صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
انسان در انديشة امام خميني(قدس سره) و تأثير آن بر بينش سياسي ايشان
انسان در انديشة امام خميني(قدس سره) و تأثير آن بر بينش سياسي ايشان تاریخ ثبت : 1390/12/08
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامي شماره60 ,
عنوان : انسان در انديشة امام خميني(قدس سره) و تأثير آن بر بينش سياسي ايشان
مولف : حسنعلي سلمانيان
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|57|

انسان در انديشة امام خميني

و تأثير آن بر بينش سياسي ايشان

دريافت: 9/3/90

 تأييد: 15/4/90

 حسنعلي سلمانيان *

چکیده

معمولاً انديشه‌ها و نظام‌هاي سياسي برآمده از يک‌سري انديشه‌هاي بنيادين هستند. يکي از اين انديشه‌هاي بنيادين «انسان‌شناسي» است. سؤال اصلي اين پژوهش اين است که امام خميني1 درباره انسان، چگونه مي‌انديشيد و اين انديشه چگونه در رفتار و سخنان ايشان تجلي يافته است. اين پژوهش، نشان مي‌دهد که رويکرد امام خميني به انسان، رويکردي کاملاً ديني و در عين حال برگرفته از منابع عرفان و حکمت متعاليه است. در نگاه انسان‌شناختي امام خميني، انسان موجود غير جسماني، واجد روح مجرد، ‌نيک‌سرشت و داراي ابعاد مختلفي است که مي‌تواند تا بي‌نهايت در مسير خير يا شر گام نهد و البته بديهي است که در صورت فراهم‌بودن عدالت و معنويت مي‌تواند به سوي انسانِ کامل‌شدن حرکت کند. ازاين‌رو، سياستمداران بايد نظام سياسي و عناصر سياست را به منظور رشد و شکوفايي فطرت انسان و در خدمت تعالي آدمي به کار بندند.

واژگان كليدي

انديشه سياسي امام خميني، انسان‌شناسي، ماهيت انسان، سرشت انسان


* عضو هيأت علمي پژوهشگاه انديشه سياسي اسلام.


|58|

مقدمه

از ديرباز، ارباب اديان، اهل فلسفه و اهالي علم، هر كدام در پي شناخت آدمي برآمده و هر كدام به پرسش‌هاي مختلف در باب آدمي، پاسخ‌هاي متفاوتي ارائه كرده‌اند. بديهي است که هرگونه تغيير در تفسير ما از انسان، مستلزم تغيير در چينش نظام سياسي و عناصر موجود در آن است. به تعبير ديگر، از اصول مسلّم اين تحقيق، اعتقاد به ارتباط توليدي بايدهاي سياسي بر هست‌هاي انسان‌شناسانه است که اينک سعي مي‌شود اين مهم از ديدگاه امام خميني بررسي گردد. البته ذكر اين نکته ضروري است که هر چند معمولاً مباحث انسان‌شناسي، فارغ از مباحث انسان‌سازي و خودشناسي طرح مي‌گردند، ليکن اين دو در كلام امام خميني، سخت در هم تنيده‌اند. اساساً در آثار امام خميني، خودشناسي، درس انسان‌شناسي و سپس انسان‌سازي است. اينك تلاش مي‌کنيم مهمترين مباحث انسان‌شناسي از منظر ايشان را بررسي نماييم. لذا نمونه‌هايي از سخنان و رفتارهاي سياسي ايشان را در اين راستا تبيين خواهيم كرد.

اهميت انسان‌شناسي

دين اسلام، اهميت زيادي براي انسان قائل است؛ چنانكه در قرآن مجيد بارها واژگان «آدم»، «بشر»، «انسان»، «انس»، «انسي» تكرار شده است[i] و در آنها وجوه مختلف انساني، مورد مدح يا ذم قرار گرفته است.[ii] علاوه بر اين، يك سوره از قرآن كريم (سوره 76)، به نام انسان، ناميده شده است.

تفكر امام خميني1 نيز محصول همين فرهنگ اسلامي است. مطالعه آثار و سلوک رفتاري ايشان ثابت مي‌کند که انديشه و عمل امام خميني مرتبط با انسان است. او نه تنها با اخلاق، عرفان، حكمت متعاليه، فقه و بالأخره سياست، همدم است، بلكه از اساتيد اين حوزه‌هاست و آثار بسياري را در اين زمينه‌ها به يادگار نهاده است. توجه داشته باشيم که غايت اخلاق، تربيت نفس آدمي


[i]. واژة انسي يك بار، انس 18بار،  انسان 65بار، آدم 25بار و بشر 37 بار در قرآن كريم آمده است.

[ii]. آيات ذم‌کننده به هواي نفس و حالات ملكي و آيات مدح‌كننده به جنبة ملكوتي انسان نظر دارند.


|59|

است. عرفان با سير و سلوك نفس و شناخت انسان‌ِ كامل آميخته است. در حكمت متعاليه، مباحث نفسِ فلسفي خودنمايي مي‌كند.‌ در فقه، تمام تلاش براي اين است كه آدمي اوامر و نواهي الهي را در مملكت وجود خود پياده كند و سرانجام حوزة سياست نيز عرصه‌اي است که در آن سعي مي‌شود، اراده و كنش انسانها در مسير مقاصد حکومت و جهت نيل به اهداف سياسي ساخته، تقويت و هدايت شود. موضوع تمامي اين رشته‌ها با انسان ارتباط دارد. ازاين‌رو، تا هنگامي که شناخت درستي از انسان ارائه نشود، اجراي اين امور، آسان و يا مفيد نمي‌نمايد. البته جا دارد تأكيد كنيم كه ايشان همواره به اين حوزه‌ها از دريچة ديني نگاه مي‌كنند؛ چرا كه او قبل از هر عنواني، عالم ديني بوده و افق نگاهش رسالت انبيا و پيام كتب آسماني خصوصاً قرآن كريم بوده است.

دغدغة بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران در باب انسان‌شناسي، وصف‌ناپذير است؛ به‌طوري‌ كه حجم بسياري از آثار مختلف ايشان به انسان و ابعاد وجودي آن اختصاص دارد. او با اينكه اهل كتمان است، ده‌ها نامة عرفاني مرتبط با اين مسأله را به دوستان و نزديكان خود نوشته است و در هر فرصتي ابعاد وجودي انسان و لزوم خودسازي، خصوصاً در جواني را تذكر مي‌دهد و در كتاب‌هايي چون «آداب الصلوة»، «سرالصلوة»، «تفسير سوره حمد» و «چهل حديث» نكته‌هاي بسياري را درباره شناخت نفس و نحوة تربيت آن بيان مي‌کند. همچنين كتاب مستقل «شرح حديث جنود عقل و جهل» ايشان، كتاب اختصاصي‌اي است جهت شناخت جزئي‌تر انسان و قواي انساني به منظور «هدايت به كيفيت استكمال نفوس و تنزيه و تصفيه آن» (امام خميني، 1377، ص57).

به هر روي يکي از نقاط عزيمت امام خميني به سوي سياست، مؤلفه انسان و شناخت و تربيت اوست. ايشان درباره اهميت انسان‌شناسي معتقدند که «اصلاً موضوع بحث انبيا، انسان است. همة انبيا از آدم تا خاتم موضوع بحث‌شان انسان است. به هيچ چيز ديگر هيچ فكر نمي‌كنند. به انسان فكر مي‌كنند؛ براي اينكه همة عالم هم


|60|

خلاصه‌اش انسان است... انسان اگر درست بشود، همه چيز عالم درست مي‌شود» (امام خميني، 1378، ج10، ص68-67).

کتاب‌هاي ياد شده، هر چند بيشتر متعلق به سال‌هاي پيش از نهضت انقلاب اسلامي است؛ اما روشن است که در جريان نهضت و پس از پيروزي انقلاب اسلامي، رفتار سياسي، گفتار و بيانيه‌هاي ايشان، حتي در آنها که به غايت سياسي مي‌نمايد، در واقع بسط انسان‌شناسي و انسان‌سازي براي جامعه اسلامي و جامعه جهاني است. اين ادعا را مي‌توان با بررسي و واکاوي بيانيه‌ها، پيام‌ها، فرمان‌ها و سخنراني‌هاي ايشان و بالأخص در وصيت‌نامه سياسي‌ ـ الهي ايشان اثبات نمود. در اين خصوص به عنوان نمونه با توجه به بررسي‌اي که نگارنده انجام داده است، مي‌توان مدعي شد كه در تمامي ديدارهايي که مسؤولين نظام با رهبر کبير انقلاب اسلامي (غالباً در اعياد يا مناسبت‌هاي مذهبي) داشته‌اند، رهبر سياسي انقلاب در جايگاه يک معلم اخلاق، مشاهده مي‌‌شود که دائماً تزکيه و تربيت را که در راستاي انسان‌شناسي و انسان‌سازي است، مورد تأكيد قرار مي‌دهد و از همة کارگزاران نظام مي‌خواهد که جهت تسهيل امور و پيشرفت کشور و تعالي خود و جامعه، خودسازي را فراموش نکنند. در اين جلسات بعضاً بلندترين مضامين عرفاني قابل طرح را با عالي‌ترين مسؤولين سياسي در ميان مي‌گذارد و به آنها هشدار مي‌دهد که مراقب معرفت و فهم خود نسبت به جايگاه انسان و مقام خداوند متعال باشند و آن را رعايت کنند. به عنوان نمونه مي‌توان به ديدار روز 21 تير 1362 اشاره كرد؛ ديداري که در آن با مسؤولين کشور، حقايق مهمي درباره جايگاه انسان کامل، چرايي و حقيقت عبادات،‌ تهذيب اخلاق و بعثت انبيا و مانند آن طرح ‌مي‌گردد.

رهبر کبير انقلاب، بارها در رمزگشايي از راز عقب‌ماندگي جهان اسلام به‌نكتة دقيقي اشاره و تأکيد مي‌کنند که آن را از زبان ديگران مشاهده نمي‌کنيم. آن نكتة دقيق چيست؟ بهتر است پيش از پاسخ به اين پرسش، به نکته‌اي توجه شود و آن


|61|

اينکه متأسفانه بايد گفت غالب کساني که به پژوهش در باب راز عقب‌ماندگي جهان اسلام علاقه‌مند شده‌اند، داراي ذائقة غربزدگي‌ بوده‌اند. آنها يا به استعمار نپرداخته‌اند و يا اگر اندک سخني از آن گفته‌اند، سعي کرده‌اند نقش غرب را در عقب نگه‌داشتن دنياي اسلام و نيز جهان سوم ناچيز جلوه دهند. به همين منظور، آنها نوعاً استعمار را، نه علت؛ بلكه معلول عقب‌ماندگي ما مي‌دانند.[i] آنها بي‌درنگ با گذري برق‌آسا از پديده مهم استعمار، به سراغ عوامل دروني مي‌آيند و در اينجا با بسط عوامل نامؤثر يا کمتر اثرگذار و بزرگ‌نمايي آنها و قلم‌فرسايي درباره آنها تمام تقصير را متوجه گذشته سنتي ما بگذارند و به بهانة نقد سنت و نفي استبداد، دين و مؤلفه‌هاي ديني را نيز يا کنار مي‌نهند يا سعي مي‌کنند خوانشي مدرن و همنوا با مدرنيته از دين ارائه دهند. اين سخن اگر چه يکپارچه روشنفکران عرب را در بر نمي‌گيرد، اما درباره عامه روشنفکران ايران صادق است. بررسي آثار 150-200 ساله روشنفکري در ايران؛ يعني تقريباً از ميرزا ملکم‌خان ارمني تا روشنفکران ديني کنوني، به خوبي نشان مي‌دهد که آنها پديده استعمار را از معادلات عقب‌نگه‌داشته‌شدگي ما کنار مي‌نهند و در مورد عوامل داخلي نيز به جاي فهم درست و مجتهدانه دين، وجود دين يا قرائت اصيل از دين را برنتافته، حتي آن را مضر به حال اجتماع و رشد جامعه مي‌دانند. [ii] تفصيل اين مطلب را به جاي خودش واگذار مي‌کنيم. اما عجالتاً اکنون بايد به پاسخ امام خميني1 به اين موضوع برگرديم. به‌راستي تحليل حضرت امام از چرايي عقب‌ماندگي ما چيست؟ در پاسخ بايد به سراغ عنصر «عدم تزکيه» رفت. به اعتقاد ايشان راز عقب‌نگه‌داشته‌شدگي ما اين است که در نظام‌هاي سياسي موجود در کشورهاي جنوب از جمله جهان اسلام، کساني در مصدر امور قرار گرفتند که انسانهاي تزكيه‌شده و فرزانه‌اي نبودند (همان، ج9، ص134). به باور ايشان، بي‌تقوايي و عدم فرزانگي، موجب سيه‌روزي ملت‌هاست و به بيان


[i]. براي اطلاع بيشتر (ر.ک: ما چگونه ما شديم، صادق زيباکلام، 1377 و تأملي بر عقب ماندگي ما، حسن قاضي‌مرادي، 1382).

[ii]. (ر.ك: نقش روشنفكران در تاريخ معاصر ايران، ج1، ص16).


|62|

ساده و روشن‌تر «آن‌ قدر كه انسان غير تربيت شده، مضر است به جوامع، هيچ شيطاني و هيچ حيواني و هيچ موجودي آن قدر مضر نيست» (همان، ج14، ص153).

حتي اگر بپذيريم ستم قدرت‌هاي داخلي و خارجي (استبداد و استعمار) سبب درجاماندن ملت‌هاي مسلمان شده است (همان، ص81) ـ که به نظر، اين دو علت، سهم فراواني در اين مسأله دارندـ ، بايد بگوييم اين پذيرش ظلم نيز در نهايت، ناشي از عدم تربيت و تزکيه ملت‌هاست. طبق بيان امام خميني «زير بار ظلم رفتن، مثل ظلم كردن، هر دواش از ناحية عدم تزكيه است؛ ... اگر ما به اين [تزكيه] رسيده بوديم، نه حال انفعالي پيدا مي‏كرديم براي پذيرش ظلم و نه ظالم بوديم. همه از اين است كه تزكيه نشديم» (همان، ج18، ص499).[i]

البته اين «عدم تزکيه»، تنها عنصر و يا محوري‌ترين عنصر نيست، بلکه از مؤلفه‌ها‌ي مهمي است که به نظر مي‌رسد در آسيب‌شناسي‌ها مورد غفلت واقع شده و يا کمتر به آن اشاره مي‌شود؛ در حالي که از عناصر مهم انديشه امام خميني در تحليل عقب‌نگه‌داشته‌شدگي ماست. نيز مي‌توانيم از عناصر مهم ديگري همچون تفرقه، اختلاف و نفاق (همان، ج15، ص290)، غرب (همان، ج14، ص216) و دخالت اجانب (همان، ج3، 486)، غرب‌باوري (امام خميني، 1378، ج15، 447)، تفکر جدايي دين از سياست (همان، ج17، ص204)، قانون‌گريزي(همان، ج9، ص357)، عدم خودباوري و روحيه ترس و يأس و بدبيني (همان، ج12، 386) و... ياد کنيم که بارها در کلام امام به آنها اشاره شده است. با اين همه بايد توجه داشت که محوري‌ترين مؤلفه‌اي که ايشان آن را به عنوان علةالعلل عقب‌نگه‌داشته‌شدگي ما مي‌دانند «انحراف از اسلام» است (همان، ج18، ص54). دورشدن از اسلام است که قدرت مسلمين را به محاق مي‌برد و سبب استيلاي غرب بر ما مي‌شود. بي‌سبب نيست که امام خميني، فراوان از غربت اسلام در جوامع اسلامي سخن مي‌گويند (همان، ج3، ص225؛ ج8، ص529؛ ج11، ص305)[ii] و از آن با


[i]. البته از نظر امام خميني، «عدم تزکيه» موجب پذيرش طاغوت مي‌شود و در نتيجه، طاغوت، عقب‌ماندگي و پذيرش استعمار را موجب مي‌شود. بنابراين، چنانکه از بيان صريح امام خميني نيز آشکار است عدم تزکيه، علت است. هر چند در مراحل بعدي معلول نيز مي‌باشد؛ چرا که طاغوت و استعمار، سبب جلوگيري از رشد و تعالي انسانها مي‌شوند. امام، اگر چه صريحاً به مسألة عقب‌ماندگي در اين سخنان اشاره نکرده است، اما اگر به عنوان پژوهش بخواهيم به دنبال پاسخ عقب‌ماندگي از نظر امام خميني باشيم، عنصر «عدم تزکيه» پاسخ مناسبي است که از بيانات ايشان روشن مي‌شود.

[ii]. امام خميني1 در عبارتي صريح مي‌فرمايد: «بايد گفت اسلام، غريب و ناشناخته است و ملت‌هاى اسلامى، منزوى و ناآشنا به حقايق اسلامند» (امام خميني، صحيفه امام، ج19، ص21).


|63|

عنوان غريبه‌ا‌ي ياد مي‌کنند که صدها سال در تاريخ، غبار ناآشنايي بر آن نشسته و تنها به اسم، آشناست (امام خميني، 1373، ص68). در وصيت‌نامه سياسي ـ الهي خويش نيز سفارش مي‌کنند كه حامي و مروج اين اسلام غريب باشيم و از همگان مي‌خواهند «رحم كنيم به اسلامي که پس از صدها سال ستمگري قلدرها و جهل توده‏ها، امروز همچون طفلي نوپا در دامن جمهوري اسلامي قرار گرفته است و ياري رسانيم به وليده‏اي که در حال رشد و بيرون‌شدن از غربت و گرفتار دشمن‌هاي خارج و داخل است» (امام خميني، 1378، ج21، ص409).

راستي اگر اسلام در غربت نمي‌ماند و تعاليم اسلام از جمله انسان‌شناسي اسلام، تعليم و تفهيم مي‌شد و در پس آن، خودسازي جوامع اسلامي شکل مي‌گرفت، وضع کنوني جوامع اسلامي اين‌گونه ‌‌بود؟ استبداد و استعمار کمترين اثر نامطلوبش، غربت اسلام و جهل به موضوع انسان‌شناسي اسلامي بود که بديهي است « كسي كه نداند چي است و كي است و چه وظيفه دارد، عاقبت، شيطان در او حلول نموده و به جاي خويشتنِ او مي‌نشيند و سببِ عصيان و طغيان او مي‌گردد» (همان، ج18، ص519) و بالعکس اگر انسان به‌درستي شناخته و ساخته شود «همه چيز عالم درست مي‌شود» (همان، ج10، ص68). چنانکه ايشان با يادکردي از حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» (مجلسي، 1403ق، ج2، ص32)، همراهي خداشناسي با خودشناسي را گوشزد کرده و کام آدمي را اين گونه شيرين مي‌کند که «نسبت به هيچ موجودي اين مطلب (تلازم خودشناسي با خداشناسي) صادق نيست» (همان، ج12، ص422).

دشواري شناخت حقيقي انسان

از منظر امام خميني، به دليل اينكه نفس انساني، داراي مراتب مختلفه؛ از مرتبه طبيعي تا مرتبه عقلاني است «لذا درك چنين موجودي با چنين هويت ذو مراتب ‌در غايت صعوبت است» (امام خميني، 1381، ج3، ص99). در نتيجه هر كسي خود را طبق درك خود هر چه يافته، هويت خود را همان پنداشته است (همان).  عقول فلاسفه بزرگ و


|64|

نيز علماي طب و ماديين در شناخت اين انسان متحيرند (امام خميني، 1377، ص116). به گفته ايشان «آنهايي كه مي‌گويند ما انسان را شناختيم اينها شبحي از انسان ـ آن هم نه انسان، شبحي از حيوانيت انسان ـ را شناختند و گمان كردند كه انسان همين هست» (امام خميني، 1378، ج8، ص434). آدمي به دليل اينكه مراتب پايينش كه همان محسوسات و بدن اوست، محسوس اوست، اين معرفت حسي او را اشباع مي‌كند و گمان مي‌دارد كه انسان، همين مرتبه نازله است (همان)؛ در حالي كه «انسان يك موجود عجيب و غريبي است كه تا آخر عمر خودش نمي‌تواند خودش را بشناسد» (همان، ج14، ص147) و اين شناخت «الاّ براي خدا و كساني كه علم را از خداي تبارك و تعالي اتخاذ كردند» (همان، ص8) حاصل نمي‌شود. به اعتقاد ايشان روايت «من عرف نفسه فقد عرف ربه»، «شايد تعليق به يك امر محالي باشد براي نوع بشر» و  «شناخت انسان، خودش را و شناخت اوصافي كه در انسان هست و غرايزي كه در انسان هست، اين از اموري است كه يا محال است يا نظير محال، الا كسي كه عصمه الله تعالي» (همان). از ديدگاه امام خميني، صعوبت شناخت آدمي تا بدانجاست كه حتي ملائكه (همان، ج8، ص326) و ابليس (امام خميني، 1381، ج3، ص45-44) نيز در آن عاجز بودند؛ آنجا كه هر دو اعتراض كردند؛ اولي به خلقت آدم و دومي به سجده بر آدم. ‌تعليل و تحليل امام خميني اين است كه هر دو، جنبة الهي‌بودن انسان را نديدند. ازاين‌رو، فرشتگان به خونريزي و درنده‌خويي انسان و ابليس به علت مادي و خاك‌سرشتي او، استدلالِ نابجا كردند. مکاتب مادي و فلاسفه سياسي دوره مدرن نيز تا کنون دچار همين اشتباهند. آنها دقيقاً جنبه الهي انسان را حذف مي‌کنند. انسان جست‌وجوگر، هيچ‌گاه در آثار فلاسفه سياسي جديد از ماکياول (1527-1469.م) تا به امروز که عصر پست‌مدرن را مي‌گذرانيم، جنبه الهي بشر را نمي‌بيند.

اما به‌راستي چرا آدمي، حتي در شناخت خويشتن نيز درمانده است؟ امام خميني در پاسخ به اين


|65|

سؤال، مانع و سبب اصلي عدم شناخت خويشتن را حب نفس مي‌دانند (امام خميني، 1378، ج14، ص8) و تقريباً در تمامي نوشتارها و گفتارهاي متعدد خود بر چگونگي و بايستگي چيرگي بر نفس، تأكيد كرده‌اند كه در جاي خود بايد آن را پي‌گرفت. جاي شگفتي دارد که دوره مدرن و غالب فلسفه‌هاي سياسي جديد مؤلفه‌اي به‌نام حب نفس را نمي‌شناسد يا نمي‌خواهد كه بشناسد؛ چرا که خصوصاً با نقدهاي «هيوم»[i] بر نفس؛ دانسته يا ندانسته به اين باور رسيده‌اند که نفس، امري است موهوم و يا چيزي است مترادف با پيکرة آدمي. عقلانيت ابزاري «ماکس وبر»[ii] و ساير انديشوران مدرن نيز کنش و گرايش‌هاي افراد را صرفاً برخواسته از سود مي‌داند و به گفته «جرمي بنتام»،[iii] سعادت نيز بر اساس سود بيشتر، تأمين و تعريف مي‌شود (رهنمايي، 1380، ص173). لذا جامعة مطلوب سياسي و انسان سياسي نيز بايد بر اساس سود بيشتر حرکت کند؛ سودي که در هر حوزه‌اي بر مدار ماده‌گرايي مي‌چرخد (كاپلستون، 1375، ج5، ص289-288).[iv]

به هر سبب؛ هر چند شناخت حقيقي انسان دشوار است، ولي امام خميني1 سعي مي‌كند به كمك مباحث صدرايي و نيز معارف ديني، وجوهي از حقيقت انسان را نشان دهد.

ماهيت انسان

دربارة حقيقت و ماهيت آدمي، آراي مختلفي وجود دارد. برخي از صاحب نظران، انسان را منحصر در بدن خاکي مي‌دانند و برخي وي را داراي روحي افلاکي و خاک‌نشين مي‌دانند.[v] امام خميني با تأکيد بر وجود روح در انسان، بارها به مباحث نفس پرداخته است، خصوصاً در تدريس اسفار ‌ملاصدرا، ادلة وجود نفس و تجرد آن را تشريح و تبيين نموده و آنها را پذيرفته است. بنابراين، او انسان را در جسم محدود نمي‌بيند، بلكه به اين نكته توجه داده‌ است كه خلقت روح در آدمي، امري‌ است كه خداوند متعال به سبب آن، زبان به تحسين خود گشوده است. همچنين ايشان در ذيل آيات 12 تا 14 از سورة مؤمنون


[i].  Hume.

[ii]. Max Weber.

[iii]. Jermey Bentham.

[iv]. همچنين (ر.ك: راجر ترينگ، ديدگاههايي دربارة سرشت آدمي، ص120-118).

[v]. ر.ك: مسعود جلالي مقدم، كرانه‌هاي هستي انسان در پنج افق مقدس.


|66|

(كه درباره مراحل آفرينش انسان است) توضيح مي‌دهند كه خداوند متعال در مراحل تبدلات آفرينشِ انسان (نطفه، علقه، مضغه و عظام) تعبير به «خلق» نموده است، اما آخرين مرحلة تبدل تكويني را تعبير به «انشا» كرده است و پس از آن، بي‌درنگ در وصف خويشتن، فرموده است «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» و امام1 چنين نتيجه گرفته‌اند كه «پس معلوم مي‌شود كه اين يك موجود شريف و وراي جسم و جسماني است» (امام خميني، 1381، ج3، ص43).

به اعتقاد امام خميني، بديهي است كه انسان، موجودي جسم و جسماني نيست؛ بلكه حقيقتش مجرد بوده و داراي نفخة الهي است. اما متأسفانه به‌دليل اينكه «غشاوات و حجابات» او را فرا گرفته است و اسير هواهاي نفس شده است، اثبات اينكه او حقيقتي است غير جسماني، نيازمند استدلال و براهين اثبات نفس است. لذا بايد به سراغ كتبي؛ چون اسفار و مانند آن رفت (همان، ص45). امام خميني1 در کتاب شريف «چهل حديث» فصلي گشوده‌اند با عنوان «تفکر در احوال نفس»، در آنجا تصريح مي‌کنند که تجرد نفس، يکي از حالات و اوصاف مهم نفس است که حکماي بزرگوار کمتر مسأله‌اي از مسائل حکمي را به آن اندازه اهميت داده و مبرهن ساخته‌اند (امام خميني، 1388، ص198). در ادامه جهت اثبات تجرد نفس به سه دليل که از مقدمات کمتري برخوردار هستند، اشاره مي‌کنند که شايستة مراجعه است (همان، ص199-198).

شايد يكي از شيرين‌ترين بيانات ايشان در اثبات عدم انحصار انسان در جسم و نيز تبيين تجرد نفس، گفتار ايشان در ذيل آية «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء» (بقره(2): 31) باشد. در آنجا بيان مي‌کنند که ملائک هر کدام، تنها مظهري از مظاهر اسماي الهي‌اند و اينكه آنها بر آدم سجده کردند، نشان مي‌دهد که اين بدن جسماني نمي‌تواند مظهر اسم الهي باشد، پس بايد که امر ديگري به نام روح يا نفس وجود داشته باشد (همان، ص47).

 

البته در حضرت آدم7 اين مظهريت به فعليت


|67|

رسيده و ساير انسانها اين استعداد را دارند كه در خود اين مظهريت را به فعليت برسانند (امام خميني، 1381، ج3، ص48) و بنگر كه مقام آدمي تا به كجاست؛ زيرا كه «رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند» و به مقامي «كز ملك پران شود» و «آنچه در وهم نايد آن شود».

از ديگر ويژگي‌هاي مهم نفس اين است كه نفس داراي صحت  و مرض و سعادت و شقاوت است و براي تربيت و جلوگيري از فساد اين نفس بايد به نسخه‌اي کامل عمل نمود. از ديدگاه امام خميني، اين نسخه جز نزد خداوند متعال نيست که او نيز آن را در قالب شريعت براي بشر فرو فرستاده است(امام خميني، 1388، ص200) و آن نسخه کامله، همان شريعت اسلام است که «الاسلام يعلو و لايعلي عليه» (حرالعاملي، 1414ق، ج26، ص14 و 125).

ابعاد وجودي انسان

متأسفانه مكاتب غير توحيدي، انسان را در بعد حيواني‌اش خلاصه كرده‌اند و تمام برنامه‌هايي كه براي انسان آورده‌اند، جهت تأمين همين بعد است (امام خميني، 1378، ج4، ص9-8 و ج9، ص289-288)؛ در حالي كه انسان به خاطر حجم مادي، انسان نيست؛ چرا كه اين حجم مادي را ساير حيوانات، حتي بيشتر از آن را هم دارند (همان، ج10، ص245). انسانيت انسان به معنويت انسان است(همان، ج8، ص262). از ديدگاه امام خميني، «انسان، عصاره عالم خلقت است» ‌و داراي ابعاد و شؤون مختلف است؛ به‌طوري كه هم واجد جنبة معدني، نباتي، حيواني و هم داراي بعد انساني است (همان، ج3، ص218 و ج4، ص186-185) و اين از مختصات انسان است كه «همه ابعاد وجود در ساير موجودات نيست. فقط انسان است در بين همة موجودات كه يك موجود چندين بعدي است» (همان، ج4، ص8). چنين موجودي بين دو حد نامحدود قرار دارد «اعجوبه‌اي است كه از او يك موجود ملكوتي ساخته مي‌شود و [يا] يك موجود جهنمي شيطاني» (همان، ج13، ص285).  لذا انسان مي‌تواند در دو مسير رذيلت يا فضيلت، رشد بي‌نهايت كند. آدمي


|68|

مي‌تواند به مقامي برسد كه مافوق عقل باشد و از جميع ملائكة مقربين، اشرف بشود(امام خميني، 1372، ص310) و نيز اين استعداد را دارد كه از همة انواع حيوانات، درنده‌تر و موذي‌تر (امام خميني، 1378، ج12، ص504) و پست‌تر شود؛ چرا كه اولاً: حيوانات ديگر، حدود شيطنت، شهوت، سبعيت وحيوانيت‌شان «محدود» است، اما انساني كه پست شد «مي‌تواند تقريباً تا لامتناهي برود، حد ندارد». انسان موجودي است كه به دليل وجود هواهاي نفساني‌، حرص و غضب و شهوت و آمال و آرزوهايش بي‌پايان و «سيري ناپذير» است (امام خميني، 1377، ص111-109) كه اينها سبب پستي او مي‌شود؛ چنانكه تعبير «بل هم اضل» در آية «أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (اعراف(7): 179) به خوبي مؤيد اين معناست (امام خميني، 1388، ص137). ثانياً: هيچ حيواني به اندازة انسان به هم‌نوع خود «جنايت» وارد نمي‌كند (امام خميني، 1378، ج9، ص292-291) و ثالثاً: هيچ حيواني بعد از ارضاي غريزه‌اش هم‌نوع خود را «استثمار» نمي‌كند، به‌خلاف انسان (همان، ج12، ص505-504).

فطرت انسان

دربارة نيك يا بدسرشتي انسان در طي تاريخ، ابراز نظرهايي شده است. برخي ذات انسان را پليد و برخي نيك و پاره‌اي خنثي دانسته‌اند.

دستة اول:

ادياني چون مسيحيتِ موجود با طرح نظرية «گناه نخستين»،[i] طبيعت انسان را داراي نقيصة ذاتي و مقدّر مي‌دانند.[ii] نيز گروه‌هاي ديگري مانند «فرويدگرايان»، سرشت انسان را اهريمني، توصيف مي‌كنند. اين سرشت با دارابون دو غريزه جنسي و پرخاشگري، مخالف هرگونه قرارداد اجتماعي است (حلبي، 1371، ص158). همچنين «تجربه‌گراياني»؛ چون «توماس هابز»[iii] و «سودگراياني»؛ چون «جرمي بنتام» (1832-1748.م) به نيک‌سرشتي انسان، معتقد نيستند (همان).


[i] original sin.

[ii]. ر.ك: ‌لسي استيونسن، هفت نظريه، درباره طبيعت انسان، ترجمة بهرام محسن‌پور.

[iii].  Thomas Habbes.


|69|

دستة دوم

در مقابل «مردم‌گرايان»، روانشناساني نظير «مازلو»[i] معتقدند كه انسان، استعداد خوب‌شدن را دارد. «رمانتيست‌ها»؛ مانند «ژان ژاک روسو»[ii] (1778-1712.م) به نيك‌سرشتي انسان معتقدند و پليدي‌هاي انساني را معلول شرايط مخرب اجتماعي مي‌دانند، نه ناشي از ذات انسان (حلبي، 1374، ص158).

دستة سوم

در كنار اين دو دسته، «اگزيستانسياليست‌ها»، اصالتاً، ماهيت پيشيني براي انسان قائل نيستند. اينان در مورد ذات انسان، آن را خنثي از هر پليدي و نيكي دانسته‌اند و معتقدند كه اين خود انسان است كه با انتخاب آزادانه، ذات خود را مي‌سازد و شكل مي‌دهد. بنابراين، اين مكتب، هرگونه زمينه و طرح پيشيني در انسان را انكار مي‌كند (همان).

نظر امام خميني درباره فطرت

امام خميني1 از لغت‌شناسان نقل مي‌كند كه «فطرت»  به معناي «خلقت» است (امام خميني، 1388، ص179). اين خلقت يا همان فطرت، در ابتدا از هرگونه  كدورت و ظلمتي، مبرا و متنفر است (امام خميني، 1379، ص87-85) و ذاتاً حب به خير و نيكي دارد (امام خميني، 1378، ج18، ص450) و تنها هواي نفس و تربيت نادرست است كه وي را پليد و فاسد مي‌كند (همان، ج14، ص33). امام، بارها از فطرت با عنوان «فطرت الله» ياد مي‌كند. فراتر اينكه از منظر ايشان، فطرت ـ كه مخمر به نور الهي است و در اختيار بشر قرار داده شده است ـ از «طيبات و موائد آسماني» است و چنانچه آدمي به‌واسطة توجه به دنيا آن را ضايع سازد در قيامت، مورد بازخواست الهي قرار خواهد گرفت.

روشن‌تر اينكه امام خميني در تفسير حديث قدسي «كنت كنزاً مخفيّاً...» (آملي، 1381، ص45؛ مجلسي، 1403ق، ج84، ص199 و 339) توضيح مي‌دهند كه خداوند متعال، «حب به معروفيت خويشتن»


[i].  Maslow.

[ii].  Jean Jacques Roussau.


|70|

داشت. ازاين‌رو، انسان را آفريد و بالضروره در ذات ايشان، عشق به كمال مطلق كه همان خداي تعالي باشد را قرار داد تا آدميان او را بتوانند بشناسند و به سويش حركت كنند. به همين سبب است كه هر انساني عاشق قدرت، زيبايي، علم و تمام كمالات و خوبي‌هاست و همة آنها را نيز به نحو مطلق و نامحدود مي‌طلبد و در طلب اين كمالات به كم، قناعت نكند (امام خميني، 1377، ص82-80). ازاين‌رو، انسانها بالفطره و ذاتاً موحد و خداخواه و دلباختة اويند؛ هر چند ممكن است اين مهم را ندانند. اين فطرت از كمون انسانها خارج نشدني است (امام خميني، 1381، ج3، ص341-338). و اين معناي روايتي است كه مي‌فرمايد: «ووصي ربك الاتعبدوا الاّ اياه» (الطبري، 1415ق، ج15، ص80)؛ لكن احتمال اشتباه وجود دارد و به همين سبب انبيا آمده‌اند «تا نگذارند فطرت، اشتباه در تطبيق كند» (امام خميني، 1381، ص341-338). امام به صراحت هشدار مي‌دهند که هر چند فطرت انسان مخمر به نيكي است، اما اين‌گونه نيست كه اين فطرت، پاک و شکوفا باشد، بلکه بايد آن را مراقبت و تربيت نمود (امام خميني، 1377، ص83).

در اين رابطه، امام خميني بارها به «آية فطرت»[i] و نيز آية «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (تين(95): 4) استشهاد مي‌كنند. ايشان مقصود از احسن تقويم را همين فطرت و طينت پاك آدمي مي‌دانند (امام خميني، 1377، ص114-113).

با اين حال، حضرت امام به خوبي توضيح مي‌دهند كه آدمي، گرچه نيك‌سرشت است، اما اين موجب آن نيست كه در مقام فعليت و ظهور خارجي هم، همه نيكوكار و سعادتمند باشند؛ چرا كه رذايل و كمالات انساني در طبيعت انسانها مخمر و نهفته است «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» (شمس(91): 8). به تعبير ايشان، انسان به حسب فطرت ذاتيه، مخمر به جنود عقل و شناخت كمال مطلق است؛ اما رجوع به طبيعت ـ كه آن را شجره خبيثه مي‌نامدـ سبب تنزل انسان از فطرت پاكش مي‌شود (همان، ص130). لذا  اين خود آدمي است


[i]. آن فطرت الهى كه مردم را بر آن آفريد (روم(30): 30).


|71|

كه بايد با تربيت و اراده و عزم مناسب، فضايل را به فعليت برساند و در مقابل رذايل به مجاهدت و رياضت تن دهد. آدمي با به‌فعليت‌رساندن رذايل يا فضايل، موجبات سعادت يا شقاوت خويش را فراهم مي‌كند (همان، ص68). لذا اگر در طبيعت و به‌سوي جهالت حركت كرد(همان، ص78؛ تين(95): 5)، دچار اسفل سافلين مي‌شود.

علاوه بر اينها، امام خميني در موضع ديگري معتقدند كه انسان تا هنگامي كه در اين دنياست، رذايل و فضايل، ذاتي او نيست و لذا هر انساني قادر است با ارادة خود، نقايص خود را تبديل به كمالات و رذايل را تبديل به خصال حميده نمايد. «اين كه معروف است فلان خُلق زشت يا فلان صفت رذيله از ذاتيّات است و قابل تغيير نيست،[i] اصلي ندارد و حرفي بي‏اساس و ناشي از قِلّت تدبّر است و عدم تغيير و تبديل ذاتيّات را به اين باب ربطي نيست؛ بلكه با رياضات و مجاهدات، تمام صفات نفسانيّه را مي‏توان تبديل [نمود] و تغيير داد، حتّي جُبن و بخل و حرص و طمع را مي‏توان مبدّل به شجاعت و كرم و قناعت و عزّت نفس نمود» و نيز در كتاب «شرح حديث جنود عقل و جهل» مي‌نويسد: «كمتر صفت از صفات نفس است كه طبيعي به معناي غير متغير باشد، اگر نگوييم كه هيچ يك نيست كه قابل تغيير نباشد» (امام خميني، 1388، ص150). از منظر امام خميني1، حتي اگر ذات انسان، آلوده به صفات ذميمه گردد، زدودن اين صفات و آراستن نفس به صفات پسنديده، ممكن و مطلوب است؛ چرا كه اين دنيا به تعبير ايشان، دار «تبدل و تغّير و منزل هيولي و استعداد» است و امراض مزمنه نفسانيه به هر درجه از استحكام هم كه برسد، باز تا در دنيا هستيم، قابل رفع است (همان، ص157) و اين استخلاص، البته در جواني آسان‌تر است تا در پيري؛ هر چند پيرانه‌سر نيز نبايد نااميد از اصلاح بود: «پيران نيز نبايد از اصلاح نفس و تزكيه آن غفلت كنند و مأيوس شوند ... انسان با هر زحمت كه هست خود را مي‌تواند اصلاح كند» (همان). البته بايد بسيار مراقب


[i]. اين ديدگاه را محقق طوسي در « اخلاق ناصري» و ملا مهدي نراقي در «جامع السعادات» آورده‌اند.


|72|

بود؛ چرا كه انسان تا زماني كه انسان است، مي‌تواند صفات رذيله را كه ذاتي نيستند، تغيير دهد. اما اگر اهمال ورزد، ممكن است بر اثر غرق شدن در گناه از صورت انساني به صورت حيواني تبديل گردد كه در اين صورت بازگشت به حالت انساني، بسيار دشوار خواهد بود (امام خميني، 1378، ج13، ص287). بنابراين، پر واضح است كه از منظر امام خميني، انسان تا زماني كه در اين دنياست هر لحظه امكان اصلاح او وجود دارد؛ چنانكه امكان فساد و تباهي او نيز مي‌رود. به همين دليل، امام دائماً به خود و ديگران هشدار مي‌داد و از هواي نفس و حب نفس برحذر مي‌داشت. به هر جهت از ديدگاه امام خميني، انسان با حكمت و حرّيت مي‌تواند به كمال برسد. حرّيت؛ يعني علم به وجود و هستي نظام عالم (و نه علم به ماهيات و مفاهيم اشياء). حرّيت؛ يعني رهايي از شهوت، حرص، طمع، ظلمت و حسد و مانند آن و اطاعت و عبوديت الهي (امام خميني، 1381، ج3، ص338).

نتيجة سياسي مبتني بر اين ديدگاه، اين است كه صاحب چنين ديدگاهي هيچ‌گاه هدايت و رهنمايي مردم را کنار نمي‌نهد و از آن خسته نمي‌شود؛ چرا كه او معتقد به تغيير آدمي است. از ديگر سوي، چنين رهبري هيچ‌گاه آسوده‌خاطر نمي‌گردد و هماره در انديشه، رفتار و مديريت سياسي ميان خوف و رجاء مي‌انديشد؛ نه نااميد از خلق است و نه اميدوار به شرايط، بلكه همواره در تلاش براي بهبودي و رشد به سوي كمال است.

دوران زندگي سياسي امام خميني1 نيز همواره اين حالت را به‌خوبي نشان مي‌دهد. امام خميني، تا آنجا که ممکن بود در مواجهه با مسؤوليني که انحراف پيدا مي‌کردند، راه مدارا و نصيحت را در پيش مي‌گرفت و از هدايت و بازگشت آنها نااميد نمي‌گشت، حتي در آغاز نهضت در جريان اعتراض به تصويب لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي، ابتدا با احترام از شاه ياد مي‌کنند و سبب اين احترام را احتمال اصلاح و تغيير محمدرضا مي‌داند (روحاني، 1381، دفتر اول، ص12-11).


|73|

همچنين بايد از تحمل و ارشادات مکرر ايشان، نسبت به مهندس بازرگان، بني صدر و آقاي منتظري ياد کرد. امام خميني، در تمامي اين موارد به دنبال بازگشت و اصلاح آنها بودند. نيز بايد از نامة ايشان به «گورباچف» و دنياي مارکسيستي ياد کرد. حضرت امام، وقتي به گورباچف، نامه مي‌نويسند او و کمونيست‌هاي ملحد را غير قابل تغيير ندانسته و به آنها رهايي از آموزه‌هاي کمونيست، تحقيق درباره اسلام و انتخاب عقلاني آن را پيشنهاد مي‌کند؛ چرا كه هدف اسلام، چيزي جز تعليم و تربيت انسان، جهت نيل به مقام قرب الهي نيست. امام، در اين نامه که در حقيقت، نامه به دنياي مادي کمونيسم و ليبراليسم است اين دو مکتب را دچار بن‌بست مي‌داند؛ چرا که اينها قادر به پاسخگويي نيازهاي بشري نيستند و از آنها مي‏خواهد درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنند و اين، نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به مارکسيست‌ها كه به جهت ارزشهاي والاي انساني و جهانشمول اسلام است كه مي‏تواند وسيلة راحتي و نجات همه ملت‌ها باشد و گرة مشكلات اساسي بشريت را باز نمايد (امام خميني، 1378، ج21، ص226-221).

اصولاً واژة «سياست» در فرهنگ اسلامي و ديني به نوعي تداعي کنندة هدايت و تربيت انسانها است. به همين جهت امام خميني مي‌فرمايد:«سياست اين است كه جامعه را هدايت كند و راه ببرد. تمام اين مصالح جامعه را مد نظر بگيرد و اينها را هدايت كند به طرف آن چيزي كه صلاحشان است. صلاح ملت است. صلاح افراد است و اين مختص انبياست. ديگران اين سياست را نمي‌توانند اداره كنند. اين مختص به انبياء و اولياست و به تبع آنها به علماي بيدار اسلام» (امام خميني، 1378، ج13، ص432). در حالي که واژة «politic» از واژة «police» که در يوناني به معناي شهر است، مشتق مي‌شود (طباطبايي، 1375، ص22-21) و ارتباطي به تربيت و هدايت انسانها ندارد. «Politic» معنايي شبيه اداره و تدبير شهر و شهروندان را داراست که صرفاً به معناي


|74|

پيشبرد اوضاع اجتماعي شهر است. ازاين‌رو، تعريفي که امام خميني از سياست ارائه مي‌دهند کاملاً با تعاريف رايج در مباحث سياسي مدرن، متفاوت است. از منظر ايشان، سياست همان حرکت انبيا و اولياي خدا در هدايت بشريت به سوي صلاح و سعادت همه‌جانبه است (همان، ج13، ص432). بنابراين، دوري سياست از خدعه و نيرنگ يک ضرورت است (همان، ج10، ص125) و به شدت بايد از سياست شيطاني و حتي حيواني پرهيز نمود (امام خميني، 1375(ب)، ص247). نتيجه اينکه تمامی مکاتب توحيدي ـ که نمي‌توانند از سياست تهي باشند ـ براي انسان‌سازي آمده‌اند (امام خميني، 1378، ج7، ص531)؛ چنانکه اسلام که ديني کاملاً سياسي است، نيز براي تهذيب انسان آمده است (همان). بي‌جهت نيست که ايشان به صراحت اظهار مي‌نمايند که «ما مکلفيم انسان بسازيم» (همان)؛ چرا که قرآن، انبيا، تشکيل حکومت، اجراي عدالت و مانند آن نيز در نهايت به منظور تربيت و تعالي انسان است (امام خميني، 1375(ب)، ص110، 122، 125 و 170؛ همو، 1378، ج19، ص285).

كمال انسان

چنانكه اشاره شد، تمام انسانها شوق به كمال مطلق دارند؛ هر چند ممكن است ـ به سبب دلبستگي به دنيا و اشتغال به طبيعت و كثرات ـ در تشخيص مصاديق دچار اشتباه شوند[i] (امام خميني، 1377، ص80). به همين سبب است كه انبيا آمده‌اند تا نگذارند كه فطرت آدمي، دچار اشتباه در تطبيق شود (امام خميني، 1381، ج3، ص339).

امام خميني، متأثر از فلسفة صدرا، معتقد است كه تمامي انسانها در مسير حركت جوهري خود در پي كمالات اختياري خويشند و ممكن است كه آدمي بعد از مرتبة نباتي از مرتبة حيواني فراتر نرود و تمام عمر تا پايان، در همين مرتبه سير كند. انسانها  هر چند در ابتدا از يك نوع واحدند، اما در نهايت به‌واسطة رسوخ ملكات، در حد كمال يكي از چهار نوع ـ ملك، بهيمه، سبع و درنده و يا شيطان


[i]. همچنين امام1 شفاف‌تر از همه‌جا خطاب به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، در تاريخ 28 اسفند 1359 اين مطلب را تبيين فرموده‌اند.


|75|

مبدل مي‌شوند (همان، ص159). ايشان در مباحث اخلاقي توضيح مي‌دهند كه نفس انساني، علاوه بر قوة عاقله، داراي سه قوة مهم واهمه (قوة شيطنت)، غضبيه و شهويه است و آدمي اگر قوة عاقلة خود را به كمال نرساند و ساير قوا را تحت قوة عاقله درنياورد، حتماً يكي از اين سه قوا يا تركيبي از آنها را به كمال خواهد رساند. در نتيجه، حقيقت ملكوتي نفس انساني به همان صورت، كمال خواهد يافت و حقيقتش در قيامت آشكار مي‌گردد؛ به‌گونه‌اي که انسانها عادتاً ـ در دنيا ـ به تمام سرائر افراد دسترسي ندارند (امام خميني، 1378، ج5، ص367). امام خميني در اين زمينه بارها به اين حديث پيامبر گرامي اسلام9 اشاره مي‌نمايند كه: «يحشر بعض الناس علي صور يحسن عندها القردة و الخنازير» (امام خميني، 1377، ص150-149). از سوي ديگر، اگر اين قوا تحت قوة عاقله باشد، انسانيت در او تمام است. لذا برخي از انسانها از جميع حيوانات پست‌تر و برخي ديگر از جميع ملائكة مقربين فراتر مي‌روند (امام خميني، 1372، ص310).  ازاين‌رو، انسانيت انسان به كمالات روحي و معنوي است، نه به جسم و حجم مادي و مانند آن (امام خميني، 1378، ج6، ص247-246؛ ج10، ص245و302)؛ چنانكه كمال و نقص انسانيت، تابع كمال و نقص توجه به عزّ ربوبي و ذلّ عبوديت است (امام خميني، 1372، ص7). نيز محال است كسي كه به مرتبه انساني رسيده و در اين مرتبه تثبيت شده است به مرتبة حيواني عودت كند(امام خميني، 1381، ج3، ص183) و صد البته انسان تا در اين دنيا و دارالغرور است، به هر مرتبه از كمال و جمال روحاني هم كه رسيده باشد، اگر چنانچه تثبيت نشده باشد، ممكن است كه كاملاً تغيير كند و عاقبت امرش شقاوت و خذلان باشد (امام خميني، 1377، ص53). كيست كه به يقين بداند كه در مقام كمال تثبيت شده است.

به هر حال، اين كمال‌خواهي، فطرتاً در ذات انسان، نهاده شده است و تنها فعليت‌يافتن و از بيراهه‌نرفتن بايد كه مورد نظر و همت انسان


|76|

باشد.

اما اگر آدمي بخواهد در مسير الهي رشد كند، نهايت مرتبه رشد و كمال او كجاست؟ در جواب بايد گفت: كمال مطلوب هنگامي است كه انسان از مرتبه حسي و خيالي بگذرد و به مرتبه عقلاني برسد و در نهايت سير، به مقام «قرب الهي»، «وصول به مقام حضور حق جلّ و علیٰ» (امام خميني، 1372، ص56) و «مرتبة لقاءالله»[i] برسد. اين مقام، هنگامي تحصيل مي‌شود كه انسان از عالم «طبيعت»، «مثال» و «ملكوت» گذشته، به عالم «ارواح مقدسه» رسيده و مراتب آن عالم را طي كرده و در نهايت به عالم «مشيت مطلقه» رسيده باشد و چون به آنجا رسيد، مشاهده مي‏كند كه همة وجودات خاصه و تعيّنات فعليه، در عين مشيّت، مستهلك و فاني است و اين است مقام تدلّي كه در آية شريفة: «دَنَا فَتَدَلَّى»‏ (نجم(53): 8) بدان اشاره شده است.

آنجا مقام «فقر مطلق» است كه از آن به «فيض مقدس»، «رحمت‏ واسعه»، «اسم اعظم»، «ولايت مطلقة محمديه» يا «مقام علوي» نيز تعبير مي‏شود؛ البته اين تنها نفس انسان است كه مقام و حد مشخصي ندارد «يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ» (احزاب(33): 13)؛ در حالي كه ديگر موجودات هستي، حتي فرشتگان هر کدام مقام محدود و مشخصي دارند؛ مثلاً فرشتگان معترفتند كه «َمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (صافات(37): 164)، اما انسان اين استعداد و شايستگي را دارد كه تا «قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى» (نجم(53): 9) بالا برود و يگانه موجودي است كه براي او حد و مقامي نيست. آدمي در چنين مسيري به مقامي مي‌رسد که به هر سو که مي‌نگرد وجه رب را مي‌بيند و همه زيبايي‌ها را زيبايي او مي‌يابد (امام خميني، 1368، ص49-48). در زندگي سياسي امام خميني نيز اين نکته، قابل مشاهده است که ايشان در پيروزي يا در شکست‌هاي ظاهري هيچ‌گاه دچار ذوق‌زدگي يا استيصال نشدند و همواره با يادکرد از خداي متعال، عالم را محضر الهي مي‌ديدند.

البته نوع مردم در حد مرتبه خيال، باقي مي‌مانند و به مرتبه عقلاني نمي‌رسند كه معناي


[i]. امام در كتاب آداب الصلوة، آورده‌اند: «وصول به مقام قرب و حصول مرتبة لقاء الله كه اعظم مقاصد و مطالب اهل اللَّه است‏» (امام خميني، آداب الصلوة، ص185).


|77|

قرب الهي را بدانند و به همين جهت، خداوند متعال وعدة حور و قصور و سيب و گلابي داده است (امام خميني، 1381، ج3، ص504)، از سوي ديگر، تنها حضرت خاتم9 و اهل بيت: هستند كه به مراتب اعلای اين مقام می‌رسند و انبيا و ساير اوليا در مراتب بعدي قرار دارند.[i]

اين قرب الهي، هنگامي حاصل مي‌شود كه آدمي به معرفت حقيقي دست يابد. معرفت حقيقي، معرفتي صرفاً نظري نيست، بلكه غايت، عقل نظري و عقل عملي است؛ چرا كه كمال انسان به عقل عملي است و  نه صرفاً به عقل نظري؛ چنانچه ممكن است، انسان برهان داشته باشد، ولي در مرتبه كفر باقي بماند. بنابراين، ‌كمال انسان به عقل عملي اوست، نه عقل نظري (همان، ص353). در بيانات امام خميني، بارها بر اين نكته تأکيد شده است که اين كمال، صدالبته به‌وسيلة «شريعت» حاصل مي‌شود و تسليم به شريعت، «كمال انقطاع» را در پي خواهد داشت. امام خميني، بارها اين فقره از مناجات شعبانيه را زمزمه مي‌كردند كه: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك...» (مجلسي، 1403ق، ج91، ص99). اينجاست كه نفس آدمي به مقام نفس مطمئنه مي‌رسد و مورد خطاب «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ ... فادْخُلِي فِي عِبَادِي» (فجر(89): 29-27) واقع شود (امام خميني، 1378، ج14، ص207). در اين مقام، انسان قلب خود را به‌گونه‌اي قرار مي‌دهد كه هيچ خواسته و فعليتي از خود نمي‌خواهد؛ بلكه چنان شود كه تنها آنچه خدا خواهان است بخواهد و طلب كند و اين مقام، همان مقام اخلاص بنده است كه «جز به او (خداوند متعال) ننگرد و طالب شهوات دنيوي يا خريدار مقامات اخروي نباشد» (امام خميني، 1368، ص11-10).

استناد حضرت امام به اين ابيات عرفاني نيز قابل تأمل است:

«در ضمير ما نمي‌گنجد به غير از دوست، كس     هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس»

و نيز:

«نيست در لوح دلم جز الف قامت يار   چه كنم


[i]. ر.ك: محمدامين صادقي ازرگاني، انسان كامل از نگاه امام خميني، ص196-161.


|78|

حرف دگر ياد نداد استادم».

هنگامي كه انسان به كمال انقطاع رسيد به مقام «فنا» رسيده است كه بعد از آن، مقام «فناي از فنا» و ماية «بقاي بعد از فنا» و «صحو بعد از محو» است (امام خميني، 1369، يازده). به قول حاجي سبزواري:

در خدا گم شو كمال اينست و بس(فناي اول)    گم‏شدن كم كن وصال اينست و بس(فناي دوم)

مقام فنا، مقامي است كه به تعبير امام خميني «پشت كروبيين از آن خم است و تنها انسان، مجاز است كه به آن بار يابد» (امام خميني، 1372، ص371). مقام فنا، مقام سعادت مطلقة انساني و در حقيقت، كمال علمي و عملي بشر (همان، ص204) و غايت عقل بالمستفاد انسان است (امام خميني، 1381، ج3، ص354). به تعبير ايشان، انسان تا مرتبه هم‌مرزشدن با مرتبة واجب‌الوجود و برزخ ميان ممكن و واجب، قابل بالارفتن است و البته تجافي از اين حد، عقلاً و در نفس‌الامر، معقول نيست؛ چرا كه مستلزم انقلاب ممكن به واجب است و انقلاب ممكن به واجب، محال عقلي است (همان، ص51-50).

در عرفان و مکتب امام خميني، بالاترين مقام، مقام انسان کامل است که از آن با تعابيری؛ چون عصاره و غايت عالم خلقت (امام خميني، 1387، ج4، ص218 و ج9، ص24)، نگين انگشتر هستی، گنجينه اسرار وجود، نقطة پرگار و محور خلقت (همان، ج18، ص455)، [i] مظهر اسم جامع اعظم، مرآت تجلی اسم اعظم، آيينة حق تعالی (امام خميني، 1388، ص636) و مانند آن ياد می‌شود. هستي، مقدمه آفرينش انسان کامل و همو به منزله روح عالم خلقت است؛ به‌گونه‌اي که ديگر موجودات به‌واسطة وی به حق تعالی، رجوع می‌کنند (امام خميني، 1372، ص262؛ همو، 1375(ب)، ص41). لذا وي، نه تنها علت غايی ايجاد عالم که سبب بقای آن نيز می‌باشد و فيض الهی در پرتو چنين موجودی بر نظام  هستی فرو می‌ريزد. او خليفة‌الله (امام خميني، 1375(الف)، ص60) و اسم اعظم خداوند در عالم (امام خميني، 1372، ص، 16، 98، 100 و 104) و اولين نوری


[i]. در نامه به خانم فاطمه طباطبايي؛ همسر حاج سيداحمد خميني، تعبير امام اين است: «انسان كه خود را محور خلقت مي‌بيند ـ هر چند انسان كامل است ـ».


|79|

است که از صبحدم هستی سرزده است (امام خميني، 1375(الف)، ص49-48). او با تمام خلقت، معيت دارد و همه چيز به او قائم بوده و هيچ چيزی از او پنهان نيست. آفرينش به منزلة شاخ و برگ اين درختند؛ زيرا روح انسان کامل، روح آفرينش و نفس او نفس آفرينش و جسم او جسم آفرينش است؛ چنانکه در زيارت جامعه کبيره، عبارت درس‌آموز «ارواحکم فی الارواح و نفوسکم فی النفوس و اجسامکم فی الاجسام» (مجلسي، 1403ق، ج99، ص132) شاهد اين مدعاست (امام خميني، 1375(الف)، ص60). لذا اين انسان کامل، دارای ارادة کامله‌ای است که قدرت تصرف در عالم را داراست (امام خميني، 1388، ص613). همين انسان کامل است که خداوند متعال در سورة عصر به او قسم مي‌خورد (امام خميني، 1378، ج8، ص325).

البته به اعتقاد امام خمينی، مصداق حقيقی و کامل انسان کامل، پيامبر خاتم و اهل بيت او بوده و ساير انبيا و اوليا در مراتب بعدی قرار داشته و شأنی از شؤون وجودی حضرت خاتمند (امام خميني، 1368، ص17).

در اينجا بايد توجه داشت که از منظر امام خميني1، حتي رسيدن به بالاترين مقام هم، مستلزم شناخت همه‌جانبه خداوند نيست و بلکه غايت کمال، ادارک عجز از معرفت و عبادت خداوند است. توضيح اينکه عبادت، فرع بر معرفت است و انسان محدود متناهي، هيچ‌گاه نمي‌تواند به معرفتي كه شايسته خداي لايتناهي است، دست يابد. ازاين‌رو، به تعبير امام خميني1 اگر خداوند اجازه عبادت نداده بود، آدمي حق نداشت در مقابل خداوند متعال بايستد و او را تسبيح و تقديس (عبادت) کند؛ چرا که عابد با زبان حال، مدعي است که معبود را مي‌شناسد؛ در حالي که انسان بسيار کوچک‌تر از آن است که حقيقت معبود خود را دقيقاً بشناسد. به همين جهت، نماز که در رأس عبادات است با تکبير آغاز و با تکبير پايان مي‌يابد، محتوايش نيز تکبير و تسبيح و تحميد است. قرآن كريم نيز به همين سبب (کوتاهي فهم بشر)، بارها تنزل يافت تا بشر قادر به فهم آن باشد (امام خميني، 1378،


|80|

ج17، ص525-524).

نکتة مهمي که شايسته تذکر است اينکه از منظر امام خميني، كمال نفس به صرف قدرت بر خرق عادات و تصرف در عالم عنصريات نيست؛ چرا كه مرتاضين هندو نيز  به سبب انسلاخ از طبيعت  که به‌واسطه‌ رياضات حاصل شده، چنين مي‌كنند و نيز صرف اِخبار از عالم غيب نيز دليل بر كمال نفس نيست؛ چرا كه طبق آية شريفه، شياطين نيز به دوستان خود، برخي از اخبار غيبي را مي‌رسانند (انعام(6): 121). به همين جهت آن دسته از معجزات انبيا که از سنخ تصرف در طبيعت است، دليل نبوت نيست؛ بلکه صرفاً هدف از آنها اقناع انسانهاي معمولي است (امام خميني، 1381، ج3، ص109).

نكتة آخر اينكه هر چند رسيدن به مقامات برتر انساني؛ مانند مقام انسان كامل مختص انبيا و اولياست، اما نبايد از تلاش دست كشيد؛ چرا كه اين حربة شيطان است كه انسان را از رسيدن به مقامات بالا و طالب‌شدن آن مقامات منع مي‌كند (امام خميني، 1377، ص109-108) ‌دارد. به همين جهت، دائماً بايد مراقبت نمود و از گناه دوري گزيد؛ زيرا «ممكن است انسان را، يك نظر به نامحرمان يا يك لغزش كوچك لساني، مدتها از سراير و حقايق توحيد، باز دارد و از حصول جلوات محبوب و خلوات مطلوب ـ كه قرة العين اهل معرفت است ـ باز دارد» (امام خميني، 1377، ص69)؛ هم‌چنان‌که غفلت و فراموشي نيز راهزن اين راه و يقظه و بيداري، اول قدم حرکت است (امام خميني، 1378، ج20، ص270-269).

تأثير انسان‌شناسي بر انديشه و رفتار سياسي امام خميني

تا کنون پاره‌اي از تأثيرات انسان‌شناسي امام خميني بر انديشه و رفتار سياسي ايشان را در خلال مباحث، مورد بحث قرار داديم. اکنون موارد ديگري را به بحث مي‌گذاريم.

 مطالعه زندگي امام خميني1 نشان مي‌دهد که رويکرد ايشان به سياست به قصد پياده‌نمودن ارزش‌هاي والاي انساني بود و به نظر محال است


|81|

که بتوان در سيره و تفكر وي، تفکيک سياست از مسائل انساني را سراغ گرفت. اگر براي ساير رهبران دنيا، نجات کشورشان از دست متجاوزين و وجود منابع زيرزميني و روزميني مهم بوده است، براي امام خميني، تعالي انسانها وجهه همت بوده است؛ به‌گونه‌اي كه همه دستاوردهاي سياسي را به منظور رشد حقيقي انسان مي‌خواستند. نزاع همزمان او با حكومت پهلوي و حكومت‌هاي شرق و غرب به خوبي، مؤيد اين معناست. اگر او در مبارزات خود، رويکردي صرفاً سياسي داشت، عقل معاش اقتضا مي‌کرد که با تکيه بر غرب و يا حداقل شرق به نزاع با حكومت پهلوي بپردازد؛ چنانچه نمونه‌هايي از اين دست را در بين رهبران سياسي دنيا شاهديم. شعارهاي انقلاب و سخنان امام به خوبي نشان مي‌دهد که هدف او از ايجاد نظام سياسي و قبل از آن اعتراض و خيزش انقلابي، نجات بشريت از سلطة تمامي طواغيت(درون و برون) است. به اعتقاد او، انسان آفريده شده است تا به سوي قرب الهي و کمال واقعي خويش حرکت کند و انبيا آمده‌اند تا انسان بسازند و اسلام و دين خاتم عالي‌ترين نسخة هدايت بشر است که بالاتر از آن براي بشر امکان‌پذير نيست و به همين سبب، نبوت به کمال رسيد و سخن از خاتميت به ميان آمد. هدف اصلي انبيا، نيز در دو اصل خلاصه مي‌شود: اجراي عدالت در جامعه و تحقق معنويت. دين آمده است تا با فراهم‌آوردن مقدمات و وسايل از جمله ترويج علم، احکام، حکومت و نظام سياسي و مانند آن اين دو هدف را پياده کند و اين يعني ساختن انسانيت و قراردادن شرايط دروني و بيروني در جهت حرکت به سوي کمال مطلق. به همين جهت ايشان مي‌فرمودند كه بر فرض محال اگر امروز هم خداوند بخواهد پيامبري بفرستد براي اجراي اين دو، مهم است؛ چرا که انسانيت و تعالي انسان، قصد واقعي خداوند است و اين مهم با اجراي عدالت و معنويت و مشروط به مقدماتش اجرايي مي‌شود. به هر جهت در عصر غيبت نيز وظيفه ما انسانها خصوصاً علماست که اين مسير را ادامه دهند و شرايط عدالت و معنويت را


|82|

براي انسانها براي نيل به قرب الهي فراهم سازند. ازاين‌رو، در آغاز مبارزات، رژيم پهلوي را ضد انساني(همان، ج5، ص512) و انقلاب اسلامي را استمرار حرکت انبيا مي‌دانستند (همان، ص544) و راز پيروزي انقلاب اسلامي را توجه مردم به خدا دانستند که موجب تحولشان شد (همان، ج7، ص265). امام اين تحول و توجه به خدا را معجزه انقلاب مي‌دانستند؛ امري که معمولاً در تحليل‌ها به آن اشاره نمي‌شود. امام خميني، بارها اشاره مي‌کردند که رژيم‌هاي گذشته خصوصاً پهلوي در صدد از بين‌بردن انسانيت مردم ايران بودند[i] (همان، ج3، ص503 و ج4، ص81). اما معجزه‌اي که به برکت انقلاب اسلامي،‌ رخ داد اين بود که مردم به خدا توجه نموده، ارزش‌هاي انساني را تقويت کرده و روحية تعاون و خصوصاً شهادت‌طلبي را در خود ايجاد کردند و از نظر امام خميني، اين مهم‌تر از پيروزي ظاهري بود؛ چرا که همة قيام‌ها براي رشد و تعالي انسان است و مردم در جريان انقلاب در مسير اين مهم، حرکت کرده بودند (همان، ج6، ص229) و اين نکته‌اي است که بايد بيشتر به آن دقت نمود.

به اعتقاد امام خميني، نظام‌هاي سياسي غرب، نظام غير انساني‌اند و حتي به شدت از انسانيت در هراسند (همان، ج9، ص156). اين نظام‌ها انسان را در حد حيوان ملاحظه مي‌کنند. آنها پيشرفته نيستند و تنها در جهت پيشرفت ابعاد حيواني انسان، تلاش مي‌کنند که اتفاقاً اين به تنهايي مضر به حال انسانيت است. به عنوان نمونه، غرب در حال مسابقة تسليحاتي است؛ تسليحاتي که براي بشريت مفيد نيست، هر چند آنها اين امور را پيشرفت تلقي مي‌کنند. آزادي غربي نيز مردود است؛ چرا که در راستاي بي‌بندوباري و در جهت از بين‌بردن ارزش‌هاي انساني است. ازاين‌رو، ايشان با قاطعيت مي‌فرمودند: «در غرب خبري نيست» (همان، ج8، ص97-96). ايشان به همين خاطر در ابتداي انقلاب به هنگام شکل‌گيري نظام سياسي به شدت در برابر پيشنهاد غربگراياني که در صدد تحميل نظام دموکراتيک بودند، مقاومت کرد و نظام


[i]. به‌عنوان نمونه در دوران پهلوي، تعداد شراب‌فروشي‌هاي تهران، بيش از كتاب فروشي‌ها بود (امام خميني، صحيفه امام، ج9، ص156).


|83|

دموکراتيک را مبتني بر اصول غربي، ضد انساني دانست (همان، ص97). البته بديهي است که نظام غرب بر اساس نظام انساني نيست؛ زيرا نظامي که بر اساس مؤلفه‌هايي چون ماترياليسم، ليبراليسم، سکولاريسم و نفي ورود دين در حوزه‌هاي بشري، فردگرايي، شکاکيت، ساينتيسم و نفي عقلانيت قدسي، عقل ابزاري معاش، اومانيسم مبتني بر هواهاي نفساني و مانند آن بنا نهاده شده است، نمي‌تواند به انسان خدمت کند. انساني که طبق عقل فلسفي و وحي اسلامي، داراي ويژگي‌هايي است كه پيشتر ذكر شد، با نگاه دنياي مدرن سکولار به تعالي و رشد نمي‌رسد و حداکثر در خدمت پوسته انسان و تخريب انسانيت گام مي‌نهد. البته اين به معناي دشمني و تنش‌زايي از سوي جمهوري اسلامي نيست؛ چرا که نظام‌هاي ضد انساني؛ مانند نظام غرب اصولاً تحمل هيچ نظام انساني از جمله نظام جمهوري اسلامي را نخواهند داشت و هميشه در صدد نابودي چنين نظام‌هايي هستند. به تعبير زيباي امام خميني: «بعضي مغرضين، ما را به اعمال سياست نفرت و كينه‏توزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار مي‏دهند و با دلسوزي‌هاي بي‌مورد و اعتراض‌هاي كودكانه مي‏گويند جمهوري اسلامي سبب دشمني‌ها شده است» اين سخن نادرست است؛ زيرا «ما چه بخواهيم و چه نخواهيم صهيونيست‌ها و آمريكا و شوروي در تعقيب‌مان خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبي‏مان را لكه‏دار نمايند» (همان، ج21، ص90).

امام خميني براي نظام‌سازي سياسي خود، بارها خطاب به مردم انقلابي توصيه مي‌کرد که «بايد خودتان را بسازيد تا بتوانيد قيام كنيد. خودساختن به اينكه تبعيت [كنيد] از احكام خدا هر چه فرموده است اطاعت‏ کنيد» (همان، ج5، ص169). حضرت امام در آغاز انقلاب، هدف خود را خدمت به انسانيت دانست؛ انسانيتي که در گرو اسلام باشد. به همين دليل ايشان در بسياري از موارد، اين دو واژه را با هم به کار مي‌برند و خط اسلام را خط انسانيت مي‌دانند (همان، ج15، ص493). به همين سبب است که به اعتقاد ايشان، اسلام اکنون غريب است و اگر تلاش کنيم اسلام را


|84|

به مردم دنيا نشان دهيم همه مي‌پذيرند؛ چرا که اسلام ديني است بر اساس اصول انساني و تأمين‌کنندة تعالي انسان (همان، ج6، ص509). در فرآيند نظام‌سازي نيز نظام سياسي مطلوب و مدينة فاضله را جامعه‌اي مي‌دانند که بر اساس ارزش‌هاي انساني‌ ـ اسلامي؛ يعني بر اساس ملاک تقوا، مهندسي شده باشد (همان، ص343 و464). ازاين‌رو، در انديشة سياسي ايشان تمامي ارکان قدرت از هرم قدرت تا قاعده آن بايد ملتزم به ارزش‌هاي انساني و اسلامي باشند. در نظام سياسي ولايت فقيه، رهبر جامعه بايد بالاترين عدالت را دارا باشد و کمترين لغزش در اين حوزه، نابخشودني است؛ به‌گونه‌اي که يک گناه صغيره او را از ولايت ساقط مي‌گرداند (همان، ج11، ص306). ساير مسؤولين نيز بايد مراقب عدالت و ارزش‌هاي انساني باشند. لذا حضرت امام در احکام تنفيذ رياست جمهوري‌ها دائماً اين مهم؛ يعني رعايت ارزش‌هاي انساني را تذکر مي‌دهند. نتيجه اينکه مي‌توان دورشدن از ارزش‌هاي اسلامي و انساني را به عنوان جدي‌ترين و شايد تنهاترين آسيب نظام اسلامي عنوان نمود. 

نتيجه‌گيري

اين تحقيق، پس از بررسي ديدگاه‌هاي انسان‌شناختي امام خميني1 نشان داد که انسان، موجودي غير منحصر در جسم و داراي روح، کمالمند و داراي سرشتي پاک است که در صورت فراهم‌بودن شرايط (عدالت و معنويت) تا بي‌نهايت، قابل تعالي است. ازاين‌رو، سياست و سياستمدار مطلوب از منظر امام خميني، بايد در جهت تعالي انسان در مسير انسانيت و اسلاميت برنامه‌ريزي کند؛ همانگونه كه ايشان در سراسر حيات طيبة سياسي‌شان در همين راستا حرکت نمودند. در اين مقاله تلاش شد، برخي از اين موارد نشان داده شود.


|85|

منابع و مآخذ

     1.     قرآن كريم.

  2.  آملي، سيدحيدر، اسرار الشريفة و اطوار الطريقة و انوار الحقيقة، قم: معهد الثقافي نور علي نور، 1381.

  3.  استيونسن، لسي، هفت نظريه دربارة طبيعت انسان، ترجمة بهرام محسن‌پور، تهران: انتشارات اميد، 1368.

     4.     الطبري، ابن جرير، جامع البيان، بيروت: دارالفكر للطباعة و النشر، 1415ق.

  5.  امام خميني، سيدروح‌الله، آداب الصلوة، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1372.

  6.  ----------------، الطلب و الاراده، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1379.

  7.  ----------------، تعليقه علي الفوائد الرضويه، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1375(الف).

  8.  ----------------، تفسير سورة حمد، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1375(ب).

  9.  ----------------، تقريرات فلسفه، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1381.

 10.  ----------------، سرالصلوة، معراج السالكين و صلوة العارفين، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1369.

 11.  ----------------، شرح چهل حديث، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، چ48، 1388.

 12.  ----------------، شرح حديث جنود عقل و جهل، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1377.

 13.  ----------------، شرح دعاي سحر، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1368.

 14.  ----------------، صحيفه امام، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1378.

 15.  ----------------، ولايت فقيه، تهران: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، 1373.

 16.  ترينگ، راجر، انسان از ديدگاه ده متفكر، ترجمة رضا بخشايش، تهران: پژوهشكده تعليم و تربيت، 1382.

 17.  ---------، ديدگاههايي دربارة سرشت آدمي، ترجمة جمعي از مترجمان، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1382.

 18.     جلالي مقدم، مسعود، كرانه‌هاي هستي انسان در پنج افق مقدس، تهران: اميركبير، 1383.

 19.     حرالعاملي، وسائل الشيعه، قم: مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، 1414ق.

 20.     حلبي، علي‌اصغر، انسان در اسلام و مكاتب غربي، تهران: انتشارات اساطير، 1374.

 21.  دكارت، رنه، تأملات در فلسفه اولي، ترجمة احمد احمدي، تهران: مركز نشر دانشگاهي، 1369.

 22.     رهنمايي، احمد، غرب‌شناسي، قم: مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني(ره)، 1380.

 23.  روحاني، سيدحميد، نهضت امام خميني، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، چ3، 1381.

 24.  صادقي ارزگاني، محمدامين، انسان كامل از نگاه امام خميني، قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، 1388.

 25.     طباطبايي، سيدجواد، زوال انديشة سياسي در ايران، تهران: كوير، 1375.

 26.  كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه (روم و يونان)، ترجمة سيدجلال‌الدين مجتبوي، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، چ4، 1380.

 27.  -------------، تاريخ فلسفه (از ولف تا كانت)، ترجمه اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، چ3، 1380.

 28.  -------------، تاريخ فلسفه (فيلسوفان انگليسي از هابز تا هيوم)، ترجمة اميرجلال‌الدين اعلم، تهران: انتشارات سروش، 1375.

 29.     مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت: دار احياء التراث العربي، چ3، 1403ق.

 30.     نقش روشنفكران در تاريخ معاصر ايران، تهران: مؤسسه فرهنگي قدر ولايت، 1387.

تعداد نمایش : 2287 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما