صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
اتّحاد ملّى انسجام اسلامى
اتّحاد ملّى انسجام اسلامى تاریخ ثبت : 1390/11/25
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامی شماره45 ,
عنوان : اتّحاد ملّى انسجام اسلامى
مولف : گفتارى از حضرت آية الله سبحانى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|15|


اتّحاد ملّى
انسجام اسلامى

گفتارى از
حضرت آية الله سبحانى


حضرت آية اللّه شيخ جعفر سبحانى از اساتيد برجسته حوزه علميه
قم و از اعضاى نخستينِ مجلس خبرگان قانون اساسى در نظام جمهورى
اسلامى است كه در دومين اجلاس دوره چهارم مجلس خبرگان رهبرى،
سخنرانى مبسوطى با عنوان «اتحاد ملّى و انسجام اسلامى» ايراد كردند.
ايشان با استناد به آيات قرآن و سيره معصومان (ع)، ضرورت
وحدت اسلامى را مورد اشاره قرار داده، آنگاه به شرح سيرهء علماى
شيعه و تعامل آنان با عالمان اهل سنت پرداختند و نمونه هايى از
همكارى علماى فريقين را بيان كردند.

استاد، پس از اجلاس، اين سخنرانى را تنظيم و تكميل نموده، در
اختيار دبيرخانهء مجلس خبرگان قرار دادند. با تشكر از لطف و بزرگوارى
ايشان، اكنون متن آن را ملاحظه مى كنيد.

«حكومت اسلامى»

 

 

 

|16|

بسم الله الرحمن الرحيم. روشن است كه سخن درباره اتحاد و يگانگى، نياز به دليل و
برهان ندارد. هر انسانى، هر چند هم نسبت به مسائل اجتماعى كم اطلاع باشد، مى داند كه
همبستگى هر ملّتى، منشأ فوايد و آثار گرانبهايى است، در حالى كه اختلاف و دو دستگى،
ناكامى هاى زيادى به بار مى آورد.

ضرورت و لزوم يگانگى يك ملّت، به اصطلاح منطقى ه، از مسائلى است كه «قياساتها
معه»؛ يعنى ادعايى است كه دليلش را همراه دارد و نيازمند استدلال نيست.

اتحاد ملّى

نخستين فراز از عنوان ياد شده در بال، عبارت است از «اتحاد ملّى» و روشن است كه
«وحدت ملّى» غير از «ملّى گرايى» است. ملى گرايى در اسلام، محكوم است و قرآن به گونه اى
روشن، اين انديشه را محكوم مى كند. در جايى مى فرمايد:

(يا أَيُّها النّاس اِنّا خَلَقناكُم مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى وَ جَعَلناكُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ أَكرَمكُم
عِندَ اللّهِ أَتقاكُم...)[1]

«اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را تيره ها و قبيله هايى قرار داديم (نه اين
كه از اين راه بر يكديگر فخر بفروشيد) بلكه بدين وسيله يكديگر را بشناسيد. همانا
گرامى ترين شما نزد خد، باتقواترين شماست.»

پديدهء «ملى گرايى» داراى بار منفى است و آن اين كه قومى به خاطر زبان، خون و يا خاك،
ملت و تبار خويش را بر ملّت هاى ديگر برتر بداند و فخر بفروشد و ديگر انسان ها را
تحقيركند.

ملّى گرايى با اين معن، علاوه بر اين كه در نظر عقل و خرد محكوم است، شريعت مقدس
اسلام نيز آن را محكوم مى كند. به نوعى مى توان گفت كه ملى گرايى نشأت گرفته از انديشه ء
يهود است كه خود را ملت برگزيده مى دانستند و در اين مورد مطالبى را به خداوند نسبت
مى دادند كه قرآن كريم همهء آن ها را رد مى كند؛ مثلاً مى گفتند: «بهشت از آنِ يهود و
نصارى است.»[2]

گاهى گام را فراتر نهاده، هر يك از اين دو فرقه، ديگرى را محكوم مى كردند.[3]


[1] حجرات: 13

 

[2] بقره: 111

 

[3] بقره: 113

 

 

|17|

گاهى مى گفتند: «سراى آخرت و نعمت هاى بهشت از آن ماست و جز ما كسى به
بهشت نمى رود!»[1]

اين نوع ملى گرايى كه در حقيقت همان نژادپرستى است، متأسفانه در دو قرن اخير
گسترش يافته و در نتيجه، آشوب ها و جنگ هايى را پديد آورده است. در حالى كه اسلام هر
نوع قوم گرايى و نژادپرستى را بى ارزش مى شمارد.

نتيجه اين كه : ملى گرايى به خاطر داشتن بار منفى، مخالف با خِرَد و آيات قرآنى است، امّا
در مقابل، اتحاد ملّى، بار مثبت دارد و كوچك ترين بار منفى در آن نيست و مقصود از آن، اين
است، ملّتى كه در آب و خاكى زندگى كرده اند و سال ها از ثمرات آن بهره مند شده اند، اين آب
و خاك بر گردن آنان حقى دارد و آن اين كه بايد دست به دست هم داده، كاستى ها را برطرف
كنند و بر مشكلات چيره شوند، بدون اين كه ديگر ملّت ها را تحقير كنند و يا در صدد آزار
آنان برآيند. اتحاد ملّى به اين معن، انديشه اى فطرى است و هر انسانى نسبت به وطن خود،
نوعى رابطهء عاطفى دارد.

هنگامى كه پيامبر گرامى (ص)از مكه هجرت كرد و در نيمه راه در منطقهء جُحفه به ياد مكه
افتاد نتوانست علاقه خود را به زادگاهش مخفى كند و لذا ديدگانش پر از اشك شد. در اين
هنگام، اين آيه نازل شد:

(اِنَّ الَّذى فَرَض عَلَيكَ القُرآن لَرادُّكَ اِلى معاد...).[2]

«آن كس كه قرآن را بر تو لازم كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مى گرداند.»

هم چنين وقتى حضرتش پس از هشت سال دورى از وطن، مكه را فتح كرد و خانهء توحيد
را از لوث بت پرستى پاك ساخت به هنگام ورود به مكه در نقطه بلندى از شهر، به نام «اذاخر»
فرود آمد، وقتى چشمش به كعبه افتاد به گفتهء تاريخ، اندوه بر دلش هجوم آورد و فرمود: «اِنّى
أُحبّك ولولا أَنّى هُجِّرتُ لَما تركتُك َ[3]؛ من تو را دوست دارم و اگر نه اين بود كه من به زور اين
سرزمين را ترك گفتم هرگز از تو جدا نمى شدم.»

بنابراين، روشن شد كه «اتحاد ملى» با «ملى گرايى» فاصله بسيار دارد و اين دو با هم قابل
قياس نيستند.


[1] بقره : 94

 

[2] قصص : 85

 

[3] رسائل و مقالات، از نويسنده، ص 583

 

 

|18|
قرآن هر جا كه
به وحدت و
يكپارچگى
مى رسد آن را
مى ستايد و هر
جا كه سخن از
اختلاف و دو
دستگى است آن
را نكوهش
مى كند.

ستايش قرآن از اتحاد و نكوهش از دو دستگى

قرآن هر جا كه به وحدت و يكپارچگى مى رسد آن را مى ستايد و
هر جا كه سخن از اختلاف و دو دستگى است آن را نكوهش مى كند و
در مورد اتحاد مى فرمايد: (واعتَصِمُوا بِحَبلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا
تَفَرَّقُوا)؛[1]
«به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد.»

قرآن براى تحقّق اتحاد، جامعه ايمانى را برادران يكديگر
مى خواند و مى فرمايد: (اِنّما المُؤمِنُونَ اِخوَة).

در حقيقت نزديك ترين رابطه ميان دو فرد، كه در يك سطح
باشند، پيوند برادرى است و لذا مؤمنان را برادران يكديگر خوانده
است. پيوند پدرى و فرزندى، هر چند قوى تر از پيوند برادرى است
ولى طرفين آن پيوند در سطح واحدى نيستند و لذا از آن بهره نگرفته
و از اخوّت بهره گرفته است.

دربارهء تفرقه و دو دستگى مى فرمايد:

(قُل هُوَ القادِرُ عَلى أَن يَبعَثَ عَلَيكُم عذاباً مِن فَوقِكُم أَو مِن تَحت ِ
أَرجلكُم أَو يَلبِسَكُم شِيَعاً وَ يُذيقَ بَعضَكُم بأسَ بَعضٍ أُنظُر كَيف َ
نُصَرِّفُ الآياتِ لَعَلَّهُم يَفقَهُون)؛[3]
«بگو خداوند قادر است از بالا يا از
زير پاى شما عذابى بر شما بفرستد يا شما را به صورت دسته هاى
پراكنده درآورد و به جان هم اندازد. بنگر چگونه آيات قرآن را بازگو
مى كنيم تا شايد بفهمند.»

آيه مباركه، سه نوع عذاب را در عرض يكديگر بيان مى كند:

1. عذابى از بال؛ مانند سنگ آسمانى يا صاعقه، كه شهرى
رابسوزاند.

2. عذابى از زير پ؛ مانند زلزله هاى ويرانگر و آتشفشان.

3. ايجاد تفرقه در ميان ملت واحد كه به صورت گروه هاى


[1] آل عمران : 103

 

[2] حجرات : 10

 

[3] انعام : 65
 

 

 

|19|

مختلف درآيند تا هر يك براى خود آهنگى داشته باشند و اين عذاب
از دو عذاب پيشين بدتر است، به گواه اين كه پس از اين عذاب شوم،
نتيجهء آن را بيان مى كند و آن، به جان هم افتادن مردم است.

اين بخش را با تحليل آيهء اعتصام به پايان مى بريم و آن اين كه قرآن
در دعوت به وحدت، چنگ بر ريسمان را مطرح كرده؛ مثلاً به جاى
اين كه بگويد به اسلام و قرآن چنگ بزنيد، مى گويد بر ريسمان خدا
چنگ بزنيد، تو گويى هدف از مطرح كردن ريسمان، بيان اين نكته
است كه اگر انسانى در درون و عمق چاه باشد، راه نجاتش اين است كه
طنابى به درون چاه بفرستند تا او به آن چنگ بزند و بالا بيايد و در غير
اين صورت، مرگ او قطعى است. گويى ملت به هم ريخته، كه هر يك
براى خود، سازى مى زند، بسان كسى است كه به درون چاه افتاده و
مرگش قطعى است. پس چه بهتر كه ملت ها آهنگ ها را يكى كنند و بر
ريسمان وحدت چنگ بزنند تا نجات يابند.

انسجام اسلامى

انسجام به معناى نظم و انضباط است و يكى از محسّنات بديع به
شمار مى رود. كلامى كه مفردات آن زيبا و جمله ها خالى از تعقيد
باشد، كلام منسجم ناميده مى شود. انسجام اسلامى غير از وحدت
مذاهب است و به يك معن، معادل تقريب مذاهب به حساب مى آيد.
وحدت مذاهب امكان پذير نيست؛ زيرا اختلافى كه چهارده قرن از
عمر آن مى گذرد در ظرف يك هفته و يك ماه و چند سال برطرف
نمى شود؛ ولى در عين حال اين مذاهب مختلف مى توانند به خاطر
داشتن يك رشته مشتركات، همكارى لازم را انجام دهند و نتايج
درخشانى را به دست آورند و در عين حال مى توانند مسائل اختلافى
را در محافل علمى (نه در قبرستان بقيع)[1] با گفتگوهاى سازنده حل
كرده و يا افكار را به هم نزديك كنند.


[1] اشاره به تبليغات امروز وهابيان در قبرستان بقيع بر ضدّ عقايد شيعه و به يك
معنا اسلام است.
مذاهب مختلف
مى توانند به خاطر
داشتن يك رشته
مشتركات،
همكارى لازم را
انجام دهند و
نتايج درخشانى
را به دست آورند.
 

 

 

|20|

انسجام اسلامى در سايهء مذاكره

جا دارد در اينجا داستانى را نقل كنم كه مربوط به موضوع ما است، بيست و هفت سال
پيش، خبرگان اوّل در همين مكان تشكيل شد و هفتاد و اندى عضو در اين جا گرد آمده بودند.
من در كميسيون «احوال شخصى» بودم كه فصل اوّل قانون اساسى را تشكيل مى دهد.

در اين كميسيون مولوى عبدالعزيز نيز عضويت داشت. وى روزى از من پرسيد: شما
شيعيان قائل به بداء هستيد؟

گفتم : بله.

گفت : بداء به معناى ظهور پس از خفاست، چگونه مى توان آن را به خدا نسبت داد و
گفت : «بداللّه»؟

گفتم : «بداء» در دو مورد به كار مى رود:

1. بداء در مقام ثبوت.

2. بداء در مقام اثبات.

بداء در مقام ثبوت آن است كه انسان معتقد شود كه مى تواند سرنوشت خود را با اعمال
صالح و ناصالح دگرگون سازد و خيال نكند كه تنها يك سرنوشت دارد. بلكه سرنوشت ها
دارد تا چگونه سرنوشتى را با عملش تغيير دهد؛ مثلاً عمر محدودى براى انسان در لوح،
محو و اثبات هست، ولى اين سرنوشت، قطعى نيست، بلكه همين سرنوشت به وسيلهء صله ء
ارحام دگرگون مى گردد؛ يعنى ممكن است بر عمرش بيفزايد يا آن را كوتاه كند.

در سرنوشت انسان، بلا و بيمارى ثبت شده، امّا اين سرنوشت قطعى نيست، بلكه مى توان با
دادن صدقه رفع بلا كرد. آيات و روايات بر بداء به اين معنا كه جنبهء ثبوتى دارد، گواهى مى دهند و
آيه 39سورهء رعد ناظر بر همين است : (يَمحُوا اللّه ما يَشاء وَ يُثبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الكِتاب)؛[1]
«خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى كند و امّ الكتاب نزد اوست.»

جلال الدين سيوطى، در تفسير خود «الدرّ المنثور» رواياتى در اين زمينه آورده است.

بيشترين اثرِ اعتقاد به «بداء» مربوط به عالم ثبوت آن است؛ در مقابل يهود كه معتقد بودند
سرنوشت قابل تغيير نيست، حتى خدا هم نمى تواند اين سرنوشت را دگرگون سازد؛ (وَقالَت ِ
اليَهُودُ يَدُ اللّه مَغلُولَة)[2].


[1] رعد: 39

 

[2] مائده : 64

 

 

|21|

بداء در مقام اثبات؛ معناى ديگرى دارد و آن اين كه چه بسا پيامبرى يا وليّى از اولياى خدا
از پديده اى خبر دهد، امّا اين پديده محقق نشود، بايد بدانيم كه آن گزارشگر الهى در گزارش
خود دروغ نگفته، بلكه او از مقتضاى پديد آمدن آن حادثه آگاه بوده ولى از مانعى كه جلوى
آن را خواهد گرفت آگاه نبوده است. اينجاست كه مى گويند: «بداللّه»، مانند سرگذشت قوم
يونس كه حضرت يونس از فرود آمدن عذاب خبر داد و آثار عذاب نيز آشكار شد و از اين
طريق، گفتار آن پيامبر الهى به ثبوت رسيد ولى قوم يونس به رهبرى عابد و زاهدى، راه توبه
را پيش گرفتند و توانستند عذاب الهى را از خود دور كنند.

(فَلَولا كانَت قَريَةٌ آمَنَت فَنَفَعَها اِيمانُها اِلاّ قَومُ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفنا عَنهُم عَذابَ الخِزى ِ
فِى الحَياةِ الدُّنيا وَ مَتَّعناهُم اِلى حِين).[1]

«چرا هيچ يك از شهرها و آبادى ها ايمان نياوردند تا ايمانشان برايشان سودمند باشد،
مگر قوم يونس، هنگامى كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف
كرديم و تا مدتى آن ها را از زندگى بهره مند ساختيم.»

بداء در مقام اثبات موارد معدودى دارد كه يكى از آن ها سرگذشت قوم يونس است و امّا
چنان چه پرسيده شود چرا «بداللّه» مى گويند در حالى كه خدا از همهء اطراف حادثه آگاه بود؛
يعنى مى دانست قوم يونس وى را تكذيب مى كنند و يونس در حق آنان نفرين مى كند و آثار
عذاب، آبادى را تهديد مى كند ولى قوم او راه توبهء واقعى را در پيش مى گيرند و رحمت خدا
بر آنان فرود مى آيد، با اين حال چرا مى گوييد: بداللّه ؟ بلكه بايد بگوييد: أَبدأ ما أخفاه، پاسخ
اين است كه بشر از ديدگاه خودش سخن مى گويد؛ چون در چشم انداز بشر، چنين كارى در
واقع ظهور پس از خفاست. او برداشت بدوى خود را در قالب عبارت مى ريزد و مى گويد:
«بداللّه» و گرنه با توجه به ديگر عقايد و اصول، بايد بگويد: «بدأ من اللّه».

اين گونه استعمالات در قرآن كريم فراوان است و ما يك مورد از آن ها را مى آوريم. قرآن
كريم دربارهء منافقان مى فرمايد:

(و يَمكُرُونَ وَ يَمكُرُ اللّه وَ اللّهُ خَيرُ الماكِرين).[2]

«آنان حيله مى ورزند، خدا نيز حيله مى ورزد و خدا بهترين حيله گران است.»

مسلّم است كه كار مشركان حيله بود و كار خدا حيله نبود، بلكه حيله هاى آن ها را خنثى


[1] يونس : 98

 

[2] انفال : 30

 

 

|22|

مى كرد، ولى چون از عمل آنان به كلمهء «مكر» تعبير شده، كار خدا هم با كلمهء مكر بيان گرديده
تا يك نوع هماهنگى در گفتگو باشد و به اصطلاح علمى، بلاغت با اين نوع تعبيرها مايه ء
زيبايى كلام است و آن را «مشاكله» مى نامند. لذا پيامبر گرامى (ص)دربارهء سه نفر سخن
مى گويد كه آن ها در امت بنى اسرائيل از كاستى هايى مانند موى سر، بينايى چشم و پيسى رنج
مى بردند. خداوند اين بلاها را از آنان برطرف كرد و موى زيبا و چشم بينا و پوست شاداب به
آنان داد، ولى بعد به خاطر ناسپاسى از برخى از آنان پس گرفت و علت پس گرفتن هم اين بود
كه به وظايف خود در برابر نعمت هايى كه خدا به آنان داده بود، عمل نمى كردند. مى بينيم كه
پيامبر خدا(ص)مى فرمايد: «بداللّه فى الأقرع و الأبرص...» و علّت چنين تعبيرى، همان است
كه گفته شد.[1]

مولوى عبدالعزيز پس از شنيدن اين بيان، گفت : كتابى از قدماى اماميّه بياوريد كه بداء را
به اين شكل تفسير كرده باشد. من در آن زمان، كتاب «اوائل المقالات» را همراه با «تصحيح
الاعتقاد» از كتابخانهء مسجد چهل ستون عاريه گرفتم و در اختيار ايشان گذاشتم. پس از شش
روز، او كتاب را برگرداند و گفت : «بداء» به اين معن، مورد اتفاق همهء علماى اهل سنت است.
اكنون از اين بيان نتيجه مى گيرم كه با گفتگوهاى دوستانه و صادقانه، مى توان فاصله ها را
كم كرد و بسيارى از پرده ها را كه مانع ديدن حقيقت است كنار زد.

همكارى علماى فريقين در دوران هاى گذشته

روشن است فاصله اى كه امروزه در ميان دانشمندان شيعه و سنى وجود دارد در گذشته
كمتر بوده و عواملى خارج از محيطهاى علمى بر فاصله ها افزوده و شكاف ها را عميق تر
كرده است. اكنون مرورى مى كنيم بر تاريخ همكارى علماى هر دو گروه.

عصر درخشان صادقين (ع)و انسجام اسلامى

به گفته تاريخ، عصر امام باقر و امام صادق (ع)عصر برخورد دولت هاى اموى و عباسى
بوده و سياستمداران به خود مشغول بودند و فضا براى همكارى علمى باز بود. در عصر اين
دو امام، شخصيت هاى بزرگى از فقيهان عصر از وجود آنان بهره گرفتند كه نام برخى از آنان
را مى آوريم :


[1] صحيح بخارى، ج 4، كتاب الأنبياء، ص 208، باب 51

 

 

|23|

1. ابوحنيفه (متوفاى 150ق.) امام حنفى ها دو سال تمام در مدينه ملازم امام صادق‏(ع)
بود. او دربارهء تأثير اين دو سال مى گويد: «لَولا السّنتان لهلك النعمان».[1]

2. مالك بن انس (متوفاى 179ق.) فقيه مالكى ها دربارهء امام صادق‏(ع)مى گويد:

من جعفر بن محمد را مى ديدم. او پيوسته تبسّم بر لب ها داشت. هرگاه نامى از پيامبر
اسلام مى بردند رنگ او زرد مى شد و هيچ گاه از رسول خدا حديثى نقل نكرد مگر آن كه با
وضو بود. من مدّتى پيوسته نزد او رفت و آمد داشتم. او را در يكى از سه حال مى ديدم؛ يا نماز
مى گزارد يا روزه دار بود و يا قرآن مى خواند. او از دانشمندان و عابدان خداترس بود.[2]

3. سفيان ثورى (متوفاى 161ق.) كه خود داراى مذهب فقهى است و مذهبش تا قرن
چهارم بر پا بود، روايات زيادى از امام صادق‏(ع)نقل مى كند.

4. سفان بن عيينه (متوفاى 198ق.) نيز كه رئيس يك مذهب فقهى بود و پيروانش
منقرض شده اند از امام صادق‏(ع)رواياتى نقل مى كند.

اين ها نمونه هايى است كه در اينجا آورديم.[3] اين تنها فقيهان معاصر با امام باقر و
صادق (ع)نبودند كه با ايشان ارتباط داشتند و حاملان فقه و حديث آن حضرات بودند، بلكه
ميان فقيهان بزرگ و دست پروردگان امام باقر و امام صادق (ع)رابطهء علمى و فكرى بوده
است؛ مانند ابن ابى ليلى كه براى آگاهى از آراء و فتاواى امام صادق‏(ع) سراغ محمد بن مسلم
مى رفت تا از اين راه مشكلات فقهى خود را حل كند.[4]

در سفر امام هشتم (ع)از مدينه به مرو، در خِطهء نيشابور هزاران محدّث دست به قلم در
انتظار شنيدن حديثى از امام هشتم (ع)بودند كه از لسان آن حضرت حديثى بشنوند و حديث
سلسلة الذهب در همين زمان از زبان امام (ع)القا شد.

فخر رازى در تفسير سورهء كوثر به نسل حضرت زهرا(س)اشاره كرده، مى نويسد: در
كدام خانواده عالمان بزرگى مانند (امامان) باقر، صادق، كاظم و رضا وجود دارد؟

وى در جلد اوّل تفسير به هنگام بحث دربارهء جزء سوره بودن «بسم اللّه الرحمن الرّحيم»
و لزوم جهر به آن، نظر امام على بن ابيطالب (ع)را نقل مى كند و اين گونه مى نويسد: «هر كس


[1] تحفهء اثناعشريه، ص 8

 

[2] ابن شمسيه، التوسل و الوسيلة، ص 52

 

[3] براى توضيح بيشتر به كتاب «الامام الصادق و المذاهب الأربعه»، ج 1 صص 73-71مراجعه شود.

 

[4] وسائل الشيعه، ج 12، ابواب احكام عيوب، باب 1، حديث 1

 

 

|24|

در دين خود به على بن ابى طالب اقتدا كند، هدايت يافته است.» و دليل آن، سخن پيامبر
خداست كه فرمود:

«خدايا! حق را هميشه همراه على قرار ده !»[1]

انسجام اسلامى در عصر غيبت

در همكارى و انسجام مذهبى دوران چهار امام (ع) به همين بسنده مى كنيم و رشتهء سخن
را به همكارى هاى علماى فريقين در عصر غيبت؛ يعنى از سال 260به بعد مى بريم.

1. كلينى در طرابلس

محمد بن يعقوب كلينى از محدّثان عالى مقام شيعه (متولد حدود 255و متوفاى سال
329ق.) است. او كتاب كافى را در مدّت 20سال نوشت. محدثان قم و رى از وى أخذ حديث
كردند. او سپس رهسپار بغداد شد و در آن جا كتاب خود را بر محدّثان آن زمان عرضه كرد. در
آن زمان بغداد و كوفه مركز تشيّع به شمار مى رفت. كلينى (ره) به اين نيز اكتفا نكرد و رهسپار
دمشق و بعلبك شد. در بعلبك از دو استاد؛ يعنى ابوالحسن محمد بن على سمرقندى و محمد
بن احمد خفّاف نيشابورى حديث نقل كرد.

ابن عساكر مى نويسد: مشايخ ما احاديثى را از كلينى ضبط كرده اند. آن گاه به نقل يك
حديث از كلينى مى پردازد كه او با سند خود از اميرمؤمنان (ع)آورده است : «اعجاب المرء
بنفسه دليل على ضعف عقله».[2]

محيط بعلبك چنان باز بود كه محدثانِ هر دو گروه، با يكديگر تبادل حديث كردند و از
اين شيخ بزرگوار أخذ حديث نمودند و تشيّع او را مانع از أخذ حديث ندانستند.

2. شيخ صدوق در ماوراء النهر

محمد بن على بن بابويه، معروف به شيخ صدوق (متولد 306و متوفاى 381 ق.) براى
اخذ حديث، راهى مشرق اسلامى گشت و سال ها در بلخ و بخارا اقامت گزيد و از 260نفر
نقل حديث كرد كه بخشى از آنان از محدثان اهل سنت هستند؛ مانند ابونصر احمد بن
الحسين ضبّى مروانى.[3]


[1] تفسير كبير، ج 1 ص 204

 

[2] تاريخ ابن عساكر، ج 56 ص 298

 

[3] علل الشرائع، ج 1 ص 134

 

 

|25|

چنان كه گروهى از محدثان اهل سنّت از او حديث نقل كرده و برخى از شيوخ خطيب
بغدادى؛ مانند محمد بن طلحهء نعّالى از تلاميذ شيخ صدوق بوده و نه تنها او، بلكه برخى از
اهل سنّت از او اخذ حديث كرده اند.[1]

3. شيخ مفيد در بغداد

محمد بن محمد نعمان عُكبَرى، معروف به شيخ مفيد (متولد 336و متوفاى 413 ق.) از
علماى به نام بغداد است. او چراغى بود در بغداد كه پيرامون خود را روشن مى كرد و همه ء
گروه ها از نورش بهره مى جستند.

ابن جوزى دربارهء كلاس درس او مى گويد:

«كانَ له مجلس بداره بدرب رباح يحضره كثير من العلماء من سائر الطوائف»[2]
«خانهء او خانهء همهء گروه ها بود. مردمِ زيادى از همهء گروه ها در مجلس درسش
حاضر مى شدند و از سخنانش بهره مى گرفتند.»

نشانهء علاقهء تمام طوايف، از سنّى و شيعه به او ر، از گفتار نجاشى و شيخ طوسى، كه هر
دو از تلاميذ مفيد بودند، به خوبى مى توان فهميد.

نجاشى مى گويد:

«و كان مولده يوم الحادى عشر من ذى القعدة سنة ستّ و ثلاثين و صلّى عليه
الشريفُ المرتضى ابوالقاسم علىّ بن الحسين بميدانِ الاشنان وضاقَ على
الناسَ مع كبره؛[3] روز درگذشت شيخ مفيد، روز گردهمايى مردم بود. سيد
مرتضى در ميدان اشنان بغداد بر پيكر او نماز گزارد و اين ميدان با همه ء
وسعتش، مالامال از جمعيت بود و تنگى جا براى مردم احساس مى شد.»

شيخ طوسى روز وفات او را اينگونه توصيف مى كند:

«كان يوم وفاته يوماً لم ير أعظم منه من كثرة الناس للصلاة عليه و كثرة البكاء
من المخالف و المؤالف؛[4] در روز درگذشت او، جمعيتى فراوان گرد آمدند تا
بر او نماز بگزارند، كه از نظر انبوهى سنى و شيعه و گريه و سوگوارى، مانند
آن ديده نشده بود.»

[1] صدوق، كمال الدين، ص 170

 

[2] المنتظم، ج 15، ص 157

 

[3] رجال نجاشى، شماره 1067

 

[4] شيخ طوسى، فهرست، شماره 711

 

 

|26|
شيخ مفيد و علما
و دانشمندان
بغداد، از همه ء
گروه ه، در عين
اختلاف، از علم و
فقاهت تكريم
نموده و با يكديگر
ارتباط تنگاتنگى
داشتند و اشك
ريختن سنى بر
مرگ يك عالم
شيعى، نشانه ء
همبستگـى
روحى است.

شيخ مفيد و علما و دانشمندان بغداد، از همهء گروه ه، در عين
اختلاف، از علم و فقاهت تكريم نموده و با يكديگر ارتباط تنگاتنگى
داشتند و اشك ريختن سنى بر مرگ يك عالم شيعى، نشانهء همبستگى
روحى است.

4. شريف مرتضى پيشواى اهل عراق

شريف مرتضى، على بن الحسين (متولد 355و متوفاى 436ق.)،
از اسطوانه هاى علمى عراق است و همگان به امامت او در كلام و فقه
و تفسير و ادب معترف اند. ابن بسّام اندلسى، در اواخر كتاب
«الذخيره» او را چنين مى ستايد:

«كان هذا الشريفُ امام أئمّة العراق بين الاختلاف و
الاتفاق، اليه فَزع علماؤه، و عنه أخذ عظماؤها[1]؛ اين
سيد بزرگوار، پيشواى امامان عراق، اعم از شيعه و سنى
بود. دانشمندان عراق براى حل مشكلات علمى به او پناه
مى بردند و بزرگان عراق از او دانش مى آموختند.»

5. شيخ طوسى و كرسى تدريس

محمد بن حسن، معروف به شيخ طوسى (متولد 385و متوفاى
460ق.) يكى از دست پرورده هاى بزرگ دو استاد عالى قدر، مفيد و
مرتضى بود. او در اسانيد خود از دو عالم سنّى به نام هاى ابوعلى بن
شاذان و ابومنصور سكّرى روايت نقل مى كند.[2]

ذهبى مى گويد:

«خانهء شيخ طوسى پايگاه پيشگامان دانش بود. از نظر
عظمت علمى، همين بس كه خليفهء عباسى به نام «القائم
بأمر اللّه»، كرسى تخصّصى كلام اسلامى را به او داد.»[3]

[1] وفيات الأعيان، ج 3 ص 313 شمارهء 443، نقل از ابن بسّام.

 

[2] مقدمهء تبيان، ص 7

 

[3] سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 334
 

 

 

|27|

6 ابن ادريس حلّى و همكارى با فقيه شافعى

محمد بن منصور حلّى، معروف به ابن ادريس (متولد 543و
متوفاى 598ق.) عالمى برجسته و صاحب نظر در فقه است. او در
كتاب ارزشمند خود «سرائر» از همكارى يك فقيه شافعى با خود
گزارش مى دهد و مى گويد:

«كتب الىّ بعضُ فقهاء الشافعية و كانَ بينى و بينه
مؤانسةٌ و مكاتبةٌ: هل يقعُ الطلاقُ الثلاثُ عندكم ؟ و ما
القولُ فى ذلك عند فقهاء أهل البيت ؟ فاجبتُه...؛ يكى از
فقيهان شافعى، كه با من دوست بود و با هم نامه نگارى
داشتيم به من چنين نوشت : سه طلاق در يك مجلس
در مكتب شما صحيح است ؟ و فقيهان اهل بيت در
اين باره چه مى گويند؟ و من در پاسخ نوشتم....»

ابن ادريس در حلّه مى زيست. محل زندگى اين فقيه، بغداد يا شمال
عراق بوده، ولى بُعد مسافت، مانع از آن نبود كه اين دو فقيه از يكديگر
بهره بگيرند و مشتركات را بر موارد اختلاف ترجيح دهند.

7. منتجب الدين رازى و ستايش رافعى قزوينى

منتجب الدين از علماى قرن ششم است. تكمله اى بر فهرست
شيخ نوشته است. در حقيقت فهرست شيخ را همزمان دو نفر تكميل
كرده اند. منتجب الدين در رىّ و ابن شهر آشوب در بغداد يا دمشق.
رافعى قزوينى مؤلف كتاب «التدوين» از محدثان عالى مقام و از تاريخ
نگاران قرن ششم بوده است. وى مدت ها ملازم خدمت منتجب
الدين بود و از او كسب حديث و علم نموده است. جا دارد مقام و
موقعيت اين عالم شيعى را از زبان تلميذش كه محدثى است سنى،
بشنويد. او در كتاب «التدوين»، استاد خود را اين گونه معرفى مى كند:

«شيخ ريّان من علم الحديث سَماعاً و ضبط، يكتب ما
يجد و يسمع ممّن يَجد و يقلّ من يدانيه فى هذه

 

 

 

|28|
الأعصار فى كثرة الجمع و السماع و الشيوخ الذين سمع منهم و أجاز لهم و له
كتاب الأربعين و قد قرأته عليه بالرّى (سنة 584ق.)؛[1] او استادى است كه
بسيار حديث شنيده و ضبط و حفظ كرده و گردآورده است. آنچه را بيابد
مى نويسد و هر استادى بيابد از وى حديث مى شنود. در اين روزگار، در
فزونى جمع روايات و شنيدن حديث و فزونى استادانى كه از آن ها حديث
شنيده يا كسانى كه به آن ها اجازه داده باشد، كمتر كسى مانند او پيدا مى شود و
كتابى به نام اربعين دارد كه من در سال (584ق.) در رى نزد او خواندم.»

8. فخر المحقّقين و ستايش صاحب قاموس از او

فخر المحققين محمد بن حسن بن يوسف از فقيهان عالى مقام قرن هشتم اسلامى است.
او فرزند حسن بن يوسف، معروف به «علاّمهء حلّى» است. اين فرزند، نزد پدر بسيار عزيز و
گرامى بود. از اين رو، قسمتى از كتاب هاى خود را براى او و به درخواست او نوشته است. در
آخر كتابِ «قواعد»، وصيت نامه اى براى فرزند خود دارد كه از نظر اجتماعى و اخلاقى بسيار
داراى اهميت است.

صاحب «القاموس المحيط»، از ادباى چيره دست قرن هشتم اسلامى است و كتاب
قاموس او مرجع فرهنگ نويسان بعد از خود است.

صاحب قاموس، معروف به «فيروزآبادى» به يكى از شاگردان خود به نام ابن حلوانى، نقل
كتاب «التكمله» را اجازه داده و مى نويسد:

«من اين كتاب را از استادم روايت مى كنم. او نيز با سند خودش از مؤلف
التكمله روايت كرده است.»

در اين جا فخرالمحققين را اين گونه توصيف مى كند:

«بحرالعلوم وطودُ العلى، فخرالدين محمد بن الشيخ الامام الأعظم، برهان
علماء الأُمم، جمال الدين أبى منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر بحق ّ
روايتِه عن والده...؛ او درياى دانش، كوه بزرگ علم، فخر دين، محمد فرزند
رهبر بزرگ و دليل دانشمندان امّت ه، جمال الدين ابومنصور، حسن بن
يوسف، فرزند مطهّر، به خاطر روايت اين كتاب از پدر بزرگوارش...»

[1] التدوين فى أخبار قزوين، ج 3، ص 372

 

 

|29|

آيا همكارى و تبادل علمى بالاتر از اين ؟ و واقع گرايى در ارزش گذارى بر افراد روشن تر
از اين ؟!

9. خواجه نصيرالدين طوسى و نجات دانشمندان

مغولان از مشرق به درون سرزمين هاى اسلامى رخنه كردند و حملهء خود را از سال 606
آغاز نمودند و بغداد را در سال 656به اشغال خود درآوردند. آنان از آغاز جنگ در شهرها و
روستاها كشتار جمعى راه انداختند و در طول مسيرِ خود همهء مظاهر تمدّن اسلامى را نابود
كردند. از اين رو بسيارى از علما و دانشمندان به مخفيگاه ها پناه برده و در نقاط دوردست
پنهان شدند. وقتى مغولان به بغداد رسيدند، به صغير و كبير و سنّى و شيعه رحم نكردند و تا
چند روز به قتل عام پرداختند. آنان كتاب هاى علماى اسلام را به دجله ريختند تا آن جا كه آب
دجله سياه شد.

نصيرالدين طوسى كه در هنگام گشودن قلعهء الموت از جمله اسراى اسماعيليه بود، به
دست مغولان نيز اسير شد. چون از علم و دانش او نسبت به نجوم و رياضيات آگاه شدند و
اين نوع علوم مورد علاقهء هُلاكو بود او را تحت الحفظ به بغداد آوردند و احترامش كردند. او
توانست با درايت خود، قشر عظيمى از علما را از مخفيگاه ها فراخواند و با تأسيس
رصدخانه اى در مراغه، تمدّن اسلامى را بازسازى كند.

او در تبادل علم و دانش، سنّى و شيعه نمى شناخت. از استادى سنّى به نام كمال الدين بن
موسى علم آموخت و دانشمندانى از اهل سنّت از او كسب علم كردند و به مقامات عالى
رسيدند. كافى است بدانيم كه قطب الدين شيرازى، شهاب الدين كازرونى و ابوالحسن
على بن عمركاتبى قزوينى، مؤلف كتاب شمسيه از فارغ التحصيلان مدرسهء او هستند.

كتاب تجريدالعقائد خواجه نصير مورد توجّه متخصّصان علم كلام اسلامى بوده و پس از
علّامهء حلّى كه نخستين شارح اين كتاب است، چند دانشمند سنّى نيز به شرح اين كتاب
پرداخته اند؛ مانند شمس الدين بيهقى، شمس الدين اصفهانى و علاءالدين قوشچى.

شارح سوم، در مقدّمهء شرح خود، از اين كتاب به گونه اى شگفت انگيز ستايش كرده كه
شايسته است علاقه مندان به آن مراجعه كنند. برخى از عبارات او را در اينجا مى آوريم :

«تصنيف مخزون بالعجائب، و تأليف مشحون بالغرائب، فهو و ان كان صغير
الحجم وجيز النظم، لكنّه كثير العلم، عظيم الاسم، جليل البيان، رفيع المكان،

 

 

|30|
حسن النظام، مقبول الأئمة العظام، لم يظفر بمثله علماء الأعصار ولم يأت بمثله
الفضلاء فى القرون والأدوار، مشتمل على اشارات الى مطالب هى الأمّهات،
مشحون بتنبيهات على مباحث هى المهمات، مملو بجواهر كلّها كالفصوص
ومحتوٍ على كلمات يجرى أكثرها مجرى النصوص، متضمن لبيانات معجزة
فى عبارات موجزة...؛[1] تجريد، كتابى است پر از شگفتى ها و نگارشى است
فراوان از تازه ها. هر چند از نظر حجم كوچك و از نظر نگارش فشرده است،
ولى دانش بسيارى در آن نهفته و نامى بزرگ و گفتارى بلند و جايگاهى والا و
آرايشى نيكو دارد و نزد رهبران بزرگ دين پذيرفته است. علماى روزگار،
مانند آن را نيافته و دانشوران در گذشته چون آن را نياورده اند. اين كتاب به
مطالبى اشاره دارد كه ريشه هاى علوم است و لبريز از آگاهى هايى است كه
مهمترين بخش دانش را تشكيل مى دهد و پر از گوهرهايى است كه چون
نگين بر تارك علوم مى درخشند. سخنانى دارد كه بايد آن ها را متون اصلى
شمرد و بياناتى در آن است كه در عين كوتاهى، در حدّ اعجاز است.»

10. علّامه حلّى و مختصر ابن حاجب

ابن حاجب (متوفاى 646ق.) از ادباى قرن هفتم و از اصوليان عصر خود به شمار مى رود.
سه كتاب او پيوسته محور تدريس و شرح بوده است :

1. شافيه (در صرف)

2. كافيه (در نحو)

3. مختصر الأصول (در علم اصول فقه)

دو كتاب نخست را رضى الدين استرآبادى شرح كرده و هر دو شرح او همچنان در آسمان
ادب مى درخشند. جلال الدين سيوطى مى نويسد:

«كسانى كه پس از رضى آمده اند در اين دو دانش ريزه خوار او هستند.»

كتاب سوم ابن حاجب از كتاب هاى درسى در حوزه هاى شيعه نيز بوده و مرحوم محقق
اردبيلى آن را به دو شاگرد معروف خود: «صاحب مدارك» و «صاحب معالم» تدريس كرده
است. اين كتاب مورد استقبال علماى اصول اهل سنت قرار گرفته و متجاوز از چهل شرح بر


[1] قوشچى، علاءالدين، شرح تجريد، ص 1

 

 

|31|

آن نوشته اند. از علماى شيعه، علّامهء حلّى شرح محقّقانه اى بر آن نگاشته است كه ابن حجر
دربارهء او نويسد:

«فى غاية الحسن فى حلّ ألفاظه و تقريب معانيه...؛[1] اين شرح در گشودن گره
الفاظ كتاب و روشن كردن معانى، بسيار نيكو نوشته شده است.»

ما تا اينجا به نحو گذرا دربارهء همكارى علماى دو گروه تا قرن هفتم سخن گفتيم. روشن
است كه اين همكارى در سطح علما و دانشمندان بوده، هر چند در سطوح ديگر، برخى آتش
فتنه را روشن كرده و مزاحمت هايى براى علما فراهم مى آوردند.

تا اين جا نيم رخى از سيماى همكارى ميان علماى شيعه و سنّى ترسيم كرديم و روشن
است كه بيان همكارى در قرون بعد، مايهء درازى سخن است. اكنون تنها به همكارى نزديك
دو گروه، در قرن چهاردهم، به صورت موجز و فشرده مى پردازيم.

شرف الدين عاملى و شيخ سليم بشرى

از مظاهر و موارد روشنِ همكارى در سطح بال، ديدار و گفتگوى عالمانهء دو زعيم شيعى
و سنّى ياد شده است. مرحوم شرف الدين عاملى (1377 1290ق.) در اواخر سال 1329
عازم مصر شد و در آن زمان رياست ازهر را شيخ سليم بشرى برعهده داشت. پس از آشنايى
و گفتگو به صورت خصوصى، تصميم گرفتند كه ضمن يك رشته گفتگوهاى سازنده، افق را
روشن سازند تا موقعيت شيعه از نظر كتاب و سنت براى آن زعيم روشن شود. مجموع
گفتگوهاى آن دو، در 110مكاتبه انجام گرفته و شيخ ازهر به پيروى اماميه از مذهب
اهل بيت (ع) اذعان كرده است.

دارالتقريب و نقش آن در همگرايى مذاهب

در قرن چهاردهم اين همكارى بيشتر و نمايان تر شد و از سال 1325خورشيدى، دو
گروه از شيعه و سنّى به فكر تقريب افتاده و انسجام اسلامى را به منصهء ظهور رساندند. از
طرف شيعيان، مرحوم آية اللّه شيخ محمد حسين كاشف الغطاء در عراق (1373ـ 1294ق.) و
مرحوم آية اللّه بروجردى (1380ـ 1292ق.) در ايران، هم چنين از طرف دانشمندان اهل
سنت، شيخ عبدالمجيد سليم شيخ ازهر و شيخ محمود شلتوت اين اسطوانه هاى علمى كه


[1] الدرر الكامنة، ج 2، ص 71

 

 

|32|

رجال اصلاح بودند، پرچم تقريب را به دست گرفته و با تأسيس «دارالتقريب بين المذاهب
الاسلاميه»، علما و نويسندگان را بر تمسك به مشتركات دعوت نمودند و پيوسته گفته اند:
هدف ما يكسان كردن همهء مذاهب نيست، بلكه هدف تقريب و نزديك ساختن نظرات است.
اين رجال علمى با اخلاص كامل رسالت خود را ادا كردند و گام هاى بلندى را در راه تقريب
برداشتند تا آنجا كه در قاهره، كتاب «مجمع البيان» با تحقيقى كم نظير و كتاب «المختصر
النافع» محقق، چاپ و منتشر شد و كتاب دوم در ظرف دو ماه ناياب گرديد.

دارالتقريب مصر، گام هاى بلندى در راه نزديك كردن مذاهب به يكديگر برداشت كه
يكى از آن ها فتواى تاريخى شيخ ازهر در مورد فقه جعفرى است و اين كه اين فقه، بسان
ديگر مذاهب فقهى، رسميت و اعتبار دارد.

متن فتواى شيخ ازهر:

«قيل لفضيلته : انّ بعض الناس يرى أنّه يجب على المسلم لكى تقع عباداته و
معاملاته على وجه صحيح أن يقلّد أحد المذاهب الأربعة المعروفة و ليس من
بينها مذهب الشيعة الامامية و لا الشيعة الزيدية فهل توافقون فضيلتكم على
هذا الرأى على اطلاقه فتمنعون تقليد مذهب الشيعة الامامية الاثنا
عشريةمثلاً؟
فأجاب فضيلته :
1. انّ الاسلام لايوجب على أحد من اتباعه اتّباع مذهب معيّن بل نقول ان ّ
لكل ّمسلم الحق فى أن يقلّد بادىء ذى بدء أى ّ مذهب من المذاهب المنقولة
نقلاً صحيحاً والمدوّنة أحكامها فى كتبها الخاصة ولمن قلّد مذهباً من هذه
المذاهب أن ينتقل الى غيره - أى ّ مذهب كان - و لا حرج عليه فى شى ء من
ذلك.
2. انّ مذهب الجعفرية المعروف بمذهب الشيعة الامامية الاثنا عشرية مذهب
يجوز التعبد به شرعاً كسائر مذاهب أهل السنّة.
فينبغى للمسلمين أن يعرفوا ذلك، و أن يتخلصوا من العصبية بغير الحق
لمذاهب معينة، فما كان دين اللّه و ما كانت شريعته بتابعة لمذهب، أو مقصورة
على مذهب، فالكلّ مجتهدون مقبولون عنداللّه تعالى و يجوز لمن ليس أهلاً
للنظر والاجتهاد تقليدهم والعمل بما يقرّرونه فى فقههم، و لا فرق فى ذلك

 

 

|33|
بين العبادات والمعاملات[1]؛ از حضرتش پرسيدند: بعضى معتقدند بر هر
مسلمانى لازم است براى اين كه عبادات و معاملات او صحيح باشد از يكى از
مذاهب چهارگانهء معروف تقليد كند كه مذهب شيعهء اثنى عشرى و زيدى از
آنها نيست، آيا حضرت عالى هم با اين عقيده به طور كلى موافقيد و مثلاً از
تقليد مذهب شيعهء اثنى عشرى منع مى فرماييد؟ ايشان در جواب گفتند:
1. اسلام بر هيچ يك از پيروان خود واجب نكرده كه (در احكام عملى) از
مذهب معينى پيروى كند. ما مى گوييم هر مسلمانى حق دارد در ابتدا از هر
مذهبى كه طبق مدارك صحيح نقل شده و احكام آن را در كتب مخصوصى
تدوين كرده اند پيروى كند. هم چنان كه كسانى كه از يكى از مذاهب - هر
مذهبى كه باشد - پيروى كرده اند مى توانند به مذهب ديگرى عدول نمايند و
هيچ گونه مانعى در اين قسمت نيست.
2. مذهب جعفرى، مشهور به مذهب شيعه امامى اثنى عشرى، از جمله
مذاهبى است كه مانند ساير مذاهب اهل سنت شرعاً مى توان از آن تقليد كرد.
بنابراين، شايسته است تمام مسلمانان اين حقيقت را دريابند و از تعصب ورزيدن
نسبت به مذهب خاص خوددارى كنند؛ چه اين كه دين خدا و آيين او تابع مذهب
خاص و منحصر به مذهب معينى نيست. همه (پيشوايان مذاهب اسلامى) مجتهد
و نزد خداوند متعال مقبولند و براى افرادى كه اهل نظر و اجتهاد نيستند، جايز
است از آن ها تقليد كرده و به آنچه در فقه خود مقرر داشته اند، عمل نمايند و در
اين باب فرقى ميان عبادات و معاملات نيست.»

مرحوم آية اللّه بروجردى، كتاب «خلاف» شيخ طوسى را در زمان حيات خود انتشار داد
و با اين كار، ثابت كرد كه در 99% از مسائل فقهى، رأى شيعه با يكى از مذاهب فقهىِ اهل سنّت
موافق است و در مسائل معدودى شيعه تفرّد دارد؛ چنان كه هر مذهبى براى خود داراى
متفرّداتى است.

به خاطر دارم وقتى هيأتى از علماى مصر وارد قم شد، اذعان كردند كه آن چه شيخ از
علماى مذاهب در اين كتاب نقل كرده، كاملاً صحيح است. يكى از آثار پر بركت دارالتقريب


[1] مجله ء رسالة الاسلام، سال يازدهم، شماره سوم.

 

 

|34|

اين بود كه فقه شيعه در قانونگذارى مصر، در احوال شخصيه و در آراى برخى از مفتيان مؤثر
افتاد، همانند مسائل ياد شده در زير:

1. سه طلاق در يك مجلس به حكم يك طلاق است.

2. طلاق در طهرى كه در آن، مرد با زن نزديكى كرده، صحيح نيست؛ چنان كه طلاق در
حال حيض صحيح نيست.

3. لزوم وجود دو شاهد به هنگام اجراى صيغهء طلاق.

البته ممكن است سياست هاى بعدى در برخى از اين تصويب ها دست برده و آن را از آن
حالت نخست بيرون آورده باشد.

در دورانى كه مرحوم آية اللّه بروجردى زعامت شيعه را در دست داشت، شيخ
عبدالمجيد سليم نيز رئيس ازهر بود. شيخ ازهر آگاه شد كه مرحوم بروجردى در بستر
بيمارى افتاده است. نامه اى سراپا اخلاص و ادب براى ايشان نوشت كه برخى از جمله هاى
آن را در اينجا مى آوريم.

«حضرت صاحب السماحة آية اللّه الحاج آقا حسين البروجردى
سلام اللّه عليكم و رحمته
أمّا بعد، فقد بلغنا عن طريق المذياع - أنّ صحّتكم الغالية قد ألّم بها طارىء من
المرض، فأسفنا لذلك أشدّ الأسف لما نعرفه فيكم من العلم والفضل
والاخلاص للحق، و انّا لنسأل اللّه جلّت قدرته أن يعجّل بشفائكم ويلبسكم
العافية، حتّى تتمكّنوا من العودة الحمية الى نشاطكم المعهود فى خدمة
الاسلام والمسلمين...؛ از طريق راديو آگاه شديم كه بر وجودارزشمند شما
كسالتى عارض گرديده. بسيار اندوهگين شديم؛ زيرامراتب دانش و فضيلت
و اخلاص جناب عالى را شناخته ايم. از خداى بزرگ مى خواهيم كه هر چه
زودتر جناب عالى را بهبود بخشد و لباس سلامت بپوشاند تا بتوانيد پس از
بهبودى به خدمات خود به اسلام و مسلمين ادامه دهيد....»

آن گاه شيخ ازهر اضافه مى كند:

«انّ الأُمّة الاسلامية اليوم أحوج ما تكون الى رجال صادقى العزم، راجحى
الوزن، يجاهدون فى اللّه حقّ جهاده ليدرؤوا عنها غوائل الفتن ونوازل المحن
فقد تألّبت قوى الشر و تجمّعت عناصر الفساد و زلزل المؤمنون فى كلّ قطر

 

 

|35|
من أقطارهم زلزالاً شديداً...؛ امت اسلامى امروز به شخصيت هاى صادق، با
اراده و داراى نفوذ و پايگاه اجتماعى نياز دارد كه در راه خدا جهاد كنند تا
فتنه ها و آسيب ها را از امت دور سازند؛ زيرا نيروهاى شيطانى و عناصر فساد
دور هم جمع شده اند، به گونه اى كه مؤمنان در نقاط مختلف جهان به شك و
ترديد افتاده اند....»

وى اين نامه را در چهاردهم شعبان 1370هجرى قمرى نوشته كه ما تنها بخشى از آن را
آورده و به فارسى ترجمه كرديم.

پاسخ آية اللّه بروجردى به نامهء شيخ ازهر

مرحوم آية اللّه بروجردى بسان نامهء شيخ ازهر، نامه اى سراپا عاطفه و سپاس براى شيخ
ازهر نوشته است كه بخشى از آن را يادآور مى شويم.

وى در آغاز نامه، عصاره اى از نامهء شيخ ازهر را آورده، سپس در تمجيد از وى، كه پيوسته
در فكر امت اسلامى است، چنين مى گويد:

«هكذا ينبغى أن يكون رجال العلم و رجال الاسلام، مهما حاقت
بالمسلمين زلازل الفتن وأحاطت بهم نوازل المحن، فأسأل اللّه عزّ سلطانه،
أن يلبسكم لباس العافية و يوفقكم لخدمة الاسلام والمسلمين، و لما يوجبه
الاهتمام بأمر الأُمّة فى مثل هذا الزمان من أمثال جنابكم الذين وقفوا أنفسهم
لخدمة هذه الأُمّة و درء عوادى المفسدين و الملحدين عنه، انّه قريب
مجيب...؛ هر گاه آتش فتنه و آسيب هاى تكان دهنده، امّت اسلامى را فراگيرد،
دانشمندان و رهبران اسلامى همين گونه بايد باشند كه اشاره كرده ايد. من از
خداوند بزرگ درخواست مى كنم كه لباس عافيت بر شما بپوشاند و شما را
موفق سازد تا به خدمت اسلام و مسلمانان بپردازيد و در چنين زمانى به امور
امّت اهتمام ورزيد. اين كار، شايستهء امثال جناب عالى است كه خود را وقف
خدمت به امت اسلامى كرده و پيوسته آنان را از يورش مفسدان و بى دينان
حفظ كنيد!»

ما در اين ج، تنها گوشه اى از همكارى زعماى دو فرقه را ترسيم كرديم و اين گفتار
مى تواند الگويى براى تحقيق بيشتر در تاريخ باشد، ولى آن چه كه امروز از آن مى ناليم نوعى

 

 

|36|
حرمين شريفين
حرم امن
خداست. تمام
طوايف اسلامى
بايد آزادانه
اعمال خود را به
جا آورند.

افراط گرايى به نام «سلفى گرى» است كه به صورت «وهابيت» ظهور
يافته و حتى چهرهء سلف را هم مخدوش كرده و آزرده ساخته است.

سلفيّت وهّابى

در قرن هشتم اسلامى، احمد بن تيميه در سرزمين علم و دانش
شام، مكتبى را پى ريزى كرد كه نتيجهء آن مكتب، كاستن از مقامات انبيا
و اوليا و نابود كردن آثار به جا مانده از مسلمانان پيشين است. اين
مكتب با مرگ ابن تيميه (728ق.) در زادگاهش به خاك سپرده شد؛
زيرا علماى بزرگ شام و مصر كه از نظر حديث و كلام و تفسير در
سطح بالايى قرار داشتند، با نقدهاى سازنده، همگان را به اشتباهات
وى واقف كردند.

پس از چند قرن، (1160ق.) بار ديگر همين مكتب، به
وسيله ءمحمد بن عبدالوهاب تجديد شد و توانست در مناطقى
خاص نفوذ كند. نكتهء آن اين است كه زادگاه وى دور از مراكز علم
ودانش و همگى صحرانشين و بدوى بودند و فريب سخنان به
ظاهرآراستهء او را خورده و خود را پرچمدار توحيد قلمداد
كردند.در اين هنگام، ردّيّه هاى مفصّلى در نجد، حجاز، سوريه
وعراق نوشته شد و از نفوذ او كاستند، ولى قبل از جنگ هاى
جهانى دوم با تبانى امپرياليسم بين المللى توانستند شرفا را كه
قريب هزار سال در مكه و مدينه حكومت مى كردند از آنجا برانند
وحرمين را به دست گيرند. در اين مدت سياست آن ها فراز و
فرودداشت. گاهى چهرهء عاطفى نشان مى دادند و گاهى با خشونت به
ميدان مى آمدند.

اما حدود دو سالى است كه خشونت وهابيت به اوج خود رسيده و
به زائران حرمين اهانت مى كنند. قبرستانى كه بايد محيطى آرام براى
خواندن فاتحه و قرآن و زيارت براى اولياى الهى و ياران پيامبر باشد،

 

 

 

|37|

مركز تبليغ وهابيت شده است؛ آن هم تبليغ يك جانبه كه اگر فردى
بخواهد پاسخ دهد مجازاتش بازداشت و ضرب و شتم است. آيا
اين ها از سلف پيروى مى كنند؟ حاشا كه سلف چنين باشد. احمد بن
حنبل (241- 186ق.) هنگام درگذشت شافعى (متوفاى 204ق.)
پيراهن او را شست و آب آن را به عنوان تبرك نوشيد. آرى، امام آن ها
با پيراهن شافعى تبرك مى جويد ولى آن ها تبرك به ضريح پيامبر را
ممنوع مى كنند!

زائران خانهء خدا با گذرنامهء رسمى وارد عربستان مى شوند و
بايدمورد احترام دولت حاكم باشند، ولى بيشتر آنان از جان و
مال خود مى ترسند و با ناراحتى كامل به واجبات و
مستحبات مى پردازند و بسيارى به وسيلهء پليس مذهبى اهانت
مى شوند.

حرمين شريفين حرم امن خداست. تمام طوايف اسلامى بايد
آزادانه اعمال خود را به جا آورند و در عين حال انتظامات، دست
دولت محل باشد. نظم و انضباط مسأله اى است، امّا اين كه همه را
وادار كنند از مكتبى كه در قرن هشتم پديد آمده پيروى كنند و در اين
راه آن ها را متهم به كفر و شرك سازند، امرى عجيب است.

اعمال خشونت آميز اين گروه سبب شده است كه در غرب، اسلام
به عنوان دين خشن شناخته شود و تبليغ اسلام در ميان جوانان آنان
خنثى گردد.

خوب است اين جماعت از ملك سعود، فرزند عبدالعزيز دومين
شاه خاندان سعودى درس بگيرند كه وقتى در سال (1334ق.) ميهمان
دولت ايران بود، براى اداى احترام، چند نسخه از قرآن كريم و چند
قطعه از پردهء كعبه و مقدارى هدايا به وسيلهء سيد يوسف بوعلى به
حضور آية اللّه بروجردى فرستاد. مرحوم آيةاللّه بروجردى، قرآن و
قطعهء پردهء كعبه را پذيرفت و بقيه را به حامل هدايا بخشيد و در ضمن

 

 

 

|38|

نامه اى متذكر شد: اكنون كه حج در دست جناب ملك است، حديثى را كه دربارهء حج پيامبر
خدا وارد شده و مسلم در صحيح خود و ابى داود در سنن خويش نقل كرده، حضور شما
مى فرستم. كوشش كنيد كه حج مطابق اين روايت انجام شود.[1]

جاى بسى تأسف است كه تمام آثار اسلامى كه نشانه هاى اصالت و ريشه هاى ماست با
تمسك به يك حديث كه هرگز دلالت بر مقصود آنان ندارد با بلدوزرها نابود گرديده و
هم اكنون شهرهاى مكه و مدينه به صورت شهرهاى غربى در مى آيد و اصلاً شناسنامهء شرقى
در آن ها نيست.

و امّا حديثى كه در تخريب آثار اسلامى به آن تمسّك مى كنند ـ در حالى كه بر مقصود آنان
دلالت ندارد ـ حديث زير است كه دربارهء آن مختصرى توضيح مى دهيم.

مسلم در صحيح خود از ابى الهياج اسدى نقل مى كند كه على‏(ع)به من گفت :

«ألا أبعثك على ما بعثنى عليه رسول الله (ص) أن لاتدع تمثالاً الاّ طَمَستَه و
لاقبراً مشرفاً الّا سَوَّيتَه».[2]

ما فعلاً در سند حديث سخن نمى گوييم، هر چند كه راويان واقع در سند حديث، خالى از
اشكال نيستند، آنچه براى ما اهميت دارد، توضيح مدلول حديث است.

يادآور مى شويم، «سوّى» فعل متعدى است و يك مفعول بيشتر ندارد چنان كه مى فرمايد:

(فَاِذا سَوَّيْتُهُ و نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدين)[3]؛ «آن گاه كه آن را موزون و
متكامل ساختم و از روح خود در آن دميدم، پس براى آن به سجده بيفتيد.»

ولى گاهى دو مفعول بر مى دارد، در اين صورت نياز به حرف جرّ دارد، چنان
كه مى فرمايد:

(اِذْ نُسَوّيكُمْ بِرَبِّ العالَمين)؛[4] (مشركان در روز قيامت به معبودهاى خود مى گويند)
«آنگاه كه ما شما را با خداى جهانيان يكسان مى شمرديم.»

هرگاه يك مفعول بردارد، تسويه، صفت خود آن شىء است؛ چنان كه در آن آيه فرمود:


[1] رسالة الاسلام، سال هشتم، شماره 1

 

[2] صحيح مسلم، ج 3 ص 61، كتاب جنائز؛ سنن ترمذى، ج 2، ص 256، باب ما جاء فى تسوية القبور؛ سنن نسائى،
ج 4، ص 88، باب تسوية القبر.

 

[3] حجر: 29

 

[4] شعراء: 98

 

 

|39|

«آنگاه كه انسان را از نظر آفرينش به حد كمال رساندم.»

ولى هرگاه دو مفعولى شود و به حرف جر مفعول دوم بردارد،
تسويه، صفت خود شىء نيست، بلكه صفت قياسى و اضافى شىء به
چيز ديگر است؛ چنان كه در آن آيه فرمود: «ما شماها - بت ها ـ را با
خداى جهان يكسان مى شمرديم.»

با توجه به اين اصل، بايد ديد، فعل «سوّيت» در حديث، يك
مفعولى است يا دو مفعولى ؟ تعبير امام - اگر حديث صحيح باشد-،
«و لاقبراً مشرفاً الّا سوّيته» است، در اين صورت،تسويه، صفت
خود قبر است، نه صفت آن نسبت به چيز ديگر. اگر صفت خود قبر
است، مقصود اين است كه قبر را صاف كن و از حالت «پشت ماهى»
درآور و اگر مقصود اين بود كه قبر را ويران كن بايد مفعول دومى
داشته باشد آن هم با حرف جرّ؛ مثلاً بگويد: «الّا سوّيته بالأرض».

خلاصه اين كه بايد در متن حديث دقت شود كه آيا تسويه، صفت
خود قبر است يا صفت قبر نسبت به چيز ديگر؟ متن حديث گواهى
مى دهد كه صفت خود قبر است؛ يعنى قبر را از حالت كج و معوجى و
هر نوع بى نظمى يا شكل پشت ماهى و منحنى بيرون بياور؛ نه اين كه
قبر را ويران و با زمين يكسان كن.

معناى دوم چگونه مى تواند صحيح باشد، در حالى كه تمام فقهاى
اسلام فتوا داده اند مستحب است قبر به اندازهء بلندى چهار انگشت از
زمين بالاتر باشد؟

خوشبختانه شارحان صحيح مسلم، حديث را به نحوى كه
توضيح داديم، معنى كرده اند.[1]

ما از همهء اين گفته ها صرف نظر مى كنيم و دلالت حديث را
تمام مى انگاريم، ولى حديث مى گويد: قبر را با زمين يكسان كن


[1] شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 7 ص 36، چاپ سوم، دار احياء التراث العربى.

 

 

 

|40|
دين اسلام يك
دين جهانى
بوده و تا روز
رستاخيز به
عنوان
كامل ترين دين
آسمانى باقى
و پايدار است.

و هرگز نمى گويد بناى بر قبر و گنبد و بارگاه رامنهدم كن. آفرين
برچنين اجتهادى كه نه بر پايهء كتاب و حديث استوار است و نه بر
اتفاق علما!

روشن ترين گواه بر جواز بنا بر قبور، قبر پيامبر خدا(ص)است كه
از روز نخست، در خانه اش به خاك سپرده شد؛ خانه اى كه داراى بنا
بود و اين بنا در تمام قرون تا به امروز محفوظ مانده است.

حفظ اصالت ها

حفظ اصالت ها از وظايف اسلامى ماست و مقصود از «اصالت ه»
چيزى است كه از واقعيت اسلام و استمرار آن در اعصار حكايت
مى كند.

دين اسلام يك دين جهانى بوده و تا روز رستاخيز به عنوان
كامل ترين دين آسمانى باقى و پايدار است و از آنجا كه ممكن است
ميان ما و روز رستاخيز هزاران سال، فاصلهء زمانى باشد، ما موظفيم
آنچه را كه بر اصالت اسلام دلالت مى كند از گزند روزگار حفظ كنيم و
سالم به دست آيندگان بسپاريم.

وجود مسيح و آيين وى، امروزه از نظر مسلمانان واقعيتى
قطعى است، امّا براى بسيارى از جوانان غربى حالت اسطوره پيدا
كرده است؛ زيرا اثر ملموسى از مسيح (ع)نمى بينند. كتاب او
دستخوش تحريف گرديده و از مسيح و مادرش و حواريين او
نيزاثرى عينى به جا نمانده است. مرور زمان از قطعيت اين
آيين كاسته و آن را در هاله اى از ابهام و ترديد فرو برده است؛ چنان چه
سنت هايى چون زيارت مرقد پيامبر - كه حاكى از واقعيّت و اصالت
وجود او و مكتب اوست - در ميان مسلمانان كمرنگ يا تعطيل شود،
به مرور زمان، اصالت و اعتبار اسلام و ز دچار خطر
خواهد شد.

 

 

 

|41|

بنابراين، مسلمانان براى جلوگيرى از اين خطر بزرگ، بايد تمام آثار مربوط به رسالت و
امامت را حفظ كرده و پيوسته از آن ياد كنند و زيارت مراقد اين شخصيت ه، مايهء يادآورى و
حفظ آن ها از نابودى تدريجى است. در اين صورت نمى توان اين سنّت و مزيّت بزرگ را
ناديده گرفت و باب ديدار روحى و معنوى با آن بزرگان را به روى مسلمانان بست.

البته سخن دربارهء هدم آثار، فراوان است، ولى ما به همين مختصر بسنده مى كنيم و
تفصيل بيشتر را به موقعى ديگر وا مى گذاريم.

 

شرح اين هجران و اين خون جگر

اين زمان بگذار تا وقت دگر.

تعداد نمایش : 1974 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما