صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
آثار منفى جنبش ملى كرايى
آثار منفى جنبش ملى كرايى تاریخ ثبت : 1390/11/16
طبقه بندي : ,21,
عنوان : آثار منفى جنبش ملى كرايى
مولف : <#f:72/>
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|65|

آثار منفي جنبش ملي گرايي

 

عبدالكريم آل نجف
ترجمه: مصطفي فضائلي

آثار منفي جنبش ملي گرايي در عرصه جهاني

1- ملي گرايي الگويي سرزميني

2- ملي گرايي و اخلاق

3- ملي گرايي جنبشي مادي

4- ملي گرايي منشأ جنگ ها

5- تعميم غير منطقي

6- انحطاط انديشه

7- فساد ملي گرايي در عرصه علمي

8 - بيماري نژادپرستي

دوم - آثار منفي جنبش ملي گرايي در دنياي اسلام

1- دوگانگي تمدن

2- پراكندگي ملّي

3- پيروي از غرب

4- ملي گراييِ ويران گر

5- تفكر مادي

6- تحريف انديشه اسلامي

7- تحريف تاريخ اسلام

8- معارضه با جنبش هاي اسلامي

 


 

آدمي زماني ميپنداشت كه بر اكسير حيات دست يافته است، اين تصور هنگامي بود كه
جمعيت ها به سوي تبلور ِملي شتافته، در عرصه داعيه هاي ملي گرايي به رقابت پرداختند. هر
جمعي، حتي به بهاي نفي امت هاي ديگر و مجد و عظمت آنان در تاريخ و فرهنگ و علوم،
مدعيِ شكوه و مجد ِمليت ِخويش بود. به تدريج جهان به سوي كشمكش و تعارض ميان
ملت ها پيش رفت، و جنگ جهاني اول و در پي آن، جنگ جهاني دوم، كه در تاريخ بشر
بي نظير بود، واقع شد. بي دليل نيست كه در عصر ِملي گرايي بمب هاي هسته اي و
هيدروژني اختراع ميشوند كه كره خاكي را به فروپاشي و نابودي تهديد ميكنند، اين
ملي گرايي است كه بشريت را در دو دوره پي در پي به فروپاشي و تجزيه كشانده و اين خود به
نزاع منجر گرديده و نزاع نيز به اختراع سلاح ها و وسايل تخريب انجاميده است. ملي گرايي
به فروپاشي جامعه بشري مي انجامد همان گونه كه آن بمب ها به نابودي اجسام منجر
ميشود، و اين دو در فروپاشي و تفرقه و شدت نابود سازي همسان اند.

 

به منظور بيان تفصيلي آثار منفي ِجنبش ملي گرايي، بايد اين آثار را در دو بخش عام،
كه شامل كل بشريت است، و خاص كه مربوط به جهان اسلام است، بررسي كنيم.

 


|66|


آثار منفي جنبش ملي گرايي در عرصه جهاني

اين آثار را مي توانيم ضمن موضوعات ذيل بررسي كنيم:


1- ملي گرايي الگويي سرزميني

يكي از نتايج عصر نهضت اين بود كه اروپا از دين به عنوان برترين الگو سرپيچيد و به
جاي آن به مجموعه اي از ارزش هاي محدود و نسبي، ايمان آورد. در پيشاپيش آن الگوها،
ملي گرايي بود كه بازگشت گرايي نهضت اروپايي آن را تبلور ساخت، زيرا اين نهضت
انسان را به پرستش بت هاي روزگار طفوليت اين تمدن بازگرداند و حال آن كه آدمي اين
مرحله ابتدايي را به بركت تلاش هاي انبيا (ع) پشت سر نهاده بود و به رشد خويش در توحيد
نايل آمده بود.

 

شايسته است در اين جا به طرح مسئله الگوهاي برتر بپردازيم. چنين پنداشته شده كه
اين مسئله قضيه اي انتزاعي است و رابطه اي با واقعيت ِخارجي زندگي ندارد، حال آن كه
چنين نيست. به يقين، ايمان به الگوهايي معين در زندگي بر حيات روحي و عقلي و
اخلاقي و در نتيجه حيات اجتماعي آدمي تأثير دارد، زيرا ويژگي هاي آن الگوها بر فرد
مؤمن به آن ها باز مي تابد و او را سلباً و ايجاباً هم رنگ خود مي سازد. از اين جا است كه
آدمي با مسئله الگوها هم چون بحران سرنوشت در حيات خود مواجه بوده است،
همان گونه كه اديان آسماني هم آهنگ با اين واقعيت پيروزي را از آن توحيد در مقابل شرك
دانسته اند، چرا كه در اين زمينه ميان الگوها تفاوت وجود دارد، الگويي كه شايسته است
آدمي از آن پيروي كند و حاوي ويژگي هاي الگوي حقيقي لازم براي انسان است، و
الگوهاي پوچ و ساختگي كه خاصيت آن ها به تأخير انداختن حركت آدمي به سوي تكامل و
خلاقيت است.

 

خاستگاه اصلي در اين امر در احساس نياز به سوي "مطلق" و پيروي از آن هم چون
نيازي فطري و طبيعي است، و از ويژگي هاي ِمطلق، به حركت درآوردن آدمي و شكوفا
كردن نيروها و توان هاي خلاّق ِاو است. انسان نميتواند با قرار دادن "نسبي" به جاي

 


|67|

"مطلق" بر آن نياز فايق آيد، زيرا "نسبي" ساخته وجود انسان است و در نتيجه حاوي
ويژگي هاي آدمي با همه نواقص آن است، پس چيزي جز تكرار محدوديت و امراض آدمي
و در نتيجه سبب جمود موجود انساني نيست. براساس اين انديشه در مي يابيم كه
ملي گرايي الگويي برگرفته از انسان است و مبتلا به همه نواقص و ويژگي هاي منفي ِاو
است. از اين رو مي بينيم كه ملي گرايي آميخته با خود خواهي آدمي و تعصب و تكبر و
غرور و محدوديت او است و اين ها همه شرور و رذايلي هستند كه انسان ِغربي به حكم
دوري اش از مطلق به تقديس آن ها پرداخته است. [1]

 

خلاصه اين كه ملي گرايي سبب حرمان آدمي از دست آوردهاي ارتباط با مطلق گرديده
است و به جاي آن او را با بحران هاي ناشي از ارتباط با محدود گرفتار ساخته است از اين
رو است كه خداي تعالي فرموده است: "لا تجعل مع اللّه الها آخر فتقعد مذموماً مخذولاً"
[2]

 

شهيد سيد محمد باقر صدر ميگويد: "… هر الگوي محدود و نسبي هرگاه در
مرحله اي مورد توجه آدمي قرار گيرد و انسان از آن براي خود مطلقي بسازد و بر اين اساس
مرتبط با آن گردد در مرحله رشد ذهني تبديل به قيدي بر ذهن مي گردد همان ذهني كه آن را
آفريده است و اين مقتضاي محدود و نسبي بودن آن [الگو] است."
[3]

 

برتراند راسل مي نويسد: "حبّ وطن به تنهايي نمي تواند الگوي برتر باشد، زيرا فاقدِ
قوه نوآوري و ابداع است."
[4]


2- ملي گرايي و اخلاق

از آن جا كه ملي گرايي الگويي محدود و نسبي است، به جرياني مقابل اخلاق بدل
ميشود، زيرا اخلاق جز در چهارچوب الگوهاي مطلق زاده نمي شود. از بحث هاي قبل
هم روشن شد كه ملي گرايي آميزه اي از ويژگي هاي پست بشري هم چون خود محوري،
تعصب، كبر و غرور است و هنگامي كه الگوهاي آدمي در حدود قلمروهاي جغرافيايي او
محدود گردد، به آن جا ميرسد كه اخلاق را با مفهومي نژادپرستانه مطرح مي كند و در اين
صورت، فضيلت همان است كه مصلحت ميهني و ملي مي طلبد و رذيلت آن است كه با

 


|68|

اين مصلحت متعارض باشد، هرچند آن مصلحت و راه هاي تحقق آن نامشروع باشد.
فوليز ميگويد: "هيچ كس عظمت كشور خود را آرزو نمي كند مگر آن كه آرزوي شكست
و انحطاط ديگران را دارد". [5] برتراند راسل مي نويسد: "احساس ملي همراه با عنصر پنهان
يا آشكار دشمني نسبت به غير است". [6] و يكي از مستشرقان هلندي اظهار مي دارد كه:
"ملي گرايي به خدايي [بدل شده است] كه همه اصول حق و عدل و خير را به قربان گاه خود
مي برد." [7]

 

و استاد "جود" درباره مجد و شرف ملي چنين شرح مي دهد:"مجد و عظمت ملي
تنها به اين معنا است كه ملت از چنان تواني برخوردار باشد كه بتواند به وسيله آن اميال و
خواسته هاي خود را در صورت نياز بر ديگران تحميل كند… پس شرف به قول
"مستر بلدون"، عبارت است از: نيرويي كه ملت را به عظمت و افتخار برساند و انظار
را به سوي آن جلب كند و افكار را به خود مشغول سازد، و معلوم است كه چنين
نيرويي كه ملت را به اين مرتبه از شرف برساند تنها بر بمب هاي آتشين و مخرب و
ويران كننده و بر وفاداري جوانان و ميهن دوستي آنان توقف دارد؛ جواناني كه علاقه مند
به فرو ريختن آن بمب ها بر سر مردم و سرزمين هاي ديگرند… پس به عقيده من چنين
ملتي به همان ميزاني كه از شرف برخوردار است! بايد وحشي و تربيت نشده تلقي
شود…."
[8]

 

والتر لاكور ميگويد: "از ويژگي هاي اصلي ملي گرايي خودخواهي و كم انگاري
شأن ديگران، و فقدان روحيه انتقادپذيري و عدم احساس مسئوليت و عدم رعايت جانب
انصاف است. از اين رو ملي گرايي به تدريج واقع بيني را از دست مي دهد و پندار خيالي را
بر جامعه حاكم مي كند."
[9]

 

جان هرمان راندال مي گويد: "فاشيست هاي ايتاليايي نخستين كساني بودند كه از نو به
صراحت به خود محوري مقدس براي دولت ملي مباهات مي كردند."
[10]

 


|69|


3- ملي گرايي جنبشي مادي

ملي گرايي مذهبي وضعي است كه الگوهاي خود را از ضروريات محيطي مي گيرد،
و از اين رو با تفكر مادي هم آهنگي كامل دارد و حامل ويژگي هاي آن در عرصه هاي
سياسي، اجتماعي و فرهنگي است. و از نشانه هاي مادي بودن آن تناقضش با اخلاق و
ارائه تفسيري عرفي از زندگي اجتماعي است.


4- ملي گرايي منشأ جنگ ها

نويسندگان و انديش مندان متفق اند كه ملي گرايي در وراي جنگ هاي دو قرن نوزدهم
و بيستم قرار دارد. در قرن نوزدهم ملي گرايي موجب بروز معركه ها و ايجاد مستعمره ها
گرديد سپس منشأ توسعه طلبي و تعارض منافع ميان دولت هاي مختلف، به تعبير يكي از
مورخان جامعه شناس، شد.
[11]

 

فرانسيس كوكر، انديشه مند غربي، مي گويد: "بسياري از ملي گرايان در قرن نوزدهم
در پي احساسات ملي گرايانه افراطي به اين باور رسيدند كه ملت هاي پيشرفته كه از تاريخ و
ميراث عظيمي برخوردارند و داراي برتري هاي نژادي و ملي و ميهني هستند، سزاوار
نيست كه توانايي ها و قدرت خود را در داخل مرزهاشان محصور كنند، زيرا وظيفه ملي و
ميهني تنها منحصر به دفاع از حاكميت كشور و حفظ استقلال آن نيست، بلكه يك رسالت
جهاني وجود دارد كه بر آن ها بسط نفوذ سياسي و گسترش تمدن ملي شان را بر همه
كشورهاي عقب مانده ايجاب مي كند، هر چند اين امر مستلزم به كارگيري زور و خشونت
باشد، و اين مقتضاي مصلحت است."
[12]

 

دكتر "هات"، يكي از پيشگامان ملي گرايي در قرن نوزدهم، چنين مي گويد: "اكتفا به
حفظ حاكميت كشور همه چيز نيست، زيرا روي گرداني از رقابت اقتصادي - سياسي
جهاني به معناي عدم ايفاي كامل وظيفه در پاسداري از عظمت و شكوه تاريخي كشور
است. پس عدم اقدام به توسعه طلبي به معناي در معرض آسيب قراردادن غرور ملي و
نهايتاً مرگ در معركه تنازع بقا ميان كشورها است، و البته اقتدار و خطرپذيري و روحيه

 


|70|

تهاجمي داشتن ضامن استمرار و حفظ غرور ملي ما است." [13]

 

ملي گرايي در قرن بيستم به اوج خود رسيد و در اثر آن جهان ـ غير از جنگ هاي
منطقه اي و محدود ـ در دو جنگ جهاني فرو رفت، در اين باره "لويس ل.اشنايدر"
ميگويد: "شدت رقابت ميان دولت هاي ملي روز به روز فزوني يافته و تحت تأثير وجود
مصالح انفعالي مغاير با گذشته، موجود بشري به فراموش كردن اين مطلب گراييده است كه
همه آدميان در اصل يكسان هستند و واقعيت اين است كه ضرورت هاي تكامل ملي غلبه هر
دولت را بر دولت ديگر ضروري ساخته است و اين احساس، صلح و آرامش را از همه
دولت ها گرفته است."
[14]

 

و نيز ميگويد: "خون ميليون ها انساني كه بر زمين ريخته شد و ثروت هاي عظيم
ملت هايي كه به غارت رفت و فجايع انساني كه واقع شد همه و همه جهان را در كارش به
شگفت فرو برد و اين هنگامي بود كه ملت آلمان احساس ها و ويژگي هاي انساني خود را از
دست داد."
[15]


5- تعميم غير منطقي

از آثار سوء ملي گرايي اين است كه آدمي را به استبداد و تعميم غيرمنطقي سوق
ميدهد؛ تعميمي كه حاوي سه نوع خطا است: يكي خطا در تعميم دادن صفات مثبتي كه
براي اين يا آن ملت ادعا مي شود بر همه افراد آن، حال آن كه ملت جمعيت بسياري است
كه افراد متنوعي را در برمي گيرد كه خوب و بد، با هوش و كودن همه را با هم دارد.

 

دوم: خطاي در تعميم دادن ادعاي ويژگي هاي مثبت به نحوي كه فرد هر صفت مثبتي
را به مليت خويش نسبت مي دهد و هر صفت منفي اي را از آن دور مي پندارد، حال آن كه
هر ملتي و هر امتي داراي برخي صفات مثبت و پاره اي صفات منفي است. و غير از
معصومان تاريخ نمونه اي از انسان منزه از هرگونه نقص را ياد نمي آورد.

 

خطاي سوم در تعميم دادن ويژگي هاي مثبت بر گستره تاريخ ملي است، به طوري كه
در روش هاي تعليم و تربيتي در نظام هاي ملي گرا تأكيد بر ارائه تصويري از تاريخ ملي

 


|71|

است كه آن را الگوي آرمان ها و اقتدار و ابتكار معرفي كند.

 

اين به آن معنا نيست كه ملي گرايان منكر نسبيت مليت هاشان هستند يا آن كه مدعي
ويژگي هاي مطلق براي آن ها در بُعد نظري باشند، زيرا نسبيت واقعيتي بشري است كه قابل
انكار نيست، ليكن احساس متعصبانه ملي گرايي باعث مي شود كه آدمي به مليت خويش
آن گونه بنگرد كه گويا استثنايي در عرصه حيات بشري است و حالتي مطلق دارد.

 

شعارهاي "آلمان برتر از همه است"، "ايتاليا از همه برتر است" و شعارهايي از اين
دست كه بسياري از ملي گرايان اروپايي تا همين اواخر سر مي دادند، چيزي غير از
تعبيرهايي عملي از همان مطلق پنداري مليت ها نبوده است، درست همانند حقيقت مطلق
الهي كه از آن به "يداللّه فوق ايديهم" يا "كلمة اللّه هي العليا" تعبير ميشود.


6- انحطاط انديشه

احساس ملي و ميهني، احساسي انفعالي است كه منشأ آن عاطفه توجيه نشده است،
از اين رو در بحران ها و جنگ هاي ملي و ميهني به شدت بروز مي يابد و در زمان هاي صلح
فروكش مي كند وضعيف مي شود، و تأكيد بر اين بُعد در آدمي به غلبه دادن عاطفه بر عقل
مي انجامد.

 

تقي الدين نبهاني مي گويد: "هر گاه انديشه منحط گردد ميان مردمان علقه وطني
نمايان مي شود و اين به حكم هم زيستي آنان در سرزميني واحد و پيوند آنان به آن سرزمين
است، پس غريزه بقا آنان را به دفاع از خويش برمي انگيزد و اين ضعيف ترين پيوند ها و
منحط ترين آن ها است و در چرنده و پرنده نيز، همانند آدمي، موجود است. اين علقه
همواره نمودي عاطفي دارد و مستلزم حالت خصومت با اجنبي است كه با مهاجمه با او يا
استيلاي بر آن همراه است. و در حالت مصونيت كشور از دشمني و هجوم اجنبي ديگر
خاصيتي ندارد و نقش آن هنگام دفع اجنبي و پس از اخراج او از كشور پايان ميپذيرد، از
اين رو است كه اين علقه، علقه اي انحطاط پذير است. هنگامي كه انديشه محدود و مضيّق
باشد علقه ملي ميان مردمان، هم چون علقه اي خانوادگي اما در شكلي گسترده تر، نمايان

 


|72|

ميگردد. اين از آن رو است كه غريزه بقا در آدمي ريشه دار است، و اين در انسان گرفتار
انحطاط فكري حس برتري طلبي و سلطه جويي را پديد مي آورد…." [16]

 

وي علقه ملي - ميهني را به سه دليل فاسد مي داند: "نخست اين كه علقه اي منحط و
بي فايده است، زيرا انسان را در حال سير در راه تعالي، به انسان وابسته مي سازد و دوم اين
كه رابطه اي عاطفي است كه از غريزه بقا با دفاع از خويش ناشي مي شود و رابطه عاطفي در
معرض تغيير و تبديل است و شايسته دلبستگي نيست…."
[17]

 

"هربرت لوتي" (1744-1804) هم مي گويد: "ملي گرايي مذهبي است كه بر قسمي
از جزميات تكيه دارد كه فاقد توجيه علمي و عقلي است و كسي جز پيروان آن به اصالتش
اعتقاد ندارد."
[18]

 

لويس ل. اشنايدر مي گويد: "در طي قرن نوزدهم ترديد در عقل به تدريج بر آدميان
غالب شد و احساس گرايي "رومانتيسم" در برابر گرايش عقلي در انديشه نمايان گرديد، و
با ملي گرايي در آميخت و احساس گرايان ِملي گرا به جاي روي كرد به عقل و انديشه به دل
و روح و خون گراييدند و از آن وحي و الهام گرفتند…. و اعتقاد پيدا كردند كه نيروي خرد
در برابر اين نيروهاي زيست شناختي هم چون غرايز، ناتوان است… و اين انديشه
جمعيت هاي بسياري از مردمان را به خود متمايل ساخت كه بعدها به قائدان و ساحران و
غوغا سالاراني تبديل شدند كه به خون مي انديشيدند… قرن بيستم بهترين گواه بر اين
دوري جستن از عقل و گرايش به خرافات و افسانه ها است و مي توان اين دگرگوني را به
بهترين وجه شناخت آن گاه كه به استفاده از شيوه هاي روان شناختي براي توصيف انحطاط
عقلي و فكري روي آوريم."
[19]

 

در واقع ملي گرايي تبلور يكي از مبارزه جويي هايي است كه نهضت اروپايي در
برابر عقل و خردگرايي مطرح كرده است و نقش منفي آن در اين روي كرد با تلاش هاي
علمي و فلسفي مختلف كامل مي گردد؛ تلاش هايي كه هدفش وابسته كردن آدمي به
هويت و موجوديت مادي آن است و بازگرداندن وجود معنوي اش به تجاهل نسبت به
برخي اجزاي آن هم چون روح، و تفسير برخي ديگر از اجزاي اين وجود معنوي بر

 


|73|

مبنايي مادي همان گونه كه نسبت به عقل چنين كردند.


7- فساد ملي گرايي در عرصه علمي

نظام هاي ملي گرا تمايل دارند كه به كودكان و دانش آموزان در مراحل مختلف تحصيل
تلقين كنند كه به عظيم ترين ملت تعلق دارند. ادعاي مجد و عظمت هم معمولاً مستلزم
مبالغه در بزرگ شماري خويش با تحقير ديگران است، چيزي كه به بروز منازعاتي فرهنگي
ميان مليت ها در عرصه تاريخ علمي و فكري انجاميده است.

 

ويل دورانت مي گويد: "ملي گرايي در قرن نوزدهم ظهور كرد و وجدان مورخان را
فاسد گردانيد."
[20]

 

روبرت م. ماكيور درباره آثار منفي ملي گرايي در عرصه علمي چنين ميگويد: "اين
پيشرفت [پيشرفت علمي] بهترين و سريع ترين است در صورتي كه آدميان دركي ژرف تر از
خويش داشته باشند وخود را عالم، مهندس، مخترع، فن آور و همراه با همه مردمان در
جريان پيشرفتي واحد و فعال در راه مصلحتي واحد ببينند، نه آن كه خود را با وصف
بريتانيايي، فرانسوي، ژاپني، آلماني و امريكايي و مانند آن بيابند. انسان ها، با چنين درك
عميقي، اعضاي يك نظام جهاني خواهند شد كه تابع قانون است و درك و احساس آنان
نسبت به امنيت در سايه اين نظام نيرومندتر از درك و شعورشان نسبت به آن در سايه
هويت هاي ملي خاص است، هويت هايي كه اكنون موجب تفرق آدميان گرديده و
نميتواند امنيت و صلح مورد نياز انسان را فراهم سازد."
[21]

 

يكي از نتايج منفي ِجنبش ملي گرايي در عرصه علمي همان چيزي است كه برتراند راسلِ
فيلسوف و رياضي دان را بر آن داشته است تا به ايجاد جامعه اي جهاني دعوت كند، جامعه اي
كه "درهايش را به روي همه مليت ها و همه اديان و تمامي ِآراي سياسي، جز آن ها كه منكر
همكاري جهاني هستند، ميگشايد… و هر زن و مردي كه آمادگي علمي دارد مي تواند به آن
وارد شود، بنابراين رنگ زرد يا تيره يا سياه او مانع ورود او نميشود."
[22]

 

در نظر ايشان جريان ملي گرايي به تاريخ علوم زيان وارد كرده است و ميگويد:

 


|74|

"ملت هاي بزرگ همگي، با درجات متفاوت، تاريخ را ساخته و به تغيير و تعديل آن
پرداخته اند." [23]


8 - بيماري نژادپرستي

از بحث هاي گذشته روشن شد كه نژاد پرستي با ملي گرايي ملازمه دارد، و تفكيك
ميان اين دو ممكن نيست، اين امري است كه مورد تأييد جنبش ملي گرايي در جهان، به
ويژه در مرحله جديد آن است كه شاهد ظهور نازيسم در آلمان و سياست جدايي و تبعيض
نژادي در امريكا و در جنوب آفريقا بوده است. علاوه بر اين كه استعمار، كه از بارزترين
نشانه هاي تاريخ جديد است، پديده اي نژادپرستانه تلقي مي شود كه ناشي از جنبش
ملي گرايي در جهان بوده است. درست است كه دشمني و مخاصمه پديده اي كهن در
تاريخ بشري است و استعمار در واقع يكي از اَشكال آن است، ليكن مخاصمه صورت هاي
مختلفي دارد: گاهي مستند به انگيزه هاي ديني است و زماني برخاسته از عوامل اجتماعي
يا اقتصادي است، و گاه ناشي از اسباب ملي گرايي نژاد پرستانه است. استعمار هم
پديده اي مخاصمه آميز بر پايه اين نوع اخير است. اين چيزي است كه از فقره "مليگرايي
منبع جنگ ها" در اين مقاله به روشني نمايان مي گردد. و اگر جنگ جهاني دوم با شكست
آلمان نازي پايان نمييافت نژاد پرستي به افتخاري براي ملي گرايان بدل ميشد. اما
هزيمت آلمان، نژاد پرستي را به ننگي تبديل كرد كه همه از آن تبري ميجويند و آن را از
خويش دفع ميكنند، در نتيجه ملي گراهاي هر قومي به كوشش درآمده اند تا اثبات كنند كه
حركت آنان حركتي انساني و مغاير با نژاد پرستي است. و اين گرايش بيشتر در
ملي گرايي هاي جديد، همچون ملي گرايي عربي، مورد تأكيد است. هر كس به مطالعه
ادبيات اين حركت ملي گراي عربي بپردازد خواهد ديد كه گرايش ها و شخصيت هاي
مختلف ِآن بر اين امر تأكيد فراوان دارند كه ملي گرايي عربي حركتي انساني و باز است و
تعصب و نژاد پرستي را نمي شناسد. اما حقيقت اين است كه ملي گرايي از آن جا كه بر
حس خود برتر بيني و تأكيد بر آن استوار است و كم انگاري و تحقير شأن ملل ديگر را به

 


|75|
دنبال دارد، به شكلي ضروري به احساس برتري طلبي نژادي مي انجامد، البته اين احساس
در ملي گرايي هاي جديد و ضعيفي كه در عين نيرومندي پنهان است، ملي گراييهايي كه،
به منظور مقاومت در برابر ملي گرايي هاي ديگر مخالف با آنان در صورت دفاع از اخلاق و
انسانيت، به تأكيد بر جنبه انساني ميپردازند. اما هرگاه جريان هاي ملي گرا خود را
برخوردار از وسايل تعدي و استيلاي بر ديگران ببينند، اين احساس به فعل بدل خواهد
شد. از همين رو است كه برخي از جنبش هاي ملي گرا رفتاري دوگانه دارند؛ يعني آن گاه
كه با ملت هاي بزرگ استعماري روبه رو ميشوند به اخلاق و انسانيت متوسل مي شوند،
ولي در روابط خود با ملت هاي كوچك تر به احساس برتري طلبي نژادي، آن هم به شكلي
شگفت انگيز، كه حاكي از روابط ميان وحوش ِجنگل است، روي ميآورند. و اين از
نشانه هاي انحطاط احساس ملي گرايي است كه از حس و انفعال و نه از عقل و تفكر،
سرچشمه ميگيرد.

 

در پرتو نگرش اسلامي مي توان ملي گرايي را به دو نوع تقسيم كرد: ملي گرايي
مثبت و آن، نوعي است كه بر پايه اي جهاني استوار است و تارهاي آن در قالبي جهاني و
گسترده تنيده شده است به طوري كه نسبت به آن جزئي از يك كل را تشكيل مي دهد.
ديگري ملي گرايي ِمنفي است كه به دور از اين قالب شكل مي گيرد و براساس تمرّد از آن
قالب استوار شده است. فرق ميان اين دو آن است كه هرگاه نگرش به انسان از
ويژگي هاي اصلي او نشأت بگيرد و به ويژگي هاي ثانوي و عارضي منتهي شود، آدمي را
نخست در قالب انساني قرار مي دهد و از آن قالب به قالب محلي و ملي مي آيد، و چنين
نگرشي مبنايي براي ملي گرايي مثبت مي شود، زيرا به انسان، به لحاظ اصل، نگرشي
جهاني دارد. و اما هرگاه نگرش به شكل معكوس باشد و از ويژگي هاي ثانوي و عارضي
آدمي آغاز گردد و انسان را نخست در قالبي محلي و ملي قرار دهد و از آن دريچه به قالب
انساني و ويژگي هاي اصلي او بنگرد، چنين نگرشي مبناي ملي گرايي منفي است. اين از
خصيصه هاي حقوق طبيعي است كه حكم مي كند ابتدا به اشيا نگريسته شود و از بداهت
طبيعي آن ها و تكيه بر آن به غايت طبيعي آن ها پي برد. پس ملي گرايي در صورتي مثبت

 


|76|
خواهد بود كه هم آهنگ و هم راه با حقوق طبيعي باشد، و در صورت تخلف از آن به
پديده اي منفي بدل ميشود. ملي گرايي جديد از نوع دوم است.

 

پس از آن كه نگرش جهاني مسيحيت، در پي تحول مؤثر در شخصيت انسان
اروپايي، تضعيف شد ملي گرايي به جاي آن نمايان گرديد و تناقض ميان آن دو شدت يافت
آن گاه كه ملي گرايي جانشين به ايجاد مبنايي مادي براي خود كوشيد كه نقطه مقابل مبناي
الهي مسيحيت بود، و چون مسيحيت در آن زمان در سير قهقرايي و انحطاط به سر مي برد
و جامعه به آن به ديده كراهت و اجتناب مي نگريست ملي گرايي توانست عرصه اجتماعي
را به سوي خود جلب كند و به شكل ِجاي گزيني در نظام اجتماعي و شايسته حيات به جاي
كليسا ظاهر شود.

 

به اين ترتيب اروپا به خداي كليسا پشت كرد و از ملي گرايي به عنوان معبودي تازه
استقبال كرد، و طبيعي بود كه اين خدايي نژاد پرست باشد كه اروپا را بر غير آن ترجيح
ميدهد، و اين ترجيح از آن رو است كه اروپا چون مبتكر اين حركت است برتري دارد و
ديگر اين كه اين ملي گرايي ريشه در نژاد پرستي دارد. و براي آن كه نژاد پرستي توأم با تفكر
مادي است. به همين سبب اروپا با سرعت برق آسايي از ملي گرايي به سوي نژاد پرستي
رفت و هر انساني حامل ريشه نژادي خاصي گرديد كه مدعي ويژگي هاي كمال است و
قداست هاي گوناگوني را براي آن نژاد قائل است و در پيش گاه آن نذرها و قرباني هايي
تقديم مي كند به طوري كه تصور مي رود انسان قرن نوزدهم و بيستم به پرستش بت و
توتم ها بازگشته است!


دوم - آثار منفي جنبش ملي گرايي در دنياي اسلام

علاوه بر آثار منفي كلي ناشي از ملي گرايي دنياي اسلام شاهد آثار منفي ويژه اي بوده است كه
جريان ملي گرايي در زندگي مسلمانان به بار آورده است. اين آثار را ميتوان در موارد زير
خلاصه كرد:

 


|77|


1- دوگانگي تمدن

پيش از عصر استعمار جهان اسلام در انسجام و يك پارچگي به سر مي برد و به عقايد
خويش اعتماد داشت. درست است كه مظاهر انحراف از اسلام بر حيات دنياي اسلام
حاكم بود اما اين عرصه از انديشه رقيب و مزاحم اسلام خالي بود و مسلمان بر اين باور بود
كه راه درست تنها در دين او متجلّي است و در صورت دور شدن از آن خود را گناه كار
مي ديد. تا آن كه موج غرب گرايي پديد آمد موجي كه تفكّري را در عرض اسلام پيش روي
مسلمان مي نماياند و هجمه هاي تشكيك و شبهه انگيزي پيرامون تحقق پذيري اسلام و
توانايي اش در اداره زندگي معاصر تدارك مي ديد. موج غرب گرايي به دلايل و عوامل
متعدّدي - كه اكنون مجال ذكر آن ها نيست - در ارائه غرب به عنوان الگويي به جاي اسلام و
برانگيختن ترديدها و شبهه ها در ذهن فرد مسلمان درباره دين و عقيده اش، تا اندازه اي به
موفقيت دست يافت و ملي گرايي يكي از عناصري بود كه مسلمان تحت تأثير الگوي غربي
به آن ايمان آورد.

 

اين الگو گاهي به عنوان مبنا و مفهوم تازه حيات مورد ارزيابي قرار مي گيرد و گاهي به
عنوان تجربه اي كه برپايي آن در جامعه اسلامي مورد نظر است، جامعه اي كه الگوها و
ارزش ها و مفاهيمي مغاير با آن الگو دارد، آن چه اكنون براي ما داراي اهميّت است
مطالعه اي از نوع دوم است. امّا با قطع نظر از ارزيابي عيني مفاهيم و انديشه هاي غرب در
زندگي، ما عقيده داريم كه روند انتقال اين مفاهيم و افكار به جامعه اسلامي كه به ارزش ها
و الگوها و مفاهيم انساني و اجتماعي مخالف ايمان دارد و تلاش براي اجراي آن الگو در
اين جامعه حاوي خطري بزرگ نسبت به بناي اجتماعي، روحي و فرهنگي براي فرد و
جامعه است.

 

به يقين اسلام علي رغم شرايط و اوضاع و احوال تاريخي و اجتماعي و سياسي
هم چنان نيرويي معنوي، فرهنگي و اجتماعي جاودان و مؤثر در زندگي انسان مسلمان
است، و ارزش هاي اسلامي بر احساس و شعور و عاطفه او حاكم است و مسلمان به
اسلام به عنوان مبناي حيات اجتماعي و فرهنگي خويش مي نگرد.

 


|78|

 

در پرتوي اين حقيقت درمي يابيم كه شأن روند غرب گرايي ايجاد نيرويي مخالف
است كه عليه نيروي اسلامي در جامعه عمل مي كند و اگر اين روند با وسايل سياسي،
تبليغاتي، نظامي و حقوقي تحميل گردد به اختلال توازن در زندگي روحي و فرهنگي و
اجتماعي خواهد انجاميد در نتيجه نخبگاني ظهور خواهند كرد كه مؤيد غرب گرايي هستند
و نخبگاني ديگر به تأييد اسلام مي پردازند و دسته اي ديگر به اختلاط اين دو مي كوشند و
در سطح مردم ِعوام مفاهيم و نظرات در هم مي آميزد و روشي دوگانه برون مي آيد كه به
لحاظ نظري به ارزش هاي اسلام گرايش دارد و در عمل تابع مفاهيم غربي است و در
اضطراب روحي و فكري شديد به سر مي برد. طبيعي است كه اين نمودها موجب بروز
ضعف در حيات امّت و كاستي توانايي هاي آن مي شود. به همين سبب ساختار اجتماعي
توان و كارآيي خود را از دست مي دهد، چرا كه ميان دو گرايش معكوس توزيع مي شود و
برايند نيروهاي آن ها صفر مي گردد. ملي گرايي يكي از اركان جريان غرب گرايي است و
نقش منفي خود را در اين حوزه ايفا مي كند.


2- پراكندگي ملّي

پس از سقوط دولت عثماني مسلمانان به مليّت هاي متعدّدي تقسيم شدند و شعار
وحدت ملي به جاي شعار وحدت اسلامي ظاهر شد. در آن هنگام ملي گرايان ترويج
مي كردند كه مليّت بهتر از دين مي تواند قالبي وحدت آفرين را متجلي سازد، زيرا دين
جامعه واحد را به مسلمان و مسيحي تقسيم مي كند سپس هر يك از اين دو قسم را به
مذاهب متعدّدي منقسم مي سازد. اين سخن، مغالطه اي آشكار است، چون اسلام
دايره اي بشري و جغرافيايي دارد كه به مراتب از دايره شمول هر مليّتي از مليّت هاي
مسلمانان گسترده تر است. بر تعدّد مذهبي مي توان به وسايلي متعدد غالب آمد به ويژه آن
كه اين تعدد جز در سايه شرايط تاريخي و سياسي عارضي سبب انقسام و نزاع نگرديده
است. در اكثر جوامع اسلامي اهل كتاب اقليتي ناچيز را تشكيل مي دهند و معقول نيست
كه به خاطر اين اقليت وحدت اسلامي در جامعه اسلامي تعطيل شود.

 


|79|

 

البته مشكل ناشي از ملي گرايي تنها در ضعف نيروي اسلامي و تقسيم آن به تعدادي
مليّت تجلي نمي يابد بلكه در هر كشور اسلامي نيز كه مليّت هاي متعددي وجود دارند
متجلي مي گردد براي مثال در عراق مليّت هاي عرب، كُرد و تركمن حضور دارند و در
ايران شش مليّت ِاصلي زندگي مي كنند، شمال آفريقا بين عرب و بربر تقسيم مي شود، در
تركيه كردها در كنار ترك ها به سر مي برند و به اين ترتيب در هر يك از اين كشورها مشكل
مليّت وجود دارد، زيرا اقليت هاي ملي به حكومت مركزي به ديده شكلي از حكومت
امپراتوري مي نگرند، و آيا حكومت ملي عربي در كشوري كه از سه مليّت تشكيل مي شود
يا حكومت ملي ـ فارسي در روزگار رژيم شاهنشاهي، در كشوري كه از شش مليت
تشكيل ميشود معنايي جز اين دارد؟ امري كه با ظهور قالب وحدت آفرين جديد دفع
گرديده است قالب ميهني است امّا حقيقت آن است كه با الگوي جديد به عوامل تجزيه و
پراكندگي افزوده شده است. پس علاوه بر اين كه انقسامات موجود حاصل ضرب تعداد
مليت ها در تعداد كشورها است فرد متحير گرديده است كه كدام جهت استحقاق وفاداري
او را دارد: ميهني يا ملي؟ همان گونه كه اين وضع ده ها مشكل سرزميني را ميان مسلمانان
پديد آورده است.


3- پيروي از غرب

اين پيروي واقعيتي تلخ و حالتي بيمارگونه است كه از دو عامل نشأت مي گيرد: يكي
اختلال ميزان نيروها ميان تابع و متبوع به طوري كه تابع ضعيف تر و متبوع قوي تر است و
رابطه تبعيت از همين جا ناشي مي شود، همان گونه كه از تفكري نشأت مي گيرد كه تابع را
به پيروي يا هم سويي مي خواند. اين دو عامل در ملي گرايي وجود دارند.

 

از آن چه گذشت روشن گرديد كه ملي گرايي سبب انحطاط در توان و نيروهاي جامعه
و به هدر رفتن امكانات آن مي گردد، و اين چيزي است كه به ضعف امت در برابر استعمار
ميانجامد كه خود نخستين عامل تبعيت است، همان سان كه ملي گرايي از آن جا كه
عنصري از عناصر غرب گرايي منادي دعوت به پيروي از غرب است. پس غرب گرايي يك

 


|80|
معنا بيش ندارد و آن اين كه مسلمانان از غرب دنبال روي كنند و از ويژگي هاي تمدن آن
متابعت كنند، اين عامل دوم تبعيت است.

 

ملي گرايي ابزار غرب بوده است براي براندازي خلافت عثماني و از بين بردن
وحدت مسلمانان و برانگيختن دشمني و جنگ ميان آنان و منحرف كردن آنان از خط
اسلام، و استوار كردن پايه هاي سلطه و سيطره بر آنان. اين منشاء مصيبت هايي است كه
مسلمانان در قرن بيستم - و در صدر همه آنها قضيه فلسطين - با آن مواجه شدند. البته
نميتوان از حركتي كه براساس تفكري غربي استوار است و در دامان مؤسسات
استعماري نشو و نما يافته و در سايه گمراه سازي و هيمنه غربي عمل مي كند انتظاري غير
از اين داشت. ما چه انتظاري مي توانيم داشته باشيم از جنبش ملي گرايي اي كه لورنس
مؤسس آن است كه ميگويد: "من به تفكر ملي گرايي عربي ايماني عميق داشتم و پيش از
حضورم در حجاز اطمينان داشتم كه اين تفكري است كه تركيه را به فروپاشي خواهد
كشاند"
[24] و نيز ميگويد: "من قصد داشتم امتي جديد تشكيل دهم و به بيست ميليون نفر
از سامي ها بنيان هايي را عرضه كنم تا رؤياهاي خود را در گرايشات ملي، بر آن ها
پايه گذاري كنند، همه سرزمين هاي امپراتوري عثماني در نظر من با مرگ يك نفر انگليسي
برابري نميكند." [25]

 

پس ما چه انتظاري از وحدت عربي اي داريم كه انتوني ايدن - وزير خارجه بريتانيا در
سال 1941 - به آن دعوت مي كند، و جامعه عربي بر پايه آن استوار ميگردد؟


4- ملي گرايي ِويران گر

خطاي آشكاري كه ملي گرايان جهان سوم مرتكب شدند اين بود كه به استعمار روي
آوردند و از آن خواستند تا مليت هاي آنان را تقويت كند و طبيعي بود كه به هيچ چيزي
دست نيابند، نه فقط از آن رو كه استعمار چنين چيزي را براي آنان نميخواهد بلكه به اين
دليل كه بناي هويت خودي به واسطه غير، ممكن نيست.

 

و چه درست مي گويد اقبال در خطابش به ملي گرايان مسلمان كه:

 


|81|

 

في قديم الدهر كنتم امة لهف نفسي كيف صرتم امما

 

كل من اهمل ذاتيته فهو اولي الناس طرّا بالقضا

 

لن يري في الدهر قوميته كل من قلّد عيش الغربا [26]

 

يعني: در روزگاران گذشته شما امّتي واحد بوديد امّا چه شد كه به چند امّت متفرق
شديد. هر كس هويت خويش را فراموش كند در معرض نابودي قرار مي گيرد و هر كس از
مرام بيگانگان پيروي كند هرگز در جهان مليّت خود را نخواهد يافت.

 

به همين سبب يعني از بين رفتن شعور ملّي ِحقيقي و به سبب تبعيت، مليت هاي ِ
جهان سوم در دست يابي به رهبري هاي مخلص و منزه ناكام بوده اند و پيوسته گرفتار
رهبران دست نشانده، سرسپرده بيگانه و خائن بوده اند؛ براي مثال آيا اين "عبدالحميد
ثاني" نبود كه تلاش هاي "هرتزل" را براي گشودن راه فلسطين در مقابل 22 ميليون ليره
انگليسي رد كرد و اسكادراني كامل را براي دفاع از دولت دست نشانده ايجاد كرد و وامي
به مبلغ صد ميليون فرانك براي صرف در امر تسليحات گرفت در حالي كه دولت عثماني
در نابسامان ترين شرايط اقتصادي به سر مي برد. آيا اين سلطان مسلمان ترك با همه قصور و
تقصيري كه داشت بهتر از داعيان عربيت و مدعيان ملي گرايي عربي نبود كه
سرزمين هاي شان را با ذلّت تسليم غرب كردند و به جاي مشاركت در آزادسازي فلسطين
در نابود سازي آن سهيم شدند؟

 

آيا امام خميني (رض) براي عزّت ايران و عرب بهتر از مدعيان ملي گرايي نبوده است؟

 

آيا ميرزا محمد تقي شيرازي رهبر انقلاب دهه بيست در عراق براي عربيت بهتر و
مفيدتر از ملك فيصل و پدرش رهبر انقلاب عربي يعني شريف حسين نبوده است در حالي
كه ميرزا، ايراني و فارس بوده است؟ آيا شيخ مهدي خالصي، كه عرب و عراقي بود و در
ايّام تبعيدش در ايران به نفوذ بيگانه در ايران اعتراض كرده است، براي مليّت فارس و كشور
ايران بهتر از رضا شاه پهلوي نبود؟

 


|82|


5- تفكر مادي

پيش از اين ياد كرديم كه ملي گرايي جزئي از بافت تمدن مادي است و طبيعي است كه
آثار اين تمدن بر چهره انديشه ملي گرايي نمايان باشد. در دنياي اسلام ملي گرايي دو مرحله
از تفكر مادي را پشت سر گذاشته است، پيش از جنگ جهاني دوم ملي گرايي از ماديّت
تفكر غربي تغذيه مي كرد و پس از اين جنگ، ملي گرايان سوسياليسم را به عنوان مكتبي
اقتصادي پذيرفتند و در آن از تجربه ماركسيسم كمك گرفتند. اين امر ملي گرايي را در
جهان اسلام به مرحله اي وارد كرد كه ريشه عميق تري در تفكر مادي داشت.

 

از شواهد جنبه مادي انديشه ملي گرايي در جهان اسلام سخن دكتر "احمد زكي ابو
شادي" است:

 

ان ِالعروبة والكنانة ملتين دينٌ يوحده الوفي العابد

 

عربيت و كنانه دو ملت هستند كه شخص وفادار و متعبد به هر يك از آن ها آن را دين
منحصر و واحد خود ميداند.

 

يكي از ملي گرايان سوريه در مقاله اي آورده است: "…تنها راه تحكيم تمدن عرب و
پايه گذاري جامعه عربي آفريدن انسان عرب جديد سوسياليست است كه بر اين باور است
كه خدا و اديان و تيول داري و سرمايه داري و رفاه طلبي و همه ارزش هايي كه بر جامعه
گذشته حاكم بوده است چيزي جز پيكره هاي موميايي شده اي در لابه لاي تاريخ
نيستند."
[27]

 

علي ناصر الدين ميگويد: "ملي گرايي نسبت به ما ملي گرايان عرب يك دين است كه
بهشت و دوزخ خود را دارد اما در همين دنيا"
[28]. عمر فاخوري مينويسد: "عرب رشد
نخواهد كرد مگر آن كه عربيت يا اصل عربي به منزله ديني شود كه بر آن تأكيد و اهتمام
ورزند همان سان كه مسلمانان بر قرآن كريم و مسيحيان بر انجيل مسيح تأكيد و اهتمام
ميورزند." [29]

 


|83|


6- تحريف انديشه اسلامي

يكي از نتايج ملي گرايي در زندگي مسلمانان اين بوده است كه ملي گرايان افكار
خويش را بر اسلام تحميل كرده و سبب تحريف انديشه اسلامي شده اند. از بارزترين
نمودهاي اين تحريف پيوند دادن اسلام با عربيت براساس تفكر ملي گرايانه است كه
ميگويد عقايد و فرهنگ ملل مظاهر و تجليات ملي است كه از ويژگي هاي تاريخي و
فكري آن ملت ها نشأت ميگيرد. در پرتو چنين نظري اسلام نيز مظهري از مظاهر مليّت
عربي است بلكه طبق تفسير "ميشل عفلق" زاييده انسان عرب است
[30]، نه مولود آسمان. به
اين بيان كه امت عرب رسالتي هميشگي دارد كه در مراحل تاريخي مختلف به اَشكال
مختلف و در حال تكامل ظاهر مي گردد، و همه اين اَشكال مقدس هستند؛ يعني جاهليت
رسالت امت عرب، در مرحله پيش از اسلام است، و پس از آن، اسلام رسالت امت عرب
شده است. و اكنون رسالت عرب در تفكر ملي گرايي سوسياليستي تجلي يافته است، اين
تفسير مطابق با پندار ملي گرايي معاصر است كه براي جاهليت و اسلام ارزشي يكسان قايل
است و ميپندارد كه مشركان ِ"قريش براي تحقق اسلام به همان اندازه ضرورت دارند كه
مؤمنان به اسلام، و كساني كه با پيامبر محاربه كردند هم سان كساني كه او را تأييد و ياري
نمودند، در پيروزي اسلام سهيم بودند." [31]


7- تحريف تاريخ اسلام

تاريخ اسلام تحت تأثير ملي گرايي واقع شده و به سبب آن مشوّه گرديده است. از
سويي ملي گرايان كوشيده اند تا چهره اي مثبت از دوران پيش از اسلام ارائه دهند و ثابت
كنند كه امت عرب و غير عرب به سبب اسلام موجوديت و هويت نيافته است بلكه در
دوران جاهليت چنين شده است. از سويي ديگر تلاش كرده اند تا از ميراث و حوادث
تاريخ اسلامي - هم چون فتوحات اسلامي - تفسيرهايي ملي گرايانه ارائه دهند. و اصل
مليت آنان را به مواضعي انحرافي كشانده است هم چون مدح دوران اموي به اعتبار اين كه
عصر احياي مليت عرب در اسلام بوده است، و ايراد فشار و تحريم بر مذهب شيعه به

 


|84|

اعتبار اين كه عليه آن عصر شوريده است.


8- معارضه با جنبش هاي اسلامي

به سبب تناقض هاي ملي گرايي با اسلام، جنبش هاي اسلامي در جهان اسلام با
فشارهاي شديد و وضعيتي دردآور از سوي ملي گرايان رو به رو شده اند، ملي گراياني كه
در اثر پيروي از غرب و مرام سكولاريستي خويش و دشمني شان با اسلام به معارضه و
مبارزه با جنبش هاي اسلامي برانگيخته شده اند.

 

اين بارزترين آثار منفي ملي گرايي در قلمرو جهان اسلام است كه ما به شكلي گذرا،
با تكيه بر وضوح آن ها در ذهن خواننده مسلمان كه خود شاهد عيني آن است، بيان كرديم.

 

در پايان به اظهار نظر چند تن از انديش مندان مسلمان و غير مسلمان اشاره ميكنيم:

 

ـ برتراند راسل: "… دنياي جديد ما كاملاً سست شده است، و تنها زشتي ها فعال
هستند و به طور گسترده رو سوي نابودي دارند … براي همه كساني كه مست نيستند
خطر آشكار است، و ملي گرايي نيروي اصلي است كه تمدن ما را به سوي نابودي
ميكشاند."
[32]

 

- آرنولد توين بي: "تحفه هاي تمدن غربي مستي و ملي گرايي است…." [33]

 

- اقبال لاهوري: وي ملي گرايي را به "نوعي وحشي گري" [34] توصيف كرده است.

 

- ابوالاعلي مودودي: "دو شيطان بر ملل غربي مسلط شده اند، دو شيطان نيرومندي
كه اين ملت ها را به جايي مي برند كه موجب هلاكت است: يكي قطع نسل است و ديگري
شيطان ملي گرايي."
[35]

 

ـ تولستوي: "من مكرر تصريح كرده ام كه عاطفه ميهن پرستي در زمان ما عاطفه اي
غير طبيعي و بلكه غير صحيح و زيان بار است، و همين احساس، علت بيش تر
بيماري هاي اجتماعي ماست… بنابراين نبايد آموخته شود، كاري كه اكنون صورت
مي گيرد، بلكه بايد منع گردد و ريشه هاي آن با همه وسايل ممكن كه به نظر صاحبان خرد و
انديشه ميرسد، خشكانيده شود."
[36]

 


|85|

پي نوشت ها:
[1] . براي توضيح بيش تر، ر.ك: شهيد سيد محمد باقر صدر، الفتاوي الواضحه، ص706-714؛
مقدمات في التفسير الموضوعي، ص120- .148
[2] . اسراء (17) آيه 22. [3] . شهيد سيد محمد باقر صدر، همان، ص78. [4] . به نقل از: صدرالدين قپانچي، المذهب السياسي في الاسلام، ص125. [5] . محمد جواد مغنيه، الاسلام والعقل، ص210. [6] . صمدي حنبلي، الانسان العقائدي، ص183. [7] . دكتر محمد عبداللّه العربي، نظام الحكم في الاسلام، ص57. [8] . ابوالحسن ندوي، ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين، ص228. [9] . دكتر علي محمد نقوي، الاسلام والقوميه، ص78. [10] . جان هرمان راندال، تكوين العقل الحديث، ج2، ص411. [11] . دكتر علي محمد نقوي، همان، ص24. [12] . همان، ص22. [13] . همان، ص23. [14] . لويس اشنايدر، العالم في القرن العشرين، ترجمه سعيد عبود سامرايي، ص208. [15] . همان، ص129. [16] . تقي الدين نبهاني، نظام العالم، ص20. [17] . همان، ص21. [18] . دكتر علي محمد نقوي، همان، ص65. [19] . لويس اشنايدر، همان، ص34. [20] . دكتر علي محمد نقوي، همان، ص78. [21] . ماكيور، تكوين الدولة، ص522.

 


|86|
[22] . عباس محمود عقاد، ردود و حدود، ص139. [23] . همان، ص140. [24] . نجاح عطا الطايي، الفكر القومي، ص91. [25] . همان، ص238. [26] . محمد حسن اعظمي، فلسفه اقبال، ص109. [27] . دكتر صلاح الدين منجد، اعمدة النكبة، ص28. [28] . محمد مبارك، المجتمع الاسلامي المعاصر، ص115. [29] . همان، ص115. [30] . حزب بعث عراق، المنهاج الثقافي المركزي، ج2، ص16. [31] . همان، ج1، ص10. [32] . برتراند راسل، التربية والنظام الاجتماعي، ص138. [33] . نجاح عطا الطايي، همان، ص23. [34] . همان، ص204. [35] . همان، ص204. [36] . تولستوي، الافات الاجتماعيه وعلاجها، ص215.


تعداد نمایش : 3702 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما