صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
مسئله سكولاريزم
مسئله سكولاريزم تاریخ ثبت : 1390/11/15
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره5 ,
عنوان : مسئله سكولاريزم
مولف : <#f:72/>
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|64|

 


|65|

از عقيده هر جامعه و هر دوره اي را تشكيل مي دهد، عقيده اي كه با آرزوها و آرمان ها و
هراس ها و كنجكاويها و احساس هاي گوناگون همان جامعه و همان تاريخ تغذيه
مي‌شود. امروزه درباره سكولاريزم خلط فزاينده اي روي داده است؛ خلط ميان نظريه اي
براي فهم واقعيت و خود واقعيت ِمتحوّل اجتماعي و سياسي. اين خلط موجب شده كه
برخي كه يكسره بر نهاده هاي فلسفي و پيش فرض هاي اين نظريه را يكسو مي نهند و
نمي پذيرند حتي مشروعيت مشكلات واقعي اي را كه آن طرح مي كند نيز انكار كنند؛
هم چنان كه سبب شد پيروان اين نظريه، تصوير واقعيت عملي ِمورد تطبيق اين نظريه را بر
آشوب اند و در هم ريزند.

 

منظومه هاي ارزشي اي كه بر نگرش ِما به واقعيت حاكم هستند، بسياري اوقات، ما را
از نگرش حقيقي به آن چه در واقعيت مي گذرد باز مي دارند و تفاهم درباره ماهيت
تحولاتي را همگان با هم شاهد آن هستيم دشوار مي سازند. از آن جا كه سكولاريزم ارزش
يا عقيده اي در زندگي اجتماعي - سياسي است از اين قاعده پيروي مي كند. براي نمونه
كافي است به اختلاف تفسير مردم از پديده هاي ديني - سياسي جاري اشاره كنيم. برخي
باور دارند كه دين دوباره در حال گسترش نفوذ و سلطه خود بر واقعيت اجتماعي موجود در
همه جاست؛ با اين همه پاره اي ديگر مي انديشند ارزش هاي ديني توان ِخود را براي سمت
دهي به رفتار آدمي و حكومت بر آن از دست داده و همواره در حال بازگشت به پس است.
حتي بالاتر از اين مي توان گفت مسئله سكولاريزم در همه جاي جهان از اين چالش
سرچشمه گرفته است: چالش ميان كساني كه باور دارند بازگشت به ارزش هاي ديني نشان
دهنده تهافت و شكست ارزش هاي سكولاريستي است و كساني كه ايمان دارند اين
بازگشت، واكنشي تاريك انديشانه است و هدف آن از ميان بردن آزادي عقلي و سياسي
است. ولي همان گونه كه خطاي نظريه، يعني تفسير واقعيت، وجود واقعه تاريخي را
ملغي نمي كند؛ درستي نظريه، يعني انسجام منطقي آن نيز وجود واقعه تاريخ را اثبات
نمي كند. جان سخن آن كه اگر سكولاريزم، در مقام واقعه اي تاريخي، رشد گونه اي
معين از خرد باوري عيني و عملي در فعاليت اجتماعي - سياسي را بازتاب مي دهد؛

 


|66|

سكولاريزم در مقام نظريه يا مفهومي توصيفي تنها كوششي براي شفاف كردن حقيقت اين
خردباوري و تبيين اسباب و فرجام آن است.

 

اگر بپذيريم كه نخستين شرط نگرش علمي، مستقل انگاشتن واقعيت و تمايز آن از
عقل است و اين استقلال به معناي آن است كه نبايد ميان مفهومي كه ما صورت بندي
ميكنيم و واقعيتي كه موضوع فهم ما و بيرون از عقل به خودي خود قائم است خلط كرد
بنابراين نه تعيين حقيقت اين واقعيت چندان ساده است و نه روشنگري ِمفهوم آن ميتواند
ماشين وار و خودكار انجام گيرد. بل چه بسا مفهوم واقعيت مفهومي باشد كه آگاهي گريزي
از آن آسان تر باشد، چرا كه آن چه اين مفهوم باز مي تاباند چيزي جز اين تحول دايم و
متناقض و چندگانه مهار نشدني و نظم ناپذير نيست، تحول كه مهار و نظم آن جز با تحميل
آگاهي اي بيروني بر آن ممكن نيست و گزينش يك سوي آن به معناي گزينش ميان امكانات
و وجوهي است كه همه جز باهم پديد نمي آيند.

 

اين چيزي است كه ما را وا مي دارد از مسئله وار [1] بودن سكولاريزم سخن بگوييم.
سكولاريزم شيوه اي نظري است كه به ميانجي آن مشكله واقعي طرح مي شود ولي خود
آن، مشكله واقعي نيست؛ به سخن دقيق تر، سكولاريزم روشي است كه نگرش به واقع در
آن به مشكلات تبديل مي شود؛ يعني به مسائلي كه مي توان آن ها را تعيين و مرزبندي كرد
و پاسخ ها و راه حل هايي براي آن فراپيش نهاد. دليل اين امر آن است كه واقعيت به خودي
خود امري انتزاعي است و به مثابه هيولي در فلسفه يونان است. بنابراين بايد صورتي عقلي
در كار باشد تا به آن فعليت دهد و آن را به دست آمدني و مهار شدني و شايسته تعامل در آن
و با آن كند. امر مسئله وار نه واقعيت است و نه بازتاب و ترجمه مستقيم آن، بل شيوه اي
است كه به ميانجي آن صورت عقلي مركّبي از عناصر معرفت علمي و ارزش هاي اجتماعي
توليد مي كنيم؛ يعني مركب از روش، اهداف آرزوها و نگرش جزمي پنهان يا آشكار
پژوهشگر. گاه امر مسئله وار بر خطاست نه؛ از اين رو كه واقعه اي را كه مي كوشد راهي
براي حل و فهم و فراگيري آن به دست دهد وجود ندارد، بل يكسره به عكس، به اين دليل
كه نمي تواند واقعه را، همان گونه كه هست، با همه عناصرش فراگيرد و محاط كند. اگر

 


|67|

امر مسئله وار بخواهد اين واقعه را در مشكله اي باز آفريند يا آن را به مشكله اي بدل كند كه
از واقعيت هر روزينه پرده بر نمي دارد و بدان پاسخ نمي دهد و تناقض ها و چالش هاي
حقيقي جاري در آن و سازنده و سمت دهنده آن را مي پوشاند و به ديده نمي گيرد، بي گمان
ساختگي خواهد بود. از اين رو نمي توان از امر مسئله وار ساختگي سخن گفت مگر پس
از گذشت دوراني از تجربه و پيشرفت در صورت بندي دوباره امر مسئله وار واقعيت. مراد
از ساختگي بودن امر مسئله وار اين است كه در جايي كه تناقض نيست تناقض جعل مي كند
و جايي كه يك دستي و همآهنگي نيست وحدت و انسجام مي سازد. به همين سبب است
كه توان مندي وكنش مندي خود را در تأثير بر واقعيت از دست مي دهد. گاهي سبب
ناتواني در بنيادگذاري امر مسئله وار ِدرست، يعني نشان دهنده واقعيت جاري، انتقال مو
به موي نمونه اي نظري بي كاوش و ژرف نگري و سنجش است. پيش فرض اين گرته
برداري، همسان انگاري نهاني دو واقعيت است كه بر پايه اين باور ضمني مي ايستد كه اين
نظريه به كار هر جا و هر زماني مي آيد؛ يعني پديده را چونان حركت تاريخي تكاملي
نمي نگرد.

 

هم چنان كه در همه علوم چنين است شناخت اين واقعيت در گرو نظريه اي است كه
درباره آن صورت بندي مي كنيم؛ يعني در پناه پرتوي كه بر آن مي افكنيم. در عوض اعتبار
اين نظريه، يعني صدق تصوير آن از واقعيت، به ميزان توان مندي آن در نظام بخشي به اين
واقعيت ِمورد پژوهش قرار مي گيرد؛ چه اين واقعيت اجتماعي باشد چه فكري، روحاني يا
طبيعي به هر روي مراد واقعيتي است كه اين نظريه آن را هدف گرفته و صيد آن و چيرگي بر
آن را وظيفه خود مي داند. ميزان ِتوان مندي ِنظريه در نظام بخشي به واقعيت را نيز تجربه
ثابت مي كند. به هر روي ما قوانين حركت و پويايي واقعيت را از پيروزي خود در دگرگون
سازي و چيرگي بر آن كشف مي كنيم. از اين رو اگر نظريه اي پس از گذشت دوراني بلند
در تجربه ثابت كرد كه نمي تواند واقعيتي را كه مدّعي عهده دار بودن آن است سمت دهد يا
دگرگون سازد خودبه خود از سوي كساني كه آن را به كار گرفته اند (چه روشن فكران و چه
مجريان) رها مي شود؛ خواه اين رها كردن پس از نقد نظري قاطعانه اي باشدكه سستي و

 


|68|

پريشاني پيش فرض ها و انگاره هاي بنيادين آن را فرانمايد و خواه به دليل فراموشي باشد
نظريه ها عقايد مقدس نيستند بل ابزارهايي عملي براي گشودن گره‌هاي واقعيت اند و
ابزارها، آن هنگام كه بازدهي ندارند يا ابزار كار آمدتري جاي آن ها را مي گيرد بي آن كه
تهمتي بر پيشاني آن بنشيند ارزش خود را از دست مي دهند و درگستره روش با آمدن ابزار
بهتر از ميدان به در مي روند.

 

اين واقعيتي كه سكولاريزم در مقام نظريه و ابزاري براي فهم مي كوشد ما را به آن راه
نمايد و در قالب برنامه تغيير و اصلاح مي خواهد ما را در نظام مند سازي آن و چيرگي بر آن
ياري كند چيست؟ اين واقعيت، كنش و فعاليت ديني نيست؛ يعني همان فعاليتي كه
مفاهيم و معيارها و ارزش ها و علوم ديني كلامي و تئولوژيك آن را نظام مند مي سازند.
هم چنين اين واقعيت، فعاليت سياسي كه قوانين و منطق ويژه خود را دارد و امروزه علم
سياست و فلسفه سياسي ناميده مي شود نيز نيست؛ بلكه اين واقعيت، خلط ميان دين و
سياست است از اين حيث كه خلطي سترون و يكي از جلوه هاي زندگي اجتماعي - سياسي
قرون وسطا و يكي از منابع و عوامل فساد آن و ويراني دولت در آن است. يكي شدن دين و
سياست در وارد ساختن معيارها و ارزش هاي ديني به عرصه فعاليت سياسي تجلي
مي كند. هم چنين در تداخل قدرت كليسا و قدرت دولت و قرباني كردن آزاديهاي مدني
به سود چيرگي سلطه روحاني و جنگ هاي ويران گر ديني و ديني - سياسي برخاسته از آن
كه در طول سده هاي بلندي توان بشريت را فرسوده است جلوه مي يابد.

 

بر پايه اين واقعيت است كه سكولاريزم نظريه گسست دين ودولت را ميآورد.اين
گوهر سكولاريزم است. سكولاريزم اين گسست را شرط نابودي استبداد وتمايز مردم بر
بنياد نزديكي آن ها به معرفت درست ديني و رهاندن خود از خرافه و آزاد سازي روح علمي
و آفرينش مي داند. اين گسست كه گويي بخردانه ساختن و شكوفاندن ِفعاليت انساني و
مدني است، چونان نتيجه گشايش به روي معرفت عقلي و علمي و پيراستن آن از نگرش
غيب باورانه تئولوژيك به چشم مي آيد. اين گسست در واقع در دو گستره بنيادين خلاصه
مي شود:گستره جامعه سياسي كه سكولاريزم در آن به نظريه اي براي از ميان بردن نظام

 


|69|

يزدان سالاري تحول مي يابد. و گستره فعاليت عقلي كه هدف سكولاريزم در آن، پالايش
مرده ريگ گذشته و نابودي ساختار تئولوژيك و جايگزين كردن ساختار علمي به مثابه
سرچشمه شناخت درست و يقيني است. و اما اين كه اين نظريه در مرحله نخستين خود،
هم چنان كه در جامعه هاي عربي، بر جنبه وابسته به قدرت سياسي آن تاكيد و تكيه گذارده
است به اين دليل است كه اين عقلاني گري در گستره رابطه دين و دولت در جامعه اي كه
قدرت دوگانه دارد سرشتي چالشي و رقابتي به خود گرفته و به مصالح مستقيم گروه هاي
اجتماعي و نخبه هاي رقيب پيوند خورده است. در حالي كه تحول دروني آگاهي عمومي
يعني ارزش هاي دروني معرفت جز در زماني دراز آشكار نمي شود و انسان عادي كه به
تحليل نظري خو گرفته و آموخته نيست نمي تواند آن را پي گيرد و معناي آن را دريابد. اين
به معناي آن نيست كه سكولاريزم كه با كاوش در رابطه دين و دولت همنشين شده و
سرچشمه خاص ِآفرينش سرسپردگي ها و فعاليت هاي سياسي است، منبع آفرينش و زايش
سرسپردگي هاي فكري وابسته به آگاهي و درون نيست.

 

شايد همين تكيه خاص بر جنبه سياسي اين جهاني گري[سكولاريزاسيون] است كه
به نظريه سكولاريزم ويژگي كنوني اش را بخشيده و آن را، به فرجام، با انديشه گسست
ميان قدرت ها و به پايان بردن قطعي نزاع ميان آن ها به سود يكي از دو طرف در آميخته
است. اگر دوگانگي قدرت در جايي وجود نداشته باشد اين درهم آميختگي به سوء فهم
عظيمي خواهد انجاميد، هم چنين اگر اين گسست به معناي جايگزين كردن ارزش هاي
اجتماعي و سنت هاي فرهنگي بيگانه به جاي ارزش ها و سنت هاي جامعه موجود فهم
شود.

 

به هر روي، سكولاريزم كه به عقل آدمي جايگاهي مي بخشد و از تناقضي سترون و
بي حاصل پرده بر مي دارد به نتيجه گيريهاي بنياديني مي انجامد. مفاد اين نتيجه ها اين
است كه براندازي عواملي كه ساختار جامعه و خرد را ويران مي كند و فروبستگي و
محدوديت در ساختار سياسي و علمي پديد مي‌آورد و نيز برون شد از بحراني كه مانع
توسعه دولت و دستگاه ِعلمي است و در نتيجه مجال پيشرفت تاريخي را از ميان مي برد،

 


|70|

همه اين ها مقتضي استقلال هر يك طرف به گستره اي است كه موضوع فعاليت كنوني آن را
تشكيل مي‌دهد: دين امور روح و رستگاري اخروي را سامان مي دهد و سياست امور
پيكره اجتماعي و ساختار عمومي را.

 

آن چه به رسوخ ِايمان به سكولاريزم در مقام نظريه اي براي عمل در جامعه سياسي
مدرن در جوامع غربي ياري كرد همين تشخيص بود. پيآمدهاي مثبت راه حل هايي كه به
اين تشخيص مربوط است در توسعه عظيم امروزي زندگي سياسي و مدني نقش داشته و
حتي در تكامل مفاهيم روحاني و انساني دين هم بازتاب يافته و تأثير نهاده است بي آن كه،
آن طور كه متولّيان دين مي هراسند، جايگاه و احترام شايسته خود را از دست بدهد.
بدين سان سكولاريزم در آگاهي مدرن غرب به ارزشي ثابت يا به سخن ديگر به گنجينه اي
معنوي بدل گرديد و بدين روي سرچشمه ارزش ها و سنجش هاي ديگر به شمار مي رود؛
هم چنان كه هر باري كه موفقيت نظريه اي با آن اثبات مي شود اين امر تقويت مي گردد.

 

اين موفقيت، زمينه تاريخي پيدايش و پيشرفت ديدگاه اين جهاني نو به جهان است
يعني اين ديدگاه در فهم خود از جهان، تكيه كم تري به پيش فرض هاي تئولوژيك و
تفسيرهاي اسطوره اي مي كند و اين تكيه هر روز كم تر و كم تر مي شود و بر پايه فاصله
گرفتن فزاينده انسان مدرن از اعتماد به ساز و كارهاي سحري و افسون گرانه براي فهم
جهان و تعامل با آن و تعيين و مرز بندي مواضع خود نسبت به انسان و جهان مي ايستد.
هم چنين برپايه فاصله گرفتن از مقتضيات ِاين ساز و كار و از آن ميان پيش داوري‌ها و
پيش فرض ها و محرّمات مناقشه ناپذير و نامدلّل است. نتيجه اين فاصله گيري اين شد كه
ارزش ِفعاليت فكري و آفرينشي نوين در گستره ميراث ديني و ميراث غير ديني بالا رفت و
در صدر نشست و انگاره ها و معناهاي نوي براي آزادي ها و حقوق ِاصيل -‌‌‌‌‌ يعني حقوقي
كه پاره ناگسستني ماهيت يا وجود آدمي، از آن حيث كه آدمي است، به شمار مي روند-
در ذهن افراد رسوخ يافت و جايگير شد و وابستگي به قانون ها و شريعت هاي آمرانه
ديني يا مدني كه از سوي منبعي بيروني سرچشمه مي گيرند از ميان رفت. به اين ترتيب
سكولاريزم از برنامه اي عملي و سياسي به رويكردي فكري و رواني بدل شد كه به آگاهي

 


|71|

و ذهنيت عمومي، عقلانيت و عينيت مي بخشد و آن را از دغدغه ها و تفسيرهاي سنتي از
مسائل زميني مي رهاند و دور مي كند. بر اين پايه ساختارهاي اجتماعي اين جهاني با
ساختارهاي ذهني عقلاني تطابق يافت و واقعيت اجتماعي و سياسي معقول و خود آگاه
شد و هستي با آگاهي تطابق يافت و دين و دنيا دست ِهمدستي يكديگر را فشردند. اين
هدف بنيادين هرجامعه اي است. هم چنان كه گشايش گره هاي درهم تنيده ميان كليسا و
دولت ابزاري براي احياي توافق تاريخي ميان خيال و واقعيت و ضمير [دروني] و [نظام
سياسي] و اجتماعي بود.

 

پس از اين، انديشه تئولوژيك با حاصلي واپس روانه، در چشم آگاهي اين جهاني،
كوششي نوميدانه و ناكام براي فهم واقعيت عملي و تجربي فرانموده شد، زيرا به همان
اندازه كه از بنيادهاي غير تجربي و غير عقلي پشتوانه مي گيرد در فهم تناقض هاي واقعيت ِ
جاري نيز ناكام مي ماند و مي كوشد براي پرده پوشي بر عيب ناكامي، آن را از نظر
احساس والايش دهد و با جهاني ديگر و ارزش هاي ديگر و جلوه هايي ديگر جايگزين
كند. آگاهي سنتي چون سيماچه اي بر واقعيت و گريز از آن و بي اعتنا به قوانين آن به چشم
مي‌آيد در حالي كه بيشتر بايد گشاينده رازها و كليد معماهاي آن باشد. درست همان طور
كه قدرت روحاني يا ديني چنين به نظر مي‌آيد كه گويي مي خواهد روح را به جاي جسم
بنشاند و فقر زميني آدميان را با بشارت به بهشت آسماني پاداش دهد. از اين رو
سكولاريزم افزون بر ارزش هاي عقلانيت و علمي بودن به ارزش هاي آزادي انتقادي و
يكسو نهادن مقدسات و محرمات و هر چه ممكن است برخرد و ذهن و ضمير زنجير و
بندي‌بزند پيوند مي خورد.

 

عقلاني كردن آگاهي بيش از آن كه به معناي زدودن ِوجه جادويي و رمزي و تخيلي
از آن و قدس پيرايي و تهي كردن ِآن از ارزش هاي مقدس باشد، به معناي دگرگون
ساختن چارچوب كلي و مرجعيت نمادين اين آگاهي و رشد شيوه نوي از رهيافت به
واقعيت مادي و دگرگوني اساسي در گونه احساس قدسي و حتي در مفهوم ِقداست و حرمت است.

 


|72|

 

جان سخن آن كه نظريه سكولاريزم به دو معنا طرح شده است: يكي به معناي اجرايي
و سياسي كه روابط دولت و دين را عموماً سامان مي دهد و درون مايه راستين آن، قدس
پيرايي از كنش و فعاليت دولت و حاكمان و تابع ساختن آن ها در برابر مناقشه عقلي و
مسئوليت و حساب رسي بشري است. اين معنا از نظر تاريخي انجام گرفته و در مقام يك
مشكله در جهان پايان يافته است؛ اگر چه در پاره اي كشورها روندي رو به پس دارد.
معناي دوم آن فلسفي است و به معناي مديريت سرمايه فكري و سامان دهي روابط درون
عقلي ميان منابع ِارزش ها و نمادهاي گوناگون كهن و مدرن، ديني و علمي، روحاني و
مادي و زميني و آسماني است. رشد و توسعه سكولاريزم به اين معنا هيچ برنامه عملي اي
ندارد، زيرا ثمره طبيعي و خود به خود تكامل تمدن است؛ تمدن و صعود ميزان كاربرد
خرد و تراكم معرفت و شدت يابي گرايش ها و احساس هاي دنيوي و مادي كه همراه ِآن
است. اين معنا با پيمان نامه اي رسمي تحقق نمي يابد بلكه هم ركاب ِرشد ِتمدن و غلبه
جامعه كنوني بر تناقض هاي رواني و مادي ِدروني خود است. مي توان گفت سكولاريزم
در هر دو حالت به سوي بيان شيوه اي عقلانيت پيش مي رود كه پويايي زندگي نوين و تاثير
و رويكرد و خويشتن ِژرف آن را باز مي تاباند؛ يعني همان عقلانيت سياست و سامان يابي
جمعي و عقلانيت آگاهي و سامان يابي زندگي فردي. سكولاريزم باز نمود ِگسترش ِكاربرد
خرد و ملكه هاي ديگر انساني در ترجمه پيام نخستين است. هيچ عقل يا عقلانيتي هنوز
وجود پيدا نكرده كه بتواند از رسالت و پيام الهامي ديني و اخلاقي نخستين بگسلد.
عقلانيت بيش از آن كه نقيض الهام باشد تجسم زميني و تاريخي آن است.

 

در هر دو معنا سكولاريزم هيچ پيوندي با فرقه گرايي ندارد؛ يعني مديريت و اداره
روابط در جامعه چند فرقه اي مانند آن چه در كشورهاي شرقي مي بينيم. به معناي سياسي
هدف سكولاريزم، رهاندن دولت، و سياست از چنگ چيرگي كليساست بي آن كه حتي
اين، به ضرورت، به معناي برابري اديان باشد. گواه اين مطلب يهود آزاري‌اي كه تا سده
بيستم در اروپاي سكولار تداوم يافت و اين كه هنوز پذيرش حق ِگسترش و رسوخ مشروع
و طبيعي اسلام در اين قاره موضوع چالشي سخت و فراگير است. بالاتر از اين حتي به

 


|73|

معناي برابري افراد و شهروندان نيز نيست، زيرا زن تنها پس از جنگ جهاني دوم توانست
به پاره اي از حقوق‌ خود در غرب دست يابد و هنوز در جريان انقلاب فرانسه اين بحث زنده
بود كه آيا زن انسان است و اصل اعلاميه حقوق بشر و شهروند بر او جاري مي شود يا نه و
پس از آن كه او را انسان دانستند حقوق او را به رسميت شناختند.

 

فراتر از اين، سكولاريزم، بر خلاف آن چه امروز ادعا مي كند، به خودي خود
سرچشمه ارزش ها نيست و هيچ گاه نمي خواهد ارزش هاي انساني و برابري ميان آدميان را
رسوخ دهد. سكولاريست ها در استعمار ملت هاي مستعمره و بازرگاني بنده و دزدي
سرمايه ها و منابع ملت هاي ديگر هيچ شر و زشتي نمي ديدند و اصلاح پروتستانتي، نه تنها
آمريكاييان را از نسل كشي هنديان باز نداشت كه حتي يكي از عوامل مهم اين نسل كشي كه
به جنگ عليه هنديان امريكا صبغه اي مقدس مي بخشيد اين بود كه نسل كشي گوييا خدمتي
به مسيح و مسيحيت به شمار مي رفت.

 

اگر چه موفقيت اين نظريه در ريشه كن كردن مشكله دوگانگي قدرت در غرب
مسيحي در دهه هاي گذشته اعتبار بسياري به آن بخشيده و آن را به دموكراسي، تسامح و
كثرت گرايي فكري و ديني پيوند داده است؛ با اين همه بازگشت ارزش هاي ديني براي
اشغال هرچه بيش تر جايگاه ها در بسياري از جوامع بشري و از آن ميان جوامع اروپايي و
ظهور گرايش هاي اسلامي در جوامع عربي شمار بسياري از پرسش ها را درباره ارزش
تاريخي و جهاني مفاهيم مورد اتكاي سكولاريزم و مسئله آفريني نهفته در وراي آن
برانگيخته است. افزايش همكنشي ميان دين و سياست و ظهور نياز به اخلاقي تر كردن
فعاليت سياسي انتقادهاي بسياري را سبب شده كه به مشكلات نوين برخاسته از گسست
كامل دين و دولت در گستره زندگي فرهنگي و روحاني اشاره مي كنند. به راستي گوهر
سكولاريزم در مقام واقعيتي تاريخي - تمدني عام چيست و نظريه علمي سكولاريزم در
مقام نظريه اي قابل تطبيق موفقيت آميز بر همه جامعه ها و در هر شرايط، چه ارزشي
دارد؟

 


|74|


آموزه سكولاريزم: آزاد ساري دولت

نظريه سكولاريزم درساختارانديشه ديني مسيحي نخستين ريشه دارد. اين ساختار برپايه
تمايزباريك و كامل ميان دوقلمروي كه اختلاف وتعارض تام دارندمي ايستاد:قلمرو خدا
و روح و قلمرو دنيا و جسم. سخن پر آوازه اي كه بر وانهادن هرچه براي قيصراست به
قيصر و هر چه براي خداست به خدا تصريح مي كند درست به همين نكته اشاره دارد. با اين
همه اين ساختار فكري ِنخستين، خود، تاريخ اجتماعي - سياسي اي را كه انديشه
سكولاريزم در دل آن پديد آمد نيافريد. چه بسا ريشه هاي حقيقي پيدايش گرايش هاي
سكولاريستي در دگرديسي خود دولت در جوامع غربي نهفته باشد، چرا كه سلطه مطلق
كليسا در دو گستره اين جهاني و روحاني، به رغم تمايز مطلقي كه ميان آن دو هست،
دولت را از هر پايگاه مستقل محروم ساخت و زايش دولت را به ستيز قطعي با قدرت فراگير
كليسا پيوند داد. اين ستيز دو شكل بنيادين به خود گرفت: مبارزه براي دستيابي به جايگاه
ويژه براي خود؛ يعني براي اين كه گستره سياسي متمايزي از گستره دين براي خود معين
سازد. دوم اين كه براي خود پايگاه مستقلي براي مشروعيت بيافريند كه از بُن با مشروعيت
قدرتي كه ساختار ديني پديد مي آورد و از آن بهره مي گيرد اختلاف داشته باشد. به اين
ترتيب پيدايش دولت مركزي در واقع به معناي موفقيت در انحصار حق ِاعمال خشونت و
زور و گرفتن حق تشكيل ميليشيا و ارتش چريكي از كليسا و ساختارهاي فئوداليستي مربوط
به آن است. هم چنان كه به معناي موفقيت در تشكيل قدرتي حقوقي و قانوني مستقل از
تشريع ها، و قانون گذاري هاي ديني و در پيوند مستقيم با دولت است. اين چيري است كه
از سده سيزدهم با چالش "لوئي نهم" براي تثبيت اقتدار پادشاهي در برابر قدرت هاي
فئوداليستي و با آن چه كه حقوق دان هاي فرانسوي به پيش گاميِ "بومنوار" انجام دادند
تحقق يافت.

 

كليسايي كه - از دوران هجوم بربري ژرمني كه امپراتوري غرب اروپا را نابود ساخت -
كانون اقتدار و مرجعيت در سامان دهي اجتماعي بود و تا سده شانزدهم نخستين پايگاه

 


|75|

قدرت اجتماعي به شمار مي رفت، جامعه را تابع نظام دقيق و قاطعانه اي از ارزش ها
ساخته بود كه از لحاظ نظري مصالح زميني و دنيوي را انكار مي كرد و جسم را فرو مي نهاد
و روح را مي ستود و همه قدرت مطلق و انحصاري خود را روي دوش آن بنا مي كرد. اين
اقتدار كه كليسا به نام آخرت و قرباني آن را به كار گرفت چنان ظاهر شد كه گويي مانع
نيرومندي در راه زندگي و شكوفايي و جلوه نمايي آن است.

 

با فروپاشي فئوداليسم غربي و رويكرد فزاينده به قوت بخشيدن و استوار كردن
موقعيت ايالت ها و كشورهاي اروپايي و در نتيجه زوال اثر ويران گرِ تهاجم بربري يا جذب
و هضم شوك تاريخي آن، نظريه سياسي دوباره چونان مناره اي براي فعاليت و دولت نوين ِ
برخاسته از توده انبوه جامعه كهن -كه به عصبيت هاي ديني و فئوداليستي بي شماري
تكه تكه و پراكنده شده بود - سربرآورد.

 

اين دولت و نظريه سياسي مدرن، ناسيوناليسم، كه همواره در پيدايش و تكامل
همپاي آن بود؛ در طول سده هاي بسيار روياروي ادعاي پاپ ها درباره اقتدار و حكومت،
يعني اين ادعا كه مسيحيت دين و دولت و ضد دولت است، سر بر كشيد. از اين تجربه او
به موضعي قطعي و خشن نسبت به خواست هاي سياسي ساختار ديني رسيد؛ موضعي
سكولاريستي كه هنوز خود را در رقابت و بل در چالش هميشگي ميان ارزش هاي انديشه
سياسي مدني يا عرفي و ارزش هاي انديشه سياسي ديني مي بيند؛ ارزش هايي كه بر
اولويت و تقدم كاربرد عقل و توجه به بدن يعني به دنيا تاكيد مي كند و ارزش هايي كه بر
اولويت روح و دلبستگي به آسمان و نفي جسم و محروميت نفس آدمي تكيه مي گذارند؛ و
خلاصه ارزش هايي كه از تعلق به جهان و ملكوت آسمان و كوشش به سوي آن مايه
مي گيرند و ارزش هايي كه به ملكوت زمين و زندگي دنيا وابسته اند. بدين سان گسست
تاريخي ميان آگاهي ديني و دنيوي چونان بازتاب گسست اصلي ميان روح و جسم پديد
آمد. همان طور كه كليسا در طول قرون وسطا از راه تاكيد بر تقدم ارزش هاي ديني و
روحاني، سلطه و قدرت مطلق خود را بر انسان و جامعه فرو مي افكند و اعمال مي كرد؛
دولت مدرن در مقام شيوه نوي براي سامان دهي جامعه، قدرت سياسي خود را بر پايه تقدم

 


|76|

و اولويت علم و جسم اعمال مي كند. برنامه تاريخي آن براي از ميان بردن قطعي سلطه
اجتماعي و سياسي كليسا نيز آزاد ساري عقل و جسم هر دو و بالابردن مقام وارزش و
اهميت آن ها بود. اين ژرفاي تاريخي و تجربي سكولاريزم در مقام يك نظريه و ارزشي
مثبت است.

 

روشن است كه اصل در اين تناقض يا چالشي كه موجب شد سكولاريزم - بسان
نظريه اي كه به تشكيل دولت مدرن مي انجامد- پديد آيد نه وجود دين يا كليسا و حتي
ساختار ديني بود و نه ارزش هاي فكري مايه گرفته از دين؛ ولي سلطه و چيرگي كليسا و
پاپ‌ها بر امور دولت وسياست و محروم ساختن جامعه، از سوي آن ها، از بنيادگذاري
سياستي براي خود - يعني تشكيل دولتي كه ابزار اساسي تجمع عمومي تمدني و تاريخي
باشد- ريشه تناقضي بود كه سكولاريزم را پديد آورد.

 

ولي اين رابطه پرتنش و خشن ميان دين و دولت چيري نيست كه در همه جوامع بشري
روي داده باشد و حتي به اين شدت هم تنها در دوره محدودي از تاريخ اروپا و آن هم تنها
در اروپا رخ داده است. رابطه بوديسم و آيين كنفوسيوس و دولت در آسيا و اسلام و دولت
عربي و نيز امروزه رابطه ميان مسيحيت و دولت در اروپا و آمريكا همواره رابطه هم آهنگي
و تفاهم هميشگي و كلي بوده است، چرا كه تناقض ميان ارزش هاي دين و ارزش هاي
جامعه جز در حالات نادر و خاص نمي تواند به وجود آيد: آن هنگام كه دين با حمله و
هجوم تحميل شود يا جامعه از انديشه ديني كهن برگذشته باشد و ساختار ديني نوي سامان
داده باشد. در حالت دوم اين مشكله جز در دوران انتقال طرح نمي شود، زيرا دين باز
مي گردد و به همان اندازه كه ارزش هاي جامعه در سطوحِ گوناگون با وجود آن توافق دارند
با دولت همدست و متحد مي گردد. به باور ما عامل بحراني كه در اروپاي غربي در قرون
وسطا پديد آمد فروپاشي دولت و سنت هاي تاريخي آن به سبب نيروي تهاجم بربري و
ويرانگري تمدن غربي از سوي آن بود.

 

پس از فروپاشي دولت عباسي و اوج گيري هجوم وحشيانه مغول و تاتار و جنگ
صليبي از آغاز دومين هزاره ميلادي نزديك بود جامعه اسلامي نيز در مشكله اي همانند

 


|77|

جامعه غربي دچار آيد. دولت مركزي از هم گسست و ايالت هاي شبه فئودالي به ويژه در
مغرب عربي كه بر روي ويرانه هاي شهرهاي گوناگون بنا مي شدند افزايش يافت و بر حسب
منطق سلطه اقتدار طلبانه، اين جا و آن جا، گسترش پيدا كرد. ولي اين ايالت ها براي تثبيت
مشروعيت خود ناگزير به رويارويي با قدرت پاپ ها و نفي حق آن ها در قدرت نشدند، بل
به عكس، ديني واحد بر مي گزيدند و خود را نمايندگان آن مي انگاشتند. چالش حقيقي و
هميشگي ميان دولت هايي بود كه همه مدعي اسلام بودند نه ميان دولت اسلام و دولت
عرف. همه آن چه دوران بحران عظيم سياسي به دست داد خلق جوّي ديني و عمومي بود
كه بر زندگي سياسي و اجتماعي عموما خيمه مي افكند و از سرشت قرون وسطايي آن پرده
بر مي داشت. با اين همه ديري نگذشت كه بازايش دولت مركزي نيرومند، دولت عثماني
در آسياي صغير و غربي و بيش تر كشورهاي شمال آفريقا و دولت صفوي در ايران و پاره اي
كشورهاي آسياي ميانه و دولت مغليه در هندوستان، دولت به جايگاه و قدرت عظيم خود
بازگشت و گونه كلاسيك رابطه ميان دين و دولت دوباره گوهره خود را در استوار كردن ِ
سلطه چيرگي دولت در نظام اجتماعي و به تابعيت در آوردن ساختار ديني نشان داد و
بازيافت. در برابر اين چيرگي - كه دين را از بناي هرگونه قدرت مركري محروم ساخته بود
و آن را منطقه آزادي براي پديد آيي ِفئوداليته ها و ايالت هاي روحاني خاصي كه به جامه
شمار بسياري از طريقت هاي صوفيه و مذاهب و مكاتب در آمده بودند، قرار داده بود -
سركشي عالمان تنها باز مانده اي از دوران نخستين استواري پايه هاي دولت اموي به شمار
مي رفت. پس از اين گونه اي برابري و تفاهم قايم بر احترام به آزادي عالمان و اجتهاد آنان و
حرمت زاويه ها و مساجد آنان تحقق يافت و در عوض عالمان از دخالت مستقيم در امور
حاكم و حكومت بركنار ماندند بي آن كه اين مانع ِحق آن ها در متهم ساختن پاره اي
سلاطين يا حاكمان جور به ظلم و ستم و تحريك عليه آن ها و بازي كردن نقش خاص خود
در نظام سياسي شود؛ نقشي كه به نقش روشن فكران در نظام مدرن نزديك و مانند است.
به واقع اين ناهمسازي براي دوره كوتاهي به طول انجاميد و به ميانجي احياگران و پيشروان ِ
احيا و اعتراض هاي عمومي به رهبري آن ها خود را نشان مي داد. با اين همه، ساختار

 


|78|

اسلامي هرگز موفق نشد قطب مخالف و تهديد كننده اي براي قدرت دولت ايجاد كند.

 

كام يابي دولت مركزي در نگاهداشت كانون ِنخست خود در جوامع عربي - اسلامي
موجب شد كه هيچ گاه براي استوار كردن موقعيت خود به ساختن جايگاهي مستقل از دين
در اعمال زور اجتماعي (جايگاه سياسي) يا در دستيابي به مشروعيت (قانون) احساس نياز
نكند. نخستين سبب اين امر تداوم سنت هاي دولت امپراتوري كهن بود كه هنوز در سطح
تشكيل ارتش مركزي حضور داشت و حتي به مقتضاي نياز فتوحات اين ارتش به گونه اي
سامان مند گسترش يافته بود. دومين سبب چيري جز موفقيت دولت مركزي در تملك
شريعت ديني در مقام قانون دولت نبود. به اين ترتيب به جاي آن كه به ايجاد ساختاري
موازي كه با آن به نام دين بر سر مشروعيت فعاليت قدرت رقابت كند مجال دهد از خود ِ
مشروعيت ديني سپر نگهدارنده اي ساخت در برابر نيروهاي تشتت طلب يا عصبيت هاي
جمعي دست پايين قبيله اي يا قومي يا مذهبي يا طريقتي يا اقتدارگرا.

 

حتي فراتر از اين، دولت موفق شد ساختار و هيئتي ديني را يكسره در پيوند با خود
بازساري كند آن چنان كه ا ز سرسپردگي آن مطمئن باشد و آن را در راه وظيفه‌اي كه بي‌آن
ساختار نمي تواند به انجام برساند به كارگيرد؛ يعني در راه ايجاد چارچوب ِقوه قضائيه و
قوه مقننه. به اين ترتيب "افتا" را نهادي رسمي و حكومتي و در خدمت دولت ساخت و به
گونه اي شد كه قاضيان را از ميان نزديك ترين و مقرب ترين كسان به آن نهاد انتخاب
مي كرد.

 

واقعيت تجربه تاريخي عربي اسلامي اين است كه ساختار ديني همواره ميان اصحاب
طريقه هاي صوفيه - كه نسبت به سياست دنيوي بي رغبت و بي پيوندند - و اصحاب علوم
شرعيه و علما و فقها پخش شده و انقسام يافته است؛ همين عالمان و فقيهان هم دو گونه
بوده اند: برخي كه يار و مريد و مطيع ِمطلق دولت بوده اند و برخي ديگر كه همواره دهان
آكنده از اعتراض و ناخرسندي نسبت به دولت داشته اند. هنگامي كه دولت جديد روي در
ظهور نهاد چه در استانبول و چه در قاهره يا بغداد، سلاطين و حاكمان ِجديد و مصلحان
هيچ يك نه با قدرت دين برخورد كردند نه با كليسا، و مانند اروپا ناگزير نشدند با سپاهيان

 


|79|

پاپ نبردي نظامي آغاز كنند و آن ها را شكست خورده و سرافكنده سركوب سازند تا به
پيمان ِصلح و آشتي ِسكولاريزم تن در دهند. آن چه آن ها با آن تصادم كردند نهاد دولتي
كهن بود: گارد سلطان عثماني كه سر به نظام جديد فرود نمي‌آوردند و آن را نمي پذيرفتند و
نخبگان مماليك مصر كه جامعه را دچار خفقان كرده بودند و خود يكسره به طبقه - دولت
تحول يافته بودند.

 

از اين رو هيچ نياري به سكولاريزم در مقام نظريه رهايي دولت از قدرت كليسا و به
استقلال شئون ديني از امور سياسي، درون منظومه ارزش هاي اجتماعي و فكري نيفتاد. با
اين همه آن چه پديد آمد احياي سياسي دين بود؛ دين به مثابه چارچوبي براي ترميم ِدوباره
دولت قانوني و قدرت سياسي مدني و تامين مشروعيت و رويارويي با قدرت فردي و
تسلط سياسي و انحطاط.

 

با اين همه، اين آشتي تاريخي ميان دين و دولت در جوامع عربي اسلامي به رغم
همراهي عميق خود با قدرت سياسي، پس از ظهور دولت جديد و گرايش آن به چيرگي
فراگير و كامل بر جامعه و دين نتوانست ديري بپايد و به تناسب سطح و درجه آرمان ها و
خواست هاي اين دولت نوپديد رو به زوال نهاد. حتي يكي از شرايط پيدايش اين دولت،
گسست از آشتي سنتي و طرد دين از گستره هاي گوناگون ِزندگي اجتماعي و سياسي بود.

 

از اين طرد قاطع و چيرگي مطلق دولت دو پديده جوشيد و ظهور كرد: يكي تمايري
كه در جامعه ديني ميان گرايش هاي ايماني و عبادي و گرايش هاي سياسي و فعاليت ها و
وابستگي هاي سياسي ايجاد شد؛ يعني ديني كه از دولت كنار گذاشته شده بود به حزب
بدل شد و در چارچوب مقوله هاي حاكم و بنا به زبان رايج در دولت ملي نوين اين كار
انجام گرفت.

 

دوم آن كه دولت به پايگاه قدرت ِحزب گرايي بدل شد كه از دين در حكومت،
استفاده اي ابزاري مي كند ابزاري؛ براي ايجاد مشروعيت و تاواني براي غياب سياست به
معناي دقيق كلمه. به اين معنا چيرگي مطلق دولت در مقام نهادي خاص موجب شد پديده
گرايش دين يا حزب ديني به چيرگي بر دولت بروز كند تا تعبيري باشد از آرزوي احياي مقام و

 


|80|

اعتبار عمومي آن.

 

زوال اين آشتي كه پيش تر جريان داشت و با افول و زوال فزاينده سياسي و معنوي و
اخلاقي دولت همراه بود موجب كشف دوباره سياست ديني و اهميت و اعتباريابي مجدّد
آن شد. به واقع در هر دوراني كه سياست، نظام ويژه و چارچوب آفرينش و كنش و فعاليت
مستقل ِخود را از دست بدهد بنيان ِعقيدتي ديني ت‍أسيس اين سياست را بر عهده مي گيرد و
از آن جا كه نياز ضروري سير جامعه است آن را تحقق مي بخشد. به همين خاطر است كه
فتواي ِمعتبر بودن و مهم بودن امامت در فقه كلاسيك اسلامي از لوازم عقايد ديني انگاشته
مي شده است. با وجود اين، تأسيس سياست در فضاي ديني الگوي يكسره متفاوتي از
الگوي سيطره پاپ ها بر دولت و سياست در جوامع مسيحي به دست مي دهد. ريشه
اختلاف درست در اين است كه اين تأسيس همواره به جامعه مدني پيوند دارد و به همين
دليل همواره به ارتباط با چالشِ اجتماعي گرايش مي يابد در حالي كه الگوي پاپي از آن جا
كه ديني كردن سياست و وصايت بر آن است به مثابه الغاي جامعه و اراده آن است. به هر
ميزان كه سياسي كردن دين و به خدمت چالش قدرت در آمدن آن موجب نوسازي همين
قدرت مي شود، هم چنين سرچشمه هميشگي بي ثباتي آن نيز مي گردد و در نتيجه دولت را
باز مي دارد از اين كه به نهادي ثابت و عيني و مستقل از قدرت حاكم بدل شود و تراكم
سنت ها و رسوم قانوني و اداري در دولت را محدود مي كند. به اين دليل زمينه هاي مهار
قدرت را از ميان مي برد و راه را براي رشد قدرت استبدادي مي گشايد يا اين كه خود ِ
استبداد را يكي از سازه هاي قدرت و در پاره اي وقت ها مانعي در برابر شورش مردم يا هرج
و مرج ِفراگير مي سازد.

 

القصه، اين كه امر مسئله وار سكولاريزم پيش ترها در انديشه عربي واسلامي طرح
نشده بود، به اين خاطر است كه اسلام خود از همان هنگام كه رسالت محمدي را مهر
پاياني بر سلسله نبوت در جهان قرار داد و از آن هنگام تا روز رستخيز نقش يگانه اي در
راهبري و مديريت جامعه به عقل بخشيد، به دست خود جايگاه و موقعيت مدني را بنياد
نهاد و بر آن تأكيد كرد و براي آن شريعت گذارد. مهم اين است كه پايان يافتن رسالت به اين

 


|81|

معناست كه مؤمنان ديگر پيوند و رشته اتصال مستقيمي با خداوند ندارند و حتي در آن چه
كه به تفسير قرآن مربوط است آدمي جز عقل پناهگاه ديگري نمي يابد و مراد از اجتهاد هم
همين است. اين همان چيري است كه مسلمانان نخستين - كه اصل تأمل عقلاني و
انديشيدن بشري در معاني قرآن را بنياد نهادند - مي فهميدند و بدين روي بود كه هيچ يك از
آن ها مدّعي وحي يا الهام رباني نشد و انديشه هاي خود را چيري بيش از اجتهاد و كوشش
فردي و انساني ندانست و نيانگاشت. اين مت‍أخران هستند كه گاه در مقدس انگاشتن اين يا
آن مذهب مبالغه مي كنند.

 

اين ويژگي ذاتي ِمدني يا سكولار بودن براي انديشه اسلامي است كه موجب ريشه
دواندن آن در جامعه شده و آن را به شدت با آن چه امروزه جامعه مدني مي خوانيم گره زده
و يكي كرده است. يكي از عواملي كه در اين ميان سهم داشته تهي بودن آن از كليسا بوده
است؛ يعني غياب انديشه ساختار يا قدرتي معصوم [از ميان كشيشان و روحانيان] و
گشودگي آزادانه باب اجتهاد در برابر هركس كه بدان وابسته و منسوب است. نبود ِچنين
قدرت ديني رسمي در اسلام - يعني قدرتي كه باملكه غير مشترك با همه مردم ارتباط دارد -
تنها عاملي است كه كاهش يافتن اعتبار و مشروعيت ِتاريخي قدرت زميني را غير ممكن
ساخته است. دليل اين امر آن بوده كه هر بار كه عالمان زير بار قدرتي مي زيسته اند و آن
قدرت آن ها را مجبور مي كرد كه اعمال ِآن را توجيه كنند از يك سو مردم دين دار تحريك
مي شدند كه از آن ها ابراز تنفر كنند و از سوي ديگر از راه روش ها يا جنبش هاي مردمي،
همدستي و يگانگي هر چه بيش تر اسلام و توده مردمي را عليه قدرت و اسلام رسمي
ژرف تر و استوارتر سازند. با آن كه اين وضعيت مرجعيت يگانه را از اسلام مي گرفت و در
نتيجه گرايش شبه دائمي به تفرق و تعدّد مذهبي را مي‌آفريد، در عين حال براي اسلام
نيرويي را تضمين مي كرد كه بتواند خود را با اوضاع و شرايط متغير سازگار كند و در
برخورد با دگرگوني هاي بسيار و گوناگون اجتماعي و سياسي انعطاف پذيري بي پاياني به
دست آورد و اين شاخه شاخه ها را در دل خود جذب و (گوارده) كند و نتايج آن را بيرون
كشد و به كثرتي [يا كثرت گرايي اي] سودمند و بارور بدل سازد و زمينه اي مقبول براي

 


|82|
مكالمه و مناقشه فراهم آورد هم چنان كه در كثرت مكاتب و مذاهب فقهي و كلامي كار
بدين سان بود.

 

غياب سلطه ديني در اسلام به اين معنا بوده و هست كه هيچ قدرت زميني امكان
نمي يابد و نمي تواند آن را براي هميشه و به طور مشروع به چنگ آورد و تملك نهايي آن
براي هيچ كس ممكن نيست. به اين ترتيب به همان اندازه كه اسلام در گذر تاريخ سرچشمه
ارزش هاي نظام و سياست مدني رسمي گرديده به همان ميزان نيز مايه الهام مقاومت هاي
ملي و ميهني پياپي بوده است. قدرت اين عقيده در جذب و فراگيري ارزش هاي نظام و
ارزش هاي مقاومت و انقلاب با هم است كه استمرار آن را تأمين و تضمين مي كند و در
عين حال زمينه هاي نوساري نظام و تداوم آن را نيز فراهم مي چيند. اين ويژگي كه
سرنوشت اسلام - در مقام دين و كانون پيوستگي جمعي - را تأثير ناپذير از سوء
استفاده هاي هواداران سياسي اش قرار مي دهد و او را بر احياي خود و بازجُست اعتبار
اجتماعي خود توانمند مي سازد، از اين عامل بر مي خيزد. تا زماني كه اسلام مي تواند مايه
الهام گروه هاي بسيار - با وضعيت ها و مصالح گوناگوني كه دارند - شود فساد و تباهي
كسي كه خود را بدان منسوب مي كند هرگز نمي تواند در تصويري كه مؤمن خود براي خود
از آن نقش مي زند تأثيري برجا نهد و در عوض كساني را كه اهميت استناد و تكيه به
عقيده اي يگانه و جامع در مقاومت در برابر ستم و تجاوز خارجي را درك مي كنند بر
مي انگيزد كه آن را اصلاح كنند و براي دستيابي به آن و تملك دوباره آن بكوشند. هم چنين
اين نكته مي تواند نيروي عظيم اسلام را در بسيج گري - كه هنوز به رغم گذشت زمان،
اسلام توانسته آن را در همه جوامع ِمنسوب به خود حفظ كند - تفسير نمايد. اين قدرت
هميشگي در فرا گذاشتن از امر غير متعالي و تاريخي و زيسته شده، درست در قلمرو
آزادي و اجتهاد و نبود قدرت پاپي در اسلام و خلاصه در گشودگي عمومي آن به روي همه
طبقه ها و جذب و فراگيري عقل و دست آوردهاي متغير آن نهفته است. اين چيري است كه
براي اسلام شخصيتي يگانه مي‌آفريند؛ شخصيتي كه موجب مي شود تاريخ نگاران بارها و
بارها از روح اسلام سخن بگويند و روح به نظر من زندگي و زايندگي دروني ژرفا ژرفي

 


|83|

است كه امكان بيكران نوشوندگي را در دل نهان دارد و مي تواند الگوهاي تاريخي را با
بازگشت دادن به نفس ِاول مبادي و اصول پخش و پراكنده كند: يعني نوشوندگي در ضمن
تداوم و زايندگي مستمرّ ِساختارهاي نوي كه از تاكيد و اثبات دوباره اين بنيادها و ارزش ها
برخاسته اند. اين توانايي در مقاومت در برابر قدرت و دولت و زمان و به مخاطره افتادن
تاريخي، عنصري اساسي را در تشكيل روح مدني جامعه و فعّال كردن احساس ِمسئوليت
متقابل و تحقق ِتراكم فرهنگي ضروري براي ايجاد تمدن مي سازد.

 

چه بسا سبب سوء فهمي كه در جوامع عربي گرد سكولاريزم تنيده شده، هم در ميان
موافقان و هم در ميان مخالفان آن، و آن را موضعي ديني يا دين دشمن قرار داده به نظر من
در سعي براي تطبيق الگوي سنتي سكولاريسم بر جوامع عربي اسلامي بي توجه به اختلاف
عظيمي كه در ماهيت و شيوه توزيع قدرت اجتماعي وسياسي و عقيدتي ميان دو جامعه،
نهفته است. اسلام با نفي و ابطال مفهوم سلطه ديني مشروع و انحصاري و رسمي شده
- كه همان سلطه اي است كه جز با مفهوم عصمت و استمرار ولايت روحاني تحقق
نمي يابد- گستره اصلي آن چه را كه مي توان سلطه كليسا ناميد؛ يعني سلطه مطلق بر روح يا
بر تكوين ِضمير و درون، از ميان برد. بدين روست كه اين واژه، سلطنت روحاني و سلطه
روحاني، نه به شكل و نه به مضمون در انديشه اسلامي يافت نمي شود. تنها خداست كه بر
روح سلطنت دارد؛ يعني مراقب مردم كه قلمرو ديني است و نيّات آنان را مي شناسد و با
خطاي آنان مواجه مي شود و خود بي ميانجي آن ها را ارشاد مي كند.

 

سلطه روحاني، درست به اين معناست كه مومن نمي تواند در راه مورد رضايت
خداوند يا در راه خدا بي راهنمايي بيروني كه با تلقين مستقيم الهي معرفت را تلقي و اخذ
مي كند راه خود را بيابد و اين راهنما كسي جز كليسا نيست؛ يگانه شناساي امور الهي كه در
آموزه هاي مسيح و روح آن تجسم يافته است. اين سلطه و سلطان بايد در همه شئون دين و
عقيده مرجع باشد وگرنه ايمان مؤمنان نقص مي پذيرد. سلطانِ‌ روحاني كه در ميان
مسلمانان غايب است هيچ ربطي به قدرت عالم روحاني مسلمان ندارد. اين قدرت چيري
نيست جز سلطه جهان معنوي كه از نظر فقهي مؤمن را اگر چه ارشاد و هدايت مي كند ولي

 


|84|

از نظر ديني هيچ الزام و اجباري براي او ندارد. ولي سلطنت روحاني ولايتي رسمي است
از نوع وصايت سياسي پدر سالاري (Patriarchy) لاتيني و از نوع ِسالاري و سلطه پدري
و اعمال قدرت مرد خانواده بر خانواده و فرزندان خود. به واقع كليسا همين واژه هاي رايج
در قلمرو خانواده پدر سالار را، پدر و فرزند، به كار مي برد. كسي كه در سنّ يا طبيعت
خود نقص و قصور دارد ناگزير بايد وصي اي داشته باشد تا عمل و ايمان او درست باشد و
اين وصايت با اذن و اجازه وصي به عمل پيوند دارد. بدون اين رخصت هيچ ضمان يا
كفالتي براي صحت اعمال ديني و مدني فرد نيست و ايمان او هيچ ارزشي ندارد. اين
چيري است كه بر حريم يا حرمانِ كليسايي معناي ويژه و نيرومندي مي پوشاند. زيرا اخراج
مؤمن از كليسا در اين حال به معناي اخراج او از دين و تكفير اوست، زيرا او به تنهايي
نمي تواند مؤمن باشد. او بي اين ميانجي ناگزير همواره محكوم به تباهي و گمراهي و
نابودي است. در برابر اين، اسلام بنده را مسئول مستقيم و بي ميانجي ِايمان و اعمال
ايماني و رفتار او در برابر خداوندگار خود مي شناسد و اگر او در عمل خود با دانايي
مشورت كند، اين هيچ به معناي واگذار كردن مسئوليت به فرد ديگر نيست.

 

آن چه آورديم بدين معنا نيست كه درجوامع اسلامي كوشش هايي براي پديد آوردن
سلطه روحاني انجام نگرفته است. ولي با اين وجود گرايش هايي از اين دست به زودي
ناكام شد و دليل ناكامي آن ها نيز نيرومندي شوكت ِسلطنت و سلطه سياسي و دست يابي
نيرومندانه آن ها به جايگاه هاي اجتماعي و فكري گوناگون، از آغاز دوران اموي به
اين سو، بود. بدين ترتيب حتّي اگر سياست منبعي ديني مي يافت كه جايگاه شريعت در
نظام تعامل و داد و ستد اجتماعي به رسميت شناخته مي شد، سلطه و قدرت وجه غالب
دولت بود. بدين سان بود كه نياز به رعايت و نظارت علم و عالمان ديني مي افتاد و آنان
براي خلافت صوري چونان منبعي براي مشروعيت به شمار مي رفتند نه به مثابه مرجع ِ
تصميم گيريهاي قطعي و سرچشمه قدرت حاكم. دين سرچشمه نگرش سياسي و سامان
دهي اجتماعي ماند و دين بود كه صالح و طالح را در آن باز مي نمود و تبيين مي كرد و معيار
و مرشد آن بود. ولي انجام اموري كه مربوط به مديريت دولت و قوه مجريه بود به هيچ

 


|85|

روي در دست دين مردان نمي افتاد. عالم و رجل ديني اگر چه در سطح نظريه فقهي خود را
مجري مي دانست ولي در عمل سلطان را در اعمال قدرت ِمدني به رسميت مي شناخت.
پارسايي و پرهيزكاري شرط كافي امامت نبود، حتي گاه براي ولايتي كه از راه چيرگي به
دست مي آيد شرط لازمي نيز نبود تمايز ميان سلطان و خليفه به اين لحاظ بود كه اين تحول
و تكامل در ماهيت قدرت و غلبه روح استيلا و چيرگي و غياب ويژگي ديني از آن را باز
نمايد.

 

سلطان از قدرت حكومتي خود كه تجزيه ناپذير است - با قدرتي كه قدرتي فوق آن
نيست تعريف مي شود - فرا مي گذارد و به قدرتي مي رسد كه هر كس كه صاحبِ ولايتي
است در آن اعمال نفوذ مي كند و سهمي دارد؛ هر كس كه بر بخشي از سرمايه تمدني ِ
اجتماعي، علمي، سياسي، اقتصادي يا اداري چيره است. كثرت و تعدد اين قدرت
حكومتي، يعني سلطان، موجب مي شود كه در غرب مسيحي باب چالش ميان دولت و
كليسا گشوده شود، چالشي كه در واقع با يكي شدن قدرت - براساس توزيع صلاحيت ها
ميان دو قدرت ديني و مدني - فرجام يافت و در واقع در فعاليت و كنش قدرت ديني تابع
قدرت مدني شد. از اين سلطه مي توان با واژه اي كه سيد قطب با وام از ابوالاعلي مودودي
وارد ساخت و رواج داد تعبير كرد، حاكميت. نظريه حاكميت الهي احياي حقيقي و ساده،
يعني دقيقِ مفهوم مسيحي كليسايي گذشته سلطه سلطان است، زيرا مفهوم سلطه نشان
دهنده در مقام نخست يا يگانه بودن ِرابطه ديني در جامعه براي احاطه بر كنش و فعاليت
اجتماعي و فرهنگي و سامان دهي آن بود. ولي پيش از نظريه حاكميت در جامعه
اسلامي - عربي در همين راستا گرايش هايي ديگر نيز پديد آمده بود. از جمله انديشه هايي
كه در پاره اي دوران ها ظهور كرده بود و باور داشت كه بي تعيين پيشيني امام، ايمان ِ
مسلمان ناقص و نماز او باطل است يا اين كه شريعت الهي اگر دولت اسلامي اقامه نشود و
امام منصوب نگردد، معلّق است و نيز انديشه پاره اي از صوفيان درباره علم لدني و تجربه
مستقيم با خدا و ولايت روحاني. حتي به گمان اينان سلطان روحي در درجه نخست همين
ولايتي است كه خداوند به بعضي مي بخشد تا بر ايمان آدميان ِعادي اعمال كنند.

 


|86|

 

بنابراين سلطه و سلطان روحاني نمي تواند پديد آيد مگر با اين ايمان و عقيده كه دين
مرد و عالم ديني داراي معرفتي است كه متابع آن از منابع در دسترس مؤمن عادي تفاوت
مي كند حال مؤمن عادي هر چه مي خواهد زيركي و مهارت و تفقه در دين داشته باشد.
چرا كه معرفت ِدين مرد معرفت نقلي ويژه اي است و با ولايت الهيه و يا وراثت ِوظيفه
پيوند دارد. اين معرفتي است كه مستقيماً از خداوند و از راه ارتباط و پيوستگي رسالت و
نبوت نشأت مي گيرد؛ و اين خود به گونه اي پذيرش استمرار وحي الهي است. به رغم
كوشش هاي ابتدايي شيعه براي بناي اين قدرت، نظريه اختفاي ائمه آن را محدود ساخت و
معرفت ديني نزد شيعه مانند معرفت ديني نزد اهل سنت به معرفتي بشري و اجتهاد يا علم
شرعي و تفسير و تأويل تحول يافت.

 

غياب چنين نظريه اي عمومي در معرفت لدني و ولايت الهي احتمال پيدايش چيزي
مانند سلطنت ديني در مقام قدرتي حكومتي و مرجع (كه هيچ قدرتي از نوع و ماهيت آن
فوق آن نيست) و نهادي مستقل و حاكم، در اسلام، را كاهش داد؛ اگر چه ميلي نهان به آن
هنوز در صورت رؤياي خلافت راشده و انديشه حلول نزد صوفيه و محافل عاميانه برجا
مانده است. افزون بر جايگاه ويژه اي كه دولت در نظام عمومي اشغال مي كند (به سبب
اهميت بسياري كه انديشه فتح و صدور و تبليغ جمعي دين جديد، در عقيده وايمان ديني
مي يابد) عالمان ديني مسلمان براي مقاومت با تسلط سياسي و اقتدار سياسي و نيز ايجاد
سلطان روحاني مستقل يا موازي با قدرت حاكم يا هر قدرت ديگر، هيچ ياريگر يا مدافع
جدي و مهمي پيدا نمي كنند.

 

اين به دليل همان ساختار و بنيان عقيدتي است، زيرا در اين بنيان، همه مؤمنان به يك
سان حق دارند به معرفت ديني - كه ماهيتي نقلي و عقلي آشكار دارد و روش هاي آن آزاد و
منابع آن، قرآن و سنت و اجماع و قياس، شناخته شده هستند - دست يابند. برابري فكري
و دروني سلسله مراتب هرمي ديني، آگاهي به وحدت همه مسلمانان و اشتراك همه آن ها را
در ارزش يگانه و برابري چون عقل گسترش داده و تعميق كرده است. از اين جا اهميت
تاكيد دايم بر اين عقل به مثابه ابزاري براي توحيد مسلمانان و يگانه سازي آنان و در مقام

 


|87|

كانون تفاهم و اصل تبحر در دين و برابري ميان مسلمانان آشكار مي گردد تا آن جا كه هيچ
كس نمي تواند ادعا كند كه معرفت او در قياس با معرفت ديگران از ارزش هستي شناختي ِ
بيش تري برخوردار است. همه با اجتهاد و بر پايه ِاجتهادي زندگي مي كنند كه هر مسلمان
مي تواند با كوشش بشري محض و عمل صالح به مرتبه آن نايل شود. در اين وضعيت
نمي توان، بيرون از چارچوب قرآن و سنت، ميان امر مدني و امر ديني تمايز نهاد يا ميان آن
دو تناقض آفريد. اجتهاد در دين خود عملي مدني است يعني قائم بر عقل است نه قائم بر
اتصال دروني به يك قدرت يا هيئت علياي رباني. هر عمل مؤمنان كوشش مشترك واحدي
است براي فهم و ترجمه و تحقيق متن ديني نخست. و هر يك از مسلمانان، چه به علوم
ديني بپردازند و چه نپردازند، بي استثنا مدني هستند. هم چنين اين امر سبب غياب ِامكان
و احتمال ِگسست ميان فضاي تكوين معرفت ديني و فضاي تكوين ِمعرفت مدني، يعني
علوم عقلي، است. بدين رو در اسلام از يك سو كليسا و دير و راهب براي انتقال معرفت
خاص باطني و پيش نهادن تربيت ديني و از سوي ديگر مدارس و مكتب خانه هايي براي
تعليم علوم مدني وجود نداشته است. مساجد و مدارس وظيفه اي مشترك و برنامه اي
واحد داشتند و آن تعليم با همه اشكال آن بود و تربيت ديني بخشي از تربيت مدني به شمار
مي رفت. هم چنان كه علم مدني عبادتي ديني انگاشته مي شد. از آن جا كه معرفت يكي
بود و احتكار و انحصار معرفت ديني به ويژه براي كسي معنا نداشت، تكوين ديني و مدني
همه افراد، بي تناقض و تعارض، يكي شد و مهم آن كه تكوين نخبه اي واحد، كه هم ديني
بود و هم مدني، مجال ِامكان يافت؛ نخبه اي كه هر طرف آن بر حسب علم و تخصص
خود در تحقق قدرتي واحد و جامع با ديگر اطراف متعدد و متنوع آن همكاري مي كرد. اين
اصل عقيدتي يا پايه فكري و روحاني ِپيدايش [قدرت و حاكميت] و سلطان واحد و دولت
مركزي در جامعه اسلامي، و در نتيجه غياب رقابت و چالش ميان [قدرت و حاكميت] و
سلطه ديني و سلطه مدني است. اين سازگاري و همبستگي ميان امر مدني و امر ديني، امر
خيالي رمزي و امر عقلي، زمينه و قاعده حقيقي چيرگي شخصيت و گشودگي عقلانيت
بود؛ امري كه هر تمدن و مدنيتي بدان نياز دارد.

 


|88|

 

ولي چالش هاي جزيي و گاه به گاهي كه در اين چارچوب پديد ميآمد بي گمان درون
قلمرو طبقه حاكمي بود و سرچشمه آن سلسله مراتب و ساختار موقعيت ها و بهساري
دستآوردهاي هر يك از گروه ها، عالمان، اداريان و نظاميان، بود.

 

خود اين به معناي آن است كه هر انساني مي توانست هم دين مرد باشد و هم دنيادار و
حتي از گستره يكي به گستره ديگري گذر كند. دين مرد و عالم ديني وضعيت ديني
متمايزي نداشت؛ اگر چه مانند ِهمه گستره هاي حرفه اي و شغلي در علم ديني - كه مانند
ديگر حرفه هاي معرفتي و تعليمي و تربيتي بود - سلطه اي معنوي داشت يعني مرجعيتي كه
فرد به ياري وسعت معرفت و تبحر در آن و قدرت ِاحاطه بر منظومه علمي و فهم و تعليم آن
به دست مي آورد. اين قدرت ِحكيم ِعالم است نه قدرت رسول ِحاكم.

 

بدين رو انديشه جماعت يا ارزش مربوط به آن و احترام آن و وفاداري عميق به آن در
اين جا نيرومندانه باقي مي ماند و حتي مرجعيت اساسي ِدين هم براي عامه و هم براي
دين مردان و عالمان ديني است و به همين خاطر در اين جا كلمه اسلام به معناي عقيده
اسلامي با كلمه اسلام به معناي جماعت ِمسلمان يكسره در هم ميآميزد و امروزه موجب
تشويش و آشفتگي بسياري در آگاهي عربي و اسلامي مي گردد. اين انديشه، همه
سرسپاريها و "ولاء" ها را در بر دارد و كسي وراي آن نمي تواند نه در دولت و نه در
كليسا به چيري گردن نهد و تحت ولايت چيري ديگر رود. در نمونه و الگوي كلاسيك،
وفاداري و سرسپاري ميهني يا ملي با ولاء و وفاداري ديني هيچ تفاوتي براي يك مسلمان
ندارند، چرا كه ميهن او همان دين اوست و دين او همان جامعه بزرگ يا جايگاه دين او
"ميهن او" است. از آن جا كه اين ولاء و سرسپاري قوي در پي ريري روح ملي در جوامع
اسلامي ارزش بسياري داشته - و ناظران بيگانه هم بر اين امر صحه نهاده اند - مردم به
تقليل وظايف عملي دولت گرايش پيدا كرده اند و در نتيجه كوشش براي توسعه
دستگاه هاي خلاق دولت را كاهش داده اند تا ارزش و توان نظامي آن از يك سو و
توان مندي ها و اهميت رمزي و تمثيلي آن از سويي ديگر افزايش يابد. به همين دليل
همواره تاكيد بر ماهيت دولت و صِبغه شرعي اسلامي آن بيش از تكيه بر كارآمدي و

 


|89|

سودمندي فعاليت و كنش اقتصادي و سياسي و برنامه عمل آن بوده است. هم چنين به
همين سبب دولت بيش از آن چه ميل به انجام ِفعاليت هاي اقتصادي و اجتماعي مؤثر و
ماندگار و ايجاد ساز و كارهاي عمل و نهادها و راه هاي اجرايي داشته باشد گرايش به
پي ريزي و استوار سازي پايه هاي مشروعيت خود داشته است؛ مشروعيتي براساس
بهره مندي بيش تر از زمينه هاي اثبات هويت و شخصيت و وحدت و تفاهم و همبستگي و
نيرومندي و آشتي و احترام به ظواهر و امور صوري.

 

از اين رو ميل به نگرش رمزي و نمادي و غير عملي داشتن به دولت، در ميان جوامع
اسلامي، گرايشي نيرومند بوده است. اين گرايشي است كه همواره تاوان خود را در ماديت
فقر آور و مكانيكي صاحبان قدرت يافته است؛ ماديتي كه سلوك ِقدرت و كنش آن را در
برابر جامعه ويژه مي گرداند. دولت همواره محكوم به منطق ِتحقق سلطه سياسي و باز
توليد قدرت و نظام با ابزارهاي بيشتر و بر پايه توازن هاي جامعه و ساختمان متغير تاريخي
آن است. به همين سبب است كه ميراث سياسي مسلمانان آن قدر كه در ايجاد قدرت
مركزي و پديد آوردن اقتدار جهاني نيرومند بود - يعني به اندازه اي كه مشكله چالش ميان
كليسا و دولت در آن غايب بود و توانسته بود از آفات رقابت و ستيزه هاي آن ها با يكديگر
در امان بماند - به همان ميزان همواره متضمن سوء تفاهمي عميق ميان دولت و جامعه نيز
بود. به تناسب تناقض اين دولت در ارزش ها و كنش هاي خود با ارزش ها و اصول و
اهداف اسلامي و اجتماعي و تحول آن، در گذر زمان، به دولت قهري و استبدادي، رابطه
مسلمانان با دولت در بستر تاريخ و حتي از عهد دولت اموي آميخته با فريب و ناكامي بوده
است. ريشه واپس گرايي جمعي يا فردي، روحاني يا سياسي به دين، درعقيده و در
اجتماع، به مثابه پناهگاه و منزل امني در برابر قدرت و پايگاه و ابزاري براي مقاومت
روياروي آن و جانشين ِآن در همين مسئله بوده است.

 

تجربه تاريخي نخستين حوادث ِپديد آمده را تأكيد كرد و كوشيد تا مرجعيت ديني
ثابت را چونان منبع ِوابستگي و اتحاد اجتماعي در برابر دولت ِمتغير و دگرگون شونده
گسترش و ژرفا دهد و در حالي كه موجب شده بود كه اين دگرگوني و تغيير، سطحي بماند

 


|90|

و مورد قبول واقع نشود و هيچ چيز نوي به دست ندهد، دين را كانون بهره برداري فزاينده
روحاني و اجتماعي و سياسي گردانده بود. به واقع نيرومندي الگوي تاريخي اسلامي و
ضعف آن هر دو در اين يگانگي ميان دين و جامعه نهفته بود. اين يگانگي، به نظام ديني
مجال داده بود كه به زندگي مردم بسيار نزديك باشد و همپا و همراه و هكنش با آن گردد و
اين خود در گسترش و انتشار آن و مشكل گشايي آن در قلمروهاي علمي و تبديل ِآن به ديني
بومي - كه به دل هاي مردم نزديك و از ابهّت روحانيان و نظام هاي بسته و پيچيده آنان دور
است - بسيار سودمند افتاد. اسلام با در خدمت جامعه و تحت تصرف آن قرار دادن خود
براي خود جايگاه ويژه اي ايجاد كرد و چارچوب عمومي و مرجع ِالزامي همه نوسازي‌ها و
اجتهادهاي انساني در همه گستره ها گرديد. اين دين ديگر صرف ايمان قلبي و ديني نبود
بلكه ظرفي براي تمدن شده بود. تنها اين روح مردمي ويژه اسلام بود كه در دوران نخستين
نيروي جاذبه عظيمي براي فتح اسلامي پديد آورد و موجب استقرار آن شد و آن را اساس
برپايي دولت ساخت.

 

به رغم آن كه در اسلام گروهي از عالمان ديني و دين مردان كه نقش وصي يا قيم بر
شئون ديني دارند پديد آمدند - آن چنان كه مي توان آن ها را گونه اي روحانيت نوپاي اسلامي
ناميد و اين بسياري را واداشته كه نياز اسلام به سكولاريزم را اثبات كنند - ولي اين قدرت
ديني كه برپايه پيدايش مؤسسه اي ديني يا انجمن ها و كانون هاي عالمان ديني در عصر
جديد در هر دولت يا شهري پديد آمده و رشد كرده است، نه در گذشته و نه اكنون، آن
چنان نيرويي ندارد كه بتواند با آن طمع رقابت در قدرت سياسي ببندد يا به قدرتي ثابت و
مستقر و متمايز از دولت براي خود بينديشد. دليل آن كه هرگونه كوششي براي ايجاد
روحانيت ِ[به معناي مسيحي آن] اسلامي ناكام ماند، به واقع، غياب ِعنصري تعيين كننده و
گوهري بود كه هر نهادي نيازمند آن است تا جهش كند و به قدرت - به معناي اقتداري آن و
نه به معناي حرفه اي و معنوياش - تحول يابد. اين عنصر، عنصر ِانحصاري بودن است.
عالمان ديني در گفتن هر چه باور داشتند درباره مسائل دين و دنيا درست است برخوردار از
قدرت بودند ولي در هيچ دوراني حق نداشتند ادعا كنند كه اين قدرت در گفتن ِحرف آخر

 


|91|

در دين صاحب حق است يا حقيقت ديني سراسر دست آن است. به همين خاطر فقيهان از
متخصصان سخن مي گويند و مفهوم قدرت ديني را نمي پذيرند. [انحصار طلبي] و حق در
گفتن آخرين كلمه است كه به طور خودكار قدرت ِاجرايي و توان خاص براي سركوب و
اجبار و اباحه عملي و تحريم و طرد از اجتماع يا پذيرش مقتضيات وابستگي به آن را
مي‌آفريند. بدون اين اقتدار ِنخستين نه غسل تعميدي در كاراست و نه محروميت [از
ايماني]. در غياب چنين قدرت وصايتي هيچ مراقبتي برايمان امكان نمي يابد. مسلمان،
مسلمان به دنيا مي آيد و نياز به هيچ قدرت ويژه اي ندارد كه اسلام او را تأمين و تضمين كند
يا بپذيرد و يا او را در تحقق آن ياري رساند. هر مسلماني مي تواند با اجتهاد شخصي خود به
مرتبه علمي و ديني اي كه مي خواهد، بي هيچ حد و مرري و در هر زماني، دست يابد چه
از آغاز دين دار باشد چه سست ايمان و چيرگي علمي او از آن هنگام كه وسعت آگاهي و
شناخت او پديدار مي گردد با چيرگي هر مؤمن ديگر يكسان و هم ارز است و محال است
نظام روحانيتي پديدآيد ولي به معناي غصب و منع آزادي مؤمنان و حريم ايمان دانسته نشود
و تعدي و تجاوز به قدرت ِيگانه خداوند و رابطه مستقيم او به بندگانش فهميده نگردد.

 

همين مسئله موجب مي شود كه دولت نيز به كليسا تحول نيابد و نتواند با بهره جويي
از دين به دولتي ديني بدل؛ شود دولتي كه قدرت در آن به جست و جوي پشتوانه هاي غيبي
مشغول است تا بتواند سرپوشي بر ناكامي سياست هاي زميني خود بسازد و بر دست
اندركاران مديريت آن صبغه اي قدسي بپوشاند. هر ادعايي از سوي دولت در گستره قدرت
روحاني -كه نخستين گستره دين است يعني گستره اعتقاد - در انديشه اسلامي معادل شرك
است؛ مراد اين ادعاي دولت يا هر كس ديگر است كه او واسطه اي ميان خدا و مؤمنان
است. خلفا نيز كه مي خواستند چنين ادعايي بكنند نتوانستند در سطح ِاجرا نه در زمينه
توزيع حقيقي قدرت ها درون دولت چيري را دگرگون سازند و نه در زمينه تأثير بر عقيده.
آن ها مي خواستند با قرار دادن خليفه در كانون ولاء و سرسپاري ديني به او نيروي معنوي
بيش تري ببخشند. با اين همه اين ادعا نتوانست از سطح ادعايي كه به خدمت اغراض
سياسي گرفته شده فراتر رود و به همين دليل به مذهبي ديني بدل نشد و هيچ دگرگوني اي

 


|92|

در آگاهي عميق يا نظريه اسلامي پديد نياورد. به واقع آزادي ايمان و اعتقاد و در نتيجه
استقلال آن از هرگونه وصايتي از جانب كليسا يا روحانيت نيروي عظيم جاذبه
وانگيزش گري ِاسلام است و قاعده اصلي تمايز و سرچشمه برتري آن و ريشه اثبات
مشروعيت و كنش مَندي و تأثيري عقل در آن است. از نظر ساختار هستي شناختي، اين
نكته معادل انديشه آزادي انديشه و عقيده در دوران مدرن است. بر اين پايه آزاديهاي
فكري در جامعه اسلامي بنا نهاده مي شود و رشد و تكامل علمي و ادبي و فكري، همه از
آن مايه مي گيرند.

 

آزادي عقيده - كه نشان دهنده آزادي هر انساني در داشتن تجربه ديني و فهميدن و
دل خواهانه آن است - در چارچوب وابستگي عمومي و احترام به اصول اساسي، به تنهايي
مجال مي دهد تا انديشه عقلي آزادي و اختلاف و چالش و تناقض ميان ديدگاه هاي
گوناگون جامعه در كناره برود و ببالد و وجود داشته باشد و از خطر افتادن در وصايت و
قيمومت بر عقيده و فروبستگي فكري و تعصب مذهبي و انحصاري دانستن حقيقت ديني
برهد و البته در پي آن از خطر كشتار بي محابا به سبب اختلاف هاي مذهبي و اجتهادهاي
فكري در امان بماند و جدل ثمر بخش را به جدال خونين كلامي و تئولوژيك بدل نسازد.

 

روشن است كه اين به معناي آن نيست كه دولت يا قدرت حاكم اين جا يا آن جا، در آن
يا اين دوران هرگز اين اصل را زير پا نگذاشته است، هم چنان كه هم اكنون نيز دولت، قائم
بر اصول دموكراتيك يا كثرت گرا هميشه از اين خطا مبرّا نيست. ولي به طور كلي دولت
نظري خاص درباره دين يا وظيفه و مسئوليت ويژه اي در تكوين اعتقاد نداشته است. اين
مسئوليت، بر دوش عالمان مجتهد در دين، بر حسب تمايز و اختلافي كه ميان خود
آن هاست، قرار دارد. هنگامي كه مأمون عقيده خلق ِقرآن را عقيده رسمي اعلام كرد و آن
را بر همگان تحميل نمود بحران و مشكل عظيمي آفريد و ديري نگذشت كه اين بحران به او
آموخت كه دولت نبايد در تكوين اعتقاد دخالت كند و او از اين تصميم باز گرديد.

 

حتي هنگامي كه دولت عثماني منصب افتا را به وجود آورد و مذهب حنفي را مذهب
رسمي در تعامل با دولت و درون آن اعلام كرد اين كار را براي حمايت از روحانيت يا

 


|93|

سلسله مراتب ديني در اسلام انجام نداد بلكه اين كار را به مثابه عملي سياسي و اداري و به
هدف رشد دادن بهتر اصل ِهمكاري ميان دولت و دين صورت بخشيد، زيرا حتي در اين
حالت مؤمن احساس نمي كرد كه پيروي از فتاوي شيخ و عمل به آن يا بي اعتنايي به آن
حرمت دين يا قدرت ديني را هتك مي كند و بيش از آن كه چنين باشد موضعي در برابر
قدرت سياسي بود. غياب مفهوم ِمشروعيت ديني يا مرجع يگانه و انحصاري در شئون
ديني، در واقع به معناي پذيرش امكان و احتمال تعدد مراجع و در نتيجه نبود عنصري
قطعي در قدرت ِديني است براي تكوين هرگونه قدرت مرجعيت ( Autorite) كه قابل
تبديل به سلطنت فراگير ديني باشد. به اين ترتيب به رغم آن كه پاره اي از عالمان در موضع
مبارزه عيان يا نهان بودند و با ستم حاكمان نيرومندانه رويارويي مي كردند ولي آن ها
نتوانستند از قدرت جمعي يا عمومي سياست، قدرت دولت، استقلال يابند. حاكمان ِ
دولت نيز نتوانستند جايگاه پيشوايي ديني را از آن خود كنند يا بر آن تكيه نمايند. هر دو اين
گرايش ها و هوس ها عامل ِآن را بيش از آن چه سود رساند بر سنگيني وظايفش مي افزود.
هر اتحاد نيرومند و اندام واري ناگزير بر توزيع كار و مسئوليت ها قائم است. اگر اين
توزيع نادرست از آب در آيد و ناكام شود قدرت ناگزير خواهد شد كه خود توزيع شود و به
گونه اي اندام وار پخش گردد.

 

در عوض اگر در جوامع غربي قدرت روحاني‌اي نبود؛ يعني اگر نهاد كليسا در برابر
دولت، قدرت ِدخالت در تصميم گيري جمعي و به دست گرفتن حق دولت در
تصميم گيري نداشت و اگر دين مردان حق بهره گيري از آزادي عقل و عقيده را به نام حفظ
و صيانت ايمان صحيح در انحصار خود در نميآوردند، سكولاريزم به مثابه قانوني براي
اجرا و عمل معنايي نمي يافت. اين قدرت تنها از وجود نهاد روحانيت مايه نمي گيرد بلكه
بيش تر از نگرش خاص ِمؤمنان نسبت به ايمان و دين بر مي خيزد، نگرشي كه روح را به
سان كشوري مي داند كه كليسا حاكم و سالار آن است. و از آن جا كه هر مؤمني روحي
مقدس است كه تابع مملكت خداوند است، به واقع، دو جماعت در جماعتي واحد پديد
مي‌آيند: جماعتي در سطح و مقام دين و جماعتي در سطح ِسياست مدني؛ و به همين

 


|94|

خاطر دو دولت و دو قدرت حقيقي كه بر سر هدايت و توجيه رفتار و اعمال مردم با يكديگر
رقابت مي كنند. با استمرار با دو گانگي قدرت، امكان ندارد ميان دو قدرت در جامعه و
ميان وابستگي و نسبت روحاني و نسبت مدني آشتي ايجاد شود مگر آن كه روابط ميان آن ها
بر پايه پيمان ِعامي - كه مراد از كشور روح و قلمرو سياست را مشخص كند و ماهيت قدرت
ارباب كليسا و قدرت دولت را آشكار سازد - به طور دقيق تنظيم شود و سامان يابد.
بنابراين سكولاريزم به معناي زدودن از هم تنيدگي ها ميان دو قدرت مادي ِقائم در جامعه و
مانع از وحدت ِتصميم گيري در آن است. بخشي عظيمي از دين مردان كه صاحب منصب
دنيوي نيز بوده اند از انقلاب فرانسه به اين سو به انديشه سكولاريزم روي خوش نشان
دادند. بر اين پايه سكولاريزم، به معناي ژرف واژه، بيش از آن كه گسست ميان دين و
سياست يا جايگزيني اجتماعي با فرهنگي غير ديني به جاي فرهنگ ديني باشد راه ِحلّي
براي شكاف مدني بود؛ شكافي كه ثمره چالش و تناقض دو قدرت و رقابت آن ها در فضاي
سياسي و فرهنگي واحد بود و به همين سبب كوشش براي برگذشتن از آن عملي مثبت به
شمار مي رفت. ولي اين راه حل در عمل به برتري يكي بر ديگري انجاميد و قدرت و
چيرگي دولت را ايجاب كرد و كليسا را به عمل در چارچوب آن و پذيرش تقدم و مرجعيت
عمومي آن واداشت.

 

به واقع، پذيرش ضمني ِتفاوت ماهيت اين دو قدرت در اصل ِاين تصور نهفته بود،
هم چنين اين باور كه قدرت سياسي نه از شمار مسئوليت هاي دين مردان بوده و نه مي تواند
باشد و اين كه انسان مدني ِ(يعني سكولار) مي تواند آن را به عهده گيرد و بعدها نيز او در
گستره قدرت سياسي مسئول ِنخست مي شود. معناي واژه لاتيني لاييك كسي است كه از
دين مردان نيست ولي مكلف است كه درون كليسا كار كند. يعني شخص مدني در برابر
دين مرد. مي توان براي اين مسئله امروزه از واقعيت پيرامون خود مثالي آورد. تصور كنيد
در جامعه فراخواني دهند بر اين مبنا كه نظاميان به ضرورت حاكم نيستند اگر چه به تنهايي
رموز حكومت را بدانند و مشروعيت آن را هم دارا باشند؛ حكومت وظيفه اساسي آن ها
نيست و بايد امور سياست را به اشخاص مدني واگذارند. اين به معناي اخراج آن ها از دولت

 


|95|

و بريدن آن ها از آن نيست. ما واژه مدني را در برابر نظامي به كار مي بريم درست
همان طور كه جوامع مسيحي واژه سكولار را در برابر راهب به كار مي برند. به همين
خاطر كاوش براي يافتن معادل عربي براي واژه لاتيني بسي دشوار افتاده است. رويارو با
ادعاي پاپ ها و كليسا عموماً - در اين كه براي تصرف كاربست ِقدرت سياسي يا عمومي
سزاوارترند و منبعِ يگانه مشروعيت اند - عقيده ايجاد قدرت بر پايه اراده مردمي و در دست
گرفتن آن از سوي آدميان عادي يا اشخاص مدني پديد آمد؛ با كساني كه مستقيماً از سوي
خداوند الهام پذير نيستند و استمرار دهي و علم الهي را تجسم نمي بخشند و در آگاهي ها و
شناخت خود به نيروها و جهان ديگري وابسته نيستند بلكه از همين جهاني هستند كه ما در
آن زندگي مي كنيم.

 

اگر پيش از آن، شناخت اهل كليسا مورد نقد و نقض شديد قرار نگرفته بود، بي گمان
اين فراخواني نمي توانست موفق شود و نفوذ كليسا را در دولت متوقف سازد، خواه اين
نقد به سبب آثار منفي انحصار قدرت معرفت شرعي در دست دين مردان و انحصار قدرت
شرعي يا سياسي و حق ادراك معناي حقيقت در آن ها شده باشد و خواه به سبب پيدايش
نخبه روشنفكر و امروزي كه باور داشت مي تواند با دانش خود به رقابت با كليسا و معرفت
ديني آن برود. به واقع رشد گرايش به قدرت سكولاريستي همراه شد با ناكامي هاي كليسا
در انجام مسئوليت هاي سياسي و فكري خود و نيز افزايش اعتبار معرفت علمي و قدرت
دولت در حل مسائل اجتماعي و روحاني. اين باعث مي شود سياست مدرن براي محكم
كردن بنيادهاي مشروعيت خود با انديشه اهميت و تأثير علم به مثابه ابزاري براي پيشرفت ِ
تمدن و اهميت و نقش عظيم دولت در مقام ابزاري براي تحقق سعادت اجتماعي يگانه شود
و آن را در خود بگنجاند. به اين ترتيب در اين دوران اين انديشه چيرگي يافت كه براي
جامعه بهتر است اشخاص مدني ِصاحب تخصص در امور سعادتِ زميني و حقايق ِمادي،
قدرت سياسي را در دست بگيرند؛ نه دين مردان. و در اين حال دين مردان قدرت روحاني
خود را حفظ مي كنند و نه شايسته است و نه حق دارند در قدرت سياسي دخالت كنند. اين
در واقع يعني تقسيم قدرت عمومي در جامعه ميان كليسا كه حق خود را در چيرگي بر

 


|96|

ارواح و هدايت آن ها حفظ كرده و دولت كه آن چه را مي انگاشته كه براي او اساسي است
برگرفته است يعني چيرگي بر جسم و خرد؛ اصل تكوين جامعه، عمل و سياست مدني.
بعدها در همه كشورهاي مسيحي ميان دولت و كليسا بر اين پايه، همكاريهايي انجام
گرفت و رسميت يافت، چرا كه شكل دادن به روح و راه نمودن به جان پاره اي اساسي از
علوم تربيتي عمومي در جامعه به شمار ميآمد. در بيش تر اين كشورها، قدرت رسمي بود
كه يارانه يا بودجه ضروري كليسا را تامين مي كرد. شايد تنها وضعيت خلاف اين، فرانسه
پس از انقلاب فرانسه بود كه گسست ميان ِدو قدرت در بستر تصفيه حساب هاي كلي با
جامعه فئوداليستي پادشاهي كليسايي افتاد و به راه حلي انجاميد كه بيش از آن كه اتفاق بر قوانين طلاق باشد به گسستن هرگونه ارتباط و درهم تنيدگي شبيه بود.

 

به همان ميزان كه سكولاريزم در اروپاي مسيحي شرط تكوين دولت مركزي بود، هم
چنين به زايش دولت ملي پيوند يافت، دولت شهرونداني كه وراي مرزهاي تقسيم ديني و
در زمينه سياست بايكديگر برابرند و بهره مند از آزادياند. (مراد از سكولاريزم همان
جدايي قدرت و صلاحيت هاي دين از قدرت بشري و حاكميت مردم و راه هاي تحقق ِ
صلاحيت براي اين قدرت است) طبيعي بود كه روح سكولاريزم در دولت رشد كند، نه به
مثابه عقيده اي نو به موازات يا در رويارويي با دين، بلكه به مثابه آيين نامه اي اجرايي در
دولت كه او را باز مي دارد از اين كه هرگونه عقيده اي را به سان عقيده اي رسمي برگيرد يا
مسئوليت هاي برخاسته از عمل سياسي را با مسئوليت هاي سرچشمه گرفته از تبليغات
ديني در آميزد.

 

به اين ترتيب سكولاريزم در دولت مدرن ملي نماد پيراستگي سياسي و بي طرفي
دولت و وارستگي آن از تعلقات حزبي شد تا بتواند مركزي براي وابستگي عمومي شود و
به نهادي مستقل تحول يابد؛ مستقل از اعتقادات ِكساني كه آن را اداره مي كنند و دولت
منطق خاص خود و شيوه هاي مديريت خاص خود و اهداف و ابزارهاي خود را دارد به
گونه اي كه تغيير كارگزاران موجب تغيير يا جا به جايي دولت نمي شود.

 

در دوران جديد نخستين برنامه اي كه مسلمانان و عرب ها در فرايند اصلاح براي خود

 


|97|

پيش نهاد كردند در گستره نظري تكيه بر فلسفه سكولاريزم داشت كه در پايان سده گذشته در
جهان حاكم بود هم چنان كه در گستره عملي از الگوي گسست ميان دين و دولت كه در
جوامع اروپايي و به ويژه فرانسه پديد آمده و باليده بود پيروي مي كرد. جامعه فرانسه، پس
از انقلاب خود در قرن هجدهم، بيش ترين تاثير را در انديشه نخبه گان اسلامي و به ويژه
ترك نهاد. به اين ترتيب سخن از سكولاريزم و گسست دين و سياست موضوعي شايع و
انديشه اي مقبول در ميان مصلحان بزرگ اسلامي شد؛ مصلحاني كه در آن، تأكيدي بر
اصول و آموزه هاي اسلام مي يافتند.

 

حتي "محمد عبده" اعلام كرد كه تنها اسلام است كه براي نخستين بار قدرت ديني را
از ريشه نفي كرد و نماينده دين عقلاني بي مانندي شد. "افغاني" نيز در ردّيه خود بر
"ارنست رنان" از اظهار چنين ديدگاهي نهراسيد.

 

به عكس آن چه اسلام گرايان امروزي باور دارند ورود انديشه سكولاريزم به آگاهي
عربي جديد، محصول عوامل خارجي يا بيرون از اراده عرب يا برخاسته از فشار استعماري
و غربي شدنِ فرهنگي نبود. بلكه درآغاز انديشه اي بود كه به دست انديشمندان و سياست
مداران ملي و ميهني پديد آمد؛ كساني كه با احساس عميق خود فروپاشي روابط اجتماعي
عمومي را در جوامع خود حس مي كردند و ناتواني مفاهيم سنتي سياسي را - كه برگرفته از
نگرش ديني حاكم بود - در تكوين همبستگي و عصبيت ضروري براي احياي روح هم
آهنگي و رسوخ روابط ميهني و برادري و انسجام كه براي اداره هر جامعه مدني ناگزير
است در مي يافتند. اين ها به انديشه سكولاريزم يا آن چه مي توان گونه اي تأويل اين جهاني
اسلام ناميد به چشم يگانه ابزار ِبازسازي بنيادهاي اخلاقي و روحاني جامعه مدني اسلامي
و عربي و بازسازي سياست و فعال كردن آن به مثابه عملي ويژه و مثبت - در جوامعي كه هر
نوع روح ميهن پرستي و عصبيت جامع و وحدت بخش در آن مرده است - نگاه مي كردند.
آن ها باور داشتند كه تنها بن مايه براي بازسازي اين جامعه مدني عربي - اسلامي و نگاه
داشتن آگاهي عربي از افتادن در دره گسست دروني ميان گرايشي اسلامي، محافظه كار و
فرو بسته بر خود و گرايش مدرن گرانه رايكال كه وامدار و وابسته و فريفته خارج است، در

 


|98|

همين تأويل جديد نهفته است. اين انديشه نو نخستين محرك و انگيزه ژرف جنبش هاي
اصلاحي اسلامي نو، از سده گذشته تاكنون، بوده است. همان گونه كه اسلام باوري
سياسي نو ابزار يا كوششي بود براي پشتيباني از دولتي كه در نتيجه فروپاشي بنيادهاي
اخلاقي ميهني ِزاده شده و پرورش يافته در آن مورد تهديد نابودي قرار گرفته بود،
سكولاريزم به معناي انديشه اي واژه - و پيش از آن كه شعاري ايدئولوژيك شود - كوششي
بود براي نوسازي اجتماعي دين يا هم چنان كه گفتم نوسازي بنيادها و ايده آل هاي
الهام بخش آن به جامعه كه آگاهي جامعه را نيز سامان مي داد و نظام مي بخشيد.
سكولاريزم هرگز به معناي ستيزه با قدرت بي گناه ديني در جامعه و دولت نبوده است؛
يعني سكولاريزم به معناي الغاي انديشه وجود قدرتي كه از جامعه سرچشمه نمي گيرد و
وجود معرفتي متمايز و الهامي كه در انحصار گروهي استثنايي و مقدس و از نظر عقلي نقد
ناپذير است و تن به داوري خرد كه يگانه ابزار مشترك براي تفاهم و ارتباط در ميان مردم
است نمي دهد، و خلاصه سكولاريزم به اين معنا، يكسره، بيگانه با انديشه سياسي سنتي
اسلامي است.

 

اين انديشه نو در ذهن انديشمندان مسلمان جديد با عقيده سنتي اسلامي در نفي طبقه
روحانيت [به معناي مسيحي] گره خورد و با پاي فشردن بر آزادي عقل و حق ِآن در اجتهاد
پيوند يافت. بنابراين هيچ مشكل دروني يا ديني براي آن ها ايجاد نكرد بلكه به عكس، اين
را از امور دانستند كه اسلام از جوامع غربي مدرن در آن پيشي گرفته است و هيچ احساس
نكردند كه ممكن است ميان اسلام و اصل ِگسست قدرت روحاني و قدرت اين جهاني
تناقضي باشد. پس، از آن هنگام تاكنون، چه اتفاقي افتاده كه سكولاريزم، فرزند ستيزه
عليه كليسا، نماد مسيحيت و قدرت آن بر جداسازي گستره خرد از گستره وحي گرديده و
يزدان سالاري (Theochracy) و دفاع از قدرت ديني و سياست به معناي ديني، نماد
اسلام و عقيده اسلامي در دوران جديد شده است؟ و امروزه وراي برانگيختن اين مسائل،
چه پي آمدها و تحديهاي اجتماعي نهفته است؟

 

مهم ترين دليلي كه امروزه اسلام گرايان در نفي سكولاريزم به كار مي گيرند همان

 


|99|

دليلي است كه اصلاح گران اسلامي براي نوسازي معاني ِعقيده [يعني اسلام] و سازگار
ساختن آن با عصر به كار مي گرفتند: يعني تاكيد بر غياب قدرت كليسا در اسلام. ولي در
حالي كه اصلاح گران اين كار را پشتيباني از اصل ِسكولاريستي مي ديدند اسلام گرايان
جديد، امروزه، آن را نشانه عدم نياز به امر مساله وار سكولار كردن زندگي سياسي يا طرح
چنين امر مسئله واري مي دانند. راست آن است كه سكولاريزم - به مثابه الگوي تاريخي
ثابتي براي سامان دهي دوباره روابط پيچيده تاريخي ميان كليسا و دولت - نسبت به
جوامعي كه از بُن بيگانه با نظام كليسا هستند و در پيشينه تاريخي آن ها چنين ساختاري
وجود نداشته است معنايي ندارد. با اين همه، هم چنان كه ديديم سكولاريزم به قانوني
اجرايي پايان نمي پذيرد بلكه حكايت از تغييري در روش فهم ِوجود انساني و سياسي از
خود و ارزش خود مي كند. و از آن جا كه دولت عربي اسلامي كهن به هيچ روي دولت
ديني، به معناي مسيحي واژه، نبوده است بنابراين سياست سنتي - به همان ميزان كه
ارزش هاي نهايي و مرجع آن و قانون هاي آن از نظر ارزش و مرجعيت، ديني بود - سياستي
ديني به شمار مي رفت.

 

سكولاريزم در دوران ِنخستين ِپيدايش خود در كشورهاي عربي بِسان منبعي براي
احياي روح ِسياست اسلامي در موقعيت ِمبارزه عليه سلطه بيگانگان ظهور كرد و از همان
آغاز با دولتي كه در اين موقعيت و در پي مبارزه پديد آمد هم پيمان شد و با كوشش براي
وارد ساختن جوامع عربي - اسلامي به تمدن مدرن و تاريخي پيوند يافت. هنگامي كه
دولت ملي عقب نشيني كرد و دچار تناقض شد و فشار جامعه بر آن فزوني گرفت و تلاش
مي كرد كه با آن رويارويي كند اين سكولاريزم دست به احيا و انگيزش ارزش ها و اصول
تاريخي، ديني و مدني ِتنظيم و سامان دهي آن زد تا آن جا كه درون مايه آن را يكسره
دگرگون ساخت و در بستر جنگ داخلي بر سر قدرت و ارزش هاي راه برنده و محرك آن
ميان دو نخبه رقيب، از عقيده اصلاح ديني كه در آغاز بر آن بود به شعاري سياسي بدل
شد. و هر چه به ميانجي خواهش ِگروهي خاص در جامعه اين جنبه تقويت يافت و در
جوامع عربي بيشتر رواج پيدا كرد در ميان گروه ديگر چهره آن مكدّر شد و بر چسب دشمني

 


|100|

رسمي و آشكار با دين گرفت تا اين كه پاره اي آن را درست برابر با مفهوم الحاد گرفتند. به
اين ترتيب مسلح شدن دولت به سكولاريزم موجب دور شدن آن از جزم باوري و تقويت
جنبه اجرايي و قدرت نفوذ و تأثير و كار آمدي اداري و اجتماعي آن نشد بلكه دولت جديد و
گروه هاي مربوط به آن در جامعه اي كه به موازات و به ياري آن پيش آمده و رشد كرده بود،
صاحب عقيده اي ستيزه جويانه شدند كه درست دشمن ِعقايد مبارزه اسلامي بود و از آن جا
كه از مشروعيت جهاني و اعتبار تاريخي برخوردار بود مي توانست روياروي آن بايستد. در
اين حال ديگر در انديشه عربي از سكولاريزم جز جنبه فكري و مسلكي آن چيزي نماند و
جنبه سياسي و اجرايي آن از ميان رفت. چنين بود كه اعتقاد سكولاريست هاي عرب به اين
كه تغيير مفاهيم و ارزش ها و عادات ديني شرط هرگونه پيشرفت در راه ِنيرومند كردن
دولت ملي و تحقق دموكراسي و توسعه اجتماعي است بيش تر شد. به نظر آن ها ابزار اين
دگرگوني خود ِسكولاريزم بود با الگوي آماده اي كه براي اعتقاد مادي و عقلاني و علمي
فراپيش مي نهد. هم چنان كه ميل فزاينده به سكولاريزم در ميان كساني نيز كه از اقليت هاي
مذهبي و گروه هاي غير اسلامي بودند پديد آمد؛ با كساني كه مي خواستند سكولاريزم را
پناهگاهي براي دفاع از خود در برابر موج عظيم اسلامي ديني و سياسي قرار دهند. از
چندي پيش تاكنون شعار سكولاريزم از سوي احزاب و سازمان ها و حكومت هاي بيگانه
چونان سلاحي براي مشوش كردن چهره جوامع عربي و واپس مانده و متعصب و نيازمند به
ارزش هاي علمي و معيارهاي جهاني نشان دادن آن و دور مانده از مقتضيات همكاري
جهاني و تفاهم بين المللي در چارچوب ساختن تمدن بشري وانمودن آن به كار گرفته
مي شود.

 

جان سخن آن كه سكولاريزم به جاي آن كه فراخواني به باز توزيع ِقدرت اجتماعي بر
نخبه هاي گوناگون باشد به فراخواني به تغيير ارزش هاي جامعه بدل شده و در چشم افكار
عمومي، چه موافقان و چه مخالفان آن، جامه دين نوي را پوشيده كه در بردارنده ارزش ها
و مفاهيم و نگرش هاي اجتماعي و جهاني ويژه است يا باور دارد كه يكسره با انديشه هاي
ديني و ميراث گذشته ناسازگار است.

 


|101|

 

در حالي كه چالش پيرامون سكولاريزم، مانند هر جنگ ديني، نشان دهنده بحران
عميقي است كه در عقيده اجتماعي و سياسي عربي وجود دارد هم چنان كه از نبود قدرت ِ
پديد آيي اجماع حقيقي يا وجه مشترك كافي براي ايجاد ارزش هاي اساسي - اي كه بر پايه
آن بتوان دولت را بنا كرد و اقتدار و سيادت را پي ريزي و تثبيت نمود و مرجعيتي را بنياد
نهاد كه اين ارزش ها بتوانند نيرومندانه بر آن تكيه كنند - پرده بر مي دارد. در شرايطي كه
گويي باور دولت مدرن يكسره در رسيدن به هدف خود ناكام مانده است و نمي تواند مفهوم
دولت - ملت، دولت ِدموكراسي و همبستگي جمعي را كه شرط وجود آن است بنياد گذارد
و به عكس نماد فساد و شكنجه و آزاد گسترده و فراگير اقليت ها و اكثريت ها، به يكسان و
مؤمنان و مؤمن نمايان با هم گرديده است؛ نظريه دولت اسلامي - كه ديري است همپاي آن
رشد مي كند و مي رويد - نتوانسته اصل مشروعيت سياسي را بازسازي كند؛ يعني از نوع
اجماع را بنياد نهد.

 

تفاوتي ندارد كه اين امر به سبب اختلاف برخاسته از رشد عيني فهم دين و نيازهاي
بشري باشد يا به دليل اختلاف فلسفه هاي سياسي نگرش به نقشي كه بايد دولت در جامعه
كنوني بازي كند. چيزي كه اين اختلاف را افزايش مي دهد اين است كه پيروان آموزه
سكولاريزم، مانند هواداران آموزه اسلامي، هنوز نمي توانند مفهوم دولت را از زير
سلطه عقيده حزبي رهايي بخشند. هنوز آن جا و اين جا دولت با عقيده در آميخته مي شود
و بسان اصلي براي عمل ظهور نمي كند كه در برابر موضوع ايمان و ضمير و انديشه در
جايگاه ضامن و تأمين كننده آزادي و حرمت شخصي مي ايستد نه در جايگاه سياست
حزبي كه نخستين و مهم ترين دغدغه آن تبليغ عقايد و پالايش باورها و تأمين رستگاري
روح و رهايي درون است. به همين دليل است كه بسياري از كساني كه از چشمه عقلانيت
سياسي مدرن جرعه اي نوشيده اند در برابر انديشه اسلامي هراس دارند چرا كه بي گمان
حاوي خطر پديد آيي قدرت يزدان سالارانه در اشكال و صورت هاي نو است. برخي ديگر
درست همين هراس را از سكولاريزم دارند و با آن خصومت مي ورزند، چرا كه آن را
پرده اي نازك بر قدرت مذهبي - ملي يا بيگانه - كه مي خواهد ارزش هاي ديني را نابود كند و

 


|102|

انديشه الهي را به باد زوال بسپرد مي دانند. و همان گونه كه طرف اول هراس خود را با اين
حجت و دليل نمي تواند از ميان ببرد و به خود دلگرمي دهد كه اسلام در تاريخ گذشته خود
دولت ديني به خود نديده است - چرا كه چيزي كه در تاريخ گذشته اسلام پيشينه نداشته
ممكن است در تاريخ كنوني جوامع اسلامي پديد آيد -، طرف دوم هم نمي تواند آرامش را
در پناه اين استدلال بجويد كه سكولاريزم با دموكراسي و كثرت گرايي ديني و مذهبي در
غرب پيوند يافته است، چرا كه نمي تواند آزار و اذيتي را كه امروزه دولت در جامعه عربي
نسبت به صاحب عقيده ديني و غير ديني روا مي دارد فراموش كند؛ در دوره اي كه براي
اعمال هر گونه آزادي موانع مهم و بسياري به دست دولت ساخته مي شود.

 

مي توان گفت كه تحول مسئله سكولاريزم به سرچشمه چالش هاي مذهبي شدن در
جوامع عربي -اسلامي بيش از آن چه برخاسته از نفي مفهوم سكولاريزم از سوي اسلام
ايدئولوژيك باشد، ثمره آشفتگي اي است كه به كارگيري اين مفهوم برانگيخته و موجب
شده است؛ مفهومي كه حامل تجربه تاريخي اصيلي در فهم حقيقي واقعيتي است كه
مي خواهد مشكلات آن را حل كند، يعني نتيجه غياب نقد علمي اي است كه پيشاپيش بايد
از سكولاريزم انجام مي گرفت و اين نقد مي توانست سكولاريزم را از تجربه پيشين خود
رها سازد و آن را ابزاري علمي براي فهم واقعيت جديد و برخورد مثبت و سودمند با آن
گرداند. به همان اندازه كه انديشه اين جهاني عربي خود را زنداني شيوه جامدي به نام
دولت اين جهاني ساخته، خود را از نگرش حقيقي به خود ِدولت و آرمان هاي عملي
سكولاريزم بي بهره نموده است. به اين ترتيب اين مفهوم به جاي آن كه از اين تجربه
تاريخي ويژه براي نوسازي و باروري و رشد خود بهره بگيرد و در نتيجه به ابزار فعّالي براي
چيره شدن بر واقعيت عملي بدل شود، در انديشه اين جهاني همين مفهوم بر تجربه تاريخي
و واقعيت ملموس و عيني سيطره مي يابد و اصالت آن را از ميان مي برد.

 

به همين دليل است كه اين مفهوم نمي تواند براي فهم مشكلاتي كه در برابر خود اسلام
و جوامع اسلامي در حل مشكله تعامل ميان دين و دولت مطرح بوده و هست چندان كمك
مهمي انجام دهد. و نيز نمي تواند زندگي كند و دوام يابد مگر آن كه معنا و وظيفه خود را

 


|103|

دگرگون سازد و جامه ارزش هاي نوي جدا از ارزش هاي اصيل خود بپوشد. هم چنان كه
گفتيم سكولاريزم فرصت يافت در گستره چالش ايدئولوژيك سياسي راه يابد و اين كار را
انجام دهد و با اين كه پيش تر قانوني اجرايي بود به مذهب بدل شود و سرچشمه اي براي
ارزش هاي اجتماعي و سياسي و ديني و فكري ِناهمگون يا ناهمساز با ارزش هاي سنتي
ديني شود در حالي كه پيش از اين اصلي سياسي به شمار مي رفت. سكولاريزم امروزه در
جهان عرب، هم به نظر اسلام گرايان و هم به نظر سكولاريست ها، به معناي پيروزي
مفهوم دهري و پوزيتيويستي جهان عليه مفهوم ديني است؛ يعني چارچوب مرجع
ايدئولوژيك فراگير و نوي را مي سازد و به مفهوم جماعت نوي اشاره مي كند و به اين
گرايش دارد كه به گونه اي دين نخبه جديد يا جامعه دولت جديد و بل ايدئولوژي دولت بدل
شود، چرا كه دولت عربي كه در انتظار و اميد به دست آوردن مشروعيت به سر مي برد
مي خواهد ايدئولوژي خاصي را بيابد كه موقعيت اجتماعي و وضع ِآن را تحكيم نمايد.
خلاصه آن كه آموزه سكولاريزم در اين جا حاصل بذرها و مفهوم ِدولت ديني يا مذهبي
مي گردد و يا به سخني ديگر صورت باژگونه دولت اسلامي و حاكميت الهي كه به ياري
نيروهاي شورشگر به شدت مجال طرح مي يابد مي شود و البته اين تنها ناسازه تاريخي
نيست و تاريخ از اين ناسازه ها بسيار دارد. سكولاريزم در جهان عرب نمادي است از
بحراني عمومي كه همه جوامعي كه قدرت عمل تاريخي و هرگونه اجماع و اتفاق را از
دست مي دهند در آن سقوط مي كنند. اين تحول در معنا و مضمون كلي ِمفهوم سكولاريزم
عربي نتايج خطيري دارد كه به واقع بسياري از پژوهشگران آن را در نمي يابند. آن بدين
معناست كه سياست عقلاني يا مدني نمي تواند جز با الغاي دين در جامعه يا در چالشي
بدين منظور ايجاد شود و قوام گيرد. و اين آرماني است كه، اگر معناي آن را دريابيم، يك
راست ما را به جنگي مذهبي مي رساند. اگر هم چنان كه در تاريخ اسلامي و در تاريخ
مسيحي معاصر چنين بود، ايجاد قدرت سياسي مدني كه با دين ِفعّال و حاضر در سطح
جامعه همزيستي و همساري داشته باشد به آساني امكان يابد، بي گمان پديد آوردن دولتي
دشمن دين، بي برخورد با جامعه متدين يا بر انگيختن چالش هاي داخلي در جامعه، محال

 


|104|

خواهد بود. اين حالت در دولت هاي كمونيستي در چند دهه گذشته پديد آمد و آن ها را
واداشت كه از اين كار دست كشند و از مواضع خود واپس نشينند. دليل محال بودن تحقق
اين روش اين است كه اين كار چيري جز تجاوز به حريم آزادي عقيده نيست و در اين
صورت سكولاريزمي كه مشروعيت خود را از ارزش هاي آزادي شخصي مي گرفت ديگر
پشتوانه هاي خود را از دست خواهد داد. به همين سبب به همان اندازه كه سكولاريزم
غربي دستاورد مثبت مهم و آفرينش گري بود و فرصت هاي سياسي بسياري براي جلوگيري
از پيدايش ده ها جنگ در جامعه بر سر يكي بودن دولت و اعتقاد فكري فراپيش نهاده بود،
سكولاريزم كه به دين يا ايدئولوژي بدل شده آگاهي سياسي را مورد تهديد ويراني قرار
مي دهد و قدرت دولت و مذهب و عقايد فرد را به هم در مي‌آميزد. هم چنين به همان
اندازه كه سكولاريزم در غرب به ايجاد زمينه هاي استقلال قدرت سياسي واعتماد به نفس
آن ياري كرد و ساز و كارهاي مهار دروني آن متكامل ساخت و مفهوم آن را گسترش و
بالندگي بخشيد و دولت دموكراتيك پديد آورد، مذهب ِدولت و سياست در جهان عرب،
به نام سكولاريزم كه عموماً با سوسياليسم يا ليبراليسم يا مدرنيسم يكي است، مي كوشد تا
رقابت فراگير ميان دو نخبه و دو قدرت بومي را بر سر اقتدار ومرجعيت و سيادت و بر سر
مشروعيت - در چارچوب چالشي ايدئولوژيك و نه در چارچوب فعاليت ها و دستاوردهاي
عملي - بسنجد و بر آورد كند. به اين ترتيب قدرت سياسي و قدرت عقيده هر چه بيش تر و
بيش تر با هم در آميخته مي شود و خط تمايز ميان آنها كم رنگ مي گردد و در نتيجه راه
فربهي و نيرومندي دولت استبدادي و زورگويانه گشوده مي شود. سكولاريزم، به معناي
نظريه كار بردي سياسي اي بود كه براي در نظر گرفتن سود ِجامعه(يمسيحي) و پايان دادن
به چالش هميشگي درون آن ها، سلطه دولت و سلطه كليسا را در حكومت بر آدمي از
يكديگر جدا كرد و به هر يك قلمروي ويژه بخشيد. اين نتيجه قطعي افزايش قدرت و ثبات
دولت ها و شدت يابي نيروي گروه هاي ملي بود؛ يعني ثمره سياستي كه از يك سو
چارچوب جديد تنظيم و سامان دهي امور مردم و دسته ها بود و از سويي ديگر چارچوب
نويني روياروي كليسا و دين به شمار مي رفت و چارچوب سنتي اين تنظيم را كه در دوران

 


|105|

سده هاي ميانه به دست كليسا و دين ساخته شده بود مورد تهديد قرار مي داد. در اين معادله
جديد دولت، حق كليسا و دين را در سلطه بر روح آدمي پذيرفت وكليسا، زير فشار و به
سبب شكست نظامي و سياسي پيوسته اي كه در همه جا با آن رو در رو شده بود، سلطه
دولت را بر جسم و جهان مادي پذيرا شد. به اين ترتيب جسم توانست يكسره از سلطه روح
رها شود و خود آزادانه رشد كند و جامعه نو مدني اي را بيافريند و درحالي كه پيش تر دين
آن را نقاب دروغين و احمقانه روح قرار داده بود. بدين سان دولت به جهان سرشار از
تخصص ها و ساختارها و نظام هايي بدل شد كه بدان مجال مي دهند جهان زميني را تحت
تصرف و تسلط خود بگيرد. بر اين روي جسم، حجاب روح را دريد و دولت پوسته كليسا
را شكست. به اين معنا هدف سكولاريزم تنها برداشتن قيد و بندي بود كه دين بر سر راه
زندگي و در دل ِآن ها، پويايي جامعه سياسي نهاده بود و آن را از تكوين دولت و سياست
مدني باز مي داشت وآن را به ماندن در چارچوب كليسا به مثابه نظامي براي جماعت و
جامعه ديني وادار مي كرد؛ نظامي كه به شكل سامان دهي مدني فئوداليستي و در غياب
دولت مركزي مي توانست به خوبي ظهور كند.

 

به دليل وارد شدن انديشه سكولاريزم در جوامع عربي - اسلامي در بستري سراسر
بيگانه و متفاوت درون مايه سكولاريزم ناگزير دگرگون مي شد و دچار بحران ويژه اي
مي گرديد. به گمان من خاستگاه بحران سكولاريزم عربي و مخالفت هاي نيرومند و
فزاينده اي كه برانگيخت اين بود كه انديشه سياسي عربي ميان روند تاريخي جامعه عربي
نوين و روندتاريخي جوامع مسيحي سده هاي ميانه همساني ايجاد كرد و ويژگي تحولات
جاري در اين جامعه و آفاق و قوانين آن را در نيافت. اين گسست ميان انديشه و واقعيت
تنها پيآمدي كه داشت اين بود كه انديشه سكولاريزم را به بتي بدل ساخت و تأثير و
مشروعيت سخن درباره سكولاريزم را در درون جوامع اسلامي از آن گرفت. ولي اين
مقدس انگاري سكولاريزم از بهره گيريهاي سياسي اي كه از سكولاريزم مي شود نيز جدا
نشد. هر چه نخبه هاي حاكم مي كوشيدند هدف سكولاريزم در درون جامعه را تمايز ميان
عقيده ديني و نگرش فراگير و كامل به هستي فرا نمايند در اذهان عمومي سكولاريزم چونان

 


|106|

ديني جلوه مي كرد كه روياروي دين آسماني است يا مي خواهد آن را براندازد. حتي بيش از
اين، بسياري از روشن فكران، مانند بقيه مردم، باور يافتند كه سكولاريزم، [علمانيه] از
علم مشتق شده و دين علم و علم پرستي است؛ يعني عقيده اي است كه به ارزش هاي
برخاسته از علم، ايمان دارد. بي گمان تشابه لغوي نقشي مهم در تشويش و كژ فهمي معني
سكولاريزم ( علمانيه) ايجاد كرد ولي اين تنها عامل اين كژ فهمي و آشفتگي نيست.
مهم ترين عامل در اين زمينه نياز به تعبيري بود كه بازتاب رشد گرايش به كاهش ِارزش ها و
مفاهيم ديني از ذهن پاره عظيمي از محافل ِخاص و عموماً گستره هاي پرشماري از زندگي
جوامع اسلامي باشد.

 

به واقع سكولاريزم در آغاز اين سده، براي مسلمانان از احترام و اعتبار برخوردار بود
و مسلمانان آن را نشانه عظمت اسلام مي دانستند و باور داشتند اسلام پيش از مسيحيت
خود به سكولاريزم باور داشته است ولي بعدها به پرچمي بدل شد كه آرزوها و آرمان ها و
انديشه ها و ارزش هايي بسيار متفاوت با آن چه درون مايه اصلي آن در بر داشت زير آن گرد
آمدند. به همان اندازه كه اين براي هوادارن ِرهايي از دين سودمند بود - چرا كه مسئله آن ها
را به مسئله ديگري كه مورد اجماع عام و اتفاق نظر بود پيوند مي داد - بعدها موجب ويران
شدن يكپارچه اين مفهوم شد و آن را مورد چالش و كشمكش عمومي قرار داد و بدين سان
آن را از ارزش عملي و اجتماعي و كاربردي نخستين اش تهي كرد. قوت اصل سكولاريزم
برخاسته از پذيرش امكان همزيستي، نه تنها درون دولت كه در درون خود فرد و شهروند،
ميان ايمان و عقل ميان عطوفت ديني و شهروندي و ميان ارزش هاي اخلاقي و قانون بود آن
چنان كه بدان مجال مي داد از مشكله ولاء و سرسپاري دوگانه و وابستگي روحي و ملي
فراتر گذرد و آن را حل كند و ايمان او را رشد دهد و در عين ِحال او را در زندگي سياسي،
با صرف نظر از مذهب اش، مجال مشاركت مثبت بخشد. در اين زمينه اساسي ترين
اصلِ، پذيرش پيشيني گستره زندگي خصوصي و حرمت آن است.

 

پذيرش حق اقتدار و برتري قدرت روحاني در گستره ويژه آن، يعني گستره روحاني و
اخلاقي و اجتماعي، پايه و بنياد تاسيس گستره اي ويژه و خاص بود؛ فضاي زندگي آزاد

 


|107|

شخصي كه دولت محق و مجاز نيست كه در آن وارد شود و دخالت كند. اين شرط ايجاد
فضاي عمومي و فضاي مشترك و خنثي در سطح عقايد است؛ يعني سطحي چونان سطح
شهروندي و رابطه ملي. هم چنان كه اين شرط پديد آيي وجدان و احساسي نسبت به
واجب است؛ احساسي كه از درون برخيزد، از ايمان به مبدأ، نه اين كه بر ترس از عقاب يا
مراقبت بيروني يا همرنگي با جماعت تكيه كند. بدين سان سكولاريزم ياري كرد تا برخورد
اجتماعي از ميان برود و پاره اي ميدان ها و گستره ها بي طرف شوند و از اين چالش برهند و
زمينه اي مشترك و ثابت براي التقاي مثبت هر دو طرف اين چالش پديد آيد، جايي كه روح
ملت و جماعت و نيز معرفت عيني در آن رشد كند. سكولاريزم توانست با نيرومند كردن
قدرت نهادينه كليسا جذوه ايمان شخصي را شعله ور سازد و وجدان مسيحي را آزاد كند و
احساس مسئوليت فردي را نيرومند گرداند. سكولاريزم نماد پايان دوران دادگاه هاي تفتيش
عقايد و رهايي آدمي از قدرت نفس گير كليسا بود قدرتي كه - چون مستقيماً از وحي پاپي
يعني از آسمان سرچشمه مي گرفت - محدود ساختن آن يا رويارويي با آن يا اعتراض بر آن
ممكن نبود. عكس اين سرگذشت، انديشه سكولاريزم در جوامع عربي به سمت و سويي
روي كرد كه اين فضاي ويژه در آن نابود و ناپديد مي شود و دولت هم بر جسم و هم بر روح
سلطه كامل مي يابد. از اين رو در جوامع اسلامي گروه ها و ائتلاف هايي بر مي انگيزد كه
بيش تر از پيش فضاي زندگي شخصي و وجدان فردي را تنگ مي كنند. و اين اگر موجب
اعلام آغاز عصر دادگاه هاي تفتيش نباشد همراه و ملازم آن است و يكي از جلوه هاي
امروزي آن را در پاره اي كشورها باز مي نمايد.

پي نوشت:
[0] اين مقاله و مقاله اي كه در شماره پيش اين مجله با عنوان "انقلاب ديني" فراپيش چشم خوانندگان نهاديم هر دو بخش هايي از كتاب زير هستند: غليون، برهان.الدولة والدين. المؤسسة العربية للدراسات والنشر. الطبعة الثانية، 1993. بيروت.
[1]
Problematque.


تعداد نمایش : 2444 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما