صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
روش حكومتى پيامبر(ص)
روش حكومتى پيامبر(ص) تاریخ ثبت : 1390/11/16
طبقه بندي : ,20,
عنوان : روش حكومتى پيامبر(ص)
مولف : <#f:72/>
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|16|

روش حكومتي پيامبر(ص)

 

سيد صمصام الدين قوامي

منابع نيروي انساني(عضويابي)

1 - منابع نژادي

2 - منابع سرزميني

3 - منابع قبيله اي(قريش و…)

4 - منابع ارزشي

الف - مهاجرين

ب - انصار

ج - تابعين

د - مجاهدين

5- منابع بومي

6- مؤلفة قلوبهم

7- منابع ديني

8- منابع عقيدتي

 


 

يكي از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام سياسي و نظام اداري ِحكومت
پيامبر اكرم(ص) بوده است. ديدگاه برخي اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً
نظام خاص اداري و سياسي نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاي گوناگون - خصوصاً
كلامي - پاسخ گفته اند، اما از زاويه طرح عيني ِنظام سياسي و اداري پيامبراسلام(ص)
كم تر بدين ساحت درآمده اند. نگارنده از كساني است كه به وجود نظام ِاداري ِكامل و
پيشرفته اي در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد، در جهت اثبات اين اعتقاد، با روي
كردي تاريخي به شيوه نظام اداري پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاي
صفحات تاريخ ِسياسي ِپيامبر اكرم(ص) نمودهاي نظام مستحكم اداري را به دست آورده
است. اين نوشته به اجمال به يكي از مهم ترين اركان در نظام اداري يعني عضويابي از
ديدگاه اسلام اشاره دارد.

 


|17|


منابع نيروي انساني(عضويابي)

هر نظام اداري اركان گونه گوني دارد كه يكي از آن ها عضويابي است. علماي مديريت
عضويابي را چنين تعريف مي كنند:

 

مراد ما از عضويابي در نظام اداري ِحكومت ِرسول اكرم(ص) لزوماً مطابق ِتعريف
فوق نيست، زيرا ممكن است در اطلاعاتي كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و
انفعالي را شاهد نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاي آن زمان دقيقاً
پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين مراد ما شناسايي منابع نيروي انساني است كه
رسول خدا(ص) كادر حكومتي اش را از آن ها تأمين مي كرده است.

 

شناسايي اين منابع به ما كمك مي كند كه در انتخاب معيار براي عضويابي و براي
منابع انساني توفيق يابيم تا مديران سازمان هاي حكومت اسلامي در هر عصر و نسلي بر
اساس آن معيارها به عضويابي بپردازند.

 

در آن شرايط، منابع نيروي انساني پيامبر اكرم(ص) اين ها بودند:

 

1- منابع نژادي عرب و عجم؛

 

2- منابع سرزميني مانند مكه و مدينه و يمن؛

 

3- منابع قبيله اي مانند قريش؛

 

4- منابع ارزشي مانند مهاجرين، انصار، مجاهدين و تابعين؛

 

5- منابع بومي؛

 

6- منابع سرزميني - اعتقادي مانند دارالكفر و دارالاسلام؛

 

7- منابع اعتقادي مانند مسلمين، يهود و نصاري.

 


|18|


1 - منابع نژادي

قرآن به زبان عربي نازل شده، پيامبر اكرم(ص) عرب است، اسلام در عربستان طلوع كرده
است، اولين حكومت اسلامي در مدينه - كه از شهرهاي عرب است - تشكيل يافته و عمده
نيروهاي پيامبر اكرم(ص) در كادر اداري و حكومتي عرب بوده اند، ولي با اين همه،
عربيت يك اولويت نبوده است.

 

قرآن مي فرمايد:
"يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثي وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا
انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم...
[2]؛ اي مردم ما شما را از دو جنس ِمرد و زن
آفريديم و شما را به شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را
بشناسيد. همانا با تقواترين شما نزد خداوند گرامي ترين شما است."

 

پيامبر اكرم در روز فتح مكه مي فرمايد:
"انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم
وليس لعربي علي عجمي فضل الاّ بالتقوي
[3]؛ پدر شما يكي است و آن،
آدم(ع) است و آدم از خاك، با تقواترين شما نزد خدا گرامي ترين شما
است، عرب را بر عجم برتري نيست مگر به تقوا."

 

بعضي از اعراب معاصر از تمدّن اسلامي با نام"تمدّن عربي" ياد مي كنند و
مي گويند:"مسلمان ِغير عرب اگر پيش رفت كرده است به خاطر روح عربي بوده است كه
در همه ملت ها پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِعربيت" يك حركت
هم آهنگ به وجود آورده بودند".
[4] اين نظريه، به طور آشكار تحريف تاريخ است، در
حالي كه ملت هاي مسلمان بر روي مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مي دانستند.

 

محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامي باقي بود حتي خلفاي راشدين بر آن
پاي فشرده اند ولي امويان سلسله جنبان تفكر تفوّق عرب شدند
[5] و سياست آن ها بر اصل
تفوق عرب بر غير عرب پايه گذاري شد، معاويه به صورت بخش نامه به همه عمّال خويش

 


|19|

دستور داد كه براي عرب، حق تقدّم قائل شوند. اين عمل ضربه مهلكي به اسلام زد و
منشاء تجزيه حكومت اسلامي به صورت حكومت هاي كوچك بود، زيرا بديهي است كه
هيچ ملّتي حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام از آن جهت مقبول
همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش رنگ نژادي و قومي نداشت. [6]

 

"آجري" در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مي كند كه:"همانا خدا اختيار كرد مرا و
اختيار كرد براي من اصحابي پس قرار داد براي من از آنها وزرائي."
[7] در"استيعاب" از قول
علي(ع) آن وزرا چهارده نفر شمرده مي شوند:"حمزه، جعفر، ابوبكر، علي، حسن،
حسين، عبداللّه بن مسعود، سلمان، عماربن ياسر، حذيفه، اباذر، بلال و مصعب". [8]
جالب است اگر اين مجموعه را به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن
بوده اند.) در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مي شوند: سلمان فارسي و بلال حبشي. اين
دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد مي كند در شرايطي كه زمين و زمان و زمينه
اقتضاي عرب گرايي داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاي مسئوليت معناي خاص دارد.
و وقتي هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مي دهد نمي گويد سلمان عربي بلكه
مي فرمايد"سلمان محمّدي".

 

پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد،"صهيب بن سنان" ملقّب به"ابو يحيي"، رومي
بوده است، وحشي - كه بعد اهلي شد و به او مأموريت داده شد - حبشي است كه شيعه و
سني او را صحابي مي دانند. ابن هشام در سيره خويش"ابو كبشه" را فارسي و"زيدبن
حارثه" را حبشي مي داند.
[9] كه در جنگ بدر حضور داشته اند، بعضي"ذو مخبر" را از
صحابه پيامبر، كه حبشي است، شمرده اند. [10] در اين ميان، نقش ِسلمان فارسي كه
سلمان الخير و سلمان السلام و سلمان محمدي است، بسيار برجسته و كليدي است، وي
در جنگ خندق، خندق مي سازد و در جنگ طائف منجنيق مي سازد [11] و بعدها در زمان
عثمان استان دار مدائن مي شود [12] و اميرالمؤمنين(ع) وي را پس از مرگ تجهيز كرد و بر او
نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.

 

در فروغ ابديت آمده است:"مناطق ِخوش آب و هواي ِعربستان در آخرين قرن قبل از

 


|20|

اسلام به طور كلّي تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعني ايران و روم و حبشه بود، شرق و شمال
شرقي اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربي تابع روم و قطعات مركزي و جنوب تحت
نفوذ(حبشه) قرار داشت، بعدها در اثر مجاورت با اينان سه دولت عرب به نام هاي حيره،
غسان و كنده هر كدام تحت نفوذ يكي از سه دولت نامبرده(ايران، روم و حبشه) قرار داشتند."

 

جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت كرد خسرو پرويز كه
پيامبر او را به نام"كسري عظيم فارس" در نامه اش ياد كرد قبول نكرد،
[13] ولي نجاشي
سلطان حبشه اسلام آورد [14] و هرقل ِعظيم روم معروف به"قيصر" اسلام آورد. [15] آن چه
براي ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به كسري و قيصر نوشت:"اسلم تسلم؛
اسلام بياور تا سالم بماني". و در بعضي نامه هايش مي افزود:"اسلم تسلم فاجعل لك ما
تحت يديك" [16] و يا مي فرمود:"ان تؤمن باللّه وحده لاشريك له يبقي ملكك". [17] اين
جملات به آن معنا است كه اگر اسلام بياوريد به حكومت ادامه مي دهيد.

 

اگر عربيت در كارگزاري حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت چنين وعده اي به
حكّام غير عرب نمي داد. اين وعده ها گوياي نفي عرب محوري در حكومت است و اين
آن چيزي است كه ما در اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاي او در
حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مي دهد كه كادر غير عرب رسول خدا(ص) منحصر
در بردگان حبشي مثل بلال و وحشي و ذومخبر نمي شود بلكه مَل ِك حبشه هم در اين حلقه
وارد است و نه تنها صهيب رومي كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به نوعي در
حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.

 

آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مي كند اسلام آوردن دسته جمعيِباذان" حاكم يمن
و تمام كارمندانش كه ايراني بودند مي باشد،
[18] زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب
مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان ساساني بودند [19] و تمام
كارمندانشان ايراني بودند با نامه پيامبر و وعده اي كه داد مبني بر اين كه"اگر مسلمان شوي
حكومتت دوام دارد" [20] با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان ايرانيان زيادي به كادر حكومتي
رسول خدا(ص) اضافه شد.

 


|21|

 

اين روحيه حتي در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مي شد كه فردي به نام"شنسب"
را كه ايراني و از نسل غوريان است به عنوان فرمان دار ناحيه"غور" هرات منصوب فرموده
بود.
[21] خلفاي دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند، كه ذكر آن رفت. همه
اين ها نشان مي دهد كه نفي ِعرب محوري از ديد كتاب و سنت و سيره، مسلّم است و
پيامبراكرم(ص) در عضويابي، هيچ گاه به نيروهاي عرب به عنوان يك منبع نيروي انسانيِ
داراي اولويت، تكيه نكرده است.


2 - منابع سرزميني

مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براي حكومت اسلامي به يك منبع اولويت دار تبديل نشد، زيرا
ارزش هاي مكه مخصوص اهل آن نيست و يك سرزمين عمومي و متعلق به همه است.

 

حتي پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَن ِاصلي خود بازگشت آن جا را پايتخت
قرار نداد و به مدينه بازگشت. در تاريخ حكومت هاي اسلامي هم هيچ گاه مكّه پايتخت
نشده است. علّت آن بر ما مجهول است.

 

آري، مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل پيامبر(ص) عملاً"هم شهري گري" و
"هم وطن گرايي" نفي گرديد.

 

بسياري از ياران اوّليه پيامبر(ص)، كه مرتباً آزار مي شدند، مثل ِبلال، عمّار،
صهيب، سلمان، اويس قرني، معاذبن جبل، اباذر غفاري، مقداد، عدي بن حاتم و
عبدالله بن مسعود، مكي الاصل نبودند. در ميان وزرايي كه قبلاً شمرديم، شش نفر غير
مكي اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّي و غير مكّي، مساوي است.

 

در بين هفده استان دار، ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر از مدينه و شش نفر مكّي هستند
كه يك نفر از آن ها"عتاب بن اسيد" است كه والي مكه است از طرف رسول خدا(ص)
[22] نه
به خاطر اين كه مكّي است بلكه به خاطر بومي بودنش. پنج نفر باقي مانده كه قرشي هستند
يكي "ابوسفيان" است كه به عنوان "مؤلفة قلوبهم" منصوب شد بر نجران [23] نه به عنوان
مكّي و سايرين هم به خاطر شايستگي و صلاحيت. و مكّي بودن هيچ دخلي نداشت.

 


|22|

 

پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق آمار استان داران در
تشكيلات حكومتي رسول خدا(ص) برتري با عنصر مكّي نبود. در خصوص "عثمان بن
طلحه بن شيبه" كه به طور موروثي كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد،
[24] ولي نه به
خاطر مكّي بودنش بلكه براي ردّ امانت، زيرا اين آيه نازل شد كه: "انّ اللّه يامركم ان تؤدو
الامانات الي اهلها
؛ [25] خداوند به شما امر مي كند تا امانات را به اهل آن بازگردانيد."

 

حضور حجم عظيمي از يمني ها در بين استان داران و يك نفر به نام "حذيفه" در بين
وزرا حاكي از اين است كه مكه اولويت ندارد.

 

ب - مدينه (پايتخت گرايي - مركزگرايي)

 

مدينة الرسول(ص) كه قبل از هجرت "يثرب" نام داشت مركز اسلام و حكومت
اسلامي و مدفن بسياري از نيكان و پاكان است. رسول خدا(ص) اين شهر را براي مركزيت
بر مكه مكرّمه هم ترجيح داد و حتي بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.

 

ولي آيا مدينه اولويت دار است؛ يعني اهل مدينه به خاطر اين كه در اين سرزمين و در
مركز و پايتخت هستند مزيتي بر ديگران دارند. و "مركزگرايي" و "پايتخت گرايي" كه در
زمان رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايي تبلور داشت، آيا معياري براي عضويابي در
حكومت اسلامي است؟

 

پاسخ اين سؤال هم منفي است، زيرا در ليست وزرايي كه ديده شد تنها يك نفر مدني
است و آن، "زيادبن لبيد انصاري" است و نيروهاي يمني كه نه مكي اند و نه مدني آمار
بالايي را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.

 

نيروهاي مهاجر هم كه مكي و غير مكي داخل آن ها بود پست هاي حكومتي را اشغال
كرده بودند.

 

در يك جمع بندي بايد گفت: سرزمين، معيار نيست حتي مكه و مدينه و يمن و هيچ
حاكم اسلامي نمي تواند فردي را چون هم شهري او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم
يكي از استان هاي مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.

 


|23|


3 - منابع قبيله اي(قريش و…)

قريش نام قبيله اي است پدر اين قبيله "نضربن كنانه" است، اين قبيله را از آن جهت قريش
نامند كه گرد حرم فراهم آمده اند.

 

امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند، محمد(ص) هم قرشي است و
بزرگ ترين افتخار براي يك نفر اين بوده كه شاخه اي از آن محسوب و به آن منسوب شود.
با توجّه به اين كه جامعه عرب دچار دردي ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به فاميل و خانواده
و قبيله بود لذا زمينه برتري اين طائفه ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشي بود با شناخت
درد مزبور قبل از بدخيم شدن، به علاج آن پرداخت و قبل از او قرآن كريم رسماً شعوب و
قبائل را مايه تعارف و شناخت يك ديگر و نه سرمايه تفاخر مي داند: "جعلناكم شعوباً و
قبائل لتعارفوا"
[26].

 

رسول خدا(ص) وقتي مكّه را فتح كرد براي پيش گيري از بيماري قريش گرايي با
قدرت مي فرمايد: "ايها الناس انّ اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها
الاوانكم من آدم و آدم من طين ا ِلاّ خير عباداللّه عبدا تقاه"
[27].

 

در جاي ديگر مي فرمايد: "اشراف امّتي حَمَلةالقرآن و اصحاب الليل [28]؛ اشراف ِقوم
من، حاملان ِقرآن و شب زنده داران هستند". و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله
ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مي كند، مي فرمايد:"ديگران مرا
تصديق كردند…، ديگران مرا جاي دادند، ديگران مرا كمك كردند". [29] اين ديگران چه
كساني هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مي شود؛ يعني غير قريش كه
تركيبي از مهاجر و انصار و مكّي و غير مكّي اند. معلوم مي شود اكثر قريش مانع راه بودند
كه پيامبر اين گونه با چاه سخن مي گويد. البته بعضي از قريش، پيامبر(ص) را هم كمك
كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار، شش نفرشان قرشي بوده اند و هم چنين در
ميان وزراي آن حضرت، هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بني هاشم و سه نفر ديگر
يعني ابوبكر، عمر و مصعب از قريش هستند. قريشي ها در بين قضات و نيز در همه اركان

 


|24|

حكومتي حضور داشته اند، ولي نه به خاطر قرشي بودن بلكه ملاحظات ديگري در نظر
بوده است.

 

البته روايتي از رسول خدا(ص) نقل شده كه مي فرمايد: "قدموّا قريشا ولاتقدّمواها و
تعلموا من قريش ولا تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه تعالي"
[30] و
در نقلي ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده است: "قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش
لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالي" [31] و در نقل سوم دارد كه "قدمواّ قريشا ولا تقدّموها و تعلموا
منها ولا تعلموها" [32].

 

اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول"مناوي" در شرح جامع صغير بعضي
براي تقديم قول شافعي بر غير شافعي به اين روايات استناد كرده اند،
[33] زيرا شافعي نسب
به"مطّلب" فرزند هاشم مي رساند و جالب است كه خيلي از فقهاي ما، در اين كه مطلبي را
در احكام بني هاشم وارد كنند ترديد دارند.

 

در كتاب"ذكري" آمده است كه برخي از فقها مثل شيخ مفيد و شيخ صدوق و پدرش و
غيرهم در بحث نماز ميّت براي اين كه اولويتي به هاشمي بدهند راهي ندارند جز اين كه به
چنين رواياتي استناد كنند، در حالي كه در روايات ما اثري از آن ها مشاهده نمي شود.
[34]

 

ما مي گوييم اوّلاً: اين روايات از حيث سند معتبر نيست، زيرا از طريق شيعه اثري از
آن نيست.

 

ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين روايات به مقدّم داشتن"حذيفه
يماني" غيرقرشي توسط پيامبراكرم(ص) در يك نماز، نقض مي شود؛ در حالي كه پشت
سرش قرشي ها بودند؛ يعني پيامبر او را امام قرشي ها كرد و بر آن ها مقدّم داشت. لذا
بعضي مثل"عياض" با شتاب در حل اين تناقض به اين توجيه روي آورده اند كه مراد از
تقديم قريش بر غير قريش تقدّم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز جماعت يا
ميّت!
[35]

 

ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بني هاشم مراد است كه ما اين را قبول داريم،
چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است

 


|25|

كه مقدّم شوند و معلّم همگان شوند و كسي معلّم آن ها نشود!؟

 

رابعاً: از همه كه بگذريم دلالت آن، مقابل فرمايش رسول خدا(ص) است كه فرمود:
"لاحسب لقرشي ولاعربي الاّ بالتواضع". و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه
پيامبر(ص) در مكه - كه به همه آن ها اشاره رفت - تعارض دارد.

 

در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش مگر در بني هاشم و آن چه
در بحث حيض در جوامع فقهي ما آمده است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگي
مي رسند
[36] امري تعبدي يا تكويني است و بعيد است كسي آن را امتيازي براي قريش
حساب كند، زيرا در اين صورت بايد براي"نبطيه" هم امتياز قائل شود كه در روايات
هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد در كتاب"مقنعه" مي گويد:"قد روي ان القرشية
من النساء والنبطيه تريان الدم الي ستّين سنه" [37]. و در نبطيه اصولاً ترديد هست كه عرب
مستعجم هستند يا عجم مستعرب. [38] هرچند از ابن عباس نقل شده است كه:"نحن
معاشر قريش حيّ من النبط". [39] ولي وضوحي ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما
شناخته شده نيستند و قرشيه هم جز بني هاشم در زمان حال شناخته شده نيست، هرچند
صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما نام مي برد [40] كه براي ما شناخته
شده نيست.

 

لذا راهي براي برتري قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل سنت و نه اين مسئله
يائسگي قرشيه و نه اموري از اين قبيل قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايي به
حكم كتاب و سنّت مطلوب نيست.

 

اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه"قبيله گرايي" كه در خصوص رسول خدا(ص)
به شكل"قريش گرايي" تبلور داشت، يك معيار منفي است؛ يعني حاكم يا مدير اسلامي در
عضويابي نمي تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد. البته تشخيص
قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مي نمود، زيرا نظام قبائلي حاكم آن چنان دقيق بودكه به
قول قرآن يك عامل شناسايي و تعارف، قبايل بودند
[41] و هر كس را به قبيله اش مي شناختند
و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل، كساني اند كه منسوب به آبا هستند [42] كه در زبان ما

 


|26|

چنين نسبتي را در يك خاندان يا دودمان مي توان يافت يا آن چه كه به"آل" معروف است؛
شبيه آن چه در كشورهاي خليج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود، آل نهيان،
آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ قرآن، آل ابراهيم و آل عمران معنايي اعم دارد،
زيرا"آل ابراهيم" به بني اسحاق و بني اسماعيل تقسيم مي شود كه اوّلي يهود و دوّمي عرب
را مي سازد. [43] پس"آل" حتي معنايي فوق نژاد مي يابد، اما آن چه در زمان ما از آل فهميده
مي شود معنايي بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان آن"خاندان" يا"دودمان" باشد
وگرنه مصداقي براي قبيله نخواهيم يافت. بر اين اساس وقتي قريش گرايي و قبيله گرايي در
زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معياري كه متناسب با همه زمان ها به دست مي آيد"عدم
دودمان گرايي" و "عدم خاندان گرايي" است؛ به عبارت ديگر، دودمان و خاندان هيچ
اولويتي به عنوان نيروي انساني ندارند.


4 - منابع ارزشي


الف - مهاجرين

مراد از مهاجرين نيروهاي فداكاري هستند كه در صدر اسلام با پيامبراكرم(ص) و يا بدون
ايشان از مكه به مدينه يا به شعب ابي طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در
قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در
نامه هاي متعدد به معاويه و ديگران،"هجرت" را از ارزش هاي اصلي خويش، ذكر
مي كند، مثلاً مي فرمايد: "سبقت الي الايمان والهجره"
[44]، يا مي فرمايد: "ليس المهاجر
كالطليق" [45]. بخش عظيمي از كادر رسول خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين
تشكيل مي دادند. در جنگ بدر - طبق آماري كه ابن هشام مي دهد - 87 نفر از مهاجرين
بوده اند. [46] قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسايي و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام
مي دادند، چون انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه داشتند نه خارج
آن. [47] بيش تر ِمسئوليتي كه از طرف پيامبر با عنوان مكي يا قريشي يا بني هاشم يا ذي القربي
مسئوليت گرفتند هجرت هم كرده اند، مگر مؤلفة قلوبهم كه بعد از فتح مكه، اسلام آوردند

 


|27|
و يا برخي مثل عباس عموي پيامبر(ص) كه عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ
قرآن و هم از نظر رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعي است؛ يعني مهاجرين
در عضويابي داراي اولويت هستند.

 

امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقي دارد. بين مفسران و فقها
اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم:
اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامي كه كفر باقي است
[48]. دليل قول اول اين سخن ِ
پيامبر(ص) است كه فرمود: "لاهجرة بعد الفتح" و اين كه بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل
به دارالايمان شده است و آمدن از مكه به مدينه معناي هجرت ندارد. [49] دليل دسته دوم آن
است كه مراد، هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكّه به مدينه. صاحب
جواهر ادعاي لاخلاف مي كند. [50]

 

ما مي گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه به مدينه را حقيقي و باقي
را مجازي بدانيم كما اين كه صاحب جواهر چنين تصور كرده است، بلكه هجرت يك
معناي كلي و جامع است به معناي دوري از بدي ها به سمت خوبي ها و داراي مصاديقي
است، مصداق بارز آن، همان هجرت از مكه به مدينه است ولي تنها مصداق نيست،
هم چنان كه در روايتي آمده است: "المهاجر من هجر نفسه"
[51] و يكي از گناهان كبيره
را "تعرّب بعد الهجره" مي دانند كه شايد عبارت آخري از ارتداد و مصاديقي كه
صاحب "تذكره" و محقق كركي و ديگران آوردند و شهيد هم در"روضه" به آن اشاره دارد [52]
كه يكي از آن ها را ما در معيار"شهرنشين گرايي" اشاره كرديم. و لذا هر نوع دوري از گناه و
جهل و آمدن به سمت تعالي و تمدن مي تواند بدون مسامحه و مجاز، هجرت تلقي شود.
مگر نه اين كه ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مي دانيم. آيا اين جا از دارالكفر به
دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان
رسول خدا(ص) هم مصداقي غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب
ابي طالب هم همين معنا را دارد.

 

به طور كلي هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مي كشيدند،

 


|28|

امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به افتخارات پدران خويش كه اشاره مي كند
مي فرمايد: "وهاجر الهجرتين". [53] در نماز جماعت هم تقدّم با كساني است كه زودتر
هجرت كرده اند؛ مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است كه"اقدم هجرة"
ملاك تقدّم تنها آن زمان باشد، نماز جماعت هميشگي است پس تقدّم"اقدم هجرة" هم
هميشگي است.

 

ييكي از مصاديق اصلي آن انسان هاي مجاهد و مبارزي هستند كه سابقه مبارزاتي و
پيشينه روشني در مبارزه با طاغوت ها و دشمنان دين داشته باشند، انسان هاي فداكار و
انقلابي كه زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته خارج شده اند: "و من
يخرج من بيته مهاجراً الي اللّه ورسوله ِثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي اللّه"
[54]،
"ياعبادي الذين آمنوا انّ ارضي واسعه فاياي فاعبدون"
[55]، و آن جمله رسول خدا(ص) كه
گفتيم فرار از يك زمين به زمين ديگر را ولو به يك وجب، هجرت مي داند و صاحب آن را
هم نشين ابراهيم(س) و محمد(ص) و….

 

بنابراين معيارِمهاجرگرايي" در عضويابي ِرسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتني بر
گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيق ِكارگزاران ِپيامبر(ص) اين را نشان مي دهد.
ما هم بايد"مبارزگرايي" و"ايثارگري" و"ايثارگرايي" را معيار بدانيم؛ يعني هركس تلاش و
مجاهدت بيش تري داشته و جان بازي كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم.
پس"سابقه مبارزاتي در راه اسلام" معيار است و"السابقون الاولون" در اين زمينه پيش تاز و
مقدّم هستند. شايد نام"مجاهدگرايي" مناسب تر باشد. بنابراين"مهاجرگرايي" با هر
مصداقي در هر زمين و زماني معيار ِمثبت در عضويابي است.


ب - انصار

انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلي تغذيه كننده نيروي انساني پيامبر بوده اند و
اولويت داشته اند و لقب انصار را قرآن به آن ها داده است.

 

در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و مهاجرين چگونه تعادل

 


|29|

در ارزش برقرار مي كند. بعضي انصار بر قريش خود را برتر مي دانستند رسول خدا(ص)
فرمود: اي انصاريان، مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداي تعالي شما را به واسطه من
عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلي يا رسول اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد
حق سبحانه به سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلي يا رسول اللّه. بعد از آن فرمود:
چرا جواب مرا نمي دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد
مگر نه آن كه قومت تو را اخراج كردند و ما تو را جاي داديم و در پناه خود آورديم؟ مگر نه
قومت تكذيب تو را نمودند، پس ما تو را تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو
را نصرت داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان مي نمود
تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللّه تن و جان ما فداي تو باد. [56]

 

يعني آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در محضر مهاجر و انصار به طور
تلويحي ارزش هاي طرفين را گفت و آن ها را مثل دو بال براي خود قلمداد كرد. يا موقع
كلنگ زدن در خندق اين شعار را مي داد كه: "اللهم اغفر الانصار والمهاجره"
[57].

 

بحث درباره "نصرت" است كه حد اعلاي آن ايثار است نصرت آن قدر ارزش مند است
كه هر كس لقب "انصاري" را مثل يك نشان بر دوش مي كشيد و بدان افتخار مي كرد.
انصاري ها به همين صورت در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن
عبداللّه انصاري، ابوايوب انصاري، جناده انصاري، ابودجانه انصاري و غيرهم يعني
همان ارزش كه بني هاشم و سادات دارند كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مي كنند
اينها با پسوند انصاري چنين كاري مي كنند.

 

انصاري ها در جنگ بدر، فتح مكه و ديگر نبردهاي پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيري
داشتند و تعدادشان از مهاجران هم بيش تر بود.
[58]


ج - تابعين

خداوند مي فرمايد: "والسابقون الاولون من المهاجرين والانصار والذين اتبعوهم
باحسان رضي اللّه عنهم و رضوا عنه"
[59] در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه

 


|30|

مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مي شود كه عبارت اند از: مهاجرين، انصار و تابعين.
در مورد تابعين دو نظر است: يكي اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين
ديگر را ياري كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند"از مهاجرين و انصار" با احسان و ايمان و
اطاعت. [60] تابعين طبق برداشت دوم كساني هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين
قافله نور پيوسته اند و جزء "السابقون الاولون من المهاجرين والانصار" نيستند ولي جزء
لاحقين هستند، به هر حال آمده اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مي كند:
"رضي اللّه عنهم و رضوا عنه".


د - مجاهدين

جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه به مهاجر و انصار و تابعين
ارزش مي دهد همين جهاد آن ها است، قرآن مي فرمايد: "إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا
باموالهم و انفسهم في سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض"
[61] ، يا
مي فرمايد: "والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك
هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم" [62]
؛ يعني هجرت و نصرت ضلع سومي دارد به نام
جهاد و در نتيجه مي شوند "مؤمنون حقا"، "رضي اللّه عنهم و رضو عنه"، "لهم مغفرة و رزق
كريم" و قرآن صريحاً مي فرمايد: "فضل اللّه المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيما" [63].

 

در يك جمع بندي بايد گفت كه چهار عنوان ِ"مهاجرين، انصار، تابعين، مجاهدين"
كه يك منبع و مجموعه ارزشي را تصوير مي كنند و مي توان آنان را "ايثارگران" ناميد،
رسول خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مي داد. بنابراين "ايثارگري"
معيار ديگري براي عضويابي است. حكومت اسلامي نيروهاي خويش را بايد از اين چهار
منبع سرشار و عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود، ايثارگران و مهاجران و انصار و تابعين
كساني خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتي و فداكاري و دل سوزي و از خودگذشتگي
و تحمل رنج و مرارت را براي اسلام و حكومت اسلامي داشته اند.

 


|31|


5- منابع بومي

قال اللّه تبارك و تعالي:"وما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه..." [64]، "هوالذي بعث في الاميين
رسولاً منهم..." [65]، "لقد مَنَّ اللّه علي المؤمنين اذ بعث فيهم" [66]، "كما ارسلنا فيكم رَسولاً
منكم" [67]. رسول خدا(ص) عربي، قرشي، مكي، مدني و بومي بود و خداوند در آيات
چهارگانه به اين نكته اشاره مي كند. نيروهاي بومي ِشايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت
و رگ و ريشه معلوم و مشخص ، موفق ترند و لذا اولويت دارند. [68] عتاب بن اسيد، اهل
مكه است و والي همان جا شد [69]، نصب خاندان"باذان" در يمن [70]، عدي بن حاتم در قبيله
خود، طيّ [71]، قيس بن مالك در هَمْدان [72]، عين فروه در مراء [73]، مالك بن عوف، آتش
افروز جنگ حنين، مرد ِسرسخت ِقبيله بني سعد توسط پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه
شد [74]، نصب معاذبن جبل ِيمني به عنوان قاضي يمن [75]، نصب يك جوان ثقفي در
ثقيف [76]، نامه پيامبر به هوذه بن علي حنفي زمام دار يمامه كه فرمود: اسلام بياور تا در امان
باشي و قدرت و سلطنت تو باقي بماند [77]، نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون [78] و
نامه هايي از همين دست به سلطان حبشه، قيصر روم و كسراي ايران، حاكي از يك نوع
اولويت دهي به نيروهاي بومي است كه اگر اسلام آوردند طبق وعده بر منطقه و نقطه
خويش حكومت مي كردند. در فتح مكه ابوسفيان مكي در مكه مسئوليت مي گيرد تا"مؤلفة
قلوبهم" را در منزلش جمع كند [79]، عثمان بن طلحه مكي را در كليدداري كعبه ابقا
مي كند [80]، اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكي را عامل مكه قرار داد [81] و سهل بن حنيف
انصاري را كه مدني بود عامل خود در مدينه قرار داد. [82] در نقاط ديگر، حضرت كنترل
آن چناني نداشت، شام كه در اختيار معاويه بود، بلاد عراق هم نوعاً به اشاره معاويه مست
مي شدند والاّ شامل نصب عناصر بومي با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان
اميرالمؤمنين هم مي شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب كه ايراني و اهل غور هرات
بود از طرف آن حضرت بر منطقه خويش حاكم شد [83] استقصاي بيش تر ما را به اولويت
نيروهاي بومي در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر راهنمايي مي كند.

 


|32|

 

پيامبران هم نوعاً از طرف خداي تبارك و تعالي بر مناطق خويش مبعوث و منصوب
مي شدند: در سوره هاي هود و اعراف مرتباً با اين جمله رو به رو مي شويم كه:"الي عاد
اخاهم هودا"، "الي ثمود اخاهم صالح"، "الي مدين اخاهم شعيبا"، "ولقد ارسلنا نوحاً الي
قومه"، "لقد ارسلنا موسي بآياتنا الي قومه ان اخرج قومك من الظلمات الي النور" و آياتي
ديگر از اين قبيل كه ما را كمك مي كند در جهت اتخاذ يك معيار مناسب در عضويابي كه
همان"بومي گرايي" باشد. يعني نيروهاي بومي نسبت به نيروهاي غير بومي، اولي و احق
هستند، مگر اين كه نكته خاص مثل مسائل امنيتي در ميان باشد، و گرنه اصل ِبومي گرايي
در عضويابي اصلي عقلي، عرفي و شرعي است.


6- مؤلفة قلوبهم

در آيه 60 سوره توبه"مؤلفة قلوبهم" به عنوان يكي از مصرف هاي زكات نام برده شده اند
صاحب شرايع مي گويد: "المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الي الجهاد"
[84] صاحب
جواهر اقوال مختلفي را در تعريف مؤلفة قلوبهم از اصحاب نقل مي كند و در پايان نظر
خودش را به عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و اجماع و نفي
خلاف اين گونه اعلام مي دارد: "ان المؤلفة قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم
للجهاد او الاسلام والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد القسمين" [85].

 

اختلاف بين فقها بر سر اين است كه"مؤلفة قلوبهم" چه كساني هستند؟ بعضي فقط
كفار را مصداق مي دانند عده اي كفّار را براي استمالت آن ها به جهاد و برخي كفار را براي
استمالت آن ها به اسلام. گروهي هم مسلمانان ضعيف العقيده را براي بقاء شان در اسلام از
مصاديق اين عنوان مي دانند. خلاصه"مؤلفة قلوبهم" دو دسته اند: دسته اي كه بايد جذب
شوند و دسته اي كه بايد دفع نشوند؛ به عبارت بهتر، يك تيره بايد بيايند و يك تيره بايد
نروند. تيره اوّل كفارند يا براي جهاد، خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براي مسلمان شدن و
تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براي اين كه باقي بمانند، لذا از زكات بودجه اي براي اين
منظور در نظر گرفته شده است.

 


|33|

امام باقر(ع) در صحيح زراره مي فرمايند:"مؤلفة قلوبهم" قومي هستند كه خداي
واحد را عبادت مي كنند و شهادت"لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه" سر مي دهند ولي به
بعضي از جنبه هاي وحي شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با پول و هديه دل
آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با
رؤساي قريش و مضر مانند ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند، خدمت
رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهي كلامي داريم و آن اين كه اگر اين اموال كه
به اينان دادي دستور خدا است، تسليم هستيم و اگر دستور توست راضي نيستيم. خداوند
به خاطر اين اعتراض نور آن ها را بُرد و براي"مؤلفة قلوبهم" سهمي از زكات قرار داد. [86]

 

"مؤلفة قلوبهم" مانند"مهاجرين" يك عنوان عام است كه داراي مصاديقي است،
مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و ديگران است كه در صدر اسلام بودند.
[87]

 

در زمان هاي ديگر مصاديق ديگري دارد و دليل بر اين مسئله اطلاق ادله امت كه"مؤلفه
قلوبهم" را مقيد و منحصر به زماني و زميني خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگري
هم اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست، يعني براي غير جهاد هم مي توان آن ها را تأليف
كرد؛ مثلاً براي عضويت در حكومت و استفاده از تخصّص آن ها، صاحب جواهر هم مقيد
به جهاد نمي داند ما مي خواهيم حرف ديگري هم بزنيم و آن اين كه تاليف قلوب منحصر به
پرداخت زكات نيست، زيرا تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليّت است؛ يعني علّت
پرداخت زكات تأليف قلوب است يعني تأليف ِقلوب اصل است و پرداخت زكات ِواجب
يكي از راه هاي تأليف قلوب است، بنابراين راه هاي ديگري هم وجود دارد كه او تأليف و
تشويق شود؛ مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم تا براي اهداف بلند اسلام استمالت شود.
[88]

 

لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در سازمان حكومت اسلامي هم
مي تواند مايه تأليف قلوب باشد و هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد؛ به اين معنا كه شما
فرد لايقي را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا او را عضو اداره اسلام كنيد تا
تأليف قلوب شود، ما هر دو را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العيني تعليق حكم بر
وصف، متوجه مي شويم.

 


|34|

 

بر اين اساس، مؤلفة قلوبهم به يك منبع خوب انساني براي حكومت اسلامي تبديل
مي شوند به اين معنا كه حكومت اسلامي براي تقويت پايه هاي مردمي و تحكيم ريشه
حكومت در دل جامعه اسلامي نبايد از اين نيروي عظيم كه طبق فرموده امام صادق و
باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مي دهند و در همه زمان ها هم هستند: "يكون ذلك في كل
زمان"
[89] غفلت شود. البته منظور ما در نظر گرفتن سهميه اي در كادر حكومتي غير كليدي
براي آنان بدون هيچ اولويتي است؛ يعني"مؤلفة قلوبهم" مثل مهاجر و انصار و بني هاشم
نيستند كه در عضويابي اولويتي داشته باشند، ولي غفلت از آن ها هم درست نيست.
پيامبراكرم(ص) براي تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت هم
مي داد؛ نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهي دو هزار نفر از قريش را در يك
عمليات نظامي بر عهده گرفت [90]، و عمروعاص كه در"ذات السلاسل" فرمانده شد [91]،
ابوسفيان بت پرست حتي مأموريت بت شكني بت هاي طائف را پيدا كرد، جالب است كه
او بت ها را شكست و از خرابه هاي آن هيزم درست كرد و فروخت و قرض هاي عده اي را
پرداخت [92]، وحشي هم پس از اين كه اهلي شد مأموريت جنگي گرفت [93]، معاويه هم جزو
كاتبان رسول خدا(ص) شد. [94]


7- منابع ديني

منظور، مسلمين، يهود، نصاري، مجوس و به طور كلي اقليت هاي ديني اند كه به هر حال
منابعي از نيروهاي انساني را تحت عناوين ديني تشكيل مي دهند. در اين درنگ و توقف
نداريم كه"اسلام گرايي" يك اولويت قطعي و صد درصد است و غير اسلام هم ولو ميلي به
اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم نباشند سهميه اي خواهند داشت.

 

رسول خدا(ص) گاهي با آن ها پيمان مي بست مثل"بني نضير" يا"بني قريظه" كه يهود
بودند تا از نيروهاي آن ها عليه كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اي از آنان
مي كرد:"قل تعالوا الي كلمه…"
[95] يعني نمايندگان آن ها را مي خواند با آن ها پيمان
مي بست ولي هيچ وقت به آن ها فرصت فرادستي نمي داد.

 


|35|

 

اسلام به همه كفار و اهل كتاب، بدبين نيست بلكه با آن ها كه ميل به سلطه دارند سر
ناسازگاري دارد، اما استفاده از اهل جزيه آن هم به شكل "بطانه" بلكه به شكل نيروهاي
كارگزار و متخصص به شكلي كه حكومت اسلامي حالت ِتسلط و نظارت را از دست ندهد
منعي ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين گونه بود، در تاريخ مي خوانيم كه: فرمان رواي ِ
مسيحي شهر"ايله" به نام"يوحنابن رويه" در حالي كه صليب طلا به سينه انداخته بود و از
مقر فرمان روايي خود به سرزمين تبوك آمده بود هديه اي به رسول خدا(ص) داد و هديه اي
هم از آن بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيين ِمسيح بماند و جزيه بدهد، پيامبر با او پيمان
بست كه مسيحي بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانان كه از ايله مي گذرند پذيرايي
كند.
[96]

 

اصولاً فرمان رواياني كه در مرزهاي سوريه و حجاز زندگي مي كردند در ميان قوم و
قبيله و منطقه زندگي خود، نفوذ كلمه داشتند و همگي مسيحي بودند و چون احتمال
داشت كه روزي سپاه روم از نيروهاي محلّي آنان استفاده كند. پيامبر (ص) با همه آن ها
پيمان عدم تعرض بست.
[97] يا "اكيدر" فرمان رواي مسيحي ِ"دومةالجندل" حضور پيامبر
رسيد و از قبول اسلام امتناع ورزيد ولي حاضر شد باج گذار ِمسلمانان باشد. [98] جالب
است كه "يوحنا" و "اكيدر" مسيحي مي مانند ولي كارگزار و باج گذار پيامبر مي شوند؛ يعني
مي توان و جايز است از نيروهاي اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و
تسلط را در دست نگيرند، زيرا با اصل مسلّم ِ"لن يجعل اللّه للكافرين علي المؤمنين سبيلا"
و "يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون" منافات دارد.

 

پس "اسلام گرايي" اولويت است ولي استفاده از غير مسلمين جايز است به شرط عدم
سلطه و بدون هيچ اولويتي.


8- منابع عقيدتي

مراد، دارالاسلام و دارالكفر است. "دارالاسلام جايي است كه اسلام در آن جا حاكم
است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا كه كفر و شرك حاكم است"، مثل مكه و مدينه قبل از

 


|36|
فتح مكه كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و دارالاسلام. البته اكنون شرايط
فرق مي كند بعضي كشورهاي اسلامي مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است، اما
آن جا را نمي توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايي است كه مسلمين يا در آن جا
حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً دارالكفري كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به
اين كه اسلام هنوز توسعه نداشت، كشورها و مناطقي بودند كه اسلام هنوز وارد آن جا
نشده بود.

 

اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاي مسلمان مقيم دارالكفر مي توان در
حكومت اسلامي دعوت و استفاده كرد؟ به عبارت بهتر آيا نيروهاي ِمسلمان دارالكفر منبعي
مناسب براي عضويابي جهت تشكيلات حكومت اسلامي محسوب مي شوند يا نه؟

 

قرآن مي فرمايد: "الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شيء حتي
يهاجروا"
[99]، بعضي مصداق اين آيه را عباس عموي پيامبر مي دانند كه هجرت نكرد ولي
رسول خدا(ص) او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسي قريش داد و گزارش به پيامبر
مي داد و حتي در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود
كه او را ضربه نزنند و سالم بدارند و سرانجام اسير شد. [100]

 

به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم كفايت بايد سراغ نيروهاي
مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاي
مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتي به هر دليل مانده اند، استفاده از
آن ها جايز است، اما هيچ اولويتي بر نيروهاي دارالاسلام ندارند، بلكه اولويت از آن
نيروهاي دارالاسلام است، زيرا مقيم هاي دارالكفر چه بسا از فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و
ممكن است تأثيرات منفي هم داشته باشند.

 


|37|


پي نوشت ها:
[1] . حسن ستاري، مديريت منابع انساني، ص91.
[2] .حجرات(49) آيه13. [3] . بحارالانوار، ج76، ص350. [4] . مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص288 - 289. [5] . همان، ص406. [6] . همان، ص412. [7] . تراتيب الاداريه، ج1، ص17. [8] . همان. [9] . سيره ابن هشام، ج2، ص333. [10] . صحاح سته. [11] . فروغ ابديت، ص360 و 126. [12] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال. [13] . بحارالانوار، ج20، ص389؛ طبقات كبري، ج1، ص260؛ تاريخ طبري، ج2، ص295؛
كامل ابن اثير، ج2، ص81؛ فروغ ابديت، ج2، ص218.
[14] . سيره حلبي، ج3، ص279؛ طبقات كبري ، ج1، ص259؛ فروغ ابديت، ج2، ص229. [15] . طبقات كبري، ج1، ص259؛ سيره حلبي، ج2، ص277؛ بحارالانوار، ج20، ص379. [16] . همان، ج2، ص235. [17] . همان، ج2، ص222. [18] . فروغ ابديت، ج2، ص222 [19] . همان، ص220. [20] . همان، ص222. [21] . مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص393. [22] . جعفر سبحاني، فروغ ابديت، ص352. [23] . اسد الغابه. [24] . فروغ ابديت، ص338.

 


|38|
[25] . نساء(4) آيه58. [26] . حجرات(49) آيه13. [27] . جعفر سبحاني، همان، ج2، ص472 - 473. [28] . بحارالانوار. [29] . فروغ ابديت، ص512؛ سيره ابن هشام، ج1، ص639؛ صحيح بخاري، ص98؛ بحارالانوار،
ج19، ص346.
[30] . حدائق، ج10، ص396؛ سيوطي، جامع صغير، ج2، ص85. [31] . همان. [32] . همان و كنزالعمّال، ج6، ص195. [33] . سيوطي، شرح جامع صغير، ج4، ص512 به نقل از حدائق، ج10، ص395. [34] . حدائق، ج1، ص395؛ جواهر، ج13، ص353. [35] . حدائق، ج10، ص395؛ سيوطي، شرح جامع(مناوي)، ج4، ص512. [36] . جواهرالكلام، ج3، ص161. [37] . وسائل الشيعه، باب31 من ابواب الحيض، ح9. [38] . جواهرالكلام، ج3، ص161. [39] . همان. [40] . همان. [41] . حجرات(49) آيه13. [42] . منهج الصادقين، ج8، ص429. [43] . وسائل الشيعه، ج4، باب39؛ جواهرالكلام، ج21، ص215 - 216. [44] . نهج البلاغه، خ56، ص146(فيض الاسلام). [45] . همان، نامه17، ص864. [46] . سيره ابن هشام، ج2، ص363. [47] . فروغ ابديت، ج1، ص480. [48] . جواهرالكلام، ج21، ص26(مانند علامه و شهيد اول و ثاني). [49] . همان، ج13، ص363؛ منهج الصادقين، ج4، ص217. [50] . همان، ج21، ص26. [51] . بحارالانوار، ج11، ص28؛ ج67، ص302؛ ج67، ص358.

 


|39|
[52] . شهيد ثاني، روضه البهيه، كتاب الصلواة، ج1، ص392(چاپ 10جلدي). [53] . خطبه سجاديه. [54] . نساء(4) آيه100 . [55] . عنكبوت(29)، آيه56. [56] . منهج الصادقين، ج9، ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره اللهم اغفر الانصار والمهاجره). [57] . فروع ابديت، ج2، ص126. [58] . ر.ك: سيره ابن هشام، ج2، ص363 و 615. [59] . توبه(9) آيه100. [60] . منهج الصادقين، ج9، ص234. [61] . انفال(8) آيه72. [62] . همان، آيه74. [63] . نساء(4) آيه95. [64] . ابراهيم(14) آيه4. [65] . جمعه(62) آيه2. [66] . آل عمران(3) آيه164 . [67] . بقره(2) آيه151 . [68] . محسن الموسوي، دولةالرسول، ص262. [69] . فروغ ابديت، ج2، ص352 و 452؛ سيره ابن هشام، ج2، ص500؛ تاريخ سياسي اسلام، ج1،
ص162؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص240؛ اسد الغابه، ج3، ص556.
[70] . فروغ ابديت، ص122؛ دولةالرسول، ص263؛ اسد الغابه، ج3، ص126. [71] . اسد الغابه، ج4، ص442 و 214؛ الاصابه، ج5، ص264؛ فروغ ابديت، ج2، ص382. [72] . فروغ ابديت؛ دولة الرسول، ص262. [73] . دولةالرسول، ص372. [74] . فروغ ابديت، ص367؛ سيره ابن هشام، ج2، ص491. [75] . همان، ص452. [76] . همان، ص416؛ سيره ابن هشام، ج2، ص544؛ اسد الغابه، ج1، ص216. [77] . همان، ص263.

 


|40|
[78] . طبقات ابن سعد، ج1، ص261؛ حلبي، ج3، ص286؛ فروغ ابديت، ج2، ص235. [79] . فروغ ابديت، ج2، ص352. [80] . همان، ج2، ص338. [81] . نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه67، ص1062. [82] . همان، نامه70، ص107. [83] . مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران. [84] . شرايع الاسلام، ج1، ص149. [85] . جواهرالكلام، ج15، ص341. [86] . اصول كافي(چاپ جديد)، ح2، ص411. [87] . منهج الصادقين، ج4، ص275. [88] . جواهرالكلام، ج15، ص341. [89] . مستدرك الوسائل، باب اول، ح11. [90] . فروغ ابديت، ج2، ص352. [91] . همان، ج2، ص304. [92] .همان، ج2، ص420. [93] . همان، ج2؛ بحارالانوار، ج21، ص413. [94] . همان و بحارالانوار، ج22، ص248؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص120؛ اسد الغابه، ج5، ص209. [95] . آل عمران(3) آيه61. [96] . فروغ ابديت، ج2، ص410؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبي، ج3، ص160. [97] . همان. [98] . فروغ ابديت، ج2، ص401؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبي، ج3، ص160. [99] .انفال(8) آيه72. [100] . اسدالغابه، ج3، ص165.


تعداد نمایش : 3729 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما