صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
نقد و بررسي قانون طبيعي در انديشة پروتستان اوليه
نقد و بررسي قانون طبيعي در انديشة پروتستان اوليه تاریخ ثبت : 1390/12/10
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامي شماره61 ,
عنوان : نقد و بررسي قانون طبيعي در انديشة پروتستان اوليه
مولف : محمدحسين طالبي
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|60|

نقد و بررسي قانون طبيعي

در انديشة پروتستان اوليه

دريافت: 20/2/90        تأييد: 22/5/90                                                              محمدحسين طالبي*

چکیده

با توجه به عدم پيشينة مباحث مربوط به مباني قانون طبيعي در آثار دانشمندان مسلمان و به‌منظور نظريه‌پردازي و توليد علم دربارة كشف مباني قانون طبيعي در اسلام، لازم است آموزة قانون طبيعي در غرب عموماً و به‌ويژه در دورة مسيحيت پروتستان بررسي شود؛ زيرا در آن دوره از غرب، انديشمندان مسيحی پروتستان، با توجه عميق خود به ملاك‌هاي ديني، درصدد حفظ دستاوردهای قانون طبيعی مسيحی‌شده در برابر يورش دانشمندان دورة جديد به آموزه‌های دينی فلسفی بودند.

هجوم گستردة انديشة اومانيستي به آموزة قانون طبيعي در آن دوره، سبب شد «گروسيوس»، تفسيري از اين قانون ارائه كند كه به عقيدة بسياري از دانشمندان، تفسيري سكولارمنشانه بود؛ هر چند «پوفندورف» تلاش كرد، غبار تفسير سكولاريستي را از محتواي قانون طبيعي بزدايد، اما توفيق كامل نيافت.

در اين نگارش، ابتدا قانون طبيعي در انديشة ‌پروتستان‌هاي اوليه، تحليل مي‌گردد. آنگاه كاستي‌هايي كه اين نظريه‌پردازان در تفسير اين آموزه داشتند، بيان مي‌شود. اين كاستي‌ها با عنوان انتقادات در دو گروه مجزا قرار دارند:

انتقاد مشترك، حاوي يك نكتة انتقادي است كه به‌طور مشترك بر همة نظريه‌پردازان قانون طبيعي در دورة پروتستان اوليه وارد است.

انتقادات مختص دربردارنده پنج نكتة انتقادي است كه كاستي‌هاي موجود در انديشة اين انديشمندان را به‌طور جداگانه نشان مي‌دهد.

واژگان كليدي

نقد قانون طبيعي مسيحيت، پروتستان اوليه، گروسيوس، پوفندورف

 


* استاديار فلسفة حقوق پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، mhtalebi@rihu.ac.ir.

 

|61|

مقدمه

«قانون طبيعي» چيست؟ قانون طبيعي در مغرب‌زمين، داراي سابقه‌اي طولاني در ميان مباحث فلسفة علوم اجتماعي (فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سياست و...) است. آموزة «قانون طبيعي» مشتمل بر نظريه‌هايي متنوع بوده و با شروع تمدن يونان باستان، در مباحث مربوط به حوزه‌هاي علوم و فلسفه كاربردي، به‌ويژه فلسفه سياسی، نقش محوري ايفا كرده است.

در برخي از دوره‌هاي تمدن غرب، قانون طبيعي رويكردي مذهبي داشته و در برخي از زمانها، مستندي براي راهكارهاي مهم حقوقي و مخصوصاً سياسي به‌شمار آمده است. به سبب وجود قانون طبيعي بود كه مسأله حقوق طبيعي در انديشه سياسی انديشوران دورة جديد، توجيه‌پذير گرديد و به عنوان يگانه حقوق بشري كه هرگز انسانها در ايجاد آن نقشي نداشته‌اند، مورد اهتمام قرار گرفت.[i]

مراد از قانون طبيعي، دريافت‌‌هاي عقل عملي بشر است که بر اساس آن، بخشي از رفتار انسان در زندگي، تنظيم مي‌شود. [ii] اين دريافت‌ها همگی بنياد حقوق بشر در همه اعصار به‌شمار می‌رفته‌اند. تا كنون دانشمندان غربي دربارة خواستگاه و محتواي قانون طبيعي، آثار زيادي منتشر كرده‌اند. اما برخلاف اهميت زياد و سابقه طولاني قانون طبيعي در مجامع علمي مغرب‌زمين، به‌ويژه در انديشه سياسی غرب، واژه «قانون طبيعي» در آثار مكتوب فيلسوفان، حقوق‌دانان و يا دانشمندان مسلمان علم سياست، عنوان شناخته‌شده‌اي نيست.[iii] با مطالعه پيشينه، ويژگي‌ها و محتواي اين قانون در نوشتجات دانشمندان غرب و مقايسه آن با آثار دانشمندان مسلمان دربارة عقل عملي، تا حدي مي‌توان بر محتواي اين قانون عقلي در ساحت آموزه‌هاي اسلامي دست يافت. اين قانون، مبنای برخي تأملات عقلی در باب اخلاق، حقوق و سياست و به‌طور کلی در باب علوم اجتماعی به‌شمار می‌رود.

انعکاس فراز و فرود آموزه قانون طبيعي در غرب، نيازمند مطالعه جامع، عميق و دقيق تاريخچه اين نظريه در کنار تنوع و دگرگوني‌هاي محتواي اين انديشه در مغرب‌زمين است. پوشيده نيست که بخش عظيمي از اين دگرگوني‌ها مربوط به دوره جديد است که با ظهور مذهب پروتستان همراه بوده است.


[i]. طرح مسأله حقوق طبيعي و نيز توجيه عقلاني آن، براي اولين‌بار در تاريخ فلسفه سياسی، در زمان «توماس‌ هابز» و پس از آن به‌وسيله «جان‌لاك» اتفاق افتاد. لاك، قانون طبيعي را به‌منزله سنگ زيربناي توجيه عقلاني حقوق طبيعي بشر مي‌دانست(طالبی، 1389، ش30، ص193).

[ii]. Cumber land, 2005, p.368; cottingham, 2004, p.13.

[iii]. با كمال تأسّف، برخي از نويسندگان پارسي زبان كه در آثار خود در مقام گزارش‌نويسي از ماجراي مكتب «حقوق طبيعي» (natural rights) برآمده‌اند، آن را با «قانون طبيعي» خلط كرده و عبارت «natural law» را به‌جاي «قانون طبيعي» به‌معناي «حقوق طبيعي» دانسته‌اند. آنها مكتب «حقوق طبيعي» را پرسابقه معرفي کرده و حتي آن را به افلاطون و ارسطو نيز نسبت داده‌اند، در حالي كه عمر مباحث مربوط به حقوق طبيعي از بيش از سه قرن و نيم (اواسط قرن هفدهم) فراتر نمي‌رود. علت اصلي وجود اشتباه در ترجمه «natural law» به «حقوق طبيعي»، استفاده از واژه «حقوق» به‌جاي «قانون» در ترجمة كلمه «law» است.

ناگفته نماند كه اين كاربرد اشتباه، امروزه در زبان فارسي، آن هم در ميان اهل قلم، امري رايج گرديده است؛ به‌گونه‌اي كه علم قانون‌گذاري و شاخه‌هاى آن كه ترجمه واژة «law» و مشتقّات آن است، به «علم حقوق» ترجمه مي‌شود، غافل از آنكه حقوق در زبان فارسي، برگردان واژه انگليسي «rights» است، نه «law». واژة انگليسي «law» به‌معناي قانون است، نه حقوق. نتيجه اين اشتباه مشهور، سردرگمي در مراد از عبارت «فلسفه حقوق» در زبان فارسي است كه آيا مقصود از آن «philosophy of law» است، يا «philosophy of rights»؛ در حالي كه اين دو حوزه از دانش، مستقل از يكديگرند.

به‌منظور جلوگيري از اشتباه در برداشت از واژگان «فلسفه حقوق»، «حقوق طبيعي» و «قانون طبيعي» در زبان فارسي، برخي از نويسندگان، واژة «rights» را به‌جاي «حقوق» به «حق» ترجمه كرده‌اند (ر.ك: كِلي، تاريخ مختصر تئوري حقوقي در غرب، ص19، پانوشت شمارة2). بر اساس اين روش، عبارت‌هاي «philosophy of rights» و «natural rights» به‌جاي اينكه به‌معناي فلسفه حقوق و حقوق طبيعي باشد، به‌ترتيب، به‌معناي فلسفة حق و حق طبيعي ترجمه شده‌اند؛ هر چند در اين شيوه، مفاد واژگان «law» و «rights» با هم خلط نمي‌شوند، اما واژه «rights» كه در زبان اصلي به‌صورت جمع آمده، در زبان فارسي به‌صورت مفرد، ترجمه شده است.

كوتاه‌سخن اينكه، چون محتواي «natural law» قانون عقلي حاكم بر رفتار بشر است، به عقيده نگارنده، ترجمة اين واژه انگليسي به «حقوق طبيعي» امري كاملاً نادرست است؛ زيرا قانون عقلي را نمي‌توان به حقوق عقلي ترجمه كرد؛ همچنان‌كه قوانين فيزيك و رياضي را نمي‌توان به‌معناي حقوق فيزيك و رياضي دانست.

 

|62|

ماجراي تفکر قانون طبيعي در انديشه پروتستان اوليه، چهارمين مرحله تفکر در باره آموزه قانون طبيعي در دوره مسيحيت به‌شمار مي‌رود. ميراث يوناني- رومي قانون طبيعي در مسيحيت که تا آن روزگار از گذر انديشه آباي کليسا در دوره مسيحيت اوليه، متکلمان مسيحي قرون ميانه و مدرسيان عصر نوزايي عبور کرده بود، در انديشه پروتستان‌هاي اوليه، تحت تأثير نفوذ اومانيسم عصر نوزايي قرار گرفت.

به دليل يورش تفکر اومانيسم به انديشه مدرسي قانون طبيعي در قرن 16 ميلادي، نظريه‌پردازان پروتستان اوليه در قرن 17 ميلادي در يک عکس‌العمل منفعلانه، براي اولين‌بار قانون طبيعي رباني را در مسيحيت به شيوه سکولارمنشانه تفسير کردند. در اين تفسير، خدا به عنوان علة‌العلل جهان و علت به‌وجودآورنده عقل بشر مطرح نبود. اين امر وقيح تا آنجا پيش رفت که کشيش و حقوق‌دان هلندي پروتستان اعلام کرد: «قانون طبيعي اعتبار دارد، حتي اگر خدا وجود نداشته باشد» (Grotius, 1957, p.10).

اين نگارش، پس از معرفي قانون طبيعي در انديشه سياسی پروتستان اوليه، به نقد اين انديشه در تفسير قانون طبيعي مي‌پردازد.

قانون طبيعي در انديشة سياسی پروتستان اوليه

بحران ديني قرن 16 ميلادي، منجر به انشقاق کليسا در غرب گرديد و به‌دنبال اعتراض «مارتين ‌لوتر» (1546-1483م.)؛ کشيش آلماني به دستگاه پاپي و کليساي کاتوليک در سال (1517م.) مذهب جديد پروتستان در مسيحيت به وجود آمد (Gerrish, 1967, p.99). همراه با اين بحران مذهبي در غرب، شورش اجتماعي در ميان رعيت و رقابت فزاينده در ميان شاهزادگان آلماني پديدار گرديد.

انديشة مدرسي عصر نوزايي، گذرگاهي بود که از طريق آن قرائت‌هاي قرون ميانه‌اي درباره آموزه‌هاي قانون طبيعي و عدالت به انديشمندان سکولار دوره جديد در تفکر پروتستان اوليه، انتقال يافت (Copleston, 1953, p.352). آثار مکتوب پروتستان‌هاي اوليه در موضوع فلسفه حقوق و سياست تلاش مي‌کرد تا ميراث قانون طبيعي و آموزه‌هاي سياسي برجاي‌مانده از مدرسيان عصر نوزايی را حفظ کند. اين آثار، به شاهزادگان مي‌آموخت که آنها نيز همانند ساير مردم در معرض قانون رباني، قانون طبيعي و قانون

 

|63|

ملت‌ها هستند.

«هوگو گروسيوس» (Hugo Grotius) و «ساموئل پوفندرف» (Samuel von Pufendorf) دو تن از نامدارترين پژوهشگران قانون طبيعي و نيز قانون ملت‌ها در پروتستان اوليه بودند. آنها معتقد بودند براي جلوگيري از فروپاشي ملت‌هاي اروپايي، به نيروي قوي و متمرکز احتياج است. ازاين‌رو، با توجه به افزايش مطلق‌گرايي حکومت‌هاي پادشاهي در اروپا، اين انديشمندان کوشيدند تا مفهوم باستاني و نيز قرون ميانه‌اي قانون طبيعي و قانون ملت‌ها را از نو، تفسير کنند. آنها به اين وسيله در صدد محدودکردن قدرت مطلق پادشاه برآمدند. اين همان کاري بود که قبلاً دانشمندان کاتوليک قانون طبيعي در عصر نوزايی، مثل «ويتوريا» و «سوارز» نيز با استناد به اصول قانون طبيعي و قانون ملت‌ها انجام داده بودند (Eterovich, 1972, p.77-8).    

گروسيوس

هوگو گروسيوس(1645-1583م.) با عنوان پدر حقوق بين‌الملل شناخته مي‌شود. او علم اخلاق جديد را در کتاب مشهورش به نام «درباره قانون جنگ و صلح»     [De Iure Belli ac Pacis] (1625م.) پايه‌گذاري کرد (Ford, 1998a, p.185). گروسيوس اعتقاد داشت جنبه‌هاي اخلاقي و حقوقي جنگ، به‌طور کامل و نظام‌مند بررسي نشده است. پس بايد هم منشأ جنگ و هم رفتارهاي جنگي بر اساس اصول اخلاقي و انساني باشد. به‌منظور دانستن اينکه آيا يک جنگ، عادلانه است يا نه و نيز به‌منظور اطلاع از امور عادلانه در زمان جنگ، گروسيوس اثر کارآمد خود را به نام «نبرد سي ساله»   (The Thirty Years’ War) در خلال زمان جنگ‌هاي سي ساله اروپايي (1648-1618م.) تدوين کرد. او معتقد بود که جنگ ناعادلانه، اخلاقيات را از بين مي‌برد.

من مي‌بينم که در سراسر جهان مسيحيت، هيچ قيد و بندي نسبت به جنگ وجود ندارد؛ به‌طوري که بربرها از عملکرد مسيحيان شرم مي‌کنند. مي‌بينم که انسانها به‌خاطر چيزهايي کوچک يا حتي بدون دليل، ارتشي را وارد جنگ مي‌کنند، وقتي جنگ آغاز مي‌شود، هيچ قانون رباني يا بشري رعايت نمي‌گردد؛ گويا فرماني عام وجود دارد، مبني بر اينکه ارتکاب هر جنايتي در

 

|64|

جنگ آزاد است (Grotius, 1957, p.21).

جنگ، تنها راه شناخته‌شده براي اصلاح نظم نقض‌شدة بين‌المللي است؛ زيرا هيچ دادگاه جهاني براي حل صلح‌آميز معضلات وجود ندارد. به اين دليل، گروسيوس، ضرورت جنگ را پذيرفت؛ اما کوشيد تا قواعد اخلاقي را بر آن حاکم گرداند و به اين وسيله، آن را عادلانه و انساني گرداند و سپس در وقوع صلحي پايدار تسريع کند.

به دليل اينکه مطالعه جنگ و صلح از نگاه اخلاقي، بدون توجه به قانون طبيعي و قانون ملت‌ها، امري غير ممکن بود، گروسيوس در سراسر کتاب «درباره قانون جنگ و صلح» به اين دو نوع قانون توجه کرده است. وي در توضيح محتواي قانون طبيعي از سبکي متفاوت از شيوة اسلاف خود؛ يعني ويتوريا و سوارزه استفاده کرده است. روش گروسيوس به عنوان يک فيلسوف قانون طبيعي به سبک «رواقيان» شبيه‌تر بود تا به شيوه «مدرسيان». او مي‌کوشيد تا عناصر قانون طبيعي را از اصول عقلاني استنتاج کند، نه از براهين ديني (Friedmann, 1967, p.394). وي در مقام تعريف قانون طبيعي، به‌طور واضح از سنت عقل‌گرايانه‌‌اي پيروي مي‌کرد که هم در انديشه قانون طبيعي دوره باستان و هم در تفکر قانون طبيعي مسيحي وجود داشت.      

گروسيوس مي‌گويد:

قانون طبيعي، فرمان عقل سليم است. اين قانون به ما نشان مي‌دهد به لحاظ اخلاقي کدامين عمل، صحيح و کدامين عمل، ناصحيح است. اگر کاري مطابق طبيعت عقلاني باشد، آن عمل صحيح است، وگرنه عملي نادرست مي‌باشد. در نتيجه، اگر عملي صحيح باشد از سوي خدا؛ خالق طبيعت نيز تجويز مي‌شود و اگر ناصحيح باشد، آن عمل ممنوع مي‌گردد» (Grotius, 1922, p.40).

بر طبق اين تعريف، قانون طبيعي، قانون رفتار انسان است؛ رفتاري که بر اساس حکم عقل يا مطابق با طبع بشر يا مخالف با آن است. به بيان ديگر، بنياد قانون طبيعي نزد گروسيوس، طبيعت بشر است و بر اين اساس، عقل سليم حکم مي‌کند که آيا يک عمل مطابق با طبيعت بوده و بنا بر اين، خوب است يا آن عمل مخالف طبيعت است و به اين دليل، بد مي‌باشد.

 

|65|

گروسيوس در مقام تعريف از قانون طبيعي به خدا به عنوان خالق طبيعت بشر متوسل مي‌شود. او نمي‌گويد که چرا در بررسي قانون طبيعي بايد به وجود خدايي استناد کرد که در الهيات طبيعي مي‌توان وجود اين خدا را با عقل طبيعي اثبات کرد. به عقيدة گروسيوس، استدلال عقلي دربارة وجود قانون طبيعي معتبر است، حتي در صورتي که کسي به اين فرضيه باطل، معتقد باشد که خدا وجود ندارد. او در اين ‌باره مي‌نويسد:

آنچه ما [درباره قانون طبيعي] گفتيم، داراي درجه‌اي از اعتبار است، حتي اگر به چيزي معتقد باشيم که جز آدم شرور به آن اعتقاد ندارد و آن اين است که خدا وجود ندارد و يا اينکه خدا نقشي در امور انسانها ندارد (Grotius, 1957, p. 10).

صدور اين بيان از گروسيوس، او را نقطه عطف در تاريخ قانون طبيعي سکولار در غرب قرار داده است. هم سوارز[i] و هم گروسيوس، معتقد بودند طبيعت بشر بنياد قانون طبيعي است. هر دو در فهم قانون طبيعي به جاي تأکيد بر نقش عقل رباني يا اراده خدا که در قانون ازلي ظاهر مي‌شوند، بر نقش عقل بشر در فهم اين قانون [طبيعي] تأکيد داشتند. عقل بشر در نگاه اين دو انديشمند، صرفاً راهي به سوي فهم طرح خدا درباره جهان هستي، آن‌چنان که «آکوئيناس» مي‌پنداشت، نبود؛ بلکه عامل مهمي در بنياد قانون طبيعي به‌شمار مي‌آمد. قانون طبيعي، نزد سوارز و گروسيوس مستقيماً بر عقل يا اراده رباني مبتني نبود، بلکه به‌طور غير مستقيم و از راه طبيعت بشر بر آن دو بنا نهاده شده است. 

با وجود شباهت زياد ميان نظريه سوارز و گروسيوس، درباره قانون طبيعي، پرسش مهم اين است که چرا نظريه گروسيوس درباره قانون طبيعي، نظريه‌اي سکولار تلقي مي‌شود، اما نظريه سوارز درباره قانون طبيعي، سکولار نيست.

در پاسخ به اين پرسش، بايد گفت كه دکترين قانون طبيعي مدرسي، درجه‌اي از معرفت خدا، جهان و طبيعت بشر را مسلّم مي‌انگاشت. به اين دليل، سوارز که فيلسوف و متکلمي مدرسي بود، در تبيين قانون طبيعي بر عقل بشر «به عنوان مخلوق خدا» تأکيد داشت. خدا در نگاه او، خالق قانون طبيعي، به‌مثابه تجلي عقل بشري تلقي مي‌شد.

 

 

[i]. فرانسيسکو سوارز (Francisco Suárez) (1617 - 1548م.)؛ انديشمند مدرسي عصر نوزايي بود كه با تمام توان از تفكر قانون طبيعي حمايت مي‌كرد.

 

 

|66|

شک‌گرايي اخلاقي عصر نوزايي، اين انديشة مدرسي را مورد تهاجم قرار داد و آن را تضعيف کرد. گروسيوس بعداً براي حفظ انديشه قانون طبيعي اخلاقي از فروپاشي، بر عدم ارتباط ميان خدا و بشر تأکيد مي‌کرد؛ گسستي که تبيين عقلاني اخلاق بشري را با رجوع به خدا و قانون ازلي‌اش غير ممکن مي‌ساخت. گروسيوس به اين دليل، عقل بشر را تنها منبع مستقل قانون طبيعي مي‌دانست؛ هر چند او بر اين باور بود كه طبيعت بشر مخلوق خداست.

به بيان ديگر، سوارز به هنگام سخن‌گفتن درباره عقل بشر، توجه عميقي به حيثيت مخلوق خدابودن آن داشت؛ در حالي که گروسيوس از اين زاويه به عقل بشر نگاه نمي‌کرد. به اين دليل، او بر اين مطلب تأکيد مي‌کرد که قانون طبيعي اعتبار دارد، حتي بر اساس اين فرض محال که خدا وجود نداشته باشد.

«فينيس»(Finnis) (    -1940م.)؛ نظريه‌پرداز نوتوميستي قانون طبيعي، معتقد است که عبارت‌هاي گروسيوس به‌درستي تفسير نشده است. از نگاه فينيس، ادعاي گروسيوس اين است که خوبي و بدي به طبيعت اشياء مربوط است، نه به اعتقاد درباره خدا يا فرمان او دربارة اشياء. گروسيوس، نه اعتقاد به خدا را نفي کرده است و نه آن را از نظريه قانون طبيعي‌اش کنار گذاشته است. او مي‌گويد که «خداوند به کار مناسب يا نامناسب امر يا نهي کرده است، حتي اگر چنين فرماني از طرف خدا صادر نشود، آن کارها مناسب يا نامناسب باقي مي‌مانند». ‌اهميت موضع گروسيوس اين است که او بر عقل طبيعي بشر تأکيد کرده است (Finnis, 1980, p.43-4).

به نظر نمي‌رسد که بتوان به خاطر تأکيد گروسيوس بر عقل طبيعي بشر، او را سکولار خواند. تلاش او در جهت تفکيک امور طبيعي از امور ماورای طبيعي و جداسازي امور اخلاقي، حقوقي و سياسی از امور ديني، به‌معناي اين نيست که گروسيوس، تفسير مسيحي از قانون طبيعي را يکسره کنار گذاشته است. او يک مؤمن مسيحي بود؛ کسي بود که هم عهد عتيق و هم عهد جديد را به‌خوبي مي‌دانست و در مباحث خود به آنها استناد مي‌کرد. او در جاهاي متعددي از نوشتجات خود، اراده خدا را بنيادي‌ترين منبع قانون معرفي کرده است (Grotius, 1922, p.11).  گروسيوس، دريافته بود که سکولاريسم در اروپا رشد کرده است و استدلال‌هاي کلامي پذيرفته نمي‌شود. ازاين‌رو، به‌جاي استناد به آنها، به دليل‌هاي عقلي و فلسفي روي‌ آورد.

 

|67|

از زمان «دکارت» به بعد، تلاش بسياري از فيلسوفان غرب بر اين بود که يقين رياضي را در براهين متافيزيک وارد کنند. گروسيوس نيز متأثر از اين تلاش‌ها بود. او بر اين باور بود که با استفاده از روش پيشيني، مي‌توان دسته‌اي از گزاره‌هاي اخلاقي را از اصول بديهي و روشن قانون طبيعي استنتاج کرد. وي مي‌گويد:

بيش از هر چيز کوشيده‌ام تا دلايل کارهايي که به قانون طبيعي مربوط است، به واقعيت‌‌هاي مسلم بنياديني که وراي آنها است، ارجاع دهم. بنابراين، کسي نمي‌تواند آنها را ناديده بگيرد، مگر آنکه خود را انکار کند (Grotius, 1957, p. 25). 

   گروسيوس، تلاش کرد تا ثابت کند قانون طبيعي، تنها اصول اخلاقي مشترک است که مي‌تواند تعامل و رفتارهاي ملت‌هاي متخاصم را هدايت کند. از نظر او دو راه براي اثبات قانون طبيعي وجود داشت:

1. روش پيشيني، از راه درک منطبق‌بودن افعال بشري بر اصول روشن قانون طبيعي؛

2. روش پسيني؛ يعني با نشان‌دادن اجماع بشر بر اصول قانون طبيعي در جهان متمدن.

راه دوم، دليل قطعي نمي‌سازد، اما وضعي معقول براي پذيرش قانون طبيعي، پيشنهاد مي‌کند.

گروسيوس، دريافت که ريشة رفتار اخلاقي بشر در عقلانيت و اجتماعي‌بودن او است (Friedmann, 1967, p.394). اين امور، انسانها را به‌طور طبيعي به سوي برقراري روابط دوجانبه ميان عدالت طبيعي و دوستي طبيعي هدايت مي‌کند. وي در اين زمينه مي‌گويد: «خود طبيعت بشر.... مادر قانون طبيعي است» (Grotius, 1922, p.13). طبيعت بشر که بنياد قانون طبيعي است، طبيعتي هوشمند است. اين طبيعت هوشمند، انسان را قادر مي‌سازد تا از راه گفتار، با ساير انسانها ارتباط برقرار کرده و با آنها مصاحبت کند. مضافاً اينکه فقط انسان است که مي‌تواند بفهمد او بر اساس قواعد عمومي اخلاق، عمل مي‌کند.

در حقيقت، انسان بالغ، دانشي دارد که سبب مي‌شود او با داشتن ميل به جامعه، در شرايط يکسان، رفتارهاي مشابهي از خود بروز دهد؛ زيرا تنها او در ميان حيوانات، داراي وسيله‌اي خاص به‌نام سخن است. همچنين به او

 

|68|

قوه يادگيري و عمل‌کردن بر طبق قواعد عام اعطا شده است. آنچه مطابق اين قوه باشد، در ساير حيوانات وجود ندارد، بلکه اختصاص به طبيعت بشر دارد (Grotius, 1957, p.8).  

ازاين‌رو، در نگاه گروسيوس همانند سوارز، انسان به‌منزلة فاعلي اجتماعي و اخلاقي، موضوع قانون طبيعي است.

يکي از ويژگي‌هاي قانون طبيعي اين است که اين قانون، به انجام افعال لازم و ضروري امر کرده و از انجام افعال غير قانوني نهي مي‌کند (Grotius, 1922, p.40). بنابراين، اصول قانون طبيعي غير قابل تغييرند؛ به‌طوری که خداوند که خالق طبيعت است، آن را عوض نمي‌کند.

نگرش اسلامي نيز اين بخش از نظريه گروسيوس را تأييد مي‌کند. مسلّم است که اعتبار داوري‌هاي عقل سليم در موضوعات قابل فهم، خود، به اندازه اعتبار داوري‌هاي عقل و اراده رباني است. به اين دليل، احكام يقيني عقل سليم، داراي حجيت و اعتبار ذاتي است. تغيير قانون طبيعي، سبب بروز تناقض در خصوصيت‌هاي ذاتي افعال مي‌شود. اگر عقل سليم حکم کند که عملي بد و نتيجتاً ممنوع است، اين عمل ذاتاً نزد عقل و اراده رباني نيز شر خواهد بود. بنابراين، اگر خداوند، قانون طبيعت اين عمل بد را تغيير داده و حکم کند که اين عمل بد نيست، تناقض پيش مي‌آيد. به بيان ديگر، عقل سليم و در نتيجه خداوند مي‌گويد: اين عمل به‌طور همزمان، هم بد است و هم بد نيست (Ormsby, 1984, p.236).

مثلاً، عقل به‌خوبيِ عبادت خدا حکم مي‌کند؛ زيرا عبادت خداوند، خير ذاتي دارد. اراده و عقل رباني نيز موافق اين حکم است. بر فرض محال، اگر خدا از اين عمل منع کند، اين حکم او موجب تناقض مي‌شود. از يک سو، عقل رباني مانند عقل بشر، موافق خوبي پرستش خداست. از سوي ديگر، خدا با منع‌کردن از انجام عمل پرستش، با خوبي آن موافق نيست. بنابراين، در فرض مزبور، پرستش خدا، هم خير است و هم خير نيست؛ بلكه شر است! اين تناقض، نشان مي‌دهد که هرگز اراده و عقل رباني مخالفتي با احکام يقيني عقل بشر ندارند.

به علاوه، درست همان‌طور که وجود اشياء و اوصاف ذاتي آنها از اولين لحظه پيدايش‌شان تغيير نمي‌کنند، طبيعت انسان؛ يعني فطرت انسان و صفات ذاتي و

 

|69|

فطري‌اش قابل تغيير نيستند. در نتيجه، گروسيوس مي‌گويد آن اعمالي که مطابق طبيعت (يعني عقل) بشرند، همواره خوب و آنها که مخالف با طبيعت بشرند، همواره بد مي‌باشند (Grotius, 1922, p.41).

 

پوفندورف

«ساموئل پوفندورف» (Samuel Pufendorf) (1694-1632م.)؛ اولين پروفسور قانون طبيعي و قانون ملت‌ها به‌شمار مي‌آيد. آثار او بر شروح فلسفي و حقوقي مربوط به حقوق طبيعي در عصر روشنگري تأثير شگرفي داشت. مؤثرترين آثار پوفندورف عبارتند از: «درباره قانون طبيعي و قانون ملت‌ها» (De Iure Naturae et Gentium) (1672م.) و «درباره وظيفه انسان و شهروند بر اساس قانون طبيعي»           (De Officio Hominis et Civis Iuxta Legem Naturalem) (1673م.) پوفندورف، يکي از پيروان گروسيوس در مسأله قانون طبيعي بود   (Ford, 1998b, p.835). پوفندورف در موضوع قانون طبيعي در دو امر، همانند گروسيوس مي‌انديشيد:

1. قانون طبيعي را از الهيات جدا مي‌دانست.

2.  قانون طبيعي را فرمان عقل سليم مي‌دانست که رفتارهاي صحيح را از ناصحيح جدا مي‌کند.

با وجود اين، منشأ اعتبار قانون طبيعي در نگاه پوفندورف، حمايت خدا از احکام عقل سليم بود (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xx, p. 141).

به دليل اينکه گروسيوس در سال 1625 ميلادي با نوشتن کتاب تأثيرگذار خويش به نام «درباره قانون جنگ و صلح؛ تغييري اساسي» ـ و به ادعاي مشهور سكولارمنشانه ـ در برداشت از قانون طبيعي ايجاد کرده بود، پوفندورف به شرح و تفصيل اين قانون طبيعي جديد پرداخت.

وي در ابتدا از «توماس هابز» (1679-1588م.) آغاز کرد که پيرو مهم گروسيوس و مخالف سرسخت انديشة مدرسي بود. طبيعت نوع بشر در نگاه هابز، مستلزم جدال ميان انسانها است (Leviathan: Pt. 1, Ch. 13, p. 88). اين امر از خصلت ذاتي بشر؛ يعني صيانت از نفس حکايت مي‌کند؛ چون اين ويژگي به شورش

 

|70|

اجتماعي، منجر مي‌شود. هابز، براي جلوگيري از آن و نيز به جهت تأمين امنيت اشخاص، وجود قانون و نيز تشکيل دولت را بر اساس قرارداد اجتماعي لازم مي‌دانست. بنابراين، اجتماعي‌بودن، از نظر هابز، ويژگي فطري بشر نيست. او حقوق طبيعي را مطرح مي‌کرد تا به اين وسيله، محدوديت‌هاي زندگي بشر را در جامعه تحت حاکميت دولت توجيه کند (Freeman, 2001, p.111-2).

پوفندورف نيز همانند هابز، طبيعت بشر را نقطة شروع قانون طبيعي مي‌داند. همچنين او باور داشت که انسانها اجتماعي‌اند، اما خصلت اجتماعي‌بودن، در نگاه پوفندورف، امري فطري نبود، بلکه اجتماعي‌بودن بر طبيعت بشر تحميل شده است. او اعتقاد داشت همة تکاليف بشري به‌خاطرجنبه اجتماعي‌داشتن بر انسان استقرار مي‌يابد؛ زيرا به‌نظر پوفندورف، بنياد قانون طبيعي بشر، اجتماعي‌بودن او است (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xv, p. 134). به اين دليل، او بيشتر درباره تکاليف انسان صحبت کرده است تا دربارة حقوق طبيعي‌اش؛ هر چند که در نظر وي همه تکاليف و حقوق انسانها متناظر يکديگرند (Ford, 1998b, p.836).

پوفندورف، معتقد بود که مقررات اخلاقي، عامل نگهدارنده بشر از خطا هستند که با طبيعت بشر، گره خورده‌اند و قانون طبيعي در کانون اين اخلاقيات حضور دارد. اخلاقي‌بودن قانون طبيعي، مستلزم اين است که هنجارهاي اخلاقي از خصايص طبيعت بشر اشتقاق يابد. به عبارت ديگر، «بايد» از «هست» ناشي مي‌شود. اين امر، به‌معناي اين است که قانون طبيعي در نگاه پوفندورف با مطالعه طبيعت بشر شناخته مي‌شود.

بنابراين، پوفندورف، طبيعت بشر را نهاد قانون طبيعي مي‌دانست. کلمات مهم او در اين موضوع از اين قرار است:

کشف مبناي قانون طبيعي، کار آساني است. انسان، حيواني است که داراي ميل شديد به صيانت از خويشتن است. او داراي علايق زيادي مي‌باشد. بدون ياري همنوعان خود قادر به حفظ سلامتي و بقاي خويش نيست. او مي‌تواند با انجام خوبي‌هاي متقابل، جلب محبت کند. اما با وجود اين، انسان غالباً موجودي مغرض و گستاخ است و به‌سرعت عصباني مي‌شود و به محض اينکه قصد شيطنت کند، آن را با اقتدار انجام مي‌دهد. اينک به دليل اينکه چنين موجودي مي‌تواند حفظ و حمايت گردد و از خوبي‌هاي موجود در زندگي‌اش لذت ببرد، ضرورتاً موجودي «اجتماعي» است؛

 

|71|

يعني اينکه او خود را با همنوعان خويش پيوند داده و در اين راستا رفتار خود را با آنها تنظيم مي‌کند؛ همچنان که آنها نيز دليل صحيحي براي آسيب‌رساندن به او ندارند، بلکه بر عکس، آنها مايلند تا منافع او را افزايش داده و حقوق و علايق او را تأمين کنند. بنابراين، اين امر قانوني بنيادين از طبيعت را ظاهر مي‌سازد که عبارت است از: «هر انساني بايد در زندگي خود تا آنجا که ممکن است، معاشرت صلح‌آميز با ديگران را در راستاي هدف اصلي و طبع نژاد بشر به‌طور عام،  افزايش داده و از آن حفاظت کند» (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xv, p. 134).

همچنان که از متن پيداست، پوفندورف بر اين باور بود که مبناي قانون طبيعي، حيثيت اجتماعي‌بودن بشر است. اين ويژگي در ديگر خصلت ذاتي انسان، به نام صيانت نفس ريشه دارد. بنابراين،‌ از نگاه پوفندورف، زيربناي قانون طبيعي دو چيز است:      1. ميل ذاتي انسان به صيانت نفس و 2. ميل طبيعي او به اجتماعي‌بودن.

قابل توجه است که پوفندورف، فرضيه معروف ـ و به ادعاي مشهور كفرآميز ـ گروسيوس را رد کرده است. محتواي اين فرضيه اين بود که اعتبار قانون طبيعي هيچ ربطي به اعتقاد به خدا ندارد. پوفندورف در پاسخ مي‌گفت: «قانون، تنها در صورتي قانون است که موجودي والاتر از آن باشد؛ به‌طوري که آن قانون بدون وجود آن موجود والا، فاقد نيروي الزام‌آور خواهد بود» (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xix, p. 139-40). برخلاف گروسيوس، پوفندورف از اين امر، نگران بود که مردم ممکن است به قدر کافي از اوامر عقل سليم، احساس الزام و بنا بر اين، متابعت نکنند (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xx, p. 141). به اين دليل، او قانون طبيعي را به‌خاطر اينکه از اراده خدا ناشي مي‌شود، معتبر مي‌دانست. از آنجا که خداوند، تنها خالق موجودات از جمله انسانها است، او بر آنها قدرت و تسلط دارد. ازاين‌رو، در نگاه پوفندورف، انسانها نسبت به انجام کاري که درستي آن به تأييد اراده رباني رسيده باشد، احساس الزام مي‌کنند و در غير اين صورت، ممکن است گزينة ديگري را انتخاب کنند. تمايلات طبيعي ما، همگي فرامين خدا به عقل ما است. انسانها از راه توجه به علايق خويش به اراده خدا نسبت به انجام کارها پي مي‌برند. آنها درمي‌يابند که خدا از ايشان خواسته ‌است که از جان خود حفاظت کنند و بنا بر اين، درمي‌يابند که نسبت

 

|72|

به انجام هر کاري که براي حفظ جانشان لازم است، الزام دارند. پوفندورف، ارادة رباني را «اصل برتر» مي‌نامد که قانون طبيعي، به سبب آن داراي اقتدار و اعتبار مي‌گردد. او چنين مي‌نويسد:   

به‌منظور اينکه فرمان‌هاي عقل، داراي اقتدار و اعتبار قانون گردند، لازم است اصلي برتر را به‌کمک فرا خوانيم؛ زيرا گرچه فايده و مصلحت اين فرمان‌ها خيلي روشن است، اما اين ملاحظه ناب، هرگز نمي‌تواند پيوندي مستحکم با اذهان مردم برقرار کند (Pufendorf, 1749: B. II, Ch. III, xx, p. 141).

پرواضح است که تأکيد پوفندورف بر اراده خدا به مثابه اصلي برتر براي قانون طبيعي، نتيجه اجتناب‌کردن از فرضيه گروسيوس است؛ فرضيه‌اي که راه را بر نظريه‌هاي سکولار قانون طبيعي در قرن‌هاي بعد گشود.

جمع‌بندي

1. چهارمين مرحلة تفکر دربارة آموزه قانون طبيعي در دوره مسيحيت، مربوط به انديشة سياسی پروتستان اوليه است. مباحث مربوط به قانون طبيعي در آن دوره، تحت تأثير نفوذ اومانيسم عصر نوزايي قرار داشت.

2. تأثير تفكر اومانيسم بر نظريه‌پردازان قانون طبيعي در دوره پروتستان اوليه، سبب شد آنان قانون طبيعي رباني را براي اولين‌بار در مسيحيت، به شيوه سکولارمنشانه تفسير کنند. در اين تفسير، خدا به عنوان علةالعلل جهان و علت به‌وجودآورنده عقل بشر مطرح نبود.

3. گروسيوس، اعلام كرد: «قانون طبيعي اعتبار دارد، حتي اگر خدا وجود نداشته باشد».

4. روش گروسيوس به عنوان يک فيلسوف قانون طبيعي، به سبک رواقيان شبيه‌تر بود تا به شيوة مدرسيان. او مي‌کوشيد تا عناصر قانون طبيعي را از اصول عقلاني و نه از براهين ديني، استنتاج کند.

5. وي معتقد بود كه قانون طبيعي، فرمان عقل سليم است. اگر کاري مطابق طبيعت عقلاني باشد، آن عمل به لحاظ اخلاقي صحيح است، وگرنه عملي نادرست مي‌باشد.

 

|73|

6. با وجود شباهت زياد ميان نظريه «سوارز مدرسي» و «گروسيوس پروتستان» درباره قانون طبيعي، دليل سكولارشمرده‌شدن نظريه گروسيوس و نه سوارز درباره قانون طبيعي، اين است كه سوارز برخلاف گروسيوس در تبيين قانون طبيعي بر عقل بشر، به عنوان مخلوق خدا تأکيد داشت.

7. به‌نظر نمي‌رسد که بتوان به‌خاطر تأکيد گروسيوس بر عقل طبيعي بشر، او را سکولار خواند. او يک مؤمن مسيحي بود و در جاهاي متعددي از نوشتجات خود اراده خدا را بنيادي‌ترين منبع قانون معرفي کرده است.

8. گروسيوس، دريافت که ريشه رفتار اخلاقي بشر در عقلانيت و اجتماعي‌بودن او است. ازاين‌رو، در نگاه او، انسان به‌منزله فاعلي اجتماعي و اخلاقي، موضوع قانون طبيعي است.

9.     پوفندورف در موضوع قانون طبيعي در دو امر، همانند گروسيوس مي‌انديشيد:

10. قانون طبيعي را از الهيات جدا مي‌دانست.

11. قانون طبيعي را فرمان عقل سليم مي‌دانست که رفتارهاي صحيح را از ناصحيح جدا مي‌کند. با وجود اين، منشأ اعتبار قانون طبيعي در نگاه پوفندورف، حمايت خدا از احکام عقل سليم بود.

12. تأکيد پوفندورف بر اراده خدا، به‌مثابه اصلي برتر براي قانون طبيعي، نتيجه اجتناب‌کردن از فرضيه گروسيوس بود.

13. پوفندورف، اعتقاد داشت كه همه تکاليف بشري، به‌خاطر جنبه اجتماعي‌داشتن بر انسان استقرار مي‌يابد؛ زيرا به نظر او، بنياد قانون طبيعي بشر، اجتماعي‌بودن او است. به اين دليل، او بيشتر درباره تکاليف انسان صحبت کرده است تا درباره حقوق طبيعي‌اش.

14. پوفندورف مي‌گفت: قانون طبيعي، کانون مقررات اخلاقي است. اخلاقي‌بودن قانون طبيعي، مستلزم اين است که هنجارهاي اخلاقي از خصايص طبيعت بشر اشتقاق يابد. بنابراين، قانون طبيعي با مطالعه طبيعت بشر شناخته مي‌شود و طبيعت بشر، نهاد قانون طبيعي است.  

نکات انتقادي

 

|74|

مقصود اصلي اين بخش از نگارش، بعد از بيان تحليل قانون طبيعي از نگاه دانشمندان پروتستان اوليه، بيان نکات ضعف تفاسير آنان با عنوان نکات انتقادي است. اين نکات، به دو دسته تقسيم مي‌شود: انتقادات مشترک و مختص. انتقاد مشترك، انتقادي است که به‌طور مشترك بر نظريه‌پردازان قانون طبيعي دوره پروتستان اوليه وارد است. در مقابل، انتقادات مختص، نكته‌هاي انتقادي‌اي است كه به‌طور جداگانه، به برخي از اين نظريه‌پردازان، مربوط مي‌شود.

 

انتقاد مشترک

 به عقيده نگارنده، تنها انتقاد مشترك بر طرفداران قانون طبيعي پروتستان اوليه اين نكته بسيار مهم و عام است كه نه‌تنها بر مكتب پروتستان‌هاي اوليه، بلكه بر همه مكاتب قانون طبيعي در غرب وارد است. آن نكته اين است كه همه آنها به ذكر كلياتي درباره قانون طبيعي بسنده كرده‌اند. همه آنها معتقدند كه قانون طبيعي، داراي اصول زيربنايي است، اما هيچ‌كدام به بيان و توضيح اين اصول اقدام نكرده‌اند.

گروسيوس، اصول قانون طبيعي را حاكم بر رفتار انسان مي‌دانست، اما او به چيزي بيش از آنچه كه «آگوستين قديس» هزار سال قبل از وي با عنوان قانون بنيادين رفتار بشر (Synderesis Rule) گفته است، اشاره نكرده است. محتواي بنيادي‌ترين قانون حاكم بر رفتار انسانها، عبارت است از اينكه: «کار نيک، بايد انجام شود و از کار بد بايد اجتناب کرد».

انتقادات مختص

انتقادات مختص، انتقاداتي هستند که به‌طور جداگانه به انديشه‌هاي هر يک از دو متفکر قانون طبيعي در دوره پروتستان اوليه؛ يعني گروسيوس و پوفندورف وارد است. به عقيده نگارنده اين انتقادات عبارتند از:

گروسيوس مي‌گفت: «قانون طبيعي فرمان عقل سليم است. اين قانون به ما نشان مي‌دهد به لحاظ اخلاقي کدامين عمل، صحيح و کدامين عمل

 

|75|

1.     ناصحيح است».

در انتقاد به اين عقيده گروسيوس، بايد گفت: يکي از اشتباهات گروسيوس و بيشتر نظريه‌پردازان قانون طبيعي پيش از او، اين است که چنين مي‌پنداشته‌اند که عقل مي‌تواند همه اعمال انسانها را به لحاظ اخلاقي ارزيابي کند. اين در حالي است که عقل بشر، توانايي تشخيص نيک و بدبودن همه رفتارهاي بشر را ندارد. به اين دليل است که خداوند، از راه وحي بر پيامبران، معرفت آن دسته از اعمال نيک و بدي را که عقل، توانايي شناسايي‌اش را ندارد، در اختيار انسانها قرار داده است  (مصباح يزدي، 1379، ص6-94).

2. گروسيوس، قانون طبيعي را مختص انسان مي‌دانست. يكي از دلايل او اين بود كه فقط انسان در ميان حيوانات، داراي وسيله‌اي خاص، به‌نام قدرت سخن‌گفتن است. فقط به انسان قوه يادگيري و عمل‌کردن بر طبق قواعد عام، اعطا شده است.

گروسيوس در اين دليل، به سه تفاوت انسان و حيوانات اشاره كرده است: 1. فقط انسان، توانايي سخن‌گفتن دارد. 2. فقط انسان توانايي يادگيري دارد. 3. فقط انسان مي‌تواند قواعد عام را در رفتارهاي خود رعايت كند. به دليل اين سه تفاوت ميان انسان و حيوانات، قانون طبيعي شامل حيوانات نمي‌شود.

اين دليل گروسيوس براي اختصاص‌دادن قانون طبيعي به انسانها كافي نيست. در پاسخ به اين دليل گروسيوس، مي‌توان چنين گفت: سخن‌گفتن، از ويژگي‌هاي انسان نيست. حيوانات نيز در ايجاد ارتباط با هم‌نوعان خود، قادر به گفتارند؛ هر چند ما از فهم مضمون گفتار آنان عاجزيم. برخي از حيوانات، در برخي از رفتارها، توانايي يادگيري از خود نشان مي‌دهند. اين حيوانات عمدتاً تربيت‌پذيرند. همچنين برخي از انواع حيوانات، مثل زنبور عسل كه به‌طور دسته‌جمعي زندگي مي‌كنند، در زندگي اجتماعي خود قواعد كلي را رعايت مي‌كنند.

بنابراين، نمي‌توان به‌طور كلي گفت كه سخن‌گفتن، يادگيري و يا عمل‌كردن بر طبق قواعد عام، مخصوص انسان است. آري، تفكر؛ يعني استنتاج گزاره‌اي كلي از مقدمات كلي، از ويژگي‌هاي انسان است.

 

|76|

بهتر اين بود كه گروسيوس بر عقل، به‌مثابه تنها امتياز انسان از ساير حيوانات تأكيد كند كه در قانون طبيعي نقش اصلي دارد؛ زيرا قانون طبيعي، حكم عقل عملي است و عقل عملي همانند عقل نظري در ميان انواع حيوانات (ناطق و غير ناطق) به انسان اختصاص دارد.

1. پوفندورف اعتقاد داشت: «همه تکاليف بشري، به‌خاطر جنبه اجتماعي‌داشتن، بر انسان استقرار مي‌يابد».

با صرف‌ نظر از اينكه انسان، موجودي فطرتاً اجتماعي است يا اجتماعي‌بودن انسان، امري اضطراري به‌شمار مي‌رود، اين عقيده پوفندورف كه همه تكاليف بشري، به‌خاطر جنبة اجتماعي‌داشتن بر انسان استقرار مي‌يابد، امري غير قابل قبول است؛ زيرا لازمه اين باور پوفندورف، اين است كه همه تكاليف انسانها تكاليف اجتماعي باشد؛ در حالي كه بسياري از تكاليف بشر، تكاليف فردي است كه به هيچ‌وجه، جنبة اجتماعي ندارد. 

به تعبير ديگر، همه تكاليف بشر، به‌خاطر ارتباطش با ساير انسانها وضع نشده است، بلكه برخي از تكاليف بشر، جنبه فردي دارد. انسان در برابر آفريدگار خويش، تكاليفي دارد كه هيچ‌ربطي به انسانهاي ديگر ندارد. اگر در جهان، هيچ انسان ديگري، جز او زندگي نمي‌كرد، اين تكاليف از انسان ساقط نمي‌شد.

2.     به نظر پوفندورف، اجتماعي‌بودن بشر، بنياد قانون طبيعي است.

اين حرف پوفندورف، قابل قبول نيست؛ زيرا مفاد قانون طبيعي و احكام عقل، علاوه بر تكاليف اجتماعي، به تكاليف فردي بشر نيز مربوط مي‌شود. بنابراين، نمي‌توان گفت: اجتماعي‌بودن، بنياد قانون طبيعي است؛ چون در اين صورت، آن دسته از تكاليف فردي انسانها كه مشمول حكم عقل است، از شمول قانون طبيعي خارج مي‌شود؛ در حالي كه آنها نيز از مصاديق قانون طبيعي‌اند.

     شاهد ديگر بر اين مطلب آن است كه پوفندورف، مقررات اخلاقي را عامل نگهدارنده بشر از خطا مي‌دانست که با طبيعت بشر، گره خورده‌اند و به عقيده او، قانون طبيعي، در کانون اين اخلاقيات

 

|77|

حضور دارد. اين در حالي است كه اخلاقيات بشر داراي دو ساحت فردي و اجتماعي است. پس نمي‌توان گفت كه اجتماعي‌بودن بشر، بنياد قانون طبيعي است.

1. پوفندورف مي‌گويد: «انسان حيواني است که داراي ميل شديد به صيانت از خويشتن است. او داراي علايق زيادي مي‌باشد. بدون ياري هم‌نوعان خود، قادر به حفظ سلامتي و بقاي خويش نيست....».

اين كلمات پوفندورف، از اين امر حكايت مي‌كند كه انسان موجودي است كه بدون وجود اجتماع، از بين مي‌رود. به‌نظر مي‌رسد وي در اين امر، مبالغه كرده است؛ هر چند انسان با كمك هم‌نوعان خود، مي‌تواند در جامعه زندگي آسوده‌تري داشته باشد، اما اين امر، به‌معناي محال‌بودن زندگي غير اجتماعي نيست. چه بسا انساني با همت والا بتواند همه نيازهاي ضروري خود را با دست خود برطرف كند و ادامه حيات دهد.

نتيجه‌گيري

مطالعه انتقادي آثار دانشمندان غرب درباره قانون طبيعي در قرن 16 و 17 ميلادي، خواننده را به عمق كاستي‌هاي آن آثار واقف مي‌سازد. دست‌برداشتن از ايده صحيح خدامحوري، به‌خاطر خودباختگي در برابر باور غير منطقي انسان‌مداري عصر نوزايي، يكي از كاستي‌هاي انديشة قانون طبيعي در آثار برخي از دانشمندان پروتستان اوليه است.

نقد و بررسي آموزه قانون طبيعي، علاوه بر اينکه بر اهميت اين موضوع در مباحث مربوط به عقل عملي تأکيد دارد، فقدان اين بحث، در ميان دانشمندان مسلمان، از بي‌اطلاعي يا عدم علاقه آنان نسبت به اين موضوع مهم حکايت مي‌کند.

اميد است فرهيختگان مسلمان، علاوه بر مطالعه آثار علمي دانشمندان مغرب‌زمين، در حوزه قانون طبيعي، با بهره‌گيري از استدلال‌هاي عقلي، به موازات استفاده از متون مقدس ديني، آراي اسلامي مربوط به قانون طبيعي را در اختيار مخاطبان قرار دهند

 

|78|

منابع و مآخذ

  1.  طالبي، محمدحسين، «بازخوانی انتقادی آموزه قانون طبيعي در حکمت عملی يونان باستان»، معرفت فلسفي، ش30، 1389.

  2.  كِلي، جان، تاريخ مختصر تئوري حقوقي در غرب، ترجمة محمد راسخ، تهران: طرح نو، 1382.

  3.  مصباح‌يزدي، محمدتقي، حقوق و سياست در قرآن، قم: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره)، چ2، 1379.

         4.     Copleston, (1953) A History of Philosophy, Vol. III, Okham to Suárez,

Frederick   London: Burns Oates and Washbourne.

         5.     Cottingham, John (2004) "'Our Natural Guide…': Conscience, 'Nature', and Moral Experience", in Human Values, New Essays on Ethics and Natural Law, in David Oderberg and Timothy Chappell eds., Houndmills and New York: Palgrave Macmillan.

         6.     Cumberland, Richard            (2005) A Treatise of the Laws of Nature [1672], in John Maxwell trans. [1727], in Jon Parkin ed., Indianapolis: Liberty Fund.

         7.     Eterovich, Francis (1972) Approaches to Natural Law from Plato to Kant, New York: Exposition Press.

         8.     Finnis, John              (1980) Natural Law and Natural Rights, Oxford: Clarendon Press.

         9.     Ford, J. D. (1998a) “Grotius, Hugo (1583-1645)”, in Craig E. ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. 4, London: Routledge.

      10.     -----------     (1998b) “Pufendorf, Samuel (1632-94)”, in Craig E. ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. 7, London: Routledge.

      11.     Freeman, M. D. A   (2001) Lloyd’s Introduction to Jurisprudence, London: Sweet and Maxwell.

      12.     Friedmann, Wolfgang            (1967) “Grotius, Hugo”, in Edwards P. ed., The Encyclopedia     of Philosophy, Vol. 3, New York: Macmillan.

      13.     Grotius, Hugo (1922) On the Law of War and Peace [De Iure Belli ac Pacis, 1625], in W.S.M. Knight trans., London: Peace Book.

      14.     ---------------- (1957) Prolegomena to the Law of War and Peace, in Francis Kelsey trans., New York: Bobbs-Merrill.

      15.     Gerrish, B.A.             (1967) “Reformation”, in Edwards P. ed., The Encyclopedia of Philosophy, Vol. 7, New York: Macmillan.

      16.     Hobbes, Thomas    (1996) Leviathan [1651], Cambridge: Cambridge University Press.

      17.     Ormsby, Eric            (1984) Theodicy in Islamic Thought, Princeton: Princeton University Press.

Pufendorf, Samuel (1749) The Law of Nature and Nations [1672], in Kennet B. trans., London: n.p.

 

تعداد نمایش : 2090 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما