صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين«ع»
بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين«ع» تاریخ ثبت : 1390/11/19
طبقه بندي : ,44,
عنوان : بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين«ع»
مولف : سيّد عليرضا واسعى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|150|

بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين(ع)

 

سيّد عليرضا واسعى

بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين(ع)

مقدمه

تعامل نهادها و پديده‏هاى اجتماعى

شهرهاى نقش آفرين اسلامى

1. حجاز

الف: مكه.

ب: مدينه

2. كوفه

3. بصره

4. شام

دگرگونيهاى پيش آمده در جامعه اسلامى

1. از نظر دينى - دنيا دينى

الف. عمل نشدن به حق

ب. تعطيلى امر به معروف و نهى از منكر

ج. مرگ سنت و شكوفايى بدعت

د. تجرى در مقابل احكام الهى

ه . كنار گذاشتن دستور رسول خدا(ص)

2. از نظر سياسى - نيرنگ پيشگى

الف. خون محورى

ب. محوريت فرد

ج. عدم استقلال در هويت

د. نفع و ضرر، محور حق و باطل

ه. نظام ملوك الطوايفى

جامعه اسلامى

دگرگونى سياسى

خلافت معاويه و سياستى نوين

الف. فريب و نيرنگ

ب. اختناق و جهل گسترى

ج. استبداد و فشار

د. انحصار حكومت:

3. از نظر اقتصادى - سوداگرانه

الف. رقابت در دست يافتن ثروت

ب. زير دست پرورى

ج. خدا ناباورى

د. قشرى گرى

چكيده و نتيجه

 



بررسى جامعه شناختى جامعه اسلامى عصر امام حسين(ع)

 

 


|151|


مقدمه

 

واقعه عاشورا در تاريخ اسلام از وقايع بى‏نظير و بس اسفناك است. هر انسانى كه آشنايى
اندك با اسلام و تاريخ آن داشته باشد به عاشورا به ديده شگفت مى‏نگرد و براى او جاى اين
پرسش است كه چگونه در جامعه اسلامى، جامعه‏اى كه اساس و حيثيت و هويت خويش را
از اسلام يافته است در اندك زمانى پس از رحلت بنيان‏گذار آن، برخى از نزديك‏ترين فرد به
آن خاندان را به بدترين شيوه به جدال بخواند و قربانى كند و سرگذشتى بيافريند كه به تعبير
ابن طقطقى «به علت ناگوارى و هولناكى آن دوست نمى‏دارم سخن را در پيرامونش طولانى
كنم، زيرا در اسلام كارى زشت‏تر از آن به وقوع نپيوسته است. گرچه كشته شدن
اميرالمؤمنين مصيبت بسيار بزرگى به شمار مى‏آمد، ليكن سرگذشت حسين چندان كشتار
فجيع و مثله و اسارت در برداشت كه از شنيدن آن پوست بدن انسان به لرزه مى‏افتد، لذا از
پرداختن به سخن در باره اين سرگذشت به شهرتش اكتفا مى‏كنم، زيرا كه مشهورترين
مصيبت است. خداوند هر كسى را كه در آن دست داشته و بدان فرمان داده و به چيزى از آن
خشنود بوده است لعنت كند و هيچ‏گونه كار خير و توبه‏اى را از او نپذيرد و او را از جمله
«الاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً
[1]
قرار دهد.»[2]

 

 

اين پرسش اساسى از ديرباز مطرح بود و هر چند گذر زمان اندكى از ابهام آن را برطرف
ساخته و پاسخى داده است اما هم‏چنان پاسخى درخور به آن ضرورى مى‏نمايد. به راستى چه
تحولى در جامعه اسلامى روى داد. كه آمادگى پذيرش چنين فاجعه‏اى را يافته بود؟ مردم آن
زمان كه هنوز ياد و خاطره گذشته نه چندان دور در اذهانشان بود و ديده يا شنيده بودند كه
پيامبر(ص) سخنانى را در باره امام حسين(ع)
[3]، خاندان ابوسفيان،[4] ارزشهاى والاى انسانى[5]،
حرمت قتل، حساب و كتاب و...داشته، چگونه در مقابل آنچه پيش روى بود دست بر دست
نهادند و شريك جرمى بزرگ در تاريخ بشريت شدند؟ چرا عليه آنان كه چنين ظلمى عظيم به
پاداشتند به اعتراض بر نخاستند، چه تغييرات و دگرگونيهايى در دنياى آن زمان پيش آمد كه
خليفه مسلمين! براى تحكيم موقعيت خويش دست به كشتار خاندانى زد كه در تفكر دينى
مردم مى‏بايستى جايگاه والايى داشته باشند؟ چرا آنان كه به چشم خويش ديده بودند كه
پيامبر(ص) حسين(ع) را بر زانوان خويش مى‏نشاند و بر لبانش بوسه مى‏زد،[6] و هم اكنون بر
آن لبان تازيانه زده مى‏شود، جز انگشت شمارى،[7] دهان نگشوده و اعتراض نكردند و چرا

 


|152|

آنها كه به گوش خويش شنيده بودند كه پيامبر مى‏فرمود: ان الحسن و الحسين سيد اشباب
اهل الجنّة،[8] قتل عام حسين و يارانش را ديدند و شنيدند اما سكوت كرده و لب فرو بستند؟ و
هزارها چراى ديگر.

 

 

آيا آنچه پيش آمد امرى غافلگيرانه بود؟ آيا اين رويداد دست ساخت فردى يا عده‏اى
كم‏شمار بود؟ آيا عوامل پيدايى آن امرى زود هنگام و دفعى بود؟ و...اين پرسشها براى اهل
دين و تحقيق هر لحظه پيش مى‏آيد.

 

 

دراين نوشتار بر آنيم كه تحولات پيش آمده در جامعه اسلامى را كه زمينه ساز فاجعه
عاشورا شد، به اختصار بيان داريم و نشان دهيم كه در آن زمان جامعه داراى چه ويژگيهايى
بوده است؟ پيش از ورود به بحث نكاتى را به صورت گذرا اشاره مى‏كنيم تا بهتر بتوانيم
تصوير آن زمان را ارائه كنيم.

 

 

1- از روزى كه پيامبر (ص) چشم از جهان فروبست تا روزى كه واقعه عاشورا رخ داد
پنجاه سال گذشته بود
[9] و در اين دوره نه چندان طولانى، شش تن به عنوان خليفه رسول خدا
به حق يا نابحق رهبرى و امامت جامعه اسلامى را بر عهده گرفتند. ابوبكر از سال 11 -
13هجرى، عمر از 13 - 24، عثمان از سال 24 - 35 و امام على(ع) از سال 35 تا 40 هجرى
خلافت كردند و به دنبال آنها امام حسن(ع) با انتخاب مردم به مدت شش ماه خلافت كرد[10].
امابا واقع شدن در جريان ناخواسته[11]، به ناچار از آن كناره گرفت و معاوية به عنوان خليفه
وارد ميدان شد و به مدت بيست سال بر سرزمينهاى اسلامى حكومت كرد تا اينكه در سال
60هجرى در گذشت و فرزندش يزيد كه از سالها پيش وليعهد او بود به حكومت رسيد.[12]

 

2- گستره جغرافيايى مملكت اسلامى با گذشت اين نيم قرن دگرگونى چشمگيرى يافت.
از زمانى كه پيامبر(ص) بناى حكومت دينى خود را در مدينه نهاد و در واپسين زمانهاى
حكومت، بر مناطق بيرونى روى كرد
[13](موته و تبوك) تا زمانى كه حكومتگران اموى بر سر
كار آمدند دامنه حكومت تفاوت كرده بود. پس از پيامبر(ص)، نبردهاى گسترش طلبانه‏اى در
دوران سه خليفه اوّل، به ويژه عمر[14] رخ داد كه با چشم پوشى از جهت مثبت و منفى آن، بسط
حكومت و توسعه جامعه اسلامى را به دنبال داشت، تنها در دوره امام على(ع) چنين حركاتى
متوقف شد و بيش از هر چيز به اصلاح درون و خويشتن پرداخته شد[15] ولى پس از او معاويه
به پيروى از خليفگان اوّل، دست به فتوحات درغرب و شرق زد[16] و با اين گسترش، در عصر
امام حسين گستره جغرافيايى مملكت اسلامى محدود به حجاز و عراق نبود بلكه در شرق تا

 


|153|

سند و هند و در شمال شرقى تا ماوراءالنهر و در مناطق شمالى تا ارمنستان و در جهت غرب تا
افريقيه و در جنوب تا منتهى اليه ديار يمن به سرزمين اسلامى پيوسته بود.[17]

 

3- در اين دوره، در مركزيت خلافت اسلامى به عنوان محور اقتدار اسلام و پايگاه اصلى

 

توجه به ديانت، نيز تغييراتى پيش آمد. سه خليفه اوّل در مدينه ساكن بوده و از آنجا بر مناطق
اسلامى حكم مى‏راندند چنانكه در زمان پيامبر(ص) اين شهر به عنوان مركز سرزمين
اسلامى بود. امام على(ع) به جهاتى چند، مركز خلافت را به شهر نوبنياد كوفه، انتقال داد
[18] و
تا پايان دوره كوتاه خلافتش در آنجا ماند و امام حسن(ع) نيز در همان جا خلافت را به دست
گرفت. اما پس از آن حضرت، خلافت اسلامى به سرزمين شام منتقل شد،[19] سرزمينى كه در
دوره خلافت عمر فتح و به ديار مسلمانان پيوست و از همان ابتدا يزيد و معاويه، فرزندان
ابوسفيان، بر آن امارت داشتند.[20]

 

 

بنابر نكات بيان شده، تحولات و دگرگونيهايى كه در جامعه اسلامى پديد آمده آسان‏تر
قابل تحليل است.

 


تعامل نهادها و پديده‏هاى اجتماعى

 

جامعه انسانى هم چون پيكره آدمى است كه اعضا و جوارح آن با يكديگر در داد و ستد و
تعاملند. آنچه در يك زاويه وجود جامعه رخ مى‏دهد بى‏ترديد در زواياى ديگر آن نيز بروز
مى‏يابد سستى و فتورى كه در نهادى از جامعه پيش مى‏آيد، در نهادهاى ديگر تأثير مى‏گذارد
چنانكه از آنها تأثير مى‏پذيرد. تعامل پديده‏هاى اجتماعى با يكديگر و تأثيراتشان در
يكديگر، موجب مى‏شود كه تحليلگر جامعه به آن، به مانند يك موجود حياتمند نظر كند،
بنابراين جامعه‏اى كه از نظر سياسى دچار بحران مى‏شود از نظر اقتصادى نيز مريض است،
فرهنگ آن جامعه نيز در سراشيبى ضعف و سستى است، نظم و اخلاق و خانواده نيز دراين
جامعه به آن گرفتار مى‏شود. نمى‏توان جامعه‏اى را يافت يا تصور كرد كه از روابط اجتماعى
بيمارى رنج مى‏برد اما فرهنگى سالم داشته باشد و يا اقتصاد آن جامعه به سامان باشد. چنانكه
سامان يابى بعدى از ابعاد زندگى اجتماعى از سلامت ديگر ابعاد آن جامعه خبر مى‏دهد. اگر
نظام اجتماعى، برخاسته از ديانت و شكل يافته از داده‏هاى دينى باشد خلل در زواياى نظام
آن، از اختلال در ديانت يا نگرش به دين خبر مى‏دهد و پيشرفت و مدنيت آن نيز از استحكام
و به سامانى دين حكايت دارد.
[21]

 

 


|154|

 

اجزاء پيكره هر نهادى خود از اين قاعده پيروى مى‏كند؛ در نهاد سياست كه از اركانى
بسيار بنيان دارد تزلزل در يك پايه، هم در ديگر پايه‏ها مؤثر است و هم از سستى آنها منشأ
مى‏گيرد. استبداد حاكم سياسى، تنها روحيه خودخواهى و ستمگرى او را نشان نمى‏دهد بلكه
ستم پذيرى و خودباختگى مردم و رعيت آن حاكم را نيز نشان مى‏دهد. اين سخن بزرگ
پيامبر(ص) كه «لعن الله الظالم و المظلوم»
[22] به ظرافت و تفسير همين واقعيت است ظالم در
جامعه تنها عامل رشد ستم نيست كه پذيرنده آن نيز نقش آفرين است. بنابراين خرابى ركنى
از سياست، خرابى ديگر اركان سياست نيز هست. در اقتصاد و فرهنگ و اخلاق و خانواده
و...نيز چنين است.

 

 

مناطق مختلف يك كشور(تحت امر يك حكومت) نيز چنين است و با يكديگر باز خورد
دارند. هر چند كشورها در زمان گذشته به دليل نبود ارتباطات انسانى و ابتدايى بودن وسايل
و ابزار ارتباطى، با كشورهاى كنونى از نظر تعامل تفاوت فاحشى دارند اما همگونگى مناطق
و شهرها تا حد بالايى وجود داشته است. وقتى شهرى دچار بحران مى‏شد ديگر شهرها و
مناطق نيز در بحران قرار مى‏گرفتند و نابسامانى حياتى يك ديار در ديگر ديارها اثر گذار و
اثرپذير بود. در دنياى كنونى اين تأثير و تأثّر بسى آشكار است و كشورها هم چون موجود
اندام واره‏اى هستند كه اختلالها و ضعفهاى نقطه‏اى از آنها در ديگر نقاط اثر مى‏گذارد. در
گذشته نيز چنين بود، هر چند ممكن بود تسرى مشكلات و تعامل مناطق به سرعت و
آشكارى كنونى نبوده باشد، اما به هر روى وجود داشت. بنابراين آنچه در باره منطقه‏اى از
مناطق اسلامى گفته آيد در مورد ديگر مناطق نيز به خوبى صادق است؛ چنانكه گفتار در باره
نهادى از اجتماع هم چون سخن در باره ديگر نهادهاست.

 


شهرهاى نقش آفرين اسلامى

 

در بررسى جامعه اسلامى عصر امام حسين(ع) بى توجه به شهرهاى اسلامى آن دوره
ميسور نيست، از اين رو به چند شهر بزرگ اسلامى آن روزگار كه در تصميم‏سازى‏ها و
تصميم گيريها و دگرگونى‏هاى زمانه نقش داشتند نگاهى گذرا مى‏افكنيم تا تحولات بنيادين
و اساسى كه در طى نيم قرن پيش آمد به درستى تصوير شود. در اين جا به حجاز، كوفه، بصره
و شام اشاره مى‏كنيم.

 

 


|155|


1. حجاز

 

مقصود ما از حجاز دو شهر بزرگ مكه و مدينه است كه بيش از هر جاى ديگر با
پيامبر(ص) و اسلام همدمى داشته‏اند. اين دو كه قديمى‏ترين شهر اسلامى و مهد بروز
اسلام‏و رشد تفكر اسلاميند بى ترديد بيش از هر جاى ديگرى نسبت به اسلام و سنت
رسول(ص) مى‏بايست شناخت و حساسيت داشته باشد هر چند واقعيت‏هاى تاريخى جز
اين را به مامى‏نمايد.

 


الف: مكه.

 

اين منطقه كه از آباديهاى مهم سرزمين حجاز است از قدمت بسيارى برخوردار است،
هر چند مورخين مسلمان گاه در ديرينگى آن اغراق مى‏كنند
[23] اما ترديدى نيست كه از ديرباز
مورد توجه ويژه ساكنان حجاز و ديگران قرار داشته و اهميت آن بيش از هر چيز به كعبه بوده
است[24] ولى اهميت افزون آن از زمانى است كه پيامبر(ص) در آن مبعوث شد و دين الهى را
پايه‏گذارى كرد.[25]

 

 

شهر مكه از روزى كه پيامبر(ص) برانگيخته شد تا هنگامى كه آن حضرت از آنجا
هجرت كرد در مبارزه و مواجهه خشم آلود با او به سر برد.
[26] چون رسول خدا(ص) تمامى
آنچه را كه عرب مكه بدان بند بود در هم ريخت و طرحى نو در افكند، به ويژه در دو عرصه
عقايد كه به انديشه‏گرى و باورهاى عرب مربوط مى‏شد[27] و روابط كه به نوع تعامل انسانها با
يكديگر ارتباط مى‏يافت.[28]

 

 

عربان كه عمدتاً به بت پرستى روى داشته و دست‏ساخته‏هاى خويش را مى‏پرستيدند و
خواسته‏هاى خويش را از طريق ايشان برآورده مى‏ساختند
[29] و از ناحيه همانان مقاماتى را
پديد آورده و آيين و رسومى را وضع كرده بودند[30] با آمدن پيامبر(ص) و آوردن دين جديد،
مى‏بايست همه چيز خود را از دست داده و به خداى واحد بگروند.[31] پيامد اين دگرديسى و
نگرش نوين، بيش از هر چيز زير پا نهادن آداب و رسومى بود كه بر اساس آن انسانها از
درجات مختلفى برخوردار مى‏شدند و روى آوردن به دينى بود كه برابر آن انسانها همگون و
برابرند.[32] همين نكته به ظاهر كوچك، براى اكثر اهل مكه ناخوشايند بود و پذيرش آن به
منزله از دست دادن همه پيشينه تاريخى و نژادى‏شان بود،[33] اما ارزشهاى اسلامى كه منطبق با
فطرت بشرى و پاسخگوى نياز واقعى انسانى بود آهسته آهسته طرفدارانى يافت و افرادى را

 


|156|

به سوى خود كشاند؛ عده‏اى به حمايت از پيامبر و اسلام برخاسته و بر باورهاى پيشين خود
پاى نهادند.

 

 

روابط اجتماعى عربان مكه كه از نظر سياسى بر نظام قبيله‏اى و ملوك‏الطوايفى استوار بود
بيش از هر چيز در ستيز و نبرد و حداقل رقابتى كينه توزانه و سود محورانه با يك‏ديگر بود
[34].
در اين ميان دو تيره بنى‏هاشم و بنى‏اميه، از هر گروه ديگر بيشتر در تقابل و كشمكش قرار
داشتند. علت رقابت اين دو تيره، كه در جد سوّم با يك‏ديگر اشتراك مى‏يابند، گذشته از
داستانهاى افسانه گونى كه براى آن ذكر مى‏شود[35] ناشى از تصادم و تعارض موقعيت
اجتماعى‏اى بود كه تابع رياست مكه در زمانهاى پيش‏تر، به خاندان قريش قصى بن كلاب[36]،
سپرده شده بود و اين رياست به عنوان يك حق خانوادگى به ارث به فرزندان مى‏رسيد، اما
تعلق چنين ارثى به فرزندان، خود شرائطى چون درايت، جوانمردى، دانايى، شجاعت و
بخشندگى را مى‏طلبيد[37] و چنين ويژگيها عملاً رياست را در اختيار بنى‏هاشم نهاد و اين
خوشايند بنى‏اميه كه خود را شايسته احراز آن مقام مى‏دانستند نبود؛[38] از اين رو در تلاش و
تكاپوى به دست آوردن آن به رقابت با بنى‏هاشم پرداخته و در صدد توسعه موقعيت و اقتدار
خويش برآمدند. بعثت پيامبر(ص) از تيره بنى‏هاشم، نه تنها همه اقشار مكه را به سوى خود
فرا مى‏خواند بلكه آشكارا از بنى‏اميه نيز مى‏خواست تا پيروى از آن‏حضرت را پذيرفته و به
دين او گردن نهند و اين چندان خوشايند آنان نبود و بر اين گمان بودند كه بنى‏هاشم براى
برترى يافتن در عرصه رقابت مدعى رسالت و پيامبرى شده است.[39]

 

 

به هم خوردن توازن قدرت و برترى يافتن بنى‏هاشم درعرصه رقابت‏هاى فرهنگى،
سياسى و اجتماعى، خشم و خشونت امويان را بر انگيخت و به شيوه‏هاى گوناگون به مبارزه
برخاستند
[40] كه در نهايت به انزواى بنى‏هاشم[41] و پس از چندى به هجرت آنان منجر شد، اما
اين پايان كار نبود. بنى‏اميه پس از هجرت پيامبر و مسلمانان به مدينه، به طراحى نبردهايى
دست زدند كه گاه به كشته شدن بزرگانى از آنان و ديگر هم دستانشان خاتمه مى‏يافت.[42]
گسترش روز افزون اسلام و نفوذ ارزشهاى آن در دلهاى توده مردم، در زمانى نه چندان دراز
سردمداران كفر به ويژه امويان را به تسليم وا داشت اما آنچه در درونشان وجود داشت هم
چون آتشى زير خاكستر، مترصد فرصتى براى انتقام بود.[43]

 

 

مكه در سال 8هجرى مسلمان شد و پس از آن اميرى از طرف پيامبر(ص) به آنجا گمارده
شد ولى اسلام ديرهنگام اين شهر كه با پايان زندگى رسول خدا(ص) چندان فاصله نداشت از

 


|157|

عمق و استوارى بايسته‏اى برخوردار نشد به ويژه آنكه در اين دوره كوتاه باقيمانده از حيات
پيامبر(ص) بيش از هر چيز جلوه اقتدار و مكنت بود نه سختى و محنت، بنابراين نومسلمانان
كه برخى از سران قوم نيز در آن بودند، بيشتر با رويه سرورى و حكومت‏گرى مسلمانان
مواجه شدند كه خود گمشده‏اى براى آنان بود.

 


ب: مدينه

 

سرزمين يثرب كه با حضور پيامبر(ص) مدنيّتى نوين يافت از همان آغاز به مدينة النبّى
نام گرفت
[44]، با محوريت رسول خدا(ص) و قانونى كه آن حضرت بدانجا هديه كرد، شمايلى
جديد يافت و با تشكيل سازمان ادارى، نظامى استوار پيدا كرد و قدرت يافت و براى دفاع از
هجمه‏ها آماده شد. مدينه با آمدن پيامبر(ص) در معرض تهاجم‏هاى پياپى مشركان مكه قرار
گرفت، مكّيانى كه از ديرباز در رقابت باآنان بوده‏اند، رقابت عدنانيان و قحطانيان يا اعراب
شمالى و جنوبى[45]. پيشرفت اسلام در مدينه و اقتدار سياسى آنان به همراه پيروزيهايى كه در
ميدان نبرد عليه مشركان به دست آوردند، در زمانى كوتاه مكّيان را با خود همراه ساخت و اين
براى برخى از عربان مكه شكستى به شمار مى‏آمد كه مى‏بايست به جبران آن انديشه كنند.
رحلت پيامبر(ص) فرصت مناسبى براى آنان بود تا به بهانه شايستگى و ضرورت امارت
قريش[46]، انصار را از صحنه سياسى كنار نهاده و در حد وزيران و مشاوران پذيرا باشند[47] و
بدين‏گونه قريش را هم چون زمانهاى گذشته، به سرورى بردارند و بر جايگاهش نشانند!

 

 

تحولات پيش آمده در عصر رسول خدا(ص) و پيدايى ثبات دينى و تداوم ظاهرى آن در
زمان بعدى، چندان دوام نيافت. الگوهاى جاهلى از نو رخ نمود و رقابت‏ها آشكار گرديد و
همه خشم‏هاى فروخفته عصر پيامبر(ص) بروز كرد و بيش از هر تيره، دامن گير خاندان
بنى‏هاشم كه نماينده آن امام على(ع) و سپس فرزندانش بودند شد.
[48] انصار نيز در كام اين
شعله فرو رفتند و مسلمانانى كه گاه به راستى دل با اسلام داشتند در اين نبرد نابرابر قدرت با
ارزش، يا سكوت كردند و يا به همراهى على(ع)، خانه نشين شدند.[49]

 

 

بسيارى از مسلمانان كه در مدينه ساكن بودند و در زمان رسول خدا، پيكارها كردند و در
اعتلاى كلمه حق نقش آفرين بودند هم اكنون يا دچار حيرت و سرگردانى شدند و يا به
زندگى روى كردند، به ويژه از آن روزى كه مركز خلافت از آنجا به كوفه انتقال يافت، آنان
نفس راحتى كشيدند كه ديگر قربانى شدن حق را به چشم نمى‏بينند تا به حكم وظيفه

 


|158|

مسلمانى و انسانى به حمايت از آن برخيزند و پس از امام على(ع)
كه خلافت به شام منتقل گشت اين آسودگى افزون شد و با
خاطرى آرام به دنبال ظرائف علوم دينى مجادلات كلامى رفتند
بى آنكه به هدر رفتن سرمايه انسانى در تحت ستم و استبداد
شاهى معاويه انديشه كنند. اينان جهاد را جز در دانش اندوزى،
عبادت، به خودپردازى و در نهايت تأمين روزى و معيشت كه
خود جهادى به شمار بود، نمى‏ديدند و از همين زاويه به امام
حسين(ع) مى‏نگريستند و آن هنگام كه رفتنش به سوى جهاد
برايشان روشن شد به توصيه‏هاى امنيتى و نصايح تن‏پرورانه
روى آوردند تا او را نيز چون خود در حاشيه جريانات حاكم بر
جامعه اسلامى، برانند.[50]

 

 

به تعبير فيليپ حتّى «مدينه پايتخت عربستان كه از ياد رفته
بود، پناهگاه همه كسانى شد كه مى‏خواستند از آشوبهاى سياسى
به‏دور باشند تا از مايه‏اى كه از غنيمت جنگها اندوخته بودند بى
مزاحمت كسان بهره ور شوند».
[51]

 


2. كوفه

 

كوفه از شهرهاى ساخته شده پس از پيامبر(ص) و زاده
ضرورت فتوحات عصر عمر است. علت بناى اين شهر اين بود
كه در جانب شرقى عربستان، اردوگاه ثابتى براى لشكريان باشد
[52]
تا از آنجا به سرزمين‏هاى شرقى پيش‏تازند. «عمر بن‏خطاب به
سعد بن‏ابى‏وقاص نامه‏يى نوشت و به او دستور داد كه محلى را
براى هجرت مسلمانان و پيروان ايشان برگزيند كه بين آن محل و
خود وى دريا فاصله نباشد. وى به انبار آمد و خواست تا منزلگاه
را در آنجا قرار دهد لكن‏مگس فراوان در آن موضع مردمان را
آزار مى‏داد. پس به محل ديگر رفت و آن را نيكو يافت، آنگاه به
كوفه رفت و آن را حدود بندى كرد و منازلى را به اقطاع به مردمان

 


|159|

داد و قبيله‏ها در منازل خويش فرود آمدند و مسجد شهر را
بساخت. اين كار به سال هفده انجام گرفت... «بعد به عمر نوشت
كه مردم به پشه زدگى دچار آمده و آزار مى‏كشند. عمر به وى
نوشت، اعراب به منزله اشتران باشند و چيزى مناسب حال آنان
نيست مگر آنكه شتران را مناسب باشد پس جايى قابل سكونت و
بقاء را براى آنان جستجو كن و ميان من و آنان دريا را فاصله
قرارمده.»[53]

 

 

ابتداخانه‏ها در آنجا از نى ساخته شده بود و مسلمانان به هنگام
جهاد آن را خراب مى‏كردند و از چوبهاى آن استفاده مى‏كردند،
تااين‏كه زمانى در آن آتش افتاد و بعدها خانه‏هاى خشتى ساختند
و خيلى زود اين اردوگاه به شهرى بزرگ مبدل شد.
[54]

 

 

ساكنان اين شهر در ابتدا جهادگران مسلمان بودند كه از ديار
خويش به انگيزه دينى يا غير دينى بدانجا رفته و با گذشت زمان
گروههاى ديگرى به آنها پيوستند و مجموعه‏اى را تشكيل دادند
كه هر چند در دين‏دارى و تمسك به اسلام اشتراك داشتند اما در
نسب و نژاد و نيز نوع نگاه به دين متفاوت بودند؛
[55] برخى خود
پيامبر(ص) را ديده و سخنانش را شنيده بودند و برخى ديگر از
مناطق شرقى به آنها پيوسته بودند و جز شنيده‏هايى از جهادگران
مسلمان نمى‏دانستند و برخى ديگر از ديار جنوب و در قالب
مسلمانى آمده بودند. قصد و غرض‏غنيمت جويى و يافتن مكانى
براى زندگى كم و بيش در بسيارى از آيندگان به كوفه
بوده‏است.[56]

 

 

در زمان عمر، از همين ايام بود كه تقسيم غنايم از شكل سابق
كه به صورت تساوى ميان مسلمانان تقسيم مى‏شد، به گونه
ديگرى و بر اساس ديوان خاصى انجام شد.
[57] شايد بروز جدى‏تر
اين تقسيم در كوفه بود كه آشكارا دو قشر عرب و موالى را در كنار
هم جاى داده بود، يعنى تقسيم شهروندان كوفه به دو طبقه و

 


|160|

درجه كه هر يك از حقوق خاصى برخوردار بودند،[58] بنابراين در اين سرزمين علاوه بر
ناهمگونى نَسبى، منطقه‏اى و فرهنگى، از يك‏ناهمگونى ديگرى نيز رنج مى‏برد و آن
ناهمگونى اجتماعى و اقتصادى بود. كوفه باكم‏رنگ شدن فتوحات، جايگاه اوليه خود را از
دست داد و در زمان خلافت عثمان به شدت‏مورد بى مهرى قرار گرفت كه خود سرچشمه
برخى شورشها و اعتراضها گرديد و هم‏چنين مورد استفاده منطقه هم‏جوار شرقى كه براى
شورش‏هاى مقطعى آمادگى لازم را داشت واقع شد.[59]

 

 

آمدن اميرالمؤمنين على(ع) به كوفه و انتخاب آن به عنوان مركز خلافت، اين شهر را براى
اولين بار با اسلام راستين و مجسم آشنا كرد، هر چند شنيدن قضاياى نبرد جمل براى آنان كه
اسلام خود را با واسطه به دست آورده بودند و شنيده‏هاى آنان بيش از هر چيز مستند به اخبار
و روايات صحابه و تفاسيرشان از قرآن بود و هم اكنون از واقعه‏اى مى‏شنيدند كه به ظاهر در
دو سوى آن از اصحاب بودند، اندكى موجب سر درگمى شد، لذا برخى به افراط به على(ع)
گرويده و عده‏اى به تفريط بدو نگريستند و به تعبير امام على(ع) برخى شيعه غالى و برخى
دشمن تندرو شدند.
[60]

 

 

امام كه با رويكردى عدالت گسترانه خلافت را پذيرا شده بود براى بسيارى از آنان كه در
طى چندين سال پس از پيامبر(ص) به گونه ديگرى خوى كرده بودند قابل تحمل نبود از اين
رو با دسيسه‏هايى در پى ايجاد تفرقه در ميان اصحاب على(ع) برآمدند و آهسته آهسته پيكره
امت اسلامى را كه آغاز وحدت و يكپارچگى خود را مى‏آزمود در درون تهى ساختند؛ بروز
جنگ صفين از طرف معاويه و شاميان كه براى كوفيان نيز عرصه انتقامى فروخفته بود
[61] با
اينكه مى‏رفت تا به پيروزى نهايى برسد با حيله‏اى آشكار از سوى دشمن[62] و نفاقى پنهان از
سوى دوست[63] (سپاه على(ع)) به نتيجه‏اى ناگوار انجاميد كه حداقل آن رسميت يافتن
خلافت معاويه بود در حالى كه خود به امارت شام راضى بود. به هر حال كوفه در اين نبرد به
ويژه پس از جريان حكميت بيش از پيش دچار سردرگمى و حيران شد و يافتن حق و
حقيقت براى او مشكل شد. پيدايى خوارج، برخى را كه گمان حقانيت نسبت به آنان مى‏بردند
با خود همراه كرد و برخى ديگر در انتظار روشن شدن حقيقت به انزوا رفتند و برخى ديگر كه
هم‏چنان با على(ع) ماندند چون هنگامه نبرد و آمادگى رسيد، خود دچار سستى شدند كه امام
على(ع) آنان را بارها از اين همه دم‏دمى مزاجى و تذبذب نكوهيد و حتى به شكوه يك تن از
شاميان را با ده تن از آنان برابر دانست.[64] چرا كه آنان بر باطل خويش استوارند و اينان در حق

 


|161|

خويش متزلزل.

 

 

كوفه در بستر آنچه كه گفته آمد در سرگردانى و حيرت بود تا اينكه معاويه رسماً عليه
خليفه مسلمين امام حسن(ع) به پيكار برخاست و به ترفندى كه حتماً براى مردم شام و حتى
كوفه توجيه شدنى بود، با پيمان‏نامه‏اى كه هرگز بدان وقعى ننهاد،
[65] خلافت را به دست
گرفت و طى بيست سال حكومت خود آن‏گونه سياست بازانه و فريب كارانه عمل كرد كه
حتى براى نيكان و زيركان جامعه اسلامى نيز امر مشتبه گرديد كه به راستى اسلام واقعى
چيست و چگونه رفتار و سيرتى را طلب مى‏كند. كوفيان در اين اوضاع بيش از ديگران در
شگفت ماندند چون از يك سو از سنت و سيره نبوى چيزهايى شنيده بودند و از ديگر سو
رفتار علوى را به عيان ديده و باتمام وجود خويش لمس كرده بودند اما در اين زمان از كسى
كه مدعى خلافت اسلامى است چيزهايى عجيب مى‏شنيدند و مى‏ديدند، از اين رو گاه به
اعتراض و خشم بر مى‏خاستند اما اغلب به سخت‏ترين شكل مجازات مى‏شدند[66] تا اينكه
معاويه مرد و يزيد بر سر كار آمد.

 

 

كوفيان كه تا حدى در مكتب على(ع) درس دين‏دارى آموخته بودند هم‏چنان به عشق او و
فرزندش در تب و تاب بودند اما جهل فراگير و اختناق حاكم و تبليغات سوء، آنان را آن‏گونه
كه بايد در حركتشان استوار نداشت، هر چند با ديدن نقض عهدهاى معاويه و فسادهايى كه
مرتكب شده بود وى و سپس فرزندش را قانونى نمى‏دانستند اما كم عمقى اطلاعات دينى و
سياسى و دغدغه‏هاى زندگى، گاه آنان را به تصميم‏هاى زودهنگام و بدون پشتوانه عقلى و
فكرى، و بى ثبات مى‏كشاند
[67] و بديهى بود كه چون هنگامه آزمايش مى‏رسيد دين داران
واقعى و حاميان حقيقت اندك بودند.

 


3. بصره

 

از ديگر شهرهاى نوبنياد در اسلام، بصره است كه از نظر سياسى، بيشترين ساكنين آن را
طرفداران عثمان تشكيل مى‏دادند
[68]. اين شهر هم‏چون كوفه، در زمان عمر و به عنوان
پايگاهى نظامى ساخته شد و در اندك زمانى محل اسكان و تجمع اعراب به ويژه شمالى شد.
به تعبير يعقوبى «بصره شهر زيبا و مركز تجارتها و اموال آن بود و آن شهرى مستطيلى كه
مساحتش بر اساس همان نقشه‏اى كه در موقع فتح آن در حكومت عمر در سال هفده بنياد
نهاده شد، دو فرسخ در يك فرسخ است.»[69]

 

 


|162|

 

عتبة بن عزوان وقتى در خريبه منزل گزيده بود به عمر نوشت كه مسلمانان ناگزير از
داشتن منازلى هستند كه به زمستان در آن قشلاق كنند و چون از نبرد باز گردند در آن مأوى
گيرند. عمر با اين قيد كه آن مكان نزديك به آب و چراگاه باشد از او خواست تا موقعيت آن را
برايش وصف كند. عتبه نوشت كه زمينى را بر كرانه صحرا در مناطق حاصل خيز يافته‏ام كه
نيزار فراوان دارد و نزديك آب گيرهايى است كه نيزار در آن پديد آمده‏اند. عمر آن مكان را
پسنديد و فرمان داد تا در آنجا سكنى گزينند.
[70] پس از تأسيس شهر يا اندكى پس از آن
ابوموسى اشعرى بدانجا ولايت يافت.[71] سرزمينهاى اين شهر ميان قبايل عربى كه پس از
انقراض سلطنت سامانيان به آنجا مهاجرت كردند تقسيم گرديد و به زودى آبادى يافت.[72]
نوبنيادى و پايگاه نظامى بودن آن موجب شد كه ساكنان آن با بافتى ناهمگون در كنار يك‏ديگر
جاى گيرند. آنان كه از سرزمينهاى ديگر به اين ديار آمده بودند بيش از هر چيز به جهاد، فتح و
غنيمت مى‏انديشيدند. غنايم به دست آمده به اضافه درآمدهاى منطقه‏اى، زندگى ويژه‏اى را
براى ساكنان آن رقم زد، خصوصاً آن كه در زمانى كوتاه پس از تأسيس، عثمان خلافت يافت
و زندگى دنيايى و رقابت بر سر ثروت ارزشى به شمار آمد. براى بصريان اين نگرش به
زندگى خوشايندى داشت هر چند وجود برخى از افراد دردمند، اعتراضاتى را عليه دستگاه
حاكمه بر مى‏انگيخت. پس از كشته شدن عثمان و روى كار آمدن على(ع)، بصره با حضور
برخى از صحابه و نيز همسر پيامبر(ص)، عايشه در آنجا، نقشى كليدى يافت.[73] نبرد جمل با
همكارى اين شهر و حمايت بى دريغ اينان و تحت تأثير جو مسموم تبليغاتى روى داد. اينها
كه به دور از آنچه در مدينه رخ داده بود، در انتظار فرجى بودند، با آمدن عايشه، طلحه و زبير،
گره كور را گشوده يافته و راه صحيح را پيدا ديدند بى آنكه به جستجو بپردازند متأثر از فضاى
عاطفى ايجاد شده از سوى سردمداران جمل كه از ديد توده مردم افرادى جاافتاده و سرشناس
بودند، على(ع) را مؤثر در قتل عثمان و يا لااقل حامى شورشگران عليه او قلمداد كرده و باب
دشمنى با آن حضرت را گشودند و ديگر مجالى رخ نداد تابتوانند به حقيقت امر آگاهى يابند.
نبرد جمل كه به كشته شدن بسيارى از مسلمانان به ويژه بصريان انجاميد،[74] آتش كينه را
نسبت به على(ع) و خاندان او در ميانشان شعله ور ساخت و براى انتقام آمادگى يافتند.
معاويه نيز با شعارى مشابه آنچه اهل جمل مدعى آن بودند به ميدان آمد. براى اهل بصره كه
در تاريكى فضاى سياسى و اجتماعى به گمراهى كشيده شده بودند پس از جمل، معاويه‏اى
آشنا شدند كه هم خون‏خواه عثمان بود و هم مدافع جمليها كه در يك تبليغات غيرانسانى،

 


|163|

شهيدان راستين جلوه كرده بودند. بنابراين او كسى بود كه مى‏بايستى از طرف دين‏داران
حمايت شده تا به اهداف خود دست يابد. پس از خلافت و اقتدار او، بصريان هم‏چنان وى را
عنصرى حق‏مدار دانسته و با سياست او پيش آمدند.[75]

 


4. شام

 

سرزمين شام واقع در شمال عربستان از مناطق حاصل‏خيز و خوش آب و هوا به شمار
بود و از نظر سياسى تحت نفوذ حكومت روم شرقى قرار داشت. در آغازين حملات
مسلمانان به مناطق برون مرزى در زمان رسول خدا(ص) بخشى از اين سرزمين مورد توجه
مسلمين قرار گرفت اما «حمله به شام در دوران ابوبكر آغاز شد به فرماندهى خالدبن وليد
ولى فتح آن به سال چهارده و در دوره عمر رخ داد. عمر خالد را بركنار و ابوعبيده را به
فرماندهى برگزيده بود اما فتح به دست خالد انجام گرفت.»
[76]

 

 

يزيدبن ابوسفيان از طرف خليفه به امارت آنجا گمارده شد تا اينكه در سال 17 در طاعون
«عمواس» درگذشت
[77] و پس از او معاويه به عنوان جانشين برادر از خليفه حكم گرفت. او با
بهره‏گيرى از عنصر نسب و قدرت تبليغى، آن‏گونه به آموزش دينى مردم پرداخت كه خود
مى‏خواست و اسلام در ميان مردم آنجا از طريق هموشناسايى شد. شاميان معاويه را به عنوان
سفير اسلام و الگوى مجسم آن مى‏دانسته و تنها از طريق او به مفاهيم اسلامى راه مى‏يافتند و
حتى برخى از توده مردم برابر روايتى ساختگى او را هم‏نشين پيامبر(ص) در بهشت گمان
كرده و علاقه و دوستى او را بر بندگان واجب مى‏شمردند.[78] معاويه با بهره‏گيرى از اين
فرصت به احياى سنت‏هاى قومى و جاهلى و تصوير وارونه ارزشهاى اسلامى پرداخت و به
شيوه شاهان به امارت روى كرد[79] و حتى از سنت و روش خليفه وقت نيز عدول كرد به
گونه‏اى كه براى عمر مايه اعجاب بود؛ چنان‏كه آورده‏اند:

 

«چون معاويه هنگام آمدن عمر به شام با ابهت و شكوه و لباس پادشاهى و سپاهيان گران و
بسيج فراوان با عمر بن‏خطاب ملاقات كرد، عمر اين وضع را ناپسند شمرد و گفت: اى معاويه،
آيا به روش كسرايان گراييدى؟ معاويه گفت: اى اميرالمؤمنين، من در مسندى مى‏باشم كه با
دشمنان روبه‏رو هستم و ما را در برابر مباهات ايشان، آرايش جنگ و جهاد نيازمندى
است.»[80]

 

اين شيوه رفتار معاويه كه با توجيهى نه چندان زيركانه همراه بود از نگرش او به زندگى و
ارزشها پرده بر مى‏دارد.

 

 


|164|

 

شاميان با اين الگو و آهنگ پيش رفتند و با روى كار آمدن
عثمان (به عنوان خليفه) كه در نسب به طيف اموى پيوند داشت
[81]
و در روش هم‏چون معاويه مى‏زيست، نه تنها در اصلاح شيوه
زندگى مردم به سوى اسلامى شدن پيش نرفت بلكه در تثبيت
وضعيت نابهنجار مهر تأييد نهاد. فتوحات پى‏درپى در مناطق
غربى و غنايم بسيارى كه عايد مسلمين مى‏شد زندگى تجملى
همراه با رفاه را براى شاميان به ارمغان آورد و معاويه با اين
سرمايه كه بدون هيچ حساب و كتابى در اختيارش قرار گرفته
بودبه استخدام حديث سازان و خريدن سياست مداران و
تطميع‏سود جويان دست زد و توانست هم نيروهاى بسيارى را
اطراف خود جمع كند و هم به ترويج باورهاى خود بپردازد و هم
با تمام توان به تخريب چهره‏هاى رقيب دست بزند.[82] بدين‏گونه
شاميان در قلعه نامرئى استوارى قرار گرفتند كه هرگز به بيرون آن
راهى نداشتند و او توانست با اين شيوه مردم را در جهلى فراگير
قرار دهد:

 

 

«يكى از اخباريان نقل كرده كه به يكى از مردم شام كه به صف
بزرگان و خردمندان و صاحب نظران آنها بود گفته بود اين
ابوتراب كيست كه امام او را بر منبر لعن مى‏كند؟ گفت: گمان
مى‏كنم يكى از دزدان ايام فتنه بوده است!»
[83]

 

 

اين داستان هر چند مربوط به دوره‏هاى بعد است اما شنيدنى
است كه چگونه معاويه با تبليغات همه‏جانبه، خفقانى باور
نكردنى در جامعه اسلامى با بهره‏گيرى از عنصر دين ايجاد كرد.
قوت سياست معاويه در كار جذب قلوب خاص و عام بدانجا
رسيده بود كه پس از ختم صفين يكى از اهل كوفه سوار بر شتر
«نر» خود به دمشق رفت و يكى از مردم دمشق با او درآويخت كه
اين شتر «ماده» از من است و در صفين از من گرفته‏اى. دعوى پيش
معاويه بردند و دمشقى پنجاه شاهد آورد و همه شهادت دادند كه

 


|165|

اين شتر ماده از اوست. معاويه به ضرر كوفى حكم داد و بگفت تا
شتر را به دمشقى تسليم كنند. كوفى گفت: خدايت به صلاح
رهبرى كند، اين شتر نر است و ماده نيست. معاويه گفت: اين
حكمى است كه داده شده است. پس از آنكه قوم پراكنده شدند
كسى فرستاد و كوفى را احضار كرد و قيمت شتر او را پرسيد و دو
برابر آن را به او داد و نكويى كرد و گفت: به على بگو من با
صدهزار نفر كه شتر ماده را از نر تشخيص نمى‏دهند با او جنگ
خواهم كرد.[84]

 

 

در اين واقعه، ميزان جهالت مردم و هماهنگى آنان و نيز نفوذ
معاويه قابل توجه است.

 

 

معاويه در دوره خلافت عثمان هر چه بيشتر بر شام سلطه
يافت. با كشته شدن عثمان به دنبال‏انحراف و انحطاطى كه از سالها
پيش در زير پوسته جامعه مسلمانى ريشه دوانيده بود و روى كار
آمدن على(ع) بر اساس نياز و شناخت واقعى، معاويه را در چالش
بزرگى قرار داد اما وى كه از پيش تمامى راه‏هاى فهم درستى را بر
مردم بسته بود براى حفظ موقعيت خويش، با بهانه قراردادن
خون عثمان به مقابله با امام پرداخت.
[85]

 

 

شاميان كه تنها از طريق معاويه به شناخت اسلام، خلافت،
صحابه، عثمان، على(ع) و... رسيده بودند در تحليل آنچه در مركز
خلافت پيش آمده بود جز به حقانيت راهى كه معاويه پيشه كرده
بود حكم نمى‏كردند به ويژه آنكه شمارى از اصحاب رسول
خدا(ص) كه در طى چند سال گذشته به ديار شام مهاجرت كرده و
سكنى گزيده بودند روشى متفاوت با معاويه در زندگى اتخاذ
نكرده بودند
[86] و همين تأييدى بر سيره او محسوب مى‏شد.

 

 

پس از نبرد جمل و كشته شدن شمارى از مسلمانان، معاويه
بهانه‏اى ديگر يافت تا به تحريك عواطف مردم پرداخته و هر چه
بيشتر در تداوم راهى كه پيش گرفته بود توفيق يابد. احساسات

 


|166|

برانگيخته شده و فرياد وا عُثماناى او مردم شام را به كينه‏توزى آشكارى عليه خليفه مسلمين
كشاند و آنان به گمان اينكه معاويه تنها كسى است كه مى‏تواند آنان را به رستگارى و فلاح
برساند، در كارزارى بزرگ عليه امام وارد ساخته شدند. نبرد صفين تنها ميدان مواجهه
شاميان با ديگر مسلمانان نبود بلكه مواجهه با مسلمانان اصيل بود چرا كه شاميان تاكنون هر
چه ديده بودند يا مسلمان شده دست معاويه بودند و يا مسلمانان مهاجرى بودند كه هم چون
معاويه در پى زندگى راحت و بى‏دردسر مى‏گشتند و اما در اين صحنه با نيروهايى مواجه
شدند كه تمام هم و غمشان اسلام و جهاد در راه خدا و در ركاب امام‏المسلمين بود. معاويه با
وقوف به اين نكته نمى‏گذاشت تا شاميان با سپاهيان على(ع) درآميزند و حقايق پنهان اسلام و
مسلمانى را دريابند[87] و در نهايت نبرد صفين به شيوه‏اى خاتمه يافت كه از منظر شاميان
سطحى‏نگر، دين‏دارى و قرآن‏مدارى معاويه را مى‏نمود.

 

 

پس از صفين معاويه رسماً خود را خليفه خواند و بدين‏گونه هرگونه مجالى كه ممكن بود
شاميان را به انديشه احتمال وجود حقيقت در وراى آنچه با آن خوى كرده بودند، رهنمون
شود، از دستشان ربود و بيش از بيست سال او رهبرى جامعه اسلامى را بر دوش گرفت و در
اين مدت در تثبيت بيشتر موقعيت خود و خويشاوندانش كوشيد و با استفاده از نيروهايى
چون خودش توفيق‏هايى روزافزون يافت. توفيق او بيشتر مربوط به اطرافيانش بود، از آن
جمله عمروعاص نائب خليفه در مصر حاصل‏خيز، مغيرة بن شعبه حاكم كوفه پرآشوب و
زياد بن‏ابيه حاكم بصره ناراضى.
[88] و با اعتماد بر ديگران كار خود را پيش برد. وى در
استوارى قدرت خويش و بسط فتوح اسلام بر بوميان شام كه هنوز بيشترشان بر دين مسيح
بودند و نيز بر عربان آن ديار كه بيشترشان از يمن بودند تكيه داشت و بر مسلمانان نوآمده از
حجاز اعتماد نداشت.[89]

 

 

به هر روى معاويه تا پايان زندگى خود در ناآگاه نگاه داشتن مردم كوشيد و براى پس از
خويش نيز بر خلاف پيمانى كه با امام حسن(ع) بسته بود فرزندش يزيد را كه فردى عياش و
ناشايست بود
[90] به خلافت نهاد و بدين‏گونه مردم هم‏چنان در جهل و تاريكى خود ماندند.

 


دگرگونيهاى پيش آمده در جامعه اسلامى

 

از آنچه در باره چهار شهر بزرگ اسلامى بيان داشتيم تاحدودى به واقعيتهاى حاكم بر
جامعه اسلامى عصر امام حسين(ع) نزديك شديم، اما گذشته از اينها در مجموع، تحولاتى

 


|167|

در جامعه اسلامى رخ داد كه فهم آنها تحليل فاجعه دردناك عاشورا را آسان‏تر مى‏كند. به هر
روى جامعه‏اى كه امام در آن به اعتراض برخاست و فرياد حقيقت‏خواهى و ديانت‏جويى‏اش
را در مقاطع مختلف، تا شهادتش سرداد ويژگيهايى داشت كه به اختصار مى‏توان چنين
بيان‏كرد:

 


1. از نظر دينى - دنيا دينى

 

جامعه عرب با بعثت پيامبر بزرگ و تلاش پى‏گير او و اصحابش از بدترين روش زندگى
به متعالى‏ترين آن فراخوانده شد و در اندك زمانى دگرگونى فاحشى يافت و قوانين و احكام
اسلامى بر آن حاكم شد و باورهاى پاك و آسمانى جاى گزين عقايد خرافى و غلط گرديد،
دين اسلام به عنوان عنصرى نجات دهنده آدمى كه نگرش جامع به هستى داشت و دنيا و
آخرت را هم چون پديده‏اى واحد و جدا ناپذير مى‏ديد، در آن سايه افكند و انسانها را به
حقيقتى فرا خواند كه در آن آدميان برابر و جهان مسخر قدرت لايزال الهى بود. پس از
پيامبر(ص) چيزى نگذشت كه در ميان صحابه براى رسيدن به قدرت دنيايى اختلاف افتاد و
دين به عنوان عاملى توجيه كننده خواسته‏هاى آنان درآمد.
[91] اين كجروى و دنيا خواهى در
تمامى زواياى زندگى مسلمانان سايه افكند. جهاد، مبارزه ايثار و از خودگذشتگى و تحمل
سختيهاى طاقت فرسا كه در پيش براى تقرب به خدا و كمال يابى بود، در خدمت رسيدن به
غنيمت و بيرون كردن حريف از ميدان رقابت به كار گرفته شد. دين در ميان بيشترين مردم به
تبع ا ز سردمداران وكارگزاران، وسيله و ابزارى براى آسوده زيستن و بى‏دغدغه بودن تلقى
شد و دين را به تعبير امام حسين(ع) تا آنجا مى‏خواستند كه به كار دنيايشان بيايد:

 

«الناس عبيد الدنيا، و الدين لعق على السنتهم، يحوطونه ما درّت معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء
قلّ الديّانون»؛[92]

مردم برده‏هاى دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان است، تا آنجا از دين حمايت و پشتيبانى
مى‏كنند كه زندگيشان در رفاه باشد. و آنگاه كه به آزمون در آيند دين داران اندك‏اند.

 

دين در زندگى آدمى هم بخشى از نيازهاى آدمى را رفع مى‏كند و هم نيازهايى را كه به
حقيقت وجود انسانى مربوط است و بشر بدان توجهى ندارد، براى انسان معرفى مى‏كند و
درستى زندگى انسان را بدين گونه نشان مى‏دهد. آدميان گاه در فراز و نشيب زندگى و بيشتر
در عصر آرامش و آسايش، تنها به خويشتن ظاهرى خود مى‏انديشند و آدميت خود را تا
سرحد موجودى جاندار (حيوان) فرو مى‏كشند و حقيقت وجود خويش را فراموش مى‏كنند

 


|168|

و دين، با توجه دادن او به حقيقت مطلق، راه صحيح زيستن را كه به سوى خداوند بارى و
كمال مطلق است در پيشش مى‏نهد. انسان زمان پيامبر(ص) در چنين مسيرى گام مى‏نهاد ولى
بعدها مسير زندگى عوض شد به ويژه پس از خلافت امام حسن(ع) و روى كار آمدن معاويه،
كه رسماً دين حقيقى از صحنه زندگى كنار نهاده شد و دينى جايگزين آن شد كه تنها در
قاموس امويان تعريف‏پذير بود.[93]

 

 

تحولى كه در نگرش آدميان در اين دوره پديد آمد دفعى و يك‏باره نبود بلكه به تدريج و
در فرايندى طولانى شكل گرفت به گونه‏اى كه براى برخى قابل فهم نبود، از روزى كه سقيفه
پيش آمد و در آنجا بى‏دغدغه دين‏خواهى به تعيين امير و وزير پرداختند؛
[94] تا آن زمان كه
خليفه رسماً اعلام كرد كه دو چيز در زمان رسول خدا سنت بود و من آن را حرام و عامل به
آنها را عقاب مى‏كنم؛[95] تا روزى كه تبعيدى پيامبر(ص) به جامعه اسلامى برگردانده شد و
رسماً در دستگاه خلافت دينى مورد احترام و توجه قرار گرفت[96] و تا آن زمان كه مؤمن‏ترين
فرد به پيامبر(ص) و قرآن ناطق، به حيلتى دينى محكوم شناخته شد،[97] دين از مسير خود
خارج و آهسته آهسته مسخ شد تا اينكه معاويه توانست آشكارا حكومت خويش را دنيايى
معرفى كند و رسماً اعلام كند كه من براى دنياى شما خلافت مى‏كنم.[98] دينى كه‏پس از خلفاى
راشدين از طرف حكومت تفسير وتبيين مى‏شد تنها تفاوتش با آنچه در دوره جاهليت بود
آن بود كه دين جاهلى قدرت بسيج نيروهاى عظيم را براى سركوبى انسانى والا نداشت اما
اين دين چنين قدرتى داشت. دينى كه در عصر امام حسين(ع)، مردم بدان روى داشتند تنها
نامى از دين بود، محتواى آن دگرگون شده بود. دينى بود كه ابوذر به نام آن كشته مى‏شد[99] و
حجر بن عدى و يارانش قتل عام شده[100] و على(ع) ترور مى‏شد[101] و امام حسن(ع)
مسموم[102] و حتى نام پيامبر(ص) را بر زبان آوردن جرم به حساب مى‏آمد[103] و چنين دينى،
تنها به دنيا مى‏نگريست و هر چه تأمين دنيا و الزامات آن اقتضا مى‏كرد، از آن، همان فهميده
مى‏شد. پس كارآيى‏اش تا آنجا بود كه به دنيا لطمه‏اى وارد نسازد. بديهى است كه در چنين
نگاهى ارزشها وارونه و بدعتها بروز مى‏كنند و احكام دينى پايمال شده و مردم بى‏تفاوت
مى‏شوند و در چنين جامعه‏اى انتظار حق‏طلبى و ظلم‏ستيزى چندان واقع‏بينانه نيست، شايد
بشود شاخص‏هاى جامعه دنيادينى را چنين بر شمرد:

 


الف. عمل نشدن به حق

 

امام حسين(ع) بيش از هر كس ديگر در تصوير زمانه خويش كوشيده است. وى تحول را

 


|169|

در خطبه‏اى بيان مى‏دارد:

 

«اما بعد فقد نزل بنا من الامر ما قد ترون و ان الدنيا قد تغيّرت و تنكّرت و ادبر معروفها و لم يبق
منها الا صبابة كصبابة الاناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، الا ترون الى الحق لا يعمل به و
الى الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله فانى لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع
الظالمين الا برما؛[104]

اما بعد، بر ما همان فرود آمد كه مى‏بينيد؛ به راستى اوضاع زمان دگرگون شده، زشتيها آشكار
و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بسته، از ارزشهاى انسانى چيزى جز اندكى به مانند
قطره‏هاى مانده در ته ظرف آب، چيزى نمانده است، مردم در زندگى ننگين و ذلت‏بارى به سر
مى‏برند كه نه به حق عمل مى‏شود و نه از باطل روگردانى مى‏شود. شايسته است در چنين
محيط پليدى، انسان مؤمن فداكارى كند و به ديدار حق بشتابد. من در چنين فضايى مرگ را
جز سعادت و زندگى با ستمگران را چيزى جز نكبت نمى‏دانم.»


ب. تعطيلى امر به معروف و نهى از منكر

 

امام در وصيت‏نامه خويش به محمد حنفيه، كه در آن به انگيزه قيام خود اشاره دارد
چنين‏مى‏فرمايد:

 

«انى لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى،
اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و بسيرة سيرة جدى و ابى على بن‏ابى‏طالب».
[105]

 

با اينكه امام(ع) مى‏داند كه در اين حركتى كه آغاز كرده است‏كشته شدن و اسارت خاندان
وجود دارد
[106] اما انگيزه‏دين‏خواهى و ضرورت اصلاح جامعه انسانى وى را به پيش مى‏برد
و اعلام مى‏كند كه نه از روى خودخواهى و يا خوشگذرانى و نه براى فساد و ستمگرى، بلكه
به منظور امر به‏معروف و نهى از منكر قيام كرده است و مى‏خواهد در امت جدش اصلاح را
جستجو كند و به سيره رسول خدا و على(ع) عمل نمايد.

 


ج. مرگ سنت و شكوفايى بدعت

 

بزرگترين خطرى كه جامعه دينى را تهديد مى‏كند ظهور بدعت است و در جامعه زمان
امام چنين اتفاقى رخ داد و چنانكه آن حضرت در مكاتبه با مردم بصره پس از اشاره به رسالت
پيامبر(ص) و نقشى كه در هدايت مردم ايفا كرد مى‏نويسد كه من شما را به كتاب خدا و سنت
پيامبر دعوت مى‏كنم، چون در شرائطى قرار گرفته‏ايم كه سنت پيامبر (ص) از ميان رفته و
جاى آن را بدعت فرا گرفته است، اگر سخن مرا بشنويد، شما را به راه سعادت و خوشبختى
هدايت خواهم كرد:

 

 


|170|

«انا ادعوكم الى كتاب الله و سنّة نبيّه فان السّنة قد امت و البدعة قد احييت فان تسمعوا قولى
اهدكم الى سبيل الرّشاد.»[107]


د. تجرى در مقابل احكام الهى

 

ركن اصلى دين، احكام و قوانين آن است و آن گاه كه در جامعه احكام الهى عملى شود و
روابط انسانها بر اساس قانون آسمانى تعريف شود جامعه دين‏دار خواهد بود. در جامعه
زمان امام حسين(ع) آشكارا احكام الهى زير پا گذاشته مى‏شود بى‏آنكه علماى زمان كه به
فرموده پيامبر(ص) در چنين هنگامه‏اى مى‏بايستى عليه آن به پاخيزند،
[108] اعتراضى كنند.
معاويه در ملأ عام، زيادبن ابيه را بر خلاف سنت اسلامى، «الولد للفراش»، به گواهى ابومريم،
به پدرش ملحق كرد[109] و او را برادرش خواند بى‏آنكه آب از آب تكان بخورد.

 


ه . كنار گذاشتن دستور رسول خدا(ص)

 

امام حسين(ع) در پاسخ مروان كه او را به بيعت با يزيد خوانده بود فرمود:

 

انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ بليت الامة براع مثل يزيد و لقد سمعت جدى
رسول الله يقول الخلافة محرمة على آل ابى‏سفيان فاذا رايته معاوية على منبرى فابقروا بطنه
و قد رآه اهل المدينة على المنبر فلم يبقروا فابتلاهم الله بيزيد الفاسق.»
[110]

 

بنابر آنچه آمد، دينى كه در ميان مردم وجود داشت تنها پوسته و ظاهرى بيش نبود و
محتواى آن دگرگونى جدى يافته بود.

 


2. از نظر سياسى - نيرنگ پيشگى

 

شايد سريعترين و آشكارترين دگرگونى كه در جامعه اسلامى رخ داد، تحول سياسى و
نگرشهاى آن بود. پيامبر(ص) در جامعه‏اى مبعوث شده بود كه از يك نظام سياسى و
حكومتى برخوردار نبود، سياست بر محور افراد و افراد در فرايند خاص حاكميت
مى‏يافتند.
[111] در تفكر عرب جاهلى، زندگى اجتماعى تعريفى ويژه داشت كه عمده‏ترين
شاخصه آن چنين است:

 


الف. خون محورى

 

جامعه عرب شكل يافته از افرادى بود كه در نسب و نژاد با يك‏ديگر پيوند داشته و
آنچه‏آنان را به عنوان مجموعه واحد پيوند مى‏داد خون بود. خون عنصر وحدت بخشى

 


|171|

بودكه در وجود يكايك اعضاى هم‏زيست جامعه جريان داشت و مجموعه انسانهاى
هم‏خون قبيله را شكل مى‏دادند. بنابر اين قبيله تنها اجتماعى بود كه عرب جاهلى آن را
شناخته و در آن مى‏زيست و بيرونيان تنها در شرائط ويژه، و با هم‏خون شدن مى‏توانستند به
عضويت قبيله درآيند.[112]

 


ب. محوريت فرد

 

زندگى قبيله‏اى برمحور فرد مى‏گشت كه به عنوان رئيس يا شيخ آن شناخته مى‏شد.
رئيس‏قبيله از طريق وراثت با داشتن چند ويژگى برگزيده مى‏شد و پس از آن تبعيت از او بر
همگان لازم مى‏شد و فرد متخلف، به جريمه‏هاى سنگينى محكوم مى‏شد كه يكى از آنها طرد
از قبيله بود.
[113]

 

 

در نظام قبيله‏اى اصل بر اطاعت و تسليم و پذيرش فرامين رئيس بود و علت اصلى
سرسپردگى حفظ موقعيت قبيلگى و خون بود.

 


ج. عدم استقلال در هويت

 

انسانها در نظام قبيله‏اى، به مانند عضوى از پيكره بزرگ به شمار بودند و از خود هويت
مستقلى نداشتند، از اين رو رئيس قبيله براى آنان تصميم مى‏گرفت و عمل مى‏كرد و هنگامى
كه جرمى از فردى از قبيله نسبت به فردى از قبيله ديگر رخ مى‏داد، تمامى اعضاى قبيله مجرم
شناخته مى‏شدند و جرم به پاى قبيله نوشته مى‏شد.
[114]

 


د. نفع و ضرر، محور حق و باطل

 

در جامعه عرب حق و باطل بر محور نفع و ضرر قبيله مى‏گشت و آنچه كه براى قبيله
سودمند بود به عنوان حق شمرده مى‏شد و آنچه زيان آور بود به عنوان باطل معرفى مى‏شد و
به تعبير ديگر در نظام قبيله‏اى حق و باطل بر اساس ارزشهاى انسانى و ملاك‏هاى متعالى
تعريف نمى‏شد.
[115]

 


ه. نظام ملوك الطوايفى

 

نظام سياسى عرب، ملوك الطوايفى بود. هر قبيله‏اى در تصميم‏گيرى و انجام امور جمعى
و حكومتى استقلال داشت و بديهى است كه در چنين نظامى، اصول حاكم بر سياست،

 


|172|

اصولى محدود و بسته است.[116]

 


جامعه اسلامى

 

ظهور اسلام و پيامبر (ص) در چنين محيطى رخ داد و آن حضرت پس از هر چيز براى
اينكه بتواند پيام الهى خويش را به گوش توده مردم برساند، در نگرش آنان به زندگى و
خويشتن و جامعه تحولى آفريد و در اين جهت كوشيد تا آنچه عرب بدان پاى‏بند بود بر كنده
و اصول ديگرى را جاى گزين گرداند. او عرب را به عنوان انسانى مستقل و مختار معرفى كرد
و در طى دوران دعوتش بدو آموخت كه چگونه بر پاى خويش ايستاده و از پيروى
كوركورانه بپرهيزد و براى زندگى خويش برنامه داشته باشد و به صلاح و مصلحت خويش
گام بردارد و مسؤول عمل‏كرد خويش باشد
[117] و حق را جداى از منافع فردى و جمعى
بشناسد. بدين گونه پيامبر(ص) با تغيير نگرش عربان به جامعه قبيله‏اى، جامعه انسانى را
شناسايى كرد و نشان داد كه آنچه پيكره يك جامعه را مى‏سازد انسانهايى با اهداف ، انگيزه‏ها،
آرمانها و نيازها و خواسته‏هاى مشتركند نه خون و نسب[118] در چنين جامعه‏اى شايسته‏ترين
فرد، به رهبرى برگزيده مى‏شود و تبعيت آدميان از او به مثابه پيروى گمراهى از هدايت يافته
يا راه گم كرده‏اى از راه بلد است[119] و او كه جلودار جامعه انسانى در امور اجتماعى مى‏شود،
آگاه‏ترين و شايسته‏ترين آن مجموعه است[120] هر چند به قبيله‏اى وابسته نبوده و يا از خاندان
مشهورى نباشد. چيزى كه رهبرى انسانى را توجيه مى‏كند توانايى، دانايى، خردمندى،
ايمان، وارستگى، و شايستگى او است كه خود بدان دست يافته است و پيروى از او با آگاهى و
اختيار كامل و ناشى از انتخابى معقول است.

 

 

تلاش چندين ساله پيامبر(ص) با هجرت به مدينه تحقق عينى يافت. او در اين شهر،
جامعه‏اى را طراحى كرد كه همه انسانها از هر نژاد و نسب در آن امكان زندگى يافته و نقش
آفريدند و با توجه به سه اصل آزادى انسانى، شايستگى سالارى و مسئوليت انسانى همگان،
هر كسى مى‏توانست نسبت به مهم‏ترين مسايل سياسى و اجتماعى اظهار نظر و مداخله نمايد
و بالاترين مقام سياسى و دينى با عنايت بدو گوش داده و گاه نظراتش را به كار مى‏بست.
[121]

 

 

بنابراين در مكتب رسول خدا رابطه انسانى تعريفى جديد يافت و بر اساس اصول
اخلاقى متعالى استوار شد و اصل عدالت، عدم تجاوز و خردمندى به جاى خود خواهى،
تجاوزگرى و جهالت كه اصول حاكم بر نظام قبيله‏اى بود نشست و حكومتى واحد را در

 


|173|

سرزمين حجاز براى هميشه پايه‏ريزى مى‏كرد. اين روند مى‏رفت كه جامعه اسلامى به مدينه
فاضله‏اى تبديل شود كه از ديرباز انديشه افلاطون و ارسطو و ديگر فيلسوفان را به خود
مشغول داشته بود، اما تحولات بعدى، مسيرى ديگر را براى نظام اسلامى رقم زد.

 


دگرگونى سياسى

 

درگذشت پيامبر(ص) آغاز تحولى جديد در عرصه سياست نيز بود. هنوز جنازه رسول
خدا به خاك سپرده نشده بود كه جمعى از انصار و مهاجرين در سقيفه بنى‏ساعده جمع شده و
بى‏در نظر داشت اصول اسلامى و با استناد به اصل جاهلى (قبيله محورى)
[122] فردى را به
خلافت برداشته كه از نظر شايستگى فرا دست همگان نبود و همين عمل قاعده‏اى را در ميان
اهل سنت پايه نهاد كه ترجيح مفضول بر فاضل باشد.[123] به هر روى ابوبكر با كوشش بر
حفظ ظواهر اسلامى و رعايت سيره رسول خدا خلافت كرد[124] اما بر خلاف سنت و شيوه آن
حضرت، پس از دو سال، عمر را به جانشينى خود برگزيد.[125] گذشته از آنچه در زمان ابوبكر
رخ داد و ارزشهايى زير پا نهاده شد و رسماً حق خاندان رسول تصاحب گرديد، اين عمل
ابوبكر در گزينش خليفه بعدى، بدعتى در روش سياست اسلامى پديد آورد كه هرگز باز
داشته نشد. جالب آن است كه اهل سنت چنين حقى را براى پيامر(ص) قايل نبوده‏اند.[126]

 

عمر كه برابر روش نامعمول بر سر كار آمد با خشمگينى، تندخويى و تعصبى كه
داشت[127] به خلافت پرداخت. وى در روش سياسى خود، با اتكا به خصلت‏هاى اخلاقى كه
داشت، نظامى نزديك به استبدادى را توجيهى دينى كرد و با رأى خود به اداره مملكت
پرداخت و پس از فتوحاتى كه در دوره‏اش پديد آمد افرادى را نه چندان شايسته به امارت
برگزيد كه در بدبينى بسيارى از مناطق مفتوحه نسبت به سياست اسلامى تأثيرى به سزا
داشت. روش عمر در تقسيم بيت‏المال، گذشته از پيامدهاى بسيارى كه داشت، بار ديگر طبقه
بندى خاصى را در جامعه ايجاد كرد كه عملاً برخى را از همكارى با نظام اسلامى باز
مى‏داشت، هر چند او شاخص هايى را براى اين تفاوت تعريف كرده بود اما براى فرد
مسلمانى كه از زمان پيامبر(ص) به تساوى و برابرى خوى كرده بود پذيرفتنى نبود.[128]
تبعيض‏هاى پيش آمده نه براى تازه مسلمانان غير عرب مقبول بود و نه اشراف قريش را
خوشنود مى‏ساخت به ويژه آن دسته از اشرافى كه بر اساس ملاك‏هاى بيان شده، هيچ امتياز
نداشتند، آنان كه تنها پس از فتح مكه و به اجبار، به جمع مسلمانان پيوسته بودند بى‏آنكه

 


|174|

اسلام را در درون خويش راه داده باشند اينان در برنامه‏اى از پيش
طراحى شده عمر را از پاى درآوردند[129] اما او در بستر مرگ براى
آينده جامعه اسلامى انديشه‏اى كرد كه به راستى هيچ توجيهى
براى آن نمى‏توان ساخت. او شش تن را به عنوان اعضاى شورايى
برگزيد كه مى‏بايست طى سناريويى، فردى را از ميان خويش به
خلافت بردارند.[130] تمامى آنان از مهاجرين بودند و هرگز هيچ
يك از آنان مدعى هم سطحى با يكديگر به ويژه با امام على(ع)
نبودند و عمر با اين عمل هم گزينش اصلح را زير سؤال برد و هم
گزينش‏گرى مردم را خنثى كرد، دو اصلى كه در سياست گرى
اسلامى، بسيار اساسى بود.

 

 

عثمان پس از عمر طى فرايندى بر سر كار آمد. وى كه فردى
ضعيف، سالخورده خويشاوند دوست و وابسته به خاندان اموى
بود بر خلاف عهدى كه با عبدالرحمن بن عوف بسته بود،
[131] بى
توجه به سنت رسول و حتى دو خليفه پيشين، دست به تغييراتى
در اركان نظام زده و شيوه‏اى را پيشه ساخت كه جز ملك شخصى
دانستن خلافت، هيچ توجيهى براى آن نمى‏توان يافت.

 

 

خليفه بى‏دغدغه اصلاح امور و هدايت مردم به زندگى
تجملى و اشرافى روى آورد و با به كارگيرى و ارج‏گذارى به
افرادى زشت سيرت و بدكردار،
[132] آنچنان نابسامانى در جامعه
ايجاد كرد كه هرگونه رفتار غير دينى و خشونت سياسى
توجيه‏پذير بود. رفتارى كه امير خليفه، معاويه در شام نسبت به
صحابى بزرگ پيامبر(ص) ابوذر، كه به اعتراض عليه او برخاسته
بود، انجام داد نه تنها براى عثمان پذيرفتنى بود حتّى در شدت
عمل او نسبت به ابوذر اثر گذاشت.[133]

 

 

سياست و حكومت با گذر زمان دستخوش آسيب‏هاى
بسيارى شد و از جايگاه دينى خود خارج به بازيچه‏اى در دست
خليفه مبدل گرديد به گونه‏اى كه برخى از مسلمانان پس از طى

 


|175|

مراحلى، بر خليفه شوريده و او را از پاى درآوردند.

 

 

پس از عثمان، اندك آگاهى كه در مردم پيدا شد آنان را به سوى
على(ع) كشاند و براى اولين بار پس از رسول خدا، به شكلى
معقول به گزينش خليفه روى كردند. على(ع) با همه بى‏ميلى كه
تابع انحراف جامعه اسلامى از مسير اصلى بود،
[134] پذيراى
خلافت شد و بر آن شد تا راهى صحيح و اصولى پيش گيرد و
كژيها را به راستى كشانده و سرنوشت مردم را به دست خودشان
دهد. او، اصل هدايت، اصلاح، امر به معروف و نهى از منكر،
عدالت گسترى و انسان سازى را كه از شؤون امامت مسلمين بود،
به كار بست تا شايد آب رفته را به جوى بازگرداند، اما آنان كه كام
خويش را با اين شهدها تلخ مى‏يافتند با افروختن آتش فتنه به
نقض عهد پرداخته، ستم پيشه كردند و از ديانت خارج شدند
(ناكثين، قاسطين و مارقين)[135] و در نهايت امام را با حيله‏گرى و
ستم به شهادت رساندند و پس از آن حضرت امام حسن(ع) را نيز
كه نزديك هشت ماه[136] يا شش ماه[137] خلافت كرده بود همان
گونه از صحنه بركنار كردند، بدين‏گونه حقيقتى كه مى‏رفت پس
از سالها تجديد حيات كند، در پس پرده‏اى پنهان شد و صحنه
سياست عرصه قدرت نهايى و تاخت و تاز فرد و خاندانى شد كه
با دو خليفه پيشين كينه‏اى ديرينه داشت.

 


خلافت معاويه و سياستى نوين

 

معاويه پس از سالها امارت شام، به عنوان خليفه به ميدان آمد
و از آن روز تحولى عظيم در سياست پديدار شد. بى‏ترديد او
فردى زيرك، تيز هوش و نيرنگ باز بود.
[138] او كه بيش از بيست
سال در مناطق شمالى عربستان، دمشق، به عنوان امير تام‏الاختيار
لحظه شمارى مى‏كرد تا روزى آنچه را كه درزمان پيامبر(ص) از
دست داده بودند به دست آورد،[139] پس از رسيدن به آن از هيچ

 


|176|

كوششى دريغ نكرد. و با جذب افرادى سياست‏پيشه و زيرك از يك سوى به تحكيم قدرت
خويش دست زد و از طرف ديگر صحنه سياسى را از وجود مخالفين خود پاك سازى كرد و
از سومين سوى حكومت را در خاندان خويش موروثى ساخت. مشخصه‏هاى سياست
معاويه در نگاهى كلى چنين است.

 


الف. فريب و نيرنگ

 

منابع تاريخ اسلام، معاويه را فردى زيرك معرفى مى‏كنند و گفته‏اند كه وى يكى از چهار
زيرك عرب(دهاة عرب)
[140] بود اما مطالعه در احوال او نشان مى‏دهد كه او چنانكه امام
على(ع) فرمود، [141] در فريب‏كارى و نيرنگ‏بازى دستى بلند داشت. آنچه از نيرنگش در نبرد
صفين مذكور است و حيله‏اى در انعقاد صلح با امام حسن(ع) به كار بست،[142] موردى از
موارد بسيار است.

 


ب. اختناق و جهل گسترى

 

آزادى انسانى، آگاهى‏يابى و حق دخالت در امور زندگى از اوليات زندگى آدمى در جامعه
است. معاويه با سياست انقباضى، مردم را در محدوده‏اى از اختيار قرار داد كه چاره‏اى جز
پذيرش آن نداشتند. جاسوسان بسيار، چاپلوسان و خبرچينان، هرگونه فضاى باز را مسدود
ساخته و با گسترش تبليغات مسموم
[143] امكان حقيقت‏يابى و آگاهى را از همگان گرفته بود.

 


ج. استبداد و فشار

 

معاويه با دو رويه خشم و محبت، به اعمال سياست پرداخت؛ خشم نسبت به دشمنان و
رقيبان و محبت نسبت به خويشان و در باريان و از اين طريق امكان دخالت و اظهار نظر در
امور سياسى و اجتماعى را از هر دو گروه ربود. شدت خشونت وى را در برخورد با حجر بن
عدى و يارانش مى‏توان يافت:

 

«در سال 53 معاويه حجربن عدى كندى را دست بسته كشت. زياد او را با نه تن از يارانش از
اهل كوفه و چهار تن غير كوفى به سوى دمشق فرستاد. در برج عذرا مردى يك‏چشم از طرف
معاويه آمد و به حجر گفت: اى سرور ضلال و منبع كفر و طغيان و دوست‏دار ابوتراب!
اميرالمؤمنين به من فرمان داده است ترا با يارانت بكشم مگر آنكه از كفر خويش برگرديد و
رفيقتان را لعن كنيد و از او بيزارى جوئيد. نيمى‏پذيرفتند و نيمى ديگر كشته شدند.»
[144]

 

و شدت محبتش نيز از بذل و بخششهاى بسيار دريافتنى است.

 

 


|177|


د. انحصار حكومت:

 

معاويه كه با تلاش چندين ساله به خلافت دست يافته بود نمى‏خواست به راحتى آن را از
خاندان خويش خارج سازد بدين منظور از سالها پيش، با رايزنى و هم انديشه با اطرافيان و
تطميع آنان،
[145] زمينه ولايت عهدى يزيد را كه فردى عياش، سگ‏باز و شرابخوار، بود مطرح
كرد و در نهايت رسماً به عنوان جانشين خود معرفى كرد. او هرگز دغدغه دين نداشت و جز
به عيش و نوش نمى‏انديشيد.

 

 

يعقوبى و ديگران از مورخين نوشته‏اند در سالى‏كه معاويه يزيد را با لشكرى براى فتح
بلاد روم فرستاده بود در غذقذونه كه در آنجا ديرى بود به نام دير مرّان اتراق كردند و يزيد در
آن دير با ام كلثوم نامى مشغول عيّاشى و لذّت برى شد و در اثر بدى هوا لشكر مبتلا به تب و
آبله شدند و مرض به قسمى در اردوى مسلمين افتاد كه مثل برگ خزان روى زمين
مى‏ريختند و مى‏مردند؛ هر چه به يزيد اصرار كردند زودتر از اين جا كوچ كنيم اعتناء نكرد و
اين اشعار را سرود:

 

ما ان ابالى بمالاقت جموعهم‏ بالغذقذونة من حمّى و من موم

 

اذا اتكّأت على الانماط فى غرف‏ بدير مرّان عندى ام‏كلثوم
[146]

 

امام حسين نيز در خطاب به وليدبن عتبه، استاندار مدينه، كه از او خواسته بود تا با يزيد
بيعت كند فرمود:

 

«و يزيد شارب الخمر و قاتل النفس المحترمة، معلن بالفسق و مثلى لا يبايع مثله.»[147]

 

اما خلافت به يزيد رسيد و باب جديدى در حيات سياسى اسلام گشوده شد.

 

 

بنابراين تمامى آنچه به عنوان سياست اسلامى در دوران پيامبر(ص) شكل گرفته بود و به
صورت كم‏رنگ در زمان خلفا نگه داشته شد در زمان معاويه فرو ريخت، جامعه زمان معاويه
و سپس فرزندش يزيد، با سياستى مزورانه، مستبدانه و غير اسلامى اداره مى‏شد و روشن
است كه در چنين فضايى هيچ اصلى انسانى بر قاعده نمى‏ماند و هر كارى به آسانى
توجيه‏پذير خواهد بود، تحولات سياسى پيش آمده در اين دوره، زندگى را بى‏پايه و انسانها
را بى‏هويت ساخته بود و ارزشها جاى خود را به زشتيها و ضد ارزشها داده و آدميان بدان
خوى كرده بودند. بى‏تفاوتى حاصل از اين دگرگونى عنان حاكم را رها ساخته بود تا هر گونه
كه بخواهد پيش تازد.
[148]

 

 


|178|


3. از نظر اقتصادى - سوداگرانه

 

تحول اقتصادى و معيشتى، عظيم‏ترين دگرگونى بود كه در زندگى عربان مسلمان رخ داد.
عربها كه پيش از اسلام در زمين سخت و سنگ‏ها مى‏زيستند و بدترين غذاها مى‏خوردند
[149]
و خشونت طبيعت آنان به زندگى خشن خوى داده بود، پس از اسلام به ويژه پس از هجرت به
مدينه و غنايمى كه در نبردها به دست آوردند، وضع معيشتى مناسبى يافتند.[150] اوضاع
مسلمانان در زمان پيامبر(ص) به سامان شد اما توصيه‏هاى فراوان پيامبر(ص) از يك سو و
زندگى ساده و به‏دور از تجمل آن حضرت، از ديگر سو و سادگى زندگى اصحاب نزديك به
پيامبر چون على(ع) و عمار و ابوذر و ديگران از سومين سو مسلمانان را در اعتدال معيشتى
نگه داشته بود و به مال و منال دنيا به عنوان وسيله‏اى براى زيستن انسانى خويش
مى‏نگريستند و هرگز در كسب آن خود را به سختى نمى‏افكندند. مسلمانان هر چه بيشتر به
دست مى‏آوردند آن را بين هم نوعان نيازمند خويش تقسيم مى‏كردند. در چنين حالى روشن
است كه انسانها سبك‏بال و بدون تعلقات، زندگى مى‏كنند و هم‏چون مسافرى هميشه آماده به
سر مى‏برند. در اواخر حيات پيامبر(ص) با فتح مكه عناصر جديدى واردجامعه اسلامى
شدند و در اندك زمانى پس از آن از غنايم بسيار حنين به عنوان «مولفة قلوبهم» بهره
بردند.[151] اينان كه از روحيه اشرافى‏گرى جاهلى برخوردار بودند در زمانى كوتاه در ميان
مسلمانان در آمده و به زندگى خود ادامه دادند. شايد اين طيف اولين كسانى بودند كه در
تاريخ اسلام زندگى تجمل را آزموده و ترويج دادند.

 

 

پس از پيامبر(ص) به ويژه در عصر فتوحات، هم غنايم بسيارى عايد مسلمانان شد و هم
در پى گسترش سرزمينهاى اسلامى، مسلمانان با ديگر فرهنگ‏ها آشنا شدند. عربان مسلمان
بيش از همه تحت تأثير نوع زندگى و معيشت بيگانگان به ويژه ايرانيان قرار گرفتند.

 

«استيلا، بر بزرگترين شهر اين ناحيه آسيا، مردم عربستان خشك را با رفاه زندگانى جديد و
نعيم آن روزگار آشنا كرد. ايران كسرى با كاخ شاهنشهى با سالن پذيرايى وسيع و طاق نماهاى
زيبا و فرشهاى گرانبها و آن‏همه آرايش و شكوه، در اختيار سعد قرار گرفت.»
[152]

 

دست‏يابى به چنين غنايم براى عربهاى مسلمان كه پيش از اين هرگز به مانند آن
برنخورده بودند زندگى‏شان را عوض كرد. ابن‏طقطقى در باره اينان مى‏نويسد:

 

 

«عربى در ميان ذخاير به كيسه‏اى پر از كافور دست يافت، گمان برد كه نمك است و چون
طعام پختند طعمى در آن نيافتند و ندانستند آن چيست تا آنكه مردى پى برده و كافور را از

 


|179|

ايشان خريدارى كرد و در عوض پيراهنى كه دو درهم ارزش داشت به ايشان داد. ديگر آنكه
عربى بدوى از ميان ذخاير به ياقوتى دست يافت كه بسيار گرانبها بود ولى بدوى قيمت آن را
نمى‏دانست. در اين هنگام شخصى آن را به هزار درهم خريدارى كرد.پس از چندى بدوى به
قيمت واقعى آن پى برد و گفت، نمى‏دانستم عددى بالاتر از هزار هست. ديگر آنكه عربى
طلاى سرخ در دست گرفته فرياد مى‏زد كه كيست آن را با نقره عوض كند.»[153]

 

 

همه اين داستانها در زمان فتح ايران رخ داد و تا اين زمان هنوز مسلمانان ارزش واقعى
طلا، ياقوت و نقره را نمى‏دانستند و نحوه استفاده از آن را بلد نبودند. پس از اين وضع
مسلمانان عوض شد و مهمتر از آن در نگرش آنان به زندگى تحولى آشكار رخ داد. آنان كه تا
اين زمان براى دين خدا و گسترش اسلام و رهانيدن ديگران از بند جهل و بى‏دينى جهاد
مى‏كردند، دگرگون شده و براى دست‏يابى به غنيمت، نعمت و زن و زندگى پيش رفتند. روش
تقسيم بيت‏المال عمر، خود زمينه ساز چنين تحولى شد. رقابت بر سر دست يافتن به ثروت
پديد آمد هر چند سخت‏گيرى و خشونت عمر مانع بروز آن بود اما آتش زير خاكسترى بود
كه به زودى بروز يافت و تمامى جامعه را فرا گرفت.

 

 

روى كار آمدن عثمان با روحيه اشرافى‏گرى و تجمل‏طلبى، به اين دگرديسى سرعت داد.
او خود بيش از ديگران و بر خلاف دو خليفه پيشين به زندگى رفاهى روى كرد
[154] و به دنبال
او بسيارى از صحابه نيز به آن روى آوردند. مسعودى مختصرى از معيشت عثمان و صحابه
را چنين آورده است:

 

«عثمان در مدينه خانه‏اى ساخت و آن را با سنگ و آهك برآورد و درهاى خانه را از چوب ساج
و عرعر ساخت و همو در مدينه اموال و باغها و چشمه‏هاى بسيار داشت. در ايام عثمان
بسيارى از صحابه ملكها و خانه‏ها فراهم كردند از جمله زبير، خانه‏اى در بصره ساخت كه
تاكنون يعنى سال 332 معروف است و تجار و مال داران و كشتيبانان بحرين و ديگران آنجا
فرود مى‏آيند. در مصر وكوفه و اسكندريه نيز خانه‏هايى ساخت. آنچه در باره خانه‏ها و املاك او
گفتيم هنوز هم معروف است و پوشيده نيست. موجودى زبير پس از مرگ پنجاه هزار دينار
بود و هزار اسب و هزار غلام و كنيز داشت و در ولاياتى كه گفتيم املاكى به جا گذاشت. طلحه در
كوفه خانه‏اى ساخت كه هم اكنون در محله كناسه به نام دارالطلحيين معروف است. از املاك
عراق روزانه هزار دينار درآمد داشت. در ناحيه سراة بيش از اين درآمد داشت. در مدينه نيز
خانه‏اى ساخت و آجر و گچ و ساج در آن به كار برد. عبدالرحمن بن عوف نيز خانه‏هاى وسيعى
ساخت. در طويله او يك صد اسب بود و هزار شتر و ده هزار گوسفند. پس از وفاتش يك چهارم
مالش هشتاد هزار دينار بود. سعدبن ابى‏وقاص نيز در عقيق خانه‏اى مرتفع و وسيع بنا كرد و
بالاى آن بالكن ساخت. سعيد بن مسيب مى‏گويد، وقتى زيد بن ثابت بمرد چندان طلا و نقره به
جا گذاشته بود كه آن را با تبر مى‏شكستند؛ به جز اموال و املاك ديگر كه قيمت آن يك

 


|180|

صدهزار دينار بود. مقداد در محل معروف به جُرف در چند ميلى مدينه خانه‏اى بنا كرد و بالاى
آن بالكنهايى ساخت و از درون و برون گچ كشيد. يعلى بن‏منبه وقتى بمرد پانصد هزار دينار
نقد به جاگذاشت، مبالغى هم از مردم بستانكار بود و اموال و تركه ديگر او سيصدهزار دينار
قيمت داشت.»[155]

 

ابن خلدون پيش از آنكه تحول زمان عثمان را نشان دهد، اوضاع عرب را در پيش بيان
مى‏كند كه چگونه در سختى و مشقت مى‏زيستند و به خوردن غذاهاى بد شكم خود را سير
مى‏كردند اما پس از دست‏يابى به غنيمت و ثروت دگرگون‏شدند.
[156] هر چند وى مى‏كوشد تا
اين تحول را از آن رو كه از مال حلال است توجيه كند. به هر روى گرايش صحابه و ديگر
مسلمانان به زندگى رفاهى و كوشش براى تأمين زندگى برتر با طبع آسوده خواه انسانى
سازگارتر افتاد و مسلمانان روز به روز در آن فرو رفتند. آمدن امام على(ع) و مبارزه پيگير آن
حضرت براى ايجاد اعتدال در جامعه اسلامى و توجه دادن شهروندان به حقيقت زندگى كا
رگر نيفتاد.امام كه مى‏دانست هيچ كاخى بر نمى‏آيد جز اينكه كوخى پايمال گردد و ثروتمندى
عده‏اى به فقر عده‏اى ديگر گره خورده است بر آن بود تا هم‏چون زمان رسول خدا(ص)
مسلمانان را به سوى ارزشها بكشاند[157] اما هر چه آن حضرت بيشتر مى‏كوشيد بر شمار
دشمنانش افزوده مى‏شد چون آنان كه ثروت و مكنتى يافته بودند به هيچ طريقى حاضر به
بازگشت به گذشته نبودند. براى آنان اين گونه زيستن بدون دغدغه و تعهد گواراتر از آن
چيزى بود كه على(ع) بدان دعوت مى‏كرد. آنان سختيهاى زندگى مسلمانى را در زمان
پيامبر(ص) چشيده بودند و آزموده را تجربه كردن خطا بود و امام بى‏آنكه توفيقى آشكار يابد
به شهادت رسيد.

 

 

زندگى تجملى كه تابع درآمدهاى گوناگون به ويژه غنيمت، جزيه و زكات بود روز به
روز رنگ و لعاب ديگرى مى‏يافت. اين شيوه در شام كه از همان ابتدا با زندگى معاويه، زاده
خاندان اشرافى مكّه، آشنا شده بودند و روش معيشتى اسلامى را در او جستجو مى‏كردند،
چندان غريب نمى‏نمود. درآمدهاى گزاف حاصله از فتوحات، براى معاويه و اطرافيانش ناز
و نعمت غير قابل تصور آورده بود تنها در باره خوراك معاويه آورده‏اند:

 

«وى در هر روز پنج نوبت غذا مى‏خورد و غذاى آخرش از همه سنگين‏تر بود، سپس مى‏گفت:
اى غلام سفره را برگير كه خسته شدم و سير نگشتم. نيز نقل كرده‏اند كه زمانى گوساله‏اى را
براى وى بريان كرده آوردند. معاويه آن را با يك دست نان سفيد و چهار گرده ستبر و يك
بزغاله گرم و يك بزغاله سرد غير از غذاهاى رنگارنگ ديگر صرف كرد. هم چنين زمانى صد
رطل باقلى‏تر نزد وى نهادند و او همه آن را خورد.
[158]»

 


|181|

 

هر چند نويسنده در مقام بيان پرخورى اوست اما به راحتى
مى‏توان دريافت كه چنين فردى در چه فضا و امكاناتى است كه
چنين مى‏خورد!

 

 

انسانهايى كه در اين دوره زندگى مى‏كنند از نظر معيشتى
ويژگيهايى دارند.

 


الف. رقابت در دست يافتن ثروت

 

بى ترديد آدميان در هر عرصه‏اى كه وارد شوند سيرى
ناپذيرند، اين ويژگى در عرصه‏هاى مثبت، ارزش، ولى در
مقوله‏هاى منفى، ضد ارزش به شمار مى‏آيد. هيچ انسانى از داشتن
و ثروتمندى سير نمى‏گردد و براى اينكه بتواند بيشتر داشته باشد
به رقابت با حريفان بر مى‏خيزد تا از آنان پيشتر رود. چنين انسانى
هرگز درد جامعه را نخواهد يافت و دغدغه دينى و انسانى
نخواهد داشت.

 


ب. زير دست پرورى

 

ثروتمندى و دارايى روان‏شناسى مخصوص به خود دارد.
آنان كه به ثروت و سرمايه دست يافتند به اشرافى‏گرى و كبر روى
مى‏كنند و خود برتربينى و نديدن ديگران مشخصه اصلى اينان
است و براى اينكه هر چه بيشتر برترى خود را به نمايش گذارند
افرادى را به عنوان نوچه و زير دست در اطراف خود جمع
مى‏كنند و بدين گونه بردگانى در جامعه انسانى پديد مى‏آيند و
بردگى، خود فرهنگى مى‏آفريند كه چون موريانه نظام انسانى را از
ميان تهى مى‏سازد.

 


ج. خدا ناباورى

 

خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

 

«ان الانسان ليطغى ان راه استغنى.»[159]

 


|182|

 

بى نيازى و ثروتمندى با خدا باورى و ايمان چندان سازگار نيست. دارايان دين و خدا را
تا آنجا مى‏خواهند كه به ثروت و دارايى‏شان لطمعه‏اى وارد نسازد و دينى را مى‏پسندند كه به
روش زندگى آنان مهر تأييد نهد. هرگاه دين با دارايى آنان در تعارض افتد، اين دين است كه
به كنارى نهاده مى‏شود و هميشه دين حقيقى با ثروتمندى افراطى ناسازگار است. بنابراين
ثروت‏هاى پيدا شده در عصر امام حسين(ع) و سرمايه‏دارى مردم، ميانه آنان را با ديانت و
ارزشها به هم زد و حتى آن گاه كه امام براى ايفاى نقش انسانى و دينى بر مى‏خيزد برخى از
ترس آنكه دامن گيرشان شود او را از چنين حركتى باز مى‏دارند و توصيه به سكوت مى‏كنند.

 


د. قشرى گرى

 

سرمايه دارانى كه در آمد خويش را از كانال دين به دست آوردند و در جامعه دينى نيز
زندگى مى‏كنند براى توجيه رفتار خويش به تبليغ و ترويج ظواهر و پوسته دين مى‏پردازند،
برخى از شعائر دينى را به پا مى‏دارند اما از درون دين را تهى ساخته و بر مردم خويش
توجيه‏مى‏كنند.
[160]

 

 

جامعه عصر امام حسين(ع) از چنين ويژگيهايى برخوردار بود و به تبع آنچه كه بيان شد
اخلاق و فرهنگ و ارزشها دگرگونى يافته و جاى خود را به ضد آنها مى‏دهد. در چنين
جامعه‏اى حق پايمال مى‏شود و ظالم جان مى‏گيرد، خونها ريخته مى‏شود و خاندان عترت و
طهارت به اسارت برده مى‏شود، احكام الهى زير پا نهاده شده و فساد رواج مى‏يابد ولى كسى
فرياد نمى‏زند يا از آن رو كه نمى‏داند چه مى‏گذرد و يا مى‏داند و نمى‏تواند و يا مى‏داند و
مى‏تواند ولى مى‏ترسد. اما هيچ‏يك توجيه كننده كوتاهى آنان كه در اين جامعه زندگى
مى‏كنندنيست.

 


چكيده و نتيجه

 

خلاصه آنچه بيان داشتيم در چند نكته چنين است:

 

 

1. تحولات پيش آمده پس از رحلت رسول اكرم(ص) به ويژه درعصر فتوحات، زندگى
كردن بى‏دغدغه و همراه با آسايش و آرامش را براى عربان مسلمان به ارمغان آورد و
تن‏پرورى حاصل از اين وضع مجال هرگونه قيام و اعتراض را از آنان گرفته بود.

 

 

2. تفسيرهاى ناصواب وغير صحيح از دين و سنت، از آغازين روزهاى رحلت رسول
خدا(ص) فهم درست دين را براى پسينيان مشكل ساخت، از اين رو هر نوع رفتار و قانونى

 


|183|

در جامعه گاه در نظرشان دينى و ارزشى جلوه مى‏كرد.

 

 

3. فضاى مسموم و تبليغاتى پيش آمده در جامعه اسلامى به ويژه پس از قتل عثمان و
تقابل مسلمانان با يكديگر، بسيارى را به كنج خلوت و عبادت كشانده و از صحنه‏هاى
سياسى بيرون برده بود.

 

 

4. فشار و اختناق سياسى كه به ويژه در دوران خلافت معاويه پديدار گشت، ترس و
دلهره عجيبى در توده مردم ايجاد كرد كه حتى براى گرفتن حق خويش جرأتى نداشتند.

 

 

5. جهل و ناآگاهى سياسى و اجتماعى، مسلمانان را از تشخيص مصاديق حق و باطل
دچار اشتباه و خطا كرده بود و نمى‏دانستند به كدام يك از دو سوى جبهه روى كنند.

 

 

6. جعل حديث و اشاعه اخبار دروغين، گاه افراد را نسبت به ارزشهاى حقيقى دين دچار
ترديد مى‏ساخت و آنان را بيش از پيش دچار سرگردانى عقيدتى و تحير مى‏كرد.

 

 

7. دنيا زدگى اصحاب رسول خدا(ص) به عنوان الگوهاى دينى و همراهى آنان با
حكومت گران ناشايست برخى را از شناخت راه صحيح باز مى‏داشت.

 

 

8. بدنمايى وغير واقعى عرضه كردن حركت و خواست امام حسين(ع)، عده‏اى را در
تصميم‏گيرى با مشكل مواجه ساخته بود.

 

 

9. در نهايت غافلگير شدن عده‏اى، آنان را از يارى به موقع بازداشته و نتوانستند در اين
جهت گام بردارند.

 

 

همه آنچه بيان شد تنها تحليل واقعيات حاكم بر جامعه اسلامى آن روز بود كه زمينه ساز
كشتار بى‏سابقه در تاريخ اسلام گرديد و اهل حرم رسول خدا(ص) قتل عام شدند و شمارى
ديگر به اسارت رفتند اما آيا آنچه واقعى بود ارزشى نيز بود؟ قطعاً چنين نبود و آنان كه به
آگاهى از زمانه و تحت تأثير فضاى ايجاد شده از مسئوليت انسانى خويش كناره گرفتند بى
ترديد بايستى پاسخگوى ايمان خود باشند چنانكه تاريخ براى هميشه آنان را نكوهيده است.

 


[1]. سوره كهف، آيه‏103 و 104.

 

[2]. تاريخ فخرى، ص‏155.

 

[3]. انساب الاشراف، ج‏3، ص‏188.

 

[4]. لهوف، ص‏20، مقتل خوارزمى، ج‏1، ص‏185.

 

[5]. رك، امامت و رهبرى، مطهرى، ص‏32 به بعد.

 

 


|184|

[6]. شرح الاخبار112/3، مثيرالاحزان، ص‏12.

 

[7]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏66.

 

[8]. المعجم الكبير، ج‏3، ص‏38، بحارالانوار، 6/45.

 

[9]. پيامبر(ص)، در سال يازدهم هجرى در گذشت و واقعه عاشورا در سال شصت هجرى رخ داد.

 

[10]. تاريخ الخلفاء، ص‏213.

 

[11]. رك، تشيع در مسير تاريخ، ص‏169 به بعد.

 

[12]. الفتوح، ابن اعثم، ح‏4، ص‏49، الاغانى، ج‏15، ص‏232.

 

[13]. طبقات الكبرى، ج‏2، ص‏128 و 165 الانساب، ج‏1، ص‏496.

 

[14]. مروج الذهب ج‏1، ص‏663 به بعد، تاريخ سياسى اسلام، ص‏242 به بعد.

 

[15]. خطبه‏هاى امام على(ع) آكنده از توصيه‏هاى اخلاقى و توجه دادن آدميان به خويشتن است. رك تاريخ
اليعقوبى ج‏2، ص‏120 به بعد.

 

[16]. اليعقوبى ج‏285/2، فتوح البلدان بلاذرى، ص‏410، طبرى، ج‏2، ص‏166.

 

[17]. تاريخ عرب و اسلام، اميرعلى، ص‏85.

 

[18]. تاريخ الخلفاء سيوطى، ص‏194.

 

[19]. تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏143 و 144.

 

[20]. تاريخ سياسى اسلام، ص‏334، نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه عسكرى، ج‏3، ص‏5.

 

[21]. مدنيت و پيشرفت در اين جا به معناى پيشرفت ظاهرى و دست يافتن به رفاه مادى نيست بلكه در
مفهوم جامع آن است كه اخلاق متعالى و فرهنگ انسانى را نيز در بر مى‏گيرد.

 

[22]. شايد بتوان از آيه 11 سوره رعد، كه دگرگونى جامعه را به دگرگونى درونى انسانها دانسته، بر اين مطلب
گواه گرفت.

 

[23]. تاريخ طبرى، ج‏1، ص‏82 و 93.

 

[24]. فضائل مكّه و السكن فيها، حسن بصرى، ص‏14؛ البداية و النهاية، ابن كثير6، ص‏79.

 

[25]. رك، اخبار مكه ازرقى.

 

[26]. سيرة رسول الله، ج‏1، ص‏283 - 285؛ اعلام الورى طبرسى، ص‏60.

 

[27]. فتوح البلدان، بلاذرى، 46/1.

 

[28]. رابطه عبد و مولى كه در پيش وجود داشت به رابطه برابرى انسانها در پيشگاه خداوند، تعريف شد.

 

[29]. تاريخ اليعقوبى ج‏1، ص‏254.

 

[30]. تاريخ تمدن اسلام، ج‏1، ص‏20 - 22.

 

[31]. تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏24، تاريخ الطبرى، ج‏5، ص‏413، البداية و النهايه، ج‏3، ص‏54.

 

[32]. مجمع الزوائد، هيثمى، ج‏8، ص‏45.

 

[33]. المحبّر، محمد بن حبيب بغدادى، ص‏164.

 

[34]. مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏286.

 

[35]. تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏13.

 

[36]. تاريخ تمدن اسلام، ج‏1، ص‏16.

 

[37]. رك، تشيع در مسير تاريخ، ص‏23 و 24.

 

[38]. تاريخ تمدن اسلام، ج‏1، ص‏17.

 

[39]. السير و المغازى، ص‏210.

 

[40]. همان، ص‏144، الاستيعاب، ج‏2، ص‏271.

 

 


|185|

[41]. طبقات، ج‏1، ص‏209.

 

[42]. سيرة النبى، ج‏2، ص‏272، نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج‏3، ص‏16 به بعد.

 

[43]. الاغانى، ج‏6، ص‏355، تهذيب ابن عساكر، ج‏6، ص‏407.

 

[44]. معجم البلدان، ياقوت حموى، ج‏5، ص‏430.

 

[45]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏26.

 

[46]. انساب الاشراف، ج‏1، ص‏582، تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏123.

 

[47]. طبقات الكبرى، 2، ص‏269 و ج‏3، ص‏182.

 

[48]. تلاش‏هايى كه براى خانه نشينى امام على(ع) و بركنارى امام حسن(ع) و در نهايت شهادت امام
حسين(ع) شد مصداق روشن اين سخن است.

 

[49]. اختيار معرفة الرجال، ج‏1، ص‏27.

 

[50]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏60.

 

[51]. تاريخ عرب، حتى، ص‏304.

 

[52]. سرزمينهاى خلافت شرقى، ص‏81.

 

[53]. فتوح البلدان، ص‏392 و 393، البلدان، ص‏89.

 

[54]. تاريخ عرب، ص‏203.

 

[55]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏128 به بعد.

 

[56]. همان، ص‏137 به نقل از طبرى، ج‏1، ص‏2418 به بعد.

 

[57]. همان، ص‏135 به نقل از طبرى، ج‏1، ص‏2414.

 

[58]. همان، ص‏135.

 

[59]. انساب الاشراف بلاذرى، ج‏5، ص‏46.

 

[60]. بحارالانوار، ج‏25، ص‏285.

 

[61]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏146 به بعد.

 

[62]. تاريخ المدينة المنوره، ابن شبه، ج‏4، ص‏1262، نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج‏3، ص‏96 به بعد.

 

[63]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏150 به بعد.

 

[64]. امام درنهج البلاغه، به فراوانى به نكوهش كوفيان پرداخته است. رك. خطبه‏هاى 25، 27، 29، 34، 39.

 

[65]. رك، صلح امام حسن(ع) آل ياسين، ص‏405 به بعد.

 

[66]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏8، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، 15/3.

 

[67]. نامه‏نگارى‏هاى بسيار به امام حسين(ع) و پاى بند نبودن به آنها، استقبال از مسلم و عدم حمايت از او
و....از اين قبيل است.

 

[68]. قيام حسين(ع)، شهيدى، ص‏99.

 

[69]. البلدان، ص‏101 و 102.

 

[70]. فتوح البلدان، ص‏485.

 

[71]. همان، ص‏484.

 

[72]. سرزمينهاى خلافت شرقى، ص‏48.

 

[73]. نهج البلاغه، خطبه 13.

 

[74]. مروج الذهب، 2، ص‏360.

 

[75]. نقش عايشه درتاريخ اسلام، ج‏3، ص‏105 به بعد.

 

[76]. تاريخ فخرى، ص‏103.

 

 


|186|

[77]. فتوح البلدان، ج‏1، ص‏167 و 169.

 

[78]. سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج‏3، ص‏130.

 

[79]. مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏387.

 

[80]. مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏389.

 

[81]. تاريخ الخلفاء، ص‏165.

 

[82]. طبرى، ج‏6، ص‏108، كامل ابن اثير، ج‏202/3.

 

[83]. مروج الذهب، ترجمه، ج‏2، ص‏36.

 

[84]. همان.

 

[85]. البداية و النهاية، ح‏7، ص‏255 و 256.

 

[86]. رك، همان، ج‏7، ص‏108 به بعد.

 

[87]. تاريخ مدينه دمشق، اين عساكر، ج‏43، ص‏413 و 414.

 

[88]. تاريخ عرب، ص‏255.

 

[89]. همان، ص‏252.

 

[90]. مروج الذهب، 71/2 و 72، بررسى تاريخ عاشورا، آيتى، ص‏15 و 16.

 

[91]. مصداق روشن آن جريان سقيفه بنى‏ساعده بود كه هر يك از مهاجرين و انصار، بى‏توجه به دستورات
نبى اكرم(ص)، امّا با تمسك به برخى عناصر دينى، در پى كسب قدرت بر آمدند. رك: تشيع در مسير تاريخ،
فصل دوم، ص‏41 به بعد.

 

[92]. تحف العقول 174، طبرى 300/7.

 

[93]. رك. نقش عايشه در تاريخ، ج‏3، ص‏251 به بعد.

 

[94]. بحارالانوار، ج‏29، ص‏632، مناقب خوارزمى، ص‏253.

 

[95]. خلاصة الايجاز، شيخ مفيد، ص‏22، الانتصار سيدمرتضى، ص‏271، تاريخ مدينة دمشق 64، ص‏71.

 

[96]. تاريخ عرب، حتّى، ص‏227، تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏164.

 

[97]. سير اعلام النبلاء، ج‏2، ص‏50.

 

[98]. مقاتل الطالبيين، ص‏70، شرح ابن ابى الحديد، ج‏4، ص‏16.

 

[99]. طبقات الكبرى، ج‏4، ص‏173.

 

[100]. تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏230، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏188.

 

[101]. البداية و النهاية ج‏7، ص‏361.

 

[102]. همان، ج‏8، ص‏47، اعلام الورى با علام الهدى، طبرسى، ص‏403.

 

[103]. بحارالانوار، ج‏33، ص‏170، الغدير، ج‏10، ص‏284.

 

[104]. مقتل خوارزمى، 2 و 5. لهوف/69.

 

[105]. مقتل خوارزمى، 188/1، مقتل عوالم/54.

 

[106]. الخرائج، ص‏26 و مدينة المعاجز، ص‏244.

 

[107]. طبرى، ج‏7، ص‏240.

 

[108]. جامع الصغير سيوطى، ج‏1، ص‏31.

 

[109]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏11 و 12.

 

[110]. لهوف، ص‏20، مقتل خوارزمى‏185/1.

 

[111]. مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏264 - 266.

 

[112]. تاريخ عرب، فيليپ حتى، ص‏37.

 

 


|187|

[113]. معجم البلدان، 66/2.

 

[114]. تاريخ عرب، فيليپ، حتى، ص‏37.

 

[115]. تاريخ تحليلى اسلام، سيد جعفر شهيدى، ص‏28.

 

[116]. يعنى تنها به قبيله نظر دارد. جنگ‏هاى به‏وجود آمده در روزگار جاهليت - ايام العرب - مصداق روشنى
براى اين سخن است. ر.ك: الانمانى، ج‏9، ص‏150 و ج‏4، ص‏140 - 152 و العقد الفريد، ج‏3، ص‏95.

 

[117]. انعام، آيه‏164.

 

[118]. تاريخ المدينة المنورة، 419/2، تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏110.

 

[119]. النزاع و التخاصم، مقريزى، ص‏44 و الاحتجاج، ج‏1، ص‏113 - 129.

 

[120]. نهج‏البلاغه، خطبه 173.

 

[121]. تفسير الميزان، ج‏4، ص‏56.

 

[122]. ابن ابى الحديد، ج‏6، ص‏38، تاريخ مدينه دمشقى، ج‏30، ص‏286.

 

[123]. نيل الاوطار شوكانى، ج‏3، ص‏183.

 

[124]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏326.

 

[125]. تاريخ المدينه، ج‏2، ص‏667.

 

[126]. رك، مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏376 به بعد(فصل بيست و هفتم).

 

[127]. الجمل، ص‏120.

 

[128]. رك، على ابرمرد تاريخ، پاينده، ص‏57 به بعد.

 

[129]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏87 - 94.

 

[130]. تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏164.

 

[131]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏438.

 

[132]. تاريخ عرب و اسلام، ص‏52.

 

[133]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏375 - 377.

 

[134]. نهج البلاغه، خطبه 229.

 

[135]. مناقب آل ابى‏طالب 10/2.

 

[136]. برخى كناره‏گيرى امام حسن(ع) را در ماه جمادى الاولى مى‏دانند كه دراين صورت مدت خلافت آن
حضرت نزديك به هشت ماه خواهد بود. رك: صلح امام حسن(ع)، ص‏45.

 

[137]. تاريخ الخلفاء ص‏213.

 

[138]. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج‏3، ص‏125 به بعد.

 

[139]. همان، ج‏3، ص‏286 به بعد.

 

[140]. المحبّر، محمد بن حبيب، ص‏184.

 

[141]. الاحتجاج 413/1، فرهنگ آفتاب، ح‏9، ص‏4671.

 

[142]. تشيع در مسير تاريخ، ص‏157 به بعد.

 

[143]. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج‏3، ص‏265 به بعد.

 

[144]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏8.

 

[145]. العقدالفريد، ج‏3، ص‏129.

 

[146]. بررسى تاريخ عاشورا، ص‏15.

 

[147]. تاريخ طبرى، ج‏16، ص‏218، ارشاد مفيد/200، كامل ابن اثير 264/3.

 

[148]. شرح نهج البلاغه، ج‏2، ص‏14.

 

 


|188|

[149]. نهج البلاغه، خطبه 26.

 

[150]. غنائمى كه در نبرد با يهوديان به ويژه عايد مسلمانان شده بود در دگرگونى اوضاع معيشتى نقش آفرين
بود.

 

[151]. المحبّر، محمد بن حبيب، ص‏473.

 

[152]. تاريخ عرب، فيليپ حتّى، ص‏201.

 

[153]. تاريخ فخرى، ابن طقطقى، ص‏112.

 

[154]. تاريخ تمدن اسلام، ج‏1، ص‏81.

 

[155]. مروج الذهب، 689/1، 690.

 

[156]. مقدمه ابن خلدون، ج‏1، ص‏390 و 392.

 

[157]. بسيارى از خطبه‏هاى اخلاقى نهج‏البلاغه در اين راستاست.

 

[158]. تاريخ فخرى، ص‏148.

 

[159]. سوره علق آيه 7.

 

[160]. الجامع الصحيح، بخارى، ج‏2، ص‏111، سنن بيهقى 446/2.

 

تعداد نمایش : 2376 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما