّت‏] براى آن بود كه [عزيز] بداند من در نهان به او خيانت نكردم‏؛ زیرا [طبق قانون آن زمان]، مقرّبان سلطان نباید از بدنامها و انسانهای دارای سوء پیشینه باشند. در این هنگام بود که زن عزیز مصر گفت: «الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ» (همان: 51)؛ اكنون حقيقت آشكار شد. من بودم كه‏ از او كام خواستم و اين چنين عزیز مصر و مردم دانستند که یوسف، انسانی پاكدامن و صالح است. به همین دلیل، او از مقرّبان سلطان شد و عزیز مصر به او چنين خطاب کرد: «قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مكِينٌ امِينٌ» (همان: 54)؛ گفت: تو امروز نزد ما بامنزلت و امين هستى.  

این سیرة یکی از پیامبران الهی است که پیش از هر چیز ثابت می‌کند پاکدامن است و سوء پيشينه در پروندة زندگي او رقم نخورده است. سپس وارد حوزة حکومت‌داری می‌شود. اگر پیامبری که می‌خواهد وارد حکومت شود، چنین می‌کند، آيا دربارة ديگران، می‌توان گفت حتی با سوء پیشینه می‌توانند به این مقام برسند؟! دلالت این آیه بر


|30|

وجوب طهارت از رسوایی‌های جنسی و دیگر گناهان و فجور، تمام و روشن است.

ج- اجماع

اجماع بر این امر واقع شده است که اگر کسی به دلیل معصیت‌ و کار فسق‌آمیز بر او حدّ زده شده و یا مبتلا به پیسی یا جزام است، نمی‌تواند امامت جماعت را به عهده گیرد. همچنان که نمی‌تواند قاضی شود؛ زیرا حدّ خورده است. پس خودش نمی‌تواند مجری حدّ بشود. اکنون به دلیل اولویت قطعی (طریق اولی) می‌گوییم، چنین فردی نمی‌تواند ولایت بر مردم را عهده‌دار باشد. فردی که دارای سوء پیشینه است و آبروی او رفته است، [هر چند اکنون، دیگر شرایط ولایت را داراست]، نمی‌تواند بر مسند ولایت بنشيند؛ چرا که مردم به فرامین او اعتماد ندارند و به آنها احترام نخواهند گذاشت.

د- سنت

بخشی از روایات بر اين دلالت دارند كه فردِ دارای سوء پیشینه و سابقة بد، نمی‌تواند منصب ولايت را عهده‌دار شود. کسی که به خداوند کفر ورزیده و یا مشرک شده است ـ هر چند در مقطعي كوتاه از زمان و به اندازة یک پلک‌زدن ـ و یا اینکه پدر و مادر او از کفار یا مشرکین بوده است، نمی‌تواند به مقام پیامبری برسد يا امام شود؛ همچنان که رهبری جامعه و ولایت برای وي جایز نیست. در زیارت وارث چنين آمده است: «اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخة و الأرحام المطهرة لم تنجّسک الجاهلیّة بأنجاسها و لم تلبسک من مدلهمّات ثیابها» (شيخ طوسي، 1365، ج6: 113، ح17؛ مجلسي، 1403ق، ج98: 259).

همچنين، هشام بن صالح در روایتی صحیح از امام صادق7 نقل می‌کند که فرمود: «کسی که بت یا صنمی را پرستیده باشد، امام نمی‌شود؛ زیرا خداوند فرموده است: «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (بقره (2): 124)؛ عهد من به ستمگران نمی‌رسد (كليني، 1367، ج1: 174، ح1؛ مجلسي، 1403ق، ج11: 55).

در این زمينه، روایات بسیاری وجود دارد که


|31|

این آیة مبارکه را تفسیر می‌کنند. در کتاب کافی بخشی از این روایات جمع‌آوری شده است (كليني، 1367، ج1: 174، باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمه). در تفاسیر البرهان و المیزان نيز  بخشی از این روایات نقل شده است (البحراني  ، 1415ق، ج1: 147؛ الطباطبائي، بي‌تا، ج1: 267).

شرط دوازدهم: ثبات شخصیت 

این عنوان دو ویژگی را شامل مي‌شود: اول ـ نداشتن اشتباه فراوان، فراموشی و غفلت و دوم ـ ثابت‌بودن سلیقه، طبیعت و فطرت و دورنشدن از فطرت و عدم تغییر سلیقه.

صاحب جواهررحمه‌الله در بیان ویژگی‌های لازم براي یک قاضی می‌نويسد: قاضی باید فردی خوش‌حافظه باشد و از اشتباه و غفلت فراوان منزّه باشد. این فقیه بزرگوار، وجوب این شرط را اجماعی می‌داند (النجفي، 1362، ج40: 20).

در مورد ویژگی دوم نیز مرحوم محقق بهبهانی در کتاب «الفوائدالحائریه» می‌نويسد: واجب است قاضی، فردی باشد که طبیعت و فطرتش ثابت باشد و از منحرف‌شدن فطرت، منزّه باشد. ایشان سپس اضافه مي‌كند كه این حکم، اجماعی است؛ حتی وي در درستی اجتهاد فردی بدون این ویژگی‌ها، اظهار تردید کرده است (بهبهاني، 1415ق: 337، فائده 36).[i]

دلیل وجوب این شرط برای ولی فقیه نیز این است که عقل انسان، سخن فردی کم‌حافظه، پُر اشتباه و فراموش‌كار را نمی‌پذیرد. در علم اصول نیز دانشمندان، هفده شرط (اصل) را براي حجیت خبر واحد، ذكر كرده‌اند؛ از جملة آن شروط، اصالت عدم اشتباه، اصالت عدم سهو، اصالت عدم غفلت و اصالت عدم فراموشی ـ بر اساس این دیدگاه که فراموشی با سهو تفاوت دارد ـ می‌باشد؛ زیرا اگر فردی زودباور و ساده باشد یا فطرت و سرشت او بی‌ثبات باشد‌ و یا اینکه اشتباه، فراموشی و غفلت فراوان داشته باشد، نمی‌توان به خبر و قول او اعتماد کرد؛ زیرا عقل انسان، گفتارها و اخبار نقل‌شده از چنین فردی را باور نمی‌کند و حکم می‌کند که اصول هفده‌گانه در این فرد نیست و خبرهای نقل شده


[i]. ایشان در بیان شرایط اجتهاد می‌نویسد: «کج‌سلیقه نباشد؛ زیرا این ویژگی آفت حس درونی انسان است».


|32|

از سوی او بی‌اعتبار است.

همچنین در باب قضاوت و افتاء(فتوادادن) نیز چنین است. اجماعی هم که صاحب جواهر در باب قضاوت ادعا کرده است، در باب افتاء نیز جاری مي‌باشد. پس اگر کسی در مبانی فقهی و اصولی و دیگر علوم لازم برای اجتهاد ـ همچون علوم قرآن و حدیث  ـ فردی کارشناس و صاحب نظر باشد، اما حافظه او کم و فراموشی‌اش فراوان باشد، نمی‌تواند فتوا بدهد، اگر چه فقیه است؛ زیرا در باب اجتهاد و تقلید ذكر شده است كه حجیت فتوای فقیه از باب سیرة عقلا ثابت می‌شود؛ چرا که سیرة عقلا چنین حکم می‌کند که در هر مسأله‌ای انسان باید به متخصص همان مسأله مراجعه کند.

در احکام نیز گفته‌اند كه واجب است به فقیهی مراجعه کنیم که فتوادهنده [مرجع] باشد. همچنان که همین سیرة عقلا حکم می‌کند فردی که فراوان دچار اشتباه می‌شود و کم‌حافظه است، نمی‌تواند از متخصصان به شمار آید؛ زیرا اشتباه فراوان او موجب می‌شود كه نتوان به گفته‌ها و دیدگاه‌های او اعتماد كرد.

هر آنچه دربارة شرايط قاضی و مجتهد گفته شد، دربارة بحث ما نیز صدق مي‌كند. کسی که همة شرایط علمی و عملی قضاوت را داراست، اما دچار اشتباه می‌شود و کم‌حافظه است، نمی‌تواند قضاوت کند. مجتهدی هم که همة شرایط افتاء را دارد، اما کم‌حافظه است، صلاحیت افتاء از او سلب می‌شود.

از امتیازهای شیعه این است که برای خلافت الهی، عصمت را شرط می‌داند. از مراتب عصمت، دوری از اشتباه، فراموشی و مانند آن است. پس کسی که جانشین خلفای الهی(معصومین:) می‌شود، باید همان ویژگی‌ها يا نزديك به آن ويژگي‌ها را داشته باشد. از جمله این ویژگی‌ها ثابت‌بودن سلیقه است؛ زیرا کسی که دیدگاهش با فتاوای فقیهان شیعه اختلاف بسیار دارد، در صحت اجتهاد او ـ و بلکه باید گفت در اصل اجتهاد او ـ تردید وجود دارد؛ چرا که داشتن طبیعت و فطرتی درست و استوار، از شرایط اجتهاد است. به‌عنوان مثال، ابن جنید که از فقیهان بزرگ امامیه به شمار می‌رود، به دلیل داشتن دیدگاه‌های فقهی مخالف مشهور شیعه، به دیدگاه‌های او توجهی


|33|

نمی‌شود؛[i] به طوری که گفته‌اند فتاوای ابن جنید به اجماع شیعه خدشه وارد نمی‌کند؛ زیرا در بسیاری از مسائل اجماعی، هیچ فقیهی دیدگاه متفاوتی ارائه نداده است، به جز ابن جنید!

با توجه به این معنا، در علم اصول بر اساس روایت «دیدگاه مشهور اصحاب را بپذیر و به دیدگاه شاذّ و نادر توجه نکن» (ميرزاي نوري، 1408ق، ج17: 303، ح21413؛ مجلسي، 1403ق، ج2: 245؛ ابن ابي الجمهور، 1405ق، ج4: 133، ح229) گفته‌اند که دیدگاه‌های شاذّ، مورد توجه قرار نمی‌گیرد. این روایت ارشاد به حکم عقل است مبنی بر عدم توجه به دیدگاه‌های نادر در برابر دیدگاه مشهور؛ نه اینکه روایت، این اصل را تأسیس کرده باشد. پس این حکم، تعبدی نیست، بلکه از احکام عقلی به شمار می‌رود.

با مقایسة اهمیت مقام قضاوت و افتاء با مقام ولایت بر مردم، بی‌تردید بايد اذعان كرد به اينكه از شرایط ولی فقیه نیز این است که خوش‌حافظه باشد و دچار اشتباه و فراموشی و سهو فراوان نشود. او باید از استقامت و ثبات طبیعت و سرشت استوار برخوردار باشد تا مردم به حکم عقل، دیدگاه‌های او را بپذیرند. در غیر این صورت، عقلا به گفته‌ها و دیدگاه‌های او توجهی نخواهند کرد.

شرط سیزدهم: مروّت

این شرط در واقع، متمّم بحث عدالت است. از آنجا که این نیز از شرایط ولی فقیه و بلکه از مهمترین شرایط آن است، در اینجا به تفصیل درباره آن سخن می‌گوییم:

منزّه‌بودن از آنچه مروّت را خدشه‌دار می‌کند، از شرایط هر فردی است که متولی یک امر اجتماعی می‌شود؛ زیرا عقل به طور مستقل، حکم می‌کند که اگر کسی مروّت نداشته باشد، نمی‌توان به او اعتماد کرد؛ زیرا بی‌مروّت‌بودن از دو امر ناشی می‌شود: اول ـ  نداشتن بلوغ عقلی؛ دوم ـ نبودن ملکة عدالت.

عقل و عدالت نیز از شرایط عمومی امام جماعت، قاضی، مرجع تقلید، ولی فقیه و هر فردی است که در یک زمینه بر دیگران ولایت پیدا می‌کند. بنابراین، در ولی فقیه نیز شرط این


[i]. در اين زمينه ر.ک: مجموعة فتاوی ابن الجنید. در این کتاب مسائل فقهی بسیاری را مشاهده می‌کنید که با دیدگاه‌های فقهی مشهور شیعه متفاوت است.


|34|

است که کاری بر خلاف مروّت از او سر نزند و مروّت او مخدوش نگردد.

علاوه بر حکم عقل، مجموعه‌ای از روایات، دلالت دارند که این شرط از شرایط ولایت‌یافتن بر مردم است.

مروّت ممکن است سه معنا داشته باشد:

اول- انجام کاری که نشان از عدم پایبندی فرد به احکام شریعت و دین است؛ اگر چه خود آن کار از نگاه اسلام حرام نباشد. بنابراین، اگر کسی چنین کاری را مرتكب شود، نشانة بی‌مروّتی اوست. پس چنین فردی صلاحیت قضاوت، اقامة نماز جماعت و ولایت بر جامعه را ندارد.

دوم- حفظ هویت جمعی

اگر کسی هویت جمعی خود را حفظ نکند، بی‌مروّت شده است. آیةالله بروجردی این عبارت را بسیار تکرار می‌کردند که «به دست‌آوردن هویت جمعی واجب نیست؛ اما حفظ و پاسداشت آن واجب است». این شرط، برای قاضی، شاهد، مرجع تقلید و نیز ولی فقیه لازم است؛ همچنان که محقق اول در شرائع‌الاسلام بیان کرده است، فرد متکدّی و گدا نمی‌تواند شهادت بدهد و در دادگاه به عنوان شاهد حاضر شود (محقق حلّي،1403ق، ج4: 119).[i] فقیهان مشهور شیعه نیز پس از وی همین حکم را داده‌اند.[ii]

راز این حکم این است که فرد گدا، جامة مروّت را از تن بیرون کرده است و هر کاری را که به دور از شأن مؤمنان باشد، انجام می‌دهد. در نتیجه ملکة عدالت از او سلب می‌شود. پس او نمی‌تواند قضاوت کند و نیز صلاحیت پذیرش دیگر مناصب اجتماعی و حتی شهادت در دادگاه را ندارد. برخی از فقیهان عدم حفظ هویت جمعی را از گناهان برشمرده و گفته‌اند: «میان اهانت به دیگران و اهانت به نفس و هتک حرمت‌ها تفاوتی وجود ندارد. خداوند [در حدیثي قدسی] می‌فرماید: «من أهان ولیّاً فقد بارزنی بالمحاربة»[iii] (كليني، 1367، ج1: 144، ح6؛ الحرالعاملي، 1414ق، ج12: 268، ح16276؛ ميرزاي نوري، 1408ق، ج9: 103، ح10350؛ مجلسي، 1403ق، ج4: 65). پس اگر کسی هویت اجتماعی‌اش را حفظ نکند، به نفس خویش توهین کرده است و هر كس که چنین کند، به مبارزه با خدا برخاسته


[i]. «شهادت گدا پذیرفته نیست...؛ زیرا این کار نشانة خواربودن نفس است[در نتیجه با وعدة دریافت پول نیز ادای شهادت می‌کند]».

[ii]. صاحب جواهر می‌نویسد: «نظر مخالفی در این مسأله نیافتم؛ بلکه می‌توان گفت اجماع وجود دارد» (النجفي، جواهرالکلام، ج41: 81؛ محقق نراقي، مستندالشیعه، ج18: 226).

[iii]. «کسی که به یکی از اولیاء، اهانت کند، با من به جنگ برخاسته است».


|35|

است. هر که با خدا به جنگ برخیزد ـ اگر نگوییم فاسق است ـ عدالت ندارد.

سوم - شرافت خانوادگی

سومین معنای مروّت‌داشتن، داشتن خانواده‌ای شریف است. اگر کسی از خانواده‌ای فرومایه و دارای منزلت پایین برآمده باشد، از نگاه عقل، نمی‌تواند متولی یکی از امور اجتماعی شود.

البته این به معنای تبعیض نژادی و تفاوت‌گذاردن میان طبقات مختلف اجتماعی نیست؛ زیرا تبعیض و تفاوت‌گذاردن، هم از نگاه عقل، قبیح است و هم اسلام به‌شدت با آن مخالفت کرده است؛ بلکه منظور این است که تربیت خانوادگی در شکل‌گیری شخصیت انسان نقشی عمده ایفا می‌کند. رسول خدا9 فرمود: «پرهیز کنید از سبزه‌ای که بر مزبله است! سؤال شد: ای رسول خدا! سبزة بر مزبله چیست؟ فرمود: زن زیبارویی که در خانة بد، رشد یافته است» (كليني، 1367، ج5: 332، ح4؛ شيخ طوسي، 1365، ج7: 403، ح17؛ الحر العاملي، 1414ق، ج20: 48، ح25001).

بنابراین، خانوادة بد در تربیت زن نقشی ایفا می‌کند که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. پس کسی که به خانواده‌ای شریف و اصیل منتسب نباشد و از تربیت خانوادگی صحيح، بهرة چندانی نبرده باشد ـ مانند اراذل و افراد فرومایه ـ نمی‌تواند به جایگاه‌های والای اجتماعی برسد و مناصبي مهم را به دست گیرد.

این مطلب در بسیاری از روایات اهل بیت: مورد تأکید قرار گرفته است. در اینجا چند روایت را نقل می‌کنیم که همگي از فرمایشات گهربار حضرت علی7 هستند:

-       «زوال الدول باصطناع السفل»[i] (آمدي،     1378: 343، كلمة 7858).

-       «اذا ساد السّفّل خاب الأمل»[ii] (همان: 348).

-       «دول اللّئام من نوائب الأيّام»[iii] (همان: 347).

-       «دولة اللّئام مذلّة الكرام»[iv] (همان).

-       «اذا ملك الأراذل هلك الأفاضل»[v] (همان: 348).

-       «اذا استولى اللّئام اضطهد الكرام»[vi] (همان).


 

[i]. زوال دولت‌ها به سبب واگذاری امور حکومت به فرومایگان است.

[ii]. موقعى كه فرومايگان در بين مردم، سرورى و بزرگى به‌دست آورند، آرزوى خوشبختى و سعادت آن جامعه از ميان مي‌رود.

[iii]. دولت فرومایگان از مصیبت‌های روزگار است.

[iv]. دولت لئيمان (يعنى مردم پست‌مرتبه) [موجب] خوارى كريمان است.

[v]. هرگاه افراد فرومایه و اراذل به مُلک برسند، افراد فاضل و والا هلاک شوند.

[vi]. با مستولی‌شدن فرومایگان، کریمان مغلوب می‌گردند.


|36|

-       «دولة اللّئيم تكشف مساويه و معايبه»[1] (همان: 342).

بنابراین، مروّت سه معنا دارد: 1- به معنای انجام‌ندادن کاری که نشان از عدم پایبندی به شرع باشد؛ 2- حفظ هویت جمعی و 3- به معنای اصالت و شرافت خانواده.

برای ولی فقیه داشتن مروّت به هر سه معنا شرط است؛ زیرا در این صورت است که عقل، انسان را از پیروی گفته‌ها و دیدگاه‌های ولی فقیه منع نمی‌کند. شریعت اسلام نیز این حکم را تأیید کرده است. بنابراین، وجوب منزّه‌بودن ولی فقیه از آنچه که به مروّت، خدشه وارد می‌کند، مورد تأیید عقل و نقل است.

نتيجه‌گيري

آنچه در این نوشتار ـ بخش اول و دوم ـ بیان شد، شرایط سیزده‌گانه برای ولی فقیه بود. خوانندة گرامی در این سطور در می‌یابد که هیچ کس، شایستگی رسیدن به ولایت بر جامعه را ندارد، مگر اینکه همة این شرایط سیزده‌گانه را دارا باشد. پس اگر حتی یکی از این شرایط در فردی نباشد، صلاحیت رسیدن به این جایگاه مهم را ندارد.

ظاهر این است که عقل و نقل هر دو در شروط بیان‌شده‌ براي ولي، هم‌رأی هستند؛ همچنان که اجماع نیز دیدگاه عقل و نقل را تأیید می‌کند.


[1]. دولت فرومایه، موجب آشکارشدن بدی‌ها و عیب‌های اوست.


|37|

منابع و مآخذ

     1.     قرآن کریم.

     2.     نهج البلاغه.

     3.     آمدي، غررالحكم، دررالكلم، قم، انتشارات انصاريان، چ4، 1378.

     4.     ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالجيل، 1407ق.

     5.     ابن ابي جمهور، عوالي اللئالي، تحقيق حاج آقا مجتبي عراقي، قم، سيدالشهداء، 1405ق.

     6.     ابن البطريق، العمدة، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1407ق.

     7.     ابن بسيوني زغلول، موسوعة الطراف الحديث النبوي الشريف.

     8.     ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، نجف اشرف، مطبعة الحيدرية، 1956م.

     9.     البحراني، البرهان في تفسير القرآن، قم، مؤسسة البعثة، 1415ق.

 10.     الحرالعاملي، وسائل الشيعه، قم، مؤسسة آل البيت:، چ2، 1414ق.

 11.     الحرّاني، تحف العقول، تحقيق علي اكبر غفاري، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، چ2، 1404ق.

 12.     الطباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلميه، بي‌تا.

 13.     الطوسي، خواجه نصيرالدين، شرح الاشارات.

 14.     النجفي، جواهر الكلام، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362ش.

 15.     امام خميني، سيدروح‌الله، تحرير الوسيله، تهران، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1375.

 16.     بلاذري، فتوح البلدان، قاهره، مكتبة النهضة المصرية، 1956م.

 17.     حميري، قرب الاسناد، قم، مؤسسة آل البيت:، 1413ق.

 18.     سهيلي، عبدالرحمن، الروض الانف في شرح السيرة النبوية لابن هشام، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1412ق.

 19.     شيخ انصاري، قضاء و الشهادات، قم، لجنة تراث الشيخ الاعظم، 1415ق.

 20.     شيخ صدوق، امالي، تهران، مؤسسة البعثة، 1417ق.

 21.     شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، تصحيح علي اكبر غفاري، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، چ3، 1413ق.

 22.     شيخ طوسي، تهذيب الاحكام، تهران، دارالكتب الاسلامية، چ3، 1364ش.

 23.     شيخ مفيد، الجمل، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ق.

 24.     طباطبايي يزدي، سيدكاظم، عروة الوثقي، بيروت، دار الاسلاميه، 1410ق.

 25.     طبرسي، الاحتجاج، تهران، دارالاسوة، چ2، 1416ق.

 26.     علامه حلي، كشف المراد، تحقيق آيةالله حسن‌زاده آملي، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، چ7، 1417ق.

 27.     كليني، كافي، تصحيح و تعليق علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ5، 1363ش.

 28.     مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، چ3، 1403ق.

 29.     محقق اردبيلي، مجمع الفائدة و البرهان، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1414ق.

 30.     محقق حلي، شرائع الاسلام، بيروت، دارالاضواء، چ2، 1403ق.

 31.     محقق نراقي، مستند الشيعه، قم، مؤسسة آل البيت:، 1415ق.

 32.     مسعودي، مروج الذهب، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران، نشر علمي و فرهنگي، 1383ش.

 33.     ميرزاي نوري، مستدرك الوسائل، بيروت، مؤسسة آل البيت:، چ2، 1408ق.

 34.     وحيد بهبهاني، الفوائد الحائريه، قم، مجمع الفكر الاسلامي، 1415ق.

 35.     يعقوبي، تاريخ يعقوبي، بيروت، دار صادر، بي‌تا.

 

تعداد نمایش : 2695 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما