صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
مرورى بر تحفة الملوك
مرورى بر تحفة الملوك تاریخ ثبت : 1390/11/20
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره29 ,
عنوان : مرورى بر تحفة الملوك
مولف : عبدالوهاب فراتى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :

|259|

 


|260|

سال 1267 قمرى در بروجرد بدرود حيات گفت، وى پس از مهاجرت به چند شهر و ديار،
سرانجام به درخواست حسام السلطنه، فرزند فتحعليشاه قاجار و والى بروجرد، روانه آن
ديار شد و تا آخر عمر در آنجا ماند و به درخواست حسام‏السلطنه نيز مفصل‏ترين و مهم‏ترين
آثار فقهى، كلامى و سياسى خود، از جمله آن دو اثر مذكور را به رشته تحرير درآورد و به آن
دولت تقديم كرد.

 

 

2. كتاب تحفة الملوك: كه در سال 1233 به نگارش درآمده، شامل سه طبق است و در
هر طبق، فصول متعددى وجود دارد كه كشفى بر هر يك از اين فصول نام «تحفه» نهاده است.
طبق اول در بيان حقيقت عقل و متعلقات آن است. طبق دوم نيز در باره كيفيت ارتباط عقل با
موجودات و مسائل مربوط به آن است. در خاتمه نيز، كشفى پس از بيان آثار و احكام عقل، دو
علم «تدبير منزل» و «سياست مدن» را بررسى مى‏كند. وى در بحث از تدبير يا سياست مدن،
به تعريف علم سياست، وجوب تحصيل علم سياست، ضرورت وجود دولت و انواع آن،
تقسيم جوامع و وظايف دولت و مردم مى‏پردازد. آخرين تحفه اين كتاب، به بررسى جنگ
ميان دو دولت اسلامى اختصاص دارد و به نظر مى‏رسد كه اشاره دارد به درگيرى‏هاى
ايران‏وعثمانى.

 

 

نظر به اهميت بحث، در اين نوشتار مباحث مهم و كليدى هر دو مجلد تحفة الملوك، در
دو بخش ذيل توصيف مى‏گردد.

 

 


بخش اول: فرا روايتى از جدال عقل و جهل

 

كشفى در نخستين تحفه با استناد به اين روايت امام صادق(ع) كه فرمود: «اِنّ اللّه -
عَزّوجَلّ - خلق العقل و هو أول خلق من الروحانيّين عن يمين العرش من نوره، فقال له: اَدْبِر
فاَدْبَر، ثم قال له: اَقْبِلْ فاَقْبَلَ»
[1] به ترسيم جهان بينى خود پرداخته است. در جهان‏شناسى او،
جهان عرصه گشت و بازگشت عقل و مواجهه آن با جهل است. عقل به عنوان صادر اول، طى
دو فرمان با مخلوقات ارتباط برقرار مى‏كند. در آغاز، عقل فرمان يافت تا از اصل خود جدا
شده و با نزول در عالم، به سوى مخلوقات رو كند. از اين حركت، وجه ظاهرىِ عقل به وجود
آمد كه «با نبوت و تنزيل» مطابقت دارد. فرمان دوم، عقل را وادار مى‏كند تا به اصل خويش
بازگردد. اين بازگشت وجهه ظاهرى عقل را به وجهه باطنى آن باز مى‏گرداند كه با «ولايت و

 


|261|

تأويل» مطابقت مى‏كند. اين ادبار و اقبال عقلى كه از هبوط آدم(ع)آغاز شده و در پايان دنيا
فرجام مى‏يابد، در كنار ستيز هميشگى‏اش با جهل، سرنوشت محتوم جهان و تاريخ بشريت
است. در برابر حماسه معنوى عقل، ضدّ آن، جهل قرار دارد. در اينجا كشفى نيز با تأويل
روايت چهاردهم كلينى از امام صادق(ع) كه فرمودند: «ثُمّ خَلَق الجهلَ مِنَ الْبَحْر الاُجاج
ظلمانياً فقال له: أدبر فَأدبر ثم قال له اقبل فلم يقبل» مى‏گويد: جهل نيز همانند عقل فرمان
يافت تا با جدايى از اصل خويش، به سوى مخلوقات روى آورد، او نيز چنين كرد، اما در
فرمان دوم؛ يعنى بازگشت جهل به حق، جهل به اصل خويش بازنگشت و از فرمان خداوند
سرپيچيد. به نظر مى‏رسد فرمان اول خداوند به جهل، مقارن و به تبع فرمان اول به عقل صادر
شده است كه در اين صورت وجهه ظاهرىِ جهل از هبوط حضرت آدم(ع) بر زمين - كه
وجهه ظاهرى عقل هويدا گشت - آشكار شده است. اين رويه از جهل، از آن زمان تا ظهور
عصر ولايت، همچنان ادامه دارد و پس از آن با بازگشت عقل به اصلش، مورد بى‏مهرى
قرارمى‏گيرد.

 

 

عقل و جهل، پس از فرمان اول با عبور از دو عالم ديگر يعنى عالم ارواح و نفوس و عالم
اشباح و مثال، به محل تكوّن بنى آدم مى‏رسند و دراين محل با هم تلاقى مى‏كنند. در واقع اين
محل، كه در تعبير كشفى «مجمع البحرين» نام گرفته است، جايى است كه علاقه جهل و فيض
عقل به آدميان متوجه مى‏گردد. البته اين علاقه و فيض همواره بالاستقلال و به طور مستقيم به
سوى فرزندان عقل و فرزندان جهل معطوف نمى‏گردد بلكه همچنان كه عقل و جهل با عبور
از وسائطى به محل تكوّن بنى آدم مى‏رسند همچنين عقل و جهل با بهره‏گيرى از وسائطى
علاقه و فيض خويش را به آدميان مى‏رسانند. رأس و رييس هر يك از سلسله عقل و جهل،
نخستين كسانى‏اند كه عقل و جهل به آنها متوجه مى‏شود. رييس در سلسله عقل، در هر
عصرى، رسول يا وصىّ آن عصر است. پس از او، كسانى هستند كه به «سبب صفاى روح و
غلبه نورانيت» به سر سلسله عقلا قرابت يافته و بدين علت به «ارواح مقدسه» شهرت
يافته‏اند؛ زيرا «رحمت خداوند از هر قسمى كه باشد، اول نازل و وارد بر عقل و روح خاتم
النبيين مى‏شود و بعد به ملائكه و اهل ملكوت سماوات عاليه و بعد به ساير مردمان و اهل
ارض»
[2] مى‏رسد، بدين ترتيب عقل كه در روايات اسلامى همان روح محمّدى است، باب و

 


|262|

منبع رحمت خداوند است و هيچ فيضى از فيض‏ها و شأنى
ازشأن‏ها و رحمتى از رحمت‏ها، بدون صدور از آن و ورود به
آن‏و عبور از آن، به احدى از مخلوقات نمى‏رسد و
نخواهدرسيد.[3] بر اساس اين نگرش به عقل، كه درتأويلات
كشفى، همان روح محمّدى و روح علوى به حساب مى‏آيد،
ضرورت وجود هميشگى امامان معصوم(ع)تبيين مى‏گردد؛
چرا كه اينان عين عقلند و واسطه درفيض عقل به آدميان
محسوب‏مى‏شوند. بدون آنان فيض متوجه كسى از سلسله و
ابناء عقل نمى‏گردد.

 

 

به نظر كشفى، دقت در اين مسأله، فلسفه برخى از روايات
اسلامى از جمله: «لو بقيت الارض بغير امام لساخت»
روشن‏مى‏شود. در ناحيه جهل نيز خاتم الشقيين (شيطان)
به‏عنوان رييس سلسله جهل، اولين كسى است كه جهل به آن
علاقه پيدا مى‏كند و سپس به ديگران مى‏رسد؛ زيرا «جهل و
روح رمعى، باب و منبع نزول و صدورغضب الهى است و
هيچ شأنى ازشؤون غضبيه، بدون صدور و ورود بر آن و
عبور از آن به‏مخلوقات سجّينيه و مَنْ دون، نرسيده است،
نمى‏رسد ونخواهد رسيد»
[4].

 

 

تلاقى و درهم آميختگى عقل و جهل در محل تكوّن بنى
آدم، موجب به وجود آمدن رويارويى هميشگى ميان آن‏دو
وفرزندانشان در طول تاريخ بشر شده است. در واقع
اعصارگشت و بازگشت عقل و مواجهه آن با جهل، دوره‏هاى
عالم بشرى است كه همه تاريخ اين موجود خاكى را از هبوط
آدم تا پايان دنيا تشكيل داده است. اين رويارويى كه از ماهيت
اين دوضد برخاسته است، بنا به گفته مشهور كه هر موسى
سيرتى، فرعون سيرتى مى‏طلبد سبب به وجود آمدن دو طبقه
متضاد شده كه گاه به جنگ و گاه به صلح، تاريخ خود را رقم

 


|263|

زده است. تاريخ‏بشر؛ يعنى تاريخ منازعه و تضاد دو گروه
عاقلان و جاهلان. اين نزاع از روز نخستين آغاز و تاچيرگى
نهايى عقل ادامه خواهدداشت.

 

 

اقبال و ادبار عقل و جهل در حديث يكم و چهاردهم
كافى، با تأويلى كه كشفى ارائه مى‏كند، موجب تقسيم شدن
تاريخ به دو دوره كلى مى‏شود:

 

 

الف: دوره نبوت: در اين دوره وجه ظاهرى عقل به
ميان آدميان روى آورده و بر همين وجه نيز مانده است. با
آمدن پيامبرى، بخشى از جزئيات و احكام عقل بيان و ابلاغ
مى‏گرديد و با آمدن رسول ديگرى تكميل مى‏شد. اين تلاش
در زمان آخرين فرستاده الهى «به سبب وجود مبارك آن
حضرت و تماميت استعداد او» به آخرين نهايت و رشد كمال
خود رسيده است در اينجا حادثه مهمى كه رخ داده اين است
كه تمام رويه ظاهرى عقل با آمدن پيامبر الهى ابلاغ گرديده
وحجت خدا بر آدميان تمام شده است؛ از اين رو، هم لازم
است كه پيامبر(ص)وفات كند و هم ضرورت دارد كه نبوت
خاتمه يابد. حال كه اين رويه عقل به نهايت خود رسيده است،
بنابر قاعده «هر چيز كه به اوج خود رسيد بايد سرريز شود»
وجايش را به رشد تدريجى و غلبه نهايى جهل در دوره
نبوت‏مى‏دهد.

 

 

تا پيش از پايان نبوت، عقل و جهل در ستيز و خلطه‏اى
دائم به سر مى‏بردند اما به علت حضور نمايندگان خدا بر
زمين، هيچ‏گاه جهل، غالب نهايى بر عقل نبود اما پس از اين
دوره، خلطه مذكور به غالبيّت جهل مى‏انجامد و بنابر قاعده
دولت آرمانى
كشفى به
حكومت‏پيامبر(ص)
در مدينه وحكومت
امام دوازدهم
شيعيان
درآخرالزمان
تعيّن مى‏يابد. در
دوره عدم حضور
معصوم، كه
درادبيات شيعه از
آن به «عصر
غيبت» ياد
مى‏شود، دولت
آرمانى‏كشفى به
دولتى‏انحصار
مى‏يابد كه زعيمش
با عقل كل،
درارتباط بوده و
مانند منصب
امامت واجددوركن
علم و سيف
(قدرت) باشد.

 

 


|264|

مذكور، جهل نيز پس از رسيدن به اوجش، سرزير مى‏شود و جايش را به باطن عقل مى‏دهد.
در حقيقت سرريز دوم، آغاز عصر نوينى به نام عصر ولايت است.[5]

 

 

ب - عصر ولايت: اين دوره، كه با ظهور حضرت حجت(ع)آغاز مى‏گردد، همان
بازگشت عقل به اصل خويش در فرمان دوم است. با وقوع چنين پيشامدى است كه تمايز
ماهوى ميان عقل وجهل به وجود مى‏آيد وتقابل عينى آن‏دو به اوج‏مى‏رسد. ديگر خلطه‏اى
ميان اهل عقل و اهل جهل نيست وصف‏هر يك از آنها معين مى‏گردد. پيكارى كه ميان اين دو
صف رخ مى‏دهد با پيروزى عاقلان خاتمه مى‏يابد و عملاً وعده الهى در مورد پيروزى آنها به
عنوان وارثان زمين تحقق‏پيدامى‏كند.

 

 


بخش دوم: انواع دولت

 

كشفى مانند ديگر حكماى اسلامى، دولتى آرمانى دارد؛ دولت عقل، الگوى آرمانى كشفى
است كه به علت رياست و زعامت عقل كل يا مرتبطان با آن، مى‏تواند با گسترش آثار و اجراى
احكام عقل مدينه‏اى را فراهم كند كه آدميان در پناه آن، همواره به غايت معنوى معيشت
نظركنند و در گروه عاقلان باقى بمانند. اين دولت كه در لسان كشفى «شهر خدا يا دولت حقّه»
نام گرفته در ادوارى از تاريخ بر پا شده يا مى‏شود، البته اين دولت همانند شهر خداى
اگوستينى در آسمان قرار ندارد بلكه شهرى است زمينى كه يا تحقق يافته و يا در آينده، به
وقوع مى‏پيوندد. در هر دو دوره رسول يا امام، كه با عقل به عينيت رسيده است، به قدرت
مى‏رسد بااين تفاوت كه در مدينه النبى(ص)وجهه ظاهرى عقل و در آخر الزمان وجهه باطنى
آن هويدا مى‏گردد.

 

 

با اين حساب، شهر خدا و دولت آرمانى كشفى به حكومت‏پيامبر(ص) در مدينه
وحكومت امام دوازدهم شيعيان درآخرالزمان تعيّن مى‏يابد. در دوره عدم حضور معصوم،
كه درادبيات شيعه از آن به «عصر غيبت» ياد مى‏شود، دولت آرمانى‏كشفى به دولتى‏انحصار
مى‏يابد كه زعيمش با عقل كل، درارتباط بوده و مانند منصب امامت واجددوركن علم و
سيف (قدرت) باشد. در فرضى كه زمانه يار نشود و چنين دولتى‏برپانگردد، كشفى به
تفكيك حوزه عرفيات و شرعيات تن مى‏دهد و از مشروعيت سلطان‏عادل و لزوم تبعيت او
از قاطبه‏عالمان حقانى حمايت مى‏كند و در نهايت به دولتى‏كه‏از معيار و هنجارهاى او

 


|265|

 


|266|

اسلام(ص) است به لحاظ هستى‏شناسى، بر همه انبيا تقدم وجودى دارد. در عين حال، او به
عنوان آخرين فرستاده الهى آمده است تا بيان تدريجى و ناگفته‏هاى شرايع پيشين را بگويد.
در واقع، رويه ظاهرى عقل به «سبب وجود آن حضرت(ص) و تماميت استعداد او در نهايت
ظهور و سر حد كمال» رسيده است.

 

 

ب : اجتماع ملك و نبوت در پيامبر(ص) و خاندان او، پديده نادرى است كه در گذشته،
سابقه چندانى نداشته و آگاهى‏هاى ما نيز از چگونگى حكومت انبيا و اوصياى سلف بسيار
اندك است.

 

 

بدين‏سان، پيامبر اسلام(ص) تنها شخص در مدينه است كه لياقت حكومت كردن دارد؛
چرا كه او به خاطر عصمتش، اشتباه نمى‏كند و كارى كه بر خلاف عقل باشد به انجام
نمى‏رساند. در واقع، او بر شالوده‏هاى شرك، ناپاكى و جهالت جزيرةالعرب، جامعه‏اى بنا كرد
كه نسبت به جوامع پيشين، بى نظير بود. انسانى در اين مدينه به قدرت رسيد كه سيره و
سلوكش، آرمان و الگوى مسلمانان است. او از اين حيث كه شخصيتى حقيقى دارد و همانند
ديگران اسمى به نام «محمّد بن عبدالله» بر او نهاده شده، همچون آحاد مدينه راه مى‏رفت، غذا
مى‏خورد، لباس مى‏پوشيد، به كوچك و بزرگ احترام مى‏گذاشت، در سختى‏ها و خوشى‏هاى
مردم مشاركت مى‏جست و به مقام انسانىِ اهل مدينه، با قطع نظر از رنگ، پوست و نژاد، ارج
مى‏نهاد. اما از اين نظر كه نبى بود و رسالتى سنگين بر دوش داشت، مسؤوليت اداره امور
مدينه را بر عهده گرفت و به عنوان امين ديگران، به قضاوت مى‏نشست. فرمانده نبرد و
كارزار مى‏شد، به رتق و فتق امور داخلى و خارجى مدينه همت مى‏گماشت و در «امور
دنيوى» با گروه عاقلان مدينه به مشورت مى‏پرداخت.

 

 


2. مدينه الهى ثانى يا دولت ثانويه حقّه

 

همانگونه كه عقل در نظر كشفى داراى دو رويه ظاهرى و باطنى بود، مدينه الهيه او نيز دو
چهره دارد، با اين تمايز كه در يثرب، رويه ظاهرى عقل، در قالب نبوت، حكومت مى‏كرد و
در پشت سر كشفى قرار مى‏گرفت. در حالى در مدينه الهيه ثانى، رويه باطنى عقل، در قالب
ولايت تشكيل دولت مى‏دهد و در پيش روى او قرار دارد.

 

 

اين دولت، كه در آخر الزمان با ظهور حضرت مهدى(ع) بر پا مى‏شود، همان مدينه فاضله
شيعيان دوازده امامى است كه طى آن، همه بطون عقل هويدا مى‏گردد، ناگفته شرع و عقل،

 


|267|

گفته مى‏شود و اختلاط طولانىِ عقل و جهل و درهم آميختگى گروه عاقلان و جاهلان پايان
مى‏يابد و حكومت از آنِ عاقلان و صالحان زمين مى‏گردد.

 

 


3. رياست حكمت

 

دولت آرمانى كشفى در عصر غيبت، شبيه فيلسوف شاهى است كه افلاطون در پى آن
است، با اين تفاوت كه او به جاى فيلسوف، مجتهد را مى‏نشاند و با وسعت دادن به مفهوم
مجتهد - كه حوزه‏اى فراگيرتر از فقه دارد - به مفهوم حكيم نزديك مى‏شود.

 

 

«و معلوم مى‏شود...كه مجتهدين و سلاطين، هر دو يك منصب را مى‏دارند كه همان
منصب امامان است كه به طريق نيابت از امام، منتقل به ايشان گرديده است و مشتمل بر دو
ركن است كه يكى علم به اوضاع رسولى است، كه آن را «دين» گويند و ديگرى اقامه نمودن
همان اوضاع است در ضمن نظام دادن عالم، كه آن [را] مُلك و سلطنت گويند و همين دو ركن
است كه آن‏ها را سيف و قلم گويند يا سيف و علم ناميده‏اند.»
[6]

 

 

حال، چه مجتهد ركن سيفىِ امامت را به دست گيرد و چه صاحب سيف، مجتهد گردد، در
حقيقت، كسى به قدرت مى‏رسد كه آگاه به دين (اوضاع رسولى) است. البته او نه صرف
اجتهاد مصطلح در حوزه‏هاى شيعى را ملاك مى‏داند و نه هر مجتهدى را بالفعل، شايسته
چنين منصبى مى‏پندارد. شرايط و ويژگى‏هايى كه وى براى چنين حاكمى بر مى‏شمارد، بسيار
سخت است و بدين علت هم بسيارى از معاصران خود را شايسته براى زعامت امور سياسى
نمى‏داند و خود نيز در پيدا كردن مصاديق آن به دشوارى افتاده است.

 

 


4. رياست افاضل

 

كشفى بنا به دلايلى، از برپايى دولت آرمانى خود در عصر غيبت (رياست حكمت) نااميد
به نظر مى‏رسد و آن‏را به حوزه آرزوهاى خود مى‏سپارد. با اين همه، او آدمى واقع بين است
ودر فقدان آن دولت به گونه‏اى بر تفكيك نيابت فقيهان از نيابت شاهان و به رسميت
شناختن‏سلطنت در آن حوزه صحّه مى‏گذارد، بدين معنى كه با توجه به باز نبودن دست
فقيهان، از يك سو و عدم فقاهت شاهان، از سوى ديگر و نياز جامعه به هر دو طبقه، در
مرتبه‏سوم؛ وى نيابت امام(ع) را به دو شعبه نيابت در شريعت و نيابت در اجرائيات تقسيم
مى‏كند و ولايت انتصابى «فقيهان» را در «شرعيات» و «سلطنت سلطان قاهر» را در
«اجرائيات» به رسميت مى‏شناسد.

 

 


|268|

 


5. سلطنت سلطان جائر

 

در دوره‏اى كه سلطان جائرى بر جامعه حكومت كند وظيفه مردم در مورد اطاعت از او
چيست؟ از برخورد اوليه كشفى، در كتاب «ميزان الملوك» چنين استنباط مى‏شود كه او با
طرفدارى يك جانبه از دولت، به حقوق سياسى مردم توجهى ندارد و در چنين وضعيتى آنان
را به شكيبايى و اطاعت از فرامين او دعوت مى‏كند و تا «ظهور امر فرج» به انتظار مى‏گذارد.
كشفى با نقل حديثى از پيامبر اسلام(ص) كه مى‏فرمود: «السُلْطانُ ظِلُّ اللّهِ فى اَرْضِهِ يأوى اِلَيْهِ
كُلُّ مَظْلُومٍ فَمَنْ عَدَلَ كانَ لَهُ الْاَجْرُ وَ عَلَى الرَّعِيَّةِ الشُكْرُ وَ مَنْ جارَ كانَ عَلَيْهِ الْوِزْرُ وَ عَلَى الرَّعِيَّةِ
الصَّبْرُ حَتى يَأْتيهِمُ الْاَمْرُ» مى‏نويسد:

 

 

«هر چند كه سلاطين بد و بلا حقوق باشند، بايد كه رعيت بناى بدى و عقوق[7] را نگذارد و
مثل فرزند كه بايد به بدرفتارى و عقوق پدر صبر نمايد، بايد كه رعيت ايضاً بر بدرفتارى و
عقوق سلطان صبر نمايد، چون كه دانسته شد كه اطاعت نمودن سلطان ظالم بهتر است از
مهمل و معطل گرديدن رعيت.»[8]

 

 

با اين حال، كشفى تا جايى صبر كردن بر وضعيت مذكور را مجاز مى‏داند كه امكان تبديل
سلطان جائر به «احسن» نباشد. اما در صورتى كه فرجى حاصل آيد و رعيت توانايىِ چنين
تبديلى را داشته باشد. نافرمانى سلطان جائر، لازم، و عزلش واجب مى‏گردد.

 

 

اكرام و حسن انقياد را از وظايف مردم و مواردى هم چون :اُبوت، تحنن، رحمت، شفقت،
عطوفت، تلطف، تربيت، طلب مصالح، دفع مكاره، جذب خيرات و دفع شرور را از وظايف
سلطان در برابر مردم مى‏داند.

 

 

كشفى در باب اطاعت از سلطان عادل و جائر، به ترتيب، دو واژه «مفترض الطاعه» و
«منقرض الطاعه» را به كار مى‏برد و اطا عت از اولى را از باب «نيابت» و دومى را از باب
«ضرورت» لازم مى‏داند و در همين رابطه مى‏افزايد:

 

 

«و از اين‏جا است كه در حديث، مطلقاً وارد شده است كه اِطاعَةُ اللّهِ فى اِطاعَةِ السُّلطانِ...
خواه آنكه آن سلطان، عادل باشد يا ظالم و جائر وليكن در ما بين جهت وجوب اطاعت او در
دو صورت، فرق و بون بعيد است.»
[9]

 

 

در اطلاق عنوان «سلطان جائر»، فرق نمى‏كند كه خود سلطان ظالم باشد و يا از ظلم كار
گزارانش جلوگيرى نكند. در هر دو صورت، دولتش جائر بوده وعزلش لازم مى‏شود؛ اما چرا
اطاعت از سلطان عادل، لازم و از جائر حرام است؟ پاسخ به اين پرسش را، علاوه بر منابع

 


|269|

نقلى، بايد در گفتمان عقل و جهل كشفى جست‏وجو كرد. در واقع، سلطانى كه به عدالت
رفتار مى‏كند و شريعت را نيز پاس مى‏دارد، تنها در سايه فيوضات عقل به او، قادر به انجام
چنين وظايفى شده است و الا كسى كه مطابق جهل حكومت مى‏كند، چيزى جز «ظلم، خوف،
اضطراب، حرص، غدر و خيانت» از او صادر نمى‏گردد.

 

پى‏نوشت‏ها

 


[1]. اصول كافى، ج‏1، ح‏14.

 

[2]. تحفة الملوك، ج‏1، ص‏28.

 

[3]. همان، ص‏30.

 

[4]. همان.

 

[5]. از هبوط آدم تا ظهور امام عصر(ع) به دوره نبوت شهرت دارد:

 

 

[6]. تحفة الملوك، ج‏2، ص‏108.

 

[7]. نافرمانى و آزردن.

 

[8]. تحفة الملوك، ج‏2، ص‏200.

 

[9]. ميزان الملوك، مقدمه مؤلف.

 

تعداد نمایش : 2528 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما