صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
سيره اميرالمؤمنين (ع) در برخورد بامخالفان جنگ طلب
سيره اميرالمؤمنين (ع) در برخورد بامخالفان جنگ طلب تاریخ ثبت : 1390/11/17
طبقه بندي : ,34,
عنوان : سيره اميرالمؤمنين (ع) در برخورد بامخالفان جنگ طلب
مولف : محمدحسين مهوري
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|428|

سيره اميرالمؤمنين (ع) در برخورد بامخالفان جنگ طلب

 

محمدحسين مهوري

رحمت پايه و اساس هدايت الهي

برخورد رهبران الهي با مخالفان خود

شيوه امام عليه السلام در گرفتن بيعت

برخورد با ناكثين

عدم دستگيري مخالفان قبل از اظهار مخالفت

حركت ناكثين به سوي بصره

جنايات ناكثين در بصره قبل از جنگ جمل

حركت امير مؤمنان(ع) از مدينه

تلاشهاي امير مؤمنان براي برقراري صلح

برخورد حضرت با ناكثين پس از جنگ

عايشه پس از جنگ جمل

امام(ع) در برخورد با معاويه

امام(ع) در برخورد با خوارج

نمونه اي از كارهاي خوارج

سعي در بر هم زدن نماز جماعت

اغتشاش در سخنراني امام(ع)

ناسزاگويي به امام(ع)

اقدامات حضرت علي عليه السلام براي هدايت خوارج

 



رحمت پايه و اساس هدايت الهي

خداوند متعال بر اساس علم بي پايان و حكمت بالغه خود راه سعادت و برنامه خوشبختي و
رسيدن انسان را به كمال شايسته او، توسط پيامبر اكرم(ص) به مردم ابلاغ فرمود. اساس هدايت
خداوند مبتني بر رحمت، عفو، گذشت، عطوفت و مهرباني است و غضب و عذاب حالت
استثنايي دارد و جز در موارد ناچاري از آن استفاده نمي شود. در دعا مي خوانيم: "اي كسي كه
رحمت او بر خشم و غضبش پيشي دارد".
[1] دستور به آغاز كردن همه كارها با "بسم الله الرحمن
الرحيم" براي توجه دادن به رحمت بي پايان و بي منتهاي خداوند متعال است و نيز شروع 113
سوره از سوره هاي قرآن ـ كتاب هدايت و راهنمايي بشر به سوي كمال و سعادت ـ با "بسم الله
الرحمن الرحيم" به انسان مي فهماند كه هدايت خداوند بر اساس رحمت و مهرباني است نه بر
اساس انتقام، خشم، غضب و ... .

 

پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار عليهم السلام كه از سوي خداوند متعال براي هدايت مردم معيّن

 


|429|

شده اند، در تمام برنامه هاي خود، از جانب خدا موظف اند كه اصل را بر رحمت و عطوفت قرار
دهند و از خشونت و تندي جز در موارد استثنايي بپرهيزند. پيشوايان معصوم عليهم السلام مظهر
صفات و اسماء خداوند هستند و به مقتضاي "ارحم الراحمين" بودن خدا و شمول رحمتش نسبت
به همه موجودات، آنان نيز بايد نسبت به همه مردم مهربان باشند. قرآن كريم در بيان سيره و
روش پيامبر اكرم(ص) در برخورد با مسلمانان مي فرمايد:
"بر اثر لطف و رحمت خداست كه با مردم مهربان و ملايم شدي، اگر تندخو و
سخت دل بودي، مردم از اطراف تو پراكنده مي شدند. پس از كردار ناپسند مردم در
گذر، براي ايشان آمرزش بخواه و در كارها با آنان مشورت كن و آنگاه كه تصميم
گرفتي بر خدا توكل كن، به درستي كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد."> [2]

 

پيامبر بزرگوار اسلام(ص) در هدايت مردم به راه سعادت و خوشبختي، حريص و آزمند بود،
از هيچ تلاش و كوششي فروگذار نمي كرد، از همه چيز خود گذشته بود و هيچ چيز مانع و جلودار
او نبود. بر پيامبر اكرم(ص) بسيار سخت و دشوار بود كه مردم به عذاب، بدبختي و شقاوت
گرفتار شوند، قرآن كريم مي فرمايد:

 

بر اساس آنچه گفته شد، خشونت در هدايت الهي در موارد ناچاري و در باره اشخاصي اعمال
مي شود كه نمي توان آنان را با رحمت و عطوفت اصلاح نمود و براي اصلاحشان راهي جز تندي
و خشونت وجود ندارد. در اين صورت برخورد تند و خشن رهبران الهي به منزله داروي تلخي
است كه از سوي طبيب شفيق و مهربان در كام كودك بيمار ريخته مي شود. در مواردي نيز وجود
اشخاص به حدي از فساد و تباهي رسيده است كه به هيچ وجه قابل اصلاح نيست. در اين صورت
پيشوايان معصوم(ع) پس از اينكه نهايت سعي و تلاش خود را در اصلاح آنان به كار گرفتند و از
هدايت آنان نااميد شدند، ناچارند براي رعايت حقوق ديگران اقدام به اعمال خشونت نمايند،
چنين عملي نيز برخاسته از رحمت و عطوفت آنان نسبت به ساير اعضاي جامعه انجام مي گيرد.
همان گونه كه در عمل جراحي براي حفظ سلامت اعضاي ديگر، عضو فاسد قطع و نابود مي گردد.

 


|430|


برخورد رهبران الهي با مخالفان خود

رهبران الهي و پيشوايان معصوم عليهم السلام در برخورد با مخالفان خود نهايت رحمت،
عطوفت و مهرباني را به كار مي گرفتند تا در حد امكان هر كس را كه استعداد هدايت دارد به خود
جذب كنند و مبادا بر اثر برخورد تند و خشن پيشوايان، آتش عناد و لجاجت در وجودشان
شعله ور شود، سرمايه هدايت آنها را سوزانده، در ضلالت و گمراهي غوطه ورشان سازد يا بر
گمراهي و شقاوت آنان بيافزايد. پيشوايان معصوم عليهم السلام بسان پدري مهربان و دلسوز
هستند كه در مقابل فرزند ناسپاس و گمراه خود نهايت نرمش، عطوفت، گذشت، مهرباني، تواضع
و ... را از خود نشان مي دهد تا او را به خود جذب كند، به دامن خانواده بازگرداند و از هر گونه
برخورد تند و خشني به شدت پرهيز مي كند تا مبادا برخورد تند و خشن او فرزند را از دامن
خانواده رانده، به دامن بيگانگان اندازد و تا حد ممكن تندي را با نرمش و خشونت را با مهرباني
پاسخ مي گويد. شايد سخن پيامبر(ص) كه مي فرمايد: "من و علي(ع) دو پدر اين امت هستيم">
[4]
اشاره به همين مطلب باشد. امام باقر عليه السلام از جدّ بزرگوارش ـ پيامبر اكرم(ص) ـ نقل مي كند:
"رهبري و امامت، شايسته و سزاوار كسي نيست مگر اينكه از سه خصلت برخوردار
باشد، تقوا و نيروي دروني كه او را از گناهان باز دارد، بردباري و حلمي كه به سبب
آن غضبش در اختيارش باشد و رهبري نيكو و پسنديده بر مردم به طوري كه مانند
پدري مهربان براي آنها باشد". [5]

 

پيامبر اكرم(ص) در ضمن حديثي مي فرمايد:

 

حضرت علي عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مي فرمايد:
"مهرباني، عطوفت و نرم خويي با مردم را در دل خود جاي ده [از صميم قلب آنان را
دوست بدار و به ايشان نيكي كن] نسبت به ايشان به سان درنده اي مباش كه خوردن
آنان را غنيمت شماري. زيرا مردم دو گروهند، دسته اي برادر ديني تو هستند و گروه
ديگر در آفرينش همانند تو. اگر گناهي از ايشان سر مي زند، عيبهايي برايشان
عارض مي شود و خواسته و ناخواسته خطايي انجام مي دهند، آنان را عفو كن و از
خطاهايشان چشم بپوش همان گونه كه دوست داري خداوند تو را ببخشد و از
گناهانت چشم پوشي كند. زيرا تو مافوق مردم هستي و كسي كه تو را به كار گمارده،

 


|431|
مافوق تو و خداوند بالاتر از او ... هيچ گاه از بخشش و گذشت پشيمان نشو و به كيفر
و مجازات شادمان مباش. در عمل به خشم و غضبي كه مي تواني خود را از آن
برهاني، شتاب نكن."> [7]

 

رهبران الهي رحم و عطوفت و خيرخواهي را در برخورد با مخالفان به حدي رسانده اند، كه در
پاره اي موارد كساني كه از فلسفه و اسرار چنين اعمالي بي خبرند، مي پندارند اين اعمال منافات با
عزت نفس و بزرگواري دارد. ولي از اين نكته غافلند كه وقتي اين گونه كارها با عزت و سربلندي
منافات دارد كه به منظور كسب منافع بي ارزش و زودگذر مادي و يا براي دفع خطرات اين جهان
انجام شود، نه هنگامي كه براي نجات انسانها از بدبختي و هلاكت انجام گيرد؛ كه در اين صورت نه
تنها منافاتي با فضايل اخلاقي و كمالات انساني ندارد بلكه بيانگر اوج انسانيت است.

 

در دوران حكومت كوتاه امير مؤمنان عليه السلام به دليل مخالفت گروههاي گوناگون با آن
حضرت، زمينه نمايش سيره عملي رهبران الهي در برخورد با مخالفان بيش از زمان ديگر امامان
عليهم السلام پديد آمد. لذا بررسي اين دوره از تاريخ در ترسيم اصل فوق، اهميت بسزايي دارد.


شيوه امام عليه السلام در گرفتن بيعت

پس از كشته شدن عثمان، حضرت علي عليه السلام هيچ حركت و تلاشي براي تصدي منصب
خلافت نكرد بلكه اين مردم بودند كه با هجوم به خانه آن حضرت او را مجبور به پذيرش
حكومت كردند.
[8] امير مؤمنان(ع) در وصف هجوم مردم براي بيعت با او مي فرمايد:
"مردم همان گونه كه شتران تشنه از بند رها شده، براي نوشيدن آب به آبشخور هجوم
مي برند [براي بيعت با من] هجوم آوردند. به گونه اي كه گمان كردم يا من در ازدحام
جمعيت كشته خواهم شد يا گروهي به وسيله گروه ديگر". [9]

 

پس از اينكه حضرت به حكومت رسيد به هيچ وجه معترض گروه اندكي كه از بيعت با آن
حضرت سر برتافته بودند نشد. حقوقشان را از بيت المال قطع نكرد و آنها را كاملاً آزاد
گذاشت.
[10]


برخورد با ناكثين

طلحه و زبير كه سوداي خلافت در سر مي پروراندند و به همين دليل در زمان عثمان در صف

 


|432|

مخالفان او قرار داشتند، پس از كشته شدن عثمان به دليل عدم برخورداري از پايگاه مردمي و
فراهم نبودن زمينه خلافت ايشان از خواسته خود تنزل كرده، به اميد تصدي پست و مقامي در
حكومت حضرت علي عليه السلام با او بيعت كردند. ولي به زودي پي بردند كه حضرت علي(ع)
كسي نيست كه بتوان در پرتو حكومت او به ناحق به نوايي رسيد.

 

از سوي ديگر، عايشه كه تا ديروز مردم را به كشتن عثمان تشويق مي كرد با به حكومت
رسيدن حضرت علي عليه السلام به بهانه خونخواهي عثمان پرچم مخالفت با حكومت آن
حضرت را برافراشت. مخالفان حضرت نيز از هر سو به گرد او جمع شدند.


عدم دستگيري مخالفان قبل از اظهار مخالفت

طلحه و زبير با شنيدن اين خبر، به بهانه انجام عمره از حضرت علي عليه السلام اجازه خروج از
مدينه را درخواست كردند. امام عليه السلام به ايشان خبر داد كه آنان انگيزه اي جز فتنه و آشوب
عليه حكومت آن حضرت ندارند و انجام عمره بهانه اي بيش نيست و هنگامي كه با انكار طلحه و
زبير مواجه شد، پس از تجديد بيعت و گرفتن پيمان اكيد مبني بر پرهيز از هر گونه مخالفتي با
حضرت به آنان اجازه خروج از مدينه را صادر فرمود. وقتي حضرت(ع) از انگيزه آنان نزد
ابن عباس پرده برداشت و ابن عباس گفت: "چرا به آنها اجازه خروج دادي و آنان را به بند
نكشيدي و به زندان نفرستادي؟" امام عليه السلام در پاسخ فرمود:

 

ظاهر سخن امام عليه السلام اين است كه قبل از ارتكاب جرم هيچ اقدامي براي جلوگيري از
آن جايز نيست و تنها پس از ارتكاب جرم است كه مي توان مجرم را دستگير نمود. نظير اين
سخن را امام عليه السلام در برخورد با خريت بن راشد نيز فرموده است. خريت بن راشد كه از
اصحاب امام عليه السلام بود، پس از ماجراي حكميت در مقابل امام عليه السلام ايستاد. او به
علي(ع) گفت: "به خدا سوگند! از اين پس دستوراتت را اطاعت نخواهم كرد، پشت سرت نماز
نخواهم خواند و از تو جدا خواهم شد."

 

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: "مادرت به سوگت نشيند! اگر چنين كني، پيمان خود را
شكسته اي، پروردگارت را نافرماني نموده اي و جز به خودت به كسي زيان نرسانده اي! به من

 


|433|

بگو دليل اين تصميم تو چيست؟"

 

خريت دليل تصميم خود را پذيرش حكميت بيان كرد و حضرت از او خواست كه با هم
بنشينند و در باره حكميت با هم بحث كنند تا شايد خريت هدايت شود و خريت با تعهد به اينكه
فردا خدمت حضرت شرفياب شود از او جدا شد. عبدالله بن قعين مي گويد: "پس از اين گفتگو من
به منزل خريت رفتم ولي آثار ندامت در او ديده مي شد و از تصميم خود در باره جدايي از
حضرت با يارانش سخن مي گفت. فرداي آن روز خدمت حضرت علي(ع) رسيدم و آنچه را از
خريت روز گذشته مشاهده كرده بودم، به امام(ع) گفتم."

 

امام(ع) فرمود: "او را رها كن! اگر حق را پذيرفت و بازگشت، از او مي پذيريم و اگر
خودداري كرد، او را تعقيب مي كنيم."

 

عبدالله مي گويد: "به امام(ع) گفتم: چرا اكنون او را نمي گيري و در بند نمي كني؟"

 

امام(ع) فرمود:

 

از طرف ديگر نهي از منكر به معني پيشگيري از وقوع گناه و جرم است و روشن است كه
موضوع و مورد آن قبل از ارتكاب جرم است و برخورد پس از وقوع جرم، كيفر و مجازات ناميده
مي شود.

 

در توضيح آن مي توان گفت: اگر كسي مقدمات جرم و توطئه اي را انجام نداده باشد و دليل و
شاهد خارجي وجود نداشته باشد كه او تصميم بر خروج و آشوب دارد و تنها امام(ع) از طريق
علم غيب از قصد و نيت او آگاه شده است در اين صورت امام(ع) تنها به استناد علم غيب خود
براي جلوگيري از جرم دست به اقدامي نمي زند، عدم برخورد امام(ع) با ابن ملجم با اينكه بارها به
كشته شدن خود به دست او خبر داده بود، نيز از همين قبيل است بلكه بر اساس سخن حضرت در
ماجراي خريت مي توان گفت حتي اگر كسي با زبان اظهار مخالفت نمايد تا قبل از دست زدن به
مقدمات شورش، حضرت با او مقابله نمي كرد.

 

ولي اگر كسي در عمل وارد مقدمات جرم و شورش شود، به طوري كه شواهد و قراين خارجي
گوياي اين است كه او در آينده دور يا نزديك مرتكب جرم خواهد شد، در اين صورت بر

 


|434|

حكومت اسلامي واجب و لازم است كه به هر وسيله ممكن از وقوع آن جلوگيري كند. همان گونه
كه در امور مهم مانند قتل بر همه اشخاص واجب است كه از كشته شدن انسان بي گناه جلوگيري
نمايند، هر چند به كشته شدن شخص ِمهاجم منجر شود.

 

بهترين شاهد بر اين جمع، اقدام امير مؤمنان(ع) در برخورد با ناكثين است. آن حضرت پس
از آگاهي از حركت ناكثين به سرعت از مدينه حركت كرد تا از ورود آنان به بصره و قتل و غارت
انسانهاي بي گناه جلوگيري كند. البته بايد توجه داشت كه اقدامات قبل از وقوع جرم جنبه
پيشگيري دارد و بايد به حداقل اكتفا شود.


حركت ناكثين به سوي بصره

به هر حال طلحه و زبير در مكه به عايشه پيوستند و به بهانه خونخواهي عثمان تمام كساني كه
در زمان عثمان بيت المال مسلمانان را به يغما برده بودند و با به خلافت رسيدن حضرت علي(ع)
مقام و موقعيت خود را از دست داده بودند و كساني كه خويشان و بستگانشان به دست آن
حضرت در جنگهاي صدر اسلام كشته شده بودند و خلاصه كساني كه تحمل عدالت آن حضرت
را نداشتند، گرد خود جمع كردند و پرچم مخالفت عليه حكومت آن حضرت برافراشتند و با
تقسيم اموالي كه از بيت المال مسلمانان به تاراج رفته بود و فريب عده اي جاهل و ناآگاه سپاهي
تهيه كرده، به سوي بصره حركت كردند.


جنايات ناكثين در بصره قبل از جنگ جمل

سپاه ناكثين ابتدا از سپاه عثمان بن حنيف ـ حاكم بصره از سوي امير مؤمنان(ع) ـ شكست
خوردند و با هم قرار گذاشتند تا آمدن حضرت علي(ع) حكومت بصره در اختيار عثمان
بن حنيف باشد و آنان در هر كجاي بصره كه بخواهند، ساكن شوند. پس از گذشت چند روز
اصحاب جمل مشاهده كردند كه با وضع موجود قدرت رويارويي با حضرت علي(ع) را ندارند؛ از
اين رو با نيرنگ و حيله ـ برخلاف قرارداد صلح ـ شبانه بيت المال را تسخير كردند و نگهبانان آن
را پس از دستگيري كشتند. در اين جريان 40 نفر از آنان به دست زبير در حال اسارت اعدام
شدند. آنان عثمان بن حنيف را تحت وحشيانه ترين شكنجه ها قرار دادند و آنگاه از بصره بيرون
كردند.
[13]

 


|435|

 

در جريان دستگيري عثمان بن حنيف 70 نفر از سبابجه به دست زبير كشته شدند و گروهي از
آنان كه حفاظت از بيت المال را رها نكردند، شبانه مورد تهاجم نيروهاي ناكثين قرار گرفتند و 50
نفر از آنان اسير و به شهادت رسيدند. پس از دستگيري عثمان بن حنيف، "حُكَيم بن جَبَله" با 300
نفر از قبيله "عبدالقيس" قيام كرد كه همگي به دست ناكثين كشته شدند.
[14]

 

اصحاب جمل پس از تسلط بر شهر بصره، از هيچ تلاش و كوششي براي سركوب مخالفان
خود كوتاهي نكردند و هر صداي مخالفي را با ارعاب، تهديد و شكنجه پاسخ مي دادند و با تقسيم
بيت المال بصره بين ياران خود به تقويت بنيه نظامي خود پرداختند. ذكر جنايات ناكثين در بصره
ما را از هدف اصلي باز مي دارد، لذا به همين مقدار بسنده مي كنيم.


حركت امير مؤمنان(ع) از مدينه

حضرت علي(ع) پس از آگاهي از شورش ناكثين، به منظور پيشگيري از قتل و غارت
مسلمانان توسط آنان، به سرعت حركت كرد تا از رسيدن آنان به بصره جلوگيري كند ولي با كمال
تأسف در ربذه به او خبر رسيد كه اصحاب جمل از دسترس آن حضرت خارج شده اند، لذا در
ربذه براي تهيه نيرو توقف نمود. پس از آنكه از "ربذه" آماده حركت به ذي قار شد يكي از ياران
آن حضرت سؤالاتي از او نمود، كه تا حد زيادي سيره و روش آن حضرت را در برخورد با
مخالفان بيان مي كند.

 

اسكافي مي گويد: هنگامي كه حضرت تصميم گرفت از ربذه به سوي بصره عزيمت كند،
"رفاعة بن رافع" به پا خاست و چنين گفت: "اي امير مؤمنان(ع) بر چه كاري تصميم گرفته اي؟ و
ما را كجا خواهي برد؟"

 

حضرت علي(ع) فرمود: "آنچه نيت كرده ام و تصميم بر انجامش دارم، اصلاح است اگر از ما
بپذيرند و به آن پاسخ مثبت دهند."

 

رفاعه گفت: "اگر نپذيرفتند، چه؟"

 

حضرت علي(ع) فرمود: "آنان را فرا مي خوانيم و از حق به اندازه اي به آنان مي بخشيم كه
اميد داريم راضي شوند."

 

رفاعه گفت: "اگر راضي نشدند؟"

 

علي(ع) فرمود: "تا وقتي كه آنان ما را به خود واگذارند، آنها را به حال خود واگذار

 


|436|

مي كنيم."

 

رفاعه گفت: "اگر ما را به خود واگذار نكنند؟"

 

علي(ع) فرمود: "در مقابل آنان از خود دفاع مي كنيم."

 

رفاعه گفت: "نيكو تصميمي است!"> [15]

 

اين گفتگو به خوبي نشان مي دهد كه روش حضرت علي(ع) در برخورد با مخالفان اين بود كه
تا وقتي آنان در مقابل حكومت قيام مسلحانه نكنند متعرض آنان نشود.


تلاشهاي امير مؤمنان براي برقراري صلح

حضرت علي(ع) از همان ابتدا تلاش وسيعي را براي برقراري صلح و جلوگيري از خونريزي
آغاز كرد. آن حضرت خاضعانه و با جدّيت به هر وسيله ممكن براي برقراري صلح و هدايت
پيمان شكنان متوسل شد. به گونه اي كه اگر كسي با قدرت، شجاعت و دلاوريهاي او در جنگهاي
صدر اسلام آگاهي نداشته باشد، او را آنچنان ضعيف و ناتوان مي پندارد كه گويا براي حفظ
پايه هاي حكومت خود قادر به اقدامي نيست و لذا از دشمن اين گونه تقاضاي صلح مي نمايد!
غافل از آنكه امير مؤمنان(ع) در آن زمان در اوج قدرت به سر مي برد و شرايط از هر نظر به
گونه اي براي امام(ع) آماده بود، كه هر انسان قدرت طلب را تشويق مي كرد تا از فرصت به دست
آمده نهايت بهره برداري و استفاده را براي سركوب و خشكاندن ريشه مخالفان خود بنمايد.
امير مؤمنان(ع) از نظر شخصيت اجتماعي در موقعيتي به سر مي برد كه فضايل و كمالاتش
سراسر جهان اسلام را پر كرده بود و مسلمانان تنها او را نجات دهنده خود مي دانستند. از نظر
شجاعت به گونه اي بود كه نام مباركش لرزه بر اندام شجاعان و دلاوران عرب مي افكند و اينك
نمونه اي از تلاشهاي آن حضرت در برقراري صلح.

 

امير مؤمنان(ع) در ذي قار نامه اي به سران ناكثين نوشت و در آن بزرگي گناهاني كه در بصره
مرتكب شده بودند نظير كشتار مسلمانان و شكنجه عثمان بن حنيف، را به آنان يادآوري كرد و از
آنان خواست كه از مخالفت با او دست بردارند و به جمع مسلمانان بپيوندند. حضرت(ع) اين نامه
را توسط صعصعة بن صوحان ـ يكي از ياران خود ـ به سوي طلحه و زبير و عايشه فرستاد. ولي نامه
امام(ع) در آنها هيچ تأثيري نكرد، چه اينكه آنان گوش خود را بر هر صداي حقي بسته و تصميم
به مبارزه با آن حضرت گرفته بودند.
[16]

 


|437|

 

در نوبت ديگر، امام(ع)، ابن عباس را به سوي آنان فرستاد و به او فرمود: "بيعت مرا به
ايشان متذكر شو!">
[17]

 

در نامه ديگري امير مؤمنان(ع) از طلحه به عنوان "شيخ المهاجرين" و از زبير با عنوان
"تك سوار قريش" ياد كرد.
[18]

 

بار ديگر امام(ع) قعقاع بن عمرو صحابي معروف رسول خدا(ص) را به سوي سران ناكثين
فرستاد. قعقاع تا حدي آنان را متمايل به صلح كرد. هنگامي كه گزارش مذاكرات خود را خدمت
امام(ع) عرض كرد، آن حضرت از نرمش آنان تعجب كرد.
[19]

 

و نيز نامه اي توسط عمران بن الحصين خزاعي به آنان نوشت.

 

در مأموريت ديگري ابن عباس را فقط نزد زبير فرستاد تا شايد او را كه نرمش بيشتري داشت
به خود جذب كند.

 

بار ديگر امام(ع) عبدالله بن عباس، و زيد بن صوحان ـ كه پيامبر اكرم(ص) بر بهشتي بودن او
شهادت داده بود ـ نزد عايشه فرستاد تا بلكه شخصيت آنان، عايشه را از موضع گيريش پشيمان
كند؛ ولي عايشه در پاسخ استدلال و نصيحت و خيرخواهي آنان گفت: "من ديگر سخنان علي را
پاسخ نمي گويم، زيرا من در بحث به پاي او نمي رسم.">
[20]

 

وقتي سپاه ناكثين و سپاه حضرت علي(ع) در مقابل هم قرار گرفتند، سه روز گذشت و هيچ
جنگي رخ نداد. در اين مدت امير مؤمنان(ع) فرستادگاني فرستاد و آنها را از جنگ و خونريزي
برحذر داشت.
[21]

 

در اين زمان حضرت قرآني به دست ابن عباس داد و به او فرمود بيعت مرا به آنها متذكر شو و
از آنان بخواه قرآن را به حكميت بپذيرند ولي آنها سرمست از قدرت و نيروي خود پاسخ دادند:
"ما پاسخي جز شمشير نداريم". ابن عباس پاسخ سران ناكثين را به حضرت علي(ع) رساند،
عرض كرد: "آنها جز با شمشير با تو برخورد نخواهند كرد، قبل از اينكه به تو حمله كنند به آنان
حمله كن". در همين حال باران تير از سوي سپاه ناكثين به طرف ياران حضرت باريدن گرفت.
ابن عباس گفت: "مشاهده نمي كني كه آنها چگونه رفتار مي كنند؟ دستور ده تا دفاع كنيم".

 

پيشواي مؤمنان(ع) پاسخ داد: "نه، تا اينكه بار ديگر عذر و حجت را بر آنها تمام كنيم". [22]

 

حضرت علي(ع) در اين نبرد از تمام وسايلي كه ممكن بود ناكثين را از خواب غفلت بيدار كند
و از بروز جنگ جلوگيري كند يا لااقل موجب تنبه گروهي از آنان گردد، استفاده كرد. از آن جمله

 


|438|

شخصيتهايي را كه پيامبر(ص) عمل و گفتار آنان را ملاك تشخيص حق از باطل قرار داده بود،
براي ارشاد ناكثين فرستاد. يكي از آن شخصيتها "عمار ياسر" بزرگ صحابي پيامبر اكرم(ص)
بود. آن حضرت در باره عمار فرموده بود: "تو را گروه ستمگر و تجاوزگر مي كشند".

 

عمار قبل از شروع جنگ جمل بين دو لشكر حاضر شد، به نصيحت و موعظه ناكثين پرداخت
ولي پند و اندرز عمار نيز نتوانست در آنان تأثير كند و باران تير از هر سوي بر او باريدن گرفت،
اسب عمار در اثر تيراندازي دشمن از جاي حركت كرد و او به سپاه حضرت علي(ع) ملحق شد.
عمار به حضرت عرض كرد: "راهي جز جنگ برايت باقي نمانده است".
[23]

 

در مقابل تلاش صلح دوستانه حضرت علي(ع) سران ناكثين از هيچ تلاش و كوششي در
جنگ افروزي و تحريك سپاه خود به جنگ فروگذار نمي كردند. آنان با شعارهاي فريبنده و
تحريك احساسات مردم، آنان را به جنگ عليه مسلمانان و برادركشي تشويق و ترغيب
مي كردند.

 

حضرت علي(ع) در اقدام ديگري شخصاً بر مركب پيامبر اكرم(ص) سوار شد، بدون اسلحه
ميان دو سپاه آمد و زبير را صدا زد، زبير غرق در سلاح نزد حضرت آمد. آنها در وسط ميدان
همديگر را در آغوش گرفتند. امير مؤمنان به زبير فرمود:

 

يكي ديگر از اقداماتي كه حضرت علي(ع) براي جذب ناكثين انجام داد، سخنرانيهايي است
كه خود آن حضرت و ديگر اصحاب بزرگوار پيامبر اكرم(ص) ايراد كردند و در آن به شبهاتي كه
سران ناكثين در بين مردم القاء مي كردند پاسخ مي گفتند و به استناد ادله محكم و مستدل حقانيت
آن حضرت و باطل بودن اصحاب جمل را اثبات مي كردند، از آن جمله سخنراني حضرت
علي(ع)، خطبه امام حسن مجتبي و خطبه عمار ياسر است.

 

آنگاه حضرت علي(ع) فرمود:
"كيست كه اين قرآن را بگيرد، ناكثين را به آن دعوت كند و بداند كه در اين راه به

 


|439|
شهادت خواهد رسيد و من بهشت را براي او ضمانت مي كنم.">

 

در پاسخ به اين پيشنهاد جواني به نام مسلم از قبيله عبدالقيس به پا خاست، گفت: "من قرآن را
بر آنها عرضه مي كنم و در اين راه براي رضاي خدا جانم را فدا مي كنم."

 

حضرت علي(ع) بر جوانيش ترحم كرد، از او روي گرداند و بار ديگر پيشنهاد خود را تكرار
كرد. اين بار نيز همان جوان به پا خاست. امير مؤمنان اين بار نيز از وي روي برتافت. آنگاه براي
بار سوم پيشنهاد خود را تكرار فرمود. باز غير از آن جوان كسي داوطلب نشد. حضرت قرآن را
به او داد، فرمود: "كتاب خدا را بر ايشان عرضه و آنها را به آن دعوت كن."

 

آن جوان قرآن به دست در مقابل سپاه ناكثين ايستاد، گفت: "اين كتاب خداست، امير مؤمنان
شما را به آن دعوت مي كند". سپاه جمل در پاسخ دعوت به قرآن دست راستش را قطع كردند. آن
جوان قرآن را با دست چپش گرفت. آن دستش نيز قطع شد. در حالي كه خون از سراسر بدنش
جاري بود، قرآن را به دندان گرفت. در اينجا عايشه دستور تيرباران كردن او را صادر كرد.
[25]

 

پس از آنكه اميد حضرت از برقراري صلح نااميد شد، به ياران خود چنين سفارش كرد:

 

حضرت علي عليه السلام تا اين حد با گذشت و عطوفت برخورد كرد و از هر جهت راه هر
گونه عذر و بهانه را بر آنان بست. امير مؤمنان عليه السلام در باره كساني كه آن جنايات هولناك
را در بصره نسبت به ياران او روا داشتند چنين سفارشهايي مي فرمايد. با اينكه هر كس مي داند
آنها پس از شكست در جمل جبهه جديدي عليه آن حضرت خواهند گشود. بر اساس همين
دستور حضرت علي(ع) بسياري از سران ناكثين مانند مروان، عبدالله بن زبير و ... كه در جنگ
جمل مجروح شدند، توانستند جان سالم به در برند
[27] و طلحه نيز به دست مروان كشته شد. [28]

 

در همان حال كه امير مؤمنان(ع) ياران خود را موعظه مي كرد باران تير از سوي ناكثين به

 


|440|

سوي آنها باريدن گرفت. اصحاب حضرت(ع) كه تاب تحمل اين همه كرامت و بزرگواري و
عطوفت و رحمت را از سوي آن حضرت نداشتند، فرياد برآوردند: "اي امير مؤمنان! تيرهاي
دشمن ما را قتل عام كرد." ولي حضرت عليه السلام همانند پدري كه در مقابل فرزند گستاخش
قرار گرفته و براي هدايت و جذب او از هيچ تلاش و كوششي فروگذار نيست، احساسات ياران
خود را كنترل مي كرد. در اين حال جنازه مردي را كه در خيمه كوچكش بر اثر اصابت تير به
شهادت رسيده بود، در مقابل حضرت بر زمين گذاشتند و به حضرت عرض كردند: "اين فلاني
است". حضرت با دلي پرخون مانند كسي كه همه راهها به رويش بسته شده است و قدرت بر هيچ
اقدامي ندارد، دست به سوي آسمان بلند كرد، عرضه داشت: "خدايا شاهد باش!" بيش از چند
لحظه نگذشت كه جنازه شخص ديگري در مقابل حضرت بر زمين نهاده شد. امير مؤمنان بار
ديگر ياران خود را به صبر و بردباري دعوت كرد و در پيشگاه خداوند عرضه داشت: "خدايا
شاهد باش!" طولي نكشيد كه عبدالله بن بديل، صحابي بزرگوار پيامبر اكرم(ص) جنازه
برادرش [29]، عبدالرحمن، را كه بر اثر تير به شهادت رسيده بود در مقابل حضرت به زمين گذاشت،
عرض كرد: "اي پيشواي مؤمنان(ع)! اين برادر من است كه به شهادت رسيده است". حضرت
علي عليه السلام كه بين دو راهي بسيار عجيبي قرار گرفته بود، در اينجا از هدايت آنان كاملاً نااميد
شد و حجت را بر آنان تمام شده دانست، لذا بر خلاف ميل قلبي خود بر اساس انجام وظيفه و دفاع
از جان ياران خود آماده نبرد شد. [30]

 

در گزارشي آمده است كه حضرت علي(ع) در جنگ جمل، پس از نماز صبح پرچم را به
دست فرزندش محمد بن حنفيه داد، آنگاه ياران خود را تا هنگام ظهر نگه داشت و در اين مدت
ناكثين را سوگند مي داد و به صلح فرا مي خواند.
[31]


برخورد حضرت با ناكثين پس از جنگ

پس از پايان جنگ سپاه ناكثين از هر سو پا به فرار گذاشتند. در اين هنگام حضرت علي
عليه السلام دستور داد اين فرمان به اصحاب و يارانش ابلاغ شود:
"اي مردم! مجروحان دشمن را نكشيد، فراريان را تعقيب نكنيد، نادمان را سرزنش و
ملامت نكنيد. هر كس اسلحه خود را بر زمين گذاشت در امان است. هر كس به خانه
خود رفت و در را بست در امان است.">

 


|441|

 

آنگاه امير مؤمنان سفيد و سياه را امان داد. [32]

 

آن حضرت در اين جنگ دستور عفو عمومي براي مردم بصره صادر كرد و تمام كساني را كه
در برابر او شمشير كشيده بودند، بخشيد
[33] و آنها را آزاد گذاشت كه كشته هاي خود را آزادانه به
خاك بسپارند [34].

 

پس از پايان جنگ گروهي از ياران حضرت خواستار آن بودند كه با اصحاب جمل مانند
مشركان رفتار شود، زنانشان به اسارت و اموالشان به غنيمت گرفته شود. امير مؤمنان عليه السلام
به شدت با چنين طرز تفكري مخالفت نمود و فقط دستور داد مهمات و اسلحه هايي كه در ميدان
جنگ از آنان باقي مانده ضبط شود.
[35]

 

برخورد امير مؤمنان عليه السلام در جمل با دشمنان خود آن چنان بزرگوارانه و كريمانه بود
كه حتي دشمن ترين افراد را به تحسين وا داشت. پس از پايان جنگ گروهي از آنان كه مروان
حكم در بين آنان بود به يكديگر گفتند: "ما در باره علي ستم روا داشتيم و بي جهت بيعت با او را
شكستيم. ولي وقتي او بر ما پيروز شد هيچ كس را بزرگوارتر و با گذشت تر از او پس از پيامبر
اكرم(ص) نيافتيم، به پا خيزيد تا خدمت وي شرفياب شويم و از او عذرخواهي كنيم.">
[36]


عايشه پس از جنگ جمل

پس از جنگ جمل، حضرت علي عليه السلام به محمد بن ابوبكر دستور داد خواهرش ـ عايشه
ـ را به خانه بني خلف انتقال دهد تا در باره او تصميم بگيرد. محمد بن ابوبكر گويد: "او را به آنجا
منتقل كردم در حالي كه مدام به من و حضرت علي عليه السلام ناسزا مي گفت و بر اصحاب جمل
رحمت مي فرستاد.">
[37]

 

هنگامي كه حضرت علي عليه السلام تصميم گرفت به سوي كوفه حركت كند، 40 نفر زن را با
لباس مردانه و مسلح، همراه عايشه نمود تا او را به مدينه برسانند. در بين راه عايشه مرتب به امير
مؤمنان(ع) ناسزا مي گفت كه حضرت علي(ع) حرمت پيامبر(ص) را نگه نداشته، او را همراه
مردان به مدينه فرستاد و ... او آن قدر به حضرت علي عليه السلام ناسزا گفت كه وقتي به مدينه
رسيدند، يكي از زنان نگهبان تاب خودداري از كف بداد، نزديك آمد و گفت:
"واي بر تو اي عايشه! آيا آنچه انجام دادي كافي نبود كه در باره ابوالحسن
عليه السلام اين چنين سخن مي گويي؟ آنگاه ديگر زنان نزديك آمدند، نقاب از چهره

 


|442|
برگرفتند عايشه با پي بردن به حقيقت شرمگين شد، كلمه استرجاع بر زبان جاري كرد
و از اعمال خود در پيشگاه خدا استغفار نموده، گفت: خداوند به فرزند ابوطالب جزاي
خير عطا كند كه حرمت رسول خدا(ص) را نگه داشت."> [38]

 

حضرت علي عليه السلام در باره عايشه فرمود:

 

عايشه آن چنان تحت تأثير برخورد كريمانه و بزرگوارانه حضرت علي عليه السلام قرار
گرفت كه پس از جنگ مي گفت: "آرزو داشتم 20 سال قبل از آن حادثه مرده بودم.">
[40]

 

عفو و بخشش امام(ع) از مخالفان خود اختصاص به اصحاب جمل ندارد بلكه در موارد ديگر
نيز حضرت علي(ع) پس از شكست مخالفان خود آنان را عفو مي كرد. پس از آنكه معقل
بن قيس، خريت بن راشد را در اهواز شكست داد نامه اي به اين شرح به حضرت علي(ع) نوشت:

 

و پس از آنكه در منطقه فارس بر آنان پيروزي كامل يافت و خريت كشته شد، از مسلماناني
كه با خريت همكاري كرده بودند، بيعت گرفت و آنان را آزادشان گذاشت.
[42]

 

نامه معقل به امير مؤمنان(ع) به خوبي نشان مي دهد كه اين نوع برخورد سيره دايمي و
هميشگي امير مؤمنان(ع) بوده است. مرحوم محقق در شرايع در اين باره مي فرمايد:
"آن دسته از اهل بغي كه گروهي دارند كه به سوي آنان بازگردند، جايز است،
مجروحان و اسراي ايشان را كشت و فراريانشان را تعقيب كرد، ولي آن دسته از
ياغيان كه گروهي ندارند كه به سويشان بازگردند، هدف از جنگ با آنان متفرق كردن
اجتماع آنهاست. بنابراين فراريانشان تعقيب نمي شوند و مجروحان و
دستگيرشدگانشان كشته نمي گردند.">

 

مرحوم صاحب جواهر در ذيل اين عبارت مي فرمايد: "من هيچ مخالفي در آنچه گفته شد

 


|443|

نيافتم جز اينكه در كتاب "الدروس" آمده است كه "حسن" نقل كرده كه آنان بر شمشير عرضه
مي شوند، پس هر كس از آنان توبه كرد، آزاد مي شود و اگر توبه نكرد كشته خواهد شد." ولي من
گوينده اين قول را نشناختم، بلكه از سيره حضرت علي(ع) با اهل جمل خلاف اين قول ثابت است
و بنابراين اختلاف قابل اعتنايي در مسأله نيست بلكه در كتاب "المنتهي" و منقول از "تذكره" به
علما ما نسبت داده شده است بلكه از كتاب "الغنيه" نقل شده كه صريحاً ادعاي اجماع نموده
است". [43]

 

امام جواد عليه السلام در پاسخ به سؤالات يحيي بن اكثم فرمود:


امام(ع) در برخورد با معاويه

امير مؤمنان(ع) در مراسم بيعت مردم با او متعهد شد كه به كتاب خدا و روش پيامبر
اسلام(ص) عمل كند. ولي با وجود معاويه ـ كه به هيچ يك از اصول انساني، اسلامي پايبند نبود ـ
عمل به اين شرط حداقل در بخش وسيعي از قلمرو حكومت حضرت غير ممكن بود. لذا آن
حضرت پس از سركوب فتنه ناكثين تمام تلاش و كوشش خود را براي بركنار نمودن معاويه به
كار گرفت. در آن زمان بر اساس همه مباني و نظريات، حضرت علي عليه السلام حاكم شرعي و

 


|444|

قانوني مسلمانان بود و معاويه بايد به دستور او در باره كناره گيري از حكومت شام تسليم شود.
ولي او كه آرزوي زمامداري و خلافت مسلمانان را از سالهاي قبل در سر مي پروراند حاضر به
تسليم خواسته به حق امام(ع) نشد. حضرت علي عليه السلام ابتدا سعي كرد از هر وسيله ممكن
استفاده كند تا شايد بتواند معاويه را تسليم خواسته هاي مشروع خود نمايد و از خونريزي و كشته
شدن مسلمانان جلوگيري نمايد. ابتدا جرير بن عبدالله را كه سابقه دوستي و رفاقت با معاويه داشت
براي گرفتن بيعت از معاويه و اهل شام به آنجا اعزام داشت. [45] ولي معاويه از حسن نيت و صداقت
امام(ع) نهايت سوء استفاده را به نفع خود نمود و به دليل اينكه در آن زمان آمادگي كامل براي
مقابله با حضرت علي عليه السلام را نداشت و از نظر تبليغاتي در وضعيت مناسبي به سر نمي برد به
سياست وقت كشي روي آورد و حدود چهار ماه جرير بن عبدالله را در شام نگه داشت و هر روز به
بهانه هاي مختلف از دادن پاسخ صريح به او خودداري مي كرد. [46] در اين مدت معاويه توانست
عمروعاص را با وعده و وعيد با خود همراه كند. عبيدالله بن عمر را به سوي خود جذب كند. سران
قبايل را در شام با خود موافق كند و سرانجام از مردم شام براي خود بيعت بگيرد و آنها را براي
جنگ با حضرت علي عليه السلام آماده نمايد.

 

پس از بازگشت جرير و شكست مأموريت او حضرت علي عليه السلام آماده نبرد با معاويه
شد ولي با اين حال دست از تلاشهاي خود براي دستيابي به راه حل مسالمت آميز برنداشت. آن
حضرت بارها به سوي معاويه نامه نوشت و نماينده اعزام كرد. ولي معاويه كسي نبود كه تسليم
حق شود و بتواند از حبّ رياست و مقام بگذرد. پس از اينكه دو سپاه در مقابل هم صف بستند،
حضرت به ياران خود دستور داد كه آغازكننده نبرد نباشند.

 

در ابتداي نبرد معاويه به انگيزه از پاي در آوردن ياران امام عليه السلام آب را بر روي آنها
بست ولي پس از آنكه ياران امام(ع) با فداكاري و جانفشاني آب را به تصرف خود در آوردند،
امير مؤمنان(ع) حاضر نشد مقابله به مثل نمايد و آب را بر روي آنان ببندد.

 

امام عليه السلام هنگامي كه مالك اشتر را پيشاپيش سپاه خود به منطقه صفين اعزام مي كرد،
به او فرمود:
"بر حذر باش از اينكه تو آغازگر نبرد باشي مگر اينكه آنها شروع به جنگ نمايند، تا
اينكه در مقابل آنان قرارگيري و سخنانشان را بشنوي. مبادا دشمني تو با آنان تو را
به جنگ با آنان وادار كند قبل از اينكه آنان را دعوت [به حق] كني و هر گونه بهانه و

 


|445|
عذري را به طور مكرر بر آنها ببندي."> [47]

 

حضرت علي(ع) سپاه شام را به سوي قرآن دعوت كرد ولي حاضر نشدند به حكم قرآن تن
در دهند.
[48] امير مؤمنان در طول جنگ صفين در حدود 10 نامه به معاويه نوشت و او را به صلح فرا
خواند كه به خاطر طولاني شدن بحث از ذكر آنها خودداري مي كنيم. در نهج البلاغه خطبه 198
آمده است امير مؤمنان(ع) هنگامي كه در جنگ صفين مشاهده كرد كه يارانش در مقابل فحاشي
لشكر معاويه، اقدام به فحاشي مي كنند، فرمود:
"من براي شما نمي پسندم كه دشنام دهنده باشيد، ولي اگر شما كارهاي آنها را
توصيف كنيد و حالشان را باز گوييد در گفتار راست تر و در بركناري خودتان از گناه
و سرزنش آنها رساتر خواهد بود. به جاي دشنام دادن به آنها، بگوييد: بارخدايا!
خونهاي ما و آنها را حفظ كن و ميان ما و آنها صلح و آشتي برقرار فرما و آنان را از
گمراهي به هدايتشان رسان تا هر كس حق را ندانسته، بشناسد و هر كس حريص در
كجروي و دشمني است از آن بازگردد.">


امام(ع) در برخورد با خوارج

پس از آنكه حضرت علي عليه السلام در جنگ صفين مجبور به پذيرش حكميت شد و از
صفين به كوفه بازگشت، در نزديكي كوفه كم كم گروهي از ياران حضرت از سپاه او جدا شدند، به
منطقه حروراء در نيم فرسنگي كوفه رفتند و پرچم مخالفت با حضرت را در آنجا برافراشتند. اين
گروه بعدها به حروريه نيز معروف شدند.
[49]

 

خوارج از جاهل ترين، متعصب ترين، پرخاشگرترين و خشن ترين افراد نسبت به حضرت
علي(ع) بودند، كه به هيچ وجه حاضر به پذيرش و تسليم در مقابل سخنان حق امام علي(ع)
نشدند. آنها اشكالاتي به حضرت علي(ع) وارد مي كردند و امام(ع) با دقت به تمام اشكالات آنها
پاسخ مي داد. اعتراضات خوارج حدود شش ماه طول كشيد و حضرت در مقابل آنها فقط به ارشاد
و هدايت آنان مي پرداخت. آنها در اعتراضهاي خود به هيچ وجه رعايت ادب را نمي كردند و از
ناسزاگويي، هتاكي و ... نسبت به امام(ع) خودداري نمي كردند. با اين حال حضرت علي(ع) در
مقابل آنان در نهايت بردباري و تحمل رفتار مي كرد و از هر گونه اقدام خشونت باري كه به
تحريك احساسات آنها بيانجامد، به شدت پرهيز مي نمود و تنها زماني به نبرد با آنها پرداخت كه

 


|446|

در مقابل حضرت به جنگ و خونريزي و حركت مسلحانه اقدام كردند. امير مؤمنان(ع) در مقابل
آنها همانند پدري مهربان در نهايت عطوفت، مهرباني و رحمت رفتار مي كرد تا در حدّ امكان
آنان را هدايت كند و از گمراهي نجات بخشد و با همين روش توانست دو سوم آنها را جدا كند و
تنها با يك سوم باقيمانده مجبور به نبرد شد.

 

در اينجا به بخشي از اقدامات خشن خوارج و تلاشهاي دلسوزانه حضرت در مقابل آنها اشاره
مي كنيم.


نمونه اي از كارهاي خوارج


سعي در بر هم زدن نماز جماعت

از اقدامات خوارج در مخالفت با حكومت حضرت علي عليه السلام اين بود كه آنان با حضور
در مسجد و عدم شركت در نماز، مخالفت خود را اظهار مي كردند و هنگام اقامه نماز به دادن
شعارهاي تند مي پرداختند. يك روز كه امام(ع) در حال اقامه نماز جماعت بود، عبدالله بن كواء ـ
با صداي بلند اين آيه را تلاوت كرد:
هر آينه به تو و به پيامبران پيش از تو وحي شد كه اگر شرك ورزي، عملت تباه مي شود و از زيانكاران خواهي بود.">

 

امام(ع) در حال تلاوت ابن كواء سكوت كرد تا آيه را تمام كرد، آنگاه نماز را ادامه داد. با
شروع امام(ع) به قرائت ابن كواء بار ديگر همان آيه را تلاوت كرد و امام مانند گذشته در حال
قرائت او سكوت كرد. سرانجام پس از اينكه چند بار اين عمل تكرار شد امام(ع) اين آيه را
تلاوت كرد:
صبر كن به درستي كه وعده خدا حق است و كارهاي افراد غير مؤمن تو را خشمگين نسازد.">
با تلاوت اين آيه ابن كواء ساكت شد و حضرت نماز را به پايان رساند. [52]


اغتشاش در سخنراني امام(ع)

روزي امام عليه السلام در مسجد كوفه براي مردم سخنراني مي كرد. در بين صحبتهاي

 


|447|

امام(ع)، از گوشه مسجد يكي از خوارج به پا خاست و با صداي بلند، شعار "لا حكم الا لله" را سر
داد. به دنبال شعار او يكي ديگر از خوارج از گوشه ديگر مسجد همين عمل را تكرار كرد و پس از
آن گروهي برخاستند و همصدا به دادن شعار پرداختند. حضرت مدتي صبر كرد تا آنها ساكت
شدند، آنگاه فرمود: "سخن حقي است، ولي آنان اهداف باطلي را دنبال مي كنند". سپس ادامه
داد:
"تا وقتي با ما هستيد از سه حق برخورداريد: [و جسارتها و بي ادبيهاي شما موجب
نمي شود تا شما را از اين حقوق محروم كنيم]
اول اينكه از ورود شما به مساجد جلوگيري نمي كنيم و دوم اينكه حقوقتان را از
بيت المال قطع نمي كنيم و سوم اينكه تا اقدام به جنگ نكنيد با شما نبرد نمي كنيم". [53]

 

روز ديگري كه امام(ع) در مسجد كوفه مشغول سخنراني بود يكي از خوارج شعار
"لا حكم الا لله" را با صداي بلند سر داد. امام(ع) فرمود: "بزرگ است خدا، سخن حقي است كه
آنها مقصود باطلي از آن دارند". آنگاه ادامه داد:

 

روزي يكي از خوارج وارد مسجد شد و شعار يادشده را سر داد، مردم دور او را گرفتند و او
شعار خود را تكرار كرد و اين بار گفت: لا حكم الا لله و لوكره ابوالحسن. امام(ع) در پاسخ او
گفت: "من هرگز حكومت خدا را مكروه نمي شمارم ولي منتظر حكم خدا در باره شما هستم."
مردم به امام(ع) گفتند: "چرا به اينها اين همه مهلت و آزادي مي دهيد؟ چرا ريشه آنان را قطع
نمي كنيد؟" فرمود:


ناسزاگويي به امام(ع)

نقل شده است كه حضرت علي عليه السلام در ميان اصحابش نشسته بود، زن زيبايي از آنجا
عبور كرد و توجه حاضران را به خود جلب كرد، امام(ع) فرمود: "چشمان اين مردان سخت در
طلب است و اين مايه تحريك و هيجان است. بنابراين هر گاه يكي از شما نگاهش به زن زيبايي

 


|448|

افتاد با همسر خود آميزش كند چرا كه اين زني است همچون آن. يكي از خوارج كه حاضر بود با
شنيدن سخن حضرت گفت خداوند اين كافر! را بكشد، چقدر دانا و فقيه است!" اصحاب يورش
بردند كه او را بكشند، امام فرمود: "آرام باشيد! جواب دشنام، دشنام است يا گذشت از گناه". [56]

 

هنگامي كه حضرت علي عليه السلام براي مردم سخنراني مي كرد، عبدالله بن كواء گفت:
"خداوند تو شيطان را بكشد! چه فهيم و چه فصيح هستي!"

 

و نيز روايت شده كه روزي ابن كواء در مصرف آب براي وضو زياده روي كرد. حضرت
علي(ع) به او فرمود: "در مصرف آب اسراف كردي!" ابن كواء با جسارت و بي ادبي پاسخ داد:
"اسراف تو در خون مسلمانان بيشتر است".
[57]


اقدامات حضرت علي عليه السلام براي هدايت خوارج

آنچه گفته شد نمونه اي از برخوردهاي جاهلانه، گستاخانه و بي ادبانه خوارج با حضرت علي
عليه السلام بود كه امام(ع) در نهايت بردباري، خويشتن داري، رأفت و عطوفت با آنان برخورد
مي كرد. كارهاي جاهلانه خوارج هيچ گاه حضرت را بر آن نداشت تا با آنان برخورد تند و خشن
نمايد يا از حقوق اجتماعي و سياسي محرومشان سازد. وضعيت به همين صورت مي گذشت تا
اينكه خوارج در صدد سازماندهي براي آشوب و قيام مسلحانه بر آمدند، در اين مرحله نيز امير
مؤمنان در حد ممكن از هيچ تلاش و كوششي براي هدايت آنان خودداري نكرد و به هر وسيله اي
كه احتمال مي داد آنها را از خواب غفلت بيدار كند و به راه راست رهنمون شود، متوسل شد.

 

حضرت علي(ع) براي هدايت خوارج كارهاي متعددي انجام داد. يكي از اقدامات حضرت
ملاقاتهاي خصوصي بود كه با رهبران آنها انجام مي داد. در اين ملاقات ها امام(ع) سعي مي كرد
شبهات آنان را پاسخ گويد و متوجه اشتباهاتشان نمايد تا از راهي كه انتخاب كرده اند بازگردند.
[58]

 

ديگر از اقدامات حضرت علي(ع) فرستادن اشخاص وجيه و سرشناس براي هدايت و
راهنمايي آنها بود تا شايد شخصيت آنان خوارج را به فكر وادارد و آنها را متوجه اشتباه خود
نمايد. براي اين منظور ابن عباس را ـ كه در بحث و گفتگو مهارت زيادي داشت ـ به سوي آنها
فرستاد تا با آنها به بحث و گفتگو بپردازد و اشكالاتشان را پاسخ گويد
[59] و پس از او بزرگاني
همچون صعصعة بن صوحان، زياد بن نضر را براي نصيحت آنان فرستاد ولي سخنان آنها
نتوانست خوارج را از خواب غفلت بيدار كند و بدون نتيجه به سوي امام(ع) بازگشتند. آنگاه

 


|449|

امام(ع) شخصاً به اردوگاه آنها رفت و با ايشان به گفتگو پرداخت. در اين گفتگو سخنان زيادي
بين آن حضرت و خوارج ردّ و بدل شد و امام(ع) به همه شبهات آنها پاسخ گفت. در پايان
خوارج از امام(ع) خواستند توبه نمايد. امام نيز بدون اشاره به گناه خاصي در پيشگاه خداوند توبه
كرد. بدينسان خوارج به كوفه بازگشتند. پس از بازگشت خوارج به كوفه اشعث بن قيس خدمت
امام(ع) رسيد و گفت شايع شده است كه شما از پيمان خود برگشته ايد و حكميت را كفر و
گمراهي مي دانيد. پس از سخنان اشعث امام(ع) اعلام داشت:
"هر كس مي انديشد كه من از پيمان تحكيم بازگشته ام دروغ مي گويد و هر كس آن را
گمراهي بداند خود گمراه است".

 

با سخنان امام(ع) خوارج بار ديگر با شعار "لا حكم الا لله" مسجد را ترك كرده، به اردوگاه
خود بازگشتند
[60].

 

بار ديگر امام(ع) تلاشهاي خود را براي هدايت آنان از سر گرفت و در مناظره اي كه با آنها
داشت موفق شد دو هزار نفر از آنان را به سوي خود جذب كند.

 

پس از آن ابن عباس را بار ديگر نزد آنان فرستاد ولي خوارج به عناد و لجاجت روي آورده
بودند و تصميم به تسليم در برابر حق نداشتند لذا تلاشهاي امام(ع) كمتر نتيجه مي داد.
[61] در يكي از
مذاكراتي كه حضرت علي(ع) با آنها داشت از آنها خواست دوازده نفر را از بين خود انتخاب
كنند و خود نيز به همين تعداد جدا كرد و با آنها به گفتگو پرداخت. در پايان اين گفتگو عبدالله
بن كواء كه از رهبران آنان بود با پانصد نفر از خوارج جدا شد و به ياران حضرت پيوست. [62]

 

پس از اعلام نتيجه حكميت، امام عليه السلام مخالفت خود را با آن اعلام كرد و از مردم
خواست براي جنگ با معاويه در نخيله ـ لشكرگاه امام(ع) ـ اجتماع كنند.
[63] از سوي ديگر به دنبال
خوارج فرستاد و از آنها خواست براي جنگ با معاويه به سپاه او بپيوندند. خوارج پاسخ دادند ما
ترا شايسته رهبري و امامت نمي دانيم. [64]

 

در اين ميان به امام عليه السلام گزارش رسيد كه خوارج در خانه عبدالله بن وهب راسبي به دور
هم گرد آمده اند و به عنوان امر به معروف و نهي از منكر تصميم بر قيام مسلحانه گرفته اند و به اين
منظور نامه اي به همفكران خود در بصره نوشته و از آنان دعوت كرده اند كه هر چه زودتر به
اردوگاه خوارج نهروان در كنار خيبر بپيوندند و خوارج بصره نيز اعلام آمادگي كرده اند.
[65] بر
همين اساس گروهي از ياران امام(ع) اصرار ورزيدند كه پيش از نبرد با معاويه كار خوارج را

 


|450|

يكسره سازند. امام(ع) به پيشنهاد آنان اهميت نداد و فرمود:
"آنان را رها سازيد و سراغ گروهي برويد كه مي خواهند در روي زمين شاهان
ستمگر باشند و مؤمنان را به بردگي بگيرند". [66]

 

سپاه امام(ع) از نخيله به مقصد شام از شهر انبار، شاهي، دباها عبور كردند تا به دمما رسيدند. [67]
در همين حال كه سپاه امام(ع) به سوي شام در حركت بود به آن حضرت گزارش رسيد كه خوارج
عبدالله بن خباب بن ارت و همسر باردارش را به جرم اينكه با عقيده آنها مخالف بوده است به قتل
رسانده اند. خوارج هر كس را كه از آن طرف عبور مي كرد، نظرش را در باره حكميت سؤال
مي كردند و در صورت مخالفت با نظرشان او را مي كشتند. امير مؤمنان(ع) چون از قتل عبدالله
آگاه شد، حارث بن مرّة را روانه پادگان خوارج كرد تا گزارش صحيحي از جريان بياورد. وقتي
حارث وارد جمع آنان شد تا از جريان به طور صحيح آگاه گردد، بر خلاف تمام اصول اسلامي و
انساني، او را كشتند. قتل سفير امام(ع) بسيار بر تأثر حضرت افزود. در اين موقع گروهي به
حضور امام رسيدند و گفتند: "آيا صحيح است كه با وجود چنين خطري كه پشت گوش ما وجود
دارد به سوي شام برويم و زنان و فرزندان خود را در ميان آنان بگذاريم؟"> [68]

 

با اين وضع امام(ع) نمي توانست كوفه را تنها و بي دفاع رها كند، لذا تصميم به مقابله با خوارج
گرفت و به سوي نهروان حركت كرد.
[69] نزديك نهروان شخصي را به سوي آنها فرستاد كه از
انگيزه آنان سؤال كند. خوارج گفتند: "ما با علي سخن نمي گوييم زيرا مي ترسيم ما را همچون
"ابن كواء" و ديگران با سخنان زيباي خويش گمراه كند." آنگاه حضرت علي(ع) طي نامه اي آنها
را نصيحت كرد و از آنان خواست قاتلان عبدالله را تحويل دهند و بازگردند. [70] نامه را به وسيله
قيس بن سعد و ابوايوب انصاري نزد آنان فرستاد. ابوايوب و قيس بن سعد هر كدام جداگانه به
نصيحت خوارج پرداختند ولي سخنان آنها در خوارج مؤثر واقع نشد. [71]

 

امام عليه السلام پس از آرايش سپاه خويش، در بخش سواره نظام پرچم اماني برافراشت و به
ابوايوب انصاري دستور داد كه فرياد زند:

 

در اينجا نيز حضرت با آنها به گفتگو پرداخت و اشكالات آنها را يك يك با سعه صدر و

 


|451| [2] ـ سوره آل عمران، آيه 159. [3] ـ سوره توبه، آيه 128. [4] ـ بحارالانوار، ج36، ص9، متن عربي: "انا و علي بن ابي طلب ابوا هذه الامة". [5] ـ اصول كافي، ج1، ص407، كتاب الحجة، باب ما يجب من حق الامام(ع) علي الرعية، حديث 8. [6] ـ بحارالانوار، ج16، ص186. [7] ـ عهدنامه امير مؤمنان(ع) به مالك اشتر، نامه 53 نهج البلاغه. [8] ـ مرحوم شيخ مفيد، الجمل، مكتبة الاعلام الاسلامي، ص111؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، دارالكتب العلمية، ج4،
ص8.
[9] ـ نهج البلاغه، خطبه 53. [10] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج4، ص8 ـ11. [11] ـ شيخ مفيد، همان، ص166 ـ 167. [12] ـ ابواسحاق ابراهيم بن محمد ثقفي، الغارات، سلسله انتشارات انجمن آثار ملي، ج1، ص332 ـ 335؛ محمد بن جرير
طبري، تاريخ طبري، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج4، ص88.
[13] ـ شيخ مفيد، همان، ص281 ـ 282. [14] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج9، ص321 ـ 322. [15] ـ همان، ج14، ص17؛ محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ‏3/494 ـ 495؛ ابن اثير، الكامل، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، ج3، ص224. [16] ـ شيخ مفيد، همان، ص313 ـ 314. [17] ـ همان، ص314 ـ 318. [18] ـ تذكرة سبط ابن الجوزي، به نقل از سيد مرتضي عسكري، احاديث ام المؤمنين، المجمع العلمي الاسلامي، ج1، ص199.

 


|452|
[19] ـ جعفر سبحاني، فروغ ولايت، انتشارات صحيفه، ص400. [20] ـ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص213 ـ 215. [21] ـ همان، ج1، ص213؛ ابوحنيفه الدينوري، الاخبار الطوال، منشورات الشريف الرضي، ص147. [22] ـ شيخ مفيد، همان، ص336 ـ 339. [23] ـ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص221. [24] ـ همان، ص223. [25] ـ شيخ مفيد، همان، ص339 ـ 340، سيدمرتضي عسكري، همان، ج1، ص219 ـ 220. [26] ـ شيخ مفيد، همان، ص342، ابن ابي الحديد، همان، ج6، ص228، سيدمرتضي عسكري، همان، ج1، ص218. [27] ـ شيخ مفيد، همان، ص376. [28] ـ همان، ص383. [29] ـ در پاره اي از نقلها به جاي برادر ِوي، فرزندش آمده است. [30] ـ شيخ مفيد، همان، ص342؛ سيدمرتضي عسكري، همان، ج1، ص221 ـ 222. [31] ـ بحارالانوار، ج32، ص172. [32] ـ شيخ مفيد، همان، ص405؛ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص244. [33] ـ شيخ مفيد، همان، 408. [34] ـ همان، ص394. [35] ـ همان، ص405؛ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص244. [36] ـ شيخ مفيد، همان، ص416. [37] ـ همان، ص371. [38] ـ همان، ص415؛ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص250. [39] ـ سيد مرتضي عسكري، همان، ج1، ص246. [40] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج1، ص264؛ سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات، ج4، ص307. [41] ـ ابواسحاق، ابراهيم بن محمد ثقفي، همان، ج1، ص354. [42] ـ همان، ص361. [43] ـ محمدحسن نجفي، جواهرالكلام، دارالكتب الاسلاميه، ج21، ص328 ـ 329. [44] ـ وسائل الشيعة، ج11، ص56، باب 24 من ابواب جهاد العدو، حديث 4. [45] ـ محمد بن جرير طبري، همان، ج3، ص560؛ جعفر سبحاني، همان، ص441، يعقوبي، تاريخ يعقوبي، دار صادر، بيروت،
ج2، ص184.
[46] ـ رسول جعفريان، سيره خلفا، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ص282. [47] ـ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، منشورات مكتبه آيت الله مرعشي نجفي، ص153؛ ابن اعثم الفتوح، دارالندوة الجديدة، ج2،
ص490.
[48] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج5، ص195 ـ 196. [49] ـ يعقوبي، همان، ج2، ص191؛ رسول جعفريان، همان، ص308. [50] ـ سوره زمر، 65. [51] ـ سوره روم، 60.

 


|453|
[52] ـ محمد بن جرير طبري، همان، ج4، ص54 ـ بحارالانوار، ج33، ص344 و ج41، ص48. [53] ـ بلاذري، انساب الاشراف، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، تحقيق محمودي، ج2، ص395، محمد بن جرير طبري، همان،
ج4، ص53، جعفر سبحاني، همان، ص630 ـ 631.
[54] ـ طبري، همان، ج4، ص53؛ جعفر سبحاني، همان، ص631. [55] ـ جعفر سبحاني، همان، ص639. [56] ـ نهج البلاغه، حكمت 420. [57] ـ محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، مؤسسه النشر الاسلامي، ج6، ص563. [58] ـ جعفر سبحاني، همان، ص627. [59] ـ همان، ص632. [60] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج2، ص278 ـ 279؛ جعفر سبحاني، همان، ص635 ـ 636. [61] ـ جعفر سبحاني، همان، ص636 ـ 638. [62] ـ بلاذري، همان، ج2، ص354. [63] ـ همان، ج2، ص366، رسول جعفريان، همان، ص311. [64] ـ رسول جعفريان، همان، ص311. [65] ـ جعفر سبحاني، همان، ص648. [66] ـ همان، ص650. [67] ـ بلاذري، همان، ج2، ص367؛ رسول جعفريان، همان، ص311. [68] ـ جعفر سبحاني، همان، ص652. [69] ـ بلاذري، همان، ج2، ص362 ـ 368. [70] ـ ابن اعثم، همان، ج4، ص105 ـ 108. [71] ـ بلاذري، همان، ج2، ص370؛ رسول جعفريان، همان، ص311؛ جعفر سبحاني، همان، ص649. [72] ـ ابوحنيفه دينوري، همان، ص210؛ جعفر سبحاني، همان، ص654. [73] ـ ابن اعثم، همان، ج4، ص121 ـ 125. [74] ـ ابن ابي الحديد، همان، ج2، ص272.


تعداد نمایش : 4526 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما