صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
آسيب‌شناسي نخبگان تأثيرگذار در حكومت علوي
آسيب‌شناسي نخبگان تأثيرگذار در حكومت علوي تاریخ ثبت : 1390/12/08
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره57 ,
عنوان : آسيب‌شناسي نخبگان تأثيرگذار در حكومت علوي
مولف : جواد سليماني
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|129|

آسيب‌شناسي نخبگان تأثيرگذار در حكومت علوي

دريافت:  15/6/89

 تأييد: 18/9/89

جواد سليماني*

چکیده

  نخبگان تأثيرگذار در عصر حاکميت امير مؤمنان به انحرافات و بيماري‌هايي  مبتلا شدند که موجب مقاومت آنان در برابر اصلاحات امير مؤمنان گرديد.

  يکي از مهمترين بيماري‌هاي آنان مسألة رشک و کينه بر امير مؤمنان بود که در اموري چون تعصب‌هاي قومي، ضربه‌ديدن از شمشير آن حضرت در جنگ‌هاي صدر اسلام و عقده‌هاي شخصي ريشه داشت.

  دومين انحرافي که برخي از خواص را به مخالفت با آن حضرت کشانيد، منافع مادّي بود. اشرافي‌گري مانع از آن مي‌شد که آنان روش عدالت‌محورانة امير مؤمنان را تحمل کنند. ازاين‌رو، با سياست تساوي در تقسيم بيت‌المال مبارزه کردند.

  تفسير به رأي و بدعت‌نهادن در دين، انحراف سوّمي بود که در ميان نخبگان و سران اصحاب رسول خدا9 رواج يافت و در دوران حکومت علي تأثیرگذار شد. اين عوامل و  برخي امور ديگر، موجب فاصله‌گرفتن خواص از آن حضرت و مخالفتشان در قالب عدم بيعت، خودداري از حضور در جنگ‌ها، بر پا کردن جنگ  عليه آن حضرت و ياري‌کردن مخالفان وي شد.

واژگان کلیدی

  علي، حکومت علوي، خواص، نخبگان، اشرافيت، حسادت، تفسير به رأي


* عضو هيأت علمي مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني1.


|130|

مقدمه

نخبگان هر جامعه‌اي در هدايت فکري، سياسي، فرهنگي و رفتاري آن جامعه نقش عمده‌اي را ايفا مي‌کنند.‌ آنان به‌سبب برخورداري از ويژگي‌هاي فوق‌العاده، همواره مورد توجه مردم بوده، رأي و نظرشان تأثير شگرفي در هدايت افکار عمومي مي‌گذارد. در اين ميان، خواص متدين نقش مهمي در جامعه دارند. بعضی از جامعه‌شناسان از آنان به عنوان نخبگان سنتی و مذهبی و یا ایدئولوژیکی ياد مي‌كنند؛ چنانچه يكي از ايشان می‌نویسد: «نخبگان سنتی و مذهبی از حاکمیت و یا نفوذی برخوردارند که ناشی از ساخت‌های اجتماعی، ایده‌ها و اعتقاداتی است که ریشه در گذشته‌ای دور دارند و مبتنی بر راه و رسم طولانی‌اند» (گيروشه،     1387: 121 - 122).

برخي از جامعه‌شناسان تأثيرگذاري نخبگان را تا اندازه‌اي مي‌دانند كه هرگونه تغییر اجتماعی اعم از تغییر دینی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی را بدون حمایت متنفذان اجتماع، محال می‌شمارند.

بروس کوئن در کتاب «مبانی جامعه‌شناسی» دربارة تأثيرگذاري متنفذان اجتماع می‌نویسد: «متنفذان افرادي هستند که در زمينة رشد، برنامه‌ريزي و توسعة در اجتماع، ‌بيشترين نفوذ را اعمال مي‌کنند. تصميم‌گيري‌هاي مهم، بدون راهنمايي و حمايت اين گروه مهم، محال است» (كوئن، 1375: 394).

همچنين یکی از جامعه‌شناسان به‌ نام «موسکا» می‌گويد: «حرکت تاریخ، اساساً تحت تأثیر منافع و ایده‌های گروه نخبگان بر سریر قدرت انجام می‌گیرد» (گيروشه، 1387: 117).

البته اين ديدگاه تا حدّی افراط‌گرايانه است؛ زيرا ما مي‌دانيم بسياري از پيامبران و اولياي الهي و جريانهاي اهل حق در طول تاريخ، بدون کمک خواص و نخبگان و صاحبان زر و زور و تزوير و حتي با وجود مخالفت آنان در پرتو مجاهده و صبر و استقامت در راه خدا به پيروزي‌هاي بزرگي در عرصة جامعه و تاريخ نائل آمده‌اند. اما از يک منظر معتدل، مي‌توان گفت كه اقليت نخبگان و خواص، نقش مهم و تأثير شگرفي در تکوين و تغيير


|131|

افکار عمومي و هدايت آنها دارند. به‌طوري که موافقت‌ها و مخالفت‌هاي آنها در روند شكل‌گيري و رشد يا تضعيف حرکت‌های فکری، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بسيار مؤثر و چشمگير است؛ ولي اين نقش در حدّي نيست که بدون اقبال آنان هيچ‌گونه تحولي ممکن نباشد.

اکنون با توجه به اهميت نقش نخبگان در جامعه، آسيب‌شناسي اين قشر و شناخت عواملي که موجب انحراف آنان مي‌شود بسيار ضروري مي‌باشد. يکي از بهترين راهکارهاي آسيب‌شناسي نخبگان جامعة كنوني، مطالعة سرگذشت و شناسايي لغزشهاي نخبگان در يک بستر تاريخي و عصر مشابه دوران ماست. ازاين‌رو، در اين نوشتار، انحرافات و بيماري‌هايي که در عصر حاکميت اميرالمؤمنين دامنگير چهره‌هاي برجسته گرديد، مورد بررسي قرار گرفته، برخي از مهمترين لغزشگاه‌هاي آنان بيان شده است.

1- حقد و کينه

عقده‏هاي رواني و حسادتهاي دروني، وقتي در روح و روان آدمي لانه كند و در تصميم‏گيري‏هاي او دخالت نمايد، انسان را از مدار انصاف و عدالت دور مي‏سازد. اما وقتي تصميم‏گيري‏هاي كلان اجتماعي و مواضع حساس سياسي گروه زيادي از افراد جامعه، بر مبناي كينه‏توزي‏ها و تنگ‌چشمي‏هايشان شكل گيرد، آثار زيان‌بار فراواني به بار خواهد آورد.

يكي از مهمترين مشكلات علي، مسألة حسادت و كينة برخي از قبايل و يا افراد خاص متنفذ نسبت به آن حضرت بود؛ به‌طوري كه موجب تنهاشدن آن بزرگوار و يا حتي برپايي برخي از جنگ‏ها عليه آن حضرت گرديد. رشك و كينة افراد نسبت به علي انواع و دلايل مختلفي داشت كه در ادامه به برخي از آنها اشاره مي‌شود.

دلایل رشک و کینه نسبت به امیر مؤمنان

الف - رقابت‏هاي قومي و قبيلگي

اولین و مهمترین عامل حسادت نسبت به امیر مؤمنان در رقابت‌های قومی و قبیلگی ریشه داشت. قبل از ظهور اسلام، مردم جزیرة‌العرب نظام


|132|

سیاسی، اجتماعی و فرهنگی واحدی نداشتند و يك قانون واحد بر آنها حکومت نمی‌کرد؛ طوایف و گروه‌های نامتجانسی بودند که کنار هم گرد آمده بودند. بنابراین، اگر بینشان نزاعی در می‌گرفت، برنده، کسی بود که قدرت بیشتری داشت. منشأ این قدرت در لیاقت‌های افراد قبیله و نوع روابط‌شان بود. هر قبیله‌ای که دارای  افرادِ توانمندتر و روابطِ مستحکم‌تری بود، از قدرت بیشتری برخوردار مي‌شد و از آنجا که باورهای دینی، سیاسی و فرهنگیِ مشترک و فراگیری بین افراد قبیله وجود نداشت، روابط خویشاوندی، محور پیوندهایشان بود  با تقویت تعصب‌های خویشاوندی و روابط قومی، امنیت خود را تأمین می‌کردند. ازاین‌رو، برای قبیلة خود اهمیت زيادي قائل بودند؛ به‌طوری که احترام به قبیله، دین و دنیایشان را تشکیل می‌داد. قبیله، امری مهم و مقدس و سرنوشت‌ساز بود و عصبیت درون‌عشیره‌ای، یکی از گران‌ترین شاخص‌های لیاقت و قیمت افراد شمرده می‌شد و از شروط صلاحیت احراز پست ریاست قبیله به حساب می‌آمد (الحاج حسن، 1405ق: 73).

آنها با تقویت پیوندها و تعصب‌های قومی و احترام به آداب و رسوم قبیلة خود، روابط بین خود را مستحکم می‌کردند و از این طریق، در مقابل نیروهای مهاجم بیرون قبیله از خود دفاع می‌کردند. هر قدر قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی قبیله بیشتر بود، در میان سایر قبایل مفتخرتر و صاحب احترام افزون‌تری بود.

هنگامی که افراد هر قبیله به قبیلة خود تعصب داشته باشند، به‌طور طبیعی رقابت‌های قومی و قبیلگی شدت مي‌گيرد و باب افتخارات موهوم به قبیله، زنده می‌گردد.[i]

هنگامی که رسول اكرم9 از ميان بني‏هاشم به پيامبري رسيد، برخي از سران قريش، اين را افتخار بني‌هاشم و تهدید بر ضد خود تلقي كردند و چون كسب افتخاري همسنگ آن را براي خويش ميسور نمي‏ديدند، به دشمني با بني‏هاشم و شخص رسول ‏الله پرداختند.

ابوجهل مي‏گفت: ما و عبد مناف بر سر شرافت و بزرگي به نزاع برخاستيم و با آنها رقابت نموديم و از راه‏هايي توانستيم با آنها برابري


[i]. براي مطالعه بيشتر در اين مورد، ر.ك: ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج1: 336-347؛ آلوسي،‌ بلوغ الأرب، ج1: 279.


|133|

نماييم؛ اكنون كه با آنها برابر شده‏ايم، مي‏گويند براي فردي از قبيلة ما وحي نازل مي‏شود. به خدا سوگند! ما هرگز ايمان نخواهيم آورد (ابن هشام،    1415ق، ج1: 316).

از دوران جاهلیت، میان بنی‌هاشم و سایر تیره‌های قریش، رقابت وجود داشت. از اميرالمؤمنين نقل شده است که در ماجرای حفر زمزم به‌وسیلة عبدالمطلب، تمام تیره‌های قریش، در برابر بنی‌هاشم ایستادگی کردند و حاضر نشدند افتخار حفر زمزم، تنها از آن عبدالمطلب باشد (همان: 143-147).

اگر چه با امدادهاي غيبي و نصرت الهي، پيامبر اكرم9توانست فرهنگ اسلامي را بر فرهنگ جاهلي غلبه دهد، ولي حسّ رقابت قبيلگي به کلّی از جامعه زدوده نشد و حسادتهاي ساير قبايل نسبت به بني‏هاشم از بين نرفت.

علی7 در میان بنی‌هاشم بیشتر مورد حسادت بود؛ به‌گونه‌اي که امام باقر7 می‌فرمایند: «هر وقت پیامبر اکرم9 فضایل علی7 را می‌گفت یا آیه‌ای را که دربارة آن جناب نازل شده بود، تلاوت می‌کرد، عده‌ای از مجلس برمی‌خاستند و می‌رفتند (ابن شهرآشوب، 1376ق، ج3: 214).

سعد بن أبی‌وقاص می‌گوید: «من و دو نفر دیگر در مسجد نشسته بودیم و از علی بدگویی می‌کردیم که پیامبر با حالتي عصبانی به سوی ما آمد و فرمود: با علی چه کار دارید؟! هر کس علی را اذیت کند، مرا اذیت کرده است» (همان: 211).

حقد و حسد نسبت به علي در دل برخي به اندازه‌اي عميق شده بود كه رسول خدا را به واكنش وا مي‌داشت؛ چنانكه می‌فرمود: «هر کس به علی حسد ورزد، به من حسد ورزیده و کسی که به من حسادت کند، کافر شده است» (همان: 213 و 214).

با رحلت پيامبر خاتم، فرصت خوبي براي ربودن اين افتخار از دست بني‏هاشم فراهم آمد و قبايل قريش با حمایت حساب‌شدة خويش، عمليات انتقال خلافت از ميان بني‏هاشم به بني‌تميم و بني‏عدي و سرانجام به بني‏اميه را تسهيل كردند و به نفع امير مؤمنان و عليه غاصبان خلافت اعتراضي نكردند.

عمر به ابن ‏عباس (پسر عموی علی) مي‏گفت:


|134|

[قريش] خوش نداشتند نبوت و خلافت، هر دو در ميان شما جمع شود و در نتيجه شما به قوم خودتان فخر بورزيد و مغرور شويد.

ابن‌عباس به‌عنوان شاهد ماجرای غصب خلافت از امیر مؤمنان مي‏گفت: قريش از روي حسادت و ظلم، خلافت را از بني‏هاشم گرفتند (طبري، 1352ش، ج2: 103).

اگر چه پس از بيست و پنج سال و پس از قتل عثمان، خلافت به جايگاه اصلي خويش؛ يعني خاندان پيامبر بازگشت، اما پس از به ‌خلافت‌رسيدن علي، تقريباً اكثر قبايل قريش، دست از حمايت علي برداشته و به نوعي به مخالفت و منازعه با حاكميت آن حضرت پرداختند. به نقل اسكافي، بسياري از اهالي مدينه و مكه، كينة علي را در دل داشتند و كل قريش، مخالف آن بزرگوار بودند و در مقابل، نسبت به بني‏اميه گرايش مثبت داشتند (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج2: 103).

ب - زخم‏هاي شمشير علي

عقدة برخي از افراد نسبت به اميرالمؤمنين از جنگ‏هاي صدر اسلام نشأت مي‏گرفت؛ زيرا آن حضرت عدة زيادي از سران عرب را در جريان جنگ‏هاي بدر و احد و حنين به هلاكت رسانده بود. اين امر به‌صورت عقده‏هاي پنهان در دل بعضي از بازماندگانشان باقي مانده بود؛ به‌گونه‌اي كه پس از قبول اسلام، همچنان نسبت به علي دشمني داشتند. حضرت زهرا  در اعتراض به کنارزدن علی می‌فرمود: «وما الّذی نقموا من أبی الحسن؟ نقموا منه والله نکیر سیفه و شدّه وطأته و نکال وقعته و تنمّره فی ذات الله عزّ و جلّ»؛ چرا از أبوالحسن انتقام گرفتند؟ قسم به خدا به سبب اينکه تيغ شمشيرش سوزناک بود و بر آنها سخت مي‌تازيد و عقوبت مي‌کرد. و در راه خدای عزیز و بزرگ غضبناک می‌شد (اربلي، 1426ق، ج1: 492).

در دعای شریف ندبه می‌خوانیم: «قد وتر فیه صنادید العرب و قتل أبطالهم و ناوش [ناهش] ذؤبانهم فأودع قلوبهم أحقاداً بدریّة و حنینیّة و غیرهنّ فاضبّت علی عداوته و أکبّت علی منابذته حتّی قتل الناکثین و القاسطین و المارقین» (مجلسي، 1403ق، ج99: 104)؛ از بزرگان عرب در


|135|

راه حق، انتقام گرفت و پهلوانان آنها را کشت و گرگان آنان را تارومار کرد. در نتیجه کینه‌هایی از بدر و خیبر و حُنین و غیر آنها، در دلهایشان به ودیعه گذاشت. پس دشمنی او را در دل نگه داشتند. به دشمنی با او روی آوردند تا اینکه ناکثین و قاسطین و مارقین را کشت.

شواهد بر جای مانده از تاریخ صدر اسلام نشان می‌دهد كه کینة ناشی از زخم‌های شمشیر علی تا دوران خلافت او، همچنان در دلها باقی مانده بود؛ به‌ويژه در دل آنان كه از حزب طلقا و از ايمان‌آورندگان پس از فتح مكه (مخصوصاً بني‏اميه) بودند. از چهره‏هاي شاخص و سرشناس اين گروه، مي‏توان مروان ‌بن ‌حكم و وليد ‌بن ‌عقبة ‌بن ‌ابي‌معيط و سعيد ‌بن ‌عاص را نام برد.

آنان در نخستين روزهاي خلافت علي، نزد آن حضرت آمده و به سياست‏هاي اقتصادي آن حضرت اعتراض كردند و از زخم‏هايي ياد كردند كه توسط آن حضرت به ايشان رسيده بود. وليد اين چنين لب به شكايت باز كرد:

«اي اباالحسن! تو به همة ما ستم كرده‏اي. اما من؛ پدرم را روز بدر دست‌بسته گردن زده‏اي و برادرم [عثمان] را ديروز يوم‏الدار تنها گذارده‏اي. اما سعيد؛ پدرش را روز بدر كشتي در حالي‌كه پدرش از برجستگان قريش بود. اما مروان؛ پدرش را نزد عثمان هنگامي‌ كه او را نزد خويش آورد، دشنام داده‏اي... . ما با تو بيعت مي‏كنيم؛ اما به شرط آنكه آنچه از مال در ايام عثمان به ‌دست آورده‏ايم از ما نگيري و قاتلان عثمان را نيز بكشي (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج7: 38-39).

وقتي علي شرايط آنان را نپذيرفت، دشمني‏شان را علني كرده، بناي عيب‏جويي از آن حضرت را گذاردند و تلاش كردند ياران علي را از آن بزرگوار جدا كنند و وحدت جامعه را از بين ببرند. از مهمترين اقدامات آنان، تحريك عايشه و طلحه و زبير به برپايي جنگ جمل بود كه در ادامه به آن اشاره خواهد شد.

ابن أبی‌الحدید می‌نویسد: «در دوران خلافت علی، عبیدالله بن عمر به امام حسن7 گفت: پدرت به اول و آخر قریش ضربه زده است و مردم با او دشمن هستند، به من کمک کن تا او را خلع کنیم و


|136|

تو را به جای او بنشانیم» (همان، ج1: 498).

هنگامی که از ابن عباس سؤال شد كه «چرا علی را دشمن می‌دارند؟ گفت: زیرا علی، اول آنها را وارد آتش کرد و باعث عار آخرشان شد» (ابن شهر آشوب، 1405ق، ج3: 220)؛ يعني با کشتن آنها در جنگ‌های صدر اسلام، بزرگان قریش را جهنمی کرد و با زخم شمشیر خود عزّت و آقایی‌شان را از بین برد.

حضرت وقتی به‌دست ابن ملجم مرادیِ ملعون ضربت خورد، فرمود: «قریش، آرزوی کشتن مرا داشت، ولی موفق نشد» (همان: 312)؛ چرا كه ابن ملجم، قرشی نبود.

رقیبان علی برای تحریک مردم علیه او، سعی می‌کردند قریش را به یاد این دشمنی‌ها بیندازند. ابن سعد می‌نویسد: «عمر بن خطاب به سعید بن عاص می‌گفت: طوری به من نگاه می‌کنی، مثل اینکه من پدر تو را کشتم! ولی من او را نکشتم؛ علی بن أبی‌طالب کشته است» (ابن سعد،  1405ق، ج5: 31).

جنگ‌های داخلی دوران حکومت امیر مؤمنان عامل دیگری بود که موجب کینة زخم‌خوردگان و بازماندگان کشته‌شدگان شد. از سخنان حضرت با مردم بصره، بعد از جنگ جمل و هنگام خروج از این شهر، معلوم مي‌گردد كه مردم بصره نسبت به آن حضرت بغض داشتند و در صدد انتقام بودند: «ماتنقمون منّی یا أهل البصرة؟ - أشار إلی قمیصه و ردائه- فقال: والله إنّهما لمن غزل أهلی، ما تنقمون منّی یا أهل البصرة؟ - و أشار إلی صُرّه فی یده فیها نفقته- فقال: والله ما هی إلا من غلّتی بالمدینة، فإن خرجتُ من عندکم بأکثر ممّا ترون فأنا عند الله من الخائنین» (شيخ مفيد،    1413ق: 422)؛ ای اهل بصره! چرا از من انتقام می‌گیرید؟ ـ در حالی که به پیراهن و عبایش اشاره می‌کرد- فرمود: قسم به خدا این دو به‌دست همسرم بافته شده‌اند. ای اهل بصره! چرا از من انتقام می‌گیريد؟ و  در حالی که به کیسه‌ای که در دست داشت و قوتش در آن بود اشاره می‌کرد ـ فرمود: قسم به خدا، دارایی من در مدینه همین است. نزد خدا از خائنان باشم اگر با بیش از این مقداری که می‌بینید از نزدتان خارج شده باشم.

گرچه عثمانی‌مسلک‌بودن بصریان عامل اساسی


|137|

دشمنی آنان با امیر مؤمنان بود، ولی شکست سختشان از علی همراه با کشته‌ها و زخمی‌های فراوان[i] بر کینة آنان نسبت به آن حضرت افزود. ازاین‌رو، امير مؤمنان، هنگام خروج از بصره با تأکید بر ساده‌زیستی و بی‌رغبتی‌اش به دنیاي آنان، خواست از بغضشان بکاهد.

شاید حضرت می‌خواست به آنان بفهماند كه انتقام از خلیفه‌ای که در مسند حکومت به یک پیراهن اکتفا می‌کند، کاری نامعقول و نادرست است.

این کینه‌ها به صورت متراکم در دلهای بازماندگان خوارج در جنگ نهروان نیز وجود داشت؛ تا حدّي که قطام به انتقام کشته‌شدن پدرش در نهروان، قتل علی را مهر خود در ازدواج با ابن ملجم قرار می‌دهد (مسعودي، 1409ق، ج3: 423).

ج- سایر عوامل

دشمني برخی در اثر اختلاف شخصي با آن حضرت بوده است که عايشه شاخص‏ترين فرد آنهاست؛ كسي كه حضرت در مورد علت شركت او در جنگ جمل فرمودند: «و أمّا فلانة فأدركَها رأيُ النساءِ و ضِغن غَلا في صدرِها كمِرجَلِ القَين و لو دُعيتْ لِتنال من غيري ما أتتْ إليّ، لم تفعل» (نهج البلاغه، خطبة 156)؛ و اما آن زن [عايشه]، گرفتار خيالات و پندار زنانه و كينه‏اي كه در سينه‏اش داشت، گرديد و همچون کوره آهنگران كه آهن در آن ذوب مي‏شود به غليان در آمد. اگر از او مي‏خواستند با شخص ديگري غير از من چنين برخوردي كند، نمي‏كرد.

حضرت در اين فراز از سخن خويش تصريح مي‏فرمايد كه عايشه به خاطر كينه‏اي كه از سابق در دل داشت به جنگ برخاسته، اما به منشأ كينه‏اش اشاره نفرموده است؛ ولي ابن ابي‏الحديد به نقل از استاد خويش، سرچشمة حسادت عايشه نسبت به علي را مربوط به مسائلي مي‌داند كه در خانة پيامبر در جريان بوده است.

پس از جنگ جمل، برخي از رجال بصره از اميرالمؤمنين دليل مخالفت عايشه با آن حضرت را پرسيدند. حضرت دليل اصلي مخالفت او را حقد و كينه‏ا‌ي دانسته است كه وي نسبت به آن حضرت


[i]. طبق برخی اقوال در جنگ جمل، بیست و پنج هزار نفر کشته شده و حدود چهارده هزار نفر، دست یا پایشان قطع شده و سپس کشته شدند (ر.ک: شيخ مفيد، الجمل: 419).


|138|

داشته است و علل اين كينه ‏توزي را چنين بر مي‌شمرد: يكي از آنها اين بوده است كه رسول ‌خدا مرا بر پدر عايشه برتر مي‏دانست و در مواقف خير، مرا بر پدرش مقدم مي‏داشت و همين امر موجب بغض او نسبت به من شده است.

دومين علتش اين بود كه هنگامي كه رسول ‌خدا بين يارانش پيمان اخوت برقرار كرد، بين پدر عايشه و عمر ‌بن‌ خطاب عقد اخوت برقرار نمود و مرا براي برادري خويش برگزيد. اين مسأله موجب غيظ عايشه گرديد و نسبت به من حسادت ورزيد.

سومين عاملش اين بود كه خداوند متعال [به پيامبر] وحي كرده بود تا همة دربهاي خانه‏هاي اصحاب را كه به مسجد باز مي‏شد ببندد به جز درب [خانة] من. وقتي رسول ‌خدا درب خانة پدر او و رفيقش را بست و درب خانة مرا به داخل مسجد باز گذارد...، اين ماجرا دشمني [عايشه] را نسبت به من برانگيخت.

سپس حضرت به شكست جناب ابوبكر در گشودن درب قلعة خيبر و فتح آن به دست خويش و لغو مأموريت ابوبكر براي قرائت آيات سورة برائت و نصب خويش از سوي خداوند براي انجام اين مأموريت اشاره نمود و سرانجام حسادت عايشه نسبت به ‌حضرت خديجه را به‌عنوان ششمين عامل دشمني او با خود و حضرت فاطمه  مطرح نمود و دو مورد از برخوردهاي شخصي خويش با عايشه را به عنوان شاهدي بر حقد و حسد عايشه نسبت به خويش برشمرد (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج9: 193؛ شيخ مفيد، 1414ق، ج1: 173).

ازاين‌رو، عايشه در عين مخالفتش با عثمان و اصرار شديدش بر عزل او، وقتي خبر بيعت مردم با علي را شنيد، تغيير موضع داد و خواهان گرفتن انتقام خون خليفة مظلوم شد. به همين بهانه از مدينه تا بصره آمد و در جنگ جمل حضور فعال پيدا كرد. و بسياري از اهالي بصره، وقتي حضور عايشه را در سپاه طلحه و زبير ديدند، به آنها پيوستند و تا زماني‌ كه پاهاي شتر عايشه قطع نشد، همچنان به مبارزه بر عليه سپاه علي ادامه دادند؛ تا جايي كه هزاران تن كشته و مجروح شدند و با دلهايي پر از بغض و كينة علي به خانه‏ هايشان رفتند و تا پايان حكومت آن حضرت روي خوش به آن بزرگوار نشان


|139|

ندادند. به نقل اسكافي همة اهالي بصره، بغض علي را در دل داشتند (ابن ابي الحديد،  1385ق، ج4: 103).

عامل دیگر كينة برخي از مردم نسبت به اميرالمؤمنين، صلابت و شدت عمل آن حضرت در اجراي احكام الهي است. وقتي پاي احكام خدا و حيف‌وميل بيت‏المال و گفت‌وگو و مدارا با دشمنان اسلام و اجراي حدود الهي به ميان مي‏آمد، علي از خود سرسختي و صلابت نشان مي‏داد و همین امر، موجب ناراحتی و خشم بعضی نسبت به آن حضرت می‌شد. ازاین‌رو، رسول ‏الله خطاب به كساني كه علي را به سبب جديّت و شدّت عملش در اجراي احكام الهي سرزنش مي‏كردند، می‌فرمود: «إرفعوا ألسنتكم عن علي ‌بن أبي‌طالب، فإنه خشن في ذات الله عزّوجلّ، غير مداهن في دينه» (شيخ مفيد، 1414ق، ج1: 173)؛ زبانهايتان را از ملامت‌كردن علي‌ بن‌ ابي‌طالب نگاهداريد؛ او در اجراي حكم خداي عزوجل خشن است و در دين خويش اهل تساهل نيست.

حضرت زهرا نیز جدیّت امیر مؤمنان در اجرای حدود الهی را علت کنار زدن آن حضرت از خلافت ذكر مي‌‌كند (اربلي،    1426ق، ج1: 492-493).

وقتي نجاشي؛ يكي از شعراي سپاه آن حضرت در صفين، در ماه مبارك رمضان، شرب خمر کرد، حضرت وي را در ملأ عام شلاق زد، این اقدام قاطعانه، موجب خشم نجاشي و بسياري از دوستان يمني‌اش از آن حضرت شد و او به همراه يكي از بزرگان يمني كوفه به معاويه پيوست (ثقفي،  ‌ 1407ق: 366-370).

طارق ‌بن‌ عبدالله نهدي؛ يكي از بزرگان يمني كوفه، به حضرت گفت: «يا امير المؤمنين ما كنّا نري أنّ أهل المعصية و الطاعة و اهل الفرقة و الجماعة عند ولاة العدل و معادن الفضل سيّان في الجزاء، حتي رأيت ما كان صنيعك بأخي الحارث، فأوغرت صدورنا» (همان)؛ اي امير مؤمنان! ما گمان نمي‏كرديم كه عصيانگران و فرمانبرداران و تفرقه‌افكنان و وحدت‌طلبان نزد واليان عدالت‌پيشه و معادن فضل، در كيفر مساوي باشند؛ تا اينكه برخورد شما با برادر حارثي خود را ديديم؛ شما سينه‏هايمان را از غيظ و كينه به جوش آورده‏اي. به دنبال اين ماجرا، او به اتفاق نجاشي به معاويه پيوست (همان).


|140|

بنابراين، از مشكلات اساسي حكومت امير مؤمناندشمني‏هاي قومي و قبيله‏اي، كينه‌هاي برجاي‌مانده از زخم شمشير آن حضرت در جنگ‏هاي صدر اسلام، حسادتهاي شخصي و نيز جديت علي در اجراي عدالت بوده است كه در تنهاماندن آن حضرت در اجراي سياست‏هاي حكومتي و برپايي برخي از جنگ‏هاي داخلي زيان‌بار، نقش فراوان داشته است.

2- اشرافي‌گري

قرآن مجید با مثالها و تشبیهات مختلفی در صدد است تا بشر را به ناچیزبودن دنیا نسبت به آخرت متنبّه کند. در موارد متعددی از تعبیر «متاع» ـ به‌معنای یک شيء کم‌ارزش ـ در مورد دنیا استفاده می‌کند. گاهي برخی از تنعّمات دنیا را نام برده و نعمت‌های اخروی را بر آن ترجیح می‌دهد مثلاً مي‌فرمايد: «مال و فرزندان زيور اين زندگي دنيا هستند و اعمال صالح، ماندگار نزد پروردگار، ارجمندتر و خواستني‌تر است» (كهف(18): 46). و گاهي کسانی را که دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دهند، مذمّت می‌کند و آنان را گمراه می‌داند (ابراهيم(14): 3).

با وجود چنين رهنمودهايي، در دوران حاکمیت امام علی7 ترجیح دنیا بر آخرت رواج یافت؛ به‌گونه‌ای که حضرت به مردم زمانه خود می‌فرماید: «شما را چه شده است؟! که با به‌دست‌آوردن مقدار اندکی از دنیا، فرحناک و بانشاط می‌شوید؛ در حالی كه ازدست‌رفتن و محرومیّت فراوان آخرت، شما را محزون نمی‌کند؟! و هرگاه متاع ناچیزی از دنیا را از دست بدهید، مضطرب و پریشان می‌شويد تا آنجا که آثار آن درچهره‌هایتان آشکار می‌شود» (نهج البلاغه، خطبة113). سپس حضرت به رواج تغییر ذائقة مردم از آخرت‌گرایی به دنیاگرایی اشاره کرده، می‌فرماید: «آن چنان این مطلب آشکار است که همه، عیب یکدیگر را می‌دانید و اگر بر زبان نمی‌آورید، به سبب آن است که می‌ترسید همان عیب را دربارة شما بازگو کنند. (گویا) دست به دست یکدیگر داده‌اید که آخرت را ترک گويید و نسبت به دنیا عشق ورزید...». سپس مي‌فرمايد:

«دینتان لقمه اندکی است که بر زبانتان قرار


|141|

گرفته است [سُست شده است]. مانند کسی هستید که از کارش فراغت یافته و رضایت مولای خویش را فراهم آورده است» (همان).

دنیاگرایی در زمان امیر مؤمنان‌ به‌معنای شیرین‌شدن تنعّم‌های دنیا، کم یا زیاد در کام مردم بود؛ یعنی چه طبقة مرفه و چه متوسط و فقیر از دنیا لذّتی را احساس می‌کردند که از امور اخروی احساس نمي‌كردند. دنیا در مذاقشان بامزه و لذیذ بود؛ ولی امور معنوی، بی‌مزه و تلخ شده بود. این تغییر ذائقه، ربطی به مقدار مال یا مرتبه و مقام نداشت و فقیر و غنی را شامل مي‌شد. ازاین‌رو، ریشه‌یابی و مبارزة با آن سخت و دشوار بود. همین تغییر ذائقه، موجب شد که مردم  از مقدار زیادی از لذایذ اخروی برای اندکی از لذایذ دنیوی صرف نظر کنند. این امر، مایة تعجب آن بزرگوار گردید؛ به‌گونه‌اي که بعد از صفین در نامه به ابوموسی اشعری دربارة جریان حکمیّت فرمود:

«فإنّ النّاس قد تغیّرَ کثیر منهم عن کثیر من حظّهم، فمالوا مع الدُّنیا و نطقوا بالهوی و إنّی نزلتُ من هذا الأمر مَنزلاً مُعجباً» (همان، نامة 78)؛  بسیاری از مردم از بهرة زیادی که ممکن بود (در آخرت) نصیب آنها گردد، بازماندند‌ و به دنیا روی آوردند. اين کار باعث تعجب من گردیده است.

ازاین‌رو، حضرت از مردم زمان خود می‌خواست كه به بیش از حد نیاز دنبال بهره‌وری از دنیا نروند و به همان مقدار که مخارج جاری‌شان تأمین مي‌شود، اکتفا کنند:

«لاتسئلوا فیها فوق الکفاف و لاتطلبوا منها أکثر من البلاغ» (همان، خطبة45)؛ بیش از کفاف و نیاز خود از آن نخواهید و بیشتر از مقدار مخارجتان از آن مطلبید.

ولی مردم به نصایح حضرت توجه نكردند و همچنان دنبال دنیا رفتند و درآمد خود را در قالب انباشت ثروت و رونق‌بخشیدن به زندگی تجمل‌گرایانه صرف کردند؛ در حالي که قرآن مي‌فرمايد: «وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (توبه(9): 34)؛ و كسانى كه زر و سيم مى‏اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى‏كنند،


|142|

پس آنان را به عذابى دردناك مژده ده.

روند رشد اشرافيت و رفاه‌طلبي

در دوران حكومت پيامبر اسلام9، علم و تقوا و سجايايي همچون ايثار و گذشت در راه خدا، معيار برتري انسانها بر يكديگر به حساب مي‌آمد. صاحبان زر و زيور و مال و منال در جامعه، جايگاه بلندي نداشتند و اموري چون سبقت در ايمان، مهاجرت به مدينه، شركت در جنگ‌هاي بدر، احد و احزاب، جايگاه اجتماعي افراد را شكل مي‌داد. پس مستضعفاني كه در راه خدا جهاد مي‌كردند بر ثروتمندان عافيت‌طلب برتري داشتند: «لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» (حشر(59): 8)؛ مقام بلند (يا غنايم) براي فقيران مهاجري است كه از خانه و كاشانه‌ و اموال خود بيرون رانده شدند؛ در حالي كه فضل الهي و رضاي او را مي‌طلبند و خدا و رسولش را ياري مي‌كنند و آنها راستگويانند.

روزي كه رسول خدا ديده از جهان فرو بست، شأن اجتماعي افراد بر اساس قرابتشان به پيامبر اكرم سنجيده مي‌شد. در سقيفه، هم مهاجران و هم انصار براي به‌دست‌گرفتن قدرت، به مجاهدتهاي خود در راه نصرت اسلام، استدلال مي‌كردند. اما پس از سقيفه و انحراف مسير خلافت، اندك اندك، ارزشهاي اجتماعي دگرگون شد؛ شوق به انفاق و ايثار و گذشت و روحية شهادت‌طلبي، جاي خود را به ميل به تجمل‌گرايي و رفاه‌طلبي و زندگي اشرافي داد. علت اين تغيير ارزشها و رشد و رويكرد به مال و منال، اين بود كه پس از رحلت پيامبر، فتوحات عظيمي به دست مسلمانان انجام گرفت‌ و مناطقي چون عراق، مصر، ايران و شام فتح گرديد. به دنبال هر فتحي، ثروتهاي هنگفتي با عنوان جزيه، خراج و غنيمت، وارد خزانة مسلمانان شد؛ به‌طوري كه در جنگ «نهاوند» سهم هر سواره‌نظام به شش هزار درهم رسيد (طبري، 1352ش، ج2: 528) و در نبرد  «زالق» هر رزمنده در يك لشگر هشت هزار نفري، چهار هزار درهم بهرة غنيمتي داشت (بلاذري، 1404ق: 386).


|143|

هر ساله از سرزمين‌هاي فتح‌شدة عراق (عراق امروزي و اطراف آن)، يكصد و بيست ميليون درهم (ماوردي، 1406ق، ج1: 185) و از مصر چهل ميليون درهم (بلاذري، 1404ق: 217) و از شام هفده ميليون درهم (همان: 197) وارد خزانة مسلمانان مي‌شد. قسمت اعظم اين عايدات به‌طور نامساوي، با عنوان «عطا» بين مسلمانان تقسيم مي‌شد؛ به‌طوري كه فرزندان رزمندگان «بدر»، ساليانه دو هزار درهم مقرّري داشتند (همان: 437). ساليانه مهاجرين بدري پنج هزار و انصار بدري چهار هزار درهم حقوق مي‌گرفتند (ماوردي، 1406ق، ج1: 238؛ ابوعبيده،     1408ق: 287).

اين غنايم و عطاياي هنگفت، گرچه موجب فقرزدايي از جامعه گرديد، ولي به مرور، دامن بسياري از اصحاب نامدار پيامبر را به تجمل‌گرايي آلوده كرد و موجب پيدايش روحية اشرافيت و رفاه‌طلبي ميان آنان گرديد؛ زيرا در آن روزگار، مرز بين فقر و غنا دويست درهم بود؛ يعني اگر كسي دويست درهم داشت، زكات به وي تعلق نمي‌گرفت (سرخسي،    1414ق، ج3: 14) و مي‌توانست به دور از فقر زندگي كند.

در چنين شرايطي وقتي يكباره عطاي چهار هزار درهمي به دست اصحاب رسيد، كنترل خود را از كف داده، مجذوب مال دنيا شدند. شخصيت‌هاي بزرگي همچون طلحه، زبير، عبدالرحمن‌ بن ‌عوف و زيد ‌بن ‌ثابت، يكي پس از ديگري در دام دنياگرایی افتاده، در گرداب زندگي اشرافي غرق شدند و به دنبال خويش، ساير اقشار جامعه را به رفاه‌طلبي و مال‌اندوزي سوق دادند.

زبير وقت مرگ، پنجاه هزار دينار نقد، هزار اسب، هزار بنده و مقادير زيادي ثروت غير منقول و نيز خانه‌هايي در كوفه، بصره و اسكندريه (مصر) داشت. طبق نقل مسعودي، خانة زبير در بصره به قدري مجلل بود كه تا سال 332 هجري در ميان مردم، معروف بوده است (مسعودي، 1409ق، ج2: 342).

طلحه، روزي هزار دينار از اموال خود در عراق درآمد كسب مي‌كرد و خانه‌اش در كوفه زبانزد خاص و عام بود (همان). پس از مرگ عبدالرحمن‌ بن‌ عوف، وقتي خواستند اموالش را ميان ورثه‌اش تقسيم كنند، يك هشتم اموالش به


|144|

سيصد و سي و شش هزار رسيد (همان). طلاهاي زيد ‌بن ‌ثابت را پس از مرگش با تَبَر شكستند و بين ورثه‌اش تقسيم كردند (همان).

رفاه‌طلبي و عافيت‌طلبي سران اصحاب، اندك اندك همة جامعه را به سوي مال‌اندوزي سوق داد و حرص و ولع مردم را به تكاثر، افزايش داد؛ به‌طوري كه در زمان خلافت عثمان، به دليل روحية اشرافي شخص خليفه و اطرافيانش، شخصيت‌هاي پارسا و دنياگريز تحت‌الشعاع صاحبان مال و منال قرار گرفتند و افرادي چون ابوذر و عمار و عبدالله ‌بن ‌مسعود به سبب اعتراض به وضع نابسامان جامعه، مورد غضب عثمان قرار گرفتند (بلاذري، 1394ق، ج5: 36، 48 و 53).

امام علي هنگامي حكومت را به دست گرفت كه رفاه و آسايش، به عنوان يك ارزش محوري براي مردم مطرح بود. مسلمانان براي اشراف، اهميت و جايگاه ويژه‌اي قائل بودند و در تصميم‌گيري‌هاي اجتماعي تحت تأثير آنان قرار داشتند؛ به‌طوري كه نوشته‌اند امير مؤمنان براي أخذ بيعت از مردم در شام، ناگزير از اشراف به‌طور جداگانه درخواست بيعت كرد (محمودي، 1369ق، ج4: 17).

در بصره و كوفه نيز وضع همين‌گونه بود؛ يعني اشراف اين شهرها در كنار قُرّاء قرآن و حتي بيش از آنان، مكانت اجتماعي داشتند. لذا وقتي علي پس از جنگ جمل، از بصره رهسپار كوفه گرديد، برخي از اشراف، همراه مردم بصره براي بدرقة آن حضرت تا كوفه آمدند. در كوفه نيز اشراف به نمايندگي از مردم به استقبال حضرت آمده بودند (منقري، 1403ق: 3).

چنين وضعيتي نشان مي‌داد كه مسلمانان بار ديگر همچون دوران جاهليت، مقدّرات خود را به دست صاحبان ثروت قرار داده، اصحاب علم و دين از چشم آنان افتاده بودند؛ زيرا شخصيت نمايندگان و برگزيدگان هر جامعه‌اي معرّف آمال و آرزو و خواسته‌هاي آن جامعه است. وقتي ملتي به ثروتمندان رأي دهند، نشانة آن است كه ثروت را بر ساير فضايل بشري برتري مي‌دهند و كسب مال و منال، همّ اصلي آنان است. چنين جامعه‌اي، جامعة دنياسالار است، نه دين‌سالار. جامعه‌اي است كه هنگام تعارض مصالح معنوي با منافع دنيوي، دين و معنويت را پاي ماديات و دنيا قرباني


|145|

مي‌كند، لذايذ زودگذر مادي را بر كمالات پايدار معنوي ترجيح مي‌دهد، رهبران راستين خود را در كشاكش مبارزه، تنها مي‌گذارد‌ و به عهد خود با رهبر وفا نمي‌كند؛  همچنان كه مردمان عصر حكومت اميرالمؤمنين به سبب ابتلاي به همين بيماري‌ها، بيشترين ضربه را به آن حضرت زدند.

پس از جنگ صفين، قرار شده بود كه طرفين، شخصي را به عنوان «حَكَم» مشخص كنند و حَكَمين بين معاويه و علي بر اساس قرآن قضاوت كنند و در صورت بي‌نتيجه‌ماندن اين قضاوت، بار ديگر كوفيان به جنگ با معاويه برخيزند. ولي پس از شكست مذاكرات حكمين ـ يعني عمرو ‌بن ‌عاص و ابوموسي اشعري ـ وقتي حضرت از مردم كوفه خواست تا به جنگ با معاويه برخيزند، ابتدا از خود سستي نشان دادند؛ ولي با اصرار امير مؤمنان عده‌اي جمع شدند. حضرت ابتدا آنان را به جنگ با خوارج برد؛ ولي پس از پيروزي بر خوارج، يكباره هواي استراحت كرده، ملاقات با زنان و بچه‌هايشان را بهانه قرار دادند و از آن حضرت خواستند كه چند روز براي استراحت به كوفه بروند و پس از آن به سوي صفين حركت كنند. اما پس از رفتن به منازلشان ديگر به لشگرگاه بازنگشتند و ميل به راحت دنيا، انگيزة تحمل زحمت جهاد در ميدان جنگ را در ضميرشان از بين برد. حضرت به آنان فرمود: «اي بندگان خدا! چه خيال مي‌كنيد وقتي كه به شما دستور مي‌دهم در راه خدا كوچ كنيد، به زمين مي‌چسبيد؟ آيا به زندگي دنيا به جاي آخرت دل خوش كرده‌ايد؟» (بلاذري، 1394ق، ج2: 379-380؛ محمودي، 1369ق، ج2: 520).

اين نصايح در دل آنان اثر نكرد و اكثر قريب به اتفاقشان به جاي حركت به سوي جنگ با معاويه، آن حضرت را از جنگ بر حذر داشتند‌ و تنها افراد محدودي چون مالك اشتر و عدي بن‌ حاتم طائي و شريح ‌بن ‌هاني و هاني ‌بن ‌عروه بودند كه به سبب ايمان، تقوا و معرفتشان، از مرگ نهراسيده و گفتند: «آنانكه در مقام مشورت به شما گفته‌اند در كوفه بمان، شما را از حزب شام ترسانده‌اند، در حالي ‌كه در جنگ شاميان چيزي ترسناك‌تر از مرگ نيست و ما آن را مي‌خواهيم».


|146|

خوارج كه خود را متديّن‌تر از امير مؤمنان مي‌دانستند و براي آن حضرت، تفسير قرآن بيان مي‌كردند! و فكر مي‌كردند كه برداشت نوين و روزآمدي از دين ارائه مي‌دهند، شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌دهد راحت‌طلبي و خستگي از جهاد «في ‌سبيل‌‌الله» و توقع تصاحب غنايم، در شكل‌گيري مخالفت‌ها و بينش‌هاي التقاطي‌ آنان نقش مؤثري داشته است. مثلاً مي‌گفتند: «جنگ، طولاني شده بود و گرفتاري و سختي بالا گرفته، مجروحين زياد شده بودند و مركب و سلاح [هم] تمام شده بود [لذا با پذيرش آتش‌بس، قضيه را خاتمه داديم] (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج2: 310).

اين عبارت، نشانگر آن است كه گرچه مشكل اصلي خوارج، بينش‌هاي افراطي و التقاطي بود، ولي لااقل مشكل برخي از خوارج، بيش از آنكه يك مشكل اعتقادي باشد، مشكل روحي بوده است. آنان در اواخر جنگ صفين از جهاد خسته شده بودند و ميل به راحتي و آسايش، انگيزة مجاهده را از آنان سلب كرده بود. وقتي ميل به رفاه و آسايش در دلها رسوخ كرد، به‌طور طبيعي، انگيزة تحمل رنج و مرارت در راه حق كاهش مي‌يابد؛ هر چند شخص در مقام فكر و انديشه، حق را بشناسد و حمايت از آن را لازم و ضروري بداند.

به‌طور كلي، كساني كه حق را مي‌شناسند، ولي به دليل رفاه‌طلبي، تاب و توان تحمل رنج و محنت حق‌گويي و حق‌طلبي و دفاع از حق را ندارند، يا داراي سوابق مذهبي خوبي نيستند و يا در وفاي به دين سابقه خوبي ندارند.

آنانكه داراي سوابق مذهبي خوبي نبوده و ادعاي دينداري و حق‌طلبي نداشته و ندارند، به راحتي مي‌توانند از جبهة حق فاصله گرفته و از حمايت از حق، سر باز زنند؛ ولي آنانكه داراي پيشينة مذهبي خوب و مدعي دينداري مي‌باشند، از كناره‌گيري از جبهة حق بيمناكند؛ زيرا مي‌ترسند سوابق مذهبي‌شان مورد سؤال واقع شود و ماهيت پوشالي دينداري‌شان فاش گردد. لذا به ناچار سعي مي‌كنند با تحريف حقايق دين و برداشت‌هاي التقاطي، به آمال خود رسيده و ضعف‌هاي خود را بپوشانند. برخي از خوارجي كه در جريان جنگ صفين، حاضر به ادامة جنگ نشدند، از اين‌گونه افراد بوده‌اند؛ يعني دنياخواهاني بوده‌اند كه


|147|

فريبكارانه لباس دينداري بر تن كرده، خواسته‌هاي مادي خويش را با ادبيات مذهبي و استدلالهاي التقاطي از آموزه‌هاي ديني مطرح مي‌كردند؛ ولي در برخي مواقع مافي‌الضمير خويش را بروز مي‌دادند؛ همچنان كه در يكي از اعتراضات خود به حضرت گفتند: «چرا در جنگ جمل از اصحاب جمل، اسير و غنيمت نگرفتي؟» (بلاذري، 1394ق، ج2: 360).

پيامدهاي اشرافي‌گري و تجمل‌گرايي

روحية رفاه‌طلبي در زمان حكومت اميرالمؤمنين دو پيامد منفي داشت كه هر يك از آنها به نوعي سبب تضعيف بنيان حكومت آن حضرت مي‌گشت. اولين پيامدش این بود که مردم از طرحهاي اصلاحي آن حضرت كه براي آنان سخت و پرمشقت بود، حمايت نمي‌كردند؛ مثلاً با تقسيم مساوي بيت‌المال كه مي‌توانست عدالت اقتصادي را در جامعه برقرار كند، مخالفت مي‌كردند و يا در ميدان جنگ، آن حضرت را تنها مي‌گذاردند. پيامد دوم و تلخ‌تر، اين بود كه برخي براي به‌دست‌آوردن درهم و دينار بيشتر به آن حضرت خيانت كرده، به بيت‌المال دست‌اندازي مي‌كردند يا به معاويه مي‌پيوستند و يا نيروهاي كارآمد نظام علوي را ترور مي‌كردند.

ابو بردة ‌بن ‌عوف أزدي كه از بزرگان قبيله أزد به حساب مي‌آمد و در صفين در ركاب علي مي‌جنگيد، پس از صفين با دريافت يك قطعه زمين در منطقة فلّوجه از معاويه به او پيوست (منقري،   1403ق: 5) و يا يكي از كارگزاران حضرت به نام مصقلة ‌بن ‌هبيره شيباني، اسيران بني‌ناجيه را خريد؛ ولي از پرداخت قيمت کامل آنها عاجز ماند و بدين ترتيب، سيصد هزار درهم به بيت‌المال زيان رساند و وقتي حضرت از او بهاي باقيمانده را مطالبه نمود، فرار کرد و به معاويه پيوست (محمودي، 1369ق، ج2: 486).

كار به جايي رسيد كه برخي از دوستان علي به سبب توقعات مالي به آن بزرگوار بي‌وفايي مي‌كردند. امام صادق7 مي‌فرمايد: «يكي از مواليان امير مؤمنان از آن حضرت، مالي را درخواست كرد. حضرت فرمود: وقتي عطاي من رسيد، آن را بين خود و شما تقسيم مي‌كنم. ولي غلام،


|148|

قانع نشد و گفت: اين مبلغ برايم كفايت نمي‌كند». به دنبال اين ماجرا به معاويه پيوست و معاويه جايزه‌اي گرانسنگ و مالي فراواني به او بخشيد (كليني، 1389ق: 72).

همچنين قاتل مالك اشتر تنها براي معافيت از پرداخت جزيه، به دستور معاويه، مالك را مسموم كرد (ثقفي، 1407ق: 165).

اينها نشانگر آن است كه هرگاه حبّ مال و منال و زن و فرزند در دل جامعه‌اي بيش از ارادتشان به دين و آيينشان گردد، هم مردم و هم عناصر نظام حاكم بر آن جامعه، سست مي‌شوند؛ به‌گونه‌اي كه حتي اگر شخصيتي چون علي ‌بن ‌ابي‌طالب7 هم در رأس آن قرار داشته باشد، قادر به اصلاح آن جامعه نخواهد بود؛ زيرا وقتي كه قابل، قابليّت خود را از كف بدهد، فاعل، هرگز نمي‌تواند فاعليّت خود را اعمال كند؛ نه عوام از او حمايت خواهند كرد و نه خواص به او وفاداري نشان خواهند داد.

نكتة مهم ديگر اينكه حبّ دنيا علاوه بر آنكه في‌نفسه عامل مخلّ نظام اسلامي به حساب مي‌آيد، در بسياري از موارد، مولّد مشكلات متعدد ديگري براي نظام اجتماعي خواهد بود. به عنوان نمونه، وقتي تعهدات مذهبي افراد تضعيف گرديد و گرايش به رفاه و تنعّمات دنيا فزوني يافت، بستر مناسبي براي رشد حقد و حسد و كينه فراهم مي‌آيد و آحاد جامعه، يكديگر را تحمل‌ نكرده، براي كسب امتيازات مادي بيشتر، دست به رقابت‌هاي خصمانه مي‌زنند؛ چرا كه وقتي تعهدات ديني تضعيف شود، انسان قادر به كنترل حرص و ولع خود نخواهد بود. لذا برخي از كساني كه علي‌ بن‌ ابي‌طالب7 و حكومت آن حضرت را از نزديك درك كرده، خود اهل فكر و نظر بوده‌اند، مشكل اصلي و بنيادين حكومت امير مؤمنان را خودباختگي مردم آن روز در برابر زخارف دنيا قلمداد كرده‌اند. بهترين گواه اين مدعا، سخن عروة ‌بن ‌زبير است. وي از خاندان زبير و از دشمنان امير مؤمنان به حساب ‌مي‌آمد. پسرش «يحيي» مي‌گويد: پدرم، وقتي نام علي را در نزدش مي‌بردند به او دشنام مي‌داد؛ ولي يك بار به من گفت: «يا بنيّ والله ما أحجم الناس عنه إلا طلباً لدنيا» (ابن ابي


|149|

الحديد، 1385ق، ج4: 102)؛ پسرم، به خدا قسم! مردم از علي روي برنگردانده‌اند، مگر براي طلب دنيا.

آري! اگر روزي، كار جامعة اسلامي به جايي برسد كه افراد، بيش از بقاي اسلام و حفظ نظام اسلامي، براي ماشين و خانه و زمين و رفاه زن و فرزند و يا استمرار روابط دوستانه با برخي و يا حفظ موقعيت اجتماعي خود و خاندان و يا حزب و گروهشان، اهميت قائل شوند، روزبه‌روز ارزشهاي والاي اسلامي در ميانشان كم‌رنگ‌تر شده، احكام و تعاليم اسلام، مورد بي‌مهري و اهانت قرار خواهد گرفت؛ دشمنان اسلام به سوي آنان دست تعدي دراز كرده و مقدراتشان را به دست خواهند گرفت؛ عدالت اقتصادي از بين خواهد رفت و حدود الهي اجرا نخواهد شد؛ همچنان‌كه همة اين موارد در حكومت علي اتفاق افتاد؛ چنانكه قلمرو حاكميتش توسط حملات سپاه غارتگر معاويه، ناامن گرديد و بيت‌المال مسلمانان توسط عناصر خائن به تاراج رفت و وقتي حضرت بر نجاشيِ شاعر، حدّ شرب خمر را اجرا كرد، مورد اعتراض طارق ‌بن ‌عبدالله نهدي قرار گرفت (ثقفي،   1407ق: 369).

1-      اجتهاد در مقابل نص

اجتهاد ناروا، تفسير به رأي و رواج بدعت‌ها از ديگر آسيب‌هاي خواص و عوام در عصر حکومت امير مؤمنان به شمار مي‌آيد. البته اين انحراف از دوران خلفا در جامعة اسلامي ريشه دوانيده بود؛ زيرا خلفاي بعد از رسول ‏الله در مقابل نصوص موجود قرآني و نبوي، اجتهاد مي‌کردند و بر خلاف قرآن و سنّت فتوا داده، براي خود حق تشريع و وضع احکام قائل بودند. ازاين‌رو، يكي از مشكلات مهم حكومت اميرالمؤمنين سنت‏‏ها و بدعت‏هاي خلفاي پيش‏ از آن بزرگوار بوده است. آنها به بهانة حفظ قرآن از تحريف! از نشر احاديث و سيرة پيامبر جلوگيري كرده، با شيوه و متد خاصي روش خود را در جامعه تثبيت كردند؛ به‌گونه‌اي‌كه پس از مرگشان سيرة آنان، ملاك حرکت امّت اسلامي قرار گرفت و حتي خواص در حکومت امير مؤمنان از آن تبعيت مي‌کردند. بنابراين، گرچه اجتهاد در مقابل نص يا بدعت‌هاي خلفا،


|150|

پيش از حکومت امير مؤمنان رخ داده است، ولي از آنجا که تأثيرش در حکومت آن حضرت محسوس بود، در اين مقام به عنوان يک آسيب، مورد بررسي قرار گرفته است.

زمينه‌هاي اجتهاد ناروا در دوران خلفا (ابوبكر، عمر، عثمان)

خليفة اول با اينكه خود معترف بود كه رسول ‏الله فرموده است: «من كتب عليَّ علماً أو حديثاً لم‌يزل يكتب له الأجر ما بقي ذلك العلم أو الحديث» (شرف الدين، 1408ق: 164)؛ كسي كه دانش و سخن مرا به رشتة تحرير درآورد، تا زماني كه آن دانش يا حديث باقي است براي او پاداش نوشته مي‏شود، در دوران حكومت خود، نسبت به كتابت حديث ابراز بي‏ميلي مي‌كرد و حتي پانصد حديث از احاديث رسول اكرم را كه خود نوشته و به عايشه سپرده بود، از او گرفت و آتش زد (متقي هندي،   1409ق، ج5: 237، ح4845، به نقل از شرف الدين، 1408ق: 164).

خليفة دوم به‌طور رسمي از نقل احاديث پيامبر جلوگيري مي‌كرد و به شهرهاي اسلامي مي‏نوشت كه هر كس نزدش چيزي از حديث پيامبر است، آن را محو كند (همان: 239، ح4865، به نقل از شرف الدين، 1408ق: 165). حتي برخي از بزرگان اصحاب؛ چون عبدالله ‌بن ‌حذيفه، ابي‏درداء، ابوذر و عقبة ‏بن ‏عامر را به جرم نشر سخنان رسول‌خدا در بيرون مدينه احضار نمود و خروجشان از مدينه را ممنوع كرد (همان، ح4865، به نقل از شرف الدين، 1408ق: 166). اين در حالي بود كه در تثبيت و اجراي دستورات و ديدگاه‏هاي خود به شدت اصرار مي‏ورزيد؛ اگر چه مخالف سيره و روش پيامبر ‏بود. به عنوان نمونه متعة حج و ازدواج موقت را كه در زمان رسول ‌خدا حلال شمرده مي‏شد، ممنوع اعلام كرد (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج1: 182) و يا جملة «حي علي خير العمل» را به بهانة اينكه در عصر ما جهاد در ميدان فتوحات بهترين عمل است؛ نه نماز، از اذان حذف كرد (شرف الدين، 1408ق:224) و به جاي آن عبارت «الصلاة خير من النوم» را به اذان افزود (همان: 210)؛ در حالي كه در عصر حيات نبي اكرم9«حيّ علي خير العمل» جزء اذان بود.


|151|

همچنين او دستور داد برخي از نماز‏هاي مستحبي چون نماز تراويح را به جماعت بخوانند؛ در حالي ‌كه طبق سنت پيامبر، نمازهاي مستحبي، فُرادا خوانده مي‏شد (بخاري، 1401ق، ج1: 233، به نقل از شرف الدين، 1408ق: 232). از گريه بر اموات جلوگيري كرد (همان: 255، به نقل از شرف الدين، 1408ق: 254)؛ در حالي ‌كه رسول ‏الله در شهادت حمزه و جعفر بن ‏ابي‌طالب و زيد بن‏ حارثه گريسته بود (ابن عبدالبر، 1328ق، ج1: 275و548).

عثمان نيز از اموال بيت‏المال بدون هيچ منطق حساب‌شده‏اي به بستگان خود بخشش مي‏كرد و مي‏گفت من با اين اموال «صله ‏رحم» به جا مي‏آورم و وقتي زيد بن ‌ارقم ناراحت شد و با ديدة گريان به او اعتراض كرد، گفت: «أتبكي أن وصلتُ رحمي؟!» (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج1: 198- 199).

از بدعت‌هاي ديگر عثمان اين بود كه بر خلاف سنت پيامبر، نمازهاي واجب چهار ركعتي را در سفر، شكسته (دو ركعتي) نمي‏خواند. وي در سال 29 هجري به حج آمد و در «مني» نمازهاي واجبِ چهار ركعتي را دو ركعت نخواند؛ در حالي‌ كه رسول ‏الله در همان مكان، نمازهاي واجب چهار رکعتي را دو ركعت خوانده بود. اين امر موجب اعتراض اميرالمؤمنين گرديد. وي كه خود را در برابر منطق حضرت ناتوان مي‏ديد، از ارائة دليل خودداري كرد و گفت: «رأيٌ رأيتُه» (طبري، 1352ش، ج2: 606؛ ابن اثير، 1408ق، ج2: 244)؛ اين نظري است كه من داده‏ام!

همچنين عثمان از اجراي حد قصاص بر عبيدالله‌ بن‌ عمر كه قاتل هرمزان بود نيز خودداري كرد و اين نيز بدعتي در احكام قضايي اسلام بود (شيخ مفيد، 1413ق: 176).

نفوذ اجتهاد نارواي خليفة‏ اول و دوم در عصر حاكميت اميرالمؤمنين

به مرور زمان، سنت‏هاي نوظهور، مخصوصاً سنت‏هايي كه خليفة اول و دوم بنيان نهاده بودند در جامعه تثبيت گرديد و در كنار قرآن و سنت جزء منشور و قانون اساسي جامعة اسلامي شد؛ به‌طوري كه عبدالرحمن‌ بن ‌عوف در شوراي شش


|152|

نفره‏اي كه براي تعيين خليفه پس از عمر تشكيل شده بود، عمل به سيرة شيخين (ابوبكر و عمر) را در کنار عمل به قرآن و سنت، شرط پذيرش خلافت قرار داد (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج1: 188). البته اين رخداد، رخدادي دور از انتظار نمي‏نمود؛ چرا كه شيخين با بي‏مبالاتي نسبت به احاديث پيامبر و مخالفت عملي و زباني با سيرة آن بزرگوار، حرمت و سطوت سنت رسول ‏الله را شكسته بودند. از سوي ديگر، گاه با شدت عمل و خشونت فزاينده، نظرات خود را در جامعه تثبيت مي‏كردند. افزون بر آن با سوابق در خور توجهي چون سبقت در پذيرش اسلام، هجرت به مدينه، شركت در جنگ‌های صدر اسلام (بدر، أحد و...)، پيوند خويشاوندي با رسول اكرم و شركت در مجالس مشورتي آن حضرت، پايگاه اجتماعي ارزنده‏اي براي خود ترتيب داده بودند كه به‌طور طبيعي، قشر عوام و خواص متساهل را تسليم خود مي‏كردند. ولي عثمان دست بستگان خود را در چپاول بيت‏المال و ظلم و ستم بر مسلمانان باز گذاشت؛ به شكايات مظلومان رسيدگي نمي‏كرد‌ و پيش از آنكه به فكر رسيدگي به مشكلات مردم باشد، به فكر پُركردن شكم خود بود. همين امور، موجب نارضايتي عمومي و سرانجام شورش مردم عليه او شد كه به قتلش منتهي گرديد. ازاين‌رو، سنت‏هايي كه عثمان بر جاي نهاده بود، بعد از مرگش، همچون سيرة ‏شيخين در ميان مردم مورد احترام قرار نگرفت؛ در حالي‌كه شيخين و عملكردشان همچنان مورد توجه مسلمانان بود؛ تا جايي كه در جنگ صفين در سپاه علي ‌بن ‌‏ابي‌طالب، مردم از اينكه پسر خليفة اول(محمد ‌بن ابي‏بكر) جزء آنهاست، افتخار كرده، فرياد مي‏زدند: «الطيّب ‌بن ‌الطيّب عندنا»؛ پاك پاك‌زاده نزد ماست و از سوي سپاهيان شام به حضور عبيدالله ‌بن ‌عمر، فرزند خليفة دوم، در ميان خويش فخر فروخته و مي‏گفتند: «الطيّب ‌بن ‌الطيّب عندنا»؛ پاك پاك‌زاده نزد ماست؛ يعني هم شاميان و هم عراقيان و هم حجازيان، شيخين را معيار تمييز حق و باطل مي‏دانستند. لذا حضور فرزندان آنان را در ميان خود، نشانة حقانيت خود قلمداد مي‏كردند (منقري، 1403ق: 93؛ ابن ابي الحديد، 1385ق، ج5: 230).


|153|

اين در حالي بود كه امير مؤمنان، آنها را غاصب خلافت مي‌دانست و به بسياري از اعمال و رفتارهاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ديني‌آنها انتقاد شديد داشت و آنان را مقصر اصلي در نا‏بساماني‏هاي دوران خود مي‏دانست و سامان‌بخشيدن اوضاع را در گرو كنارگذاردن روش آنها مي‏ديد؛ ولي به سبب مصالحي كه بعداً بدان اشاره خواهد شد، سكوت اختيار مي‏كرد.

نفوذ شيخين، تنها در يك قشر خاص و يا شهر خاصي نبود و حتي در كوفه و بصره،  شيخين مورد احترام بوده‏اند. پس از صفين، وقتي علي براي دومین بار از كوفيان و بصريان براي جنگ با معاويه بيعت گرفت، برخي تبعيت از سيرة خليفة اول و دوم را شرط تبعیت خود قرار دادند. ربيعة ‌بن ‌أبي‌شداد خثعمي، شخصيتي كه در جنگ جمل و صفين كنار علي بود و پرچمدار قبيلة خثعم به شمار مي‏آمد، در پاسخ حضرت كه فرمود: «بايع علي كتاب الله و سنة نبيّه»؛ طبق كتاب خدا و سنّت پيامبرش بيعت كن، گفت: «لا و لكن أبايعك علي كتاب الله و سنة نبيّه و سنّة أبي‏بكر و عمر» (محمودي، 1369ق، ج2: 364-365؛ طبري، 1352ش، ج3: 116؛ ابن قتيبه، 1410ق، ج1: 166)؛ من با شما به شرط عمل بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش و سنت ابوبكر و عمر بيعت مي‏كنم؟! سپس از حضرت جدا شده به خوارج پيوست.[i] اين مسأله عمق نفوذ شيخين را در جامعه نشان مي‏دهد؛ به‌‌طوري كه حتي گروهي چون خوارج كه از روی جهالت، سیرة علی را خلاف ظاهر الفاظ قرآن می‌خواندند، در برابر سنّت شيخين، ساكت و تسليم بودند.

وقتي قيس‌ بن ‌سعد از آنها خواست كه بار ديگر به جنگ با معاويه بيايند، عبدالله ‌بن ‌شجره سلمي گفت: «لسنا متابعيكم أبداً أو تأتونا بمثل عمر»؛ ما هرگز از شما تبعيت نخواهيم كرد؛ مگر آنكه مانند عمر با ما رفتار كنيد (محمودي، 1369ق، ج2: 377). مكانت اجتماعي ابوبكر و عمر به حدّي در ميان مردم جا افتاده بود كه گاه حضرت امير مجبور می‌شد با استناد به روش آنها معترضان را آرام كند. پس از فتح بصره،‏ شخصي پرسيد چرا با طلحه و زبير جنگيدي؟ حضرت فرمود:


[i]. لازم به ذكر است طبق نقل طبري، ربيعة ‌بن ابي‌شدّاد از امير ‏مؤمنان خواست به جاي عمل بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر، تنها به سنت ابوبكر و عمر عمل كند؛ عبارت طبري بدين صورت مي‏باشد: فقال‏ له [علي]: «بايع علي كتاب‏الله و سنّة رسول‏الله»، فقال ربيعة: علي سنّة ابي‏بكر و عمر؛ قال ‏له عليّ: «ويلك! لو أنّ أبابكر و عمر عملـا بغير كتاب‏الله و سنة رسول‏الله لم يكونا علي شيء من الحق»؛ (علي) به او گفت: بر اساس عمل به كتاب خدا و سنت رسول خدا بيعت كن، ولي ربيعه گفت: (من) بر اساس عمل به سنت ابوبكر و عمر بيعت مي‏كنم. علي به او گفت: واي بر تو! اگر ابوبكر و عمر به غير از كتاب خدا و سنت رسول خدا عمل مي‏كردند، هرگز بر حق نمي‏بودند.


|154|

«و لو أنّهما فعلا ذلك بأبي‏بكر و عمر لقاتلاهما و لقد علم من ههنا من أصحاب محمد9 أن أبابكر و عمر لم‌يرضيا ممّن امتنع من بيعة أبي‏بكر حتي بايع و هو كره و لم‌يكونوا بايعوه بعد الأنصار فما بالي و قد بايعاني طائعين غير مكرهين» (متقي هندي، 1409ق، ج8: 215، ح3529، به نقل از محمودي، 1369ق، ج1: 389)؛ اگر آن دو (طلحه و زبير) با ابوبكر و عمر اين‌طور رفتار مي‏كردند، آنها هم با آن ‏دو مي‏‏جنگيدند؛ كساني از اصحاب محمد9 که اينجا حضور دارند، مي‏دانند كه ابوبكر و عمر راضي نمي‏شدند كسي از بيعت با ابوبكر امتناع کند، مگر اینکه با اکراه بيعت مي‏كرد وگرنه بعد از انصار با او بيعت نمی‌كردند؛ حال آنكه آنها با رغبت و بدون اينكه اكراهي در بين باشد با من بيعت كردند.

نفوذ اجتماعي خليفة اول و دوم موجب گرديد كه برخي از مخالفان حضرت از سنت‏هاي آن ‏دو به عنوان ابزاري براي مبارزه با طرحهاي اصلاحي ايشان استفاده كنند. افرادي چون طلحه و زبير كه خواهان سهم بيشتري از حكومت بوده‌اند و توقع رياست برخي از استان‏ها را داشته‏اند، در نخسين روزهايي كه حضرت، بيت‏المال را به‌‌طور مساوي بين مردم تقسيم كرد، اعتراض كردند و سنّت عمر را مستمسك خود قرار دادند؛ در حالي ‌كه آنها هيچ نيازي به سهمية خود نداشتند؛ چرا كه از بزرگترين ثروتمندان دوران خود به حساب مي‏آمدند. با اين حال به حضرت گفتند: «ليس كذلك كان يعطينا عمر» (مجلسي، 1403ق، ج41: 116؛ محمودي، 1369ق، ج1: 241)؛ عمر اين طور به ما عطا نمي‏داد!

حضرت براي مجاب‏كردن آ‏نها سنّت رسول ‏الله را مطرح كرد و از آنها پرسيد: «فما كان يعطيكما رسول‏الله؟»؛ رسول‌ خدا چگونه به شما حقوق مي‏داد؟ آنها كه دوران پيامبر را خوب درك كرده بودند و مي‏دانستند كه پيامبر، بيت‏المال را به‌‌طور مساوي تقسيم مي‏كرد، به ناچار سكوت اختيار كردند. حضرت براي آنكه از آنها اقرار بگيرد، فرمود: «أليس كان رسول‏الله يقسّم بالسّويّة بين المسلمين»؛ مگر نه اين است كه رسول ‌خدا بيت‏المال را به‌طور مساوي تقسيم مي‏كرد؛ گفتند: بلي. سپس آنان را ـ كه


|155|

روزي جز رسول ‏الله احدي را مقتدا و رهبر خود نمي‏دانستند ـ به ياد روش پيامبر انداخت و فرمود: «فسنّة رسول الله أولي بالإتّباع أم سنّة عمر؟» (مجلسي، 1403ق، ج41: 116)؛ آيا سنّت رسول‌ خدا براي پيروي شايسته‏تر است يا سنّت عمر؟

مغيرة ‌بن شعبه نيز براي منصرف‏كردن علي از عزل معاويه، براي آن حضرت، چنين استدلال کرد: «شما براي ابقاي [معاويه] حجت داريد؛ زيرا عمر، حکومت تمام شام را به وي سپرده بود» (مسعودي، 1409ق، ج2: 364). از اين سخن كاملاً پيداست كه در آن روزگار، سنّت عمر بيش از سيرة علي براي مردم ارزش داشته است. معاويه نيز سعي مي‏كرد در نامه‏هاي خود مسألة افضليّت شيخين بر آن حضرت و مخالفت آن بزرگوار با آنها را مطرح كند (محمودي، 1369ق، ج4: 172، 181، 186-187) و يا براي اثبات مشروعيت خود به انتصابش توسط عمر براي استانداري شام تمسك مي‏جست تا از اين رهگذر، اميرالمؤمنين را به اهانت و تخطئة خلفا وادار نمايد و بدين وسيله بين حضرت و سپاهيانش که به خلفا ارادت مي‌ورزيدند، تفرقه ايجاد كند. اما حضرت با هوشياري كامل و به‌گونه‌اي ظريف و حساب‏شده‏ به او پاسخ مي‏داد، به‌طوري که عواطف كساني كه به شيخين ارادت مي‏ورزيدند، جريحه‏دار نشود و از سوي ديگر سخن معاويه بي‏پاسخ نماند؛ مي‏فرمود: «و أمّا قولك إنّ عمر وَلّاه فقد عزل مَن كان وَلّاه صاحبه و عزل عثمان مَن كان عمر ولّاه» (ابن ابي الحديد، 1385ق، ج16: 154)؛ اما در مورد سخن تو كه مي‏گويي عمر تو را والي قرار داده است، بايد گفت كه خود عمر كساني را كه دوستش (ابوبكر) والي قرار داده بود، عزل كرد و عثمان نيز كساني را كه عمر به آنها توليت داده بود بركنار كرد.

به هر حال سنت‏هاي نادرستي كه توسط خلفاي پيش از امير مؤمنان، به ويژه دو خليفة‏‏‍ نخست، پايه‌ريزي گرديد، بعد از مرگشان به يكي از معضلات جدّي حكومت آن حضرت مبّدل شد؛ به‌‌طوري كه مقابله با آنها موجب جدايي ياران آن ‏‏‏بزرگوار از ايشان مي‏شد. اين مطلب، چيزي نيست كه تنها با تحليل حوادث دوران خلافت امير‏ مؤمنان قابل


|156|

اثبات باشد، بلكه حضرت بدان تصريح فرموده است. کلینی به روایت از سليم‌ بن ‌قيس هلالي مي‌گويد: يك بار حضرت در جمع اهل‏بيت: و ياران خاص و شيعيانش فرمود: «قد عملت الولاة قبلي أعمالاً خالفوا فيها رسول ‏الله متعمّدين الخلافة، ناقضين لعهده، مغيّرين لسنته و لو حملتُ الناس علي تركها و جَوّلتُها إلي مواضعها و إلي ما كانت في عهد رسول‏الله، لَتفرّق عنّي جُندي حتي أبقي وحدي أو قليل مِن شيعتي الّذين عرفوا فَضلي و فَرض إمامتي من كتاب‏الله و سنّة رسول ‏الله» (كليني، 1389ق، ج8: 58-63)؛ قبل از من، خلفا اعمالي را انجام داده‏اند كه در آن با[سنّت]رسول‌خدا مخالفت ورزيدند و در اين مخالفت تعمّد داشته‏اند و عهدشان را با آن حضرت شكستند و سنّت آن (حضرت) را تغيير داده‏اند؛ حال اگر من مردم را وادار به ترك آن اعمال كرده و آن سنت‏ها را به سنن پيشين و آنچه كه در دوران رسول‏ خدا مرسوم بوده است باز‏گردانم، سربازانم از من جدا مي‏شوند؛ به‌طوري كه تنها من و يا عدّة اندكي از شيعيانم كه به برتري من عارفند و پيشوايي مرا با استفاده از قرآن و سنّت رسول‏ خدا پذيرفته‏اند، باقي‏ مي‏مانند.

سپس امير‏ مؤمنان حدود سي مورد از سنّت‏هاي نو‏ظهور مخالف سنّت پيامبر را برشمرد و فرمود: «والله لقد أمّرت النّاس أن لايجتمعوا في شهر رمضان إلا في فريضة و أعلمتهم أنّ إجتماعهم في‏النّوافل بدعة فتنادي بعض أهل عسكري ممّن يقاتل معي: يا أهل الإسلام غيّرت سنّة عَمر ينهانا عن الصّلاة في شهر رمضان تطوّعا و لقد خفت أن يثوروا في ناحيّة جانب عسكري ما لقيت من هذه ‏الأمة من‏الفرقة و طاعة أئمة ‏الضّلالة و الدّعاة إلي النّار» (همان)؛ قسم به خدا به مردم دستور داده بودم كه در ماه رمضان جز براي (نمازهاي) واجب، نماز جماعت بر پا نكنند و به آنها اعلام كردم كه اجتماع براي نمازهاي نافله بدعت است؛ ولي برخي از سپاهيانم، از كساني كه همراه من مي‏جنگيده‏اند فرياد زدند: اي اهل اسلام! سنّت عمر تغيير داده شد؛ ما را از نماز مستحبي در ماه رمضان نهي مي‏كند (سپس حضرت مي‏فرمايد: وضع به‌گونه‏اي آشفته شد) كه من ترسيدم در ناحيه‏اي از اطراف لشگرم شورش شود. (آنگاه از مردم و امت خود شكوه كرده، مي‏فرمايد:) از تفرقه اين


|157|

امت و تبعيتشان از امامان گمراه‌کننده و دعوت‌کنندگان به سوي آتش چه نكشيده‏ام؟!

نتيجه‌گيري

در يک جمع‌بندي کلي بايد گفت كه نخبگان تأثيرگذار در عصر حاکميت اميرالمؤمنين به انحرافات و بيماري‌هايي مبتلا بودند که موجب مقاومت آنان در برابر اصلاحات امير مؤمنان گرديد. يکي از مهمترين بيماري‌هاي آنان مسألة رشک و کينه نسبت به امير مؤمنان بود که در اموري چون تعصب‌هاي قومي، كينه به‌سبب ضربه‌ديدن از شمشير آن حضرت در جنگ‌هاي صدر اسلام و عقده‌هاي شخصي ريشه داشت. دومين انحرافي که خواص را به مخالفت با آن حضرت کشانيد، منافع مادّي بود كه مانع از آن مي‌شد که آنان روش عدالت‌محورانة امير مؤمنان را تحمل کنند. تفسير‌ به ‌رأي‌کردن و بدعت‌نهادن در دين، انحراف سوّمي بود که در ميان نخبگان و سران اصحاب رسول خدا9 رواج يافته بود و در دوران حکومت علي مورد تأييد و تأکيد قرار مي‌گرفت.

در مجموع، اين عوامل و  برخي امور ديگر ، موجب زاويه‌گرفتن خواص با آن حضرت و مخالفتشان در قالب عدم بيعت، خودداري از حضور در جنگ‌ها، بر پا کردن جنگ عليه آن حضرت‌ و ياري‌کردن مخالفان حضرت مي‌شد.

البته نكتة مهم‌تر اين است كه كساني كه به‌سبب این عوامل با علي دشمني مي‏كرده‏اند، همواره سعي داشته‏اند تا با دلايل عوام‌فريبانه، عدم ياري و يا مخالفت خويش نسبت به آن حضرت را توجيه كنند. از‌اين‌رو، هيچ‌گاه قريش به‌طور علني علت بيعتشان با ابوبكر و يا عمر و عثمان را حسادت به بني‏هاشم به شمار نياوردند و يا بني‏اميه نگفته‏اند: به سبب كينه‏هاي بدري و احدي به مخالفت با علي برخاسته‏اند؛ بلكه همواره اموري را مستمسك مخالفت خويش با علي قرار مي‏دادند كه با اصول حاكم بر فرهنگ مسلمانان سازگار باشد.

سعد بن أبی وقاص به‌سبب كينه‏اي كه نسبت به علي در دل داشت، در شوراي منتخب عمر، به عثمان رأي داده (نهج البلاغه، خطبة3) و در زمان حكومت اميرالمؤمنين از جنگ جمل كناره


|158|

گرفته بود؛ ولي براي توجيه تخلفش از فرمان وليّ‌ امر زمانه، مي‏گفت: «إني أكره الخروج في هذا الحرب لئلا أصيب مؤمناً، فإن أعطيتني سيفاً يعرف المؤمن من الكافر قاتلت معك» (شيخ مفيد، 1413ق: 95)؛ من خوش ندارم در اين جنگ شركت كنم، تا مبادا با مؤمني درگير شوم! اگر شما شمشيري به من بدهي كه با آن بتوانم مؤمن را از كافر تمييز بدهم، در كنارت جنگ خواهم كرد.

سعد مي‏خواهد با اين جمله، افكار عمومي مسلمانان را متوجه خود كند و إلا هم او و هم علي خوب مي‏دانستند كه ريشة سستي او در چيست. او نمي‏تواند به مردم بگويد: من به سبب كينه‏اي كه از علي دارم، او را ياري نمي‏كنم؛ زيرا مردم، ساليان متمادي سعد را به دينداري و مجاهده در ميدانهاي نبرد صدر اسلام مي‏شناختند. لذا وي، يك شبهة ديني را مستمسك خود قرار داده و علي را تنها گذارد.

عايشه نيز براي توجيه تغيير موضع ناگهاني‏اش از دشمني به دوستي با عثمان و مخالفت با علي، هرگز حسادت و عداوت قلبي خويش نسبت به حضرت را مطرح نكرد؛ بلكه به عبدالله ‌بن ‌أبي‌سلمه گفت: «انّا عِبنا علي عثمان في أمور سمّيناها له و سميناه عليها، فتاب منها و استغفرالله، فقبل منه المسلمون... فوثب عليه صاحبك فقتله» (همان: 430)؛ ما در پاره‏اي امور كه برای عثمان مي‏شمرديم، از وی عيب گرفتيم و او را ملامت كرده‏ايم، ولی او از آنها توبه كرد و نزد خدا استغفار نمود و مسلمانان توبه‏اش را پذيرفته بودند ... . أمّا رفيق تو [علي] به مخالفت با او پرداخته، او را به قتل رسانيد.

بنابراين، براي شناخت جريانها و افرادي كه از روي غرض‏ورزي و عناد با جبهة حق به نزاع برخاسته و يا دست از حمايت آن مي‏كشند، نمي‏توان به گفتارشان اكتفا كرد؛ زيرا گفتارشان آراسته و پيراسته از هرگونه شائبه و كينه‏توزي است. تنها راه موجود، دقت در كردارشان مي‏باشد؛ زيرا در اكثر موارد، كردار و رفتار اين گروه به فساد مي‏انجامد و با گفتارشان تناقض پیدا می‌کند.


|159|

منابع و مآخذ

     1.     قرآن كريم.

     2.     نهج البلاغه.

     3.     آلوسي، بلوغ الأرب، تحقيق بهجة الأثري، بيروت، دارالکتاب، بي‌نا.

     4.     ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار احياء الکتب العربي، چ2، 1385ق.

     5.     ابن اثير، علي بن ابي الكرم، الكامل في التاريخ، تحقيق مكتب التراث، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1408ق.

     6.     ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت، دار بيروت، 1405ق.

     7.     ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، بيروت، دارالأضواء، 1405ق.

     8.     ابن عبد البر، الاستيعاب في معرفة الاصحاب بهامش الإصابه في تمييز الصحابه، بيروت، ‌دار إحياء التراث العربي، ‌1328ق

     9.     ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، الامامة و السياسة، بيروت، دارالاضواء، 1410ق.

 10.     ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، دار احياء التراث العربي، تحقيق مصطفي سقّا و ابراهيم آبياري و عبدالحفيظ شبلي، بيروت، دارإحياء التراث العربي، 1415ق.

 11.     ابوعبيده، كتاب الاموال، بيروت، دارالفكر، 1408ق.

 12.     اربلي، علي بن عيسي، كشف‌الغمة في معرفة الأئمة، تحقيق علي الفاضلي، مرکز الطباعة و النشر للمجمع العالمي لأهل البيت، 1426ق.

 13.     الحاج حسن، حضارة العرب في عصر الجاهلية، بيروت، المؤسسة الجامعية، 1405ق.

 14.     بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارالفکر، 1401ق.

 15.     بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، تحقيق محمدباقر محمودي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1394ق.

 16.     ------------------، فتوح البلدان، تعليق رضوان محمد رضوان، قم، منشورات الاروميه، 1404ق.

 17.     ثقفي، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق عبدالزهراء الحسيني، بيروت، دارالاضواء، 1407ق.

 18.     سرخسي، شمس‌الدين، كتاب المبسوط، بيروت، دارالمعرفة، 1414ق.

 19.     شرف‌الدين، عبدالحسين، الاجتهاد في مقابل النص، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چ10، 1408ق.

 20.     شيخ مفيد، محمد بن محمد، الارشاد، تحقيق آل البيت، قم، المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد، 1414ق.

 21.     -------------------، الجمل، تحقيق سيدعلي مير شريفي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، 1413ق.

 22.     طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1352.

 23.     كليني، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ2، 1389ق.

 24.     كوئن، بروس، مباني جامعه‌شناسي، ترجمه و اقتباس غلامعباس توسلی و رضا فاضل، تهران، سمت، چ6، 1375ش.

 25.     گيروشه، تغييرات اجتماعي، ترجمة منصور وثوقی، تهران، نشر نی، 1387.

 26.     ماوردي، الاحكام السلطانيه، تحقيق حامد الفقي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چ2، 1406ق.

 27.     متقي هندي، كنز العمال،تحقيق شيخ بکري حياني، بيروت، مؤسسة الرّسالة، 1409ق.

 28.     مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربي، چ2، 1403ق.

 29.     محمودي، محمدباقر، نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دار التعارف، 1369ق.

 30.     مسعودي، علي بن الحسين، مروج الذهب، تحقيق محمد محي الدين عبدالحميد، بيروت، دارالكفر، 1409ق.

 31.  منقري، نصر بن مزاحم، وقعة‌الصفين، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، قم، مكتبة آيةالله العظمي المرعشي، چ2، 1403ق.

 


تعداد نمایش : 2390 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما