صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
نفاق؛ اصطلاح سیاسی قرآن کریم
نفاق؛ اصطلاح سیاسی قرآن کریم تاریخ ثبت : 1393/02/09
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره 68 ,
عنوان : نفاق؛ اصطلاح سیاسی قرآن کریم
مولف : داود مهدوی‌زادگان
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|33|

نفاق؛ اصطلاح سیاسی قرآن کریم

دريافت: 28/6/92

 تأييد: 29/11/92

داود مهدوی‌زادگان*

چکیده                                                               

قرآن کریم، اصطلاحات سیاسی منحصر به‌فردی دارد. یک نمونه از آن اصطلاح «منافقین» است. این واژه از اختصاصات کتاب آسمانی قرآن کریم است که تا پیش از نزول وحی در مفهوم سیاسی، استعمال نشده است. البته واژة نفاق و مشتقات آن فقط در سوره‌های مدنی آمده است. برخی از مفسرین؛ مانند مرحوم علامه طباطبایی، استعمال این واژه در سوره‌های مدنی را دلالت بر نکته خاصی نمی‌دانستند؛ حال آنکه در این تحقیق، ثابت شده که استعمال واژة منافقین در سوره‌های مدنی به دلیل شکل‌گیری حکومت اسلامی است؛ چرا که اگر چنین حکومتی شکل نگرفته بود، هویتی سیاسی به نام منافقین به‌وجود نمی‌آمد.

واژگان كليدي

قرآن کریم، حکومت اسلامی، منافقین، نفاق سیاسی، پدیدة سیاسی


* عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.


 

|34|

مقدمه

قرآن کریم از گروه های مختلفی یاد کرده است؛ مانند مؤمنین، مشرکین، کفّار و اهل کتاب و از جمله آنها گروه منافقین است. برخی از این گروه ها، تقریباً در تمام سوره‌های قرآن کریم، مورد اشاره قرار گرفته‌اند و بعضی دیگر فقط در برخی از سور قرآنی آمده‌اند. این یادکردها گاه در دسته خاصی از سور قرآنی مشاهده می شود. ازاین‌رو، پراکندگی یادکرد گروه ها در سوره های قرآن کریم برای پژوهشگران، تأمل‌برانگیز و مهم جلوه می کند. از بررسی پراکندگی ذکر گروه ها، نکات بسیار مهمی معلوم می گردد که همگی در فهم عمیق تر تعالیم قرآن کریم، مؤثر است.

منافقین از جمله گروه هایی هستند که در قرآن کریم از آنها به‌گونه ای برجسته یاد شده است، لکن این یادکرد در دسته خاصی از سور قرآنی مشاهده می شود. بررسی ها نشان داده که از منافقین، تنها در سوره های مدنی، یاد شده است. واژة منافقین در سوره‌های مدنی چون آل عمران، توبه، نساء، انفال، احزاب، حدید، فتح، حشر و تحریم آمده است؛ به‌طوری که حتی یکی از سور مدنی نیز به نام «منافقون» نامگذاری شده است؛ گرچه در سورة بقره ـ بزرگترین سورۀ مدنی و سورۀ قرآن کریم ـ نام منافقین نیامده، اما همان ابتدای سوره، بعد از ذکر پرهیزگاران (متّقین) و کافران با تعبیر «وَمِنَ النَّاسِ» (بقره(2): 8) از منافقین یاد شده است. صاحب تفسیر «مجمع‌البیان» در شأن نزول آن گفته است: «این آیه دربارۀ منافقین مدینه؛ یعنی عبدالله‌بن‌أبی‌بن‌سلول و جدبن‌قیس و معتب‌بن‌قشیر، نازل شده است» (طبرسی، 1418ق، ج1، ص66).

ذکر نام منافقین در سوره های مکی، تنها در سوره عنکبوت (آیة 11) آمده است؛ هرچند دانشمندان علوم قرآنی و مفسرین بزرگ اتفاق  نظر دارند که یازده آیة اول سوره عنکبوت، جزء آیات مدنی است. مرحوم طبرسی، بنا بر یکی از دو قول ابن‌عباس، تمام سوره عنکبوت را مدنی و بنا بر روایت دیگری، ده آیه شریفه اول ــ غیر از «الم» که آیه اول آن است ـ را مدنی دانسته است (همان، ج8، ص3). ابن


 

|35|

جریر طبری از قتاده، روایت کرده که ده آیة شریفه اول از سوره عنکبوت، مدنی است (طبری، 1425ق، ج11، ص144). جلال الدین سیوطی، ذیل بحث از آیاتی که از سوره های مکی و مدنی استثناء شده می‌گوید آیات اول تا «وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ» (آیة 11) از مکی‌بودن، استثناء شده است (سیوطی، 1363، ج1، ص67). دکتر سیدمحمدباقر حجتی می‌گوید: «سوره عنکبوت با وجود مکی‌بودن، یازده آیۀ آغاز آن مدنی است» (حجتی، 1360، ص80). همچنین دکتر محمود رامیار می‌گوید: «اما در مورد سورة عنکبوت که مکی است، باید دانست که آیۀ آغاز آن مدنی می باشد و در آنجاست که سخن منافقین بازگفته شده است» (رامیار، 1362، ص607). بنابراین، همان گونه که سیدمحمدباقر حجتی و محمود رامیار اشاره کرده اند، از جمله مشخصات سوره ها یا آیات مدنی، یادکرد منافقان است.

طرح مسأله

شاید بتوان گفت که پایان بحث پژوهشگر علوم قرآنی، آغاز کار پژوهشگر علوم سیاسی است. آنچه برای دانشمند علوم قرآنی، اهمیت دارد، معلوم‌شدن مشخصه های سور مکی و مدنی است. لذا حال که معلوم شد یکی از مشخصات آیات مدنی، ذکر نام منافقین است، کار تمام است. اما برای پژوهشگر اندیشه سیاسی اسلام، این مطلب، تازه آغاز تحقیق است. او باید بررسی کند که چرا از مختصات آیات مدنی، یادکرد منافقان است. چه دلیلی وجود دارد که ذکر منافقان، تنها در سوره های مدنی آمده است. آیا این امر ممکن است حقیقت مهمی را در اندیشه سیاسی اسلام روشن کند؟

البته مرحوم علامه طباطبایی با طرح چنین پرسشی مخالفت کرده است. به عقیده ایشان اختصاص ذکر نام منافقین در سوره های مدنی، معنایی غیر از تأکید بیشتر بر موضوع منافقین ندارد. قرآن کریم، دربارة منافقین اهتمام شدیدی ورزیده و مکرر آنان را مورد حمله قرار داده است؛ زیرا مصائب منافقین بر اسلام و مسلمین، حتی از مشرکین و یهود و نصاری بیشتر بوده است. علامه طباطبایی، پس از آنکه مواردی از مصائب منافقین در مدینةالنبی را بیان کرده، عقیده برخی از مفسرین را نقد می کند که


 

|36|

نوشته اند حرکت نفاق از بدو ورود اسلام به مدینه، شروع و تا زمان وفات رسول خدا(ص) ادامه داشت. به عقیده ایشان با تدبّر و موشکافی حوادثی که در زمان رسول خدا رخ داد و فتنه های بعد از رحلت آن حضرت، نادرستی چنین برداشتی معلوم می‌گردد؛ چرا که هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای برای اختصاص نفاق در مدینه در دست نیست. لذا ایشان تنها دلیل قابل ذکر را مورد انتقاد قرار داده است و آن دلیل، ترس از اظهار باطن یا طمع غنیمت است. پیامبر و مسلمانان در دوران حضور در مکه و قبل از هجرت، قوت و نفوذ کلمه و دخل و تصرّف آنچنانی نداشتند تا کسی از آنان بترسد و یا طمع خیری داشته باشد و به این منظور در ظاهر، مطابق میل آنان اظهار ایمان کند و کفر خود را پنهان بدارد. لذا در مکه هیچ انگیزه ای برای نفاق تصور نمی‌شود، بر خلاف دوران بعد از هجرت که رسول خدا(ص) و مسلمانان در مدینه، قدرت و شوکت پیدا کردند و در نتیجه، مشرکین مدینه جرأت علنی‌کردن مخالفت خود را نداشتند. ازاین‌رو، نفاق ورزیدند تا از مسلمانان، ایمن بمانند.

علامه طباطبایی، نادرستی این دلیل را از آن رو دانسته که علت و منشأ نفاق، منحصر در ترس و طمع نیست. پس عقلاً جایز است که بعضی از مشرکین به انگیزه تصاحب حکومت، مسلمان شده باشند؛ زیرا رسول خدا(ص) از همان اوایل دعوت، فرموده بود که اگر به خدا و دعوت اسلام، ایمان بیاورید، ملوک و سلاطین زمین خواهید شد. ایشان این مطلب را هم نمی پذیرفتند که در نزدیکی های رحلت پیامبر خدا(ص) نفاق منافقین از دلهایشان، بیرون شده باشد. البته با انعقاد خلافت، دیگر انگیزه ای برای اظهار نفاق باقی نماند؛ چرا که با اولیای حکومت اسلامی، زد و بند سرّی کردند. همانا تصاحب حکومت آرزویشان بود که برآورده شد (طباطبایی، بی تا، ج19، ص488-483).

اما انتقاد مرحوم علامه طباطبایی بر این برداشت، پذیرفتنی نیست. تردیدی نیست که برخی از افرادِ فرصت‌طلبِ دوراندیش، یافت شوند که علی‌رغم احتمال ضعیفی که در پیروزی رسول خدا(ص) می دادند، روی نفاق، سرمایه گذاری کرده و به‌انگیزة تصاحب موقعیت و منافع بیشتر احتمالی، تظاهر به ایمان کنند. آنان با خود حساب


 

|37|

می کنند که با نفاق‌ورزیدن، در هر صورت، چیزی را از دست نخواهند داد؛ زیرا در صورت پیروزی رسول خدا(ص) آنان همچون سایر مسلمانان از منافع وضعیت جدید بهره مند خواهند شد و اگر هم پیروزی‌ای برای اسلام و مسلمین حاصل نشود، آنان از جمع کفار و مشرکین رانده نخواهند شد؛ چرا که در نهان، وفاداری خود را به آنها اعلام کرده بودند. لکن تعداد این دسته، آنچنان زیاد و تأثیرگذار نبوده تا لازم شود توجه رسول خدا، نسبت به آنها معطوف گردد؛ بلکه عده قلیلی بودند که حاضر شدند از روی نفاق، سختی ها و مشقت های مسلمانان در مکه را تحمل کنند تا در آینده، موقعیت های مناسبی را به‌دست آورند. پس وجود آنان در میان مسلمانان مکه، سدّی در راه تبلیغ اسلام به شمار نمی رفت تا موجب نگرانی و لزوم توجه به آنان شود؛ بلکه چنین توجهی از سوی رسول خدا(ص) موجب کُندی روند تبلیغ اسلام می گردید. ازاین‌رو، قرآن کریم در دوران حضور پیامبر در مکه هیچ اعتنایی به وجود آنان نکرده است. مضافاً اینکه مرحوم علامه طباطبایی، توضیح نداده که چرا علی‌رغم اهمیت منافقین، هیچ ذکری از آنها در سوره های مکی نشده است و چرا فقط در سور مدنی یادی از آنها شده است. به زعم نویسنده، باید دلیل محکمی برای چنین اختصاصی وجود داشته باشد.

برخی از دانشمندان علوم قرآنی و مفسرین، علت اختصاص یادکرد منافقان در سوره های مدنی را به شکل گیری جامعه اسلامی در مدینه نسبت داده اند. به عقیدة دکتر محمود رامیار: «یاد منافقان و دورویان در مدینه پیش آمد؛ چه اینکه در مدینه بود که جای اسلام بالا گرفت و جلال و شوکتش درخشندگی تابانی یافت. گروهی از مردم که دلی سیاه و محروم از فیض هدایت الهی داشتند، ولی طمع و یا ترس، آنان را به قبول اسلام وادار ساخته بود، دل به جانب دیگر و زبان به راه اسلام گماشته بودند» (رامیار، 1362، ص607). در «تفسیر نمونه» نیز بر همین نکته، تأکید شده است. به عقیده صاحب تفسیر نمونه، منافق در حقیقت، مخالف اسلام است و لذا مخالفان در زمان بعثت در مکه، از مخالفت آشکارا با اسلام ترسی نداشتند؛ اما در مدینه به علت ضعف منافقین و قوت جامعه اسلامی، آنان چاره ای جز پنهان‌کاری


 

|38|

نداشتند؛ بلکه عوامل نفوذی اساساً بعد از پیروزی، جلوه گر می شوند:

مسأله نفاق و منافقان در اسلام، از زمانی مطرح شد که پیامبر(ص) به «مدینه» هجرت فرمود. پایه های اسلام، قوی و پیروزی آشکار شد، وگرنه در «مکه» تقریباً منافقی وجود نداشت؛ زیرا مخالفانِ قدرتمند، هرچه می‌خواستند آشکارا بر ضد اسلام می گفتند و انجام می دادند. از کسی پروا نداشتند و نیازی به کارهای منافقانه نبود. اما هنگامی که نفوذ و گسترش اسلام در «مدینه»، دشمنان را در ضعف و ناتوانی قرار داد، دیگر اظهار مخالفت به‌طور آشکار، مشکل و گاه غیر ممکن بود، لذا دشمنان شکست‌خورده، برای ادامۀ برنامه های تخریبی خود، تغییر چهره داده و ظاهراً به صفوف مسلمانان پیوستند، ولی در خفا به اعمال خود ادامه می‌دادند. اصولاً طبیعت هر انقلابی چنین است که بعد از پیروزی چشمگیر، با صفوف منافقان روبه‌رو خواهد شد و دشمنان سرسخت دیروز، به‌صورت عوامل نفوذی امروز، در لباس دوستان ظاهری، جلوه گر می‌شوند و از اینجاست که می توان فهمید، چرا این همه آیات، مربوط به منافقین در مدینه نازل شده، نه در مکه (مکارم شیرازی، 1388، ج24، ص160).

فرضیه مختار به دیدگاه اخیر نزدیک تر است و در عین حال، سعی دارد به‌گونه ای عمیق‌تر و دقیق تر به مسأله نگاه کند. این فرضیه، مدعی است که گرچه شکل گیری جامعه اسلامی، موجب هراس مخالفان اسلام می شود، اما صرف واقعیت جامعه اسلامی، داعیه ای قوی برای انتخاب رویة نفاق و دورویی از سوی مخالفان اسلام نیست. آنان در جامعه اسلامی رقیق‌شدۀ مسامحه گر، هیچ گونه خطری احساس نمی‌کنند تا خود را ملزم به نشان‌دادن چهرۀ نفاق کنند. اگر چه تاریخ جوامع اسلامی، شاهد نمونه های زیادی از جامعة رقیق‌شده بوده و خواهد بود؛ در عین حال، هیچ گزارشی از شکل گیری جریان نفاق در تاریخ، نقل نشده است. هر چند در محاورات عرفی از چهرۀ نفاق، بحث می‌شود، ولی از آن با عنوان یک جریان نفوذی در جامعه


 

|39|

اسلامی یاد نشده است. بنابراین، باید عاملی مهم تر از واقعیت جامعه اسلامی در شکل گیری جریان نفاق، مؤثر باشد.

آن عامل مؤثر در پدیدآمدن جریان نفاق، واقعیتی غیر از تأسیس و استمرار دولت اسلامی نیست. واقعیت دولت اسلامی است که ترس و طمع را در دل مخالفان به راه می اندازد و آنان را به اتّخاذ چهرۀ نفاق در تعامل با جامعه و دولت اسلامی، وادار می‌کند. اگر رسول خدا(ص) در مدینه، حکومت اسلامی تأسیس نکرده بود، معلوم نبود که جریان نفاق در مدینه پا بگیرد. هراس از جامعه اسلامی، هنگامی وجود دارد که دولت اسلامیِ مقتدر بر آن حکومت کند و یا حکومت به دلیل اهتمام و التزام شدید جامعه بر حفظ شعائر اسلامی، بیم انحراف از موازین شرعی را داشته باشد. در چنین شرایطی است که داعیة روی‌آوردن به دورویی و نفاق در مخالفان اسلام، تشدید می‌شود. به عبارت دیگر، اگر نفاق و دورویی را به فردی، اجتماعی و سیاسی تفکیک کنیم، نفاق سیاسی در جایی است که حکومت اسلامی دایر باشد. در غیر این صورت، دلیلی برای شکل گیری نفاق سیاسی، وجود ندارد. آنچه در قرآن کریم، بیشتر مورد توجه واقع شده، وجه سیاسی جریان نفاق است. از بررسی آیات قرآن کریم، درستی این نظریه را می توان معلوم ساخت. آیات شریفه مربوط به منافقین، همواره در شرایط وضع سیاسی مسلمانان بر رسول خدا(ص) نازل شده است. در ادامه به چند نمونه از این دسته آیات می پردازیم.

معنای لغوی و اصطلاح قرآنی نفاق

ابن اثیر می‌گوید کلمة «نفاق»، اصطلاح اسلامی ـ قرآنی است و عرب تا آن زمان هیچ شناختی از معنای مخصوص آن نداشته است. به‌عبارت دیگر، واژه نفاق تا زمان نزول وحی در معنای خاصی، کاربرد نیافته بود و شناخت عرب از این واژه در حد همان معنای لغوی بوده است. «نفاق» از واژه «نافقاء» گرفته شده که به‌معنای یکی از سوراخهای فرار موش صحرایی است (ابن اثیر، 1384، ج5، ص98). موش کور صحرایی در زیر زمین سوراخهایی حفر می کند که تنها یکی از آنها آشکار است و


 

|40|

هرگاه خطری احساس کند با سر، یکی از سوراخها را باز کرده و از مهلکه فرار می‌کند. «نافقاء الیربوع»؛ یعنی سوراخ خروج موش کور صحرایی (الخوری الشرتونی، 1385، ج5، ص461). «نَفَقَ» راههای زیرزمینی و تونل‌زدن در زیر زمین را گویند. این معنا در قرآن کریم به‌کار رفته است: «فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِيَ نَفَقًا فِي الأَرْضِ» (انعام(6): 35)؛ اگر بتوانی راهی به درون زمین پیدا کن.

قرآن کریم در وصف گروهی که تظاهر به ایمان کرده، ولی در باطن، دست از کفر و شرک برنداشته اند از واژه نَفَق، استفاده کرده است. چنین استعمالی برای بیان مقصود در کمال بلاغت و فصاحت است. انتخاب واژه ای مناسب در رسایی متن، بسیار مهم است. آشکارسازی چنین گروهی برای مسلمانان مدینه، بسیار اهمیت دارد. گروه منافقان در پنهان کاری و مخفی‌ماندن باورهای باطنی شان مهارت بالایی دارند. ازاین‌رو، شناخت چنین افرادی، نه‌تنها برای مسلمانان؛ بلکه برای رسول خدا(ص) نیز دشوار است. قرآن کریم، خطاب به آن حضرت از وجود چنین گروهی از میان اعراب بادیه نشین اطراف مدینه و از میان اهل مدینه، خبر داده که آنها را نمی شناسی، ولی ما آنها را می شناسیم و به زودی آنها را بیش از یک‌بار عذاب خواهیم کرد: «وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ» (توبه(9): 101).

برای معرفی چنین گروهی، باید از واژه مناسب استفاده کرد؛ به‌طوری که مخاطب به عمق مطلب، راه پیدا کند. عربِ سرزمین حجاز با صحرا و جانوران صحرایی کاملاً آشنا است. او می داند که موش صحرایی چه جانوری است و چگونه برای نجات خود از خطر، اقدام می کند. او می داند که نافقاء الیربوع، راههای پنهانی موش صحرایی در زیر زمین است که به هنگام تهدید، با استفاده از آنها فرار می کند. پس با استعمال واژه نَفَق که از نافقاء الیربوع گرفته شده، عرب مسلمان به خوبی می فهمد که گروه دورویان، چگونه افرادی هستند. تشبیه معقول به محسوس، یکی از فنون رساشدن متن است. چنین تشبیهی در مورد گروه دورویان به دلیل شدت رسایی آن خیلی زود به اصطلاح قرآنی تبدیل شد. به همین دلیل است که ابن اثیر، چنین


 

|41|

استعمالی را اصطلاح اسلام خوانده است.

قرآن کریم با این استعمال، ماهیت گروه منافقان را برای مسلمانان کاملاً آشکار کرده است. اسلام و مسلمانی برای گروه منافقان تهدید است. ازاین‌رو، باید راهی پنهان تدارک کرد تا از خطر اسلام در امان ماند. این راه فرار، همان باطن است. منافق در ظاهر ایمان می آورد، ولی در باطن بر کفر و شرک خود باقی است. این نوع باطن‌گرایی نزد منافقین راهی برای فرار از خطر اسلام و مسلمانی است. اتخاذ چنین روشی برای کفار و مشرکین ساکن در مکه، هیچ ضرورتی نداشت؛ چون اسلام و مسلمانی در مکه، تهدید بالفعل نبود تا چنین ضرورتی پیش آید. اما اسلام در مدینه، تهدید بالفعل است. به همین دلیل قرآن کریم با صراحت نفاق را بر گروهی از اعراب بادیه‌‌نشین اطراف مدینه و بعضی از اهل مدینه، نسبت داده است (توبه(9): 101)؛ در حالی که چنین تصریحی در مورد اعراب بادیه نشین مکه و اهل مکه، نیامده است.

چه زمانی اسلام و مسلمانی، تهدید و خطری بالفعل برای گروه کفار و مشرکین مدینه است؟ آیا صرف جماعت انبوه مسلمانان در مدینه می تواند تهدیدکننده باشد؟ مسلّم این چنین است، ولی بالقوه، نه بالفعل؛ زیرا در شرایطی که نظام سیاسی و حکومت در مدینه همسو با کفار و مشرکین باشد، جماعت انبوه مسلمانان، تهدید بالفعل به شمار نمی آیند. لذا کفار و مشرکین می توانند در پناه چنین حکومتی آزادانه، کفر و شرکشان را آشکارا بیان کنند. پس اگر اسلام و مسلمانی برای کفار و مشرکین مدینه، تهدیدی بالفعل است، از آن روست که حکومت اسلامی در مدینه برپا شده است و سلطه سیاسی اسلام بر منافقان، فشار می آورد.

جداسازی صف مؤمنان از صف منافقین

خداوند، اراده فرموده مسلمانان از وجود جریان نفاق باخبر شده، صف خود را از صف منافقین جدا سازند. پس باید مسلمانان درگیر واقعه ای شوند که راهی برای پنهان‌کاری کفر منافقان، باقی نماند. جهاد در عرصۀ جنگ با کفار، جدی ترین کارزار تشخیص منافقین است. قرآن کریم می فرماید جنگ اُحد به اذن الله، اتفاق افتاد و اگر


 

|42|

چنین اذنی نبود، هرگز جنگی رخ نمی داد: «وَمَا أَصَابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللّهِ»  (آل عمران(3): 166). گویا این جنگ برای آگاه‌‌نمودن مسلمانان از دو امر مهم و التزام به آن بوده است. نخست آنکه وعده فتح و نصرت الهی، حق است و نباید در این وعده تردید کرد. پس اگر خلاف‌آمدی رخ داد، به یقین عامل این خلاف‌آمد از ماست، نه خداوند سبحان. هر جا، تبعیت از فرمان خدا و رسولش واقع شود، وعدۀ نصرت الهی حتمی است؛ چنانکه این وعده در جنگ بدر در سال دوم هجرت، اتفاق افتاد و اقلیت مسلمان بر اکثریت مشرکان مکه، پیروز شدند.

اما در جنگ اُحد، گروهی از مسلمانان، فرمان جنگی رسول خدا(ص) را نادیده گرفته، به قصد تصاحب غنایم جنگی پُست نظامی شان را خالی کردند و در نتیجه، مشرکان پیروز شدند. قرآن کریم، خطاب به مسلمانان می‌گوید: آن هنگام که مصیبتی بر شما وارد شد که دو برابر مثل آن بر دشمنان شما در جنگ بدر وارد شده بود ـ مسلمانان در جنگ بدر، هفتاد مرد مشرک را کشتند و هفتاد نفر را اسیر کردند، اما مشرکان مکه در جنگ احد، فقط هفتاد مرد مسلمان را کشتند و کسی را اسیر نکردند ـ گفتید «این مصیبت از کجاست؟» بگو: «از ناحیه خود شما است» ـ که در میدان جنگ با دستور پیامبر مخالفت کردید ـ همانا خداوند بر هر چیزی قادر است: «أَوَلَمَّا أَصَابَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّى هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنْفُسِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (آل عمران (3): 165). اما غایت دوم در جنگ اُحد، تشخیص و تفکیک گروه مؤمنان از گروه منافقان است: «وَمَا أَصَابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللّهِ وَلِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَلْيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُواْ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُواْ قَالُواْ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَّتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ» (آل‌عمران(3): 167-166) و آنچه در روزی که دو دسته (مؤمنان و کافران) با هم روبه رو شدند به شما رسید، به فرمان خدا بود تا آنکه مؤمنان را مشخص کند و نیز برای این بود که منافقان شناخته شوند؛ آنهایی که به ایشان گفته شد: «بیایید در راه خدا نبرد کنید! یا (حداقل) از حریم خود، دفاع نمایید!» گفتند: «اگر می‌دانستیم جنگی روی خواهد داد، از شما پیروی می کردیم. (اما


 

|43|

می دانیم جنگی نمی‌شود)». آنها در آن هنگام، به کفر نزدیک تر بودند تا به ایمان؛ به زبان خود چیزی می گویند که در دل  ایشان نیست! و خداوند به آنچه کتمان می کنند آگاه تر است.

گروه منافقان، غیر از جمع نافرمایان در جنگ اُحد هستند؛ زیرا آنان در جنگ شرکت کرده بودند، ولی به طمع جمع آوری غنمیت های جنگی، نافرمانی کرده و پست نظامی خود را ترک کردند. اما گروه منافقان به رهبری عبدالله‌بن‌ابی‌بن‌سلول و سیصد نفر از یارانش از میانه راه به چند بهانه بازگشتند و در جنگ با کفار و مشرکین، شرکت نکردند. قرآن کریم در این آیة شریفه از بهانة منافقین برای گریز از جنگ و بازگشت به مدینه خبر داده است. هنگامی که به آنان گفته شد رسول خدا(ص) را در جنگ، تنها نگذارید و در راه خدا بجنگید و یا لااقل از حریم خود و خانمان و شهرتان در برابر تهاجم دشمن دفاع کنید. روایت شده که گوینده این سخن، عبدالله‌بن‌عمرو‌بن‌خزام بوده است (شیخ طوسی، 1420ق، ج4، ص282). منافقین به بهانه اینکه اگر می دانستیم جنگی درخواهد گرفت شرکت می کردیم و چون جنگی پیش نخواهد آمد، پس دلیلی ندارد خود را در بیابان سرگردان کنیم، از این امر شانه خالی کردند. بنا بر تفسیر دیگر، منافقان گفتند: اگر ما این را «جنگ» می‌دانستیم با شما همکاری می کردیم، اما این امر جنگ نیست، بلکه خودکشی است؛ زیرا توازن نیرو برقرار نیست. بنابراین، جنگ با مشرکین ناعاقلانه است (مکارم شیرازی، 1387، ج3، ص214).

قرآن کریم، اصلی ترین بهانۀ منافقین در خودداری از جهاد را بیان کرده است. چنانکه ملت ایران، تجربه چنین تحلیل های منافقانه ای را پیش از وقوع هشت سال دفاع مقدس (1367-1359) و حین وقوع آن به خاطر دارد. وقتی نیروهای امنیتی‌ـ نظامی، به دولت موقت بازرگان خبر تحرکات نظامی رژیم بعث عراق را می دادند آنان در وقوع چنین جنگی تردید داشتند تا آنجا که بسیاری از قراردادهای خرید نظامی را که پیش‌تر پول آن پرداخت شده بود، یک‌طرفه فسخ کردند! در زمان وقوع جنگ تحمیلی، جریانات ضد انقلاب و مخالفان حکومت اسلامی ایران، به مقدس‌بودن


 

|44|

دفاع، معتقد نبودند. آنان دفاع مقدس را جهاد در راه خدا نمی دانستند، بلکه حتی به انگیزة دفاع از آب و خاک کشورشان، حاضر به شرکت در جنگ نبودند. آنان جنگ ایران و عراق را نابرابر می دانستند. لذا ادامه جنگ را بعد از آزادسازی خرمشهر (1362)، ناموجه دانستند؛ در حالی که هنوز بخش های زیادی از سرزمین ایران اسلامی در دست دشمن بود و صدام‌حسین، هرگز مایل به خاتمه‌دادن جنگ نبود.

برخی از مفسرین در بیان اینکه چرا در این آیه شریفه، «وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا» آمده است، نه «لیَعلَم المنافقین» گفته اند: «نفاق [در این آیه شریفه] به صورت «فعل»، ذکر شده، نه به صورت «وصف». این تعبیر گویا بدان جهت است که نفاق، هنوز در همۀ آنان به صورت صفت ثابتی در نیامده بود. لذا در تاریخ اسلام می خوانیم بعضی از آنان، بعدها موفق به توبه شدند و به صف مؤمنان پیوستند» (همان، ص213). اما این سخن، درست نیست. این طور نیست که باید صفت در فرد یا گروهی به‌صورت ثابت درآید تا به وصف ـ نه فعل ـ خوانده شوند. گاه، فرد یا گروه به اعتبار آینده، به وصف خوانده می شوند. اگر چنین است که ایشان گفته اند ـ هنوز نفاق به‌صورت صفت ثابت درنیامده است ـ معلوم نبود که قرآن کریم درباره وجود احتمالی چنین نفاقی سخن بگوید؛ بلکه ذکر منافقین به نحو فعلی (وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا) در آیة شریفه، از آن روست که منافقین در آن روز، مشغول نفاق‌ورزیدن بودند. بهانه های واهی آنان همان نفاق‌ورزیدنشان است. تردیدافکنی در وقوع جنگ یا بیهوده و خودکشی خواندن جنگ، جدای از آنکه موجب تزلزل مسلمانان در عزم بر دفاع و جهاد می شود، راهی برای فرار منافقین از جنگ است. چنین بهانه ای همان نافقاء الیربوع (سوراخ فرار موش صحرایی) است. پس صرف حضور منافقین نیست، بلکه فعالیت نفاق افکنانه آنان در صف مؤمنان مطرح است. دقیقاً به همین خاطر است که قرآن کریم، توجه سپاهیان اسلام را به این امر مهم جلب می کند که گمان نکنید دشمنان شما، فقط کافران و مشرکین مکه هستند، بلکه علاوه بر آنها گروه منافقین نیز هستند که در میان شما حضور دارند و باید از وجود آنان با خبر باشید و در تمییز صف مؤمنان از گروه منافقان، اقدام کرد.


 

|45|

در این آیه شریفه، واژة «یومئذٍ» به‌کار رفته است: «هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ». مفسرین به صرف ظرف زمان‌بودن «یومئذٍ» به سادگی از کنار آن گذر کردند و به این نکته توجه نکردند که چرا در آن روز بود که منافقین به کفر نزدیک تر بودند تا به ایمان.

مرحوم شیخ طوسی، دلیل نزدیکی منافقین به کفر را در همان بهانه تراشی های آنها دانسته است؛ زیرا تا پیش از چنین اظهاری، ظاهر احوال منافقین به ایمان نزدیک تر بود: «لأنهم بهذا الاظهار الی الکفر أقرب منهم للایمان، اذ کانوا قبل ذلک فی ظاهر أحوالهم الی الایمان أقرب» (شیخ طوسی، 1420ق، ج4، ص282). مرحوم طبرسی نیز همین گونه معنا کرده است (طبرسی، 1418ق، ج2، ص337). اما در سورة حشر، مشابه چنین اظهار نظری از سوی منافقان ـ البته، نه با مؤمنین مدینه، بلکه با یهود هم‌جوار مدینه (یهود بنی نضیر) ـ نقل می شود؛ جمعی از منافقان مدینه مانند عبدالله‌بن‌ابی به‌طور مخفیانه، یهود بنی نضیر را تشویق به مقاومت کردند و به آنان وعده دادند که اگر علیه مسلمانان خروج کنند، با آنان خروج خواهند کرد. در این آیة شریفة سوره حشر گفته نشده که منافقان با چنین اظهار نظری به کفر نزدیک تر از ایمان بودند، بلکه قرآن کریم می فرماید: خداوند شهادت می دهد که منافقین، کذاب هستند. آنان به وعده خود وفا نمی کنند، حتی اگر وعده منافقین با برادران عقیدتی و نسبی آنان باشد: «أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لَا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا لَا يَنصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ» (حشر(59): 12-11).

درست است که گفت  وگوی مخفیانه منافقان مدینه با یهود بنی نضیر، عمل منافقانه است؛ اما این گفت وگو نزدیکی منافقین به کفر را آشکار نمی کند تا شهادت خداوند سبحان بر دروغگویی منافقین لازم نباشد؛ زیرا هنوز خروجی اتفاق نیفتاده است. اما در آن روز، واقعه جنگ در شُرف اتفاق است که منافقین با بهانه های واهی در صدد فرار از جنگ برآمدند. ازاین‌رو، در آن روز (یومئذٍ) منافقین به کفر نزدیک تر از هر


 

|46|

زمان دیگری بودند. لذا ضرورت ندارد که خداوند به خاطر آن روز، بر کذب منافقین شهادت دهد. آنان به زبان چیزی می گویند که در قلبشان جریان ندارد. خداوند بر آنچه منافقان از کفر و شرک، کتمان می کنند آگاه است و این کتمان در آن روز جنگ است که آشکار می گردد؛ زیرا منافقین در آن روز، در موقعیتی قرار گرفتند که تمام راههای پنهان‌کاری بر آنها بسته شده بود «هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ» (آل عمران(3): 167). بنابراین، قید زمان (یومئذٍ) صرف ظرفیت نیست و خصوصیت زمان در بیان حکم دخالت دارد.

منافقینِ طاغی

قرآن کریم به ما آموخته است که بزنگاه های دیگری غیر از عرصة جنگ و جهاد نیز وجود دارد که می توان در آنجا منافقین را شناخت. منافق، هرگز حاضر نیست منازعاتش را بر مبنای شریعت الهی (ما أنزل الله) رفع کند. ازاین‌رو، محاکماتش را برای دادگاه طاغوت، عرضه کرده و از آن درخواست قضاوت و داوری می کند، اما در دادگاه طاغوت بر خلاف حکم خدا قضاوت می شود. طاغی در اصطلاح قرآنی کسی است که در برابر حکم الله، طغیان کرده و بر خلاف ما انزل الله حکم می کند. قرآن کریم در سوره نساء خطاب به رسول الله(ص) می‌فرماید: کسانی که گمان دارند به آنچه که بر تو و آنچه که بر قبل از تو نازل کردیم، ایمان آورده اند، حال آنکه هنگام محاکمه به طاغوت رو می آورند در حالی که امر شده به طاغوت کفر بورزند، ایمان در قلبشان رسوخ نکرده است؛ چون طاغوت همان شیطان است که ارادة گمراهی عمیق آنها را دارد. قرآن کریم می فرماید: وقتی به گروه منافقین گفته شود به سوی ما انزل الله و رسول خدا(ص) رو آورید، خواهید دید که نه‌تنها چنین نمی کنند، بلکه مانع روآوردن دیگران هم می شوند: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَكْفُرُواْ بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيدًا * وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا» (نساء(4): 61–60). از امام صادق(ع)


 

|47|

روایت شده که این آیه (آیه 60) درباره هر کسی است که به خلاف حق حکم کند (شیخ طوسی، 1420ق، ج4، ص506).

در شأن نزول این آیات گفته شده، میان یکی از منافقان و فردی از یهودیان اختلافی بود، یهودی گفت: من با داوری محمد(ص) موافقم؛ زیرا می دانست که پیامبر رشوه نمی گیرد، ولی مرد منافق گفت: میان من و تو باید کعب‌بن‌اشرف، داوری کند [چون می دانست او با گرفتن رشوه به نفع وی حکم می کند]. پس این آیه نازل شد و خداوند، کعب‌بن‌اشرف را به خاطر افراط در دشمنی‌ورزیدن با پیامبر(ص) و سرکشی در برابر حدود الهی، «طاغوت» نامیده است و یا خداوند انتخاب داوری کعب را به‌جای داوری رسول خدا(ص)، داوری شیطان دانسته است (طبرسی، 1374، ج1، ص616).

پس منافق کسی است که با حاکمیت شریعت الهی و رسول خدا(ص) مخالفت می‌ورزد، بلکه همواره تلاش می‌کند چنین حاکمیتی پا نگیرد؛ زیرا حاکمیت الهی آشکارکننده باطن منافقین است. پس حاکمیت هر قدر غیر دینی باشد، کفر منافقین بیشتر مخفی می ماند. در واقع، حکومت های غیر اسلامی، پوشاننده باطن کفرآلود منافقین هستند.

تفرقه افکنی منافقین

قرآن کریم در دو آیة شریفه نزدیک به هم، وعدۀ عذاب دردناک به منافقین داده است. در یک‌جا می فرماید: «بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِاَنَّ لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً» (نساء(4): 138)؛ منافقان را بشارت ده که آنها را عذابی دردناک است. تعبیر «بشارت» در این آیة شریفه با لحاظ ماهیت نفاق است و طعنه ای عمیق بر منافقین است؛ زیرا وعدۀ عذاب، بشارت آمیز نیست. این چه بشارتی است که «ألیم» (دردناک) است؟! منافق از اینکه توانسته کفر خود را پنهان کند، شاد است. پس خداوند سبحان با وعدۀ عذاب دردناک، شادی منافق را تکمیل می کند. ازاین‌رو، به آنان بشارت داده است. قرآن کریم در دو آیه بعد می‌فرماید: خداوند، منافقین و کفار را با هم در یک‌جا؛ یعنی


 

|48|

جهنم، جمع خواهد کرد: «إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً» (نساء(4): 140)؛ به یقین خداوند، همة منافقین و کافران را در دوزخ، گرد خواهد آورد. دنیا، عالم ظواهر است. هر جمع و تفریقی و یا هر اجتماع و تفرقه ای در عالم دنیوی به اعتبار ظاهر است. لذا ممکن است در دنیای ظاهری، مؤمن و منافق در یک جمع دیده شوند؛ اما جمع حقیقی، اجتماع باطن ها است و آخرت همان جمع باطنی است. آخرت، عالم باطن است و هر جمعی در آخرت با ملاحظه باطن است، نه ظاهر. پس مؤمن حقیقی در باطن هم مؤمن است. پس در آخرت با مؤمنان اجتماع می‌کند، اما منافق در باطن کافر است و طبیعی است که خداوند منافقان را با کافران همنشین خواهد کرد. این دو آیة شریفه کاملاً روشن کرده که خداوند سبحان درباره منافقین چگونه حکم کرده است، اما این حکم تفریق اجتماع مؤمن و منافق، اختصاص به آخرت ندارد، بلکه چنین تفریقی از مؤمنان، در دنیا خواسته شده است؛ زیرا اجتماع مؤمن و منافق در دنیا موجب تفرقۀ در صف مؤمنان است و این تفرقه میان مؤمنان، ممکن است با شفاعت طلبی از برای منافقان، پیش آید.

منافق به دلیل دو چهره‌بودنش (ایمان ظاهری و کفر باطنی)، موجب تفرقه در صف مؤمنان می شود. گروهی از مؤمنان با استناد به ایمان ظاهری منافق، او را در جمع مؤمنان به‌شمار می آورند، اما گروهی دیگر از مؤمنان با ارجاع به باطن کفرآلود منافقین، آنان را از جمع مؤمنان بیرون دانسته، سر ستیز با منافقین دارند. چنین تفرقه‌ای در جمع مؤمنان اتفاق افتاده است و قرآن کریم، گروه اول را توبیخ نموده است که چرا فریب منافقین را خورده و از جنگیدن با آنان خودداری کردید. کسانی را که خداوند آنها را در گمراهی رها کرده است، چگونه ممکن است که شما قادر به هدایت آنها باشید. اساساً چنین تفکّری نسبت به منافقین، خام اندیشی است: «فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللَّهُ أَرْكَسَهُم بِمَا كَسَبُوا أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً» (نساء(4): 88)؛ پس شما را چه شده که دربارۀ منافقین دو گروه شده اید (طرفدار و مخالف)؛ در حالی که خدا آنها را به کیفر دستاوردشان به حالت کفر و گمراهی درآورده و قلبشان را واژگون نموده است! آیا می خواهید کسی


 

|49|

را که خداوند در گمراهی خود رها کرده هدایت کنید؟ کسی را که خدا او را در گمراهی رها کرده، هرگز برای او راهی (به سوی صلاح) نمی یابی.

درباره شأن نزول این آیه از امام باقر(ع) روایت شده که «این آیه دربارۀ قومی نازل شد که از مکه به مدینه آمدند و نزد مسلمانان، اظهار اسلام کردند و سپس به مکه برگشتند؛ چون آب و هوای مدینه را مناسب با حال خود نیافتند و همین که به مکه بازگشتند، اظهار شرک کردند. پس از آن، مال  التجارۀ مشرکین را بار کردند که به طرف یمامه ببرند. مسلمانان راه را بر آنان گرفتند و خواستند با آنها جنگ کنند، میانشان اختلاف افتاد. بعضی گفتند نباید جنگ کنیم؛ زیرا آنها مؤمنند و بعضی دیگر گفتند آنها مشرکند، لذا خداوند این آیه را نازل فرمود» (طباطبایی، بی تا، ج5، ص36).

منافق در حکم کافر

قرآن کریم، نه‌تنها از مؤمنین خواسته برابر منافقین، متحد باشند و هرگز نگذارند آنان در میان ایشان رخنه کرده، موجب انشقاق در صف مؤمنان شوند؛ بلکه حکم الهی در برخورد با منافقین را بیان کرده است. چون منافقین در باطن کفر می ورزند، پس حکم کفار بر آنان نیز جاری شده است؛ یعنی جهاد با منافقین. در دو جای قرآن کریم به صراحت، امر به جهاد و سخت گیری با کفار و منافقین شده است: «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ» (توبه(9): 73)؛ ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت  گیر و جایگاه آنان دوزخ است و آن بد جای بازگشتی است. همین آیه در سوره تحریم (آیه 9) نیز تکرار شده است.

برخی از مفسرین بر این باورند که روشن است جهاد با کفار؛ یعنی جهاد مسلحانه و جنگ، ولی مقصود از جهاد با منافقین چیست؟ زیرا مسلّم است که رسول خدا(ص) با منافقین جهاد مسلحانه و جنگ نکرده است؛ چرا که منافق در ظاهر، ایمان آورده است و خود را در صفوف مسلمین، پنهان کرده است. ازاین‌رو، منظور از جهاد با منافقان، انواع و اشکال دیگر مبارزه غیر از مبارزه مسلّحانه است؛ مانند


 

|50|

مذمّت، توبیخ، تهدید و رسواساختن آنها و شاید جملۀ «وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ» اشاره به همین معنا باشد (مکارم شیرازی، 1388، ج8، ص56). لیکن برخی دیگر از مفسرین، مانند علامه طباطبایی در «المیزان» (ج9، ص339) و مرحوم مغنیه در تفسیر «الکاشف» (ج4، ص70)، مراد از جهاد با منافقین را به دلیل پنهان‌بودن کفرشان، مطلق جَهد و مقابله با منافقین دانسته‌اند. بنابراین، جهاد با منافقین به اقتضای عملی که انجام می دهند معلوم می‌گردد. در جایی، مصلحت در جنگ با منافقین و در جایی دیگر، مقتضای جهاد، بی اعتنایی و طرد آنان از جمع مسلمانان است. البته ممکن است به دلیل آنکه در هر دو آیه، نام منافقین در کنار نام کافران ذکر شده است، مطلق‌بودن جهاد شامل کفار هم باشد؛ یعنی جهاد با کفار، خصوص جنگ و جهاد مسلحانه نیست. لذا از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: «جاهد الکفّار و المنافقین بالزام الفرائض» (قمی مشهدی، 1387، ج5، ص510).

احتمال دیگر، آن است که جهاد در این آیه شریفه به‌معنای مطلق (مطلق جُهد و تلاش) نباشد، بلکه به همان معنای اصطلاحی قرآن؛ یعنی جنگ و قِتال با کفار و منافقین باشد. اگر «وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ»، تأکید بر سخت گیری در جنگ و جهاد نباشد؛ بلکه عطف حکمی (غِلاظ) بر حکم دیگر (جهاد) باشد، در این صورت، جهاد به‌معنای مطلق نیست؛ بلکه به همان معنای اصطلاحی قرآن کریم است؛ یعنی در شرایطی که مصلحت مسلمانان، مقتضی جنگ و قِتال با کفار و منافقین است باید جهاد کرد. در عین حال در شرایطی که مصلحت مسلمانان، مقتضی جنگ و قِتال با کفار و منافقین نباشد چنین نیست که با آنها روابط دوستانه برقرار کنیم، بلکه در شرایط غیر جنگی یا غیر جهادی، باید بر کفار و منافقین سخت گرفت تا علیه مسلمانان خیال باطل و توطئه نکنند. بنابراین، حکم الهی در مواجهه با کفار، مطلقاً جهاد نیست؛ بلکه در برخی شرایط، جهاد و در شرایط دیگر، غِلاظ و سخت گیری است؛ چنانکه حکم الهی در تعامل با منافقین هم مطلقاً غِلاظ و سخت گیری نیست؛ چرا که در شرایط خاصی باید علیه آنها جهاد کرد. در این صورت، از باب مقدمه واجب، لازم است منافقین را شناسایی نمود تا قادر به جهاد علیه آنها شد. البته شاید نیازی به چنین مقدمۀ واجبی


 

|51|

هم نباشد؛ زیرا در شرایط خاص جهادی، منافقین پیشاپیش، صف خود را از مؤمنین، جدا کرده اند؛ مانند دوران دفاع مقدس که گروهی از منافقین به‌طور علنی اتحادشان با دشمن را ابراز داشتند. بنابراین، چنین نیست که هیچ شرایطی نباشد که منافقین تمایلی به آشکارسازی کفر باطنی خود نداشته باشند. در ادامه، در این‌باره بیشتر توضیح خواهیم داد.

اما روایت نقل‌شده از امام باقر(ع) با سخن فوق منافات ندارد؛ چون آن حضرت، حکم غایت جهاد و غِلاظ را بیان فرموده است؛ یعنی غایت جهاد و غلاظ با کفار و منافقین آن است که آنان را به رعایت فرایض الهی و دستورات خداوند سبحان، ملزم نماییم، حتی اگر در باطن هم به شریعت الهی باور نداشته باشند باید در عمل به آن ملتزم شوند.

توطئه منافقین

باقی‌ماندن بر دورویی و حفظ چهرة نفاق، بسیار سخت و دشوار است؛ زیرا فرد دو رو همواره باید مراقب باشد کسی غیر از همفکرانش، از اعتقاد باطنی و حقیقی او باخبر نشود؛ هرچند عوامل مختلفی، مانع تداوم این مراقبت می شود. گاه وضعیت حکومت اسلامی آنچنان تغییر می کند که منافقین، الزامی برای کتمان کفر باطنی خود احساس نمی کنند؛ زیرا حاکمیت را مخالف با خود نمی  بینند؛ چنانکه بعد از رحلت حضرت رسول(ص) به تدریج چنین شد تا زمان ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) که مفهوم منافق مجدداً در کانون ادبیات سیاسی حاکمیت، جای گرفت. گاه صبر منافق به سر می‌رسد و حفظ چهره نفاق برای او و همفکرانش طاقت فرسا می شود. ازاین‌رو، عصیان کرده و اعتقاد درونی خود را آشکار می سازد. اما به محض احساس خطر به سرعت به همان چهره نفاق، باز می گردد. گویا رسول خدا(ص) منتظر به سر رسیدن صبر منافقین مدینه بود تا مؤمنین به‌طور عینی با واقعیت نفاق آنها آشنا شوند. شأن نزول سورۀ منافقون، بیانگر همین مطلب است.

پیامبر گرامی اسلام در سال ششم هجرت از عزم قبیلة بنی المصطلق برای جنگ


 

|52|

با آن جناب خبردار می شوند. پس حضرت با سپاهی عازم جنگ شدند. هر دو سپاه در یکی از مزرعه های بنی المصطلق با هم درگیر شدند و آن حضرت بر دشمن پیروز گشت. بعد از جنگ، دو نفر از مسلمانان؛ یکی از گروه انصار و دیگری از گروه مهاجران به هنگام کشیدن آب از چاه ـ به خاطر اینکه دلوشان به هم پیچیده بود‌ـ با یکدیگر نزاع کردند و هر یک حامیان خود از گروه انصار و مهاجر را به یاری طلب کردند. عبدالله‌بن‌اُبی؛ سرکرده منافقان مدینه، به یاری مرد انصاری (سنان جَهنی) شتافت و با مرد مهاجر (جهجاه غفاری) که غلام عمربن‌خطاب بود، مشاجره لفظی شدیدی کرد. او فرصت را مغتنم شمرده تا نزاع ساده میان دو مسلمان را به منازعه ای قومی‌ـ ملی  تبدیل کند. ازاین‌رو، عبدالله‌بن‌اُبی در حالی که خشم کرده بود به خویشاوندانی که نزدش بودند گفت: مهاجرین از دیاری دیگر به شهر ما آمده اند، حالا می خواهند ما را از شهرمان بیرون نموده، با ما در شهر خودمان زورآزمایی کنند. به خدا سوگند! مَثَل ما و ایشان همان مَثَلی است که می گوید: «سَمِّن کلبک یأکُلک»؛ سگت را فربه کن تا تو را بخورد. آگاه باشید به خدا اگر به مدینه برگشتیم تکلیفمان را یک‌سره خواهیم کرد؛ آن کس که عزیزتر است ذلیل تر را بیرون خواهد کرد. مقصود عبدالله‌بن‌اُبی از کلمه عزیزتر خودش و از کلمه ذلیل تر، رسول خدا(ص) بود! پس عبدالله‌بن‌اُبی، رو به حاضران کرد و گفت: این کاری است که شما خود بر سر خود آوردید، مهاجرین را در شهر خود جای دادید و اموالتان را با ایشان تقسیم کردید، امروز مزدش را به شما می دهند. به خدا اگر پس‌مانده غذایتان را به جعال‌ها (حامی مرد مهاجر) نمی دادید، امروز سوار گردنتان نمی شدند و گرسنگی مجبورشان می کرد از شهر شما، خارج گشته به عشایر و دوستان خود ملحق شوند.

در میان حاضران، جوان نورسی به نام «زیدبن‌أرقم» وقتی این سخنان را شنید گفت: به خدا سوگند! ذلیل و بی کس‌و‌کار تویی که حتی قومت هم دلِ خوشی از تو ندارند و محمد(ص) هم از ناحیه خدای رحمان، عزیز است و هم همة مسلمانان دوستش دارند. به خدا! بعد از این سخنان که از تو شنیدم، تو را دوست نخواهم داشت. عبدالله گفت: ساکت شو کودکی که از همه کودکان بازیگوش تر بودی!


 

|53|

زیدبن‌ارقم، نزد رسول خدا(ص) رفت و ماجرا را نقل کرد. مرحوم فیض کاشانی از تفسیر قمی روایت کرده است که وقتی زیدبن‌أرقم، ماجرا را برای رسول خدا نقل کرد، آن حضرت گفت: ای پسر! شاید توهّم کردی؟ زید، سوگند می خورد که وهم نبود. رسول خدا(ص) بار دیگر می فرماید: شاید بر عبدالله خشم گرفته ای و عصبانی شده ای؟ زید، سوگند می خورد که چنین نبود. رسول خدا(ص) بار دیگر فرمود: شاید سفاهت بر تو عارض شده باشد (در حال هوشیاری نبودی که چنین چیزی را نقل می‌کنی) زید، سوگند می خورد که چنین نبوده است. از این پرسش های رسول خدا به‌دست می آید، نسبت به ناقل خبر، لااقل باید از جهت توهم، غضب و سفاهت، اطمینان حاصل کرد. ممکن است پرسش های آن حضرت از زیدبن‌ارقم برای دفع این شبهه باشد که ایشان به محض شنیدن خبری از یک جوان نورس، به آن خبر عمل کرد. لذا حضرت با این عمل به ما می آموزد که چنین نیست که خبررسانی جوان نورس (غلام) مسموع نباشد، بلکه پس از تحقیق در حال او از جهت توهم، خشم و سفاهت باید به آن خبر اعتناء نمود. علاوه بر این، رسول خدا با این پرسش ها، اصحابش را به وقوع واقعه ای مهم توجه داده است و آن واقعه به‌سرآمدن صبر منافقان است.

پس، رسول الله(ص) کسی را نزد عبدالله فرستاد و گفت: این سخن را تو گفته ای؟ عبدالله گفت: به خدایی که کتاب آسمانی بر تو نازل کرده، من چیزی نگفتم! زید دورغ می گوید! جماعتی از انصار که حاضر بودند، گفتند: یا رسول الله! او پیر ماست و سید و شریف ما بود و مردی عاقل است، قول کودکی بر او نشاید شنیدن، همانا این کودک، نیک نشنیده باشد و سخن او فهم نکرده باشد و او را در آن [سخن] سهو است. رسول الله، عذر آنان را پذیرفت و طایفه انصار، زیدبن‌ا‌رقم را ملامت کردند. این گفته جمعی از انصار با رسول خدا نشان می دهد که هنوز تعصب قومی ـ خویشاوندی بر ذهنیت آنان مسلط است که از آن حضرت می خواهند سوگند دروغ عبدالله‌بن‌اُبی را بپذیرد و خبر زید را باور نکند. قطعاً آنان درستی خبر زید را باور داشتند، اما شرافتی که عبدالله‌بن‌ابی نزد جماعت انصار داشت، مانع توجه آنان به جسارت و گستاخی او شده بود. گستاخی و دشمنی عبدالله‌بن‌ابی از ضرب المثلی که


 

|54|

بیان کرد، آشکار است. شاید موضع آن جماعت انصار را از کلام «اُسَید حُصَین» که از بزرگان انصار است، بهتر بتوان درک کرد.

پیامبر خدا(ص) دستور حرکت لشگر به سوی مدینه را داد. اُسَید، نزد رسول خدا رفته، می‌گوید: در ساعت نامناسبی حرکت کردی و عادت شما چنین نبود. حضرت فرمود: اُسید نشنیدی آنچه که صاحبتان گفته است: چون به مدینه بازگردد، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد؟! این فرمایش رسول الله(ص) بر این نکته دلالت دارد که ایشان عذرخواهی آن جماعت انصار را نپذیرفته است و پس از پرسش های اطمینان‌بخشی که از زیدبن‌ارقم کردند، هرگز او را در نقل آن خبر دروغ‌گو ‌نخواندند؛ زیرا جمله ای که آن حضرت از عبدالله‌بن‌ابی، نقل فرمودند بخشی از خبر زیدبن‌ارقم بوده است. اُسید عرض کرد: یا رسول الله! که باشد که این جمله را گوید؟! عزیز تویی و ذلیل اوست. اگر تو خواهی که او را بیرون کنی می توانی، و لکن مدارا کن. یا رسول الله! والله تو در وقتی به مدینه آمدی که قوم او برای او تاجی می ساختند تا بر سرِ او نهند به ریاست و تقدیم. چون تو آمدی آن کار از او بگشت و او چنان می داند که آن مُلک را تو از او ستانده ای.

رسول الله(ص) تا رسیدن به مدینه، دستور توقف نداد، مگر به مقدار نماز صبح. فردای آن روز رسول خدا پیاده شد و اصحاب هم پیاده شدند؛ در حالی که آن قدر خسته بودند که خاک زمین برایشان بهترین رختخواب بود و همه به خواب رفتند. می‌گویند هدف پیامبر این بود که اصحاب از شدت خستگی، ماجرای دیروز و سخن عبدالله‌بن‌ابی را فراموش کنند. علاوه بر این سخن، ممکن است تعجیل رسول الله(ص) برای رسیدن به مدینه آن باشد که منافقان درستی وعده ای را که داده بودند، نشان دهند. باید معلوم گردد که به‌راستی چه کسی عزیز است و چه کسی ذلیل و خوار. احتمال دیگر، آن است که رسول خدا در برابر توطئه ای بزرگ، اقدامی پیشگیرانه انجام داده است. توطئه این بود که منافقین هنگام بازگشت حضرت رسول به مدینه، علیه ایشان شورش کنند و آن حضرت را از مدینه بیرون کنند. عبدالله‌بن‌ابی با آن سخن، توطئه منافقین را لُو داده است. در واقع، چون گروه منافقین همراه پیامبر


 

|55|

بودند، پس رسول الله(ص) اجازه توقف نداد تا منافقین به هنگام ورود به مدینه، خسته و ناتوان از هر اقدامی باشند.

اما سرانجام پیامبر وارد مدینه شد. زیدبن‌ارقم می‌گوید: من از شدت اندوه و شرم، در خانه ماندم و بیرون نیامدم، در این هنگام سورة منافقین نازل شد، زید را تصدیق و عبدالله‌بن‌ابی را تکذیب کرد. پیامبر(ص) گوش زید را گرفت و فرمود: ای جوان! خداوند سخن تو و آنچه را به گوش شنیده بودی و در قلب حفظ نموده بودی، تصدیق کرد؛ چون خداوند آیاتی از قرآن را دربارۀ آنچه تو گفته بودی نازل کرد. در این هنگام، عبدالله‌بن‌ابی به نزدیکی مدینه رسیده بود، وقتی خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست. پدر گفت: وای بر تو! چه می کنی؟ پسر گفت: به خدا سوگند! جز به اجازۀ رسول خدا نمی توانی وارد مدینه شوی و امروز می فهمی که عزیز و ذلیل کیست؟ عبدالله، شکایت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد، پیامبر(ص) به پسر عبدالله، پیغام داد که بگذار پدرت داخل شهر شود. فرزند گفت: حالا که اجازه رسول خدا آمد مانعی ندارد و عبدالله وارد شهر شد، اما چند روزی نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت. رفتار پسر عبدالله‌بن‌ابی با وی کافی بود که نشان دهد عزیز کیست و ذلیل چه کسی است. شاید به همین دلیل بود که عبدالله‌بن‌ابی در بستر بیماری افتاد و دق‌مرگ شد!

پس از آنکه خدای تعالی، رسول گرامی خود را از ماجرا با خبر ساخت، قوم و قبیله منافقین نزد آنها آمدند و گفتند: وای بر شما! رسوا شدید به نزد رسول خدا بیایید تا ایشان برایتان طلب آمرزش کند. منافقین سری تکان دادند که نمی آییم. عبدالله‌بن‌ابی در همان حال بیماری گفت: مرا گفتید ایمان آر، آوردم و گفتید: نماز کن، کردم و گفتید: زکات بده، دادم. چیزی دیگر نماند، جز آنکه محمد را سجده کنم! لذا خدای تعالی فرمود: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ» (منافقون(63): 5)؛ (طبرسی، 1418ق، ج10، ص16؛ ابوالفتوح رازی، 1375، ج19، ص227؛ فیض کاشانی، 1402ق، ج5، ص178؛ طباطبایی، بی تا، ج19، ص476؛ مکارم شیرازی، 1388، ج24، ص170).


 

|56|

نتیجه گیری

1. منافقین در اصطلاح قرآنی، گروهی سیاسی است که به هنگام شکل گیری حکومت اسلامی، پدید می آید و هدف آن براندازی حکومت دینی از طریق توطئه داخلی و هم‌پیمانی پنهان با دشمنان خارجی (کفار) است. جریان نفاق در قرآن کریم، تماماً در سوره های مدنی یاد شده است؛ یعنی در شرایط تأسیس مدینةالنبی و حکومت اسلامی پیامبر(ص)؛ چنانکه از بررسی آیات شریفه معلوم گردید، جریان نفاق در نسبت با حکومت نبوی، مورد توجه بوده است؛ چرا که در هیچ‌یک از آیات شریفه، وجه فردی چهرة نفاق، لحاظ نشده است. هر جا ذکری از نفاق شده با صیغۀ جمع (منافقون و منافقات) آمده است. بنابراین، آموزة مهم قرآنی که از آیات شریفه مورد بحث به‌دست می آید آن است که جریان نفاق، بالاصالة پدیده ای سیاسی و هم‌تزار با تأسیس حکومت اسلامی است. هرگاه حکومت های حقیقی دینی تأسیس شود قطعاً با جریان نفاق سیاسی درگیری خواهد داشت و به هر میزان که حکومت اسلامی از هویت دینی خود فاصله گیرد، پدیده نفاق سیاسی در آن کم رنگ تر شده و رهبران و کارگزاران آن، وجود چنین جریانی را جدی نمی گیرند؛ زیرا جریان نفاق در حکومتی که هویت اسلامی آن کم رنگ شده باشد، ضرورت چندانی برای نفاق‌ورزیدن نمی بینند. ازاین‌رو، در ادبیات سیاسی نظامهای سلطانی و حکومت های غیر اسلامی، استفاده از چنین اصطلاح قرآنی‌ای استعمالی مجازی و استعاری است. البته سراغ نداریم که در چنین ادبیاتی از این اصطلاح قرآنی استفاده شده باشد.

2. بعد از رحلت رسول اکرم(ص)، اصطلاح سیاسی منافقین مجدداً در دورۀ ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) به‌کار گرفته می شود. چنین استعمالی در این دوره، طبیعی است، بلکه اگر آن حضرت در ادبیات سیاسی شان از این اصطلاح قرآنی استفاده نمی کردند، تأمل برانگیز بود. امام علی(ع) در نکوهش مردم بصره آنان را به خوی پست و عهدشکن و نفاق ورزی توصیف کرده است.[i] حضرت علی(ع) در کلام دیگری عالمان زمان خود را با همین اصطلاح قرآنی توصیف کرده است.[ii]

امام علی(ع)  از رسول خدا(ص) روایت کرده است که بر امتم، نه از مؤمن


[i]. «اخلاقکم دِقاقٌ و عهدکم شِقاقٌ و دینکم نفاق و ماؤکم زُغاق» ( نهج‌البلاغه، خطبة13)؛ خوی شما پست است و پیمانتان دست خوش شکست. دورویی تان، شعار [و مسلکتان] است و آبتان تلخ و ناگوار.

[ii]. «و أعلموا رَحُمَکم الله أنّکم فی زمان القایل فیه بالحق قلیل و اللسان عن الصدق کلیل و اللازم للحق ذلیل. أهلُه معتکفون علی العصیان مصطلحون علی الأذهان فتاهم عارمٌ و شابئهُم آثِمٌ و عالِمهُم منافق و قارنُهم مُمَاذِق. لا یُعَظِّم صغیرهم کبیرهم و لا یَعول غنیهم فقیرهم» ( نهج‌البلاغه، خطبة233)؛ بدانید خدایتان بیامرزد! شما در زمانی به سر می برید که گویندة حق، اندک است و زبان در گفتن راست، ناتوان. آنان که با حقند خوارند و مردم به نافرمانی ـ خدا ـ گرفتار و سازش با یکدیگر را پذیرا. جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار. عالمشان دورو و قاری شان سودجو. نه خردشان، سالمند را حرمت نهد و نه توانگرشان مستمند را کمک دهد.


 

|57|

هراسانم و نه از مشرک؛ لیکن من بر شما از مرد دورویی می ترسم که ـ به حکم شرع‌ ـ داناست. او چیزی می گوید که آن را نیکو می شمارید و کاری می کند که آن را ناپسند می‌دارید.[i] حضرت این سخن رسول خدا(ص) را در عهدنامه ای روایت کرده که در آن محمد‌بن‌ابوبکر را برای حکومت مصر، تعیین کرده بود.

3. مرحوم علامه مجلسی در «بحارالانوار»، روایات باب نفاق را در کتاب الایمان و الکفر آورده است. از جمله این روایات، روایتی از امام صادق(ع) درباره نشانه های نفاق است: «أربع من علامات النفاق: قساوة القلب و جمود العین و الاصرار علی الذنب و الحرص علی الدنیا» (مجلسی، 1403ق، ج69، ص176). روایات منقول در باب النفاق بحارالانوار، محدود است و غیر از روایات منقول از رسول خدا و امام علی، سیاق باقی روایات منقول از حضرات معصومین(ع) به نظر نمی آید که در معنای نفاق سیاسی به کار رفته باشد، بلکه ناظر به نشانه های عمومی نفاق است.[ii]

البته اینکه سیاق روایات منقول از حضرات معصومین، ناظر بر نفاق سیاسی نیست، امری طبیعی و بجا بوده است؛ زیرا آن حضرات در شرایطی به سر می بردند که حکومت از آنان غصب شده بود. بنابراین، طرح  نفاق سیاسی از ناحیه حضرات معصومین نامعقول به‌نظر می‌رسد؛ چون وقتی اساس حکومتی نامشروع باشد، ذکر نفاق سیاسی بی معنا می‌شود. لذا اگر ائمه معصومین(ع) در شرایطی که خلافت از آنان غصب شده بود از نفاق سیاسی بحث می کردند، چه بسا مشروعیت خلفای غاصب را تأیید می‌کردند.

البته این سخن به‌معنای آن نیست که ائمه(ع)، اصطلاح قرآنی منافق را به دلیل محدودیت های سیاسی زمانه به‌کار نبستند؛ بلکه آن حضرات، واژة قرآنی منافق را در معانی نزدیک به مفهوم قرآنی آن به‌کار بردند. بنابراین، می‌توان گفت که در دورۀ نزول وحی، نفاق در مفهوم سیاسی آن کاربرد داشته است و نباید آن را در غیر این معنا ترجمه کرد، اما در دوره های بعد که حکومت های نامشروع روی کار آمدند، استعمال این لفظ در گفتمان و ادبیات سلطانی، متروک بود و در لسان روایی اهل بیت(ع) در غیر معنای نفاق سیاسی به‌کار رفته است. به عبارت دیگر، معنای متبادر


[i]. «ولقد قال لی رسول الله(ص): إنّی لا أخاف علی امتی مؤمناً و لا مشرکاً. امّا المؤمن فیمنعه الله بإیمانه و أما المشرک فیقمعُهُ الله بشرکه، ولکنّی أخاف علیکم کلَّ منافقٍ الجنان عالم اللسان، یقول ما تعرفون و یفعلُ ما تنکرون» ( نهج البلاغه، نامۀ27).

[ii]. «مرحوم شیح عباس قمی(ره) نیز در سفینةالبحار، ذیل روایات نفاق، بحثی را با عنوان «اطلاقات المنافق» طرح کرده است. گویا ایشان متوجه این نکته شده است که واژة منافق در معانی مختلف استعمال شده است: «بدان، همانگونه که مؤمن و مسلم بر معانی مختلف اطلاق شده، واژه منافق نیز در معانی مختلف به‌کار رفته است. از جمله آنها، منافق کسی است که اظهار اسلام می کند و کفرش را پنهان می کند و این معنای مشهور است و دیگر، منافق به‌معنای ریاکاری است. معنای دیگر، اظهار دوستی در ظاهر و دشمنی در باطن است. معنای دیگر، اظهار مصلح‌بودن و در باطن، فاسق‌بودن باشد. همچنین منافق بر کسی اطلاق شده که ادعای ایمان دارد، ولی به مقتضای آن عمل نمی کند و به صفاتی که مؤمن سزاوار آن است، موصوف نیست» (قمی، سفینةالبحار، ج8، ص306).

 


 

|58|

از واژه نفاق در دورۀ نزول وحی، همان نفاق سیاسی است که در دوره‌های بعد در غیر معنای نفاق سیاسی نیز به‌کار رفته است.


 

|59|

منابع و مآخذ

         1.     قرآن کریم.

         2.     نهج البلاغه، ترجمة سیدجعفر شهیدی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چ4، 1372.

         3.     آیتی، ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ7، 1385.

         4.     ابن اثیر، مجدالدین، النهایة فی غریب ‌الحدیث و الأثر، قم: نشر دارالتفسیر، 1384.

         5.     ابوالفتوح رازی، حسین، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، 1375.

         6.     ابی هلال العسکری، حسن، معجم الفروق اللغوی، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، چ4، 1429ق.

         7.     ابوزهره، محمد، خاتم پیامبران، ترجمة حسین صابری، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، چ3، 1380.

         8.     الخوری الشرتوتی، سعید، اقرب الموارد، قم: دارالأسوة، چ2، 1385.

         9.     حجتی، محمدباقر، تاریخ قرآن کریم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1360.

      10.     دشتی، محمد و محمدی، کاظم، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1364.

      11.     رامیار، محمود، تاریخ قرآن، تهران: امیرکبیر، چ2، 1362.

      12.     سمیح‌نزال، عمران، وحدت تاریخی سوره های قرآن، ترجمة سیدحسین سیدی، تهران: انتشارات سخن، 1390.

      13.     سیوطی، جلال الدین، الاتفاق فی علوم القرآن، ترجمة سیدمهدی حائری قزوینی، تهران: امیرکبیر، چ1، 1363.

      14.     شعرانی، ابوالحسن، لغت نامه قرآن کریم، تحقیق سیدمحمدرضا غیاثی کرمانی، تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، 1389.

      15.     طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، بی‌تا.

      16.     طبرسی، ابی علی، مجمع البیان، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1418ق.

      17.     -----------، تفسیر جوامع الجامع، ترجمة احمد امیری شادمهری، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، 1374.

      18.     طبری، ابن جریر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن (تفسیر طبری)، بیروت: دارالفکر، 1425ق.

      19.     عضیمه، صالح، معناشناسی واژگان قرآن، ترجمة سیدحسین سیدی، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، 1380.

      20.     فیض کاشانی، محسن، تفسیر الصافی، بیروت: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، چ 2، 1402ق.

      21.     قمی مشهدی، محمدبن‌محمدرضا، کنزالدقائق و بحرالغرائب، مستدرک از حسین درگاهی، قم: مؤسسۀ فرهنگی هنری شمس الضحی، 1388.

      22.     مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: مؤسسة الوفاء، چ2، 1403ق.

      23.     مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چ42، 1387.


تعداد نمایش : 1101 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما