صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع)
نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع) تاریخ ثبت : 1390/11/19
طبقه بندي : ,44,
عنوان : نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع)
مولف : حبيب الله احمدى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|474|

نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع)

 

حبيب الله احمدى

نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع)

پيش‏گفتار: پيشينه موضوع

الف. تشكل هم‏سو با اهل‏بيت(ع)

جريان‏هاى متضاد

ب. حاكميت حزب عثمانيه

خاستگاه حزب عثمانيه

پيامدهاى حاكميت حزب عثمانيه

الف. فرهنگى

ب. اقتصادى: «فيتَّخذوا مال اللَّه دولاً»

ج. اجتماعى: «و عباد اللَّه خِولاً»

د. دين‏زدايى: «و دين اللَّه دغلاً»

منابع و مأخذ

 



نقش فشارهاى سياسى اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه در پيدايش نهضت امام حسين(ع)

 

 


|475|


پيش‏گفتار: پيشينه موضوع

 

نهضت شكوهمند امام حسين(ع) به مانند نهضت‏هاى هم‏گونه خود، بر دو محور اصلى،
يعنى زمينه‏ها و انگيزه‏ها حركت مى‏كند. هدف اصلى در اين نوشتار، بررسى محور نخست
است. بررسى زمينه‏ها، كه بيش‏تر آن‏ها را اهرم‏هاى فشار از سوى بنى‏اميه شكل مى‏دهد،
بازگشت به زمان‏هاى پيش از نهضت را بايسته مى‏كند؛ زيرا اين زمينه‏ها ريشه در حاكميت
سياسى بنى‏اميه دارد كه به دوران خلفا، امام اميرالمؤمنين(ع)، و امام مجتبى(ع) و نيز دوران
امام حسين(ع) با معاويه بر مى‏گردد.

 

 

آن‏چه شواهد قطعى تاريخى گواهى مى‏دهد، اين است كه از زمان رسول‏اللَّه(ص) و پس
از رحلت ايشان يك تشكل هم‏سو و يك جريان بزرگ اجتماعى با موقعيت والا، همراه
عترت رسول‏اللَّه(ص) پديدار شد، به گونه‏اى كه اين جريان بزرگ، در انديشه و رفتار، از هر
نظر، شايستگى رهبرى جامعه را فراهم آورد و به همين علت نيز مورد چالش‏گرى مخالفان
فرصت‏طلب، از جمله بنى‏اميه قرار گرفت. براى بررسى و تحليل موضوع اين نوشتار، ناگزير
از تبيين - گرچه فشرده - موقعيت اجتماعى اين تشكل و نيز جريان مهم اجتماعى چالش‏گر آن
هستيم تا فضاى مناسب براى طرح حاكميت بنى‏اميه و سپس پيامدهاى اين حاكميت فراهم
شود. بر اين اساس، نوشتار در سه بخش محورى: تبيين جريان مهم اجتماعى، تشكل
هم‏سوى اهل‏بيت(ع) و حاكميت سياسى بنى‏اميه و پيامدهاى اين حاكميت، تنظيم مى‏شود. با
تحليل اين سه محور، نقش فشارهاى بنى‏اميه در ابعاد ياد شده در عنوان مقاله،آشكار
خواهدشد.

 


الف. تشكل هم‏سو با اهل‏بيت(ع)

 

على‏رغم ديدگاه‏هاى متفاوت به لحاظ اهتمام قرآن و رسول‏اللَّه(ص) به امر رهبرى،
موضوع رهبرى در فرصت‏هاى مناسب، كه اوج آن را در گردهم‏آيى بزرگ ولايت غدير
مى‏توان مشاهده كرد، مطرح بود. موضوع رهبرى، كه سمت و سوى آن را رسول‏اللَّه(ص) به
دستور وحى ترسيم كرد، يك جريان بزرگ اجتماعى را پديدار ساخت و طيف عظيمى از
انديشه‏ها را به سوى خويش معطوف ساخت، به گونه‏اى كه پس از رحلت آن حضرت،
انديشه‏هاى اين جريان، به سوى اهل‏بيت گسيل شد. همواره فراز و نشيب‏هاى سخت را
پيمود و در برهه‏هاى مناسب، فرصت‏هايى براى شكوفايى به دست آورد. گرچه اين جريان،

 


|476|

بلافاصله پس از رحلت پيامبر، در اثر فريب‏كارى دچار آسيب شد، اما هيچ‏گاه متوقف نشد و
همواره صحابه بزرگ رسول‏اللَّه(ص) را به همراه داشت.

 

 

بر اين اساس، آن‏چه در روايت نقل شده است كه پس از رسول‏اللَّه(ص) مردم مرتد شدند،
مگر چند نفر (ارتد الناس بعد النّبى الا ثلاثة نفر، المقداد بن‏الاسود و ابوذر الغفارى و سلمان
الفارسى.)
[1] اگر به معناى ارتداد از رهبرى و امامت باشد، قابل بررسى و نقد خواهد بود كه
شرح آن در جاى خويش آمده است.[2]

 

 

شواهد تاريخى، كه به برخى از آن‏ها اشاره خواهد شد، گواه صادقى است بر اين كه اين
تشكل هم‏سو، مقاوم و سترگ، از اهداف اهل‏بيت حمايت كرده و يك قدرت بزرگ اجتماعى
را شكل مى‏داده است كه در معادلات سياسى، نقش محورى ايفا مى‏كرده است. در غير اين
صورت، هيچ گاه منطقى به نظر نمى‏رسد كه مخالفان، از جمله بنى‏اميه، اين اندازه به مبارزه
عليه اين جريان برخيزند و هر چه در توان دارند، به كار گيرند تا توانمندى و گسترش آن را
مهار كنند.

 

 

مركز ثقل اين تشكل را مدينةالرسول(ص) و سپس كوفه، عاصمه اميرالمؤمنين(ع)
تشكيل مى‏داد كه با حمايت‏هاى گسترده خود، حكومت علوى را استقرار بخشيد و در كم‏تر
از پنج سال، الگوى حكومت‏دارى دينى را از خود به يادگار نهاد. امام(ع) با حمايت همين
تشكل هم‏سو توانست فتنه‏هايى را، مانند فتنه ناكثين، قاسطين و مارقين، مهار كند.

 

 

اين جريان، پس از شهادت امام على(ع) به صورت گسترده، به سوى امام مجتبى(ع) روى
آورد كه بيعت و پيمان آن با امام(ع) سردمدار بنى‏اميه معاويه را به وحشت افكند و توان
رويارويى با امام مجتبى(ع) را از آنان گرفت. در آغازين روز بيعت با امام حسن(ع) حدود
پنجاه هزار نفر، در جبهه جنگ حاضر شدند.
[3]

 

 

معاويه در هراس از همين جريان، اعتراف كرد كه جنگ با اين جبهه، ممكن نيست؛ زيرا
دست كم به تعداد نيروهاى خودشان از ما كشته خواهند گرفت.
[4]

 

 

هنگامى كه زياد بن‏عبيد (معروف به زياد بن‏سميه)، استاندار امام على(ع) و امام حسن
مجتبى(ع) در فارس، از سوى معاويه تطميع و تهديد شد، در پاسخ او نوشت: «فرزند هند
جگرخوار و پناهگاه منافقان و سردمدار احزاب مخالف اسلام، مرا تهديد مى‏كند، در حالى
كه من همراه جريانى هستم كه پسرعموى رسول‏اللَّه(ص) (عبداللَّه بن‏عباس) و حسن بن‏على،
سرداران آن هستند و نود هزار شمشير زن به همراه دارند.»
[5]

 

 


|477|

 

نيز هنگامى كه مغيره، استاندار كوفه، در حضور انبوه مردم، ضمن ايراد سخن، به عترت
آل‏رسول(ص) توهين مى‏كند، حجر بن‏عدى، يار وفادار امام على(ع) بر وى مى‏شورد و
فريادبرمى‏آورد و جلسه را ترك مى‏كند كه به همراه وى بيش‏تر جمعيت حاضر، مجلس را
ترك مى‏كنند.
[6]

 

 

زياد بن‏ابيه، استاندار ديگر كوفه، كه با ارعاب و سركوب بر كوفه حاكم شده بود، در باره
اين جريان ابراز مى‏دارد كه بدن‏هاى شما با ما ولى انديشه‏هايتان با حجر و على است (ابدانكم
معى و اهوائكم مع حجر و على).
[7]

 

 

هنگامى كه عده‏اى از ياران حضرت على(ع) به همراه جارية بن‏قدامه، نزد معاويه
مى‏روند، معاويه‏رو به جاريه كرده، مى‏گويد: «تو آتش را به سود على مشتعل ساخته‏اى».
جاريه در پاسخ وى مى‏گويد: «معاويه! نام و ياد على را اين زمان واگذار، كه ما هيچ گاه به وى
خيانت نكرده و هيچ‏گاه پيمان وفادارى خويش را با وى نخواهيم گسست». آن‏گاه پس از
زبان‏درازى معاويه، ابن‏قدامه معاويه را تهديد كرده، مى‏گويد:

 

«همان شمشيرهايى كه با آن‏ها در صفين از تو استقبال كرديم، اينك همراه ما است.»[8]

 

حضور همين تشكل همراه اهل‏بيت بود كه حركت بزرگى را پس از شهادت امام
مجتبى(ع) پديدار ساخت و نگاه‏هاى سراسر حجاز و عراق، به سوى امام حسين(ع)
افكنده‏شد كه به تعبير تاريخ، عراق به حركت در آمد. (قد تحركت الشيعة بالعراق)،
[9]
همانان‏كه هزاران نامه براى امام حسين(ع) نگاشتند و از ايشان خواستند كه رهبرى جامعه
رابر عهده گيرد و همان‏هايى كه بيش از هيجده هزار نفرشان با نماينده امام(ع) مسلم بن‏عقيل
بيعت كردند.[10]

 

 

اين جريان بزرگ اجتماعى، تا آن اندازه شكوفا بود كه حتى مخالفان اهل‏بيت نيز به آن
معترف بودند و با وجود فرزانگان اهل‏بيت، هيچ گونه موقعيتى براى خود نمى‏ديدند؛
چنان‏كه عبداللَّه بن‏زبير بر اين حقيقت واقف بود كه با وجود حسين بن‏على(ع)، هيچ گونه
اميدى براى بيعت مردم حجاز با او وجود ندارد (قد عرف ابن‏زبير انّ اهل الحجاز لا يبايعونه
مادام الحسين فى البلد).
[11]

 

 

هنگامى كه ابن‏مرجانه به دستور يزيد، آن فاجعه انسانى را در كربلا پديد آورد، مجلس
جشنى بر پا كرد و اسراى اهل‏بيت را به كوفه آورد. در كوفه، در مجلس بزم، طبل پيروزى
نواخت و با ايجاد رعب و وحشت، از فضايل نداشته بنى‏اميه سخن راند و بر اهل‏بيت، جرأت

 


|478|

جسارت پيدا كرد و گفت: «سپاس خدا را كه حق را آشكار و يزيد و حزبش را پيروزى عطا
كرد و دشمن دروغ‏گو و پيروانش را از پاى در آورد!». در اين هنگام، عبداللَّه بن‏عفيف ازدى،
از ياران اهل‏بيت، با همه رعب و وحشتى كه بر مجلس حاكم بود، از جاى برخاست و رو به
ابن‏زياد گفت:

 

«دروغ‏گو تو و پدرت و آن كسى است، كه تو را بر اين سمت گماشته است. فرزند مرجانه! فرزند
رسول‏اللَّه را به قتل مى‏رسانى، آن‏گاه بر منبر و جايگاه راست‏گويان قرار مى‏گيرى و اين گونه
سخن مى‏گويى؟».

 

ابن‏زياد از سخن وى برآشفت و خواست وى را همان‏جا به شهادت برساند كه هفتصد
نفر شمشير به دست حاضر، از ابن‏عفيف حمايت كرده و ابن‏زياد را از تصميمش پيشمان
ساختند، گرچه ابن‏زياد به سربازان ويژه، دستور مى‏دهد كه شبانه با تزوير، وى را ربوده و در
خارج شهر به شهادت برسانند.
[12]

 

 

اين‏ها نمونه‏هايى از ده‏ها گواه صادق بر گسترش و توانمندى اين جريان اجتماعى است
كه از زمان رسول‏اللَّه(ص) شكل گرفت و همواره راه پرفراز و نشيب را پيمود. گرچه بايد
اعتراف كرد كه در اثر سهل‏انگارى در برخى موارد و نيز فريب مخالفان، در برخى موارد
ديگر، انسجام اين تشكل، آسيب‏هاى جدى ديد، اما هيچ‏گاه اين حركت، متوقف و يا به
خاموشى نگراييد، بلكه همواره انديشه و رفتارش از خاستگاه وحى و عترت رسول‏اللَّه(ص)
سويه مى‏گرفت و شمشيرهايش نيز همواره در دفاع از آرمان‏هاى اهل‏بيت به كار گرفته
مى‏شد؛ زيرا شمشير هيچ گاه از آرمان جدا نمى‏شود.

 

 

اين‏كه گاهى نقل مى‏شود كه انديشه‏ها از رفتار و شمشير جدا شده است، مانند اين‏كه از
فرزدق نقل شده است كه در پاسخ امام حسين(ع) در باره اوضاع عراق گفت: «قلب‏هاى مردم
با تو ولى شمشيرهايشان با بنى‏اميه است»
[13] سخنى قابل نقد است؛ زيرا شمشير همواره در
اختيار انديشه است و اگر بيش‏تر مردم عراق انديشه و قلبشان با اهل‏بيت است، شمشير و
رفتار آنان نيز مدافعان انديشه و آرمان خواهد بود. بر اساس همين حقيقت، امام حسين(ع)
دعوت مردم عراق را پذيرفت و به سوى آنان حركت كرد. و نمى‏توان گفت كه جامعه‏شناسى
امثال فرزدق، از امام حسين(ع) بهتر بوده و حضرت شناخت درستى از جامعه‏اى كه نهضت
خود را در آن آغاز كرد، نداشته است.

 

 

البته اين سخن، بدان معنا نيست كه در عراق هيچ شمشيرى عليه امام حسين(ع) نبود؛ زيرا

 


|479|

شكل‏گيرى يك جريان اجتماعى، كه حتى بخش بزرگى از جامعه را فرا گيرد، لزوماً به اين معنا
نخواهد بود كه جريان مخالف با آن، در همان جامعه شكل نگيرد، بلكه در درون يك جامعه،
همواره جريان‏هاى متضاد شكل مى‏گيرند. آن‏چه در عراق وجود داشت، به علت سابقه
حكومت‏دارى اميرالمؤمنين(ع) و شكوفا شدن انديشه‏هاى تابناك ايشان در عراق، به ويژه در
كوفه، شكل‏گيرى يك تشكل بزرگ اجتماعى همراه و ياور اهل‏بيت بود كه لايه‏هاى عميق
آن، در عراق و حجاز و لايه‏هاى ديگر آن، در سرتاسر كشور اسلامى به چشم مى‏خورد.

 

 

گرچه جريان‏هاى متضاد نيز وجود داشتند و در فرصت‏هايى كه فراهم مى‏شد، ابراز
وجود مى‏كردند، ولى شمشيرهايى كه در عراق، به روى امام حسين(ع) كشيده شد،
شمشيرهاى تشكل هم‏سو نبود، بلكه شمشيرهاى جريان‏هاى متضاد بود كه عبيداللَّه بن‏زياد با
زور و تزوير، آنان را عليه امام حسين(ع) و اهل‏بيت ساماندهى كرد.

 

 

سخنان فرزدق نيز مى‏تواند ناظر به همين جريان‏ها باشد، نه شيعيان و هواداران اهل‏بيت.
البته شرح ماجراى سقوط كوفه، تحقيق بيش‏ترى را مى‏طلبد كه در جاى خود انجام گرفته
است. در هر صورت، جريان بزرگ تشكل هم‏سوى اهل‏بيت را نمى‏توان ناديده انگاشت،
گرچه جريان‏هاى متضاد نيز وجود داشته باشند.

 


جريان‏هاى متضاد

 

شكل‏گيرى جريان توانمند و حق‏محور، در يك جامعه، لزوماً بدين معنا نيست كه
جريان‏هاى مخالف، در همان جامعه شكل نگيرد، بلكه در جامعه همواره جريان‏هاى متضاد
و چالش‏گر حق و باطل در حركتند و اين واقعيت، يك سنت تغييرناپذير اجتماعى است كه
قرآن بر آن تأييد مى‏كند.

 

 

قرآن در باره قوم بنى‏اسرائيل، دو جريان متضاد را، كه از متن يك جامعه خيزش كرده،
معرفى مى‏نمايد. يك جريان، كه از متن جامعه بنى‏اسرائيل برخاسته، از رهبرى به حق
حضرت موسى حمايت مى‏كند. و به علت روش حق‏مدارش به بار نشسته و پيروزى و
سرافرازى نصيبش مى‏شود؛ يعنى همان تشكلى كه در راه انديشه و آرمان‏هاى بر حق
حضرت موسى پايدارى كرد و بر خداى سبحان تكيه زد:

 

«قالوا على اللَّه توكلنا ربّنا لا تجعلنا فتنةً للقوم الظالمين.»[14]

 

قوم موسى گفتند: « اعتماد ما بر خدا است، پروردگارا! ما را مورد آزمون گروه ستم‏پيشه

 


|480|

قرار مده.»

 

 

خداى سبحان نيز در اثر پايدارى آنان اين تشكل را به هدف خود رساند و آنان را از
خطرها رهانيد:

 

«و جاوزنا بنى‏اسرائيل البحر.»[15]

بنى‏اسرائيل (قوم موسى) را از دريا (به صورت اعجاز) عبور داديم.

اين تشكل را زندگى أمن همراه با روزى‏هاى فراوان نصيب كرد:

 

«و لقد بوَّأنا بنى‏اسرائيل مُبوَّأ صدق و رزقناهم من الطيبات.»[16]

 

در نهايت، اين تشكل حق‏گرا به علت پايدارى در راه حق، به پيروزى مى‏رسد:

 

«و تمت كلمة ربّك الحسنى على بنى‏اسرائيل بما صبروا.»[17]

 

وعده نيك خدا در باره بنى‏اسرائيل (قوم موسى) به علت پايدارى آنان در راه حق،
تحقق‏يافت.»

 

در برابر اين جريان اجتماعى، جريان مخالفى، كه آن هم از متن همان جامعه برخاسته بود،
وجود داشت كه كوركورانه از اوهام تفرعن پيروى و از منويات شوم آنان حمايت مى‏كرد:

 

«فاتبعوا امر فرعون و ما امر فرعون برشيد.»[18]

 

قوم فرعون از دستور فرعون پيروى كردند و دستور فرعون، رهنمون به حق نيست و بالندگى
ندارد.

 

اين روش باطل‏گرا سرنوشتى شوم را، كه ذلت و گرفتارى است، پيش رو دارد كه رسوايى
دنيا و خزى آخرت را نصيب آنان مى‏كند:

 

«فقلنا لهم كونوا قردةً خاسئين.»[19]

آنان را بوزينه‏هاى پست قرار داديم.

 

 

و سر انجام، اينان به علت طغيان در برابر حق، در گرداب گناه خويش، در كام امواج
غرق‏شدند:

 

«فاغرقنا آل‏فرعون.»[20]

پس آل‏فرعون را غرق كرديم.

 

آل‏فرعون از همان قوم بنى‏اسرائيل نشأت گرفته بودند و سرنوشت شوم آنان نيز به علت
عملكرد و رفتار حق‏ستيز آنان بود:

 

«ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون.»[21]

اين سرنوشت، به علت عصيان و رفتار تجاوزگرى آنان است.

 


|481|

 

همان‏طور كه ملاحظه مى‏كنيد، دو جريان متضاد، از درون يك جامعه خيزش گرفته، دو
روش متفاوت و دو سرنوشت را نيز در پى دارند؛ زيرا سنت‏هاى الهى جابه‏جايى و دگرگونى
نمى‏پذيرند. هر روش، سرنوشت همان روش را در پى خواهد داشت:

 

«فلَن تجد لسنة اللَّه تبديلاً و لن تجد لسنة اللَّه تحويلاً.»[22]

 

اين حقيقت، در زمان رسول‏اللَّه(ص) و نيز پس از رحلت ايشان در طول دوران زندگى
اهل‏بيت شكل گرفت و همراه با آن، جريان‏هاى مخالف تشكل هم‏سو و همراه اهل‏بيت نيز
پاى گرفتند كه سنگ زيرين اين جريان را، كه با محوريت بنى‏اميه مى‏چرخيد، مى‏توان در
دوران جاهليت جست‏وجو كرد. رويش اين جريان مخالف، گرچه به زمان عثمان، در مدينه
بازگشت دارد، اما محور آن را توانمندى بنى‏اميه در شام شكل مى‏دهد و لايه‏هاى عميق اين
جريان، در شام است، گرچه لايه‏هاى نازك آن، در سراسر كشور اسلامى به چشم مى‏خورد.
اين جريان، در برابر امام على(ع) و تشكل همراهش و نيز امام حسن مجتبى(ع) با طيف
بزرگى كه از دعوت كنندگان از امام حسين(ع) حمايت مى‏كرد، قد برافراشته بود و در
صحنه‏هاى اجتماعى نقش ايفا مى‏كرد و باعث گردش و مداوله نهاد سياسى مى‏شد. اين
جريان چالش‏گر، از آرمان‏هاى شوم بنى‏اميه هوادارى مى‏كرد و همواره به نداى آنان پاسخ
مى‏داد و بر تشكل هم‏سوى اهل‏بيت آسيب مى‏رساند.

 

 

با اين بيان رويكرد، نكوهش‏هاى عترت و آل‏رسول(ص) نيز از مردم عراق و كوفه، در
برخى موارد آشكار مى‏گردد؛ زيرا برخى نكوهش‏ها متوجه جريان‏هاى متضاد است، گرچه
برخى شكوه‏ها نيز مى‏تواند متوجه سستى و سهل‏انگارى جريان همراه اهل‏بيت باشد.

 

 

در هر صورت، با تحليل كوتاه از محور نخست نوشتار، به محورهاى ديگر، يعنى
حاكميت بنى‏اميه و پيامد اين حاكميت، كه پيوند عميقى با عنوان نوشتار دارد، مى‏پردازيم؛
زيرا با تبيين حاكميت و گستره پيدايش حكومت بنى‏اميه و پيامدهاى آن، نقش فشارهاى
سياسى، اجتماعى و اقتصادى بنى‏اميه، در آغاز نهضت نيز آشكار خواهد شد؛ زيرا اين
فشارها، گرچه از زمان عثمان آغاز شد، اما همواره بر تراكم آن‏ها افزوده شد تا سبب شد
نهضتى شكوهمند عليه آن‏ها گردد. تبيين اين محورها تفسير اين سخن كوتاه و شيواى
اميرالمؤمنين(ع) خواهد بود در باره حاكميت حزب عثمانيه:

 

«فيتخذوا مال اللَّه دولاً و عباد اللَّه خولاً و الصالحين حرباً و الفاسقين حزباً.»[23]

 

بنى‏اميه مال خدا (اموال عمومى) را در بين خويش دست به دست كردند، و بندگان خدا را برده

 


|482|

خويش ساختند و با افراد شايسته به ستيز برخاستند و افراد تبهكار را پيرامون خويش
گردآوردند.


ب. حاكميت حزب عثمانيه

 

پيشينيه حكومت بنى‏اميه يا حزب عثمانيه را از زمان عثمان، خليفه سوم مى‏توان
جست‏وجو كرد. از هنگام خلافت وى تغييرات چشم‏گيرى در نظام مديريت امت اسلامى
پديدار شد. وى از معيارهاى دينى و سنت رسول‏اللَّه(ص) و حتى از روش‏هاى دو خليفه
پيش از خود، آشكارا عدول كرد. سياست قوم‏گرايى و تبعيض در مديريت وى آشكار شد، به
گونه‏اى كه حاكميت قوم خود (بنى‏اميه) را پايه‏ريزى كرد. در دوران حكومت‏دارى عثمان،
بيش‏تر مسؤولان سياسى و استانداران، از بنى‏اميه و سرسپردگان سينه‏چاك آنان برگزيده
شدند و مسؤوليت‏هاى كليدى، در مسير اهداف آنان واگذار شد.

 

 

در زمان عثمان معادلات سياسى و به دنبال آن، معادلات اجتماعى و اقتصادى، به گونه‏اى
دگرگون شد كه عدول از معيارها در جهت حاكميت بخشيدن به قوم بنى‏اميه، آشكارا صورت
مى‏گرفت و اين سخن عمر در باره عثمان، كاملاً درست است كه اگر عثمان امور را در اختيار
گيرد، بنى‏اميه را برگرده مردم سوار خواهد كرد.
[24] معيار عزل و نصب و توزيع نيروى انسانى،
قوم‏گرايى بود كه انتخاب استانداران، نمونه بارز آن است. استانداران عثمان، همگى از اين
قماش بودند. وليد بن‏عقبه، برادر ناتنى وى با فسق آشكارش و على‏رغم مخالفت‏هاى همه
انديشمندان، استاندار كوفه شد. عبداللَّه بن‏عامر كريز (استاندار بصره)، معاوية بن‏ابوسفيان
(استاندار خودمختار شام)، يعلى بن‏منيه (استاندار يمن)، جرير بن‏عبداللَّه (استاندار همدان)،
عبداللَّه بن‏سعد بن‏ابى‏سرح (استاندار مصر) و مروان حكم، داماد وى، مشاور و در حقيقت،
وزير دربار وى، نمونه‏هايى از اين دست هستند.

 

 

حاكميت حزب عثمانيه، از طريق استاندارى معاويه در شام و سپس حاكميت وى بعد از
داورى دومةالجندل، در زمان اميرالمؤمنين(ع) و به ويژه پس از مصالحه با امام حسن
مجتبى(ع) تداوم يافت. پس از مصالحه ساباط وى اختياردار همه كشور بزرگ اسلامى شد و
سيره‏اى به مراتب تأسف‏بارتر از سيره عثمان در پيش گرفت و دامنه‏هاى حكومت بنى‏اميه را
به حجاز، آن‏گاه عراق گسترش داد، به گونه‏اى كه همه مسؤوليت‏هاى سياسى، قضايى،
اجتماعى، اقتصادى و دينى در اختيار بنى‏اميه قرار گرفت و حاكميت اين قوم، به طور فراگير

 


|483|

تثبيت شد.

 

 

برخى از مسؤولان در زمان معاويه، عبارت بودند از: سعيد بن‏عثمان، استاندار كوفه در
سال 56 و استاندار خراسان در سال 57، عبداللَّه بن‏ام‏الحكم، خواهرزاده معاويه، استاندار
كوفه در سال 58، كه مردم وى را نپذيرفتند. آن‏گاه به مصر اعزام شد، كه مردم مصر نيز وى را
نپذيرفتند.
[25] وليد بن‏عتبة بن‏ابى‏سفيان، استاندار مدينه، كه در زمان يزيد نيز استاندار مدينه
بود. مروان حكم، داماد عثمان و نيز سعيد بن‏العاص، استاندار مدينه. عبداللَّه بن‏عامر،
پسردايى عثمان، استاندار بصره و سيستان.[26] عمرو عاص، وزير مشاور و استاندار مصر.
عبداللَّه بن‏عمرو عاص، استاندار مصر.[27] زياد بن‏ابيه، سرسپرده و جلاد معاويه، استاندار
بصره و سپس كوفه و نيز خراسان. چهار نفر از فرزندان همين زياد، يعنى عبدالرحمن
بن‏زياد، ربيع بن‏زياد، عباد بن‏زياد، و عبيداللَّه بن‏زياد، استانداران خراسان، سيستان، كوفه و
خراسان.[28] عبيداللَّه بن‏خالد و نيز ضحاك بن‏قيس و نعمان بن‏بشير، استانداران كوفه.[29] مسلم
بن‏مخلد، استاندار مصر و آفريقا.[30] بسر بن‏ارطاة، استاندار بصره.[31]

 

 

ديگر مسؤولان قضايى و شؤون دينى كه شرح آن خواهد آمد نيز در اختيار همين طيف از
بنى‏اميه و يا هواداران سرسپرده آنان قرار داشت.

 

 

حاكميت سياسى بنى‏اميه، هِرَم محورى توانمندى اجتماعى آنان بود كه فرصت را در
ديگر عرصه‏ها براى دست‏يابى به اهداف آنان فراهم ساخت. اين توانمندى سياسى، باعث
پديدار شدن يك جريان بزرگ اجتماعى چالش‏گر، در برابر اهداف الهى عترت
آل‏رسول(ص) پديدار ساخت. حزب عثمانيه با اين توانمندى، موفق به دست يازيدن به
برخى اهداف خويش شد كه چنگ‏اندازى به اهرم‏هاى قدرت سياسى، راه را براى رسيدن به
اهداف بزرگ آن هموار ساخت. حزب عثمانيه، كه پيشينه آن را در جاهليت مى‏توان
جست‏وجو كرد و تداوم آن، حزب ابوسفيان است، همواره در آرزوى در آغوش گرفتن
حكومت سياسى بود كه با انقلاب اسلامى رسول‏خدا(ص) از اختيار آنان خارج شده بود و
ابوسفيان، خود به اين حقيقت اعتراف كرد. وى هنگام خلافت عثمان بر مزار حمزه
سيدالشهدا حاضر شد و پاى خويش را بر مزار شريف او كوبيد و گفت: «حمزه! آن چيزى كه
ما با شما در ستيز براى آن بوديم، اينك به چنگ ما افتاده است».
[32] و نيز اين گونه رهنمون داد
كه حكومت، همانند توپ بايد در دستان بنى‏اميه دست به دست شود، بهشت و جهنمى در
كار نيست:

 

 


|484|

«تلقوها يا بنى عبدشمس تَلقُفَ الكرةِ فواللَّه ما من جنةٍ و لا نارٍ»[33]

 

در زمان خلافت عثمان، ابوسفيان هنگامى كه براى گفتن تبريك، بر وى وارد شد، گفت:

 

«بعد از قوم تيم و عدى حكومت به دست تو افتاده است. آن را همانند توپ، در بين بنى‏اميه
گردش ده و محورهاى آن را بنى‏اميه قرار ده، كه اين پادشاهى است: «أدرها كالكرة و اجعل
اوتادها بنى‏امية فانّما هو الملك».
[34]

 

اين در حالى بود كه همين ابوسفيان هنگامى كه ابوبكر خليفه شد، براى برانگيختن
آشوب داخلى به امام على(ع) پيشنهاد پشتيبانى داد كه اگر مايل باشى، براى حمايت از تو
مدينه را پر از سواره و پياده نظام خواهم كرد. امام على(ع) كه از هدف شوم وى باخبر بود،
پاسخ داد: «تو همواره در دشمنى با اسلام بودى».
[35]

 

 

معاويه سردمدار ديگر حزب عثمانيه نيز آشكارا اعتراف كرد كه من براى نماز و روزه با
مخالفان خود در ستيز نيستم، من براى به چنگ آوردن حكومت مى‏جنگم:

 

«انى واللَّه ما قاتلتكم لتصلوا و لا تصوموا و لتحجّوا و لتزكوا انكم لتفعلون ذلك انّما قاتلتكم
لِأتأمركم».
[36]

 

و اين گونه حاكميت حزب عثمانيه، از زمان عثمان آغاز شد و به استقرار حاكميت
بنى‏اميه‏انجاميد.

 


خاستگاه حزب عثمانيه

 

البته اين نكته نيز نبايد از نظر دور باشد كه شكل‏گيرى اين حزب، تنها به زمان عثمان
بازگشت ندارد، بلكه پيشينه آن، به زمان جاهليت، زمان حاكميت ابوسفيان بر قريش باز
مى‏گردد. اين حزب خطمشى خود را كه حاكميت قوم‏گرايى على‏الاطلاق مى‏باشد و انواع
ناهنجارى‏هاى اجتماعى را در پى داشت، از احزاب چالش‏گر زمان ابوسفيان دريافت مى‏كرد.
انگيزه‏هاى جاهلى و برترى‏طلبى و نابرابرى‏هاى آن زمان، در ذهن سران قوم بنى‏اميه رسوب
داشت تا اين‏كه از زمان خلافت عثمان به بعد، فرصت ميدان‏دارى يافت. ابوسفيان سردمدار
احزاب مخالف رسول‏اللَّه(ص) بود و در بسيارى از جنگ‏ها عليه مسلمانان نقش داشت. در
سه جنگ بزرگ بدر، احد و احزاب، جبهه مقابل رسول‏اللَّه(ص) را ابوسفيان شكل مى‏داد. در
جنگ خندق، همه احزاب مخالف رسول‏اللَّه(ص) به رهبرى ابوسفيان در نبرد شركت كردند
و اين جنگ به همين علت، جنگ احزاب ناميده شد. كه قرآن از آن اين گونه ياد مى‏كند:

 

 


|485|

«و لَمَّا راى المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله.»[37]

مؤمنان هنگامى كه احزاب (نيروى مقابل) را مشاهده كردند، گفتند: اين همان نويدهاى خدا يو
پيامبرش است.

 

به همين علت، از بنى‏اميه به عنوان تداوم و بقاياى حزب جاهليت و حزب ابوسفيان ياد
مى‏شود؛ زيرا خاستگاه اين قوميت، بازگشت به آن دوران دارد.

 

 

اميرالمؤمنين(ع) در هنگام بسيج نيرو به جبهه نبرد با معاويه، با همين عنوان از وى
يادمى‏كند:

 

«سيروا الى اعداء اللَّه، سيروا الى اعداء السنن و القرآن، سيروا الى بقية الاحزاب و قتلة
المهاجرين و الانصار.»
[38]

به سوى دشمنان خدا و دشمنان رسول‏اللَّه و قرآن بسيج شويد. به سوى بقايا و اعقاب احزاب
جاهلى و قاتلان مهاجران و انصار حركت كنيد.

 

اعقاب ابوسفيان تا آن‏جا با اين عنوان معروف بودند كه امثال زياد بن‏ابيه نيز براى نكوهش
آنان از همين عنوان استفاده مى‏كند: «العجب من ابن آكلة الاكباد و كهف النفاق و
رئيس‏الاحزاب».
[39]

 

 

روش اين حزب نيز همان روش عهد جاهليت بود؛ يعنى با همه فضايل در ستيز بود كه
متأسفانه پس از رحلت رسول‏اللَّه(ص) فرصت ميدان‏دارى را به دست آورد و بدين‏سان،
حاكميت خويش را بر امت اسلامى استقرار بخشيد. اين حاكميت، پيامدهاى عبرت‏آميز را
براى هر زمان ديگرى به يادگار نهاد كه در بخش بعدى به پيامدهاى اين حاكميت مى‏پردازيم.

 


پيامدهاى حاكميت حزب عثمانيه


الف. فرهنگى

 

توانمندى سياسى بنى‏اميه فرصت فرهنگ‏سازى و سوق انديشه‏هاى عمومى جامعه، به
سمت و سوى اهداف خويش را فراهم آورد. حزب عثمانيه با در اختيار گرفتن سكوهاى
تبليغاتى و جايگاه‏هاى انحصارى، فرهنگ‏سازى خويش را در دو محور متمركز كرد. محور
نخست، فضاسازى فرهنگى در جهت طرح شايستگى‏ها و فضايل دروغين بنى‏اميه و محور
دوم، تهاجم گسترده فرهنگى عليه رقيب‏هاى خود، به ويژه اهل‏بيت رسول‏اللَّه(ص).
تأثيرگذارى اين تهاجم، گرچه از زمان خليفه سوم بود، اما در زمان معاويه، به ويژه مدت
هم‏زمانى با امامت امام حسن(ع) و امام حسين(ع) به اوج رسيد. بر اين اساس، اين موضوع را

 


|486|

در دو بخش مى‏توان بررسى كرد:

 

 

1. در محور نخست، آنان تا توانستند در باره فضايل بنى‏اميه فرهنگ‏سازى كرده و حتى
احاديث جعلى فراوانى را از زبان رسول‏اللَّه(ص) و صحابه بزرگ ايشان در شأن آنان ساخته و
منتشر كردند. قلم‏به‏دستان و سخن‏گويان مزدور، مانند كعب‏الاحبار، در باره فضيلت پياز عكه
گرفته تا سران بنى‏اميه، حديث جعل و منتشر ساختند، احاديثى مانند: «أشد امتى حياءً عثمان
بن‏عفان»، «عثمان بن عفان احيا امتى و اكرمها»، «الحياء من الايمان و احيا امتى عثمان» و «لكل
نبىٍ رفيق فى الجنة و رفيقى فيها عثمان بن‏عفان».
[40] و مانند: «معاوية احكم امتى و اجودها» و
«معاويه احلم امتى و اجودها».[41]

 

 

با اين‏كه رسول‏اللَّه(ص) در باره معاويه فرمود: «به دين من از دنيا نخواهد رفت»، اين گونه
سخن ستايش از معاويه به زبان حضرت آويخته مى‏شود. در فضيلت بنى‏اميه آن مقدار
حديث جعل شد و بر گوش مردم شام نواخته شد كه بنى‏اميه را نزديك‏ترين خويشان
رسول‏اللَّه(ص) معرفى كردند و آيات و رواياتى را كه در شأن ذوالقربى و رهبرى آنان مطرح
است، بر بنى‏اميه تطبيق كردند. عبداللَّه بن‏على بزرگانى از شام را نزد ابى‏العباس سفاح فرستاد
و در نزد وى سوگند ياد كردند كه خويشانى غير از بنى‏اميه براى رسول‏اللَّه(ص) نمى‏شناسند
تا خلافت را از وى به ارث ببرند. اين ترفند، با اين هدف بود كه خلافت و حكومت خويش را
با عنوان وارث رسول‏اللَّه(ص) مطرح سازند.

 

 

اين اندازه جعل و فرهنگ‏سازى‏ها مراكز فرهنگى و شاعران را به تعجب مى‏آورد كه
ابراهيم بن‏المهاجر در همين زمينه مى‏سرايد:

 

ايها الناس اسمعوا أخبركم عجباً زاد على كل العجب
عجباً من عبد شمس، انّهم فتحوا للناس ابواب الكذب
ورثوا احمد فى ما زعموا دون عباس بن‏عبدالمطلب
كذبوا و اللَّه ما نعلمه يحوز الميراث الا من قرب
[42]

 

اى مردم! توجه كنيد تا سخنى بس شگفت‏انگيز با شما در ميان گذارم. شگفت از فرزندان
عبد شمس كه درهاى دروغ را بر مردم گشودند، كه مدعى هستند آنان با وجود فرزندان
عباس بن‏عبدالمطلب، از رسول‏اللَّه ارث مى‏برند. سوگند به خدا كه دروغ مى‏گويند زيرا ارث
بر اساس خويشاوندى است.

 

 


|487|

 

اين نمونه‏ها به خوبى آشكار مى‏سازد كه فشارهاى بنى‏اميه، در زمان امام حسين(ع) كه
هم‏زمان با دوران معاويه بود، تا چه اندازه متراكم شده بود.

 

 

بنى‏اميه خود را وارث رسول‏اللَّه(ص) و ولى امر مسلمانان معرفى كردند و حتى خود را
ولى دم عثمان مطرح كرده و پيراهن عثمان را علم ساختند تا در برابر رقيبان خود به ستيز
برخيزند. آنان در جعل مطالبى در باره خون‏خواهى عثمان، اين گونه شايعه كردند كه اگر امت
براى خون‏خواهى به پانخيزد، بايد منتظر بلاى آسمانى باشد: «لو لم يطلب الناس بدم عثمان
لرموا بالحجارة من السماء».
[43]

 

 

اين فرهنگ و روش، اگر فرصت تداوم مى‏يافت، همه جامعه اسلامى را فرا مى‏گرفت و
اگر همه مردم در فرهنگ و انديشه، همانند شاميان مى‏شدند، چه چيزى از قرآن و عترت
باقى‏مى‏ماند؟

 

 

2. محور دوم فرهنگ‏سازى آنان، تهاجم فرهنگى عليه اهل‏بيت و عترت رسول‏اللَّه(ص)
بود. حزب عثمانيه، مردم را از نقل احاديث فراوان رسول‏اللَّه(ص) در شأن اهل‏بيت منع كردند
و معاويه صريحاً دستور داد كه كسى نبايد فضايل و احاديث رسول‏اللَّه(ص) را در باره منقبت
امام على(ع) نقل كند.
[44]

 

 

آنان ياران و دوستداران اهل‏بيت را به دار كشيدند و زبان بريدند و دهان ميثم تمار را بر
بالاى دار دوختند تا فضيلت حضرت على(ع) را بر زبان نياورند.

 

 

از سوى ديگر، تهاجم تبليغاتى براى مخدوش جلوه دادن چهره تابناك عترت پيامبر(ص)
به اوج خود رسيد. از چهره شاخصى مانند امام على(ع)، چهره‏اى مى‏سازد كه مردم شام وى را
مسلمان نمى‏شناختند. آنان هنگامى كه مى‏شنوند كه امام على(ع) در مسجد مضروب شده
است، تعجب مى‏كنند كه وى چرا به مسجد آمده است. هزاران سخن‏گوى جيره‏خوار، بر فراز
هفتاد هزار منبر، حضرت على(ع) را سب و نفرين مى‏كردند. خطيبان نمازهاى جمعه و
جماعات، خطبه بدون لعن بر اميرالمؤمنين على(ع) را باطل مى‏دانستند. در اجتماعات
نهادينه دينى، مانند نماز جمعه، نماز عيد قربان و نماز عيد فطر، على(ع)، اين چهره درخشان
و شفاف، مورد لعن قرار مى‏گيرد. حضرت فاطمه(س) را مردم شام، دختر رسول‏اللَّه(ص) از
عايشه و خواهر معاويه مى‏پندارند!
[45]

 

 

اين‏ها برخى از پيامدهاى تهاجم تبليغى بنى‏اميه است كه از چهره‏هاى تابناكى مانند امام

 


|488|

على و حضرت فاطمه، اين گونه چهره‏اى مى‏سازد، معاويه را
نزديك‏ترين خويشاوند رسول‏اللَّه(ص) مطرح مى‏كند. كه همه
شؤون رسول‏اللَّه(ص) از جمله رهبرى، به وى منتقل شده است.
اين موارد، گواه صادقى بر اين حقيقت است كه همواره بر تراكم
اين فشارها در عهد بنى‏اميه افزوده شده است تا اين‏كه در زمان
معاويه به اوج خود مى‏رسد.

 

 

اگر اين تهاجم‏ها تداوم مى‏يافت و چند قرن در ميان امت
اسلام، چهره اهل‏بيت اين‏گونه معرفى مى‏شد، چه پيامدهايى را به
دنبال داشت؟ آيا از عترت و قرآن چيزى باقى مى‏ماند؟

 


ب. اقتصادى: «فيتَّخذوا مال اللَّه دولاً»

 

ساماندهى اقتصادى از ويژگى‏هاى استقرار حكومت دينى
است كه عدالت اجتماعى را در ابعاد گوناگون تحقق مى‏بخشد.
نهاد سياسى، هر چه از معيارهاى دينى عدول كند، به همان اندازه
به ناهنجارى‏هاى اقتصادى روى آورده و باعث نابرابرى‏هاى
اقتصادى مى‏گردد. در زمان بنى‏اميه، به علت حاكميت قوم
برترى‏طلب آنان، نابرابرى عميق در فرآيند ساختار اقتصادى
جامعه پديدار شد، به گونه‏اى كه اقليت حاكم و فرصت‏طلب،
سرمايه‏هاى كلانى از اموال عمومى و حيف و ميل انباشتند و
بيش‏تر افراد جامعه، به ويژه مخالفان بنى‏اميه و بالاخص عترت
پيامبر(ص) و هواداران آنان، در تنگناهاى شديد محروميت
قرارگرفتند.

 

 

از آغازين روز حكومت عثمانى و با مسلط شدن بنى‏اميه بر
گرده مردم، گسيل سرمايه‏ها به سود اشخاص توانمند سياسى
شروع شد و تا انقراض بنى‏اميه ادامه يافت. آنان نه تنها نقدينه‏هاى
بيت‏المال و ثروت‏هاى عمومى را، كه در آن زمان، به صورت
شمش‏هاى طلا و نقره بود، به جيب‏هاى خود سرازير كردند،

 


|489|

بلكه اموال و مستقلات انفال را به گونه‏اى مديريت كردند كه به
سود آنان ضبط و ثبت شود. اين تبعيض ناروا، به اندازه‏اى سرمايه
نزد آنان انباشت كه افراد به راحتى مى‏توانستند هزينه‏هاى
جنگ‏هاى مهم را متحمل شوند. بنى‏اميه به بيان اميرالمؤمنين(ع)
همانند شتر گرسنه‏اى كه به علف‏بهارى روى آورد، به بيت‏المال
تهاجم كردند: «يخضمون مال اللَّه خضمة الابل نبتة الربيع».[46]

 

 

عثمان در اين راه، آن گونه آشكارا موضع گرفت كه اظهار
داشت: اگر كليدهاى بهشت در اختيار من بود، در اختيار بنى‏اميه
قرار مى‏دادم:

 

«اما و اللَّه لو قدرت على مفاتيح الجنة لسلمتُها الى
بنى‏امية».
[47]

 

جالب اين است كه اين روش را نه تنها نكوهيده نمى‏دانست،
بلكه به آن افتخار هم مى‏كرد. هنگامى كه زياد بن‏عبيد از حيف و
ميل‏هاى عثمان برآشفت و به گريه افتاد، عثمان گفت: گريه چرا؟
عمر خويشان خود را از بيت‏المال براى رضاى خدا محروم
مى‏كرد و من براى رضاى خدا خويشانم را برمى‏گزينم. «انا اعطى
اهلى و قرابتى ابتغاء وجه اللَّه».
[48]

 

 

بررسى برخى آمار و ارقام‏ها روش ناعادلانه بنى‏اميه را به
خوبى آشكار مى‏سازد. عثمان به چهار نفر از قريش، كه آنان را به
دامادى خويش برگزيد، سه هزار دينار بخشيد. هنگامى كه آفريقا
فتح شد، يك پنجم غنايم اين فتح را به دامادش مروان بخشيد.
هم‏چنين به حكم بن عالم (پدر مروان) سيصد هزار درهم از
صدقات بخشيد. وقتى عبداللَّه بن أسيد، در مدينه به حضور عثمان
رسيد، به وى سيصد هزار درهم و به هر يك از همراهان وى صد
هزار درهم اعطا كرد كه عبداللَّه بن‏ارقم، صندوق‏دار بيت‏المال از
پرداخت آن‏ها امتناع ورزيده و كليدهاى خزانه را در مسجد، نزد
عثمان آورد و بر منبر آويخت و گفت: يك غلام (حلقه به گوش)

 


|490|

مى‏خواهد تا اين مبلغ‏ها را بى‏چون و چرا بپردازد. عثمان كليدها را گرفت و در اختيار غلامى
به نام «نائل» قرار داد. عبداللَّه نيز به خانه خويش برگشت.

 

 

وى آن‏گاه اموالى را نزد عبداللَّه بن‏ارقم فرستاد كه وى از دريافت آن‏ها خوددارى كرده و
گفت: اين اموال اگر از بيت‏المال باشد، سهم من از بيت‏المال اين مقدار نيست و اگر از اموال
شخصى خليفه باشد، مرا نيازى به اين گونه اموال نيست.
[49]

 

 

وى فدك را كه بخشيده رسول‏اللَّه(ص) به حضرت فاطمه(س) بود، در اختيار مروان،
داماد خويش قرار داد و بخشى از زمين بازار مدينه را به حرث بن‏حكم، برادر مروان واگذار
كرد. عثمان قرقگاه و مراتع مدينه را در اختيار بنى‏اميه قرار داده بود تا دام‏هايى كه از بيت‏المال
به چنگ آورده بودند، در آن مراتع بچرند و به دام‏هاى ديگران اجازه ورود به آن مراتع را
نمى‏داد. عثمان پس از فتح مغرب، همه غنايم آن را در اختيار عبداللَّه بن ابى‏سرح قرار داد و
براى ديگران سهمى منظور نكرد. وى به ابوسفيان دويست هزار درهم و به مروان نيز در
نوبت ديگر، صد هزار درهم بخشيد كه عبداللَّه بن‏ارقم، صندوق‏دار وى برآشفت و گريست.
عثمان گفت: از اين كه صله رحم به جا آوردم، گريه‏مى‏كنى؟ عبداللَّه گفت: براى اين گريه
مى‏كنم كه انگار اين اموال را جايگزين اموالى مى‏كنى كه در زمان رسول‏اللَّه(ص) انفاق كردى،
كه اگر آن زمان بود، صد درهم اين اموال هم براى مروان زياد بود.
[50]

 

 

وى به طلحه دويست هزار دينار، به زبير حدود شصت ميليون درهم و به زيد بن‏ثابت در
يك مرحله، صد هزار دينار بخشيد. زيد بن‏ثابت به قدرى طلا و نقره انباشته بود كه پس از
مرگ وى شمش‏ها را با تبر مى‏شكستند و تقسيم مى‏كردند.
[51] يعلى بن‏منبه به اندازه‏اى ثروت
اندوخته بود كه پس از عثمان، هنگامى كه به مكه گريخت و باناكثين هم‏پيمان شد، بخش
بزرگى از هزينه جنگ جمل رامتحمل شد. نيز عبداللَّه بن‏عامر (پسردايى عثمان) استاندار
عثمان در بصره، آن مقدار ثروت اندوخت كه وقتى با ناكثين در مكه هم‏پيمان شد، بخش
ديگرى از هزينه جنگ عليه حضرت على(ع) را متقبل شد و شتر سرخ‏موى «عسگر» را در
اختيار عايشه قرار داد.[52]

 

 

عمروعاص در هنگام مرگ 325000 دينار، هزار درهم، دو هزار درهم گندم، ده هزار
درهم رضيعه و ... از خود بر جاى نهاد.
[53] و خود عثمان هنگام مرگ، پنجاه هزار دينار، دو
ميليون درهم و هكتارها زمين و رمه‏هاى شتر بر جاى نهاد.[54] زياد، استاندار معاويه در كوفه و
بصره، دست عمال خود را در حيف و ميل باز گذاشت و آنان نيز هزاران درهم را بردند و در

 


|491|

يك قلم، 25000 درهم نصيب وى شد.[55] عبدالرحمن بن‏زياد در مدت كوتاه استاندارى
خراسان، آن اندازه مال انباشت كه اگر هر روز هزار درهم هزينه مى‏كرد، براى صد سالش
كفايت مى‏كرد.[56] شخص معاويه آن گونه ثروت اندوخت كه سرمايه كلان باارزشى را به خود
و هوادارانش اختصاص داد.[57]

 

 

اين‏ها بخشى از ده‏ها موارد آمار و ارقام حيف و ميل اموال عمومى، در زمان حكومت
بنى‏اميه است. آنان با اين سرمايه‏ها كاخ‏هايى متعدد در مدينه و بصره و شام بر پا كردند
[58] و
زندگى ساده و زاهدانه، جاى خود را به اسراف، اشراف‏گرى و تباهى سپرد. اين در شرايطى
بود كه عموم جامعه، به ويژه بنى‏هاشم و شيعيان امام على(ع) از حق زندگى برخوردار نبودند،
جان و مالشان در امنيت نبود. در زير هر سرپناهى و در كنار هر حجر و مدرى كه شيعيان
على(ع) را مى‏يافتند، آنان را به شهادت مى‏رساندند و اموالشان را به غارت مى‏بردند.

 


ج. اجتماعى: «و عباد اللَّه خِولاً»

 

حاكميت سياسى بنى‏اميه، كه تهاجم فرهنگى و نابرابرى اقتصادى را در پى داشت، باعث
نابه‏سامانى‏هاى فراوان اجتماعى گرديد، به گونه‏اى كه نهادهاى اجتماعى جامعه، با فرهنگ و
انگيزه‏هاى هدفمند، نهادينه شدند و در اختيار دستگاه حاكم و نيروهاى توانمند آنان قرار
گرفتند. اين روش، باعث دو قطبى‏شدن جامعه، يعنى اقليت حاكم متمول، از يك سو و
بيش‏تر افراد محروم و تحت فشار جامعه، از سوى ديگر شد. در چنين فضايى تا چه اندازه،
ناهنجارى و نابه‏سامانى اجتماعى پديدار مى‏شود و چه فشارهايى در ابعاد گوناگون
اجتماعى، بر توده مردم روا مى‏گردد.

 

 

از هنگام استقرار حكومت بنى‏اميه، نهادهاى اطلاع‏رسانى و تبليغى، قضايى،
قانون‏گذارى و تصميم‏گيرى و نهادهاى دينى، مانند امامت جمعه و جماعات و نيز برگزارى
مراسم پرشكوه نماز عيد قربان و عيد فطر و برگزارى كنگره عظيم حج و ... در اختيار بنى‏اميه
قرار گرفت. افرادى مانند كعب‏الاحبار و ابوهريره تا توانستند از زبان رسول‏اللَّه(ص) حديث
جعل كردند. سرسپردگان حكومتى و نظامى و قضايى بنى‏اميه، كشتن امام‏حسين(ع) را به
عنوان آشوب‏گر و خروج كننده بر ولى‏امر و حتى خارج شده از دايره دين، لازم مى‏دانند.
[59]
افرادى مانند هشام بن‏هبيره، و فضالة بن‏عبيد انصارى و عميرة بن‏يثربى عهده‏دار داورى
مسلمانان شدند.[60] عصبيت جاهلى در زمان بنى‏مروان تا آن‏جا پيش رفت كه امور قضايى، به

 


|492|

غيرعرب (غيرعرب بنى‏اميه) واگذار نمى‏شد: «و لا يصلح القضاء الا لعربى».[61] مديريت امور
مساجد و ديگر اماكن مذهبى و عمومى و مديريت امامت جماعات و جمعه در سراسر
كشور، در اختيار بنى‏اميه قرار گرفت. هزاران سخن‏گوى خودفروخته، بر بالاى ده‏ها هزار
منبر، آن‏گونه كه بنى‏اميه مى‏خواستند، سخن بر زبان جارى ساختند. همه اين امور، در اختيار
بنى‏اميه بود، به گونه‏اى كه در باره كوفه گفته شد كه امامت كوفه نبايد از عرب خارج شود: «
يؤم الكوفة الا عربى».[62]

 

 

كنگره بزرگ حج، سال‏هاى متمادى به دست امير الحاج‏هايى مانند معاويه، مروان حكم،
سعيد بن‏عاص، عنسبة بن‏ابوسفيان، عتبة بن‏ابوسفيان، وليد بن‏عتبة بن‏ابى‏سفيان، مغيرة
بن‏شعبه و عثمان بن‏محمد بن‏ابى‏سفيان بر پا شد.
[63] و اميران بى‏كفايت حج نيز تا مى‏توانستند
از اين كنگره بزرگ، در جهت تثبيت حاكميت بنى‏اميه تلاش مى‏كردند و از اين مراسم با
شكوه، كه از هر نقطه كشور اسلامى نماينده دارد و بزرگ‏ترين و گسترده‏ترين سايت تبليغاتى
محسوب مى‏شد، بهترين بهره را مى‏بردند.

 

 

در عصر بنى‏اميه، به ويژه پس از سلطه بر حجاز و عراق و مصالحه با امام حسن(ع) ميدان
جولان براى بنى‏اميه بى‏رقيب ماند و آنان عمال جيره‏خوار خود را بر مردم مسلط ساختند و
دستور قتل و غارت و تخريب خانه‏هاى مخالفان، به ويژه شيعيان حضرت على(ع) و تشكل
هم‏سو را صادر كردند. بنى‏اميه دست عمال و حاكمان خويش را در انجام دادن هر جنايتى باز
نهادند. آنان نيز آن اندازه كشتند كه از كشته‏ها پشته‏ها ساختند و با ايجاد رعب و وحشت،
صداى هر مخالفى را خفه ساختند و هر كسى كه حتى متهم به شيعه مى‏شد، از دم شمشير
مى‏گذشت. آنان ياران امام على(ع) را تبعيد و شكنجه و شهيد كردند. ميثم تمار بر بالاى دار،
دهانش دوخته شد تا فضيلت حضرت على(ع) را بازگو نكند. شيعيان را بر شاخه درخت
آويختند و بر چشمان آنان ميل گداخته كشيدند. امام حسين(ع) در نامه خويش به معاويه،
جنايات معاويه را اين گونه برمى‏شمارد:

 

«ثم سلطته على العراقين فقطع ايدى المسلمين و سمل اعْينَهم و صلبهم على جزوع
النخل...».
[64]

تو زياد را بر كوفه و بصره مسلط كردى و وى نيز دستان مسلمانان را بريد و بر چشمان آنان ميل
گداخته كشيد و زنان را بر دار آويخت. تو دستور دادى كه شيعيان على را هر جا يافت، بكشد و
مثله كند.

 

بسر بن‏ارطاة مأمور بود كه هر كسى كه متهم به شيعه حضرت على(ع) و متهم به شركت

 


|493|

در قتل عثمان باشد، به قتل برساند.[65]

 

 

زياد بن‏ابيه نيز همين مسؤوليت را به گونه‏اى شديدتر بر عهده داشت كه هر جا شيعه‏اى را
مى‏يابد، به قتل برساند.
[66] هنگام سخنرانى زياد در كوفه، مردم وى را سنگ باران كردند. زياد
دستور داد جمعيت را محاصره كرده و شخصاً در كنار در خروجى، مردم را بازجويى كرد و
سرانجام، دست‏هاى هشتاد نفر از آنان را بريد.[67] زياد شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره
اقامت مى‏گزيد و سپس سمرة بن‏جندب را جانشين خود در بصره قرار داد و به كوفه آمد.
هنگام بازگشت از كوفه، سمره هشت هزار نفر را به قتل رسانده بود كه 47 نفر آنان جامع قرآن
بودند.[68]

 

 

زياد با ايجاد رعب و وحشت، به زعم خود، چنان امنيتى را مستقر ساخته بود كه اگر مالى
از كسى مى‏افتاد، كسى جرأت برداشتن آن را نداشت و مردم لازم نمى‏ديدند در خانه خود را
در شب ببندند. آن گونه وحشتى حاكم بود كه حتى كسى جرأت سرقت و امثال آن را
نداشت.
[69] البته امنيت ملى مطلوب است؛ اما نه در سايه چنين مقدار خشونت و وحشتى.

 

 

در زمان بنى‏اميه، ياران و صحابه بزرگ رسول‏اللَّه(ص) مورد شكنجه و آزار قرار گرفتند.
در زمان عثمان، عمار ياسر آن گونه مورد ضرب و شتم دستگاه حاكم قرار گرفت كه بقيه عمر
خويش را مانند يك جانباز سپرى كرد.
[70]

 

 

عبداللَّه بن‏مسعود، قارى معروف قرآن، به گونه‏اى مورد ضرب چكمه‏پوشان حكومت
قرار گرفت كه دنده‏هايش شكست.
[71]

 

 

ابوذر غفارى، يار ديرين رسول‏اللَّه(ص) كه حضرت در حق وى فرمود: «آسمان بر
راست‏گوتر از ابوذر سايه نيفكنده است»، در اثر اعتراض به بى عدالتى‏هاى عثمان، از مدينه به
بيابان ربذه تبعيد شد و در همان جا غريبانه جان سپرد.
[72]

 

 

عثمان در نامه‏اى محرمانه، حكم تبعيد فرزانگانى چون مالك اشتر، صعصعة بن‏صوحان،
زيد بن‏صوحان، كميل بن‏زياد، جندب، حارث بن‏عبداللَّه، ثابت بن‏قيس و عمرو بن‏حَمِق را
صادر و آنان را از عراق به شام تبعيد كرد.
[73]

 

 

در زمان بنى‏اميه، به ويژه معاويه، ده‏ها نفر از ياران بزرگ حضرت على(ع) و هواداران
اهل‏بيت، مانند رشيد و عمرو بن‏حمق به طرز فجيعى به قتل رسيدند كه در يك نمونه، حجر
بن‏عدى با پنج تن از همراهانش، از كوفه، دست بسته به سوى شام منتقل مى‏شوند و در بين
راه، در «مرج عذرا» در شصت كيلومترى شام، با دست بسته مظلومانه به شهادت مى‏رسند.
[74]

 

 


|494|

 

در زمان بنى‏اميه، به ويژه پس از مصالحه با امام مجتبى(ع) شيعيان از همه حقوق مدنى و
اجتماعى محروم بودند و حتى به جرم شيعه بودن، از فهرست سهميه بيت‏المال حذف شدند.
محروميت تا بدان حد رسيد كه سخن امام مجتبى در حق آنان مصداق يافت كه حضرت مردم
را به پايدارى در برابر سلطه بنى‏اميه فرا مى‏خواند و به عواقب شوم سلطه بنى‏اميه هشدار
مى‏داد و مى‏فرمود:

 

«اگر رهبرى حق را يارى نرسانيد، دچار سلطه بنى‏اميه خواهيد شد و سلطه آنان بر دين من
(حسن بن‏على) خطرى ندارد؛ اما آينده شما را مى‏بينم كه آن گونه حقوق اوليه شما به غارت
رفته و آن گونه مورد ستم بنى‏اميه قرار مى‏گيريد كه براى نيازهاى اوليه، كه حق شما است و
براى نان شب خود، به در خانه بنى‏اميه مى‏رويد و از آنان تقاضاى آب و نانى را كه حق خود شما
بوده، مى‏كنيد و آنان اين حقوق را نيز از شما دريغ مى‏كنند».
[75]

 

اين عاقبت و سرنوشت اجتماعى مردم، در زمان بنى‏اميه بود.

 

 

معاويه در كنار هزاران كوخ، با بيگارى گرفتن از مردم، كاخ سبزى ساخت، براى خويش
نگهبانى قرار داد، خود را از مردم محجوب ساخت، بر تخت نشست و خود را اولين پادشاه
معرفى كرد.
[76]

 

 

در عصر اموى‏ها به ويژه معاويه، مسلمانان غيرعرب آن گونه تحقير شدند كه بايد بار
عرب‏ها را همانند برده به منزل مى‏رساندند. اگر غيرعرب سواره بود، بايد پياده مى‏شد و
مركب خويش را در اختيار عرب قرار مى‏داد و اين اندازه ارزش براى آنان قائل نبودند كه
دختران آنان را از پدر يا مادران، خواستگارى كنند، بلكه از رئيس قبيله
خواستگارى‏مى‏كردند.
[77]

 

 

در آن دوران، مردم حق انتخاب سرنوشت خويش را نداشتند و آزادى اجتماعى رخت
بربسته بود. معاويه همان گونه كه خود را با زور تبليغ و سر نيزه بر مردم تحميل كرد و مردم
عراق را به زور وادار به بيعت ساخت، به زور سر نيزه، براى جانشين خود، يزيد نيز بيعت
گرفت و رسماً زمامدارى دينى را به پادشاهى تبديل كرد.

 

 

اين‏ها نمودارى از اوضاع اجتماعى در زمان بنى‏اميه است. اين شواهد گواهى مى‏دهند كه
چگونه نهادهاى اجتماعى، با سمت و سوى اهداف بنى‏اميه استقرار يافته و چگونه بيش‏تر
مردم، زير ستم قرار گرفته و از حقوق اوليه اقتصادى و اجتماعى خويش محروم شده‏اند. اين
نمودارها به خوبى نابه‏سامانى‏هاى اجتماعى را آشكار مى‏سازد و حاكميت خشونت و رعب
و وحشت را نشان مى‏دهد و به خوبى بيان مى‏كند كه در زمان بنى‏اميه، آزادى اجتماعى براى

 


|495|

مردم، واژه‏اى بيگانه بوده و مردم از ابتدايى‏ترين حق خود، مانند نان شب محروم بودند چه
رسد به بزرگ‏ترين حقوق اجتماعى، مانند انتخاب سرنوشت و انتخاب مديريت سياسى.
همه اين‏ها مشخص مى‏سازد كه چگونه امنيت جاى خود را به خشونت و عدالت اجتماعى
جاى خود را به نابرابرى بى‏حد و بالندگى فرهنگى جاى خود را به فرهنگ جاهلى عصبيت
داده بود، صميميت، مهربانى، برادرى و مسالمت بى‏رنگ شده و قساوت و قتل و غارت رواج
يافته بود، بردگى به شكل‏ديگرش شكل گرفته و آزادى اجتماعى فراموش شده بود.

 

 

در زمان بنى‏اميه، نهاد سياسى دينى، كه به شكل امامت، در باور شيعه و به شكل خلافت،
در باور ديگران شكل گرفته بود، به پادشاهى و اشرافيت و موروثى بودن تغيير مى‏يابد.
خلفاى پيشين حتى از اطلاق عنوان پادشاهى به آنان پرهيز داشتند و تلاش بر زهد و دورى از
زخارف دنيايى داشتند؛ اما در زمان بنى‏اميه رسماً نهاد سياسى جامعه به سوى پادشاهى
موروثى گرايش يافت و روى آوردن به اشرافى‏گرى و اسراف و حيف و ميل رواج يافت.

 

 

آيا اين مقدار دگرگونى در ماهيت نهادهاى اجتماعى و اين اندازه فاصله گرفتن از
معيارهاى دينى، براى مردم و رهبرى دل‏باخته دين، هم‏چون امام حسين(ع) قابل تحمل بود.
آيا اين ناهنجارى‏هاى اجتماعى، مسؤوليت و تعهد الهى را ايجاد نمى‏كند كه در برابر
ستم‏گرى ستم‏پيشه، قد افراشته و چهره نفاق آنان را رسوا ساخته و آنان را از تداوم اين
حركت مانع شوند؟

 


د. دين‏زدايى: «و دين اللَّه دغلاً»

 

عملكرد بنى‏اميه و اعتراف‏هاى خود آنان و نيز گفتار رسول‏اللَّه(ص) و ديگر
معصومين(ع) درباره آنان، گواه صادقى است بر يك موضوع مهم ديگر، يعنى دين‏زدايى
بنى‏اميه. دين‏زدايى آنان خطر بزرگى بود كه بيش‏تر فشارها را بر جامعه دينى وارد ساخت.

 

 

آن‏چه از رفتارها و گفتارها و نيز روايات به دست مى‏آيد، اين است كه بنى‏اميه دين را
بازيچه اهداف سياسى خود قرار داده بودند و اظهار تدين آنان نيز با اهداف سياسى بوده است
تا با پوشش دينى، حاكميت خويش را مستقر سازند. در محور نخست، اين نكته مهم درخور
تأمل است كه عناد و دشمنى معاويه و اعقاب وى با عترت رسول‏اللَّه(ص) بر دين‏باورى آنان
خدشه جدى وارد مى‏سازد و آنان را در صف كفار قرار مى‏دهد؛ زيرا كه رسول‏اللَّه(ص) در
باره عترت فرمود: «جنگ و صلح با آنان جنگ و صلح با من است».
[78] نيز درباره ايشان فرمود:

 


|496|

«سب و نفرين على، سب و نفرين من است كه مصادف با سب خدا است».[79] بنابر اين، نفرين
حضرت على(ع) سر از كفر در مى‏آورد و بنى‏اميه از زمان معاويه به بعد، بدون ترديد با عترت
پيامبر(ص) دشمنى مى‏كردند و خود و كارگزارانشان امام على(ع) و اولاد ايشان را مورد سب
و نفرين قرار مى‏دادند.

 

 

از اعتراف‏هاى برخى سران حزب امويه، اين نكته به خوبى آشكار است كه آنان به اكراه
در صف مسلمانان ايستادند. دين‏باورى در عمق جان آنان نفوذ نكرد. چگونه شخصى
مى‏تواند ادعاى مسلمانى كند و آن‏گاه صريحاً اظهار دارد كه «براى حكومت كردن در ستيز
بوديم و بهشت و جهنمى در كار نيست» يا بگويد: «حكومت كه به دست بنى‏اميه افتاد، بايد
همانند توپ در بين آنان دست به دست شود».
[80] مگر اين‏ها سخنان ابوسفيان مدعى اسلام
نيست؟ و مگر شخص معاويه اعتراف نكرد كه «ما براى نماز و روزه و حج و زكات، با هر
كسى نمى‏جنگيم. من براى به چنگ آوردن حكومت در ستيز هستم».[81] مگر معاويه هنگام
شنيدن صداى مؤذن، كه بر رسالت رسول‏اللَّه(ص) شهادت مى‏داد، اظهار نكرد كه «من بايد
اين نام را از زبان‏ها بزدايم»؟[82] چگونه شخصى مدعى اسلام است و آن‏گاه وحى و رسالت را
انكار مى‏كند و در مجلس جشن، اين گونه نهان خويش را آشكار كند كه بنى‏هاشم حكومت را
بازيچه قرار داده‏اند و گرنه، وحى و رسالتى در كار نيست؟ مگر يزيد اين سخنان را در مجلس
شام به زبان نياورد:

 

لعبت هاشم بالملك فلا خبرٌ جاء و لا وحىٌ نزل.[83]

 

اين اعتراف‏ها درون و چهره رنگ آميزى شده بنى‏اميه را رسوا مى‏سازد كه آنان بر همان
باورهاى جاهلى خود ماندگار بوده‏اند و اظهار تدين آنان، با اهداف سياسى و دنيايى
بوده‏است.

 

 

گفتار رسول‏اللَّه(ص) در باره بنى‏اميه نيز گواه روشنى بر اين مدعا است كه بسيارى از
سران بنى‏اميه، از ايمان بهره‏اى نبرده بودند. از رسول‏اللَّه(ص) در باره بنى‏اميه، به ويژه معاويه،
سخن فراوان نقل شده است. حتى حكم قتل معاويه، پيشاپيش از سوى حضرت صادر شده
بود. برخى از اين روايات، عبارتند از:

 

اذا بلغ ولد العاص (الحكم) ثلاثين رجلاً اتخذوا مال اللَّه دولاً و دين الله دغلاً و عباد اللَّه‏خولاً.[84]

هنگامى كه فرزندان عاص (در برخى آثار حَكَم به جاى عاص حكم آمده است كه عاص پدر
حكم است) به سى نفر برسند، اموال عمومى را بين خويش دست به دست چرخانده و مردم را
برده خويش ساخته و دين خدا را دستاويز فريب قرار دهند.

 


|497|

هنگامى كه معاويه را بر فراز منبر مشاهده كرديد كه خطبه مى‏خواند، وى را به قتل‏برسانيد.[85]

 

و نيز آن حضرت فرمود:

 

معاويه به دين من از دنيا نخواهد رفت.[86]

 

اميرالمؤمنين(ع) در موارد بسيار، با تحليل‏هايى گويا و رسا از باورها و فرهنگ و رفتار
بنى‏اميه، به ويژه معاويه، باطن آنان را به خوبى آشكار مى‏سازد كه چگونه دين را بازيچه
سياست قرار داده‏اند. بنى‏اميه دين را وارونه تفسير و آن را تحريف كردند. آنان حرام خدا را
حلال و حلال خدا را حرام معرفى كردند:

 

اِنّا آمنا و كفرتم و اليوم اِنّا استقمنا و فتنتُم و ما اسلَم مسلمكم الّاكُرهاً.
ديروز ما مسلمان بوديم و شما كافر، امروز ما بر ايمان خويش استواريم و شما فتنه كرده،
دست‏خوش آزمونيد. مسلمان شما با اكراه در صف مسلمانان ايستاد.

 

و نيز آن حضرت، هنگام بسيج نيرو به جبهه جنگ با معاويه، وى را دشمن خدا و پناهگاه
منافقان و پيرو احزاب مخالف اسلام معرفى مى‏كند:

 

سيروا الى اعداءِ اللَّه و كهف المنافقين و بقية الاحزاب.[87]

 

امام(ع) از دين آنان به عنوان دين واژگون ياد مى‏كند:

 

ايها الناس سيأتى عليكم زمان يكفَأُ فيه الاسلام كما يُكفَأ الاناءُ بما فيه.[88]

زمانى بر شما خواهد آمد كه همان گونه كه ظرف را واژگون كرده و از درون تهى مى‏سازند، اسلام
را واژگون و از درون تهى و بى‏محتوا جلوه مى‏دهند.

 

اين حقيقت، در گفتار حضرت هم آمده است كه ايشان اسلام آنان را همانند پوستين
واژگون معرفى مى‏كند:

 

لُبِسَ الاسلامُ لُبْسَ الفروِ مقلوباً.[89]

 

امام(ع) از بنى‏اميه به عنوان كسانى كه حرام خدا را حلال مى‏كنند، ياد مى‏كند:

 

و لا يزالون حتى لا يدعوا لِلّه مُحرماً الا استحلوه.[90]

همواره در اين خيال هستند هيچ حرامى را نگذارند جز آن‏كه آن را حلال شمارند.

 

بر همين اساس است كه حضرت صريحاً در باره خطر بنى‏اميه هشدار داد و فرمود:

 

الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى‏امية.[91]

بدترين خطر بر امت اسلامى خطر بنى‏اميه است.

 

زيرا فتنه بنى‏اميه، افزون بر اين‏كه به عزت و عظمت امت اسلامى آسيب مى‏رساند،

 


|498|

خطرى براى دين مردم است و آن را تحريف و واژگون مى‏كند.

 

 

و به همين علت است امام حسين(ع) بزرگ‏ترين خطر براى جامعه مسلمانان را حاكميت
معاويه معرفى مى‏كند و مقابله و جهاد عليه اين فتنه را بزرگ‏ترين فضيلت مى‏شمرد:

 

فلا اعلم فتنةً على الامة اعظم من ولايتك عليها و لا اعلم نظراً لنفسى دينى افضل
من‏جهادك.
[92]

من آزمون و خطرى را بزرگ‏تر از خطر رهبرى تو (معاويه) بر امت اسلامى نمى‏شناسم و
وظيفه‏اى بافضيلت‏تر از ستيز با تو سراغ ندارم.

 

در تحليلى ديگر، آن حضرت، در باره انگيزه قيام خويش در برابر بنى‏اميه مى‏فرمايد:

 

الا و ان هولاء قد لزموا الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و
استأثروا بالفى‏ء و احلوا حرام اللَّه و حرموا حلاله.
[93]

آگاه باشيد كه اينان (بنى‏اميه) همواره همراه شيطان هستند و فرمان خدا را نهاده‏اند و فساد را
آشكار ساخته‏اند و حدود الهى را تعطيل كرده و اموال عمومى را به خود اختصاص داده‏اند و
حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‏اند.

 

در گفتارى ديگر، امام حسين(ع) در باره خطر بنى‏اميه مى‏فرمايد:

 

على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براعٍ مثل يزيد.[94]

اگر رهبرى مانند يزيد، رهبرى امت اسلام را بر عهده گيرد، بايد از اسلام نااميد شد.

 

با توجه به بررسى‏هاى ياد شده، خطرهايى كه از سوى حاكميت حزب عثمانيه، كيان امت
اسلامى را تهديد مى‏كرده است، به خوبى آشكار است. امام(ع) در گفتارى، از خطرهاى در
كمين امت اسلامى سخن مى‏گويد و فتنه‏هايى را كه در راه سعادت امت اسلامى قرار دارد،
گوشزد مى‏كند كه اساسى‏ترين آن‏ها حاكميت بنى‏اميه است. مى‏توان گفت كه محورهاى
اصلى خطرهاى پيش‏بينى شده در گفتار امام(ع) همين‏هايى است كه در اين نوشتار بررسى
شد؛ يعنى تهاجم فرهنگى، نابه‏سامانى‏هاى اقتصادى، كه جامعه را به سوى دو قطب سوق
مى‏دهد و تضعيف نهادهاى مدنى و اجتماعى، كه ايجاد انواع ناهنجارى‏هاى اجتماعى، پيامد
آن خواهد بود و امت را از هويت ملى و دينى خويش بيگانه ساخته و آزادگى و استقلال آن را
تهديد مى‏كند نيز خطر بزرگ دين‏زدايى، كه همه هستى جامعه را به تباهى مى‏كشاند،
مهم‏ترين عوامل قيام حسين بن‏على(ع) را شكل مى‏دهد.

 

 

گرچه همه محورها مورد توجه آن امام همام بوده و ناهنجارى در ابعاد ياد شده، سبب
اقدام اصلاح‏گرى حضرت بوده است كه خود به اين نكته تصريح مى‏كند كه «انّما خرجت

 


|499|

لطلب النجاح و اصلاح فى امة جدى»،[95] اما به علت ارزش والاى دين، محور اصلى را خطر
دين‏زدايى تشكيل مى‏دهد؛ زيرا عزيزترين و والاترين ارزش براى جامعه انسانى، دين است
كه حتى انسان جان خويش را فدا مى‏سازد تا دين را حفظ كند؛ چنان‏كه در گفتار عترت
پيامبر(ص) كه كوثر وحيانى است، از حضرت على(ع) اين‏گونه رهنمود آمده است.

 

اذا حضرت بليةٌ فاجعلوا اموالكم دون انفسكم و اذا نزلت نازلة فاجعلوا انفسكم دون دينكم و
اعلموا ان الهالك من هلك دينه.[96]

هنگامى كه خطرى جان و آبروى شما را تهديد كرد، اموال خويش را سپر جان قرار دهيد و
هنگامى كه خطرى دين شما را تهديد كرد، جان خود را سپر دين خود قرار دهيد و بدانيد كه
تباهى از آنِ كسى است كه دينش تباه شده باشد.

 

با حاكميت بنى‏اميه، اين گوهر نفيس (دين) به خطر تحريف گرفتار آمده، آن هم نه به
شكل دين‏زدايى لائيك امروزى كه دين را از عرصه سياست دور مى‏سازد، بلكه تحريفى كه
موجب واژگون شدن دين شود و دين را از درون تهى ساخته و چيزى بى‏محتوا از آن برجا
گذارد. دين واژگون و بى‏محتوا نه تنها انسان و جامعه را نمى‏سازد و نه تنها باعث بالندگى و
رشد نمى‏شود، بلكه همانند مواد مخدر، باعث ركود و ايستادگى جامعه مى‏گردد و دستاويز
اهداف شوم مستكبران قرار مى‏گيرد.

 

 

نهضت باشكوه حسينى(ع) براى حفظ چنين ارزش پايدارى شكل گرفت و آن حضرت،
جان خود و يارانش را در راه چنين آرمان والايى نثار كرد. او جان داد تا دين پايدار باشد.

 

 

فشارهاى حاكميت بنى‏اميه، در ابعاد گوناگون فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و دينى باعث
شد كه چنين حركت پرشورى پديدار شود كه البته اين نوع فشارها در جامعه، واكنش‏هاى
طبيعى را در پى داشت؛ زيرا جامعه ممكن است تا حدى فشارهاى اجتماعى و اقتصادى را
تحمل كند؛ اما سرانجام، در برابر اهرم‏هاى قدرت، برخواهد ساخت.

 

 

آن‏چه نهضت حسينى(ع) را از ديگر نهضت‏ها ممتاز مى‏سازد، محور پايانى، يعنى مقابله
با خطر دين‏زدايى است. محورهاى ديگر، گرچه زمينه‏ساز قيام بودند، اما آن‏چه>انگيزه
دين، اين نهضت را برپا ساخت و به همين علت، نهضت حسينى الگوى جوامع متفاوت، به
ويژه جامعه اسلامى در هر زمان است كه راه مقابله با خطرها را مى‏آموزد. نهضت حسينى،
رشد و بالندگى و پويندگى جامعه را عليه ستم و ناهنجارى‏ها به ويژه عليه ستم‏پيشگان
دين‏ستيز، در هر زمان پيام‏رسانى مى‏كند. درود خداوند سبحان بر روان پاك سالار شهيدان،

 


|500|

حسين(ع) و ياران باوفا و راه پايدارشان باد.

 


منابع و مأخذ

1. الاختصاص، محمد بن‏نعمان الملقب بالمفيد، انتشارات اسلامى.

 

2. امام على(ع) و جمهوريت، حبيب‏اللَّه احمدى، انتشارات فاطيما.

 

3. انساب الاشراف، احمد بن‏يحيى بلاذرى، دار الفكر لبنانى.

 

4. تاريخ الامم و الملوك، محمد بن‏جرير طبرى، مؤسسه اعلمى

 

5. الارشاد، محمد بن‏نعمان الملقب بالمفيد، مؤسسه آل‏البيت.

 

6. الكامل فى التاريخ، عزالدين ابوالحسن على بن‏ابى‏كرم المعروف بابن‏اثير، دار الاحياء
التراث العربى.

 

7. نهج‏البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى.

 

8. شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، دار الاحياء التراث العربى.

 

9. شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ميثم بحرانى، دار الاحياء التراث العربى.

 

10. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، دار الاحياء التراث العربى.

 

11. الاستيعاب، يوسف بن‏عبداللَّه معروف به قرطبى، دار الكتب العلميه.

 

12. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، منشورات رضى.

 

13. وقعة صفين، نصر بن‏مزاحم منقرى، انتشارات مرعشيه.

 

14. تاريخ يعقوبى، احمد بن‏ابى‏يعقوب، مؤسسه اعلمى.

 

15. الغدير، عبدالحسين امينى، دار الكتب العربى.

 

16. مروج الذهب، حسين بن‏على المسعودى، دار الهجرة.

 

17. الجمل، محمد بن‏نعمان المفيد، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.

 

18. ضحى‏الاسلام، احمد امين، دار الكتب العربى.

 

19. الفتوح، احمد بن‏اعثم الكوفى، دار الكتب العلميه.

 

20. علل الشرايع، محمد بن‏بابويه الصدوق، مؤسسه اعلمى.

 

21. وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، دار الاحياء التراث العربى.

 

22. كنز العمال، متقى هندى، مؤسسه الرساله.

 

23. المستدرك، حاكم نيشابورى، دار المعرفة بيروت.

 

 


|501|

24. تاريخ الخلفاء، عبدالرحمن سيوطى، دار الجيل.

 


[1]. اختصاص، ص‏6.

 

[2]. امام على(ع) و جمهوريت، ص‏106.

 

[3]. انساب الاشراف، ج‏3، ص‏293؛ بحارالانوار، ج‏44، ص‏57.

 

[4]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏409.

 

[5]. همان، ص‏414.

 

[6]. همان، ص‏479.

 

[7]. همان، ص‏482.

 

[8]. انساب الاشراف، ج‏5، ص‏68.

 

[9]. ارشاد، ج‏2، ص‏32.

 

[10]. همان، ص‏41.

 

[11]. همان، ص‏36.

 

[12]. همان، ص‏117.

 

[13]. كامل ابن‏اثير، ج‏2، ص‏547.

 

[14]. يونس، آيه 85.

 

[15]. همان، آيه 90.

 

[16]. همان، آيه 92.

 

[17]. اعراف، آيه 137.

 

[18]. هود، آيه 97.

 

[19]. بقره، آيه 65.

 

[20]. همان، آيه 50.

 

[21]. همان، آيه 61.

 

[22]. فاطر، آيه 43.

 

[23]. نهج‏البلاغه، نامه 62، ص‏347.

 

[24]. انساب الاشراف، ج‏6، ص‏121 و 139.

 

[25]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏521 و 523.

 

[26]. همان، ص‏523، 511 و 414.

 

[27]. همان، ص‏422 و 459.

 

[28]. همان، ص‏505، 528، 529، 462 و 513.

 

[29]. همان، ص‏517 و 521؛ انساب الاشراف، ج‏5، ص‏22.

 

[30]. طبرى، ج‏4، ص‏467.

 

[31]. همان، ص‏411.

 

[32]. شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج‏3، ص‏444.

 

[33]. بحارالانوار، ج‏33، ص‏208؛ استيعاب، ج‏4، ص‏241.

 

 


|502|

[34]. استيعاب، ج‏4، ص‏241.

 

[35]. همان.

 

[36]. شرح نهج‏البلاغه ابى‏الحديد، ذيل وصيت‏نامه امام حسن(ع)؛ مقاتل الطالبين، ص‏77.

 

[37]. احزاب، آيه 22.

 

[38]. وقعه صفين، ص‏94.

 

[39]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏414؛ تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏126.

 

[40]. الغدير، ج‏9، ص‏291، 292 و 295.

 

[41]. همان، ج‏10، ص‏89.

 

[42]. مروج الذهب، ج‏3، ص‏33.

 

[43]. الغدير، ج‏9، ص‏362.

 

[44]. شرح نهج البلاغه، ابى‏الحديد، ج‏12، ص‏219؛ ج‏11، ص‏45.

 

[45]. الغدير، ج‏10، ص‏266؛ ج‏2، ص‏102؛ مروج الذهب، ج‏3، ص‏33.

 

[46]. نهج‏البلاغه، خ‏3، ص‏10.

 

[47]. الجمل، ص‏184.

 

[48]. شرح نهج‏البلاغه ابن‏ميثم، ج‏1، ص‏175.

 

[49]. همان.

 

[50]. شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج‏1، ص‏67.

 

[51]. الغدير، ج‏8، ص‏286؛ مروج الذهب، ج‏2، ص‏333.

 

[52]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏174.

 

[53]. مروج الذهب، ج‏3، ص‏23.

 

[54]. همان، ج‏2، ص‏333.

 

[55]. تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏145.

 

[56]. همان، ص‏148.

 

[57]. همان، ص‏145.

 

[58]. مروج الذهب، ج‏2، ص‏333.

 

[59]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 533، 538 و 541.

 

[60]. همان.

 

[61]. ضحى الاسلام، ج‏1، ص‏24.

 

[62]. همان.

 

[63]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏518، 528، 515، 446، 460، 414، 422 و 461؛ تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏151.

 

[64]. انساب الاشراف، ج‏5، ص‏129.

 

[65]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏418.

 

[66]. مروج الذهب، ج‏3، ص‏26.

 

[67]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏463.

 

[68]. همان، ص‏464.

 

[69]. همان، ص‏454.

 

[70]. الغدير، ج‏9، ص‏113.

 

[71]. شرح نهج البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج‏1، ص‏67.

 

 


|503|

[72]. تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏69.

 

[73]. فتوح، ج‏2، ص‏384.

 

[74]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏498؛ تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏141.

 

[75]. علل الشرايع، ج‏1، ص‏259.

 

[76]. تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏142.

 

[77]. ضحى‏الاسلام، ج‏1، ص‏25.

 

[78]. الغدير، ج‏10، ص‏278.

 

[79]. همان، ص‏279؛ تاريخ الخلفاء، ص‏250 (به نقل از حاكم و احمد).

 

[80]. استيعاب، ج‏4، ص‏241.

 

[81]. مقاتل الطالبيين، ص‏77.

 

[82]. مروج الذهب، ج‏3، ص‏454.

 

[83]. الغدير، ج‏2، ص‏260.

 

[84]. كنز العمال، ج‏11، ص‏117؛ مستدرك، ج‏4، ص‏480؛ انساب الاشراف، ج‏5، ص‏64.

 

[85]. وقعة صفين، ص‏216.

 

[86]. انساب الاشراف، ج‏5، ص‏134.

 

[87]. وقعة صفين، ص‏94.

 

[88]. نهج‏البلاغه، خ‏3، ص‏95.

 

[89]. همان، خ‏108، ص‏102.

 

[90]. همان، خ‏98، ص‏90.

 

[91]. همان، خ‏93، ص‏86.

 

[92]. انساب الاشراف، ج‏5، ص‏129.

 

[93]. تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏605.

 

[94]. فتوح، ج‏5، ص‏17؛ بحارالانوار، ج‏44، ص‏326.

 

[95]. فتوح، ج‏5، ص‏23.

 

[96]. وسائل الشيعه، ج‏11، ص‏451.

 

تعداد نمایش : 4768 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما