صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج‏ البلاغه
آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج‏ البلاغه تاریخ ثبت : 1390/11/20
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره28 ,
عنوان : آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج‏ البلاغه
مولف : امير رحمانى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

| فهرست |

 

آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج‏ البلاغه

 


مقدمه

فصل يكم - آزادى چيست؟

آزادى، حقّى غير قابل اسقاط

فصل دوم - منشأ آزادى اجتماعى از ديدگاه قرآن

فصل سوم - تشريع دين و تأمين آزادى انسان در قرآن كريم

فصل چهارم - منشأ محدود شدن آزادى بشر

دفع يك اشكال

فصل پنجم - بالاتر از آزادى

فصل ششم - دفع عوامل سلب آزادى انسان در مكاتب آسمانى

الف) دفع عامل سلب آزادى، در وجود سلب كنندگان

ب) دفع عامل سلب آزادى در وجود سلب شوندگان

 


 


|195|

آزادى سياسى و اجتماعى از ديدگاه قرآن و نهج‏البلاغه

 

امير رحمانى


مقدمه

يكى از امورى كه از دير زمانى فكر بشر را به خود معطوف كرده است و بسيارى از

دانشمندان و متفكران را به تكاپوى انديشه و قلم وا داشته است و مصلحان را به دعوت و قيام

و جهاد فرا خوانده است، مسأله آزادى سياسى و اجتماعى است. اهميت اين امر براى بشر آن

قدر زياد است كه در همه اعصار انسان‏هايى براى رسيدن به آن و براى حاكميت آن در جامعه

جانفشانى كرده‏اند، اما حقيقت آزادى چيست؟ گمشده واقعى كدام است؟ منشأ آزادى و

ريشه آن كجاست؟ و چرا آزادى براى انسان و جامعه انسانى كمال است؟ آيا برتر از آزادى هم

چيزى هست؟ آيا آزادى اجتماعى محدود به حدى مى‏شود؟ اگر نه، چرا؟ اگر آرى، چرا؟ حدّ

آن چيست؟ اساساً چرا آزادى به اين حد از مطلوبيت براى بشر رسيده است؟ چه عواملى

سبب فقدان و سلب آزادى در جوامع بشرى مى‏شود؟ راه مقابله و رفع و دفع اين عوامل كدام

 

 


|196|

است؟ چه اصول و قواعد اجتماعى مى‏تواند تأمين كننده اين خواست عمومى باشد و بقاى

آن را تضمين كند؟ جايگاه مردم و نخبگان اجتماعى و علما و صاحبان قدرت و حاكمان، در

اين ميان كجاست؟ و...

اين‏ها سؤالاتى است فرا روى هر مكتب و نحله‏اى كه دغدغه انسان و سرنوشت اجتماعى

او و جامعه انسانى را دارد و مدّعى تأمين سعادت اوست.

صدها سال است كه انديشمندانى با جهان‏بينى‏هاى مختلف، درصدد جواب به اين

پرسش‏ها برآمده‏اند.

حاصل فكر آنان، مكتب‏هاى اجتماعى و سياسى و نظام‏هاى حكومتى گوناگونى را در

جهان پراكنده است، اما چه بسيار از اين مكاتب و ايده‏ها و نظام‏هاى سياسى كه در طول زمان

به افول گراييدند و داغ آرمان آزادى بخشى را به دل پيروان خود نهادند. چه حكومت‏هايى كه

با ايده‏هاى نو و فريادهاى «آزادى؛ آزادى»، به قدرت رسيدند، ولى رهاوردى جز استبداد و

ديكتاتورى نداشتند.

امروزه، متفكران منصف دنيا به ضعف مكاتب بشرى موجود و نظام روابط سياسى

اجتماعى حاكم بر جوامع، در تأمين اين گوهر كم‏ياب، معترفند و به دنبال عرضه راهى جديد

فرا روى انسان هستند.

انديشمندان مسلمان، به جهت سابقه طولانى استعمار و استبداد جوامع اسلامى و عطش

مسلمانان براى رهايى و آزادى، به اين مهم، علاقه نشان مى‏دهند و مى‏خواهند سخن تازه‏اى

عرضه كنند، امّا بيشتر از منابع و افكار متفكران غير مسلمان و فيلسوفان مادى‏گرا تغذيه

مى‏شوند كه خود زمينه‏ساز انحراف در برداشت صحيح و كارامد از اين مقوله است.

اين نوشته، بر آن است تا با تحقيق در باره اين موضوع، با محوريّت قرآن كريم و كلمات

اميرالمؤمنين(ع) در كتاب شريف نهج‏البلاغه، صفحه جديدى از تفكر ناب اسلامى را فرا

روى محققان و خوانندگان ارجمند باز كند، و رهاورد اديان الهى و كتاب جامع آسمانى و

منطق علوى را در اين باره نشان دهد.

باشد كه اين تلاش، مقبول حضرت حق و نجات بخش آخرين، افتد.


فصل يكم - آزادى چيست؟

انسان، موجودى است تكامل گرا و رشدپذير. انسان، زنده است و حركت و تلاش دارد و

 

 


|197|

براى هدفى والا آفريده شده است كه بايد به سوى

آن برود. در مسير رشد و تعالى، او، محتاج عواملى

است كه بدون آن، تكامل‏اش محقّق نمى‏شود.

بعضى از اين عوامل، ايجابى و مثبت است،

مانند تعليم و تربيت صحيح و شكوفا كننده و

فرهنگ صحيح حاكم بر محيط زندگى، و برخى

سلبى و از امور عدمى است كه نبايد باشد، مثل قيد

و بند داشتن و اسير بودن كه از حركت و رشد جلوگيرى مى‏كند.

البته گاهى مانع، طبيعى است و جزء نواميس خلقت است كه رهايى از آن، نه مطلوب و

ممكن است و نه كمال و مرغوب.

آزادى، رها بودن و يا رها شدن از قيد و بندى است كه نيروى حركت انسان و اراده اورا

متوقف مى‏كند و به زنجير مى‏كشد، چه اين قيد و بند، فعليت يافته و سپس گسسته شودو چه

شأنيت اسير كردن را داشته باشد، ولى شخص، خود را گرفتار آن نكرده باشد.

بنابراين، آزادى، مربوط به موانع فعل نيست، بلكه مربوط به موانع فاعل است؛ يعنى،

چيزهايى كه مانع ابراز فعّاليت و ظهور اراده فاعل مى‏شود. پس آزادى يعنى اين‏كه ميدان عمل

و تجلّى اراده انسان باز باشد نه بسته و تنگ.

براى بيان مطلب، مثالى ذكر مى‏كنيم. فرض كنيد يك بوته گل براى رشد و نمو به عواملى

احتياج دارد، مثل خاك و آب و نور كافى و حرارت و هواى مناسب و امنيّت از باد و سرما و

آفات، امّا اين‏ها، همه، عوامل اثباتى رشد او هستند. اگر اين بوته گل، درون كوزه‏اى قرار

گيرد، بر فرض وجود آن‏چه گفتيم، باز رشد و نمو او محقَّق نمى‏شود؛ چون محيط بسته است

و شاخه‏هاى گل امكان بالا رفتن ندارند و ديواره كوزه بر آن فشار مى‏آورد و او را از حركت

باز مى‏دارد.

در حيات اجتماعى انسان نيز براى رشد و خلاقيّت انسان و شكوفا شدن استعدادهاى

نهفته او، علاوه بر عوامل مثبت، آزادى و نبود قيد و بند، شرطى اساسى و لازم است كه بدون

آن استعداد انسان به فعليّت نمى‏رسد.


آزادى، حقّى غير قابل اسقاط

از آن‏چه گفتيم، روشن مى‏شود كه آزادى، از حقوق طبيعى انسان است. آزادى، حقى

 

 


|198|

تكوينى است كه مطابق خلقت او و لازمه كمال‏طلبى فطرى اوست. هر انسانى از آن جهت كه

طالب كمال مطلق است و به سوى او حركت مى‏كند، بايد براى حركت خود ميدان باز داشته

باشد تا بتواند به هدف خلقت برسد.

اين حق، هم براى خود شخص تكليف مى‏آورد و هم براى ديگران. خود شخص، در نظر

عقل، نمى‏تواند راه كمال و حركت خود را مسدود كند و اراده خويش را تابع اراده غير قرار

دهد. به عبارت ديگر، آزادى، از حقوق غير قابل اسقاط است آزادى، مانند حقوق جعلى و

اعتبارى نيست كه سلطنت آن با ذوالحق باشد تا بتواند از آن چشم بپوشد و آن را اسقاط كند.

لذا اميرالمؤمنين على(ع) در وصيت خود به فرزند گرامى‏اش امام حسن(ع) مى‏فرمايد: «لا

تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرّاً».[1]

يعنى، حريت و آزادى انسان، امرى است الهى كه خداوند متعال در وجود انسان قرار داده

و نبايد انسان آن را از خود سلب كند، چه به مملوكيّت ظاهرى براى ديگرى و چه به اسقاط

حقِّ حاكميت اجتماعى و آزادى اجتماعى، و نيز ديگران هم مجاز نيستند كه آزادى ديگران را

سلب، و اراده اشخاص را سركوب كنند؛ چون، خدا، همه انسان‏ها را آزاد قرار داده است. سدّ

شدن در مسير كمال انسان، يعنى به هلاكت افكندن و تباه كردن و محروميت انسان.


فصل دوم - منشأ آزادى اجتماعى از ديدگاه قرآن

خداوند تبارك و تعالى، در قرآن فرموده است: «بعضكم من بعض»[2] و «قل يا أهل

الكتاب تعالوا إلى كلمة سواء بيننا و بينكم ألّا نعبدوا إلّا الله و لا نشرك به شيئاً و لا يتخذ بعضنا

بعضاً أرباباً من دون الله فإنْ تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون»[3]

مستفاد از اين دو آيه شريف، اين است كه در منظر قرآن كريم، همه افراد انسان، با همه

اختلافات و تفاوت‏ها و امتيازاتى كه دارند، اجزايى متشابه از يك حقيقت واحد هستند؛

يعنى، نوع انسان و اجتماع بشرى، براى تحقّق خود، به همه اجزا محتاج است.

هيچ كس دراين خصوصيت (بعض بودن) فوق ديگرى نيست، گرچه هر گروه و صنفى از

مردم، خصوصيّات و تفاوت‏هايى با ديگران دارند و هر كدام به شكلى در اين اجتماع تأثير

مى‏گذارند، امّا چون اوّلاً، همه از نوع و حقيقت وجودى واحد هستند و ثانياً، مختار و آزاد و

صاحب اراده خلق شده‏اند و ثالثاً، به يك نسبت در تشكيل جامعه انسانى سهيم‏اند، پس لاجرم

همگان در امور اجتماعى آزاد و مختار و صاحب حق تصميم‏گيرى هستند، و كسى نمى‏تواند

 

 


|199|

اراده خود را بر ديگران تحميل كند و آنان را از مشاركت در امور اجتماعى باز دارد و بر آنان

برترى جويد و آنان را به بندگى و بردگى بكشاند.

البته، تعاون اجزا و مشاركت همگان براى ساختن اجتماع عادل و عدالت طلب، مستلزم

عدم اعمال اراده و چشم‏پوشى اجزا از برخى آزادى‏هاى فردى است، ولى در اين امر هم هيچ

استثنايى وجود ندارد، و هيچ‏گاه رابطه‏اى يك‏سويه شكل نمى‏گيرد. هر كس براى ديگرى از

آزادى و منافع خود صرف نظر كرد، او هم موظَّف است اراده خود را در جهت صلاح او

صرف كند و خضوع جامعه يا فرد يا گروه و طبقه‏اى از مردم در برابر فردى يا گروهى، به

نحوى كه آن را از بعضيت و جزئيت و تساوى خارج كند و او را در حد بالاتر و مسلّط و حاكم

بر ديگران قرار دهد، به‏طورى كه همانند ربى مطاع و متّبع الإرادة و مطلق العنان در مقابل

ديگران باشد، انهدام بنيان انسانيت و نابودى فطرت انسانى است.

اين بخش از آيه كه «لا يتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا

مسلمون»، دلالت دارد بر اين‏كه ربوبيّت و لازم الاطاعة بودن على الاطلاقى، مختص به ذات

ربوبى است و احدى در اين امر شريك او نيست، همان طور كه الوهيت، مختص به ذات

بارى اوست.

بنابراين، اسلام يعنى جمع بين دو امر:

اوّل - الهى غير الله نداشتن؛

دوم - مطاعى غير خدا نداشتن.

پس هر اطاعتى از غير و پذيرش خواست ديگران، اگر منتهى به اطاعت خداوند نشود،

خلاف اسلام و شرك در طاعت و ربوبيّت است. لذا خداوند متعال در جاى ديگرى از قرآن

مجيد، اهل كتاب را به همين دليل كه غير خدا را مالك و مدبر شؤون خود قرار دادند و تسليم

مطلق علماى سوء و دنياطلب شدند كه به جاى تعليم احكام الهى و دعوت به آن و اطاعت

خداوند، مردم را در مسير هواهاى نفسانى و تبعيت اراده شيطانى خود سوق مى‏دادند، مذمت

مى‏كند و مى‏فرمايد:

«اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله و المسيح بن مريم و ما أمروا إلّا ليعبدوا

إلهاً واحداً، لا إله إلّا الله سبحانه عمّا يشركون»؛[4] يهود و نصارا، به جاى خداى قادر متعال،

علماى خود و عيسى را صاحب امور خود قرار دادند و حال آن‏كه مأمور به پرستش خداى

واحد بودند. معبودى جز الله نيست و او منزه است از آن چه ايشان شريك قرار دادند.

 

 


|200|

از اين‏كه مأمور به عبادت «اله واحد» بوده‏اند، ولى مذمت بر اطاعت غير او شده‏اند،

فهميده مى‏شود كه اطاعت بالاستقلال، عبادت است، و ربّ قرار دادن غير، اِله قرار دادن

اوست، همان طور كه استفاده مى‏شود دعوت به انحصار عبوديّت براى خداوند يكتا، دعوت

به انحصار اطاعت بى قيد و شرط براى او نيز هست.[5]

از اين بيان روشن شد كه اسلام عزيز و نبى مكرم آن، چگونه در ابتداى رسالت آن عزيز،

شعار آزادى سرداده‏اند و انسان را دعوت به رهايى از همنوعان خود و قيد و بندهاى جاهليّت

كرده‏اند: «قولوا لا إله إلّا الله تفلحوا»؛ يعنى، رستگارى دنيا و آخرت، در گرو نفى تسليم و

اسارت اربابان زر و زور و تزوير و به كارگيرى اراده در جهت كمال غايى بشريت است؛ چرا

كه «ما خلقت الجنّ و الانس إلّاليعبدون»[6]

شعار توحيد، مشتمل بر نفى و اثبات، عصيان و تسليم، آزادى و بندگى است و تا آن نفى و

عصيان نباشد، اثبات و تسليم و ايمان، محقّق نمى‏شود، و تا آن بند بندگى باز نشود، آزادى

واقعى حاصل نمى‏شود. بندگى خدا، عين آزادى و حركت و خلاقيت و ظهور است و در او

اسارت و بسته شدن نيست. «لا اله الّا اللّه»، شعار آزادى انسان مسؤول است و چقدر زود

كسانى كه به اين ندا لبيك گفتند، طعم شيرين آزادى را چشيدند، تا جايى كه پيامبر(ص)

فرمودند: «همگى، مانند دانه‏هاى شانه، برابريد و كسى را بر كسى برترى نيست. سفيد و سياه،

عرب و عجم قريشى وغير قريشى برابرند: «إنّ اكرمكم عندالله أتقاكم».[7]


فصل سوم - تشريع دين و تأمين آزادى انسان در قرآن كريم[8]

خداوند تبارك و تعالى در قرآن كريم مى‏فرمايد:

 

كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبييّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحق

ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه إلّا الذين أُتوه بغياً بينهم فهدى الله الذين

آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق بإذنه و الله يهدى مَن يَشاء إلى صراط مستقيم[9]

اين آيه شريفه، مى‏گويد، علت تشريع اصل دين و تكليف انسان به آن، وقوع اختلاف در

دين است. اين آيه، نشان مى‏دهد كه انسان‏ها چگونه در زندگى دنيا و بهره بردارى از مواهب

حيات، به اختلاف و تنازع پرداختند و حقوق و آزادى هم را سلب كردند و خداوند متعال

براى رفع اين تنازع و آزادى‏كشى‏ها - كه ريشه در فطرت تماميّت خواه انسان دارد - انبياى

عظام را با قانون و كتاب فرستاد تا جامعه بشرى را تعديل كنند و قسط اجتماعى را حاكم

سازند به طورى كه تمام افراد انسان در استفاده از نعم الهى و زمينه‏هاى لازم براى تكامل و

 

 


|201|

رشد جوامع انسانى، از شرايطى يكسان برخوردار

باشند و بتوانند آزادانه به فراخور استعداد و ميل

ذاتى خود به فعاليت بپردازند.

مردم، در ابتداى تشكيل اجتماع انسانى، امّتى

واحد بودند. همه، داراى مقصد و احدى بودند و

در زندگى و استفاده از مواهب هستى، تنازع و

تمانع نداشتند. ادراكات و علوم آنان بسيط و

محدود بود و نيازشان به رفع گرسنگى و دفع آزار حيوانات و جلوگيرى از سرما و گرما،

منحصر بود. غارها را به عنوان محل سكونت انتخاب كردند و از حيوانات و گياهان و درياها

براى رفع حوائج زيستى بهره بردند. هر انسانى به حكم فطرت منفعت‏جو و خيرطلب

خويش به تصرّف در پديده‏هاى عالم و تسخير آن پرداخت و موجودات جاندار و غير

جاندار را به خدمت در آورد، و هنگامى كه ديد ديگر افراد همنوع او در بعضى امور به

موفقيتى رسيده‏اند كه او دست نيافته است، ولى به آن محتاج است، همان طور كه او به

چيزهايى رسيده است كه آنان از او بى بهره‏اند، خود را ناچار ديد كه به همكارى با ديگران

دست زند تا همگى بتوانند از فرصت‏ها و زمينه‏هاى بهتر و برتر ايجاد شده، استفاده كنند، لذا

لزوم جامعه مشاركتى و مدنيّت و داد و ستد را در هر آن چه دارد و ندارد، پذيرفت، و قبول

كرد كه همه اين روابط و تعاملات به نحوى باشد كه حق كسى ضايع نشود و عدل اجتماعى بر

آن حاكم باشد؛ چون، غرض اصلى او استخدام بيش‏تر طبيعت و مواهب آن و رسيدن به منافع

بيشتر بود و اين شدنى نبود مگر به تعادل و تساوى در آن‏چه مى‏دهد و مى‏ستاند.

مردم، مقصود واحدى داشتند، لذا امّت واحدى شدند، بدون اختلاف و تنازع، ولكن

حكمت الهى اقتضا كرده است كه انسان‏ها از نظر استعداد و قواى خود متفاوت باشند و در

استخدام مواهب طبيعت، يكسان نباشند و احساسات و ادراكات و اميال گوناگون داشته

باشند و لا جَرم اهداف و آمالشان نيز متفاوت باشد: «و لا يزالون مختلفين إلّا مَن رَحم ربّك و

لذالك خلقهم»[10]

نتيجه اين تفاوت‏ها، تفاوت ايشان در قوّت و ضعف است. عدّه‏اى قوى‏تر و گروهى

ضعيف‏تر مى‏شوند و به خاطر روح منفعت‏طلبى و طبيعت ظلوم و جهول و هلوع،[11] از جاده

عدل منحرف مى‏شوند و اقويا و اغنيا، راه طغيان و تعدّى به حقوق ضعفا را پيش مى‏گيرند، از

 

 


|202|

نيروى فكر و قدرت بدنى آنان بهره مى‏جويند، امّا نفعى درخور، به آنان نمى‏رسانند، بلكه

اراده و آزادى آنان را سلب، و خواست و ميل خود را بر آنان تحميل مى‏كنند، به طورى كه

جامعه انسانى از مسير تعادل و تكامل منحرف شد، اختلاف و ستم بر آن مستولى گشت،

سعادت و كمال انسانى نابود و فطرت او غبار آلود شد و نظم اجتماعى، جاى خود را به هرج و

مرج داد.

مراد از اختلاف مردم در «ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه»، همين تنازع و كشمكش

در استخدام طبيعت و بهره‏بردارى از مواهب حيات است.

نيز به همين مطلب اشاره دارد، آن‏جا كه فرمود: «و ما كان الناس إلّا أمّة

واحدةفاختلفوا»[12]

اميرالمؤمنين على، عليه الصلاة و السلام، نيز وضعيت جامعه انسانى و ظلمت و شدّت

وهرج و مرج حاكم بر آن را، قبل از بعثت خاتم الانبياء(ص) چنين تشريح مى‏فرمايد:

 

خداوند سبحان، محمد، صلوات الله عليه و آله، را در زمانى مبعوث كرد كه انقطاع دنيا نزديك

شده بود (بر اثر فساد زياد روى زمين) و آخرت روى آورده بود. نور دنيا، پس از فروزندگى،

تاريك شده و اهل دنيا را شدّت و بيچارگى فرا گرفته بود. آرامگاه دنيا، خشن و زبر (كنايه از

عدم آسايش و آرامش بشر) و زمام امر آن به دست كشنده آن بود، در حالى كه مدّت عمر آن،

رو به تمامى، و علامات اتمامش، نزديك، و اهل آن در حال نابودى و هلاكت، و حلقه آن،

شكسته (نظام نداشت و هرج و مرج حاكم بود) و ريسمان آن، گسيخته، و عَلَم‏هاى آن،

مندرس، و زشتى‏هاى آن، آشكار، و طول دنيا، به كوتاه شدن گراييده بود.[13]

خداى حكيم، بايد براى رفع اين تنازع و اختلاف - كه اين موجود را از كمال معهود خود

دور مى‏سازد - چاره‏اى داشته باشد و طريقى خارج از وجود او فرا روى او باز كند؛ چرا كه

طبيعت ظلوم و جهول و هلوع او بود كه او را به فساد و طغيان دعوت كرد، پس بايد از بيرون

دستگيرى شود و به حكم:«الذى اعطى كلَّ شى‏ء خلقَه ثم هَدى»[14] و «ما كان عطاءُ ربّك

محظوراً»[15] به راه سعادت و هدف غايى آفرينش خويش هدايت گردد و دائماً از امداد و

عطاى الهى برخوردار شود.

از آنجا كه خلقت انسان تنها مادّى و دنيايى نيست، بلكه او موجودى الهى و مادى و مركّب

از روح و بدن است، و روح او به سوى خداوند باز مى‏گردد و ابدى است،[16] هدايت او بايد

تأمين كننده سعادت ابدى و تكميل و تعديل تمام ابعاد وجودى او باشد.

اينجا است كه خداوند حكيم، انبياى الهى را با كتاب و قانون و حدود و تعيين مرزهاى

 

 


|203|

فردى و اجتماعى بر انگيخت تا با ايجاد نظم و تعادل اجتماعى و ساختن انسان‏هاى آگاه به

سعادت و كمال حقيقى خويش، و عامل به آن‏چه تأمين كننده آن بهروزى است، بشر را به سر

منزل مقصود رهنمون باشند، و تنازع و اختلافى كه ريشه فساد و تباهى بشر بود، از بين ببرند.

پس فرمود:

 

فَبَعث الله النبيين مبشرين و منذرين و أنزَل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما

اختلفوا فيه

و فرمود:

 

لقد أرسلنا رُسُلَنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و أنزلنا

الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم اللهُ مَن ينصره و رُسلَه بالغيب[17]

اين چنين است كه انبياى الهى، از طرفى با تعليل معارف و حقايق و تبشير و انذار، انسان را

به راه خوشبختى و حقيقت وجودى خويش آگاه مى‏سازند و به او تذكّر مى‏دهند كه فطرت و

طبيعت خير خواه و منفعت طلب او، عاملى است براى تحصيل كمال و سعادت هر دو عالم و

نه وسيله‏اى براى هلاكت فرد و اجتماع، و بدين گونه راه را بر هر نوع ظلم و تعدّى و سلب

حقوق و آزادى‏هاى ديگران و پذيرش فرياد خدايى فراعنه اعصار، در وجود بنى آدم

مى‏بندند و مهم‏ترين عامل سلب آزادى و مركز هدايت همه فعاليت‏هاى ضد آزادى را در

درون او نابود مى‏كنند، و از طرفى ديگر با آوردن كتاب و قانون و استفاده صحيح از قدرت،

افراد را در تعاملات اجتماعى به تعديل و انضباط مى‏كشانند، به نحوى كه در مسير تعاون و

داد و ستد اجتماعى و به خدمت گرفتن ديگران و يافته‏ها و داشته‏هاى آنان، هر كس به

مقدارى كه استحقاق دارد و به ديگران نفع مى‏رساند و مخلّ‏به حقوق آنان نيست، برخوردار

و بهره‏مند گردد، كسى بر كسى ربوبيت نكند و جان و مال و اراده و قدرت ديگران را وسيله

كاميابى خود قرار ندهد و طبقه حاكم و طبقه محكوم در كار نباشد.

بدين صورت مى‏بينيم در منطق قرآن كريم، دين، چگونه نقش آزادى بخشى و حفظ آن

در همه عرصه‏هاى زندگى بشرى را، دارا است.[18]

ترجيع‏بند دعوت همه انبياى الهى يك كلام است و آن، پرستش خداى يگانه و كمال مطلق

و دورى جستن از مظهر طغيان و سركشى و فساد، است: «و لَقد بَعثنا فى كلّ أمّة رسولاً أن

اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت».[19]

و سخن واحد همه اهل كتاب و شرايع آسمانى، اين است كه انسان‏ها در برابر هم

 

 


|204|

مساوى‏اند و كسى صاحب امر ديگرى نيست جز خداى متعال: «و لا يتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً

من دون الله».[20]

خداوند، به بنى اسرائيل، نعمت آزادى و رهايى‏اى را كه با فرستادن موسى(ع) به آنان

ارزانى داشت تذكر مى‏دهد:

 

و إذا نجّيناكم من آل فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبحون أبناءكم و يستحيون نساءكم و

فى ذلكم بلاء من ربّكم عظيم[21]؛ يادآوريد:، آن گاه كه شما را از آل فرعون نجات داديم، در

حالى كه شما را به نحو بدى عذاب و شكنجه مى‏كردند: پسرانتان را مى‏كشتند و زنانتان را باقى

مى‏گذاشتند و در اين كار، بلاى بزرگى از خدايتان بود.

بالاخره، چه زيبا مى‏فرمايد نسبت به دعوت خاتم پيامبران و تتميم كننده مكارم اخلاق:

 

الذين يتبعون الرسول النبى الأمّى الذى يجدونه مكتوباً عندهم فى التوراة و الإنجيل يأمرهم

بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحُل لهم الطيبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم

إصرهم و الأغلالَ الّتى كانت عليهم.[22]

پيامبرى كه امر و دعوتش به خوبى‏ها و زيبايى هاست و نهى ردعش از زشتى‏ها و

پليدى‏ها، و در آن‏چه براى جسم و روح انسان، پاك و خوش است، آزاد مى‏گذارد و فقط

آن‏چه را خبيث و پليد است و خلاف طبع پاك خود انسان، حرام مى‏كند و بالاخرة قفلى كه بر

فكر و انديشه خود زده‏اند، باز مى‏كند، و زندانى كه خود با تقليد كوركورانه و تعصّب و جهل

و خرافه‏پرستى ساخته‏اند و مانع آزادى آنان شده است، خراب مى‏كند، و بندهايى كه احبار و

رهبان و بزرگان و اقويا بر دست و پاشان زده‏اند، مى‏گشايد، و به تعبير زيباى اميرالمؤمنين(ع)

خداوند آن حضرت را بهار اهل زمانش قرار داد كه هر چه بود شكوفايى و خرمى بود:

 

جَعلَه الله سبحانَه بلاغاً لرسالته و كرامة لاُمّته و ربيعاً لأهل زَمانه.[23]

و در جايى ديگر فرمود:

 

خداوند به وسيله محمد مصطفى(ص) پراكندگى و هرج و مرج و بى نظمى‏ها را اصلاح كرد و

جبارانى را كه در همه زمان‏ها غالب بودند، شكست دا دو سختى‏ها را آسان كرد و ناهموارى‏ها

را هموار ساخت تا اين‏كه گمراهى فكرى و عملى را از شرق و غرب دور ساخت.[24]

لذا از آن حضرت(ص) منقول است كه در حجةالوداع فرمودند:

 

ألا و إنّ الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السماوات و الأرض؛[25] آگاه باشيد كه زمان

گرديد تا به هيئتى درآمد كه در روز نخست خلقت، آن‏چنان بود.

شايد، اشاره به همين امر است كه با استقرار اسلام ناب و دين حنيف، كژى‏ها و انحرافات

 

 


|205|

و مفاسدى كه در زندگى شهر پيدا شده بود، زائل

گشت و جامعه انسانى به اعتدال اوليه

خودبازگشت.

بنابراين، راه آزادى بشر تا قيام قيامت، تبعيت

از اين دين حنيف و پرهيز از اختلاف وتنازع در

آن، و كنار زدن انسان‏هاى ظالم و آزادى ستيز و

احبار و رهبان و حكام دغلباز وحيله‏گرى است كه

در هر زمان، بندهايى براى بند كردن انسان و ميله‏ها و قفل‏هايى براى زندانى كردن او حتى به

دست خودش، آماده دارند، و براى بازگرداندن جوامع دينى به فساد وتباهى و تبعيض قبل از

اقبال به دين، در حقائق و دستاوردهاى دين اختلاف وارد مى‏كنند،محكم آن را متشابه جلوه

مى‏دهند، متشابهات آن را مى‏گيرند و بر هواى خود حمل مى‏كنند، در برابر هر حقى، باطلى

بپامى‏دارند، و هم اينها را براى برترى جويى در زمين مرتكب مى‏شوند.

در ادامه آيه مورد بحث، پس از بيان هدف از بعثت انبيا و انزال كتاب و نقش دين در رفع

اختلافات و تنازع بشر، اين حقيقت رافرمود كه «و مااختلف فيه إلّا الذين أُتوه بغياً بينهم»[26]

و در جايى ديگر فرمود:

 

أقيموا الدين و لا تتفرّقوا فيه... و ما تَفَرّقوا إلّا من بعد ما جاءهم العلمُ بَغياً بَينَهم؛[27] دين را

به پا داريد و در آن تفرقه نكنيد،...و از آن جدا نشدند مگر بعد از آن‏كه علم به حقانيت آن پيدا

كردند به خاطر ستمكارى بين خويش.

بلكه اين نعمت آزادى‏بخش را براى رسيدن به دنياى پست خود، به اسارت در مى‏آورند:

«انّ هذا الدين قد كان اسيراً في أيدى الأشرار يُعمل فيه بالهوى و تُطلب به الدنيا»[28]

اين كلام زيباى اميرالمؤمنين(ع) است كه وضع دين خدا را پس از رحلت پيامبر(ص) و

قبل از حكومت خويش بيان مى‏كند:، اين دين، در دست اشرار اسير شده بود و بر طبق هواى

نفس خود در آن عمل مى‏كردند و آن را وسيله رسيدن به دنياى خود قرار دادند.».

نتيجه اين ستمكارى، بازگشت جامعه انسانى به بدبختى و جهل و فساد دوران جاهليت

خواهد بود. لذا در ابتداى حكومت خود، دردمندانه فرمود:

 

ألا وَ إنّ بليتكم عادت كهيأتها يوم بَعَث الله نبيّكم؛[29] بدبختى شما برگشته است، به مانند

عصر جاهليّت و روزى كه پيامبر شما مبعوث شد.

 

 


|206|

و باز به آنان گوشزد مى‏كند كه راه آزادى و نجات آنان از بار سنگين و كشنده‏اى كه بر گردن

دارند، پيروى از داعى الهى و كتاب ناطق است:

 

وَ اعلَموا انّكم إن اتّبَعتم الداعى لكم، سَلك بكم مِنهاج الرسول و كفيتم مؤونة الاعتساف و

نبذتم الثقل الفادح عن الاعناق.[30]


فصل چهارم - منشأ محدود شدن آزادى بشر

گفتيم از آن‏جا كه انسان‏ها اجزاى حقيقت واحد هستند و دراين خصوصيت، اختلاف و

امتيازى ندارند، لذا همه در فعاليت‏هاى خود آزادند و كسى نمى‏تواند آزادى آنان را سلب

كند. اين، امرى است كه خلقت آزاد و مختار انسان آن را اقتضا مى‏كند، الّا اين‏كه اين حقيقت

واحد، داراى هدف و مقصدى است كه حركت و تكامل و رسيدن به آن، مقصود خلقت

اوست، و خود انسان طالب و مشتاق وصال آن است؛ يعنى، فطرتاً، كمال خواه و حقيقت جو

است: «يا ايّها الانسان إنك كادح إلى ربك كدحاً فملاقيه»[31]

از طرفى، انسان، موجودى است اجتماعى و مدنى بالطبع كه مى‏خواهد با ديگران تعامل

داشته باشد و از يافته‏ها و داشته‏هاى آنان استفاده، و تكامل خود را تسهيل و تسريع كند.

نيز گفتيم، در اين اجتماع، او يك جزء است، همسانِ ديگر اجزا، و همه آنان هم با همين

هدف در كنار او هستند، و اين كل، مانند تك تك اجزا، آن هدف را تعقيب مى‏كند.

بنابراين، اوّلاً، به اقتضاى هدفمندى حيات خود و اشتياقى كه به آن دارد، عقلاً نمى‏تواند

اراده خود را مصروف امورى كند و آزادى خود را در جايى به كار گيرد، كه او را از هدف

دورمى‏سازد، و وجود او را تباه مى‏سازد، و زيان او را در پى دارد. قرآن ياد آور شده

است:«قل إنّ الخاسرين الذين خسروا أنفسهم و أهليهم يوم القيامة[32] » و «هَل يُهلك إلّا

القوم‏الظالمون[33]

ثانياً، به اقتضاى اجتماعى بودن و فطرت مدنيّت طلب خود، نمى‏تواند چنان بر طبل

خواسته‏ها و اميالش بكوبد كه حقوق ديگران را سلب كند و آزادى و كرامت آنان را ناديده

بگيرد، چه جواز چنين امرى براى همه اجزاى جامعه، هرج و مرج و اختلال در نظام اجتماع

و نابودى زندگى اجتماعى و هلاك نوع بشر را به دنبال دارد، كه خلاف فطرت او بود.

پس فطرت او، حكم به محدود شدن دائره آزادى‏هاى او در حيات اجتماعى مى‏كند تا

زندگى اجتماعى حفظ شود و حرث و نسل تباه نگردد، و الّا انسان مغرورى كه پرهيز و حدّى

 

 


|207|

نمى‏شناسد همه چيز را نابود مى‏كند، آن طور كه قرآن خبر داده است:«و إذا تولّى سعى فى

الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النَسل و الله لا يُحبّ الفساد».[34]

ثالثاً، از آنجا كه جامعه انسانى داراى هدف و كمال معهود است، بايد تلاش خود را بسان

تمام اجزا در جهت رشد و كمال و تعالى اجتماع به كار گيرد و از آن‏چه مانع رشد و حركت

اوست، بپرهيزد، و عنانِ اختيارش را لجام زند و تعادل را رعايت كند تا اجتماع عادل و معتدل

و وسط شكل گيرد: «و كذلك جعلناكم أمّة وسطاً لتكونوا شهدا على الناس.»[35]

پس محدود بودن آزادى فردى و اجتماعى انسان، مانند اصل آزادى او، امرى است مطابق

تكوين و خلقت او و چيزى كه فطرتاً آن را درك مى‏كند.

بر اساس جهان بينى توحيدى قرآن، چون همه رفتارها و اَعمال انسان در امور فردى يا

روابط اجتماعى، بايد با الهام و رعايت اصل توحيد و عبوديت پروردگار باشد، قوانين و

حدود حاكم بر رفتار انسان، دقيق‏تر، مسؤولانه‏تر و چه بسا بيشتر است؛ چرا كه هيچ بعدى از

اَبعاد انسان و هيچ صفحه‏اى از كتاب اجتماع بشرى خالى از ارتباط و اتصال با منبع غيب

نيست، امّا بر اساس تفكر مادّى - كه هدف والايى براى انسان و جامعه قائل نيست و لذت

جويى و سودپرستى را محور حيات بشر قرار مى‏دهد - به مقدار تحقّق همين هدف، در

چهارچوب حفظ اجتماع كه او را در اين هدف كمك مى‏كند، آزادى انسان محدود مى‏شود.

پس همگان اصل محدوديّت آزادى انسان را مى‏پذيرند، چون فطرى است و در او

مناقشه‏اى ندارند، الّا اين‏كه گروهى به همه ابعاد فطرت پاك انسانى توجّه كرده و گروهى

فقطبه جزئى از آن كه تأمين كننده خواهش‏هاى نفسانى آنان است، توجه مى‏كنند، و به

مصلحان و خيرخواهانى كه به حيات طيبه و قسط و عدل اجتماعى و مهار آزادى‏هاى مخرب

دعوت مى‏كنند، انگ ضديت با آزادى مى‏زنند و آنان را به مسخره مى‏گيرند، كه چرا از

آنان‏تقاضاى محدود كردن آزادى اجتماعى يا عقيدتى را دارند. قرآن كريم، نمونه‏اى از آن

رانقل كرده است:

 

قالوا يا شعيب أصلاتك تأمُرُك أن نترك ما يَعبُد آبائنا أو أن نفعل فى أموالنا ما نشاءُ إنّك لأنت

الحليم الرشيد قال يا قوم ارايتم إن كنت على بيّنة من ربّى و رزقنى منه رزقاً حسناً و ما اُريد أن

أخالفكم إلى ما أنهاكم عنه، إن أريد إلّا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى إلّا بالله[36]

قوم شعيب اعتراض مى‏كنند كه «چرا او مى‏خواهد آزادى آنان را در انتخاب و پرستش

معبود قومى و ملّى‏شان كه سنتى دير پا در ميان آنان است و نيز آزادى آنان در تصرف اموالشان

 

 


|208|

را سلب كند و آنان را به تغيير مسير امر مى‏كند؟» و حال آن‏كه او فقط تقاضاى عدل اجتماعى

وقسط اقتصادى از ايشان مى‏كرد و براى توده مردم مى‏سوخت و از فساد در زمين نهى

مى‏نمود و مى‏گفت:

«يا قوم أوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لاتبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا فى

الأرض‏مفسدين».[37]

فرق است بين آن‏كه انسانى بدون حجّت و دليل و از روى منفعت‏طلبى بخواهد اراده

ديگران را محدود كند و از روى قدرت‏طلبى و فساد بخواهد آزادى آنان را سلب كند و بين

آن‏كه دعوتى الهى دارد؛ به حق و صواب و سعادت انسان و تأمين آزادى اجتماعى همه آحاد

جامعه و عدالت در بين آنان و تساوى در حقوق مختلف.

شاهدش هم اين است كه خود، قانونى را كه مى‏گويد، عمل مى‏كند و پابند است و خلاف

آن نمى‏كند و نمى‏خواهد آنان را استثمار كند و به بندگى بكشاند، بلكه هدف او اصلاح جامعه

و زدودن فساد عقيدتى و اجتماعى است.

بنابراين قوانينى كه انبيا و اديان براى زندگى فردى و حيات اجتماعى بشر از جانب

خداوند متعال مى‏آورند و حكومت‏هاى صالح در هر زمانى بنابر مقتضيات عصر براى تعالى

اجتماع وضع مى‏كنند، سلب آزادى مشروع و حق طبيعى انسان شمرده نمى‏شود؛ چرا كه لجام

گسيختگى انسان در اين موارد يا انهدام اجتماع بشرى را به دنبال دارد و يا انحطاط آن و دور

شدنش از مسير كمال و سعادت را، و اين هر دو، مخالف فطرت و طبيعت اجتماعى و كمال

خواه انسان است.

در منطق قرآن كريم، خروج از حدود و مرزهاى الهى، كه از آن تعبير به «فسق» مى‏كند،

عامل نابودى جوامع بشرى است: «وَ إذا أردنا ان نهلك قريةً أمرنا مُترفيها ففسقوا فيها»،[38] و

گردن نهادن به احكام خدا و رسول، وسيله فوز و رستگارى است: «إنّما كان قول المؤمنين إذا

دعوا إلى الله و رسوله ليحكم بينهم أن يقولوا سمعنا و أطعنا و اولئك هم المفلحون و من يُطع

الله و رسوله و يخش الله و يتّقه فاولئك هم الفائزون»

پس حكومت صالح كه وظيفه تدوين برنامه و راهبرى جامعه به سوى كمال و صلاح را

دارد و مانعى است در مقابل اجزاى شرور و تجاوزگر، مى‏تواند و مى‏بايست برحسب قوانين

خداوند ربّ الارباب با هر جزء اخلال كننده در روند تكاملى جامعه، متناسب با ميزان اضرار

و به مقدارى كه او به آزادى ديگر افراد و حقوق آنان تعهدى كرده است، بر خورد كند و گاه او

 


|209|

را از صفحه جامعه حذف كند، تا حيات اجتماع و

سائر اجزا باقى بماند:

«و لكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب»[39]

چرا كه «هر كس ديگرى را بدون اين‏كه قاتل باشد

يا در زمين فساد كرده باشد، بكشد، پس گويا كه

همه آدميان را كشته است»[40].

و گاه آزادى عمل او را در عمده امور سلب كند

و به ديگرى بدهد گرچه حقوق انسانى او را حفظ كرده است، مثل استرقاق و بردگى اسير

جنگى كه اسلام آن را تجويز كرده است و منافاتى با آزادى فردى و اجتماعى كه امرى فطرى

و طبيعى است ندارد؛ چرا كه گفتيم، اجتماعى بودن انسان نيز امرى فطرى است و كما اين‏كه

فطرت انسان، آزادى را به او داده است، همان فطرت، لزوم حفظ اجتماع را نيز به او مى‏آموزد،

پس حفظ و صيانت هر جامعه‏اى از زوال و نابودى، حق طبيعى آن جامعه است و اين حق،

موجب درستى سلب آزادى هر كسى است كه به عداوت و جنگ با اساس آن اجتماع و حيات

آن برخيزد.

و گاه تأثير او را در امرى يا امورى محدود كند و آزادى او را بستاند، همانند سلب آزادى

در انتخاب محل سكونت[41] در موارد حكم به تبعيد شخص به منطقه‏اى غير از

محل‏سكونتش: «همانا جزاى كسانى كه با خدا و رسول محاربه مى‏كنند و در زمين فساد

مى‏كنند، اين است كه... يا از زمين رانده شوند»[42]

نيز مانند سلب آزادى تجارت و سلطه بر اموال، نسبت به امور فسادانگيز مثل شراب و

شراب فروشى و قمار و قمار خانه‏دارى و احتكاراموال خاص و...

خلاصه مطلب آن‏كه وجود انسان و حيات فردى و اجتماعى و هدف خلقت و سعادت او،

همگى ما را دعوت مى‏كند به اين‏كه راهى در مقابل خود باز كنيم كه تضمين كننده سعادت ما

باشد و همه جنبه‏هاى حيات ما را ملاحظه كند و رابطه آن‏را به نحو صحيح، تنظيم نمايد و با

سيستمى معقول و متناسب با ساختار وجودى انسان، ما را به سوى كمال مطلوب رهنمون

باشد. قرآن آن راه را معرفى مى‏كند:

 

فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرة الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين
القيّم و لكن اكثر الناس لا يعلمون[43]

 

 


|210|

آن راه و شيوه و آيينى كه استوار و پا برجاست و بدون اعوجاج و سستى، و وجود انسان بر

او سرشته شده است، دين خداست، بايد رو به سوى اين راه داشت و بر آن آيين حق‏گرا كه بر

واقع وجود انسان نظاره‏گر است، مقيم و مستقيم بود؛ چرا كه تبديلى در خلقت الهى نيست و

سرشت همه انسان‏ها يكى است، و راه سعادت هم در يك امر است و آن همين دين قيّم و

استوار است.


دفع يك اشكال

با اين بيان، اشكالى كه به دين الهى در امر اعطاى آزادى و نظام اجتماعى سياسى دينى شده

است، مرتفع مى‏شود. آن اشكال، اين است كه اسلام، يك سرى قوانين مشخص و نوعى

روابط را بر پهنه اجتماع حاكم مى‏كند و براى مردم حق تغيير آن را قائل نيست، و به آنان اين

آزادى را نمى‏دهد كه هر از چند گاه، قوانين حاكم و نظام سياسى اجتماعى خود را دگرگون

كنند و به دلخواه خود، نوع جديدى از روابط و رفتار سياسى اجتماعى را حاكم كنند. اين امر،

مستلزم ركود و توقّف و تحجّر جامعه است و مانع تحول و رشدانسان‏ها و جوامع بشرى.

بنابراين دين گرچه لوازم سعادت انسان را داراست و مى‏تواند بر رنج‏ها و آلام بشر خاتمه

دهد و قدرت آزادى بخشى دارد، ولى وقتى در محيطى حاكم شد، نمى‏تواند و نبايد آن را الى

الابد از دستبرد افكار و روش‏هاى جديد دورنگاه داشت و الّا راه پيشرفت و تكامل را مسدود

مى‏كند و موجب جمود و سكون خواهد بود؛ چرا كه انسان با گذشت زمان تغيير مى‏كند و

درافكار و روحيات او تحول ايجاد مى‏شود و بر دانش و تجربه او افزوده مى‏شود، فلذا

راه‏هاى جديدى را مى‏طلبد.

جواب اشكال مذكور، اين است كه معارف و يافته‏هاى بشرى، دو نوع است:

1. نوعى از معارف كه قابل تغيير و تحوّل و تكامل است، مثل همه علومى كه بشر در راه

استفاده و تسخير طبيعت به آن دست يافته است و هر روز كاملتر مى‏شود و زندگى فردى و

جمعى را راحت‏تر مى‏كند و راه‏هاى تازه‏اى براى رسيدن به آمال انسانى نيز محسوب

مى‏شود. تكامل بخشى اين علوم و روش‏ها، در اسلام، مورد ترغيب و تشويق فراوان است،

مثل روش‏هاى تازه اداره حكومت‏ها، مانند انتخابات و تفكيك قوا.

2. معارف و حقايق كلى مطابق با خلقت الهى و مادى و فطرت و طبيعت خاص نوع انسان

كه متعادل كننده همه قواى انسان در درون او و در صحنه عمل اجتماعى و تضمين كننده

 

 


|211|

سعادت حقيقى اوست. بديهى است كه اگر نظام اجتماعى بشر و حدود و قيود آزادى‏هاى

فردى و اجتماعى بر چنين معارفى استوار باشد، نه تنها ايستادن بر آن موجب ركود و بى

رشدى نيست، بلكه تحول و تغيير در آن و به فراموشى سپردن آن، موجب اختلال در نظام

زنده و سازنده و شور آفرين و آزاديخواه است و انسان را باز از گردونه فطرت و طبيعت خود

دور مى‏سازد، فطرتى كه تبديلى و تغييرى در او نيست: «لا تبديل لخلق الله»

لذا خداى متعال كه دين و نظام سياسى اجتماعى دينى را به عنوان تنها راه تضمين شده و

استوار گسترش عدالت و پرورش انسان خليفة الله در زمين، به وسيله انبياى عظام مستقر

كرد، طبعاً نمى‏تواند به بشر اين آزادى را بدهد كه راه آزادى بخش و كامل و جامع را كنارى

بنهد و به دنبال افكار و اهواى اسارت‏بار در روابط مختلف سياسى واجتماعى و اقتصادى،

حركت كند. همان طور كه به او اين آزادى را نمى‏دهد كه آزادى شخصى خود را كنار گذارد و

اسير و عبد ديگرى گردد، بله، خداوند، انسان را مختار آفريد، و از او انتخاب آگاهانه را طلب

كرد، فرمود: «انّا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً»[44]، اما سعادت او و كمال او فقط در

صورت اوّل تأمين خواهد شد، چرا كه بعد از حق، فقط گمراهى است: «فما ذا بعد الحقّ إلّا

الضلال»،[45] لذا است كه از انسان‏ها انتخاب اين طريق قويم را طلب مى‏كند: «اقيموا الدين و

لا تتفرّقوا فيه».[46]

نيز مى‏فرمايد، آنان كه از دين جدا شدند و راه‏ديگرى انتخاب كردند، عالمانه و آگاهانه و

به خاطر روحيه برترى‏جويى و فساد انگيزى اين‏چنين كردند: «و ما تفرّقوا إلّا من بعد ما

جاءهم العلم بغياً بينهم»[47].

و چون چنين انتخابى، زيان انسان و فساد در زمين و نابودى حرث و نسل و هدم بنيان

آزادى اجتماعى ابناى بشر را در پى دارد، كيفرى سخت در بارگاه الهى خواهد داشت، و

خداوند رئوف به بندگان، كسانى را كه چنين زمينه‏اى را ايجاد مى‏كنند، شديداً مورد عتاب و

تهديد قرار داده است:

«من يعص الله و رسوله و يتعدّ حدوده يُدخله ناراً خالداً فيها و له عذابٌ مُهين»[48]

«و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون»[49]

«و من لم يحكم بما انزل الله فأولئك هم الفاسقون»[50]

«تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً فى الارض و لا فساداً»[51]

خلاصه كلام اين‏كه اِعراض از دين خدا و آموزه‏هاى دينى و عدم تقيّد به نظامات آن و

 

 


|212|

حدود مرزهاى الهى، فساد در زمين و حاكميت قدرت طلبان و شهوت‏پرستان را در پى

خواهد داشت، كما اين‏كه تاريخ بشر، شاهد بر اين مدعاست. روشن‏ترين آن، وضع بشر پس

از رحلت رسول الله. و اميرالمؤمنين، عليهما السلام، است.

بله، يك امر نبايد مورد غفلت واقع شود، و آن، دقّت و تعمّق عالمانه در معرفى صحيح

دين است. چه بسا به مرور زمان، انحرافاتى در برداشت‏ها پيش آيد و دين حقيقى را غبار

گيرد، اين‏جا است كه نقش مهم علماى دين در پالايش آموزه‏هاى رايج، از زنگارهاى خرافه

و تعصب و دستبرد خائنان و تحريف هواپرستان آشكار مى‏گردد، و احياى تفكر دينى را به

عنوان ضرورت همه اعصارى كه وحى آسمان منقطع شده است و ابر غيبت خورشيد

عالم‏تاب امام معصوم(ع) را پنهان كرده است، متبلور مى‏سازد و شكى نيست كه دين حنيف و

عقلانى اسلام، همگان را براى شناخت آن حقيقت ناب و بحث و مجادله علمى در چار چوبى

منطقى و روشمند و به دور از اغواگرى، آزاد گذاشته است و به آن ترغيب كرده است.


فصل پنجم - بالاتر از آزادى

تاكنون روشن شد كه آزادى يك كمال وسيله‏اى براى انسان است، نه كمال غايى و تمام

هدف، بلكه غايت، به كمال مطلوب رسيدن انسان آزاد و مختار و عصيانگر و ظلوم و جهول

است، نه نفْسِ آزادى و رهايى او.

بله، اگر انسان، فاقد آزادى بود، ديگر كمالى براى او در رفتن اين راه نبود. جبر و تحميل

كه باشد، كمال انسانى نيست. كمال انسان در حركت آگاهانه و آزادانه است. انسان، بايد آزاد

باشد، تجربه كند، عبرت گيرد و انتخاب كند.

در شرايط خفقان‏آميز و بسته جامعه، امكان رشد استعدادها و شكوفا شدن و خلاقيت

وجود نخواهد داشت. اساساً، حركت و جنبش سلب مى‏شود و آگاهى و تكامل جويى به

ركود و جمود مى‏گرايد و اين بر ضد هدف غايى مذكور است.

اسلام عزيز، نه تنها محبوس شدن اراده انسان‏ها در قفس تحميل و سركوب اجتماعى را

نمى‏پذيرد، بلكه بالاتر از آن را براى رشد و شكوفايى انسان به ارمغان آورده است، و نه تنها

سلب آزادى افراد را توسط ديگران نفى مى‏كند، بلكه همه انسان‏ها را در قبال هم در جهت

رشد دادن و سرعت بخشيدن به روند تكاملى، مسؤول قرار داده است، آن‏جا كه امر به

معروف و نهى از منكر را واجب كرده است، تا همه زمينه‏هاى سكون و ركود و جهل و فساد

 

 


|213|

به دست آحاد مردم از بين برود و همه، ديگرى را

كمك و مساعدت كنند.

اسلام،فقط نگفته است:«مسلمان كسى است

كه ديگر مسلمانان از دست و زبانش آسوده

باشند»، بلكه فرموده است: كسى كه صبح كند در

حالى كه اهتمامى به امور مسلمانان نداشته باشد،

مسلمان نيست.».

اسلام، به اين‏كه «نان از دهان كسى مگير»، اكتفا نكرده، بلكه گفته است: «كسى كه سير

بخوابد و همسايه او گرسنه باشد، مسلمان نيست.».

بدين سان است كه در منطق قرآن شريف، بهترين امم، امتى نيست كه تنها آزاد باشد و

گزند او به ديگرى نرسد و از فشار و تحميل و اختناق رها باشد، بلكه بهترين امّت آن است كه

براى تعالى انسان مسؤوليت پذيرد: «كنتم خير أمّة أخرجت للناس تأمرون بالمعروف و

تنهون عن المنكر»[52] و در نيكى و پرهيزكارى تعاون داشته باشد: «تعاونوا على البرّ

والتقوى»[53] و آحادش نه تنها هم‏ديگر را نمى‏درند، كه با هم برادرند: «إنّما

المؤمنون‏إخوة»[54]

در ميثاق انبياى سابق هم بر اين مسؤوليت پذيرى برتر از آزادى تأكيد شده است،

همان‏گونه كه بر نقض آن عذاب آمده است: «و إذ أخذنا ميثاق بنى إسرائيل لا تعبدون إلّا الله

وبالوالدين إحساناً و ذى القربى و اليتامى و المساكين و قولوا للناس حُسنا و أقيموا الصلاة

وآتوا الزكاة»[55]


فصل ششم - دفع عوامل سلب آزادى انسان در مكاتب آسمانى

يك مكتب، وقتى جامع و كامل است كه علاوه بر به رسميّت شناختن نيازهاى حقيقى

وفطرى انسان، راهكارهاى تحقق آن را در درون خود در نظر گرفته باشد، و نيز عوامل

سلب‏آن را دفع كند، به طورى كه تعاليم آن مكتب، قدرت پاسخ‏گويى تام و تمام به آن نياز

راداشته باشد.

برخى مكاتب بشرى، در مسأله آزادى اجتماعى انسان، آرايى را مطرح كرده‏اند و از جهتى

راه آزادى را ولو به طور ناقص گشوده‏اند، امّا از جهات ديگر نتوانسته‏اند جلوى طغيان

 

 


|214|

مستبدان و خودكامگان را بگيرند، و در نهايت، عدم جامعيّت تعاليم آنان و تك بعدى بودن

نگاه آنان به انسان، موجب اسارت او و بى‏رشدى و جهالت مدرن او و سرورى خدايان زر و

زور و تزوير شده است.

عوامل سلب آزادى اجتماعى سه دسته‏اند:

اوّل، آن دسته عواملى است كه به سلب كنندگان آزادى مربوط مى‏شود، مثل روحيه

استكبارى و جاه‏طلبى و فساد انگيزى.

دوم، آن دسته عواملى است كه به مسلوب الحريّه‏ها مربوط مى‏شود، مثل جهل و

بى‏خبرى و بى‏رشدى و ضعف و زبونى و ذلت‏پذيرى و سستى، كه موجب نهايت سوء

استفاده گروه اوّل از آنان و به بردگى كشاندن ايشان مى‏شود.

سوم، آن دسته عواملى است كه به نظام روابط اجتماعى و نظام سياسى حاكم مربوط

مى‏شود، مثل نظام خانوادگىِ ظالمانه و مبتنى بر حذف كرامت انسانى يك عضو مثل زن، يا

نظام اقتصادى ظالمانه كه موجب سلب حقوق و گرسنگى عده‏اى و پرخورى و بهره‏مندى

بيش از حدّ عده‏اى ديگر مى‏شود، يا نظام طبقاتى حاكم بر روابط اجتماعى كه انسان‏ها را بر

حسب نژاد، رنگ، جنسيت، و امتيازات صنفى و گروهى، به طبقات درجه اوّل و درجه دوم

و... تقسيم مى‏كند و براى طبقات خاصى، برترى و براى ديگران دون‏پايه‏گى را به رسميت

مى‏شناسد، و حقوق خاصى را له يا عليه هر طبقه‏اى ايجاب مى‏كند، و يا نظام سياسى حاكم بر

جامعه و مركز قدرت و حكومت، مثل حكومت طبقاتى و ديكتاتورى، پادشاهى مبتنى بر

حكومت خانوادگى موروثى و مانند تمركز قدرت و عدم توزيع آن و يا عدم وجود حق

نظارت مردم برعملكرد حكام و امور ديگرى كه موجب شكل‏گيرى يك نظام سياسى

استبدادى و حاكميت فرد يا عده‏اى خاص مى‏شود كه براى حفظ قدرت، آزادى مردم را سلب

مى‏كند و حق آنان را به رسميّت نمى‏شناسد.

از آن‏چه گفتيم، روشن مى‏شود كه عوامل سلب آزادى، هم درونى است يعنى به روحيات

انسان‏ها بر مى‏گردد، مانند دسته اوّل و دوم، و هم بيرونى و اجتماعى مثل دسته سوم. مكتب

كامل و جامع و آزادى بخش، آن است كه قدرت انهدام و دفع همه اين عوامل را داشته باشد و

تعاليم آن به طور طبيعى آنها را منتفى كند.

پر واضح است كه عوامل درونى، نقشى بى بديل و شايد مهم‏تر از عوامل بيرونى داشته

باشند و از آن جهت كه زمينه‏ساز عوامل بيرونى هستند رتبه مقدم بر آن شمرده مى‏شوند، و

 

 


|215|

كنار زدن آن لاجرم مهم‏تر و مقدم محسوب مى‏گردد.

مخفى نيست كه مكاتب بشرى، تاكنون براى اين عوامل چاره‏اى نينديشيده‏اند و اساساً

نگاه آنان به انسان نمى‏تواند اين‏گونه تعاليم را در پى داشته باشد، ولى اديان آسمانى، خاصه

اسلام، به همه عوامل درونى و بيرونى سلب آزادى بشر نظر داشته‏اند و درصدد درمان آن

بوده‏اند، و بيش‏ترين تلاش را درا ين جهت كرده‏اند كه انسان بسازند، انسانى كه نه ظالم باشد

و مستكبر و نه ظلم‏پذير و مستضعف و ناآگاه.


الف) دفع عامل سلب آزادى، در وجود سلب كنندگان

از جمله تعاليم قرآن كريم، اين است كه تكبرورزى بر عبادالله را موجب دورى از

رحمت پروردگار مى‏داند و برترى جويى را موجب محروميت از سعادت جاودان، و

مى‏فرمايد: «بهشت را براى كسانى قرار مى‏دهيم كه اراده برترى در زمين و فساد ندارد و

عاقبت خير از آن متقيان و متعهدان است»[56].

در جاى ديگر مى‏فرمايد: «كسانى كه به مردم ستم روا مى‏دارند و در زمين فساد و بغى

مى‏كنند، برايشان عذاب دردناكى خواهد بود».[57]

اسلام، مردم را به قسطورزى و عدالت‏طلبى

دعوت مى‏كند: «اعدلوا هو أقرب للتقوى»[58] و «اقسطوا انّ الله يحب المقسطين»[59].

و عزت و آقايى و قدرت را از آن خداى قاهر مى‏داند و اوست كه به هر كه خواهد

آن‏رامى‏دهد:

«قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء

وتذلّ من تشاء»[60]

و اهل ايمان را حافظ حدود و مرزهاى الهى مى‏داند: «الحافظون لحدود الله و

بشِّرالمؤمنين»[61]

و پيروى هواى نفس را سبب ظلم و ستم معرفى مى‏كند: «اتبّع الذين ظلموا أهوائهم

بغيرعلم»[62].

و راه رستگارى را افسار زدن بر آن مى‏داند: «و من يوق شحَّ نفسه فاولئك

هم‏المفلحون»[63]

بنابراين، قرآن و تعاليم آسمانى‏اش، اولين هدفش آزادى معنوى و درونى انسان است؛

 

 


|216|

يعنى، انسان را از اسارت خواسته‏هاى پَست و رذيلانه رها مى‏كند، كرامت و عزّت و مقام

والاى خليفة اللهى او را گوشزد مى‏كند تا از بند نان و نام و سيم و زر و قدرت آزاد شود و براى

رسيدن به آنها همنوعان آزاد خود را به زنجير نكشد. لذا در داستان موسى و فرعون، خداى

متعال ابتدائاً به موسى و هارون فرمان مى‏دهد كه نزد فرعون بروند و اورا با بيانى نرم و

دلنشين و فطرت برانگيز، متوجّه خود و خداى خالق او كنند، شايد كه متذكّر و متنبّه شود. بعد

هم فرموده است كه از او بخواهيد دست از اسارت بنى اسراييل بردارد و آنان را رها كند و به

آزادى موسوى بسپارد:

 

اذهبا إلى فرعون أنّه طغى و قولا له قولاً ليّناً لعلّه يتذكّر او يخشى[64]

فأتياه فقولا انّا رسولا ربّك فارسل معنا بنى اسراييل و لا تعذّبُهم[65]
پس تأثير آزادى معنوى انسان در تحقّق آزادى اجتماعى، امرى انكارناپذير و بى بديل

است. اين، چيزى است كه منحصراً از تعاليم دينى و آسمانى ساخته است و علم، چنين قدرتى

را ندارد و مكاتب مادى اساساً بر ضد آن ترغيب مى‏كنند.

بدين جهت است كه آزادى اجتماعى دينى هم صداقت‏آميز است؛ يعنى، قصد استفاده

ابزارى براى صاحبان سرمايه و قدرت در او نيست، بر خلاف آزادى مطرح در دنياى معاصر،

و هم عميق و ريشه‏اى و پايدار است، از آن جهت كه با آزادى معنوى و درونى انسان همراه

است و روحيه سودجويى و منفعت پرستى مطلق كه مقدمه سلب حقوق ديگران است را از

بين مى‏برد و بدين ترتيب مهم‏ترين عامل درونى در ناحيه سلب كنندگان آزادى اجتماعى را

منهدم مى‏كند.


ب) دفع عامل سلب آزادى در وجود سلب شوندگان

امّا نسبت به مسلوب الحريه‏ها نيز اديان الهى به‏ويژه دين مبين اسلام، ارزنده‏ترين تعاليم

را آورده است، به طورى كه زمينه ظلم پذيرى و سلب حقوق و آزادى را از افراد و اجتماع

زايل كرده‏اند.

آن‏چه موجب قبول ظلم و رضايت به اسارت و بردگى مى‏شود، يا جهل و بى‏خبرى و بى

رشدى است و يا ذليل و سست و بى اعتنا بودن نسبت به سرنوشت فردى و اجتماعى، و در

هر دو بُعد، اسلام، تعاليم رهايى بخشى آورده است.

در بُعد اول، قرآن كريم، با تأكيد فراوان دعوت به تعقّل و تفكّر و علم و بصيرت كرده است

 

 


|217|

و از اسارت فكرى و تعصب و تقليد كوركورانه از

سنّت‏هاى غلط قومى انتقاد كرده است، و از اين‏كه

انسان لباس ربوبيّت بر تن غير خدا بپوشاند و غير

خدا را مدبّر و مالك امور خود قرار دهد، و او را از

مقام مخلوقيت و مربوبيت خارج كند، سخت بر

آشفته است، حتّى اگر آن غير، ملائك و انبيا و علما

باشند:

 

ما كان لبشرٍ أن يوتيه الله الكتاب و الحكم و النبوّة ثم يقول للناس كونوا عباداً لى من دون

الله... و لا يأمركم أن تتخذوا الملائكه و النبيين أرباباً أيأمركم بالكفر بعد إذ أنتم مسلمون[66]

اتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله[67]

نيز از مردم خواسته است كه با فراگيرى حقايق و تعلّم كتاب، ربّانى شوند و سرسپرده

كمال مطلق: «و لكن كونوا ربّانيين بما كنتم تعلّمون الكتاب و بما كنتم تدرسون»[68]

مهم‏ترين رسالت انبياى عظام، تلاوت آيات و تعليم كتاب و حكمت و ساختن روح

انسان‏ها معرفى شده است: «هو الذى بعث فى الأميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم

و يعلّمُهم الكتاب و الحكمة و إن كانوا من قبل لفى ضلالٍ مبين».[69]

انبيا، از انسان امّى و بى‏خبر و بى‏رشد، انسانى آگاه و متفكر و عامل مى‏سازند كه با چراغ

حكمت در جامعه حركت مى‏كند و در دام فريبكاران و تاريك‏فكران سالوس نمى‏افتد. شكوه

و ناله اولياى خدا، بيش از هر چيز، از جهالت و گمراهى مردم است. اميرالمؤمنين، (ع)

اين‏چنين فغان دارد:

«إلى الله أشكو من معشر يعيشون جهالاً و يموتون ضلالاً؛[70]؛ به خدا شكايت مى‏كنم از

گروهى كه نادان زندگى مى‏كنند و گمراه مى‏ميرند.».

نسبت به بُعد دوم، يعنى عامل زبونى و ضعف و ذلّت‏پذير بودن كه موجب از كف دادن

گوهر آزادى و رضايت به اسارت است، باز تعليم قرآنى و دينى، بالاترين نقش را در پالايش

وجود فرد و جامعه از آن دارد؛ چرا كه به فرموده اميرالمؤمنين(ع): «لا يمنع الضيم الذليل و لا

يدرك الحق إلّا بالجدّ».[71]

قرآن كريم، اوّلاً انسان را با حقيقت والا و بالا و شخصيت بزرگ خود آشنا مى‏كند، كرامت

و عزت او را به او ياد آور مى‏شود:

«و لقد كرَّمنا بنى آدم...و فضّلناه على كثيرٍ ممّن خَلَقنا»[72]

 

 


|218|

و اين‏كه مى‏تواند خليفه خداوند در زمين باشد: «إنّى جاعل فى الأرض خليفة»[73]

و مسجود ملائك واقع شود: «فقعوا له ساجدين فسجد الملائكة كلّهم أجمعين»[74]

و حامل امانت گران سنگ الهى: «إنّا عرضنا الأمانة على السماوات و الأرض و الجبال

فأبين أن يحملنها و أشفَقنَ منها و حَمَلها الانسان إنّه كان ظلوماً جهولاً»[75]

انسانى كه خود را مصداق چنين حقيقتى مى‏بيند، هيچ‏گاه تن به ذلت و خوارى و اسارت

در برابر انسانى ديگر نمى‏دهد و با تكيه بر خداوند از هر قيد و بندى رها مى‏شود.

و ثانياً، به طور مستقيم، روح آزادى را در انسان‏ها تقويّت مى‏كند و به مبارزه با آزادى

ستيزان فرامى خواند:

 

أُذن للّذين يقاتلون بأنّهم ظلموا و انّ الله على نصرهم لقدير الذين أخرجوا من ديارهم بغير

حق إلّا ان يقولوا ربّنا الله...[76]

 

و الذين إذا أصابهم البغى هم ينتصرون[77]

 

و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل[78]

 

و فرياد مظلوم را محترم مى‏شمارد: «لا يحب الله الجهر بالسوء من القول إلّا من ظلم».[79]

به امت‏ها فرمان مى‏دهد، به طاغوت كه منشأ همه فسادها و ظلم‏ها و سلب حقوق انسان‏ها

است، كفر بورزند و از او دورى جويند و او را بر سرنوشت خود مسلط نكنند: «و لقد بعثنا

فى كلّ أمّة رسولاً أن اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت»[80]

و هيچ‏گاه او را مرجع امور خود قرار ندهند، كه اگر چنين كنند، ايمانشان خيالى بيش

نيست: «يريدون أن يتحاكموا إلى الطاغوت و قد اُمِروا أن يكفروا به».[81]

اگر امت‏ها، پيام الهى را كه توسط پيامبران ابلاغ شده بود، به گوش جان مى‏گرفتند و

بگيرند، هيچ‏گاه حريّت و كرامتشان به تاراج نمى‏رفت و نخواهد رفت، و فرياد «هيهات منّا

الذّلة» آنان، مستبدان و مستكبران عالم را ناكام خواهد گذاشت، بلكه همان طور كه سابقاً

اشاره كرديم، قرآن، نه تنها به آزادى‏طلبى و عزت خواهى فرمان مى‏دهد، كه انسان را نسبت به

آزادى همه بشريت مسؤول مى‏داند و از نشوريدن عليه ظلم و آزادى ستانى مى‏آشوبد:

 

و ما لكم لا تقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال والنساء و الولدان الذين

يقولون‏ربَّنا أخرجنا من هذه القريه الظالم أهلها و اجعل لنا من لدنك ولياً و اجعل لنا من

لدنك‏نصيراً.[82]

اين اميرالمؤمنين(ع) است كه فرياد مى‏زند: «كونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً»[83] و

مى‏فرمايد: «خداوند رحمت كند كسى كه حقى را ببيند و بر او كمك كند يا ظلمى را مشاهده

 

 


|219|

كند و در مقابل او بايستد.».[84]

بدين‏سان است كه قرآن كريم و تربيت يافتگان مكتب و اولياى الهى، با تعاليم ارزشمند

خود، انسانى پرورش مى‏دهند سرشار از آگاهى و دانايى، با روحى عزّت‏طلب و ظلم ستيز

وحق گرا، كه هيچ‏گاه اجازه نمى‏دهد، فريبكاران و برترى جويان و ستمكاران، آزادى او

راسلب كنند و او را به بند اهواى خود كشند، بلكه از او چراغى هميشه روشن

مى‏افروزند،فرا راه همه آزادى‏خواهان و عدالت‏طلبان عالم كه منطقش اين است: «الموت

أولى من ركوب العار».[85]

 


پى‏نوشت‏ها

[1] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، نامه 31، فقره 46.

 

[2] . نساء: آيه 25.

 

[3] . آل عمران: آيه 64. بگو: «اى اهل كتاب! به سوى پيامى مشترك بين ما و خودتان بشتابيد كه جز خداوند

كسى را نپرستيم و به او شرك نورزيم و عدّه‏اى از ما گروه ديگرى را پروردگار خود قرار ندهد.». پس اگر

نپذيرفتند، پس بگوييد: «شاهد باشيد كه ما تسليم شدگانيم.»

 

[4] . توبه: آيه 31 براى توضيح آيات فوق، از تفسير شريف الميزان، ذيل اين آيات استفاده شده است.

 

[5] . در سوره انبيا، آيه 25 مى‏فرمايد: «لا إله إلّا أنا فاعبدون» و در آيه 213 شعراء مى‏فرمايد: «و لا تدعُ مع

اللّه إلهاً آخر».

 

[6] . ذاريات: 56.

 

[7] . حجرات: 13.

 

[8] . براى تبيين اين بحث از تفسير شريف الميزان، جلد دوم، ذيل آيه‏213 و سوره بقره، بهره برده‏ام.

 

[9] . بقره: 213.

 

[10] . هود: 119.

 

[11] . 19 سوره معارج، 72 سوره احزاب، و 34 سوره ابراهيم به اين طبيعت اشاره دارد.

 

[12] . يونس: 19.

 

[13] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 189.

 

[14] . طه: 50 خدايى كه هر چيزى را خلق كرد، پس او را هدايت كرد.

 

[15] . اسراء: 20 بخشش پروردگار تو، ممنوع نبوده است.

 

[16] . ابعاد وجود انسان و بازگشت او به سوى خداوند در آيات 16 سوره مؤمنون، 72 سوره ص، 12 سوره

سجده، 156 سوره بقره بيان شده است.

 

[17] . حديد: 25.

 

[18] . روشن مى‏شود كه در تاريخ بشريت، اولين بار قانون و كتاب و ميزان توسط انبيا براى جامعه انسانى به

ارمغان آمد و ديگران در امر تقنين از آنان تقليد نمودند.

 

[19] . نحل: 36.

 

 


|220|

 

[20] . آل عمران: 64.

 

[21] . بقره: 49.

 

[22] . اعراف: 157.

 

[23] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 189.

 

[24] . همان، خطبه 204.

 

[25] . مروج الذهب، مسعودى، حوادث سال دهم هجرت.

 

[26] . شورا: 13.

 

[27] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، نامه 53.

 

[28] . همان، خطبه 16.

 

[29] . همان، خطبه 165.

 

[30] . همان، 166.

 

[31] . انشقاق: 6. اى انسان.! تو به سوى پروردگارت پيش مى‏روى و براى رسيدن به او خود را به رنج

مى‏افكنى، پس او را ملاقات خواهى كرد.

 

[32] . يونس: 95. بگو: «همانا، زيانكاران، كسانى هستند كه خود و اهلشان در قيامت زيانكار باشند».

 

[33] . انعام: 47. آيا هلاكت و تباهى جز براى گروه ظالم و ستمكا راست؟

 

[34] . بقره: 205. و آن گاه كه بر پيامبر پشت كند، تلاش مى‏كند براى فساد و زمين و حاصل كار انسان و خود

بشر را نابود مى‏كند.

 

[35] . بقره: 143. و اين‏چنين شما را امّت وسط قرار داديم تا گواه بر مردم باشيد.

 

[36] . هود: 87 - 88.

 

[37] . همان، 75.

 

[38] . اسراء: 16.

 

[39] . نور: 51 - 52.

 

[40] . بقره: 179.

 

[41] . مائده: 32. «من قتل نفساً بغير نفس او فساد فى الارض فكانّما قتل الناس جميعاً».

 

[42] . قرآن، حق انتخاب محل سكونت را به رسميت شناخته و سلب آن را سلب آزادى و ظلم مى‏داند. آنجا كه

مى‏فرمايد: «أذن للذين يقاتلون بانّهم ظلموا و انّ الله على نصرهم لقدير الذين اخرجوا من ديارهم بغير

حق» حج: 40.

 

[43] . مائده: 33.

 

[44] . روم: 30.

 

[45] . دهر: 3 و نيز آيات 11 سوره رعد، 114 سوره نحل، 40 سوره عنكبوت، 46 سوره فصلت و...كه بر آزادى

تكوينى و اختيار انسان صحه مى‏گذارد.

 

[46] . يونس: 32.

 

[47] . شورا: 13.

 

[48] . همان: 14.

 

[49] . نساء: 14.

 

[50] . مائده: 45.

 

[51] . همان: 47.

 

[52] . آل عمران: 110.

 

 


|221|

 

[53] . مائده: 2.

 

[54] . حجرات: 10.

 

[55] . بقره: 83.

 

[56] . قصص: 83.

 

[57] . شورا: 42.

 

[58] . مائده: 8.

 

[59] . حجرات: 9.

 

[60] . آل عمران: 26.

 

[61] . توبه: 112.

 

[62] . روم: 27.

 

[63] . حشر: 9.

 

[64] . طه: 43.

 

[65] . طه: 47.

 

[66] . آل عمران: 79 - 70. شايسته نيست براى بشرى، كه خدا به او كتاب و حكم و نبوت اعطا كند و سپس او به

مردم بگويد: «بندگان من باشيد.». خداوند امر نمى‏كند شما را كه ملائكه و انبيا را ارباب خود بگيريد. آيا شما

را به كفر فرمان مى‏دهد بعد از آن‏كه اسلام آورديد؟

 

[67] . توبه: 31.

 

[68] . آل عمران: 79.

 

[69] . جمعه: 2.

 

[70] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 17.

 

[71] . همان، خطبه 29.

 

[72] . اسراء: 70. و ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و كرامت بخشيديم...و بر بسيارى مخلوقات برترى داديم.

 

[73] . بقره: 30.

 

[74] . حجر: 29 - 30.

 

[75] . احزاب: 72.

 

[76] . حج: 39 و 40.

 

[77] . شورا: 39.

 

[78] . شورا: 41.

 

[79] . نساء: 148.

 

[80] . نحل: 36.

 

[81] . نساء: 60.

 

[82] نساء: 75.

 

[83] . نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، نامه 47.

 

[84] . همان، خطبه 196. رحم الله امرءاً رآى حقاً فأعان عليه أو رآى جوراً فردّه.

 

[85] . از اشعار امام حسين(ع) در روز عاشورا.

 

تعداد نمایش : 3165 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما