صفحه اصلی|اخبار|درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام|تماس با ما
منو اصلی
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
كاستي‌هاي قانون طبيعي در عصر نوزايي
كاستي‌هاي قانون طبيعي در عصر نوزايي تاریخ ثبت : 1390/12/08
طبقه بندي : فصلنامه حکومت اسلامي شماره60 ,
عنوان : كاستي‌هاي قانون طبيعي در عصر نوزايي
مولف : محمدحسين طالبي
دریافت فایلpdf :

pdffileبرای دریافت فایل  PDF کلیک نمایید.

متن :
|85|

كاستي‌هاي قانون طبيعي در عصر نوزايي

دريافت: 20/1/90

 تأييد: 13/4/90

 محمدحسين طالبي*

چکیده

  با توجه به عدم پيشينة مباحث مربوط به مباني قانون طبيعي در آثار دانشمندان مسلمان و به منظور نظريه‌پردازي و توليد علم درباره كشف مباني قانون طبيعي در اسلام، لازم است آموزه قانون طبيعي در غرب به ويژه در دوره مسيحيت بررسي شود؛ زيرا در آن دوره از غرب، توجه بيشتري به ملاك‌هاي ديني مي‌شده است.[1]

  انديشمندان عصر نوزايي (قرن 14 تا 16 ميلادي) با کنارگذاشتن انديشه خدامحور قرون ميانه، تفکر اومانيستي سوفيست‌هاي يونان باستان را در همه ساحت‌هاي معرفتي احيا کردند.

  هر چند آموزه قانون طبيعي در نيمه اول عصر نوزايي به افول گراييد، اما به طور کلي فراموش نشد. مدرسيان متأخر و پروتستان‌هاي اوليه در تجديد حيات انديشه قانون طبيعي، تلاش فراواني کردند.

  در اين نگارش، ابتدا قانون طبيعي در انديشه‌ مدرسيان متأخر تحليل و بررسي مي‌گردد. آنگاه كاستي‌هايي كه هر يك از آن دو در تفسير اين آموزه داشتند، بيان مي‌شود.

واژگان كليدي

  نقد قانون طبيعي، عصر نوزايي (رنسانس)، مدرسيان متأخر، ويتوريا، سوارز


* استاديار گروه حقوق پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، mhtalebi@rihu.ac.ir.

1. در شماره پيشين، قانون طبيعی در دو مقطع اول مسيحيت، نقد و بررسي شد. اينک ماجرای قانون طبيعی و کاستي‌های آن در سومين مقطع از مسيحيت؛ يعنی عصر نوزايی از نظر مي‌گذرد.


|86|

مقدمه

امروزه با سپري‌شدن دو هزار و پانصد سال از تاريخ پرفراز و فرود دکترين قانون طبيعي، اين آموزه، دوره‌هاي گوناگوني را در غرب تجربه کرده است. در خلال اين دوره‌ها تفاسير متنوعي از اين آموزه ارائه شد. وجه مشترک بيشتر قرائت‌هاي قانون طبيعي، اين امر بوده است که همواره اين قانون، حکم عقل عملي درباره رفتار بشر تلقي مي‌شده است.

يکي از تفاوت‌هاي اين قرائت‌ها، تفاسير متفاوت آنها از عقل بوده است. در يونان باستان، از ماهيت عقل عملي، تعاريف مختلفي ارائه مي‌شد؛ در حالي که فيلسوفان يوناني، عقل را امري مجرد مي‌دانستند، سوفسطائيان آن را امري موهوم مي‌پنداشتند و روميان باستان، عقل را بدون ارتباطش با آفريننده در نظر مي‌گرفتند، مسيحيان اوليه و نيز متکلمان قرون ميانه، عقل را پديده‌اي رباني مي‌دانستند که بشر را به سوي خدا هدايت مي‌کند.   

بر خلاف اهميت زياد و سابقة طولاني قانون طبيعي در مجامع علمي مغرب‌زمين، واژة «قانون طبيعي» در آثار مكتوب فيلسوفان يا حقوقدانان مسلمان، عنوان شناخته‌شده‌اي نيست.[i] با مطالعة پيشينه، ويژگي‌ها و محتواي اين قانون در مكتوبات دانشمندان غرب و مقايسه آن با آثار دانشمندان مسلمان دربارة عقل عملي، تا حدي مي‌توان بر محتواي اين قانون عقلي در ساحت آموزه‌هاي اسلامي دست يافت. اين قانون، مبنای تأملات عقلی در باب اخلاق، حقوق و سياست و به طور کلی در باب علوم اجتماعی به شمار می‌رود.

سير تحولات دکترين قانون طبيعي، بعد از ظهور مسيحيت را مي‌توان به شش مقطع اصلي دسته‌بندي کرد:

1.     دوره پيدايش مسيحيت (مسيحيان اوليه)؛

2.     قرون ميانه؛

3.     عصر نوزايي (رنسانس)؛

4.     ظهور پروتستان؛

5.     عصر روشنگري؛

6.     دورة تجديد حيات آموزة قانون طبيعي در قرن بيستم.


[i]. با كمال تأسّف، برخي از نويسندگان پارسي زبان كه در آثار خود در مقام گزارش‌نويسي از ماجراي مكتب «حقوق طبيعي» (natural rights) برآمده‌اند، آن را با «قانون طبيعي» خلط كرده و عبارت «natural law» را به جاي «قانون طبيعي» به معناي «حقوق طبيعي» دانسته‌اند. برای اطلاع بيشتر از اين اشتباه (ر.ک. مجلة حکومت اسلامی، ش 59، « نقد و بررسي آموزة قانون طبيعي از آغاز مسيحيت تا پايان قرون ميانه» از همين نويسنده).


|87|

هدف از نوشته حاضر، علاوه بر معرفي و تبيين محتواي قانون طبيعي در مقطع سوم مسيحيت؛ يعني عصر نوزايي (رنسانس)، رويکردي انتقادي به آن، بر اساس مباني موجه در انديشه اسلامي است. اين امر سبب مي‌شود تا صاحب‌نظران مسلمان نيز با مطالعه افكار مسيحيان درباره قانون طبيعي، در گامي تطبيقي بر انديشه قانون طبيعي در اسلام كه نقطه ثقل مباحث فلسفي درباره سياست، حقوق و اخلاق به‌شمار مي‌رود، بيشتر واقف گردند.

قانون طبيعي در عصر نوزايي (رنسانس)

واژة رنسانس (Renaissance) به‌معناي تولد دوباره است. اين واژه، بر عصري اطلاق شد که منظور از آن احياي ادبيات و هنرهاي دوره باستان در اروپا، پس از دوره طولاني قرون ميانه بود. تجلّيات عصر نوزايي، اولين‌بار در ايتالياي قرن چهاردهم ظهور کرد و سپس به ساير مناطق اروپا کشيده شد (Burke, 1997, p.10; Ashworth, 1998, Vol. 8, p.264; Monfasani, 1998, Vol. 4, p.533).

عصر نوزايي، اروپا را با تغييرات زيادي مواجه ساخت. هنر، ادبيات، تاريخ و فلسفه يونان و روم باستان، توجه انديشمندان عصر نوزايي را به خود جلب کرد. آنها با کنارگذاشتن انديشه خدامحور قرون ميانه، تفکر باستاني سوفيست‌ها را مبني بر اينکه انسان معيار همه چيز است، دوباره احيا کردند. در اين دوره، به جاي تأکيد بر اراده رباني که نظريه‌پردازان قانون طبيعي در قرون ميانه به آن توجه داشتند، به طور عجيبي بر اراده آزاد افراد بشر پافشاري مي‌شد.

هر چند آموزه قانون طبيعي در نيمه اول عصر نوزايي به افول گراييد، اما به طور کلي فراموش نشد؛ زيرا مدرسيان متأخر و پروتستان‌هاي اوليه، در تجديد حيات انديشه قانون طبيعي تلاش فراواني کردند.        

انديشه‌ورزان مدرسي متأخر، توفيق نيافتند اصول قانون طبيعي دوره ميانه را به طور کامل احيا کنند. ازاين‌رو، آنها در نظريه‌پردازي خود درباره قانون طبيعي، عقل بشري مخلوق خدا را جايگزين اراده ازلي رباني کردند (Vitoria, 1991,p.156). اين تغيير ناشي از مواجهه آنان با انديشه توجه عميق به عقل خودبنياد بشري دانشمندان رنسانس بود که همواره مباني وحياني را به طور گستاخانه انکار مي‌کرد.


|88|

پروتستان‌هاي اوليه نيز تحت تأثير نفوذ اومانيسم عصر نوزايي قرار گرفتند. آنها قانون طبيعي رباني را به شيوه سکولارمنشانه تفسير کردند. در اين تفسير، خدا به عنوان علةالعلل جهان و علت به وجود آورنده عقل بشر مطرح نبود. اين امر وقيح تا آنجا پيش رفت که کشيش و حقوقدان هلندي عصر نوزايي اعلام کرد: «قانون طبيعي اعتبار دارد، حتي اگر خدا وجود نداشته باشد» (Grotius, 1957, p.10).

در اين نگارش، قانون طبيعي در انديشه‌ مدرسيان متأخر از جمله ويتوريا (Vitoria) و سوارز (Suárez) كه در عصر نوزايي مي‌زيستند، تحليل و نقد و بررسي مي‌گردد.

مدرسيان متأخر و قانون طبيعي

اهميت، اعتبار و نفوذ الهيات و فلسفه مدرسيان که در قرون ميانه، داراي شکوه و جلالت بود، در عصر نوزايي روز به روز کاهش يافت. در حقيقت، با افت انديشه مدرسي قرن چهاردهم ميلادي، سنت تفکر مدرسي قرون ميانه به کلي در معرض سقوط قرار گرفت. انديشمند هلندي؛ اِراسموس روتردام (Erasmus of Rotterdam) (تقريباً 1536- 1466.م) کتاب «در ستايش از حماقت» (Encomium Moriae) (1509.م) را بر عليه سنت مدرسي رو‌ به انحطاط عصر خويش نگاشت. وي با کمک حلقه‌اي از دوستانش از اصلاح‌طلبان ناراضي در برابر کليساي کاتوليک حمايت مي‌کرد. مي‌توان گفت محصول بذر اصلاح‌طلبي را که اِراسموس در مخالفت با کليساي کاتوليک کاشت، مارتين لوتر (Martin Luter) آلماني (1546-1483.م) با تأسيس مذهب پروتستان برداشت کرد (Ferguson, 1948, p.53).

علي‌رغم کاستي‌هاي زياد تفکر مدرسي در عصر نوزايي و با وجود نهضت‌هاي مختلف فلسفي و مکاتب متنوع فکري در اين دوره، الهيات و فلسفه قرون ميانه به ويژه نظريه قانون طبيعي توماس آکوئيناس در نيمة دوم عصر نوزايي، حقيقتاً رواجي دوباره يافت. ماجراي احياي انديشه قانون طبيعي در آن دوره، شبيه سرگذشت بازسازي اين تفکر در قرن بيستم به وسيله نظريه‌پردازان انديشه جديد قانون طبيعي، مثل جان فينيس (John Finnis) بود.

تحليل روند احياي مباحث مربوط به قانون طبيعي با بررسي افکار بزرگترين مدرسيان متأخر و معاصر عصر نوزايي، مثل ويتوريا و سوارز از اهداف اين بخش از


|89|

اين نوشتار است.

ويتوريا

فرانسيکو ويتوريا (Francisco Vitoria) (تقريباً 1546-1480.م) از فرقة دومينيکن؛ يکي از دانشمندان علم الهيات در اوايل قرن شانزدهم بود. او مؤسس انديشه مدرسي جديد به شمار مي‌رود که در اروپاي کاتوليک آن روز، نفوذ زيادي داشت. ويتوريا، کوشيد تا انديشه توميسم (تفکر توماس آکوئيناس) را جايگزين نوميناليسم (اسم‌گرايي) ويليام اوکام (William of Ockham) کند (Hamilton, 1963, p.171-6). هر چند سخنراني‌ها و دروس ويتوريا بسيار تأثيرگذار بود، اما هرگز در زمان حياتش به چاپ نرسيد. در عوض، موشکافي‌هاي او در اين دروس، زيربناي همه آثار علمي پيروان ويتوريا در حوزه نظريه‌پردازي حقوقي در پايان قرن شانزدهم بود (Tuck, 1979, p.46).

آثار ويتوريا در دانش فلسفه حقوق، سه حوزه را تحت پوشش قرار داده است: قانون طبيعي، حقوق طبيعي و حقوق بين‌الملل. البته اين نوشتار، فقط به مباحث مربوط به قانون طبيعي در انديشه ويتوريا مي‌پردازد.

واژه «طبيعي» در تركيب قانون طبيعي در حوزه واژه‌شناسي مدرسيان متأخر، از جمله ويتوريا، به معناي امري است که دو ويژگي دارد: هم عقل‌پذير بوده و هم از مقبوليت عرفي برخوردار است. امر طبيعي نزد آنها به معناي امر متعارف و بهنجار است (Hamilton, 1963 ,p.11). امروزه نيز مفهوم «طبيعي» نزد نظريه‌پردازان قانون طبيعي به معناي امر عقلاني است (Finnis, 1980, p.280).

ويتوريا به هنگام شرح‌دادن تعريف آکوئيناس[i] درباره قانون طبيعي به اين نکته، تفطن داشت که قانون طبيعي، ربطي به مقام اراده بشر ندارد، بلکه مربوط به عقل و مقام روشنگري است (Vitoria, 1991, p.156). خداوند، اصول اوليه بديهي قانون طبيعي را بر قلب بشر حک کرده است؛ زيرا او خالق همه مخلوقات است. ويتوريا در دسته‌بندي قوانين، قانون طبيعي را زيرمجموعة قوانين رباني قرار داده است (Ibid, p.159).

فهم درست قانون طبيعي در نگاه ويتوريا به منزله آگاهي‌يافتن دقيق از مقررات مربوط به رفتارهاي فردي و اجتماعي بشر است که به طور طبيعي انسانها آن قوانين را


[i]. آکوئيناس در تعريف قانون طبيعي مي‌گفت: «قانون طبيعي؛ يعني مشارکت‌جستن مخلوقات داراي شعور در اجراي قانون ازلي. اين قانون حاوي بديهيات اوليه عقل عملي است که خداوند آن را بر قلب بشر، الهام کرده است».


|90|

مي‌شناسند و مشتاق رعايت آن هستند. فضايل مهم اخلاقي در قانون طبيعي، مندرج است.  به عقيده ويتوريا، اين قانون از مقتضيات طبيعت بشر است.

ويتوريا، اصول انديشه قانون طبيعي را به سه دسته طولي تقسيم کرده است:

1.   آنچه که هم در ذات خود بداهت دارد و هم براي ما بديهي است. اين اصول، بديهيات اوليه عقل عملي نام دارند، مثل اين اصل عملي که «کار نيک را بايد انجام داد».

2.     آنچه که در ذات خود بداهت دارد، اما براي ما بديهي نيست، مثل بيشتر اصول قانون طبيعي.

3.     آنچه ذاتاً بديهي است، اما فقط خردمندان و نه همه مردم، آن را با قطع نظر از درجه دانش‌شان درک مي‌کنند. مثلاً اين گزاره که «عمل‌کردن در مخالفت با گرايش‌هاي طبيعي عبارت است از عمل‌کردن بر ضد قانون طبيعي» گزاره‌اي است که هم در ذات خود و هم نزد خردمندان، بديهي است .(Ibid, p.170)

قانون طبيعي در نگاه ويتوريا زيربناي حقوق طبيعي بشر است. همه انسانها در نگاه او داراي حقوق طبيعي برابرند؛ زيرا بر اساس قانون طبيعي، همه در طبيعت خويش يکسان آفريده شده‌اند. هيچ‌کس مجاز نيست حق صيانت از خويش و نيز حق به‌کارگرفتن ارگانهاي بدن خود را در راه به‌دست‌آوردن آسايش خويش رها کند؛ زيرا به حکم قانون طبيعي که خدا آن را در قلب بشر جاي داده است، همه انسانها داراي اين حقند (Ibid, p.18-9). هيچ انساني طبيعي‌تر از انسانهاي ديگر نيست و بنا بر اين، دليلي قانع کننده بر اين امر وجود ندارد که يک فرد، به لحاظ طبيعي بايد داراي قدرت يا حقي بيش از ديگران باشد (Ibid, p.11).

سوارز

فرانسيسکو سوارز (Francisco Suárez) (1617- 1548.م) در گراناداي اسپانيا به دنيا آمد. او ابتدا، دانش حقوق را فرا گرفت و پس از پيوستن به گروه «يسوعيان» (Jesuits) در سال 1564 ميلادي به تحصيل فلسفه و الهيات همت گماشت و به‌سرعت محققي توانا، نويسنده‌اي کوشا و استادي عالي‌مقام گرديد. آثار سوارز، نقشي مؤثر در انتقال فلسفه مدرسي به دوران مدرن ايفا کرد (Doyle, 1998,


|91|

p.189). به اين دليل است که سوارز، آخرين دانشمند مدرسي خوانده مي‌شود. سوارز، نه تنها مهمترين دانشمند مدرسي عصر نوزايي بود؛ بلکه با ذکاوت‌ترين فيلسوف و انديشور الهياتي فرقه خود محسوب مي‌شد (Wilenius, 1963, p.22). در ميان آثار سوارز کتاب «رساله‌اي درباره قوانين و خدا واضع قانون» (1612.م)           (Tractatus de Legibus, ac Deo Legislatore [Treatise on Laws and God the Lawgiver]) از همه مهمتر است. اين اثر، مشتمل بر 10 مقاله است که دومين آنها اختصاص به قانون ازلي، قانون طبيعي و قانون ملت‌ها دارد.

سوارز، يک نظريه‌پرداز قانون طبيعي و از پيروان آکوئيناس بود. او به منظور حل برخي از مسائل حقوقي و سياسي زمان خود در موارد ضرورت، افکار آکوئيناس را مجدداً تفسير مي‌کرد. اولين پرسش سوارز اين بود که «مفهوم قانون چيست؟» او در تعريف قانون تلاش کرد تا نقش مستقيم عقل و نقش الزام‌آور اراده قانون‌گذار را متحد کند.

«قانون به لحاظ جنبة عقلي که در قانون‌گذار وجود دارد، عبارت است از عمل يک اراده منطقي و محترم؛ امري که به وسيله آن اراده‌هاي برتر، اراده‌‌هاي فروتر را به انجام کاري خاص ملزم مي‌کنند» (Suárez, 1944: I, v, 24, p.72).     

در حالي که هم عقل سليم و هم اراده صحيح، عناصر ضروري تعريف قانون هستند، سوارز بر نقش اراده قانون‌گذار بيشتر تأکيد کرده و دو نوع مهم قانون؛ يعني قانون ازلي و قانون غير ازلي را از هم متمايز ساخته است (Ibid: I, iii, 6, p.40). قانون غير ازلي در نگاه سوارز به قانون وضعي و قانون طبيعي تقسيم مي‌شود (Ibid, 7, p.40). قانون طبيعي در نظرية سوارز بر فهم دقيق طبيعت عقلاني بشر مبتني است. او عقيده واسکوئز (Vásquez) را درباره اينکه قانون طبيعي و طبيعت عقلاني يک چيز است، مردود مي‌داند. نظريه سوارز از قرار زير است:

بنابراين، باور دومي [درباره مبناي قانون طبيعي] وجود دارد. بر اساس اين باور، دو جنبه طبيعت عقلاني [بشر] از هم متمايزند: يکي وجود خود طبيعت است تا آنجا که اين وجود، مبناي سازگاري و عدم سازگاري اعمال بشر با اين طبيعت تلقي مي‌شود. جنبة دوم، عبارت است از نيرويي خاص که طبيعت بشر، واجد آن است تا به وسيله آن ميان اعمال سازگار و


|92|

ناسازگار با طبيعت، تميز دهد؛ نيرويي که ما آن را عقل طبيعي مي‌ناميم. طبيعت عقلاني به لحاظ جنبه اول، مبناي شرافت طبيعي است؛ اما به لحاظ جهت دوم، نفس حکم طبيعت است که اوامر و نواهي را بر اراده بشر درباره آنچه بايد انجام دهد [يا ترک کند] به عنوان محتواي قانون طبيعي تحميل مي‌کند (Ibid: II, v, 9, p.183).

قانون طبيعي در انديشة سوارز با طبيعت بشر يکي نيست. طبيعت بشر، چيزي است که به ما داده شده تا به وسيله آن به اطلاعاتي درباره خويش دست يابيم. اين طبيعت نمي‌تواند ما را نسبت به آنچه بايد انجام دهيم راهنمايي کند.

«با نگاه دقيق به جنبة ذاتي طبيعت عقلاني مي‌فهميم که اين طبيعت، نه به ما فرمان مي‌دهد و نه صلاح و فساد چيزي را آشکار مي‌کند و نه هيچ مقدار از نتايج کامل قانون را توضيح مي‌دهد و نه ايجاد مي‌کند» .(Ibid, 5, p.180)

طبيعت عقلاني بشر، بنياد قانون طبيعي است؛ زيرا قانون طبيعي، قوانين رفتارهاي صحيح منطبق بر گرايش‌هاي اين طبيعت است. اين مقررات را مي‌توان معيار عام رفتار اخلاقي ناميد، اما نمي‌توان اين معيار را قانون به معناي هدايت‌کننده و آمر در رفتارهاي بشر دانست. واژه طبيعي در عبارت «قانون طبيعي» به طبيعت بشر مربوط نيست.

کساني که قانون طبيعي را با عقل طبيعي، يکي مي‌دانند به حقيقت نزديک‌ترند. آنها طبيعت بشر را اساس سازگاري يا ناسازگاري افعال بشر با خود طبيعت مي‌دانند. عقل طبيعي به تنهايي ميان افعال سازگار و ناسازگار با طبيعت بشر تمايز برقرار مي‌کند. به اين دليل، قانون طبيعي، قانون محض افعال انسان است (Ibid, 12, p.185).

اين قانون؛ يعني قانون طبيعي، نسبت به همه افراد يکسان است و همه انسانها را در همه زمانها شامل مي‌شود. وحدت قانون طبيعي از اين حقيقت سرچشمه مي‌گيرد که همه اصول آن از زيربنايي‌ترين اصل رفتار اخلاقي، اشتقاق مي‌يابد. اين اصل زيربنايي عبارت است از: «کار نيک را انجام بده و از شر بپرهيز». اصول قانون طبيعي، انسان را به يک هدف جامع هدايت مي‌کند. اين هدف، سعادت انسان است. اين اصول داراي يک خالق است که خدا نام دارد.

سوارز، همانند اسلاف مدرسي خود قانون طبيعي را به معناي مشارکت‌کردن طبيعت


|93|

اخلاقي انسانها در قانون ازلي مي‌دانست. اين امر به معناي اين است که سرچشمه قانون طبيعي، اراده خدا است، نه اراده بشر (Mourant, 1967, p.32). به اين دليل بود که سوارز، باور داشت که هيچ قدرت بشري نمي‌تواند قانون طبيعي را وضع کند. وي مي‌گفت: «من از اول اعتقاد داشتم که هيچ قدرت بشري، حتي حاکميت پاپ نمي‌تواند هيچ‌يک از اصول قانون طبيعي را نسخ کند يا آن را حقيقتاً محدود سازد و يا ما را از آن بي‌نياز کند» (Suárez, 1944: II, xiv, 8, p.271)، حتي خدا که تنها خالق قانون طبيعي است، نمي‌تواند انسان را از قانون طبيعي بي‌نياز کند. اگر او مي‌توانست، مي‌بايست کارهايي را تجويز کند که قانون طبيعي آنها را ممنوع کرده است و در نتيجه به انجام افعالي که ممنوع است فرمان دهد. «اما ساير دانشمندان علم الهيات اين عقيده را باطل و مردود دانسته و آن را گزاره‌اي پيشيني مي‌دانند که به هيچ وجه قابل اثبات نيست» (Ibid, xv, 4, p.287).  به بيان ديگر، خداوند نمي‌تواند اموري را که شر بالذات است، ممنوع نکند و از تجويز اموري که ذاتاً خيرند، امتناع ورزد؛ زيرا قانون طبيعي، قانون رباني نيست.

سوارز مي‌افزايد: «قانون طبيعي، دستورات خدا را آشکار نمي‌کند، بلکه به وضوح نشان مي‌دهد چه چيزي ذاتاً خير يا شر است» (Ibid: II, vi, 2, p.189). سوارز، معتقد بود که خدا پس از آفرينش جهان، ملزم به حفظ نظام اخلاقي در آن است. صحيح است که خدا هم آفريننده بشر و هم قانون طبيعي در ذهن انسان است؛ اما او به طور خودسرانه و غير منطقي اوامر و نواهي قانون طبيعي را بر انسان تحميل نمي‌کند. اين فرامين به روشني، تابع عقل سليم طبيعي انسان است که خدا به انسان عطا کرده و از او خواسته تا از اين عقل، فرمانبري کند.

انديشة مدرسي در عصر نوزايي، گذرگاهي بود که از طريق آن قرائت‌هاي قرون ميانه‌اي درباره آموزه‌هاي قانون طبيعي و عدالت به انديشمندان سکولار دوره جديد، مثل «گروسيوس» در تفکر پروتستان اوليه انتقال يافت (Copleston, 1953, p.352).

جمع‌بندي

1. مراد از عصر نوزايي، دوره‌اي پس از قرون ميانه است كه در آن ادبيات، هنر، تاريخ و فلسفة دوره باستان در اروپا توجه انديشمندان را به خود  جلب کرد. آنها با


|94|

کنارگذاشتن انديشه خدامحور قرون ميانه، تفکر باستاني سوفيستي اومانيسم را دوباره احيا کردند. در اين دوره به جاي تأکيد بر اراده رباني که نظريه‌پردازان قانون طبيعي در قرون ميانه به آن توجه داشتند، به طور عجيبي بر اراده آزاد افراد بشر پافشاري مي‌شد.

2. توجه عميق دانشمندان عصر نوزايي به عقل خودبنياد بشري و روي‌گرداني آنان از مباني وحياني سبب شد تا انديشه‌ورزان مدرسي متأخر، توفيق نيابند اصول قانون طبيعي دورة ميانه را به طور کامل احيا کنند. ازاين‌رو، آنها در نظريه‌پردازي خود درباره قانون طبيعي، عقل بشري مخلوق خدا را جايگزين اراده ازلي رباني کردند.

3. واژه «طبيعي» در تركيب قانون طبيعي در حوزه واژه‌شناسي مدرسيان متأخر، از جمله ويتوريا، به معناي امري است که دو ويژگي دارد: هم عقل‌پذير بوده و هم از مقبوليت عرفي برخوردار است.

4. به عقيده ويتوريا، قانون طبيعي، ربطي به مقام اراده بشر ندارد، بلکه مربوط به عقل و مقام روشنگري است. خداوند اصول اوليه بديهي قانون طبيعي را بر قلب بشر حک کرده است؛ زيرا او خالق همه مخلوقات است.

5. ويتوريا در دسته‌بندي قوانين، قانون طبيعي را زيرمجموعه قوانين رباني قرار داده است. در نگاه او، حقوق طبيعي بشر بر قانون طبيعي، بنا شده است.

6. ويتوريا همه اصول انديشه قانون طبيعي را بديهي مي‌داند.

7. سوارز از يك سو، قانون طبيعي را يكي از اقسام قانون غير ‌ازلي مي‌دانست و از سوي ديگر، معتقد بود كه سرچشمه قانون طبيعي اراده خداست.

8. وي قانون طبيعي را بر فهم دقيق طبيعت عقلاني بشر مبتني مي‌داند. بنابراين، قانون طبيعي از نظر سوارز، قوانين رفتارهاي صحيح منطبق بر گرايش‌هاي طبيعي بشر است. به تعبير ديگر، قانون طبيعي، قانون محض افعال انسان است.

9. سوارز مي‌گويد: «قانون طبيعي، نسبت به همه افراد يکسان است و همه انسانها را در همه زمانها شامل مي‌شود».

10. وحدت قانون طبيعي از نگاه سوارز، از اين حقيقت سرچشمه مي‌گيرد که همه اصول آن از زيربنايي‌ترين اصل رفتار اخلاقي اشتقاق مي‌يابد. اين اصل زيربنايي عبارت است از: «کار نيک را انجام بده و از شر بپرهيز».


|95|

11. اصول قانون طبيعي، انسان را به يک هدف جامع هدايت مي‌کند؛ اين هدف سعادت انسان است.

12. سوارز معتقد است: «قانون طبيعي، دستورات خدا را آشکار نمي‌کند، بلکه به وضوح نشان مي‌دهد، چه چيزي ذاتاً خير يا شر است».

نکات انتقادي

مقصود اصلي اين بخش از نگارش، بعد از بيان تحليل قانون طبيعي از نگاه متكلمان مسيحي معاصر عصر نوزايي، بيان نکات ضعف تفاسير آنان با عنوان نکات انتقادي است. اين نکات به دو دسته انتقادات مشترک و مختص اشاره مي‌كند. انتقادات مشترک، انتقاداتي است که به طور مشترك بر نظريه‌پردازان قانون طبيعي در عصر نوزايي وارد است. در مقابل، انتقادات مختص، نكته‌هاي انتقادي است كه به برخي از اين نظريه‌پردازان به طور جداگانه مربوط مي‌شود.

انتقادات مشترک

دست کم سه اشکال به طور مشترک بر افکار نظريه‌پردازان قانون طبيعي در عصر نوزايي وارد است که عبارتند از:

1.   انديشه‌ورزان مدرسي متأخر، توفيق نيافتند اصول قانون طبيعي دوره ميانه را به طور کامل احيا کنند. ازاين‌رو، آنها در نظريه‌پردازي خود درباره قانون طبيعي، عقل بشري مخلوق خدا را جايگزين اراده ازلي رباني کردند (Vitoria, 1991, p.156). اين تغيير ناشي از مواجهه آنان با انديشه توجه عميق به عقل خودبنياد بشري دانشمندان رنسانس بود که همواره مباني وحياني را به طور گستاخانه انکار مي‌کرد.

به عقيده نگارنده، انديشمندان مدرسي متأخر در انجام وظيفه خود در برابر دانشمندان گستاخ عصر نوزايي در دفاع از مباني وحياني کوتاهي کرده‌اند. مدرسيان به چه دليل در کنارگذاشتن اراده ازلي رباني با دانشمندان عصر نوزايي همسو شدند، شايد عقل‌ستيزبودن برخي از آموزه‌هاي مسيحيت، مثل تثليث و ...، مدرسيان را در دفاع عقلاني‌کردن از مباني مسيحيت ناتوان ساخته بود. به اين دليل، آنها دست از خدامحوري جهان برداشتند.

پرواضح است که انديشه اومانيسم به هيچ وجه قابل دفاع نيست؛ زيرا انسان همانند


|96|

ساير آفريدگان خداوند، موجودي ممکن‌الوجود است. اين موجود مانند ديگر موجودات امکاني همچنان که در آغاز پيدايش خود نيازمند به خالق خود بوده است، همواره در بقاي خويش، به خداوند متعال نيازمند است. به اين دليل تا خدا در جهان هستي وجود دارد، اراده او معيار همه چيز است، نه  اراده انسان.

1.   با وجود اينکه متفکران مسيحي دوره رنسانس، مفهوم قانون طبيعي را تا حدودي توضيح داده‌اند، مصاديق و اصول قانون طبيعي را مورد توجه قرار نداده‌اند. آنها به جاي بيان اصول مختلف قانون طبيعي، تنها به ذکر بنيادي‌ترين اصل قانون طبيعي؛ يعني اصل «خوبي را بايد انجام داد و از بدي بايد اجتناب کرد» بسنده کرده‌اند.

2.   يکي از اصول مشترک همه طرفداران قانون طبيعي در عصر نوزايي، مثل ويتوريا و سوارز، بلکه اصل مشترک ميان همه نظريه‌پردازان قانون طبيعي قبل و بعد از آن دوره، اين امر بوده و مي‌باشد که همه انسانها با حقوق طبيعي يکسان آفريده شده‌اند.

به عقيده نگارنده، اين اصل به لحاظ عقلي، نه تنها قابل دفاع نيست، بلکه مي‌توان بر عدم مساوات انسانها در داشتن حقوق طبيعی دليل آورد. نشانه‌هايي، مبني بر اينکه برخي از افراد انسان به طور قهري، داراي حقوق طبيعي برابر با ديگران نيستند در دست است؛ هر چند عقل، دليل تفصيلي روشني بر اين نابرابري ندارد؛ اما به طور اجمال يقين دارد که همه انسانها داراي حقوق طبيعي برابر نيستند.

توضيح ادعاي بالا، بر اصلي مستحکم در دانش اصول فقه مبتني است. اين اصل، همان قاعده معروف تلازم ميان حکم شرع و حکم عقل است.[i] بر اساس اين قاعده عقلي، اختلاف‌داشتن برخي از افراد انسان در داشتن حقوق طبيعي، مثل حق آزادي، مالکيت و ... در شريعت مقدس اسلام به خاطر عاملي غير اختياري (قهري)، مثل مذکر يا مونث‌بودن و يا مثل برده يا آزاد به دنيا آمدن به تأييد عقل نيز مي‌رسد؛ هر چند عقل عادي بشر توانايي ارائه برهان در اين نابرابري را ندارد، اما به طور اجمال يقين دارد که انسانها به خاطر برخي از عناوين قهري، داراي حقوق طبيعي برابر نيستند.

بر اساس متون مقدس وحياني (قرآن و سنت)، برخي از آزادي‌هاي اجتماعي زنان از مردان کمتر است،[ii] همچنين بردگان در داشتن برخي از حقوق طبيعي، مثل حق آزادي و حق مالکيت با افراد آزاد، برابر نيستند.[iii] مذکر يا مونث‌بودن و برده يا آزاد به دنيا


[i]. «کلما حکم به الشرع، حکم به العقل و کلما حکم به العقل، حکم به الشرع».

[ii]. مسألة حجاب اسلامی يکی از محدوديت‌های بانوان در انتخاب مقدار پوشش بدن در جامعه است.

[iii]. «ذهبت الإمامية إلى أن العبد لا يملك شيئاً و إن ملكه لمولاه» (حلي، نهج‌الحق و كشف الصدق، ص484).


|97|

آمدن از امور اختياري فرد نيست. بنابراين، نمي‌توان گفت اختلاف حقوق آنها ناشي از عملي است که خود آنها مرتکب شده‌اند.

ناگفته نماند که نابرابري انسانها در داشتن حقوق طبيعي، لزوماً به معناي نابرابري آنها در انسانيت‌شان نيست. همه افراد انسان در داشتن طبيعت انساني برابرند. نابرابري انسانها در داشتن حقوق طبيعي، ناشي از برخي عناوين ثانوي، مثل اختلاف جنسيتي و غير آن است. چنانچه عنوان ثانوي برداشته شود، مثل اينکه برده، آزاد شود، اختلاف در داشتن حق‌هاي طبيعي نيز از بين مي‌رود.

بنابراين، سومين انتقاد مشترك به طرفداران قانون طبيعي در عهد رنسانس، انتقاد نسبت به اتفاق نظر آنان در برابري مردم براي داشتن حقوق طبيعی است. اختلاف حقوق برخي از انسانها نسبت به برخي ديگر که به تأييد عقل نيز مي‌رسد، نشان مي‌دهد كه همه افراد انسان در همه حقوق طبيعی خود برابر نيستند.

انتقادات مختص

انتقادات مختص، انتقاداتي هستند که به طور جداگانه به انديشه‌هاي هر يک از دو متفکر قانون طبيعي در عصر نوزايي؛ يعني ويتوريا و سوارز وارد است. به عقيده نگارنده اين انتقادات، عبارتند از:

1.     ويتوريا، ادعا کرده است که فضايل مهم اخلاقي در قانون طبيعي مندرج است.

اين باور ويتوريا از اين امر، حکايت مي‌کند که اگر قوانين شرعي حاوي فضايل مهم اخلاقي نمي‌بود، بشر مي‌توانست همه اين فضايل را با عقل خود دريابد؛ در حالي که واقعيت اين است که هرگز انسان قادر نيست با عقل خويش همه فضايل مهم اخلاقي را شناسايي کند. به اين دليل است که بخش مهمي از شرايع وحياني به ذکر فضايل و رذايل اخلاقي و معرفي آنان به مردم و شناساندن راه‌هاي کسب فضايل و اجتناب از رذايل، اختصاص داده شده است.

2.   ويتوريا يکي از ويژگي‌هاي قانون طبيعي را بداهت مي‌دانست. با اين وجود، وي هيچ تعريفي از مفهوم بداهت ارائه نکرده است. به بيان ديگر، ويتوريا با خودداري‌کردن از تعيين ملاک بداهت بر ابهام قانون طبيعي، افزوده است.


|98|

1.   دومين دسته از اصول قانون طبيعي نزد ويتوريا، اموري است که در ذات خود، بديهي است؛ اما نزد ما بديهي نيست. ويتوريا، ميان مفهوم بداهت ذاتي و بداهت نزد فاعل شناسا فرق گذاشته است. اين در حالي است که بداهت، مفهومي مطلق و نفسي است، نه اينکه امري اضافي و نسبي باشد. امر بديهي، امري است که نزد هر فاعل شناسا که داراي توان تفکر است، بديهي باشد؛ نه اينکه در ذات خود بديهي باشد، اما نزد ما بديهي نباشد.

2.   از اينجا مي‌توان به اشکال ديگري در کلمات ويتوريا پي برد. او سومين دسته از اصول قانون طبيعي را اموري بديهي در ذات خود مي‌دانست که فقط نزد خردمندان بديهي است، نه نزد همه مردم. اشکال اين حرف اين است که امر بديهي، امري است که نزد همه بديهي باشد.[i] در فهم امور بديهي تفاوتي ميان فاعلان شناسا نيست. 

3.   سوارز به دو امر ناسازگار ملتزم شده است؛ از يک سو، عنصر اراده را در هويت قانون، از جمله قانون طبيعي، دخيل مي‌داند و از سوي ديگر، قانون طبيعي را قانوني غير ازلي مي‌پندارد.

توضيح اين امر آن است که به عقيده سوارز، اراده خدا سازنده قانون طبيعي است. به اين دليل بود که سوارز، باور داشت که هيچ قدرت بشري نمي‌تواند قانون طبيعي را وضع کند. از آنجا که اراده خدا امري ازلي است، قانون طبيعي نيز بايد قانوني ازلي باشد. اين در حالي است که سوارز، قانون طبيعي را از اقسام قوانين غير ازلي دانسته است.

4.   تنها فرقي كه سوارز ميان حكمت نظري و حكمت عملي قائل شده، حضور عنصر اراده در حكمت عملي است. به بيان ديگر، سوارز، حكمت عملي را مساوي با حكمت نظري به علاوه اراده مي‌داند. به اين دليل، سوارز، متهم به سوء فهم در شناسايي اصول قانون طبيعي به مثابه مدرکات اخلاقي شده است. گريسز(Grisez) در اين زمينه مي‌گويد:

نظريه قانون، دائماً در معرضِ خطرِ افتادن در دام اين توهم است که حكمت عملي، همان حكمت نظري است، به علاوه نيروي اراده. اين امر دقيقاً همان


[i]. البته، ممکن است برخي از روي لجاجت در بديهي‌ترين بديهيات تشکيک کنند. طبيعي است انکار آنان ضربه‌اي به بحث نخواهد زد.


|99|

اشتباهي است که سوارز مرتکب شده؛ زيرا وي قانون طبيعي را مساوي با خير و شر طبيعي به علاوه اراده هوشمند رباني مي‌داند (Grisez, 1970,p.378).

اين عقيده سوارز، داراي اشكال است. تفاوت ميان حكمت عملي و نظري آنچنان كه سوارز مي‌پندارد، فقط به صرف وجود اراده در حكمت عملي نيست. درست است كه جنس اين دو نوع از دانش يكي است (هر دو از سنخ معرفتند)، اما تفاوت آنها در اين است كه حكمت نظري، صرفاً قابليت دانسته‌شدن دارد، ولي حكمت عملي، علاوه بر قابليت دانسته‌شدن، قابليت به عمل درآمدن هم دارد.

1.   قانون طبيعي در نگاه سوارز به جاي اينکه توصيفي باشد، امري دستوري (هنجاري) است؛ در حالي كه قانون طبيعي، جزئي از حكمت عملي است و حكمت عملي، دانش دستوري نيست. به تعبير ديگر، گزاره‌هاي حكمت عملي، گزاره‌هاي انشايي نيست؛ بلكه اخباري، (توصيفي) است.

تفاوت ميان گزاره‌هاي اخباري در حكمت عملي و نظري در اين است كه گزاره‌هاي حكمت عملي، چون به رفتار آدمي مربوطند، قابليت امر و نهي پذيري نيز دارند. اين پذيرش در گزاره‌هاي اخباري حكمت نظري نيست. اين گزاره‌ها صرفاً سزاوار دانسته‌شدن هستند.

2.   سوارز ميان عقل نظري و عقل عملي، تفاوتي قائل نشده است؛ در حالي که امروزه نظريه‌پردازان قانون طبيعي در غرب، همانند فيلسوفان مسلمان، معتقد به تمايزي آشکار ميان عقل عملي و عقل نظري‌اند.

3.   سوارز گفته است: «حتي خدا که تنها خالق قانون طبيعي است، نمي‌تواند انسان را از قانون طبيعي بي‌نياز کند. اگر او مي‌توانست، مي‌بايست کارهايي را تجويز کند که قانون طبيعي آنها را ممنوع کرده است و در نتيجه به انجام افعالي که ممنوع است فرمان دهد».

سوارز با اين بيان خود، نوعي عجز را به خداي کامل مطلق، نسبت داده است. پرواضح است که خداوند، توانايي هر کار غير ممتنعي را دارد. امور ممتنع در ذات خود، شدني نيستند؛ يعني امکان وقوع ندارند. به اين دليل، عدم وقوع آنها دليل بر ناتواني فاعل قادر نيست. صدور فرمان غير عاقلانه؛ يعني مخالف قانون طبيعي از


|100|

خداوند حکيم، امري محال است؛ زيرا مخالف حکمت او است. به اين دليل، اراده خدا به صدور چنين فرماني تعلق نمي‌گيرد.

1.    سوارز معتقد است: «قانون طبيعي، دستورات خدا را آشکار نمي‌کند».

در انتقاد به سوارز مي‌توان گفت كه خدا از دو راه دستورات خود را به مردم اعلام مي‌کند:

۱. از راه وحي بر پيامبران و ابلاغ پيام وحياني خدا به مردم به وسيله پيامبران. بنابراين، پيامبر حجت ظاهري خداوند است.

۲. از راه دريافت‌هاي برهاني عقلي. بنابراين، عقل، حجت باطني خدا است.

                        قانون طبيعي، حاوي احکام يقيني عقلي است. بنابراين، بر خلاف تصور سوارز، قانون طبيعي دستورات خدا را آشکار مي‌سازد.

نتيجه‌گيري

با وجود ضعف‌هاي موجود در آموزه قانون طبيعي در عصر نوزايي، به هيچ‌وجه نمي‌توان بناي عقلي‌ ـ اخلاقي مستحكمي بر آن بنا كرد. نقد و بررسي اين آموزه بر اساس تعاليم ‌اسلامي، علاوه بر اينکه بر اهميت اين موضوع در مباحث مربوط به عقل عملي تأکيد دارد، جاي خالي اين مباحث را در آثار دانشمندان مسلمان به خواننده نشان مي‌دهد.

فقدان اين بحث در ميان مسلمانان، از بي‌اطلاعي يا عدم علاقه آنان نسبت به اين موضوع مهم حکايت مي‌کند. اميد است امثال اين پژوهش بتواند انديشمندان مسلمان را در امر نظريه‌پردازي نسبت به اين موضوع مهم بر اساس مباني اسلامي در ساحت حکمت عملي، ترغيب نمايد.


|101|

منابع و مآخذ

   1.  حلى، حسن بن يوسف    ، نهج الحق و كشف الصدق، قم: مؤسسة دارالهجرة، 1407ق.

         2.     Ashworth, E.J.          “Renaissance Philosophy”, in Craig E. ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. 8, London: Routledge, 1998.

         3.     Burke, Peter The Renaissance: Second Edition, London: Macmillan Press, 1997.

         4.     Copleston, A History of Philosophy, Vol. III, Okham to Suárez,

Frederick,  London: Burns Oates and Washbourne, 1953.

         5.     Doyle, John, “Suárez, Francisco”, in Craig E. ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. 9, London: Routledge, 1998.

         6.     Ferguson, Wallace, The Renaissance in Historical Thought, Five Centuries of Interpretation, Cambridge Mass.: The Riberside Press, 1948.

         7.     Finnis, John, Natural Law and Natural Rights, Oxford: Clarendon Press, 1980.

         8.     Grisez, Germain, “The first principle of Practical Reason”, in Kenny A. ed., Aquinas: A Collection of Critical Essays, London: Macmillan, 1970.

         9.     Grotius, Hugo, Prolegomena to the Law of War and Peace, in Francis Kelsey trans., New York: Bobbs-Merrill, 1957.

      10.     Hamilton, Bernice, Political Thought in Sixteenth Century Spain, Oxford: Clarendon Press, 1963.

      11.     Monfasani, John, “Humanism Renaissance”, in Craig E. ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. 4, London: Routledge, 1998.

      12.     Mourant, John, “Suárez, Francisco”, in Edwards P. ed., The Encyclopedia of Philosophy, Vol. 8, New York: Macmillan, 1967.

      13.     Suárez, Francisco, A Treatise on Laws and God the Lawgiver [1612], in  Brown Scott J. ed, The Classics of International Law: Selections From Three Works of Francisco Suárez, Vol. 2, in Williams G., Brown A. and Waldron J. trans., Oxford: Clarendon Press.

      14.     Tuck, Richard, Natural Rights Theories: Their Origin and Development, Cambridge: Cambridge University Press, 1979.

      15.     Vitoria, Francisco, Political Writings [1526-1540], in Pagden A. and

Francisco De            Lawence J. eds., Cambridge: Cambridge University Press, 1991.             

      16.     Wilenius, Reijo, The Social and Political Theory of Francisco Suárez, Helsinki: Suomalaisen Kirjallisuuden Kirjapaino, 1963.

تعداد نمایش : 2101 <<بازگشت
 

 فهرست مجلات فصلنامه حکومت اسلامی بصورت فایلهای PDF

 

 

 فهرست کتاب ها 

 

 

درس خارج
«فقه نظام سیاسی اسلام»
استاد: حضرت آیت‌الله محسن اراكی دام‌عزه

         کلیه حقوق برای مرکز تحقیقات علمی دبیرخانه خبرگان مجلس محفوظ است.

صفحه اصلی|اخبار|راهنمای تنظیم و ارسال مقالات|کتاب ها|فصلنامه|درباره ما