صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
كنكاشى تاريخى پيرامون ِ كاربردِ لقب هاى اميرالمؤمنين و خليفةاللّه در مورد خلفا
كنكاشى تاريخى پيرامون ِ كاربردِ لقب هاى اميرالمؤمنين و خليفةاللّه در مورد خلفا تاریخ ثبت : 1390/11/25
طبقه بندي : ,78,
عنوان : كنكاشى تاريخى پيرامون ِ كاربردِ لقب هاى اميرالمؤمنين و خليفةاللّه در مورد خلفا
مولف : حامد منتظرى مقدم
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|169|

حكومت‌ اسلامي‌ / سال‌ سیزدهم‌، شماره‌ سوم، پائیز 87


  ISLAMIC GOVERNMENT / Vol. 13، No.3، Autumn 2008

كنكاشى تاريخى پيرامون ِ كاربردِ لقب هاى اميرالمؤمنين و خليفةاللّه در مورد خلفا


دريافت‌: 23/11/87  تأييد: 16/1/88

 

حامد منتظرى مقدم [*]

چكيده

در تاريخ اسلام، پس از غصبِ خلافت از اهل بيت: و نيز پس از همراهى نكردنِ مردم با امام على بن ابى طالب(ع)، دگرگونى هاى بزرگى در بافتار و ساختارِ كلىِ حكومت و جامعه اسلامى به وجود آمد. خلافت، به سرعت به مُلوكيّت تغيير ماهيت داد و جامعه، پذيراىِ حاكمانى شد كه اگرچه مدّعىِ جانشينى رسول اكرم(ص) بودند، اما به سانِ پادشاهان حكم مى راندند.

آنچه درخورِ تأمل است، اينكه خُلفا (فرمانروايان مركزى دنياى اسلام) با وجود همهء دگرگونى ها و با آنكه به شدّت دنيامدار شده بودند، همچنان در نگرش همگانى از جايگاهى معنوى برخوردار بودند. آنان به رغم رفتارهاى مُلوكانه، به خوبى به ريشه داربودنِ دين و معنويت در باور و نگرش مردم آگاهى داشتند و ازاين رو، مى كوشيدند خويشتن را حاكمانى دينى و معنوى معرفى كنند.

اين نوشتار، در ميان روشها و ابزارى كه خلفا در «ديندارنمايى» خود به كار مى بردند، به بازشناسى تأثير دو لقبِ «اميرالمؤمنين» و «خليفةاللّه» نظر دارد كه خُلف، در پرتوِ بهره گيرى از اين دو لقب، جايگاهى قُدسى براى خويش درنظر مى گرفتند و در نگرش عامهء مردم، حاكمانى معنوى و دينى به شمار مى آمدند.

واژگان كليدى

اميرالمؤمنين، خليفةاللّه، خلف، نگرش همگانى، تاريخ اسلام


[*] استاديار گروه تاريخ مؤسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره.

 

 

|170|

مقدمه

در تاريخ اسلام، خلفا از نظر سياسى، فرمانروايان مركزى دنياى اسلام به شمار مى آمدند، كه در اين نوشتار نيز واژهء خلفا به همين معن، مورد نظر است. اينان، بر مسندِ جانشينانِ رسول خدا تكيه زده بودند. اين مسند خود، بازگوى يك جايگاه بسيار معنوى و قُدسى بود. عامهء مردم با ناآگاهى از جزئيات رفتار خلف، ايشان را حاكمانى دين مدار و معنوى مى انگاشتند و اين نگرش در ميان عامه از چنان جايگاهى برخوردار بود كه حتى پس از افول و زوال جايگاه سياسى خلف، همچنان پابرجا ماند.

خلف، بر استفاده از روشها و آداب و نيز اشاعهء انديشه هايى كه به تقويت جايگاه دينى ايشان مى انجاميد، تأكيد مى ورزيدند. يكى از آن روشه، سوء استفاده از لقبهايى بود كه به جهت ِ دربرداشتنِ مضامين دينى، خلفا را حاكمانى دينى معرفى مى كرد. در اين نوشتار، كاربردِ دو لقب ِ اميرالمؤمنين و خليفةاللّه دربارهء خلف، با توجه به تأثيرى كه اين دو لقب در نگرش همگانى ايفا مى كرد و خلفا را نزد عموم مردم، حاكمانى معنوى و ديندار مى نماياند، بازشناسى مى شود.

پژوهش حاضر بر مبناى روش تاريخى (توصيفى - تحليلى) و با تكيه بر منابع كهن و معتبر تاريخى درصددِ بازگشايى زاويه اى خاص از زواياى چالش برانگيز نظام خلافت است.

پيشينهء كاربرد لقب اميرالمؤمنين در زمان رسول خدا(ص)

لقب اميرالمؤمنين در لغت به معناى «فرمانرواى مؤمنين (ايمان آورندگان به اسلام) است». از ديدگاه شيعهء اماميه، اين لقب براى نخستين بار از سوى پيامبر اكرم(ص) دربارهء على بن ابى طالب كاربرد يافت. ايشان، حتّى كاربردِ اين لقب دربارهء هر كس جُز على(ع)، منع[1] و گاهى از حضرت به «اميرالمؤمنين حقّاً حقّ» تعبير كرده اند.[2]

دانشمند امامى، سيّد بن طاووس (589 - 664 ق) كتابى مستقل به نامِ «اليقين باختصاص مولانا على باِمرة المؤمنين» نگاشته و بر لقب يافتنِ على(ع) به اميرالمؤمنين از سوى خدا و رسولِ او، تأكيد نموده است.[3] به روايت شيعه، پيامبر اعظم در غديرخُم، ضمن انتصاب حضرت على به جانشينى خود، از همگان خواست تا به او با لقبِ اميرالمؤمنين، سلام گويند. مسلمانان نيز فرمان بُردند و چنين كردند.[4]


[1] ر.ك.به: مفيد، الفصول المختارة: 311.
[2] ر.ك.به: بلاذرى، انساب الاشراف، ج2: 366؛ مفيد، الإرشاد، ج1: 47 و 48؛ طوسى، مصباح المتهجد: 86.
[3] ر.ك.به: ابن‏طاووس، اليقين باختصاص مولانا على عليه‏السلام باِمرة المؤنين: 142.
[4] ر.ك.به: مفيد، پيشين: 176.

 

|171|

كاربردِ اين لقب دربارهء على(ع) در عصر پيامبر(ص)، محدود به ماجراى غدير نبوده است. در منابع شيعى و نيز اهل سنّت، از اَنَس بن مالك نقل شده است كه او، خود در سراى اُم ّحَبيبه (همسر پيامبر) براى حضرت آب آورد تا وضو بگيرد. در آن حال، حضرت به او فرمود: «اكنون از اين در جدرِ سراى ج اميرالمؤمنين وخيرالوصيّين... بر تو وارد خواهد شد». اَنَس اذعان كرده است كه با خود در اين انديشه بودم كه چنان كسى از قوم من باشد؛ اما ديرى نپاييد كه على بن ابى طالب از در وارد شد.[1] همچنين، از عبداللّه بن عباس روايت شده است كه پيامبر فرمود: «خداوند هيچ آيه اى را كه در آن «يا ايّهَا الّذين آمَنو» باشد، نازل نكرده است، مگر آنكه على، رأس و اميرِ آن آيه بوده است».[2]

كاربرد لقب اميرالمؤمنين پس از رسول خدا

با وجود اين پيشينهء تاريخى در مورد جايگاه اصلى اين لقب در زمان حيات پيامبر اكرم(ص)، پس از ايشان، لقب اميرالمؤمنين(ع)، همراه با اصل خلافت از على(ع) بازداشته شد. چنانكه از سال هجده هجرى،[3] خليفهء دوم به اميرالمؤمنين خطاب شد[4] و سپس اين لقب در جايگاه يك لقب حكومتى، معادل با لقبِ خليفه، رواج يافت. در اين كاربرد، لقب مزبور، همچون يك نشان، دربارهء كسانى كه در مسند خلافت مى نشستند، به كار مى رفت[5] و ايشان، بيشتر با همين لقب، شناخته و خطاب مى شدند.[6]

پس از آنكه خلفا خود را شايستهء لقب اميرالمؤمنين به شمار آوردند، اين لقب، چه از سوى خود آنان و چه از سوى حاميانشان، چه در گفتار و چه در نوشتار، بسيار كاربرد يافت. در واقع،


[1] ر.ك.به: مفيد، الارشاد، ج1: 46؛ ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج 1: 63؛ ابن‏عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج42: 303 و 386.
[2] ر.ك.به: ابونعيم اصفهانى، همان: 64؛ ابن‏طاووس، پيشين: 460-463.
[3] ر.ك.به: يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج2: 150.
[4] لقب اميرالمؤنين درباره عمر به‏جاى تركيبِ خليفةُ خليفةِ رسول‏اللّه، به‏كار رفت. برخى گزارشها بيانگرِ آن است كه خليفه دوم، خود پيشنهاد داد كه اميرِمؤنان خوانده شود ر.ك.به: طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج4: 208؛ ابن‏عبدالبر، الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، ج3: 1150. در اين حال، در بيشتر منابع، آن پيشنهاد به ابتكارِ ديگران بازگردانده شده‏است (ر.ك.به: يعقوبى، پيشين؛ مسعودى، مروج‏الذهب...، ج2: 313؛ صابى، رسوم دارالخلافة: 129؛ ابن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ج1: 435 و 436؛ سيوطى،تاريخ الخلفاء: 137و138).
[5] ر.ك.به: طبرى، پيشين؛ ابن خلدون، پيشين.
[6] نگارنده، در نوشتارى با عنوان «بررسى كاربردهاى لقب اميرالمؤنين در بستر تاريخ اسلام» به پژوهش در اين‏باره، پرداخته است. علاقمندان مى‏توانند آن نوشتار را در شماره‏هاى 17 و 18 مجله تاريخ در آينه پژوهش مطالعه كنند.

 

|172|

لقب اميرالمؤمنين از مضمون دينى برخوردار بود و از كاربردِ گستردهء آن، مى توان پى برد كه خلفا بسيار تمايل داشتند كه با اين لقب شناسايى شوند. چنانكه در موسم حج سال (141ق)، منصور عباسى در معرفى خود به كسى كه او را نشناخته بود، گفت: «من، ابو جعفر منصور، اميرالمؤمنينم».[1]

تلقى عمومى از لقب اميرالمؤمنين

در شناختِ جايگاه اين لقب در نگرش همگانى[2]، بايد اذعان داشت كه همگان (عامهء مردم)، اشخاصِ برخوردار از اين لقب (خلفا) را داراى برترين و فَراترين جايگاه در جامعهء اسلامى مى انگاشتند. چنين جايگاهى، با توجه به توان سياسى و نظامى خلف، از شدت و ضعف برخوردار بود و در نهايت با افول توان سياسى اميرالمؤمنين (خليفه)، فَرازمندى جايگاه او در نگرش همگانى، به بعدِ معنوى و قدسى، محدود و در همان بعد، پايدار ماند.

«قَلْقَشَندى»، در سدهء نهم هجرى در شرايطى كه شكلِ بسيار ضعيف شده اى از خلافت در مصر بر جاى بود، همچنان مى نوشت: «... خلافت،... زعامتِ عُظمى و رتبه اى است كه برترين و بالاترين رتبه است». او در همين بخش از نوشتار خود در شناسايى القاب خلافت، ادعا مى كند كه لقب اميرالمؤمنين، در كنار لقب امام، مايهء بيشترين بزرگداشت براى خلافت است.

... و غايةُ ما يُنْعَتُ به، الإمام و أميرالمؤنين (قلقشندى، بى‏تا، ج9: 270).

در تلقى عامهء مردم نسبت به جايگاه اميرالمؤمنين، گاهى صاحب اين لقب، در فراترين نقطهء ممكن و در برترين جايگاهى قرار داشت كه دستيابى بدان براى يك انسان ممكن بود. براى اثبات اين سخن، مستندى گويا از گفتمانى ساده و عاميانه در دست است. در تبيين آن گفتمان، نخست بايد دانست كه نزد مردم عرب، نَسَبِ باهِلى (در انتساب به قومى به نام باهله)، يك نسب پست به شمار مى آمد.[3] برهمين اساس، فردى به نام سعيد بن سَلم كه خود، باهلى بود در رخدادى ساده، از يك اعرابى دو سؤال كوتاه پرسيد. آن اعرابى نيز با پاسخهايى كوتاه نگرش


[1] ر.ك.به: مسعودى، پيشين، ج3: 295 و 296.
[2] «نگرش (Attitude) نوعى دريافتِ ذهنى شكل‏گرفته از خلال تجربه است» (ر.ك.به: جوليوس گولد و ويليام.ل كولب، فرهنگ علوم اجتماعى: 864). مى‏توان گفت: هر نگرشى، برآمده از شناختى است كه صاحب نگرش از مجموعه رفتارهاى مرتبط با موضوع نگرش به‏دست مى‏آورد كه اين شناخت، از باورها و ذهنيّتِ خودِ او نيز تأثير مى‏پذيرد. به همين معنا، نگرشِ همگانى، برآيند نگرشهاى عموم افراد يك جامعه است. نگرش همگانى در مقايسه با افكار عمومى از پايدارى نسبى بيشترى برخوردار است.
[3] ر.ك.به: زركلى، الاعلام، ج2: 42.

 

|173|

خود، دربارهء نسب يادشده را بيان نمود. متن اين گفتگو چنين است:

«آيا دوست دارى اميرالمؤمنين و در آن حال، باهلى باشى ؟

نه، به خدا سوگند.

آيا دوست دارى از اهلِ بهشت و در آن حال، باهلى باشى ؟

[آرى] به شرط آنكه بهشتيان ندانند من باهليَم».[1]

اين گفتگو، بسيار عاميانه و ساده و به همان اندازه دقيق بود. در دو سؤال پى درپى، پاسخ دهنده در برابر دو وضعيّت فرضى قرار مى گرفت كه در هر وضعيّت، او از بيشترين امتياز ممكن، برخوردار و در آن حال، يك باهلى نسب مى شد. بر اين اساس، در سؤال نخست، منصب اميرالمؤمنين، بيشترين امتيازى بود كه به او داده مى شد. اين امتياز، گرچه از سوى پاسخ دهنده پذيرفته نشد، اما از نظر سؤال كننده، امتيازى فراتر از آن - كه در اين دنيا بتوان بدان دست يافت - وجود نداشت. ازاين رو، در سؤال پسين، امتيازى اخروى (بهشتى شدن) مطرح شد كه اين بار، پاسخ مثبت - و البته مشروط - بود.

شايان توجه است كه خليفه مُعتَمِد عباسى (256- 279ق)، درحالى كه امور خلافت را به برادرش مُوَفّق سپرده و خود، به همين سبب در تنگنا قرار گرفته بود، به زبانِ شعر از وضع دشوار خود اين چنين گلايه كرده است:

و تُؤَذ باسمِه الدّنيا جميعاً و ما مِن ذاك شى‏ءٌ فى يديه (قلقشندى، بى‏ تا، ج1:253 و 254).

[شخصى همچون مَن] به نامش،تمامى دنيا گرفته مى شود، اما از آن چيزى در دست خود او نيست».

در ادامه براى آشنايى با تلقى برترانگارانه نسبت به عنوان خليفه در نگرشِ همگانى، به دو نمونه اشاره مى كنيم كه متضمّن كاربرد لقب خليفه است:

سيوطى (متوفاى 911ق)، در شناسايى جايگاه خان بزرگ (قاآن) كه در سرزمين چين، فراترين جايگاه را داشت، آن را شبيه جايگاه خليفه، ميان مسلمانان دانسته است.[2]

همان مورّخ، در گزارشى از اسارت امپراتور روم شرقى (رومانوس ديوجانوس) به دست «آلب ارسلان سلجوقى» (در سال 463ق) و سپس آزادسازى وى با دريافت فديه اى گران، نگاشته


[1] اعرابى ياد شده، حتى از پذيرش هديه گرانبهاى سعيد بن سَلم سر باز زد و گفت كه حاضر نيست منّت يك باهلى را بر گردن خود داشته باشد ر.ك.به: بغدادى (خطيب، تاريخ مدينة السلام (تاريخ بغداد)،ج10: 106 و 107).
[2] ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 467.

 

|174|

است كه امپراتور روم، چون رهايى يافت، از سلطان سلجوقى، جهتِ خليفه را جويا شد. سلطان، جهتِ جغرافيايى را به او نماياند و او با اشارهء سَر به همان سو احترام گذارد.[1]

هر يك از دو گزارش، به گونه اى فرازمندى جايگاه خليفه در نگرش عمومى را نشان مى دهد. در اولى، اصل تشبيه، با توجه به نگرش عمومى مسلمانان بوده است و در دومى، رفتار امپراتور روم از شناختى كه او نسبت به همان نگرش پيدا كرده بود، نشاءت يافته است.

در اينج، در بازشناسىِ ابعادِ برترانگارى بايد اذعان داشت كه جايگاه اميرالمؤمنين (خليفه) در فراترين تبيين پس از جايگاه الهى، پيشاپيش همهء انسانها تصور مى شد.

چنانكه بنا به گزارش زُبير بن بكّار(متوفاى 256ق)، يكى از علما در تعزيت به خليفه منصور عباسى، به او چنين نگاشت:

فاِنّ اَحقّ الناس، يا أميرالمؤنين، بالرضا و التسليم لأمر اللّه، مَن كان اِماماً بعداللّه و لم يكن له اِمامٌ الّا اللّه (زبير بن بكار، 1416ق: 400)؛ اى امير مؤمنان ! در رضا و تسليم به امر الهى، شايسته ترين فرد ميان مردم، كسى است كه پس از خداوند، امام (پيشوا) است و او را جز خداوند، امامى نيست.[2]

همچنين، پس از قتل متوكل عباسى (سال 247ق)، شاعرى به نام يزيد بن محمد مُهَلَّبى در رثاى او اين چنين سُروده است:

عَلَيك اَسيافُ مَن لا دونَه احدٌ و ليسَ فوقك اِلاّ الواحد الصّمد (مسعودى، 1368ق، ج4: 124)؛ بر روى تو، شمشيرهاى پست ترين انسانها بالا رفت و برتر از تو نبود جز خداى يكتاى بى نياز.

بايد توجه داشت كه اين مرثيه پس از قتل متوكل و در زمان خلافت فرزندش منتصر سروده شد. اين در حالى بود كه منتصر، خود در قتل پدر دست داشت و شاعر[3] نمى توانست با چشم داشت به دريافت عطاي، به گزافه سُرايى دربارهء خليفهء مقتول بپردازد. بنابراين، بايد اذعان كرد كه اين سروده، برآمده از نگرش همگانى نسبت به جايگاه اميرالمؤمنين بوده است.

در رسيدنِ جايگاه خليفه به فراترين نقطه، شرايط و عوامل گوناگونى نقش داشتند. در رأس همهء آن عوامل، خودِ كسانى بودند كه در مسند خلافت جاى مى گرفتند.


[1] همان: 421.
[2] در متن گزارش، روشن نيست كه در چه موردى به منصور تعزيت گفته شده است. ديگر آنكه بايد توجه داشت كه در متن گزارش، هر دو واژه اميرالمؤنين و امام درباره يك شخص به‏كار برده شده است.
[3] ر.ك.به: مسعودى، پيشين: 121.

 

|175|

ترديدى نيست كه كوششهاى جبرى و مبتنى بر انگيزهء نفسانى فرمانروا (خليفه) براى رسيدن به برترين جايگاه،[1] با شناختى كه جامعهء اسلامى از يك فرمانرواى درست رفتار داشت، در تعارض بود. بر اين اساس، در مراحل نخستين كه هنوز چنان كوششهايى معمول نشده و به رفتارهاى پيچيده و غير قابل شناسايى در نياميخته بود، مسلمانان در برابرِآن كوششها از خود واكنش نشان مى دادند.

در تاريخ صدر اسلام هنگامى كه سومين خليفه (عثمان) بالاى منبر رفت و بر سطح پلّه اى نشست كه پيامبر (ص) بر آن مى نشست - درحالى كه پيش تر از او، ابوبكر يك پلّه و عُمَر دو پلّه پايين تر نشسته بودند - مسلمانان نسبت به اقدام عثمان، لب به اعتراض گشودند و سلمان به صراحت گفت: «امروز، شرّ زاده شد».[2]

اقدام عثمان، حتى به وسيلهء يكى از خلفاى متأخر نيز نكوهش شد، اما فردى از سر طنز به آن خليفه گفت كه او بايد سپاسگزار عثمان باشد و گر نه، خود مى بايست در چاه خطبه مى خواند.[3] صرف نظر از اين موضوع كه اگر عثمان چنان نمى كرد، خلفاى پسين در چه مكانى خطبه مى خواندند، بايد بر اين نكته پاى فشرد كه با اين اقدام، كسانى كه در جايگاه خلافت قرار گرفتند، خود را در عمل، نه جانشين رسول خد، بلكه هم جايگاه با ايشان به شمار آوردند.

بر اين اساس، چنانكه در بالا گذشت، اميرالمؤمنين (خليفه) در نگاهى برترانگارانه، در فراترين جايگاه انسانى و در رتبهء پس از خداوند، قرار گرفت. اين رتبه، خود به مفهوم خلافت الهى، بسيار نزديك و حتى شايد بتوان گفت كه با آن برابر بود؛ البته اين مفهوم در ادامهء نوشتار، بررسى خواهد شد.

برخوردارى لقب اميرالمؤمنين از مضمونى دينى و نيز نگرش همگانى مبنى بر جايگاه معنوى و قدسى اين لقب، ناشى از باور به وجودِ ارتباطى خاص ميان اميرالمؤمنين (خليفه) از يك سو و خداوند متعال از سوى ديگر بود.


[1] در ارتباط با سخنى كه در متن بيان شده است، بايد دانست كه گاهى كوشش برخى از فرمانروايان مسلمان در جهت معكوس براى جلوگيرى از گزافه‏گويى‏ها بود. براى نمونه، شاعرى در سروده خود، خطاب به حسن بن زيد، بنيانگذار دولت علويان طبرستان، چنين سرود: «اللّه فَرْدٌ، و ابن زيدٍ فردٌ» خداوند يكى است، و ابن زيد نيز يكى است. حسن بن زيد بر او عتاب كرد كه چرا نگفتى: «اللّه فَرْدٌ، و ابن زيدٍ عبدٌ». سپس، از تخت خود فرود آمد، سر به سجده نهاد، و رخساره خود را به خاك ماليد (ر.ك.به: شوشترى، مجالس‏المؤنين، ج2: 318).
[2] ر.ك.به: يعقوبى، پيشين: 162 و 163. يعقوبى به نامِ گوينده سخنِ يادشده سلمان تصريح نكرده است، اما قلقشندى به نام او تصريح كرده است (ر.ك.به: قلقشندى، مآثرالانافة، ج3: 340).
[3] ر.ك.به: قلقشندى، همان.

 

|176|

شايان توجه است كه سخنانى با همين مضمون جعل و به رسول خدا(ص) نسبت داده و ميان مردم شايع مى شد؛ كه اين سخنان مى توانست در شكل گيرى نگرش همگانى ياد شده، بسيار تأثيرگذار باشد. براى نمونه، اين سخن را به پيامبر(ص)، نسبت مى دادند:

اذا أرادَ اللّه أنْ يخلقَ خلقاً للخلافة مَسَحَ على ناصيتِه بيمينِه (سيوطى، 1411ق: 18و19)؛ چون خداوند بخواهد آفريده اى را براى خلافت بيافريند، با دست راستش، جلوى سرِ او را مسح مى كند.

مستندات تاريخى فراوانى در دست است كه نشان مى دهد در باورِ همگانى، اميرالمؤمنين (خليفه)، تصويرى قدسى داشت و اين، خود در ابعاد و عرصه هاى گوناگون، بروز و تجلّى مى يافت.

در پرتوِ اين باور، گاهى، حوادث و بلاياى طبيعى، به دشواريهاى يك خليفه، ارتباط داده مى شد. چنانكه دربارهء خليفه مُستَنجِد عباسى (555- 566ق)، از پيوستگى ميان بيمارى او و پيدايش سرخى بزرگى در آسمان به گونه اى كه نور آن بر ديوارها ديده مى شد، سخن به ميان آمد.[1] همچنين، رانشِ مكرّرِ زمين در بغداد به اسارت خليفه مُستَرشد عباسى (512- 529ق) به دست مسعود سلجوقى (برادر سلطان سَنجر) در سال (525ق)، پيوند داده شد.[2]

در مجموع علاقه و دوستى عامّهء مردم نسبت به خليفهء زمان خود (صرف نظر از فراز و نشيب آن و نيز صرف نظر از عوامل گوناگون پيدايشِ آن) تا اندازهء زيادى، برآمده از همان نگاه قدسى به جايگاه اميرالمؤمنين (خليفه) بود. ناگفته نماند كه با گسترش تشريفاتِ خلافت و ايجاد حِجابت (پرده دارى) و تشكيل دربار، كه خلفا و عملكردشان را از همگان پنهان مى كرد، مردم نسبت به رفتارهايى كه مى توانست نگرش آنان به خليفه را دگرگون كند آگاه نمى شدند و اين، خود در پاسداشت از نگاه قدسى به جايگاه اميرالمؤمنين بسيار تأثير داشت.

در لابه لاى گزارشهاى تاريخى به نمونه هاى فراوانى از اين قُدسى اِنگارى مى توان دست يافت؛ مانند اينكه شاعرى به نام اسحاق بن ابراهيم تميمى، كه در سن پيرى، نابينا شده بود در شعرى كه براى خليفه واثق عباسى (227- 232ق) سُرود از دورى راه خود و اينكه نمى تواند خليفه را ببيند، شِكوه كرد:[3]

اشكو اِلى اللّه بُعدى عن خليفته... (زبير بن بكّار، 1416ق: 105).


[1] ر.ك.به: همان: 444.
[2] همان: 432.
[3] در اين شعر، از خليفه به «خليفه خدا» تعبير شده است.

 

|177|

همچنين، گفته شده است كه مردم بغداد در واكنش به اسارت مُستَرشد به دست مسعود كه در بالا از آن ياد شد، ناله و فغان سر دادند. خاك بر سرهاى خود ريختند و از برپايى نماز جمعه، امتناع ورزيدند. همچنين پس از مرگش، برهنه پاى و درحالى كه جامه هاى خود را پاره كرده بودند از خانه ها بيرون آمدند.[1]

نمونهء ديگر تشييع جنازهء خليفه قادر عباسى در سال (423) است كه بنابر آنچه گزارش شده خلقى عظيم از جمله حُجّاج خراسان حضور يافتند و آن روز، قيامت بود «... و كان يوماً مشهوداً» (ابن اثير، 1385ق، ج9: 426).[2]

سليمان بن عبدالملك، امير اموى فلسطين، در همان حال كه به امير شورشى (يزيد بن مُهَلّب) امان داد، در نامه به خليفهء وقت و برادر خود، وليد، نوشت: «به خدا سوگند، اى اميرمؤمنان ! من، پس از تقواى الهى به هيچ چيز همانند رضايت و شادمانى تو شاد نمى شوم و رضايت تو از امورى است كه بدان، رضوانِ خداوند را مى جويم...»[3]؛ صرف نظر از اينكه سليمان، به آن چه نگاشت، باور داشت يا نه، بى گمان، نگاشتهء او و نيز نگاشته هايى از اين نوع، مى توانست قُدسى اِنگارى نسبت به خلافت را استحكام بخشد.

شكست و ناكامى دشمنانِ خليفه نيز با نگرشى قُدسى به وى، درمى آميخت و به نوبهء خود، سبب تقويتِ آن نگرش مى شد.

گفتنى است كه در سال (485ق)، مَلِكشاه سلجوقى به بغداد رفت و در اقدامى خصمانه نسبت به خليفه مُقتَدى عباسى (467- 487ق) از او خواست كه بغداد و مسندِ خلافت را ترك كند. ملكشاه كه حاضر نشد هيچ مهلتى به خليفه بدهد، خود در همان موقع بيمار شد و در پى بيمارى، جان باخت. سيوطى، پس از گزارشِ اين ماجرا مى نويسد: «اين كرامتى براى خليفه به شمار آمد. گفته شده است كه خليفه روزه گرفته و... ملكشاه را نفرين كرده بود و خداوند نفرينَش را اجابت كرد».[4]

همچنين، سيوطى با كوششى آشكار، در ارائهء گزارشهايى كه به تقويتِ قدسى اِنگارى نسبت


[1] ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 432 و 433.
[2] در متن سند، به روز مشهود، تعبير شده است كه از نامهاى قيامت است، چنانكه در قرآن كريم آمده است: «... ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ» هود(11: 103). گفتنى است كه با توجه به حضورِ همه انسانها در قيامت، در يك تعبير كنايى رايج ميان مسلمانان، براى تأكيد بر شلوغى و حضور جمعيّتِ بسيار در يك زمان يا مكان، به «قيامت» تعبير مى‏شود.
[3] ر.ك.به: زبير بن بكّار، پيشين: 497 - 499.
[4] ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 425.

 

|178|

به جايگاه خليفه مى انجامَد، نمونه هاى ديگرى از اين گونه گزارشها را نقل كرده است.

او به بيان ماجرايى پرداخته است كه از مرگ مسعود، سلطان سلجوقىِ عراق، در سال (547 ق) بر اثر دشمنى با خليفه مُقتَفى عباسى (530 - 555ق) و در پى نفرينِ او حكايت دارد.[1] همچنين در گزارشِ خود از لشكركشىِ عَلاءالدين محمد خوارزمشاه (596 - 617ق) به بغداد كه با قصدِ براندازى خليفه ناصرعباسى (575 - 622ق) انجام گرفت، اما بين راه در همدان، بابارش برفى نابهنگام و عظيم، مواجه شد و نافرجام ماند، آورده است كه برخى از نزديكان عَلاءالدين به او گفتند: «بارش اين برف، از خشم خداوند است؛ زيرا تو به بيتِ خلافت، قصد [سوء] داشتى».[2]

افزون بر اين، سيوطى در بيان رخدادهاى دوران خليفه حاكم (742- 753ق)، از خلفاى عباسى ساكن در مصر، به ذكر واقعهء خلعِ منصور مَمْلوكى (741- 742ق) از سلطنت، به جرم فساد و شرب خمر و تبعيدِ وى به منطقهء قُوص[3]، و قتلِ او در همان ج، پرداخته و به صراحت نگاشته است كه اين فرجام، مكافات خداوند به سبب رفتار بدِ پدرش (سلطان ناصر) با خليفهء وقت (مُستَكفى) بود و خداوند با تعرّض كنندگان به خاندان عباسى چنين رفتار مى كند.[4] در اين باره، بايد دانست كه در سال (733ق)، سلطان ناصر در تنش با خليفه مُستَكفى، او و خاندانش را به قوص تبعيد كرد و مُستَكفى در سال (740ق) در همان جا درگذشت.[5]

از جمله عرصه هاى اين نگاه قدسى به جايگاه صاحب اين لقب اينكه، حتّى كسانى كه درصدد ارائهء پند و هشدار[6] به يك اميرالمؤمنين (خليفه) بودند، با همين نگرش قدسى با او سخن مى گفتند.


[1] ر.ك.به: همان: 439.
[2] گفتنى است كه علاءالدين خوارزمشاه، سفر خود را ناتمام گُذارد؛ زيرا به او خبر رسيد كه برخى از اقوام ترك، با توجه به غياب وى، درصدد دست‏اندازى به قلمرو اويَند ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 449.
[3] قُوص، شهرى در مصر در حدود فسطاط بود (ر.ك.به: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج4: 413).
[4] ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 499.
[5] همان: 486.
[6] سزاوار است كه در پژوهشى مستقل، فرايندِ پند و هشدار به فرمانروايان مسلمان، بررسى شود. در اين باره، بايد دانست كه خلفا و ديگر فرمانروايان، در چگونگى پذيرشِ پند و هشدار، بسيار متفاوت رفتار مى‏كردند. چنانكه خليفه اموى وليد بن عبدالملك، از سرِ انكار، از ابراهيم بن ابى زرعه پرسيد: «آيا خليفه، [در آخرت] حسابرسى مى‏شود؟!» ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 223؛ در همين‏حال، عمر بن عبدالعزيز، ديگر خليفه اموى با چشمانى گريان اعلان كرد: «... مى‏دانم كه در روز رستاخيز، پروردگارم مرا [درباره رسيدگى به امور بندگانَش] بازخواست مى‏كند. پس از اينكه حجّت [پاسخ] نداشته باشم، در هراسَم» ر.ك.به: همان: 236 و 238. پس از عمر، يزيد بن عبدالملك در اقدامى شگفت، چهل كس را به‏شهادت گرفت كه بر خلفا، نه حساب است و نه عذاب (ر.ك.به: همان: 246).

 

 

|179|

براى نمونه، شَبيب بن شيبه به خليفه منصور (136- 158ق) گفت: «اى اميرالمؤمنين، خداوند تبارك و تعالى روزى كه بهرهء هر يك از آفريده هايش را معيّن كرد، براى تو، به بهره اى جز برترين و فَراترين، راضى نشد و در دنيا كسى را بالاتر از تو جاى نداد. حال كه خداوند با تو چنين كرده است، تو نيز خود رضايت مَده به اينكه در آخرت، كسى بالاتر از تو باشد...».[1]

خليفه هارون الرّشيد (170- 193ق)، در يكى از سفرهاى خود به مدينه، در مسجدالنبى (ص) درحالى كه مسجد براى او خالى شده بود، سراغ اهل صُفّه را گرفت. پس او را نزد اهل صفّه بردند. ميان آنان، ابونصرنامى بود كه در خواب به سر مى برد. ابونصر را بيدار كردند و در معرّفى هارون به او گفتند: «اين اميرالمؤمنين است». او سر برداشت و رو به هارون گفت: «اى مرد! ميان بندگان خدا و امّت پيامبرش جاز يك سوج و خداوند جاز ديگر سوج آفريده اى جز تو نيست و خداوند از تو دربارهء آنان سؤال خواهد كرد، پس براى پاسخگويى آماده باش...».[2]

چنانكه در اين گزارش پيداست، ابونصر به هارون هشدار مى دهد كه او در پيشگاهِ خداوند نسبت به بندگانَش مسوءول است و در عين حال، به خليفه اِعلان مى كند كه وى، جايگاهى ميان ِ خداوند و بندگان دارد كه به خوبى بيانگر تلقى قدسى او از جايگاه اميرالمؤمنين است.

در دوران خلافت متوكّل (232- 247ق)، فردى به نام محمّد بن مغيث كه به سبب اقدام بر ضدّ خليفه، دستگير شده و نزد او آورده شده بود، با اميد به بخشودگى، رو به خليفه كرد و گفت: «تو! ظِلُّ اللّه جسايهء خداج يى كه ميان او و خَلقَش كشيده شده است و در تو، نسبت به من، دو احتمال هست جبخشش و مكافات ج و از ميان آن دو، آنچه كه تو را سزاوارتر است و آن بخشش ِ اين عبدِ توست به قلب من خطور دارد».[3]

در اين گزارش، گرچه در شرايطى خاص با خليفه سخن گفته شده است و تعبيرات به كار رفته در مورد خليفه مى تواند از سرِ چاپلوسى و گزافه گويى باشد، اما تعبير به ظِلّ اللّه (سايهء خدا) به سبب واگويى آشكار از نگرشِ قدسى به خلافت، تعبيرى بسيار با اهميّت است؛ البته در بازشناسى آن، بى گمان بايد به تأثيرپذيرى مسلمانان از تعبير «فَرّهء ايزدى»[4]، كه در ادبيات سياسى


[1] ر.ك.به: زبير بن بكّار، پيشين: 399.
[2] ر.ك.به: همان: 144 و 145.
[3] همچنين، محمّد بن‏مغيث در ادامه، شعرى سُرود و در سُروده خود نيز از متوكّل خواست كه او را ببَخشد و در پايان، متوكّل وى را بخشود ر.ك.به: مسعودى، پيشين، ج4: 123.
[4] طبق مندرجات زامياديشت اوستا، فَر، چنين تعريف مى‏شود: «فر، فروغى است ايزدى، به دل هر كه بتابَد از همگنان برترى يابد. از پرتو اين فروغ است كه شخص به پادشاهى رسد، شايسته تاج و تخت گردد، آسايش‏گستر و

 

--->

 

|180|

ايرانيان به كار رفته، نيز توجه داشت. همچنين، بايد اذعان داشت كه سخنان و تعابير گزاف و چاپلوسانه، در شكل گيرى نگرش و ذهنيّتِ همگانى، تأثيرى انكارناشدنى داشتند.

يكى از گزافه ترين تعابير، تعبيرى است كه دربارهء خليفه مسترشد عباسى، در اين سروده از وزيرش به كار رفته است: «... معناى عقل را به سانِ انسانى به تصوير كشيدم، اميرالمؤمنين [مسترشد] مثال و نمادِ آن بود و اگر حرمتِ دين و شرع و تقوا نبود، در بزرگداشت او مى گفتم: جَلَّ جَلالُه».

... لقُلتُ من الاء عظام: َجلَّ جلالُه (سيوطى، 1411ق: 435).

در فرهنگ دينى مسلمانان، كاربرد عبارت «جَلَّ جَلالُه» (شكوهِ او، بلند مرتبه است)، فقط دربارهء خداوند، شايع و روا است. ازاين رو، شاعر(وزير) در خود اين جسارت را نيافت كه عبارتِ يادشده را دربارهء مخدوم خويش (خليفه مسترشد) به كار بَرَد. با اين حال، روشن است كه فحواى سخن او، آكنده از گزافه گويى بود و نيز اصل آن سخن، از سخنانى بود كه در ايجاد قُدسى اِنگارى نسبت به جايگاه اميرالمؤمنين، بسيار تأثير داشت.

كاربرد لقب خليفةاللّه

درباره مفهوم و كاربردِ لقب خليفهُ‏اللّه به‏اجمال بايد دانست كه در قرآن كريم، انسان خليفه خداوند بر روى زمين معرفى شده است «وَ هُوَ الَّذى جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْض...» (انعام(6): 165). اين يك معرفى عام و تأكيدى بر اَشرف‏بودنِ انسان ميان آفريده‏هاى خداوند است. همچنين در قرآن به‏طور خاص درباره حضرت ‏آدم عليه‏السلام «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَليفَة...» (بقره(2): 30). و حضرت داود عليه‏السلام به خليفه خدا بر روى زمين تعبير شده است «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الْأَرْض...» (ص(38): 26). از ديدگاه شيعه، مصداق خاصِ «خليفةُ اللّه فى الأرض» (جانشين خداوند بر روى زمين) كسى است كه خداوند او را برگزيده و امامِ مردم قرار داده است تا دين خدا را ميان مردم ترويج دهد. بر اين اساس، از نظر شيعه، پيامبران و امامان معصوم عليهم‏السلام، مصاديق خلفاى الهى بر روى زمين به‏شمار مى‏ آيند.[1]


<---
 دادگر شود و همواره كامياب و پيروزمند باشد و نيز از نيروى اين نور است كه كسى در كمالات نفسانى و روحانى كامل گردد و از سوى خداوند به پيامبرى برگزيده شود...». علاء قزوينى در مناهج‏الطالبين نويسد: «... پادشاهان به فر ايزدى و روشنى جان و پاكى تن و بزرگى اصل و دولت كه در خاندان ايشان در قديم‏الايّام بوده باشد پادشاهى توانند كرد...» (معين، فرهنگ فارسى، ج2: 2493).
[1] ر.ك.به: عسكرى، مَعالم المدرستَيْن، ج1: 205 - 213؛ صدر، خلافة الإنسان و شهادة الأنبياء: 26 و44.

 

|181|

در اين حال، در بستر تاريخ اسلام، ديرى نپاييد خُلفايى كه بر مسندِ جانشينى پيامبر(ص) تكيه زده بودند، در تحوّلى شگرف، جانشينِ خدا بر روى زمين (خليفةُ اللّه فى الأرض) لقب يافتند. اين لقب، در اصل و در مقايسه با هر لقب حكومتى ديگر، دربردارندهء بالاترين مضمون قُدسى بود. ازاين رو، بهره گيرى از آن به وسيلهء كسانى كه خود، هرگز به سانِ حاكمان الهى نبودند، مى توانست آشكارترين «سوء استفاده» براى «قُدسى نمايى» باشد.

در اين باره، بايد دانست ابوبكر (11- 13) به عنوان نخستين كسى كه در مسند خلافت (اميرالمؤمنين) جاى گرفت، خود از پذيرشِ لقبِ خليفةُاللّه سَر باز زد و خويشتن را «خليفةُ رسولِ اللّه» معرفى كرد.[1] يعقوبى دربارهء ابوبكر مى نويسد:

كان يَتَسمى خليفةَ رسولِ‏اللّه (يعقوبى، بى ‏تا: 136)؛ او، [پيوسته] خليفه رسولخدا ناميده مى‏شد.

چنانكه در گزارش همين مورّخ از وصيّت نامهء ابوبكر، پس از نام او، لقبِ خليفهء رسول خدا كاربرد يافته است «... هذا ما عهد ابوبكر خليفةُ رسول ِاللّه...» (همان).

ماوَرْدى (متوفاى 450) با بيان رفتار ابوبكر در مخالفت با لقبِ خليفةُاللّه، به صراحت نگاشته است كه بنابر ديدگاه بيشترِ علم، روا نيست به خليفه، با چنين لقبى خطاب شود و كسى كه چنين گويد، فاجر است. او استدلال آن علما را چنين بيان كرده است: «كسى كه غايب شود، يا بميرد، خليفه خواهد داشت و خداوند، نه غايب مى شود و نه مى ميرد».[2]

بايد اذعان كرد كه ماوردى در اين سخن، ديدگاه علماى اهل سنّت را بيان كرده و در پى ارائهء چهارچوبِ نظرى براى واقعيّتهاى سياسى و نيز به دنبال بازسازى آن واقعيّتها بوده است. بر اين اساس، چون در اين بخش از پژوهش، به شناخت اصل واقعيّتها نظر داريم، از كاوش در بعد نظرى سخن ماوردى[3] پرهيز مى كنيم. به هر حال بايد دانست كه بسيار زودتر از زمانى كه فقيهان


[1] ر.ك.به: ماوردى، الاحكام السلطانية: 15؛ قلقشندى، پيشين، ج1: 15. بلاذرى مى‏نويسد كه ابوبكر، در مخالفت با كاربرد خليفهُ‏اللّه، خود را خليفه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معرفى كرد ر.ك.به: بلاذرى، پيشين: 186 و ج10: 68.
[2] ر.ك.به: ماوردى، پيشين: 15؛ هم‏چنين ر.ك.به: ابن خلدون، تاريخ ابن‏خلدون، ج1: 366.
[3] در اين‏جا، به اجمال بايد دانست كه استدلال يادشده در گزارشِ ماوردى، از دو جهت، ناتمام است: نخست، از اين جهت كه خلافت خداوند در قرآن كريم مطرح شده است و در هر صورت با چنان استدلالهايى نمى‏توان از كاربرد قرآنىِ آن، چشم‏پوشى كرد. دوم اينكه در هر خلافتى، عدم‏حضورِ خلافت‏شونده، معناى خاصّى دارد و در خلافت خداوند، عدم حضور فيزيكى او ميان مخلوقات مى‏تواند مورد نظر باشد و اين هرگز به‏معناى انكار اصل حضورِ خداوند نيست. افزون بر اين، دامنه خلافت الهى، مشخّص و تعريف‏شده است كه براى ترويج دين خداست و به هيچ وجه يك خلافتِ بى‏مرز و رها نيست.

 

|182|

اهل سنّت، به منع كاربردِ لقب خليفةُاللّه فتوا دهند، خلف، در كنار القاب رايج ِ خلافت (اميرالمؤمنين، امام و خليفةُ رسول اللّه)، با لقب خليفةُاللّه نيز خطاب شدند.

در برابر كاربرد خليفةُاللّه، جز مخالفت ابوبكر كه قبلاً از آن ياد كرديم يك مورد مخالفت نيز از سوى عمر بن عبدالعزيز(99- 101ق)، به ثبت رسيده است: «مردى به عمر بن عبدالعزيز خطاب كرد: اى خليفهء خدا. او گفت: واى بر تو! به سخنى بلند و بالا ارتكاب يافتى. مادرم مرا عمر نام گذارد كه اگر به همان نام، مرا بخوانى مى پذيرم. سپس زمانى كه بزرگ شدم به اَبوحَفْص كنيه يافتم كه اگر به همان نيز مرا بخوانى مى پذيرم. آن گاه هنگامى كه ولايتِ امورِ خود [خلافت] را به من واگذار كرديد مرا امير المؤمنين ناميديد كه چنانچه به همين نام، مرا بخوانى تو را بس است».[1]

به نظر مى رسد كه جز دو مورد مخالفت يادشده (از سوى ابوبكر و عمر بن عبدالعزيز)، در مجموع خلفا و عوامل تأثيرگذارِ ايشان (اميران قدرتمند) نسبت به كاربرد خليفةُاللّه، به تأييد و پشتيبانى و يا سكوت پرداختند و بدين سان، لقب يادشده به ادبيات سياسى دنياى اسلام راه يافت و در قُدسى اِنگارى مسندنشينانِ خلافت، به ايفاى نقش پرداخت.

«بارتولد»، تاريخ پژوه معاصر، در پاسخ به اين پرسش كه تحوّل يادشده از چه زمانى روى داده است، مى نويسد:

تنها، مى توان گفت كه لقب خليفةُاللّه در روزگار بنى اميه [41-132ق] به كار رفته است (بارتولد، 1377ش: 23).

اين در حالى است كه گزارشهاى تاريخى، حكايت از آن دارد كه اين لقب، پيش تر از آن، دست كم به شكل غيررسمى، دربارهء خليفه عُمَر بن خطّاب (13- 23ق) و خليفه عثمان بن عفّان (23- 35ق) به كار برده شده بود. بنا بر گزارشى، در ايام حج و به هنگامِ وقوفِ عُمَر در عرفات، مردى او را با لقب خليفهء خدا خطاب كرد. در اين گزارش از پاسخ يا واكنش عمر سخنى به ميان نيامده است.[2] هم چنين در چند مورد، همان لقب دربارهء عثمان به كار برده شد؛ از جمله در جنگ صفّين (سال 37ق) از سوى عمرو بن عاص خليفة اللّه على تِبيان... (مِنقرى، 1382ق: 399) و در شبيخون به شهر مدينه (در زمان خلافت على عليه‏السلام از سوى بُسْر بن أرطاة).[3]


[1] ر.ك.به: قلقشندى، پيشين، ج1: 15.
[2] ر.ك.به: سمعانى، الأنساب، ج11: 237.
[3] در شبيخون به مدينه، بُسْر بن أرطاة، خود فرمانده سپاهيانِ اعزامى از شام بود. او در آن‏جا، با عتاب و سرزنشِ اهالى

--->

 

|186|

اما نخستين كسى كه در مسند خلافت، خود را خليفةُاللّه خواند، معاوية بن ابى سُفيان (41- 60ق) سرسلسلهء امويان بود كه اين كاربرد، كاربردى رسمى به شمار مى آيد. در اين باره بايد دانست كه او به صراحت، اعلان داشت: «زمين، از آن خداست و من، خليفهء خدايم...».[1]

بر اين اساس، پس از آن كه معاويه، زياد بن ابيه را فرزند ابوسفيان و برادر خويش خواند، شاعرى خطاب به زياد چنين سُرود كه برادرت، خليفهء خداست.

أخوك خليفة اللّه بن حَرب... (بلاذرى، 1417ق: 225).

پس از مرگ معاويه (سال 60ق) و آغاز خلافت فرزندش يزيد، هنگامى كه مردم به دربار يزيد رفتند، درحالى كه نمى دانستند به او، مرگ پدر را تسليت گويند يا رسيدن به خلافت را تبريك، فردى به نام عاصم بن ابى صيفى به وى سلامِ خلافت داد و گفت:

السّلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمةاللّه و بركاته؛ اَصْبحتَ قد رزئتَ خليفةاللّه و اَعْطيتَ خلافةاللّه و مَنحْتَ هبةاللّه... (مسعودى، 1368ق، ج3: 75)؛ اى خليفهء خدا، [در مرگ پدر] مصيبت زده شدى و خلافةُاللّه و موهبت خداوندى به تو ارزانى شد....

در يك نمونهء مشابه در عصر عباسيان، فردى به نام عبداللّه بن عَمرو بن عُتبه، پس از درگذشتِ منصور عباسى، در تسليتِ به فرزند و جانشينش خليفه مهدى، به او گفت: «خداوند، اميرالمؤمنين [مهدى] را بر [درگذشت ِ] اميرالمؤمنينِ پيشين اجر دهد». سپس در ادامه، او خلافت را به مهدى تبريك گفت و در جمع ميان تعزيت و تهنيت، به او چنين خطاب كرد:

... لا مُصيبة أعظَم مِن [فقد] امامٍ والدٍ و لا عُقبى اءجلّ مِن خلافةاللّه على اولياءاللّه... (همان: 325)؛ مصيبتى عظيم تر از [فقدان ِ] امام والد و سرانجامى شكوهمندتر از خلافةاللّه بر اولياءاللّه نيست...».

بر اين اساس، مى توان دريافت كه لقب خليفةُاللّه پس از تداوم در دورهء اموى، در دورهء عباسى نيز كاربرد داشته است. البته، چنان كه پيش از اين گذشت، نقش اميران قدرتمند در تثبيت اين لقب، بسيار عمده بود. براى نمونه، حَجّاج، گماشتهء خليفه عبدالملك اموى (65- 86ق) در


<---
شهر، آنان را در قتل خليفه عثمان مقصّر دانست و اين در حالى بود كه او در يادكرد از عثمان، او را خليفه‏اللّه خواند (ر.ك.به: ثقفى كوفى، الغارات: 603).
[1] ر.ك.به: بلاذرى، پيشين، ج5: 27؛ مسعودى، پيشين، ج3: 52. معاويه، در ادامه همين سخن، بر مالكيّت خود نسبت به اموال عمومى (بيت‏المال) پاى فشرد.

 

|184|

عراق، در فراخوان از مردم، براى اطاعت بى چون وچرا از خليفه، خطاب به آنان گفت:

واسمَعوا واءطيعوا و هذه لعبداللّه و خليفةاللّه و نجيب اللّه، عبدالملك... (همان:151)؛ بشنويد و فرمانبردار باشيد و اين فرمانبردارى براى بندهء خدا و خليفهء خداو [بندهء] نجيب خد، عبدالملك است....

مسعودى، مورّخِ نامدارِ سدهء چهارم هجرى در گزارشى بسيار شايانِ توجه، مى نويسد كه در سال (103ق) خليفه يزيد بن عبدالملك (101 - 105ق) پس از آن كه عُمَر بن هُبَيْره فزارى را به امارت عراق و خراسان گماشته و او را به سوى حسن بصرى، عامر بن شُرَحبيل شَعبى و محمد بن سيرين روانه كرد. از متن گفت وگوى عُمَر بن هُبَيْره با آن سه تن، چنين برمى آيد كه او مأموريت داشت ديدگاه آنان را كه از عالمان و راويان بنام بودند، دربارهء اطاعت از خليفه جويا شود. بر اين اساس، عُمَر به آن سه گفت:

اِنّ يزيدَ بن عبدالملك خليفةُ اللّه، اِستخلفهُ على عباده و اءخذ ميثاقهم بطاعته... (همان: 212)؛ يزيد بن عبدالملك، خليفهء خداست كه خدا او را به خلافت بر بندگانش برگزيده و از آنان نسبت به فرمانبردارى از او، ميثاق گرفته است....

روشن است كه همهء فرمانروايان، از جمله كسانى كه به نام اميرالمؤمنين (خليفه) فرمانروايى مى كردند، مى كوشيدند تا فرمانبردارى مردم را جلب كنند؛ چه با درستكارى خود و چه با تطميع و اجبار. در اين ميان، چنانكه در دو گزارش اخير پيداست، خلفا و عوامل آنان براى رسيدن به آن هدف، بر قدسى اِنگارى خلافت و به طور مشخّص بر فَرانشاندنِ خليفه در مسند خلافت الهى، تأكيد داشتند.

در هر صورت در ارزيابى تعبيرخليفةُاللّه، بايد گفت كه تعبيرى بسيار با اهميّت بود. با آن تعبير، تصويرى بس مقدس از خلفا در ذهنيّت عموم مردم (نگرش همگانى) نقش مى بست. از شواهد تاريخى چنين برمى آيد كه خلف، اگرچه با سكوت هم كه شده، در جهت ايجاد چنين نگرشى، همراهى مى كردند.

حتى در اشعار مدح‏آميزى كه براى خلفا سروده مى‏شد، اين لقب (خليفه‏اللّه) نيز كاربرد مى‏يافت. چنانكه در نمونه‏هايى از اين‏گونه اشعار، وليد بن عبدالملك (86 - 96ق)[1] و عُمَر بن عبدالعزيز (99 - 101ق)[2] ، با لقب خليفه‏اللّه مدح شدند. هارون‏الرّشيد (170 - 193ق) نيز در


[1] ر.ك.به: بلاذرى، پيشين، ج1: 22 و ج8 : 69 و 83 ؛ مؤف مجهول، أخبار الدولة العباسية...: 151 و 152.
[2] ر.ك.به: ابن قتيبه دينورى، الإمامة و السياسة، ج2: 134. پيش‏تر در متن، از يك مورد مخالفت عمر بن عبدالعزيز با
--->

 

|185|

مرثيه اى كه پس از تدفين وى در طوس برايش سروده شد، خليفةاللّه خوانده شد.[1] در يك نمونهء شعرى متأخرتر، در سال (755ق) ابوعنان مَرينى نيز با همين لقب خطاب شد و چندان به وجد آمد كه به سراينده و همراهانش پاداشى فراوان بخشيد.[2]

در تداوم كاربرد لقب خليفةاللّه، برخى از خلفا در شناسايى خويش به اينكه خليفهء خدايَند، صراحت ورزيدند و روشن است كه اين موارد كاربردهايى كاملاً رسمى به شمار مى آيد. براى نمونه، خليفه مُهتَدى عباسى (255- 256)، خود را «خليفهء خداوند بر روى زمين و قائم مقامِ پيامبرش و نايب او در امّتش» معرفى كرد. البته با اين معرفى، او مى خواست بر لزوم پيروى از روشى دنياگُريزانه، همانند روشى كه از عمر بن عبدالعزيز شناخته شده بود، استدلال كند.[3]

مُعتَضد، ديگرخليفهء عباسى (279- 289ق) در توجيه قتل احمد بن طيّب سرخسى (سال 286ق)، معلّم و نديم خود،[4] مدّعى شد كه او در خلوت به وى پيشنهاد داده بود كه از اسلام برگردد و زرتشتى شود، اما معتضد، خود به وى گفته بود: «من، پسرعموى رسول اللّه(ص) و قائم مقام او و خليفةاللّه بر روى زمينم، چنانچه زنديق شَوَم، كِه خواهم بود؟».[5]

همچنين، كاربرد لقب خليفهء خد، به نامه هاى رسمى راه يافت. البته همان مفهوم، گاهى با الفاظى مشابه به كار برده مى شد. چنانكه بنا به گزارش قلقشندى در طليعهء نامه هاى خليفه مستعين عباسى (248- 251ق)، نوشته مى شد: «از بندهء خدا و ولى او، امام مستعين بالله،... اميرالمؤمنين و امام المسلمين و خليفةُ رب ّالعالمين جهانيان كه فرمانبردارى از او بر همهء بندگان واجب است...».[6] همچنين در متن بيعت نامهء حاكم عباسى (742- 753ق)، خليفهء ساكن در مصر، چنين تعبيرى به كار برده شد: «نائب اللّه فى اءرضه...[نايب خداوند بر روى زمين او]».[7]


<---
كاربرد لقب خليفه‏اللّه، سخن به ميان آمد، اما بنا بر گزارش يادشده در اين‏جا كه خود ماجرايى جداگانه است، وى مخالفتى با آن كاربرد نداشته است.
[1] ر.ك.به: ابن كثير، البداية و النهاية، ج10: 221.
[2] ر.ك.به: ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج6 : 373.
[3] ر.ك.به: ابن عمرانى، الإنباء فى تاريخ الخلفاء: 133؛ ابن عماد دمشقى، شذرات الذّهب فى اخبار من ذهب، ج3: 252.
[4] براى آگاهى درباره احمد بن طيّب سرخسى، ر.ك.به: زركلى، الاعلام، ج1: 205.
[5] ر.ك.به: ابن عمرانى، پيشين: 145.
[6] ر.ك.به: قلقشندى، پيشين، ج3: 264.
[7] ر.ك.به: سيوطى، پيشين: 493.

 

|186|

افزون بر اين، بارتولد از وجود سكه هايى از دو خليفه (عبدالملك اموى و ماءمون عباسى) كه بر روى آنها لقب خليفةُاللّه حكّ شده بوده، سخن به ميان آورده است.[1]

در محافل رسمى نيز خليفه در جايگاه خليفهء خدا معرفى مى شد. طائع عباسى (363- 381 ق) كه در روزگار ضعف عباسيان و زير سلطهء آل بويه خلافت مى كرد، در سال (369ق) امور شرق و غرب دنياى اسلام را به عضدالدولهء بويهى واگذار كرد. بدين منظور، مجلسى آراسته شد و خليفه در صدر آن مجلس نشست. جايگاه خليفه چنان شكوهمند بود كه يكى از همراهان عضدالدوله با اشاره به وى، با حيرت و چه بسا با انگيزهء زير سؤال بردن آن شكوهمندى پرسيد: «... آيا اين خداى عَزّوجَلّ است ؟». در پاسخ به او گفته شد: «اين خليفهء خدا بر روى زمين است».[2]

باور به اينكه خليفه، داراى جايگاه خلافت الهى است، چنان تثبيت شده بود كه حتى در اندرزگويى به وى، بر چنان جايگاهى تأكيد مى شد. براى نمونه، چون خليفه هارون الرّشيد از ابن سماك (متوفاى 183) خواست كه وى را اندرز دهد، وى در اجابت اين خواسته، بدو گفت: «اى اميرالمؤمنين، خداوند تَبارك و تَعالى براى خلافتِ خود بر بندگانش، به كسى جز تو، رضايت نداده است؛ پس تو نيز به جز طاعتِ خداوند و آنچه كه او را از تو راضى مى سازد، رضايت مده».[3] پيداست كه ابن سماك، با تأكيد بر جايگاه قُدسى انگارانهء خلافت الهى مى خواست هارون را نسبت به الزاماتِ آن جايگاه توجه دهد.

مى توان گفت كه هشدار به الزامات جايگاه، در بسيارى از اندرزهاى ارائه شده به خلف، قابل شناسايى است. گاهى نيز هشدار نسبت به جايگاه در چهارچوب اعتراض به رفتارى ناشايست، بروز مى كرد. براى نمونه، هنگامى كه خليفه هشام بن عبدالملك (105- 125ق) به يكى از اشراف دشنام داد، او معترضانه به هشام خطاب كرد: «آيا مرا دشنام مى دهى و حال آنكه تو، خليفةُاللّه بر روى زمين هستى ؟».[4]

همچنين ابعاد استفاده - به عبارتى، سوء استفادهء - خلفا از اين جايگاه در سركوب ديگران نيز بسيار گسترده بود. در اين جا، به بيانِ نمونه اى از رفتار خليفه منصور عباسى (136- 158ق)


[1] ر.ك.به: بارتولد، خليفه و سلطان: 23 و 24.
[2] ر.ك.به: ذهبى، تاريخ الاسلام، ج26: 274.
[3] ر.ك.به: زبير بن بكّار، پيشين: 369.
[4] شايان توجه است كه بنا بر اين گزارش، هشام در برابرِ اعتراض ياد شده نسبت به كرده خود شرمسار شد و نيز سوگند خورد كه ديگر چنان نكند( ر.ك.به: ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9: 351).

 

 

|187|

بسنده مى شود: خليفه منصور در سفرى كه به شهر مدينه داشت، در رسيدگى به فشارها و تضييقاتى كه اميرِ آن شهر، نسبت به علما روا داشته بود، با ايشان به طور مستقيم به گفت وگو پرداخت. در ميان ايشان، محمد بن عبدالرحمن ابى ذئب (80- 159ق) از همگان، صريح تر سخن مى گفت. منصور، او را سوگند داد كه ديدگاه خود را دربارهء وى، بازگو كند. او به صراحت گفت: «به خدا سوگند، تو را جز فردى ستمگر و زورگو نمى دانم». منصور بسيار برآشفت، به گونه اى كه با عمودى كه در دست داشت به وى حمله ور شد و به وى گفت: «اى مجوسى ! اين سخن را دربارهء كسى مى گويى كه خليفةُاللّه بر روى زمين است !».[1]

در تأكيدى دوباره بر نقش اميران قدرتمند در تثبيت اين لقب، به اجمال بايد دانست كه در مواردى، برخى از آنان، چنان پا را فَرا نهادند كه با گزافه گويى، مدّعى شدند جايگاه خليفهء خدا از جايگاه رسولانِ (فرستادگان) الهى فراتر است. چنانكه حَجّاج بن يوسف ثقفى، در نقش نمادى برجسته از اين سنخ اميران، مدّعى شد خبر آسمانى (وحى الهى)، انقطاع نيافته است و چنان خبرى نزد خليفهء خداست.[2] همچنين او به صراحت گفت: «عبدالملك، خليفةُاللّه در ميان بندگان خداست. پس او، از محمد و ديگر پيامبران برتر است».[3] حجّاج در استدلال به اين سخن، در چهارچوب پرسشى انكارى از مخاطبان پرسيد: «آيا رسولِ [فرستادهء] يكى از شما نزد او، برتر است يا خليفهء [جانشين ِ] او؟».[4]

در واكنش به سخن حجّاج و استدلالِ او، مُطَرّف بن مغيره،[5] بى درنگ اعلان داشت كه حجّاج، كافر و كشتن او حلال است.[6]

بى گمان، در فضايى آكنده از چاپلوسى، دامنهء گزافه گويى ها بسيار گسترده و بى حدّ و مرز بود. گاهى گزافه گويى ها چنان اوج مى گرفت كه شخص خليفه، به اقتضاى آنكه خويشتن را اميرالمؤمنين مى انگاشت به بررسى و تفحّص مى پرداخت. بلاذرى (متوفاى 279ق) در گزارشى مى نويسد: هشام [بن عبدالملك، خليفهء اموى (105- 125ق)] بهءبرش [كاتب] فرمان داد و او به خالد [بن عبداللّه قسرى] نگاشت: به من [هشام] خبر رسيده است كه عبدالرحمن ضبّى نزد تو


[1] ر.ك.به: ابن جوزى، المنتظم فى تاريخ الأمم والملوك، ج8 : 233 و 234.
[2] ر.ك.به: بلاذرى، پيشين، ج13: 416.
[3] ر.ك.به: همان: 379.
[4] ر.ك.به: همان، ج7: 397.
[5] گفتنى است كه مُطَرِّف بن مُغَيْرَه (متوفاى77 ق)، خود از سوى حجّاج، امير شهر مدائن بود كه بر ضدّ او قيام كرد و كشته شد (ر.ك.به: زركلى، پيشين، ج7: 250).
[6] ر.ك.به: بلاذرى، پيشين، ج7: 397 و ج13: 379.

 

|188|

آمده و گفته است: اى خالد، من تو را براى ده خصلت، دوست مى دارم: خداوند كريم است و تو نيز كريمى، خداوند جواد است و تو نيز جوادى، خداوند حليم است و تو نيز حليمى، خداوند رحيم است و تو نيز رحيمى و به همين شكل ده خصلت را بيان كرده است. أميرالمؤمنين [هشام] به خداوند سوگند مى خورد كه اگر چنين گفت وگويى نزد تو تحقّق يافته باشد، خونت را بريزد. پس موضوع را آن گونه كه بوده است، بنويس تا من [ابرش] أميرالمؤمنين [هشام] را به آن آگاه سازم.

خالد براى او نگاشت: در آن مجلس، چنان افراد، پرشمار بودند كه هيچ ستمگر و بدكارى، نمى تواند سخنان آن مجلس را تحريف كند. در آن مجلس، عبدالرحمن بن ثويب ضبّى ايستاد و روى به من گفت: تو را برا ى ده خصلت دوست مى دارم: خداوند كريم است و تو نيز كريمى و به همين شكل ده خصلت را بيان كرد. اما عظيم تر از آن، سخن ابن شفى حميرى است كه ايستاد و گفت: أميرالمؤمنين، خليفة اللّه است و او، نزد خد، از رسولش برتر است. [در ادامه، خالد در خطاب به هشام نگاشت:] تو! خليفهء خدا و محمد(ص) رسول اوست و به جان خودم سوگند، گمراهى [قوم ِ] بجيله، همه شان نزد عوام و خواص، بى اهميت تر از گمراهى أميرالمؤمنين است. در ادامه، بلاذرى مى نويسد كه چون اَبرش، نامهء خالد را براى خليفه هشام خواند، او گفت: «أبوالهيثم، پير و كودن شده است».[1] گفتنى است كه أبوالهيثم، كنيهء خالد بن عبداللّه قَسرى (66- 126) است و او، خود از قوم بَجيله بود.[2]

پيداست كه هشام با سخن اخير خود در واقع، پاسخ خالد را ناموجّه دانست، بدون آنكه دربارهء اعتراض پايانى او مبنى بر انتساب گمراهى به خليفه در پذيرشِ برترى بر رسول خدا، از خود، موضعى بروز دهد.

بر اين اساس، در گزارش بال، خالد قَسرى به روشنى، پذيرش برترى خليفه از رسول اللّه را يك گمراهى بزرگ به شمار آورد. در اين حال، بايد دانست كه او خود، پيش تر در رخدادى ديگر، خليفهء وقت وليد بن عبدالملك (86- 96ق) را از حضرت ابراهيم(ع)، برتر انگاشته بود. اين


[1] ر.ك.به: همان، ج9: 105 و 106.
[2] گفتنى است كه خالد قَسرى در سالِ 89 ق، از سوى وليد بن عبدالملك به امارت شهر مكه گماشته شد. سپس در فاصله ساليانِ (105 تا 120ق) از سوى هشام، عهده‏دارِ ولايتِ عراقَيْن (كوفه و بصره) شد. در سال (120ق)، هشام او را عزل و يوسف بن عُمر ثقفى را جانشين وى كرد. با فرمان هشام، يوسف به محاسبه مالى از خالد پرداخت و او را به زندان افكند و در سال (126ق) در روزگار خلافت وليد بن يزيد او را به قتل رسانيد (ر.ك.به: زركلى، پيشين، ج2: 297).

 

|189|

هنگامى بود كه خالد از سوى وليد، در شهر مكه امارت داشت و به فرمان او، چاهى در آن شهر حفر كرد و از آن آبى گوارا به دست آمد. خالد پنداشت كه چون با درخواستِ ابراهيم(ع)، خداوند، چنان آبى گوار، بدو ارزانى نداشت، پس خليفه، نزد خد، ارجمندتر از رسولش بوده است.

در پايان نبايد از اين مطلب غفلت كرد كه نقش برخى از دانشمندان مسلمان نيز در تثبيت لقبِ مورد سخن، بسيار عمده بود. در اين ميان، شايان توجه است كه ابوعثمان عمرو بن بحر نامور به جاحِظ (163- 255ق)، در تبيين آداب معاشرت با خلفا به تعبيرِ وى، ملوك بر اين نكته پاى مى فشرد كه در سخن گفتن با آنان، نبايد از اسم يا كنيه بهره جست، بلكه بايد با القابى همچون خليفةُاللّه، به آنان خطاب كرد.

نتيجه

در اين نوشتار، با كنكاشى تاريخى از كاربرد دو لقبِ اميرالمؤمنين و خليفةاللّه، «سوء استفاده» از لقبهاى اميرالمؤمنين و خليفةاللّه در مورد خلفا و در راستاى هدف «ديندارنمايى» آنان، بازشناسى شد و اين نتايج به دست آمد:

لقب اميرالمؤمنين، با غصب از على بن ابى طالب(ع)، هم پايه با لقب خليفه به كار برده شد. اين لقب، در اصل، از مضمون دينى برخوردار بود و خلفا بسيار خوش داشتند كه با اين لقب شناسايى شوند. عامهء مردم، اشخاصِ برخوردار از اين لقب (خلفا) را داراى برترين جايگاه در جامعهء اسلامى مى انگاشتند. البته چنين جايگاهى با افول توان سياسى خلفا به بُعدِ معنوى و قُدسى آن محدود شد. قُدسى اِنگارى ِعمومى نسبت به جايگاهِ اميرالمؤمنين (خليفه) به معناى باور به وجودِ ارتباطى خاص ميان او و خداوند متعال بود كه در اَبعاد گوناگون، بروز مى يافت. همچنين، ديرى نپاييد كه با وجود برخى مخالفته، لقبِ خليفةُاللّه به ادبيات سياسى دنياى اسلام راه يافت و معادل با لقبِ خليفةُ رسول اللّه دربارهء بسيارى از خلفا به كار برده شد. شواهد تاريخى بازگوى آن است كه اين لقب، در قُدسى اِنگارى همگانى نسبت به جايگاه خلفا نقشى بسيار آشكار و مهم ايفا مى كرد و حتى در يك موردِ «جسورانه» با استناد به مفهومِ همين لقب، ادعا شد كه خليفه، جانشين خدا و برتر از پيام آورِ خدا است !


[1] ر.ك.به: مقدسى، البدء و التاريخ، ج6 : 41. ناگفته پيداست كه نه همه ملاكهاى اجابت دعا از سوى خداوند، بر ما روشن است و نه برخوردارشدن از موهبتهاى دنيوى، ملاكى براى ارجمندى نزد خداوند است.
[2] جاحظ، كتاب التّاج فى اخلاق الملوك: 84.

 

|190|

بر اين اساس، روشن شد كه خلفا (فرمانروايان مركزى دنياى اسلام) گرچه در بيشتر موارد ملوكانه رفتار مى كردند و به شدت دنيامدار بودند، اما در عين حال مى كوشيدند تا خويشتن را دين مدار معرفى كنند و به همين منظور از دو لقب اميرالمؤمنين و خليفةاللّه بهره مى گرفتند.

فهرست منابع

1. قرآن كريم.

2. ابن اثير، عزّالدين أبوالحسن على، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385ق.

3. ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، چ1،1412ق.

4. ابن خلدون، عبدالرحمن، العِبَر: تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، مؤسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چ1، 1363ش.

5. --------------، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمدپروين گنابادى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ7، 1369ش.

6. ابن طاووس (سيّد)، على بن موسى الحسينى، اليقين باختصاص مولانا على عليه‏السلام باِمرة المؤنين، التحصين لأسرار مازاد من اخبار كتاب اليقين، تحقيق: الانصارى، قم، مؤسه دار الكتاب (الجزائرى)، چ1، 1413ق.

7. ابن عبدالبر، أبوعمر يوسف بن عبداللّه بن محمد، الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، تحقيق: على محمد البجاوى، بيروت، دار الجيل، چ1، 1412ق.

8. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق: على شيرى، دار الفكر، 1415ق.

9. ابن‏عماد دمشقى، شهاب‏الدين ابوالفلاح عبدالحى بن احمد، شذرات الذّهب فى اخبار من ذهب، تحقيق: الأرناؤط، دمشق، بيروت، دار ابن كثير، چ1، 1406ق.

10. ابن عمرانى، محمد بن على بن محمد، الإنباء فى تاريخ الخلفاء، تحقيق: قاسم السامرائى، قاهره، دار الآفاق العربية، چ1، 1421ق.

11. ابن قتيبه دينورى، ابو محمد عبداللّه بن مسلم، الإمامة و السياسة، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الأضواء، چ1، 1410ق.

12. ابن كثير، أبو الفداء اسماعيل بن عمر الدمشقى، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، 1407ق.

13. ابونعيم اصفهانى، احمد بن عبداللّه، حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، بيروت، دار الكتاب‏العربى، القاهره، دار الريان للتراث، چ5، 1407ق.

 

|191|

14. بارتولد، خليفه و سلطان، ترجمه سيروس ايزدى، تهران، اميركبير، چ2، 1377ش.

15. بغدادى (خطيب)، ابوبكر احمد بن على، تاريخ مدينة السلام(تاريخ بغداد)، تحقيق: بشار عوّاد معروف، بيروت، دار الغرب الاسلامى، چ1، 1422ق.

16. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق: سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دار الفكر، چ1، 1417ق.

17. ثقفى كوفى، ابو اسحاق ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق: جلال‏الدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353ش.

18. جاحظ، ابوعثمان عمرو بن بحر، كتاب التّاج فى اخلاق الملوك، تحقيق: احمد زكى پاشا، قاهره، بى‏نا، 1332ق.

19. ذهبى، شمس الدين محمد بن احمد، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، چ2،1413ق.

20. زبير بن بكّار، الاخبار الموفّقيّات، تحقيق: سامى مكّى العانى، افست، قم، انتشارات الشريف الرضى، چ1، 1416ق.

21. زركلى، خير الدين، الأعلام: قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، بيروت، دار العلم للملايين، چ2، 1989م.

22. سمعانى، ابوسعيد عبدالكريم بن محمد التميمى، الأنساب، تحقيق: عبدالرحمن بن يحيى المعلمى اليمانى، حيدرآباد، مجلس دائرة المعارف العثمانية، چ1، 1382ق.

23. سيوطى، جلال‏الدين عبدالرحمن بن ابى‏بكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق: محمد محى‏الدين عبدالحميد، افست، قم، انتشارات الشريف الرضى، چ1، 1411ق.

24. شوشترى (قاضى)، نوراللّه، مجالس‏المؤنين، تهران، انتشارات اسلاميه،چ4، 1377ش.

25. صابى، ابوالحسين هلال بن المُحَسِّن، رسوم دار الخلافة، تحقيق: ميخائيل عوّاد، بيروت، دار الرائد العربى، چ2، 1406ق.

26.صدر، محمد باقر، خلافة الإنسان و شهادة الأنبياء، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، چ2، 1399ق.

27. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربى، بى‏تا.

28. طوسى (شيخ)، محمد بن الحسن، مصباح المتهجد، بيروت، مؤسة فقه الشيعة، چ1، 1411ق.

29. عسكرى، سيّد مرتضى، مَعالم المدرستَيْن، بى‏جا، المجمع العلمى الاسلامى، چ6، 1416ق.

 

|192|

30. قلقشندى، احمد بن عبداللّه، صبح الأعشى فى صناعة الإنشاء، تحقيق: محمد حسين شمس‏الدين، بيروت، دار الكتب العلمية، بى‏تا، ج9.

31. -------------، مآثر الاِنافة فى معالم الخلافة، تحقيق: عبدالستار احمد فراج، بيروت، عالم الكتب، بى‏تا، ج1.

32. گولد، جوليوس و كولب، ويليام ل؛ فرهنگ علوم اجتماعى، به كوشش محمدجواد زاهدى، تهران، انتشارات مازيار، چ2، 1384ش.

33. ماوردى، ابوالحسن على بن محمد، الاحكام السلطانية و الولايات الدينيّة، بى‏جا، مركز النشر مكتب‏الاعلام الاسلامى، چ2، 1406ق.

34. مسعودى، ابوالحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق: محمد محى الدين عبدالحميد، بيروت، دار المعرفة، 1368ق، ج3.

35. معين، محمد، فرهنگ فارسى، تهران، اميركبير، چ4،1360ش.

36. مفيد(شيخ)، محمد بن محمد بن النعمان، الإرشاد فى معرفة حجج‏اللّه على العباد، تحقيق: مؤسة آل البيت لاحياء التراث، قم، المؤمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، چ1، 1413 ق.

37. -------------، الفصول المختارة، تحقيق: السيد ميرعلى شريفى، بيروت، دار المفيد، 1414ق.

38. مقدسى، مطهر بن طاهر، البدء و التاريخ، بور سعيد، مكتبة الثقافة الدينية، بى تا.

39. منقرى، نصربن‏مزاحم، وقعة صفين، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، قاهره، المؤسة العربية الحديثة، چ2، 1382ق.

40. مؤف مجهول، أخبار الدولة العباسية و فيه أخبار العباس و ولده، تحقيق: عبد العزيز الدورى و عبد الجبار المطلبى، بيروت، دار الطليعة، 1391ق.

41. ياقوت حموى، شهاب الدين ابو عبداللّه بن عبداللّه، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، چ2، 1995 م.

42. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر، بى‏تا.

 

تعداد نمایش : 2365 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما