صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
در آمدى بر مشاركت علما در ساختار دولت صفوى
در آمدى بر مشاركت علما در ساختار دولت صفوى تاریخ ثبت : 1390/11/20
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره28 ,
عنوان : در آمدى بر مشاركت علما در ساختار دولت صفوى
مولف : رسول جعفريان
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

| فهرست |

 

در آمدى بر مشاركت علما در ساختار دولت صفوى

 


(تعامل خاندان كركى و دولت صفوى)

پسران كركى و نفوذ آنان

الف: شيخ عبدالعال كركى

ب: شيخ حسن كركى

نوادگان دخترى محقق كركى

الف: مير سيد حسين مجتهد كركى

فرزندان سيد حسين مجتهد كركى

1 . ميرزا سيد محمد قاضى عسكر

2 . ميرزا حبيب الله صدر فرزند سيد حسين كركى

فرزندان ميرزا حبيب الله صدر

1 . ميرزا محمد مهدى در مقام صدارت و وزارت

2 . ميرزاعلى رضا شيخ الاسلام

فرزندان ميرزا مهدى صدر

1 . ميرزا محمد معصوم شيخ الاسلام

2 . ميرزا محمد امين و پسرش قاضى اصفهان

ب: شاخه ميرداماد

متن نامه ميرداماد به شاه عباس اول

ج: شاخه سيد احمد علوى

خاندان سيد احمد علوى

بخشى از قواعد السلاطين در باره روابط شاهان صفوى و خاندان

 


 

 


|122|

 

در آمدى بر مشاركت علما در ساختار دولت صفوى

 

رسول جعفريان


(تعامل خاندان كركى و دولت صفوى)

شيخ على بن حسين بن عبدالعالى كركى، مشهور به محقق ثانى، عالم كركى الاصل -

منسوب به كرك نوح [1] است كه به طور عمده در نجف تحصيل كرد و به لحاظ فقهى، به رتبتى

بلند دست يافت؛ آن گونه كه وى را محقق دوم و خاتم المجتهدين عصر خويش مى‏ناميدند.

وى، به همراه شمار ديگرى از علماى كركى و به طور كلى جبل عاملى در آغاز دوره صفوى به

مرور به ايران آمدند و در ترويج مبانى تشيع تلاش كردند.

محقق كركى كه در نجف مقيم بود، در دو دوره كوتاه زمانى وارد ايران عصر صفوى شد و

با حمايت از اين دولت، چه در جريان سفرش به ايران و چه در زمان اقامتش در عراق، با

تأليف آثار علمى، تربيت شاگردان ايرانى و نيز تأثير مستقيم روى شاه اسماعيل و شاه

طهماسب، فرصتى براى گسترش تشيع در ايران از يك سو و تغيير رويه فكرى حكومت از

تشيع صوفيانه به تشيع فقيهانه به دست آورد.

نقش كركى دست كم در چهار جهت مهم است: اول تقويت مذهب شيعه. دوم مبارزه با

 

 


|123|

تصوف و مظاهر آن. سوم تقويت بنيه فقاهتى دولت صفوى. و چهارم طرح مسأله ولايت

فقيه و اعتبار رأى مجتهد زنده. [2]

طبعا بررسى اين ابعاد بايد در جاى ديگرى دنبال شود. آنچه در اينجا مورد توجه ما است

آن كه محقق كركى سرسلسله خاندانى عريق و ريشه‏دار است كه تقريبا تا پايان دوره صفوى و

حتى بعد از آن، حضور چشمگيرى در عرصه فعاليت‏هاى علمى سياسى داشته و چهره‏هاى

برجسته‏اى از آن خاندان در اين دوره دويست ساله خوش درخشيده‏اند. سرسلسله اين

خاندان محقق كركى است كه به خاطر موقعيت وى، اولاد و احفادش هم زمينه‏اى براى بروز

و ظهور به دست آوردند.

در باره خود محقق كركى، مطالبى در اين سوى و آن سوى نوشته شده است. اخيرا هم

مجموعه‏اى از رسائل وى، همراه با زندگينامه‏اش تحت عنوان «حياة المحقق الكركى و آثاره»

با كوشش قابل تقدير شيخ محمد حسون در دوازده مجلد به چاپ رسيده است. در اينجا در

صدد تكرار مطالبى كه در باره محقق گفته شده است، نيستيم؛ آنچه مورد نظر است، ارائه

تصويرى است از سير سلسله‏اى اين خاندان و نفوذ آنها در دوره ياد شده؛ همراه با نكاتى كه به

تازگى در يك مأخذ دست‏نوشته در باره برخى از احفاد وى به دست آمده است. با اين حال،

مرور كلى و اجمالى بر اطلاعاتى كه در باره محقق كركى و فرزندانش در مآخذ آمده است،

خواهيم داشت.

پدر محقق كركى، عزالدين حسين بن عبدالعالى از علماى كرك نوح بوده و به مناسبت آن

كه نامش در برخى از اجازات آمده است، [3] مى‏توان حدس زد كه وى از علماى روزگار خود

بوده است.

در باره محقق اطلاعات چندى در منابع فارسى و عربى دوره صفوى آمده است.

اطلاعات فارسىِ كهنِ موجود، بيشتر در باره نقش وى در ايران است. علاوه بر آن، از برخى از

اجازات وى مى‏توان تاريخ اقامت او را در نجف يا شهرهاى ايران به دست آورد.

در ارتباط با موضوع مورد بحث ما، نخستين مطلب، ارتباط او براى اولين بار با شاه

اسماعيل صفوى است. بنا به برخى نقلها، اين ارتباط از سال 914 بوده است. مطلب ياد شده

در نسخه برلن از كتاب خلاصة التواريخ كه با نسخ ديگر تفاوت كلى دارد و مطالب اضافى

فراوانى در آن آمده درج شده است. نويسنده اين متن با اشاره به رخدادهاى فتح بغداد

توسط شاه اسماعيل در سال 914، به زندانى شدن دو عالم برجسته شيعه در بغداد توسط

 

 


|124|

باريك بيك كه از سوى سلطان مراد آق‏قويونلو بر آن‏جا حاكم بود، اشاره دارد كه او «مرحوم

سيد [محمد] كمونه را كه از اجلّاء سادات و نقباء نجف اشرف و عراق عرب بود، با حضرت

غفران پناه شيخ الطايفه شيخ على عليهما الرحمة گرفته در چاه حبس نمود و ذخيره بسيار در

نارين قلعه بغداد جمع نمود». [4]

اين اتفاق، پيش از آمدن شاه اسماعيل به بغداد است. زمانى كه اسماعيل آمد و باريك بيك

كشته شد، «شاه ستاره سپاه سيد محمدكمونه وغفران پناهى شيخ عبدالعال[5]را از چاه بيرون

آورده، به رفاقت ايشان متوجه زيارت عتبات عاليات سدره مرتبات كاظمين و مشهدين و

عسكرَيْن گشتند.»

وى پس از ارائه‏ى شرحى از سفر زيارتى شاه اسماعيل و تلاش وى براى كندن نهر

شريف در نجف مى‏نويسد: القصه كه توليت آن عتبه عليه را با حكومت حله و رماحيه با طبل

و علم به سيد محمد كمونه شفقت فرمودند و بندگان شيخ على را اعزاز و احترام و تعظيمات

فرموده سيورغالات و ادرارات بلاغايات ارزانى داشتند. [6] قاعدتا همين سيورغالات بود كه

سبب اعتراض سيد ابراهيم قطيفى به محقق كركى شده و منجر به نگارش كتاب الخراجية

توسط محقق در سال 916 گرديد. اين سالهايى بود كه كركى در پى تأييد دولت شيعى صفوى

بود و در مقدمه نفحات اللاهوت (تأليف در ذى حجه 917 در شهر مشهد) به صراحت از آن

دولت با عناوين «الدولة القاهرة الباهرة الشريفة المنيفة العالية السامية العلية الشاهية الصفوية

الموسوية، أمدّها الله تعالى بالنصر و التمكين و أيدها بالملائكة و الانس والجن أجمعين» ياد

مى‏كرد. محقق، همين القاب را در مقدمه جامع المقاصد كه آن را در نجف نوشت، براى دولت

صفويه بكار برده است. وى رساله‏اى هم با عنوان تعيين المخالفين لاميرالمؤمنين به

درخواست شاه اسماعيل نوشت تا ضمن آن مخالف اميرالمؤمنين را تعريف كند. [7]

محقق به جز ملاقاتش در بغداد و عتبات مقدسه با شاه اسماعيل دو بار به ايران سفر كرد.

مرتبه نخست ميان سالهاى 916 تا 919 و ترجيحا تا سال 918 يعنى در روزگار سلطنت شاه

اسماعيل صفوى. آنچه مورخان نوشته‏اند آن است كه وى پس از فتح هرات (20 رمضان

916) به ايران آمده است. افندى به نقل از تواريخ فارسى نوشته است كه وى در وقت دخول

شاه اسماعيل به هرات، به ايران آمد و پس از شاه وارد هرات شد. [8] به احتمال پس از اين فتح،

محقق، مصمم به زيارت مرقد مطهر امام رضا عليه السلام گرديده و براى مدتى در اين شهر

ماندگار شد. اين بنابر آن است كه وى در 20 جماداى دوم سال 917 در اين شهر رسالة

 

 


|125|

الجعفرية را تأليف كرده است. همچنان كه در 16 ذى حجه آن سال كتاب نفحات اللاهوت را

در اين شهر نوشته است. [9]

يك گفتگوى طولانى و در عين حال داستانى مربوط به زمان شاه اسماعيل، در عالم آراى

صفوى پيرامون ملاقات ايلچى سلطان عثمانى با شاه اسماعيل در حوالى سلطانيه آمده كه پاى

شيخ على عرب جبل عاملى هم به ميان كشيده شده است. وقتى شاه از پاسخ به پرسش‏هاى

مذهبى ايلچى عاجز گرديد، به او گفته شد: «اى شهريار! مى‏بايد كه شيخ على عرب را طلبيد تا

او فكر اين گفتگو را بكند. شهريار فرستاد و شيخ على عرب جبل عاملى را آوردند و در خفيه

به خلوت رفتند و گفتگوهاى ايلچى را به او گفتند». شيخ هم تك تك آنها را پاسخ داد. [10] اين

مى‏تواند در همان سالهاى 917 يا 918 رخ داده باشد. مهم‏ترين پرسش، آن بود كه ماده تاريخ

«مذهب ناحق» يا «مذهبنا حق» كدام درست است. هر دو به حساب جُمّل سال 906 يعنى سال

روى كار آمدن صفويه را نشان مى‏دهد. اولى را ايلچى عثمانى مطرح كرد تا بطلان دولت

صفوى را به حساب جمّل نشان دهد؛ اما شيخ على با زيركى توضيح داد كه اصل آن «مذهبنا

حق» است نه «مذهب ناحق».

يك خبر ديگر هم از حضور شيخ على عرب جبل عاملى در كنار شاه اسماعيل در شهر

اصفهان در منبع ديگرى آمده است كه بايد در باره آن تحقيق شود. [11] مرحوم آخوند

ملامحمدتقى مجلسى هم اشاره‏اى به آمدن وى به اصفهان دارد. وى به مناسبت بحث از اقامه

نماز جمعه مى‏نويسد: اول كسى كه بجا آورد، شيخ نورالدين على بن عبدالعالى بود. شنيدم از

ابوالبركات و از جد خودم كه چون شيخ على به اصفهان آمدند، در مسجد جامع عتيق نماز

جمعه بجا آوردند، تمام مسجد پر شد كه ديگر جا نماند. [12]

خواندمير در باره علماى زمان شاه اسماعيل به فاصله يك صفحه از دو نفر كه به احتمال

قريب به يقين يك نفر هستند، ياد مى‏كند. ابتدا از شيخ علاءالدين على بن عبدالعالى ياد كرده

و وى را چنين مى‏ستايد:

 

نقطه دايره تقوى و طهارت در علم تحصيل و فقاهت به مثابه‏اى است كه در مذهب عليّه اماميه

نزديك به سرحد اجتهاد رسيده و از غايت تبحر در علوم عقلى و نقلى معتقد [شايد: معتمد]

حكّام اسلام و مرجع علماى واجب الاحترام گرديده، فصاحت بيان و طلاقت لسان آن حضرت

از درجه توصيف بلندتر است و نهايت ديندارى و پرهيزكاريش نزد اكابر و اصاغر بشر، امرى

مقرّر؛ از جمله مؤلفات بلاغت سماتش حاشيه الفيه و رساله جعفريه [13]در ميان طوايف انام

مشهور است». [14]

 

 


|126|

با اين تأليفات، آشكار است كه مقصودش كسى جز محقق كركى نيست.

خواندمير چند سطر پس از آن باز از «شيخ زين الدين على» ياد كرده مى‏نويسد: «قدوه

اشراف علماى عرب و جامع اصناف فضل و ادب است، به كمال امانت و ديانت موصوف و به

غايت تقوى و پرهيزگارى معروف. و آن جناب در شهور سنه 928 به دارالسلطنه هرات

تشريف آورده، منظور نظر عاطفت نواب نامدار مظهر عدل و احسان انيس الحضرت البهيّه

دُرمشخان [دورميش‏خان‏] گشت و به منصب شيخ الاسلامى و اقضى القضاتى منصوب شده،

پايه قدر و منزلتش از امثال و اقران درگذشت. بعد از آن كه قرب دو سال به لوازم آن منصب

پرداخت، ميل وطن مألوف نموده، عَلَم عزيمت به صوب ديار عرب برافراخت. سيد نعمة الله

حلى در سلك اجله سادات و علماى حلّه انتظام دارد و در اواخر سنه 929 بلده فاخره هرات را

به يمن مقدم شريف مشرف ساخته چند گاهى در مصاحبت شيخ زين الدين على بسر برده و

همراه آن جناب روى توجه به عربستان آورد». [15]

گرچه اين عبارت به صراحت متن نخست نيست، و حتى داده‏هاى اشتباهى هم در آن

هست، اما تعبير «زين الدين على» و رفاقت سيد نعمةالله حلى با او، نشان مى‏دهد كه مصداق

عبارت، كسى جز كركى نيست.

ممكن است تاريخ صحيح در متن سالهاى 918 و 919 باشد نه 928 و 929. در اين صورت

با مطالبى كه در مآخذ ديگر آمده منطبق خواهد شد.

افندى به دليل اين كه خواندمير اينها را دو نفر دانسته، يكى بودن آنها را نپذيرفته است. با

اين حال، هيچ توضيحى در باره شخص دوم نداده است. اين ابهام و همچنين عدم وجود

اطلاعات در باره شخصى با عنوان شيخ على عرب كه از اتفاق سيدنعمة الله حلى هم

مصاحب او باشد، و از قضا لقبش هم زين الدين باشد، نشان مى‏دهد كه براى خواندمير

خطايى رخ داده است. به هر روى اگر اين نص درست باشد، نشان مى‏دهد كه محقق كركى در

سال 929 928 [يا به احتمال قوى‏تر 918 و 919] نيز در ايران بوده است. [16]

آنچه مهم است ارتباط محقق كركى با ايران در دوره شاه طهماسب است كه در سال br>930>

سلطنت را در اختيار گرفت. وقفنامچه‏اى از شاه طهماسب براى كشيدن نهرى از آب فرات از

سال 935 در دست است كه مصارف مختلف آن را شرح داده و وكيل خود را در نظارت بر

مصرف درآمد حاصل از آن، محقق كركى قرار داده از وى با القاب بسيار بلندى ياد كرده است:

 

حضرت شيخ الاسلام و البحر القمقام، عَلَم الاعلام، الاجلّ الافضل الهمام، مقتدى طوائف

 


|127|

 

الانام، الاعلم الاقدم و الطود الاشم، حلّال المشكلات، كشّاف المعضلات، قطب فلك العلم و

الفتوى، مركز دائرة الحلم و التقوى، سلطان العلماء و المحققين، برهان الفقهاء المجتهدين،

صاحب التحقيقات الفائقة و التدقيقات الرائقة... افضل المتقدمين، و أعلم المتأخرين، خاتم

المجتهدين و وراث علوم سيد المرسلين،... زين الملة و الدين و الحقيقة و الافادة و الافاضة و

الاجلال على بن عبدالعال... [17]

اين نشان مى‏دهد كه ميان آنان روابطى بوده است.

سال بعد از آن يعنى سال 936 محقق كركى براى بار دوم، يعنى پس از نوبه اول كه در

زمان شاه اسماعيل بوده، به ايران آمد و تا نيمه سال 939 كه به عراق بازگشت، [18] در كنار شاه

طهماسب و در واقع در اردوى معلّى مستقر بود. محقق در اين سال به نجف بازگشت و به

رغم آن كه شاه طهماسب حكم مفصلى براى شيخ الاسلامى وى نگاشت، به دلايلى كه عمده

آن مى‏بايست حفظ حوزه علميه نجف باشد، در آن شهر ماند و درست يكسال و دو روز پس

از تاريخ صدور اين حكم، در نجف درگذشت. [19]

اشرف الدين قمى در اخبار سال ششم سلطنت طهماسب كه نوروز آن مصادف با دهم

رجب سال 936 بوده است، علاوه بر اشاره به تغييراتى كه در باره منصب صدارت رخ داده

است، از سفر طهماسب به خراسان براى دفع عبيدخان ازبك ياد كرده، مى‏نويسد: در اين سفر

حضرت صفوة المجتهدين و قدوة المتبحّرين شيخ على عليه الرحمة در اكثر اوقات همراه

شاه عالم پناه بودند و رايات عزّ و جلال به دفع سلاطين اوزبكيه به خراسان توجه فرمودند. [20]

پس از آن از راه طبس به يزد آمدند كه به نوشته جُنابذى «در اين يساق خجسته، خاتم

المجتهدين شيخ على عبدالعال قُدّس سرّه العزيز مرافق بودند.» [21]

بلافاصله پس از آن، اشرف الدين قمى مى‏نويسد: مدتى در بعضى اسفار در اردوى معلى

بود. اما چون عراق عرب به تصرف عثمانى‏ها درآمد، «اولاد امجاد آن حضرت، ذكورا و اناثا

منازل و املاك و اسباب و جهات خود را گذاشته به ديار عجم آمدند.» [22]

اين كوچ بايد بعد از درگذشت محقق كركى باشد كه در سال 940 رخ داد. عثمانى‏ها در

سال 941 در سلطنت سلطان سليمان عثمانى عراق را به تصرّف خود درآوردند و خويشان

محقق از ترس «به واسطه روميان، قبر او [محقق كركى‏] را ظاهر ننمودند و همچنان

مخفى‏است.» [23]

روملو و قمى در اينجا و طبعا ذيل رخدادهاى سال 936 و بعد از آن اطلاعاتى را در باره

اختلاف ميان اميرنعمت الله حلى كه همپيمان شيخ ابراهيم قطيفى، مولانا حسين اردبيلى،

 

 


|128|

قاضى مسافر تبريزى بود، با شيخ على كركى به دست داده‏اند.

همان گونه كه مشهور است، شاه طهماسب جانب شيخ على كركى

را گرفت و طىّ فرمانى كه متن آن را قمى آورده، اميرنعمت الله

حلّى را به حلّه تبعيد كرد و دستور داد ارتباطش را با مخالفان شيخ

على در عراق قطع كنند تا آنان نتوانند بر ضد وى توطئه كنند. در

اين فرمان به خصوص از شيخ ابراهيم قطيفى به عنوان كسى كه

«موجب شرارت و فسادست» ياد شده است. در همين نامه، اشاره

به وجود «وكلاى خاتم المجتهدين» در عراق عرب شده است. [24]

اصل اين حكايت را روملو به تفصيل آورده و ديگر منابع، از جمله

قمى در خلاصة التواريخ، مطالبى بر آن افزوده‏اند. [25]

شگفت آن كه وقتى كركى در «سحر روز شنبه هجدهم ذى

حجه روز مبارك غدير [در سال 940] در نجف اشرف به فراديس

جنان شتافت» امير نعمت الله هم ده روز بعد درگذشت. اين كه

دقيقا تبعيد اميرنعمت الله در ميان سالهاى 937 تا 939 در كدام

سال واقع شده و چرا محقق كركى هم پس از آن به نجف رفته

است، روشن نيست.

از سوى ديگر، در اين سه سال، وقايع ديگرى هم رخ داد كه به

روابط ميان اميرغياث الدين منصور شيرازى (م 949) و شيخ على

كركى مربوط مى‏شد. در سال 936 زمانى كه منصب صدارت ميان

اميرنعمت الله حلّى و ميرقوام الدين حسين صدر اصفهانى به

شراكت اداره مى‏شد، با درگذشت ميرقوام در آن سال، غياث الدين

منصور دشتكى شريك اميرنعمت الله حلّى شد. [26] غياث الدين،

روابط مناسبى با كركى نداشت و همين امر سبب شد تا «بيشتر از

دو سال و كسرى بر سرير مسند» صدارت نتواند تكيه زند. [27] قمى

نوشته است كه پس از آن كه در سال 936 مير غياث الدين محمد

شيرازى نصف صدارت را به دست آورد، اندكى بعد حضرت

خاتم المجتهدين يعنى محقق كركى «از عراق به درگاه معلّى آمد».

 

 


|129|

در اين سفر بود كه ايندو قرار گذاشتند تا هر كدام يكبار در محفل

درس ديگرى حاضر شوند. در مجلس اول كركى نزد مير درس

شرح تجريد خواند. اما در مجلس‏بعدى كه قرار بود مير نزد كركى

درس فقه بخواند تمارض كرده نيامد. [28]

اما «فى الواقع» مشكلى كه سبب عزل ميرشيرازى از صدارت

شد، مطلب ديگرى بود. قمى مى‏نويسد: در مرتبه ثانى كه

مجتهدالزمانى شيخ على رحمه الله از عراق عرب متوجه پايه

سرير خلافت مسير گشت، آن حضرت يعنى ميرغياث الدين

منصور منصب صدارت داشت و مجتهدالاوانى از استماع

حكايت در باب عدم تقيّد مير از شرع اقدس و افساد بعضى از

اشرار در باب تجهيلات [محيلات!] كه مير او را مى‏كرد از طرفين

در مقام عداوت درآمده، مبانى نزاع استحكام يافته بود كه مطلقا

صلاح را در آن مدخل نبود. آخر الامر منجر به فضيحت شده تا آن

كه روزى در مجلس خلد آيين ميانه شيخ و مير مباحثه ومناظره به

ميان آمده، آخر بحث به خشونت منقضى شد. شاه عالم پناه

منحرف گشته بر سر آن مباحثه، مير را از صدارت عزل كرده، چند

روزى مير در اردوى همايون بسر برده به جانب شيراز روان

شد. [29] شاه طهماسب هم خود از اين مباحثه ياد كرده، مى‏نويسد

كه مير در مقام عناد با محقق برآمده و ما هم «طرف حق را منظور

داشته، اجتهاد را بدو ثابت كرديم.» [30] اين مسأله مى‏بايست در

اواخر سال 938 يا اوائل سال 939 روى داده باشد.

زمانى كه محقق كركى زمينه عزل اميرغياث الدين منصور را

فراهم كرد، به شاه طهماسب توصيه كرد تا اميرمعزالدين اصفهانى

را كه از شاگردان خودش بود، به صدارت انتخاب كند. قمى در

باره او نوشته است كه «مير، افضل و اتقى و اورع و ازهد و اعلم

سادات رفيع الدرجات و نقباى حميده صفات دارالسلطنه اصفهان

بود و اكثر مسائل فقهى را از حضرت خاتم المجتهدين شيخ على

 

 


|130|

فرا گرفته بود.» در اين وقت بود كه محقق كركى «خاطر نشان اشرف [يعنى شاه‏] كرد كه هيچ

كس از سادات و نقبا و علما غير او را لياقت مرتبه سامى و منصب نامى صدارت نيست. در آن

اوان، مير در اصفهان تشريف داشت؛ فرمان قضا جريان به احضار او نافذ شد. تا زمان وصول

مير به درگاه اعلى حضرتِ مجتهدالزمانى نواب و وكلا جهت او تعيين فرمودند ومهر توقيع

ترتيب دادند.» [31] اين اشارتى است بدان كه براى مدتى كه شايد اواخر سال 938 تا اوائل br>939>

بوده، خود محقق كركى منصب صدارت را با تعيين وكلا و نواب به نيابت از اميرمعزالدين،

مى‏گردانده است.

نمونه ديگرى هم از نفوذ محقق كركى روى طهماسب داريم. بوداق منشى قزوينى از

ميرشاه مير [مير اسدالله مرعشى شوشترى‏] ياد مى‏كند كه وطنش شوشتر بود. مدتى به نجف

رفت اما «چون فترت روميه شد» به وطن بازگشت در حالى كه «او را رتبه و منزلت نبود». اما

«شيخ على بن عبدالعالى مجتهد تعريف او كرده بودند كه سيد فاضل صالح است كه به يك بار

اين منصب عالى يافت و با اسب و... كه از نجف آمد، با قطار و مهار و خيل و خدم روانه اردو

شد و سالها اين منصب عالى كرد و بعد از او پسرش. زمانه و گردش فلك را كار اين است كه

يكى را از تخت سلطنت به تخته تابوت اندازد و يكى را از نكبت و فلاكت مدرسه، بر مسند

عزّت و راحت نشاند.» [32] البته آش به اين شورى نبوده است. توضيحات روملو مى‏تواند

مكمل اين نكته و عنايت طهماسب به نظرات محقق كركى باشد. [33]

به هر روى، كركى نخواست در ايران بماند و شايد ترجيح داد تا به انجام وظايف علمى

خويش در حوزه نجف كه مركزيت علمى شيعه بود، ادامه دهد. با اين حال، طهماسب ضمن

فرامينى، وى را به عنوان يك مجتهد بلكه خاتم المجتهدين و نايب امام زمان عليه السلام

فردى مطاع براى همه طبقات جامعه و امرا و رؤسا معرفى كرده، از تمامى عوامل خود در

عراق خواست تا از وى اطاعت كنند و هر كه را وى به عنوان قاضى و شيخ الاسلام و جز آن

برگزيد، همو را بپذيرند. اين متن در رياض العلماء و همچنين كتابى از ميرمحمد اشرف نواده

ميرداماد آمده است. [34]

طى سالهاى 915 تا 940 هجرى قمرى، كركى با استفاده از موقعيتى كه نزد شاه اسماعيل و

طهماسب داشت، دست به‏فعاليت‏هاى گسترده مذهبى در ايران زده و تلاش‏هايى جهت

تعميق افكار شيعه در ايران صورت داد. بسيارى از شاگردان وى‏در اين دوره، نقش مهمى در

اداره امور ادارى و نشر تشيع ايفاكردند. قمى مى‏نويسد: در رواج مذهب حق ائمه اثناعشر -

 

 


|131|

عليهم صلوات الله الملك الاكبر و نشر مآثر شرايع خيرالبشر صلى الله عليه وآله مساعى

جميله به ظهور آورد. [35] در نسخه‏اى از خلاصة التواريخ كه افزوده‏هايى بر ديگر نسخ دارد،

دنباله جمله‏اى كه گذشت «به ظهور آورد» چنين آمده است: و حقوق حضرت شيخِ غفران پناه

برين مذهب و كتب اماميه كه ناياب شده بود و بر شيعيان بسيار است. همچنان كه سابقا شرف

ذكر يافت كه شاه جنت بارگاه رضوان جايگاه ابوالبقاء شاه اسماعيل كه تسخير دارالسلطنه

بغداد فرمودند، آن حضرت را تقويت و تمشيت كرده، لوازم اطاعت شرع اطهر و انقياد احكام

و اوامر ملت مطهر نمودند. آن حضرت پانزده سال در زمان دولت آن حضرت جنّت منزلت و

ده سال در زمان شاه ثريا رفعت فردوس بارگاه، و چه در عراق و خراسان و آذربايجان و در

بعضى اسفار همراه اردوى همايون، به نشر احاديث و تأليف و تصنيف و درس و فتوى

اشتغال داشتند. [36]

ميرزا عبدالله افندى هم در تحفه فيروزيه به طور مكرر از نقش محقق كركى در ترويج

تشيع امامى در ايران سخن گفته مى‏نويسد: مسأله از وقتى به اصل خود برگشت كه مرحوم

شيخ على كركى جبل عاملى خود به ولايت ايران آمده و فيض مجالست سلطان سكندر شان

مغفور مبرور شاه اسماعيل ماضى حسينى صفوى را دريافته و به صحبت پادشاه مجاهد فى

سبيل الله شاه طهماسب -انارالله مضجعهما- نيز مدتها رسيده و وكلاى دولت ايشان آن شيخ

بزرگوار را مقتداى شيعيان در هر باب، مقتدر و مطلق العنان فرموده‏اند و آثار عظيمه دينيه به

اين تقريب در هر امرى بر وجود شريف آن شيخ عالى‏مقدار در بلاد ايران مترتب مى‏شده». و

در ادامه با اشاره محدوديت‏ها و گرفتارى‏هاى شيعيان در طول نه قرن مى‏نويسد: « نهايت باز

مكرر بلكه اغلب اوقات شيعيان از ترس اعداى دين مختفى نيز مى‏بوده‏اند تا آن كه آخر الامر

به بركت ظهور سلطنت و شوكت دولت ابد مدت سلاطين صفويه شكّر الله مساعيهم و

حُسْن سعى شيخ على كركى و امثال آن از علماى نامى در اول خروج نواب سكندرشأن شاه

اسماعيل ماضى اوراق پراكنده شيعيان بعون الله تعالى مجتمع و شيرازه پاره پاره گشته

صحايف دوستان خاندان نبوت وهواخواهان اهل بيت رسالت بحمدالله سبحانه به اعانت

اين بزرگواران بسته گرديده ورفته رفته الحال به اين حد رسيده است». [37]

از عبارات افندى چنين به دست مى‏آيد كه محقق كركى نسبت به كاشان حساسيت خاصى

داشته و شايد همين امر سبب شده است كه بعدها فرزندش عبدالعال هم در كاشان مقيم شود.

افندى مى‏نويسد: حتى آن كه مرحوم مبرور شيخ على كركى براى هدايت نمودن اهل كاشان

 

 


|132|

محتاج شده بوده‏اند كه معلم و مرشدى كه ايشان را به دين حق هدايت مى‏نموده باشد مقرّر و

كسى را كه تعليم شرايع دين شيعه ايشان نمايد نيز خود تعيين و ارسال مى‏كرده‏اند.» [38]

و باز مى‏نويسد: تا آن كه در عهد آن پادشاهان فردوس مكان، مكرر شيخ على كركى خود

از بلاد جبل عامل و ديار شام و عراق به ولايت ايران آمده و آخر الامر به اشفاقات شاهنشاهى

سرافراز گشته و پيشواى شيعيان و ممتاز گرديده (ص 15) و به فرموده آن دو پادشاه دين پناه،

اين پيشواى دين خودش به جهت هر يك از شهرهاى ولايت ايران مرشد و معلم تعيين كرده،

بلكه به هر ده و قصبه نيز و در هر مكانى به مناسبت مردم آن به زبان معلمان از طلبه علم عربى

لسان يا فارسى و تركى زبان فرستاده، مردم هر ناحيه را به لغت خودشان به دين و آيين شيعه

راهنمايى نموده، حلال و حرام مذهب حق را به مردم آموخته مى‏كرده‏اند...» [39]

خواهيم ديد كه سيد عبدالحسيب علوى هم در قواعد السلاطين از روابط متقابل شاه

اسماعيل اول و شيخ على كركى سخن گفته است.


پسران كركى و نفوذ آنان


الف: شيخ عبدالعال كركى

در يكى از عباراتى كه از خلاصة التواريخ نقل شد، آمده بود كه پس از اشغال عراق توسط

عثمانى‏ها، خاندان كركى همگى به ايران مهاجرت كردند. [40] بنابر اين توان گفت كه حتى اگر

كركى فرزندانش را در سال 936 به ايران آورده و پس از آن در سال 939 به عراق مراجعت

داده بود كه اين امر طبيعى بوده، زيرا زندگى و املاك وى در آنجا قرار داشته و فرزندانش هم

كوچك بودند آنان در سال 941 همزمان با اشغال عراق عرب توسط عثمانى‏ها، به ايران

بازگشته‏اند.

دو فرزند پسر محقق كركى، هر دو در زمره علماى بنام دوره طهماسب به حساب مى‏آيند.

يكى با نام شيخ عبدالعالى (تولد در جمعه 12 ذى قعده 926 وفات پنج شنبه 27

رجب‏993) [41] كه محقق نام جدش را [42] روى او گذاشته است. دوم حسن كه او هم از علما و

مؤلفان آثار فقهى و مذهبى در اين دوره بوده است.

اسكندر بيك در شرح علماى نيمه دوم قرن دهم هجرى از همين عبدالعال شروع مى‏كند:

سرآغاز جريده فضل و دانش از آن طبقه عليّه، مجتهدالثانى، فريد العصر و الزمانى شيخ

عبدالعال است كه خَلَف صِدْق مرحمت پناه مجتهدالزمانى شيخ عبدالعالى [مقصود شيخ

 

 


|133|

على بن عبدالعالى يعنى محقق كركى‏] است. [43] در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار،

بسيار خوش محاوره و نيكومنظر و صاحب اخلاق بود و من حيث الاستقلال و الاستعداد بر

مسند عالى اجتهاد تمكّن داشت و اكثر علماى عصر اذعان اجتهاد آن جناب مى‏نمودند. و اكثر

اوقات در بلده طيّبه كاشان اقامت نموده به درس و افاده اشتغال مى‏نمود. و جمعى را به فيصل

قضاياى شرعيه و اصلاح بين الناس مى‏گماشت و به نفس شريف نيز گاهى براى اجراى

احكام شريعت غراء متوجه فيصل قضايا مى‏گشت. و هر گاه به درگاه معلّى تشريف مى‏آورد

حضرت شاه جنّت مكان در تعظيم و توقير آن جناب نهايت مبالغه مى‏فرمودند. و هميشه باب

سعادت مآبش خواه در اردوى معلّى و خواه در كاشان مرجع علما و دانشمندان عصر بود و

اكثر علما در اصول و فروع به قول او عمل مى‏نمودند و اجتهادات آن جناب به تصديق اكثر

علما مقرون بود و الحق ذات ملك صفاتش در آن حين آرايش ملك ايران و جهانيان بود. [44]

از اين عبارت چنين برمى‏آيد كه محل زندگى وى كاشان بوده است. به علاوه وى هم

قاضى معين مى‏كرده و هم خود به قضاوت مى‏نشسته است. همچنين وى مرجعيت فقهى

عمومى را در اين دوره عهده‏دار بوده و ديگران به رأى و فتواى وى عمل مى‏كرده‏اند. به علاوه

رفت و آمد در دربار طهماسب هم داشته و سخت مورد تبجيل و احترام وى بوده است.

از عبارات اسكندر بيك چنين به دست مى‏آيد كه به رغم موقعيت علمى بالاى شيخ

عبدالعال، خواهر زاده وى مير سيد حسين، در آن زمان، كوشش مى‏كرده است تا خود را اَعْلم

علماى عصر معرفى كند. اسكندر بيك با اشاره به اين كه «در زمان شاه جنت مكان كه اردوى

همايون منبع علما و فضلاى عرب و عجم بود و جناب شيخ المحققين شيخ عبدالعال خلف

صدق مجتهد مغفور شيخ على عليه الرحمة مرتبه بلند اجتهاد يافته جميع علما اذعان اجتهاد

او كردند، جناب مير سيد حسين پاى از مرتبه او بالاتر نهاده خود را سيد المحققين و سيد

المدققين، وارث علوم الانبياء و المرسلين و خاتم المجتهدين لقب داده». [45]

افندى در باره عبدالعال نوشته است كه وى پس از پدرش «رأس الامامية» بود. همچنين از

شيخ حر عاملى نقل كرده است كه وى رساله‏اى از عبدالعال در دست داشته كه در باره قبله و به

خصوص تعيين قبله خراسان بوده است. [46] كسانى هم مانند شيخ يونس جزائرى، قاضى معز

اصفهانى وشيخ بهايى از وى اجازه روايتى داشته‏اند. افندى به نقل از ميرداماد كه فرزند

خواهر شيخ عبدالعال بوده است مى‏نويسد كه وى شرحى بر ارشاد الاذهان علامه داشته

است. افندى آن شرح را در اصفهان نزد فاضل هندى ديده است. رساله‏اى هم در باب نماز

 

 


|134|

جمعه داشته كه افندى مى‏گويد نسخه‏اى از آن نزد من موجود است. به علاوه، وى تعليقاتى

هم براى برخى كتابها نوشته است. [47]

با درگذشت شاه طهماسب و فراهم شدن زمينه سلطنت اسماعيل دوم، موقعيت علمى و

اجتماعى شيخ عبدالعال همچنان استوار بود. در همين نقطه تاريخى، حكايت جالبى پيش

آمد و آن اين كه اسماعيل دوم (984 - 985) در آغاز سلطنتش بنا به يك سنت سياسى دينى

كه مى‏بايست قاليچه سلطنت شاه را اعلم علماى زمان پهن كند، [48] به وى گفت: «اين سلطنت

حقيقتا تعلّق به حضرت امام صاحب الزمان عليه السلام مى‏دارد و شما نايب مناب آن

حضرت و از جانب او مأذونيد به رواج احكام اسلام و شريعت؛ قاليچه مرا شما بيندازيد و مرا

شما بر اين مسند بنشانيد تا من به رأى و اراده شما بر سرير حكومت و فرماندهى نشسته

باشم.» اين عالم كه احساس كرد شاه اسماعيل قصد طعنه بر او دارد: «زير لب فرمودند كه پدر

من فرّاش كسى نبود». [49]

شيخ عبدالعال پس از اظهار سنى‏گرى شاه اسماعيل دوم به دردسر افتاد. بنا به نقل افندى،

از كتابى كه در شرح حال شيخ بهايى بوده است، وقتى اسماعيل دوم به قدرت رسيد، بناى آن

داشت تا شيخ عبدالعال و ميرسيد حسين كركى را مسموم كند. عبدالعال از قزوين به همدان

گريخت و از آن وضعيت نجات يافت. [50]

به هر روى، شيخ عبدالعال در سال 993 در اصفهان درگذشت. ماده تاريخ وفات پدرش

«مقتداى شيعه» يعنى سال 940 و ماده تاريخ وفات او «ابن مقتداى شيعه» يعنى سال 993 بوده

است. [51] قاضى احمد قمى از شيخ عبدالعال با تجليل فراوان ياد كرده است و در ذيل حوادث

سال 993 پس از اشاره به اين كه در اين سال «دو مجتهد نامدار از دنياى بى‏مدار به دارالقرار

رحلت فرمودند» ابتدا از ملا احمد اردبيلى ياد كرده و سپس در باره عبدالعال نوشته است:

«دوم شيخ الطايفه و مقتداى فرقة الناجيه شيخ عبدالعالى بن شيخ على در روز پنج شنبه 27

رجب سال 993. ولادتش در روز جمعه 12 ذى قعده 926 ق و عمرش شصت و هفت سال،

مصنفاتش شرح ارشاد، مدفنش به مزار امامزاده ابراهيم طباطبا منسوب به بقعه امام همام على

زين العابدين عليه و آبائه الصلوة و السلام در دارالسلطنه اصفهان. [52] تفرشى كه وى را درك

كرده است مى‏نويسد: عبدالعال مردى جليل القدر، عظيم المنزلة، رفيع الشأن، نقى الكلام، كثير الحفظ بود. [53]

 

 


|135|

و محتشم كاشانى (996 935) شعر بلندى در ستايش از عبدالعال سروده، و به طرز جالبى

كه نشان از دانش عمومىِ دينى محتشم هم دارد، اسامى كتابهاى مهم فقهى و نيز برخى از

مصطلحات رايج در علوم اسلامى و ادبى وقت را در آن بكار گرفته است:

 

مكين مسند اجلال شيخ عبدالعال

كزوست كشور دين و ديار شرع آباد

دُر يگانه درياى اجتهاد كه هست

به فضل و مرتبه از خلق بر و بحر زياد

دروس نافع او در نهايت تنقيح

كه بهتر از همه داند قواعد ارشاد

بوَد ز لمعه مصباح ذات كامل او

هزار منهج ايضاح در طريق رشاد

كند سراير تقدير بى خلاف عيان

به نور تبصره از راى مقنع وقّاد

توجهش چو به نهج‏الحق است وكشف الصدق

كدام باب به مفتاح او نيافت گشاد

به منتهاى بيان بحث دين ز تبيانش

كه روزگار فصيحى چو او ندارد ياد

از آن عقايد ارباب دين به اوست درست

كه دادِ داورى و عدل در شرايع داد

زمان زمان، فقها را ز قولش استدلال

نفس نفس، حكما را به حكمش استشهاد

به لطف منطق او اهل علم را تصديق

كه در كلام فصيحش نيست فساد

به قول و فعل وى از مهد تا به عهد خرد

نكرده سهو و خطايى به هيچ نحو استاد

ز فعل ماضى و مستقبلش خدا راضى

كه هست مصدر احسان به امر و نهى عباد

 


|136|

 

يكى ز صد، ار بنويسند وصفش، ار به مثل

نُه آسمان شود اوراق و هفت بحر مداد

...طواف كوى تو و قتل دشمنت دارند

يكى فضيلت حج، ديگرى ثواب جهاد

مراست ذكر جميلت هميشه ورد زبان

كه هست اجمل اذكار و افضل اوراد

جواهر سخنم، گرچه هست بى‏قيمت

در اين ديار كه بازار شاعرى است كساد

ولى به غلغله گوش مدحتت فكنم

خروش و ولوله در چرخ اگر كنى امداد

ايا، مه فلك سرورى كه امر تو راست

فلك مطيع و قضا تابع و قدر منقاد

اگرچه محتشم از گردش قضا و قدر

به پاى بوس سگانِ درِ تو دير افتاد

ولى نهاد چنان سر به طوق بندگيت

كه تا قيام قيامت نمى‏شود آزاد

دراين سراچه كه ازصرف گوى اجوف چرخ

بناى ناقص عمر است سست و بى‏بنياد

بناى حشمت و جاهت كه سالم است و صحيح

مثال دولت شه قوّتش مضاعف باد [54]

 

محتشم كه سخت به عبدالعال دلبستگى داشته و اين به دليل اقامت هر دوى آنان در شهر

كاشان و انس آنان با يكديگر بوده است، ماده تاريخى هم در سال وفات شيخ يعنى 993

سروده است. شگفت آن كه در اينجا هم عنوان اين است: «تاريخ ارتحال حضرت خاتم

المجتهدين شيخ على بن عبدالعال». [55] در حالى كه صحيح آن، همان طور كه در خود شعر

آمده، عبدالعال بن على است.

 

ناگهان سوزنده برقى جست از صلب جهان

كز نفس افتاد آتش در زمين و آسمان

 


|137|

 

ناگهان بارنده ابرى خاست از درياى غم

كز نمش برق كدورت شد مكان و لامكان

ناگهان سر كرد طوفانى كه از طغيان وى

موج غم پيوست در هم قيروان تا قيروان

ساكنان عرش را وحشت ز جمعيت فكند

طايران قدس را ماتم به هم زد آشيان

وه چه ماتم، ماتم مالك رقاب اهل علم

پيشواى ملك وملت، مقتداى انس و جان

شيخ عبدالعال، آن سلطان تخت اجتهاد

كآستين قدسيان رُفتى به صدقش آستان

آن كه در حل مسائل چون زبان راندى به حرف

بوعلى را ماند انگشت تحيّر در دهان

وان كه در درس افاضل چون سخن‏گستر شدى

ظاهر از هر بحث گشتى معنى طىّ لسان

حيف‏ازآن حسن فصاحت، حيف ازآن لطف مقال

حيف از آن طرز بلاغت، حيف از آن سحر بيان

آمدى باران خون از آسمان تا روز حشر

فاش اگر بگريستندى بهر او كرّوبيان

در مكان خويش تا ريزند بهر ماتمش

عرشيان هر شب به بالا كَه كشند از كهكشان

آه از آن ساعت كه چون كار از شهادت درگذشت

آن زبان علم را جنبش برون رفت از زبان

واى از آن حالت كه مرغ روح او در باغ دهر

بال بر هم زد و زو تاريك گشت اين خاكدان

گرچه نخل او ز جا اهل زمين برداشتند

ليك بر دوش ملايك شد به قبرستان روان

 


|138|

 

در جهان چون نايب صاحب زمان او بود و بس

كايزدش يارب كند صاحب سرير اندر جهان

چون برفت از بهر تاريخ زمان رحلتش

نكته دانىگفت: رفت آن نايب صاحب زمان[56]

از اين شيخ عبدالعال، يك فرزند با نام شيخ اسماعيل

مى‏شناسيم كه آن هم از طريق اشعار محتشم كاشانى است. وى

ماده تاريخى در باره «حوض خانه» خلف المجتهدين شيخ

اسماعيل بن حضرت نايب الامامى مجتهدالزمانى عبدالعال روّح

الله روحه سروده است. اين حوض خانه بر اساس همان ماده

تاريخ در سال 981 ساخته شده است. اشعار مزبور دوازده بيت

است كه بسيار زيباست. دو بيت آن چنين است:

تبارك الله از اين حوض خانه دلكش

كه رشك جوى جنان است و آبروى جهان

بنا نمودن اين حوض راست تاريخى

كه با وى است مطابق«بناى حوض جنان»[57]

اشكالى كه در اينجا وجود دارد آن است كه اگر اين عبارت از

سال 981 يعنى سال بناى حوض خانه باشد، چگونه محتشم تعبير

«روّح الله روحه» را براى شيخ عبدالعال بكار برده كه در سال 993

درگذشته است؟ يك احتمال آن است كه بعدها اين عناوين بر

نسخه‏هاى اشعار محتشم افزوده شده باشد.


ب: شيخ حسن كركى

فرزند پسر ديگر محقق كركى كه وى هم عالم و فقيه بود، شيخ

حسن كركى است؛ اما مع الاسف از وى اطلاعات زيادى در دست

نيست. ميرزا عبدالله افندى از اين كه شيخ حر نام او را در امل

الامل نياورده، سخت اظهار شگفتى كرده است. اين در حالى است

كه يكى از رساله‏هاى شيخ حسن با عنوان عمدة المقال فى كفر

 

 


|139|

أهل الضلال مورد استفاده خود شيخ حر در رسالة الاثنى عشرية او

قرار گرفته است.

ميرزا عبدالله افندى مى‏نويسد: نسخه‏اى از كتاب عمدة المقال

او كه در باره سنيان و صوفيان نوشته شده، در اختيار من است. وى

اين كتاب را به نام شاه طهماسب نگاشته و تأليف آن را در شهر

مشهد در سال 972 تمام كرده است. وى كتابى هم در مناقب اهل

بيت و مثالب دشمنان آنان دارد كه در عمدة المقال خويش از آن

ياد كرده است. افندى مى‏افزايد: شيخ حسن رساله‏اى هم با عنوان

المنهاج القويم فى التسليم دارد كه نسخه‏اى در اختيار من است.

اين نوشته، كه رساله مختصرى در باره بحث سلام در نماز است به

سال 964 در مشهد تأليف شده است. [58] كتاب عمدة المقال اين

مؤلف مورد استفاده بسيارى از كسانى قرار گرفت كه بعد از وى،

نقدى بر روش فكرى و عملى صوفيان نگاشتند. وى كتاب را در

سال 972 در مشهد تمام كرده و طبعا وفات وى بايد بعد از اين

سال باشد.

رساله ديگر شيخ حسن در باره نماز جمعه با عنوان البلغة فى

بيان اعتبار إذن الامام فى شرعية صلاة الجمعة است كه آن را در رد

بر رساله صلاة الجمعة شهيد ثانى و در اصل به دفاع از پدرش

محقق كركى نگاشته است. اين رساله به چاپ رسيده است. [59]


نوادگان دخترى محقق كركى


الف: مير سيد حسين مجتهد كركى

پنج دخترِ محقق كركى را كه مى‏شناسيم كه همگى آنان به

همسرى شاگردان دانشمند وى درآمدند. اين كه آيا شمار دختران

بيش از اين بوده‏اند يا نه، خبرى نداريم.

نخستين آنها همسر سيد ضياءالدين ابى‏تراب پدر سيد حسين

مجتهد كركى است.

 

 


|140|

دوم و سوم (به ترتيب) همسر سيد شمس الدين محمد آسترآبادى كه با درگذشت همسر

اولش، وى دختر ديگر محقق كركى را گرفت و سيد محمدباقر داماد، مشهور به ميرداماد از

اين مادر است.

چهارم همسر زين العابدين علوى كركى پدر سيد احمد علوى عاملى.

دختر پنجم محقق، مادرِ مادر يعنى جدّه شيخ على نواده شهيد ثانى بوده و خود وى اين

نكته را يادآور است. وى مى‏گويد در ماه ربيع الاول سال 1013 يا 1014 به دنيا آمده و جده

خود را در حالى كه نه ساله بوده ديده است. سپس مى افزايد كه جده‏اش قريب نود سال عمر

كرده، نهايت زهد و صلاح و تقوا را داشته، اوقاتش را صرف خواندن قرآن و دعا مى‏كرده

نسبت به من هم بى اندازه مهربانى كرده است. [60]

و اما اكنون شرح حال سيد حسين مجتهد كركى، تا برسيم به شرح احوال ديگر نوادگان

دخترى محقق.

گذشت كه يكى از دامادهاى محقق كركى، سيد ضياءالدين ابى‏تراب حسن (م 933) [61]

بوده است كه فرزندش سيد حسين مجتهد كركى مشهور به سيد حسين مفتى [62] از

علماى‏پرآوازه دوران شاه طهماسب (984 930) ، اسماعيل دوم (985 984) و پس از

آن‏سلطان محمد خدابنده و روزگار شاه عباس اول تا سال 1001 هجرى يعنى سال

درگذشتش، مى‏باشد.

اهميت سيد حسين كركى نه تنها به خود او، بلكه با توجه به عنوان نوشته حاضر، از آن رو

است كه فرزندان وى، پس از درگذشت او تا پايان عصر صفوى، مناصب ادارى مهمى مانند

صدارت و قضاوت و توليت اماكن مقدسه مانند مشهد و قم و همچنين مقبره شيخ صفى

اردبيلى را در اختيار داشتند. واله اصفهانى كه كتابش را در 1078 نگاشته است، پس از شرح

حال سيد حسين كركى مى‏نويسد: اولاد و امجاد و احفاد والانژادش كه تا جهان باد، اورنگ

آراى سرير دانش و سداد باشند، خَلَفًا عن سَلَف الى يومنا هذا به مناصب بلند و مدارج

ارجمند ممتاز و سرافراز بوده و خواهند بود. [63]

سيد حسين بنا به داورى اسكندر بيك و ديگران به تبع وى، به لحاظ علمى در مرتبه‏اى

پايين‏تر از دائى‏اش شيخ عبدالعال قرار داشته است، اما روش وى چنان بود كه توانست

موقعيت علمى خود را به عنوان يك عالم برجسته تثبيت كرده و نفوذش را در درگاه شاه

طهماسب پايدار سازد و خود را به عنوان خاتم المجتهدين زمان بشناساند.

 

 


|141|

آنچه مسلم است اين كه سيد حسين زمانى شيخ الاسلام اردبيل بوده است. [64] با توجه به

اهميت اردبيل به عنوان يك شهر مذهبى براى صفويان، به ويژه در اين مقطع تاريخى، دارا

بودن اين منصب در آن شهر نشانگر موقعيت بالاى وى مى‏باشد. اسكندر بيك در شرحى كه

از احوال وى آورده است، مى‏نويسد، وى در روزگار طهماسب به ايران آمده، در «در

دارالارشاد اردبيل به تدريس و شيخ الاسلامى و قطع و فصل مهامّ شرعيه قيام داشت؛ پس از

آن به درگاه معلّى آمده، دعوى اجتهاد مى‏نمود و منظور نظر حضرت شاه جنّت مكان گرديد ...

گاهى متوجه فيصل قضاياى شرعيه اردوى معلّى بوده، جمعى كثير همه روزه به محكمه

عَليّه‏اش رجوع مى‏نمودند، در اسانيد شرعيه، كتّاب و ناسخان محكمه، حسب الفرموده مير،

توقيع او را سيد المحققين و سند المدققين، وارث علوم الانبياء و المرسلين، خاتم

المجتهدين مرقوم مى‏ساختند؛ اگرچه علما دراين باب سخن داشتند و غايبانه اذعان

نمى‏نمودند، اما هيچ يك از فحول علما در معرض اين گفتگو نتوانستند درآمد. به غايت

فصيح البيان و مليح اللسان بود». [65] به نظر مى‏رسد وى پس از يك دوره شيخ الاسلامى

اردبيل، به قزوين يعنى پايتخت منتقل و اين منصب را در آنجا عهده‏دار شد. [66]

سالهاى حضور وى را در شهرهاى مختلف، از تواريخ موجود روى برخى از آثارش

مى‏توان حدس زد. وى كتاب دفع المناواة عن التفضيل و المساواة را در سال 959 براى شاه

طهماسب نگاشته است. [67] همو كتاب اللمعة فى أمر صلاة الجمعة را در سال 965 در اردبيل،

بنام شاه طهماسب نوشته است. [68] همچنين در سال 997 رساله‏اى در پاسخ به برخى از

پرسشهاى يكى از بزرگان مازندران يا گيلان كه خان احمد گيلانى بوده، نوشته است. وى

دست كم دو اثر ديگر هم به نام خان احمد گيلانى تأليف كرده است.

يكى از مباحث مهمى كه سيد حسين مجتهد كركى مطرح كرد، بحث از نقش سادات و

اهميت موقعيت آنان در جامعه و لزوم توجه امرا و شاهان به آن‏هاست. كتاب سيادة الاشراف

وى در اين زمينه نوشته شد. بعدها نواده‏هاى دخترى ديگر كركى هم در اين زمينه تأليفاتى

داشتند. ميرداماد رساله‏اى در اثبات سيادت از طريق مادر نوشت. [69] كتاب ديگرى با عنوان

منهاج الصفوى در فضائل سادات، ميرسيد احمد علوى نگاشت. [70] گويا وى رساله ديگرى

هم با عنوان رساله در سيادت اشراف داشته است. [71] نواده ديگر وى، مير محمد اشرف هم

فضائل السادات را كه در موضوع خود كتاب مهمى است نوشت و ضمن آن فضائل و مناقب

سادات و لزوم توجه به آنان را يادآور شد. با توجه به اهميت نقش سادات در دوره صفوى،

 

 


|142|

طرح اين مبحث بسيار جالب است.

به هر روى، سيد حسين، به تدريج در اواخر دوره طهماسب و سپس تا زمان درگذشتش

در سال 1001 سهمى اساسى در تحولات سياسى اين دوره بى‏ثبات ايفا كرد. زمانى كه شاه

طهماسب 984 درگذشت «علماى اعلام و فقهاى كرام، خصوصا مير سيد حسين مجتهد جبل

عاملى حسب الصلاح امراء به دولتخانه مباركه آمده، جسد مطهّرش را به آيين شريعت غرّا

غسل داده در يورت شيروانى كه ما بين باغچه حرم و ديوانخانه بود، به امانت گذاشتند». [72]

جالب آن كه در جريان درگيرى طرفداران اسماعيل دوم با برادرش حيدرميرزا در شب

مردن طهماسب كه در نهايت منجر به كشته شدن حيدر ميرزا شد، سيد حسين بالاى جنازه

طهماسب ايستاده بود و حتى دو تير بر پشت او اصابت كرد و سبب شد تا وى هم جنازه را رها

كرده، پنهان شود. [73]

با روى كار آمدن اسماعيل دوم، و ظاهر شدن گرايشهاى سنى‏زدگى از وى، نقش سيد

حسين به عنوان يك عالم برجسته، فعالتر شد. منابع تاريخى، از جمله اسكندر بيك و ديگران

از مقاومت وى در برابر اسماعيل دوم سخن گفته‏اند. تأثير سيد حسين روى قزلباشان، سبب

روى گردانى آنان از اسماعيل دوم شده و همين امر سبب گرديد تا اسماعيل دوم «به علما

بدگمان شده، به ميرسيد حسين مجتهد و ميرسيد على خطيب و استرآباديان كه در تشيع و تبرّا

غلوّ داشتند، بيش‏تر از ديگران بى التفاتى اظهار كرد و بعضى را از اردو اخراج كرد و جميع

كتب علمى ميرسيد حسين را فرمود كه در خانه نهاده، مهر كردند و او را از منزلى كه داشت

بيرون كرده و خانه او را نزول دادند. [74]

افندى درباره مير سيد حسين مجتهد كركى عاملى و برخورد وى با شاه اسماعيل دوم كه

تمايلات سنّى‏گرى داشت، مى‏نويسد: شاه براى وى پيغام داد كه نبايد اجازه دهى كه تبرّائى

دنبال ركاب تو حركت كند؛ در غير اين صورت اجازه قتل تو را خواهم داد. اما او حاضر به

ترك اين كار نشد. [75] به نوشته افندى، شاه اسماعيل دوم وى را در حمامى بسيار داغ زندانى

كرد و همان شب شاه (بر اثر نفرين وى) به طور ناگهانى درگذشت. وى اين مسأله را از

كرامات سيد حسين عنوان كرده است. [76] به هر روى سماجت سيد حسين در اين زمينه براى

جلوگيرى از تلاش اسماعيل دوم بسيار قابل توجه است. [77]

به طور كلى بايد توجه داشت كه سيد حسين در اصرار بر تشيع، همان راه جدّ مادرى

خويش را طى كرده [78] و در اين باره، آثار متعددى در زمان شاه طهماسب نگاشت كه يكى از

 

 


|143|

آنها الرسالة الطهماسبية بود. وى در آثار خويش نسبت به اهل سنت مواضع بسيار

تندى‏داشت. [79]

نقش وى در تحولات دوره سلطان محمد خدابنده تا اوائل دوره شاه عباس، نوعى

وساطت ميان جناح‏هاى درگير در داخل حكومت صفوى بود. نمونه‏هايى از وساطت‏ها را

اسكندر بيك و ديگران آورده‏اند. [80] در زمان عباس اول هم در جريان اختلاف شاه با خان

احمدخان گيلانى، وقتى صحبت از نذر خان احمدخان براى عدم نكاح صبيه‏اش تا قبل از

بلوغ پيش آمد، شاه از چند مجتهد در اين باره پرسش كرد كه عبارت بودند از مير ابوالولى

صدر انجو، [81] مجتهدالزمانى سيد حسين كركى، و حضرت علامى شيخ بهاءالدين

محمدعاملى. [82]

اسكندر بيك، با تصريح به اين كه سيد حسين كركى در طاعون فراگير سال 1001 در شهر

قزوين درگذشت، در باره سيد حسين مى‏نويسد: مشاراليه سيد عالى‏شأن و بزرگ متعالى

مكان و دختر زاده مجتهد مغفور شيخ على عبدالعال بود؛ در ميانه علماى عرب و عجم

به‏طلاقت لسان و فصاحت بيان معروف و در ولايت عجم كوس اجتهادش بلند آوازه

گشته،در اصول و فروع مذهب حق اماميه رسائل غرّا پرداخت.» مى‏افزايد ميرسيد حسين

باوجود شيخ عبدالعال كه به لحاظ اجتهاد رتبتش بالاتر بود، «پاى از مرتبه او بالاتر نهاده

خودرا سيّد المحققين و سيد المدققين، وارث علوم الانبياء و المرسلين، خاتم

المجتهدين‏لقب داده در صكوك و سجلات [83] كه به توقيع او مزيّن مى‏شد، اين عبارت

تسطيرمى‏يافت» و ديگران هم «تا حين وفات، او را خاتم المجتهدين مى‏خواندند. نعش او

رابندگان حضرت اعلى به عتبات عاليات سدره مرتبات فرستاده در آن اماكن مشرّفه

مدفون‏گرديد.» [84]

مير حسين مجتهد كركى، چند فرزند پسر داشت. نخست سيد محمد قاضى عسكر، دوم

ميرزا حبيب الله صدر كه اين دو را معرفى خواهيم كرد. فرزند ديگر او ميرزا سيد احمد است

كه گفته‏اند متولى مقبره شيخ صفى در اردبيل بوده است. فرزند ديگرى هم با نام ميرزا تقى

محمد است. همچنين گفته شده است كه يكى از فرزندان وى «نياى عضدالملك صدر

قزوينى صدر ديوان خانه عدليه و متولى آستانه رضويه در مشهد كه شيخ الاسلام قزوين بوده

است». [85] در همان مأخذ يك دختر هم از وى ياد كرده و نوشته است كه آن دختر «زن شاه

قاسم بوده و خاكجاى او در طرشت تهران است.»

 

 


|144|


فرزندان سيد حسين مجتهد كركى


1 . ميرزا سيد محمد قاضى عسكر

سيد محمد فرزند سيد حسين كركى از علماى دوره شاه طهماسب بوده است. اسكندر

بيك در يك واقعه، از مير سيد محمد قاضى عسكر ولد مير سيد حسين كركى ياد كرده است.

واقعه از آن قرار بوده است كه در دهم ذى حجه 1015 يعنى عيد قربان، همه علما و ميهمانان

گرجى و غيره، در ايوان شاهى قاعدتا در اصفهان حاضر شده بودند تا شاه عباس وارد

مجلس شود. پيش از ورود شاه، سقف ايوان فرو ريخت. عده‏اى مرده و شمارى مجروح از

آنجا نجات يافتند كه يكى از آنها همين سيد محمد قاضى عسكر بود. [86]

شيخ حر هم با ياد از «السيد محمد بن حسين بن حسن الموسوى العاملى الكركى» او را

برادر ميرزا حبيب الله دانسته و در باره‏اش نوشته است: كان عالما، فاضلا، جليلا، فقيها،

سكن‏اصفهان. [87]

يكى از فرزندان وى با نام ميرزا ابراهيم زمانى شيخ الاسلام طهران بوده كه شيخ حر وى را

با تعابير «عالم، فاضل، جليل القدر، شيخ الاسلام بطهران» ياد كرده است. شيخ حر او را «ابن اخ

ميرزا حبيب الله» مى‏داند. [88] افندى با اشاره به فرزندان ميرزا حبيب الله، گويا به خطا، از سيد

محمد ياد مى‏كند كه شيخ الاسلام طهران بوده است. به نظر وى، ميرزا ابراهيم پدر يا جد سيد

ابراهيم معاصر اوست كه (او هم) شيخ الاسلام طهران بوده و مرده است. افندى با اشاره به اين

مطلب مى‏نويسد، اين ميرزا ابراهيم دو فرزند داشت يكى سيد محمد كه بهره‏اى از علم داشت

و در زمان پدرش درگذشت. ديگرى ميرزا جعفر كه مانند پدرش، از دانش بى‏بهره است و

فعلا جاى پدرش شيخ الاسلام طهران است. البته اينها كتابهاى خوبى دارند. [89]

و به نوشته يك منبع ديگر فرزند ديگر سيد محمد قاضى عسكر، سيد مرتضى نام داشته و

متولى مزار شاه نعمت الله در كرمان بوده است. فرزند ديگرش نظام الدين على بوده كه فرزند

وى با نام ميرزا ابراهيم متولى امامزاده عبدالعظيم و شيخ الاسلام رى بوده است. [90] در اين

صورت بايد در مطالب پيشگفته در باره ميرزا ابراهيم با دقت بيشترى نگريست.


2 . ميرزا حبيب الله صدر فرزند سيد حسين كركى

بدون ترديد شاه عباس جوان، موقعيت و منزلت مير سيد حسين كركى را كه در آغاز

سلطنتش درگذشت، درك كرده و به وى احترام مى‏گذاشته است. به همين دليل، موقعيت

 

 


|145|

خاندان سيد حسين كركى در اين دولت و پس از آن محفوظ ماند. طبعا طى اين سالها، فرزند

دانشمندى از خاندان سيد حسين مجتهد برنيامد و به طور عمده، شيخ بهايى و ميرداماد

عناوين اول را در اصفهان به خود اختصاص مى‏دادند. همين طور شمارى از برجستگان از

سادات به مقام صدارت رسيدند. [91] با اين همه، ميرزا حبيب الله به تدريج توانست با استفاده

از عنوان سيادت و شرافت نسبى و موقعيت آباء و اجدادى، در منصب صدارت كه ويژه

سادات بود، موقعيتى به دست آورد.

شيخ حر عاملى، از ميرزا حبيب الله به عنوان يك عالم ياد كرده و نوشته است كه وى و

برادرش احمد، نزد شيخ بهايى، مقابله حديث مى‏كردند. [92] اين مسأله كه شيخ حر او و برخى

از فرزندانش را در شمار علما آورده است، خشم افندى را برانگيخته و سبب طعنه او بر شيخ

حر شده كه چرا اين قبيل افراد را در شمار علما آورده است. [93] ظاهرا ميرزا حبيب الله به لحاظ

علمى زبدگى نداشته است. افندى به داستان‏هايى اشاره مى‏كند كه از جهالت وى بر سر زبانها

رواج داشته است. سپس مى‏نويسد: فاشتهار قلّة علمه يغنى عن الذكر و البيان. [94] با اين حال،

در ظاهر در سلك علما بوده است. مجموعه‏اى از فتاوى علما در باره غنا و اعمال صوفيانه در

پاسخ يك پرسش فراهم گشته است كه نام شمارى از علما مانند ميرسيد احمد علوى، محقق

سبزوارى و ... در آن ديده مى‏شود. نخستين آن‏ها همين ميرزا حبيب الله صدر است با اين

عبارت: نواب مستطاب معلّى القاب صدارت و نجابت پناه ميرزا حبيب اللّه خلّداللّه تعالى

ظلّه العالى اين طريق تنسيق فرمودند: افعال مزبوره حرام و پيشه فُسّاق عوام است. نيست

فاعل آن مگر فريبنده مردمان گمراه و نادان. [95]

اين كه ميرزا حبيب الله دقيقا از چه سالى به منصب صدارت دست يافته است، روشن

نيست. به طور كلى از صدارت وى در دوره شاه صفى (1052 1038) در منابع تصريح شده

است. اما شاهدى وجود دارد كه بسا در دوره عباس اول هم صدارت داشته است. از آن جمله

در باره ملامحمد امين حشرى تبريزى آمده است كه وى در «عباس آباد كه شاه عباس آنجا را

آباد كرد ساكن بوده و مبلغى از سركار موقوفات وظيفه داشت. آن وظيفه قطع شده در آن باب

رباعى گفته به خدمت نواب ميرزا حبيب الله صدر فرستاده. مرحوم مزبور مبلغ سى تومان به

ازاى آن به وظيفه او مقرر كرد. از مصاحبان نواب بود. بعد از مدتى مرخص شده به تبريز رفته

در آنجا فوت شده.» [96] آيا ممكن است اين به عهد شاه عباس اول باشد؟ اگر چنين باشد،

مى‏توان گفت كه در آن دوره هم ميرزا حبيب الله صدارت داشته است. اما روشن است كه اين

 

 


|146|

مسأله قطعى نيست. [97]

ميرزا حبيب، پس از درگذشت عباس اول، به همراه شمارى

ديگر از علماى پايتخت، در به تخت نشاندن شاه صفى نقشى فعال

داشت. به نوشته منابع دوره صفوى، پس از رسيدن خبر

درگذشت شاه عباس به اصفهان «بكرات خان والى گرجستان در

شب همان روز كه مورد قضيه هايله محنت‏اندوز بود، به دستيارى

اتفاق دانشوران آفاق ميرزا حبيب الله خلف ارجمند مير سيد

حسين مجتهد جبل‏عاملى و مولانا حسنعلى ولد ملاعبدالله

شوشترى و ميرزا قاضى (شيخ الاسلام بعدى اصفهان و

متوفاى‏1074) [98] ولد حكيم كاشفاى يزدى» شاه صفى را به

تخت‏نشاندند. [99]

شاه صفى پس از تصفيه كاملى كه از شاهزادگان و

صاحب‏منصبان دوره شاه عباس اول به عمل آورد، در سال

1042 [100] ميرزا رفيع الدين محمد را كه استعفا داده بود، معزول

كرده «منصب جليل القدر صدارت به ميرزا حبيب الله بن سيد

حسين الحسينى كركى جبل عاملى» شفقت فرمود. [101]

ملاكمال نوشته است: «صدارت به ميرزا حبيب الله پسر سيد

حسين مجتهد كه حقوق به خدمت قديم دارند، دادند». [102]

واله هم نوشته است: «و منصب ارجمند صدارت كه مُشيّد

دين مبين و قاعد [قائد!] قواعد ملّت مستبين است، بعد از عزل

ميرزا رفيع الدين محمد صدر به صدر نشين بزم ارم قرين

ديندارى و انتباه ميرزا حبيب الله خلف ارجمند پيشواى

خداجويان آگاه، عمدة السادات و النقباء الكرام ميرسيد حسين

مجتهد كركى جبل عاملى» تفويض يافت. [103] در ذيل عالم آرا

شرح حال صدور عظام، شرح بيشترى از اوصاف ميرزا حبيب الله

داده با اشاره به اين كه «جناب قدسى انتساب خلف ارجمند رموز

دان اسرار خفى و جلى مير سيد حسين مجتهد جبل عاملى است»

 

 


|147|

به كار وى در اطعام فقرا و مستمندان و رسيدگى به امور آنان اشاره

كرده مى‏نويسد: «بالجمله تشريف والاى صدارت بنابر آن كه

اختيار بخشش آن نداشت تا اواخر زمان فرخنده نشان خاقان

رضوان مكان بر قامت قابليتش پايدار و پيوسته منظور انظار

عاطفت و احسان شهريار والاتبار بود و به كرّات مقرّبان

بساطقرب و محرمان حريم انس از لفظ گهربار آن

حضرت‏شنيده بودند كه مى‏فرموده كه هر بار كه ميرزا حبيب

الله‏را مى‏بينم مى‏پندارم كه يكى از ائمه هدى عليهم التحيّة و

الثناء را ديده‏ام. [104]

همچنين در ذيل عالم آرا در باره نصب وى به مقام صدارت

آمده است: صدارت و شرع پرورى به وجود نوباوه بوستان

سيادت و سداد سلاله دودمان فضل و اجتهاد، عارف معارف

ربانى، كاشف اسرار فرقانى، المتخلّق باخلاق الله ميرزا حبيب الله

ابن السيد السند ... المحققين خاتم المجتهدين، وارث علوم

الانبياء و المجتهدين، امير سيد حسين الحسينى كركى جبل عاملى

كه شمّه‏اى از مفاخر جاه و فضل و افضالش در نسخه تاريخ عالم

آرا مسطور است، تفويض يافت. الحق ذات حميده صفاتش صدر

ايوان فضل و كمال و وجود فايض الجودش مصدر آثار سخاوت

و همّت و افضال، در تورّع و پرهيزكارى از عدول مؤمنين و به

اشفاق و مهربانى با خلق الله عموما و طلبه علوم و صلحاء و اتقياء

خصوصا در درجه كمال در انجاح مطالب و اسعاف مآرب و

مسؤولات ارباب حاجات محتاج به سؤال و عرض مدّعا نيست و

مقصد و مرام هر كس فراخور دانش و بينش بر آينه ضميرش پرتو

انداخته، بيشتر از عرض مدعا كسوت ايجاب پوشانيده، و آن كه

عرض تمنّا نموده على الفور مثال لازم الامتثال به توقيع نعم موقع

و مختم. محمد صالح برادر زاده كمترين، تاريخ منصب آن منبع

فضل و رشاد را نبىّ شريعت يافته و در سلك نظم درآورده:

 

 


|148|

 

شكر خدا كه شاه صفى سايه اله

كش ظل حق نشانه تاريخ دولت است

ذكرش مدام شكر عطاياى ايزدى

فكرش هميشه رونق كار شريعت است

صدرش گزيده است پى شرع پرورى

كآفاق زير سايه عدلش به راحت است

جودش مدام قاسم رزق مقدّر است

عدلش هميشه ماحى آثار بدعت است

نامش بود ز نام رسول خدا عيان

دريابد اين لطيفه هر آن كو به فطنت است

چون مى‏دهد به خلق ز شرع نبى خبر

تاريخ اين عطيه نبىّ شريعت است [105]

ميرزا حبيب الله اين منصب را تا پايان زندگى خويش در سال 1060 [106] عهده‏دار بوده

است. نمونه‏اى از فرامين وى با مثال خاص او برجاى مانده است. [107] بنا به اقتضاى وظايف

صدر، كار وى عمدتا رسيدگى به موقوفات و اداره امور مدارس بوده است. در باره رشيدا

محمد سپهرى كه از مردم زواره اردستان و در علم و فضل يگانه دهر بود، آمده است كه در

ايام صدارت مرحوم ميرزا حبيب الله به تدريس مدرسه كرمان مأمور، به مبلغ سى تومان

وظيفه موظف شد. [108] واله با اشاره به درگذشت ميرزا حبيب الله در بازگشت از سفر قندهار

به همراهى شاه عباس دوم مى‏نويسد: نعش محفوف به مغفرت صدر عالى قدر را به روضه

قدس نشان ملايك پاسبان امام ثامن ضامن عليه التحية و الثناء نقل نمودند. [109] گفتى است

كه محمد حسين حسينى تفرشى به امر ميرزا حبيب الله صدر رساله‏اى در تعيين روز قتل

عمر نگاشته كه نسخه‏اى از آن موجود است. [110] ميرمحمد اشرف فرزند حبيب الله طباطبائى

هم شرح خلاصة الحساب خود را به نام ميرزا حبيب الله صدر تأليف كرده است. [111] على نقى

كمره‏اى هم كه مدتها در شيراز قاضى و سپس شيخ الاسلام اصفهان بود، در سال 1042 كتابى

با نام الولاية و القضاء نگاشته آن را به ميرزا حبيب الله صدر تقديم كرد. [112]

مراوده او با شاعران مكرر ياد شده است. از جمله همراهانش يكى زلالى خوانسارى بوده

است كه به نوشته نصرآبادى «در خدمت نواب مير محمدباقر [ميرداماد] و نواب ميرزا حبيب

الله صدر سابق كمال قرب داشت.» [113] وى كه در ديوانش اشعارى در ستايش شاه عباس اول

دارد، قصيده‏اى هم در «مدح ميرزا حبيب الله صدر» گفته است كه اشعارى از آن چنين است:

 

سفر كردم به زير بار اشعار

فلك با سبعه سياره سربار

چه سبعه هر يكى درياى ژرفى

به هر هفت سخن حسن شگرفى

درآمد در سوادم صبحگاهان

چو چشم سرمه‏آلودى صفاهان

صفاهانى پناه دين پناهان

جهانِ دولت صاحب كلاهان

 


|149|

 

صفاهانى ز آه آتشين جسم

پس زانو كره چون نقطه بسم

به خون دل سرشته خام و بى‏سوز

چو شمع نيم گشته مجلس افروز

در اين خاكى كه اصفاهانش خوانند

نظرها سرمه اركانش خوانند

سخن نوعى غبار دست و پا بود

كه مغزش استخوان توتيا بود

چگونه توتيايى چشم بد دور

كه بد داروى چشم زخم ناسور

نشسته با نگاه فتنه در خشم

به كنجى تنگ‏تر از گوشه چشم

تنم در وى فشارش عقده كور

به جان در حل و عقد دور شو دور

ز در تا قفل از كارم گشايد

خمار از تاك اشعارم ربايد

درآمد نشأه ميخانه دين

لبش سرمست نوشانوش تحسين

سپهر فضل و درياى مروّت

حبيبِ بهترينِ ربّ عزت

حبيبى كو بود محبوب دلها

سرآغاز بهار آب و گلها

رخش چندان گل خندان شكفتى

كه غنچه در شكفتنها نهفتى

ز لعلش گفتگو جوشى گرفته

در معنى سرگوشى گرفته

كفش آن دم كه منع قطره بار است

گهر خونابه ابر بهار است

به راه شرع روشن‏تر ز خورشيد

چراغ شاهراه بيم و اميد

زبس گرد رهش رقصيده چالاك

فتاده ذره‏وارى مهر بر خاك

ز چشم و ابروش كان قبله ماست

ترازوى سخن سنجان بيناست

ترازو هيچ جانب خم نمى‏زد

سر مويى كشيدن كم نمى‏زد

جهانگيرى به نقش سكه‏ام بست

قيامت پا كشيد و رفت از دست [114]

شيخ على فرزند محمد، نبيره شهيد ثانى هم اشعارى به عربى در رثاى ميرزا حبيب الله

سروده است:

 

وفّى حبيبُ الله أمرَ حبيبه

فَمَضى إليه و أمره محمود

فبكته أندية المكارم و العُلى

و لبسن ثوبَ الحزن و هو جديد

قد كان للأيتام و الضعفا أبًا

و لكلِّ عانٍ عيشُهُ مجهود

فلِفَقْده قد جاء تاريخا «أبٌ

مات الحيا لمماته و الجود»

لكن بحمدالله خلّف بعدَه

شِبْلين جدُّهما أعزّ سعيد

فكلاهما عَلَمان زاد عُلاهُما

تاريخ كلٍّ «ظلُّه الممدود»

 


|150|

فلتَهْدَأ الزّفرات و ليكن البكا

فرحًا و تختالُ العُلى و تميد

فالجود حىٌّ و المكارم غَضّةٌ

و العيش طَلْقٌ و الزّمان وليد [115]

هر دو مادّه تاريخ كه در اين شعر آمده «ظلّه الممدود» و «اب مات الحيا لمماته والجود»

سال‏1060 را نشان مى‏دهد. بنابراين به طور قطعى سال درگذشت ميرزا حبيب الله همين

سال‏مى‏باشد.

نصرآبادى از حافظ محمد حسين تبريزى ياد كرده است كه «اصلش از تبريز است. مدتى

در اصفهان گمنام بود. در عاشورا روضةالشهداء مى‏خواند. آواز خوشى داشت.» سپس

افزوده است كه «نواب ميرزا حبيب الله صدر او را به علت آواز، ملازم ساخته، كمال اعتبار

بهم رسانيده» است. [116]

در باره ملاافضل همتى بافقى هم آمده است كه مدتى موقوفات يزد را اداره مى‏كرد و «با

نواب ميرزا حبيب الله صدر در كمال ربط بوده». [117] همچنين آصفاى قمى كه شاعرى مقيم

هند بوده، زمانى كه در اصفهان بسر مى‏برده «نويسنده ميرزا حبيب الله صدر بوده است». [118]

مير عبدالعال فرزند ميرمحمد مؤمن حسينى هم كه شاعرى چيره دست بوده، «در اوايل حال

مستوفى ميرزا حبيب الله صدر بوده است». [119] رفيعاى نائينى هم مدتى «با نواب مرحوم

ميرزا حبيب الله صدر بود». [120]

ميرزا حبيب الله چندين فرزند داشت كه مشهورترين آنان ميرزا محمد مهدى، صدر و

اعتماد الدوله بعدى است. ديگرى ميرزا على رضاى شيخ الاسلام است كه شرح حالش

خواهد آمد. اما بنا به نوشته آقا بزرگ، يكى ديگر از فرزندان ميرزا حبيب الله، ميرابوالفتح

حسينى بوده است. نشانى كه از وى برجاى مانده و شايد نشانگر آن باشد كه منصبى هم داشته،

آن است كه كتابى در شرح باب حادى عشر توسط شخصى به نام محمدرضا بن جلال‏الدين

اصفهانى در جماداى دوم سال 1068 به نام او تأليف شده است. [121]

ميرزا حبيب الله در سال 1060 درگذشت. در اين باره شواهدى هست كه گذشت. اما در

اين باره شعرى هم از ميرزا جعفر قزوينى كه مدتى وزير لاهيجان و چندى وزير يزد بوده، در

تذكره نصرآبادى آمده كه چنين‏است:

 

صدر جهان مَفْخر اهل كرم

روى زمين را همه پشت و پناه

صبح شب جمعه ز جذب طلب

چشم بپوشيد چو از ما سواه

طبع بلندم پى تاريخ گفت

رفته بمعراج حبيب اله [122]

 


|151|

مصرع اخير تاريخ 1058 را نشان مى‏دهد اما بر اساس محاسبه مصحح 1059 است؛ مگر

آن كه اِلاه باشد. البته هر دو تاريخ با تاريخ درگذشت او كه قطعاً سال 1060 است فاصله دارد.


فرزندان ميرزا حبيب الله صدر


1 . ميرزا محمد مهدى در مقام صدارت و وزارت

ميرزا حبيب الله صدر داماد شيخ لطف‏الله ميسى اصفهانى بود. [123] نتيجه اين پيوند، ميرزا

محمد مهدى است كه پس از مرگ پدر به مقام صدارت و سپس وزارت رسيد. شيخ حر او را

با عبارت «كان عالما فاضلا جليل القدر، عظيم الشأن، اعتمادالدوله فى اصبهان» ياد كرده

است. [124] افندى هم نوشته است: «كان له حظٌّ ما فى العلوم». بهره‏اى از علم داشت. [125]

وى پيش از عهده‏دارى مقام صدارت، آن هم پس از درگذشت پدرش، به طورى كه گفته

شده است، دست كم از سال 1052، يعنى زمانى كه شاه صفى درگذشت، «يگانه گوهر بحر

سيادت ميرزا محمد مهدى خلف اكبر صدر عالى شأن ميرزا حبيب الله» متولى آستانه فاطمه

معصومه (س) در قم بوده است. [126] شواهدى وجود دارد كه آستانه قم پيش از آن در اختيار

جدش سيد حسين مجتهد كركى و سپس پدرش ميرزا حبيب الله بوده و اين زمان، توليت آن

در اختيار وى قرار گرفته بوده است. بعد از وى هم اين توليت براى بيش از دويست سال در

خاندان ميرزا محمد مهدى برقرار ماند. [127]

زمانى كه ميرزا محمد مقيم، كتابدار شاه عباس دوم، در سال 1060 در قم بسر مى‏برد،

ميرزا محمد مهدى يادداشتى در مجموعه او كه فعلا در كتابخانه مدرسه عالى شهيد مطهرى

نگهدارى مى‏شود، نوشته است. [128]

محمد طاهر قزوينى با اشاره به اين كه «در اين سال [1060] [129] مرحمت پناه غفران

دستگاه ميرزا حبيب الله صدر ممالك محروسه كه عالم انسانيت و نيك ذاتى و جهان تقدس

فرشته صفاتى بود، [130] سفر جنان را بر توطّن اين زندان اختيار نموده به بَلَدى رحمت و

راهنمايى مغفرت، روانه جنّت شد و منصب جليل القدر مومى اليه از تاريخ فوت به مستجمع

كمالات حسبى و نسبى ميرزا مهدى، خَلَف صِدْق آن كانِ سخا و مروّت تفويض شد». [131] واله

اصفهانى هم با اشاره به درگذشت ميرزا حبيب الله در سال 1060 مى‏نويسد كه ميرزا محمد

مهدى هم كه تا آن زمان توليت آستانه مقدسه معصومه را داشت، به صدارت رسيد. [132]

نصرآبادى هم ذيل مدخل ميرزا مهدى مى‏نويسد: از جانب والد به مجتهدالزمانى مير

 

 


|152|

سيد حسين و از جانب والده به شيخ لطف الله ميسى نسبت مى‏رساند. خلف صدق نواب

ميرزا حبيب الله كه مدتى به منصب صدارت سرافراز بوده، بعد از آن كه عازم فردوس شد،

نواب معزّى اليه به منصب مذكور مشرف شد. بعد از عزل عاليجاه محمد خان به وزارت

اعظم سرافراز گرديد و بعد از مدتى در سنه 1082 به جوار رحمت حق پيوست... در پاكى

ذات و حسن صفات و كارشناسى و نظم و نسق سرآمد ابناى دهر بود. حقا كه در علوّ همّت و

فطرت و سلامت و پاكى ذات و حسن صفات و كارشناسى و نظم امور در امر وزارت محتاج

به توصيف نيست. «اى تو مجموعه خوبى ز كدامت گويم». [133]

نصرآبادى هم ذيل شرح حال مولانا محمد باقر با اشاره به اين كه «مدتى در اصفهان بودند

و طلبه از ايشان فيض‏ها مى‏بردند، مى‏نويسد: اين تاريخ را در صدارت نواب ميرزا مهدى

گفته بعد از صدارت ميرزا حبيب الله: «صدارت به مهدى رسيد از حبيب». [134] اين ماده تاريخ

سال 1060 هجرى را نشان مى‏دهد.

ميرزا محمد مهدى تا اواخر سال 1071 مقام صدارت داشت. از اين سال، مُهْرى از وى در

پاى فرمانى برجاى مانده كه به احتمال نشان از آن دارد كه در سال مزبور به وزارت رسيده

است. [135] وى در دوره صدارت بنا به وظايفى كه براى صدر تعريف شده بود، به اداره امور

اوقاف و اداره مدارس مى‏پرداخت. از جمله در باره رشيدا محمد سپهرى سابق الذكر كه

پدرش ميرزا حبيب الله او را با سى تومان وظيفه در سال به سمت مدرس به مدرسه كرمان

فرستاده بود، در اين ايام، «به موجب مثال ديوان الصدارة از جانب ميرزا محمد مهدى صدر به

نيابت صدر فايز و با ولد ارشدش آقا محمد عرب به تدريس و نيابت صدر و كسب سكوك

مشغول بودند». [136]

در سال 1071 يا 1072، محمد بيك اعتمادالدوله از چشم شاه عباس افتاد و ميرزا محمد

مهدى به سمت وزارت اعظم يا اعتمادالدوله شاه عباس منصوب شد. [137] ابوالحسن قزوينى

اين رخداد را در سال 1070 دانسته و نوشته است كه ميرزا مهدى به وزارت رسيد و ميرقوام

محمد برادر خليفه سلطان جاى او را در صدارت گرفت. [138] محمد طاهر قزوينى مى‏نويسد

كه پس از عزل محمد بيك «نواب ستوده آداب مستجمع الكمال فرشته خصال ميرزا محمد

مهدى صدر ممالك محروسه، خَلَف صدق مرحمت و غفران پناه ميرزا حبيب الله را كه به

حليه سيادت و فضيلت مُحلّى و از غشّ عيب و نقص معرّا و مصفّاست، به رتبه وزارت اعظم

سرافراز نمودند.» [139]

 

 


|153|

واله گهگاه يادى از اقدامات ميرزا محمد مهدى در دوران صدارتش دارد. [140] و در ادامه از

وزارت ميرزامحمد مهدى به جاى محمد بيك ياد كرده، مى‏نويسد كه پس از عزل او «تأسيس

آن ركن ركين را به تعيين جالس سرير خردمندى ميرزا محمد مهدى صدر ممالك محروسه

كه جامع الرياستين علم و عمل به شمار مى‏آمد، صواب شمرده خدمتش را به رتبه وزارت

اعظم بين الامم سربلند فرمودند.» [141] علامه شيخ آقا بزرگ مى‏نويسد: وقارى در گلدسته

انديشه اشعارى را كه در باره تهنيت وزارت ميرزا محمد مهدى سروده و مربوط به سال

1071 مى‏شود، آورده است. عبارت وى را كه متضمن متنى اديبانه و اشعار او در اين باره

است، عينا از نسخه 2058 كتابخانه مركزى دانشگاه نقل مى‏كنيم. [142] البته اين اشعار را

نصرآبادى هم با تفاوتى آورده است كه ابيات افزوده آن را در كروشه مى‏آوريم گرچه متنى كه

در گلدسته آمده، اشعارى دارد كه نصرآبادى ندارد. گاه تفاوت ميان اشعار هم وجود دارد.

عبارت وقارى چنين است:

منزوى زاويه خاكسارى محمد امين الوقارى به موقف عرض مى‏رساند كه چون در اين

ولاء از جامه خانه يفعل الله ما يشاء خلعت وزارت عظمى بر قامت قابليت آن سلاله آل عبا

بريدند، و اشهب دولت صدارت مرتب به زين و ستام [143] وزارت در زير ران اقبالش كشيدند،

طايفه‏اى از ارباب فضل و كمال و گروهى از اصحاب استعداد و افضال، صفحه ايام را به ارقام

مدايح خدايگانى مزيّن مى‏ساختند و به اين وسيله اَعْلام خلود را الى يوم القيامه مى‏افراختند،

به خاطر فاتر رسيد كه هر چند قوّت آن ندارى كه پنجه در پنجه قوى بازوان سخن درافكنى،

و قدرت آن در خود نمى‏بينى كه طبل هم‏آورى با چابك سواران معركه كمال بزنى، اما به حكم

من تشبّه بقوم فهو منهم:

 

هر آن جو كه با مشك شد هَمْعَيار

به معيارْ مشك آمد اندر شمار

ممكن است كه بركت مقبلان، رقم قبولى بر جريده اخلاص تو بركشيده آيد و صيقل پرتو

التفاتى از اشعه انوار آفتاب عالم‏تاب زنگ كدورت از آئينه ضمير كثرت بزايد:

 

كمتر از ذره نه، پست مشو، مهر بورز

تا به عشرتگه خورشيد رسى چرخ زنان

بنابر اين طريق مشايعت بزرگان پيموده و بال همّت در هواى متابعت ايشان گشوده،

مصرعى چند در سلك نظم كشيد و زان صفت كلافه دست آويز كرده در معرض بيع يوسف

سررشته خريدارى بر دست پيچيد:

 

همين بس گرچه من كاسد قماشم

كه در سلك خريدارانش باشم

 

 

|154|

* * * *

چه سرسبزى است عالم راكه ناهيداز پىعشرت

به بام مه كشيد از بزم عيش خويشتن توشك

جلاجل مى‏كند ترتيب ماه از هاله بهر دف

عطارد خامه را مضراب مى‏سازد پى غنچك

مسيحا تا كند سير جهان زين قصر مينايى

نهد بر ديده از خورشيد تابان هر زمان عينك

جهان آسوده شد نوعى كه در بزم سپهر اكنون

ز شادى مى‏زند بهرام خود چوبك زنان چوبك

به بزم آرايى عشرت سراى مشترى گويى

زحل شد چوبكى تير شهاب او را به كف چوبك

مگر صدر وزارت يافت زيب مشترى رايى

كه مى‏گويد زمين را آسمان هر لحظه طوبى لك

چراغ دوده آل نبى شمع سخا مهدى

سر افضال را تاج، افسر اقبال‏را تارك

نظام ملك و دين دستور اعظم قدوه عالم

كه علم ازپشتىاش مستظهرست وجهل مستهلك

بود اشراقيان را نور مشكات دلش مقبس

بود مشائيان را جاده اتباع او مسلك

يقين چون طوطى كلكش شكر خايى كند پيشه

گمان را بسترد زآئينه خاطر غبار شك

به امضاى تدابير قضا در عالم هستى

قدر حبل المتين راى او را كرده مستمسك

گزيند سعد اكبر زاهتمامش گوشه عزلت

چنان فارغ ز تدبيرش كه از سعى پدر كودك

شب و روزش كمر در بندگى بستند تا بردند

لقب كيوان و برجيس از جنابش سنبل و زيرك

 


|155|

بعهدش گوشه‏گير از سهم چون زاغ كمان شاهين

ز عدلش خنده زن بر باز چون كبك دَرى اردك

ز گل از دورباش خار قهر او صبا لرزان

به گرگ از اهتمام راعى عدلش بَره شيرك

چنان ظلمت زدا شد شمع كلك معجز آئينش

كه شد خال سويدا از بياض ديده [144] دل حك

ندارد چون تو خورشيدى دبير چرخ ازآن هر مه

به انگشت مه نو مى‏نمايد جمله را يك يك

كند رومى نژاد رايت از عزم جهانگيرى

جهان را تنگ بر هندو كند چون ديده ازبك

چو حكم انداز رأى صايبت زه بر كمان بندد

دو نسر چرخ بر فتراك شه بندد به يك ناوك

در آغوش ملك مشاطه راى تو با هر هفت

عروس هفت اقليم آورد در فرصتى اندك

تو بر دست صدارت تكيه زن بودى و مى‏ديدم

كه مى‏زد شاهد شوخ وزارت دمبدم چشمك

چون آن ديدم درِ فيض ازل را حلقه كوبيدم

كه تاريخ از دو مصراعم گشود آرم به نظم اينك

«وزير كل ايران زيب ملكى صدر دين مهدى»

«زهى كامل زهى دستور ادامَ اللهُ اقبالَك» [145]

لطف لطيفه كه در اين وقت در ديوان الصداره و لِلّه الامر از

طغرانويس منشور انّه عليمٌ بذات الصدور عزّ صدور يافته و

حسن آدابى كه در اين ولا در دارالقضاء نصيب بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ از

مصدر انجمن تقدير به موجب مثال انّه على ما يشاء قدير سمت

تصوير پذيرفته، رفيع‏تر از آن است كه السنه صدور فصاحت آيين

اعصار و دهور در معرض تبيّن و تحسين آن برآيند؛ و شأن شهدى

كه در اين عصر پنجه مشيت صفت نصفت گرفته و به نور شعله

 

 


|156|

طور در شربت خانه فيه شفاء للناس به قوام آمده، أحبى و اعلى از آن است كه طوطى منشيان

شكرستان سخن‏دانى و شيرين‏زبانى امصار و اقطار به اداى تعريف و توصيف آن لب

گشوده... [146] (عبارت وقارى تمام شد).

به طور معمول آغاز وزارت ميرزا مهدى را سال 1072 ياد كرده‏اند كه نبايد درست

باشد. [147] ديديم كه در شعر وقارى، هر دو مصراع آخر تاريخ 1071 را براى تعيين تاريخ

وزارت وى نشان‏مى‏داد.

محمد امين وقارى شاعر ديگر اين دوره هم قصيده‏اى در «مدح نواب معلى القاب ميرزا

مهدى وزير اعظم» گفته و در تمامى ابيات آن از كلمه «شمع» استفاده كرده است. گزيده اين

اشعار از نسخه خطى ديوان وى به شماره 5223 كتابخانه ملك چنين است:

 

گل حديقه آل نبى كه شمع سخاش

براى روشنى بزم انس و جان برخاست

وزير اعظم اعدل كه شمع معرفتش

فراز شعله ادراك زيركان برخاست

جهان فضل و هنر شخص داد و دين مهدى

كه شمع عقل كل از راى او نشان برخاست

قضاش گفت كه ذات مطهرش شمعى است

كه لوث سايه هم از پيكرش روان برخاست

ز بس كه نور ضميرش جهان منوّر كرد

الف به صورت شمع از دل دخان برخاست

به عهد معدلت او همين ز ديده شمع

روان شد آب بدان كو چو سركشان برخاست

چراغ دولتش از نفخ صور ننشيند

كسى كه شمع چنينش ز دودمان برخاست

به شمع انجمن افروز هل اتى كه ز قدر

خيام دولتش از فرق فرقدان برخاست

چه شمع‏ها كه ز شمّاع آسمان گم شد

گزان ميانه يكى همچو خور برخاست

 


|157|

 

چو شمع بزم تو گشت اين قصيده روح كمال

به عزم سير چراغان ز اصفهان برخاست

چو شمع جمله زبان شو وقارى از سر صدق

كنون كه ناله ز مرغان صبح خوان برخاست

پس از آن باز قصيده ديگرى را با عنوان «ايضا فى مدحه» آورده و مى‏گويد:

 

فلك سرير وزيرى كه از جلالت قدرش

سپهر سجده برد بر درش به هفت اندام

پناه ملت و شرع افتخار آل رسول

خدايگان وزيران خطّه اسلام

گل هميشه بهار حديقه دولت

بهار انجمن آراى گلشن ايام

جهان رفعت و اقبال ميرزا مهدى

كه با جهان جلالش دو عالمست دو كام

سپهر مهر هنر منبع زلال كمال

محيط دين و دوَل مركز خواص و عوام

نتايج قلمش فيض بخش نور بصر

شمايم شِيَمش ذلّه بند مغز مشام

المطلع الثانى

 

چو با مه علمش روبرو گشت سپهر

كشيد تيغ مه نو به روى ماه تمام

محيط دولت و دين را تو مركزى و نشد

محيط مركز جاهت دواير اوهام

تو آسمان كمالى و بى‏گمان نرسد

به آستان جلالت معارج افهام

بود قلمرو عدل ترا چنان نَسَقى

كه گر به دشت غزالى جدا فتد ز كنام

ز آتش غضبت بيشه شعله‏زار شود

اگر نپروردش چو دايگان ضرغام

حسود جاه تو چون لاله باد در آغاز

مخالف اَمَلت چون شراره در انجام

بسان جنس وفا بى‏بها در اين بازار

مثال نقد هنر ناروا در اين ايام

در برخى از مآخذ اين دوره مى‏توان شمارى از اقدامات ميرزا مهدى را مرور كرد. از آن

جمله نسبت به كرمان است كه در سال 1074 طى فرمانى به وزير كرمان دستور داد تا از ايلچى

هندوستان استقبال و پذيرايى كند. [148]

در 27 ربيع الاول سال 1076 شاه عباس دوم در حوالى دامغان مرد. در اين وقت، سلمان

آقا يوزباشى، همه اركان دولت را جمع كرد و از آنان خواست پيش از آن كه از آن مجلس

بيرون روند، شاه را تعيين كنند. شگفت آن است كه ميرزا مهدى اعتمادالدوله هم از اين كه

چند فرزند پسر از شاه برجاى مانده، آگاهى نداشت. به نوشته خاتون آبادى: ميرزا مهدى

اعتمادالدوله عرض كرده بود كه ما نمى‏دانيم كه از اولاد او كه هست! آقا مبارك گفته بود كه

 

 


|158|

پسر بزرگ او مسمّى به سام ميرزا صفى و شاه سليمان بعدى بحمدالله اكبر اولاد اوست و

در دولتخانه اصفهان است. ميرزا مهدى فرمودند كه، هرگاه اكبر اولاد هست يقين كه

حكومت حق اوست.» در اين وقت، آقا مبارك اعتراض گونه كرده به ميرزا مهدى مى‏گويد:

شما نمى‏دانيد اين را كه او پسر بزرگى دارد؟ و اعتماد الدوله در پاسخ مى‏گويد: ما چه دانيم؟ ما

را بر بواطن چه اطلاع است؟ [149] در همين سال از تعيين وزير خالصه كرمان توسط ميرزا

مهدى ياد شده است. [150]

ميرزا محمد مهدى تا سال 1081 اعتماد الدوله شاه سليمان بود. در اين سال معزول گرديد

و وى يك سال بعد، يعنى در سال 1082 درگذشت. [151] به نوشته خاتون آبادى: ميرزا مهدى

پسر ميرزا حبيب الله صدر در 1081 معزول شد و در 1082 فوت شد، رحمه الله، و بعد از

ميرزا مهدى، شيخ على خان [زنگنه‏] وزير شد. [152] كه تا زمان درگذشتش يعنى شب 11 محرم

1101 وزير بود.

نصرآبادى از مولانا محمد شريف ورنوسفادرانى نقل مى‏كند كه در باره تاريخ فوت ميرزا

مهدى گفته است:

 

آفتاب از سر كلاه افكند و در تاريخ گفت

آصف دوران شد از بزم سليمان زمان [153]

 

وى همان جا افزوده است كه ميرزا مهدى گهگاه شعر هم مى‏سرود، و اين بيت از اوست:

 

تيغ از آن پيوسته دارد آن كمر را در ميان

مى‏رسدآخر به‏جايىهركه صاحب جوهراست[154]

2 . ميرزاعلى رضا شيخ الاسلام

وى فرزند ديگر ميرزا حبيب الله صدر از همسرش دختر شيخ لطف الله ميسى اصفهانى

است [155] كه در زمان درگذشت پدرش سى ساله بوده و همان سال به عنوان شيخ الاسلام

تعيين شد. وى تا زمان درگذشتش در سال 1091 همچنان شيخ الاسلام بود. شيخ حر وى را با

عبارت «كان فاضلا، عالما، محققا، مدققا، فقيها، متكلما، جليل القدر، عظيم الشأن شيخ

الاسلام باصبهان تُوُفّى 1091» ستوده است. [156] به نظر مى‏رسد وى در نوشتن اين القاب،

خيلى جدى نبوده است. افندى مى‏گويد كه وى در مرض منجر به مرگ پدرش به شيخ

الاسلامى رسيد و سى سال اين منصب را در اختيار داشت تا اين كه در اين ايام (كدام ايام!)

درگذشت و اولاد و احفاد وى در زمان ما هستند. [157] مرحوم معلم حبيب آبادى بدون اشاره به

 

 


|159|

منبع خاصى، تاريخ خاتمه شيخ الاسلامى ميرزا على رضا را سال 1074 دانسته است. [158]

محمد امين وقارى كه اشعار در ستايش ميرزا مهدى وزير اعظم و برادر ميرزا على رضا

داشت، قصيده‏اى هم در ستايش ميرزا عليرضا گفته است. عنوان آن چنين است: در مدح

نواب علامى فهامى شيخ الاسلامى ميرزايى ميرزا عليرضا دام ظله:

 

دميد صبح نشاط و وزيد باد صبا

رسيد موسم گلگشت سبزه و صحرا

به گنج زاويه غم نشسته بودم دوش

سرى مصاحب زانو ولى جهان پيما

كه حلقه بر در كاشانه زد يكى گفتم

بنو غمى است كه كرده است منزلم پيدا

چو در گشادم ديدم بتى‏است غاليه موى [159]

كه از فروغ جمالش ضيا برد بيضا

خدايگان افاضل پناه ملّت و شرع

عليرضا ادب‏آموز صاحب جوزا

بهين گل چمن آن مصطفى كه دهد

ز نور راى فروغ شريعت آبا

چو گشت هادى من شمع راى انور او

قلم گرفتم و كردم همان زمان انشا

چو ديد گفت كنون من نشسته‏ام برخيز

برو بخوان و همان تهنيت بگوى و بيا

المطلع الثانى

 

 

اساس شرع به نوعى نهاده‏اى كه اگر

خلل‏پذير شود سطح ارض و سقف سما

بود محال كه خشتى از او شوع زايل

به دامنش نرسد دست منجنيق فنا

شهامت تو چو گيرد قلم فرو بندد

دوات‏وار لب از نطق بوعلى سينا

وقارى آتش دل شعله زد كنون وقتست

كه بوستان دعا را شوى چمن بيزا

ايضا فى مدحه رُفِع شأنُه

 

 

بگير دست فروماندگان كه دست دعا

ستون خيمه دولت شناسد اهل سخا

به راه سيل بلا سدّ آهنين گردد

هر آن غبار كه بردارى از دلى به عطا

وقارى ارچه زرت‏نيست گنج گوهر هست

مكن مضايقه، خسّت نزيبد از دريا

هزار بحر لَبالب ز شبچراغ كم است

نثار مسند سلطان شرع و تمكين را

 


|160|

 

عليرضا كه نسيم رياض معرفتش

بود حديقه اسلام را چمن بيزا

فضاى صُفّه قدرش مدينة السادات

حريم كعبه فضلش بنيّة الفضلاء

تو آن فرشته خصالى كه عاكفان درت

به كعبه باز دهند ارمغان خيف و منى

 

اين قصايد مشتمل بر اشعار فراوان ديگرى است كه ما تنها به ارائه گزيده آن

اكتفاكرديم. [160]


فرزندان ميرزا مهدى صدر


1 . ميرزا محمد معصوم شيخ الاسلام

وى فرزند ميرزا مهدى است كه در سلك علما بوده و دختر خليفه سلطان را كه

خودازعالمان برجسته و روزگارى دراز اعتمادالدوله بود، به همسرى داشته است. [161]

شيخ‏حر در باره وى مى‏نويسد: كان عالما، فاضلا، محققا، جليل القدر، عظيم الشأن،

شيخ‏الاسلام فى اصبهان. [162] اين ستايش‏ها، افندى را به انتقاد از شيخ حر واداشته

است. [163]شگفت آن است كه افندى در ادامه مى‏گويد: ميرزا معصوم تنها كسى بود كه

(ازجمع اولاد سيد حسين) بهره‏اى از علم داشت. وى بعد از وفات عمويش، شيخ

الاسلام‏اصفهان شد، اما پيش از آن كه در آن تصرفى كند، از دنيا رفت. [164] از وى هم

به‏عنوان‏يكى از متوليان آستانه قم ياد شده است. [165] بر اساس گفته شيخ حر، در همان منبع

پيشگفته، وى در سال 1095 درگذشته است و اگر وى پس از درگذشت عمويش ميرزا

على‏رضا در سال 1091 شيخ الاسلام شده باشد، طبعا تصرفى هم در امور كرده است. در

گلدسته انديشه متنى را آورده كه در پاسخ پرسش محمد معصوم بن ميرزا محمد مهدى

نوشته بوده است. [166]


2 . ميرزا محمد امين و پسرش قاضى اصفهان

ميرزا محمد امين فرزند ميرزا محمد مهدى بود كه به سال 1116 به عنوان قاضى

اصفهان‏معين گرديد. برخى از اسناد گواه آن است كه وى در سال 1102 و 1104 متولى

 

 


|161|

آستانه‏قم بوده است. [167] ممكن است پس از پدرش توليت به وى منتقل شده باشد. به

نوشته‏خاتون آبادى وى «از جمله نجباء و سادات بود و فى الجمله طالب علمى داشت و

نواده‏ميرزا حبيب الله صدر بود و پدرش ميرزا مهدى اعتماد الدوله بود و يكسال اين

منصب‏را كرد و فوت شد». پس از درگذشت وى، منصب قضاى اصفهان را به فرزند او

سيدمحمد دادند كه «فاضل و متدين بود و آثار نجابت در او واضح و لايح بود».

«واين‏منصب را به كدخدايى و اصلاح بين الناس مى‏كند و بسيار خوب سلوك مى‏كند و

آلوده‏نكرده خود را به رشوه گرفتن و امثال آن». [168] وى در جاى ديگر هم يادآور شده است

كه‏سيد محمد قاضى نواده ميرزا مهدى اعتماد الدوله در مراسم افتتاحيه مدرسه

چهارباغ‏اصفهان حضور داشته است. [169] همچنين وى در مجلس جشن 13 رجب كه به قول

خاتون آبادى «اين عيد از مخترعات شاه سلطان حسين است» [170] در كنار علمايى مانند آقا

جمال خوانسارى (م 1122) ميرمحمدباقر خاتون آبادى (م 1127) وشمارى ديگر حضور

داشته است. [171]


ب: شاخه ميرداماد

داماد ديگر محقق كركى [172] مير شمس الدين محمد حسينى استرآبادى بوده و فرزندش

محمدباقر مشهور به ميرداماد (1040 969) [173] يكى از عالمان برجسته عصر ميانى صفوى

به شمار مى‏آيد. طبعا دخترزادگى وى نسبت به محقق كركى يكى از ويژگى‏هاى وى به شمار

مى‏رفت. اسكندر بيك در سال 1025 شرح حالى براى او نوشته و در آغاز آورده است كه «مير

خلف صدق مرحوم سيد محمد داماد استرآبادى است و دختر زاده مجتهد مرحوم مبرور

شيخ على عبدالعالى. پدرش بدين جهت به داماد شهرت داشت». [174]

واله هم به پيروى از اسكندر بيك، در باره او نوشته است: آن داناى رموز آگهى و سداد، از

اعاظم سادات دارالمؤمنين استرآباد و گرامى خلف سيد محمد داماد و دختر زاده مجتهد

مبرور شيخ على عاملى بوده و بنابر متابعت شهرت والد ماجد به دامادى مجتهد مبرور، آن

جناب نيز به داماد اشتهار يافت. [175] ميرداماد با تبجيل از جد مادريش ياد كرده او را «الجد

القمقام» مى‏نامد. [176]

بدون ترديد ميرداماد يكى از چهره‏هاى درخشان علمى در دوره صفوى و بنيانگزار

مكتب فكرى خاصى است كه پس از وى به صورتى محدود ادامه يافت. اين مكتب در

آموزه‏هاى خاص مكتب استرآباد است كه بيش از همه از طريق فخرالدين سماكى استرآبادى

استاد مير، به او انتقال يافته است. وجود برخى از عناصر شگفت در افكار ميرداماد و طرح

 

 


|162|

مطالب غامض و احيانا سرآميز، به اين بخش از تفكر وى كه

وامدار انديشه‏هاى موجود در استرآباد پيش از صفوى است،

بازمى‏گردد. [177]

در واقع تنها مانعى كه بر سر راه رشد مكتب مير پديد آمد،

جداى از مغلق نويسى‏هاى خود او، و ادعاهاى عجيب و غريبش

در اين كه بيش از همه مردم مى‏فهمد، [178] برآمدن ملاصدراى

شيرازى بود كه مكتب فلسفى‏اش بر ساير جريان‏ها غلبه يافت و

از آن جمله مكتب ميرداماد را هم محدود ساخت. با اين حال،

كسان اندكى مسير مير را در تصوير نوعى نگرش اشراقى

ادامه‏دادند.

به هر روى، وى در دوره شاه عباس اول، از چهره‏هاى اول

علمى دينى اصفهان بود و به دليل همين نفوذ است كه براى وى و

چهره شناخته‏شده‏تر از او يعنى شيخ بهايى، داستان‏ها بر سر

زبان‏ها بود. [179]

بسيارى از آثار ميرداماد به چاپ رسيده است. شمارى از آنها

اخيراً چاپ‏هاى انتقادى شده ومجموعه‏اى از رسائل وى هم

توسط استاد نورانى در حال چاپ است. به علاوه شرح حال‏هايى

هم براى او نوشته شده و ضمن آنها ديدگاه‏ها و آثار او معرفى

شده‏است. [180]

وى نزد شاه عباس اول محبوب بوده و شاه در برخى از مسائل

مهم از وى استفتاء مى‏كرده است. از آن جمله در باره وجوب و

لزوم جنگ با عثمانى‏ها كه متن استفتاء وپاسخ ميرداماد بدين

شرح‏است:

چه مى‏فرمايد بندگان نواب مستطاب معلى القاب سيد اعاظم

المحققين و سند افاخم المدققين استاد اهل الحق و اليقين و اسناد

الخلائق اجمعين، فحل الفحول، امام العقول، حلال المشكلات

بفكره الصائب، كشّاف المعضلات برأيه الثاقب سلطان العلماء

 

 


|163|

الراسخين، برهان الحكماء المتألهين، وارث علوم الانبياء و

المرسلين، محيى مراسم آبائه الطاهرين، شمس المشرقين، بدر

الخافقين، ثالث المعلمين بل المعلم الاوّل، لو كشف الغطاء عن

البين جرّ العقول عن المين، آية فى العالمين، عصام الفقهاء

المتمهدين، أعلم المتقدّمين و المتأخّرين، خاتم المجتهدين،

سَمّى خامس أجداد المعصومين محمد باقرا لعلوم الاولين و

الاخرين ايّده الله تعالى على مسند الارشاد و الاجتهاد الى يوم

الدين:

در اين مسأله شرعيه كه عسكر روميه كه قلعه دارالسلام بغداد

را محاصره كرده‏اند، شرعًا با ايشان مقاتله و محاربه و جنگ و

جدال واجب است و هر مؤمن كه ايشان را قربةً الى الله بكشد

غازى و جهاد كننده در راه خداست و هر مؤمن كه در دست ايشان

در اين محاربه و جنگ كشته شود شهيد است، و فرار و گريختن از

جنگ ايشان حُكْمش گريختن از جنگ و جهادى است كه در

خدمت امام -عليه‏السلام- باشد يا نه؟

جواب استفتاء:

بسم الله الرحمن الرحيم. آنچه مرقوم شده كه از من مأخوذ

است مطابق واقع و مقتضاى دين مبين و حكم شرع مقدس در

مسأله مسؤول عنها همين است، مجاهده با عسكر روم كه محاصِر

قلعه مدينةالسلام بغدادند جهاد شرعى است و در حكم آنست كه

در معسْكَر امام واجب الاطاعه واقع بوده باشد؛ و تقاعد از اين

جهاد به منزله فرار و گريختن از معركه قتال اهل بغى است، هر

مؤمن كه در اين واقعه خالصاً مخلصاً لوجه الله الكريم و از براى

ابتغاء رضاى الهى مقاتله و محاربه نمايد، غازى فى سبيل الله

است؛ و اگر مقتول شود به زمره شهدا ملحق و رتبه درجه شهادت

را مستحق خواهد بود؛ و الله سبحانه يحق الحق و يهدى

السبيل. [181] محل مهر ميرمحمدباقر داماد.

 

 


|164|

گفتنى است كه گزارشى از محمدباقر استرآبادى كه گويا بايد همين ميرداماد باشد در

دست است كه در جريان محاصره بغداد توسط عثمانيان، به علماى بغداد نگاشته است. او در

سفر حج گزارش وقايع مصيبت‏بار اين شهر را از زبان زائران شنيده است، آن گونه كه «هر

روز جمع كثير از صغير و كبير و برنا و پير در قلعه از فقدان قوت، فوت و تلف و ملحق به

سايرين سلف مى‏گرديدند». وى طى اين نامه به علما و زمامداران بغداد نوشته است كه اگر

احمد پاشا را «هوس حكمرانى و فرمانروايى باشد، عجزه و ضعفا كه بهين وديعه كارخانه

ابداعند از اين دو حالت برى و لامحاله به نافذالامرى مبسوط اليد در مقام رعيّتى و فرمانبرى

مى‏باشند و ايشان را در آن ميانه تقصيرى نيست كه پامال جنود و محن و غارت زده سپاه فتن

شوند». در نهايت هم تأكيد كرده كه اگر اين نصايح را نپذيرند بايست «خون همه مسلمانان را

به گردن گيرند.» [182]

ميرداماد در جريان روى كار آمدن شاه صفى هم نقش اول را داشته است. اين نقش عبارت

از آن بود كه در وقت جلوس شاه جديد، مى‏بايست يكى از علماى درجه اول، خطبه جلوس

را بخواند و مير خواند. [183] به نوشته ملاكمال: ميرمحمدباقر داماد در مسجد جامع شاهى،

خطبه به اسم مباركش خواندند. [184] مى‏توان تصور كرد كه پس از درگذشت شيخ بهايى در

سال 1030 منصب شيخ الاسلامى در اختيار وى بوده است؛ چه حتى پيش از آن نيز مرجعيت

علمى وى استوار بوده و به نوشته اسكندر بيك در سال 1025 «فقهاى عصر فتاوى شرعيه را

به تصحيح آن جناب معتبر مى‏شمارند.» [185] وى در دوره شاه صفى، به «اداى نماز جمعه و

دعاى دوام دولت ابد قرين» اقدام مى‏نموده است. [186]

از جمله داستان‏هاى شگفتى كه ميرمحمد اشرف نواده وى در باره ميرداماد نوشته آن

است كه وقتى خسروپاشا با سپاه خود عازم همدان شد و سپاهيان قزلباش از برابرش

گريختند «آخر الامر نواب اشرف اعلى [شاه صفى‏] خود آمده نزد جد داعى [يعنى ميرداماد] و

به التماس او را ملجأ در توجه به دفع روميه شوميه مى‏نمايند. بناء عليه ايشان متوجه شده بعد

از توجه و خواندن دعا، اسباب‏ها گذاشته آن ملعون خود با لشكرى فرار مى‏نمايند.» وى

سپس متن دعا را هم آورده است. [187]

زمانى كه ميرداماد در 24 شعبان 1040 در ميانه راه نجف و كربلا درگذشت، وى را به

نجف آوردند و پس از تجهيز و تكفين، وى را «در سردابه شيخ على [محقق كركى‏] جدش

مدفون‏ساختند.» [188]

 

 


|165|

از ميرداماد فرزند پسرى نمى‏شناسيم. دختر وى هم، همسرى‏پسر خاله خود سيد احمد

علوى عاملى را برگزيد كه ميرزا عبدالحسيب ثمره آن بود و در باره آنها ذيلاً سخن

خواهيم‏گفت.


متن نامه ميرداماد به شاه عباس اول

از آن‏جا كه شناخت بيشتر نقش ميرداماد در اين مقطع تاريخى، به بحث ما كمك خواهد

كرد، نامه‏اى از ميرداماد را به شاه عباس مى‏آوريم. اين نامه قاعدتاً بايد در پى‏كدورت‏هايى

بوده كه ميان شاه و مير به وجود آمده و اسباب آزار و اذيت مير شده است. به ويژه از پايان نامه

به دست مى‏آيد كه در ميان مردم شايع شده بوده است كه شاه عباس از اقامه نماز جمعه توسط

مير ناراضى است و به همين دليل مير آن را ترك كرده است.

تا آنجا كه بنده خبر دارم، اين نامه پيش از اين به چاپ نرسيده است.

 

«بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله رب العالمين

 

 

و صلوته على سيّد المرسلين و اوصيائه المعصومين

 

 

و عترته الطاهرين

 

 

اينت نرسد كه گوييم دوست مدار

آرى اگرم دوست ندارى رسدت

* * * *

 

نتوان ز غم تو دل به تدبير بُريد

كودك نتوان به مَهْد از شير بريد

با من نتوان داشت به زنجير دلت

وز تو نتوان دلم به شمشير بريد

«واجب العرض دعاگوى مخلص عاشق محمد باقر الداماد الحسينى: اول آن كه همانا بر

ضمير آفتاب تنوير اقدس اشرف مانند راز روز ظاهر و هويدا باشد كه شكسته ضعيف را از

حيات اين نشأه و لذّات مآكل و مناكح و خواب شب و خورش روز چندان حظّى و نصيبى

نيست و بحمدالله سبحانه در عبادت الهى و خدمت دين مبين ائمه معصومين صلوات الله

عليهم عمرى گذرانيده شده است و در تشييد و تثبيت ملّت اسلام و احصاف و احكام

مذهب حق و ردّ و ابطال مذاهب باطله تصانيف عاليةُ المرتبة پرداخته و در اطراف عالم منتشر

آمده است و اكنون شوق لقاى الهى و ملاقات سيد المرسلين و اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين و

تشوّق بهجت حقه نشأه باقيه فوق الحد و بيرون از اندازه است؛ اگر العياذ بالله از وجود بى‏بود

 

 


|166|

اين خاكسار غبارى بر ساحت خاطر همايون بوده باشد، ملاحظه و تأملى در كار نيست:

 

خونم كه به تيغ غمزه ريزى

هم شكر تو بر زمين نويسد

تيغت كه به خون من شود سرخ

بر دست تو آفرين نويسد

* * * *

به هر سلاح كه خون مرا بخواهى ريخت

حلال كردمت الا بتيغ بيزارى

تو خون مرده وحشى چرا نمى‏ريزى

بريز و باك مدار آب زندگانى نيست [189]

«چندينى را دشمنان كشتند اگر يكى را دوست بكشد چه شود سهل باشد؛ و الامر اعلى.

ديگر عرضه مى‏دارد كه اگر طبع همايون را از اين امر استنكافى بوده باشد، چون اين معنى

از بديهيات اوليه است كه مخالفين، مرا يك روز زنده نمى‏گذارند، على الخصوص كه تقيّه در

طاعات و عبادات بر من دشوار است و نيز تقيّه با اين اشتهار و انتشار تصنيفات چه فايده

داشته باشد؟ پس استدعاى رقم اشرف مى‏نمايد در باب رخصت زيارت روضه منوره خير

البريّة اميرالمؤمنين صلوات الله و تسليماته على روحه و جسده تا شايد به طريقى كه بعضى

از اعاظم مجتهدين به سعادت شهادت فايز شده‏اند، اين شكسته عاجز نيز در عتبه مقدسه

يعسوب المسلمين بر دست اعداى دين، ريش سفيد را به خود مرده خون رنگين بيند و از

درجه شهادت محروم و از زمره شهدا بيرون نباشد؛ و الامر اعلى.

«ديگر به عزّ عرض همايون مى‏رساند كه اگر از سيد عالم زاهد مخلص دعاگوى كه در

دلهاى شبِ داج به دعاى ذات اشرف كه پناه دين و حامى حوزه ايمانست بى‏طمع و بى‏ريا

مشغولى نموده به تضرّع و ابتهال حيات خود عالميان را فدا مى‏سازد، وقتى از اوقات از باب

ساده‏دلى و بى‏وقوفى در مهمات دنيا تقصيرى يا سهوى واقع شده باشد اين همه ندارد و محل

گنجايى اين مقدار رنجش نمى‏نمايد، و الامر اعلى.

ديگر به ذروه عرض مى‏رساند كه آيا در غيرت تشيع و ايمان و دين پرورى مثل تو پادشاه

سيد صحيح العقيده قوىّ التصلبِ قويم الاعتقاد مى‏گنجد كه مردم به اظهار تخيّل كاذب آن كه

شايد خاطر اشرف را خوش آيد با اين ضعيف شكسته بى‏ادبى‏ها كننند و به طريقه سنيان

متعصب عنيد در مملكت خواندگار روم با عبدالله خان بخارا لعنهما الله تعالى با مجتهدين و

علماى دين اماميه سلوك نمايند. حاشا كه اين قسم امور مستحسن طبع اقدس ولى نعمت

شيعيان و پناه اهل ايمان بوده باشد، ديگران را نمى‏رسد كه تقليد شاه دين كنند، حقا كه هر چند

اصحاب اراجيف لاطائلات مى‏گويند باور نمى‏توانم داشت و به هيچ وجه در خاطر شكسته

 

 


|167|

نمى‏نشيند كه محبت اين ضعيف دعا كار مكنون ضمير همايون نبوده باشد و باطنا كمال توجه

و التفات در باره اين دعاگو نداشته باشند به دليل آن كه محال مى‏نمايد كه صورت مرتبه

اخلاص مخلص‏ترين دعاگويان در مرآت صافيه مجلّوه ضمير آفتاب تنوير حامى دين و پناه

اهل ايمان انطباع نداشته باشد و هرگز هيچ محبوبى محب خود را و هيچ معشوقى عاشق خود

را و هيچ تندخويى دوست خود را و هيچ پادشاهى گداى دعاى گوى خود را دشمن نداشته

است و اگر معشوق دشمن باشد به از آن كه ديگران دوست باشند و الامر اعلى.

«ديگر به موقف عرض اشرف مى‏رساند كه افضل عبادات فرايض يوميه است و افضل

صلوات يوميه نماز جمعه است مع تحقق الشرائط و الامن من المخالفين و عند الزوال فى يوم

الجمعة و مابين الخطبتين و ما بعد صلوة الجمعة مظانّ استجابت دعاست. بناء على ذلك با

جمعى از اخيار اهل علم و صلحاى مؤمنين به اداى فريضه جمعه و دعاى دوام عافيت مزاج

همايون و ثبات دولت ابدى الاتصال روز افزون و نگونسارى مخالفين دين مبين و اعداى

دولت بى‏زوال قيام مى‏نمود، گاهى در جامع جديد شاهى و گاهى در مسجد مزار شيخ يوسف

بنا. و شيعيان بزرگ غنيمتى مى‏شمرند كه به دولت همايون و در ظل حمايت سلطان سلاطين

عالم خلد الله ملكه ابدا اين نوع عبادتى بى‏شائبه تقيه و خوف اعادى منعقد مى‏شود.

«ناگاه در افواه مرجفين و مفسدين افتاده كه انعقاد اين امر موافق رضاى اشرف اعلى

نيست اگرچه تصديق اين حكايت مشكل توان كرد، اما چون بر السنه عوام داير شده بود ترك

آن عبادت نمود؛ و الامر ارفع و اعلى.»

ميرمحمد اشرف پس از نقل اين نامه مى‏نويسد: و بعد از وصول فصول به خدمت نواب

همايون از موثقين معمرين مسموع شد كه نواب اشرف خود تشريف به خانه جد داعى آورده

از سر معذرت و روى ملاطفت معانقه و بغل‏گيرى و لوازم محبّت فرمودند و در آنچه از

دست آمده پاى تلطّف فشردند و فصول را مفصّلا معذرت خواه گرديدند. [190]

ميرمحمد اشرف در همين كتاب، براى نشان دادن روابط آباء و اجدادش با شاهان صفوى،

فرمان شاه طهماسب را در باره سيورغالات محقق كركى كه مربوط به سال 939 يعنى يك سال

پيش از وفات محقق كركى بوده آورده است. اين متن ايضا در رياض العلماء هم آمده كه پيش

از اين بدان اشاره كرديم. مير محمد اشرف پس از درج اين فرمان و توصيه‏هاى مؤكد شاه

طهماسب مى‏نويسد: و صورت آن مرقوم شد كه معلوم گردد كه هر كسى چه حكم داشته

[است‏] و پادشاهان فلك شان هر كس را به قدر قامت قابليت به چه لباس آراسته مى‏داشته‏اند؛

پس اگر كوتاهى واقع شود، از نقص خود يا بخت و طالع است.

 

 


|168|

 

هر چه هست از قامت ناساز بى‏اندام ماست

ور نه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست

 

لمؤلفه

 

اين‏چه عصرى است كه صبحش همه چون شام غم است


مرغ دل در قفس غصه و در دام غم است

مخفى نماناد كه الطاف پادشاهان فلك شأن و مرحمت و احسان خواقين جنّت مكان زياد

از اين نوشته‏ها و افزون از حد و بيان خامه عبارت آرا بلكه لاتعد و لاتحصى بود. ليكن به

همين قدر اكتفا نمود و همچنين ساير احوالات غريبه مغبوطه محسوده ايشان كه بعضى در

افواه خاص و عام مشهور است و ذكر ننمود كه مبادا باعث زيادتى كدورتى بعضى از سامعين

و مورد تخيّلات جاهلين گردد. [191]

يكى از شيفتگان ميرداماد، زلالى خوانسارى شاعر معروف عهد عباسى اول است، اشعار

فراوانى در «مدح اشراق» يا «خطاب به اشراق» دارد كه مقصودش ميرداماد است. از

جمله‏مى‏گويد:

 

ز اشراقى قدح آمد به دستم

سبو بر فرق مشائى شكستم

ز علم حق‏شناسى‏ها در آفاق

بحق حق كه اشراقست اشراق

و در مورد ديگرى مى‏گويد:

اى به عروسى‏كده معنوى

باقر داماد دم معنوى

نقش پى رايت مهر بلند

اختريان سوختگان سپند

بلبل گلدسته باغ سخن

بال و قفس گشته زبان و دهن

حلقه به گوش دربارت هلال

خانه فروشى سركويت خيال [192]

 

شايد ختم اين مبحث با اين شعر ميرداماد زيبا باشد كه مى‏گويد:

 

وقت مردن اين كلامم هست ز افلاطون به ياد

حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن


ج: شاخه سيد احمد علوى

زين العابدين بن عبدالله بن محمد علوى، سرسلسله سادات علوى عاملى است كه مقيم

جبل عامل بوده، ظاهرا در نجف تحصيل مى‏كرده و از شاگردان محقق كركى بوده است. وى

يكى از دختران كركى را به همسرى گرفت. [193] فرزند وى از اين همسر، سيد احمد علوى

عاملى (متوفاى پس از سال 1054 و پيش از 1060) [194] پسرخاله و داماد سيد محمد باقر

 

 


|169|

ميرداماد و يكى از برجسته‏ترين شاگردان اوست كه تقريبا در تمام عمر علمى‏اش دلداده آثار

ميرداماد بوده است. او به دليل شاگردى ميرداماد، كار عمده‏اش در زمينه مباحث فلسفى بود،

بيشتر به مباحث فلسفى و عقيدتى پرداخته است. شرح حال اجمالى وى را شمارى از علماى

روزگار صفوى و پس از آن تا دوره معاصر آورده‏اند. [195]

ميرسيد احمد سخت دلباخته ميرداماد بود و روى عقايد وى تعصب خاصى داشت.

قزوينى عدم شهرت وى را ناشى از همين تعصب وى روى ميرداماد دانسته است، بويژه كه او

به همين دليل در كتاب النفحات اللاهوتيه فى العثرات البهائيه بر آراى شيخ بهائى

خرده‏گيرى‏هايى كرده است. [196] گرچه گفته شده است كه وى نزد شيخ بهايى نيز تحصيل كرده

است. [197] در اجازه‏اى كه ميرداماد در سال 1017 براى مير سيد احمد نوشته، با ستايش فراوان

از او به بخشى از كتاب‏هايى كه او نزد وى خوانده نام برده است. اجازه‏اى هم در سال br>1019>

براى وى در تكميل همان اجازه پيشين نگاشته است. [198] وى در اين اجازات به نوع

تحصيلات سيد احمد نزد خود و همچنين قدرت درك و فهم او تصريح كرده است. شيخ

بهايى هم در سال 1018 يك اجازه روايتى براى او نوشته است. [199]

سيد احمد بعد از درگذشت ميرداماد هم به آثار وى عشق مى‏ورزيد. يكى از كارهاى

علمى وى شرحى است كه بر قبسات نوشت. وى در مقدمه اين شرح با اين القاب از ميرداماد

ياد مى‏كند: «هو الحكيم العظيم، آيةالله الكريم، باقر علوم الاولين و الاخرين». سپس در باره

ارتباط علمى خود با او مى‏نويسد: و آنسْتُ نارًا من قَبَسات صحبته الملكيّة فى دهر طويل و

اصطليت من جذوات ملازمته البهية فى اوان المدارسة و غيره فى أمد بعيد». [200] شاه صفى پس

از درگذشت ميرداماد، به سيد احمد علوى دستور داد تا مجموعه اشعار مير را گردآورى كند

كه او نيز چنين كرده، آن را مصدّر به نام شاه ساخت. [201] افندى اين ديوان را در شهر سارى

ديده است. [202]

مقام بلند سيد احمد در فلسفه شيعى، هم‏چنان ناشناخته باقى مانده، و در ميان متأخرين،

تنها كسى كه به وى توجه كرد، هانرى كربن فرانسوى بود. وى در گفتارى تحت عنوان جريان

ميرداماد، به بررسى آثار و عمق بينش فلسفى سيد احمد پرداخته و گرايش اشراقى وى را

مورد توجه قرار داده است. [203]

يكى از مهم‏ترين وجوه زندگى علمى ميرسيد احمد برخورد وى با انديشه‏هاى مسيحى

رايج زمان صفوى است كه توسط مبلغان و ميسيونرهاى مسيحى در هند و ايران انتشار

 

 


|170|

مى‏يافت. وى علاوه بر تأليف مصقل صفا [204] و لوامع ربانى [205] به صورت‏هاى ديگرى هم

مورد مشورت مردم در برخورد با اين انديشه‏ها قرار مى‏گرفت. [206] ما در اين باره، در جاى

ديگرى سخن گفته‏ايم. [207]

فهرست 24 كتاب از تأليفات سيد احمد را استاد سيد محمد على روضاتى دام ظله -

بدست داده و نسخه‏هايى كه از هركدام مى‏شناخته‏اند، ياد كرده‏اند. [208] از عناوين كتاب‏هاى او

چنين به دست مى‏آيد كه وى در زمينه فقه، فلسفه، تاريخ و نيز اديان و مذاهب آشنايى داشته و

تأليفاتى از خود برجاى گذاشته است.

در شرح حال سيد احمد علوى اشاره به اين كه عهده‏دار منصبى ادارى شده باشد، نشده

است. آنچه هست، فعاليت وى در عرصه علمى و دينى در اين دوره است. با اين همه، فرزند

وى عبدالحسيب، در قواعد السلاطين از رفت و آمد وى در دربار و ارتباطش با سلاطين

صفوى به تفصيل ياد كرده كه متن آن خواهد آمد.

علاوه بر آن بخشى از يك متن كوتاه هم در باره رابطه شاه صفى با سيد احمد توسط نواده

او ميرمحمد اشرف برجاى مانده است. وى مى‏نويسد: و نواب خاقان رضوان مكان شاه صفى

برد الله مضجعه به والدِ والد داعى مير سيد احمد [209] عليه الرحمه رقعه‏اى قلمى

فرموده‏اند و از جهت علوّ رتبت و رفعت شرع و رواج ملت از روى عزّت در ظَهْر آن نوشته،

ذيلش را به مهرى كه احكام را مهر مى‏فرموده‏اند مهر نموده‏اند و بالفعل موجود است و

عبارت آن اين است: سيادت و افادت و افاضت پناها، حقايق و معارف آگاها، مجتهد الزمانا و

مقتدى الدورانا، الحمد لله و المنّة كه ذات اقدس و مزاج مقدس نواب همايون ما به يُمن

تفضّل و توجّه بواطن حضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم و به بركت دعاى آن

سيادت و افادت و افاضت پناه قرين صحّت و عافيت است و مطلقا مكروهى در مزاج اشرف

نيست كه دعاى ايشان را اثر عظيم است. ايام افادت و افاضت بماناد و نواب جمجاه جنت

بارگاه... [210]


خاندان سيد احمد علوى

فرزند شاخص سيد احمد، ميرزا عبدالحسيب علوى است كه مؤلف آثار چندى از جمله

سدرة المنتهى و العطية العظمى (تأليف در 1062) در عقايد و اصول دين است كه در br>720>

صفحه در سال 1400 قمرى چاپ شده است. كتاب ديگر او الفطرة الملكوتية فى شرح الاثنى

 

 


|171|

عشرية از شيخ بهايى است. همين طور كتابهايى با عناوين شرح دعاء صباح، الجواهر

المنثورة فى الادعية المأثورة، تقديس الانبياء و تمجيد الاوصياء و مناهج الشارعين دارد كه

كتاب اخير را در سال 1068 تأليف كرده و آن هم ضمن 852 صفحه به صورت عكسى به

كوشش آقاسيد جمال الدين ميردامادى چاپ شده است. ميرزا عبدالحسيب قاعدتاً پس از

عمرى دراز در سال 1121 درگذشت و در تكيه آقارضى شيرازى در تخت فولاد اصفهان

مدفون گرديد. [211] يكى ديگر از آثار او كتاب قواعد السلاطين است كه پس از اين به آن اشاره

خواهيم كرد.

به نوشته علامه روضاتى، ميرزا عبدالحسيب، سه فرزند پسر داشت: ميرزا اشرف، ميرزا

صدرالدين محمد، ميرزا زين العابدين. از ميان اين سه نفر، ميرزا صدرالدين، فرزندى با نام

ميرزا غياث الدين احمد داشت كه اهل شعر و ادب بوده و حزين گيلانى (1181 1103) در

باره او نوشته است: ميرزا غياث الدين احمد، برادر زاده ميراشرف مرحوم و خلف مرحمت و

غفران پناه ميرزا صدرالدين محمد بن ميرزا عبدالحسيب است. تحصيل علوم نموده، در تقوا

و حسن اخلاق يگانه آفاق بود. به موزونى طبع از بدايات عمر به شعر و شاعرى رغبت نموده

خيال تخلّص ايشان است. در غزل و رباعى هم به موافقت فقير دُرى مى‏سفت. يكسال بعد از

آن كه عمّ بزرگوارش جهان بى‏وفا را بدرود گفت، اين سيد والاتبار هم ديدار گرامى در

احتجاب نهفت. [212] با توجه به اين كه حزين، تاريخ درگذشت عموى وى ميراشرف را br>1133>

نوشته است، بايد ميرزا غياث الدين احمد در سال 1134 درگذشته باشد.

مير محمد اشرف فرزند ميرزا عبدالحسيب از علما و شعرا بوده و آثار برجاى مانده از وى

نشان از عمق تحصيلات و مطالعات وى دارد. وى نزد بسيارى از اعلام دوره اخير صفوى از

جمله ملامحمد سراب، ملامحمدباقر مجلسى، پدرش ميرعبدالحسيب و شمار ديگر

شاگردى كرده و از جمله به تصريح خودش، شرح لمعه را نزد «افضل المحققين و سيد

المجتهدين رفيع الملة و الدين ميرزا رفيع الدين محمد نائينى» خوانده است. [213] حزين

گيلانى در باره ميرمحمد اشرف مى‏نويسد: ميرزا اشرف، خلف مرحوم ميرزا عبدالحسيب،

صبيه زاده سيد الحكما امير محمد باقر الداماد الحسينى قدّس الله روحه. به علوّ حسب و

نسب معروف، و به فضائل نفائس موصوف بود. روزگارى به عزّت و احتشام در اصفهان

گذرانيد. در سنه 1133 به روضات جنان انتقال نمود. «او رفت و خوشدلى ز جهان خراب

رفت» .... به حكم وراثت در مراتب علمى افادت پناه و از معارف ذوقى آگاه بود و در سخن

 

 


|172|

فهمى صاحب دستگاه. گاهى التفات به گفتن شعر مى‏فرمود. اشعار سنجيده دارد. [214] استاد

روضاتى‏از برخى منابع نقل كرده‏اند كه تاريخ درگذشت ميراشرف را سال 1145 آورده‏اند، اما

نظر حزين را صائب‏تر دانسته‏اند. [215] مقبره وى بنا به نوشته مرحوم مهدوى، در بقعه‏اى

خارج از قريه ورنوسفادران بوده است. [216] ميرمحمد اشرف جد مادرى خود را هم به ميرزا

ابوالولى انجو، از صدور معروف دوره صفوى مى‏رساند. [217]

ميرمحمد اشراف اشعار زيادى از خود در مطاوى آثارش از جمله فضائل السادات آورده

است. اين كتاب در واقع يكى از مهم‏ترين آثار اوست كه به سال 1314 ق در تهران چاپ شده

است. چاپ حروفى آن كتاب در سال 1339 ش توسط كتابفروشى شرق قم عرضه شده است.

وى ابتدا اين كتاب را (در سال 1102 و 1103) با عنوان اشرف المناقب براى شاه سليمان

صفوى و سپس «باضافه ما سبق بوجه ابسط و انشط ببركات عهد و اوان» پادشاه جديد، تحرير

جديد آن را با عنوان فضائل السادات به نام شاه سلطان حسين صفوى تأليف كرد. [218] استاد

روضاتى نوشته‏اند: وى از آغاز تا انجام اين كتاب از آثار دو نياى دانشمندش ميرداماد و مير

سيد احمد بن زين العابدين نظما و نثرا بسيار نقل كرده، از اشعار نغز خود نيز هرجا كه مناسب

افتاده آورده است. [219] يك رباعى وى چنين است:

 

«مجنون توام خانه به صحرا دارم

و از اشك كنار جوى دريا دارم

ترسم كه ترا به من نباشد يارى

گر تو ز منى من ز كه پروا دارم [220] »

كتاب ياد شده با استناد به آثار فراوان فقهى و حديثى و تفسيرى [221] كوشيده است تا

موقعيت سادات را به لحاظ دينى نشان دهد. وى در اين كتاب از اجدادش هم مطالبى نقل

كرده است. از جمله از كتاب نفحات اللاهوت محقق كركى كه از وى با تعبير «المحقق الثانى

جدى الاعلى الشيخ على بن عبدالعالى» ياد كرده است. [222] همين طور از تقويم الايمان

ميرداماد با تعبير «جد داعى شمس الخافقين وثالث المعلمين مير محمد باقر داماد

الحسينى» [223] و نيز از منهاج الصفوى (در فضائل سادات) مير سيد احمد با تعبير «جد داعى

أعنى السيد المحقق الامجد مير سيد احمد». [224] وى همچنين بخش‏هاى زيادى از كتاب

سيادة الاشراف سيد حسين مجتهد كركى را هم در كتاب خود درج كرده است. [225]

ميرمحمد اشرف در اين كتاب سه اجازه از ميرداماد براى ميرسيد احمد علوى آورده و در

مقدمه آن اشاره به روابط خانوادگى آنان كرده مى‏نويسد: «جد امجد امى والد داعى سيد

المحققين و سند حكماء المتألهين سلالة سيد الثقلين ثالث المعلمين ميرمحمد باقر الحسينى

 

 


|173|

الداماد... كه با والدِ والد داعى نسبت خاله‏زادگى داشتند و هر دو از جانب امّ، نواده افضل

المجتهدين و اكمل فضلاء المتبحرين شمس سماء فلك التحقيق شيخ على بن عبدالعالى

الكركى قدس الله نفسه الزكيه بودند... [226]

محمد اشرف حاشيه‏اى هم بر قبسات داشته است. وى يك كتاب رجالى هم در شرح

مشيخه تهذيب الحديث داشته است كه نسخه اصل آن در دست بيان الواعظين صاحب كتاب

خلد برين بوده است. وى مصائب النواصب قاضى نورالله را هم ترجمه كرده كه نسخه‏اى از

آن در كتابخانه آستان قدس موجود است. [227] همچنين كتاب المزار دارد كه ضمن آن زيارات

ائمه معصومين (ع) و برخى از امامزادگان را آورده است.

كتاب ديگر او علاقة التجريد شرح فارسى تجريد الاعتقاد است كه استاد ارجمند جناب آقاى

روضاتى به تفصيل به معرفى آن پرداخته‏اند [228] و اخيرا هم در دو مجلد به چاپ رسيده‏است.[229]

از مير اشرف دو فرزند مى‏شناسيم: نخستين آنها سيد مرتضى (م 1160) از شاگردان شيخ

جعفر قاضى و آقا جمال خوانسارى بود و پس از تحصيل در قريه خوزان ساكن گرديد. وى

ذوق شعرى هم داشت و با تخلص «سيد» اشعارى از وى مانده است؛ از آن جمله:

 

شب‏ها ز غمت گريستم من

بى‏گريه شبى نزيستم من

باقى است وجود من به معنى

در صورت اگرچه نيستم من [230]

 

به نوشته استاد روضاتى، اعقاب سيد مرتضى فراوان و در آن‏ها جمعى از دانشمندان

پديدآمده‏اند. [231]

فرزند ديگر وى ميرزا عبدالرحيم كبير (م 1181) هم در شمار علما بوده، ذوق شعرى

داشته و اين دو بيت از او است:

 

از مادر دهر هر كه آيد برود

با دست تهى كآمده بايد برود

اين دار فنا محلّ هستى نبود

هر كس كه به اين خرابه آيد برود [232]

فرزندش ميرزا عبدالله (صفر 1165 محرم 1251 يا 1143) نيز از فقها و دانشمندان بوده

و نزد وحيد بهبهانى و ميرزاى قمى تحصيل كرده و با مرحوم حجة الاسلام شفتى و حاجى

كرباسى رفاقت و ارتباط نزديك داشته است. وى تأليفاتى هم داشته كه استاد روضاتى برخى

از آنها را شناسانده‏اند. [233]

 

* * * *

 

 

 


|174|


بخشى از قواعد السلاطين در باره روابط شاهان صفوى و خاندان كركى از زبان سيد عبدالحسيب علوى

قواعد السلاطين اثرى است در اخلاق سياسى از سيد عبدالحسيب علوى فرزند مير سيد

احمد علوى و نواده ميرداماد كه به سبك كتاب‏هاى سياستنامه نگاشته شده و ضمن مباحث

مختلفى كه با قلم اديبانه و زيبا در آن آمده، داستان‏هايى از زندگى شاهان و اميران گذشته هم

در آن درج شده است.

مولف در بخش ويژه‏اى از اين اثر به شرح ارتباط اجداد خويش، يعنى محقق كركى و

ميرداماد و پدرش ميرسيد احمد علوى با سلاطين صفوى پرداخته است. اصل كتاب در حال

تصحيح است كه ان شاء الله منتشر خواهد شد. عجالتا بخش مورد نظر كه مكمل مقاله حاضر

است، در اينجا درج مى‏شود:

«و كمترين لازم دانست كه از غنج و دلال، شاهد مقال حقّانيه آنچه بى‏شايبه غبار تكلّف

باشد، در آيينه سكندرى و جام جمشيدى و آراى علامات الهى آيات، و لوح صفات قدسى

سماتِ ملك الملوك سلسله عليّه صفويه بنگارد تا كه بر صفحه وجود عالم مثبت و منتشر

گردد، و برلوح ضمير خورشيد تنوير اشرف همايون وضوح يابد كه اجداد عاليه اشرف اعلى

اَنار اللّه برهانهم چگونه تعظيم و تكريم علما به صحن عرصه ظهور مى‏رسانيدند؛

خصوصاً نسبت به اجداد و آباى اين بنده بى‏اعتبار و ذره بى‏مقدار؛ و چهره حال باجمال آن

لاله باغ آل عبا از فروغ تعظيم و تبجيل علماءُ اُمَّتى كأنبياءِ بَنى إسراييل برافروخته، و قامت

كمال بى‏مثالشان را از نشو و نماى مَحْمدت و ثناى العلماء ورثة الانبياء بر افراخته.

«از آن جمله در نوبت سلطنت ميمون عهد دولت صاحبقران، پادشاه جهان اسلام، مالك

رقاب انام، رافع لواى شريعت مقدّسه نَبَويّه، و مُظْهر كلمات عاليّات اماميه اثنا عشريّه شاه

اسماعيل ماضى اَنار اللّه برهانه چون به مسند رفعت و سلطنت متمكّن گرديد، اهل سنّت را

به عقوبات گوناگون معاقَب مى‏فرمود، و به عرصه عدم شتابان مى‏ساخت، و صفحه عالم را از

وجود خبيث ايشان پاك و پاكيزه مى‏گردانيد، علماى كرام و سادات ذَوِى الاحْتِرام را به كمال

اوج عزّت، به سرير مَكْرَمَت مستقر و متمكّن مى‏ساخت، و اعلام زرافشان علوم دينيّه را چون

جمشيد خورشيد برين طاق نُه رواق نيلگون بر افراخت، و كمند انوار علوم را بر كنگره قصر

مُحْكم حِكْمت و معرفت و شريعت انداخت.»

قبل از ورود رافع رايات مذهب اثنا عشرى، خالع صفات ذميمه بَشَرى مجتهد على

 

 


|175|

الاطلاق و مرجع فُضَلاى آفاق شيخ على اعلى اللّه تعالى مقامه كه جدّ جدّ اين فقير است، در

علم و عمل يگانه آفاق بوده و سواى ايشان كسى يافت نمى‏گرديد كه معرفت به علوم دينيّه

حقيقيّه و علم به مسائل فقهيّه داشته باشد، و انتشار احكام شريعتِ مقدّسه مطهّره نمايد.

چون شيخ از جَبَل عامِل متوجّه سرير خدمت اعلى مسير گرديد، وقتى كه به دولت آباد

اصفهان رسيد، حُجّاب بارگاه جلالت و اركان بانيان آن دولت، اين خبر مسرّت اثر را به سمع

مبارك نوّاب اعلى رسانيدند. آن اعلى حضرت، با اركان دولت متوجّه استقبال شيخ گرديد و با

كمال شَفَقت و مهربانى، داخل دارالسّلطنه اصفهان ساخت، و هميشه به فتاوى و احكام شيخ -

اَعْلَى اللّه تعالى مقامه عمل مى‏فرمود، و سيصد نفر از غلامان خاصه خود را ملازم شيخ

گردانيد كه در ركاب سعادت انتسابش ترويج شريعت غرّا به وقوع مى‏رسانيده باشند.

و چون مشاطه آفتاب، نقاب سياه وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى از جمال با كمال وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى [234]

برداشت، عرايس علوم ابكار از مطلع افق جمال روى بنمودند و گوى اناره در ميدان استداره

از كُرات نيّرات ثابت و سيّارات بربودند. چون طليعه لشكر در معركه... [235] و انجمن ملك عَلَم

نور علم از مطلع ظهور برافراشت و طوق و بَيرق عسكر ظلمت جهل پيكر غَسَق را به نيروى

بازوى فلق از صحن اين مرغزار زبرجد نسق برانداخت، و جواهر مسايل بى‏مساعدت خاطر

آن صاحب عيار كامل در ميزان خِرَد وَزْنى و خطرى نداشت، و سبيكه دلايل را بى‏امتحان

صرّاف طبع نقّاد او در چهارسوى ضماير ارباب بصاير، گرمى بازارى نبود؛ نقود اصول و

فروع كه چهره رواج و ناصيه ابتهاج‏شان از دست قلب پرستان مذاهب فاسده چهارگانه در

چهار سوى زمانه دژم و درهم بود، به حسن اهتمام ضمير صاف بى‏غشّ او رواج تمام يافت،

و سيم روى‏اندود بدعت و بهتان، و تشريع قياس و استحسان كه دستگاه دكّان‏داران بى‏سرمايه

و قلاّبان چهارسوى غوايت بود، در بوته امتحان طبع جوهر شناس او به آتش حجّت و برهان

سوخته گرديد.

و نوّاب اعلى در ملاقاتى با شيخ كه وقوع مى‏يافت، او را بر سرير عزّت سِيَر خود متمكّن

مى‏گردانيد، و به نفس مبارك خود به كمال اِشْفاق و مهربانى در مقابل شيخ جلوس اختيار

مى‏كردند، و در هنگامه انحلال مجلس خُلْد آيين، مشايعت، زينت بخش خرام خويش

مى‏ساختند، و كمال ملاطفت و مَكْرمَت به اوج رفعت، عزّت مى‏رسانيدند.

مرتبه رواج مقالات شيخ نوعى صعود نموده بود كه روزى صدر آن زمان كه كامل النّصاب

در مراتب علميّه بود، از وجه حَسَد، سخنى بى‏ادبانه نسبت به شيخ متوجه گردانيد.

 

 


|176|

شيخ‏خطاب لازم العتاب متوجّهش فرمود كه از منصب صدارت تو را مطلق العنان ساخته،

ازين مرتبه تو را معزول گردانيدم. چون اين مقالات را به سَمْعِ شريفِ اَشْرف رسانيدند،

اورابه‏منزل حضيض اعزال نزول فرموده، احدى از تلامذه ايشان را به تجويز او منصوب

گردانيد. [236]

به عزّت و احترام او و اولادش، غايت مبالغه مى‏فرمود و نسيم مراحم مهبّ مكارم به مشام

خاص و عام مى‏رسانيد به مرتبه‏اى كه به شرح و بسط درنمى آمد، و سيورغالات بسيار كه

تقريباً جمع آن هشتصد و نهصد تومان مى‏شد، به ايشان تفويض فرمود؛ و بعد از آن به اولاد

آن عالى نشان عطيّه نمود.

و بعد از رحلت مَظْهر فيض ذوالجلال، مُظْهر فضل انّ اللّه جميل [و] يحبّ الجمال حامى

بيضه دين، ماحى آثار مفسدين، ناشر ناموس هدايت، كاسر ناقوس غوايت، مُتمّم قوانين

عقايد، حاوى اساليب فنون نقليّه، محيط دايره درس و فتوى، مركزِ مدارِ شرع و تقوى، ثالث

المعلّمين، باقر [237] علوم الاَوّلين و الاخرين فى زمانه رَفَعَ اللّهُ تَعالى قَدْرَه جدّ امْجَدم كه در

صِغَر سن و طفوليت داخل محفل بهشت آيين فارِس مضمار عدالت گسترى، ناظم مناظم

برترى و سرورى، آن كه چراغ دين مُبين از مِشكات يقين او افروخته و خرمَن اعمار اعداى

خاكسار از بارقه ذوالفقارش برق شعار او سوخته، ملاذ اعاظم سلاطين عاليمقدار، پايه افزاى

خواقين بلند اقتدار، شهسوار مضمار نَصَفَتْ و امتنان، مظهر آثار إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ

وَالإِحْسَانِ [238] شاه طهماسب رضوان اللّه تعالى عليه مى‏گرديد، آن اعلى حضرت متّصل به

خود مستقرّش مى‏فرمود، و در مسند عزّ با خود متمكّن مى‏ساختش، با وفور كثرت علماى آن

زمان، هيچ يك با وجود كِبَرِ سِن جرأت تقديم نداشتند؛ و قصر مِلّت زهرا و بيضه شريعت

بيضا به زيب وجود و نور شهود او آراسته گشت و ساحَتِ دين مُبين از شوكَتِ ضلالت و

خاشاكِ بدعت و جهالت به ميامن مساعى جميله او پرداخت و پيراسته شد.

و جدّ ماجدم در يكى از مصنّفات خود تحرير فرموده كه آن شاه غفران پناه رضوان

آرامگاه [239] ساير اعياد را به روز عيد غدير كه روزيست كه حضرت خاتم المرسلين صلّى

اللّه عليه و آله اجمعين امر خلافت را به فاتح اوصياء علىّ مرتضى عليه السّلام تفويض

فرمود، موقوف مى‏داشت، و درين روز جشنى عظيم موافق شرع مقدّس نَبَوى مى‏آراست، و

مجتهدين مَذْهب و علماى دين را درين روز به خلاع فاخره، و انعامات وافره مخصوص

مى‏ساخت، و امراء و وزراء را و اركان دولت قاهره را مناصب و مراتب مى‏افزود.

 

 


|177|

و باز جدّم مى‏فرمود كه پادشاه فلك بارگاه، بحر موّاج فطرت و فطانت، لُجّه زخّار

مرحمت و كرامت، واسطه و رابطه نظام انتظام ارباب دين مبين، و اعتضاد و اعتصام قاطبه

اصحاب يقين، شاه عبّاس ماضى اَنار اللّه برهانه كه ساحت بارگاه و عتبه اسلام پناهش

پيوسته محلّ توجه سالكان آگاه و مقصد امان و آمال سايران الى اللّه بوده، در ايّام متبرّكه،

خصوصاً روز مبعث خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله الأتقياء كه رسالت نامه بارعه و

سفارت خاتمه جامعه درين روز بوده است، و به جنّ و انس از براى اكمال دين و اتمام

شريعت مبعوث شده است كه آن روز بيست و هفتم ماه رجب المرجّب است، زيارات مأثوره

را با من به جاى مى‏آورد، و نُكْهَت و گلهاى دلگشاى مضامين شفقت آيينش، به گلشن پيراى

عقيدت و مشام آراى خلوتيان انجمن طريقت و حقيقت مى‏گشت، و تصدّقات بسيار به

عرصه وجود مى‏رسانيد. چنان‏چه در يك سال از آن سال‏ها، مبلغ‏هاى كلّى تفويض فرمود كه

بر طلبه علوم و مستحقّين اهل صلاح قسمت نمايد. و دو دفعه ديگر هر دفعه يكهزار تومان از

مسكوك به طلبه و ارباب استحقاق رسانيدم. و در دفعه ديگر كه مزاج شريفش را عارضه رو

داده بود، قريب به هزار تومان طلاى غير مسكوك عطيّه فرمود كه تصدّق نمايم. قطعه قطعه

طلا به مستحقين مى‏دادم.

و جدّم مى‏فرمود كه من مباشر اين خيرات و مبرّات بودم، و در شب‏هاى ماه مبارك رمضان

با جمعى مخصوص از اهل علم افطار مى‏فرمود، و بعد از افطار تا قريب به نصف شب، به

صحبت علمى و مباحثات علما با يكديگر مشغول مى‏شدند. تا زمان مُمهّدِ مهاد عدل و

انصاف، هادم بنيان جور و اعتساف، مُشيّد قواعد عقايد اسلام، مسدّد مَجارى ظلم و ظلام،

بهشت آرامگاه شاه صفى ثقّل اللّه ميزان حسناته و اَنْزله روضات جنانه باقى بودند و پادشاه

مغفور شيوه استقبال و مشايعت پيش گرفته، به جهت اعزاز و احترام در وقت دخول به

مجلس بهشت نشان، در مقامى از مركبْ نزولش مى‏فرمودند كه ساير مقرّبان تصوّر عبور از

آن مقام نمى‏توانستند نمود، و به قوّت مخيّله نمى‏توانستند در آورد.

و در آن زمان، عزّت و مدخليّت در امور سلطنت در كمال بود به مرتبه‏اى كه عقول عقلا به

وصول اوج احترامش عاجز و ادراك عقول از تصوّر مراتب استقلالش قاصر مى‏شد، و در

اكثر جُمعه‏ها در مسجد تشريف مى‏آورده، در عقب ايشان به نماز جمعه اشتغال مى‏جسته،

دقيقه فروگذاشت نمى‏فرمودند، و مبالغ كلّى به جهت تلامذه ايشان وظيفه مقرّر نمودند.

و بعد از انتقال جدّ ماجد فقير از اين نشأه فانى و وصول به درجات برزخى كه مِصْرِ بقا و

 

 


|178|

يَثْرِبِ حيات، موطن حقيقى و حيّز طبيعى است، نوّاب همايون نسبت به مُجدّد مآثر شريعت

مصطفوى، مُجدِّدِ جهات طريقه مرتضوى امير سيد احمد العلوى العاملى اعلى اللّه تعالى

درجته والد ماجدم، نهايت شَفَقات و احترام مرعى داشته، و اكثر اوقات به مجلس اَعْلى

افتخار احضار مى‏يافته. نوّاب اَعْلى اَبْواب شَفَقات و مراحم گسترى را مفتوح مى‏ساخته، به

منزل ايشان تشريف شريف ارزانى مى‏داشته، و به انعامات شاهانه و خلاع عالى همّتانه

مُفْتَخَر و سرافرازش مى‏ساخت، و از ايشان استفادات مى‏نمودند. فقير نيز در ملازمت ايشان

ادراك صحبت و مهربانى مى‏نمود. و هر مرتبه كه داعى به نظر كيميا اَثَرِ آن سلطان ذى شأن

درمى‏آمد، و ظلّ عنايت و مهربانى را بر سر اين فقير گسترانيده مى‏ساختند، و به منطقه

گوهرنثار مى‏راندند كه نسايم روايح معطّره جدّش ازو استشمام مى‏شود؛ و سخنان عنايت و

شَفَقت احتشام از آن اعلى حضرت به عرصه ظهور مى‏رسيد، و انعامات گوناگون به وقوع

مى‏انجاميد؛ از غايت روشندلى، زواياى شبستان تاريك دلهاى شكستگان را چون روزِ

روشن، منوّر مى‏گردانيد؛ ظلمت آباد زندان مجاعت و محنت آباد گرسنگان بى‏استطاعت را به

بخور نور سرور معطّر مى‏ساخت. و اعزاز اين بنده از قديم الايّام استمرار داشت و سواى

والد مغفورم، احدى به بنده تقديم نمى‏جست و جهات و مراتب را مرعى مى‏داشتند.

و نيز پادشاه جمجاه فلك جناب قمر ركاب خورشيد انتساب، آن كه اورنگ شاهى را از

جلوس همايون پايه فلك البروج بخشيده، و نقد اخلاص فدويان جان نثار را به دو كفّه عدل و

احسان سنجيده، اَعْنى پادشاه كشور گشاى صاحبقرانى، و خسرو عالى راى پادشاه نشان شاه

عباس ثانى اَنار اللّه برهانه و جعل فى اعلى العِليّين مقامه با علما و فضلا صحبت بسيار

مى‏داشت؛ و بنده نيز در آن مجالس از جمله ايشان حاضر مى‏بود؛ و تصدّقات بسيار به

مستحقّين و اهل علم مى‏فرمودند.

چنانچه روز جمعه از جهت گذاردن نماز در مسجد تشريف ارزانى داشت و با والدم نماز

گذارد، و وزير اعظم آن زمان ميرزاتقى بود. يكهزار تومان وضع فرموده، به تجويز والدم به

مستحقين رسانيدند.

و نيز سلسله تعليم و تعلّم فقير، دست به دست و سينه به سينه اتصّال به حضرات ائمه

هدى عليهم السّلام مى‏يابد. و نيز اگر چه خاكسار همه مخلوقاتم، ليكن الحمدللّه از وجه

نَسَب به ساير اَنام امتيازى داشته، نيز از وجه فضل و رُجْحانيّت استغنا صدور ازين داعى

مى‏يابد. و نيز ملاحظه فرمايند كه هيچ يك از طبقه علمايى كه درين عصر امتياز و اشتهار

 

 


|179|

يافته‏اند، از وجه جدّ و پدر در اهل عالم به عرصه ذكريّه انتشار نيافته‏اند، و مرتبه تحصيل

وظايف و انعامات از سلاطين نداشته، برىّ از منهج تفاخر و امتياز و سرافرازى بوده‏اند، و از

وجه تحصيل علم خود وظايف به حصول پيوست. و فقير آن چه وظيفه و غير آن دارد، از

عطاياى سلاطين است كه شَفَقَت فرموده؛ زياده بر آن صدورپذير نگشته. چنان‏چه نوّاب

اشرف اقدسِ همايونِ اعلى اطلاّع دارند كه وجه وظيفه كه به جدّم، سلاطين سابقه عنايت

فرموده بودند كه يك صد و پنجاه تومان بود، بنده از وجه كمال اضطرار و احتياج از جهت

كثرت اهل و عيال كه آن چه داشتند مدار نمى‏گذشت، به سرير عرش اشتباه رسانيده؛ چون

بنده از احدى هيچ بار به معرض طلب در نيامده بودم، مشاهده مى‏فرمودند كه چگونه احوالم

تغيير يافته، خود را فراموش گردانيده، قدرت تقرير احوال به عتبه عاليّه نداشتم. نوّاب اعلى

گستاخى را عفو فرموده، از ممرّ علوّ همّت، و شمول مرحمت سلطانى، آفتاب وار به نفسِ

نفيسِ اشرفِ خود عنايت نمودند و آن‏چه از وظيفه و سيورغالى كه بود، به بنده‏زاده‏ها مقرّر

داشتند كه همواره به اداى دعاى عرش فرساى، مسامع ملايك قُمّه عليا را مُطنَّن و در اثناء ثناى

فرش پيمايى مجامع ممالك قبّه غبرا را مزيّن گردانيده، موجب معيشت جمع كثيرى از

سادات گشته كه وجه معيشت بنده و بعضى از بنده‏زاده منحصر در آن بود كه به قناعت

مى‏گذرانيدند؛ بيت:

 

سخن شاه شاه هر سخن است

به همه حال پاس بايد داشت

تا نگردد نقيض آن ظاهر

بايد آن را به لوح جان بنگاشت

بنده و بنده زاده‏ها همگى بنده اين دودمانند، و هميشه آباء و اجداد اين خاكسار از خوان

نعمت اين آستان مدار و معيشت مى‏گذرانيدند، و به غير ازين عتبه، جاى ديگر نمى‏دانستند، و

وظيفه خوران انعام شاهنشاهى و ثناگويان عواطف نامتناهى بودند.

و چون ولى نعمت حقيقى شَفَقَت فرموده‏اند، درين اوقات بعضى از مباشرين ديوان به

صدد تعويق درآمده كه از حيّز استمرار اسقاط سازند كه وجه معيشت چندين نفس همين

گشته؛ بنابرين به لوح عرض اعليحضرت القا نموده، به مقتضاى اَوامِرُ الملوك لاترُدّ كه بندگان

ايشان، مخدوم جهانيان، وكيل رحمان كه هديّت و هدايت از جناب صمديّت در شأن و ذات

همايون او ظاهر و متظاهر است و حُسْن اشفاق بر حال مآل و مملكت پادشاه ولى نعمت و

نزاهتِ عرض جنّت نزهت و نباهت فصل مانند تباشير صبح مشهور بر صفت مناشير عطارد

منشور است، شَفَقت فرموده، صرف درويش و زنان بيوه صله رحم و اطفال نارسيده و جمع

 

 


|180|

كثيرى مى‏شد، و مستوفيان عطارد رقم در ديوان اعلى حضرت به هنگام وجوه‏انگيزى ثبت

نموده‏اند كه سال به سال به تمام و كمال برسانند، و حجّت و مكتوب تازه نطلبند، و كوكب

طالع اين سادات به رغم معاندين ذوى معادات از درجه احتراق چند وقتى بيرون آمده؛ و

درين سال به احتراق و مذلّت رسيده‏اند كه جمعى شيوه توقّف را پيش گرفته، معوّق

مى‏دارند.بارى اسلاف تحصيل منقبت نيكنامى به تعلّق چندين هِمَم و خواطر به تأثير

وَلِلْهِمَمِ آثارٌ حراست ذات پادشاه و دوام دولت روز افزون را لشكر سحرگاهى و سلاح

ثنايى‏و صلاح دو جهانى‏اند مى‏نمودند. و بايد كه در ميزان همّت كيوان رفعت، مقدار قنطار و

قيراط يكسان نمايد تا كه مثوبات جزيله متوجه ايشان گشته، از گلشن هميشه بهار عمر

برخوردارى يابند. و بنده را توقع نظر التفات ديگرست به سدّه اعلى كه فى‏الجمله نسبت به

ساير قوام ابواب گلشن شفقات را مفتوح فرموده، باغ رياض زندگى را به اِمداد زلال

سرچشمه مداد و آبيارى خامه استعداد سرسبز و شاداب دارند، و نوعى فرمايند كه ميان اقران

امتياز به حصول پيوندد؛ چنانچه توجّهاتى كه نسبت به اجداد اين داعى به ظهور

مى‏رسانيدند، نسبت به بنده عُشر عشير آن به صفحه وقوع شتابان شود، از مكارم اخلاق آن

اعلى حضرت بعيد نخواهد بود.

بنده را نسبت به جمعى، بندگى قديم درين آستان است. حق عليم است كه بنده را توقّع و

خواهشى نيست، بلكه مقصد اقصى تحصيل معيشت جمع كثير از سادات و اطفال ايشان

است كه هميشه به يُمن دولت سلاطين اين سلسله مدار مى‏گذرانيده، به همّت والانهمت

اَعْلى، معيشت ايشان بگذرد و باعث شماتت اعادى اهل بيت رسول اللّه نگردد. اميدوارى به

درگاه كبرياى بارى تعالى سلطانه واثق است كه دعاى اين پير فقير ضعيف را اجابت

فرموده، مسألت اين شكسته عاجز را رد نانموده، شاه جوان بخت ما را اعنى پادشاه مؤيَّد

مسدَّد كامكار دين‏دار، كَواكب سپاه خَلايق پناه عدل گسترِ شرع پرورِ بلند افسرِ پاكيزه گوهر،

عالى همّت والانهمت همايون، ذات ملكوتى صفات اشرف ارفع اعلى را عمر دراز و مُلْك

بى‏انباز و معدلت پرآوازه و مملكت بيرون از اندازه ارزانى فرمايد، و براى تعظيم و تكريم

سادات و علما و ترويج قوانين شريعت مقدّسه و تمشيت احكام دين مُبين از اتيان به اوامر و

اِعْراضِ از نواهى موفّقش بداراد، و مرتبه سايه بلند پايه‏اش به حسب حمايت حوزه دين

اسلام و رعايت زمره سادات و علماى اعلام به درجه متعاليه اجداد كرام عليهم رضوان اللّه

الملك العلاّم و فوق آن برساند. انّه على ما يشاء لَقَدير و باجابةِ دَعْوَةِ مَنْ يَدْعُوهُ

وَيرجوهُ‏لجَديرٌ.

 

 


|181|

 

 


|182|

پى‏نوشت‏ها

[1] . كرك يا كركو به معناى قلعه است. نوح يا نوه افزون بر آن كه به معناى راحتى و آرامش و سلم است، به

مناسبت قبرى منسوب به حضرت نوح در اين ناحيه نامگذارى شده و بنابر اين بايد آنجا را قلعه نوح

دانست. اين شهر از توابع شهر بعلبك و در منطقه بقاع در لبنان واقع شده است. بنگريد: حياة المحقق

الكركى و آثاره، (تحقيق محمد الحسون، قم، 1423) ج 1، صص 83 81.

 

[2] . مسأله ولايت فقيه و اعتبار رأى مجتهد زنده از پيش در فقه شيعه مطرح بود؛ اما بازنمايى آن توسط

محقق كركى به عنوان يك فقيه برجسته، آن هم در دوره‏اى كه يك حكومت شيعى مستقر شده بود، تعريف

جديدى از نفوذ و قدرت فقها به حساب مى‏آمد. وى به ويژه در بحث «اعتبار رأى مجتهد زنده» نخستين

كسى بود كه رساله مستقلى نوشت و پس از وى اين مبحث، معركه آراء ميان فقها شد (حياة المحقق الكركى،

ج 2، ص 446 445) اما مانند برخى از مسائل ديگر، همچون نظريه وى درباره نماز جمعه، رأى وى در فقه

شيعه اعتبارى تام به دست آورد.

 

[3] . بحار الانوار، (بيروت، مؤسسة الوفاء) ج 105، ص 100؛ و بنگريد: تكملة أمل الامل، (سيد حسن

الصدر، تحقيق سيد احمد اشكورى، قم، كتابخانه مرعشى، 1406) ص 186

 

[4] . خبر دستگيرى سيد محمد كمونه و تلاش وى را در جهت تثبيت دولت صفوى در عراق عرب، بنگريد

در: روضة الصفوية، (تصحيح مجد طباطبائى، تهران، موقوفات محمود افشار) ص 213 209. در آنجا از

شيخ على كركى ياد نشده است

 

[5] . عبدالعال نام جد كركى است؛ اما در اينجا به قرينه آنچه قبل و بعد از آن آمده، مى‏توان دريافت كه مقصود

خود محقق است.

 

[6] . خلاصة التواريخ، (قاضى احمد بن شرف الدين حسينى قمى، تصحيح احسان اشراقى، تهران، 1363)

ج 2، ص 934.

 

[7] . رسالة تعيين المخالفين لاميرالمؤمنين، ص 4 به نقل از حياة المحقق الكركى، ج 2، ص 485

 

[8] . رياض العلماء، (قم، كتابخانه مرعشى، 1401) ج 3، ص 445. حاجى نورى با اشاره به اين مطلب از كشته

شدن سيف الدين احمد بن يحيى بن محمد تفتازانى به دستور شاه اسماعيل ياد مى‏كند و مى‏نويسد پس از

ورود محقق كركى به هرات، وى از اين كه او را كشته‏اند ناراحت شد و گفت: امكان اين وجود داشت كه با

دليل و برهان وى را از مذهب تسنن باز دارد و به دنبال آن تمامى خراسانى‏ها و ماوراءالنهرى‏ها را به مذهب

تشيع وا دارد. اصل اين خبر در «تاريخ جهانگشاى خاقان» (تصحيح الله دتا مضطر، پاكستان، مركز تحقيقات

فارسى ايران و پاكستان، 1986) ص 395 آمده است. ميرزا بيك جنابذى هم اين حكايت را در «روضة

الصفوية»، ص 247 ياد كرده مى‏نويسد: بعداز كشتن وى يعنى مولانا احمد بن يحيى تفتازانى شيخ الاسلام

هرات، (بنگريد: حبيب السير، 309/4) به دستور شاه اسماعيل و به دليل سنى‏گرى او، خاتم المجتهدين

شيخ على بن عبدالعالى داخل دارالسلطنة هرات گرديده بر قتل وى اعتراض فرمود؛ چه اگر به قتل

نمى‏رسيد خدمت خاتم المجتهدين فرموده بودند كه به حجت و براهين عقليه و نقليه وى را از مذهب اهل

سنت و بدعت ملزم و ساكت مى‏ساخت و از الزام وى جميع ماوراءالنهر و خراسان به مذهب عليّه اماميه اثنا

عشريه اذعان مى‏نمودند. از اين جهت خدمت شيخ العارفين بر قتل وى متأسف بودند. مرحوم ميرزاى

نورى (خاتمة المستدرك، (چاپ مؤسسة آل البيت، 1420 ق، ج 2، ص 278) اين حكايت را از ميرزابيك

جنابذى نقل كرده است؛ اما نويسنده «حياة المحقق الكركى» اين نويسنده را با ميرزا بيك منشى نويسنده

«تاريخ عالم آراى عباسى» خلط كرده نام او را آورده و ارجاع به كتاب او هم داده است!. البته نورى كتاب

«روضة الصفويه» را نديده و مطلب را از رياض نقل كرده است. مصححان رياض كه گويا مطلب را در

 


|183|

 

رياض چاپى نيافته‏اند، به نسخه خطى آن (القسم الثانى: 122) ارجاع داده‏اند.

 

[9] . بنگريد: رسالة الجعفرية، ص 93؛ نفحات اللاهوت، ص 194؛ حياة المحقق الكركى، ج 1، ص 200 -

201. اين رساله در زمان شاه طهماسب و به دستور وى توسط يكى از شاگردان محقق كركى با نام سيد محمد

بن ابى‏طالب موسوى با عنوان لعنيه به فارسى ترجمه شد.

 

[10] . عالم آراى صفوى (به كوشش يدالله شكرى،، تهران، 1363) ص 479. مانند همين مطالب با عبارات

ديگر در: عالم آراى شاه اسماعيل (به كوشش اصغر منتظر صاحب، تهران، 1349) ص 517 516 آمده است.

 

[11] . جهانگشاى خاقان، ص 225.

 

[12] . لوامع صاحبقرانى، ج 4، ص 513.

 

[13] . در متن چاپى: جفريه.

 

[14] . حبيب السير، (خواند مير، غياث الدين بن همام الدين، تهران، خيام، 1362) ج 4، ص 610 - 609

 

[15] . حبيب السير، ج 4، ص 610

 

[16] . آقاى حسون معتقد است نظر افندى خطاست؛ اما هيچ توضيحى در باره اين نكته كه اگر اينها يك نفر

باشند بنابر اين كركى در سال 928 و 929 در ايران بوده است يا نه، نداده است. وى بر اين باور است كه كركى

پس از بازگشت به عراق در سال 918 يا 919 تنها در سال 936 به ايران بازگشت. البته دو اجازه از وى نشانگر

آن است كه در ماه صفر و رجب 928 و رمضان 929 در نجف بوده است. حياة المحقق، ج 1، ص 204. قابل

توجه است كه در متن حبيب السير تاريخ‏هاى ياد شده حروفى است نه عددى كه احتمال خطاى نگارشى در

باره آنها باشد.

 

[17] . فرهنگ ايران زمين، (مقاله «وقفنامه آب فرات از عهد شاه طهماسب» به كوشش ايرج افشار) ج 14،

صص 38 311 در ص 318 (در متن چاپى «عبدالعالى».

 

[18] . البته از محقق كركى دو اجازه يكى براى على بن حسن زواره‏اى با تاريخ جمادى الاولى 939 در هرات و

ديگرى براى كمال الدين درويش محمد با تاريخ 939 در اصفهان در دست است كه نشان مى‏دهد دست كم تا

نيمه اين سال در ايران بوده است. بنگريد: حياة المحقق الكركى، ج 1، ص 210

 

[19] . حياة المحقق الكركى، ج 1، ص 165

 

[20] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 196

 

[21] . تاريخ جهان آراء، ص 285 (قاضى احمد غفارى، تهران، 1343) ؛ روضة الصفوية، ص 409؛ تكملة

الاخبار، (عبدى بيك شيرازى، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، 1369) ص 66؛ جواهر الاخبار (بوداق

منشى قزوينى، به كوشش محسن بهرام نژاد، تهران، 1380)، ص 159

 

[22] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 237

 

[23] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 236. طبعاً چندان مخفى نبود كه ديگر نتوان آن را شناخت. وقتى صد سال

بعد يعنى سال 1040 ميرداماد درگذشت، او را در نجف در سردابه جدش يعنى محقق كركى دفن كردند.

(بنگريد به مباحث بعدى).

 

[24] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 238

 

[25] . بنگريد: احسن التواريخ، ( حسن بيك، روملو، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، بابك، 1357) ص

333؛ نيز بنگريد: خلاصة التواريخ، ج 1، صص 238 237، 297؛ خلد برين، (واله اصفهانى، ميرهاشم

محدث، تهران، بنياد موقوفات افشار، 1372) صص 428 427؛ وقايع السنين و الاعوام، (عبدالحسين

خاتون‏آبادى، تصحيح محمدباقر بهبودى، تهران، اسلاميه، 1352) ص 490؛ طباطبائى، زمين در فقه

اسلامى، ج 2، صص 77 76؛ در باره اختلاف ميرغياث الدين دشتكى با محقق كركى بر سر مسأله قبله

مساجد عراق بنگريد: فارس نامه ناصرى، ج 1، صص 102 101؛ تعليقات تكملة الاخبار، ص 194 193

 


|184|

 

(در آنجا آمده است كه يكى از علل اختلاف بر سر تغيير قبله مساجد ايران بود كه كركى خواستار آن بود و

ميرغياث الدين با آن مخالفت مى‏كرد وبر سر اين موضوع نامه‏اى هم از كركى به ميرغياث الدين نقل شده

است). كركى مخالفان ديگرى هم در باره فتوايش در تغيير قبله داشت كه از آن جمله شيخ حسين بن

عبدالصمد پدر شيخ بهايى بود كه رساله‏اى با عنوان «تحفة اهل الايمان فى قبلة عراق العجم و خراسان

(مرعشى، مجموعه 744) نوشت و ضمن آن به رد عقايد محقق كركى كه از وى با عنوان «شيخنا العلائى» ياد

مى‏كند، پرداخت. استرآبادى هم در الفوائد المدنية (ص 178) شيخ على كركى را به خاطر تغييرى كه در

قبله‏هاى مساجد ايران داد، مورد انتقاد قرار داده است. و نيز بنگريد: حياة المحقق الكركى، ج 1، ص 259.

يك نمونه از اين تغيير قبله‏ها را مؤلف اين سطور در مسجد جامع ابرقو ملاحظه كرده كه هم قبله قديم و هم

قبله جديد قابل مقايسه است و به احتمال مربوط به همين دوره مى‏باشد.

 

[26] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 195.

 

[27] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 296.

 

[28] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 297 296 ؛ اين حكايت در احسن التواريخ ص 249 248 به لحاظ تاريخى

قدرى مشوّش آمده است. روملو ذيل وقايع سال 931 اين حكايت را آورده و به علاوه آن را در سفر اول

محقق كركى عنوان كرده است. به نظر مى‏رسد مطالب وى نادرست باشد.

 

[29] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 297؛ مقايسه كنيد با احسن التواريخ، ص 249 248.

 

[30] . تذكره شاه طهماسب، (تهران، شرق، چاپ دوم 1363) ص 14.

 

[31] . خلاصة التواريخ، ج 1، صص 314 313؛ مقايسه كنيد با: احسن التواريخ، صص 406، 511 510.

 

[32] . جواهر الاخبار، ص 185.

 

[33] . احسن التواريخ، ص 511. به عكس بوداق منشى، عبارت روملو در ستايش مير شوشترى

غلوآميزاست.

 

[34] . بنگريد: صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست، (رسول جعفريان، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه،

1379) صص 216 214 در آنجا متن تصحيح شده اين فرمان را بر اساس نسخه دستنويس افندى آورده‏ايم.

نسخه چاپى آن در رياض فوق العاده مغلوط است. در باره كتاب ميرمحمد اشرف بعد از اين سخن گفته‏ايم.

[35] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 237 236.

 

[36] . خلاصة التواريخ، ج 2، ص 947.

 

[37] . صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست، ج 1، ص 432 431.

 

[38] . صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست، ج 1، ص 435

 

[39] . همان، ج 1، ص 440 439

 

[40] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 237

 

[41] . خلاصة التواريخ، ج 2، ص 773. اين كه در سال 926، جمعه 12 ذى قعده باشد، با تقويم وستنفلد كه اول

ماه مزبور را روز شنبه دانسته (تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى، ص 186) سازگار نيست؛ چه در آن

صورت چهارشنبه 12 ذى قعده است؟ اما تاريخ تولدى كه محقق كركى براى فرزندش نوشته روز تولد را

نهم ذى قعده دانسته: «تاسع ذى القعدة الحرام عام 926» و روز هفته را معين نكرده است. بنگريد:

احياءالداثر «طبقات اعلام الشيعة، قرن 10»، (به كوشش على نقى منزوى، قم، مؤسسة اسماعيليان) ص 122

123. استاد روضاتى مرقوم فرمودند: در جايى بدون ياد ازمأخذ، تولدش را شب جمعه دهم ذى‏حجه

يادداشت كرده‏ام.

 

[42] . نام پدرش حسين بن على بن محمد بن عبدالعالى است. بدين ترتيب نام نياى خويش را روى فرزندش

گذاشته است.

 

 


|185|

 

[43] . در منابع دوره صفوى، در بسيارى از موارد، به غلط، به شيخ على كركى، عبدالعالى اطلاق مى‏شود. از

جمله بنگريد: از شيخ صفى تا شاه صفى «تاريخ سلطانى»، (سيد حسن استرآبادى، تصحيح احسان اشراقى،

تهران، 1366) ص 157

 

[44] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 154 (به كوشش ايرج افشار، تهران، امير كبير، 1334). همين عبارت را واله

با تحرير جديدى آورده است. بنگريد: خلد برين، ص 430.

 

[45] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 458.

 

[46] . بنگريد: امل الامل، (شيخ حر عاملى، تحقيق سيد احمد اشكورى، نجف، مطبعة الآداب، 1385 ق.) ج 1،

ص 110. نسخه‏اى از اين رساله در كتابخانه دانشگاه تهران به شماره 3597 وجود دارد كه به اشتباه به محقق

كركى نسبت داده شده است.

 

[47] . رياض العلماء، ج 3، ص 133 132 و بنگريد: حياة المحقق الكركى، ج 1، ص 107 106.

 

[48] . بنگريد: خلاصة التواريخ، ج 2، ص 626، 712.

 

[49] . نقاوة الاثار، محمد بن هدايت الله افوشته‏اى، به كوشش احسان اشراقى، تهران، انتشارات علمى و

فرهنگى، 1373) ص‏41.

 

[50] . رياض العلماء، ج 3، ص 133.

 

[51] . خلاصة التواريخ، ج 2، ص 773؛ رياض العلماء، ج 3، ص 133 132.

 

[52] . خلاصة التواريخ، ج 2، ص 773.

 

[53] . نقد الرجال، تفرشى، ص 188.

 

[54] . هفت ديوان محتشم كاشانى، (تهران، تصحيح نوائى، صدرى، ميراث مكتوب، 1380) ج 1، صص

415-412.

 

[55] . مع الاسف مصحح كتاب نه تنها متوجه نشده بلكه در توضيحاتى هم كه در صفحه 1686 آمده، چندين

خطا مرتكب شده و وى را با محقق كركى درهم آميخته است.

 

[56] . هفت ديوان محتشم، ج 2، ص 1621 1620. بر اساس محاسبه مصحح، اين ماده تاريخ، سال 993 را

نشان مى‏دهد.

 

[57] . هفت ديوان محتشم، ج 2، ص 1545 1544.

 

[58] . رياض العلماء، ج 1، ص 260.

 

[59] . دوازده رساله فقهى در باره نماز جمعه، ص 183.

 

[60] . در المنثور من المأثور و غير المأثور، (على بن محمد بن حسن بن شهيد ثانى، قم، مرعشى، 1398ق)، ج

2، ص 245.

 

[61] . شرح حال سيد ضياءالدين ابى‏تراب حسن پدر سيد حسين كركى را بنگريد در: رياض، ج 1، ص 165؛

روضات الجنات، (آيت الله محمد باقر موسوى اصفهانى چارسوقى، قم، مكتبة اسماعيليان، 1391 ق) ج 2،

ص 294-295. وى استاد شهيد ثانى، حسين بن عبدالصمد و شمار ديگرى از فقيهان آن روزگار بوده

است. افندى در شرح حال سيد حسين كركى، نام پدرش را سيد ضياءالدين ابى‏تراب آورده اما در حاشيه

همانجا افزوده است كه گويا پدرش بدراالدين حسن (بن سيد جعفر بن فخرالدين حسن بن ايوب بن نجم

الدين حسينى عاملى كركى) فرزند خالوى محقق كركى بوده است. نيز بنگريد: امل الامل، ج 1، ص 56.

گفتنى است كه سيد حسين كركى در كتاب «دفع المناواة» نام پدر خويش را ضياءالدين ابى‏تراب حسن آورده

است. بنگريد: فهرست كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، (عبدالحسين حائرى)، ج 10، ص 2158. در باره

اين كه آيا سيد حسين بن بدرالدين حسن با سيد حسين بن ضياءالدين حسن دو نفر هستند يا يك نفر،

بنگريد به اعيان الشيعة، ج 5، ص 475 474. وى تلاش كرده است دو سيد حسين معرفى كند: يكى سيد

 


|186|

 

حسين كركى سبط محقق كركى. ديگرى سيد حسين كركى پدر ميرزا حبيب الله صدر. اين در حالى است كه

شيخ حر و افندى يك سيد حسين بيشتر معرفى نكرده‏اند. آقا بزرگ هم آنها را دو نفر دانسته است! محتمل

قوى بلكه مسلم چنان است كه بدرالدين حسن عالم ديگرى بوده است كه به خطا سيد حسين كركى معروف

به خاتم المجتهدين به او منسوب شده است؛ نه اين كه دو نفر با نام سيد حسين بوده‏اند كه يكى فرزند

بدرالدين و ديگرى فرزند ضياءالدين بوده است. خواهيم ديد كه در تمامى شرح حالهاى كوتاهى كه براى

ميرزا حبيب الله صدر نوشته شده، وى را فرزند سيد حسين مجتهد كركى يعنى همان سبط محقق كركى

دانسته‏اند. نويسنده حياة المحقق الكركى بدون تأمل در اين باره، به طور كلى از آوردن شرح حال احوال

ميرزا حبيب الله صدر و فرزندانش، به گمان اين كه ربطى به سيد حسين كركى ندارند، صرف نظر كرده

است.

 

[62] . رياض، ج 2، ص 63.

 

[63] . خلد برين، ص 414.

 

[64] . خلاصة التواريخ، ج 1، ص 555.

 

[65] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 145؛ خلدبرين، ص 414.

 

[66] . افندى مى‏نويسد كه وى مدتى در قزوين بوده و سپس در اردبيل شيخ الاسلام شده است. رياض،

ج‏2،ص 65.

 

[67] . رياض العلماء، ج 2، صص 67 66. نسخه‏اى از اين كتاب در كتابخانه مجلس (فهرست، ج 10، ص

2157) معرفى شده است. به نوشته فهرست نويس، وى اين كتاب را در سال 957 تمام كرده است. كتاب ياد

شده داراى سه مرصد است و مرصد نخست آن در باره مساوى بودن امام على با پيامبر (ص) به جز امر نبوت

است. اين كتاب، توسط زين العابدين على بن عبدالمؤمن به فارسى درآمده (با تاريخ 976) كه نسخه‏اى از آن

در كتابخانه مجلس موجود است. (فهرست، همانجا) به علاوه نسخه ديگرى هم از دفع المناواة در دانشگاه

تهران موجود است. در مجموعه‏اى كه نسخه دفع المناواة در آن قرار دارد، كتابچه‏اى هم با عنوان «رسالة فى

النيابة» از سيد حسين كركى در آن آمده كه مبحثى فقهى است. همچنين رساله‏هاى ديگر مؤلف در اين

مجموعه عبارت است از: رسالة فى [تعيين‏] يوم قتل عمر، المقدمة الاحمدية، رسالة توحيد و اثبات واجب

(براى سام ميرزا پسر طهماسب كه براى تحصيل به حجره او مى‏آمده است) ، رساله در حكم ذبائح اهل

كتاب، تياسر القبلة، الاشراف على سيادة الاشراف در باره سادات و حقوق آنها، رسالة فى استقبال القبلة. (در

فضائل السادات اثر ميرمحمد اشرف علوى از سياة الاشراف مطالبى نقل كرده است. بنگريد: ص 71)

 

[68] . اگر اين تاريخ، تاريخ تأليف رساله اللمعة باشد، وى آن را سه سال پس از رساله شهيد ثانى در باره

وجوب عينى نماز جمعه نگاشته و از آنجا كه شهيد ثانى رساله‏اش را در رد رساله محقق كركى در باب

وجوب تخييرى نماز جمعه نوشته بوده است، سيد حسين در اين رساله به دفاع از جد مادرى‏اش برخاسته

است. نظر افندى همين است. بنگريد: رياض، ج 2، ص 66. گذشت كه سيد حسن كركى هم رساله‏اى در نقد

رساله شهيد ثانى نوشت. بنگريد: دوازده رساله نماز جمعه از روزگار صفوى، (به كوشش رسول جعفريان،

قم، 1381) ص 183 به بعد.

 

[69] . بنگريد: ذريعه، ج 6، ص 270.

 

[70] . نسخه‏اى از آن در فهرست نسخ خطى كتابخانه آستانه مقدسه قم (دانش پژوه، ص 177 در 196 برگ

معرفى شده است. از كتاب ياد شده در فهرست‏هاى معمول، نسخه ديگرى معرفى نشده است.

 

[71] . فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ص 176.

 

[72] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 123؛ از شيخ صفى تا شاه صفى «تاريخ سلطانى»، ص 93.

 

[73] . شاه اسماعيل دوم، (والتر هينتس، ترجمه كيكاوس جهاندارى، تهران،، 1371) ص 69 68.

 

 


|187|

 

[74] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 215؛ از شيخ صفى تا شاه صفى «تاريخ سلطانى»، ص 99 98. مير سيد على

خطيب جد سيد حسن استرآبادى مؤلف تاريخ سلطانى بوده و وى شرح مفصلى از اين واقعه به دست داده

مى‏نويسد: مير سيد حسين مجتهد و مير سيد على خطيب استرآبادى جد راقم حروف رحمة الله عليهما -

كه شيعه يك رنگ ائمه هدى عليهم السلام و از دل و جان تبرّا و تولا مى‏نمودند، بنابر مصلحت وقت، چند

روزى خود را كنار كشيده به تنگناى تقيه گرفتار شدند. همان، ص 100 99.

 

[75] . رياض العلماء، ج 2، ص 74 72 وى از رساله‏اى كه مولى نظر على از شاگردان شيخ بهايى در باره

استادش نوشته بوده است، مطالب جالبى در باره برخورد اسماعيل دوم با سيد حسين آورده است. و بنگريد:

133؛ گفتنى است كه شاه اسماعيل دوم تمايلات سنى‏گرى داشته و به همين دليل با سيدعمادالدين على

حسينى استرآبادى‏مشهور به ميركلان نيز به دليل اصرار او در تشيع دشمنى مى‏كرده تا آنكه در نهايت به قتل

وى دستور داده است: رياض العلماء، ج 4، ص 69، و نك: ص 76.

 

[76] . رياض العلماء، ج 2، ص 71.

 

[77] . در باره گرايش اسماعيل دوم به اين قبيل عقايد و تبعات آن بنگريد: شاه اسماعيل دوم، والتر هينتس،

صص 120 114.

 

[78] . كتاب نفحات اللاهوت شيخ كركى و تقويت تبرائيان (بنگريد: لؤلؤة البحرين، يوسف البحرانى، تحقيق

محمدصادق بحرالعلوم، نجف، مطبعة الحيدريه، ص 153) نشانگر خطى است كه در دولت صفوى پايدار

ماند. افندى به وقت وصف محقق كركى او را چنين مى‏ستايد: الفقيه المجتهد الكبير، العالم العلامة، شيخ

المذهب، مُخرّب دين اهل النصب و النواصب. رياض، ج 4، ص 441.

 

[79] . رياض العلماء، ج 2، ص 67، 68.

 

[80] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 369، خلاصة التواريخ، ج 2، ص 867، 1069؛ از شيخ صفى تا شاه صفى

«تاريخ سلطانى»، ص 133 132.

 

[81] . در باره وى كه يكى از مشهورترين صدور دوره صفوى است بنگريد: مثال‏هاى صدور صفوى، صص

16 14.

 

[82] . خلاصة التواريخ، ج 2، ص 1086.

 

[83] . در نسخه چاپى مورد استناد: «محلات».

 

[84] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 458. واله ذيل شرح حال «سيد حسين كركى جبل عاملى» طبق معمول همان

مطالب عالم آراى عباسى را با عباراتى ديگر آورده است. خلد برين، ص 414 و بنگريد: از شيخ صفى تا شاه

صفى «تاريخ سلطانى»، ص 157.

 

[85] . فهرست نسخ خطى آستانه قم (از تاريخ قم ميرزا على رضا فيض)، ص 82.

 

[86] . عالم آراى عباسى، ج 2، ص 739.

 

[87] . امل الامل، ج 1، ص 155.

 

[88] . امل الامل، ج 1، ص 30.

 

[89] . رياض العلماء، ج 2، ص 63. اشاره افندى به كتابخانه آنهاست كه مراجعه به آنها براى افندى جالب

بوده‏است.

 

[90] . فهرست نسخ خطى آستانه قم (از تاريخ قم ميرزا على رضا فيض)، ص 82 و بنگريد:

 

[91] . فهرست اسامى آنان را بنگريد در: عالم آراى عباسى، ج 2، ص 1090 1089.

 

[92] . امل الامل، ج 1، ص 56 «و قابلاً عنده الحديث».

 

[93] . در اين باره به توضيحات صاحب روضات الجنات (ج 2، ص 324) مراجعه فرماييد.

 

[94] . رياض العلماء، ج 2، ص 70

 

 


|188|

 

[95] . بنگريد: سلوة الشيعة، ميرلوحى، برگ 43 (نسخه خطى شماره 3306 كتابخانه آيةاللّه نجفى و ش

4014برگ 103 104. و نسخه ش 4296 برگ 21. و متن چاپى سلوة الشيعة (ميراث، دفتر دوم)،

صص‏357- 358.

 

[96] . تذكره نصرآبادى، ج 1، ص 396، ش 456.

 

[97] . مع الاسف تاريخ فوت حشرى را نمى‏دانيم. از او كتاب روضه اطهار (به كوشش عزيز دولت آبادى،

تبريز، 1371) چاپ شده و منابع شرح حال وى در مقدمه آمده است. حشرى روضه اطهار را به سال 1011

تأليف كرده است.

 

[98] . وقايع السنين و الاعوام، ص 523.

 

[99] . خلاصة السير، (محمد معصوم خواجگى، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1368)، ص 38 37؛ خلد

برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 2.

 

[100] . در خلاصة السير، ص 128 نصب ميرزا حبيب الله در شعبان 1040 آمده است كه به دليل واقع شدن

نوروز در ماه مزبور مى‏تواند سال 1041 هم تلقى شود.

 

[101] . از شيخ صفى تا شاه صفى «تاريخ سلطانى»، ص 244.

 

[102] . تاريخ صفويان «تاريخ ملاكمال» (به كوشش ابراهيم دهگان، اراك، 1334)، ص 84.

 

[103] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 109.

 

[104] . ذيل عالم آرا عباسى، ص 266 265؛ خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 326

 

[105] . ذيل عالم آرا عباسى، صص 92 91. «نبى شريعت» بر اساس محاسبه مصحح، 1042 مى‏شود.

 

[106] . خلد برين، «ايران در زمان شاه صفى...» ص 493 تاريخ درگذشت او را 1060 نوشته است. در عباسنامه،

(ص 143) ظاهرا تاريخ درگذشت وى را 1063 آورده است. در طبقات اعلام الشيعة، قرن 11،

ص‏133تاريخ احتمالى درگذشت وى سال 1060 ياد شده است. خواهيم گفت كه سال درست همان

سال‏1060 است.

 

[107] . «مثال»هاى صدور صفوى، (مدرسى طباطبائى، قم، 1353) ص 18، از نامه آستان قدس، سال

هشتم،شماره 3، ص 127 (بنگريد به ضمائم مثال‏هاى صدور صفوى براى اين متن فرمان با مثال ميرزا

حبيب الله‏صدر).

 

[108] . تذكره صفويه كرمان (مير محمد سعيد مشيزى، به كوشش باستانى پاريزى، تهران، 1369)، ص 262.

 

[109] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 493.

 

[110] . فهرست كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، ج 10، ص 2161. گويا همين محمد حسين تفرشى است كه

از وى نامه‏اى اديبانه به ميرزا ابوطالب اعتمادالدوله برجاى مانده است. بنگريد: اسناد و نامه‏هاى تاريخى و

اجتماعى دوره صفويه، (ثابتيان، تهران، 1343) ص 361.

 

[111] . ذريعه، ج 13، ص 228.

 

[112] . ذريعه، ج 25، ص 145.

 

[113] . تذكره نصرآبادى، (تصحيح محسن ناجى نصرآبادى، تهران، اساطير، 1378) ج 1، ص 332.

 

[114] . ديوان زلالى خوانسارى، نسخه خطى كتابخانه ملك، ش 4886، ص 373 372.

 

[115] . الدر المنثور، (قم، به كوشش سيد احمد اشكورى، 1398ق) ج 2، ص 252.

 

[116] . تذكره نصرآبادى، ج 1، ص 554. بنگريد: ذريعه، ج 9، ص 221 (در آن‏جا از ديوان وى ياد شده و اين كه

«ثمّ تَرَقّى امره باتصاله بالميرزا حبيب الله».

 

[117] . تذكره نصرآبادى، ج 1، ص 436.

 

[118] . همان، ج 1، ص 463.

 

 


|189|

 

[119] . همان، ج 1، ص 483.

 

[120] . همان، ج 1، ص 185.

 

[121] . طبقات اعلام الشيعة، قرن 11، «الروضة النضرة» (آقا بزرگ طهرانى) ص 132.

 

[122] . تذكره نصرآبادى، ج 2، ص 704.

 

[123] . رياض العلماء، ج 4، ص 417. شيخ لطف الله ميسى اصفهانى، از علماى جبل عامل است كه مسجد با

عظمت موجود در ميدان نقش جهان [ميدان امام فعلى‏] توسط شاه عباس اول به نام وى ساخته شده و به

نوشته واله (خلد برين، ص 439) او به عنوان «پيشنماز ومدرّس و متولّى و متصدّى موقوفات آن مسجد

گرديد». وى از منطقه ميس، يكى از قريه‏هاى جبل عامل بود. در ايام جوانى به قصد زيارت امام رضا عليه

السلام عازم خراسان گرديد و در آن‏جا از محضر علماى شيعه بهره‏ها برده، مدتى در در محضر مرحوم

آخوند ملاعبداللّه شوشترى درس خواند. در جريان حمله ازبكان به مشهد كه ضمن آن ملاعبدالله به

شهادت رسيد، لطف الله جان سالم بدر برده، به قزوين آمد. به دنبال درخواست شاه عباس از وى، از قزوين

عازم دارالسلطنه اصفهان گرديد و در آن‏جا سرپرستى مدرسه و مسجدى كه شاه به نام وى ساخت، عهده‏دار

شد و تا پايان عمر به كار ارشاد خلايق و تدريس اشتغال داشت. (اسكندر بيك منشى، عالم آراى عباسى، ج

1، ص 120) وى به تدريج، در اصفهان درخشيد و محل اعتناى علما، مردم و شخص شاه بود. اسكندربيك

درباره او مى‏نويسد: او در حريم مسجد منزل گزيد و همواره با افاده علوم دينيه و تنقيح مسايل يقينيه و

پيشنمازى مسجد قيام داشت. قولش در مسايل دينيه معتبر و موثوق بود. (همان، ج 1، ص 741.

 

[124] . امل الامل، ج 1، ص 183.

 

[125] . رياض العلماء، ج 2، ص 70. وى با اين عبارت بر آن بوده است كه اين قبيل افراد را از محدوده علما

خارج كند.

 

[126] . خلد برين، ايران در زمان شاه صفى و عباس دوم، (به كوشش محمد رضا نصيرى، تهران، 1380)

ص‏315.

 

[127] . بنگريد: فهرست نسخ خطى كتابخانه مقدسه آستانه قم، ص 81.

 

[128] . طبقات اعلام الشيعة، قرن 11، ص 599.

 

[129] . نحوه بيان سنوات در عباسنامه قدرى مبهم است. مصحح در پاورقى دو صفحه قبل از اين متن، تاريخ

1063 را براى حادثه‏اى آورده بدين جهت كسانى گمان كرده‏اند كه سال درگذشت ميرزا حبيب هم 1063

است. تاريخ صحيح همان سال 1060 است. توضيحات ديگرى در متن خواهد آمد.

 

[130] . واضح است كه عبارت دشوارى دارد.

 

[131] . عباسنامه، (محمد طاهر وحيد قزوينى، تصحيح ابراهيم دهگان، اراك، 1329) ص 143.

 

[132] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 493.

 

[133] . تذكره نصرآبادى، ج 1، ص 25. نصرآبادى در چند مورد ديگر هم ازميرزا مهدى ياد كرده كه معمولاً ذيل

شرح حال كسانى است كه پيش از وى كاره‏اى بوده‏اند اما در صدارت يا وزارت او معزول گشته‏اند. بنگريد به

فهرست اعلام تذكره نصرآبادى، ذيل مورد «مهدى، ميرزا».

 

[134] . تذكره نصرآبادى، ج 2، ص 909.

 

[135] . پژوهشى در تشكيلات ديوان اسلامى، (هريبرت بوسه، ترجمه غلامرضا ورهرام، تهران، 1367)

ص‏284.

 

[136] . تذكره صفويه كرمان، ص 262.

 

[137] . بنگريد: وقايع السنين و الاعوام، ص 522.

 

[138] . فوائد الصفوية، (ابوالحسن قزوينى، تصحيح مريم ميراحمدى، تهران، 1367) ص 73.

 

 


|190|

 

[139] . عباسنامه، ص 300.

 

[140] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 496، 580.

 

[141] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 655 654.

 

[142] . اصل مطالب بدون شعر در گلدسته انديشه نسخه ش 3736 كتابخانه ملك (ص 181) هم آمده است.

 

[143] . ستام به معناى لجام وافسار.

 

[144] . ن.خ: صفحه

 

[145] . ديوان وقارى، نسخه كتابخانه ملك، ش 5223. هر دو مصراع تاريخ 1071 را نشان مى‏دهد. يعنى هم

مصراع اول، جمعش 1071 است و هم مصراع دوم. بنگريد: تذكره نصرآبادى، ج 2، ص 705. وى اين اشعار

را از ديوان وقارى گرفته و لذا گفته است كه براى تتمه اشعار بايد «رجوع به ديوان كرد».

 

[146] . گلدسته انديشه، نسخه 2058 كتابخانه مركزى دانشگاه، برگ 46 45.

 

[147] . در تذكره صفويه كرمان (ص 297) ذيل وقايع 1070 با اشاره به سفر ايلچى شاه عباس دوم، يعنى بُداق

سلطان به هند از كرمان، مى‏نويسد: بعد از رفتن ايلچى مزبور، خبر معزولى محمد بيك اعتماد الدوله رسيد.

بدين جهت نيز رفتن كوبنان عاليجاه مشار اليه چند روزى معوق ماند تا خبر تفويض به ميرزا محمد مهدى

كه به رتبه صدارت سرافراز بود، انتشار يافته... .

 

[148] . تذكره صفويه كرمان، ص 310.

 

[149] . وقايع السنين والاعوام، ص 525.

 

[150] . تذكره صفويه كرمان، ص 340.

 

[151] . وقايع السنين و الاعوام، ص 531.

 

[152] . همان، ص 531.

 

[153] . تذكره نصرآبادى، ج 1، ص 25.

 

[154] . همان، ج 1، ص 25.

 

[155] . رياض العلماء، ج 4، ص 417.

 

[156] . امل الامل، ج 1، ص 120.

 

[157] . رياض العلماء، ج 2، ص 70.

 

[158] . مكارم الاثار، ج 3، ص 822

 

[159] . چنين است در اصل.

 

[160] . ديوان وقارى، نسخه 5223 كتابخانه ملك. تاريخ خاتمه كتابت نسخه در دوشنبه سوم ذى حجه سال

1084 به خط محمد جعفر پس محمد امين وقارى (متولد 1045) و با تصحيح محمد امين وقارى.

 

[161] . قصص الخاقانى، (ولى قلى شاملو، تصحيح حسن سادات ناصرى، تهران، انتشارات وزارت ارشاد و

فرهنگ اسلامى، 1374) ج 1، ص 524؛ تاريخ ازدواج ميرزا محمد معصوم با دختر خليفه سلطان سال 1061

مى‏باشد. بنگريد: تاريخ ملاكمال، ص 114.

 

[162] . امل الامل، ج 1، ص 180.

 

[163] . رياض العلماء، ج 2، ص 64.

 

[164] . رياض العلماء، ج 2، ص 70.

 

[165] . فهرست نسخ خطى كتابخانه مقدسه آستانه قم، ص 80. پس از وى از ابوطالب بن محمد معصوم ياد

شده است كه در سال 1111 و 1125 و شخصى با نام محمد رحيم بن محمد مهدى كه در سالهاى 1142 و

1154 متولى آستانه قم بوده‏اند. (همان) دانش پژوه مى‏نويسد: در تاريخ قم ميرزا على اكبر فيض متولى

مزار فتح على شاه پسر آقا ميرزا محمد متولى همين مزار كه كتابش را در سال 1309 در پانزده باب ساخته

 


|191|

 

است، از طومار متولى آستانه حاجى ميرزا سيد حسين متولى باشى نسب او چنين نقل شده است كه او پسر

ميرزا محمدرضا پسر ميرزا اسدالله پسر ميرزا سيد محمد پسر ميرزا سيد محمد مهدى پسر محمد رحيم

پسر محمد خليل پسر مهدى پسر حسن پسر محمد امين پسر ابوطالب پسر [محمد] معصوم پسر [ميرزا

محمد] مهدى پسر [ميرزا] حبيب الله پسر سيد حسين خاتم المجتهدين عبدالعال كركى است.

 

[166] . گلدسته انديشه، نسخه خطى كتابخانه ملك، ش 3671، ص 123.

 

[167] . فهرست نسخ خطى كتابخانه مقدسه آستانه قم، ص 80.

 

[168] . وقايع السنين و الاعوام، ص 555.

 

[169] . وقايع السنين والاعوام، ص 560.

 

[170] . در واقع در باره روز تولد اميرمؤمنان عليه السلام اختلاف نظر بود و علما با درخواست شاه سلطان

حسين، اين روز را پذيرفته و از آن پس جشن تولد اميرالمؤمنين عليه السلام در سيزدهم ماه رجب برگزار

مى‏شد و مى‏شود.

 

[171] . وقايع السنين و الاعوام، ص 562.

 

[172] . در اين باره، خوابى نقل شده است كه كه بر اساس آن ازدواج دختر دوم كركى با شمس الدين محمد به

دستور اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. بنگريد: ريحانة الادب، ج 6، ص 56؛ حياة المحقق الكركى، ج

1، ص 179.

 

[173] . شرح درگذشت (يا تدفين) وى را در صبح جمعه بيست و چهارم شعبان 1040 محمد معصوم خواجگى

در خلاصة السير، صص 112 111 آورده است. به اعتقاد استاد روضاتى (ملاحظاتى در باره خلاصة السير،

فرهنگ ايران زمين، دفتر 29، ص 111) تاريخ تحويل سال شمسى جديد كه در خلاصة السير (ص 109)

آمده (شب جمعه 17 شعبان 1040) كاملاً صحيح است. استاد افزوده‏اند كه تاريخ وصيتنامه ميرداماد هم روز

دوشنبه 20 شعبان 1040 است و بنابر اين، اين كه در ذيل عالم آرا سال 1041 آمده خطاست. گويا همين خطا

به وقايع السنين هم رسوخ كرده است. بنگريد: وقايع السنين و الاعوام، ص 510. (در اين صفحه يكبار آمده

است كه ميرداماد در سال 1040 و بار ديگر قيد شده كه در سال 1041 درگذشته است). ميرداماد در سفرى كه

همراه شاه صفى به عراق عرب رفت، همانجا درگذشت. بنگريد: روضات الجنات، ج 2، ص 66.

 

[174] . عالم آرا عباسى، ج 1، ص 147 146.

 

[175] . خلد برين «ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم»، ص 365 364.

 

[176] . رياض العلماء، ج 3، ص 132.

 

[177] . در باره ميرداماد، داستانهاى شگفتى در همان زمان، از خودش و اطرافيانش در باره‏اش نقل مى‏شد.

ازجمله آن كه مكرر در خواب ارسطو و افلاطون را مى‏بيند و در باره مسائل حكمى با آنها گفت‏وگو مى‏كند.

مير محمد اشرف نواده دخترى وى پس از نقل برخى از اين شگفتى‏ها مى‏نويسد: چون رساله بود، از ذكرش

چشم پوشيده مبادا كه افسانه تصور نموده، خواب عالم غيب، موجب غيبت شود (كتاب بدون نام، مخطوط،

نسخه شخصى آيت الله حاج سيد محمدعلى روضاتى، ص 6.). و باز مطلب ديگرى آورده و افزوده:...

نحوى از كرامات در وقت وصول آن [توقيع‏] از جد داعى نقل مى‏فرمود كه ذكرش چون موجب استبعاد

ناظرين اين رقيمه است، ترك نمود. (همانجا) حكايت آن است كه كسى از اقوام شيخ بهايى مدعى شده بود

كه «در حين طواف كعبه معظمه در حج كسى [اين توقيع‏] را به من داد كه به ميرمحمدباقر داماد بده. و اين

نوشته در اندرون يك چوب مسواك مخفى بوده» (همانجا).

 

بخش عمده اين كتابِ بدون نام مى‏تواند بخشى از «اشرف المناقب» يا كتابى غير از فضائل السادات

باشد كه به هر حال در باره اهميت نسب اهل بيت نوشته است. مطالبى كه ما در اين نوشته آورده‏ايم مقدمه‏اى

است كه مؤلف در ابتداى آن كتاب ضمن چند صفحه نوشته و در آنجا آورده است كه «چون استمداد همت در

 


|192|

 

تأليف اين كتاب مستطاب از روح كثير الفتوح نواب جد امجد خود كرده بودم، بعد از توفيق اتمام مجلد اول

از آن به شكرانه يسيرى از نعمت مترقبه... مناسب دانستم ذكر و نشر شمه‏اى از شميمه محاسن و مكارم عالى

شأن ايشان را...». مع الاسف اين مقدمه ناقص است اما همين مقدار هم كه مانده بسيار ارجمند است.

[178] . آگاهيم كه اين مطلب در اشعارى كه از وى نقل شده، بخصوص مورد تأكيد قرار گرفته است. اما نقل يك

قضاوت تاريخى هرچند قدرى تند است، بى‏مناسبت نيست: سيد رفيع الدين حسينى پدر سلطان العلماء (م

1064) در رديه‏اى كه بر شرعة التسمية ميرداماد نوشته در اواخر كتابش نوشته است: قد ادعى الفاضل يعنى

ميرداماد هنا أن قوة عاقلته ارفع و اشد من عاقلة ساير الناس و جميع عباد الله و حاشاه من ذلك بل يظهر من

فتاويه و اقواله فى المعقول و المنقول ان قوة عاقلته ادنى من ادنى الناس لخطائه فى اكثرها بل فى جميعها و

من جملته حكمه هنا... (به نقل از حاشيه دستنويس سيدنا الاستاد المعظم آقاى روضاتى زيد عزه در حاشيه

فهرست كتب خطى، ص 170).

 

[179] . بنگريد: روضات الجنات، ج 2، ص 68 62.

 

[180] . بنگريد: حكيم استرآباد، سيد على موسوى بهبهانى، تهران، اطلاعات، 1370؛ سايه اشراق، عباس

عبيرى، قم، 1376ش، شرح حال ميرداماد و ميرفندرسكى، اكبر هادى، اصفهان، 1363.

 

[181] . اين استفتاء و جوابيه آن در پشت برگ اول نسخه شماره 1298 كتابخانه جامع گوهرشاد آمده است.

 

[182] . منشآت امام قلى ميرزا، نسخه خطى شماره 1859 ص 121 از كتابخانه آية الله گلپايگانى. بنگريد: صفويه

در عرصه دين، فرهنگ و سياست، ج 1، ص 86 85.

 

[183] . خلاصة السير، ص 38.

 

[184] . تاريخ صفويان «تاريخ ملاكمال»، ص 81.

 

[185] . عالم آراى عباسى، ج 1، ص 147.

 

[186] . خلاصة السير، ص 96.

 

[187] . كتاب بى‏نام، نسخه خطى، ص 7 6.

 

[188] . خلاصة السير، ص 112 111.

 

[189] . نسخه بدل: بريز تا برود آب زندگانى نيست.

 

[190] . كتاب بدون نام از ميرمحمد اشرف، نسخه خطى. (در يكى از پاورقى‏هاى گذشته در باره اين كتاب

توضيحاتى گذشت).

 

[191] . كتاب بدون نام، ميرمحمد اشرف، نسخه شخصى آيت الله حاج سيد محمدعلى روضاتى، ص 14 13.

 

[192] . بنگريد: ديوان زلالى، نسخه كتابخانه ملك، ش 3671 (كتابت نسخه در 1075 در حيدرآباد)، ص 374،

376، 104 و بنگريد: صص‏100، 381، 387.

 

[193] . فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ج 1، ص 159 158.

 

[194] . در نسخه‏اى از كتاب حظيرةالقدس او كه در اين سال كتابت شده از مؤلف چنين ياد شده كه در قيد حيات

است، همين طور در نسخه‏اى از كتاب ردّ صوفيه ميرلوحى كه در سال 1060 تأليف شده از وى چنان ياد شده

كه پيش از آن درگذشته است. نك' : طبقات اعلام الشيعة، قرن 11، ص 29.

 

[195] . امل الامل، ج 1، ص 33؛ رياض العلماء، ج‏1، ص 39؛ تعليقة امل الامل، (افندى) ص 250 ؛ عبدالنبى

قزوينى، تتميم امل الامل، (عبدالنبى قزوينى، تحقيق: سيد احمد حسينى، قم، كتابخانه آيةالله مرعشى، br>1407>

ق) صص 63 62؛ تكملة امل الامل، صص 96 95؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 593؛ طبقات اعلام الشيعة، قرن

11، صص 30 27؛ فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، (علامه حاج سيد محمدعلى روضاتى،

اصفهان، 1341) صص 169 -181؛ مقدمه لطائف غيبيه، صص پنج تا هفده؛ فهرست نسخه‏هاى خطى

كتابخانه مركزى دانشگاه، (دانش پژوه) ج 3، صص 189، 249 و 457؛ حكيم استرآباد، ميرداماد، صص 53 -

 


|193|

 

54، 116 115، 127 126 و 169؛ تاريخ فلسفه اسلامى، هانرى كربن، ج‏2، ص‏149؛ فوائد رضويه، ص‏17؛

مقدمه مصقل صفا، (حامد ناجى) صص 104 90. مقدمه شرح قبسات سيد احمد، از حامد ناجى، تهران،

ميراث مكتوب، 1376؛ مرقد وى در تخت فولاد اصفهان در تكيه آقا رضى مى‏باشد كه البته صورت قبر

مشخص نيست: بنگريد: تخت فولاد، (مصلح الدين مهدوى) ص 118.

 

[196] . تتميم امل الامل، صص 63 62.

 

[197] . امل الامل، ج 1، ص‏33. نسخه‏اى از آن در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى (ج 5، ص 181)

موجوداست.

 

[198] . متن اين اجازات به خط ميرداماد نزد نواده وى ميرمحمداشرف فرزند سيد عبدالحسيب بن سيد احمد

علوى بوده و آنها را در كتابش فضائل السادات (ص 506 503) آورده است.

 

[199] . بنگريد: فضائل السادات، ص 506؛ بحار الانوار، ج 106، صص 159 152 نك' : فهرست نسخه‏هاى

خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ص 172 173.

 

[200] . شرح القبسات، (تحقيق حامد ناجى، تهران، 1376) ص 88.

 

[201] . بنگريد: فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه ملى، ج 5، ص 313، نسخه 2217. اين ديوان به شكل‏هاى

مختلفى به چاپ رسيده است. از جمله در سال 1349 ق به همّت ميرزا محمود شفيعى در مطبعه سعادت

اصفهان. همچنين در «شرح حال ميرداماد و ميرفندرسكى» از اكبر هادى (اصفهان، 1363) و نيز با عنوان

«ديوان ميرداماد» به كوشش احمد كرمى، تهران، 1379.

 

[202] . تعليقة امل الامل، ص 250، ش 734.

 

[203] . فلسفه ايرانى و فلسفه تطبيقى (هانرى، كربن، ترجمه جواد طباطبائى، تهران،)، صص 64 61.

 

[204] . اين اثر توسط دكتر حامد ناجى انتشار يافته است.

 

[205] . در باره آن بنگريد: فهرست كتب خطى اصفهان، ص 180 177.

 

[206] . از جمله بنگريد به كشكول شيخ يوسف بحرانى با عنوان «انيس المسافر و جليس الحاضر» ج 1، ص

434 كه پرسشى از از «السيد الجليل الاعظم الافخم جمال الدين احمد بن المقدس السيد زين العابدين» در

باره عيسى مسيح صورت گرفته است.

 

[207] . بنگريد به: صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست، ج 3، مقاله: ادبيات ضد مسيحى در دوره صفوى.

 

[208] . فهرست كتب خطى، صص 177 173. تأليفات سيد احمد از اين هم بيشتر است و استاد بعدها در

حواشى كتاب فهرست خود (در نسخه شخصى‏شان) آثار ديگرى از سيد احمد را هم معرفى كرده‏اند.

همچنين بنگريد به شرح القبسات، مقدمه، ص 72 67؛ در «موسوعة مؤلفى الامامية» (قم، مجمع الفكر

الاسلامى، 1422) ج 3، صص 577 565 بيش از پنجاه كتاب وى، يا منسوب به وى با معرفى نسخه‏هاى

خطى برجاى مانده از آنها معرفى شده است.

 

[209] . در كنار متن، در حاشيه نوشته شده است: فالمصنف هو المير محمد اشرف بن الامير عبدالحسيب بن

الامير سيد احمد صهر سيدنا الداماد رحمة الله علهيم اجمعين و هو صاحب كتاب فضائل السادات.

 

[210] . مع الاسف در اين كتاب بدون نام از مير محمد اشرف (ص 11) اين متن تا همين جا آمده و ادامه آن يك

برگ يا بيشتر افتادگى دارد.

 

[211] . بنگريد: فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ص 159، رجال اصفهان يا تذكرة القبور، ص 94؛

فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه، ج 3، ص 569، ج 5، ص 1572.

 

[212] . فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ص 160 159 از تذكره حزين، ص 57.

 

[213] . فضائل السادات، ص 132.

 

[214] . تذكره حزين، ص 56.

 

 


|194|

 

[215] . فهرست كتب خطى، ص 161.

 

[216] . رجال اصفهان يا تذكرة القبور، ص 95، 237.

 

[217] . فضائل السادات، ص 507.

 

[218] . بنگريد: فضائل السادات، (قم، كتابفروشى طباطبائى، 1339) ص 12 11.

 

[219] . فهرست كتب خطى، ص 164.

 

[220] . فضائل السادات، ص 265. برخى از اشعار ديگر وى را بنگريد در: مقدمه علاقة التجريد، ص هشتاد و نه

نود و دو.

 

[221] . وى فهرست مآخذ خود را طى چندين صفحه در پايان كتاب آورده است.

 

[222] . فضائل السادات، ص 61.

 

[223] . همان، ص 98.

 

[224] . همان، ص 106.

 

[225] . بنگريد: همان، ص 124، 198.

 

[226] . فضائل السادات، ص 503.

 

[227] . ذريعه، ج 21، ص 75.

 

[228] . فهرست كتب خطى كتابخانه‏هاى اصفهان، ص 163 ش 42.

 

[229] . تصحيح دكتر حامد ناجى، تهران، انجمن مفاخر فرهنگى، 381.

 

[230] . بنگريد: مقدمه علاقة التجريد، ص 94.

 

[231] . فهرست كتب خطى، ص 162.

 

[232] . بنگريد: مقدمه علاقة التجريد، ص 95.

 

[233] . فهرست كتب خطى، ص 168.

 

شمارى از اعقاب اين خاندان بر اساس اطلاعات خانوادگى در مقدمه علاقة التجريد (ص 97 - 100) كه

به تازگى توسط آقاى دكتر حامد ناجى به چاپ رسيده معرفى شده‏اند. اين شاخه، در اين اواخر، به خاندان

ميردامادى شهرت يافته‏اند كه در ميان آنان هم اهل علم و ادب فراوان است.

 

[234] . سوره مباركه ليل، 1، 2.

 

[235] . يك كلمه محو شده است.

 

[236] . اين حكايت مربوط به زمان طهماسب و نزاع شيخ على كركى با ميرغياث الدين منصور است كه به

صدارت مير معز اصفهانى، شاگرد محقق كركى، منجر شد.

 

[237] . اشاره به ميرمحمد باقر داماد.

 

[238] . سوره مباركه نحل، 90.

 

[239] . در اصل: آرامگان.

 

 

تعداد نمایش : 4538 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما