صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
نصيحت از حقوق متقابل دولت و ملت در حكومت نبوى
نصيحت از حقوق متقابل دولت و ملت در حكومت نبوى تاریخ ثبت : 1390/11/25
طبقه بندي : ,73,
عنوان : نصيحت از حقوق متقابل دولت و ملت در حكومت نبوى
مولف : محمدصادق مزينانى
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|94|

نصيحت از
حقوق متقابل
دولت و ملت
در حكومت
نبوى


محمدصادق مزينانى [*]


در اين مقاله ضمن كالبد شكافى مفهوم
نصيحت به تبيين قلمرو و كاربرد آن
پرداخته شده، سپس با استناد به روايات
نصيحت از يك سو حق امت و از سوى ديگر
حق حاكم دانسته شده، آن گاه موارد متعدد
نصيحت و خيرخواهى متقابل رسول
خدا(ص)و مردم نقل گرديده است.

ويژگى هاى ناصحان و حدود و مرزهاى
نصيحت بخش ديگر اين نوشتار است كه با
استناد به سخنان پيامبر مورد بحث قرار
گرفته؛ حرمت شكنى، غشّ در نصيحت،
باندبازى و گروه گرايى از ديدگاه نويسنده

 


[*] محقق حوزه و دانشگاه.
 

 

 

|95|

حدود و مرزهاى نصيحت اند، چنان كه فاصله گرفتن از آموزه هاى قرآن، عدم احساس
وظيفه، دنياگرايى، بى اثر پنداشتن نصيحت و تلقّى نادرست از آن، از جملهء عوامل غفلت از
نصيحت و خيرخواهى خوانده شده است.

* * *

در اسلام روابط ميان افراد جامعه، برپايهء نصيحت و خيرخواهى استوار است. همه ء
مسلمانان بايد با توجه به اين اصل، روابط گوناگون و حركت هاى اصلاحى خود را پى ريزى
كنند. حتى رابطهء انسان با خدا و پيامبر و نيز رابطهء دولت مردان بامردم و به عكس، بايد بر اين
پايه استوار باشد و كسانى كه اصل «خيرخواهى» را در زندگى و ارتباطات گوناگون خود
رعايت نكنند، از جامعه اسلامى طرد مى شوند. پيامبر گرامى اسلام (ص)در اين باره مى فرمايد:

 

«من لا يهتمّ بأمر المسلمين فليس منهم و من لا يصبح و لايمسى ناصحاً للّه
ولرسوله و لكتابه و لامامه و امامة المسلمين فليس منهم؛[1]
هر كس به امر
مسلمانان اهتمام نورزد، از آنان نيست. هر كس در حال نصيحت و اخلاص
نسبت به خدا و رسول و كتاب او و نسبت به امام خود و عموم مسلمانان، صبح و
شام نكند، از آنان نيست.»

در روايات متعدد ديگرى كه از آن حضرت نقل شده، اين رابطه دربارهء حاكم و افراد
جامعه به عنوان حق تلقّى مى شود و هر دو در برابر آن مسؤوليت دارند. طبق اين روايات،
نصيحت حقى از رهبر و وظيفهء امت است و از ديگر سو، نصيحت و خيرخواهى، حقى از آن
امت و وظيفهء رهبر است. در جامعهء اسلامى، رابطهء متقابل برقرار است. جايگاه و اهميت اين
اصل آن قدر بالا و والاست كه در روايتى از آن به عنوان صفت و غريزهء مؤمن ياد شده است؛
«المؤمن غريزته النصح و سجيته الكظم؛[2] غريزه و خصلت مؤمن نصيحت و خيرخواهى
است و خوى او فرو بردن خشم.»

وجود اين غريزه در ميان معتقدان به يك مكتب و نظام سبب مى شود كه همكارى و
همدلى ميان آنان رشد كند و نيروهاى جامعه از حركت عرضى و فرسايشى ـ كه باعث
اصطكاك و هدر رفتن نيروها مى شود ـ در حركت طولى، هماهنگ و پيشرو گام بگذارند. در


[1] عبدالعظيم بن عبدالقوى المنذرى، الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف، احياء التراث العربى، بيروت، ج 2،
ص 577؛ كنزالعمال، مؤسسة الرسالة، ج 9، ص 40، ح 24836

 

[2] غررالحكم و دررالكلم، دانشگاه تهران، ج 1، ص 344

 

 

|96|

چنين جامعه اى، از غش، خيانت، قدرت نمايى، زورگويى و تخريب ديگران خبرى نيست.
متأسفانه نصيحت و خيرخواهى با همهء اهميتى كه دارد، چنان كه شايستهء آن مى باشد مورد
توجّه قرار نگرفته و كمتر زواياى آن در عرصهء سياست و حكومت شكافته شده است.[1] و
اين، يا به دليل نداشتن دغدغهء فكر حكومتى و يا به خاطر تلقّى نادرست از نصيحت و عواملى
ديگر از اين دست است.

آرى، شمارى هنوز مى پندارند كه اين بحث صرفاً بحثى اخلاقى است و عمل به آن الزامى
نيست. اينان نصيحت را به معناى پند و اندرز و موعظه پنداشته و از مفهوم واقعى آن غفلت
كرده اند. نصيحت، هر چند در ابتدا بحثى اخلاقى مى نمايد، ولى با تبيين مفهوم آن و توجه به
آيات و روايات باب ـ كه به برخى از آنها در همين مقاله اشاره خواهيم كرد ـ خواهيم ديد كه
اين بحث داراى ابعاد گسترده حقوقى، سياسى، فقهى و تربيتى است. تأمل و دقت در مفهوم
نصيحت و ابعاد آن، در تلقّى و برداشت ما از حكومت اسلامى بسيار مؤثر است. از سوى
ديگر، با اين فرض كه «نصيحت» را مسأله اى اخلاقى بدانيم، آيا مى توان گفت كه همهء مسائل
اخلاقى مستحب و غير الزامى هستند و يا مسائل اخلاقى؛ چه فردى و چه اجتماعى را نيز بايد
به دو دسته واجب و غير واجب تقسيم كرد؟ بدون ترديد، مسائلى چون : وفاى به عهد، راستى
و درستى و... و از جمله نصيحت و خيرخواهى از مسائلى هستند كه دست كم برخى از
درجات آن و در شرايط خاص از مستحبات نبوده، بلكه از واجب ترين واجب هاست. در
حقيقت اين گونه مسائل اخلاقى پشتوانهء ديگر واجبات به شمار مى آيند. چگونه ممكن است
پشتوانهء واجبات، غيرالزامى باشد؟ به نظر مى رسد اشتباه از اين جا ناشى شده كه چون مسائل
اخلاقى قابل تعقيب قضائى نيست، برخى پنداشته اند كه آن ها از امور مستحبه و غيرالزامى
هستند و بهاى لازم به آنها داده نشده است. افزون بر اين، بسيارى از اخلاقيات ممكن است در
صورت فردى، واجب نباشند ولى هنگامى كه به حساب اجتماع گذاشته شوند ـ يعنى به
عنوان فرهنگ يك جامعه مطرح شوند ـ حكم الزامى به خود مى گيرند؛ زيرا جامعه اى كه
مى خواهد انسانى و اسلامى زندگى كند و زندگى و حياتى خداپسندانه داشته باشد، بايد به
اين گونه آداب پاى بند باشد. اگر اسلامى زيستن لازم است ـ كه هست ـ پس رعايت آدابش نيز


[1] در اين باره چند مقاله پس از انقلاب اسلامى ايران نگاشته شده است كه در خور تقدير است : ر.ك. به :
مجله حوزه، ش 11با عنوان «نصيحت ائمه مسلمين»؛ مجله حكومت اسلامى، ش 1با عنوان «نصيحت ائمه
مسلمين» و...

 

 

|97|

ضرورت دارد. در ميان همهء ارزشهاى اخلاقى و سنّت هاى اجتماعى، نصيحت و خيرخواهى
جايگاه ويژه اى دارد. آيات و روايات فراوان باب و اهميت پيامبر(ص)و ياران آن حضرت
به ويژه امام على‏(ع)به اين اصل، ادعاى ما را روشن تر مى سازد. با اين همه، در روزگار م، به
خاطر تلقّى نادرست از نصيحت؛ چنان كه اشاره كرديم، و به خاطر عوامل ديگرى چون :
ترتيب اثر ندادن به نصايح و رعايت نشدن حقوق ناصحان و استفادهء نادرست از نصيحت و
... مورد غفلت واقع شده است و جامعه اسلامى چنان كه شايستهء آن است به اين مهم
نمى پردازد با اين كه وجود حكومت اسلامى به كارگيرى قانون نصيحت را اجتناب ناپذير
كرده است و بايد شعار اجتماعى مسلمانان قرار گيرد، تا سكوت و بى تفاوتى و نظاره گرى از
جامعه اسلامى رخت بربندد و خيرخواهى و نظارت و اهتمام به امور مسلمانان ـ ايرانى و
غيرايرانى ـ جاى آن را بگيرد؛ چرا كه امام راحل (قدس سره)فرمودند:

«مااز جانب خداى تعالى مأمور ممالك اسلامى و استقلال آن ها هستيم و ترك
نصيحت و سكوت را در مقابل خطرهايى كه پيش بينى مى شود براى اسلام و
استقلال مملكت جرم مى دانيم و گناه بزرگ مى شماريم و استقبال از مرگ سياه
مى دانيم...»[1]

اين نگاه فقيهانهء امام است به مسأله نصيحت و خيرخواهى كه سكوت و كتمان و ترك
نصيحت را جرم و گناه مى داند و حكم به حرمت آن مى دهد.

در اين مقال برآنيم تا با تبيين مفهوم نصيحت و قلمرو آن، حقوق متقابل دولت و مردم،
شرايط ناصحان، حقوق ناصحان و... تلقّى درستى از نصيحت و چهارچوب آن و هم چنين
استفاده درست از نصيحت، گامى در راه معرفى اين قانون اجتماعى اسلام برداريم. به اين
اميد كه اين مباحث سبب رواج و استقرار و همگانى شدن اين اصل گردد و توده مردم،
گروهه، حاكمان و رهبران جامعه به دور از خطگرايى ها و باندبازى ها آماده شنيدن نصيحت
نصيحت گران عاقل و مشفق گردند.

كالبدشكافى مفهوم نصيحت

«نصيحت» از نظر مفهومى به معناى پند و اندرز نيست، بلكه به معناى خيرخواهى و
مصلحت انديشى صادقانه و واقع بينانه نسبت به ديگران است، در برابر غش كه به معناى


[1] صحيفه نور، ج 1، ص 85؛ صحيفه امام، ج 1، ص 337

 

 

|98|
«نصيحت» از
نظر مفهومى
به معناى پند
و اندرز
نيست، بلكه
به معناى
خيرخواهى و
مصلحت انديشى
صادقانه و
واقع بينانه
نسبت به
ديگران است.

ناخالصى، بدخواهى، فريب و نيرنگ است. راغب اصفهانى
مى نويسد:

«النصح تحرى فعل أو قول فيه صلاح صاحبه»؛ «نصيحت،
انتخاب و ابراز عمل و يا گفته اى است كه خير و صلاح
نصيحت شونده در آن باشد.»[1]

نصيحت از ماده «نَصح» و «نُصح» است. «نَصح» به معناى خالص
شدن و خالص كردن است. به عمل خالص و تصفيه شده و هر چيز
ديگرى كه خالص و تصفيه شده باشد «ناصح» مى گويند و هر چيزى
كه تصفيه و خالص شود در حقيقت نصيحت شده است و «نُصح»،
نقيض غش است. بنابراين، نصيحت از اين باب به معناى خلوص و
بى غل و غش بودن است.[2]

اين واژه دربارهء دوختن لباس، توبه، دوستى، مرد پاكدل و... نيز به
كار رفته است.

گفته مى شود: «ناصح الجيب؛ مرد پاكدل و بى غل و غش.»

«ناصح نفسه بالتوبة»؛ «دل خود را براى توبه پاك و خالص
گردانيد.»

و «نصحت توبته؛ توبهء او از هرگونه سستى و لغزش خالص شد.»
توبهء نصوح نيز از همين ماده است.

«نصح له المودّة؛ دوستى را براى او خالص گردانيد.»

«نصاحة الثوب و غيره؛ جامه و مانند آن را خوب دوخت.»

سپس اين ماده و تعبير دربارهء سخنان و اعمالى كه از روى خلوص
و خيرخواهى و به دور از نيرنگ گفته و عمل مى شود به كار رفته
است. مناسبت آن اين است كه انسان خيرخواه، سخن و عمل خود ر


[1] راغب اصفهانى، مفردات راغب، ص 515

 

[2] ابن منظور، لسان العرب، ج 2، ص 615

 

[3] فرهنگ لاروس، ج 2، ص 2050
 

 

 

|99|

از هرگونه غل و غش و ناخالصى پاك كرده و هيچ انگيزه اى جز
خيرخواهى ندارد و يا همان گونه كه خياط، تكه هاى پارچه را به هم
وصل مى كند و مواضع فرسودهء لباس را ترميم مى كند و يا همان گونه
كه توبه كننده با توبه، بين خود و خدايش را اصلاح مى كند «ناصح» نيز
به وسيله «نصيحت» با نصيحت شونده ارتباط برقرار كرده و به ترميم
كاستى هاى او مى پردازد.[1] اين واژه چون واژه اى قرآنى و روايى است
افزون بر كتابهاى لغت، در بسيارى از تفسيرها و كتابهاى ديگر به
شرح اين واژه پرداخته اند.[2]

قلمرو و كاربرد نصيحت

«نصيحت» از نگاه اهل لغت، بيش از يك معنى ندارد ولى به
اقتضاى موارد، در شكل هاى گوناگونى ظاهر مى شود و مصاديق
فراوان دارد. از باب مثال، نصيحت نسبت به خداوند با نصيحت
نسبت به پيامبر خدا(ص)و كتاب خدا و امامان معصوم يا نسبت به
مسلمانان و حاكمان از نظر مصداق متفاوت است. هرچند همهء آن ها
از مصاديق خيرخواهى است و از نظر محتوا و مفهوم يكى است ولى
از نظر شكل، متمايز است. براى نمونه :

قرطبى در سورهء مباركه توبه ذيل آيهء شريفه : (ليس على
الضعفاء... حرج اذا نصحوا لله و رسوله)[3]
پس از تفسير آيه،
نصيحت براى خد، پيامبر خدا(ص) كتاب خدا و... را اين گونه معنا
كرده است :

«نصيحت براى خدا اين است كه در باور به يگانگى خدا
خالص باشيم و او را به صفات شايستهء الهى توصيف كنيم
و از هرگونه نقص و كاستى بركنار بداريم و از آن چه مايهء


[1] مرآة العقول، ج 9 ص 142و ج 4 ص 324 بحارالاءنوار، ج 74، ص 357؛ سفينة
البحار، ج 2، ص 590؛ تفسير المنار، ج 10، ص 587؛ النهاية، ج 5، ص 42

 

[2] همان.

 

[3] توبه : 91

 

 

 

|100|
خشم و غضب اوست دورى كرده، به آن چه او دوست دارد عمل كنيم.
نصيحت براى پيامبر خدا(ص) اين است كه به پيامبرى او باور داشته و از اوامر و
نواهى او پيروى كنيم. دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بداريم. حرمت
او و اهل بيتش را پاس بداريم و او را و سنّت او را بزرگ بداريم و سنّت او ر، پس
از رحلتش، با درس و بحث زنده نگاه داريم. به فهم، دفاع و نشر و تبليغ سنّت او
اقدام كنيم. و خود را به اخلاق ستودهء آن حضرت بياراييم.
نصحيت كتاب خد، يعنى خواندن و فهميدن آن و هم چنين دفاع از آن و ياددادن آن
به ديگران و احترام و عمل كردن به آن است.
نصيحت پيشوايان مسلمانان به اين معنا است كه بر آنان خروج نكنيم و آنان را به
سوى حق ارشاد كنيم و در جاهايى كه غفلت كرده اند، آگاهى دهيم و از آنان
پيروى كرده، به حقوق واجبشان عمل كنيم.
نصيحت عموم مسلمانان آن است كه با آنان دشمنى نكنيم و به ارشاد و راهنمايى
آنان بپردازيم و صالحان و نيكوكاران آنها را دوست بداريم و براى همهء آنان دعا
كرده، خواستار خير و خوبى همهء آنان باشيم.»[1]

ابن حجر در فتح البارى[2] و قسطلانى در ارشاد السارى[3] و ابن منظور در لسان العرب[4] و...
پس از اشاره به گستردگى مفهوم نصيحت، همين معانى را با اندك تفاوتى آورده اند.

مرحوم محدث قمى نيز مى نويسد:

«نصيحت در مورد كتاب خدا تصديق كردن و عمل به آن است و نصيحت پيامبر
خدا(ص)و امامان (ع) به معناى تصديق آن ها و پيروى از اوامر و نواهى آن
بزرگواران است و نصيحت مردم به معناى ارشاد كردن آنان به مصالح و مفاسد
دنيوى و اخرويشان مى باشد.»[5]
[1] قرطبى، الجامع الاءحكام القرآن، ج 8، ص 227

 

[2] ابن حجر عسقلانى، فتح البارى بشرح صحيح البخارى، دارالفكر، ج 1، ص 138

 

[3] قسطلانى، ارشاد السارى، ج 1، ص 151

 

[4] لسان العرب، ج 2، ص 616، در اين باره ر.ك.به : عمدة القارى، ج 1، ص 322؛ مرآة العقول، ج 4، ص 325؛ مجمع
البحرين، ج 2، ص 417؛ بحارالاءنوار، ج 74، ص 359

 

[5] سفينة البحار، ج 2 ص 590

 

 

|101|

قلمرو نصيحت، از آن چه عالمان شيعى و اهل سنّت نوشته اند گسترده تر است، بلكه هر
مفهومى كه در چهارچوب خيرخواهى و مصلحت خواهى قرار گيرد جزء قلمرو نصيحت
است. به عنوان مثال : اگر اطلاع از جريانات و حوادث كشور يا چگونگى عمل كارگزاران و
مسؤولان حكومتى و گزارش نقص ها و كاستى هاى موجود در مناطق گوناگون كشور و...
براى رهبر مفيد است، همهء اين ها از مصاديق نصيحت به ائمه مسلمين است، هر چند گزارش
كننده نسبت به اين كارها مأموريت و مسؤوليت خاص نداشته باشد. از سوى ديگر، پاس
داشتن ارزش ه، پاسدارى از احكام اسلامى، گزينش بهترين افراد براى مسؤوليت ه، مانع
شدن از هزينهء بيت المال به نارو، داد مظلوم از ظالم ستاندن، تعيين مأمورانى براى نظارت بر
كارهاى كارگزاران از سوى حاكم، حفظ امنيت و... همه از مصاديق خيرخواهى امام و حاكم
اسلامى نسبت به مسلمانان است.

پس هر سخن و عملى كه با هدف خيرخواهى، با صراحت و بدون پيرايه اظهار شود نصيحت
است و به عكس، سكوت و كتمان به هر دليل كه باشد ناخالص و غش و خدعه به شمار مى آيد.
بنابراين، نبايد نصيحت را در دايرهء خاصى محصور ساخت و شكل خاصى را براى آن ترسيم كرد.
كيفيت كار، متناسب با مورد و بسته به تشخيص ناصح عاقل و مشفق است.

تلقّى و برداشت ياران پيامبر خدا(ص) چه در روزگار حضور آن بزرگوار و چه پس از آن
بيانگر وسعت و گستردگى قلمرو نصيحت است. ياران آن حضرت پيشنهادها و گاه انتقادها و
اعتراض هاى خود را به عنوان خيرخواهى ارائه مى كردند. پيامبر(ص)نيز بدون هيچ گونه
ناراحتى به خيرخواهى آنان گوش مى داد و عمل مى كرد.[1] پس از رحلت آن حضرت، ياران
پيامبر(ص)به ويژه على‏(ع)نيز همين تلقّى و برداشت را از نصيحت داشتند و بدان پاى بند
بودند. از باب نمونه، على‏(ع)زارش ابوالاءسود دوئلى را دربارهء خيانت و اختلاس فرماندار
بصره «نصيحت» ناميده و از او تشكر كرده است :

«فمثل نصح الامام و الاءمّة و ادّى الاءمانة و دلّ على الحق... فلا تدع اعلامى بما يكون
بحضرت ممّا النظر فيه للاءمّة صلاح فان بذل جدير و هو حق واجب علي»؛
«پس
همانند تو امام و امت را نصيحت و امانت خود را ادا مى كند و به سوى حق
رهنمون مى شود.... پس از اين نيز، گزارش دادن را نسبت به چيزهايى كه در

[1] در اين باره در همين مقاله توضيح بيشترى ارائه خواهيم كرد.

 

 

|102|
حضور شما واقع مى شود و در مواردى كه صلاح امت در گزارش آن است ترك
نكن؛ زيرا تو به اين كار سزاوار و اين عمل بر تو حق واجب است.»[1]

هم چنين آن حضرت در نامه اى به كميل بن زيادنخعى و شبيب بن عامر، جنگ با دشمنان
حكومت اسلامى و دفاع از مسلمانان و سرزمين هاى اسلامى را «نصيحت» امام مسلمانان
دانسته است.[2]

اباذر برخوردهاى خود را با معاويه و عثمان از باب «نصيحت» دانسته است.[3]

هم چنين گزارش هايى كه از دشمنان اسلام براى پيامبر مى آمد، مصداقى از نصيحت بود.
در گزارشى آمده است :

«اذ جاء بديل بن ورقاءالخزاعى فى نفر قومه من خزاعة و كانوا عيبة نصح رسول
الله (ص)من أهل تهامة؛[4] بديل بن ورقاء با گروهى از قوم خود به حضور پيامبر(ص)
آمدند. قوم بديل همه خيرخواه آن حضرت بودند. بديل گزارش اهل تهامه را به
پيامبر داد.»

ابن حجر در شرح اين حديث از قول ابن اسحاق آورده است كه : طايفه خزاعه؛ چه
مسلمانان آنها و چه مشركانشان، همه عيون و نيروهاى اطلاعاتى پيامبر بودند و اخبار مكه را
به پيامبر گزارش مى كردند.[5]

شهيد اول با استناد به روايات نصيحت، جايگزينى حاكم و كارگزاران اصلح به جاى
صالح را از مصاديق نصيحت و خيرخواهى حاكم نسبت به مسلمانان دانسته است.[6]

معاذبن جبل و ابى عبيدةبن جراح سخنان زير را در نامه اى به عنوان نصيحت به خليفه دوم
نوشتند:

«ولايت بر مردم را از سرخ و سياه بر عهده گرفته اى. پس مواظب باش كه با
انسان هاى شريف و غيرشريف، دوست و دشمن، برابر عدل رفتار كنى و روزى

[1] ابن عبد ربه، العقد الفريد، دارالكتب العلميه، بيروت، ج 5، ص 103

 

[2] ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 2، ص 225

 

[3] ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 259

 

[4] بحارالاءنوار، ج 20، ص 331، مسند الامام احمد حنبل، ج 4، ص 329

 

[5] فتح البارى، ج 6، ص 246؛ القواعد و الفوائد، ج 1، ص 406

 

[6] القواعد و الفوائد، ج 1، ص 406

 

 

|103|
راكه بايد پاسخگوى كارهايت باشى، به يادت مى آوريم... ما اين مطالب را به
عنوان نصيحت و خيرخواهى به تو نوشتيم.»[1]

خليفه دوم نيز مطالب ياد شده را به عنوان نصيحت پذيرفت و تقاضا كرد كه
نصيحت خواهى آن ها ادامه داشته باشد.[2]

كتاب «حياة الصحابه» با عنوان : «نصيحة الامام الرعيّة» نصايح چند تن از ياران پيامبر(ص)
را به خلفا آورده است :[3]

«ابوذر در گفت وگويى با عثمان، خليفه سوم، برخوردش با معاويه و خود عثمان
را نصيحت خوانده است. واقدى در خبرى به اسناد خود نقل كرده است، روزى
كه ابوذر را از شام پيش عثمان آوردند، گفت :
«أنت الذى فعلت و فعلت، فقال له أبوذر: نصحت فاستغششنى و نصحت
صاحب فاستغشنى، فقال عثمان : كذبت ولكن تريد الفتنه و تحبها قد انغلت
الشام علينا...»[4]

توكسى هستى كه چنين و چنان كردى. ابوذر گفت : تو را نصيحت كردم، تو پنداشتى كه
نسبت به تو غش و خيانت روا مى دارم و رفيقت معاويه را نيز نصيحت كردم او نيز، همان گونه
پنداشت، عثمان گفت : دروغ مى گويى و مى خواهى فتنه بپا كنى. تو دوستدار فتنه اى، شام را بر
ما تباه كردى.

ابوذر گفت : از روش دو رفيقت پيروى كن تا هيچ بر تو سخنى نباشد. عثمان گفت : اى
بى مادر، تو را به اين كارها چه كار؟ ابوذر گفت : به خدا سوگند هيچ عذر و گناهى براى من
نمى يابى مگر امر به معروف و نهى از منكر.»[5]

حدود ده نفر از ياران پيامبر خدا(ص)از جمله : عمار، مقداد و... بر آن شدند تا نامه اى به
عثمان دربارهء كارهاى خلاف او به عنوان نصيحت به حاكم اسلامى تنظيم كنند. تخلفات
عثمان در يازده بند به شرح زير نوشته شد:


[1] محمديوسف الكاند هلوى، حياة الصحابة، ج 2، ص 135

 

[2] ر.ك. به : همان، ص 136

 

[3] همان، ص 133

 

[4] ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 259

 

[5] همان.

 

 

|104|

1. موارد تخلف عثمان از سنّت پيامبر(ص)و حتى سنّت دو خليفهء پيش
ازاو.

2. بخشش خمس آفريقا به مروان، با آن كه حق ديگران بوده است.

3. ساختن قصرهايى در مدينه براى خود و ديگران.

4. ايجاد قصرهايى به وسيلهء مروان در ذى خشب و... از خمس.

5. سپردن كارها به افراد غيرشايسته و مسلّط كردن بنى اميّه بر مردم در
بسيارى از شهرها.

6. كارهاى خلاف وليدبن عقبه در كوفه؛ از جمله : چهار ركعت خواندن
نماز صبح در حال مستى و....

7. تعطيل حد بر وليد.

8. استفاده نكردن از مهاجران و انصار و واگذار نكردن مسؤوليت به آنان و
هم چنين مشورت نكردن با آنان.

9. ايجاد تفرجگاه هايى براى خود در اطراف مدينه.

10. هديه هاى فراوان از زمين و غير زمين به كسانى كه شايستگى آن را
نداشتند.

11. برخوردهاى نادرست بامردم، از جمله تازيانه زدن....

پس از آن كه نامه نوشته شد، عمار نامه را پيش عثمان برد. او پس از
خواندن نامه گفت : اين نامه را تو نوشته اى ؟ عمار گفت : من و چند نفر ديگر كه
از ترس تو متفرق شدند. گفت : چرا تو از ميان آنان دست به چنين كارى زدى ؟
عمار گفت : «لاءنى أنصحهم ل»؛ «چون من ناصح ترين آن ها نسبت به تو
هستم.» در حقيقت اين نامه مصداق سخن امام (ع)است كه فرمود:

«من بصرك عيب فقد نصحك»؛[1] «هركس عيب و كاستى تو را بنماياند در
حق تو خيرخواهى كرده است.»

نمونه ها در اين زمينه بيش از اين است براى اين كه بحث به درازا نكشد به
همين اندازه بسنده مى كنيم. با دقت و تأمل در آن چه آورديم، به ويژه موارد
كاربرِد «نصيحت» روشن شد:


[1] غررالحكم، ج 5 صص 157و158
 

 

 

|105|

1. نصيحت، مفهومى عام بوده و قلمرو گسترده اى دارد و هرگونه گفتار و
كردارخيرخواهانه اى از سوى حاكم و مردم نسبت به يكديگر و هم چنين
مردم نسبت به هم را در بر مى گيرد.

2. نصيحت و خيرخواهى ابزار و شيوهء خاص ندارد. ناصح براساس
تشخيص خود، گاه حضورى و گاه از راه نگارش نامه و گاه با استفاده از
مطبوعات و راديو و تلويزيون و... به اين كار مى پردازد و اين كار را گاه با ارائه ء
پيشنهاد و گاه با زبان انتقاد و اعتراض و گاه به صورت موعظه و گاه به صورت
يادآورى كاستى ها و تلاش براى رفع آن انجام مى دهد و به خيرخواهى
مى پردازد.

بر همين اساس اصحاب پيامبر از جمله على‏(ع)انتقادهاى صريح خود از
عثمان و معاويةبن ابى سفيان را نصيحت دانسته اند.[1]

3. نصيحت، غير از اطاعت است. هر چند اطاعت و پيروى گاه
خيرخواهى تلقّى مى شود و همان گونه كه در روايات گذشت، وظيفه
نصيحت در برابر رهبرى غير از وظيفه اطاعت از اوست.

افزون بر اين در برخى از روايات، آن دو در برابر يكديگر قرار گرفته اند:

«أنى عارف لذى الطاعة منكم فضله و لذى النصيحة حقه».[2]

اطاعت؛ پيروى از ديگرى و برابر ميل او حركت كردن و حتى از رأى و
نظر خود دست برداشتن است، ولى در «نصيحت» چنين قيودى وجود ندارد.
«ناصح» در بيشتر موارد تابع و مطيع نيست او برابر رأى و نظر خود اقدام
مى كند و چه بسا نظر او براى نصيحت شونده خوشايند نباشد.

بنابراين، سخن فيض كاشانى و علامهء مجلسى كه نصيحت به ائمه
مسلمين را به اعتقاد خالصانه و پيروى كامل از ائمه : تفسير كرده اند،
درست نيست.[3] علت چنين تفسيرى اين است كه آن دو بزرگوار «النصيحة


[1] نهج البلاغه، نامه 2873 ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 259؛ الغدير، ج 9،
صص 3228

 

[2] نهج البلاغه، خطبه 34

 

[3] مرآة العقول، ج 4، ص 324؛ بحارالاءنوار، ج 2، ص 149؛ وافى، ج 5، ص 536
 

 

 

|106|

لاءئمة المسلمين» را به ائمه معصومين (ع) محدود دانسته اند.[1]

شمارى از عالمان اهل سنّت، از جمله ابن اثير، با توجه به اين كه پيروى از هر حاكمى ر،
هر چند ستم گر باشد واجب مى دانند، در معناى «نصيحت» نوشته اند:

«نصيحة الائمة: أن يطيعهم فى الحق، ولايرى الخروج عليهم اذا جارو»؛ «نصيحت
ائمه، پيروى از آنان در حق و ترك خروج بر ايشان به هنگام ستم است.»[2]

مرحوم علامه مجلسى در مرآة العقول، پس از نقل سخنان ابن اثير، اشاره اى به نادرست
بودن مفهوم ياد شده كرده است.[3] بسيارى از علماى اهل سنّت نيز اين تفسير را نپذيرفته اند؛
از جمله : ابن حجر در فتح البارى و قسطلانى در ارشادالسارى نوشته اند:

«و النصيحة لاءئمة المسلمين اعانتهم على ماحملوا القيام به وتنبيههم عندالغفلة و
سدخلتهم عندالهقوة و جمع الكلمة عليهم و رد القلوب النافرة اليهم و من أعظم
نصيحتهم دفعهم عن الظلم بالتى هى أحسن»؛[4] «نصيحت به ائمه مسلمين عبارت
است از: يارى آنان در كارهاى حكومتى، هشدار به آنان به هنگام غفلت، ترميم
لغزش هاى آنان، دعوت مردم به اتحاد و هماهنگى با آنان و جذب ناراضيان و از
جمله بزرگترين نصايح نسبت به ائمه مسلمين اين است كه آنان از ستم به
شايستگى بازداشته شوند.»

در سخنان ياد شده ـ برخلاف ابن اثير ـ بازداشتن حاكم از ستم، از مصاديق نصيحت
دانسته شده است. ابن منظور نيز در لسان العرب، پس از نقل سخنان نهايه مى گويد:

«با اطلاق جمله : «ولايرى الخروج عليهم اذا جارو»، جايى براى قيد: «نصيحة
الاءئمة أن يطيعهم فى الحق»، باقى نمى ماند و اين دو جمله با هم ناسازگارند.»[5]

افزون بر اين، «سكوت و بى تفاوتى در برابر ستم» با توجه به روايات باب و مفهوم
نصيحت، نه تنها نمى تواند جزء مصاديق نصيحت باشد كه ضد آن است، همان گونه كه با


[1] وافى، ج 2 ص 99

 

[2] النهاية فى غريب الحديث و الاءثر، المكتبة الاسلاميه، ج 5، صص 62و63

 

[3] مرآة العقول، ج 4، ص 325

 

[4] فتح البارى، ج 1، ص 128؛ ارشاد السارى، ج 1، ص 151

 

[5] النهاية فى غريب الحديث و الاءثر، ج 5، صص 62و 63

 

 

|107|

وظيفهء امر به معروف و نهى از منكر نيز سازگارى ندارد.

4. همان گونه كه اشاره كرديم، نصيحت به معناى خيرخواهى و
خلوص در برابر غل و غش و ناخالصى است. بر همين اساس، نصيحت،
ارزش و قداست خاصى دارد. اما واژه هاى ديگرى چون : مشورت،
انتقاد، امر به معروف و نهى از منكر، چنين قداستى را ندارند؛ چرا كه در
تحقق آن ها انگيزه ها چندان دخالتى ندارند. بدين معنا كه ممكن است هر
يك از آن ها با نيت و انگيزه هاى خيرخواهانه و غير آن انجام شود. افزون
بر اين، انتقاد به نقد گذاردن عملكردهاست؛ يعنى پس از آن كه عملى
انجام گرفت، افراد خبره و كارشناس به بررسى آن مى پردازند و خوب و
بد كار انجام شده را از هم جدا مى كنند. ولى «نصيحت» اعم است؛ پيش از
عمل و يا پس از آن تفاوتى ندارد.

البته انتقاد نيز در برخى از جاها مى تواند از مصاديق «نصيحت»
باشد و آن جايى است كه انتقاد با انگيزهء خيرخواهى انجام شود.
مشورت نيز همين گونه است. مشورت تنها در صورتى است كه
شخصى نظرخواهى كند و انسان نظرخودش را اعلام كند ولى
«نصيحت» اعم از آن است؛ چه نظر بخواهد و چه نخواهد، وظيفه ء
نصيحت به جاى خود است.

تفاوت امر به معروف و نهى از منكر با نصيحت، افزون بر آن تمايز
كلى كه اشاره شد؛ از نظر مفهوم اجرايى و مراحل آن نيز با هم
متفاوتند. كار «ناصح» نشان دادن راه و ايجاد انگيزه است، ولى در امر
به معروف و نهى از منكر، دستور و بازداشتن و در برخى از مراحل آن
تندى و خشونت نيز وجود دارد. در عين حال، امر به معروف و نهى از
منكر نيز مى تواند از مصاديق خيرخواهى باشد.

نگاهى به روايات باب نصيحت

عالمان شيعى در جوامع روايى خود، باب و يا ابوابى را به اين
عنوان اختصاص داده اند:

امر به معروف و
نهى از منكر با
نصيحت، افزون بر
تمايز كلى، از نظر
مفهوم اجرايى و
مراحل آن نيز با هم
متفاوتند.

 

 

 

|108|

كلينى در كافى،[1] فيض كاشانى در وافى،[2] علامه مجلسى در بحارالاءنوار[3] و شيخ
حرعاملى در وسائل الشيعة[4]و... روايات بسيارى را باعنوان هاى گوناگون دربارهء
نصيحت آورده اند.

در منابع روايى اهل سنّت نيز روايات فراوانى در اين باب آمده است.[5] بسيارى از روايات
فريقين در اين زمينه مشترك است.

روايات باب نصيحت را مى توان به دسته هاى گوناگون تقسيم كرد. ما تنها به نمونه اى از
روايات در سه دستهء زير كه با بحث ما ارتباط دارد، اشاره خواهيم كرد:

1. رواياتى كه از «نصيحت» به عنوان حقوق مردم بر امام و حاكم اسلامى ياد كرده است.

2 رواياتى كه از «نصيحت» به عنوان حق و حكومت بر مردم ياد كرده است.

3 رواياتى كه «نصيحت» را حق مؤمن بر مؤمن و يا حق عامهء مسلمانان شمرده است.

ما نخست نمونه اى از روايات دسته اول را با عنوان : «نصيحت، حق امت» و سپس
روايات دسته دوم را با عنوان : «نصيحت، حق حاكم» مى آوريم.[6] محور بحث ما نقل و تحليل
سخنان پيامبر(ص)و سپس سيرهء آن حضرت است. هر چند در لابلاى مباحث، براى تبيين
گفتار و رفتار پيامبر خدا(ص)به سخنان امامان معصوم (ع) به ويژه على‏(ع)اشاراتى نيز،
خواهيم داشت.

الف) نصيحت، حق امت

در نظام اسلامى، «نصيحت ائمه مسلمين» حق مردم است و مردم براساس اين حق
مى توانند نصايح، پيشنهادها و حتى انتقادها و اعتراض هاى خود را نسبت به رهبران جامعه
اسلامى مطرح كنند.

مسؤوليت حاكمان و كارگزاران در برابر مردم، از روشن ترين ويژگى هاى حكومت
اسلامى است. رواياتى كه در اين باب از پيامبر اسلام (ص)رسيده، بسيار است. تنها به نمونه اى


[1] اصول كافى، ج 1، ص 403

 

[2] الوافى، ج 2 ص 99و ج 5، صص 535، 861و 985

 

[3] بحارالاءنوار، ج 27، ص 69و ج 2، ص 149

 

[4] وسائل الشيعه، ج 11، صص 594و 595

 

[5] صحيح مسلم، ج 3، ص 225و ج 4، ص 80

 

[6] به دسته سوم نيز در ذيل دسته اول و دوم اشاراتى خواهيم داشت.

 

 

|109|

از آن ها اشاره مى كنيم.

1. پيامبر خدا(ص)در حجة الوداع كه با توجه به موقعيت مكانى و زمانى، اساسى ترين و
ضرورى ترين مسائل را بايد طرح مى كردند، مسائلى كه از ناديده گرفتن آن كيان اسلام و امت
اسلامى ضربه مى ديد، موضوع «نصيحت به ائمهء مسلمين» را در مسجد خيف يادآورى
كردند و آن را از جمله امورى برشمردند كه هيچ مسلمانى نبايد در آن ترديد كند:

«ثلاث لايغل عليهن قلب امرى مسلم : اخلاص العمل لله، والنصيحة لائمة
المسلمين واللزوم لجماعتهم؛[1]
سه چيز است كه قلب هيچ مسلمانى نبايد در آن
ترديد كند: اخلاص عمل براى خد، نصيحت و خيرخواهى رهبران مسلمين و
همراه بودن باجماعت مسلمانان.»

همين روايت با تفصيل بيشترى در كافى و ديگر منابع روايى آمده است.[2]

2. رسول خدا هم چنين فرمود:

«الدين نصيحة قيل لمن يا رسول الله ؟ قال : لله و لرسوله و لائمّة الدين و لجماعة
المسلمين»؛[3]
«دين عبارت است از نصيحت، گفته شد براى چه كسى اى پيامبر
خد، فرمود: براى خد، پيامبر خدا و ائمه مسلمين و جماعت مسلمانان.»

برخى در شرح اين حديث گفته اند: اين حديث از جمله احاديثى است كه يك چهارم دين
در آن است. اما «نووى» مى گويد:

«اين حديث به تنهايى همه غرض دين را به دست مى دهد.»[4]

و در برخى از روايات به جاى «الدين نصيحة» آمده است : «رأس الدين النصيحة لله...»[5]

تعبير از نصيحت به رأس و اساس دين، بيانگر اهميت آن است؛ چون همان گونه كه تن
انسان بدون سر، بى ارزش و فاقد حيات است؛ دين بدون نصيحت نيز چنين است.


[1] اصول كافى، ج 1، ص 403؛ بحارالانوار، ج 2، صص 365و 366و ج 27، ص 68و ج 75، ص 66؛ مسند احمدحنبل،
ج 3، ص 224و ج 4، ص 80؛ كنزالعمال، ج 5، ص 333؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1015

 

[2] بحارالانور، ج 27، ص 69

 

[3] وسائل الشيعه، ج 11 ص 595 بحارالانوار، ج 27، ص 67

 

[5] فتح البارى، ج 1، ص 138

 

[6] الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 577؛ الجامع الصغر، ج 1، ص 670

 

 

|110|

امام باقر(ع)از قول پيامبر خدا(ص)نقل كرده است :

«ما نظر الله الى ولى له يجهد نفسه بالطاعة لامامه و النصيحة الا كان معنا فى
الرفيق الاءعلى؛[1]
خداى عزوجل، كسى را كه دوست دار اوست و خودش را در راه
خيرخواهىِ امام و رهبرش به زحمت افكنده، نظر نكند مگر هنگامى كه در رفيق
اعلى، همراه باشد.»

آن چه آمد، تنها نمونه اى از اين دسته از روايات بود. افزون بر اين، در بسيارى از روايات
از نقطه مقابل، نصيحت كه غش به امامان و حاكمان مسلمان باشد نهى شده است چنان كه
پيامبر فرمود:

«من غشّنا فليس من؛[2] هر كه با ما غش و نادرستى كند، از ما نيست.»

و نيز على‏(ع)مى فرمايد:

«لا تختانوا ولاتكم و لاتغشوا هداتكم و لاتجهلوا ائمتكم و لاتصدعوا عن حبلكم
فتفشلوا و تذهب ريحكم و على هذا فليكن تأسيس أموركم و الزموا هذه
الطريقة»؛[3]
«به واليان و حاكمان خود خيانت نكنيد. به رهبران خود غش روا
مداريد. پيشوايان خود را نادان نخوانيد و از رشته پيوند خود پراكنده نشويد كه
دولت و شوكت شما از بين مى رود. كارهاى شما بايد بر همين اساس استوار باشد
و بر همين شيوه بمانيد.»

رواياتى كه از «نصيحت» به عنوان «حق مؤمن بر مؤمن» ياد كرده،[4] در اين باب نيز
قابل استناد است؛ چرا كه حاكم مسلمان و كارگزاران او به عنوان مصاديقى از مؤمنان بايد
نصيحت شوند.

ب) نصيحت حق حاكم

پيامبر خدا(ص)همان گونه كه از مردم مى خواست نسبت به حاكمان مسلمان خيرخواهى
داشته باشند. از حاكمان نيز مى خواست كه نسبت به امت اسلامى خيرخواهانه برخورد كنند.


[1] اصول كافى، ج 1، ص 404

 

[2] نهج الفصاحه، ص 584، ش 2833

 

[3] اصول كافى، ج 1، ص 408

 

[4] الوافى، ج 5، صص 681و985 وسائل الشيعه، ج 11، ص 594

 

 

|111|

روايات اين باب نيز بسيار است كه به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم :

1. پيامبر(ص)هنگامى كه مى خواست سفراى خود را به دربار حاكمان آن روزگار بفرستد،
به آنان چنين مى فرمود:

«انصحوا لله فى عباده، فانه من استرعى شيئاً من أمور الناس، ثم لم ينصح لهم
حرم الله عليه الجنة...؛[1]
با بندگان خدا خيرخواهانه برخورد كنيد؛ چون هر كس
چيزى از امور مردم را متصدى شود ونسبت به آنان خيرخواهى نكند، خداوند
بهشت را بر او حرام مى گرداند.»

2. آن حضرت در روايتى ديگر فرمودند:

«أيّما وال ولى شيئاً من أمر المسلمين فلم ينصح لهم و لم يجهد لهم كنصحه
وجهده لنفسه، كبّه الله تعالى على وجهه يوم القيامة فى النار»؛[2]
«هر حاكمى كه
كارى از كارهاى مسلمانان را برعهده گيردو وظيفهء خيرخواهى را نسبت به آنان
رعايت نكند و كوشش لازم را به عمل نياورد، به همان اندازه كه خيرخواه خود
بوده و براى خود تلاش مى كند، خداوند او را روز قيامت در آتش خواهد افكند.»

نصيحت و خيرخواهى انسان نسبت به خود چگونه است ؟

بى شك، انسان در هر كارى كه مى خواهد اقدام كند ـ چه دنيوى و چه اخروى ـ سود و
زيان آن را مى سنجد و سپس اقدام مى كند. حاكم نيز نسبت به مسلمانان بايد اين گونه باشد.
كارهايى را كه خود و يا كارگزارانش مى خواهند انجام دهند، ببينند آن كار براى دنيا و يا
آخرت مردم سودمند است يا نه و سپس اقدام كنند. مسؤوليت بسيار سنگين است.

3. و نيز پيامبر خدا(ص)مى فرمايد:

«ايّما راع استرعى رعية فلم يحطها بالاءمانة و النصيحة ضاقت عليه رحمة الله
تعالى التى وسعت كل شى ء»؛[3]
«هركس سرپرستى گروهى را برعهده بگيرد و در

[1] احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، چاپ جديد، ج 1، ص 185

 

[2] نهج الفصاحه، ص 210، ش 1039؛ طبرانى، المعجم الصغير، ج 1، ص 167؛ شهيد اول، القواعد و الفوائد، ج 1،
ص 405

 

[3] نهج الفصاحه، ص 209، ش 38-1؛ تاريخ بغداد، ج 127؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 466؛ كنزالعمال، ج 6، ص 35،
ش 14736با اندكى تفاوت.

 

 

|112|
كار آن ها به امانت و خيرخواهى رفتار نكند، رحمت خدا
كه شامل همه چيز است به او نخواهد رسيد.»

همين روايت با اندكى تفاوت در كتابهاى اهل سنّت نيز
آمده است.[1]

4. پيامر خدا فرمود:

«من ولى من أمر المسلمين شيئاً فلم يحطهم بنصيحة كما
يحوط أهل بيته فليتبوء مقعده من النار».[2]

5. «ما من أمير يلى أمر المسلمين ثم لا يجهد لهم و ينصح الاّ
لم يدخل معهم الجنه»؛[3]
«هر امير و فرماندهى كه كارى از كارهاى
مسلمانان را برعهده بگيرد. سپس تلاش و كوشش و خيرخواهى براى
آنان نداشته باشد، با آنان داخل بهشت نخواهد شد.»

افزون بر روايات ياد شده در بسيارى از روايات، از نقطه مقابل
نصيحت و خيرخواهى حاكمان نسبت به مردم، از «غش» به آنان نيز
نهى شده است. از باب نمونه :

پيامبر خدا مى فرمايد:

«ما من امام و لاوال بات ليلة سوداء غاشاً لرعيته الا حرم
الله عليه الجنة و عرفها يوجد يوم القيامة من
مسيرةسبعين سنة»؛[4]
«هر امام و والى در حالى بخوابد كه
نسبت به رعيت نيرنگ زده باشد، خداوند بهشت را بر او
حرام كند، بهشتى كه بوى خوش آن از راهى هفتاد ساله
پيدا است.»

[1] مسند احمد، ج 5 ص 27 صحيح بخارى، ج 9، ص 80 متن روايت : «ما من عبد
استرعاه الله رعية فلم يحطها بنصيحة ان لم يجدرائحة الجنة».

 

[2] كنزالعمال، ج 6، ص 37

 

[3] همان، ش 14643

 

[4] همان، ص 17، ش 14644
 

 

 

|113|

در روايات ديگر، غش به رعيت از سوى حاكم سبب غضب خداوند،[1]
دخول در آتش جهنم[2] و دورى از بهشت[3] شمرده شده است.

با تعبيرها و هشدارهايى كه در روايات ياد شده آمده است، باز هم مى توان
«نصيحت» را تنه، امرى اخلاقى و مستحب پنداشت و يا بايد گفت : نصيحت
يكى از اهم واجبات است، كه ترك آن موجب دخول در آتش جهنم است ؟!
در اين بخش نيز رواياتى كه به عنوان : «حق مؤمن بر مؤمن» آمده و
هم چنين رواياتى كه مسلمانان را از ترك اين وظيفه بر حذر داشته اند،[4] قابل
استناد است؛ چون مسلمانان جزء مصاديق اين روايات به شمار مى آيند و بر
حاكمان اسلامى واجب است كه به عنوان اداى حق مؤمنان نسبت به آنان
خيرخواهى داشته باشند.

على‏(ع)نيز در خطبه اى از نصيحت به عنوان حقوق متقابل حاكمان و
مردم ياد كرده است :

«أيها الناس ان لى عليكم حقاً و لكم علىّ حق : فأما حقكم على ّ
فالنصيحة لكم... و اما حقى عليكم... فالوفاء بالبيعة و النصيحة
فى المشهد و المغيب»؛[5]
«اى مردم ! مرا بر شما حقى است و شما را
بر من حقى، اما حق من بر شما عبارت است از نصيحت و
خيرخواهى شما نسبت به من... و اما حق من بر شما اين است كه
در بيعت خود وفادار باشيد و در آشكار و نهان نصيحت و
خيرخواهى داشته باشيد.»

با توجه به روايات ياد شده، مناسبات ميان افراد جامعه؛ به ويژه مناسبات
حاكم با مردم و مردم با حاكم، بايد براساس اصل مهم نصيحت و خيرخواهى
استوار باشد. همگان با توجه به اين اصل بايد حركت هاى خود را پى ريزى


[1] همان، ص 35، ش 14643

 

[2] همان، ش 14728

 

[3] همان، ص 40، ش 14759

 

[4] الوافى، ج 5 صص 681و 985 وسائل الشيعه،ج 11،ص 594؛ بحارالانوار،ج 75،ص 65؛ اصول
كافى، ج 2، ص 208

 

[5] نهج البلاغه، خطبه 34
 

 

 

|114|

كرده و نسبت به آن چه در جامعه مى گذرد خيرخواهانه برخورد كنند. در روزگار پيامبر(ص)
مسلمانان سخنان، پيشنهادها و انتقادهاى خيرخواهانهء خود را در اختيار پيامبر(ص)
مى گذاشتند. به نمونه هايى از آن در بحثهاى آينده اشاره خواهيم كرد.

و پس از آن بزرگوار نيز، مسلمانان همواره به اين اصل توجه داشتند. آنان به سادگى در
مقابل خليفه مى ايستادند و در پاسخ او كه مى پرسيد: من پادشاهم ياخليفه ؟ با شجاعت پاسخ
مى دادند. اگر يك درهم بيشتر در غير مورد خرج كنى پادشاهى وگرنه خليفه پيامبر خدا
هستى.[1]

و على‏(ع)بزرگ ترين شاگرد مكتب نبوى، به هنگام حكومت به روشنى از ياران خويش
مى خواست :

«اعينونى بمناصحة خلية من الغش سليمة من الريب»؛[2] «با نصيحت هايى به دور
از غش و نيرنگ و سالم از هرگونه شك و ترديد مرا يارى كنيد.»

تا زمانى كه اين روحيه كم و بيش در ميان مسلمانان وجود داشت و حاكمان نيز در برخوردها
با مسلمانان اين اصل را رعايت مى كردند، انحراف از سيرهء نبوى زياد نبود ولى هر چه مسلمانان و
نيز از ديگر سو حاكمان اين روحيه را از دست دادند، اسلام و حكومت اسلامى نيز بازيچه اى شد
در دست عده اى متملق و چاپلوس كه اعمال ناشايست حاكمان را توجيه مى كردند و حاكمان نيز،
بسان حاكمان طاغوتى با مردم و مصالح آنان برخورد مى كردند.

مردم و كارگزاران متعهد نظام اسلامى و هم چنين حوزويان بايد از گذشته عبرت گيرند و
نگذارند اين اصل در حكومت اسلامى به فراموشى سپرده شود.

نصيحت و خيرخواهى متقابل پيامبر(ص)و مردم

نصيحت و خيرخواهى از ويژگى هاى پيام آوران الهى است. قرآن از آنان به عنوان
«ناصحان» ياد كرده است؛ از باب نمونه : حضرت نوح در برابر قوم خود، كه با او و دعوتش به
مخالفت برخاسته بودند، فرمود: (أبلغكم رسالات ربى و أنصح لكم)[3] شعار حضرت شعيب


[1] الطبقات الكبرى، ج 3 ص 306

 

[2] نهج البلاغه، خطبه 117و 206

 

[3] اعراف : آيه 69

 

 

|115|

نيز همين بود.[1]

حضرت هود از خود به عنوان ناصح امين [2] ياد كرده است. و حضرت صالح به قوم
خودگفت :

«من ناصح و خيرخواه شما هستم ولى شما ناصحان را دوست نداريد.»[3]

پيامبر خدا(ص)به عنوان خاتم پيامبران و بنيانگذار حكومت اسلامى، از برترين ناصحان
بود و تأكيد فراوان داشت كه هم زمامداران و هم مردم اهل نصيحت و خيرخواهى براى
يكديگر باشند. روايات زيادى بيانگر آن است كه آن حضرت به هنگام بيعت، نصيحت و
خيرخواهى براى مسلمانان را شرط مى كردند.[4] از باب نمونه : جرير بن عبدالله مى گويد:

«بايعت رسول الله على اقامة الصلاة و ايتاء الزكاة و النصح لكل مسلم»؛[5] «با
پيامبرخدا(ص)در برپايى نماز، دادن زكات و خيرخواهى براى هر مسلمانى
بيعت كردم.»

دربارهء خيرخواهى خود آن حضرت نسبت به مردم نيز روايات زيادى از على‏(ع)و ديگر
امامان (ع) نقل شده است : حضرت على در جاهاى بسيارى از خيرخواهى پيامبر(ص)با
تعبيرات گوناگون سخن گفته است :

«نصح لامته...»[6]، «فبالغ فى النصيحة»[7]و «...قد بلغ الرسالة و أدى النصيحة...».

خود آن حضرت نيز مى فرمود:

«أمرنى جبرئيل بالنصح؛[9] جبرئيل مرا به نصيحت و خيرخواهى امت فرمان داد.»

امام باقر(ع)نقل مى كند كه جبرئيل بر پيامبر(ص)نازل شد و گفت :


[1] اعراف : 93او نيز به قوم خود فرمود: (أبلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم).

 

[2] اعراف : 68 (ابلغكم رسالات ربى و أنا لكم ناصح أمين).

 

[3] (لقد أبلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم و لكن لاتحبون الناصحين)اعراف : 79

 

[4] الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 576؛ البخارى بشرح الكرمانى، ج 1، ص 218

 

[5] همان.

 

[6] نهج البلاغه، خطبه 109و 195

 

[7] همان، خطبه 94

 

[8] تهذيب الاحكام، ج 3، ص 90، ح 239

 

[9] مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 87

 

 

|116|
«اى محمد... پيام هاى پروردگارت را رساندى و براى امتت خيرخواهى كردى و
مؤمنان را خشنود ساختى و كافران را منكوب كردى.»[1]

امام صادق‏(ع)نيز در زيارت رسول خدا(ص)مى گويد:

«شهادت مى دهم كه تو پيام هاى پروردگارت را رساندى و براى امتت
خيرخواهى و در راه خدا مجاهده كردى.»[2]

امام سجاد(ع)دردعاهاى گوناگون و در فرازهاى مختلف به اين ويژگى پيامبر(ص)اشاره
كرده است.[3]

دربارهء مخاطبان پيامبر، گاه «اهل دعوت» و گاهى «امت» و گاه «عباد» تعبير شده است. اين
تعابير باهم اختلافى ندارند. از باب نمونه :

حضرت سجاد(ع)در بخشى از راز و نياز خود با خدا چنين مى گويد:

«حملته رسالتك فأداها و أمرته بالنصح لاءمته فنصح له؛[4] خدايا رسالتت را كه
بردوش او نهادى به خوبى انجام داد. او را به نصيحت و خيرخواهى امت دستور
دادى او نيز امت را نصيحت كرد.»

مرحوم سيدعلى خان در شرح صحيفه سجاديه، پس از اشاره به گستردگى مفهوم
نصيحت مى نويسد:

«لاشك أنه(ص) امر بالنصح لهم عامة بل بالغ فى النصيحة لهم، اذا امرهم بالمعروف
و نهاهم عن المنكر و دفع عنهم الضر و احسن لهم الخلق و دعاهم بالمغفرة على
جهلهم و بذل لهم المعروف...».[5]

سيد در سخنان ياد شده، دستورهاى پيامبر را به نيكى ها و بازداشتن مردم از بدى ها و دفع
ضرر از مردم و برخورد نيكو با آنان و طلب آمرزش براى نادانى آنان را از مصاديق نصيحت
پيامبر(ص)به مردم شمرده است.


[1] بحارالانوار، ج 38، ص 114، ح 51

 

[2] الكافى، ج 4، ص 550

 

[3] دعاى دوم : «و شغلها بالنصح لاءهل دعوتك» و در دعاى 42 «و نصح لعبادك».

 

[4] صحيفه سجاديه، دعاى ششم.

 

[5] رياض السالكين، ج 2، 294، انتشارات جامعهء مدرسين حوزه علميه قم.

 

 

|117|

پيامبر(ص)در «عرفه»[1] و بنا به نقلى در «جمرهء عقبى»[2] پيش از نماز ظهر و عصر خطبه
خواند و در آن بر چند مطلب اساسى زير تكيه كرد:

1. رد و نفى ارزش هاى جاهلى و مبارزهء همه سويه با ربا به عنوان يكى از
ارزش هاى جاهلى.

2. سفارش به حقوق زنان و رفتار معروف با آنان و به نقل «جمرهء عقبى» يادآورى حقوق
متقابل زن و مرد.

3. تمسك به قرآن....

آن حضرت در آخر خطبه فرمود: شما روز قيامت از اين كه من وظايفم را درست انجام
داده ام يا نه، سؤال خواهيد شد، چه پاسخ خواهيد داد؟ در پاسخ گفتند: گواهى مى دهيم كه
رسالتت را به خوبى به انجام رساندى و به وظيفه ات به خوبى عمل كردى و خيرخواه امت
اسلامى بودى.[3]

ياران پيامبر خد، كارهايى كه پيامبر(ص)در طول رسالت و حكومت خود انجام داده
وهم چنين سخنانى كه در خطبه همان روز براى مردم بيان كرده، از مصاديق
نصيحت شمرده اند.

خيرخواهى هاى پيامبر بسيار گسترده بود. برخى از آن مربوط به ملت بود كه اين بخش
نيز بسيار گسترده و شامل مسلمانان و غيرمسلمانان مى شد. نمونه هاى ياد شده، جلوه هايى از
نصيحت و خيرخواهى پيامبر(ص)نسبت به مردم بود. افزون بر اين، آن حضرت از كارگزاران
خود و حتى از حاكمان پس از خود نيز مى خواست كه خيرخواه امت اسلامى باشند. در
گذشته آورديم كه آن حضرت مى فرمود:

«هر فردى كه كارى از كارهاى مسلمانان را برعهده گيرد و نصيحت و خيرخواهى
نسبت به آنان نداشته باشد و نهايت تلاش و كوشش خود را در نصيحت آنان
همان گونه كه براى خود به جا مى آورد، انجام ندهد، خداوند او را در روز قيامت
سرنگون در آتش خواهد انداخت.»[4]

[1] المغازى، ج 2، ص 1103

 

[2] همان، صص 1111و 1112

 

[3] همان.

 

[4] المعجم الصغير، ج 1 ص، 167؛ شهيد اول، القواعد و الفوائد، ج 1، ص 405

 

 

|118|

امام صادق‏(ع)از خيرخواهى و نصيحت پيامبر اسلام نسبت به
حاكمان و واليان پس از خود، اين گونه گزارش مى دهد:

«پيامبر پس از آن كه خبر رحلتش را از جبرئيل دريافت كرد،
مردم را به مسجد فراخواند، پس از آن كه مردم جمع شدند،
پيامبر به منبر رفتند و خبر رحلت خود را به آن ها دادند و
سپس فرمودند: خدا را به ياد آن كس مى آورم كه پس از من
در ميان مردم، حاكم و والى شود، كه مبادا با مسلمانان مهربانى
نكند، بلكه بايد سالخوردگان را احترام گذارد و با ناتوانان و
ضعيفان مهربان باشد و عالمان را بزرگ دارد و به مردم زيان
نرساند تا خوارشان كند و به فقر و نيازمندى گرفتارشان نكند
تا كافر شوند و از دين بيرون روند و در خانهء خود را به روى
آنان ببندد تا تواناى آن ها ناتوان را بخورد و به هنگام
لشگركشى برآنان سختى روا ندارد تا نسل امت قطع شود.» و
در آخر فرمودند: «قد بلّغت و نصحت فأشهدو؛[1] گواه باشيد
كه من ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم.»

در حقيقت آن حضرت در اين خطبه پاره اى از جلوه ها و مصاديق
نصيحت به حاكم را نشان داده اند.

پيامبر(ص)بارها پس از خطابه براى مردم، از آنان مى پرسيد آيا من
به وظايف خودعمل كرده ام ؟ اگر در موردى كوتاهى كرده ام مرا از آن
آگاه سازيد؟ آنان نيز در پاسخ مى گفتند: گواهى مى دهيم كه تو
رسالت هاى پروردگارت راابلاغ و براى امتت خيرخواهى كردى و
آن چه برعهده داشتى ادا نمودى.[2]

خيرخواهى مردم نسبت به پيامبر

پيامبران، همان گونه كه براى هدايت و ادارهء مردم بر «نصيحت» و


[1] اصول كافى، ج 1، ص 407

 

[2] كنزالعمال، ج 14، ص 323؛ بحارالاءنوار، ج 37، ص 191، ح 74
 

 

 

|119|

خيرخواهى تكيه داشتند، از مردم نيز مى خواستند كه ناصح و
خيرخواه آنان باشند. در آيات و روايات به اين بُعد نيز اشاره شده
است از باب نمونه در آيه شريفه زير چنين آمده است :

(ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين
لايجدون ما ينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله...)؛[1]
«بر
ضعيفان و بيماران و آن ها كه وسيله اى براى انفاق در راه
خدا ندارند ايرادى نيست (كه در ميدان جنگ شركت
نكنند) هرگاه براى خدا و رسول او خيرخواهى كنند....»

خداوند در آيهء بال، براى معافيت گروه هاى سه گانه (ضعيفان،
بيماران و كسانى كه وسيلهء لازم را براى شركت و حضور در ميدان
جنگ ندارند) خيرخواهى خدا و پيامبرش راـ (اذا نصحوا لله و
رسوله)
ـ به عنوان قيد و شرط آورده است؛ يعنى هر چند آنان توانايى
در دست گرفتن سلاح و حضور در ميدان را ندارند، ولى اين توانايى
را دارند كه مجاهدان را با سخن و شيوه رفتار خود تشويق كنند و در
تضعيف روحيهء دشمن تا آن جا كه مى توانند بكوشند و در حقيقت هر
كارى كه به سود جبهه حق و زيان دشمن و جبهه باطل است در پشت
جبهه انجام دهند.

علامه طباطبائى در تفسير آيهء شريفه مى نويسد:

«خداوند حضور در ميدان جنگ را با شرط و قيد: «اذا
نصحوا لله و رسوله» از آنان برداشته است و اين شرط
بيانگر نكوهش و كيفرى است كه براى مخالفت دستور
خدا و رسول او در ترك جهاد است و از اشخاصى كه
معذور از جنگ هستند، در صورتى اين نكوهش و كيفر
برداشته مى شود كه خيرخواه خدا و رسولش باشند و خود

[1] توبه : 91

پيامبر براى
رواج و
نهادينه كردن
اصل نصيحت
به ناصحان
احترام
مى گذاشت و
از متملقان
دورى مى كرد.

 

 

 

|120|
را از خيانت و غش خالص كرده باشند و در ترك جهاد همانند منافقان و كافران
نباشند كه با تبليغات و شايعات كارها را وارونه جلوه دهند و دل ها را فاسد كنند.
اگر اينان نيز، همانند منافقان رفتار كنند، گرفتار نكوهش و عذابى كه براى منافقان
است خواهند شد.»[1]

نصيحت نسبت به پيامبر خدا(ص)ويژه سه گروه ياد شده نيست. همه ءمسلمانان بايد
خيرخواه پيامبر(ص)باشند روايات زيادى بر اين مقوله دلالت دارد كه تنها به نمونه اى از آن
بسنده مى كنيم. پيامبر(ص)خدامى فرمايد:

«هر كس براى من پنج چيز را تعهد كند من بهشت را براى او تعهد مى كنم :
نصيحت براى خد، نصيحت براى پيامبر خد، نصيحت براى كتاب خد،
نصيحت براى دين خدا و عموم مسلمانان.»

با توجه به مفهوم نصيحت و كاربرد آن، گزارش هاى برخى از مسلمانان ويا حتى
غيرمسلمانان از توطئه هاى دشمنان،[3] پذيرش پيشنهاد از سوى پيامبر، همانند كندن خندق،
مشورت هاى آن حضرت در مسائل مهم حكومتى از جمله در جنگ احد، بدر و احزاب و
حتى لغو معاهدهء درحال انجام در جنگ احزاب به پيشنهاد نمايندگان اوس وخزرج و
تحمل انتقادها و اعتراض هاى تند از سوى برخى از ياران در غزوه حنين و گفت و گو و قانع
كردن آنان[4] و صدها مورد ديگر، نصيحت و خيرخواهى نسبت به آن حضرت به
شمارمى آيد. با توجه به نمونه هاى يادشده كه شرح آن، خود نياز به مقاله اى مستقل دارد.
پيامبر براى رواج و نهادينه كردن اصل نصيحت نه تنها نصيحت پذير بود كه از مردم
درخواست نصيحت مى كرد. به ناصحان احترام مى گذاشت و از متملقان دورى مى كرد.[5] با
توجه به همين سيره بود كه اين امر تا روزگار عثمان به عنوان يكى از ارزش هاى اجتماعى
حاكم بود.


[1] الميزان، ج 9، ص 362، اسماعيليان.

 

[2] بحارالانوار، ج 75، ص 65

 

[3] همان، ج 21، صص 77و80

 

[4] الفازى، ج 1 ص 210و ج 2،صص 445و 447؛ سيره ابن هشام، ج 1،ص 53و ج 2، ص 253؛ صحيح بخارى، ج 4،
ص 200؛ سيرة النبويه، ج 1، ص 447و ج 4، ص 139، مقريزى، امتاع الاسماع، ج 1، صص 74، 78و 79

 

[5] نهج الفصاحه، ص 509، ش 2410و 2412؛ مامقانى، تلخيص مقياس الهداية، تحقيق على اكبر غفارى، جامعة
الامام الصادق، ص 250

 

 

|121|

ويژگى هاى ناصحان

نصيحت و خيرخواهى هر چند وظيفه همه مسلمانان است ولى
كسانى كه نفوذ اجتماعى دارند و سخنانشان در مردم و حاكمان تأثير
بالايى دارد، از جمله : چهره هاى برجسته روحانى (مراجع) و عالمان
با نفوذ و هم چنين چهره هاى سياسى با نفوذ در اين زمينه مسؤوليت
بيشترى دارند. به هر حال، اين كار به گونه اى شايسته از هر كس بر
نمى آيد، ناصح بايد ويژگى ها و شرايطى داشته باشد تا نصيحت هاى
او كارساز و مؤثر باشد.

ناصحان بايد صالح و آراسته به فضائل اخلاقى و پيراسته از رذائل
و ناپاكى ها باشند تا سخنان آنان همان گونه كه از دل برمى خيزد بر دل
نشيند «من نصح نفسه كان جديراً بنصح غيره»[1] انسانهاى ناپاك به
جاى در نظر گرفتن مصلحت امت و حاكم اسلامى، همواره در پى
منافع و مصالح خويش يا حداكثر باند و حزب خود مى باشند. از اين
رو، در برخى از روايات آمده است كه : انسانهاى منافق،[2] حسود،[3]
سخن چين،[4] فرومايه و پست،[5] نيرنگ باز و شيطان صفت[6] و...
نمى توانند ناصحان خوبى باشند هر چند به ظاهر در لباس مقدس
نصيحت ظاهر شوند. امت و حاكمان اسلامى بايد هوشيار باشند تا
چنين افرادى صحنه نصيحت را آلوده نكنند؛ چرا كه اين گونه
اشخاص حرمت افراد را نگه نمى دارند و از دروغ، تهمت، غيبت و
هتك شخصيت مؤمنان و حاكمان باكى ندارند.

ناصحان، افزون بر اخلاص و شايستگى هاى اخلاقى، بايد از
آگاهى هاى لازم نيز بهره مند باشند. درباره موضوع مورد نصيحت


[1] غررالحكم، ج 5، ص 429، ش 9043

 

[2] حكيمى، محمدرض، الحياة، ترجمه : احمد آرام، ج 2، ص 551

 

[3] بحارالانوار، ج 75، ص 194«النصيحة من الحاسد محال».

 

[4] ميزان الحكمة، ج 10، ص 58؛ نهج البلاغه، نامه 53

 

[5] همان.

 

[6] اعراف : 22(و قاسمهما انّى لكما مِن الناصحين).
 

 

 

|122|

كسانى كه مى خواهند آنها را نصيحت كنند و نيز شرايط زمانى و مكانى آگاهى و شناخت كافى
داشته باشند تا خيرخواهى آنان سبب اضرار به مردم و سوء استفاده دشمن نشود؛ چرا كه
آسيبى كه نظام و امت اسلامى از سوى ناآگاهان و متحجران مى بيند، كمتر از آسيبى نيست كه
از دشمنان كينه توز مى بيند. چه بسا سخنى را در شرايطى به عنوان نصيحت و نقد بتوان گفت
كه همان سخن در شرايط ديگر روا نباشد؛ چون دشمن از آن سوء استفاده مى كند و يا موجب
جنجال و تشنج در كشور مى شود. از اين رو، شناخت زمان و زمينه ها نيز در طرح مسائل بايد
در نظر گرفته شود.

يكى ديگر از ويژگيهاى لازم براى ناصحان، قوت عقل و هوشيارى است؛ چرا كه انسان
كم خرد، نسنجيده سخن مى گويد و اقدام مى كند و به پيامدهاى سخن و عمل خود چندان
توجهى ندارد، لذا پيامبر(ص)مى فرمايد:

«استرشدوا العاقل ولاتعصوه»؛ «از عاقل مشورت بخواهيد و نافرمانى از
راهنمايى هاى او نداشته باشيد....»

و يا در جايى ديگر مى فرمايد:

از عاقل ناصح، مشورت بخواهيد؛ «مشاورة العاقل الناصح»[1].

چرا كه انسان كم خرد و غافل، گاه نسبت به پاره اى از مسائل جزئى چنان واكنش تند و
شتاب زده نشان مى دهد كه دشمنان قسم خورده به گرد او نمى رسند. على‏(ع)بر همين ويژگى
تأكيد كرده و مى فرمايد:

«لاتنتصح ممن فاته العقل ولا تثق بمن خانه الاصل، فانّ من فاته العقل يغش من
حيث ينصح، و من خانه الاصل يفسد من حيث يصلح؛[2]
از آن كه خردش گرفته
شده، نصيحت نپذير و به كسى كه نژادش ناپاك است اطمينان و اعتماد نكن؛ زيرا
كسى كه خردش را از دست داده در نصيحت و خيرخواهى خالص نبوده، غش
روا مى دارد و كسى كه اصل و نژادش ناپاك است از همان جايى كه بايد اصلاح
كند، افساد مى كند.»

 


[1] الحياة، ج 1، ص 169

 

[2] غررالحكم و دررالكلم، ج 6، ص 331؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 59

 

 

|123|

در روايتى ديگر پيامبر اسلام چهار نشانه و ويژگى ديگر براى مصلحان واقعى آورده
است كه تنها به نقل روايت و توضيحى اندك بسنده مى كنيم :

«و اما علامة الناصح فأربعة؛ يقضى بالحق و يعطى الحق من نفسه ويرضى
للناس ما يرضاه لنفسه و لايتعدى على احد»؛[1]
«نشانهء انسان خيرخواه چهار چيز
است : به حق قضاوت مى كند. از خود به ديگران حق مى دهد. براى مردم همان
مى پسندد كه براى خود مى پسندد. به حق هيچ كس دراز دستى نمى كند.»

پيامبر اسلام با نشانهء نخست، در حقيقت به سه ويژگى گذشته اشاره كرده اند؛ زيرا انسانى
مى تواند به حق، داورى كند كه آشناى به اين كار بوده و آراسته به فضائل اخلاقى و پيراسته از
ناپاكى ها باشد و افزون بر اين، توان تمييز بين حق و باطل را داشته باشد. كسى كه داراى اين
شرايط نيست، بهتر است وارد اين ميدان نشود كه توان داورى به حق را نخواهد داشت.
براساس ويژگى دوم، ناصح نبايد چنان فكر كند كه هرچه مى گويد درست است و هيچ گونه
خطايى در آن نيست و ديگران نيز بايد بدون چون و چرا سخنان او را به عنوان خيرخواهى
بپذيرند؛ چرا كه هر انسان غيرمعصومى ممكن است گرفتار خطا و اشتباه شود. لذا بايد وقتى
كه سخن او پذيرفته نمى شود و يا عيب و ايرادش را به او گوشزد مى كنند، بپذيرد.

براساس نشانهء سوم، ناصحان شايسته، كسانى هستند كه خود را به جاى ديگران بگذارند
و آن چه را براى خود مى پسندند براى ديگران هم بپسندند و آن چه را براى خود نمى پسندند
براى ديگران هم نپسندند. در حقيقت صلاح و مصلحت ديگران را صلاح و مصلحت
خويش بدانند و براساس نشانهء چهارم، انسان مرزشكن كه حد و حدودها را رعايت نمى كند
و به حقوق ديگران دست اندازى مى كند، به هيچ روى نمى تواند خيرخواه ديگران باشد؛ چرا
كه عمل او با خيرخواهى سازگارى ندارد؛ «كيف ينصح غيره من يغش نفسه».[2]

حدود و مرزهاى نصيحت

نصيحت با همهء نقش و تأثيرى كه در رشد و سلامت جامعه و نظام اسلامى دارد، اگر حد و
مرزش رعايت نشود و به گونه اى نادرست انجام پذيرد، ضررهاى جبران ناپذيرى را در پى


[1] تحف العقول، ص 30؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 57

 

[2] غررالحكم، ج 4، ص 565

 

 

|124|

خواهد داشت. به قول ظريفى : هر چيزى را حدى است و حد نگه داشتن،
سخت ترين و ظريف ترين كارهاست.

براى طبخ غذا آتش لازم است، اين اصل است؛ اما مهم تر از اين اصل،
«حد» است. يكى شعله را چنان افزون مى كند كه غذا را مى سوزاند و ديگرى
چنان مى كاهد كه به كار خام خواران مى آيد.

آرى، تشخيص حد و مرز نصيحت بسيار مهم است و ناصحان در
همه حال بايد بدان توجه داشته باشند و از آن فراتر نروند. اين مرزبندى
گاه مربوط به «ناصح» است و گاه به «نصيحت شونده» و گاه مربوط به
خود«نصيحت». هر چند سخن م، در اين جا در حد و مرز خود
نصيحت است اما پيش از آن اشاره اى به حدود ناصح و نصيحت شونده، مفيد
و مناسب مى نمايد:

افزون بر شرايطى كه براى ناصح آورديم، ناصح بايد در نصيحت و
خيرخواهى خود از افراط و تفريط به دور باشد؛ چرا كه اگر انسان در
نصيحت، كندى و تفريط داشته باشد به وظيفهء اسلامى خود عمل نكرده است
و اگر دچار افراط گردد، نه تنها نصيحت او بى اثر خواهد شد كه خود او در
موضع تهمت قرار خواهد گرفت : «كثرة النصح تدعوا الى التهمة»[1] چرا كه
نصيحت شونده چنين مى پندارد كه تأكيد و اصرار «ناصح» جهت شخصى
دارد. از سوى ديگر، نصيحت بايد به اندازه توان و طاقت ناصح باشد. در اين
«حد» ناصح بايد ظرفيت فكرى و آگاهى هاى خود و هم چنين مكانت
اجتماعى خود را در نظر بگيرد تا نصيحت او به جا و به موقع و داراى اثر باشد
و نصيحت شونده نيز خيرخواهى او را بپذيرد.

پيامبر اعظم (ص)در اين باره مى فرمايد:

«والنصيحة لازمة على قدر الطاقة، اذا علم الناصح انه يقبل
نصحه و يطاع أمره و أمن على نفسه المكروه فان خشى على
نفسه فهو فى سعة»؛[2]
«نصيحت و خيرخواهى به اندازه توان بر

[1] بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، ج 75، ص 66، ح 7

 

[2] مسلم بن حجاج، الصحيح، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 39
 

 

 

|125|
همه لازم است، به شرط آن كه نصيحت كننده بداند نصيحت او
پذيرفته و دستورش پيروى مى شود و بر جان خود نترسد و امااگر بر
جان خود بترسد، او در گشايش است؛ يعنى تكليفى بر او نيست.»

البته اگر موضوع نصيحت بسيار مهم باشد به طورى كه نگفتن آن سبب
رخنه در اسلام و يا مصالح امت اسلامى شود، در اين ج، جاى ملاحظه و
احتياط نيست. بايد ترس و خطر را به جان خريد و از اسلام و مصالح امت
اسلامى دفاع كرد.

حد نصيحت، در نصيحت شونده، نصيحت پذيرى است. چنان چه در
روايت بالا بدان اشاره شده است. در جاى ديگر در اين باره بيشتر توضيح
خواهيم داد.

اما مرزهاى نصيحت كه ناصحان در هر وضعيتى ملزم به رعايت آن
هستند و نبايد از آن مرزها كه در حقيقت چهارچوب هاى شرعى هستند
خارج شوند، عبارتند از:

1. حرمت شكنى

در جامعه اسلامى، همگان موظفند كه آبرو و شرف ديگر مسلمانان را
پاس بدارند و از آن چه به شخصيت آنان صدمه مى زند پرهيز كنند. در برخى
از روايات حرمت افراد همانند فوت آنها محترم دانسته شده است.

اين اصل اصيل مى طلبد كه نصيحت و خيرخواهى به گونه اى باشد كه
آبروى كسى زير سؤال نرود. موقعيت مدير و مسؤولى به ناحق دچار تزلزل
نشود. شايسته است كه شيوه و روش خيرخواهى به گونه اى باشد كه با اين
اصل، ناسازگارى نداشته باشد. لذا گاه لازم است كه خيرخواهى به گونه اى
غيرمستقيم و غيرعلنى باشد. همان گونه كه پيامبر اسلام (ص)هنگامى كه
متوجه كاستى و كارى ناپسند در فرد و يا گروهى مى شد، بدون اين كه نام ببرد.
مى فرمود: «چه شده است كه عده اى از شما چنين و چنان مى كنيد.»[1] و يا در
روايت ديگرى آمده است :


[1] شيخ عباس قمى، كحل البصر فى سيرة سيّد البشر، مطبعة الشهيد، قم، ص 66
 

 

 

|126|
امام خمينى :
انتقاد آزاد
است، به
اندازه اى كه
نخواهند
كسى يا
گروهى را
خفيف و از
صحنه خارج
كنند. انتقاد
براى اصلاح
امور لازم
است.
«النصح بين الملاء تقريع[1]؛ نصيحت و خيرخواهى
آشكار، نوعى سركوب كردن است.»

بنابراين، انسان حق ندارد در نصيحت به گونه اى برخورد كند كه
موجب هتك حرمت مسلمان در حضور و غياب وى گردد:

«من قال لمسلم قولاً يريد به انتقاص مروته حبسه الله فى
طينة خبال حتى يأتى ممّا قال بمخرج؛[2]
هر كس به
مسلمانى سخنى گويد و هدف او بردن آبروى او باشد،
خداوند او را در لجن زار دوزخ زندانى كند تا از آن چه
گفته عذرى آورد.»

امام خمينى‏(قدس سره)با الهام از اين آموزه ها همواره سفارش مى كرد در
انتقادها مواظب باشيم با حيثيت و آبروى كسى بازى نكنيم و كسى را
از موقعيتى كه دارد فرو نيفكنيم :

«انتقاد آزاد است، به اندازه اى كه نخواهند كسى يا گروهى
را خفيف و از صحنه خارج كنند. انتقاد براى اصلاح امور
لازم است.»[3]

غيبت، تهمت و ناسزاگويى كه مصاديقى از حرمت شكنى به شمار
مى آيند با خيرخواهى سازگارى ندارند. به همين جهت پيامبر
گرامى (ص)از امت اسلامى خواسته است كه در روابط اجتماعى به اين
اصل توجه داشته باشند و در آن جا كه حرمت مسلمانى به ويژه امام و
حاكم مسلمانان شكسته مى شود، ساكت و بى تفاوت نمانند:

«من كان يؤمن بالله و اليوم الاخر فلا يجلس فى مجلس
يسب فيه امام او يعاب فيه مسلم»؛[4]
«كسى كه ايمان به خدا

[1] بحارالانوار، ج 75 ص 580

 

[2] تحف العقول، ص 122

 

[3] صحيفه نور، ج 14 ص 236

 

[4] وسائل الشيعه، ج 11 ص 507
 

 

 

|127|
 
و روز قيامت دارد، نبايد در نشستى شركت كند كه در آن به
امام و رهبر مسلمانان ناسزا گفته مى شود و يا سيماى
مسلمانى مخدوش مى گردد.»

اگر مردم در انجام اين وظيفه سستى و كوتاهى كنند و از حريم مسؤولان نظام اسلامى
به ويژه رهبرى آن پاسدارى نكنند مايهء تضعيف نظام و پايه هاى آن خواهند شد:

«من قعد فى مجلس يسب فيه امام من الائمة، يقدر على الانتصاف، فلم يفعل،
البسه الله لباس الذل فى الدنيا و عذبه فى الاخرة و سلبه صالح ما منّ به عليه
من معرفتنا....»[1]

جامعه اى كه در برابر هتك حرمت امام و حاكمان اسلامى بى تفاوت باشد و از حريم
ولايت پاسدارى نكند، عزت، اقتدار و سربلنديش به ضعف و ذلت كشيده خواهد شد و در
آخرت نيز بايد پاسخ گو باشد.

يادآورى اين نكته بى سود نمى نمايد كه يادآورى ها گاهى به حدى ضرورى است كه اگر
در جامعه طرح نشود موجب انحراف و شكاف در جامعهء اسلامى مى گردد و رهبرى و يا نظام
اسلامى در پرتگاه سقوط قرار مى گيرد و اگر به گونه اى علنى و آشكار طرح نشود از تأثير لازم
برخوردار نخواهد بود. در اين جا مصلحت اسلام و نظام اسلامى بر مصلحت افراد مقدم
است.

2. غش در نصيحت

در تبيين مفهوم نصيحت، اشاره كرديم كه «غش» را واژه شناسان در برابر نصيحت
دانسته اند. هرگونه ناخالصى در سخن و عمل، هرچند با عنوان نصيحت و خيرخواهى باشد
غش ناميده مى شود. پيامبر(ص)هرگونه غش ر؛ چه با حاكمان و چه با تودهء مردم نادرست
دانسته و به روشنى از مردم خواسته است كه نسبت به يكديگر و نسبت به حاكمان خود غش
روا ندارند.[2]

على‏(ع) بدترين مردمان را كسى دانسته است كه با مردم غلّ و غش كند؛ «شرّالناس من


[1] همان، ص 504

 

[2] كنزالعمال، ج 6 ش 14643و ص 35، ش 14737و ش 14728و ص 40، ش 14759؛ نهج الفصاحه، ص 584،
اصول كافى، ج 1، ص 407

 

 

|128|

يغشّ الناس».[1] مرز نصيحت آن است كه آن را از انواع غش خالص سازيم و خير و نيكى مردم
و حاكمان را در نظر بگيريم. آن نوشته و سخن زهرآگينى كه زندگى را در كام همنوعان تلخ
مى سازد، سخن و نوشته اى است ناسالم و غش دار، هر چند با عنوان خيرخواهى و دل سوزى
گفته يا نوشته شود:

«ببينيد آيا اين صحبت در سطح كشور، يك تشنجى ايجاد مى كند... يا آرامش
ايجاد مى كند؟ ببينيد اين روزنامه ه، اين قلم ه، آرامش در اين كشور ايجاد
مى كند يا تشنج ؟ اگر چنان چه تشنج ايجاد كرد، اين روزنامه چماق است و آن
گفتار چماق، و اگر آرامش ايجاد كرد، اين رحمت است و اين مشكور است پيش
خداى تبارك و تعالى».[2]

مرز خيرخواهى و غش از نگاه امام تشنج و آرامش است. اگر مردم را به آرامش و
اطمينان كشاند خيرخواهى است واگر چنين نبود و موجب تشنج شد، غش است.
ترديدى نيست كه غش با حكومت و امت اسلامى به مراتب از غش فردى ويران كننده تر
وزيان بارتر است؛ «ان أعظم الخيانة خيانة الاءمة و أفظع الغش غش الاءئمة»؛[3]
«بزرگ ترين خيانت، خيانت به مسلمانان است و زشت ترين فريبكارى و غش ناخالصى با
امامان ايشان.»

امام على‏(ع)نيز بارها از مردم مى خواست كه با نصيحتى به دور از غش و ناخالصى او را
يارى كنند.[4]

امام خمينى‏(قدس سره)نيز، با الگوگيرى از پيامبر(ص)و على‏(ع)از تودهء مردم؛ به ويژه
روزنامه نگاران و اهل قلم مى خواست كه خيرخواه نظام و مسؤولان آن باشند و تيترهاى
روزنامه هايشان، بامحتوا و خبرها بخواند. برخلاف واقعيت تيترها را برجسته نكنند. در
گزينش خبرها و مطالب خير جامعه و نظام را در نظر بگيرند كه اگر چنين نكنند گرفتار غش و
كارى حرام شده اند.[5]


[1] فهرست غررالحكم، ص 291

 

[2] صحيفه نور، ج 14، ص 96

 

[3] نهج البلاغه، نامه 26

 

[4] همان، خطبه 118

 

[5] صحيفه نور، ج 14، ص 258

 

 

|129|

باندبازى و گروه گرايى

در جامعه اى كه باندبازى و گروه گرايى رواج داشته باشد،
نصيحت جايگاه خود را نمى يابد، ناصحان اصول نصيحت را
فراموش مى كنند و به جاى خيرخواهى به عيب جويى و خرد كردن
طرف مقابل مى پردازند؛ چرا كه «حب الشىء يعمى و يصم؛ دوستى
چيزى، انسان را كور و كر مى كند.» به خاطر علاقهء افراطى به گروه و
باند خود، عيب ها و كاستى هاى آن را نمى بيند. و از سوى ديگر، چون
طرف مقابل را دشمن خود مى پندارد چشم و گوش را از ديدن و
شنيدن آن چه حقيقت دارد باز مى دارد. با وجود چنين ويژگى در افراد،
خدا و مسؤوليت شرعى به فراموشى سپرده مى شود و خودخواهى ها
و گروه بازى ها جاى آن را مى گيرد. ناصحان امت بايد بدون توجه به
باند بازى و گروه گرايى، حق را براى هر كسى كه مسؤوليتى در جامعه
دارد سفارش كنند و او را در انجام وظيفه اش يارى رسانند.[1]

افزون بر اين، افشاى اسرار، تشييع فاحشه و... خيرخواهى تلقّى
نمى شود؛ چرا كه افشاى اسرار اگر مربوط به تودهء مردم باشد، موجب
هتك حرمت و بى اعتبار شدن آنان مى گردد و اگر در ارتباط با
حكومت و حاكمان باشد باعث بى اعتبارى و ضعف حكومت در برابر
دشمنان داخلى و خارجى مى شود. در اين گونه موارد، اگر سخن و
نصيحتى هست، بايد به گونه اى غيرعلنى به طرف مقابل، چه فرد و چه
حكومت رسانده شود كه باعث سوءاستفاده دشمنان نگردد.[2]

عوامل غفلت از نصيحت و خيرخواهى

نصيحت و خيرخواهى با همهء اهميت و جايگاهى كه دارد و با همه ء
آثار مثبتى كه براى عمل بدان برشمرديم و هم چنين با همه پيامدهاى
منفى و زيان بارى كه در ترك و كتمان آن است، گاه به سبب علل و


[1] ر.ك. به : مجلهء حوزه، ش 11، ص 15

 

[2] همان.

در جامعه اى كه
باندبازى و گروه
گرايى رواج داشته
باشد، نصيحت
جايگاه خود را
نمى يابد.

 

 

 

|130|

عواملى از آن غفلت و يا ترك مى شود. تلقّى نادرست از نصيحت،
فاصله گرفتن حاكم و مردم از آموزه هاى اسلام، ترتيب اثر ندادن به
نصايح، رعايت نشدن حقوق ناصحان، موانع موجود در راه نصيحت
(از جمله تكبر و زورگويى حاكمان از سويى و ترس و وحشت
نصيحت گران از برخورد شديد آنان از سوى ديگر) استفاده ناصحيح
و ابزارى از اصل نصيحت و... از جمله آن عوامل مى باشند. به برخى
از عوامل يادشده در لابلاى مطالب مقاله اشاره كرديم. در اين جا نيز به
چند عامل ديگر كه بازدارندگى آن ها از نصيحت از اهميت بيشترى
برخوردار است، اشاره مى كنيم.

1. فاصله گرفتن از اسلام و آموزه هاى آن

تا آن هنگام كه ميان مردم و حاكمان و اسلام و آموزه هاى آن فاصله
زيادى ايجاد نشده بود، اصل نصيحت و خيرخواهى رواج داشت. در
روزگار پيامبر اين اصل رواج كامل داشت. پس از آن حضرت تا
روزگار عثمان نيز به اين اصل عمل مى شد. خيرخواهى هاى على‏(ع)
و ديگر ياران پيامبر(ص)در روزگار خلفاى نخستين، مشهور است. به
نمونه هايى از آن نيز در همين مقاله اشاره كرديم. در روزگار عثمان هر
چند تا حدودى بدان عمل مى شد، ولى ناصحان، مورد آزار و اذيت
قرار مى گرفتند. يادآور شديم كه ابوذر به جرم نصيحت و خيرخواهى
تبعيد شد و عمار نيز كتك فراوان خورد. ابن مسعود از سمت خود در
كوفه عزل و به مدينه احضار گرديد و پس از توهين و كتك شديد به
عنوان فردى فتنه گر از خروج از مدينه منع شد.[1] با اين برخوردهاى
شديد تعدادى ديگر از ياران پيامبر با آن كه به اين اصل توجه داشتند،
ولى جرأت خيرخواهى نداشتند. على‏(ع)كه خليفه شد با همه توان
تلاش كرد كه به احياء اين اصل بپردازد. نه تنها نصيحت ها را


[1] الغدير، ج 9،صص 13-11و 32-28؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 8،
ص 259
 

 

 

|131|

مى پذيرفت و فضا را براى نصيحت گران آماده كرده بود كه بارها از
مردم درخواست نصيحت و خيرخواهى كرد. اما پس از على كه
خلافت اسلامى به شكل پادشاهى در آمد، اين روحيه نيز از ميان مردم
رخت بربست و مسامحه و تملق جايگزين آن شد و خلفا و شاهان در
خط خودكامگى و ديكتاتورى قرار گرفتند.

اصمعى، نديم هارون الرشيد، از وى كه پادشاهى در لباس خليفه
بود، نقل مى كند كه روزى به وى گفت :

«يا عبدالمل انت اعلم منا و نحن اعقل من، لاتعلمنا فى
ملاء ولا تسرع الى تذكيرنا فى خلاء و اتركنا فبتدوك
بالسؤال؛[1] اى عبدالملك، تو از ما عالم تر هستى و ما از تو]
عاقل تريم. در ميان مردم چيزى به ما نياموز. در خلوت نيز
به تذكر ما شتاب نكن و كارى با ما نداشته باش تا اين كه ما
آغاز به سؤال كنيم.»

سستى و ترك اين اصل در ميان امت اسلامى، سرآغاز زورگويى و
ديكتاتورى حاكمان گرديد و اسلام بازيچه اى شد در دست مشتى
جيره خوار و متملق به نام نديم و مصاحب كه اعمال ناشايست
حاكمان را توجيه شرعى مى كردند. خواجه نظام الملك ـ وزير
سلجوقيان ـ در سياست نامهء خود، در اوصاف «نديم» پادشاهان
مى نويسد:

«بايد كه «نديم» موافق پادشاه باشد، هر چه پادشاه به زبان
راند و گويد، زود احسنت گويد و معلمى نكند كه اين كن
و آن نكن و آن چرا كردى و آن نبايست كرد، پادشاه را
دشوار آيد و به كراهت نشاند.»[2]

[1] مجله حوزه، ش 11، ص 9به نقل از نورالحقيقه و نورالحديقه، حسين بن عبدالصمد
العاملى، ص 105

 

[2] همان، به نقل از سياست نامه، تصحيح قزوينى، ص 96
 

 

 

|132|

شيوه پيامبر و على درست عكس اين بود. نصيحت را مى پذيرفتند بلكه نصيحت خواهى
مى كردند و به ناصحان احترام مى گذاشتند و از متملقان دورى مى كردند. پيامبر(ص)در
مواردى كه تملق در ميان بود، به على‏(ع)دستور مى داد: «فاقطع لسانه»[1] كنايه از اين كه
چيزى به او بده و شرّش را كم كن و نيز مى فرمود: «تملق از اخلاق مؤمنان نيست.»[2]

2. عدم احساس وظيفه

در جامعه اى كه ميان مردم و حكومت پيوندى متقابل برقرار نباشد، هيچ يك نسبت به
يكديگر احساس وظيفه نمى كنند؛ چرا كه حاكم در انديشهء حكومت خويش است و
بى ارتباط با مردم و مردم نيز چون حكومت را از خود نمى دانند تلاش براى حفظ و حراست
آن و نيز اصلاح آن انجام نمى دهند و اگر در شكل انسان هاى رقيب و معارض ظاهر نشوند به
انسان هايى بى تفاوت تبديل خواهند شد. در اين صورت، نه تنها اقدام به نصيحت نمى كنند
كه نصيحت و خيرخواهى به عنوان يك مسأله در زندگى آن ها مطرح نمى شود، از اين روى،
بايد همگان را به حديث معروف پيامبر(ص)كه شيعه و سنى نقل كرده اند توجه داد كه فرمود:

«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته».[3]

امام امت (قدس سره)نيز دراين باره مى فرمايد:

«همه مان مسؤوليم. نه مسؤول براى كار خودمان، مسؤول كارهاى ديگران هم
هستيم. «كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته» همه بايد نسبت به هم رعايت كنند.
مسؤوليت من هم گردن شماست، مسؤوليت شما هم گردن من است. اگر من پايم
را كج گذاشتم، شما مسؤوليد. اگر نگوييد چرا پايت را كج گذاشتى، بايد هجوم
كنيد نهى كنيد كه چرا؟»[4]

روايت ياد شده، امت اسلامى را از رخوت وسستى و بى تفاوتى برحذر مى دارد و با
صراحت اعلام مى دارد كه همگان مسؤوليد و يا در روايات ديگر، پيامبر از مسلمانان خواسته
است نسبت به امور مسلمانان بى تفاوت نباشند و در برخى از آن روايات، اهتمام و


[1] مامقانى، تلخيص مقباس الهداية، تلخيص و تحقيق : على اكبر غفارى، جامعة الامام الصادق، ص 250

 

[2] نهج الفصاحة، ص 509، ش 2410و2412

 

[3] بحار الانوار، ج 75؛ صحيح بخارى، ج 1، ص 160؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1459، ح 1829

 

[4] صحيفه نور، ج 8، صص 47و 60و ج 9، ص 194و ج 13، ص 244

 

 

|133|

نصيحت خواهى نشانه مسلمانى و بى اعتنايى به آن دليل نامسلمانى
تلقّى شده است :

«هر كس به امر مسلمانان اهميت ندهد از آنان نيست. هر
كس در حال نصيحت و خيرخواهى نسبت به خد،
رسول، كتاب خدا و نسبت به امام خود و عموم مسلمانان
صبح و شام نكند. از مسلمانان نيست.»[1]

حديث از دو جهت اطلاق دارد؛ هم شامل حاكمان و هم شامل
تودهء مردم، هر دو، مى شود. و «أمر المسلمين» شامل همه كارهاى
مسلمانان و هرگونه گرفتارى و مشكلات آنان مى باشد.

3. دنيا گرايى

دنيا و جلوه هاى دنيايى، چون مقام خواهى،رفاه طلبى، مال و
ثروت و... يكى ديگر از عواملى است كه موجب غفلت و يا ترك
نصيحت و خيرخواهى مى گردد. با نگاهى به تاريخ مى يابيم كه اساس
همهء غفلت ها و انحراف ها و عمل نكردن به وظايف فردى و اجتماعى
در برخى از افراد، دنياپرستى آنان بوده است. بر همين اساس
پيامبر(ص)مى فرمايد:

«حب الدنيا رأس كل خطيئة»؛[2] «دوستى دنيا سر و اساس
همه گناهان است.»

وقتى محبوب و معبود انسان دنيا شد، بايد منتظر سستى ها و بى
تفاوتى ها در انجام مسؤوليت بود. به همين جهت امام على‏(ع)
درخطبه اى، دنيا گرايى را يكى از عوامل ترك نصيحت شمرده است :

«ياد مرگ از قلبهايتان پنهان شده و به جاى آن آرزوهاى
دروغين در وجودتان حاضر گشته، نفوذ دنيا بر شما بيش

[1] الترغيب و الترهيب، ج 2 ص 577 كنزالعمال، ج 9، ص 40

 

[2] كنز العمال، ج 3،ح 611و46074؛ ميزان الحكمة، ج 3، 294

دنيا و جلوه هاى
دنيايى، چون
مقام خواهى،
رفاه طلبى، مال و
ثروت از عواملى
است كه موجب
غفلت و يا ترك
نصيحت و
خيرخواهى
مى گردد.

 

 

 

|134|
از آخرت است و متاع زودرس دنيا شما را از متاع جاودانى آخرت بيرون برده
است. همه شما براساس دين خدا برادريد، تنها چيزى كه شما را اين گونه پراكنده
ساخته، زشتى درون و سوءنيت است.
اين امور باعث شده كه نه به يكديگر كمك مى كنيد و نه نسبت به يكديگر
نصيحت و خيرخواهى داريد، نه به يكديگر بذل و بخشش مى كنيد و نه به
هم ديگر مهر و محبت مى ورزيد شما را چه شده است كه به مقدار كمى از دنيا
فرحناك مى شويد ولى ازدست دادن آخرت شما را محزون نمى كند؟! هر يك از
شماعيب ها و كاستى هايى دارد و تنها از ترس مطرح شدن آن عيب ها جرأت
برخورد روشن و سازنده را با عيب ها و كاستى هاى يكديگر نداريد. دنيادوستى
و آخرت گريزى، يگانه محور اتحادتان شده است. دينتان لقلقه زبانتان شده.
به كسى مى مانيد كه كارش را به پايان برده و خشنودى مولايش را فراهم
آورده است.»[1]

4. بى اثر پنداشتن نصيحت

نصيحت براى تأثير، نياز به شرايط و محيط مناسب دارد و تنها در محيط و جو سالم است
كه مى تواند كارامد باشد. در غير آن، نه تنها فايده اى ندارد كه
ممكن است مضر هم باشد. ممكن است گروهى با اين پندار كه خيرخواهى شان ممكن است مؤثر
واقع نشود از انجام اين مسؤوليت سر باز زده و سكوت و كتمان را پيشه كنند. اين جاست كه حاكم
اسلامى، براى تحقق و عينيت اين اصل اصيل، وظايفى را بايد بر عهده گيرد. در مرحله نخست
محيط را بايد به گونه اى آماده كند كه همگان بتوانند در محيطى خوب و صميمى پيشنهادها و
انتقادهاى خود را مطرح كنند. در اين راست، نصيحت پذيرى حاكم و دفاع او از حقوق ناصحان
مى تواند محيط و فضا را براى نصيحت آماده كند. افزون بر اين، دست كشيدن از نصيحت به دليل
بى اثر پنداشتن آن كار نادرستى است؛ چرا كه اگر صرف احتمال سبب شود كه ما از وظيفه دست
بكشيم، موردى براى نصيحت باقى نمى ماند و بايد اين واجب مهم را تعطيل كنيم.

5. تلقّى نادرست از نصيحت

همان گونه كه در مقدمه اشاره كرديم، ممكن است برخى تلقّى آنان از نصيحت پند و


[1] نهج البلاغه، خطبه 113

 

 

|135|

اندرز و امرى غيرالزامى و مستحب باشد. با توجه به آن چه كه تا كنون آورديم، نادرست بودن
اين تلقّى روشن شده، نصيحت نه تنها يك امر اخلاقى صرف و غير الزامى نيست كه از
مهم ترين واجبات اجتماعى است كه ترك آن باعث مى شود انسان از جامعهء اسلامى طرد
شود. افزون بر آن، همان گونه كه در روايات اشاره شده است، ترك آن سبب نابودى و هلاكت
فرد، جامعه و حكومت اسلامى خواهد شد. بر همين اساس، امام خمينى و شمارى از مراجع،
آن را از اوجب واجبات دانسته و ترك آن را مضر به استقلال كشور و گناهى بزرگ كه مايهء
مرگ سياه امت اسلامى است اعلام داشتند.[1]

در فقه نيز، فقهاى بزرگوار شيعى، اين بحث را در محدودهء «حق مؤمن بر مؤمن»[2] طرح
كرده و در موارد حساس و مهم به وجوب آن فتوا داده اند، تا جايى كه غيبت در مقام نصيحت
را مجاز دانسته و آن را از مستثنيات غيبت شمرده اند.[3] روشن است كه اگر فقها آن را به عنوان
يك حكم مستحب و غير الزامى تلقّى مى كردند، با توجه به ادله حرمت غيبت، غيبت در مقام
نصيحت را اجازه نمى دادند. از آن چه فقها در قلمرو مصالح فردى مطرح كرده اند، مى توانيم
با توجه به اولويت رعايت مصالح امت اسلامى بر مصالح فردى بگوييم كه نصيحت متقابل
حاكم و مردم نيز دست كم در برخى از مقاطع و مراحل نه تنها واجب كه از اوجب واجبات
است. اين مطلب، از روايات باب نصيحت كه به پاره اى از آنها در اين مقاله اشاره شد، نيز
استفاده مى شود.

علل و عوامل ديگرى نيز به عنوان عوامل ترك نصيحت در ميان امت اسلامى قابل طرح
بودند كه به خاطر طولانى نشدن بحث به همين اندازه بسنده مى كنيم؛ با اين اميد كه طرح اين
مباحث، گامى در راه معرفى و گسترش اين اصل مهم اجتماعى باشد. ان شاءالله.


[1] صحيفه نور، ج 1، ص 85؛ صحيفه امام، ج 1، ص 337

 

[2] اصول كافى، ج 2ص 208 الوافى، ج 5، ص 681؛ وسائل الشيعه، ج 11، ص 594

 

[3] جواهر الكلام، ج 22، ص 67
تعداد نمایش : 2364 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما