صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى
امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى تاریخ ثبت : 1390/11/19
طبقه بندي : ,44,
عنوان : امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى
مولف : احمد حيدرى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|438|

امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى

 

احمد حيدرى

امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى

مقدمه

اولياء و وظيفه حكومت، هدايت و رهبرى

اصلى‏ترين وظيفه يا از وظايف اصلى

ارزش حكومت از نگاه انبياء و اوصياء

اصلحيت و تصدى خلافت

حكومت‏خواهى امام از ابتداى كودكى تا آخر عمر

به دست آوردن حكومت از چه راهى؟

دوران معاويه

1. تبليغ‏دين و دعوت به حكومت‏صالحان و نفى حكومت‏ظالمان و ستمگران

2. انتظار مرگ معاويه

3. تسليم نشدن در مقابل اقدامات خلاف معاويه

دوران يزيد

1. بيعت نكردن

2. هجرت

3. تبليغ و دعوت و اعلام مخالفت

4. اجابت دعوت كوفيان

4. انتخاب آگاهانه مرگ عزيزانه

5. دفاع از حيات و آرمان خود

نتيجه‏گيرى

 



امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى

 

ابلاغ دين خدا، بيان و تفسير احكام و معارف آن، اصلى‏ترين وظيفه انبياء است كه به هيچ
عنوانى ساقط نمى‏شود و با توجّه به اينكه تحقق فرمان‏هاى الهى و ايجاد زمينه رشد و تعالى
انسان‏ها، و برقرارى عدل و دفع ظلم و شرك از طريق تشكيل حكومت امكان‏پذير است،
حكومت‏خواهى از اهداف انبياء و اوصياء آنان به شمار مى‏رود ولى مشروط به اقبال عمومى و
پذيرش دعوت از جانب مردم مى‏باشد. امام حسين(ع) نيز به عنوان يكى از اوصياى پيامبر(ص) در
اين مسير حركت كرد.

 

 

نويسنده در اين مقاله، با ذكر شواهد تاريخى تلاش كرده تا اثبات نمايد امام حسين(ع) همواره
به وظيفه تشكيل حكومت توجّه داشت و در سخنرانى‏ها و برخى جلسات، ضمن اعتراض به
غاصبان حكومت و خلافت، اهل‏بيت را تنها شايستگان خلافت معرفى مى‏نمود و ضمن خوددارى
از بيعت با يزيد در زمان معاويه و استوارى بر اين نظر پس از مرگ او، بر شايستگى و بر حق
بودن خود براى تصدّى خلافت تأكيد مى‏كرد. حضرت در اين راستا براى به دست آوردن حكومت
اقداماتى همچون خوددارى از بيعت با يزيد، هجرت از مكه به مدينه، علنى كردن مخالفت، دعوت
مردم به تبعيت از خود، اجابت دعوت كوفيان و حركت به سوى كوفه را انجام داد و پس از
پيمان‏شكنى كوفيان و روبه‏رو شدن با سخت‏گيرى سپاهيان دشمن، مرگ افتخارآميز را در برابر
تسليم ذليلانه اختيار نمود.

 

 


|439|


مقدمه

 

سؤال اصلى اين مقاله به شرح زير است:

 

 

- آيا مى‏توان تشكيل حكومت را هدف اصلى نهضت عاشورا معرفى كرد؟

 

 

سؤال‏هاى فرعى زير نيز در راستاى اين سؤال اصلى مطرحند:

 

 

- آيا تشكيل حكومت مى‏تواند اولين و اصلى‏ترين غايت يا وظيفه انبياء و اولياء باشد؟

 

 

- آيا اصلاً تشكيل حكومت جزء اهداف اصلى انبياء و اولياء هست ؟

 

 

- مگر تشكيل حكومت امرى دنيوى و پست‏تر از آن نيست كه هدف انبياء و اولياء
قرارگيرد؟

 

 

- بر فرض كه تشكيل حكومت جزء اهداف و وظايف آنان باشد، آيا آنان درصدد به دست
آوردن حكومت به هر قيمت و از هر راهى هستند؟

 

 

- اگر جواب بالا منفى است، پس آنان از چه راهى براى به دست آوردن حكومت اقدام
مى‏كنند ؟

 

 

- آيا امام حسين(ع) در زمان معاويه يا بعد از آن خود را به عنوان صلاحيت‏دار براى
حكومت معرفى كرده است و مردم را به اطاعت از خود فرا خوانده است ؟

 

 

- آيا امام حسين(ع) در زمان معاويه هم اقدامى براى به دست گرفتن حكومت انجام داده
است ؟

 

 

- و... .

 


اولياء و وظيفه حكومت، هدايت و رهبرى

 

لزوم وجود حكومت، امروز - و شايد هميشه - امرى بديهى مى‏باشد و بعيد است كسى
منكر لزوم آن در جامعه بشرى باشد. هر حكومتى نيز حاكم، رئيس يا سلطانى مى‏خواهد تا
قواى حكومتى را سامان دهد و به كمك آنها وظايف حكومت را به انجام رساند. البته
حكومت‏ها در طول تاريخ بشرى به يك شكل نبوده‏اند بلكه از شكل‏هاى بسيط و ساده شروع
شده و كم‏كم گسترده و پيچيده شده‏اند و امروزه حكومت داراى سازمانى گسترده با وظايفى
فراوان و قوايى بسيار مى‏باشد. اصولاً هر جمعى حتى اگر تعداد آنان دو يا سه نفر هم باشد،
احتياج به نظام، تشكيلات، سازماندهى، فرماندهى، رهبرى و رياست دارد؛ در غير اين
صورت اختلاف نظر، مشاجره و نزاع آن جمع را متلاشى مى‏كند. در روايات به همين اصل

 


|440|

عقلايى اشاره شده و امر شده كه هر جمعى حتى اگر تعدادشان كم باشد، فردى را براى
رهبرى و سازماندهى خود معين كنند.[1]

 

 

انبياء و اوصياء معصوم نيز از جانب خداوند براى امامت، هدايت و رهبرى جوامع بشرى
مأموريت يافته و مردم نيز به اطاعت از آنان مأمور شده‏اند:

 

«وَ ما اَرسلنا مِن رسولٍ الا لِيطاعَ باذنِ اللهِ»؛ (نساء:64)

ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به خواست خدا مطيع فرمان او باشند.

 

خداوند مى‏خواهد همه پيامبران و اوصياى آنان در جامعه‏اى كه در آن مبعوث شده‏اند،
مطاع باشند و معناى مطاع جز رهبر، حاكم و سلطان بودن نيست؛ زيرا آنان تنها هدايت
شدگانى هستند كه صلاحيت رهبرى بشر و رساندن او به سعادت دنيا و آخرت را دارند و غير
آنان هر كه باشد، محتاج هدايتگر و دستگير است. و عقل و شرع حكم مى‏كنند محتاج به
هدايت نمى‏تواند هدايتگر واقعى باشد و انسان بايد به امر هدايتگر گردن نهد نه به امر كسانى
كه خود محتاج هدايتگرند:

 

«اَفَمَن يهدى اِلى الحقِّ احقُّ اَن يُتّبع امن لايهّدى الا اَن يُهدى‏ فَما لكم كيف تحكمون»؛
(يونس:36)

آيا آنكه خلق را به راه حق رهبرى مى‏كند، سزاوار به پيروى است يا آنكه خود هدايت نمى‏شود
(و راه نمى‏يابد) مگر اينكه هدايت گردد، پس شما را چه شده و چگونه قضاوت مى‏كنيد؟

 

با توجه به اينكه هر قومى در هر زمانى پيامبر يا امام معصوم و هدايتگرى دارد[2] و هيچ
زمانى جامعه از وجود هدايتگر معصوم خالى نيست، مى‏شود اراده خدا بر اين قرار گرفته
باشد كه هميشه اين هدايتگران زمام امور جامعه را به دست بگيرند.

 

 

در آيه ديگرى خداوند مى‏فرمايد:

 

« قل اطيعوا الله و اطيعوا الرسول... و ان تطيعوه تهتدوا و ما على الرسول الاالبلاغ المبين»؛
(نور: 54)

بگو از خدا و رسول اطاعت كنيد.... و اگر او را اطاعت كنيد، هدايت مى‏يابد و بر رسول وظيفه‏اى
جز رساندن آشكار نيست.

 

در اين آيه همان مطاع بودن پيامبران و اوصيايشان به بيان ديگرى آمده است. خداوند در
اين آيه مطاع را با عنوان «الرسول» معرفى كرده است. رسول يعنى انسان هدايت شده‏اى كه
خداوند او را برگزيده و از علم خود بهره‏مند ساخته و دستورات لازم براى هدايت بشر و
رساندن او به منزل مقصود را به او سپرده تا به بشر ابلاغ كند و آنان را به اطاعت از خود دعوت

 


|441|

نمايد و در صورت پذيرفتن آنها، هدايت و رهبرى آنان را به‏عهده‏بگيرد و آنان را به منزل
مقصود سعادت و كمال دنيا و آخرت‏برساند.

 

 

«رسول» و وصىّ و خليفه معصوم او تنها كسى است كه مى‏تواند هدايت و رهبرى را به
نحو تمام و كمال عهده‏دار شود و غير از او، ديگران از لحاظ صلاحيت‏هاى علمى و عملى
نقصان بسيار دارند و با وجود و حضور رسول يا وصى معصوم او، اقبال به ديگران و گماردن
آنان به رهبرى و امامت جامعه امرى خلاف دستور عقل است. بنابراين با توجه به آيات
گذشته روشن شد كه پيامبران و اوصيايشان از جانب خداوند وظيفه دارند مردم را به اطاعت
از خويش فرا بخوانند و دستورهاى خداوند از جمله دستور اطاعت از انبياء و اوصياء را به
مردم ابلاغ كنند و مردم نيز موظف هستند به فراخوان خداوند جواب مثبت دهند و اطاعت از
پيامبران و اوصياء را به جان و دل بپذيرند و آنان را مقتدا و امام قرار دهند. اگر بعد از ابلاغ
پيامبران و دعوت مردم به اطاعت از خويش، مردم هم به وظيفه خود عمل كردند و مطيع آنان
شدند و رهبرى و امامت آنان را خواستار گشتند، از جانب خدا بر پيامبران تكليف است كه
امامت و رهبرى آنان را بپذيرند و با تدبير شايسته آنان را به سوى سعادت حقيقى و بهروزى
دنيا و آخرت هدايت كنند و اگر نپذيرفتند، بر پيامبران حرجى نيست و اين مردم مى‏باشند كه
در قيامت مؤاخذه و عقاب خواهند شد.

 

 

همه پيامبران به اين وظيفه خدايى قيام كردند و مردم را به اطاعت از خويش فرا خواندند
و آنانى كه با اجابت مردم مواجه شدند، حكومت تشكيل دادند و امامت را به عهده گرفتند و به
اجراى احكام سعادت بخش خدا پرداختند. از همين رو هيچ‏گاه در جامعه‏اى كه پيامبران يا
اوصيايشان مورد قبول و اقبال عمومى بوده‏اند، رهبرى سياسى از رهبرى دينى جدا نبوده
است. پيامبرانى مانند حضرت موسى، داوود، سليمان و پيامبر اسلام خودش زمام امور را به
دست داشتند و بعضى پيامبران نيز كه به دلايلى - شايد كهولت سن...- نتوانسته‏اند شخصاً
زمام امور را به دست بگيرند، افرادى صلاحيت دار را براى تصدى امر حكومت معرفى
كرده‏اند و مردم نيز به مقتضاى تبعيت از پيامبر مطاع، رهبرى و حكومت فرد معرفى شده را
پذيرفته و تحت فرمان او به انجام وظيفه پرداخته‏اند.

 

 

طالوت از كسانى است كه توسط پيامبر مقبول زمان براى رهبرى و حكومت بنى اسرائيل
معرفى مى‏گردد:

 

«اَلم تَرَ الى المَلأ مِنْ بنى‏اسرائيلَ مِن بعد موسى اِذ قالوا لِنبىٍّلهم ابْعثْ لنا ملكاً نقاتل فىسبيل
الله...»؛ (بقره: 251 - 245)

 


|442|

نديدى آن گروه بنى‏اسرائيل را كه پس از وفات موسى از پيامبر
وقت خود (يوشع يا شمعون يا شموئيل) تقاضا كردند كه
پادشاهانى براى ما برانگيز تا به سركردگى او در راه خدا جهاد
كنيم‏و...

 

اين كه اين مردم از پيامبرشان تقاضا مى‏كنند تا فرمانده و
پادشاهى براى آنان معرفى كند، نشان‏دهنده آن است كه آنان پيامبر
را مطاع مى‏دانستند و وظيفه خود مى‏ديدند كه از اوامر او اطاعت
كنند و قطعاً آن پيامبر به دلايلى خودش نمى‏توانسته زمام امور را
به دست بگيرد وگرنه، نه آنان از او تقاضاى تعيين پادشاهى غير از
خودش مى‏كردند و نه امور را به غير خودش مى‏سپرد. بنابراين
همه پيامبران و اوصيايشان موظفند در مرحله اول مردم را به
اطاعت از خويش فرا بخوانند و در مرحله دوم يعنى در صورت
وجود اقبال عمومى، حكومت تشكيل داده و زمام امور را
به‏دست‏بگيرند.

 

 

مرحله اول يعنى ابلاغ، تبليغ و بيان دين حق و از جمله دعوت
مردم به اطاعت از خويش را بدون استثناء انجام داده‏اند و هر كدام
كه با اقبال جامعه مواجه شده‏اند، حكومت نيز تشكيل داده و
تصدى امور جامعه را مستقيم يا غير مستقيم عهده‏دار شده‏اند اين
كه وظيفه انبياء و اوصيا(ع) دو مرحله‏اى است و مرحله دوم
وظيفه و تكليف آنان در صورت وجود اقبال و پذيرش عمومى
منجر مى‏شود، دلالت بر جدايى دين از سياست ندارد.

 

 

سياست يعنى اداره صحيح دنيا به طورى كه در راستاى هدف
آفرينش باشد و از آنجا كه غايت آفرينش آخرت است، سياست
يعنى اداره صحيح دنيا به طورى كه مقدمه آبادى آخرت باشد و
پيامبران كه براى رسيدن بشر به غايت تكامل و خليفه الهى
هستند، نمى‏توانند نسبت به دنياى انسان‏ها كه مقدمه آخرت
است، بى‏تفاوت باشند و اداره دنيا را به غير بسپارند و وظيفه خود

 


|443|

را فقط آخرتى محض بشمارند. پيامبران وظيفه دارند با اداره
صحيح دنيا، زمينه رشد انسان‏ها در رسيدن آنان به مقام
خلافت‏الهى را آماده كنند ولى اين وظيفه پيامبران بعد از ابلاغ
دعوت و پذيرش عمومى آن منجر مى‏شود و اگر اقبال وپذيرش
عمومى حاصل نشده اين وظيفه منجّز نمى‏گردد. بعضى از
محققان گفته‏اند:

 

اگر انبيايى همچون آدم و نوح و ابراهيم دعوى حكومت ندارند
به خاطر همين نكته است كه در اين مرحله از نظام خانواده و
قبيله، مشكلات داخلى و خارجى با سرداران و ريش سفيدان
حل شدنى هستند.[3]

 

برداشت اين محقق محترم نيز صحيح نيست زيرا گرچه در
جوامع ساده قديم و نظام‏هاى قبيله‏اى پيرمرد، بزرگ يا
سردارقبيله از احترام و جايگاه والايى برخوردار بوده و افراد
قبيله به او احترام مى‏گذاردند و فرامين وى را اطاعت مى‏كردند
ولى به دو جهت در همان نظام‏ها نيز هرگاه پيامبرى مبعوث شده،
خودش يا اوصيايش مردم را به اطاعت خويش فراخوانده‏اند زيرا
سردار حاكم يا پيرمرد حاكم و بزرگ قبيله، انسانى بوده غير
معصوم و در عمل و علم در معرض خطا و اشتباه بوده است؛ پس
پيامبر يا وصى او نمى‏توانستند اجازه دهند آن فرد در عين ارزش
و احترام داشتن، حاكم يا فصل‏الخطاب باشد و جز خودشان را كه
به علم الهى و عصمت خدايى آراسته بودند، شايسته
فصل‏الخطابى نمى‏دانستند.

 

 

آن سردار يا بزرگ يا پيرمرد حاكم و مطاع نيز وقتى به رسالت
و نبوت پيامبر ايمان مى‏آورد، به طور طبيعى به حكم ايمان
خويش، در كارها نظر پيامبر را جويا مى‏شد و در جهت اجراى آن
عمل مى‏كرد و در واقع پيامبر را حاكم و مقتدا قرار مى‏داد و ايمان
او به او اجازه نمى‏داد در امور، غير از نظر پيامبر را اجرا كند.

 

 


|444|

 

البته حكومت در آن جوامع ساده و ابتدايى بود و با حكومت‏هاى امروز تفاوت‏هاى
فراوان داشت ولى به هر حال در هر جامعه‏اى اعم از ساده و بسيط يا پيشرفته و پيچيده، حاكم
به معناى فصل‏الخطاب لازم است و همه پيامبران فقط خود را فصل‏الخطاب مى‏دانستند و
اين حكم را به مردم ابلاغ كرده و مردم را به پذيرفتن آن دعوت كرده‏اند و جامعه‏اى كه افراد آن
دين دارند و به احكام خدا تسليم هستند جز پيامبر يا وصى را به عنوان فصل‏الخطاب
نمى‏پذيرد. بنابراين امكان ندارد حضرت آدم، نوح و ابراهيم يا هيچ پيامبرى يا وصى پيامبرى
ادعاى حكومت و فصل‏الخطابى نداشته باشند .

 


اصلى‏ترين وظيفه يا از وظايف اصلى

 

اصلى‏ترين وظيفه پيامبران ابلاغ دين خدا و بيان و تفسير احكام و معارف آن است. و هيچ
شرط و قيدى هم ندارد و در همه شرايط بايد توسط پيامبران انجام گيرد و آنان موظفند جان و
مال و هر چه دارند در راه انجام اين وظيفه فدا كنند وظيفه بلاغ، ابلاغ و تبليغ دين خدا از
جمله دعوت مردم به اطاعت از خويش كه يكى از مهم‏ترين اركان و احكام دين مى‏باشد،
اصلى‏ترين وظيفه انبياء است كه به هيچ وجه ساقط نمى‏شود و بقيه وظايف انبياء مانند
تشكيل حكومت و تصدى امور جامعه گرچه از وظايف اصلى است، اما مشروط به اقبال
عمومى و وجود ياور است و در صورت فراهم نبودن شرائط، بر عهده پيامبر يا وصى او منجّز
و قطعى نمى‏گردد. و به عبارت ديگر جزء واجبات مشروط است كه تا شرايط حاصل نشده،
وجوب حاصل نمى‏شود.

 

 

آيات زير دلالت بر اين مطالب مهم دارد:

 

« قل اطيعوالله و اطيعوا الرسولَ فَاِنْ تولّوا فانما عَليهِ ما حُمِّلَ و عَلَيْكُم ما حُمِّلتم و اِنْ تطيعوه
تهتدُوا وَ ما على الرَّسولِ اِلاّ البَلاغُ المُبين»؛ (نور: 54)

بگو خدا را اطاعت كنيد و از پيامبرش فرمان بريد! و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر مسؤول اعمال
خويش است و شما مسؤول اعمال خودتان. اما اگر از او اطاعت كنيد، هدايت خواهيد شد و بر
پيامبر جز رساندن آشكار نيست.

«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول فان تَولَّيتم فانَّما على رسولنا الْبلاغ المبين»؛ (تغابن: 12)
اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را و اگر روگردان شويد، رسول ما جز بلاغ آشكار
وظيفه‏اى ندارد.

«فَان اَعرضوا فما اَرسلناكَ عليهم حفيظاً اِنْ عليك الاّ البْلاغ»؛ (شورا:48)

اگر روى گردان شوند، ما تو را حافظ آنان قرار نداديم. وظيفه تو تنها ابلاغ است.

 


|445|

 

به صراحت آيات فوق و آيات متعددى، پيامبران موظف به دعوت مردم به اطاعت از
خويش بوده‏اند و در صورت اعراض آنان، وظيفه واجب بر عهده خويش - يعنى دعوت - را
انجام داده و واجب ديگرى بر عهده آنان قرار نمى‏گيرد.

 


ارزش حكومت از نگاه انبياء و اوصياء

 

انبيا و اوصيا انسان‏هاى برگزيده‏اى هستند كه فقط سر در آستان دوست فرو آورده و
طالب رضاى اويند و جز رضاى دوست مقصد و غايتى ندارند. آنان گوش به فرمان بوده و
آنچه مولايشان امر كند، بدون چون و چرا مى‏پذيرند و در راه انجام فرمان مولى هيچ مانعى
نمى‏بينند و هيچ خوف و خطرى آنان را از امتثال امر مولا باز نمى‏دارد و غير خدا، هر چه باشد
در نگاه آنان پست و حقير است و آنچه را خداوند دوست بدارد دوست دارند و آنچه را
خداوند نپسندد، نمى‏پسندند.

 

 

اينكه اميرالمؤمنين على(ع) به عنوان سيد و سرور اوصيا اعلام مى‏كند كه دنيا در نظر او
مانند استخوان خوكى است در دست جذامى، نه شعار بلكه حقيقتى است كه همه انبيا و
اوصيا بدان فرياد مى‏زنند. چنين انسانهاى برگزيده‏اى نه طالب دنيا هستند و نه مظاهر دنيا و
حكومت به عنوان يكى از مظاهر فريبنده دنيا براى آنان هيچ زيبايى و جذابيتى دارد ولى از
آنجا كه حكومت بهترين وسيله براى تحقق بخشيدن به فرمان‏هاى خدا است و دعوت مردم
به اطاعت خويش و پذيرفتن حكومت و رهبرى آنان در صورت اقبالشان وظيفه‏اى است كه
خداوند معين كرده و با حكومت مى‏توان به دفع ظلم و شرك پرداخت و زمينه رشد و تعالى
انسانها و تحقق عدل و داد را فراهم نمود، از اين رو حكومت به عنوان يك وسيله ارزشمند و
مطلوب مى‏گردد و حكومت‏خواهى از اهداف و غايات انبياء و اوصيا مى‏شود.

 

 

امام حسين(ع) نيز به عنوان يكى از اوصياى پيامبر مانند ديگر پيامبران و اوصيايشان در
همين مسير حركت مى‏كند و حكومت در نگاه امام حسين(ع) بهترين وسيله براى جلب
رضاى خدا و بهترين عامل براى زمينه‏سازى هدايت و رشد و تعالى بندگان اوست و اگر اين
حكومت به دست نااهلان بيفتد، نه تنها زمينه تعالى بندگان خدا از بين مى‏رود بلكه زمينه
حاكميت شيطان و جهل و كفر و شرك حاصل مى‏شود و امام نمى‏تواند نسبت به اين
پيامدهاى مثبت و منفى بدون توجه باشد. به بيانات زير از امام حسين(ع) توجه كنيد.

 

 

امام در جمع معتمدان و بزرگان و عالمان سخنرانى مفصلى دارد. در اين سخنرانى كه

 


|446|

ظاهراً در زمان معاويه و در ايام حج بوده است، امام بزرگان قوم را مخاطب قرار مى‏دهد و
آنان را به وظيفه مهم امر به معروف و نهى از منكر متذكر مى‏شود و خاطرنشان مى‏كند كه چون
شما اين وظيفه را ترك كرده‏ايد، حكومتى كه حق شما عالمان است به دست نااهلان افتاده و
كسانى بر شما حاكم شده‏اند كه صلاحيت حكومت ندارند. و آنها را به شدت براى ترك امر به
معروف و نهى از منكر توبيخ مى‏كند و از ستمگرى حاكمان و عاملان حكومت اموى مى‏نالد
و مى‏فرمايد:

 

« فَاللهُ الحاكم فيما فيه تَنازَعنا و الْقاضى بِحُكمه فيما شَجَر بَينَنا»؛
خداوند در آنچه ما و اينان (بنى اميه) در آن نزاع داريم حَكَم است و به حكم عادلانه‏اش
قضاوت مى‏كند.

 

اين جمله صراحت دارد كه امام با بنى‏اميه بر سر حكومت نزاع و مشاجره دارد و حكومت
را حق خود مى‏داند و در پى به دست آوردن آن است و بنى‏اميه نيز بر اين مطلب آگاهى دارند و
امام را از حقش محروم كرده‏اند و آنگاه امام براى اينكه كسانى حكومت‏خواهى آن بزرگوار را
دنياطلبى ندانند، اعلام مى‏كند:

 

« اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن
لنزى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يأمن المظلومون من عبادك و يعمل
بفرائضك و سُنَنِك و احكامك.»؛
[4]

خدايا، تو مى‏دانى آنچه از ما سرزده براى سبقت جويى به سوى سلطنت دنيايى يا به دست
آوردن چيزى از مال و منال دنيا نبوده است لكن ما مى‏خواهيم علامت‏هاى دين تو را بنمايانيم
و اصلاح را در بلاد اسلامى آشكار كنيم تا بندگان مظلوم تو امنيت يابند و به دستورات و احكام
واجب و مستحب تو عمل شود.

 

اين جمله امام به خوبى ارزش وسيله‏اى حكومت را آشكار مى‏كند و معلوم مى‏گرداند كه
اگر حكومت به دست غير صالح باشد حداقل نسبت به اين مسائل مهم بى توجه است و اگر
در دست ستمگران باشد، اين مسائل مهم تعطيل مى‏شود، پس براى محقق ساختن اين اهداف
متعالى بايد حكومت را به دست گرفت.

 

 

در فرازى از نامه امام به اشراف بصره آمده است:

 

« انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه فان السنة قد اميتت و ان البدعة قد احييت»؛[5]

من شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت مى‏كنم، همانا سنت ميرانده شده و بدعت
احيا شده است.

 

 

اين بيان امام صراحت دارد كه وقتى ظالمان و ستمگران حاكم باشند، سنت پيامبران را

 


|447|

مى‏ميرانند و بدعت‏هاى شيطانى زنده مى‏شود و جان مى‏گيرد و براى ميراندن بدعت و زنده
كردن سنت چاره‏اى جز تصدى حكومت توسط صالحان نيست .

 

 

امام علاوه براينكه وظيفه داشت صلاحيت خود را براى حكومت تبليغ كند و در صورت
اقبال عمومى تصدى حكومت را به عهده بگيرد، وظيفه داشت مخالفت خود را با حكومت
ظالمان‏و ستمگران بخصوص حاكمى كه آشكارا حرمت‏هاى خدا را بشكند و حدود دين را
ضايع سازد، اعلام نمايد زيرا خودش مى‏فرمايد:

 

از رسول خدا شنيدم كه فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال
مى‏شمارد و عهد خدا را مى‏شكند و با سنت و روش رسول خدا مخالفت مى‏ورزد و به جور و
ستم در بين بندگان عمل مى‏كند و بر آن سلطان قولاً و عملاً اعتراض ننمايد، بر خداوند حق
است كه او را با آن سلطان در يك جا (يك مرتبه از جهنم) وارد كند.
[6]

 

بنابراين نگاه امام به حكومت، نگاه وسيله‏اى بود و امام حكومت را بهترين وسيله براى
اجراى دين خدا و خدمت به خلق خدا مى‏دانست و خود را موظف مى‏دانست براى به دست
آوردن آن تلاش نمايد.

 

 

البته در همان زمان هم بودند كسانى كه حكومت را فقط ازجنبه دنيايى و ذاتى مشاهده
مى‏كردند و شأن امام را از حكومت‏برتر مى‏دانستند. عبدالله‏بن‏عمر با اين نگاه به امام(ع)
عرض كرد:

 

اى فرزند رسول خدا، در طلب حكومت از مكه و مدينه خارج مشو زيرا رسول خدا در انتخاب
دنيا با آخرت مخيّر شد و آن حضرت آخرت را برگزيد و تو نيز پاره تن او هستى پس در طلب
دنيا مباش.
[7]


اصلحيت و تصدى خلافت

 

امام مطابق حكم عقل و دين، حكومت را حق و وظيفه صالح‏ترين فرد مى‏دانست و خود
را نيز صالح‏ترين فرد براى تصدى حكومت مى‏ديد. البته اينكه حكومت مى‏بايست در دست
افضل افراد و صالح‏ترين آنها باشد، يك دستور عقلى و دينى بود كه همه به آن معترف بودند
حتى خلفاى اول و دوم نيز نتوانستند اين حكم بديهى را انكار كنند بلكه با اعتراف به آن، خود
را برترين شمردند.
[8]

 

 

در سقيفه، ابوبكر به جماعت حاضر گفت: عمر و ابوعبيده حاضرند، هر كدام را
مى‏پسنديد با او بيعت كنيد. عمر و ابوعبيده گفتند: نه، به خدا سوگند! ما بر تو والى نخواهيم

 


|448|

شد چون تو افضل مهاجران هستى...[9]

 

 

ابوبكر هنگام مرگ عمر را به جانشينى خود انتخاب كرد. طلحه به او گفت: تو كه مى‏دانى
با وجود تو مردم از دست عمر چه مى‏كشند، پس اگر بعد از مردن خداوند از تو بپرسد چگونه
امت را به او سپردى و او را جانشين قرار دادى چه جوابى دارى ؟

 

 

ابوبكر گفت: به خداوند مى‏گويم: بهترين آنان را خليفه‏نمودم.[10]

 

 

و همين ابوبكر قبل از مرگ درباره عمر از عبدالرحمن‏بن‏عوف و عثمان سؤال كرد و هر
دو بر افضليت و بى‏نظير بودن عمر تصريح كردند.
[11]

 

 

عمر نيز اصحاب شوراى تعيين خليفه را برگزيدگان قوم معرفى كرد.[12]

 

 

معاويه نيز اين اصل بديهى را نمى‏توانست به آسانى و آشكارا انكار كند لذا مجبور شد
يزيد را برترين افراد براى تصدى امر خلافت معرفى نمايد. او در مدينه در يكى از اجتماعاتى
كه براى معرفى و بيعت گرفتن براى يزيد تشكيل داده بود گفت:

 

اى مردم، به خدا قسم اگر كسى بهتر از يزيد براى خلافت مسلمانان سراغ داشتم، براى او
بيعت نمى‏گرفتم!

 

امام حسين(ع) برخاست و فرمود:

 

به خدا سوگند كسى كه از حيث پدر، مادر و خودش از يزيد بهتر است را رها كرده‏اى.

 

معاويه كه منظور امام را مى‏دانست گفت :

 

گويا خودت را در نظر دارى؟

امام فرمود: آرى، خدا تو را اصلاح كند.

 

بنا به قول ديگرى امام فرمود:

 

به خدا قسم من به خلافت سزاوارتر از اويم زيرا پدرم بهتر از پدر او و جدم نيز از جد او و مادرم
بهتر از مادر او و خودم بهتر از اويم.
[13]


حكومت‏خواهى امام از ابتداى كودكى تا آخر عمر

 

امام حسين(ع) به عنوان يك تربيت شده قرآن و پيامبر(ص)، از همان ابتداى زندگى با
مسأله غصب خلافت مواجه شد. آن بزرگوار كه خودش در غدير شاهد نصب پدرش
ازجانب پيامبر در امتثال امر خدا و بيعت مسلمانان با او بود، دو ماه و اندى بعد از آن
مشاهده‏كرد كه افرادى با كودتا و قوه قهريه، حكومت را از پدرش گرفتند و كسانى

 


|449|

برمصدرخلافت تكيه زدند كه نه شرايط لازم از جمله افضليت و اصلحيت را داشتند،
نه‏پيامبر آنان را معرفى كرده بود و نه مسلمانان به اختيار و اراده خود آنان را انتخاب
كرده‏بودند. از اين رو از همان دوران كودكى در فكر بازگرداندن خلافت مسلمانان
به‏صاحبان اصلى و واگذاردن آن به متصديان صلاحيت دار بود. او با اينكه در سنين
كودكى‏بود ولى علنا در مسجد پيامبر حاضر مى‏شد و با صراحت تمام از خليفه اول و بعد از
آن از خليفه دوم مى‏خواست كه از منبرى كه صلاحيت نشستن بر آن را ندارند، فرود آيند و آن
را به اهلش بسپارند.

 

 

موارد متعددى از اين اعتراض امام حسين بر ابوبكر و عمر در تاريخ ثبت شده است
ازجمله:

 

بعد از اينكه ابوبكر خلافت را به عهده گرفت ظاهرا در اولين جمعه‏اى كه براى خطبه خواندن بر
منبر رسول خدا بالا رفت، امام حسين كه همراه برادرش براى شركت در نماز جمعه حاضر شده
بودند به سوى ابوبكر سبقت جست و فرمود: «اين منبر متعلق به پدر من است نه پدر تو».
[14]

 

وقتى نوبت خلافت به عمر رسيد، او بر منبر بالا رفت و گفت:

 

من به مومنان سزاوارترم از آنها به خودشان.

 

امام كه در كنارى نشسته بود، فرياد زد:

 

اى دروغگو، از منبر پدرم رسول خدا، پايين بيا. اين منبر پدر تو نيست .

 

عمر به اقتضاى مصلحت به نرمى جواب داد:

 

اى حسين، به جانم قسم كه منبر پدر توست نه منبر پدر من. آيا اينها را پدرت به تو ياد
داده‏است؟

 

امام فرمود:

 

اگر من مطيع فرمان پدرم باشم و از او تعليم بگيرم، به جانم قسم كه او هدايتگر و من هدايت
شده خواهم بود و او بر گردن مردم از زمان رسول خدا(ص) بيعت دارد. بيعتى كه دستورش را
جبرئيل از نزد خداى تبارك و تعالى آورد و جز منكران كتاب خدا، كسى نمى‏تواند آن را انكار
كند. مردم با قلبشان بيعت او را پذيرفتند و با زبان انكار كردند و واى بر منكران حقوق ما اهل
بيت رسول خدا به چه عقوبت و عذاب شديدى با آنان ملاقات خواهد كرد؟!

 

عمر گفت:

 

اى حسين، هر كس منكر حق پدرت باشد، لعنت خدا بر او باد. ما را مردم به حكومت گماردند و
ما پذيرفتيم و اگر پدرت را مى‏گماردند اطاعت مى‏كرديم.

 


|450|

 

امام جواب داد:

 

اى عمر، كدام مردم تو را بر خويش امير قرار دادند قبل از اينكه
تو ابوبكر را بر خودت امير قرار دهى تا او نيز بعد از خودش تو را
به امارت بگمارد بدون اينكه حجتى از پيامبر و رضايتى از اهل
بيت پيامبر داشته باشى. آيا رضايت شما (به حكومت
يكديگر) رضايت رسول خداست؟ يا رضايت اهل بيت
نارضايتى رسول خداست؟ و....

 

سخنان مستدل و منطقى امام حسين(ع) در حضور جمع براى
عمر سنگين بود و او را خشمگين ساخت. از منبر با خشم و
غضب پايين آمد و با جمعى از اطرافيانش به خانه اميرالمؤمنين
امام على(ع) رفت و گفت:

 

اى على ما امروز از دست حسين چه كشيديم؟ در مسجد
رسول خدا با صداى بلند بر ما اعتراض مى‏كند و مردم و اهل
شهر را بر من مى‏شوراند.

 

امام حسن(ع) به عمر اعتراض كرد و برادرش را در عملش
برحق شمرد.

 

 

عمر به امام على(ع) عرض كرد:

 

 

اين دو در نفس خودشان، به جز خلافت فكر نمى‏كنند.

 

 

امام فرمود: اين دو چنان به رسول خدا قرابت نسبى دارند، كه
خلافت براى غير آنها سزاوار نيست تا براى خودشان در بين آنان
ارجحيت قائل شوند. اما تو اى پسر خطاب، آنان را راضى كن تا
آيندگان از تو راضى باشند.

 

 

عمر گفت: رضايت آنها به چيست ؟

 

 

امام فرمود: اين كه از خطايت برگردى و با توبه خود را از
معصيت حفظ كنى.

 

 

عمر گفت: يا اباالحسن، فرزندت را ادب كن تا با سلاطين كه
حاكمان زمين هستند، در نيفتد، امام فرمود: من گناهكاران را به
خاطر ترك گناه ادب مى‏كنم و كسانى را كه از لغزش و هلاك آنان

 


|451|

خوف دارم، اما كسى كه پدرش رسول خدا او را ادب كرده،
نمى‏توان او را به ادب بهترى منتقل كرد و اما تو اى پسر خطاب،
آنان را راضى كن.

 

 

عمر كه از جواب دندان شكن امام به خشم آمده بود از خانه
خارج شد و به دوستانش‏گفت:

 

 

آيا عليه فرزند ابى‏طالب و دو فرزندش مى‏توان
حجتى‏آورد؟!
[15]

 

 

تفكر اينكه حكومت حق اهل بيت است و بر اهل بيت فرض
است براى به دست آوردن آن اقدام كنند، از همان زمان در ذهن
امام حسين(ع) نقش بست و هميشه فكر و ذهن او را به خود
مشغول كرده بود و تا آخر عمر براى لحظه‏اى از اقدام صحيح براى
به دست آوردن حكومت و خلافت رسول خدا فروگذار نكرد و
آنقدر اين مطلب بديهى و آشكار بود كه دوست و دشمن بر آن
آگاه بودند. روزى كه با عثمان بيعت شد، ابوسفيان كه حكومت را
به دست آل‏اميه ديد، دست امام حسين(ع) را - كه در دوران
جوانى بود - گرفت و به بقيع برد و با جلو كشيدن امام و عرضه
كردن او به اهل قبرها - شهيدان بدر و احد - گفت:

 

اى اهل قبرها، آنچه شما به خاطر آن با ما مى‏جنگيديد، امروز
به دست ما افتاده است در حالى كه شما خاك شده‏ايد.
[16]

 

ابوسفيان كه هيچ‏گاه به نبوت و رسالت پيامبر ايمان نياورده
بود، به زعم خود قيام پيامبر و اصحابش را قيامى براى به دست
گرفتن حكومت و قدرت مى‏دانست و بر ياران پيامبر فخر
مى‏فروخت كه آن سلطنت و قدرت به دست او افتاده است و چون
اهل بيت و از جمله امام حسين(ع) را رقيب خود در سلطنت‏طلبى
مى‏دانست، دست امام حسين(ع) را گرفت و به عنوان كسى كه از
سلطنت و قدرت محروم شده به اهل قبور نشان داد. البته
ابوسفيان يك نكته را درست فهميده بود و آن رقابت اهل بيت(ع)

 


|452|

با آل‏اميه و آل‏ابوسفيان در حكومت بود ولى اهل بيت حكومت را وسيله‏اى براى انجام وظيفه
و ايجاد زمينه تعالى انسانها مى‏خواستند و آل‏اميه به خود قدرت و سلطنت دل بسته بود وقتى
هم امام حسن(ع) به ناچار مجبور به پذيرش صلح شد، بعضى از اصحاب كه هنوز به
واقعيت‏ها آگاهى نداشتند و اقدام امام حسن(ع) برايشان توجيه نبود، گمان مى‏كردند كه امام
از سر عافيت‏طلبى يا... صلح را پذيرفته است و با توجه به روحيات امام حسين(ع) گمان
مى‏كردند كه ايشان موافق نيستند و حاضرند بيعت را نپذيرفته و جنگ را ادامه دهند و لذا به
امام متوجه شدند. معاويه در مجلسى از امام حسن و امام حسين و قيس‏بن‏سعد بن عباده
فرمانده سپاه امام حسن و بزرگ انصار خواست كه با او بيعت كنند. وقتى نوبت به قيس رسيد،
او با نگاه به امام حسين(ع) با زبان حال از امام خواهش كرد كه رهبرى را بپذيرد تا تحت امر او
با معاويه جنگ را ادامه دهند ولى امام حسين كه علت صلح پذيرى را مى‏دانست و در آن زمان
چاره‏اى جز آن نمى‏ديد، فرمود:

 

«يا قيس، انه امامى»؛ اى قيس، حسن امام من است (و من تابع بيعت اويم).[17]

 

حجربن عدى نيز كه توجيه نبود خدمت امام حسين رسيد و تقاضا كرد رهبرى را بپذيرد
و با منصوب كردن قيس به فرماندهى سواره نظام و حجر به فرماندهى پياده نظام جنگ را
ادامه دهد ولى امام فرمود:

 

ما بيعت كرده‏ايم و راهى براى اجابت پيشنهاد تو وجود ندارد.[18]

 

زمان معاويه نيز اطرافيانش او را هشدار مى‏دادند كه مردم چشم به حسين(ع) دارند و لذا
بايد به هر صورت شخصيت او شكسته شود و در يك مورد پيشنهاد دادند از امام حسين
بخواهد در مجلس حكومتى معاويه در حضور او و سران حكومتش سخنرانى كند و گمان
مى‏كردند امام تحت تأثير ابهت مادى مجلس معاويه واقع مى‏شود ونمى تواند خوب سخن
بگويد و شخصيت و ابهت و اقتدار امام شكسته مى‏شود و از چشم مردم مى‏افتد ولى به
خواست خدا كيد شيطانى آنان عكس نتيجه داد.
[19]

 

مروان كه ظاهراً فرماندار مدينه بود، به معاويه نوشت:

 

من مطمئن نيستم كه حسين در انتظار فتنه‏انگيزى نباشد و گمان مى‏كنم كه شما روز سختى با
او خواهيد داشت.[20]

 

اين حكومت‏خواهى حتى تا روز عاشورا آشكار و معلوم بود. يكى از بزرگان سپاه

 


|453|

ابن‏سعد به خاطر كشته شدن ذريه رسول خدا مورد شماتت قرار گرفت و او در جواب گفت:

 

 

عَضَضْت بالجندل؛ صخره را گاز گرفتى. (دشنامى است) اگر تو بودى همان كار را
مى‏كردى كه ما كرديم ما در مقابل جماعتى قرار گرفتيم كه از جان گذشته بودند و به مال دنيا
رغبت نداشتند و هر چه به آنان امان مى‏داديم، قبول نمى‏كردند و زير بار نمى‏رفتند (مانند
امانى كه براى ابوالفضل و برادرانش آوردند) دست به شمشير برده و چون شيران گرسنه به ما
حمله مى‏كردند و سواران را از چپ و راست هلاك مى‏نمودند. آرزوى مرگ داشتند و جز به
رسيدن به سلطنت يا مرگ هدفى نداشتند اگر مختصر زمانى دير مى‏جنبيديم، تمام سپاه كشته
و نابود مى‏شدند.
[21]

 


به دست آوردن حكومت از چه راهى؟

 

پيامبران و اوصيايشان حكومت را به عنوان يك وسيله بسيار مفيد و مؤثر براى اجراى
احكام الهى و زمينه‏ساز امنيت و تعالى و رشد انسانها مى‏ديدند كه مى‏بايست در دست
صالح‏ترين مردم باشد و خود را به عنوان صالح‏ترين مردم، موظف مى‏دانستند براى به دست
گرفتن حكومت اقدام كنند ولى فرق حكومت‏خواهى آنان با حكومت‏خواهى اصحاب دنيا
در دو نكته بود:

 

 

1. اصحاب دنيا حكومت را براى خود مى‏خواهند. از نگاه آنها خود حكومت و قدرت و
سلطنت ارزش ذاتى دارد و براى رسيدن به آن بايد نهايت كوشش و تلاش را بذل كرد ولى
پيامبران و اوصيا و اولياء براى حكومت ارزش ذاتى قائل نيستند بلكه آن را وسيله مى‏دانند.
البته وسيله‏اى كه بسيار مفيد و مؤثر است و بدون آن نمى‏توان به دين حاكميت داد و زمينه
بندگى و تعالى انسان‏ها را بطور كامل فراهم نمود و حتى‏المقدور و به‏طور مشروع براى
تحصيل آن بايد اقدام كرد.

 

 

2. اصحاب دنيا براى رسيدن به حكومت از هر راهى اقدام مى‏كنند و هيچ قيد و منعى در
اين راه براى آنان وجود ندارد. آنان با مكر، حيله، دروغ، زور، تحميل، استبداد،
استعمارو...حكومت را به دست مى‏آورند و با همين شگردها نگه مى‏دارند ولى انبياء و
اوصيا و اولياء فقط از راه صداقت و راستى و دعوت و اختيار و خواست مردم، حكومت را به
دست مى‏آورند و نگه مى‏دارند و به هيچ وجه به خود اجازه نمى‏دهند، نه براى به دست
آوردن حكومت و نه حفظ آن، به مكر، حيله، دروغ، زور، استبداد، استعمار، و مانند آن

 


|454|

متوسل شوند.

 

 

اميرالمؤمنين على(ع) مى‏توانست با قبول كردن ظاهرى شرط عبدالرحمن‏بن‏عوف -
عمل به كتاب خدا، سنت پيامبر و سيره شيخين - حكومت را به دست آورد و با تهديد و
تطميع معاويه و طلحه و زبير و عايشه حكومت را در دست خود نگه دارد ولى ايشان نه براى
به دست آوردن حكومت به دروغ شرطى را مى‏پذيرد و نه براى حفظ آن به سازشكارى و
دروغ و تحميل متوسل مى‏شود. به مردم كوفه اعلام مى‏كند كه مى‏دانم اگر شمشير به دست
بگيرم و سخت‏گيرى نمايم، همه شما اطاعت مى‏كنيد ولى حاضر نيستم با فاسد شدن خودم
شما را اصلاح كنم.
[22] امام حسين(ع) نيز فرزند همين پدر و تربيت شده همين مكتب است و
لذا در اقدام‏هاى امام حسين جز انكار باطل، دعوت به حق، امر به معروف و نهى از منكر و
اجابت دعوت هدايت‏طلبان و طالبان حكومت حق نمى‏يابيم. انبياء و اولياء(ع) راه تبليغ و
هدايت را براى به دست آوردن حكومت پيش مى‏گرفتند و اگر اقبال عمومى متوجه آنان
مى‏شد و تبليغاتشان نتيجه مى‏داد، در آن صورت به كمك مردم حكومت تشكيل مى‏دادند و
براى حفظ آن مهم جز به همين اقبال و خواست عمومى متكى نبودند و چنانچه عموم به هر
دليل از حكومت آنان خسته و روگردان مى‏شدند، حكومت را وا مى‏گذاردند و دوباره به
همان تبليغ و دعوت كه يكى از مصداق‏هاى تبليغ دين و بيان احكام و وظيفه انبياء و اوصياء
بود، رو مى‏آوردند. آرى، آنان حتى براى لحظه‏اى از دعوت و تبليغ دست بر نمى‏داشتند و تا
آخر عمر بدون اينكه مأيوس گردند به اين دعوت ادامه مى‏دادند. اين سخن حضرت نوح
است كه مى‏فرمايد:

 

«رب انى دعوت قومى ليلا و نهاراً فلم يزدهم دعائى الا فراراً و انى كلما دعوتهم لتغفرلهم جعلوا
اصابعهم فى اذانهم و استغشوا ثيابهم و اصرّوا و استكبروا استكباراً ثم انى دعوتهم جهاراً ثم
انى اعلنت لهم و اسررت لهم اسراراً».[23]

 

و امامان(ع) نيز اينگونه عمل كردند. آنان هيچ‏گاه از بيان حق و تبيين دين و احكام آن از
جمله بيان شرائط حاكم، اعلام بى صلاحيتى حاكمان زمان و صلاحيت منحصر به فرد
خودشان براى تصدى حكومت دست بر نداشتند و در هر فرصتى اين پيام را به جامعه
رساندند و نام خود را در هر زمان به عنوان مدعى حكومت ثبت نمودند و همين مسأله بود كه
تحمل وجود آنان را براى حاكمان ستمگر سخت مى‏نمود و آنان را به توطئه و اقدام عليه
امامان وا مى‏داشت و براى نجات خود از دست تبليغ بى‏امان امامان چاره‏اى جز محصور و

 


|455|

مسموم و مقتول كردن آنان نمى‏ديدند.

 

 

اقدامات امام حسين(ع) بعد از شهادت برادرش امام حسن(ع) تا زمان شهادت را از اين
زاويه نگاه مى‏كنيم، براى روشن‏تر شدن اقدامات امام در به دست آوردن حكومت آن را در دو
مقطع زمان معاويه و زمان يزيد مرور مى‏كنيم.

 


دوران معاويه


1. تبليغ‏دين و دعوت به حكومت‏صالحان و نفى حكومت‏ظالمان و ستمگران

 

در يك نظام انسانى صحيح، همه انسانها حق دارند فكر، عقيده و برداشت‏هاى خود را
به‏طور صحيح، مستدل و منطقى بيان كنند و حكومت حق ندارد افراد را مجبور به>پذيرش
هم نداند، منع نمايد. البته در صورتى كه آن عقايد را باطل مى‏داند بايد با منطق و استدلال به
ابطال آنها بپردازد. اين از حقوق مسلم اقليت در نظامى اسلامى است. آزادى عقيده و بيان از
اصول اوليه انسانى است. و دين اسلام نيز اين اصل مهم را پذيرفته و تأييد كرده است. لازم به
تذكر است كه مؤمنان بيشترين فايده را از اين اصل انسانى مى‏برند و اجراى اين اصل در
جامعه بيشترين ضربه را به كفر، شرك، جهل و خرافه مى‏زند و اين مؤمنان هستند كه
مى‏توانند با بيان منطقى آرا، عقايد و نظرات خود كه مقبول فطرت‏هاى پاك است، زمينه رشد
و حاكم شدن آنها را فراهم كنند و كفر، جهل، شرك، و خرافه چون منطق و سخن مقبول،
مستحكم و مستدل ندارد، نمى‏تواند از اين فضا استفاده كند و فضاى مناسب براى آنها، فضاى
استبداد، تحميل و منع آزادى عقيده و بيان است. با توجه به همين مسأله است كه
حكومت‏هاى حق بيشترين آزادى را فراهم مى‏كنند و حكومت‏هاى جور بر استبداد و
تحميل و سركوب تكيه دارند.

 

 

امام حسن(ع) بعد از شهادت پدرش، به عنوان شخصى كه داراى شرايط شرعى است و
بلكه تنها صلاحيت دار تصدى حكومت است و عموم مردم نيز با اختيار، رضايت و آگاهانه با
او بيعت كرده‏اند؛ در ادامه راه پدرش كه درصدد سركوب معاويه بود، براى جنگ با وى اقدام
كرد ولى متأسفانه مردمى كه ياور امام بودند با اعتقاد به حقانيت امام و ظالم بودن معاويه، به
دليل خستگى از جنگ، رفاه‏طلبى و... از يك طرف و حيله و نيرنگهاى معاويه از طرف ديگر،

 


|456|

نه تنها از يارى و فداكارى در راه امام دست كشيدند بلكه حاضر شدند با معاويه عليه امام
همكارى كنند و امام هم يا مى‏بايست با توسل به شيوه‏هاى معاويه‏اى حكومت را نگه دارد يا
خود و خانواده‏اش در مقابل سپاه معاويه و مردم پيمان‏شكن بايستند و كشته شوند يا صلح را
بپذيرد و به عنوان مخالف سياسى با تبليغ و بيان احكام خدا و معرفى خود به عنوان فرد
صلاحيت‏دار و بيان بى‏صلاحيتى حاكمان، درصدد ايجاد دوباره زمينه حكومت خود برآيد و
امام به حكم عقل و شرع راه سوم را انتخاب كرد و لذا بعد از بيعت مشروط با معاويه هر جا و
هر فرصت كه پيش آمد صلاحيت منحصر به فرد خويش و عدم صلاحيت معاويه را اعلام
كرد، از جمله بعد از صلح با معاويه در مسجد كوفه سخنرانى كرد و فرمود:

 

خدا شما را با محمد(ص) هدايت كرد و شما دست از اهل‏بيت او برداشتيد و معاويه در امرى كه
مخصوص من بود، با من منازعه كرد ولى چون ياورى نيافتم، دست از آن برداشتم.[24]

 

در اين كلام امام حسن(ع) به صراحت در نزد خود معاويه به عموم اعلام مى‏كند كه اهل
بيت بر آنان حق هدايت دارند و رهبرى از آن اهل بيت(ع) است و معاويه براى تصاحب
چيزى كه در آن حقى ندارد، اقدام كرده است و امام چون ياور نيافته، نتوانسته از حق خود
دفاع كند و مغلوب شده و ناچار حكومت را واگذار كرده است ولى به عنوان مخالف سياسى
حكومت، حق تبليغ و مخالفت مسالمت‏آميز را براى خود قائل است و اين چنين آن حضرت
تا آخر عمر خود بر صلاحيت منحصر به فرد خويش و بى‏صلاحيتى معاويه تاكيد داشت و
تبليغ مى‏نمود و هيچ‏گاه ياور حكومت نشد و مدافع و مجرى سياست‏هاى جارى نگشت.

 

 

بعد از شهادت امام حسن(ع) برادر بزرگوارش امام حسين(ع) تنها صلاحيت‏دار تصدى
حكومت بود و چون مطابق صلح‏نامه برادرش حكومت به معاويه واگذار شده بود، امام به اين
صلح‏نامه و پيمان وفادار بود ولى ايشان نيز چه در زمان برادر و چه بعد از آن، همان روش
مخالفت را پيش گرفت. و چون معاويه را صالح براى حكومت نمى‏دانست با حفظ پيمان
مصالحه و عدم تعرض بارها و بارها صلاحيت منحصر به فرد اهل‏بيت و خودش را براى
تصدى حكومت اعلام كرد و تبليغ نمود و در اين راه از آنچه ميسر بود، كوتاهى نكرد. بعد از
شهادت امام حسن(ع) توجه مردم به سوى امام حسين(ع) جلب شد و اطرافيان معاويه نيز
اين اقبال مردم را دريافتند و درصدد شكستن شخصيت امام حسين(ع) بودند. همچنان كه
ذكر شد روزى در مجلس عام معاويه، به پيشنهاد اطرافيان از امام حسين(ع) خواسته شد
خطابه بخواند. امام بعد از حمد و ثناى خداوند و درود فرستادن بر رسول خدا فرمود:

 

 


|457|

ما حزب غالب خدا و عترت نزديك و خويشاوند رسول الله و اهل بيت پاكيزه او و يكى از دو
چيز گرانبها هستيم (كه رسول خدا به يادگار گذارد). پيامبر ما را دوم كتاب خداى تبارك و
تعالى (يعنى هم‏سنگ و هم رديف آن) قرار داد، كتابى كه تفصيل همه چيز در آن است و باطل
از پيش رو و از پشت سر بر آن وارد نمى‏شود و در تفسير آن بر ما تكيه بايد كرد. تأويل آن از
دست ما بيرون نيست بلكه ما پيرو حقايق آن هستيم. از ما اطاعت كنيد زيرا اطاعت از ما بر
شما واجب است و مقرون به طاعت خدا و رسول است. خداوند تعالى فرمود: «از خدا، پيامبر و
اولى‏الامر اطاعت كنيد و اگر در چيزى نزاع و اختلاف داشتيد، آن را به خدا و رسول برگردانيد».
و فرمود: «اگر آن را به رسول و اولى‏الامر بر مى‏گرداندند، مستنبطان اولى الامر (حكم) آن را
مى‏دانستند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز كمى، پيرو شيطان مى‏شديد».
شما را از فريادهاى شيطان و سخنان پنهانى او برحذر مى‏دارم زيرا او دشمن آشكار شما است
و (نكند) مانند اولياى او باشيد كه به آنان گفت: «امروز از مردم كسى بر شما غالب نيست و من
پشتيبان شمايم و هنگامى كه دو گروه را - در حال نزاع - ديد به پشت برگشت و گفت: من از
شما بيزارم». پس آنان پذيراى ضربه شمشيرها و فرودگاه نيزه‏ها و هيزم عمودها و هدف تيرها
شدند و بدانيد كه خداوند (هنگام مرگ) ايمان كسانى را كه قبل از آن ايمان نياورده يا در دوره
ايمان عمل صالحى سبك شمرده‏اند، نمى‏پذيرد.

 

بيانات منطقى اباعبدالله بر معاويه گران آمد و به امام گفت:

 

 

اى اباعبدالله، كافى است، به راستى كه تبليغ كردى (و مطلبت را رساندى)[25].

 

 

در اواخر عمر معاويه نيز، امام در مراسم حج، مردان و زنان و طرفداران بنى‏هاشم از
انصار و اصحاب با وفاى پيامبر را در منى به جلسه‏اى دعوت كرد و بيش از هفتصد نفر جمع
شدند و براى آنان خطبه خواند و بعد فضايل اهل بيت را مطابق قرآن و بيانات رسول خدا
يادآورى كرد و از آنان بر آن فضايل اقرار گرفت. سپس از آنها خواست تا اين مطالب را براى
افرادى كه مورد اطمينانشان هست، نقل كنند
[26] و بدين صورت مرحله تبليغ و ابلاغ احكام
خدا و دعوت مردم را انجام داد.

 

 

در يكى از جلسات ظاهراً مخفى در مكه، امام عالمان و بزرگان اسلام را مخاطب قرار داد
و آيات امر به معروف و نهى از منكر را بر آنان تلاوت كرد و آنان را به وظيفه مهم امر به
معروف و نهى از منكر متذكر شد و از عواقب خطرناك ترك اين وظيفه مهم برحذر داشت و
يادآورى كرد كه شما بايد مصدر امور باشيد زيرا مطابق دستور دين «مجارى الامور و الاحكام
على ايدى العلماء بالله الامناء على حلاله و حرامه»
و آنان را به اتحاد و صبر و تحمل سختى و مبارزه
براى به دست آوردن اين حق مسلوب دعوت كرد و در آخر اعلام كرد كه:

 

«خدايا، تو مى‏دانى ما نه براى زخارف دنيا و قدرت اين اقدامات را انجام مى‏دهيم، بلكه براى
اينكه نشانه‏هاى دين را بنمايانيم و امور امت را اصلاح كنيم و... (به نزاع با بنى‏اميه

 


|458|

برخاسته‏ايم). اى بزرگان و عالمان، اگر ما را در به دست آوردن زمام امور يارى نكنيد و درباره
ما انصاف به خرج ندهيد، ظالمان بر شما قوت خواهند يافت و سعى در خاموش كردن نور
پيامبرتان خواهند كرد و خدا ما را كفايت است و بر او توكل كرده‏ايم و به سوى او انابه مى‏كنيم و
نهايت كار ما بازگشت به سوى او است.[27]

 

اينها نمونه‏اى از اقدامات تبليغى امام براى جلب افكار عمومى و بيان احكام خداست كه
در زمان معاويه انجام مى‏گرفت و معاويه نيز در ظاهر تا زمانى كه احساس خطر نمى‏كرد،
تحمل مى‏ورزيد و بر اين اقدامات چشم مى‏بست و سعى داشت از سركوب افرادى مانند امام
حسين كه عواقب وخيمى براى حكومت او در پى‏داشت، خوددارى ورزد.

 


2. انتظار مرگ معاويه

 

امام حسن(ع) با معاويه صلح كرد مشروط براينكه معاويه تا زنده است خليفه باشد و
براى بعد از خودش كسى را تعيين نكند. امام حسين(ع) به عنوان يكى از افراد تابع امام
حسن(ع) در زمان حيات برادر اين صلح نامه را پذيرفت و بر مبناى آن به همراه برادرش با
معاويه بيعت كرد و خود را موظف مى‏دانست از بيعت شكنى خوددارى ورزد. اقدامات
تبليغى امام به هيچ وجه بيعت شكنى محسوب نمى‏شد زيرا استفاده از حق آزادى عقيده و
بيان بود. البته حكومت معاويه از بنيان ناحق بود و هيچ حقى از جمله حق آزادى بيان را به
رسميت نمى‏شناخت و امام حسين(ع) و ياران آن حضرت در تبليغ آزاد نبودند ولى امام(ع)
چنين حقى را براى خودش و ديگران قائل بود و هرگاه زمينه‏اى مى‏يافت، علنى يا مخفيانه به
بيان احكام امامت و خلافت و ويژگى خليفه حق و صلاحيت منحصر به فرد خود و عدم
صلاحيت حاكمان مى‏پرداخت و اين اقدام را ناقض بيعت انجام شده نمى‏دانست. البته امام
حسين(ع) و برادرش امام حسن(ع) گرچه با معاويه صلح كردند و حكومت را به او
واگذاردند ولى به هيچ وجه او را صالح براى حاكم شدن نمى‏دانستند و لذا هيچ‏گاه پشتيبان
حكومت او نشدند و تا آخر عمر معاويه، هر دو بزرگوار به عنوان مخالف سياسى حكومت،
مشهور و شناخته شده بودند. ولى غير از تبليغ دين و احكام آن و بيان صلاحيت خود و
بى‏صلاحيتى حاكمان، از امام اقدام تعرض‏گونه يا براندازانه‏اى در زمان معاويه نقل نشده
است. فقط نقل شده در يك مورد امام كاروانى از اموال و هدايا كه به سوى معاويه مى‏رفت را
تصاحب كرد و ضمن نامه‏اى علت اين اقدام را براى معاويه تبيين نمود و خود اين نامه نگارى
و تبيين علت، وجه تعرض‏گونه و براندازانه اين اقدام را به شدت كاهش داد. امام نوشت:

 

كاروانى از يمن حامل اموال، پارچه‏هاى زينتى، عنبر و عطر به سوى تو روان بود تا تو آنان را به

 


|459|

خزانه‏هاى دمشق بسپارى و بعد از هديه به فرزندان پدرت (خانواده‏ات) به‏وسيله آن
اموال،مشكلات حكومت را رفع كنى و من محتاج آن اموال بودم، از اين رو آنها را
تصاحب‏كردم والسلام.[28]

 

در اين نامه امام ضمن اينكه كنايه‏وار معاويه را از بذل و بخشش بيت‏المال به
خويشاوندانش نهى مى‏كند، علت تصاحب اموال را نيازمندى خودش به آنان اعلام مى‏كند تا
كسى نتواند اين اقدام را تعرض به حكومت و پيمان‏شكنى بشمارد.

 

 

امام بارها به دوستانش اعلام كرد كه به پيمانى كه برادرش با معاويه بسته و بيعتى كه كرده
وفادار است ولى چون معاويه را صالح براى حكومت نمى‏دانست و جز اعلام عقيده و تبليغ
آن، راه اقدام ديگرى در زمان حيات معاويه نداشت، به كسانى كه او را براى پذيرش رهبرى
دعوت مى‏كردند، اعلام مى‏كرد كه منتظر مرگ معاويه باشيد تا او بميرد و بعد از مرگ او
بتوانيم اقدام كنيم. بارها نيز اطرافيان معاويه امام را به اقدامات براندازانه يا تصميم بر آن متهم
كردند و به معاويه هشدار دادند و معاويه نيز در پى آن بارها به امام حسين(ع) نامه نوشت و
ايشان را از پيمان‏شكنى برحذر داشت و امام به صراحت بر وفادارى خود به پيمان تصريح
كرد. در جواب يكى از نامه‏هاى معاويه نوشت:

 

«من اراده جنگ يا مخالفت با تو (پيمان‏شكنى) را ندارم بلكه مى‏ترسم تو و حزب ستمكارت
پيمان‏شكنى كنيد.»

 

بعد امام اقدام‏هاى ناصواب معاويه را بر شمرد و ظلم‏ها و پيمان‏شكنى‏هاى او از جمله
كشتن حجربن‏عدى و عمروبن‏حمق را يادآورى كرد و نوشت:

 

«در نامه‏ات به من گفته‏اى: اين امت را به فتنه مينداز و من فتنه‏اى بزرگتر از حكومت تو براى
اين امت سراغ ندارم.»
[29]

 

بار ديگرى نيز مروان به معاويه نامه نوشت و او را از امام حسين(ع) و اقدامات
ايشان‏برحذر داشت. معاويه بعد از دريافت نامه مروان به امام حسين(ع) نامه نوشت و صلح
و بيعت امام را متذكر شد و از اهل عراق و وعده‏هاى آنان برحذر داشت. امام در جواب
معاويه نوشت:

 

من اراده جنگ يا مخالفت با تو ندارم با اينكه گمان نمى‏كنم معذِّرى در نزد خدا به خاطر جنگ
نكردن با تو داشته باشم و فتنه‏اى را بزرگتر از حكومت تو بر اين امت نمى‏بينم.
[30]

 

حتى زمانى كه معاويه براى فرزندش يزيد به زور بيعت مى‏گرفت، امام بيعت نكرد و خبر
بيعت نكردن امام به اطراف رسيد و بزرگان كوفه وقتى متوجه شدند به امام نامه نوشتند و از

 


|460|

ايشان خواستند رهبرى قيام عليه معاويه را به عهده بگيرد ولى امام در جواب آنان نوشت:

 

اين قوم منتظر خوردن ما هستند و بر ما گردن كشى مى‏كنند و دنبال مكيدن خون مردم و
ماهستند.[31]

 

و در جواب معاويه نيز كه امام را از پيمان‏شكنى و معارضه برحذر مى‏داشت نوشت:

 

به خدا پناه مى‏برم از شكستن پيمان برادرم و بدان، به خدا قسم، آنچه درباره من گفتى دروغ
است. و سخن‏چين‏ها و تفرقه‏افكن‏ها به دروغ اين مطالب را درباره من به تو مى‏رسانند.
[32]

 

امام به شيعيان انقلابى كه از او و برادرش پيمان‏شكنى و جنگ با معاويه را
مى‏خواستند،فرمود:

 

تا زمانى كه اين طاغى ستمگر زنده است شما در خانه‏هايتان مانند گليم خانه به زمين
بچسبيد. اگر روزى او هلاك شد و شما زنده بوديد، اميد داريم خداوند براى شما و ما خير مقدّر
گرداند و به ما هدايت بدهد و به خودمان واگذارمان نكند كه او با متقيان نيكوكار است.
[33]

 

و بعد از شهادت برادرش نيز در جواب نامه‏هاى كوفيان نوشت:

 

تا زمانى كه فرزند هند زنده است به زمين بچسبيد و خود را از اين فرد پنهان كنيد و خواست
خود را كتمان نماييد و «احترسوا من الاظاء» اگر مرگش پيش آمد و من زنده بودم، به خواست
خدا رأى و نظرم را به اطلاع شما خواهم رساند.
[34]

 

اين كه مردم كوفه بعد از مرگ معاويه به امام نامه نوشتند، با توجه به اين شناخت قبلى از
امام و نامه‏هاى ايشان بود.

 


3. تسليم نشدن در مقابل اقدامات خلاف معاويه

 

امام حسن(ع) و امام حسين(ع) با معاويه بيعت كردند نه به خاطر اينكه معاويه را صالح
براى حكومت مى‏دانستند، بلكه بدان جهت كه مردم را به حكومت او راغب يافتند و ياورى
براى حفظ حكومت خويش نداشتند. معاويه توانسته بود با خدعه، حيله، نيرنگ، تحمل و...
مخالف و موافق را - جز عده‏اى مؤمن ثابت قدم - با خود همراه گرداند و امامان بزرگوار
وقتى مردم را به حكومت معاويه راغب ديدند، با اينكه او را براى حكومت صالح
نمى‏دانستند، ولى به خواست عمومى تن دادند؛ البته با حفظ حق آزادى بيان و تبليغ حقانيت
خود و عدم صلاحيت حكومت و عدم اطاعت از دستورهاى خلاف صلح‏نامه او. معاويه تا
آخر عمر با حفظ ظواهر و سياست‏بازى شيطانى به جذب قلوب ادامه داد و سياست سركوب
را هم ضميمه آن داشت و مجموعاً اقبال عمومى همچنان متوجه او بود و اگر امام حسن(ع) يا

 


|461|

امام حسين(ع) مى‏خواستند با او بجنگند، علاوه بر پيمان‏شكنى بايد با حكومتى مى‏جنگيدند
كه اكثريت مردم به هر دليل آن را پذيرفته بودند و معلوم است كه چنين قيامى نتيجه مثبتى
نخواهد داشت. امام حسين(ع) نيز با توجه به همين جهات - كه تفصيل و تبيين آن خارج از
فرصت اين مقاله است - تا آخر عمر معاويه بر پيمانى كه با وى بسته بود پايدار ماند و از هر
فرصت براى بيدار كردن جامعه و آماده كردن شرايط براى بعد از معاويه اقدام كرد. زمانى هم
كه معاويه بر خلاف صلح‏نامه، در اواخر عمر مسأله ولايت‏عهدى يزيد را مطرح كرد، امام
علنى و با تمام قوا در مقابل او ايستاد و حاضر به بيعت نشد. البته معاويه در جلسه‏اى با
گماردن افراد مسلح بالاى سر امام و عبدالله‏بن‏زبير و چند مخالف ديگر، بر بالاى منبر اعلام
كرد كه: اينان با يزيد بيعت كرده‏اند و اينان نيز جرأت نيافتند مخالفت خود را آشكار كنند زيرا
به بهاى جان آنها تمام مى‏شد.[35]

 

 

حتى در همين جلسه شاميان اعتراض كردند كه اينان بايد همين جا در ملاء عام با يزيد
بيعت كنند وگرنه گردنشان را مى‏زنيم كه معاويه آنان را تقبيح كرد و از اين اقدام بازداشت.
[36]

 

 

امام در آن زمان بيعت نكرد و حتى‏الامكان عدم صلاحيت يزيد را افشا كرد از جمله
نامه‏اى به معاويه نوشت و او را از اين منكر - نصب يزيد - باز داشت. امام نوشت:

 

سپس فرزندت را به ولايت گماردى در حالى كه او جوانى مشروب خوار و سگ‏باز است. تو در
امانت (حكومت مسلمانان) خيانت كردى و رعيت خود را خراب نمودى و با خدايت اخلاص
نورزيدى؛ چگونه مشروب خوارى را به سرپرستى امت محمد مى‏گمارى؟ در حالى كه مشروب
خوار از فاسقان است و از اشرار است و او را نمى‏توان بر درهمى امين كرد پس چگونه بر امت
توان امين ساخت؟ به زودى بر (كيفر) اين عملت وارد مى‏شوى زمانى كه صحيفه استغفار را
پيچانده باشند (و وقت آن گذشته باشد).
[37]


دوران يزيد


1. بيعت نكردن

 

امام بيعت يزيد را يك بيعت مقبول مردم نمى‏دانست زيرا معاويه به زور و تهديد و تطميع
براى او بيعت گرفته بود و چنين بيعتى ارزش نداشت و اساساً معاويه حق چنين كارى را
نداشت، نه ذاتاً و نه براساس قرارداد صلح. از اين رو امام هم در زمان معاويه با آن مخالفت
كرد و هم بعد از مرگ معاويه از بيعت با يزيد امتناع ورزيد؛ علاوه بر آن يزيد با معاويه
تفاوت‏هاى فراوان داشت. معاويه علاوه بر سياست سركوب شيعيان، اندازه زيادى حفظ
ظواهر هم مى‏كرد و شعار اسلام مى‏داد و در پى ايجاد امنيت و رفاه عمومى بود و براى آبادانى

 


|462|

مملكت اقدام مى‏كرد[38] ولى يزيد علناً گناه مى‏كرد و كفر مى‏گفت و شهوتران و سگ‏باز و...
بود و حكومتش را فقط بر خفقان و سركوب بنيان نهاده بود و بيعت با چنين فردى براى يك
مؤمن به هيچ وجه جايز نبود حتى اگر او مقبوليت عمومى هم مى‏يافت، بر مؤمن لازم بود با
اين بيعت مخالفت ورزد و در صورتى كه خطر او را تهديد كند، هجرت نمايد. امام(ع) نيز با
توجه به همين جهات بعد از مرگ معاويه كه به منزل والى مدينه احضار شد، فهميد كه براى
چه او را احضار كرده‏اند. لذا وقتى ابن‏زبير از امام سؤال كرد كه در دارالاماره چه مى‏كنى؟

 

 

امام فرمود:

 

هيچ‏گاه با يزيد بيعت نخواهم كرد زيرا امر حكومت بعد از برادرم حسن مربوط به من بود.
معاويه كرد آنچه كرد و براى برادرم قسم خورد كه بعد از خودش هيچ‏كدام از فرزندانش را
خليفه نكند و اگر من زنده بودم، خلافت را به من برگرداند. اى ابابكر (ابن‏زبير) من با يزيد بيعت
نمى‏كنم زيرا او مردى فاسق است كه آشكارا فسق مى‏كند و شراب مى‏نوشد و با سگ‏ها و
پلنگ‏ها بازى مى‏كند و بغض آل رسول به دل دارد. به خدا قسم بيعت با او تا ابد تحقق
نخواهديافت.
[39]

 

و به والى مدينه نيز بعد از مشاجره طولانى گفت:

 

اى امير، ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل آمد و شد ملائكه و جايگاه رحمت هستيم.
خداوند به ما آغاز كرده و به ما ختم مى‏كند در حالى كه يزيد مردى فاسق، شرابخوار، قاتل و
فاسق علنى است و كسى مثل مَن با مثل اويى بيعت نمى‏كند.
[40]


2. هجرت

 

در زمان معاويه امام تا حدودى از آزادى بيان برخوردار بود و مى‏توانست آشكار يا پنهان
به دعوت مردم بپردازد و آنان را نسبت به اوضاع مطلع گرداند ولى با مرگ معاويه، خفقان
صددرصد شروع شد. يزيد دستور داده بود كه از امام حسين بيعت بگيرند و اگر بيعت نكرد،
گردن او را بزنند. بنابراين امام هم در مدينه امنيت جانى نداشت و هم نمى‏توانست به وظيفه
تبليغ و دعوت اقدام كند، پس بايد از مدينه هجرت مى‏كرد و همين كار را هم كرد. البته امام
بايد سعى مى‏نمود حتى‏المقدور چهره خروج كننده بر حكومت و برانداز مسلح و ياغى
نگيرد تا آنان براى كشتن امام بهانه لازم را پيدا كنند
[41] از اين رو امام به مكه - سرزمين امن -
هجرت كرد.

 

 

امام خطاب به رسول خدا(ص) عرض كرد:

 

پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، من از كنار تو به كراهت و اجبار خارج مى‏شوم و بين من و تو

 


|463|

جدايى انداخته مى‏شود زيرا من با يزيدبن‏معاويه شرابخوار و مرتكب فجور بيعت نكرده‏ام و
اين منم كه به اكراه از جوار تو خارج مى‏شوم. سلام من بر تو باد.[42]

 

و به برادرش محمدبن‏حنفيه فرمود:

 

برادرم، اگر در دنيا پناهگاه و جايگاهى هم نيابم، باز هم با يزيدبن‏معاويه بيعت نمى‏كنم.[43]

 

و گفت:

 

من الان قصد مكه دارم، اگر در آنجا امنيت داشتم، مى‏مانم والا به دره‏ها و دشت‏ها پناه مى‏برم
تا ببينم چه مى‏شود.
[44]

 

و بارها به افراد سؤال كننده اعلام كرد كه در مدينه امنيت نداشتم و در مكه تا زمانى كه
امنيت داشته باشم مى‏مانم.

 

 

به ابن‏عباس فرمود:

 

من در اين حرم امن ساكن شده‏ام و در اينجا مادامى كه اهل آن مرا دوست داشته باشند و ياريم
كنند، خواهم ماند و هرگاه آنها رهايم كنند، به جاى آنان، ديگران را برخواهم گزيد و به كلمه
ابراهيم خليل متمسك شده‏ام كه هنگام افتادن در آتش فرمود: « خدا مرا كافى است و او خوب
وكيلى است» و آتش بر او سرد و سلامت شد.
[45]


3. تبليغ و دعوت و اعلام مخالفت

 

تبليغ صلاحيت خويش و اعلام بى‏صلاحيتى يزيد و مخالفت با حكومت او و دعوت به
يارى براى به دست گرفتن حكومت از وظايف ثابت و هميشگى امام بود و امام بعد از صلح به
اين وظيفه اقدام كرده بود. تابه‏حال امام، ياران و انقلابيون را به صبر و انتظار مرگ معاويه
دعوت مى‏كرد و حال معاويه مرده و يزيد نيز مقبول نيست و بايد امام ياران را فرا بخواند و
زمام امور را به دست بگيرد. اهل كوفه همين كه از هجرت امام از مدينه و بيعت نكردن او
مطلع شدند، با توجه به نامه‏هاى قبلى امام و انتظارى كه داشتند، فرصت را مناسب يافتند و با
اقبال عمومى كم نظيرى متوجه امام شدند و با نوشتن نامه‏هاى فراوان امام را به كوفه و به
دست گرفتن زمام امور دعوت كردند.

 

 

امام(ع) وقتى به مكه وارد شد، شروع به تبليغ و دعوت نمود و در هر فرصت
بى‏صلاحيتى يزيد و صلاحيت منحصر به فرد خويش را گوشزد مى‏كرد. از جمله براى
بزرگان بصره نامه نوشت و آنان را به يارى خويش فراخواند:

 

اما بعد، همانا خداوند محمد را بر خلقش برگزيد و او را به نبوت گرامى داشت و براى رسالت

 


|464|

انتخاب كرد. پس او را به سوى خود برد در حالى‏كه براى بندگان كمال خيرخواهى را كرد و
رسالت خدايى را ابلاغ نمود و ما اهل پيامبر و اوصياى او و وارثان او و سزاوارترين مردم به مقام
و منصب او در بين مردم هستيم و قوم ما ديگران را براى اين منصب بر ما ترجيح دادند و ما هم
راضى شديم و تفرقه را خوش نداشتيم و دنبال عافيت (امر امت و خودمان) بوديم و همگى
مى‏دانيم كه ما سزاوارتر به ولايت امت هستيم - كه حق ماست - از كسانى كه الان متصدى آن
شدند...

من فرستاده‏ام را با اين نامه به نزد شما فرستاده‏ام و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت
مى‏كنم زيرا سنت ميرانده شده و بدعت زنده گشته است. اگر سخن من را بشنويد و از من
اطاعت كنيد شما را به راه رشد، هدايت مى‏كنم و سلام و رحمت خدا بر شما باد.[46]

 

غير از اين نامه‏ها، امام در مكه و در بين راه به سوى عراق، هر جا فرصتى و شنونده‏اى
يافت، آنان را به يارى خويش فرا خواند و بى‏صلاحيتى حكومت وقت را گوشزد كرد.

 


4. اجابت دعوت كوفيان

 

نامه‏هاى فراوان اهل كوفه، حجت را بر امام تمام كرد. امام براى احتياط، پسر عم خود -
مسلم - را به كوفه فرستاد تا از نزديك اوضاع را بررسى كند و اگر اقبال عمومى را متوجه ديد،
به امام اطلاع دهد تا ايشان به سوى كوفه حركت كند. به همراه مسلم نامه‏اى نيز براى بزرگان
كوفه نوشت در فرازى از نامه آمده:

 

متوجه مضمون نامه‏هاى شما شدم كه خواسته بوديد من به سوى شما بيايم زيرا امام و رهبر
نداريد و باشد كه خداوند مرا محور اجتماع شما قرار دهد. اينك پسر عموى مورد اعتمادم را
به سوى شما فرستادم تا وضع شما را به اطلاع من برساند. اگر بنويسد كه رأى بزرگان و عقلا و
دانشمندان و عموم شما مثل آنچه باشد كه در نامه‏هايتان گفته‏ايد، به زودى نزد شما
خواهم‏آمد.
[47]

 

ظاهراً قبل از اينكه اخبار كوفه به امام برسد، امام در روز هشتم ذى‏حجه مجبور به
ترك‏مكه مى‏گردد زيرا متوجه مى‏شود كه حكومتيان طرح ترور او در ايام حج را دارند،
بنابراين زود هنگام به سوى كوفه حركت كرد تا مبادا در مكه كشته شود و حرمت حرم
شكسته گردد.
[48]

 

 

در جواب برادرش محمدبن‏حنفيه كه از علت تعجيل او سؤال كرد، فرمود:

 

برادر جان، مى‏ترسم يزيدبن‏معاويه مرا در حرم ترور كند و من وسيله شكسته شدن حرمت
اين خانه گردم.
[49]

 

و به فرزدق هم كه علت عجله و رها كردن حج را پرسيد، فرمود:

 

 


|465|

 

اگر عجله نمى‏كردم، مرا دستگير مى‏كردند.[50]

 

 

اجابت دعوت كوفيان بر امام واجب بود، همان طور كه بر پدرش امام على(ع) اجابت
دعوت اهل مدينه واجب بود و فرمود:

 

اگر حضور اين افراد (و تقاضاى آنان) نبود و... افسار خلافت را به گردنش مى‏آويختم و...[51]

 

امام هم از جانب هزاران نفر دعوت شده و آنان عهد و پيمان‏هاى شديد و غليظ بر يارى
امام بسته بودند. امام به عبدالله‏بن‏زبير فرمود:

 

چهل هزار نفر كوفى با من بيعت بسته‏اند و قسم خورده‏اند كه اگر مرا يارى نكنند همسرانشان
مطلقه و غلامانشان آزاد باشند.
[52]

 

و در جواب عبدالله‏بن‏عباس فرمود:

 

اين نامه‏ها و فرستادگان مردم كوفه است (كه از من براى پذيرفتن رهبرى و امامت خودشان
دعوت كرده‏اند) و بر من اجابت دعوت آنان واجب است (و اگر اجابت نكنم) آنها عليه من در نزد
خدا حجت و عذر دارند.
[53]


4. انتخاب آگاهانه مرگ عزيزانه

 

گرچه امام، به علم امامت از عاقبت امر آگاه بود و گاهى با افرادى كه زمينه داشتند و
بااستناد به پيش‏گويى‏ها و سخنان پيامبر(ص)، ايشان را از رفتن به كوفه نهى مى‏كردند و از
اينكه مقتول موعود باشد، برحذر مى‏داشتند؛ امام سخنانى در جواب آنان مى‏گفت كه نشان
مى‏داد ايشان از عاقبت امر كاملاً آگاه است.
[54] از آن جمله به ابن عباس گفت:

 

«اى ابن‏عباس من به قتلگاه خود آگاه‏تر از تو هستم».[55]

 

و در راه كوفه نيز در جواب كسيكه علت رهسپارى ايشان به سوى كوفه را جويا شده
بود،فرمود:

 

اين نامه‏هاى كوفيان است كه مرا به نزد خود دعوت كرده‏اند و آنان را جز قاتل خود نمى‏دانم.[56]

 

ولى براى بندگان خدا و كسانى‏كه از اراده و ايمان والايى برخوردار هستند، اين آگاهى‏ها
مشكلى ايجاد نمى‏كند و مانند كسان بى‏اطلاع از آينده و پيش آمدهاى آن با حوادث مواجه
مى‏شوند و اوضاع و شرايط را مى‏سنجند و به پى‏جويى وظايف خود مى‏پردازند و نتيجه و
نهايت كار براى آنان تعيين كننده وظيفه نيست. آنچه براى آنان اهميت دارد فقط تشخيص
وظيفه و انجام آن است و نتيجه را به خدا سپردند به خصوص كه اين انجام وظيفه به اعلاى

 


|466|

كلمة الله بينجامد.

 

 

اين جمله صريح امام است كه فرمود:

 

خداى و مولاى من، دوست داشتم هفتاد بار در راه اطاعت و محبت تو كشته شوم و زنده گردم
به خصوص زمانى‏كه كشته شدن من سبب يارى دين تو و زنده شدن امر تو و زنده كردن
شريعت تو باشد.
[57]

 

وقتى انسان‏هاى مؤمن عادى با علم به كشته شدن، چون آن را براى يارى دين خدا و كسب
رضايت خدا مؤثر مى‏بينند، به آسانى به سوى مرگ مى‏روند، از آقاىِ جوانان بهشت چگونه
مى‏توان انتظار داشت كه علم به كشته شدن او را از اعلام حق، خوددارى از بيعت، هجرت از
مدينه و اجابت دعوت كوفيان باز دارد. بخصوص كه بعد از آن آيندگان با توجه به اين ظواهر
او را محكوم خواهند كرد. با اين وجود حركت از مدينه به مكه و عجله در خروج از مكه و
رفتن به سوى كوفه، همگى داراى توجيه آشكار و قانع كننده بودند و هيچ كدام را نمى‏توان
تفسير «به سوى مرگ رفتن» داد ولى در منزل ثعلبيه خبرى به امام رسيد كه وضعيت را كاملاً
منقلب كرد.

 

 

مردى كه از كوفه مى‏آمد، در اين منزل با امام برخورد كرد ولى از ملاقات با امام طفره
رفت. دو نفر اسدى كه در پى امام مى‏آمدند با آن مرد ملاقات كردند و اخبار را گرفتند و به امام
رساندند. آنان به امام عرض كردند كه آن فرد اسدى بود و اطلاع داد كه خودش شاهد كشته
شدن مسلم و هانى بوده است و با اصرار از امام خواستند كه باز گردد. البته فرزندان عقيل
وقتى خبر شهادت مسلم را شنيدند به صراحت اعلام كردند كه ما بايد يا انتقام خون برادرمان
را بگيريم يا خود نيز كشته شويم. در اينجا شرايط كاملاً فرق كرد. تا قبل از اين افراد همراه امام
مى‏دانستند كه نامه‏هاى فراوانى از كوفه به امام رسيده و ايشان را دعوت كرده‏اند و منتظر
قدوم امام هستند و فرستاده امام براى آماده كردن مقدمات رفته است و...، ولى با شنيدن اين
خبر معلوم شد كه در كوفه جز مرگ منتظر امام نيست، حالا امام بايد چه كند؟ دقت در اوضاع
و شرايط معلوم مى‏گرداند كه امام به عنوان يك مسلمان عزيز و عزتمند، راهى جز ادامه دادن
مسير ندارد با اينكه جز مرگ را در انتظار خود نمى‏بيند زيرا امام نه تنها در مكه و مدينه كه در
هيچ جا امنيت ندارد و تصميم قطعى بنى‏اميه بر كشتن او است. بنى‏اميه مى‏داند كه امام نه بيعت
مى‏كند و نه سكوت، بلكه هر جا و هر زمان فرصت يابد به دعوت مردم به سوى خود و اعلام
بى‏صلاحيتى آنان با منطق مستحكم و مستدل مى‏پردازد و منطق امام نيز آن قدر قوى است كه

 


|467|

هيچ كس جز معاندان نمى‏توانند آن را نپذيرند و فطرت‏هاى سالم را جذب مى‏كند؛ بنابراين
بنى‏اميه چاره‏اى جز كشتن امام نداشت و امام نيز اين را مى‏دانست و بارها اعلام كرد.

 

 

اباهرّه ازدى از امام پرسيد: چرا از حرم خدا و حرم جدّت بيرون آمدى؟ امام فرمود:

 

اى اباهرّه، بنى‏اميه مالم را غصب كردند، تحمل كردم. با آبروى من بازى كردند، دشنامم دادند،
تحمل كردم ولى خواستند خونم را بريزند و من فرار كردم و به خدا قسم اين گروه ستمگر مرا
خواهند كشت.
[58]

 

و در مكه هم ابن‏عباس به امام پيشنهاد داد از رفتن به كوفه صرف نظر كند و در مكه يا
مدينه بماند يا به يمن برود و امام به او فرمود:

 

 

عموزاده، به خدا قسم مى‏دانم كه تو ناصحانه نظر مى‏دهى ولى به خدا قسم بنى‏اميه تا اين
قطره خون را از درون من بيرون نكشند، از من دست برنمى‏دارند.
[59]

 

 

در منزل العقبه نيز همين جواب را به عمربن‏لوذان داد.[60] حالا با توجه به اين
سرنوشت‏قطعى كه تمام امارات و قرائن بر آن دلالت دارد، امام بايد چه كند؟ يا به قضاى
خداتسليم شود و مرگ عزتمندانه را بپذيرد و بدون ترس و واهمه به راه ادامه دهد و به
استنادبه نامه‏هاى كوفيان حركت خود را تبيين كند و منطقى معرفى نمايد و بر مواضع
اصولى‏خود پا بفشارد يا ذليلانه باز گردد و فرار كند يا بيعت كند و حكومت يزيد را بپذيرد و
تسليم شود.

 

 

معلوم است كه مؤمنان عادى هم ذلت و خوارى را نمى‏پذيرند و مرگ عزتمندانه را بر
زندگى ذليلانه يا فرار مقهورانه ترجيح مى‏دهند چه رسد به شخصيتى همچون
اباعبدالله‏الحسين(ع).

 

 

اين سخن خود اباعبدالله است كه فرمود:

 

«لا والله لا اعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا افرّ منهم فرار العبيد»؛[61]

نه، به خدا سوگند، نه دست ذلت (بيعت) در دست آنان مى‏گذارم و نه مانند بردگان (از
رويارويى و كشته شدن) فرار مى‏كنم.

 

در اينجا مؤمنان و پذيرندگان قضاى خداوند در برابر قضاى محتوم او تسليم مى‏شوند و
مى‏دانند كه اگر هم تسليم نشوند، راه فرارى ندارند و قضاى خداوند حتماً واقع مى‏شود و
فقط آنان اجر خود را ضايع مى‏كنند و دست و پاى بيهوده مى‏زنند. مگر كسانى كه از راه‏هاى
غير عادى به آينده و اتفاقات ناگوارى كه برايشان پيش مى‏آيد، علم پيدا كردند و در صدد فرار
از آن اتفاق برآمدند، توانستند از آن فرار كنند كه حالا امام حسين(ع) بخواهد از آينده

 


|468|

مقدرش با فرار نجات پيدا كند.

 

 

امام حسين(ع) يقين دارد كه قضاى خدا قطعاً واقع مى‏شود و او بايد پذيراى قضاى خدا و
راضى به آن باشد و همه سعى و توانش را در اين جهت بسيج كند كه وظيفه‏اش را به خوبى
انجام دهد و بارها به اطرافيانش نيز تصريح كرد كه با قضاى خدا نمى‏توان در افتاد.

 

 

وقتى فرزدق از بى‏وفايى مردم كوفه و شمشيرهاى آخته آنان عليه امام خبر داد،
امام‏فرمود:

 

راست گفتى، مقدرات در دست خداست و او هر زمان فرمان تازه‏اى دارد. اگر قضاى خدا
موافق‏خواست و رضايت ما باشد، خداوند را بر اين نعمت سپاس مى‏گذاريم و او ياور ما در
اداى‏شكر است و اگر قضاى خدا ميان ما و خواسته‏هايمان حائل شود (و مطابق خواست ما
نباشد) باز هم آن كس كه نيتش حق بوده و تقوا بر درونش حاكم است، از مسير صحيح خارج
نگرديده است.
[62]

 

و به خواهرش زينب (س) كه خطرخيز بودن سفر را دريافته بود، فرمود:

 

«يا اختاه، كل ما قضى فهو كائن»؛ اى خواهر، آنچه خدا حكم كرده، حتماً واقع خواهدشد.[63]

 

و در آخرين لحظات نيز فرمود:

 

«صبراً على قضائك... صبرا على حكمك»؛[64] بر قضاى تو و حكم تو صبر مى‏ورزيم.


5. دفاع از حيات و آرمان خود

 

در منزل ذوحسم - دو سه منزل بعد از ثعلبيه - امام با سپاه حر مواجه شد. اولين گروه
دشمن و كوفيان پيمان‏شكنى كه تشنه و بى‏رمق با امام مواجه شدند. امام با جوانمردى بى‏نظير
آنان را سيراب كرد و از هلاك حتمى نجات داد و با استناد به نامه‏هاى اهل كوفه توجه خود به
آن ديار را شرح داد و فرمود اگر منصرف شده‏ايد، من باز مى‏گردم. اين سخن را از اين به بعد
بارها امام تكرار كرد و اعلام نمود كه تنها صلاحيت‏دار براى تصدى حكومت است و بنى‏اميه
صلاحيت تصدى حكومت را ندارد و او موظف است براى به دست آوردن حكومت اقدام
كند و دعوت كرده است و بعد از دعوت، كوفيان اعلام اطاعت كرده و از او خواسته‏اند
امامتشان را به عهده بگيرد و او نيز به حكم انجام وظيفه، اين تقاضا را اجابت كرده و حالا اگر
آنان از اين دعوت منصرف شده‏اند، حاضر است باز گردد و در مكه، مدينه يا هر جاى ديگر كه
ممكن باشد باز هم به دعوت و تبليغ خود ادامه دهد. حر اعلام كرد كه وظيفه دارد مانع رفتن
او به كوفه و بازگشت او به سوى مدينه گردد و امام را بين بيعت و تسليم و دست كشيدن از

 


|469|

ادعاى خلافت يا در پيش گرفتن راهى غير از راه كوفه و مدينه مخيّر كرد. امام نيز كه
نمى‏خواست با ابتداى به جنگ و توسل به قهر راه كوفه را ادامه دهد، ناچار شد راه ديگرى
غير از راه كوفه و مدينه در پيش گيرد، سپاه حر همچنان با امام حركت مى‏كرد و او و يارانش را
زير نظر داشت تا به كربلا رسيدند. در بين راه امام بارها براى آنان صحبت كرد و وظيفه
تبليغى خود را انجام داد و بى‏صلاحيتى امويان و صلاحيت منحصر به فرد خويش را گوشزد
كرد. وقتى به كربلا رسيدند دستور متوقف كردن امام به حر رسيد و مدت كمى بعد از آن سپاه
كوفه به فرماندهى ابن سعد نيز سر رسيد. امام باز هم با استناد به دعوت كوفيان، متوجه شدن
خود به سوى كوفه را توجيه كرد و اعلام كرد او تنها صلاحيت‏دار تصدى حكومت است ولى
اگر آنان منصرف شده‏اند او باز مى‏گردد. دشمن امام را بين دست برداشتن از ادعاى حكومت
و ذلت پذيرش بيعت يزيد يا چشيدن تيزى شمشير مخيّر ساخت و راه سومى براى امام باقى
نگذارد؛ اين كلام امام است كه فرمود:

 

«الا ان الدّعىّ ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلّة و الذّلّة هيهات منّا الذّلّة يأبى الله لنا
ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميّة و نفوس ابية من ان نوثر طاعة
اللئام على مصارع الكرام»؛[65]

آگاه باشيد اين پسر خوانده،[66] پسر پسر خوانده مرا سر دو راهى شمشير (مرگ) و ذلت قرار
داده است و هيهات كه ما به زير بار ذلت رويم زيرا خدا، پيامبرش و مؤمنان از اينكه ما ذلت را
بپذيريم، ابا دارند و دامن‏هاى پاك مادران و افراد باغيرت و اشخاص سرفراز روا نمى‏دارند كه
اطاعت افراد پست ولئيم (مانند امويان) را بر قتلگاه كرام و نيك منشان مقدم بداريم.

 

و بدين گونه امام از دشمن خود اعتراف گرفت كه هيچ گناهى ندارد و به جرم ناكرده بايد
كشته شود. جرم امام اين بود كه صلاحيت حكومت داشت و در پى آگاه كردن مردم و جلب
يارى آنان و به دست آوردن حكومت و كنار زدن ستمگران از اين بساط بود و حاضر نبود به
هيچ وجه از اين ادعاى به حق دست بردارد و سكوت كند و حكومت ظالمان بنى‏اميه را تأييد
نمايد. اين از سخنان امام حسين(ع) در روز عاشورا است.

 

«و يحكم اتطلبونى بقتيل قتلته اومال استهكلته او بقصاص من جراحةٍ»؛؟[67]

واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته‏ام كه در مقابل خون وى مرا به قتل مى‏رسانيد؟ آيا مال
كسى را تلف كرده‏ام و يا جراحتى بر كسى وارد كرده‏ام كه مستحق مجازاتى اين چنين باشم.

 

و بدين گونه بر تارك تاريخ ثبت كرد كه تا آخرين لحظه سكوت نكرد و به بيان دين خدا و
احكام آن از جمله معرفى امام هدايتگر و امام گمراه كننده پرداخت و با منطق و استدلال
حقانيت خود را براى حكومت و بى‏صلاحيتى حاكمان اثبات نمود و اين تبليغ و دعوت همان

 


|470|

قيام ارزشمند حضرت اباعبدالله(ع) بود و تا ريخته شدن آخرين قطره خون از اين قيام
ارزشمند و بيان و تبليغ دست بر نداشت. قيام امام حسين(ع) يك قيام مسلحانه براى از بين
بردن حاكمان ستمگر و به دست آوردن حكومت نبود بلكه قيام براى تبليغ دين خدا و بيان
احكام آن و معرفى امام صالح و امامان جور و ستم و بيدار كردن فطرت‏هاى خفته بود تا براى
اقامه حق به پا خيزند و دشمن كه اين فرياد افشاگرانه را نابودگر بنيان خود ديد، به خفه كردن
صاحبش همت گمارد. قيام امام حسين از نوع قيام اصحاب كهف بود:

 

«اذقاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...»؛ (كهف: 14)

آن هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمان‏ها و زمين است.

 

و امام حسين(ع) نيز مانند جوانمردان كهف در آن جو استبداد و خفقان قيام كرد و فرياد
برآورد من فرزند رسول خدا، عترت او، اهل‏بيت او و صالح براى حكومتم و يزيد شرابخوار،
سگ باز، فاسق و بى‏صلاحيت است و دشمن كه اين فرياد كوبنده را شنيد درصدد خفه
كردنش برآمد و امام از مدينه به مكه هجرت كرد و آنجا نيز خواستند ترورش كنند ناچار از
آنجا نيز هجرت كرد. طنين فريادش به كوفه رسيد و كوفيان اجابت كردند و نامه‏ها نوشتند و
او را براى رهبرى قيام و امامت امت خواستار شدند و اجابت كرد. حكومت ستمگر يزيد و
عمّال او بر كوفيان سخت گرفتند و آنان را به پيمان‏شكنى وا داشتند و به كمك همان
پيمان‏شكنان، امام را به سرزمين كربلا كشاندند و محاصره كردند و فرياد افشاگرانه و
حياتبخش آن بزرگ هميشه جاويد را در گلو خفه كردند و رگ‏هاى گردنش را بريدند تا
مطمئن باشند كه ديگر كلامى نخواهد گفت ولى به خواست خدا آن فرياد جاودانه شد و براى
هميشه طنين‏انداز فضاى جهان بشريت گشت.

 


نتيجه‏گيرى

 

1. همه انبياء موظف بوده‏اند براى تشكيل حكومت اقدام كنند و مردم نيز موظف بوده‏اند
از آنان تبعيت نمايند.

 

 

2. وظيفه تشكيل حكومت و تصدى امامت و رهبرى سياسى نظام، وظيفه‏اى مشروط
بوده است يعنى اگر امامان و پيامبران با اقبال عمومى و پذيرش دعوت از جانب مردم مواجه
مى‏شدند، وظيفه تصدى امامت و تشكيل حكومت و اجراى احكام منجز مى‏شد و در غير اين
صورت اين وظيفه منجز نبود و آنان بالفعل تكليفى نداشتند و آيات «ما على الرسول الاالبلاغ»

 


|471|

ناظر به زمانى است كه پيامبران با عدم اقبال عمومى مواجه شده‏اند.

 

 

3. امام حسين(ع) از همان اوان كودكى به وظيفه تشكيل حكومت توجه داشت و به
غاصبان حكومت و خلافت اعتراض مى‏كرد و اهل بيت را تنها شايستگان تصدّى خلافت
معرفى مى‏نمود.

 

 

4. در زمان برادرش امام حسن(ع) به پيروى از ايشان و با توجه به شرايط با معاويه بيعت
مشروط كرد و تا آخر عمر معاويه ضمن تبليغ صلاحيت منحصر به فرد خود به عنوان
مخالف سياسى حكومت فعاليت داشت ولى هيچ‏گاه پيمان عدم تعرض را نقض نكرد.

 

 

5. در زمان معاويه از بيعت با يزيد خوددارى ورزيد و بعد از مرگ معاويه نيز
براين‏موضع استوار ماند و خود را تنها مستحق و صلاحيت‏دار براى تصدى خلافت
معرفى‏مى‏كرد.

 

 

6. براى به دست آوردن حكومت اقداماتى انجام داد، از جمله ادامه همان خط تبليغ و
مخالفت، خوددارى از بيعت با يزيد، هجرت از مكه به مدينه و علنى كردن مخالفت و دعوت
مردم به تبعيت از خود، اجابت دعوت كوفيان و حركت به سوى كوفه.

 

 

7. در آخرين مرحله نيز كه با پيمان‏شكنى كوفيان و سخت‏گيرى سپاهيان عبيدالله مواجه
شد و بين مرگ عزيزانه يا تسليم ذليلانه مخير گشت، مرگ عزيزانه را اختيار نمود و تا آخرين
قطره از كرامت ايمانى خود دفاع كرد.

 


[1]. كنز العمال، ج 6، ص 177، حديث 17550 «عن النبى (ص): اذا كان ثلاثة فى سفر فليؤمّروا احدهم»؛ هرگاه در
سفرى حداقل سه نفر بودند، يكى از خودشان را به عنوان امير قرار دهند.

 

[2]. لكل قوم هاد؛ براى مردم هر زمانى هدايتگرى هست (رعد: 7).

 

[3]. از معرفت دينى تا حكومت دينى، على صفايى، ص 90

 

[4]. تحت العقول، ابى شعبه حرّانى، ص 172، اعلمى بيروت.

 

[5]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 357، دارالمعارف قاهره.

 

[6]. سخنان حسين‏بن‏على، محمد صادق نجمى، انتشارات اسلامى، ص 148.

 

[7]. ترجمة الامام‏حسين (ع)، ابن عساكر، تحقيق محمد باقر محمودى، ص 201، بيروت.

 

[8]. البته بسيارى از مواقع نيز مجبور شدند به افضليت و اصلحيت امام على (ع) اعتراف كنند.

 

[9]. تاريخ سيدالشهداء، صفايى حائرى، ص 76.

 

[10]. همان .

 

[11]. همان.

 

 


|472|

[12]. همان.

 

[13]. موسوعه كلمات الامام‏الحسين(ع)، ص 263.

 

[14]. همان، ص 111.

 

[15]. همان، ص 117 - 118.

 

[16]. احتجاج، طبرسى، ص 275، اعلمى بيروت.

 

[17]. بحارالانوار، ج 44، ص 61.

 

[18]. انساب الاشراف، بلاذرى، ج 3، ص 151، بيروت.

 

[19]. احتجاج، ص 299.

 

[20]. ترجمة الامام الحسين، ابن عساكر، ص 197.

 

[21]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 263.

 

[22]. نهج البلاغه، خطبه 69.

 

[23]. نوح (71)، آيه 9 - 5.

 

[24]. سحاب رحمت، عباس اسماعيلى يزدى، ص 205.

 

[25]. احتجاج، ص 299.

 

[26]. الغدير، ج 1، ص 198 - 199.

 

[27]. تحف العقول، ص 172.

 

[28]. موسوعه كلمات المام الحسين(ع)، ص 248.

 

[29]. همان، ص 252 - 254.

 

[30]. همان، ص 258.

 

[31]. همان.

 

[32]. همان، 239.

 

[33]. انساب الاشراف، ج 3، ص 150.

 

[34]. همان، ص 152.

 

[35]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 268.

 

[36]. همان، 269.

 

[37]. همان، ص 258.

 

[38]. ر.ك تاريخ سيدالشهداء، عباس صفايى حائرى، ص 178.

 

[39]. فتوح، ابن اعثم كوفى، ج 5 ،ص 11.

 

[40]. همان، ص 14.

 

[41]. ر.ك: تاريخ سيد الشهداء، عباس صفايى حائرى، ص 200.

 

[42]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 288.

 

[43]. فتوح، ج 5، ص 23.

 

[44]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 290.

 

[45]. فتوح، ج 5، ص 26.

 

[46]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 357.

 

[47]. عوالم، ج 17، ص 184.

 

[48]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 324 و 321.

 

[49]. همان، ص 329.

 

 


|473|

[50]. سخنان حسين‏بن‏على، محمد صادق نجمى، ص 98.

 

[51]. نهج البلاغه، خطبه 3.

 

[52]. ترجمة الامام الحسين، ابن عساكر، ص 194.

 

[53]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 321.

 

[54]. ر.ك: بحارالانوار، ج 42، ص 330.

 

[55]. همان، ج 78، ص 272 .

 

[56]. عوالم، ج 17، ص 218.

 

[57]. معالى السبطين، ج 2، ص 18.

 

[58]. فتوح، ج 5، ص 79.

 

[59]. سخنان حسين بن على، نجمى، ص 72.

 

[60]. ارشاد، شيخ مفيد، ص 223.

 

[61]. سخنان حسين‏بن‏على، نجمى، ص 229.

 

[62]. همان، ص 97.

 

[63]. همان، ص 116.

 

[64]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 510.

 

[65]. سخنان حسين‏بن‏على، ص 236.

 

[66]. عبيدالله و پدرش زياد هر دو زنازادگانى بودند كه چند نفر ادعاى پدرى آنان را داشتند و آنان به نام يكى
از آنها خوانده مى‏شدند. «دعى» زنا زاده‏اى است كه يكى از زناكنندگان او را به فرزندى خود بخواند.

 

[67]. عوالم، ج 17، ص 251.

 

تعداد نمایش : 5041 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما